انجمن ايران رمان



سرگرد راتين | پانته آ65
زمان کنونی: ۰۱-۰۳-۹۷، ۱۲:۵۲ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: atena khanum
پاسخ 51
بازدید 6165

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سرگرد راتين | پانته آ65
#1
Tongue 
پرونده اول ....


( عروسی شوم )

صحنه جرم اول .....

دوشیزه محترمه مکرمه نینا سهیلی آیا به بنده وکلالت میدهید
به صداق مهریه معلوم
یک جلد کلام ا... مجید یه شاخه نبات یه جام آینه و شمعدان و 1369 عدد سکه تمام
بهار آزادی و یک سند شش دانگ منزل شما را به عقد دائم
آقای نریمان سهیلی دربیاورم ؟
صدای پر ناز و غمزه ای گفت عروس زیر لفظی میخواد
نریمان با لبخندی گرم جعبه جواهراتی
را به دست نوعروس خودش داد
عروس با صدای پری از ناز گفت با اجازه بزرگترها بعله !
صدای کل و سوت و دست از همه طرف شنیده میشد نریمان با ذوق بعله رو به عاقد داد
و تور از روی صورت عروس خودش برداشت
دختری با لباس شب بسیار زیبا و گرانقیمت و جواهراتی درخشان با رقص و لوندی
به سمت عروس و داماد آمد و با جام عسل رو بهشون داد
او خواهر داماد بود بنام نسترن سهیلی !
داماد با چشمانی پر از عشق
انگشتش رو به عسل زد و با محبت داخل دهان نوعروس خودش
گذاشت و با جون و دل شیطنت عروس و گاز ظریفش رو به جون خرید
عروس هم با لوندی خواست خودش
عسل در دهن داماد گذاشت ولی نریمان انگشت همسرش رو بـ ـوسید و
چشمکی به نوعروس زیبای خودش زد
بعد از خوردن عسل از همه طرف فخر و چشم هم چشمی بود که با
دادن کادو به عروس و داماد خودش رو نشون میداد
وقتی اتاق عقد خلوت تر شد
نریمان با تنی داغ و پر از خواستن خواست لب بر لب
نوعروس خودش گذاشت بعد از چند ثانیه
نینا طعم بدی در دهنش احساس کرد و به سرفه افتاد
نریمان که فکر کرد بـ ـوسه اون بوده که
همسرش رو اذیت کرده شروع به عذرخواهی کرد
ولی سرفه نینا تمومی نداشت
چند دقیقه بعد خود نریمان هم به سرفه افتاد و سرش گیج میرفت
توان صدا زدن کسی رو نداشت چشماش سنگین میشد
ولی به سختی از جاش بلند شد و
نوعروس خودش رو بلند کرد تا به بیرون از اتاق ببره
که با آخرین سرفه نینا دامن سپید عروسی پر از لکه های خون شد
و نینا و نریمان در آغـ ـوش هم به
روی سفره زیبای عقد سقوط کردند ....

کلانتری منطقه 2 بفرمایید ؟
.
.
.
.
بعله ... حتما آدرس لطفا ؟
.
.
.
.
خدانگهدار !

مرد با صدای بلند فریاد زد سرباز کرمی !
سرباز سبزه رو و لاغری با نهایت سرعت خودش رو به اتاق رسوند
و با احترام نظامی اعلام آمادگی کرد
مرد - همین الان برو دنبال سرگرد مهرپرور متاسفانه گوشی همراهش رو جواب نمیده
و برید به این آدرس متوجه شدی ؟
سرباز با انجام احترام نظامی با صدای بلندی گفت بله قربان !
و به سمت خونه سرگرد مهرپرور راه افتاد ....

با صدای زنگ در که روی اعصابم بود از خواب بلند شدم
قیافه کرمی رو توی آیفون دیدم
گوشی رو برداشتم و گفتم صبر کن اومدم
خودم رو به دستشویی رسوندم
قیافه ام داغون بود چشمام از بیدارخوابی قرمز شده بود
سریع صورتم رو آب زدم و موهام رو زیر شیر آب گرفتم سردی آب
باعث شد که کمی از سردردم کم بشه
لباس عوض کردم و از خونه زدم بیرون
کرمی با دیدنم از ماشین پیاده شد و خواست بیاد در رو باز کنه که
گفتم نمیخواد سریع سوار شو بریم !
ازش خواستم آدرس رو بگه
خونه ای بود سمت الهیه حدود یکساعتی
معطلی داشتیم
وقتی به مقصد رسیدیم
با دیدن چراغونی و شلوغی افراد و ماشینهای پلیس و آمبولانس
شوکه شدم فکر نمیکردم محل یه عروسی باشه
از ماشین پیاده شدم
از نوارهای زرد رنگ رد شدم
سربازی احترام گذاشت و راهنماییم کرد داخل !
صدای گریه و جیغ می اومد
زن و مرد با لباسهای پلوخوریشون قاطی پاتی وایستاده بودند
با اخم رو به کرمی گفتم اینجا رو خلوت کن اونایی که
شاهد ماجرا بودند رو نگه دارید باقی مرخص هستند
تا در صورت لزوم احضار بشن !
با زدن شترق پاهاش مثلا احترام گذاشت و رفت اول هم با نیش باز زنا و دخترها رو
بیرون میکرد
توی اون همهمه سر دردم داشت بیشتر میشد
سربازی رو کنار کشیدم و گفتم دکتر اومده ؟
سرباز - بله قربان داخل ساختمون هستن !
رفتم داخل میز و صندلی ها
سرنگون شده بود فضا متشنج بود
دختر جوونی داشت جیغ میکشید
نا خودآگاه به سمت اتاقی که درش با کلی گل تزئین شده بود رفتم
با دیدن دکتر و بچه های پزشکی قانونی
فهمیدم محل جرم همونجاست
مردی گفت شما ؟
من - سرگرد مهرپرور از دایره جنایی !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#2
صحنه جرم دوم ....


جناب سرگرد مهرپرور ؟
.
.
.
ببخشید شما هستید ؟
با اخم سرم رو میارم بالا یکی از این دخترهای توی عروسیه از آرایش زیاد و طرز لباسش معلومه
سرد و خشک میگم خودم هستم شما ؟
دختر - شما صدام زدین !
من - پونه عباسی ؟
دختر - بعله میشه بشینم ؟
با سر به صندلی اشاره کردم تا بشینه
اونم انگار میخواد روی فرش قرمز هالیوود راه بره با کلی فیس و افاده
روی صندلی نشست
خیلی جدی بهش زل زدم
لبخند مسخره ای روی لبش بود
با لحنی که همیشه با اینجور دخترها حرف میزدم
گفتم چه نسبتی با عروس یا داماد دارید ؟
با صدای نازکی گفت دخترعمه هر دوشون میشم !
من - شب عروسی شما هم توی اتاق عقد بودین ؟
دختر- بعله با نسترن خواهر داماد
روی سر عروس قند می سابیدیم !
من - بعد از خوندن خطبه عقد تا لحظه ای که زن عموتون عروس و داماد
رو با اون حالت پیدا کرد تعریف کنید !
دختر - وقتی خطبه خونده شد نسترن جام عسل رو آورد و بعد از خوردن
عسل و دادن کادوها همه از اتاق عقد رفتیم بیرون
بعد از چند دقیقه ای که توی اتاق تنها بودن
مادر نریمان یعنی زن دایی ام
رفت صداشون بزنه که بعد از چندثانیه صدای جیغش بلند شد
و باقی ماجراها !
من - خواهرتون گفت شما نامزد سابق نریمان بودین درسته ؟
جا خورد با بهت گفت من ؟ نامزد نریمان ؟ نامزدی نبوده
از بچگی یه اسم روی منو اون بود
که وقتی برزگتر شدیم
فهمیدیم علایقمون با هم فرق داره
و خودمون خانواده ها رو راضی کردیم که جفت هم نیستیم !
با دقت به حالت صورت و چشماش نگاه میکردم
یه کوچولو چشماش خیس بود وقتی
از نریمان حرف میزد
من - ولی خواهرتون گفت شما نامزدی یا همون نشون بودن رو
به هم نزدین نریمان به خانواده ها اصرار کرد !
با اخم گفت منظورتون چیه ؟ یعنی چون نریمان رفته با کسی دیگه ای ازدواج کرده
من شب عروسیش انتقام گرفتم ؟ در ضمن ما با هم
خانواده ها رو راضی کردیم
من - شما رشته تون چیه ؟
پونه - لیسانس مدیریت دولتی دارم و توی شرکت خصوصی پدرم مشغول به کار هستم !
من - چیزی از جیوه می دونید ؟
با تعجب گفت از چی ؟
من - جیوه ! به گمونم سال اول متوسطه کمی شیمی خوندین ؟
پونه - بعله ولی فقط میدونم یه عنصر خطرناکه همین دیگه چیز زیادی نمیدونم
حالا چرا این سوال رو پرسیدین ؟
من - کسی توی فامیل شما شیمی خونده ؟
پونه - نسترن خواهر نریمان فوق لیسانس شیمی آزمایشگاهی داره !
من - خوب میتونید شماره تماس خودتون و منزل رو بزارید
و تا اطلاع ثانوی از شهر خارج نشید شاید
برای ادامه تحقیقات به حضورتون احتیاج داشتیم !
پونه - ببخشید شما مسئول این پرونده هستین ؟
من - بعله چطور ؟
با لبخند گشادی گفت هیچی فقط خواستم
شماره تماس شما رو داشته باشم تا اگه چیزی یادم اومد کمک کنم !
من - وقتی نریمان و همسرش توی اتاق
عقد تنها بودند شما توی داخل بودین ؟
پونه - نه !
من - چیز جدیدی غیر از اینکه دیگران گفتند دارید که بگید ؟
پونه - نه ! منم مثل بقیه بعد از جیغ زن داییم رسیدم !
من - پس دلیلی برای داشتن
شماره تماس من نیست
کاری بود 118 شماره کلانتری 2 یا اینکه
وقتی رفتین بیرون از سر در بزرگ کلانتری بردارید به سلامت !
با حرص از اتاق رفت بیرون
پوف کی باشه این پرونده تموم بشه تا این موجودات با قر و قمیش نیاین اینجا !!
به حرفهای پونه فکر کردم اونم مثل بقیه
گفت نسترن سهیلی ظرف عسل رو به عروس و داماد تعارف کرده پس
یعنی احتمالش هست اون
عسل رو با جیوه مخلوط کرده باشه
چون رشته اش هم سروکاری با عناصر دراه !
حرفهای دکتر توی گوشم زنگ میزنه یکبار دیگه گزارشش رو میخونم
مرگ آنی و بـ ـوسیله مسومیت با جیوه
اول نینا سهیلی به خاطر بیماری آسم که داشته زودتر واکنش نشون داده و
تموم کرده و بعد نریمان سهیلی مرگی به فاصله چند دقیقه !
ولی عسل شیرین و جیوه مزه تند و تیزی داره
پس چرا نریمان یا نینا متوجه نشدن ؟
با توجه به غلظت عسل با مخلوط شدن جیوه مطمئنا نسبت به رنگ واکنش میداده
و رنگش تیره میشده پس چطوری شده که
هیچکدوم متوجه طعم عسل نشدن ؟
مگه اینکه عسل با واسطه ای با جیوه مخلوط شده باشه !
ولی چی ؟ چیز دیگه ای توی ظرف عسل و بدن مقتولین نبود و ...
آهان خودشه ظرف عسل !!! سریع از جام بلند میشم و به سمت آزمایشگاه
میرم دکتر درگیر امضاء بازی برای مرخص کردن و اجازه
کفن و دفن عروس و داماده ناکام ،
با دیدنم لبخند یخی میزنه و میگه به به سرگرد مهرپرور از اینطرفها ؟
من - سلام دکتر کارتون با جسدها تموم شد ؟
دکتر - آره مگه گزارشم صبح نرسید دستت ؟
من - چرا ولی توش چیزی درباره آزمایش ظرف عسل ننوشته بود
دکتر - چرا اتفاقا الان کار ظرف رو بچه ها تموم کردند
صبر کن اگه دست نویسش آماده باشه
بهت نشون میدم !
من - دست نویس فعلا نمیخوام از کسی که آزمایش کرده بپرسید
روی لبه ظرف یا دسته ظرف با توجه به اینکه جام
هم بوده اثری از گرد جیوه بوده ؟
دکتر چندتایی کاغذ زیر و رو کرد و گفت آهان این هم گزارش ، آره
درسته لبه ظرف مقدار کمی
گرد جیوه بوده و چندین اثر انگشت که بررسی شده !
من - خوب مال کیا هست ؟
دکتر - عروس و داماد خواهرداماد و مادر داماد و یه اثر انگشت مردانه که تو
کسانی که اومده بودند برای آزمایش
اثر انگشت نبود !
من - پس یه مظنون ناشناس داریم ؟
دکتر - آره البته چندنفری که باقی موندن برای آزمایش از اون جمعیت 400 نفری
خانوم هستند و مرد داخلشون نیست !
من - ممنون دکتر منتظر تایپ شده این گزارش هستم !
و بدون توجه به غرغرهاش از آزمایشگاه زدم بیرون
باید برم سراغ مادر نریمان حتما تا الان از
بیمارستان مرخص شده !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#3
صحنه جرم سوم ....

جناب سرگرد بفرمایید داخل فقط ایشون تازه بهوش اومدند وضعیت
روحیشون خوب نیست برای همین برگه مرخصیشون رو دکتر معالجشون امضاء نکردند
لطفا خیلی با
سوالاتون خسته شون نکنید !
با جدیت گفتم ممنون حواسم هست !
رفتم داخل مرد جوونی کنار تخـ ـت وایستاده بود و داشت باهاش حرف میزد
که با دیدن من اخمی کرد و ساکت شد
خانوم سهیلی با صورتی رنگ پریده روی تخـ ـت دراز کشیده بود
به سمت من نگاهی انداخت
من - سلام خانوم سهیلی سرگرد مهرپرور هستم تسلیت میگم
اجازه هست ؟
با صدای خش داری گفت سلام بله بفرمایید ؟
من - خدا رو شکر بهوش اومدین میتونید به چند تا از سوالهای من جواب بدین ؟
تا اومد جواب بده مرد جوون
با صدای نکره ای گفت خاله حالش مناسب نیست !
سرتاپا براندازش کردم یه جوون دور بر سی سال تیپ معمولی چهره خشنی داشت
گوشه یه ابروش خراشیده بوده انگار کتک خورده باشه
عصبی هم بود چون زیر نگاه خیره من
دائم با پاش روی زمین ضرب میزد
من - شما ؟
مرد جوون - حامد بهمنی هستم !
من - با خانوم چه نسبتی دارین ؟
حامد - خواهرزادهشون هستم و پسر خاله نریمان !
من - شب عروسی شما نبودین ؟
با حرص گفت مگه میشه شب عروسی پسرخاله ام نباشم ؟
من - ولی من دقیق مطمئنم که شما
حضور نداشتین چون توی بازجویی هایی که من مسئولش بودم نبودین !
حامد - من سر عقد کادو خودم رو به عروس و داماد دادم
و برگشتم منزل حالم مناسب مهمونی نبود !
من - آهان ، حالا میشه لطف کنید از اتاق برید بیرون تا
من از خاله تون چندتا سوال کنم !
با اخم گفت سوال یا بازجویی ؟
با لحن خشکی گفتم جناب بهمنی فردا راس ساعت 8 صبح کلانتری منطقه 2 باشید
الانم بیرون !!
با حرص نگاهم کرد و از اتاق بیرون رفت
یه صندلی کنار تخـ ـت بود روی اون نشستم و به خانوم سهیلی که مات
بهم خیره شده بود زل زدم با لحن آروم و مصم گفتم
من - خوب خانوم سهیلی میدونم الان وقت مناسبی نیست و حال شما
مناسب سوال و جواب نیست ولی
میشه به چند تا از سوالهام جواب بدین ؟
سری تکون داد و با بی حالی گفت آخرش که چی باید جواب بدم
من - خوب از روزهای قبل شروع میکنیم چند وقت از خواستگاری یا مراسم
آشنایی یا قبل تر میگذشت ؟
با صدای ضعیفی گفت نزدیک یکسال !
من - پسرتون از قبل با مرحومه رابطه نزدیک دیگه ای غیر از فامیلی داشت ؟
خانوم سهیلی - بعله یه شش ماهی میشد که همکار بودن !
من - توی شرکت خود پسرتون ؟
خانوم سهیلی - بعله !
من - قبل از قضیه همکاری توی فامیل رابطشون چجوی بود ؟
خانوم سهیلی - خوب بود نینا دختر شلوغ و شیطونی بود
برعکس نریمان که آروم و ساکت بود !
قبل از اینکه بغضی که تو حرفهاش بود کار دستم بده و گریه کنه
سریع سوال بعدی رو می پرسم
من - پونه دختر خواهرشوهرتون چرا قبول کردین نامزدیشون با
نریمان به هم بخوره ؟
خانوم سهیلی - نامزدی نبوده پدرشوهر خدابیامرزم
وقتی پونه بدنیا اومد به شوخی به شوهرم گفت این دختر سفید مفید
ماله نریمان سیاه سوخته تو !
من جدی نگرفتم ولی شوهرم و خواهرشوهرم جدی گرفتند تا
وقتی پونه دانشگاه قبول شد و نریمان از سربازی اومد
بعد از چندماه که نریمان هم دانشگاه قبول شد
خواهرشوهرم به شوخی حرفش رو پیش کشید ولی نریمان گفت با
پونه صحبت کرده و اونا هیچ علاقه ای بهم ندارند !
من - بحث یا جدال یا دلخوری هم پیش اومد ؟
خانوم سهیلی - نه به طور جدی
پونه اول ناراحت شد ولی بعد گفت اونم مثل نریمان فکر میکنه !
من - دیگه اصراری نکردین ؟
خانوم سهیلی - نه جریان خیلی مهم نبود فراموش شد !
من - وقتی خواستگاری خانوم نینا خدابیامرز رفتین چی عکس العمل پونه خانوم چی بود ؟
خانوم سهیلی - هیچی اولین نفر بود که تبریک گفت و
همه خریدها رو هم با خود نینا انجام دادند !
من - کسی با پسر مرحومتون خصومتی نداشت ؟ رقیب عشقی یا
دشمن یا کسی که باهاش مشکل داشته باشه ؟
باصدای لرزونی گفت هیچکس ! نریمان من با همه خوب بود اصلا آزارش به
یه مورچه هم نمیرسید در قید و بند خانواده بود
اهل نه دود نه مشـ ـروب هیچی پسر خیلی سر به راهی بود !
من - مرحومه چی ؟ باهاش راحت بودین ؟
خانوم سهیلی - آره رابطه ام با خانوده شوهرم خوبه مخصوص با جاریم مادر
نینا ، نینا هم جای نسترن خودم دوسش داشتم !
من - دخترتون شاغل هستند ؟
خانوم سهیلی - بعله توی آزمایشگاه یه بیمارستان خصوصی کار میکنه !
من- آخرین سوال شب عروسی شما
به جام عسل دست زدین ؟ و چرا عروسی توی خونه برادر شوهرتون نبود ؟
خانوم سهیلی - بعله اصلا منو نسترن از خونه برادر شوهرم آوردیم
خونه برادر شوهرم نسبت به خونه ما کوچیکتره
و چون طبقه بالا رو برای شب اول عروس داماد آماده کرده بودیم
نریمان گفت عقد و عروسی هم اونجا باشه بیچاره
پسر ناکامم نمیدونست به شب نمیرسه که
عروسش رو به خونه اش ببره !
بغضش از لرزش صدا گذشت و به گوله های اشک و هق هق رسید
زیر لب خداحافظی کردم و از اتاق زدم بیرون
به ایستگاه پرستاری گفتم بهتره یه سر به اتاقش بزنن !
از بیمارستان زدم بیرون راه نفسم بسته شده بود
بغض صدای مادر نریمان و صحنه غرق به خون دامن عروسی نینا
توی ذهنم رژه میرفت
دو تا آدم معمولی یکی شاد یکی آروم اهل هیچ خلافی هر دو از یه سطح
خانواده از لحاظ ثروت فرهنگ تربیت همه چی با هم جور بودن ،
پس چه چیزی باعث شده که کسی حاضر بشه شبی
به اون مهمی دو نفر بیگناه رو با عسلی که
قرار بوده کامشون رو شیرین کنه
به قتل برسونه ؟
اینقدر با خودم حرف زدم و کلنجار رفتم که دیدم تمام مسیر بیمارستان
رو تا کلانتری پیاده اومدم
و کرمی بیچاره با ماشین جلی در بیمارستان یه لنگه پا منتظره منه !
با بی سیم بهش خبر دادم برگرده پاسگاه و خودمم
رفتم سمت خونه مادر عروس ....
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#4
صحنه جرم چهارم ....

سلام سرگرد مهرپرور هستم خانوم یا آقای سهیلی تشریف دارند ؟
زن خدمتکار - نخیر رفتن بیمارستان خانوم حالشون بد بود
من - الان کسی منزل نیست ؟
زن - چرا ناصر خان هستند !
من - پس بهشون بگید از کلانتری مزاحمشون میشم !
زن - چشم !
و تندی رفت سمت یه اتاق
نگاهی به اطراف انداختم هوم معلومه خانواده خیلی ثروتمندی هستند !
مشغول بررسی اطراف بودم که
چشمم به میزی افتاد که کلی عکس روش بود
رفتم سمت میز چندتایی قاب عکس خانوادگی بود
چشم از اونایی که حجاب نداشت گرفتم
عروس و داماد با برادر عروس
و پسر قد بلند و خشکی کنار هم وایستاده بودند
مشغول حلاجی تصویر مرد بودم که
صدایی گفت نادر یکی از دوستهای دوران خدمت منه !
برگشتم سمت صدا
ناصر برادر نینا سیاه پوش و ته ریش چند روزه جلوم وایستاده بود
من - سلام !
ناصر - ببخشید سلام بفرمایید !
من - ممنون میشه توی حیاط صحبت کنیم ؟
ناصر - البته از اینطرف !
رفت سمت یه در و بازش کرد دری بود که به یه بالکن میخورد
دو تا صندلی راحتی
و یه میز سفید اونجا گذاشته بودند
ناصر - بفرمایید جناب سرگرد !
تشکری کردم و
روی صندلی نشستم ، با حالت درمونده ای زل زده بود به من
با توجه به نگاهش و اضطرابی که توی صورتش بود
میدونستم منتظره یه خبر خوب یا یه سرنخ هست !
با صدای آرومی گفتم من اومدم چند تا سوال
ازتون بپرسم درباره جام عسلی که
شب عروسی خواهر مرحومتون توی سفره عقد بوده !
با تعجب گفت چی ؟
من - زن عموتون گفت اون جام برای خواهرتون خیلی مهم بوده چون
اومدند و از خونه شما برش داشتن چرا ؟
ناصر - من اطلاعی ندارم
میشه بگین چه شکلیه ؟
من - مگه شما به ظرف عسل دست نزدید ؟
ناصر - نه من در جریان نیستم مامان و نسترن دنبال عسل و چیدن سفره
بودند البته خانومی هم بود که سفره رو ازش کرایه کرده بودیم !
من - عسل رو کی خرید ؟
ناصر - نمیدونم !
من - شب عروسی غیر از شما و اقوام درجه یک که در زمان خوندن
خطبه عقد بودند کسی دیگه ای هم بود ؟
چند لحظه ای مکث کرد و گفت کس خاصی نه ولی ... آهان نادر
و خواهرش نازنین هم بود
من - چرا ؟
ناصر - خوب از دوستهای صمیمی من بودند البته نینا هم
با نازنین همکلاسی بود !
من - شماره تماس این دو نفر رو بهم بدین و
اینکه میشه بوفه ظرفهاتون رو ببینم ؟
از جاش بلند میشه و میگه بله البته از اینطرف !
با دقت تمام ظرفها و جامها رو نگاه میکنم
نه هیچکدوم شبیه اون ظرف نیست !
من - یه جام با دسته طلایی که یه گل رز ...
ناصر سریع حرفم رو قطع کرد و گفت یه گل رز سیاه و لبه جام نقره ای ؟
من - بعله نمونه اش رو دارین ؟
ناصر - نه اون هدیه تولد نینا بود از طرف نادر و نازنین !
من - این خواهر و برادر رشتشون چیه ؟
ناصر - هردوشون کامپیوتر خوندن ولی نادر دانشجوی انصرافی
مهندسی شیمی مواد از دانشگاه تهرانه !
من - شما چی ؟
ناصر - من کامپیوتر گرایش سخت افزار دارم !
برای خداحافظی دستم رو بردم جلو و
گفتم ممنون لطفا شماره تماس
این نادر و خواهرشون رو برام یادداشت کنید ؟
ناصر - البته ، یعد از چند لحظه یه تیکه کاغذ داد دستم و
گفت این شماره موبایل نادر و نازنین !
من- شماره تماس نازنین خانوم هم دارین ؟
با لحن سوزناکی گفت آره میخواستم بعد از عروسی نینا با خانواده
برای امر خیر مزاحمشون بشم !
من - آهان ، خوب ممنون اگه هر حرفی یا چیزی یادتون اومد
هر ساعت از شبانه روز بود مهم نیست من در خدمتم !
ناصر دستم رو دوباره گرفت و
فشاری داد و گفت جناب سرگرد قاتل خواهرم و نریمان رو سریع پیدا می کنید ؟
من - تمام تلاش من همینه !
ناصر - فقط یه خواهش ازتون دارم !
من - اگه خارج از وجدان کاریم نباشه براتون انجام میدم !
ناصر - فقط میخوام قبل از اینکه به خانواده ام
خبر دستگیری قاتل رو دادین
من اولین نفری باشم که اون کثافت رو می بینم !
من - حتما میخواین به روش خودتون مجازات کنید نه ؟
ناصر - نمیخوام برخورد فیزیکی کنم فقط میخوام
ببینم وقتی خواهر من غرق به خون شد توی لباس عروسی
چه چیزی نصیبش شده !
من - پس تا اون روز که خیلی هم دور نیست خداحافظ !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#5
صحنه جرم پنجم ....

خانوم نسترن سهیلی ؟
زن - بله شما ؟
من - سرگرد مهرپرور هستم !
زن - آه بله میشه جای دیگه صحبت کنیم ؟
من - بریم اتاق استراحت شما !
زن - بله بفرمایید از اینطرف لطفا !
دو قدم عقب تر ازش راه افتادم دوست ندارم با یه زن یا دختر همقدم بشم
طوری که شونه به شونه هم باشیم ،
جلوی در اتاقی وایستاد و در رو باز کرد و تعارف زد برم داخل
منم رفتم داخل اتاق ساده و مرتبی بود
چندتا قفسه یه میز و صندلی ساده و نه تابلوی نه گلدونی !
پشت سرم داخل اتاق شد و خواست در اتاق رو ببنده
من - در اتاق باز باشه ... لطفا !
نسترن - آهان بله بفرمایید بشینید !
من - ممنون ایستاده راحت ترم
نسترن - خوب خبری شده چیز جدیدی پیدا کردید ؟
من - هنوز نه ، شما چرا بعد از هشت روز برگشتین سرکار ؟
نسترن - اشکالی داره ؟
من - بعله برادر و زن برادر شما تازه سه روزه که
به خاک سپرده شدند و شما خیلی سریع برگشتین سرکارتون چرا؟
نسترن - تحمل فضای خونه رو نداشتم
همش گریه همش ناله همش شکایت و البته ...
من - شک ؟!
با پوزخند گفت بعله شک بعد از حرف شما و همکاراتون
مبنی بر مسمومیت نریمان و نینا با
جیوه همه جور دیگه ای به من نگاه میکردند
خانواده عموم که هر چی از دهنشون دراومد گفتند و تهدید کردند
من - ولی فقط از خانواده عموتون
پسر عموتون از جریان مسمویت با جیوه خبر داشت !
نسترن - ها ... بعله ولی الان خانواده عموم هم خبر دارند !
من - شما فردی بنام نادر هادوی میشناسین ؟
نسترن - نه نمیشناسم کی هست ؟
من - هیچکس شما آخرین نفری بودین که جام عسل دستتون بود ؟
نسترن - یعنی چون من اون جام عسل لعنتی دستم
بوده پس برادر و دخترعموم رو با زهر مسموم کردم ؟
من - شما جام عسل رو از خونه عموتون آوردین
دست شما بوده عسل رو شما خریدین
جام رو شما به داماد تعارف کردین فقط می مونه انگیزه که اونم
ریطی به آقای ناصر هادوی داره !
با عصبانیت داد زد من همچین شخصی رو نمیشناسم !
من - دوست صمیمی نریمان و ناصر و البته خواستگار نینا کسی که
شما آرزو داشتین باهاش ازدواج کنید !
با غیض گفت همین الان از اینجا برید بیرون !
من - فقط ده دقیقه فرصت دارد لباس عوض کنید و با من به کلانتری بیاید !
با داد گفت شما میخواین منو بازداشت کنید ؟
من - شد هشت دقیقه من بیرون منتظر شما هستم !
از اتاق زدم بیرون و به سرباز خانومی که داخل ماشین بود اطلاع دادم بیاد بالا
راس ده دقیقه برگشتم داخل اتاق
با حرص گوشی به دست داشت با کسی صحبت میکرد که
با ورود من گوشی رو گذاشت کنار !
من - هنوز نمیخواید بیاین ؟
با حرص گفت دلیلی نداره شما دارین منو متهم میکنید ، در صورتی که
من برادرم رو و دخترعموم رو از دست دادم !
با پوزخند گفتم شما توی خاکسپاری اصلا مثل یک مجسمه
با دیگران رفتار میکردین و هیچ غمی ندارید
زودتر به سرکارتون برگشتین و لباس سفید و آرایش نسبتا
غلیظی دارین از لفظ برادر با حرص
استفاده می کنید و البته با آقای نادر هادوی هم در ارتباط هستین
چون ریز مکالمات شما رو با ایشون دارم !
با صدای لرزونی گفت گمشو بیرون !
جوابی بهش ندادم
صدای در اتاق اومد سرباز خانومی اومد داخل
و احترام گذاشت
من - لطفا تا ماشین همراهیشون کنید
و بدون توجه بهش از اتاق زدم بیرون و از آزمایشگاه بیرون رفتم
سرباز نسترن رو آرود داخل ماشین
و بدون توجه به جیغ جیغهاش و حرفهاش
به کلانتری رفتیم !
رفتم سمت اتاقم و نسترن هم با کلی حرص و اضطراب دنبالم اومد
پشت میزم که نشستم
نسترن هم اومد داخل
با حرص گفت من از شما به خاطر این برخوردتون شکایت میکنم !
بلند داد زدم سرباز کرمی !
نسترن از داد من ترسید و توی خودش جمع شد
کرمی اومد داخل و شترق پاهاش رو زد به هم و گفت در خدمتم قربان !
من - اون خانومی که صبح اومد کلانتریرو بیارش اتاق من !
احترامی گذاشت و رفت بیرون
رو به نسترن که داشت ناخنهاش رو میجوید گفتم خوب چیز دیگه ای
نمیخواید بگید تهدیدی اعتراضی ؟
با غیض گفت شما منو به زور آوردین !
من - شما ده دقیقه فرصت داشتید آماده بشید ولی امتناع کردید
هر چند من توهین شما رو به خودم هنوز جدی نگرفتم !
چیزی نگفت و با عصبانیت نگاهم کرد
کرمی اومد داخل
من - بفرمایید داخل خانوم هادوی !
نسترن با دیدن نازنین رنگش پرید
نازنین هم با دید نسترن با حرص اومد جلو و یکی محکم خوابوند توی گوشش
جدی گفتم خانوم هادوی بهتره خودتون رو کنترل کنید
وگرنه شما هم با خانوم سهیلی میرید بازداشتگاه !
نازنین - این دختره کثافت کاری کرد
که برادر بیچاره من
کارش به بیمارستان بکشه نادر الان بعد از جریان نینا دیگه
نمیتونه زندگی عادی داشته باشه !
من - برادر شما هم به این خانوم کمک کرد
نازنین بلند داد زد - نه نادر راضی نبود نمیخواست به نینا آسیبی برسه
نسترن - نینا ؟ لعنت بهش نینا هر چی میخواست داشت
نریمان رو کسی که به خاطرش
پونه رو که 20 سال به عنوان نامزد همه میشناختنش
کنار زد و برادر تو نادر کسی که عاشق
نینا بود ولی همکار من !
من - قصدتون کشتن نبود فقط میخواستین مسمومشون کنید نه ؟
با بغض گفت من فقط میخواستن عروسی بهم بخوره
نادر راضی نبود اومد جام رو پس گرفت
اونجا بود که فهمیدم کادوی تولد نیناست که نادر بهش داده
چون زمان تولدش من ایران نبودم !
من - اثر انگشت مردی که
توی عروسی برای بازجویی و دادن اثر انگشت نبود
چون بعد از دادن کادوش و عکس یادگاری
با خواهرش عروسی رو ترک کرد
و شما بخاطر اینکه نادر نینا رو دوست داشت برادر خودتون رو کشتین ؟
با جیغ گفت من نکشتم فقط غلظت جیوه
رو اشتباه کردم همین !
صدای مردی گفت نسترن ؟؟
ناصر با بهت و رنگی پریده جلوی در اتاق وایستاده بود و زل زده بود به نسترن !
نسترن با دیدن ناصر از جاش پرید و رفت یه گوشه از اتاق وایستاد
ناصر رنگش از سفیدی کم کم داشت به کبودی میرسید
با حرص داد زد چرا ؟ هان ؟ مگه نریمان برادرت نبود مگه نینا مثل خواهرت نبود
چرا کثافت و دوید سمت نسترن !
و کوبوندش به دیوار جوری که صدای جیغ نسترن بلند شد
به زور از هم جداشون کردم
ناصر رو هل دادم عقب و با فریاد گفتم آروم باش تا خودم بیرونت نکردم !
از عصبانیت داد میزد و فحش میداد و با بی حالی
روی زانوهاش افتاد و هق هق گریه اش بلند شد
نسترن ظاهرش به هم ریخته بود
روی زمین افتاد بود و سیـ ـنه اش به خس خس افتاده بود
دو تا سرباز خانوم اومدند و بردنش بیرون
با صدای خشداری فقط گفت متاسفم !
با عصبانیت گفتم تاسف شما به درد نمیخوره
چون خونی که روی لباس پاک عروسی و اون سفره عقد ریخته
به هیچ عنوان به خاطر حماقت و حسادت احمقانه شما پاک نمیشه !


پرونده مختومه شد !!!
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان تک تیر انداز | پانته آ65 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 68 13,068 ۰۶-۱۰-۹۴، ۰۴:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان من و عکس ها | پانته آ65 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 65 6,211 ۲۱-۰۴-۹۳، ۱۱:۵۶ ق.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  پسری بی هویت | پانته آ65 کاربر انجمن nafas 42 6,058 ۰۹-۰۲-۹۲، ۱۰:۱۹ ق.ظ
آخرین ارسال: admin
  به دنبال آرامش ! | پانته آ65 sadaf 33 4,759 ۰۶-۰۹-۹۱، ۰۵:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  دختری بنام سیوا | پانته آ65 saghi 28 4,824 ۳۰-۰۸-۹۱، ۱۱:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: saghi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
22 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۸-۰۱-۹۷, ۰۷:۵۸ ب.ظ)، Ar.chly (۱۲-۰۴-۹۴, ۰۲:۲۶ ب.ظ)، tehrani (۱۹-۰۹-۹۴, ۱۰:۰۹ ب.ظ)، leila58 (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، avaa (۰۴-۰۶-۹۴, ۰۳:۰۳ ق.ظ)، جوینده دانش (۰۹-۰۸-۹۴, ۰۲:۵۳ ب.ظ)، Ariana 1997 (۱۸-۰۸-۹۴, ۰۴:۱۹ ب.ظ)، amirreza (۱۳-۰۸-۹۵, ۱۱:۱۳ ب.ظ)، زهرا 145 (۱۴-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۱ ق.ظ)، AsαNα (۲۵-۰۸-۹۵, ۱۰:۵۹ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۷-۰۸-۹۵, ۰۳:۲۲ ب.ظ)، Atefeh78 (۱۶-۰۶-۹۶, ۰۳:۲۱ ق.ظ)، fafala (۱۰-۰۷-۹۵, ۰۲:۲۱ ق.ظ)، Marzi-z62 (۲۵-۱۰-۹۵, ۰۸:۱۸ ب.ظ)، گلمن (۱۷-۱۲-۹۵, ۰۲:۱۸ ب.ظ)، Mariam33 (۰۶-۱۰-۹۵, ۱۲:۲۹ ق.ظ)، اداک (۲۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، 7684 (۰۸-۰۱-۹۶, ۰۷:۳۰ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۳:۰۴ ب.ظ)، دختر ستاره (۱۹-۰۲-۹۷, ۱۰:۲۴ ب.ظ)، Afsaneh fakher (۲۵-۰۸-۹۶, ۰۷:۴۷ ب.ظ)، آدرینا عباسی (۱۰-۰۱-۹۷, ۰۳:۵۳ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان