اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۰۴-۰۳-۹۸، ۰۴:۳۰ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: اسماء کرمی پور
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 106
بازدید 5932

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
صدای تلق پلوق می اومد و صدای به هم خوردن در کابینت های آشپزخونه. کی توی آشپزخونه بود؟ پسرها هیچ وقت این قدر سر و صدا نمی کردند! انگار جای چیزی رو بلد نبود و می گشت که پیداش کنه.
نگاهی به ساعت انداختم. هشت و ده دقیقه بود. سریع از جام نیم خیز شدم. مردها که همه اشون تا هفت و نیم دیگه رفته بودند. نکنه یکیشون خونه بود؟ از روی تخت بلند شدم و پتو رو مرتب کردم. چشمم به لباس های روی اون یکی تخت افتاد که از دیشب همون جا مونده بود. تا ابد که نمی تونستم همون جا ولشون کنم. همچین بد هم نشده بود. چه اشکالی داشت یکی دوتاشونو استفاده کنم؟ به خصوص اون تونیک آبی که با شلوار و شال سفید عالی می شد. حالا که خودش زحمت کشیده بود من چرا ناسپاسی کنم!!
خنده ام گرفت از این همه توجیح کردن خودم. از خدام بود اون لباس های رنگ و وارنگ رو بپوشم. این الناز هر کی که بود، واقعا خوش سلیقه بود. ورپریده ی پدرسوخته!
تمام لباس هارو مرتب تا کردم و داخل کشوهای کمد دیواری چیدم. تمام اتاق بوی لباس نو می داد! از تمیز بودن اتاق که مطمئن شدم، رفتم بیرون. بعد از دسشویی، رفتم سمت آشپزخونه. با خودم مرور می کردم که چه طوری از عرفان برای لباس ها تشکر کنم و یه تعارف بزنم که مثلا نیازی نبود زحمت بکشه و از این حرف های الکی!
وارد آشپزخونه که شدم، برعکس انتظارم یکی از دخترها توی آشپزخونه بود. پشت به من سرشو فرو کرده بود داخل یکی از کابینت ها و نمی تونستم چهره اشو ببینم.
لبخندی زدم و گفتم:
- سلام. کی اومدی؟
انگار انتظار حضورمو نداشت که جیغی کشید و از جا پرید. وقتی به سمتم برگشت و چهره اش رو دیدم، منم وحشت زده جیغ کشیدم ...
اخم وحشتناکی کردم. نمی شناختمش. اصلا تا حالا ندیده بودمش. نمی دونستم کیه، چه طوری اومده داخل، چیکاره است، تو آشپزخونه دنبال چی می گرده؟
- شما کی هستی؟
بدتر از من دستپاچه شد. رنگش پریده بود ودستش هنوز روی سینه اش بود. با تته پته گفت:
- خدا منو بکشه خانوم ترسوندمتون؟ آقا بفهمه همین الان پرتم می کنه بیرون. کلی سفارش شما رو کردند. شما باید غزال خانوم باشی درسته؟ ببخشید خانوم نمی خواستم بیدارتون کنم. آقا گفتند برای ناهار میان. سفارش کردند ماکارونی درست کنم. منم که جای هیچی رو بلد نیستم. تا بیام پیدا کنم صد بار کابینت هارو باز و بسته می کنم. صداش بیدارتون کرد؟ شرمنده خانوم.
همین طور یک ریز حرف می زد و من هاج و واج نگاهش می کردم. کلافه گفتم:
- خانوم شما کی هستی؟
- ای وای ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم. من مهدوی ام. فاطمه مهدوی. خدمتکار جدید.
- چی؟ خدمتکار؟
گیج بودم گیج تر هم شدم. خدمتکار استخدام کرده بودند؟ برای چی؟ کی استخدامش کرده بود؟ این آقایی که می گفت کدومشون بود؟ کدومشون بود که سفارش ماکارونی می داد؟ عرفان...
نفسی گرفتم تا بتونم اوضاع رو درک کنم.
- شما رو آقا عرفان استخدام کرده؟
- والله من اسم کوچیکشونو بلد نیستم.
- شما چه طوری اومدی داخل؟ کلید دارید؟
- نه خانوم. آقا اومد دنبالم که مسیرو یاد بگیرم.
ابرویی بالا دادم:
- با ماشین اومد دنبالت؟
- بله.
- ماشینش چی بود؟
- من که سر در نمیارم. ولی سیاه بود.
ماشین سیاه ... پس درست فهمیده بودم. ولی خدمتکار برای چی گرفته بود؟ یعنی سال های قبل هم خدمتکار داشتند؟
- شما رو برای چی استخدام کردند؟ قراره آشپزی کنید؟
- آقا منو بیست و چهار ساعته استخدام کردند. تمام کارهای خونه هم با منه.
- بیست و چهار ساعته یعنی چی ؟ یعنی شب ها هم همین جا می خوابید؟
- اینجا که نه. یه اتاق آخر حیاط هست. وسایلمو اونجا گذاشتم.
پلک هامو روی هم فشار دادم. یه خدمتکار تمام وقت که حتی شب ها هم اینجا بخوابه؟ برای چی؟ قرار بود ته باغ زندگی کنه؟ همون جا که من از ترس سگ ها تا حالا یه بار هم نرفته بودم؟
- خانوم ِ ....
- مهدوی ... فطمه مهدوی. شما فاطمه صدام کن.
- فاطمه خانوم با اون دو تا سگ زبون نفهم چیکار کردید؟ چه طوری رفتید؟
- با آقا با هم رفتیم. سگ ها هم که کاری ندارند. یه سقف بالا سرم باشه بهتر از در به دریه.
- مگه شما ... خانواده ...خونه اتون ...
نمی دونستم چه طوری سوالمو بپرسم که ناراحت نشه. ولی خداروشکر خودش متوجه شد و تمام و کمال توضیح داد:
- ای خانوم. شوهرمو که خدا بیامرزه. دخترمم که ...
یه دفعه اشک هاش سرازیر شد. با گوشه ی روسری اشکشو پاک کرد و گفت:
- بعد از هشت سال التماس به خدا، یه دختر بهم داد که اونم سر چهارده سالگی ازم پسش گرفت. بچه ام پر پر شد. داشت از مدرسه ...
دیگه نتونست حرف بزنه. دستی روی شونه اش گذاشتم:
- فاطمه خانوم ببخشید نمی خواستم ناراحتتون کنم. حالا بیاید تا دیر نشده ناهارو درست کنیم.
- ای وای پاک فراموشم شد. شما بشینید من اول براتون صبحونه آماده کنم.
و یکی از صندلی هارو از پشت میز بیرون کشید.
- این کارها لازم نیست. من خودم از پس کارهام برمیام. خودتونو اذیت نکنید.
- من برای همین کارها این جام. پس برای چی قراره بهم حقوق بدن؟
- شما همون ناهارو درست کنید کافیه.
سن و سالش زیاد بود. حدود پنجاه رو داشت. چه طور روم می شد من بشینم و اون جلوم خم و راست بشه؟
رفتم سمت یخچال و هر چیزی که می دونستم عرفان برای داخل ماکارونی دوست داره به اضافه صبحانه برای خودم روی میز گذاشتم و گفتم:
- بی زحمت این هارو هم داخل ماکارونی بریزید.
نگاهی بهشون انداخت وبا چشم های درشت شده گفت:
- همه ی این هارو؟
به سبک خودش جواب دادم:
- آقا ماکارونی رو با مخلفات زیاد می خوره.
صورتش متعجب شد و خیلی آروم و زیر لب گفت:
- مگه غیر پیاز و سویا هم چیز دیگه تو ماکارونی می ریزن؟
ناراحتیشو حس کردم. دلم گرفت. دستی به بازوش کشیدم و گفتم:
- مطمئنم امروز که از این ماکارونی بخوری مشتریش میشی.
- وای. یعنی من از غذای شما و آقا بخورم؟
- خب آره. کلی زحمت بکشی بعد خودت نچشی؟
لبخندش روی صورتش پخش شد:
- شما خیلی خانومی. بیخود نیست آقا این قدر دوستون داره که نمی خواد دست به سیاه و سفید بزنید.
بعد هم با ذوق عجیبی گفت:
- چند ساله عروسی کردین؟ بچه هم دارین؟
و من با چشم هایی که هر لحظه درشت تر می شدند، گیج و منگ نگاهش می کردم. انگار این فاطمه خانوم در مورد اعضای این خونه و نسبت هاشون درست و حسابی توجیه نشده بود!
پاسخ
دستی پشت سرم کشیدم و گفتم:
- من ... من که زنش نیستم. من فقط با این خانواده زندگی می کنم. همین.
- وا ... یعنی چه طوری؟ فامیلشونی؟
ای بابا. چه سمج هم بود. تا زیر و بم ماجرا رو در نمی آورد ول نمی کرد. همه ی خدمتکارها این جوری بودند؟ عرفان اینو از کجا پیدا کرده بود؟
- فاطمه خانوم دیر شدها. باید غذا درست کنیم.
یه دفعه به خودش اومد و دستپاچه شروع کرد به زیر و رو کردن مواد اولیه ای که روی میز چیده بودم. همون طور که صبحونه می خوردم و کار کردن فاطمه خانوم رو تماشا می کردم گفتم:
- عرفان ... منظورم آقاست ... شما رو چه طوری پیدا کرد؟ یعنی که ... از کجا می دونست که شما می تونی بیست و چهار ساعته این جا باشی؟ از قبل همدیگه رو می شناختید؟
تند و تند سیب زمینی هارو پوست می گرفت:
- من قبلا خونه ی دوست آقا کار می کردم. دو سه باری آقا رو اونجا دیده بودم. همون چند دفعه هم این قدر مهربون و آقا بود که به دلم نشست. تا منو سینی به دست با میوه، چای یا هر چی می دید، جلو پام می ایستاد و از دستم می گرفت.
- دوست آقا کیه؟
بدم نمی اومد یه کم از کار عرفان سر دربیارم. فاطمه خانوم هم که خوش صحبت! این دوست آقا هم بعید نبود همون الناز باشه! اما با حرف فاطمه خانوم تیرم به سنگ خورد:
- آقا بهکام رو می گم. دو سالی براشون کار می کردم. بیچاره آقا بهکام مادر نداره. با پدرش تنها زندگی می کنه. راستی اینجا خونه ی خود آقا عرفانه؟ شما با آقا عرفان تنها زندگی می کنی؟
نمی دونم چرا یه لحظه بد جور خجالت کشیدم. چه فکری تو سرش بود؟
- نه ... گفتم که... خانواده ی آقا عرفان هم هستند. پدرش و برادرهاش.
- مادرش کجاست؟
سری تکون دادم و گفتم:
- از دنیا رفتند.
دوباره آه و ناله اش بلند شد:
- آخ الهی بمیرم. کاش منم مرده بودم و مرگ بچه امو نمی دیدم. مرگ شوهرمو نمی دیدم.
- فاطمه خانوم. بسه تو رو خدا.
یه کم صدام بالا رفت. دست خودم نبود. حرف هاش بد جور داشت اعصابمو به هم می ریخت. منو یاد میلاد می انداخت که با همه ی محو و تار بودن خاطراتش و احساسم باز هم قلبم رو می سوزوند. نمی خواستم به یاد بیارم و زجر بکشم. یه دفعه ساکت شد و بهم خیره. بحث رو عوض کردم:
- عوضش هم آقا بهکام، هم عرفان جای بچه هاتون.
اخم هاشو در هم کشید و گفت:
- خدا نیاره اون روزو که بخوام پسری مثل بهکام داشته باشم.
رادارهام به کار افتاد!
- چرا؟
لب گزید و صداش رو پایین تر آورد:
- سر و گوشش می جنبید. درد مجبوری تو اون خونه مونده بودم. درد بی پولی و بی سر پناهی. اخلاق نداشت. هر بار هم که باباش می رفت ماموریت دیگه ... لا اله الا الله ..
چشم هام گرد شد:
- چی شد فاطمه خانوم؟
پشت دستشو روی پیـ ـشونیش کشید و گفت:
- من نباید حرفی می زدم. هر چی باشه دو سال نون ونمکشونو خوردم. یه لحظه از خود بی خود شدم. نفهمیدم چی گفتم. بالاخره اونم جوون بود. شر و شور داشت. من این سیب زمینی هارو بشورم.
از سر میز بلند شد و من فکرم رفت دور و بر " جوونی" و " شر و شور" و " بابای ماموریت رفته" و احیانا خونه ای که دست یه پسر می افتاد! نکنه عرفان هم پای بهکام بود؟ نکنه خونه ی بهکام پاتوقشون بود؟ نکنه بهکام و عرفان و ... الناز؟
با دست گوشه ی شقیقه ام کوبیدم. خفه خون بگیر. این چرندیات چیه تو مغزت وول می خوره؟ تو چه می دونی؟ چرا فکر بد می کنی؟ اصلا بهکام هر غلطی هم که کرده باشه از کجا معلوم که عرفان هم باهاش بوده؟ مگه نمی گه دو سه بار بیشتر عرفان رو ندیده؟ پس اهل کثافت کاری نبوده. حداقل نه تو خونه ی بهکام. که اگر بود ... الان فاطمه خانوم این جا نبود.
حدود ساعت یک بود که عرفان اومد. اولین روزی بود که یکی از مردها برای ناهار خونه می اومد! هنوز از راه نرسیده با صدای بلند صدام زد و گفت:
- غزال ... کجایی؟
برعکس اون که صداش بلند بود و فکر می کرد من جایی در سیصد متریش هستم، از آشپزخونه بیرون اومدم و با صدای آرومی سلام کردم و گفتم:
- چیزی شده؟
چند تا کاغذ توی دستش بود. با همون کاغذها به درگاه آشپزخونه که داخلش ایستاده بودم اشاره کرد و گفت:
- ناهار آماده شده؟
و با صدای بلندتری گفت:
- فاطمه خانوم خونه ای یا در رفتی؟
از صمیمیت کلامش تعجب کردم. احساس کردم فاطمه خانوم رو یه جور خاصی دوست داره. یه جور خاصی شبیه ... مادر و فرزند. شاید خلاء روحیش از نبود مادرش رو با حضور فاطمه خانوم پر می کرد. فاطمه خانوم حوله به دست اومد سمتمون و گفت:
- سلام آقا. بله آماده است. میز رو هم چیدم. بفرمایید.
معترض گفت:
- از صبح ده بار منو " آقا" صدا زدید. مگه پیرمرد هفتاد ساله ام؟
فاطمه خانوم سر پایین انداخت و گفت:
- خب چی بگم؟
- هر چی غیر از آقا.
و با کاغذها خیلی آروم به بازوم فشار آورد و گفت:
- بیا بشین سر میز ببین چی برات خریدم.
- برای من؟
پشت میز نشستیم. فاطمه خانوم دیس ماکارونی رو روی میز گذاشت و عرفان گفت:
- بشین فاطمه خانوم.
فاطمه خانوم باز هم حرف هاش رو تکرار کرد:
- من اینجا بشینم؟ سر میز شما؟
عرفان بشقابش رو سمت فاطمه خانوم گرفت و گفت:
- برای من زیاد بکشید.
و با حرفش فاطمه خانوم رو مجبور به نشستن کرد. خیالش از نشستنش که راحت شد، ظرف و ظروفاتی که جلوش روی میز بود پس زد. با تعجب به حرکاتش نگاه می کردم که یکی از کاغذهای توی دستشو روی میز پهن کرد و من در کمال تعجب دیدم که یه نقشه است!
- این چیه؟
- نقشه ی شهر.
و بلافاصله از جیب روی پیراهنش خودکاری بیرون کشید. نوک خودکارو روی یکی از خطوط نقشه گذاشت و با هیجان گفت:
- این جا خیابون ِ (...) و این جا هم کوچه امونه.
با خودکار سر نبش کوچه رو علامت زد و دورش یه دایره ی آبی کشید:
- این جا میشه خونه ی بابا. یعنی همین جایی که الان هستیم.
بی توجه به بشقاب ماکارونی که رو به روش گذاشته شده بود هم چنان ادامه می داد:
- این جا هم خونه ی زینب، اینجا خونه ی گلی و اینجا هم خونه ی عباس.
هر جایی رو که نام می برد دور محلش هم خط می کشید.
- دام داری اینجاست. مطب عارف هم اینجا. این جا هم ...
روی جایی که دایره کشیده بود خط خطی کرد و گفت:
- این جا مهم نیست.
- چرا؟ مگه کجاست؟
- فعلا هیچ جا.
- یعنی چی؟
- یعنی که هنوز افتتاح نشده.
- شرکتتونه؟
- شرکت؟ نه بابا. اون که چند ساله افتتاح شده.
- شرکت چی دارید؟
- آخ آخ ... غذا سرد شد. ماکارونی خوشمزه از دهن افتاد.
حرصم در اومد از این که باز ناگهانی بحث رو عوض کرد و منو تو گل گذاشت. غر زدم:
- عرفــــــان.
و باز ادای منو درآورد:
- بله غزااااااااال!
پاسخ
فاطمه خانوم صورتش قرمز شده بود و سرشو توی یقه اش خم کرده بود. شونه هاش آروم می لرزید!
- نکنه تو شرکتتون کار خلاف می کنید که نمیگی؟
داشت چنگال پر از ماکارونیش رو به سمت دهنش می برد که توی بشقاب برش گردوند و قاه قاه خندید!
- خلاف؟
- پس چیکار می کنید؟
- چرا این قدر برات مهم شده؟
و برام ابرو بالا انداخت!
- آخه بقیه رو می دونم چیکار می کنند. ولی تو فقط میگی مهندس برقم. یه کم بیشتر توضیح بده.
- مثل اینکه حسابی زیر ذره بینتم.
نه خیر ... نمی خواست جواب بده. هر چی بیشتر حاشیه می رفت نگران تر می شدم. نکنه از این شرکت هایی بودند که به ظاهر یه کار شرافتمندانه انجام میدن اما زیر زیرکی، مواد قاچاق می کنند و پول شویی و چه می دونم ... از این چیزهایی که تو اخبار و سریال های تلویزیونی نشون می داد!
دیگه حرفی نزدم. تا بعد از ناهار که دوباره احضار شدم و با بی میلی رفتم سمت اتاقش که درش هم بسته بود. اولین بار بود که می خواستم برم توی اتاقش. این مدت به جز همون روزی که با در اتاقش کشتی می گرفتم، دیگه طرف اتاقش نرفته بودم.
در زدم و وقتی " بفرمایید" ش رو شنیدم درو باز کردم. رو به روی در چشمم به تردمیل افتاد و دمبل های پشت پنجره و طناب و وزنه ای که روی پایه بود. چشم چرخوندم که پیداش کنم و البته سرکی هم دور اتاقش بکشم. یخچال کوچیکی که نصف قد من بود گوشه ی اتاق بود. تخت مرتب و رو تختی سورمه ای که بزرگتر از یک نفره بود اما نه اون قدر که بشه گفت دونفره است! انگار که سفارشی ساخته شده بود. کتابخونه ی نسبتا بزرگ روی دیوار که پر بود از کتاب های الکترونیک و برق و مدار و حسگر و شبکه و خیلی چیزهای دیگه که انگلیسی بودند و دو زار ازشون سر در نمی آوردم. میز کامپیوتری که برعکس تختش، شلوغ و ریخت و پاش بود و مانیتورش بین اون همه کاغذ گم بود. لپ تاپش هم شلخته روی کاغذها گذاشته بود و از لای درش هم چند تا برگه بیرون زده بود. نگاهم روی چند تا از برگه ها موند. طرح های عجیب غریب با اعداد و ارقام و فرمول هایی که سر در نمی آوردم چین.
خودش کجا بود؟ یک دور دیگه اتاق رو نگاه کردم. نبودش. پس اون کی بود که گفت بفرمایید؟!
نگاهم به آینه ی بزرگ روی دیوار افتاد که تمام قد بود و در واقع درِ آلمینیومی حمام بود. صدای شر شر ضعیف آب میومد. اخم کردم و صداش زدم:
- عرفان ...
- الان میام.
با حرص نفسمو بیرون دادم. منو کشونده اینجا که خودش بره دوش بگیره؟ یعنی چی؟ چه بی ملاحظه و بی ادب!
نگاهم به قیافه ی اخموی خودم توی آینه افتاد و خنده ام گرفت. رفتم سمت میزش و بدون اینکه از فضولی کردنم خجالت بکشم، کاغذهاشو زیر و رو کردم. انگشتمو به لبه ی کاغذهای بین لپ تاپ گرفتم و خواستم بکشمش بیرون که در حمام باز شد.
به سمتش چرخیدم اما قبل از اینکه ببینمش رو گردوندم. نکنه با حوله ی حمام باشه؟
- خوش می گذره؟
- چه طور مگه؟
- به روی خودت هم نیاری که داری بین وسیله هام فضولی می کنی ها.
- وقتی "بفرمایید" میگی یعنی که آزادم به هر چی می خوام دست بزنم.
- این قانون شامل اتاق خودت هم میشه دیگه؟ باشه یادم می مونه.
نگاهی به در اتاق انداختم تا از باز بودنش مطمئن بشم. به هیچ وجه دلم نمی خواست تو اتاق در بسته باهاش تنها باشم.
- کاری داشتی که گفتی بیام اتاقت؟
- گوشیتو آوردی؟
با همون سر پایینم نیم چرخی زدم و گوشی رو سمتش گرفتم. نگاهم به پاها ی شلوار پوشش افتاد. پس لباس داشت. سرمو یواش یواش بلند کردم که هر جا پوشش نبود استپ بزنم! اما لباس هاش کامل بود و فقط کمی صورتش نم داشت. پیراهن و شلواری که سر میز تنش بود هم روی ساعد دستش. لباس عوض می کرده؟ نوچ ... من چرا همش به بدترین حالت های ممکن فکر می کنم؟ به اینکه رفته حمام و حتی ممکنه یه حوله ی نیم بند دور کمرش باشه و اوف ... واقعا فکرم خراب بود.
گوشی رو از دستم گرفت و روی پاتختی گذاشت. لباس هاشو روی چوب لباسی گذاشت و داخل کمد دیواری آویزون کرد. چه مرتب!! شاید از ترس این که نخواد اتو بزنه این جور مرتب لباس هاشو آویزون کرده بود.
- چرا نمی شینی؟
با تعجب دور اتاق نگاه کردم. دقیقا کجا باید می نشستم؟ حتما رو تخت آقا! بی حیا.
- ایستاده راحتم. اگه میشه زودتر حرفتو بزن. می خوام برم به فاطمه خانوم کمک کنم.
- فاطمه خانوم کجاست؟
- تو اتاق من دراز کشید ه یه کم استراحت کنه.
تا حرف از دهنم در اومد فهمیدم چه سوتی ای دادم!
- میشه بگی الان که اون خوابه تو دقیقا چه کمکی می خوای بهش بکنی؟
پسره ی بی معرفت. نمی شد حالا به روم نیاره که دروغ گفتم. خب بودن توی اتاقش معذبم می کرد. واقعا متوجه نمی شد؟ جوابی ندادم و رفت سمت میز کامپیوتر. کمی خم شد و صندلی ای از اون طرف میز بیرون کشید و گفت:
- بیا بشین تا برات بگم.
چشمم به صندلی میخ شد. پس منظورش از" نشستن "، این بود؟
روی صندلی نشستم و عرفان هم لبه ی تختش نشست و گفت:
- خط اینترنتتو فعال کردم. جی پی اس گوشیتم این جوری فعال میشه. با این دیگه هر جا که باشی می تونی راحت مسیرتو پیدا کنی ...
گوشی رو سمتم گرفت. طوری که خودش برعکس می دید و برام تمام و کمال توضیح داد که چه طوری از نقشه ی گوشی استفاده کنم و جهت هارو چه طور پیدا کنم. کجا ها خط اتوبوس هست، چه خطی رو باید برای خونه ی گلی و چه خطی برای خونه ی زینب سوار بشم. با کدوم آژانس اشتراک دارند و شماره ی مطب عارف و گلی و زینب و خلاصه هر چی که بود وارد گوشیم کرد.
هر چی بیشتر توضیح می داد، من بیشتر بغض می کردم. از شدت شرمندگی و خجالت. از ذهن مسمومم و پیش داوری های وحشتناکم. مگه چی ازش دیده بودم که این قدر بد فکر می کردم؟ که هر حرف و حرکتش رو بد تعبیر می کردم؟ خب حرف دیگرون قطعا بی تاثیر نمی شد. خودش هم کم آتو دست آدم نمی داد. وقتی با پررویی زل میزنه تو چشم من و می گه با الناز قرار دارم و بعد هم لباس زیر خانوم تو اتاق من جا می مونه وآقا براش می بره یعنی چی؟ چه طوری می شه فکر خوب کرد؟
ولی من که تا حالا هیچ چیز بدی ازش ندیدم. گناهش چی بود جز اینکه شش ماه سال رو توی خونه به این درندشتی تنها زندگی می کرد؟ حالا چون یه بار عباس دختری توی این خراب شده دیده دلیل بر عوضی بودن می شد؟ چون یه دختری به اسم الناز توی زندگیشه معنیش اینه که مشکل اخلاقی داره؟ مگه من تو این خونه تا دیروز با چهار تا مرد غریبه تنها نبودم؟ اگر کسی می اومد اینجا و من رو می دید حق داشت که هزار تا فکر بد بکنه و گیسمو بگیره و از خونه پرتم کنه بیرون. از صدقه سر همین عرفان بود که من دیگه تنها نبودم. بی دلیل نبود این خدمتکار بیست و چهار ساعته. یه دلیلش می تونست " تنها نمودن من با مردها"، از جمله خودش باشه.
پاسخ
- حواست کجاست؟
- بله؟
- چی شده؟
- چیزی نشده.
- چرا این قدر قرمز شدی؟
دستی به صورتم کشیدم:
- نه ... نمی دونم. ممنون از کمکت.
- مگه چیزی متوجه شدی؟
- چه طور مگه؟
- چون حواست این جا نبود.
مثل خودش بحثو عوض کردم:
- چه قدر میزت شلوغه. چیزی سر در میاری؟
چند لحظه نگاهم کرد. یه جور خاص که یعنی ... خودتی!
- تو نگران نباش. من بیشتر کارهامو توی شرکت انجام میدم.
- آخرش نگفتی این شرکتتون چه جور جاییه. اصلا چرا روی نقشه جاشو علامت نزدی؟
با حالت با مزه ای پنجه هاشو میون موهاش فرو کرد و نفسشو فوت کرد و گفت:
- باز شروع شد. گیر میدی به یه چیزی دیگه ول کن نیستی ها.
- خب بدجور کنجکاوم کردی. خیلی برام جالب شده. این همه کتاب توی کتابخونه ات داری. این همه کاغذ روی میزت. این خط خطی ها و فرمول ها که معلوم نیست چین. تو که گفتی رشته ات برق بوده پس این ها نمی تونه نقشه ساختمون باشه. اصلا این ها نقشه ان؟ چین؟ مدار الکتریکیه؟ با این فرمول ها چی به دست میاری؟ نکنه از این شرکت های ساخت قطعات الکترونیکی دارید؟
تکیه زده بود به تاج تخت و یک پاش رو دراز کرده بود و پای دیگه اش رو جمع. دست هاش روی سینه قلاب شده بود و با لبخند مهربونی که به شدت شبیه عارفش می کرد، به تحلیل ها و نتیجه گیری های بی سر و تهم گوش می داد.
جمله ی آخر رو که گفتم، سری تکون داد و گفت:
- یه چیزی تو همین مایه ها. با سازمان ها و ارگان های مختلف قرار داد می بندیم و کاری رو که می خوان براشون انجام می دیم.
لب و لوچه ام آویزون شد:
- نفهمیدم.
خندید و گفت:
- عیبی نداره. بقیه هم هنوز نفهمیدند. تو هم مثل بقیه.
- منظورت اینه که حتی عارف هم نمی دونه که برادر دوقلوش چه کاره است؟ مگه میشه؟
- البته که می دونه. برادرش تو یه شرکت مهندس برقه.
- همین؟
- همین.
- هیچ وقت کنجکاو نشده که تو دقیقا چیکار می کنی؟
- یه بار پرسید. منم تمام و کمال جواب دادم اما چون نود درصد کلمه هام تخصصی بود چیز زیادی دستگیرش نشد. از اون موقع هم دیگه نپرسید.
- پس یه جورایی پیچوندیش.
- دقیقا.
- منو هم می خوای بپیچونی؟
- دقیقا.
- چه صادقانه!
شونه بالا انداخت. این چه کاری بود که نمی خواست کسی ازش سر در بیاره؟ از روی صندلی بلند شدم و گفتم:
- اگه کاری نداری من برم.
- عصر با هم می ریم بیرون یه دوری بزنیم. می خوام ببینم چه قدر حواست به درس امروزت بود. باید برام مسیر یابی کنی.
یه حس خوبی از تصور گشتن توی شهر بدون استرس از گم شدن پیدا کردم. چرا که نه ... می رفتم همه جا رو می گشتم و همه جا رو هم یاد می گرفتم.
تشکر کردم و از اتاق بیرون رفتم. دستم هنوز به دستگیره ی در اتاق خودم نرسیده بود که یاد زینب افتادم. بهتر بود اون هم باهامون بیاد. بیشتر خوش می گذشت. برگشتم سمت اتاق عرفان و بی هوا درو باز کردم.
نگاهم مات چشم های بسته ی عرفان شد و لیوانی که توی دستش بود... محتویات لیوان با رنگ خاصش که بد جور خم به ابروی عرفان آورده بود. با اون مکث عجیب برای باز کردن چشم هاش. نگاه غریب و چشم های خمار ...
وحشت کردم. نگاهم دو دو میزد بین چشم هاش و دست هاش. دست هاش و لیوان. لیوان و محتویاتش. لب هام لرزید:
- عرفان ...
خم شد سمت پا تختی که لیوانو روش قرار بده. همزمان با حرکتش من هم انگار به خودم اومدم و با عجله در اتاقش رو بستم. خودمو توی اتاقم انداختم و پشت در سُر خوردم و تکیه زده به در روی زمین نشستم.
من چی دیدم؟ عرفان چی داشت می خورد؟ اون کوفتی چی بود توی لیوانش؟ اون چه حالی بود که داشت؟ چشم هاش، نگاهش ... اخمش ... وای خدا ...نه باورم نمیشه. مگه میشه زیر گوش خان رضا عرفان چنین چیزی تو اتاقش داشته باشه و بخوره و هیچ کس هم نفهمه؟ مگه عارف دکتر نبود؟ پس چه طور نفهمیده بود؟ اگر فهمیده بود چرا جلوشو نمی گرفت؟ نکنه حرف های عباس درست باشه؟ نکنه یه وقت که زهرماری خورده و حال خودشو نفهمیده و ...
دست زیر شالم فرو کردم و موهام رو کشیدم. مدام با خودم تکرار می کردم:
- حتما اشتباه می کنم ... حتما اشتباه می کنم ...
- غزال ...
صداش رو از پشت در شنیدم و از جا پریدم. نکنه مسته و زده به سرش؟ نکنه بلایی سرم بیاره؟ نگاهم چرخید سمت فاطمه خانوم که غرق خواب بود. یه جیغ کافی بود تا از خواب بپره و به دادم برسه. انگشت هامو به کلید روی در چسبوند م اما دلم نیومد قفلش کنم. هنوز که اتفاقی نیفتاده بود. اگر می خواست اذیت کنه صدام نمی زد. بی هوا داخل می شد.
- غزال ... چیزی می خواستی؟
آب دهنمو قورت دادم و درو باز کردم. از لای در نگاهش کردم. سرش پایین بود و نگاهم نمی کرد. خجالت کشیده بود؟
- خواستم بگم ... اگه میشه زینب هم همراهمون بیاد.
با سر تایید کرد.
- ساعت پنج می ریم دنبالش.
عقب گرد کرد و رفت سمت اتاقش. دم اتاقش مکث کرد. چرخید سمتم و چشم تو چشمم گفت:
- من حالم خوبه.
و در اتاقشو به روم بست.
پاسخ
سپاس شده توسط: نیـایــش ، ملکه برفی ، sadaf ، sadaf ، minaa ، elijooo ، elijooo ، r.kamali ، Kiyana24 ، admin ، admin
خب حالا بگو ببینم از کدوم طرف باید برم؟
- خونه ی زینب رو که بلدم. نزدیک هم هست.
- باشه پس تا من میرم خونه ی زینب، سعی کن آدرس مطب رو پیدا کنی. یه وقت ملاقات از آقای دکتر بگیریم.
کنارش روی صندلی سمند مشکیش نشسته بودم و با نقشه و گوشی، جون می کندم که آدرس پیدا کنم. با جی پی اس که بلد نبودم کار کنم. اصلا یادم نمی اومد که عرفان برای کار باهاش چه چیزهایی گفته بود. از روی نقشه خونه ی زینب و مطب رو پیدا کردم و براش توضیح دادم که از کدوم خیابون ها باید بریم. گوشه ای از خیابون نگه داشت و گفت:
- الان ما کجاییم؟
نگاهی دور و برم انداختم. از مسیری که من بلد بودم نرفته بود! طلبکارانه نگاهش کردم و گفتم:
- من از کجا بدونم؟
لبخندی زد و گفت:
- اگر اون موقع که روضه می خوندم گوش داده بودی الان خیلی راحت متوجه می شدی.
دوباره حرکت کرد وگفت:
- دو تا کلام انگلیسی که دیگه بلدی ان شاء الله. یه نگاه به اون گوشی بنداز.
رسیدیم خونه ی زینب و من پیاده شدم که زینب جلو بشینه. زینب به محض اینکه زنگ رو زدیم، سریع بیرون اومد اما عرفان گفت:
- من یه دسشویی برم و بیام.
زینب خندید:
- چاه خونه امونو پر نکنی.
عرفان هم کم نیاورد:
- خوبه فاضلاب کشیدن ها.
با زینب روبوسی کردم و همراه امیر ارسلان عقب نشستیم. بالاخره مسیر مطب رو هم پیدا کردم و عرفان از آینه با تایید سر تکون می داد. جاهایی که مسیر رو اشتباه می گفتم و گیج می زدم، صبورانه تحمل می کرد و دم نمی زد. حتی یه بار خیابونی که گفتم، یک طرفه بود و عرفان ازم خواست که یه خیابون دیگه پیدا کنم و من جواب دادم " خب ماشین رو پارک کن بقیه اشو پیاده بریم" و عرفان چپ چپ نگاهم کرد. زینب ریز ریز می خندید و یواشکی سعی می کرد تقلب برسونه. ارسلان هم مدام می گفت " پس کی می رسیم"!
دم شیرینی فروشی نگه داشت و من ترجیح دادم به جای شیرینی یه بسته شکلات بگیرم. مدتی که منتظر موندیم تا نوبتمون بشه و بریم داخل، تمام بیمارهایی که اونجا بودند با تعجب زل زده بودند به عرفان که بی خیال مجله ای از روی میز وسط برداشته بود و پا روی پا انداخته، مطالعه می کرد!
فقط منشی که انگار عرفان رو می شناخت تعجب نکرد. خواست بی نوبت وارد بشیم که قبول نکردیم و عرفان از منشی خواست دیگه بیماری قبول نکنه که عارف همراهمون بیاد.
توی مطب هم عرفان باز رفت دسشویی. انگار حال مزاجیش به هم ریخته بود. ماکارونی ظهر زیادی چرب بود یا اثر اون کوفتیا بود؟
مطب خالی شده بود و منشی هم در حال جمع و جور کردن وسایلش. صدای زنگ مخصوص که بلند شد، هر چهار تامون از روی صندلی ها بلند شدیم. با خودم فکر می کردم حتما عارف سرش توی دفترچه ها و نسخه ها فرو رفته و وقتی سر بلند کنه، با دیدنمون جا می خوره. اما وقتی در رو باز کردم، بر خلاف انتظارم، عارف از پشت میزش بلند شده بود و رو به در کنار پنجره تکیه داده بود. مثل اینکه منشیش به نحو احسن کارشو انجام می داد!
همه با هم شروع کردیم به سلام و احوالپرسی و برای هیچ کدوممون هم مهم نبود که جواب می گیریم یا نه و فقط می خواستیم یک سری جمله ی همیشگی رو به زبون بیاریم و از سر خودمون وا کنیم!
جو که آروم شد گفتم:
- حالتون چه طوره؟ آقا معلم قدیم، دکتر جدید ... سایه اتون سنگین شده. تو یه خونه ایم ولی خیلی کم همدیگه رو می بینیم.
از همون لبخندهای مهربون که این بار با خستگی توام بود، زد و گفت:
- خودت که می بینی. گرفتارم. مطب که تموم بشه باید بیمارستان هم برم.
- شما که نصف سال رو نیستی. چه طور این همه سرشناسی که تا از راه می رسی دیگه وقت برای سر خاروندن هم نداری؟
قیافه گرفت و خندید:
- ما اینیم دیگه.
و مشغول جمع کردن وسایلش شد که گفتم:
- صبر کن دکتر، یه نسخه برام بنویس.
همه اشون با نگرانی نگاهم کردند و عارف گفت:
- مگه چیزی شده؟
نگاهمو یک دور روی صورت همه اشون چرخوندم. مکثی روی چهره ی پر از ناراحتی و نگرانی عرفان کردم و گفتم:
- می خواستم ببینم دست خطت چه طوریه!
صدای خنده اشون بلند شد و من گفتم:
- باور کن جدی میگم. جان من یه استامینوفن بنویس ببینم چه طوری می نویسی؟
عارف با خنده پشت میزش نشست. کاغذ چرک نویسی برداشت و گفت:
- کلمه هارو که کامل نمی نویسیم. هر چیزی مخفف خاص خودش رو داره.
و چند تا کلمه رو نوشت و توضیح داد که هر کدوم مخفف چه دارویی هستند و دستورالعمل مصرف چه طور نوشته میشه. دست خطش هم داغون بود. من که نمی تونستم بخونم. تمام حروفش به هم چسبیده و ناخوانا!
از مطب که بیرون می اومدیم، زینب و ارسلان سوار ماشین عارف شدند. باز موندم سر دو راهی. حالا باید چیکار می کردم؟ عارف شیشه ی ماشینش رو پایین آورد و گفت:
- چرا سوار نمیشی؟
دوباره به سمت ساختمون مطب نگاه کردم. عرفان کجا مونده بود؟
- عرفان کجاست؟
- میاد حالا.
- قراره همه با یه ماشین بریم؟
شونه بالا داد:
- نمی دونم.
قدم رو رفتم توی پیاده رو تا عرفان سر و کله اش پیدا شد و پشت سرش هم منشی از مطب بیرون اومد. چرا بیرون اومدنشون طول کشید؟ به منشی نمی اومد اهل تیک و تاک باشه. البته همچین یه نمه سن دار هم می زد.
رو به روی عرفان ایستادم و گفتم:
- قراره همه با یه ماشین بریم؟
- چه طور مگه؟
چیزی نگفتم و کمی عقب رفتم تا بتونه زینب رو سوار بر ماشین عارف ببینه. برای لحظه ای نگاهشون کرد و گفت:
- هر جا دوست داری سوار شو.
و از کنارم رد شد بره که سریع گفتم:
- میشه با تو بیام؟
ایستاد اما برنگشت:
- چرا؟
قدمی بهش نزدیک شدم. دلم نمی خواست صدام رو بقیه بشنوند:
- چون " تو" منو آوردی بیرون که نقشه خوانی یادم بدی نه عارف.
بدون هیچ حرفی دزدگیر ماشینش رو زد و پشت فرمون نشست. با ناراحتی نگاهش می کردم. می خواست باز هم وسط خیابون ولم کنه و گازشو بگیره بره؟ به درک. منو باش که می خواستم بهش احترام بذارم. زیر چشمی نگاهش می کردم که خم شد و از داخل ماشین، در جلو رو باز کرد و گفت:
- بپر بالا.
پاسخ
پست های بعدي اين رمان زیبا در لينک زير ميباشد که مشاهده آن تنها براي کاربران انجمن ميباشد

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

در صورتي که عضو انجمن ايران رمان ميباشيد براي ديدن ادامه رمان بر روي لينک زير کليک نماييد.

http://forum.iranroman.com/Thread-%D8%B1...86--164324
پاسخ
سپاس شده توسط: admin ، admin ، نیـایــش ، ملکه برفی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلی 137 6,091 دیروز، ۰۷:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 31 1,364 ۳۱-۰۲-۹۸، ۱۱:۱۶ ق.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
Wink پایان تابستان| حبیب آذرگشسب کاربر انجمن ایران رمان حبیب آذرگشسب 2 38 ۲۸-۰۲-۹۸، ۰۹:۱۰ ب.ظ
آخرین ارسال: حبیب آذرگشسب
  فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 70 4,130 ۲۶-۰۲-۹۸، ۰۲:۱۳ ق.ظ
آخرین ارسال: ژاله صفری
  در عشق زنده باش | محمد رضا عباس زاده کاربر انجمن ایران رمان * م .عباس زاده* 81 9,199 ۰۶-۰۲-۹۸، ۱۱:۱۶ ق.ظ
آخرین ارسال: * م .عباس زاده*
  رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان میلا 18 317 ۲۲-۰۱-۹۸، ۱۲:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  نبرد عشق | کار گروهی کاربران انجمن ایران رمان helia_L 1 51 ۲۵-۱۲-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  ❤ تاپیک درخواست طرح جلد برای کاربران انجمن ❤ دخترعلی 5 316 ۱۶-۱۱-۹۷، ۰۴:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  رمان چاه تنهایی(جلد دوم اتاق دریا) | maryamalikani کاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 45 4,810 ۰۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان مثل همیشه تنها | Saharnl.ir کاربر انجمن Saharnl.ir 2 211 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۳:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: Saharnl.ir

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۲-۰۱-۹۸, ۰۴:۴۴ ب.ظ)، sadaf (۲۸-۰۲-۹۸, ۱۲:۵۵ ب.ظ)، ~ MoOn ~ (۰۸-۱۲-۹۷, ۱۲:۵۸ ق.ظ)، ملکه برفی (۱۴-۱۲-۹۷, ۱۲:۲۳ ق.ظ)، خانوم معلم (۲۷-۱۰-۹۷, ۱۲:۴۵ ق.ظ)، ARMITA (۳۰-۱۰-۹۷, ۰۴:۵۳ ب.ظ)، all4 (۲۲-۱۱-۹۷, ۰۸:۱۳ ب.ظ)، سونا (۱۰-۰۲-۹۸, ۱۱:۱۱ ق.ظ)، دخترشب (۰۹-۰۱-۹۸, ۰۳:۱۰ ق.ظ)، sadeg1378 (۳۰-۰۲-۹۸, ۱۱:۲۴ ق.ظ)، behnoush (۱۳-۱۱-۹۷, ۰۸:۳۶ ب.ظ)، دخترعلی (۱۰-۱۱-۹۷, ۱۰:۳۴ ق.ظ)، * م .عباس زاده* (۰۷-۰۲-۹۸, ۰۱:۱۳ ق.ظ)، barane khazan (۱۴-۱۲-۹۷, ۰۳:۵۲ ق.ظ)، heliya_sh (۲۷-۰۱-۹۸, ۱۱:۲۰ ق.ظ)، ریحان ۷۹۷۹ (۱۹-۱۰-۹۷, ۰۲:۲۲ ق.ظ)، ژوان (۲۹-۰۲-۹۸, ۰۳:۰۷ ب.ظ)، مرادی2 (۲۹-۰۱-۹۸, ۱۰:۵۲ ق.ظ)، ♥هستی♥ (۲۲-۰۱-۹۸, ۰۱:۱۷ ق.ظ)، fatemeh466 (۲۳-۱۱-۹۷, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، ماه رو (۰۴-۰۱-۹۸, ۰۲:۲۶ ب.ظ)، آبشار طلایی (۱۹-۰۲-۹۸, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، دخی طلا (۲۱-۰۲-۹۸, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، maryamalikhani (۰۸-۱۱-۹۷, ۰۴:۲۱ ب.ظ)، zanno (۱۴-۱۱-۹۷, ۰۴:۵۴ ق.ظ)، ژاله صفری (۱۴-۱۱-۹۷, ۰۷:۳۵ ب.ظ)، taranomi (۰۶-۱۱-۹۷, ۱۲:۰۰ ب.ظ)، هاموس (۱۳-۱۱-۹۷, ۰۷:۲۲ ب.ظ)، r.kamali (۰۳-۱۲-۹۷, ۰۵:۲۵ ب.ظ)، آدرینا عباسی (۰۶-۱۲-۹۷, ۰۲:۳۲ ق.ظ)، نیـایــش (۲۸-۰۲-۹۸, ۰۲:۳۹ ب.ظ)، لاچین۹۶ (۱۴-۱۱-۹۷, ۰۱:۲۳ ق.ظ)، Najme (۰۱-۰۳-۹۸, ۰۷:۵۶ ق.ظ)، nazli1982 (۱۱-۱۰-۹۷, ۱۱:۳۶ ب.ظ)، صحرا 1374 (۰۵-۱۱-۹۷, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، شيرين٢ (۱۵-۱۰-۹۷, ۱۲:۱۴ ق.ظ)، Mbn97 (۱۸-۰۱-۹۸, ۰۴:۵۵ ب.ظ)، mity (۲۸-۱۱-۹۷, ۰۳:۵۳ ق.ظ)، shfaty (۰۶-۱۱-۹۷, ۱۱:۵۲ ق.ظ)، Banoo59 (۰۶-۱۲-۹۷, ۰۲:۵۷ ب.ظ)، Maman farzane (۰۶-۱۱-۹۷, ۱۰:۵۸ ب.ظ)، فروغی (۰۵-۱۲-۹۷, ۱۱:۰۲ ب.ظ)، minaa (۲۳-۰۱-۹۸, ۰۱:۲۱ ق.ظ)، دکی جوووون (۱۷-۰۱-۹۸, ۱۲:۲۸ ق.ظ)، atefe72 (۱۰-۱۰-۹۷, ۰۸:۳۲ ب.ظ)، malehe (۱۷-۱۱-۹۷, ۰۸:۰۵ ب.ظ)، باران555 (۲۴-۱۰-۹۷, ۰۲:۰۲ ب.ظ)، Anis.f (۰۵-۰۲-۹۸, ۰۴:۴۳ ب.ظ)، heaven90 (۲۲-۱۲-۹۷, ۰۸:۳۸ ب.ظ)، عرشیا (۰۸-۱۱-۹۷, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، M@hya (۱۵-۱۱-۹۷, ۰۸:۰۲ ب.ظ)، درخت نخل (۰۲-۱۱-۹۷, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، flower (۱۸-۰۲-۹۸, ۱۱:۲۵ ق.ظ)، Ben1234 (۱۶-۱۱-۹۷, ۰۱:۰۴ ق.ظ)، Mrym1570 (۱۲-۰۱-۹۸, ۰۲:۳۵ ق.ظ)، Shaghayegh201 (۰۲-۱۲-۹۷, ۰۲:۴۸ ب.ظ)، lhmjam (۱۱-۱۰-۹۷, ۰۴:۲۴ ب.ظ)، Z.rad1993 (۲۳-۱۰-۹۷, ۱۱:۰۹ ق.ظ)، دانیلیا (۱۰-۱۰-۹۷, ۰۸:۰۷ ب.ظ)، Hadadimohadese8 (۱۲-۱۰-۹۷, ۱۰:۴۵ ق.ظ)، lahzent6 (۱۰-۱۰-۹۷, ۰۳:۰۲ ب.ظ)، Kiyana24 (۱۷-۱۲-۹۷, ۰۷:۱۹ ب.ظ)، Yasamin18 (۲۹-۰۱-۹۸, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، اسماء کرمی پور (۲۲-۱۲-۹۷, ۰۹:۳۹ ق.ظ)، elijooo (۱۰-۰۲-۹۸, ۰۴:۰۹ ق.ظ)، Nasrin49 (۱۲-۱۰-۹۷, ۰۸:۰۴ ب.ظ)، mani67 (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۹:۱۵ ق.ظ)، Sarahh (۱۲-۱۰-۹۷, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، Azami jonam (۲۲-۱۰-۹۷, ۰۳:۲۱ ق.ظ)، بهار بهاره (۱۴-۱۰-۹۷, ۱۲:۰۳ ب.ظ)، nelli (۲۸-۱۰-۹۷, ۱۱:۵۲ ب.ظ)، mehrnaz jan (۱۶-۱۰-۹۷, ۰۴:۳۹ ب.ظ)، raha1394 (۲۸-۱۰-۹۷, ۰۶:۱۱ ب.ظ)، نامه (۲۰-۱۰-۹۷, ۰۸:۲۴ ب.ظ)، نازنی فکور (۲۲-۱۰-۹۷, ۱۲:۱۱ ب.ظ)، آواشفائي (۲۲-۱۰-۹۷, ۱۲:۵۴ ب.ظ)، Sama73 (۲۳-۱۰-۹۷, ۰۷:۰۱ ب.ظ)، fahemehr65 (۰۱-۰۳-۹۸, ۱۲:۲۸ ب.ظ)، زهرا۱۲۳۴ (۲۷-۱۰-۹۷, ۰۶:۰۱ ب.ظ)، fatemehslh (۱۹-۱۱-۹۷, ۰۸:۱۹ ق.ظ)، bakooye.bahari (۰۱-۱۱-۹۷, ۱۱:۰۵ ق.ظ)، اریانادخت.ف (۰۵-۱۱-۹۷, ۰۵:۲۵ ب.ظ)، Sayahi (۲۹-۱۰-۹۷, ۰۱:۴۳ ق.ظ)، ۹۸۸۲۶۲۵ (دیروز, ۰۹:۲۷ ق.ظ)، Nazanin114466 (۳۰-۱۰-۹۷, ۰۶:۵۴ ب.ظ)، Khatereh 000 (۰۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۵۱ ق.ظ)، عباس علی (۰۵-۱۱-۹۷, ۰۱:۳۵ ب.ظ)، نگارمحمد (۲۴-۰۲-۹۸, ۰۱:۲۴ ق.ظ)، Zangoleh (۳۱-۰۲-۹۸, ۰۱:۰۰ ق.ظ)، marmar337 (۰۹-۱۱-۹۷, ۰۴:۰۱ ب.ظ)، Soojin (۰۹-۱۱-۹۷, ۰۶:۵۸ ب.ظ)، sepideh7548 (۱۶-۱۱-۹۷, ۰۸:۳۴ ب.ظ)، Zhra (۰۶-۰۲-۹۸, ۰۵:۴۲ ب.ظ)، noor93 (۲۶-۱۱-۹۷, ۰۹:۵۲ ب.ظ)، Hadiss1375 (۱۴-۱۱-۹۷, ۱۲:۲۲ ب.ظ)، میلا (۲۷-۱۲-۹۷, ۰۸:۲۲ ب.ظ)، redwriter (۱۶-۱۱-۹۷, ۰۹:۴۷ ب.ظ)، 09154430116 (۰۸-۰۲-۹۸, ۰۷:۵۳ ق.ظ)، کریسی (۰۲-۰۳-۹۸, ۱۲:۱۷ ب.ظ)، Saram (۲۷-۰۱-۹۸, ۰۲:۵۹ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان