انجمن ايران رمان



زیباتر از عشق
زمان کنونی: ۳۱-۰۲-۹۷، ۰۹:۵۱ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: saghi
آخرین ارسال: saghi
پاسخ 14
بازدید 1679

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
زیباتر از عشق
#1
Star 
دست نـ ـوازشی که مادرم به موهای بلند وطلاییم کشید باعث شد از خواب بیدار شوم چشماهیم را گشودم وچشمای سیاه وزیبای مادرم درمقابل چشمانم نقش بسته بود.با اینکه حتی قدرت حرکت کردن نداشتم ولی به زور از جایم بلند شدموبه مادرم سلام کردم.

-سلام دخترم زود باش ساعت از۷ گذشته الان مدرسه ات دیر میشه

-چشم مادر

با عجله کارهای شخصی خود را انجام دادم وبدون اینکه صبحانه بخورم از مادرم خداحافظی کردم وبه راه مدرسه افتادم.مدرسه به خانه مان نزدیک بوددر راه مدرسه به مشکلاتی که برایم به وجود امده بود ودر اینده های خیلی نزدیک برایم به وجودخواهند امد فکر میکردم واندیشیدن درباره این موضوع در هر لحظه ودر هر مکانی ناراحتی عجیبی در دل من ایجاد می کرد.ناراحتی وناامیدی تمامی وجود مرا منقلب کرده بود نمیدانم چرا ولی از اینده خود خیلی میترسیدم .غرق در افکار پریشان خود بودم صدایی به گوشم رسید که از پشت مرا صدا می زد این صدا به نظرم خیلی اشنا بود بله او بهسا دوست عزیزم بود وبا لبخندی دل نشین گفت سلام نفس خوبی؟

-سلا خیلی ممنون تو چطوری؟

-تشکر من هم خوبم.

با تعجب نگاهی کرد وبعداز چند لحظه پرسید:

-نفس ببینم از چیزی ناراحتی اتفاقی افتاده.

-نه بهساجون فقط کمی خوابم میاد همین.

-نه نفس جون من تورو خوب میشناسم از قیافه ات پیداست که اتفاقی افتاده.

وقتی که فهمیدم او متوجه ناراحتی من شده به زور لبخندی بر روی لبانم نشاندم وبا کیفم به پشت او زدم وبه او تعارف کردم که ابتدا او از در مدرسه وارد شود.وارد مدرسه شدیم تمامی دوستانم با دیدن من لبخندی بر چهره شان ظاهر شد و به طرفم امدند وباهم سلام علیک واحوالپرسی می کردیم که زنگ مدرسه به صدا در امد.بعداز اینکه به کلاس رفتیم متوجه شدیم که معلم ریاضیات نیامده است خیلی خوشحال شده بودیم وبا دوستانم تصمیم گرفتیم به حیاط برویم .اوایل پاییز بوذد مدارس بیش از یک ماه نبود که اغاز شده بود.اسمان ابری بود انگار میخواست باران ببارد من ودوستانم وقتی از جایمان بلند شدیم که به حیاط برویم من برای لحظه ای متوجه باران شدم که در ردیف اخر پشت سر ما می نشت.تنها در گوشه کلاس نشسته بود واشک در چهار دیواره چشمان سیاه وخمـ ـارالودش زندانی بود.نمیدانم چرا نتوانستم ناراحتیش را تحمل کنم وبه دوستانم گفتم شما بروید وبعدا میایم.به طرف باران رفتم وبه او سلام دادم با سرش جواب سلامم را داد از اینکه اورا ناراحت میدیدم خیلی اندوهگین شده بودم.صندلی را برگرداندم ورو به روی او نشستم وبه چشمانش خیره شدم واز او پرسیدم باران جان اتفاقی افتاده خواهش میکنم اگر چیزی است به من بگو.

-نه هیچ اتفاقی نیفتاده خواهش میکنم راحتم بزار

-باران به من اعتماد کن میدونم که یه چیزیت هست خواهش میکنم حرف بزن.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط: admin
#2
-بهسا چی بگم از کجا بگم برای چی بگم؟

-باران جون حرفهای دلت روبریز بیرون نزار توی دلت تلمبار بشه.ازت میخوام که به من اعتمادکنی مطین باش به هیچ نمیگم وتاابد توی سیـ ـنم ام زندانیشون میکنم.

-اخه چی بگم بهسا؟

-هرچی که توی دلته مطمین باش هم خودت سبک میش وهم من خوشحال میشم از اینکه به من اعتماد میکنی.

-پس پاشو بریم حیاط تابهت بگم.

وقتی به حیاط مدرسه رسیدیم ودرگوشه ای نشستیم اوبی اختیار وبدون هیچ مقدمه شروع به تعریف کردن داستان زندگیش کرد.

بهشا ماچهارخواهر و دو برادر هستیم پردومادرم همون طوری که همیشه میگن دیگر تمایل نداشتند بعداز خواهرم مریم دیگر بچه دار شوند وبه خاطر همین هیچکدام از انها مرا دوست ندارند.چون مرا فردی مضاعف در کانون خانواده میدانستند.خدامیداند که من باچه سختیهایی خودم رابه این سن راسناده ام نه درخانواده ونه درمیان دوستان هرگز کسی را نداشتم که بتوانم حرفهایم را به او بگویم شاید باور نکنی ولی من از ابتدای زندگی کسی را نداشتم که مرا باور کند با من بامهربانی حرف بزند دوسم داشته باشد.پدر ومادرم وافراد خانواده به خاطر اینکه بعدا به انها اضافه شده ام مرا دوست ندارند دوستانم به خاطر اینکه فردی بد اخلاق هستم از من خوششان نمی اید.روزهای زندگیم خیلی به سختی می گذشت هرحرفی که از دهانم در میامد باعث میشد که سزنش بشوم ویا هرکاری که میکردم باعث عصبانیت پدرم می شد واو هر روز مرا به سختی کتک می زد دیگر تازیانه های پدرم برایم مسئله عادی شده است من هرگز از پدرو مادرم هیچ محبتی ندیده ام درابتدای جوانیم که دوران رشدم بود وحشیانه ارزو میکردم که ای کاش کسی را داشتم که برایم همدم باشد ای کاش کسی را داشتم تا برایم از محبت ومهربانی می گفت ای کاش کسی راداشتم که میتوانستم بااو حرف بزنم روزی از روزهای سرد زمـ ـستانی خدا صبح زود برای رفتن به مدرسه از خانه خارج شدم برف به شدت می بارید هیچ کس در کوچه ها وخیابانها نبود.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#3
سردرد های شدیدم که یک لحظه نیز مرا راحت نمی گذاشت به شدت ازارم میداد به سختی می توانستم چشمهایم را باز کنم.از دور نقش یک انسان به چشم می خورد هر قدمی که برمیداشتم باعث می شد به او نزدیگتر ونزدیگتر شوم تا اینکه قامت رعنایی در مقابل دیه گانم نقش بست وای خدای من در پس چشمان زیبا وسحرانگیز او اقیانوسی از مهربانی و وفاموج میزد.سیمای زیبا ودلنشین داشت.انچنان که درراه مدرسه به چیزی و به کسی جز او زیبایهایش فکر نمیکردم وروزها وهفته ها گذشت و دراین مدت فقز به او فکرمیکردم از درس خواندن دیگر متنفر شده بودم.معلمها به مادرم شکایت میکردند ومادرم همیشه مرا سرزنش میکرد ولی دیگر سرزنشهای مادرم برایم هیچ اثری نداشت زیرا من کسی را پیداکرده بودم که زندگیم را به امید او می گذراندم ولی ایا اصلا او نیز به من فکرمیکند یانه.ایا اصلا او مرا دیده است یانه ایا اونیز مثل من دیوانه است که بایک بار دیدن عاشق کسی بشود.گذشت زمان دراعماق وجود من جایی برای مهر اوباز کرد جایی به وسعت دریاها به وسعت تماه این دنیای بی معنی وبی احساس ارزو میکردم باری دیگر اورا ببینم وبه وجود تشنه به عشق وزندگی خود قول داده بودم که اگر باری دیگر اورا ببینم قلـ ـبم را پراز عشق اوخواهم کرد شب بود ستاره های اسمان به زیبایی خود می نازیدند ویکی یکی به دلباختگان روز زمین چشمک می زدندوصدای کلیدپدرم درقل چرخید ترس سراسر وجودم راگرفت.میدانستم پدرم باز به بهانه ای سرزنشم خواهد کرد.حدود نیم ساعت بود که پدرم به خانه امده بود ولی من جرات این رانداشتم که از اتاقم خارج شوم تا اینکه پدرم باخشم در را گشود.

-سلام بابا جون

-چه سلامی چه علیکی این همه پول خرج ومیکم فقط به خاطر اینکه خوب درس بخونی حالا خواهرت میگه معلمها ازدست تو شاکیند اخه من باتو چی کار کنم.

همین را گفت وشروع کرد به پاره کردن کتابهایم وبعدکتک زدن من کرد تا اینکه مادرم امد وبه زور پردم رااز اتاق بیرون برد.پدرم باخشم وعصبانیت فریاد زد از این به بعد حق ندای به مدرسه بری یعنی حق نداری پایت رواز خانه بیرون بذاری فهمیدی یانه؟

مادرم باچشمانی پراز اشک جلو امد وگفت نمیدانی وجود تو چقدر پدرت راناراحت میکند.کاش هرگز به دنیا نم امدی بعد مادرم دراتاق را بست ورفت تمامی بدنم سیاه وکبود شده بود استخوانهای بدنم به شدت دردمیکردند صورتم به شدت سیاه شده بود ولی تمام این دردها وکبودیهای تنم به کنار زخمی که مادرم به قلـ ـبم زده بود بدتر از هرجای دیگر بدنم دردمیکرد وذابم میداد.ان شب تنهایی به من فرمان می داد که تا سپیده صبح به حال خودم بگریم.سپیده صبح نزدیک بود صدای موذن سکوت غمناکم رادرهم شکست به نیت وضو گرفتن از جایم بلند شدم وبه حیاط رفتم مادرم نیز به دنبال من به حیاط امد برف سنگسنی باریده بود وشیر اب توی حیاط یخ زده بود.مادرم بادیدن کبودیهای صورتم شروع کرد به گریه کردن از گریه های مادرم سخت اندوهگین شدم ولی برای لحظه ای حرفهای دیشب مادرم به یادم امد وبدون اینکه وضو بگیرم به اتاقم برگشتم واز خدای خود معذرت خواهی کرم که خدایا خودت میدانی که من به نیت نماز خواندن از جاییم بلند شدم ولی خودت شاهدی که شرایط برایم جور نشد.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#4
فکروخیال پسری که چندروز پیش دیده بودم افکارم رادربرگرفته بود واز طرفی به این فکر می کردم که اگر به مدرسه نروم چگونه میتوانم اورا ببینم واز طرفی گرسنگی خیلی ازارم می داد.درهمین افکاربودم که دراتاقم باز شد ومادرم بایک سینی که در دست داشت وارد اتاقم شد.وای خدای من از دیروز ظهر چیزی نخورده بودم از دیدن غذایی که مادرم برایم اورده بودخیلی خوشحال شدم.مادرم سینی رابر روی زمین گذاشت از قیافه اش معلوم بودکهمی خواست حرفی بزند که من ازاو جلوزدم وبا صدای گرفته ام گفتم مادر نمیخواهم حتی یک کلمه حرف از دهن تو بشنوم خواهش میکنم بگذار تنها باشم.مادرم با ناراحتی از اتاق خارج شد .بعداز صرف صبحانه برای مدتی نیز دراتاقم ماندم تا پدرم به سرکار برود.بعداز اینکه پدرم خانه راترک کرد از اتاقم خارج شدم خواهرم مریم که چهارسال از من بزرگتر بود با خوشحالی جلو امود وگفت فاطمه دیشب ساعتها باپدر صحبت کردم وبه زور راضیش کردم که اجازه بده بری مدرسه

-راست میگی مریم

-اره که راست میگم دروغم چیه دخترخوب

از شنیدن این حرف خوشحال شدم وبه طوری که ازخوشحالی باصدای بلند داد زدم باران قربونت بره مریم جون برادر که خیلی تعصبی بود سرم داد زد.

-این کارا یعنی چی خجالت بکش خودت روکنترل کن

-ببخشید اقا ایمر رضا یادم رفت از شما اجازه بگیرم.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#5
ولی بعد متوجه شدم که امروز بخاطر کبودی صورتم نمیتوانم به مدرسه بروم ولی بعدا یادم افتاد که اگر به مدرسه نرم امشب نیز یک کتک حسابی از پدرم خواهم خورد به اسرار خواهرم تصمیم گرفتم به مدرسه بروم به این فکر افتادم که اگر دوستانم از من پرسیدند به انها چه جوابی بدهم در همین افکار بودم که از خانه خارج شدم.صورتم را با چادر پوشانده بودم تا در خیابان هیچکس کبودیهای صورتم را نبیند وقتی سرم را بلند کردم با یک صحنه بسیار هولناک روبه رو شدم.وای خدای من یعنی این حقیقت دارد نه خدای من باور نمیکنم.خدای من این یک کابـ ـوس است یا رویایی شیرین.ایا خوابم یا بیدار.بله باز همان غریبه روبه رویم ظاهر شده بود. یا ور نمیکردم که این همان است انقدر غرق تماشای زیابیی اوشده بودم که دیگر خودم را فراموش کرده بودم لحظه ای قیافه غمگین به خود گرفت وسرش را پایین انداخت تازه فهمیدم صورتم را که باچادر پوشانده بودم کنار زدم و او کبودیهای صورتم را دیده است.خیلی از او خجالت کشیدم ووقتی از کنارش رد میشدم کاغذ کوچکی جلوی پایم انداخت.بدون اینکه به اطرافیانم توجه کنم کاغذ را از جلوی پایم برداشتم وبا شادی به راهم ادامه دادم وقتی به مدرسه رسیدم همه بچه ها همان طور که انتظارداشتم علت کبودیهای صورتم را پرسیدند.ومن در یک کلام به انها جواب می دادم که از پله ها افتاده ام وهمه را به طریقی دست به سر میکردم تا بتوانم نامه ای را که فرشته ارزوهایم به من داده بود را بخوانم تا اینکه همه دور وبرم را ترک کردن. درکنار دیوار حیاط مدرسه زیر درخت عاری از برگ که سفید سفید بود نشستم وشروع به خواندن کردم که او نوشته بود:

سلام ای غریبه ای که اولین نگاهت به زندگانیم امید تازه بخشید.

ای کسی که نمیدانم تو ارزوی گمشده کیستی ویا عشق وهستی چه کسی وچه کسی عشق وهستی توهست تنها چیزی که از تو میدانم این است که شما دختری پاک ومعصوم وعاری از هرگونه زشتی وپلیدی هستید شاید بپرسید که من اینها را از کجا میدانم زیبای من من به پاکی تو از اولین نگاهت پی بردم.

ای رنگین کمانی که بعداز تحمل باران های سیل اسا ورعد وبرق های سهمگین زندگانیم در اسمان سرنوشتم ظاهر شدی و...

ودر اخربعداز تمام حرفهای کشنده ای که نوشته بود شماره تلفنش را نوشته بود ونوشته بود که من حامد.م این نامه را همان روزی که اولین بار تو را دیدم نوشتم.چون میدانستم حتما بار دیگر تو را خواهم دید ولی نمیدانم که نامه من کی به دست تو خواهد رسید ولی هر وقت به دست تو رسید از تو خواهش میکنم حتما با من تماس بگیر این شماره شماره مغازه من است ومن همیشه در انجا تنها هستم خیلی دلم می خواهد که با تو حرف بزنم وشاید هم...!

نمیدانم چرا نامه اش را ناتمام گذاشته بود.در حالی که او اینهمه وقت داشت ومی توانست نامه اش را تمام وکمال بنویسد ولی چرا...؟

فاطمه به نقطه ای خیره شده بود وحرفهایش را میگفت تا اینکه زنگ به صدا درامد. اصلا نمیخواستم حرفهای او نیمه تمام بماند.چون خیلی دلم میخواست بفهمم داستان زندگی او چگونه است.زنگ بعدی تاریخ داشتیم وزنگ اخر ورزش. از باران خواستم که زنگ اخر به جای ورزش کردن بقیه داستان زندگیش را برایم تعریف کند واو نیز قبول کرد.و بعدهر دو به طرف کلاس به راه افتادیم.وقتی در جای خودم نشستم دوستانم شروع کردن به سوال پیچ کردن من که او چرا گریه می کرد؟

-به تو چی میگفت؟

ومن برای اینکه از این سوالهای خسته کننده انها راحت شوم گفتم:اجازه بدید به باران بگم خودش به سوالهای شما جواب بده.با شنیدن این حرف من خودان را گم کردن وبا لحن خنده امروی گفتند:نمخواد اگه نمیخواهی بگویی خوب نگو.

به هر طریقی بود زنگ طاقت فرسای تاریخ هم گذشت.در طول این دوساعت فقط به فکر باران بودم همش از خودم سوال میکردم که چه چیزی باعث گریه باران شده است.

به نگاههای نا امیدانه او وبه خود باران که پس چهره غمناک او اقیانوسی از حرفهای زیبا و دوست داشتنی و نا امیدی وبد بختی موج می زد فکر میکردم.

در زنگ ورزش من وباران به بهانه مریض بودن از خانم امانی اجازه گرفتیم که این زنگ ورزش نکنیم وباز به صحبتهای خود ادامه دادیم.

-خوب فاطمه جون دوست دارم ادامه داستان زندگیت را بشنوم.

-سارا جان راستش را بخواهی اصلا یادم نیست که از کجا موندیم.پاک فراموش کردم.

-از انجاییکه می گفتی حامد نامه اش را ناتمام گذاشته بود.

-اهان
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
5 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
Nasi (۱۳-۰۴-۹۴, ۰۳:۱۴ ق.ظ)، asali_74 (۲۶-۰۴-۹۴, ۱۱:۲۱ ب.ظ)، fateme g (۲۷-۰۸-۹۴, ۱۲:۴۷ ق.ظ)، fatameh (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۵۴ ق.ظ)، A.hosseinizadeh (۳۰-۰۵-۹۶, ۱۲:۴۰ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان