انجمن ايران رمان



زیباتر از عشق
زمان کنونی: ۲۸-۰۸-۹۶، ۰۵:۴۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: saghi
آخرین ارسال: saghi
پاسخ 14
بازدید 1654

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زیباتر از عشق
#1
Star 
دست نـ ـوازشی که مادرم به موهای بلند وطلاییم کشید باعث شد از خواب بیدار شوم چشماهیم را گشودم وچشمای سیاه وزیبای مادرم درمقابل چشمانم نقش بسته بود.با اینکه حتی قدرت حرکت کردن نداشتم ولی به زور از جایم بلند شدموبه مادرم سلام کردم.

-سلام دخترم زود باش ساعت از۷ گذشته الان مدرسه ات دیر میشه

-چشم مادر

با عجله کارهای شخصی خود را انجام دادم وبدون اینکه صبحانه بخورم از مادرم خداحافظی کردم وبه راه مدرسه افتادم.مدرسه به خانه مان نزدیک بوددر راه مدرسه به مشکلاتی که برایم به وجود امده بود ودر اینده های خیلی نزدیک برایم به وجودخواهند امد فکر میکردم واندیشیدن درباره این موضوع در هر لحظه ودر هر مکانی ناراحتی عجیبی در دل من ایجاد می کرد.ناراحتی وناامیدی تمامی وجود مرا منقلب کرده بود نمیدانم چرا ولی از اینده خود خیلی میترسیدم .غرق در افکار پریشان خود بودم صدایی به گوشم رسید که از پشت مرا صدا می زد این صدا به نظرم خیلی اشنا بود بله او بهسا دوست عزیزم بود وبا لبخندی دل نشین گفت سلام نفس خوبی؟

-سلا خیلی ممنون تو چطوری؟

-تشکر من هم خوبم.

با تعجب نگاهی کرد وبعداز چند لحظه پرسید:

-نفس ببینم از چیزی ناراحتی اتفاقی افتاده.

-نه بهساجون فقط کمی خوابم میاد همین.

-نه نفس جون من تورو خوب میشناسم از قیافه ات پیداست که اتفاقی افتاده.

وقتی که فهمیدم او متوجه ناراحتی من شده به زور لبخندی بر روی لبانم نشاندم وبا کیفم به پشت او زدم وبه او تعارف کردم که ابتدا او از در مدرسه وارد شود.وارد مدرسه شدیم تمامی دوستانم با دیدن من لبخندی بر چهره شان ظاهر شد و به طرفم امدند وباهم سلام علیک واحوالپرسی می کردیم که زنگ مدرسه به صدا در امد.بعداز اینکه به کلاس رفتیم متوجه شدیم که معلم ریاضیات نیامده است خیلی خوشحال شده بودیم وبا دوستانم تصمیم گرفتیم به حیاط برویم .اوایل پاییز بوذد مدارس بیش از یک ماه نبود که اغاز شده بود.اسمان ابری بود انگار میخواست باران ببارد من ودوستانم وقتی از جایمان بلند شدیم که به حیاط برویم من برای لحظه ای متوجه باران شدم که در ردیف اخر پشت سر ما می نشت.تنها در گوشه کلاس نشسته بود واشک در چهار دیواره چشمان سیاه وخمـ ـارالودش زندانی بود.نمیدانم چرا نتوانستم ناراحتیش را تحمل کنم وبه دوستانم گفتم شما بروید وبعدا میایم.به طرف باران رفتم وبه او سلام دادم با سرش جواب سلامم را داد از اینکه اورا ناراحت میدیدم خیلی اندوهگین شده بودم.صندلی را برگرداندم ورو به روی او نشستم وبه چشمانش خیره شدم واز او پرسیدم باران جان اتفاقی افتاده خواهش میکنم اگر چیزی است به من بگو.

-نه هیچ اتفاقی نیفتاده خواهش میکنم راحتم بزار

-باران به من اعتماد کن میدونم که یه چیزیت هست خواهش میکنم حرف بزن.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط: admin
#2
-بهسا چی بگم از کجا بگم برای چی بگم؟

-باران جون حرفهای دلت روبریز بیرون نزار توی دلت تلمبار بشه.ازت میخوام که به من اعتمادکنی مطین باش به هیچ نمیگم وتاابد توی سیـ ـنم ام زندانیشون میکنم.

-اخه چی بگم بهسا؟

-هرچی که توی دلته مطمین باش هم خودت سبک میش وهم من خوشحال میشم از اینکه به من اعتماد میکنی.

-پس پاشو بریم حیاط تابهت بگم.

وقتی به حیاط مدرسه رسیدیم ودرگوشه ای نشستیم اوبی اختیار وبدون هیچ مقدمه شروع به تعریف کردن داستان زندگیش کرد.

بهشا ماچهارخواهر و دو برادر هستیم پردومادرم همون طوری که همیشه میگن دیگر تمایل نداشتند بعداز خواهرم مریم دیگر بچه دار شوند وبه خاطر همین هیچکدام از انها مرا دوست ندارند.چون مرا فردی مضاعف در کانون خانواده میدانستند.خدامیداند که من باچه سختیهایی خودم رابه این سن راسناده ام نه درخانواده ونه درمیان دوستان هرگز کسی را نداشتم که بتوانم حرفهایم را به او بگویم شاید باور نکنی ولی من از ابتدای زندگی کسی را نداشتم که مرا باور کند با من بامهربانی حرف بزند دوسم داشته باشد.پدر ومادرم وافراد خانواده به خاطر اینکه بعدا به انها اضافه شده ام مرا دوست ندارند دوستانم به خاطر اینکه فردی بد اخلاق هستم از من خوششان نمی اید.روزهای زندگیم خیلی به سختی می گذشت هرحرفی که از دهانم در میامد باعث میشد که سزنش بشوم ویا هرکاری که میکردم باعث عصبانیت پدرم می شد واو هر روز مرا به سختی کتک می زد دیگر تازیانه های پدرم برایم مسئله عادی شده است من هرگز از پدرو مادرم هیچ محبتی ندیده ام درابتدای جوانیم که دوران رشدم بود وحشیانه ارزو میکردم که ای کاش کسی را داشتم که برایم همدم باشد ای کاش کسی را داشتم تا برایم از محبت ومهربانی می گفت ای کاش کسی راداشتم که میتوانستم بااو حرف بزنم روزی از روزهای سرد زمـ ـستانی خدا صبح زود برای رفتن به مدرسه از خانه خارج شدم برف به شدت می بارید هیچ کس در کوچه ها وخیابانها نبود.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#3
سردرد های شدیدم که یک لحظه نیز مرا راحت نمی گذاشت به شدت ازارم میداد به سختی می توانستم چشمهایم را باز کنم.از دور نقش یک انسان به چشم می خورد هر قدمی که برمیداشتم باعث می شد به او نزدیگتر ونزدیگتر شوم تا اینکه قامت رعنایی در مقابل دیه گانم نقش بست وای خدای من در پس چشمان زیبا وسحرانگیز او اقیانوسی از مهربانی و وفاموج میزد.سیمای زیبا ودلنشین داشت.انچنان که درراه مدرسه به چیزی و به کسی جز او زیبایهایش فکر نمیکردم وروزها وهفته ها گذشت و دراین مدت فقز به او فکرمیکردم از درس خواندن دیگر متنفر شده بودم.معلمها به مادرم شکایت میکردند ومادرم همیشه مرا سرزنش میکرد ولی دیگر سرزنشهای مادرم برایم هیچ اثری نداشت زیرا من کسی را پیداکرده بودم که زندگیم را به امید او می گذراندم ولی ایا اصلا او نیز به من فکرمیکند یانه.ایا اصلا او مرا دیده است یانه ایا اونیز مثل من دیوانه است که بایک بار دیدن عاشق کسی بشود.گذشت زمان دراعماق وجود من جایی برای مهر اوباز کرد جایی به وسعت دریاها به وسعت تماه این دنیای بی معنی وبی احساس ارزو میکردم باری دیگر اورا ببینم وبه وجود تشنه به عشق وزندگی خود قول داده بودم که اگر باری دیگر اورا ببینم قلـ ـبم را پراز عشق اوخواهم کرد شب بود ستاره های اسمان به زیبایی خود می نازیدند ویکی یکی به دلباختگان روز زمین چشمک می زدندوصدای کلیدپدرم درقل چرخید ترس سراسر وجودم راگرفت.میدانستم پدرم باز به بهانه ای سرزنشم خواهد کرد.حدود نیم ساعت بود که پدرم به خانه امده بود ولی من جرات این رانداشتم که از اتاقم خارج شوم تا اینکه پدرم باخشم در را گشود.

-سلام بابا جون

-چه سلامی چه علیکی این همه پول خرج ومیکم فقط به خاطر اینکه خوب درس بخونی حالا خواهرت میگه معلمها ازدست تو شاکیند اخه من باتو چی کار کنم.

همین را گفت وشروع کرد به پاره کردن کتابهایم وبعدکتک زدن من کرد تا اینکه مادرم امد وبه زور پردم رااز اتاق بیرون برد.پدرم باخشم وعصبانیت فریاد زد از این به بعد حق ندای به مدرسه بری یعنی حق نداری پایت رواز خانه بیرون بذاری فهمیدی یانه؟

مادرم باچشمانی پراز اشک جلو امد وگفت نمیدانی وجود تو چقدر پدرت راناراحت میکند.کاش هرگز به دنیا نم امدی بعد مادرم دراتاق را بست ورفت تمامی بدنم سیاه وکبود شده بود استخوانهای بدنم به شدت دردمیکردند صورتم به شدت سیاه شده بود ولی تمام این دردها وکبودیهای تنم به کنار زخمی که مادرم به قلـ ـبم زده بود بدتر از هرجای دیگر بدنم دردمیکرد وذابم میداد.ان شب تنهایی به من فرمان می داد که تا سپیده صبح به حال خودم بگریم.سپیده صبح نزدیک بود صدای موذن سکوت غمناکم رادرهم شکست به نیت وضو گرفتن از جایم بلند شدم وبه حیاط رفتم مادرم نیز به دنبال من به حیاط امد برف سنگسنی باریده بود وشیر اب توی حیاط یخ زده بود.مادرم بادیدن کبودیهای صورتم شروع کرد به گریه کردن از گریه های مادرم سخت اندوهگین شدم ولی برای لحظه ای حرفهای دیشب مادرم به یادم امد وبدون اینکه وضو بگیرم به اتاقم برگشتم واز خدای خود معذرت خواهی کرم که خدایا خودت میدانی که من به نیت نماز خواندن از جاییم بلند شدم ولی خودت شاهدی که شرایط برایم جور نشد.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#4
فکروخیال پسری که چندروز پیش دیده بودم افکارم رادربرگرفته بود واز طرفی به این فکر می کردم که اگر به مدرسه نروم چگونه میتوانم اورا ببینم واز طرفی گرسنگی خیلی ازارم می داد.درهمین افکاربودم که دراتاقم باز شد ومادرم بایک سینی که در دست داشت وارد اتاقم شد.وای خدای من از دیروز ظهر چیزی نخورده بودم از دیدن غذایی که مادرم برایم اورده بودخیلی خوشحال شدم.مادرم سینی رابر روی زمین گذاشت از قیافه اش معلوم بودکهمی خواست حرفی بزند که من ازاو جلوزدم وبا صدای گرفته ام گفتم مادر نمیخواهم حتی یک کلمه حرف از دهن تو بشنوم خواهش میکنم بگذار تنها باشم.مادرم با ناراحتی از اتاق خارج شد .بعداز صرف صبحانه برای مدتی نیز دراتاقم ماندم تا پدرم به سرکار برود.بعداز اینکه پدرم خانه راترک کرد از اتاقم خارج شدم خواهرم مریم که چهارسال از من بزرگتر بود با خوشحالی جلو امود وگفت فاطمه دیشب ساعتها باپدر صحبت کردم وبه زور راضیش کردم که اجازه بده بری مدرسه

-راست میگی مریم

-اره که راست میگم دروغم چیه دخترخوب

از شنیدن این حرف خوشحال شدم وبه طوری که ازخوشحالی باصدای بلند داد زدم باران قربونت بره مریم جون برادر که خیلی تعصبی بود سرم داد زد.

-این کارا یعنی چی خجالت بکش خودت روکنترل کن

-ببخشید اقا ایمر رضا یادم رفت از شما اجازه بگیرم.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#5
ولی بعد متوجه شدم که امروز بخاطر کبودی صورتم نمیتوانم به مدرسه بروم ولی بعدا یادم افتاد که اگر به مدرسه نرم امشب نیز یک کتک حسابی از پدرم خواهم خورد به اسرار خواهرم تصمیم گرفتم به مدرسه بروم به این فکر افتادم که اگر دوستانم از من پرسیدند به انها چه جوابی بدهم در همین افکار بودم که از خانه خارج شدم.صورتم را با چادر پوشانده بودم تا در خیابان هیچکس کبودیهای صورتم را نبیند وقتی سرم را بلند کردم با یک صحنه بسیار هولناک روبه رو شدم.وای خدای من یعنی این حقیقت دارد نه خدای من باور نمیکنم.خدای من این یک کابـ ـوس است یا رویایی شیرین.ایا خوابم یا بیدار.بله باز همان غریبه روبه رویم ظاهر شده بود. یا ور نمیکردم که این همان است انقدر غرق تماشای زیابیی اوشده بودم که دیگر خودم را فراموش کرده بودم لحظه ای قیافه غمگین به خود گرفت وسرش را پایین انداخت تازه فهمیدم صورتم را که باچادر پوشانده بودم کنار زدم و او کبودیهای صورتم را دیده است.خیلی از او خجالت کشیدم ووقتی از کنارش رد میشدم کاغذ کوچکی جلوی پایم انداخت.بدون اینکه به اطرافیانم توجه کنم کاغذ را از جلوی پایم برداشتم وبا شادی به راهم ادامه دادم وقتی به مدرسه رسیدم همه بچه ها همان طور که انتظارداشتم علت کبودیهای صورتم را پرسیدند.ومن در یک کلام به انها جواب می دادم که از پله ها افتاده ام وهمه را به طریقی دست به سر میکردم تا بتوانم نامه ای را که فرشته ارزوهایم به من داده بود را بخوانم تا اینکه همه دور وبرم را ترک کردن. درکنار دیوار حیاط مدرسه زیر درخت عاری از برگ که سفید سفید بود نشستم وشروع به خواندن کردم که او نوشته بود:

سلام ای غریبه ای که اولین نگاهت به زندگانیم امید تازه بخشید.

ای کسی که نمیدانم تو ارزوی گمشده کیستی ویا عشق وهستی چه کسی وچه کسی عشق وهستی توهست تنها چیزی که از تو میدانم این است که شما دختری پاک ومعصوم وعاری از هرگونه زشتی وپلیدی هستید شاید بپرسید که من اینها را از کجا میدانم زیبای من من به پاکی تو از اولین نگاهت پی بردم.

ای رنگین کمانی که بعداز تحمل باران های سیل اسا ورعد وبرق های سهمگین زندگانیم در اسمان سرنوشتم ظاهر شدی و...

ودر اخربعداز تمام حرفهای کشنده ای که نوشته بود شماره تلفنش را نوشته بود ونوشته بود که من حامد.م این نامه را همان روزی که اولین بار تو را دیدم نوشتم.چون میدانستم حتما بار دیگر تو را خواهم دید ولی نمیدانم که نامه من کی به دست تو خواهد رسید ولی هر وقت به دست تو رسید از تو خواهش میکنم حتما با من تماس بگیر این شماره شماره مغازه من است ومن همیشه در انجا تنها هستم خیلی دلم می خواهد که با تو حرف بزنم وشاید هم...!

نمیدانم چرا نامه اش را ناتمام گذاشته بود.در حالی که او اینهمه وقت داشت ومی توانست نامه اش را تمام وکمال بنویسد ولی چرا...؟

فاطمه به نقطه ای خیره شده بود وحرفهایش را میگفت تا اینکه زنگ به صدا درامد. اصلا نمیخواستم حرفهای او نیمه تمام بماند.چون خیلی دلم میخواست بفهمم داستان زندگی او چگونه است.زنگ بعدی تاریخ داشتیم وزنگ اخر ورزش. از باران خواستم که زنگ اخر به جای ورزش کردن بقیه داستان زندگیش را برایم تعریف کند واو نیز قبول کرد.و بعدهر دو به طرف کلاس به راه افتادیم.وقتی در جای خودم نشستم دوستانم شروع کردن به سوال پیچ کردن من که او چرا گریه می کرد؟

-به تو چی میگفت؟

ومن برای اینکه از این سوالهای خسته کننده انها راحت شوم گفتم:اجازه بدید به باران بگم خودش به سوالهای شما جواب بده.با شنیدن این حرف من خودان را گم کردن وبا لحن خنده امروی گفتند:نمخواد اگه نمیخواهی بگویی خوب نگو.

به هر طریقی بود زنگ طاقت فرسای تاریخ هم گذشت.در طول این دوساعت فقط به فکر باران بودم همش از خودم سوال میکردم که چه چیزی باعث گریه باران شده است.

به نگاههای نا امیدانه او وبه خود باران که پس چهره غمناک او اقیانوسی از حرفهای زیبا و دوست داشتنی و نا امیدی وبد بختی موج می زد فکر میکردم.

در زنگ ورزش من وباران به بهانه مریض بودن از خانم امانی اجازه گرفتیم که این زنگ ورزش نکنیم وباز به صحبتهای خود ادامه دادیم.

-خوب فاطمه جون دوست دارم ادامه داستان زندگیت را بشنوم.

-سارا جان راستش را بخواهی اصلا یادم نیست که از کجا موندیم.پاک فراموش کردم.

-از انجاییکه می گفتی حامد نامه اش را ناتمام گذاشته بود.

-اهان
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#6
بعد از ان من به مدت سه ماه حامد را ندیدم و اصلا هیچ خبری از او نداشتم و دراین مدت چند دفعه فرصت کردم وبا شماره ای که به من داده بود تماس گرفتم ولی هیچ کس جواب نمیداد.بعداز سه ماه در یکی از روزهای زیباوبا طراوت بهاری وقتی از امتحان بر میگشتم از دور کسی رادیدم که جلوی مغازه حامد ایستاده از دور که به خود حامد شبیه بود. با دیدن او خیلی خوشحال شدم وبا شتاب جلو رفتم وقتی کاملا به او نزدیک شدم دیدم که بله خود حامد است.بادیدن او لرزش ببسیار شدیدی در وجودم ایحاد شد از خود بی خود شدم انگار در اسمانها پرواز میکردم.

تا اینکه حامد نیز مرا دید از دیدن من لبخند بسیار سردی بر لبـ ـانش نشاند وبعد صورتش را برگرداند معنی کار اورا ندانستم که چرا اینطور سرد با من رفتار کرد اگر او مرا دوست داشت حتما از دیدن من خوشحال میشد از برخورد سردی که داشت برگشتم خیلی ناراحت شدم ودر تمام طول راه به این مسئله فکر میکردم.شادی به من اجازه نمیداد تا این گونه مسائل کوچک مرا ناراحت کند فقط ان نیم نگاه حامد برایم کافی بود.در تمامی عمرم مثل ان لحظه احساس شادی وامنیت در دنیا نکرده بودم.حامد دنیایی از نور وامید بود که بر زندگی من وارد شده بود.او با اولین نگاهش تمام سختیها ورنجها وبد بختیهای گذشته ام را از ذهنم پاک کرده بود.نگاه او از پایان بدبختی سخن می گفت من حتی نمیدانستم که او کیست ولی هر که بود دیوانه وار دوستش داشتم واورا میپرستیدم.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#7
روزهاهمینطور یکنواخت می گذشت روزها وهفته ها گذشت ولی من هنوز نتوانسته بودم با حامد تماس بگیرم تنها رابطه من با او این بود که هرروز لحظه ای اورا میدیم وای برایم کافی بود شادی وارد زندگیم شده بود دیگر کتکهای پدرم اشک چشمانم را روانه نمیکرد دیگر سرزنشهای مادرمروحم را ازار نمیداد.خلاصه بعداز مدت ها درخانه تنها شدم وبا ترس ولرز گوشی را برداشتم وشماره تلفن مغازه حامد را گرفتم.بعداز سومین زنگ یک نفر گوشی را برداشت صدایی بسیار زیبا ودلفریب به ارامی گفت:

-بله بفرمایید.

جرات حرف زدن نداشتم بدنم میلرزید نمیتوانستم چیزی بگویم ایا او خود حامد بود.وقتی دید من حرف نمیزنم گوشی را قطع کرد تصمیم گرفتم یک بار دیگر زنگ بزنم واین دفعه حتما حرف بزنم.اگر خود حامد بود که خودم را معرفی میکنم اگر حامد نبودقطع میکنم.با این حرفها به خودم جرات دادم وباری دیگر شماره را گرفتم باز همان صدابود با که با لحنی دلنشین گفت؟

-بله بفرمایید

-الو ببخشید اقا حامد؟

-بله بفرمایید دختر خانم خودم هستم.

-ببخشید شما از کجا فهمید من دختر هستم شاید زن باشم یا شاید هم پسر هستم.

-اختیار دارین خانم اگه من این روهم ندونم خیلی از مرحله پرتم.

-چه جالب

-حالا جالب تر از اینش هم هست.

-بمیرم برات چقدر بامزه ای.

-من رو مسخره میکنی؟

-نه خدا اون روز رو نیاره که من بخوام مسخرت بکنم.

-حالا دلت میخواد بهت بگم از کجا فهمیدم تو دختری؟

-خوب بفرمایی.

-اگه من یه چیز دیگه رو هم بگم از تعجب شاخ در میاری.

-خیلی خب بابا حرفت رو بزن تعجب میکنم ولی سعی میکنم شاخ درنیارم.

-از حرف من خندید وگفت:

-من حتی میدونم کی هستی.

-چی؟اگه راست میگی بگو ببینم کی هستم.

-همون دختر خانمی که همیشه با لبخند از جلوی مغازه من رد میشه.

واقعا از این حرفش تعجب کردم فکر نمیکردم که او بتواند مرا بشناسد از خجالت تمامی بدنم خیس وعرق شده بود از او پرسیدم.

-از کجا فهمیدی؟

-اختیار دارید خانم گیج که نیستم.

-نه منظورم من این نبود منظورم این که تو اخه از کجا فهمیدی که من همان دختر هستم؟

-اهان ولی بدون این یه رازه ومن این راز رو دفعه دیگه که به من زنگ زدی بهت میگم.

-نخیر هم من دیگه اصلا به تو زنگ نمیزنم.

-چرا؟میدونم که زنگ میزنی.

-از کجا اینقد مطمینی؟

-چون میدونم که تو من وبا تمام وجودت دوست داری.

بهسا جان واقعا به قول خودش کم مونده بود شاخ دربیارم واقعا احساس میکردم او یکغیب گوست.از همه رازهای من باخبر بود خلاصه من نتواستم طاقت بیاورم ودر مقابل او اقرار به عشق وعلاقه ای که در درون سیـ ـنه ام به او داشتم کردم.واو نیز در اخر این کلمه را به من گفت:

-ببخشید خانم میشه اسمتون بفرمایید.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#8
-بله من باران هستم.

-باران جان ببینم در این دنیا بدترین چیز این است که انسان به کسی دل ببنده که اصلا اون رو نمیشناسه یعنی بهتر بگم بزرگترین عیب دخترها این است که بدون اینکه یا پسر رو بشناسند تمامی زندگی وقلب و احساس خودشون را به پاش میریزند.سعی کن تو مثل دیگر دخترها نباشی اول بشناس وبعد دل ببند.

صداقتش از کلامش هویدا بود سخنانش قلب عاشقم را به درد اورد.با خودم می گفتم خدایا ایا اون منظورش اینه که میخواد به من دل ببنده ولی اون که توی نامه اش برام نوشته بود دوستت دارم ولی حالا چرا اینجوری با من حرف می زنه.

-ببخشید حامد یه سوال از شما داشتم خواهش میکنم راستش رو بهم بگید.

-بله خواهش میکنم بفرمایید.

-حامد شما به من یک نامه داده بودید ولی چرا اخر اون نامه رو نا تمام گذاشته بودید با اینکه فرصت زیادی داشتید؟

خندید وگفت:

-باران جان این رو هم بدون که پسرها در رابطه دوستیاشون با دخترها خیلی چیزهارو ناگفته میزارن تا در عاقبت دوستی دچادر مشکل نشن وبتونن هر وقت که دلشون خواست جابزنن.

حامد حرفهای خیلی مشکوکی میزد حرفهای او مرا دیوانه کرده بود.بغض سنگینی راه گلوییم را بسته بود.اشک در چهار دیواره چشمانم سوسو میکرد به خودم جرات دادم واز او پرسیدم:

-حامد منظورت چیه؟یعنی تو هم من و دست انداختی یعنی فکر میکنی من بازیچه تو هستم.

-نه باران جان باور کن من منظورم این نیست.من این حرفهارو به عنوان یه برادر به تو میگم که فردا توهم مثل دخترهای دیگه نشی.

از حرفهای او خیلی ناراحت شدم تلفن را قطع کردم وشروع کردم به گریه کردن.انگار حرفهای او بغض چندین ساله مرا شکسته بود دیگر مهر او فراموش کرده بودم واین غم او بود که در دل داشتم.شب سیاهیش را بر اسمان شهر گسترده بود.تمامی خواهر برادرانم وپدر ومادرم دراتاق دور هم نشسته بودند وبا هم صحبت می کردند ومن تنهای تنها در اتاق تاریکم اشک میریختم واسمان را مینگرستیم سکوت پاک وغمناکی در اسمان زندگیم جاری بود تنها صدای خنده های افراد خانواده سکوتم را در هم می شکستند.حرفهای حامد کلمه به کلمه درگوشم طنین انداخته بود.یاد او درگوشه گوشه اه های جان سوزم تنها فریاد رسم بود واز خود می پرسیدم که این چه عشقی بود که دفتر احساس وعاطفه ام را ورق زد واین چنین خود را در زندگیم جای داد.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#9
امتحانات ژایان سال تحصیلی تمام شده بود من قصد داشتم در کلاسهای تابستان ثبت نام کنم فقط بخاطر این که سر راهم حامد راببینم وهمین کار راهم کردم درکلاس زبان انگلیسی ثبت نام کردم وهر روز حامد را میدیدم وهر وقت فرصت میکردم به او زنگ میزدم.

حامد هر چه قدر از من شماره می خواست من شماره ام را به او نمیدادم ووقتی که برای لحظه ای به ذهنم خطور می کرد که اگر روزی ژدرم از این شود چه اتفاقی می افتد وجودم به لرزه در می امد ولی عشق حامد باعث شده بود که اصلا به این مسیله فکر نکنم.

در یکی از روزهای گرم تابستانی وقتی از کلاس زبان برمیگشتم حامد را دیدم که با ناراحتی جلوی مغازه اش ایستاده بود ویک ماشین وانت جلوی مغازه اش پارک شده بود وچند تا مرد اسباب واساسیه مغازه را خالی میکندد.خیلی تعجب کردم ابتدا فکر کردم مغازه بغـ ـل دستی مغازه حامد است ولی وقتی نزدیک شدم دیدم نه خودش است.حامد بادیدن من سرش را به زیر انداخت ووارد مغازه شد.وقتی به خانه رسیدم سعی کردم به هر طریقی که بود به او زنگ بزنم بالاخره بعداز ظهر توانستم خانه را تنها گیر بیاورم وبه او زنگ بزنمم.وقتی شماره را گرفتم در این فکر بودم که خدایا چه اتفاقی افتاده تا اینکه صدای ملایمی از پشت خط وزیدن گرفت که با ناراحتی گفت:بله بفرمایید.

-الو سلام حامد.

-سلام حالت خوبه

-من حالم خوبه توچطوری حامد؟

-من؟...

بعد اهی کشید وژوزخند زد وگفت:

-باران من امروز حالم خیلی بده

-حامد چرا؟چرا حالت بده به من بگو خواهش میکنم حرف دلت را به من بگو حامد تورو خدا چی شده؟

-خیلی خب بهت میگم میدونی باران من...من ژسر واقعی پدر ومادرم نیستم.من در تهران به دنیا اومده ام پدرومادرم افرادی بسیار پولدار واز خانواده مرفهی بودند پدرومادرمن به همراه خواهر کوچکترم در یکی از تابستانها برای مسافرت به شمال رفته بودند ودر انجا پدرومادرم با خانواده ای در هتل اشنا می شوند.یک روز برای تفریح به یکی از روستاهای شمال به خانه یکی از اقوام انها میروند از شانس بد انها زلزله میشود وتمامی خانواده من ناژدید میشوند وتنها بازمانده ان محفل دوست پدرم که همان ناپدریم میشد اون بیرون از خانه بود وبعداز اینکه ساعتها از وقوع زلزله گذشته بود به خودش جرات میدهد تا به ده نزدیک شود وقتی به ده وارد میشو شاهد سکوتی میشوئکه در ان حکمفرما بود وتنها صدایی که سکوت اسمان را در هم میشکست صدای کودک ۵ساله ای بود که به گوش میرسید او بعداز مدتها گشتن موفق میشود تا بدن زخمی وخونی مرا از زیر هیزمها واجرها بیرون بکشد من دقیقا هیچ چیز از ان روزهارا به یاد ندارم به گفته خودش دلش برایم سوخت به طریکه مرا در اغـ ـوش کشید وبه سرعت به طرف بیمارستان شهر میرود ووقتی به بیمارستان شهر میرساند مدتها بود که من بیهوش شده بودم خون زیادی از بدنم رفته بود همه فکر میکردند که من مرده ام ولی به از اقدامات سریع پزشکها توانستند مرا از مرگ حتمی نجات دهند.بعداز دو روز ناپدریم به دنبال دیگر ارادی که درهمراه ما بودند رفته بودولی هیچ اثری از انها پیدا نکرده بود به جز جسد همسرش که در دوران جوانی به شدت به همدیگر علاقه داشتند وبعد از هشت سال به زور توانسته بودند به همدیگر برسند.انها همدیگر را خیلی دوست داشتند وبه شمال برای ماه عسل امده بودند ولی مرگ وجدایی دامن گیر انها شد ونگذاشت انها زندگی را در کنار هم اغاز کنند.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#10
ناپدریم سالهای خیلی زیادی دنبال پدرومادرم وخواهر کوچکترم گشت ولی هیچ اثری از انها پیدا نکرد بعداز دوسال که ناپدریم دید که نمیتواند سرپرستی مرا به عهده بگیرد فقط به خاطر من رفت وازدواج کرد.زن ناپدریم زن خیلی بداخلاقی بود او همیشه مرا در زندگیشان فردی مضاعف تلقی می کرد واز ناپدریم میخواست که مرا به پرورشگاه بسپارند ولی ناپدریم به خاطر شدت علاقه ای که به من داشت شدیدا با این حرفهای او مخالفت میکرد.

حتی بعداز انکه که بچه دار شدند باز هم ناپدریم مرا از پسرش بیشت دوست داشت.سالها به همین روال می گذشت در۱۸ سالگیم که دیپلم گرفتم ناپدریم اصرار زیادی داشت که به دانشگاه بروم ودر دانشگاه ادامه تحصیل دهم ولی من هیچ علاقه ای برای رفتن به دانشگاه نداشتم تا جایی که حتی در کنکور هم شرکت نکردم وخیلی دوست داشتم که یک بازاری بسیار بزرگ باشم به خاطر همین ناپدریم با من مخالفت نکرد مغازه ای برایم خرید تا بتوانم کاسبی بکنم یک سال بعداز خرید این مغازه ناپدریم فوت کرد تابه امروز من دراین مغازه کاسبی میکردم ودخل وخرج خانواده را درمی اوردم وحتی یک ریال هم برای خود پس انداز نکردم ولی الان برادر ناتنی من از دانشگاه قبول شده وزن ناپاز خانه هم بیرون کرده ومیخواهد ان مغازه را برای اینکه خرج دانشگاه پسرش را بدهد بفرشد ومن هم.

-خوب حامد مگه مغازه مال تونیست؟اگه تو نذاری بفروشن اون وقت اون نمیتونه که بفروشه.

-نه باران جون اینطوری هم که فکر میکنی نیست چون این مغازه وخانه به اسم ناپدریم هست ومن هیچ حقی ندارم.

دلم برای حامد سوخت نزدیک بود که گریه ام بگیرد دیگر یارای سخن گفتن نداشتم لحظه ای هر دو سکوت کردیم وبعداز لحظه ای حامد گفت:

-باران میدونی میخواهم چه کار کنم.

-نه بگو بگو ببینم میخواهی چکارکنی.

-تقریبا بعداز ۲ساعت میاژن که مغازه رو تحویل بگیرن ومن وسایلم روتوی یه ساک جمع کرده ام میخواهم چند روزی در هتل شهر بمانم وبعد برم تهران شاید بتونم اونجا کاری برای خودم دست وپا کنم ولی میدونی باران یه مشکلی دارم.

-چه مشکلی به من بگو شاید بتونم کمک کنم.

-نه فکرنکنم بتونی.

-خوب تو بگو شاید تونستم.

-اخه چه جوری بگم؟

-خجالت نکش بگو خودت میدونی که من تورو بیشتر ازجونم دوست دارم پس هرکاری که از دستم بربیاد برات انجام میدم.

-میدونی باران من حتی یک ریال هم پول ندارم ونمدونم چه کار کنم.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
5 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
Nasi (۱۳-۰۴-۹۴, ۰۳:۱۴ ق.ظ)، asali_74 (۲۶-۰۴-۹۴, ۱۱:۲۱ ب.ظ)، fateme g (۲۷-۰۸-۹۴, ۱۲:۴۷ ق.ظ)، fatameh (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۵۴ ق.ظ)، A.hosseinizadeh (۳۰-۰۵-۹۶, ۱۲:۴۰ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان