امتیاز موضوع:
  • 3 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سال های کودکی من | fatemeh . R | مسابقه ي نويسندگي بر اساس جلد
#1
به نام خدا

[عکس: m6u2fom935y5a5smcsi6.jpg]




خلاصه :
سال های کودکی من داستان دخترکی بی پناه و زجر کشیده است
سال های پر از زخم و خون
و خلاصه ای از خاطرات کوچک و بزرگ او


مقدمه :

قول هایمان، ” بی اعتبار ”
حرف هایمان ” ناخالص ”
عشق هایمان ” پوشالی ”
محبت هایمان ” قلابی ”
خوبی هایمان ” تظاهر ”
دیدارهایمان ” تفاخر ”

صورتها "پر رنگ "

سیرتها " بیرنگ"شعار بدون ” عمل ”قضاوت بدون ” عدل ”

و ...

در کدام نقطه از انسانیت ایستاده ایم ؟!!!
یادش بخیر، روزی دروغگو
دشمن خدابود....**یکی رفت و،
یکی موند و،
یکی از غصه هاش خوندو
یکی برد و،
یکی باخت و،
یکی با قسمتش ساختو
یکی رنجید،""یکی بخشید""یکی از آبروش ترسید
یکی بد شد،
یکی رد شد،
یکی پابند مقصد شد
تو اما باش،
"""خدا اینجاست...!!!"""
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
چشمان اشک آلودم
بغض گلویم
خون جاری شده از بینی ام
گواه از یک اتفاق شوم داده است
و اکنون من دختری 5 ساله به خاطر هیچ و پوچ سیلی خوردم
و من در ذهن کوچکم می گویم چرا با دستان قدرتمندش به من اینگونه ضربه زد؟
سوالی است که ذهنم را درگیر کرده است
چشمانم را به سمت صورتش بالا می کشم
اخم هایش در هم است
چشمانش عصبانی
گویی یک گناه نابخشودنی مرتکب شده ام
اشک هایم یکی پس از دیگیری راه خود رو پیدا می کنن
اشک و خون
خون و اشک
انگار با هم مسابقه گذاشته اند
و من باز هم در ذهن کوچکم به دنبال این هستم که کدامیک برنده خواهند شد در این مسابقه
مادرم به کنارم می آید
آری مادرم
مادری که دوست ندارد مادر صدایش بزنم
میگوید به اسم صدایش بزنم
میگوید کلاس دارد
اما ...
برای پسرش مادر است و برای من ...
در افکار کودکانه و بسی بزرگم بودم افکاری که ختم میشد به شادی داشتن عروسک پارچه ای ام
مادرم دستانم را میگیرد و به سوی دیگری میرود
من هم برای عروسک پارچه ای ام که نامش را سفید برفی گذاشته ام درد و دل میکنم
او تنها کسی ست که به حرف هایم گوش میدهد و سرم داد نمیکشد دعوایم نمی کند کتکم نمیزند سفید برفی من فقط گوش میدهد
بدون کلامی حرف زدن
اشک هایم را با دستان سفید برفی ام پاک میکنم
گویی اوست که اینکار را برای من انجام میدهد
میخندم
عروسکم برای من اشک هایم را پاک کرده است
و بازم هم میخندم
دستم را بر روی دهانم میکوبم
با چشمان ترسیده به پشت سرم نگاه میکنم
که یه وقت کسی نیاید دعوایم کند
نفسی با ارامش میکشم
کسی نیست
باز ریز ریز میخندم
صورت عروسک سفید برفی ام را میبـ ـوسم
نگاهی به عروسکم می اندازم
گوشه ی صورت عروسکم قرمز شده
چشم هایم را ریز می کنم
خون است
خونی که از بینی ام جاری شده بود
آری ...خـــــــون
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
آهی می کشم
کودکی من در بازی و شادی هایم گذشت .. یازی با عروسک دوست داشتنی ام .. من بودم سفید برفی ام لباس هایش دگر کهنه و از رو رفته شده بود
اما من باز هم او را دوست داشتم . زیرا او فقط همبازی سال های کودکی من بود . سال هایی که گر چه سخت و طاقت فرسا بود اکنون آن سال ها گذشته است
آ ن موقع ها بقیه مرا گویی جزامی می دیدند کسی با من بازی نمی کرد و من با عروسکم گوشه ای تنها می نشستم و غصه می خوردم
ان روز ها سغید برفی ام به دادم می رسید
اگر او را نداشتم حتما ار غصه می مردم .. کسی هم از نبود من ناراحت نمی شد
عروسکم همیشه لبخند داشت لبخندی که من هر بار با دیدنش از شادی سرمست می شدم
اکنون فکر کنم فهمیده باشید برای چه گفتم کودکی من در بازی و شادی هایم گذشت
بازی و شادی های من همان لبخند عروسکم بود ... عروسکی که هیچ گاه با من سخن نمی گفت اما من در طول شبانه روز بارها و بارها با او درد و دل می کردم
از آرزو هایم می گفتم از مادری که گویی بود و نبودش یکسان بود ... از همه پیش او گله می کردم
و او فقط به من نگاه می کرد و لبخند می زد و من با لبخند او جان تازه ای می گرفتم
سال های کودکی من خلاصه می شد در درد هایم
و اینگونه بود که سال های کودکی من گذشت و گذشت و بر باد رفت



پایان
پایان رمانتون رو اینجا اعلام کنین

http://forum.iranroman.com/showthread.php?tid=129070&pid=782078#pid782078
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
28 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۳-۰۵-۹۵, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، hadis hpf (۲۲-۱۱-۹۵, ۰۴:۳۵ ق.ظ)، Katayoon (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۵:۴۷ ب.ظ)، • Niha • (۳۱-۰۵-۹۵, ۰۵:۵۷ ب.ظ)، elham zelzele (۱۷-۰۶-۹۵, ۰۱:۳۳ ب.ظ)، سرنای را (۲۵-۰۵-۹۵, ۰۹:۱۸ ق.ظ)، asi_0098 (۳۰-۰۵-۹۵, ۰۵:۱۷ ب.ظ)، آیداموسوی (۲۹-۰۵-۹۵, ۱۰:۳۲ ب.ظ)، fatemeh . R (۰۸-۰۹-۹۵, ۰۱:۱۳ ب.ظ)، #*Ralya*# (۲۳-۰۵-۹۵, ۰۱:۲۲ ب.ظ)، barooni (۱۹-۱۱-۹۵, ۱۰:۴۲ ب.ظ)، شقایق سرخ (۳۰-۰۵-۹۵, ۰۳:۰۸ ق.ظ)، برف سیاه (۳۰-۰۵-۹۵, ۱۲:۳۳ ق.ظ)، سارا جوونی (۰۱-۰۶-۹۵, ۰۲:۵۶ ب.ظ)، عسل6 (۲۸-۰۵-۹۵, ۰۴:۰۸ ب.ظ)، خانم ریزه (۳۰-۰۵-۹۵, ۰۹:۵۱ ب.ظ)، ثـمین (۲۳-۰۵-۹۵, ۱۱:۲۴ ب.ظ)، ft.samadi (۱۱-۰۳-۹۶, ۱۰:۲۴ ب.ظ)، hananee (۲۵-۰۵-۹۵, ۰۸:۳۸ ق.ظ)، نانا32 (۳۰-۰۵-۹۵, ۱۲:۱۱ ق.ظ)، m@hshid (۲۳-۰۵-۹۵, ۰۲:۲۲ ب.ظ)، _AYNAZ_ (۲۳-۰۵-۹۵, ۰۱:۲۶ ب.ظ)، فاطمه۲۷ (۳۱-۰۵-۹۵, ۱۲:۱۲ ق.ظ)، nil2001 (۳۱-۰۵-۹۵, ۰۹:۵۳ ب.ظ)، یاس ارغوان (۱۴-۰۶-۹۵, ۰۵:۰۳ ب.ظ)، d.ali (۲۸-۰۵-۹۷, ۰۹:۱۲ ب.ظ)، .AtenA. (۲۰-۰۱-۹۶, ۰۳:۳۶ ق.ظ)، ♥فاطیما♥ (۱۷-۰۶-۹۶, ۰۱:۰۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان