انجمن ايران رمان



سرنوشت |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۲۹-۱۱-۹۶، ۱۱:۱۹ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ژاله صفری
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 108
بازدید 2900

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سرنوشت |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
علی خواست بحث را خاتمه دهد اما دلش نیامد این جملۀ آخر را نگوید
_ فقط اگر در آینده آخر و عاقبت عمه جونت نصیبت شد نگی نگفتی !
س
میرا اخمهایش را در هم کشید 
_ بابا بزرگ ! 
_ دروغ میگم ؟! من تو این سه ماھی که آقا پوریا رو شناختم سی بار بخاطر شیرینکاریاش احضارش کردن ، چھل بار زد و خورد کرده ، من موندم اگه احتیاط نمیکرد قرار بود چی سرش بیاد !
ناھید همانطور که چهار زانو روی زمین نشسته بود هیکل چاق و تپلش را به چپ و راست به حرکت درآورد و با ناله گفت
_ علی آقا ! انگار قرار نیست ما تا زنده ایم یه آب خوش از گلومون پایین بره  !
علی رفت سر  اصل مطلب و سرش را رو به آسمان بلند کرد 
_ این خانم به خوب نکته ای اشاره کرد ! آخه قربونت برم این موندن ما چه  حکمتی داره که ورمون نمیداری ؟! شدیم تماشاچی ، اونم تماشاچی یه فیلم تکراری !  
بعد انگار یک نظریۀ جدید به فکرش رسیده باشد به سمیرا نگاه کرد
_  لااقل اگه میتونین لطف بفرمایین این نسل قهرمان و پرشور رو متوقف کنین که به امید خدا دیگه شاهد اینهمه شور وهیجان و بگیرو ببند در خانوادۀ پر افتخارمون نباشیم !
سمیرا خواست به پدر بزرگ دلداری بدھد که پارسا در را باز کرد و وارد حیاط شد ، علی از پنجره نگاھی تاسف بار به پسرش که بکمک عصا و بسختی به سمت اتاق میامد کرد ، پارسا با عجله خود را به آنها رساند و با خوشحالی گفت
_ بچه ھا مژده ! چند روز دیگه رسما" مجوز نشریه مونو میگیریم! 
ھمه از ترس  علی سکوت کردند ، کسی جرات نداشت حرفی بزند ، سمیرا با اشاره علی را نشان داد و پدرش را دعوت به سکوت کرد ، پارسا گفت
 _ حاج علی چی گفتی که نطق ھمه رو کور کردی ؟!
علی بدون اینکه جواب پارسا  را بدھد از جایش بلند شد و به اتاقش رفت !
پارسا بلند بلند گفت
_ قھری باباجون ؟!
ناھید همانطور که خود را تکان میداد زیر لب گفت
_ حق داره والله !
بعد کمی صدایش را بالا برد
_ تو خجالت نمیکشی جوون مردمو به آشوب و اعتراض تشویق میکنی ؟!
پارسا جلو رفت و لٌپ ناهید را کشید
_ ای مامان شیطون ، زندگی با حاجعلی روت تاثیر گذاشته ها ! قدیما با حالتر بودی قربونت برم !
فرزانه خواست کمی با مادر شوهرش همصدایی کند
_ خوب راست میگه دیگه ! مگه قرار نبود شما برین پوریا رو منصرف کنین ؟!
سمیرا با تعجب به طرف فرزانه برگشت
_ مامان ؟! شما چتونه ؟! مگه پوریا داره چیکار میکنه ؟! 
_ پوریا کاری نمیکنه فقط قراره سردبیر روزنامه ای بشه که ... 
_ که چی مامان ؟! یه روزنامه نگار بعنوان نمایندۀ بخشی از مردم میتونه در بارۀ اوضاع و احوال مملکت ، از وضع ترافیکش و ھوای آلوده اش گرفته تا مسائل مھمتر بنویسه ... اصلا" شاید بخواد راجع به رئیس جمھورش بنویسه و نظر بده و ازش ایراد بگیره ، این کجاش اشکال  داره؟! چرا فکر میکنین پوریا یا بابام یا  عمو شھاب آدمای عجیب و غریبین ؟ چی باعث  شده فکر کنین شما دارین درست میگین و اینا غلط ؟! ھان ؟ 
ھمه ساکت بودند ، ھیچکس جوابی نداد ، پارسا دخترش را در آغـ ـوش گرفت 
_ دخترم آروم باش ! پوریا پسر خوب و فھمیده ایه و خیلیم کارش درسته ! پوریا و  امثال اون با کسی سر جنگ ندارن که جای نگرانی برای کسی باشه ، اون یه منتقده ،  اون فقط میخواد حرفاشو بزنه ، میخواد از روزنامه اش بعنوان یه تریبون برای گفتن عقایدش استفاده کنه
!
علی از اتاقش بیرون آمد ، کمی پیژامه اش را بالاکشید و به چهار چوب در تکیه داد
_ این گوری که دارین بالا سرش گریه میکنین مٌرده توش نیست !
پارسا به پیژامۀ علی که تا زیر بغـ ـلش بالا کشیده بود نگاه کرد و بسختی جلوی خنده اش را گرفت
_ منظورتونو از گور و مٌرده نفهمیدم باباجون ، میشه بیشتر توضیح بدین ؟!
علی دستش را روی شکمش گذاشت و چپ چپ به پسرش نگاه کرد ، بعد  بدون اینکه جواب او را بدهد سرش را بعلامت تاسف تکان داد و به اتاقش برگشت !
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، ♥صنم♥ ، دخترعلی ، taranomi ، بهار نارنج
یکماه بعد ، در آخرین روزهای اسفندماه ، پریسا برای  رفتن به مدرسه از خانه بیرون رفت ، وارد کوچه شد و با یک نفس عمیق خود را شارژ کرد  ، بوی عید را با همۀ وجود احساس کرد ،  لبخند زد و سوار ماشین شد  ، مدرسه چند خیابان آنطرفتر بود  ، فاصله ای که زمان نوجوانی صدها بار با فرزانه پیاده رفته و برگشته بود ، قبل از اینکه حرکت کند کمی فکر کرد و تصمیم گرفت به رسم گذشته پیاده به مدرسه برود ، از ماشین پیاده شد ، دکمه های ژاکت زرشکی دستبافش را بست و یقه اش را بالا داد ، با تقلید از روزگار جوانی و سالهای سرخوشی کیفش را در هوا تاب داد و قدم زنان به راه افتاد ، با خود فکر کرد چه حال خوشی دارد اگر گاهی ادای بچگیهایمان را درآوریم ، هرکه هرچه دلش خواست بگوید ، تو خودت باش ، آن خودی که میخواهی و طالبش هستی  ... زیر لب آهنگی را زمزمه کرد و سرمـ ـست از حال و هوای شانزده سالگیش قدم زنان راه مدرسه را پیش گرفت ، گاهی قدم زنان و گاهی دوان دوان  ، در حالیکه  به مدرسه نزدیک میشد ، خانم مولایی را جلوی در مجسم کرد که مرتب در سوت خود میدمید و به بچه ها امر ونهی میکرد ، چقدر دلش برای آنروزها تنگ شده بود ، وارد مدرسه شد و پله ها را به رسم قدیم دوتا یکی بالا رفت ، وقتی در اتاقش را باز کرد بر خلاف انتظارش خانم مولایی را دید که پشت میز نشسته و مثل قدیم کتاب میخواند ، از شدت تعجب چشمانش گرد شد ، اول فکر کرد خیالاتی شده اما وقتی مطمئن شد جیغ خفیفی از گلویش بیرون داد
_ خانم ! شما ... اینجا چیکار میکنین ؟! با کی اومدین ؟!
خانم مولایی همانطور که نشسته بود از بالای عینکش به پریسا نگاه کرد
_ علیک سلام !
_ وای خانم ! ببخشید ، خیلی ذوق زده شدم !
_ دیشب شهاب زنگ زد و گفت بیام اینجا !
پریسا با تعجب پرسید
_ چرا اینجا ؟! چرا نیومد آسایشگاه ؟!
_ من از کجا بدونم اسدی ؟! گفت بیا منم اومدم !
پریسا هنوز از حس نوجوانی بیرون نیامده بود ، جلو رفت و محکم خانم مولایی را بغـ ـل گرفت و ماچ آبداری به صورت چاق و گوشتالویش چسباند و گفت
_ وای خانم عاشقتونم ! 
خانم مولایی صورتش را با پشت دست پاک کرد و گفت
_ چت شده اسدی ؟! یاد بچگیات افتادی ؟!
پریسا از خنده ریسه رفت
_ دقیقا" ! دلمم نمیخواد از این حال بیرون بیام !
بعد کمی فکر کرد و پرسید
_ فقط نفهمیدم شهاب چرا شما رو اینجا دعوت کرده ؟!
 خانم مولایی  از پشت میز بلند شد و دور اتاق چرخی زد و پشت پنجره ایستاد ، به حیاط مدرسه نگاه کرد و آه بلندی از ته دل کشید
_ بدم نشد ، میدونی چند ساله که اینجا رو ندیده بودم ؟ اگه شهاب ازم نمیخواست بیام شاید هیچوقت به فکر خودم نمیرسید !
همانطور که به حیاط خیره شده بود با تعجب پرسید
_ اینجا چه خبره ؟ اینا اینجا چیکار میکنن ؟!
پریسا به طرف پنجره رفت
_ کیا ؟!
در کمال ناباوری خانم اقبال ، خاله زلیخا و بهار و بابک وارد حیاط شدند 
_ یعنی چی ؟!
خانم اقبال با خوشحالی و در حالیکه برگۀ آزمایشش را در هوا تکان میداد قبل از همه وارد دفتر شد
_ مژده بدین ، خبر خوش دارم !
خانم مولایی خندید
_ خیر باشه !
_ خیره ! خیره ! جواب آزمایشها میگه دیگه از سرطان خبری نیست !
پریسا خانم اقبال را بغـ ـل کرد و بـ ـوسید
_ دیگه بهتر از این نمیشه ، خدایا شکرت !
خاله زلیخا هم بهمراه بهار و بابک وارد شدند ، پریسا با دیدن آنها گفت
_ ببینم ! نکنه  این گردهمایی برای دادن خبر سلامتی خانم اقبال بوده !
خاله زلیخا با شیطنت خندید
_ نه دختر جان ، یکم صبر کنی میفهمی !
چند لحظه بعد ،
شهاب با یک سبد گل بزرگ بهمراه  دفتر دار محضری که قبلا" با او ھماھنگ کرده بود وارد اتاق شدند ، خاله زلیخا کل کشان و با خوشحالی فریاد زد
 _ سورفراز !
بھار خندید 
_ خاله ! سورپرایز 
_ ھا ! ھمو که ای گفت !
پریسا باور نمیکرد 
_ یعنی امروز ؟ الان ؟!
شھاب جلو رفت و دست پریسا را گرفت و بـ ـوسید
 _ تولدت مبارک !
پریسا با عشق به شھاب نگاه کرد 
_ فکر کردم نمیدونی ! 
_ پارسا بھم گفت ، منم خواستم از سال دیگه تو یه روز دوتا مناسبت برای جشن گرفتن داشته  باشیم ! 
فرزانه و پارسا بهمراه علی و ناهید هم از راه رسیدند ، فرزانه گفت 
_ خانم و آقای شمس ھم تو راھن ، سمیرا و پوریام دارن میان ! 
پریسا سرمـ ـست از  عشق بی ریا و صادقانۀ شھاب یک شاخه گل از سبد بیرون کشید و در دست گرفت 
_ کاش حداقل مانتوم سفید بود ! 
خانم مولایی از بالای عینک نگاه کرد
 _ دلت ، بختت ، عاقبتت سفید باشه دختر جون !
عاقد شروع به خواندن خطبه کرد  !
علی گفت 
_ حاج آقا چند نفر ھنوز نیومدن نمیشه چند دیقۀ دیگه صبر کنین ؟!
همانموقع خانم و آقای شمس با پسر و عروسشان مبارک گویان وارد شدند !
عاقد گفت 
_ شروع کنم ؟! 
ناھید با نگرانی به ساعت نگاه کرد 
_ سمیرا دیر نکرده ؟!
علی به عاقد نگاه کرد
_ بخون آقا این نوۀ من کارای مھمتر از عروسی عمه اش داره !
عاقد شروع به خواندن کرد...
_ برای سومین بار عروس خانم ، وکیلم ؟!
پریسا با خوشحالی جوابداد
_ با اجازۀ  ...
تلفن پریسا زنگ خورد ، موبایلش را برداشت و با خنده گفت 
_ این لحظه رو ھرگز از دست نمیدم ! اول بله رو بگم بعد جواب بدم ، با اجازۀحضار نازنین بله !
خاله زلیخا با خوشحالی  و کل کشان مشت مشت نقل روی سر پریسا و شهاب میریخت ،  پریسا در حالیکه نقلها را از لای موهای شهاب بیرون میاورد موبایلش را جواب داد 
_ بله ....... سمیرا؟! چی شده ؟! 
علی گفت
 _ پرسیدن داره ؟ بگو خودمون میدونیم کارای کشوری و لشکری اجازه نمیده به  عروسی عمه تون بیاین ! 
پریسا نگاھی به فرزانه و پارسا کرد ، پارسا با اشاره پرسید 
_ چی میگه ؟!
علی دوباره جواب داد
_ چی داره بگه ، حتما میخواد یه نوک پا بری کلانتری ! 
پریسا گوشی را قطع کرد  و کنار خانم مولایی روی مبل نشست ، خاله زلیخا گفت
_ خو یه چیزی بگو دخترجان مٌردیم از دلواپسی نه !
پریسا کیفش را برداشت و به شهاب گفت
_ بچه ها رو گرفتن ، باید بریم !
پارسا و فرزانه بدون هیچ سوالی از در بیرون زدند ، زلیخا گردنش را کج کرد
_ به حق چیزای ندیده !
علی بدون توجه به آنها و با خونسردی استکان چایش را سرکشید
_ میدونی زلیخا خانوم خونوادۀ ما بدون این شیرینکاریا روزشون شب نمیشه ، غیر از این بود اسممو عوض میکردم !
ناهید مرتب پشت دستش میزد ، خانم مولایی با رسیدن شهاب و پریسا بهم دیگر هیچ آرزویی نداشت و ساکت گوشه ای نشسته بود و به عمری که گذرانده بود فکر میکرد ، شهاب دست پریسا را گرفت با نگاه گرم و نافذش به او چشم دوخت و گفت
_ نگران نباش عزیزم ! درست میشه ، ایندفعه هم از پسش برمیایم ، مثل همیشه .....


                  پایان
 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، ♥صنم♥ ، taranomi ، بهار نارنج ، admin ، sadaf
خسته نباشی ژاله جون mara
لبخندت تمام تعادل شهر را به هم می ریزد
تو بخند همه شهر را دوباره می سازم..!!..
 
پاسخ
از دست تو صنم.امون نمیدی irpa
می خواستم بره قسمت کامل شده تبریک بگم asna

ژاله جان دست و پنجه ات درد نکنه bcmq
منتظرسومی هستیم Shy
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi ، ژاله صفری ، author ، بهار نارنج
دستت درد نکنه ژاله گلی xcvk
قلمت پایدار mara
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
ژاله جون خسته نباشی گل، من هنوز کامل نخوندم اما تا صفحه ی 9 رو که خوندم لذت بردم mara
منتظر اثار بعدیت هستیم و به امید موفقیت روزافزون mara
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi ، ژاله صفری
خسته نباشی mara
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi ، ژاله صفری
دستت درد نکنه و بابت اتمام رمانت بهت تبریک میگم mara
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi ، ژاله صفری


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان مبهم | ايانا كاربر انجمن ايران رمان ایانا 147 3,672 ۲۱-۱۱-۹۶، ۰۹:۲۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  پشت یک دیوار سنگی | aram-anid کاربر انجمن aram-anid 220 5,348 ۲۷-۰۹-۹۶، ۱۱:۲۵ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان اتاق دريا|maryamalikani كاربر انجمن ايران رمان maryamalikhani 158 5,376 ۰۶-۰۸-۹۶، ۰۱:۳۲ ق.ظ
آخرین ارسال: Elesa
  رمان من وبقچه ى ارزشمندم| دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلی 188 16,663 ۰۳-۰۷-۹۶، ۰۳:۵۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  ماه طلعت _ |ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 90 4,146 ۳۱-۰۶-۹۶، ۰۷:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج
  رمان تو کی هستی | Mahsa.s کاربر انجمن ایران رمان Mahsa.s 130 2,439 ۲۰-۰۶-۹۶، ۱۱:۴۳ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان تظاهر | mahsa.s(مهسا صفری)کاربر انجمن ایران رمان AsαNα 111 4,338 ۲۴-۰۳-۹۶، ۰۱:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Mahsa.s
  رمان فاصله ها | _AYNAZ_ |كاربر انجمن ايران رمان _AYNAZ_ 88 12,275 ۱۸-۰۳-۹۶، ۱۱:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: admin
Exclamation من عصبانی نیستم|NaFaS.A کاربر انجمن ایران رمان Ms.Kosar 65 3,829 ۰۲-۰۳-۹۶، ۰۴:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: admin
  رمان باغ ممنوعه|پردیس شریعتی کاربر انجمن ایران رمان *pardis* 65 3,633 ۲۳-۰۲-۹۶، ۰۴:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
31 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۰-۱۰-۹۶, ۰۶:۰۴ ب.ظ)، sadaf (۲۰-۱۰-۹۶, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، زینب سلطان (۱۴-۰۸-۹۶, ۰۳:۱۴ ب.ظ)، zahra97(baran) (۰۲-۰۸-۹۶, ۰۸:۵۶ ق.ظ)، ملکه برفی (۱۸-۰۹-۹۶, ۰۵:۰۷ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۱۱-۱۱-۹۶, ۱۰:۵۱ ب.ظ)، ساده (۲۳-۰۷-۹۶, ۱۰:۰۷ ب.ظ)، برف سیاه (۲۲-۱۰-۹۶, ۰۵:۳۳ ب.ظ)، Dogholooha (۲۲-۱۰-۹۶, ۱۱:۰۰ ب.ظ)، ariel (۰۲-۰۸-۹۶, ۱۱:۱۷ ق.ظ)، دخترشب (۲۱-۰۸-۹۶, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، ft.samadi (۲۵-۰۷-۹۶, ۰۷:۲۸ ب.ظ)، behnoush (۱۱-۰۷-۹۶, ۰۹:۰۵ ب.ظ)، دخترعلی (۲۸-۱۰-۹۶, ۰۹:۵۸ ب.ظ)، دختربهار (۳۰-۰۶-۹۶, ۰۴:۲۶ ب.ظ)، Elesa (۱۲-۱۰-۹۶, ۰۸:۵۳ ب.ظ)، fateme_jonam (۲۲-۰۷-۹۶, ۰۳:۱۶ ب.ظ)، Atoosa Rad (۳۰-۰۶-۹۶, ۰۸:۳۱ ب.ظ)، maryamalikhani (۱۲-۱۰-۹۶, ۱۰:۳۶ ب.ظ)، ژاله صفری (۲۱-۱۱-۹۶, ۰۴:۴۱ ب.ظ)، taranomi (۲۰-۱۰-۹۶, ۰۸:۱۹ ب.ظ)، توران زارعی (۱۹-۰۷-۹۶, ۰۱:۱۵ ب.ظ)، هاموس (۱۶-۰۷-۹۶, ۰۶:۴۸ ب.ظ)، بهار نارنج (۰۴-۱۱-۹۶, ۰۳:۲۲ ب.ظ)، ناهید88 (۰۷-۰۹-۹۶, ۱۲:۲۹ ق.ظ)، marei (۱۶-۱۰-۹۶, ۰۶:۱۲ ب.ظ)، N-A-F-A-S (۳۰-۰۷-۹۶, ۰۴:۱۱ ب.ظ)، دختر ستاره (۱۲-۰۸-۹۶, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، author (۰۹-۱۱-۹۶, ۰۹:۱۷ ب.ظ)، ادمینا (۰۵-۱۱-۹۶, ۱۰:۳۴ ب.ظ)، marmar74 (۲۶-۱۰-۹۶, ۱۲:۰۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان