امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
روژیا | روح انگیز جاسمی
#1
روژیا



روح انگیز جاسمی
انتشارات توسعه
چاپ اول 1377
302 صفحه
10فصل


[عکس: docu0008.jpg]
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
روژیا ،افسرده و پریشان حال در واگویی خاطرات سال های گذشته ، چنان در خود فرو رفته بود که انگار هم اکنون در آن دوران قرار دارد. شیرین و پریا به همراه مادرشان -صفیّه- در سکوتی محض. به نقل خاطره های شنیدنی روژیا گوش می دادند آن ها که پس از گذشت سال ها به روژیا برخورده بودند او را بر خلاف گذشته زنی افسرده غمگین و دل مرده می دیدند. در چهره ی زیبای روژیا از آن شور و نشاط و سرزندگی اثری باقی نمانده بود چهره اش تکیده و رنجور و آثار پریشانی در چشمان درشتش موج می زد. شیرین به هر جمله ی روژیا با کنجکاوی خاصی گوش میکرد دلش می خواست جزء جزء حوادث آن سال ها را بشنود.می خواست از سرنوشت قمر, قشنگ,ننه قمر,سیما و دختر هایش و به خصوص می خواست از سرنوشت خود روژیا و این که چه عواملی باعث این وضعیت غیر عادی او شده است اطلاع یابد.
واگویی خاطرات باعث شده بود که تمام صحنه های زندگی در آن سال ها هم چون تصویری زنده و جاندار اکنون در مقابل چشمان روژیا مجسم شود.در واقع بعد از عزیمت خانواده ی «پیام» از کرمانشاه به تهران برای تک تک آن ها دنیا تیره و تار شده بود. هر یک با توجه به میزان توانایی روحی و تجربه ی شخصی با آن فاجعه روبرو شده بود.
نه تنها در نظر ننه قمر و دختر هایش بلکه حتی در نظر طوطی خانم-سر آشپز و سلطان بلامعارض اندرونی- نیز دنیا به آخر رسیده بود یعنی با پیش آمدن آن حادثه و رفتن ناگهانی خانواده پیام گویی تمام آینده شان تخریب شده بود. احساس یاس و سرگردانی و بی هویتی بر آنها مستولی شده و احساس بی پشتوانگی عمیقأ آن ها را زجر می داد. ننه قمر واقعا نمی دانست کجا باید برود و چگونه و پیش چه کسی زندگی کند. زیرا این وضعیت به طور ناگهانی و غیر منتظره اتفاق افتاده بود از این رو هیچ راه حلی به نظرش نمی رسید. از سوی دیگر مسوولیت سرپرستی سه دختر نوجوانش چنان بر قلب و روح وی فشار می آرود که او را کاملا مستاصل کرده بود.
ننه قمر بر خلاف سیما زنی بسیار مظلوم و بی دست و پا و کم رو بود. شرم داشت از کسی طلاب کمک کند. هم خجالت می کشید و هم اساسا در خود نمیدید که نیازش را با کسی باز گوید. وی پیش از آن که به پیشنهاد صفیَه به اتفاق سه فرزندش در منزل خانواده پیام ساکن شود در محله ی «برزه دماغ» در خانه ای کوچک و محقر که به یکی از مباشرین ارباب(مباشر برادر یاور خان) تعلّق داشت زندگی می کرد و حالا پس از سال ها بار دیگر خود را آواره و بی سرپناه می دید. اکنون دیگر صفیّه نبود که او را هم چون مادری دلسوز و مهربان زیر بال و پر خود بگیرد. با رفتن صفیّه آن ها همه چیز و همه کس خود را از دست رفته می دیدند.
به هر حال با عزیمت خانواده ی پیام و پس از مدتی سرگردانی ننه قمر تنها کسی را که می شناخت برادر ارباب - یعنی یاور خان- بود.
یاور خان مردی اهل عرفان و معنویت انسانی نیکو کار با گذشت و مردم دار بود. خاطره ی خوبی که از نیکی های یاور خان و مهربانی های همسرش بدیع الملوک در ذهن ننه قمر نقش بسته بود به سال ها پیش یعنی زمانی که شوهرش «وریا» هنوز در قید حیات بود بازمی گشت به یاد آورد هنگامی که در آن سال ها که سخت بیمار و رنجور شده بود وریا او را نزد یاور خان و بدیع الملوک می برد و آن ها هر آن چه که از دست شان می آمد دریغ نکرده بودند. از این رو به فکر افتاد برای رهایی از این وضعیت سرگردانی و بی پناهی به آن ها رجوع کند گرچه دلش نمی آمد طوطی را رها کند ولی دیگر جای شک و تردیدی باقی نمانده بود که ناچار است آن جا را ترک گوید. واقعا درمانده و عاجز شده بود از این که می دید سیما و دختر هایش آن ها را ترک کرده و برای خود مأوایی دست و پا کرده اند بیش تر احساس یاس و درماندگی می کرد. سیما به عکس ننه قمر زنی باهوش و زیرک بود و به خوبی شرایط و موقعیت خود را می سنجید. همیشه سعی داشت پیشرفت کند حتی در زمانی که در منزل صفیّه کار می کرد سعی داشت دوستان و آشنایان صفیّه را بشناسد و با آن ها رابطه برقرار کند. این هوشیاری وی باعث شده بود پیغام آور خانواده پیام شود زیرا در آن زمان تلفن در دسترس همگان قرار نداشت و ارتباط بین مردم به سهولت حالا نبود و خدمه ها به عنوان پیغام آور عمل می کردند.یعنی خبر های مهم مثل مسأله ی خواستگاری فوت دعوتی سفره های نذری و اخبار مراسم از این قبیل پیام ها معمولآ توسط خدمه ها رد و بدل می شد پیک خانواده ی پیام نیز سیما بود که البته خیلی زیرکانه خود را از دسترس طوطی دور نگه می داشت و به نوعی از زیر بار غرولند ها و زور گویی هایش شانه خالی می کرد. هیچ گاه با طوطی درگیر نمی شد و به صورتی غیر مستقیم و عاقلانه موقعیتی را بوجود می آورد که از صحنه درگیری به کنار باشد! دخترش پاچه طلا نیز با فرا گیری آموزه ها و طرز رفتار زیرکانه ی مادرش حتی از وی یک گام جلو تر گذاشته بود و با ایجاد رابطه ای صمیمی با دختر ها ی خانواده ی پیام - یعنی با شیرین و پریا و فتان و..- از کلیبه امکانات آن ها نیز بهره مند می شد.
ننه قمر که می دید سیما و دختر هایش سعی دارند خود را از جایگاه محترم و تعریف شده ی خود بالا بکشند ناراضی بود و این اعمالشان را زشت و ناپسند می خواند وی چنین رفتاری را شایسته ی خود و دختران خویش نمی دانست و نزد قمر و روژیا و قشنگ از این گونه کار های آن ها عیب و ایراد می گرفت همیشه به دختر های خود نصیحت می کرد پای شان را از گلیم خویش دراز تر نکنند و تاکید می کرد باید همواره قانع و شکر گزار باشند خودش نیز تمام سعی اش را به کار می گرفت که در جایگاه محدود خویش باقی بماند و تسلیم محض باشد او حاظر بود در هر شرایطی به خدمت دیگران در آید وقت و وجود خویش را صرف دیگران کند و از جان و توان خود برای آنان مایه بگذارد. ولی هنگامی که نوبت به خودش می رسید داستان شکل دیگری پیدا می کرد یعتی برای خدمت به خود و فرزندانش مجالی باقی نمی گذاشت. تصور می کرد از این که مسوولیت رفاه و آسایش و شادکامی دیگری را بر عهده گرفته در وجودش قدرتی ایجاد شده است و در نتیجه در پناه چنین قدرتی احساس مصونیت و آرامش می کرد. به چنین وضعیتی خو گرفته بود و در واقع وابسته شده بود تصور می کرد که اگر این چنین به طرف مقابلش خدمت نکند حتما نمی تواند خودش را اداره کند. چنین بود که تمام کوشش ننه قمر رضایت و آرامش دیگران بود فدای دیگران شدن حل شدن در خواسته ها و تمنییات دیگران و همه هستی خود را به دیگران تفویض کردن ! این بود فلسفه ی او در زندگی ساده و پر رنج و حقارت بارش!
به هر حال در نبود خانواده پیام سیما به اتفاق فرزندان به منزل برادرش- که به قول خود در کمپانی(شرکت نفت) کار می کرد و در محله ی « چنانی » قرار داشت- نقل مکان کرد ننه قمر اما در آن لحظات حساس در مانده شده بود که چگونه طوطی سلطان بی رقیب خانه ی بزرگ پیام را تنها بگذارد. دلش برای او می سوخت.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
بار غم تنهایی طوطی عذابش می داد ولی چاره ای هم نبود و باید طوطی و آن خانه را با همه ی دلبستگی ها و خاطرات شیرین، ترک گوید؛ موسم جدایی فرا رسیده بود و باید می رفت.
لحظاتِ تلخ و دشواری بود، همه بی پناه و طوفان زده بودند. هر آن چه داشتند، همه ی پیوند های عاطفی، همه ی دلبستگی ها، علایق و وابستگی هاشان را در کمتر از چند روز از دست داده بودند. فرصتی نیافته بودند که لااقل به لحاظ روحی حتی، خود را آماده ی این جدایی و گسست نمایند. حادثه خبر نکرده بود و چونان سیلی مهیب و بنیان کن، همه چیز را نابود کرده بود. هیچ یک را یارای کمک به دیگری نبود. تنها درد مشترکشان، اظهار غم و تنهایی شان بود که به وسیله ی گریه و دلداری به یکدیگر ابراز می کردند.
طوطی که در این لحظات به رغم گذشته ها، مهربان و غم خوار شده بود و در عین حال نمی خواست نزد آن ها خوار و زبون جلوه کند، در حالی که اشک هایش را پاک می کرد رو کرد به ننه قمر و با آن لهجه ی خاص خودش گفت:
-«هر وَخ خواستید بیایید، خانه خودتانِه، دخترای تو صاحب آووگلی هستن، مِثِ دخترای سیما پاچه ورمالیده نیستند حواست جمع شان باشه...»
و شروع کرد به نصیحت کردن و دلسوزی برای دخترهای ننه قمر:
-«... دخترای تو لای دخترای سیما خیلی صالحانو و آووگلی دارند، خدا بِششان حُسن داده، ئی دخترای سیما هارُو هاج1 و آنُقذه و اَرقه و قُل به قُل2 افتاده اند مگر آدم از «درقتِ3 اونا بر می آد؟...»
طوطی با این لحن دلسوزانه و در عین حال آمرانه، سعی داشت جای خالی محبت های خانم خانه (صفیّه) را پُر کند و از این رو با آن ها یار و مهربان شده بود زیرا دیگر چیزی وجود نداشت که بترسد یعنی آن ها را دیگر رقیب خود نمی دید. بنابراین روی مهربان و عاطفی خود را نشان می داد. حالا طوطی در نظر ننه قمر، زنی ساده و دلسوز و دوست داشتنی شده بود و با آن زن اخمو و غُر غُرو، زمین تا آسمان فرق داشت. طوطی رو کرد به ننه قمر:
-«... شما برید، کِزه ی دلم میشه، خدا کنه براتان افاقه ای4 بشه و از این در به دری در آیین. باید یه قدری اکونومی5 بکنید و دخترآ خودشانِه مِژمور6 و مات ماتی جان و پخمه نکنن، یه قدری زرپ و زرنگ و دِر دو باشند و گرنه کنف و تو سری خور می شن! البته وازو ولنگ7 نباشن که خوب نیس... ننه قمر به دلم برات شده ایشالّا دخترات بخت خوبی دارن!...»
ننه قمر و دخترها از این که طوطی را دوست و یار خود می دیدند، قلباً خوشحال بودند گرچه از این که طوطی این گونه از آن ها تعریف و تمجید
ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــ
پاورقی:
1. هاروهاج = زرنگی زیاد
2. قل به قل افتاده = زرنگ و ناتو
3. دقت = از پس بر آمدن
4. افاقه = لطفی
5. اکونومی = صرفه جویی
6. مرموژ = ساکت
7. وازو و لنگ = بی حجاب
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
می کند تا حدودی خجالت می کشیدند. تغییر حالت ناگهانی طوطی که هم اکنون طرفدار ضعفا شده بود و با آن ها همدردی می کرد و حتی به آن ها می گفت که اگر کاری دارند بیایند بگویند، برایشان تعجب آور بود و تازگی داشت، هر چند می دانستند علی رغم این حرف ها و علی رغم این که نمی خواهد خود را زیون و متزلزل نشان دهد، در قلبش چقدر نگران و مضطرب است. ولی به هر حال چاره نبود و باید برای همیشه از او جدا می شدند.
باری، پیش از خداحافظی، ننه قمر به تنهایی، سری به منزل یاورخان زد. یاورخان از خاندان ایل «کلهر» (کاکاوند) و از زمره ی عرفا بود. و در زندگی، فراز و فرودهای بسیاری دیده بود و در تمام این پستی و بلندی ها، خوی و خصلت پاک و عدالت خواهانه ی خود را حفظ کرده بود. خان زاده و اربابی که تمام عمر مفید و پربار خود را در راه آبادانی و خدمت به رعایا صرف نموده و هم چنان به سجایا و مکارم اخلاقی پایبند بود. صلابت نفس و کرامت انسانی و فضل و دانش او زبانزد مردم کرمانشاه و رعایایش بود. همسر فداکار و مهربان و فرهیخته اش ـ بدیع الملوک ـ که در تمام مراحل زندگی مشترکشان یار با وفای یاورخان به حساب می آمد قامتی بلند و جمالی بسیار زیبا داشت. وی دختر یکی از بزرگان ایل کلهر و از کُردهای اصیل بود آن ها چهار فرزند داشتند و خانواده ای صمیمی و خوشبخت را تشکیل می دادند.
دست بر قضا روزی خبر آوردند در چند روستای آن ها، بیماری مالاریا شیوع پیدا کرده است. بلافاصله بدیع الملوک داوطلبانه به اتفاق برادرش که طبیب حاذقی بود و از تهران بدیدارشان آمده بود به همراه اکیپ کمک رسانی، برای مداوا و پیش گیری از شیوع بیماری هلاکت بار مالاریا در حالی که دارو و دیگر امکانات بهداشتی را برای درمان روستاییان با خود حمل می کردند به کمک رعایا شتافتند.
هنگامی که از مسیری بین دو آبادی عبور می کردند، ناگهان پای بدیع الملوک در چاله ای از جن و گنداب فرو می رود و جراحت و شکستگی پیدا می کند و از ادامه ی حرکت باز می ماند.
اکیپ کمک رسانی برای نجات وی، او را به شهر باز می گردانند اما پس از مدتی، جراحات، عمیق تر و شکستگی استخوان، عفونت پیدا می کند و دچار «قان قاریا» می شود. پزشکان «شیر و خورشید» با وسایل محدود آن زمان، موفق نمی شوند او را معالجه کنند و در کمال ناباوری به مرگی زودرس گرفتار می شود و دیده از جهان فرو می بندد.
مرگ ناگهانی وی، مصیبتی بزرگ و فقدانی بس عظیم برای یاورخان و بچه هایش بود. یاورخان، همسری با فضیلت و فداکار را از دست داده بود و فرزندانش مادری مهربان و مربی آگاه و دلسوز را! به ویژه این غم برای کوچک ترین فرزندشان ـ نازگل ـ که سیزده سال بیشتر نداشت مصیبت بزرگ تری بود. اندوه دایه ی نازگل یعنی عصمت خانم که زنی مهربان و بردبار بود نیز دست کمی از دیگران نداشت.
گرچه یاورخان پس از مدت زمانی طولانی بالاخره توانسته بود مرگ شریک زندگی خود را باور کند و برای آرامش و رهایی از غمِ فقدان بدیع الملوک، خود را وقف مطالعه و غرق در کتب علمی، فلسفی و به خصوص شاهنامه ی فردوسی نماید ولی تا آخر عمر، غم از دست دادن یار و مونس با وفایش، در چهره اش هویدا بود.
با مرگ نابهنگام بدیع الملوک، زندگی خانوادگی یاورخان کاملاً دگرگون گشت، نه تنها این نابسامانی در زمین ی عاطفی بلکه در کلیه ی امور مشاهده می شد زیرا اداره ی مجموعه کارهای خانه ی بسیار بزرگ آن ها که دارای باغ وسیع و اندرونی و خدمه های بسیار بود تماماً به دست بدیع الملوک و زیر نظر او انجام می گرفت و یاورخان به علت ارتباط های گسترده ی مردمی و آمد و رفت ها و رتق و فتق امور رعایا و نیز به خاطر مطالعات منظم، فرصت نمی یافت که در اداره ی خانه و امور مربوط به زندگی خدمه ها، دخالتی داشته باشد. این بود که پس از مرگ بدیع الملوک، همه ی کارها مختل شده بود و آن نظم و نشاط و سرزندگی از خانه رخت بربسته بود. فامیل های نزدیک به ویژه خواهران یاورخان که وضع را این گونه آشفته و اسف بار می دیدند، مدت ها به یاورخان فشار می آوردند که تن به ازدواج بدهد. اوایل وی زیر بار نمی رفت ولی به تدریج تحت تأثیر توصیه های مکرر آن ها، سرانجام به ازدواج مجدد، گردن نهاد.
آن ها، «منیرالسلطنه» که زنی بیوه و خیلی جوان تر از یاورخان بود را به عقد وی در آوردند. منیرالسلطنه از خانواده ای سرشناس، نسبتاً زیبا و بسیار جاه طلب بود. روحیات خاص و منحصر به فرد داشت، هر آن چه خود فکر می کرد درست است آن را معیار عمل قرار می داد و به نظرات اطرافیان اهمیت نمی داد. تنها افرادی را قبول داشت که به قول خودش «سرشان به تنشان می ارزد» یعنی کسانی که دارای آلاف و اولوف و جاه و مقامی بودند در نظر او محترم بودند. وی حاضر نبود با افرادی که فلان و بهمان السلطنه یا القاب الدوله را یدک نمی کشیدند همصحبت شود. بیشترین وقت و انرژی منیرالسلطنه صرف میهمانی دادن های مجلل و میهمانی رفتن تلف می شد، ساعات باقی مانده نیز به توالت سر و صورت، خرید لباس، رنگ کردن مو و هزینه کردن جهت لباس های گرانقیمت (به قول خودش هالیوودی) می پرداخت.
در میهمانی های سنتی و مجالس جشن که هویت زن ها عمدتاً در رقابت و چشم و هم چشمی خلاصه می شد و هر کس سعی می کرد در لباس پوشیدنِ بهتر و آویزان کردن جواهرات از دیگری پیشی گیرد، منیرالسلطنه گوی سبقت را از دیگران می ربود. وی آن چنان هزینه های گزافی را برای خرید لباس های دکُلته با کت و کاپ های پوست مینک و جواهرات ـ که چشم رقبا را به اصطلاح خیره می کرد ـ می پرداخت و آن قدر ولخرجی و ریخت و پاش داشت که همگان را به حیرت و تأسف وا داشته بود. ولی در مقابلِ مستمندان و فقرا، حاضر به هزینه کردنِ حتی یک ریال هم نبود و در این مواقع، خسّت بسیاری به خرج می داد.
یاورخان که مردی دمکرات منش و آزاد بود و بیش ترین لحظات عمر خود را به ویژه پس از مرگ بدیع الملوک به مطالعه و تحقیق در فلسفه و عرفان و ادبیات سپری می کرد، منیرالسلطنه را آزاد گذاشته بود و به وی امر و نهی نمی کرد. در واقع روحیه ی با صفا و آزادمنش و عرفانیِ وی با برخوردهای آمرانه و تحکّم آمیز، فاصله داشت. تنها چیزی که باعث نگرانی وی می شد و به آن حساس شده بود، وضع روحی نازگل بود. دختر کوچکش با آمدن منیرالسطنه و مشاهده ی برخوردهای تندخو و تحقیرآمیز نسبت به خدمه ها، افسرده و غمگین شده بود. از سوی دیگر منیرالسلطنه نیز با نازگل هم رفتار خوب و محترمانه نداشت و بیشتر اوقات با او لجبازی می کرد. از این رو یاورخان تصمیم گرفت که نازگل را به نزد برادرهایش که در انگلستان مشغول تحصیل بودند بفرستد. اجرای این تصمیم پس از رضایت نازگل، عملی شد.
یاورخان و منیرالسلطنه پس از چند سال زندگی، دارای دو فرزند شدند و در حالی که هر کدام دنیای خاص خود را داشتند به زندگی مشترکشان ادامه می دادند.
ننه قمر بدون آگاهی از سیر وقایعی که در این چند سال بر خانواده ی یاورخان گذشته بود به خانه ی ارباب وارد شد. بلافاصله متوجه شد که فضای خانه با گذشته کاملاً تفاوت کرده و از آن بانوی بزرگوار و مهربان ـ بدیع الملوک ـ که با زیر دستان و خدمه ها با گذشت و عطوفت رفتار می کرد، اثری نیست.
ننه قمر با ورود به خانه ی یاورخان، به سوی دفتر ارباب که در ساختمانی مستقل واقع درسمت شرقی باغ قرار داشت رفت. یاورخان با دیدن ننه قمر از جا برخاست و با احترام و محبت و خوش رویی از او استقبال کرد. وقتی از زبان ننه قمر ماجرا را شنید که برای خانواده ی پیام ناراحتی پیش آمده، متأثر شد زیرا علی محمد را می شناخت و از حسن نیت و کرامت و دست بازی وی آگاه بود. اما دلش به حال ننه قمر و سه فرزندش، بیشتر به درد آمد و از این که آن ها این گونه بی پشتوانه و سرگردان و بی پناه شده اند غمگین شد. رو کرد به ننه قمر:
-«... بسیار خوب، علی ایحال وضعی است که پیش آمده و باید چاره ای اندیشید... البته تو به اتفاق هر سه فرزندت که مثل بچه های خودم هستند می توانی در همین عمارتِ دفتر در اتاق های طبقه ی پایین ساکن شوید... ننه قمر این جا را خانه ی خودت بدان هر چند می دانم هر کاری بکنم نمی توانم جای خالی خانواده ی پیام را برایت پُر کنم اما به هر روی هر کاری از دستم برآید دریغ ندارم تا تو و بچه هایت در آسایش و امنیت باشید...، فردا دستور می دهم اتاق ها را خالی کنند و همین فردا بعد از ظهر شما می توانید در این جا مستقر شوید...، در ضمن هر گونه اسباب و لوازمی هم احتیاج داشتی به «ادریس» بگو تا فوراً تهیه کند. ادریس راننده و پیشکار من است و با زن و دو فرزندش در آن ساخمان کوچک در مدخل ورودی باغ، سکونت دارد... بسیار خوب، حالا می توانی بروی و اساب اثاثیه ات را جمع و جور کنی...»
ننه قمر که اشک شوق در چشمانش حلقه زده بود با دست پاچگی از یاورخان تشکر کرد و به سرعت خود را به خانه ی پیام رسند و این مژده را با خوشحالی زیاد به دخترها و طوطی خبر داد. قمر و روژیا و قشنگ باورشان نمی شد ولی ننه قمر به آن ها اطمینان داد که همین فردا نقل مکان خواهند کرد. طوطی از خوشحالی صورت ننه مر را بوسید و به وی تأکید کرد که این لطف و مرحمت خداست. «خدا به بچه هات رحم آورد...»
بعد از ظهر فردا، لحظه ی خداحافظی ننه قمر و بچه ها با طوطی فرا رسید. ننه قمر دچار هیجان و احساساتی شدید شده بود و می لرزید. با قلبی شکسته و پر درد، در حالی که یک ریز اشک می ریخت و از شدت غم و اظطراب دست هایش نیز لرزش گرفته بود به اتفاق دختر ها، دور طوطی حلقه زدند. قمر نیز به شدت احساساتی شده بود و او نیز مانند مادرش گریه می کرد و هر آن چه دلتنگی در دلِ غمین خود داشت به وسیله ی گریه بیرون می ریخت و خالی می شد. لحظات دشوار و غم انگیزی بود. همگی می گریستند، نه فقط برای دوری و جدایی، بلکه افزون بر آن، به خاطر بی پناهی شان، به خاطر دوری از دلبستگی ها، به خاطر تنهایی و بی کسی شان می گریستند.
روژیا گرچه یک سال از قمر کوچک تر بود با این حال بیش از قمر درد بی کسی و بی پشتوانگی را حس می کرد و لذا در بهتی عمیق فرو رفته بود. سرانجام پس از مدتی که گذشت، در حالی که اسباب اثاثیه ی مختصر خود ـ که چند تا بقچه، دو تا چمدان رنگ و رو رفته و مقداری ظرف و ظروف کهنه بود ـ را به کمک یکدیگر به دست گرفتند و از طوطی و از خانه ای که واقعاً دوستش داشتند برای همیشه جدا شدند.
با جدا شدن از خانه، از همه ی خاطرات و دلبستگی هاشان جدا می شدند، آن خانه، خانه ی خاطرات و رؤیاهاشان بود، خانه ای که جای جای آن، نقش و بوی خوش صفیّه را می داد. سنگ فرش حیاط، یادمان شر و شور بچه ها بود، نقش شیرین، پریا، سروش، فتان، زهرا و فاناز را داشت. تک تک آجرهای آن برای روژیا، خاطره بود، درخت های کهنسال و گلدان های آن، بوی عشق و محبت می داد. ماهی های قرمز حوض وسط حیاط، دوستان صمیمیِ روژیا بودند و چه ساعت هایی که او کنار آن حوض می نشست و به تاب نرم رقص ماهی های قرمز خیره می شد. آری، جدا شدن از آن خانه ی زیبا و با صفا، گسستن پیوندهای عاطفی و خاطرات فراموش نشدنیِ ننه قمر و دخترهایش بود ولی افسوس که دست تقدیر چنین خواسته بود و گریزی از سرنوشت نبود.
سرانجام پس از چند بار مکث و خیره شدن به فضای خانه که گویی می خواستند همه ی جزییات فضای خانه را در ذهن بسپارند، از در حیاط بیرون رفتند و به سوی منزل جدید و سرنوشت مبهمشان حرکت کردند.
***
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
پس از استقرار در ساختمان دفتر یاورخان، دخترها احساس می کردند که از درون بهشت به برزخ آمده اند. آجرها، فضا و محوطه ی خانه ی جدیدشان برای تک تک آن ها نامأنوس و غریب می نمود. احساس غربت و تنهایی فشار آورد. همه چیز رنگ و بویی دیگر داشت. گرچه در گوشه ی باغی بزرگ و زیبا سکنی گزیده بودند اما وجودشان غم زده و قلب هاشان اندوه بار بود. همه ی یادمان ها، رؤیاهای شیرین و گذشته شان را در خانه ی پیام جا گذاشته بودند و در این محیط جدید و نامأنوس، احساس تنهایی و بی کسی می نمودند. ولی چاره ای نبود و باید خود را با محیط جدید وقف می دادند. هم برای ننه قمر و هم دخترها، شب اول ورودشان، شب سختی بود و تا نزدیکی های صبح بیدار ماندند؛ بیخوابی به سراغشان آمده بود. اما نزدیکی های صبح که ننه قمر به نماز ایستاد، دخترها آرام آرام خوابشان برد و بعد در خواب، خود را در خانه ی پیام می دیدند و آرامش می گرفتند.
ارباب (یاورخان) به خاطر حفظ و رعایت آرامش و جلوگیری از تشنج، ملاحظه ی منیرالسلطنه را می کرد از این رو به دور از چشم او، سعی می کرد به ویسله ی ادریس، به تازه واردین کمک کند و احتیاجاتشان را برآورده سازد. از این رو مرتب به ادریس دستوراتی می داد و او را به کمک آن ها می فرستاد. منیرالسلطنه گرچه از آمدنشان با خبر شده بود ولی هیچ وقعی به آن ها نمی گذاشت. اصلاً آن ها را جزو آدم به حساب نمی آورد. از شدت تکبر و افاده، زورش می آمد که حتی جواب سلامشان را بدهد. او که کمال سرافرازی و تشخّص را در معاشرت و همنشینی با افراد صاحب منصب و چیز سلطنه ها و فلان دوله ها می دید و در مقابلشان چنان ضعیف و زبون بود و با دیدن آن ها، زبان به تملق گویی می گشود، هنگام برخورد با افراد بی بضاعت، آن ها را حتی از حیوانات هم کمتر می دید. اگر می فهمید که مثلاً یاورخان دیناری به این گونه افراد کمک می کند، قشقرقی به پا می کرد که آن سرش ناپیدا! برای هزینه کردن یک پاپاسی برای این گونه افراد واقعاً دست و دلش می لرزید اما در مقابل، برای ارضاءِ عقده های سرکوفته و برای ارضاءِ حسِ جاه طلبی و خودنمایی اش، درمیهمانی های آنچنانی، بیش از حد دست و دل باز و بریز و بپاش بود.
با تمام این خصوصیات عقب افتاده، شخصیت منیرالسلطنه، قابل ترحم بود. زیرا او زنی بشدت ضعیف، متزلزل، و تهی از هرگونه دانش و معرفت بود. شاید پرداختن وی به ظواهرِ حقیر زندگی و فخر فروشی بیش از حدش، از همین ضعف و ناتوانی عمیق وی ریشه می گرفت. تزلزل و بی ثباتی شخصیت منیرالسلطنه و عدم استغنای نفس وی به حدی بود که گاه او را تبدیل به دلقکی می کرد که هر لحظه خود را به رنگی می آراست که در دل صاحب منصبان، جای گیرد. ولی برخلاف منیرالسلطنه، شوهرش یاورخان از استحکام و صلابت شخصیت و عزت نفس بالایی برخوردار بود. این فضایل و سجایای اخلاقی یاورخان، بر اثر سال ها همزیستی با بدیع الملوک ـ که زنی متشخص، شایسته و لبریز از عشق و محبت به فقرا و رعایا بود ـ در وی تقویت شده بود. افسوس که در این شرایط دشوار که ننه قمر و سه دختر بی گناهش بیش از هر زمان دیگری احتیاج به حامی داشتند، او در قید حیات نبود.
باری، پس از رفتن نازگل به لندن، دایه ی او عصمت خانم هم ناگزیر خانه را ترک گفت و خود را از فشار غرولند های منیرالسلطنه نجات داد و نزد عروسش رفت. با رفتن عصمت خانم، رسیدگی به دو فرزند منیرالسلطنه به عهده ی ننه قمر و فرزندانش قرار گرفت. از طرفی روژیا که به کلاس بالاتر قبول شده بود و باید وارد دبیرستان می شد، سعی می کرد مادرش را قانع کند که اجازه دهد جهت ادامه ی تحصیل، در دبیرستان ثبت نام نماید. اما ننه قمر رضایت نمی داد زیرا یکی از مشکلات، دور بودن منزل یاورخان از محل دبیرستان بود. همین امر بهانه ای به دست ننه قمر داده بود که با ادامه تحصیل دخترش مخالفت کند. از سوی دیگر، نبودِ صفیّه به عنوان حامی مقتدر و پشتیبانِ دخترها و مشوّق آنان به ادامه ی تحصیل، عامل مهم دیگری به ضرر روژیا بود. به هر حال هر قدر روژیا سعی می کرد مادرش را به این امر راضی و مجاب نماید قایده نداشت تا این که روزی عصر که غمگین و افسرده از ایوان به باغ خیره شده بود، یاورخان او را دید و از وی جویای حالش شد:
-«روژیا دخترم چرا این طور پکری؟ مگر اتفاقی افتاده که این طور چهره ات غصه دارد؟... دختری به سن و سال تو نباید این طور خموده باشد...»
جملات محبت آمیز و پدرانه ی یاورخان، روژیا را تسکین و جرأت می داد ولی نمی دانست به ارباب چه بگوید، گرچه یاورخان را هم چون پدری مهربان و آموزگاری دانا، دوست داشت و قدر می شناخت اما شرم و خجالت، وی را از سخن گفتن با دبیری فرزانه باز می داشت. اما کوله باری از درد دل و حرف های ناگفته در سینه داشت که دلش می خوست در این فرصت با یاورخان مطرح کند، در حالی که دست پاچه شده بود و از فرط شرم، چهره اش گل انداخته بود، دشت هایش را به هم گرفت و با لکنت زبان گفت:
-«نه... نه آقا، چیزی نیست...»
-«چرا، من فکر می کنم مشکلی داری، غم و ناراحتی تو چهره ات می بینم، نگو چیزی نیست، تو مثل نازگل برای من عزیزی... بیا دخترم، بیا ببینم چی شده، چرا از من پنهان می کنی...»
با شنیدن این جملات محبت آمیز، روژیا ناخواسته بغزش ترکید و گریه کرد. در حال گریستن گفت:
-«... آخه من خیلی دوست دارم درس بخوانم، دلم می خواهد بروم دبیرستان، ولی مادر مخالفت می کند،... راستش صفیّه خانم اگر بود قضیه فرق می کرد او خیلی برای ما زحمت کشید، من را به مدرسه فرستاد، حالا دلم می خواهد لااقل به خاطر قدردانی از زحماتش به درس خواندن ادامه بدهم ولی هرچه اصرار می کنم مادرم می گوید نه، نمی گذارد... راستش نمی دانم چی کار کنم...»
و هق هق گریه از ادامه ی صحبتش جلوگیری کرد. یاورخان لحظاتی مکث کرد سپس دستی به موهای جوگندمی خود کشید و در حالی که تبسم بر لبانش نقش بسته بود رو کرد به روژیا:
-«هه، هه، پس قضیه این بود، یعنی موضوعی به این کوچکی این قدر تو را ناراحت کرده،... چرا زودتر با من در میان نگذاشتی دخترم؟ الآن نزدیک دو هفته از شروع سال تحصیلی می گذرد!...، بسیار خوب این که مشکلی نیست که نشود راه حلی بر آن پیدا کرد، حالا اشک هایت را پاک کن و خوب گوش بده چه می گویم،...»
یاورخان با چهره ی مصمم و اصیل خود و با صدایی رسا با روژیا صحبت می کرد، ادامه داد که:
- «تو بیشتر به پدرت شباهت داری! او مردی شجاع، پیگیر و در هر کاری مصمم بود. وریا هم مثل تو احساس می کرد چهارچوب این زندگی برایش تنگ است...، آره از رشادت و جوانمردی و عزم آهنین او هر آن چه گفته شود کم است. پدر تو در راه این کشور جان خود را از دست داد...، در مورد صفیّه و جناب پیام هم باید بگویم که آن دو نیز از بهترین انسان هایی هستند که تا کنون شناخته ام. صفیّه خانم یکی از دوستان بسیار صمیمی بدیع الملوک بود و من با محسنات و خصایل والای او تا حدودی آشنا هستم. اتفاقاً در کوچه ی بالایی ما، خانواده ی محترم «علینقی خان» زندگی می کنند که همسر ایشان «خجسته زمان» نیز از دوستان نزدیک بدیع الملوک و صفیّه است. دختری دارد به نام «نازان» که دوست و همکلاسی دخترم نازگل است و هم اکنون او هم باید به دبیرستان برود. تو اگر بخواهی می توانی به اتفاق نازان به دبیرستان بروی یعنی با هم به مدرسه می روید و با یکدیگر هم برمی گردید...»
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
حرف های یاورخان که در نظر روژیا ارزششان از تمام دنیا بشتر بود، وی را چنان سرحال آورد و نیرو بخشید که آثار شادابی و نشاط در چهره اش آشکار شد. روژیا دوباره جان تازه ای گرفته بود و نمی توانست خنده و شادی خود را پنهان کند با این حال سرش را پایین انداخته بود و شرم و حیا باعث می شد که نتواند در چهره ی ارباب نگاه کند. یاورخان ادامه داد:
-«حالا برو به مادرت بگو بیاید پیش من، بگو یاورخان با تو کار دارد، ... برو دخترم غصه نخور، کارها درست می شود آره، هر مشکلی راه حلی دارد،...»
یاورخان پس از صحبت مفصّل با ننه قمر و تأکید بر ضرورت تحصیل روژیا، در مورد مشکل دوری مسافت نیز چاره ای اندیشید و به ننه قمر گفت که روژِا با دختر علینقی خان یعنی با نازان که در همسایگی زندگی می کنند به مدرسه برود.
نازان با اتومبیل و راننده شخصی شان به دبیرستان می رفت و مادرش خجسته زمان، بانویی دانا و فرهنگ دوست و بسیار مهربان بود. ارباب به ننه قمر پیشنهاد کرد که اگر روژیا موافق باشد به همراه نازان که همسن اوست به دبیرستان برود و با علینقی خان پدر نازان صحبت خواهد کرد که او و نازان را با هم به وسیله ی راننده شان به مدرسه ببرد.
پس از نیم ساعت صحبت، ننه قمر پذیرفت که روژیا ادامه تحصیل دهد و در دبیرستانی که نازان درس می خواند نام نویسی کند. بدین ترتیب روژیا در مسیری قرار گرفت که با تمام وجود آرزویش را می کرد، مسیری که واقعاً لیاقتش را داشت.
خواهر کوچک تر یعنی «قشنگ» که علاقه ای به درس خواندن نداشت، بیشتر وقتش را با کمک و راهنمایی روژیا به بافتن کلاش (گیوه) و کارهای دستی بر روی لباس های کُردی و تزیین آن ها صرف می کرد که در عین حال منبع در آمدی هم برای خانواده محسوب می شد. روژیا نیز هر آن چه را از صفیّه خانم آموخته بود با کمال صمیمیت و دلسوزی به قشنگ یاد می داد و با حوصله ای شگرف تمام سعی خود را به کار می بست که قشنگ بتواند هنر بافتن و گلدوزی و سوزن زنی را بیاموزد. در عین حال همه ی آن چه از دیگران شنیده و یاد گرفته بود را به قشنگ منتقل می کرد و سعی داشت خواهر کوچک تر نیز هم چون خودش، مستقل و متکی به نفس بار آید.
روژیا با رفتن به دبیرستان و پیوند با نازان، روحیه و نشاط قبلی خود را بازیافته بود، نه تنها با جدیت و پشتکار به خواندن درس هایش می پرداخت و در عین حال به آموزش بافندگی و کارهای دستی به قشنگ کمک می کرد بلکه هر زمان کوچک ترین فرصتی پیدا می کرد با مداد، طرح هایی بر روی کاغذ ترسیم می کرد و آن را نگه می داشت. محیط آرام خانه و باغ بزرگ و با صفای یاورخان به همراه دنیای پاک و منزه روژیا، باعث می شد که به مرور زمان، طرح و نقاشی هایش از غنا و لطافت بییشتری برخوردار شود. تنها موضوعی که روژیا را زجر می داد، روحیه ی «خود کوچک پنداری» و ذلّت پذیری خواهر بزرگش قمر بود. به واقع شخصیت و رفتار و روحیات قمر، درست کپی مادرش بود. او نیز هم چون ننه قمر، پذیرای هر گونه خواری بود و تحمل ذلت را وظیفه ی خود می پنداشت. هر ظلم و ستمی را حق مسلم خویش می دید و شهامت ابراز عقیده و اعتراض را نداشت.
گرچه قمر به سن ازدواج رسیده بود و از مرز شانزده سالگی می گذشت اما از هر حرکتی در این زمینه می ترسید. در واقع، بعد از ماجرای «ارژنگ»، درگیر نوعی یأس و سرخوردگی شده بود و افکار و تخیلاتش مملو از ناامیدی و بدبینی از عشق، و تنفر از هر مردی شده بود؛ خشم و کینه و حس انتقام نسبت به ارژنگ را به همه ی مردها تعمیم داده بود. در ذهن و باور خود، خویشتن را دختری شکست خورده و بدبخت می دید و سهم خود از زندگی را جز فلاکت و تحمل مصییبت نمی دید. قمر دیگر قادر نبود دنیایی را که برای خودش ساخته بود ویران کند و خود را نجات دهد. پذیرفته بود که تا آخر عمر، در کنار مادر، و مثل او، به خدمتکاری و ستم پذیری بگذراند.
یک روز که قمر به اتفاق خواهرش قشنگ به قصد تحویل دادن کلاش ها و کارهای دستی در بازار به دکان «قادر علی» رفته بودند برادر صاحب دکان «علی مراد» که جوانی برازنده و با وقار بود با دیدن قمر، از وی خوشش آمد. او که در دبیرستان تدریس می کرد و از زمره ی آموزگاران شایسته و دلسوز کرمانشاه محسوب می شد، نه تنها در شغل و حرفه اش موفق و مورد احترام همگان بود بلکه در عین حال دستی هم به قلم داشت و فردی دانا و تکامل یافته بود. به هر حال پس از مدتی پرس و جو، سرانجام از محل زندگی و وضعیت قمر آگاه شد. چند باری نیز او را دورادور دیده بود و سرانجام در صدد برآمد به خواستگاری قمر برود.
هنگامی که ننه قمر متوجه قضیه شد و بو برد که خانواده ی علی مراد ممکن است به خواستگاری قمر بیایند به شدت مخالفت کرد و استدلالش هم این بود که دخترهایش هم چون خودش باید پایشان را از گلیم خویش درازتر نکنند و نباید لقمه ی بزرگ تر از دهان خودشان بردارند. زیرا به شدت از خطر ریسک کردن هراس داشت و معتقد بود که تقدیر هر کس این است که با هم ردیف های خود زندگی کند و از دایره ی محدود خویش فراتر نرود. قمر نیز که فاقد زندگی و تابع محض مادر بود، تسلیم گفته های او شد زیرا که در عین حال نمی توانست خود را راضی کند که خاطره های تلخ گذشته را فراموش نماید، و پس از شکست در اولین عشقش، خود را محکوم به زجر کشیدن نموده بود. نوعی حودآزاری و مازوخیسم!
وی چنان به گذشته ی تلخ خویش خو کرده بود که گویی تا ابد و تا هنگامی که زنده است باید محکوم به سرزنش و ندامت و تنفر باشد و در مغاک هولناک ظلمت و ناامیدی غوطه بخورد. از این رو، فرصت طلایی زندگی خویش را از دست داد و علی مراد پس از چند بار رجوع و صحبت با ننه قمر، سرانجام نا امید شد و از ازدواج با قمر منصرف گشت. البته اگر خانواده ی پیام حضور داشتند این فرصت از دست نمی رفت و صفیّه با آن درایت و دوراندیشی خاصی که داشت اجازه نمی داد ننه قمر در سرنوشت دخترش، این گونه دخالت ویرانگرانه بکند. بی تردید قمر را تشویق به گرفتن یک تصمیم مستقل و آگاهانه می کرد و او را از اوهام و فلاکت نجات می داد. اما در نبودِ خانواده ی پیام، تصمیمی را که نمی بایست بگیرد، در اوج استیصال و بی ارادگی، اتخاذ کرد و گوش به ننه قمر نهاد.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
در زمستان سرد و یخبندان آن سال که سرمای کرمانشاه 20 درجه زیر صفر رسیده بود، ادریس، مباشر و راننده ی ارباب، همسرش را از دست داد. مرگ همسر ادریس بر اثر زایمان نافرجام و ضعف بنیه ی وی اتفاق افتاد. در این حادثه، هم مادر و هم فرزند جان سپردند و دو دختر خردسال ادریس، بی مادر شدند. ادریس که مردی خشک، تندخو و خشن بود حوصله ی رسیدگی به دو فرزند را نداشت و پس از مرگ مادرشان آن ها را به امان خدا رها کرده بود. بچه ها که در غم از دست دادن مادر بعضی اوقات بهانه گیری می کردند به شدت از دست پدر کتک می خوردند و اکثر شب ها، سر بی شام و گریان به رختخواب می رفتند.
ارباب از این رفتار ستمگرانه ی ادریس خبر نداشت زیرا رفتار ادریس در ملاء عام و در برخورد با دیگران خیلی خوب و مردمی بود ولی به عکس، در خانه با زن و فرزند، خیلی خشک و خشن رفتار می کرد. تنها ننه قمر و دخترهایش از تنهایی و بی کسی دو دختر خردسال ادریس و کتک هایی که هر روز و شب متحمل می شدند باخبر بودند. این وضعیت دردناک، بار سنگین غم و غصه ای بر خانواده ننه قمر تحمیل کرده بود و آن ها که در قسمتی از باغ سکونت داشتند وظیفه نگهداری و سرپرستی آن دو کودک معصوم را نیز بر عهده گرفتند. قمر مانند مادری دلسوز و مهربان آن ها را تر و خشک می کرد و شب و روز خود را وقف آن ها کرده بود. بچه ها نیز به او خیلی وابسته شده بودند. درواقع قمر با بذل محبت و ایثار خود، جای مادرشان را پر کرده بود.
پس از چندی ادریس با مشاهده ی فداکاری های صادقانه و داوطلبانه قمر، و این که متوجه شده بود که وی تن به ازدواج با علی مراد نداده است، تصمیم گرفت او را به عقد خود درآورد زیرا می فهمید که به لحاظ عاطفی، قمر به دو فرزندش وابسته شده است و در عین حال کمک های یاورخان، از طریق او به خانواده ننه قمر صورت می گرفت و این امر باعث می شد که ننه قمر از ادریس حرف شنوی داشته باشد. سرانجام یک روز بعد از ناهار، با تردید، موضوع ازدواج را با ننه قمر در میان نهاد و از قمر خواستگاری کرد. البته قبلاً این موضوع را با یاورخان در میان گذاشته بود و ارباب در پاسخ به وی، نظر قمر را شرط اصلی دانسته بود. به هر حال با شنیدن صحبت های ادریس، ننه قمر بسیار خوشحال شد و بدون کمترین مکث و تعمق و تردیدی، از پیشنهاد ادریس استقبال کرد و قمر را « کنیز » ادریس خطاب کرد.
ننه قمر بدون در نظر گرفتن 30 سال اختلاف سن میان ادریس و ننه قمر، بدون توجه داشتم به خشونت ذاتی و بی رحمی ادریس، بدون فهم نیازهای دختر جوانش، بدون آینده نگری و توجه به جوانب قضیه، به ازدواج دخترش با مردی تندخو، متعصب رضایت داده بود. بدون این که حتی از قمر و عقیده اش نسبت به ادریس سوال کرده باشد. قمر نیز که بی تفاوت و دنباله رو، مطیع بی چون و چرای دستورات مادرش بود، با شنیدن این خبر از سوی مادر و با تایید ننه قمر برای سرگرفتن این ازدواج، به آن رضایت داد. موافقتی از سر بی میلی و باری به هر جهت!
قمر در حالی تن به این ازدواج داد که هیچ دلیل روشن و قابل قبولی از ازدواج با ادریس نداشت، هیچ درک و فکری در پی این رضایت وجود نداشت و صرفاً، تسلیم محض به سرنوشت و تقدیر بود، تقدیری که دیگران برایش رقم زده بودند و او بی اختیار و بدون فکر، خود را به آن سرنوشت محتوم سپرده بود.
به فاصله ی نه ماه که از ازدواجشان می گذشت، قمر صاحب یک فرزند شد و دومی را سال بعد به دنیا آورد. با متولد شدن دومین بچه، قمر در آن سن و سال کم، در واقع مادر چهار فرزند بود و باید به آن ها رسیدگی می کرد. روشن است که تر و خشک کردن چهار فرزند و رسیدگی به آن ها، تمامی لحظات زندگی اش را پر کرده بود. او که قلبی سرشار از محبت نسبت به بچه ها داشت، آسایش و جوانی خود را کاملاً وقف آن ها کرد. قمر که درست کپی مادرش بود، از این همه ایثار و خویشتن را دیگران کردن، لذت می برد و حس خود کوچک بینی ارضاء می شد. هر کاری و هر دستوری که بچه هایش یا ادریس به او می دادند اطاعت می کرد و مظلومانه انجام می داد. هیچگاه اعتراضی حتی کوچک نمی کرد. هیچ وقت عرض اندامی نمی کرد، گله ای نداشت. فقط اطاعت می کرد و هرکاری آن ها می خواستند مطیعانه انجام می داد. خدمت گذاری و مطیع بودن را وظیفه خود می دانست و تصور می کرد که چنین رفتاری برای زندگی زناشویی کافی است. اما دریغ از این فکر محدودِ وی، زیرا شوهرش برخلاف خوی خشن و عصبی که داشت، در عین حال تشنه ی محبت از سوی زنش بود، تشنه ی شادی و عشق و شور بود. ولی قمر به عکس، همچون یک کُلفتِ دلسوز و خدمتگذاری مطیع، فقط به رتق و فتق کارهای خانه می پرداخت و مثل مجسمه ای بی روح، هنگامی که ادریس به خانه می آمد، ساکت و مظلوم و بدون حرف، به پهن کردن سفره و سپس برچیدن آن و سرآخر، خواباندن بچه ها سپری می کرد.
قمر با جدیت می کوشید که درست شبیه مادرش – ننه قمر – باشد و بدون آن که بفهمد، الگوی رفتاری او را مو به مو اجرا می کرد. این الگو نیز جز خدمتکاری و وقف شدن چیز دیگری نبود. در زندگی قمر، عشق به همسر وجود نداشت. نه این که این تفاوت سنی یا کبر سن ادریس یا بداخلاقی وی باعث شده باشد، بلکه درواقع، بعد از قضیه ارژنگ و نقش بر آب شدنِ همه ی رویاهای قمر، عشق و محبت به جنس مخالف در او فرو مرده بود و دیگر هیچگاه شکفته نشده بود.
پس از مدتی، ادریس به تدریج به این باور رسید که همسرش موجوی سردمزاج، ناتوان و دست و پا چلفتی است. نتیجه گیری ادریس نیز پُر بی راه نبود زیرا رابطه زناشویی قمر و ادریس، سال به سال رو به سردی و تهی شدن می رفتريال گرچه از ابتدا نیز فاقد شور و حرارت بود. این موضوع باعث شد که خشونت و بداخلاقی ادریس، روز به روز اوج گیرد. به حدی که با شروع هر حرف و رفتاری، قمر را به راد کتک و ناسزا می گرفت و هر روز بیشتر از روز پیش، در برابر این موجود مطیع، یاغی تر و خشن تر می شد.
قمر در کمال سکوت و مظلومیت و تسلیم، کتک ها و اجحافات و ستمگری های وی را تحمل می کرد و دَم بر نمی آورد. او خود را مستحق چنین رفتاری می دید. در عین کلافه شدن، از این که مظلوم واقع شده بود، ارضاء می شد. و درعوض، شوهرش هر چه قمر را تسلیم و توسری خور تر می سافت، جدی تر و عصبی تر می شد به طوری که گه گاه بدون هیچ خطایی که قمر مرتکب شده باشد با لگد به سر و صورت و پهلوی او می کوبید. در نتیجه سلامتی جسمی و روانی زنِ بیچاره، هر روز بیش تر به مخاطره می افتاد. او در سن جوانی به صورت زنی علیل و رنجور و شکسته در آمده بود. از قضا بچه هایش نیز به توسری خور بودن مادرشان عادت کرده بودند و کتک خوردن مادرشان را امری عدی تلقی می کردند. گویی مادرشان به وجود آمده بود که زجر بکشد، کتک بخورد و خاموشانه تحمل کند و دَم بر نیاورد!
نه تنها این امر برای آن ها عادی شده بود بلکه بر اثر اطاعتِ محض مادر در مقابل خوساته هایشان، توقع آن ها نیز خیلی بالا رفته بود و اگر مثلاً یک وقت قمر نمی توانست فلان خواسته شان را انجام دهد او را دعوا می کردند و بر سرش فریاد می کشیدند.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
قمر در خلال شب ها که معمولاً از درد پهلو یا سینه و صورت که بر اثر لگد ادریس کوفته شده بود خوابش نمی برد، به یاد حرف ها و آموزه های صفیّه خانم می افتاد که خطاب به مادرش می گفت :
- « ... ننه قمر، خدمت کردن به دیگران و فداکاری نسبت به همنوع، عملی پسندیده است ولی انسان باید در کنار این عمل شایسته، هویت و تشخّص خود را نیز حفظ کند. زنی که تشخّص و هویت مستقل ندارد، آدمی که بیش از حد تواضع و فروتنی می کند، مردم به کارهای شایسته و پسندیده او را به دیده ی تردید می نگرند و آن طور که باید، در مورد اعمال و فداکاری هایش قضاوت عادلانه ای ندارند. مردم در مواجهه با این تیپ ها، تواضع و خدمتگذاریشان را از سر حقارت و ناگزیری می پندارند ولی اگر زنی از خود هویت و تشخّص نشان دهد، فداکاری و اعمال انسانی اش در نظر دیگران، جایگاه خاصی دارد و از احترام برخوردار است ... یک مادر خوب، یک مادر فهمیده و دلسوز، زنی نیست که هر چیزی که بچه هایش گفتند بگوید چشم، بگوید اطاعت ... ، یک مادر عاقل و آگاه کسی است که در عین حالی که هر چیز خوب را برای اولادش می خواهد، برای خودش هم بخواهد. اگر مادری همه ی هستی اش را برای فرزندش فدا کند و هیچ معیار و حد و مرزی در این کار قرار ندهد، آن وقت او نه یک مادر شایسته بلکه یک مادر بدبخت و فنا شده است که حتی فرزندانش هم قدر و منزلت اش را پاس نمی دارند ... ببین اگر ما به عنوان مربی و مادر، برای خودمان ارزش و اعتبار قائل نباشیم چگونه از فرزندمان توقع داریم که منزلت و حرمت ما را نگه دارد؟ اگر مثلاً سر سفره ناهار و هنگام تقسیم غذا، هر آن چه گوشت هست و غذاهای خوب هست به دیگر افراد خانواده بدهیم و خودمان نان خالی بخوریم نه تنها عدالت را رعایت نکرده ایم و آن را آموزش نداده ایم بلکه باعث رشد خودخواهی و زیاده طلبی در افراد خانواده می شویم. یعنی با عمل مان به بچه هایمان یاد می دهیم که هر چیز خوب را فقط برای خودشان بخواهند و شاهد نابرابری باشند ...
ننه قمر، تربیت اولاد، خیلی درایت و فکر می خواهد، سیاست و برنامه ریزی لازم دارد، به خاطر آن ها باید عادت های نادرست را تغییر بدهی مثلاً باید کمی هم به خودت، به سلامتی ات، به زیبایی و لباس های خوب پوشیدن و از زندگی لذت بردن اهمیت بدهی تا بچه ها هم یاد بگیرند. ما باید خوب زندگی کنیم عزیزم، باید از مواهب و زیبایی های زندگی بهره مند شویم، باشد به زیبایی و نشاط و سرزندگی برسیم، لباس های زیبا و هر چیز قشنگ را واقعاً بخواهیم که استفاده کنیم ... ، آره ننه قمر باید کمی هم به فکر خودت باشی! ساده زیستن و زندگی وارسته و معنوی داشتن، مخالف با لذت بردن از زیبایی ها نیست. من نمی گم هر چه پس انداز داری بروی و یک کفش گرانقیمت بخری، نه، منظور من این است که با ابتکار و سلیقه و کمی توجه، می توانی خودت و ظاهرت را آراسته و زیبا بکنی تا هم خودت سرزنده شوی و هم اطرافیانت با مشاهده ی تو، لذت ببرند ... نباید تصور کنی که در این دنیا فقط یک نوع رفتار و یک نوع طرز زندگی وجود دارد، اگر یک مقدار به اطرافت نگاه کنی می بینی که چقدر تنوع و گونه گونی وجود دارد، می بینی که آدم ها چقدر با هم متفاوت اند و سلیقه های جورواجور دارند، پس باید سعی کنی راهی را در زندگی برگزینی که هر چه بیشتر به تو و دخترهایت لذت و شادی ببخشد و شما را سرزنده کند ... »
اما یادآوری و تجدید خاطرات و تداعی این نصایح دلسوزانه، نمی توانست کوچکترین اثری در زندگی قمر بر جا بگذارد زیرا او هر گونه استقلال رای و تشخّص را از دست داده بود و به موجودی دنباله رو و مفلوک تبدیل شده بود. سال های طولانی زندگی با ننه قمر و شکست در اولین رابطه عاشقانه باعث شده بود که قمر به انسانی قانع، مایوس، بی دفاع، مظلوم و فاقد هویت بدل شود و به این خصال، عادت کند.
به عکسِ قمر، خواهرش روژیا، خصایلی دیگر گونه بود. نقطه مقابل مادرش قرار داشت و از پدرش، شهامت و بلندنظری را به ارث برده بود. به خصوص از اوایل کودکی تحت تاثیر تربیت و آموزه های صفیّه قرار داشت و زیر دست او بزرگ شده بود، زیرا به خاطر توانایی ها و نقاط مثبت و برجسته ای که از همان کودکی در خود داشت مورد توجه ویژه و محبت صفیّه قرار گرفته بود. این امر باعث شده بود که روژیا، صفیّه را الگوی زندگی خود قرار دهد و به نقد الگوی رفتاری مادرش برسد. پس از جدایی از خانواده پیام، نیز به خاطر حقیقت جویی و شور و تحرکی نوخواهی که در وجود روژیا موج می زد، باعث شد که یاورخان او را مستعد انتقال مرتبه های بالاتری ببیند؛ از این رو هر وقت فرصتی می یافت با روژیا در مورد حکایت ها و مسائل علمی و ادبی صحبت می کرد و دانسته هایش را به او منتقل می کرد. کتاب های مفیدی در اختیارش می گذارد و سعی می کرد که با وسواس و حوصله ای شگرف به انبوه سوالات روژیا پاسخ دهد. ارباب، هر آن چه را که برای رشد و ارتقاء دخترش نازگل مفید و ضروری می دید، پنهان از منیرالسلطنه در اختیار روژیا قرار می داد.
اندیشه و رویاهای روژیا بی وقفه ارتقاء می یافت و از آن جا که علاقه بسیار زیادی به طراحی و نقاشی داشت، در کنار ادامه تحصیلات و همراه با مطالعه کتبی که یاورخان در اختیارش گذارده بود، به کار نقاشی نیز ادامه می داد و با این کار، تمنیّات ناآشنای وجودش را در طرح ها و نقاشی های ساده اش، به تصویر می کشید؛ زیرا فکر می کرد در اعماق قلب و روحش، احساس هایی نهفته است که جز با نقاشی، از بیان آن ها عاجز می ماند.
روژیا خود را در پوسته ای اسیر می دید که باید آن را بشکند و خویشتن را رها سازد. او مانند پدرش دنیا را بیکران و مسحور زیبایی می دید و در جستجوی پدیده هایی بود که روحش را جلا بخشد.
در تمام این دوران، صمیمی ترین دوست و همکلاسی اش « نازان » بود که بیشتر از هر کس دیگر از تمنیات و حالات روحی روژیا باخبر بود. مادر نازان « خجسته زمان » که منسوب به یکی از خانواده های متمول و سرشناس تهرانی بود، زنی بسیار بافرهنگ، خوش بیان و دقیق بود که بر روژیا و ارتقاء فهم و بینش او تاثیر بسزایی داشت. از آغاز ورود روژیا به دبیرستان که به توصیه یاورخان، با نازان دختر علینقی خان همراه شده بود، یک رابطه عاطفی بین او و خانواده علینقی ایجاد شده بود به طوری که خجسته زمان همسر علینقی خان، روژیا را مانند دختر خود نازان، قلباً دوست می داشت و در کارها او را راهنمایی می کرد. دوستی و صمیمیت بسیار زیادی که بین نازان و روژیا به وجود آمده بود، این رابطه را نیز تقویت می کرد.
ننه قمر که این اواخر، بر اثر حاد شدن درد رماتیسم پاها یش در خانه افتاده بود، کم تر مجال می یافت در کارهای روژیا و دیگر دخترهایش دخالت کند. سرپرستی از مادرِ بیمار، عمدتاً بر عهده ی قشنگ بود و او در عین حال که به بافتن کلاش و کارهای دستی می پرداخت، رتق و فتق امور خانه را نیز بر عهده می گرفت و از این بابت روژیا همیشه از او سپاسگزار بود. یاورخان هم به ندرت می توانست به آن ها سر بزند زیرا رسیدگی به امور رعایا و آبادانی روستاهایی که تحت پوشش وی قرار داشت، وقت زیادی از او می گرفت. البته برای رسیدگی به مجموعه ی
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
کارها،یاور خان از مساعدت و همکاری جوانی به نام (داور) برخوردار بود.داور پسر یکی از دوستان قدیمی پدر روژیا، از ایل کلهر بود.پدر داور،مشاور برادر یاورخان و مردی بافرهنگ و اهل مطالعه بود از این رو پسرش را تا فارغ التحصیل شدن از دانشکده حقوق،تشویق و یاری نموده بود.داور نیز پس از اتمام درس و دانشکده و در کنار تدریس در دبیرستان های پسرانه ی کرمانشاه،به مشاوره در کارهای حقوقی یاور خان نیز می پرداخت.
داور جوانی برازنده،شوخ طبع و لطیفه گو و برای دانش آموزانش،آموزگاری پرتوان و باحوصله بود.او غیر از رسیدگی و مشاوره در امور حقوقی یاورخان،در رسیدگی به کارهای آبادانی و کمک های موثر در روستاها نیز به وی کمک می کرد.و یاورخان
نیز اورا مانند پسرش دوست می داشت.صداقت و پاکی و دقت نظر و معلومات داور،باعث میشد که یاور خان در همنشینی با این جوان،به قول معروف سرکیف بیاید و نطقش گل کند.داور نیز که حافظه فوق العاده قوی داشت در همصحبتی با یاورخان،
از اشعار و ضرب المثل ها،به خوبی استفاده می کرد.و گاهی اوقات مشاعره ای که بین آنها شروع می شد تا ساعتها ادامه می یافت.که معمولا یاور خان پیروز می شد.
یاور خان دریایی از اشعار نغز پارسی را در سینه داشت و از این رو پس از اتمام مشاعره،داور معمولا این جمله را به عنوان حسن ختام به عنوان می راند که (من پیش توپ چی،ترقه در میکنم)
در این دوره که روژیا،مانند همکلاسی اش نازان، سال آخر دبیرستان را می گذراند،یاورخان،از داور خواست که برای کمک به امر تحصیل روژیا،(به عنوان معلم خصوصی) به او یاری رساند.داور ماموریت یافت که در هفته دو یا سه روز، برای رفع مشکلات درسی روژیا ،به منزل آنها بیاید.
داور که توسط پدرش،از قبل با پدر روژیا،(وریا) آشنایی داشت، از پیشنهاد یاورخان استقبال کرد و مصمم شد که در گرفتن دیپلم به روژیا کمک کند.و در کنار تدریس،اغلب کتابهایی نیز،برای روژیا می آوردو پس از اتمام ساعات درس،معمولا ساعت ها درباره ی موضوعات مختلف،با روژیا صحبت می کرد.روژیا احساس می کرد که رابطه با داور،در ارتقاء سطح معلومات و شناخت عمیقترش از زندگی خیلی موثر است.زیرا انبوه سوالات و پرسش هایی که در ذهن داشت،خیلی راحت تر از یاور خان، با داور مطرح میکرد.روابط روژیا و داور،رابطه ای صمیمی ،پویا و عاری از از هرگونه تزویر و تظاهر بود.هیچ یک نیاز نداشتند که چیزی از هم پنهان کنند یا به هم فخر بفروشند.سادگی و پاکی رابطه آنها باعث شده بود که هر روز بیش تر از روز پیش بر غنا و پویایی رابطه شان افزوده گردد.هرچه زمان می گذشت ،روژیا بیش تر متوجه عمق و گستردگی معلومات داور می شد و آرزو میکرد روزی خود او نیز بتواند به آن مرحله ، کمال یابد.از این رو کتاب هایی را که داور برایش می اورد با دقت و ولع می خواند و هر جا که سؤالی برایش پیش می امد یا مطلبی را به درستی نمی فهمیید زیر ان با مداد خط می کشید که وقتی داور را ببیند درباره ی ان سؤال کند.داور نیز با روی همیشه گشاده اش،با حوصله به ابهامات و سؤالات روژیا به طور مشروح پاسخ می گفت.
داور،مردی ازاد اندیش،طرفدار عدالت و سعادت انسان بود.جوانی ارمان خواه و پیشرو که در برابر هر وضعیت ،علامت سؤال و ((چرا)) قرار می داد و به روژیا می اموخت که هیچ چیز را بدون تعمق و کندوکاو نپذیرد.بارها و بارها در صحبت هایش به روژیا می گفت که هر انسانی باید با فکر مستقل خویش به ایمان و اعتقاد برسد.می گفت تمام سنت های پیشینیان باید دوباره کاویده شود و مورد بازنگری قرار گیرد و ان بخش هایی که خرافه و موهومات است به دور افکنده شود و نکات مثبت ان تقویت گردد.
روژیا نیز که دارای شخصیتی مصمم،زلال و مظهر ازادگی و از کردهای اصیل بود پیوسته در جستجوی راهی به سوی کمال و حریت و تکامل روح خویش بود و رابطه بی الایش خود را با داور پاس می داشت.انها پس از ساعاتی گفتگو،اغلب به قدم زدن در باغ می پرداختند و ساعت ها محو تماشای زیبایی طبیعت و نظاره ی درختان کهن سال و گل های تازه رسته می شدند.
به تدریج داور احساس کرد که ناخواسته محو کمالات و معرفت و زیبایی روژیا شده است؛احساس کرد به لحاظ عاطفی نسبت به جمال و کمالات و حجب این دختر کرد و باهوش که شور زندگی از چشمان درشتش جاری است،وابسته شده ،حس کرد به دیدن هر روزه ی او و هم صحبت شدن با وی گرایش پیدا کرده است.احساسی خوشایند و شور افرین،حسی که روح داور را به قلیـ ـان وا می داشت؛حتی فکر کردن و مجسم کردن چهره ی زیبا و دلنشین روژیا،او را به التهاب و بی قراری می کشاند.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
اما داور منطقی تر و خوددار تر از ان بود که به خویشتن اجازه دهد پا را از حد خود دراز تر کرده و با مطرح کردن این احساس شیرین،رابطه اش را با روژیا به وادی دیگری سوق دهد.داور متوجه شده بود یا تصور می کرد که این احساس عاشقانه فقط درون خود اوست و از این رو ابراز عشقی یک طرفه و بیان ان ،اکراه و شرم داشت.او در مکتب بزرگان و مردان نامی غور و اندیشه کرده بود و مطالعه کتاب هی بسیار،و تعمق در مکاتب و فلسفه هایگوناگون به وی اموخته بود که در بیان هر فکر و احساسی ، خوددار باشد.اموخته بود که بر احیاسات و عواطف خویش لگام زند و مثل جوانان کم سن و سال تسلیم هوا و هوس های خویش نباشد.
در زمستان،پیش از اغاز امتحانات ثلث سوم روژیا ،ننه قمر بر اثر ابتلاء به بیماری رماتیسم و تنگی عروق قلب در حالی که چندین ماه نیز به ذات الریه مبتلا شده بود کاملاً زمین گیر و در بستر افتاده بود و سر انجام شبی سرد دارفانی را وداع گفت و جان سپرد.مرگ مادر برای دخترها مصیبتی بزرگ بود.زیرا در نبود پدر و نداشتن فرزند بزرگتری در خانواده،انه به شدت احساس بی پشتوانگی می کردند.گرچه این اواخره مادرشان بر اثر ابتلاء به ذات الریه همواره در رختخواب افتاده بود و حضوری نداشت اما به هر حال وجودش قوت قلب دخترها بود،سایه ی بالا سرشان بود،وجودش حتی در بستر بیماری هم برای انها غنیمت بود. انها مادرشام را بسیار عزیز و ارجمند می داشتند و او را زنی فداکار،باتحمل و دلسوز می دانستند که بنابر عادت دیرینه سالش،همه رنج ها و دردهایش را تحمل کرده و هیپ گاه شکایت و گله ای نکرده است.انها حتی از این که مادرشان دارای روحیه خودازاری بود و این که در تمام عمر خود،اسایش خودش را به پای رضایت و شادی دیگران فدا کرده بود به وی ایراد و انتقادی نداشتند گرچه در تمام طول زندگیشان و تحمل فراز و فرودهای بسیار،مشقات زیادی را لمس کرده بودند اما با تمام ان مشکلات و بدبختی ها ،عشق و محبت به یکدیگر در وجودشان نقش بسته بود.از این رو مرگ مادر رنجور و زجر کشیده ی خود را ضایعه و خسرانی جبران ناپذیر می دیدندو در غم و اندوه وصف ناپذیذیری فرو رفتند.
به خصوص روژیا که بر اثر مطالعه و کندوکاو در زندگی و حقوق انسان ها صاحب نظر شده بود و براثر اگاه شدن،بار مصیبت های همه مردم را بر قلب و روح خود حس می کرد,افزون بر غم از دست دادن مادر،از اینکه مشاهده می نمود خواهرش قمر نیز در عنفوان جوانی ان طور در حال تباه شدن است و براثر ضربات مشت و لگد و فشار های ادریس ان گونه پیر و شکسته و رنجور شده و شادابی و سلامتی خود را از دست داده،به شدت افسرده و غمگین شده بود.چنان کلافه و بی قرار که دلش می خواست فریاد براورد و از این همه ظلم و نابرابری به اسمان و زمین شکایت برد.ارزو می کرد انقدر امکانات داشت که قمر را از این وضعیت اسف بار نجات دهد.دلش می خواست به ثروتی بی کران دست یابد و خواهر مظلومش را که درست کپی مادرش بود از ان همه مصیبت رها سازد،با تمام وجودش ارزو می کرد می توانست هردو خواهر را پس از عمری از فلاکت و تنگدستی ،خوشبخت .و سعادتمند ببیند. ولی افسوس،افسوس که جز احساس محبت و اندیشه های پاک و انسانی،هیچ امکان دیگری در اختیار نداشت.این وضع به تدریج او را مصمم کرد که به فکر چاره ای باشد بنابراین یک روز به داور گفت
- -چرا باید عده ای از مردم دچار این بدبختی ها باشند ،واقعاً گناهشان چیست؟چرا انسانی باید این گونه زیر سلطه و زور گویی انسان دیگر قرار گیرد...
- داور پس از تعمق و لحظاتی سکوت در حالی که چشم بر زمین دوخته بود در پاسخ روژیا در امد که
- -این که تو می گویی،یعنی چرای تو،پاسخ مفصلی دارد و نمی شود در یکی دو جمله به چنین پرسشی پاسخ داد،این گونه وضعیت های دردناک،از عوامل گوناگونی ریشه می گیرد. در ظاهر این طور می نماید که تمام تقصیر ها بر عهده ی شوهر ظالمش است.تو فکر می کنی و بارها هم گفته ای که اگر امکانی داشتی خواهرت را از این وضعیت نجات می دادی،اما هیچ وقت فکر کرده ای که به صرف داشتن امکانات عالی،نمی شود این گونه روابط ظالمانه را از بین برد؟ایا فکر می کنی در میان خانواده های ثروتمند این گونه روابط ناهنجار و غیر انسانی وجود ندارد؟واقعاً علت اصلی این نوع بدبختی ها،صرفاً فقر مادی است؟ ایا فرهنگ و طرز تلقی و بینش فرد در پیدایش این اعمال تأثیری ندارد؟ایا پول حلال همه مشکلات است؟ببین روژیا،من خودم خانواده هایی را می شناسم که از نظر مال و منال ،هیچ چیزی را کم ندارند اما باور کن انها هم خوشبخت نیستند،عشق،خوشبختی،سعادت و نیکبختی،و یا احساس این لذایذ انسانی،به خیلی چیزها بستگی دارد و پول تنها یکی از این وسایل است!
- -...ولی من فکر می کنم احتمالاً امکانات نقش عمده ای دارد و رنج و غم و بدبختی ادم های فقیر و محروم ، صدبار دردناک تر از ادم های پولدار است...
- -...اتفاقاً من به عکس تو فکر می کنم روژیا؛تو هنوز انقدر تجربه نکرده ای که متوجه شوی همین ادم های پول داری که تو از بیرون به انها نگاه می کنی و فقط ظاهرشان را می بینی،چقدر مشکل دارند.در همین خانواده های ثروتمند،کسانی را می شناسم که هر لحظه ارزوی مرگ می کنند.ببین روژیا یک چیز را باید فهم کنی و ان این که خیلی از این احساس های ادمی مثل احساس خوشبختی یا احساس حرمان و بدبختی ،به درون خود انسان ها بر می گردد،از نگاه و درون ادمیان است که جهان می تواند مثل بوستانی دل انگیز یا جهنمی هولناک باشد.فکر می کنم قبلاً این شعر را برایت خوانده باشم که می گوید از درون تو بود تیره جهان چون دوزخ/دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت.من واقعاً به این قانون معتقدم؛قانونی که می گوید انسان در هر شرایطی می تواند کای بکند که به لحاظ روحی زنده بماند.که احساس یأس نکند.که خود را نبازد...،همین قانون می گوید به عکس ،انسان می تواند در بهترین شرایط هم احساس بدبختی و خفت و ناامیدی بکند.کسی که از ابتدا به او تلقین شده که حقیر و پست و بی مقدار است،کسی که از اوان جوانی به خود قبولانده که بدبخت و فرودست است،حتی اگر به عالیترین امکانات مالی هم برسد باز هم این احساس رهایش نمی کند،راحت اش نمی گذارد،اجازه نمی دهد از امکانات بهره ببرد...روژیا انسان ها تو در تو و پیچیده تر از ان هستد که در تصور تو بگنجند.روح و روان ادم ها خیلی بغرنج است.به صرف وجود امکانات،به صرف داشتن پول و رفاه مالی،اسایش روحی بدست نمی اید.البته قبول دارم که تو از وضعیت خانوادگی ات ناراحت باشی،خود من بارها با ادریس صحبت کرده ام حتی یاورخان هم با وی صحبت کرده است که دست از این اعمال ظالمانه و غیر اخلاقی بکشد اما هربار دلایلی می اورد و سپس قول می دهد که دیگر ارام باشد ولی پس از مدتی دوباره شروع می کند...
- -من که فقط برای خانواده خودم نمی گویم،سؤال من ای است که چرا عده زیادی ادم ها باید این چنین در سختی و بدبختی باشند، من می گویم باید کاری کرد که همه ادم هایی که زجر می کشند نجات یابند فقط منظورم خواهرم نیست.ارزویم ای است که زمانی فرا رسد که دنیا از این همه بدبختی و بی عدالتی پاک شود،برای همین می خواهم در رشته ای درس بخوانم که بعدها بتوانم از حقوق شان دفاع کنم.یعنی دلم می خواهد بروم دانشگاه و در رشته حقوق ادامه تحصیل بدهم...
- صحبت های پربار داور ،روژیا را هرچه بیشتر به تعمق وا می داشت.این اندیشه ها به گستره نگاه او وسعت و عمق می بخشید.فکر می کرد که دنیا چقدر وسیع و بی کران است.احساس می کرد در پهن دشت ان غرق شده و هرقدر بیش تر بداند و بیش تر مطالعه کند و کندوکاو نماید باز راه های بسیاری هست که ناگشوده می ماند.به یاد صحبت های یاورخان می افتاد و به دلایل و بحث های داور می اندیشید.روژیا فکر می کرد برای انسان بودن و فاصله گرفتن از خصلت های حیوانی،واقعاً چه بهایی باید بپردازد؟چطور و چگونه انسان باید تلاش کند که بینش انسانی را در وجود خود بارور سازد؟ چگونه باید زندگی کند که ان وجدان خداگونه،ان وجه پیامبر گونه ی ادمی بر وجه بهیمی و حیوانی اش غلبه کند؟
- او که براثر همنشینی و اموزش در مکتب کسانی همچون یاورخان و داور که دریایی از علم و معرفت و دانش را در وجود خویش داشتند،فراتر از سن و سال خود می اندیشید برخلاف بقیه دختر های هم سنش ،در رویاه ا و افکار پاک و بی کرانه اش،تنها به نجات و خوشبختی خود فکر نمی کرد.از این رو سعی داشت افکار و رؤیا های خود رابه وسیله طرح و نقاشی به تصویر بکشد تا شاید به این وسیله حرف و پیامش را به دیگران منتقل سازد.اری،صفحه سفید و پاک کاغذ،درون بی الایش و شفاف وی را تحریک می کرد و بی اختیار دستش به قلم می رفت.
- اغلب اوقات،داور با مشاهده نقاشی های او،غرق در شعف و تحسین می شد.تحسین وسعت دنیای درون دختر باهوش و زیبا و بلند قامت که از هر نظر زیبایی خدادادی اش کامل است.داور در شگفت بود که خداوند چگونه تمام زیبایی ها را به او ارزانی داشته است.در باطن او را می ستود و افتخار می کرد که دختری از ایل و تبار خود این چنین در حال تکامل و فرهیختگی گام بر می دارد.گرچه روزگار بر او و زندگی خانوادگی اش ظلم هایی روا داشته و از کودکی پدر را از دست داده و مادرش با داشتن ان روحیه خود کم بینی و حقارتش بر این مشقات افزوده بود اما با تمام این مشکلات و تنگناها،روژیا با صداقتی شگرف و ایمانی خلل ناپذیر با گام هایی استوار به تعال و تزکیه نفس و ارتقاء دانش خویش ادامه می داد.
- در واقع عدم تابعیت روژیا را از خوی و خصلت مادرش و بلند پروازی و مناعت طبع این دختر که فرسنگ ها سال نوری از هردو خواهرش جلوتر حرکت می کرد،داور را به تحسین واداشته بود.روژیا را هم چون فرشته ای می پرستید.دختری که به تدریج برای وی مظهر همه چیز سده بود ائو را مقدس و لطیف به مثابه گل سرخی تازه شکفته می دید.گلی نورسته که اگر به او دست درازی کند پرپر می شود.پس باید شدیداً رعایت می کرد و به جای دست زدن تماشایش می کرد.
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
17 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۸-۰۹-۹۷, ۰۹:۴۴ ق.ظ)، sadaf (۲۸-۱۰-۹۷, ۱۱:۳۳ ب.ظ)، Juli (۱۶-۰۱-۹۹, ۰۴:۰۹ ق.ظ)، d.ali (۱۴-۱۰-۹۷, ۰۹:۱۶ ق.ظ)، طاها87 (۰۷-۱۲-۹۷, ۱۰:۴۲ ق.ظ)، taranomi (۰۵-۱۱-۹۷, ۱۱:۵۰ ق.ظ)، نیـایــش (۱۹-۰۴-۹۸, ۰۹:۱۳ ق.ظ)، Banoo59 (۲۲-۱۲-۹۸, ۰۳:۱۷ ق.ظ)، N222 (۰۷-۰۴-۹۸, ۰۵:۴۷ ق.ظ)، MAHDIS.KORE2@ (۰۷-۰۹-۹۷, ۰۷:۰۸ ب.ظ)، Homy (۲۲-۰۷-۹۸, ۰۹:۴۲ ب.ظ)، yaseshab1380 (۰۵-۱۱-۹۷, ۰۱:۴۸ ب.ظ)، Zinatkhaki (۱۵-۰۲-۹۸, ۰۵:۱۴ ب.ظ)، Zahrww_es (۱۶-۰۳-۹۸, ۱۱:۰۱ ب.ظ)، Banoo40 (۰۹-۰۹-۹۸, ۱۱:۴۳ ب.ظ)، Sevda71 (۰۸-۱۰-۹۸, ۱۲:۲۸ ب.ظ)، sarvenazb (۲۵-۱۱-۹۸, ۰۳:۴۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان