اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


زندگی غیر مشترک | sun Daughter
زمان کنونی: ۰۶-۰۴-۹۸، ۱۱:۳۳ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: admin
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 90

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زندگی غیر مشترک | sun Daughter
#1
خلاصه ی داستان:
میرهوشنگ وارسته بزرگ خاندان وارسته پس از مرگش شوک بزرگی و به دو پسرش که بیست ساله ازگاره با هم اختلاف دارن و قهرن وارد میکنه...
اون در وصیت نامه اش نوشته که ونداد و بلوط با هم ازدواج کنند تا به یمن این پیوند مبارک و اسمانی اختلافات کهنه دور ریخته بشه و کینه ها پاک بشن ... وصلت صورت میگیره... اما ... !!!
پاسخ
سپاس شده توسط: عسل6
#2
فصل اول :
صدای همهمه که جلوی خانه باغ اقا بزرگ به گوش می رسید باعث شد گام ها سریعتر به دنبال هم روان شوند. با تعجب نگاهش را میان پرده های سیاهی که روی دیوار اویخته شده بودند می گرداند.
در باورش هم نمی گنجید پدر بزرگ داشته باشد... ؟!
بد تر از همه اینکه در طی بیست و چهار ساعت فهمیده بود پدر بزرگ داشته است اما اینک او مرده است.
نفسش را فوت کرد. با نگاه به برادرش برنا که ارام اشک می ریخت وچهره ی خیس مادر و چهره ی مغموم پدر سعی داشت بفهمد چقدر واقعی است که یک پدر بزرگ داشتن ... پدر بزرگی که حالا مرده است... و حالا که نیست باید باورش کند که هست یا لا اقل بود.
برنا چنان میگریست که انگار او این مرد را می شناخت.
اهسته زیرگوشش پرسید: تو میدونستی؟
برنا اشکهایش را پاک کرد وگفت : اره... تو یادت نیست.... خیلی کوچیک بودی که ما از تهران رفتیم...
بلوط اهی کشید. همیشه شناسنامه اش که صادره از تهران بود برایش یک افتخار بین همکلاسی هایش محسوب میشد. و اینکه هیچ وقت لهجه ی شیرازی نداشت هم یکی دیگر از امتیاز هایش بود...
با این حال بی توجه به خستگی اش که از ظهر دیروز که از شیراز به تهران امده بودند
و در تنش مانده بود وارد خانه باغ شد.
یقه ی پالتویش را بالا داد و هم پای برنا راه می امد و به باغ مینگریست. پاییز، بودنش را زیادی فریاد میزد. درختان لخت بودند. فضا هم بی روح و سیاه و سرد بود.
مسیر طویلی طی شد تا به یک ساختمان دو طبقه ی قدیمی کلنگی رسیدند. جلوی در یک مرد قد بلند با موهای جو گندمی ایستاده بود. سر تا پا سیاه پوشیده بود. ابروهای کلفت و بهم پیوسته ای داشت. فاصله ی ابرو با چشمهایش کم بود وخشونت را در چهره اش به رخ میکشید. اما انقدر شکسته و گرفته به نظر می امد که خیلی روی چهره ی عبوسش تمرکز نکرد.
مرد به سمتشان چرخید. با تماشای برنا که تقریبا هم قامت خودش بود او را محکم به glaاغوش کشید.
مرد زیر گوش برنا گفت: چه قدر بزرگ شدی پسرم...
برنا با صدای خفه ای گفت: تسلیت میگم عمو جان...
عمو؟! عجب واژه ی غریبی بود؟ عمو... یعنی او عمو داشت؟ نفسش را مثل پوف خارج کرد. بیست و دو سال از پدرش هیچ چیز نمی دانست حالا فهمیده بود یک پدر بزرگ دارد که فوت شده یک عمو... خدا اخر و عاقبت این سفر را به خیر بگذراند.
مرد رو به پدرش می نگریست. انگار زمان ایستاده بود. هیچ شباهت فاخری با هم نداشتند.
چهره ی پدرش با چشمان درشت قهوه ای و پر چین شکن بود ... موهای لخت قهوه ای که ریختنش کمی به وسعت پیشانی اش افزوده بود.
دو مرد تنها به دست دادن ساده ای اکتفا کردند. مرد رو به مادرش گفت: خوش اومدید ریحان خانم....
ریحان خانم اهسته گفت: تسلیت میگم اقا بهادر... غم اخرتون باشه...
بهادر؟ یعنی نام عمویش بهادر بود؟!
بهادر به بلوط خیره شد. دختر بلند قامت و کشیده ای که اندام ظریفش در حجم پالتوی سیاهی گم شده بود. صورتش ازسرما به سرخی زده بود.
چشمهای ابی ساده اما کشیده اش در حصار مژه های قهوه ای تیره ... زیر ابروهای خرمایی می درخشیدند.
بینی تازه عمل شده ی سربالا ... با پوست روشن و مهتابی و موهایی که ترکیبی از سه رنگ مشکی و قهوه ای روشن وتیره بود که کمی از زیر کلاه مشکی اش بیرون زده بودند هارمونی داشت... در انتها لبهای برجسته و چانه ای متوسط که ختم صورتش بود... چکمه های مشکی ساق بلندش قاب ساق پاها یش بود... دستش را برای glaاغوش گرفتن او گشود.
بلوط تنها دستش را دراز کرد و اهسته گفت: تسلیت میگم...
بهادر ماتش برد. چشمان بی حالتش مثل یخ بودند.فهمیدن اینکه بلوط مانند برادرش است اصلا سخت نبود. دستش را گرم فشرد وگفت: خوش اومدی عمو جان....
بلوط در دل پوزخندی زد. با عمویش مشکل داشت. وای به حال جانش!!!
بهادر از جلوی در کنار رفت و هر چهار نفر وارد خانه شدند. بوی حلوا و گلاب کل خانه را فرا گرفته بود. چند زن در خانه می چرخیدند. مشخص بود که مراسم هنوز به طور جدی اغاز نشده است.
بهادر رو به دخترش ویدا گفت: ویدا جان... سودی کجاست؟
ویدا به بلوط نگاه میکرد ... در همان حال صدای مادرش امد که گفت:اینجام بها...
و او هم نگاهش روی ریحان توقف کرد. بعد از بیست سال... به سمت ریحان قدم برداشت وریحان با هق هق خودش را در glaاغوش سودی انداخت.
دو جاری که یک زمان رابطه ی خواهرانه شان زبانزد خاص و عام بود بعد از بیست سال این چنین دیدار می کردند.
ریحان مشغول احوالپرسی با ویدا شد و سودی به برنا نگریست.... لبخندی زد وگفت: حالت چطوره پسرم؟
برنا مودبانه و سر به زیر پاسخ داد. همانی بود که وقتی هشت ساله هم بود همین ترتیب را در عرض ادب اجرا می کرد.
رو به بلوط مات شد. با نگاهی محبت امیز گفت: حالت خوبه عزیز دلم؟
بلوط سرد گفت:ممنونم...
سودی به او حق میداد ... او تنها دوسال داشت که از این باغ و خانه رفتند. مشخص بود که چیزی به خاطر نداشت.
جمع را به سالن پذیرایی راهنمایی کردند. بلوط کلاهش را از سرش دراورد. موهایش را یک بار باز کرد و از نو بست.
پسر جوانی از پله ها پایین می امد.
بهادر صدا کرد: وحید جان... ببین کی اومده...
وحید ناچارا ایستاد و به جمعی چهار نفره ای که در پذیرایی نشسته بودند خیره شد. اولین شخصی که از دیدش گذشت دوست و یار غار دیرینش بود. یعنی میگفتند که هست... هرچند خودش هم باورد داشت...
برنا با لبخند نگاهش میکرد.
وحید پیش رفت و قبل از برنا با عمویش بهرام سلام وعلیک کرد. بهرام انقدر اورا محکم به خود می فشرد که انگار جواهری است که تازه بدان دست پیدا کرده است و از ترس از دست دادنش این چنین محکم او را به glaاغوش کشیده بود.
دقایقی گذشت. وحید کنار برنا نشسته بود. بلوط با یکی از دوستانش پیامک بازی میکرد. جو ساکت وسنگین بود.
ویدا با سینی چای جلو امد وگفت: بفرمایید...
بهرام در رویش خندید و گفت: پیر شی عمو جون...
ویدا تنها لبخندی زد.
کنار بلوط نشست وگفت: خوبی بلوط جون؟
بلوط به او نگاه کرد وگفت: ممنون...
ویدا برای اینکه سر حرف را باز کند گفت: چند سالته دختر عمو...
دختر عمو؟!
به نظرش انقدر مسخره امد که پوزخندی زد.
اما با چپ چپی که از سوی برنا به او روان شد ناچارا لبهایش را جمع کرد وگفت: بیست و دو...
ویدا سری تکون داد وگفت: دانشجویی؟
بلوط از سوالهای او کلافه جواب داد: تموم کردم... شیمی محض خوندم...
ویدا سری تکان داد.
بلوط اهسته گفت: ببخشید من کجا میتونم دست ورومو بشورم؟
ویدا از جا بلند شد و او را راهنمایی کرد.
مراسم اصلی ساعت یازده شروع میشد. سوم حاج اقاهوشنگ وارسته بود...
پیرمرد عمری تلاش کرد دو پسرش اشتی کنند... بیست سال تلاش حاصلی نداشت ... انگار باید خود را به glaاغوش خاک تقدیم میکرد تا انها حد اقل بعد از اندی سال یک نظر در چشم هم بیندازند... مرد بیچاره وقتی به خاک سپرده میشد پسر کوچکش حضور نداشت .بهادر بزرگی کرد وتماس گرفت لاا قل برای سومش حتما بیاید.... حالا با تمام اختلافات خانوادگی که میان دو برادر بود برای ابرو داری و مردم داری اجبارا کنار هم جلوی در ایستاده بودند و به مهمانان خیر مقدم می گفتند.
بلوط کنار ویدا ایستاده بود و ادم هایی که اصلا نمی شناخت را از نظر می گذراند. با اینکه ادم دیر جوش و سردی بود اما از ویدا خوشش امده بود.
مراسم بیشتر سکوت مطلق بود. گاه گاهی صدای وز وز زنانه ای می امد... اما در هر صورت کسی نبود که برای پیرمرد نود ساله ای زار بزند وبه خود و در ودیوار چنگ بیندازد.
بلوط به عکسی که در قاب چوبی و یک نوار سیاه محصور بود مینگریست. چهره اش بیشتر شبیه عموی دو سه ساعته اش بود تا پدر خودش...
البته از چهار روز پیش که تماسی با خانه شان گرفته شد و اطلاع رسانی شد که پدر پدرش فوت شده فهمیده بود که کلی فامیل دارد. با این حال... هنوز در ذهنش نمی گنجید صمیمیتی که با دختر خاله هایش دارد با ویدا هم داشته باشد. ده سالی از او بزرگتر بود. یک پسر سه ساله داشت که در خانه ی مادر شوهرش سر میکرد تا این مراسم باعث خمودگی روحیه ی کودکانه اش نباشد.
ویدا می رفت ومی امد. مادرش با سودی خیلی عیاق شده بودند... معلوم بود که از ابتدا هم روابط خوبی داشتند. چه بسا حرفهای بیست سال را برای هم می گفتند.
بلوط حوصله اش سر رفته بود. نمی دانست چه کار کند. دوست داشت در باغ پاییزی پیاده روی کند. سر جمع ده بار بیشتر تهران نیامده بود. هرچند تیپ و ظاهرش متمدنانه و مدرنیزه بود...
ساعت از هشت شب گذشته بود. اکثر مهمانان رفته بودند. خودی ها بودند... از جمله خواهری های سودی و شوهرهایشان و فرزندانشان...
وحید وبرنا با هم مشغول بودند.
الناز کنار ویدا امد وگفت: دختر عموی خوشگلتو بهم معرفی نمیکنی؟
ویدا لبخندی زد وگفت: تو کجا بودی؟
الناز کنار بلوط نشست وگفت: هیچی بابا خاله سهیلا مخم کار گرفته بود... و رو به بلوط گفت :خوبی بلوط خانم؟
بلوط لبخندی زد وگفت:ممنون...
الناز دستش را جلو اورد گفت: کاش زمان بهتری باهاتون اشنامیشدم...من الناز هستم همسر و دختر خاله ی وحید خان.... تسلیت میگم فوت پدربزرگتونو...
بلوط داشت از خنده می مرد. به چه زبانی می فهماند که او اصلا این مرد را نمی شناخت. تنها سری تکان داد.
پدرش او وبرنا ومادرش را صدا کرد.
واقعا اگر دنیا را به او می دادند اینقدر ذوق نمیکرد... انقدر مجلس خشکی بود وانقدر دیگران را نمی شناخت که میلی نداشت حتی یک ثانیه ی دیگر هم انجا بماند.
بهادر خان جلوی در ایستاد وگفت: شب اینجا نمیمونید؟
بهرام سرد پاسخ داد: میریم هتل...
بهادر با حرص جواب داد: خوش اومدید...
بهرام با غیظ به اوخیره شده بود که وحید تند خودش را به انها رساند وگفت: بابا... خواهش میکنم...
بهادر سیبیل هایش را میجوید.
بهرام تند رو به خانواده اش گفت:بریم...
بلوط زیر لب از جمع خداحافظی کرد. ریحان و سودی چشمهایشان پر از اشک بود. برنا شماره اش را به وحید داده بود. از عمو وزن عمویش خداحافظی کرد.
بهرام رو به بهادر گفت: برای هفتم نمیایم... صورت حساب خرج کفن ودفن وحواله کن به شیراز... نمیخوام دینی به تو داشته باشم...
بهادر که کاملا بهم ریخته بود به تندی گفت: تو نمیخوای دینی به من داشته باشی؟ تو یک عمره که به من مدیونی...
سودی تند گفت: بهادر جان...
بهرام چند پله ای که پایین رفته بود را بالا امد و از لا به لای دندان هایی که بهم می سایید گفت: من؟ دستت درد نکنه... خوب مزد برادری و گذاشتی کف دستم....
بهادر دستهایش را در جیبش فرو کرد وگفت: من یا تو؟ تو که رفتی و پشت سرت هم نگاه نکردی... یه عمر نگهدار پدر بودم ... صدام درنیومد....
بهرام میان کلامش پرید وگفت: پس همینه... منت هم سرم میذاری... خدا رحم کرده بود عزیز کرده ی پدر بودی.. اون موقع که دم از فرزند ارشد بودن میزدی فکر این روزاتم میکردی خان داداش.....
بهادر در حالی که نبض شقیقه اش میزد تند گفت: من و خانواده ام هر کاری از دستمون برمیومد برای اقاجون کردیم... حالا تو ... سری از روی تاسف تکان داد وگفت: برات خرج کفن ودفنشو حواله کنم؟ تو خجالت نمیکشی؟ فکر کردی معطل یه قرون دوزار توییم؟
بهرام خواست حرفی بزند که ریحان استینش را کشید وگفت: تو رو خدا ابروریزی نکنید... بزرگتره .... و رو به بهادر گفت: شما ببخشین... زحمت دادیم....
بهرام سری از روی تاسف تکان داد و با گام هایی تند به سمت در باغ حرکت کرد.
بلوط در لحظات اخر به چهره ی منقبض عموی تازه یافته اش نگاهی انداخت ودنبال برنا و مادرش حرکت کرد.
بهرام در را با تندی باز کرد.
پسر جوانی در حالی که دستش بالا بود انگار که میخواست زنگ را فشار دهد امادر زود باز شده بود ایستاده بود .
بهرام هم به او نگاه میکرد.
در نظر اول یک لحظه فکر کرد جوانی خودش است... بلند قامت و اندامی ورزیده ... هوا تاریک بود اما نور چراغ جلوی در به موهایش خورده بود.
موهای خرمایی که در زیر پرتوی چراغ قهوه ای روشن بود. چشمهای درشت قهوه ای روشن... بینی قلمی کوچک ... لبهای نسبتا برجسته و چانه ای کوچک که در صورت گردش توازن خاصی برقرار کرده بود.
بهرام اهسته گفت: ونداد...
ونداد اهمی کرد وگفت: سلام...
بهرام بی اراده او را به glaاغوش کشید. ونداد واکنشی نشان نداد دستهایش از دو طرف پایین انداخته بود. اما بهرام با تمام وجود به glaاغوشش کشید. از قدیم همه شباهتش را به او نسبت میدادند. حالا توقع نداشت اینقدر شبیه خودش باشد.
ونداد اهسته گفت: شّ شّ شّ شما باید اقا بهرام باشید درسته؟
یک لحظه دلش گرفت که چرا پسرک نگفت عمو.... اما نتوانست خیلی واکنش دهد.
ونداد : تسلیت میگم...
بهرام چیزی نگفت. داشت به او نگاه میکرد.
ونداد ادامه داد و شمرده شمرده گفت: قدم ما بد بود که تشریف می برید؟
بهرام لبخندی زد وگفت: اره داشتیم می رفتیم...
ونداد بی تعارف دیگری از جلوی در کنار رفت وگفت: خوشحال شّ شّ شّ شدم ... دیدمتون...
بهرام اهی کشید.چیزی نگفت. لابد انقدر درگوشش خوانده بودند که از او متنفر بود. حتی در نگاهش این همه نفرت را میدید... سرش را پایین انداخت و از خانه خارج شدند.
ونداد با ریحان خانم و برنا هم سلام علیک کوتاهی کرد ورو به بلوط هم به تک سلامی افاقه کرد.
بلوط جواب داد: خداحافظ...
ونداد هم سریعا خداحافظی کرد و در را بست. بهرام یک لحظه دلش گرفت. شاید حق داشت... شاید هم... اهی کشید و به سمت اتومبیلشان حرکت کردند.
برنا پشت فرمان نشست تا پدرش استراحت کند و بعد باهم جایشان را عوض کنند. اصرار داشتند همان دم به شهرشان باز گردن د.
بلوط خسته بود. اما برنا وریحان وبهرام خاطرات زیادی را در ذهن مرور میکردند.
پاسخ
سپاس شده توسط: tahvildar ، عسل6
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  آنتي عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~ arezoo 3 191 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۲:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
Tongue رمان سهم من از زندگی | arameeshgh20 atena khanum 3 230 ۱۳-۰۹-۹۷، ۰۲:۱۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان یک مشت خالی از زندگی | yegane☻ sadaf 3 26,610 ۰۶-۰۷-۹۷، ۰۳:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نام تو زندگی من | darya sadaf 3 98 ۰۲-۰۷-۹۷، ۰۳:۳۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان قلب مشترک مورد نظر خاموش می باشد | آیه* کاربر انجمن admin 2 28,018 ۲۸-۰۶-۹۷، ۰۵:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  دردَم ...| sun daughter (خورشيد) admin 4 77,287 ۱۳-۰۶-۹۷، ۱۰:۱۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  • رمان مهمان زندگی | فرشته ملک زاده sadaf 218 133,284 ۰۵-۰۶-۹۷، ۱۱:۳۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زندگی خصوصی | منا معیری sadaf 220 176,413 ۰۴-۰۶-۹۷، ۰۷:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان بهار زندگی | Blast Off sadaf 138 135,467 ۰۲-۰۶-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زندگی دوباره | شیوا همتی taranomi 64 541 ۳۰-۰۳-۹۷، ۱۲:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
9 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۳۰-۰۶-۹۷, ۰۲:۰۴ ب.ظ)، سارا شیطون (۲۷-۰۲-۹۸, ۰۲:۰۰ ب.ظ)، Titania (۲۵-۱۱-۹۷, ۰۸:۱۶ ب.ظ)، shfaty (۱۸-۰۹-۹۷, ۱۲:۴۲ ب.ظ)، xahra20 (۳۱-۰۶-۹۷, ۱۰:۰۱ ب.ظ)، sara.yas (۱۴-۰۷-۹۷, ۰۸:۰۳ ب.ظ)، Ben1234 (۱۸-۱۱-۹۷, ۱۱:۰۴ ب.ظ)، Miss. Prymm (۱۸-۰۱-۹۸, ۰۸:۴۲ ب.ظ)، محدثه طور (۲۲-۰۱-۹۸, ۱۲:۵۵ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان