امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سرزمین اشباح (جلد سوم ) دخمه خونین
#1
Thumbs Up 
[عکس: n17576.jpg]

دخمه خونین
نویسنده: دارن شان
 ببـین ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺟـــــــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
​​​​
ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
گفتـم در جریان باشی …
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa
#2
بوى خون خيلى تهوع آور است. صدها لاشه را آويزان بر قلابها نقرها مبينم كه خون روشن روى أنها دلمه
بسته است. البته مىدانم كه آنها حيوان هستند؛ او و كبوتر و وسفند. ولى مدام فكر مى كنم كه آنها آدماند.
ي قدم جلو مىروم. راغها سقفى، اين جا را مثل روز روشن كردهاند. بايد با احتياط قدم بردارم. شت لاسهها
ينهان مى شوم. به آرامى حركت مى كنم. خون و أب، زمين را لغزنده كرده است.
همان شبح... آقاى كريسلى!او هم مثل من، آرام حركت مى كند. به مرد اقى شم دوخته
أو جلوى من است
أست كه جلوتر از او راه مرود.
آن مرد جاق! به خاطر اوست كه من الآن در اين كشتاراه هستم. او مردى است كه آقـاى كريسلى مى خواهـد
بايد نجاتش بدهم.
ش و من
مرد مى ايستد و لاشههاى اويزان را ورسى مى كند. ونههايش تيل و سرخاند. دستكش ها لاستيكى
ره دست
دارد. او آهسته به حيوانها مرده دست مزند و صداي از قلابها درمى آيد. دوباره راه مافتد. آقـاى كريسلى به
 ببـین ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺟـــــــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
​​​​
ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
گفتـم در جریان باشی …
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
دنبال مرد مرود و من هم به دنبال او.
أيورا خيلى عقبتر از ماست. من و را بيرون ذاشتم. لازم نبود كه هر دو ما زنديمان را به خطر بيندازيم.
كمى سريعتر حركت مى كنم تا به آقاى كريسلى نزديكتر باشم. هيج كدام از آنها نمىدانند كه من اينجا هستم. ار
همهجيز طبق نقشه ييش برود، تا وقتى كه اقاى كريسلى دست به كار نشود، هيج كدام نمفهمند كه من اين جا
هستم. البته بهتر است بويم كه تا وقتى كه من دست به كار نشوم، آنها از حضورم خبردار نمى شوند.
مرد اق دوباره مىايستد و خم مشود تا يزى را وارسى كند. فورى ي قدم به عقب مروم تا مرا نبيند. ولـى از
أقاى كريسلى جشم برنمىدارم. تا او دست به كار نشود، من هم كارى نمى كنم. به او فرصت كافى مدهم تا معلوم
ولى در لحظهاى كه ببينم مى خواهد به طرف مرد بيرد،...
بشود كه ش من به او بمورد نيست.
جاقو را محكمتر مى يرم. تمام روز، اين كار را تمرين كردهام... خوب مدانم كه مى خواهم ه كنم. بايـد ـاقو را
فورى در ردن آقا كريسل فرو كنم و بعد، دير شبحى در كار نخواهد بود. فقط ي لاشة دير به اين لاشهها
أضافه مى شود.
لحظهها به كندى مى ذرند. جرئت ندارم سرم را بلند كنم و ببينم كه مرد اق هكار مى كند. يعنـى دير
نمى خواهد از جايش بلند شود؟
بالاخره آن اتفاق رخ مىدهد. مرد اق تقلا مى كند تا از روى زمين بلند شود و بايستد. آقا كريسلى غر مزند و
آماده مى شود كه حمله كند. من جاقو را به طرف آقاى كريسلى مى يرم و سعى مى كنم كه بر اعصانم مسلط باشم
حالا مرد جاق كاملا سر ياست. او صداي م شنود و به سقف نكاه مى كند. ه اشتباهى! آقـاى كريـسلى فـور روى و
مىيرد. در همان لحظه كه آقا كرسلى به طرف مرد مىيرد، با صدا بلند جيغ مى كشم و به قصد كشت، به او اقو
مى زن
 ببـین ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺟـــــــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
​​​​
ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
گفتـم در جریان باشی …
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
فصل اول
ي ماه قبل...
أسم من دارن شان است. من ي نيمهشبح هستم.
من يك آدم معمولى بودم تا اين كه عنكبوت يك شبح را دزديدم و بعد از آن بود كه زنديم به كلى از ايـنرو به
أنرو شد. ان شبح، كه اسمش آقاى كريسلى بود، مرا مجبور كرد دستيارش بشوم. بعد من به سيركى رفتم كه ير از
موجودات عجيب و مرموز بود: "سيرك عجايب".
عادت كردن به آن ها خيلى سخت بود. اما از اين سختتر، نياز من به خون بود. من قبول كرده بودم كه دستيار
ي شبح باشم و مخواستم نفش خودم را خوب ايفا كنم. اما برا اين كار، به خون احتياج داشتم.
در مدت يكسال، آقاى كريسلى به من ياد داد كه طور خون مورد نيازم را تهيه كنم و طور با ديران رابطه
برقرار كنم كه كسى نفهمد من ي شبح هستم. به اين ترتيب، من ترسهايم را كنار ذاشتم و زنديم مثل موجوداتى
شد كه شبها به شكار مروند و برا زندهماندن تلاش م كنند.
دو دختر ايستاده بودند و خيلى جد برنامه كورما ليمبز را ناه مى كردند. او دست و ياهايش را مى كشيد و دور
ردنش مىانداخت و عضلاتش را شل مى كرد. بعد شمك زد، سه تا از انشتها دست راستش را ميان
دندان هايش ذاشت و آن ها را كند.
دخترها جيغ كشيدند و فرار كردند. كورما زير لب خنديد و به انشتهايش ناه كرد كه از نو درم آمدند.
من هم خنديدم. آدم وقتى با سيرك عجايب زند كند، به نين صحنههاي عادت مى كند. اين روه نمايش سيار
ير از آدمها عجيب و غريب و ترسناك بود كه توانايهاى حيرتانيزى داشتند.
غير از كورما ليمبز، بازيران ديرى هم در اين سير بودند: رامو دو شكم كه مىتوانست ي فيل را درسته
بخورد؛ رتا دندانس كه مىتوانست فلزات را هم بجود و بخورد؛ مردر كه موجود نيمهر و نيمهانسان
رى د.. و مرموزى كه مىتوانست ريش درآورد؛ و آقا تال كه
بود و دوست من، سام رست، را كشته بود؛ تروسا: "سا
به سرعت نور حركت مى كرد و مى فتند كه مىتواند فكر همه را بخواند. آقا تال صاحب سيرك بود و خودش آن را
اداره مى رد.
ما قبلا در يك شهر كوك، يشت يك أسياب قديمى جادر زده بوديم و در همان أسياب نمايش اجرا مى كرديم.
يول خوبى هم در مى آورديم؛ آنقدر خوب كه متوانستيم در بزرترين سالنها تئاتر نمايش اجرا كنيم و در بهترين
 ببـین ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺟـــــــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
​​​​
ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
گفتـم در جریان باشی …
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
هتلها ساكن شويم. ولى براى اين كه از دست يليس در امان بمانيم، همان نشت آسياب برايمان بهتر بود!
من يك سالى میشد كه از خانوادهام جدا و با آقا كرسلى همراه شده بودم، ولى در آن يك سال نـدان فرقـى
نكرده بودم. جون هنوز يك نيمهشبح بودم. البته من به اندازة يكينجم آدمهاى معمولى رشد مى كردم. يعنى مثلا در
مدت هجده ماه، فقط سه يا هار ماه بزر شده بودم.
ظاهر من با آدمهاى معمولى ندان فرقى نداشت. اما در اصل، من آدم متفاوتى بودم. من قوىتر از سرها هم
سن و سال خودم بودم، مى توانستم سريعتر از آن ها بودم و بيشتر جست و خيز كنم، و مى توانستم ناخنهـايم را در
ديوار فرو كنم. قدرت شنواي، بينايى و بويايى من خيلى زياد بود.
لبته جون من يك نيمهشبح بودم، خيلى از كارها را نمى توانستم انجام بدهم. مثلا أقـاى كريسلى مىتوانـست با
و مىتوانست ازى از دهانش خارج
سرعت فوق العادهاى بدود كه خودش به اين جور دويدن «يرواز نامرئى» مى ما
 ببـین ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺟـــــــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
​​​​
ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
گفتـم در جریان باشی …
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
. او مى توانست از راه دور با اشباح ديگر وحتى با آدمهايى مثل آقای تال
ارتباط فكرى برقرار كند.
٠ كا ها اانجام بدهم. البته نيمه شبح بودن هم امتيازهايى داشت. من به اندازه ي شبح واقعى به خون احتياج نداشتم و روزها هم مىتوانستم بيدار بمانم .
اشباح مجبورند روزها بخوابند و شبها فعالیت كنند.
روزى من وايورا يسر مارى رفتيم كه برا آدم كوچولوها (موجودات كوچولو و عجيب و غريبى كه كلاهها ی
بلند آبى به سر دارند و هيج وقت حرف نمىزنن)- غذا ييدا كنيم. (راستى، همينجا بكويم كه هيج كس غير از آقا تال
نمىداند كه آدم كوجولوها چه موجوداتى هستند، که بوده اند، از كجا آمده اند و چرا با سيرك سفر مى كنند: صاحب آنها
 ببـین ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺟـــــــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
​​​​
ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
گفتـم در جریان باشی …
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
مردى شرور و وحشتناك است به نام آقاى تينى. او خيلى دوست دارد كه بجه بخورد! البته آقـاى تينى به سيرك
نمى آيد.)
خلاصه، ناهان ايورا ايستاد و گفت: «من يك سگ مرده پیدا كردم. ولـى كمى بومی دهد. فكر میكنـى آدم
کوچولوها اين را بخورند؟»
كمى بو كشيدم. شامة من قویتر از ايورا بود. بعد سر تكان دادم و گفتم: «آره، بابا! ما هر جه ببريم، آدم كوجولوها
میخورند.»
من يك روباه و چند خروش در كيفم داشتم. البته از اين كه خرگوشها را بكشم احساس خوبى نداشتم. آنها با
اشباح خيلى خوب بودند. حتى وقتى صدايشان مى كرديم، مثل حيوانهای اهلى، ييش ما مى آمدند. به هر حال كار، كار
أست دیگر! همه ما گاهى مجبوريم كارهایي انجام بدهيم كه دوست نداريم.
خيلى از اين آدم كوجولوها در سيرك بودند- شايد بيست تا. ولى من و ايورا فقط يكى از آنها را می شناختيم. او
قبل از آنكه من و آقاى كريسلى به سيرک بياييم، أنجا بود. تنها چيزى كه باعث
شد ما او را از بقيه تشخيص
بدهيم، لنگی يای چيش بود. ما اسمش را لفتى گذاشته بوديم. یک روز لفتى با من وايورا به شكار أمده بود. من داد
زدم: «هى! لفتى! جطور است؟»
آن آدم كوجولوى كلاه آبى جوابم را نداد هيجوقت جواب نمداد ولى شروع كرد به مالش دادن شكمش. كه
يعنى باز هم غذا مى خواهم.
به ايورا گفتم: «لفتى باز هم غذا می خواهد.»
أيورا فت: «واى! من هم خيلى گرسنه ام.»
دنبال يك خرگوش ديگر می گشتم كه يک صليب نقره را روى زمين ييدا كردم. آن را برداشتم و گرد و خاکش را
ياك كردم. خنددام رفت. آخر، همه مى گویند كه اشباح از صليب وحشت دارند! اين جور حرفها در فيلمها و
كتابها قديمى زياد است! ولى من اينطورى نيستم. تازه هيج وقت بى اجازه وارد خانه كسى نمی شوم؛ تغيير شكل
نمى توانم بدهم؛ رواز هم نمى كنم!
اگر يك دشنه در قلب شبحى فرو برود، او را مى كشد. آتش و لوله اسلحه و افتادن اجسام سنگين روى شبح هم
باعث مرگش مى شود. البته ما از آدمهاى معمولى ديرتر می میريم، ولى اينطور نيست كه عمر جاودانه داشته باشيم.
اصلا اين طور نيست.
 ببـین ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺟـــــــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
​​​​
ﻧﻪ ﻣﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑــــــــــــــــــﺎﻡ ﺑﺎﺷﯽ …
گفتـم در جریان باشی …
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
4 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
صنم بانو (۲۸-۱۱-۹۹, ۰۷:۱۳ ق.ظ)، minaa (۰۳-۱۱-۹۹, ۰۲:۵۰ ب.ظ)، miss setayesh (۱۹-۱۲-۹۹, ۰۲:۴۳ ب.ظ)، arom (۱۹-۰۷-۰, ۰۹:۵۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان