انجمن ايران رمان



سرگرد راتين | پانته آ65
زمان کنونی: ۲۸-۰۸-۹۶، ۰۵:۴۱ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: atena khanum
پاسخ 51
بازدید 5644

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سرگرد راتين | پانته آ65
#1
Tongue 
پرونده اول ....


( عروسی شوم )

صحنه جرم اول .....

دوشیزه محترمه مکرمه نینا سهیلی آیا به بنده وکلالت میدهید
به صداق مهریه معلوم
یک جلد کلام ا... مجید یه شاخه نبات یه جام آینه و شمعدان و 1369 عدد سکه تمام
بهار آزادی و یک سند شش دانگ منزل شما را به عقد دائم
آقای نریمان سهیلی دربیاورم ؟
صدای پر ناز و غمزه ای گفت عروس زیر لفظی میخواد
نریمان با لبخندی گرم جعبه جواهراتی
را به دست نوعروس خودش داد
عروس با صدای پری از ناز گفت با اجازه بزرگترها بعله !
صدای کل و سوت و دست از همه طرف شنیده میشد نریمان با ذوق بعله رو به عاقد داد
و تور از روی صورت عروس خودش برداشت
دختری با لباس شب بسیار زیبا و گرانقیمت و جواهراتی درخشان با رقص و لوندی
به سمت عروس و داماد آمد و با جام عسل رو بهشون داد
او خواهر داماد بود بنام نسترن سهیلی !
داماد با چشمانی پر از عشق
انگشتش رو به عسل زد و با محبت داخل دهان نوعروس خودش
گذاشت و با جون و دل شیطنت عروس و گاز ظریفش رو به جون خرید
عروس هم با لوندی خواست خودش
عسل در دهن داماد گذاشت ولی نریمان انگشت همسرش رو بـ ـوسید و
چشمکی به نوعروس زیبای خودش زد
بعد از خوردن عسل از همه طرف فخر و چشم هم چشمی بود که با
دادن کادو به عروس و داماد خودش رو نشون میداد
وقتی اتاق عقد خلوت تر شد
نریمان با تنی داغ و پر از خواستن خواست لب بر لب
نوعروس خودش گذاشت بعد از چند ثانیه
نینا طعم بدی در دهنش احساس کرد و به سرفه افتاد
نریمان که فکر کرد بـ ـوسه اون بوده که
همسرش رو اذیت کرده شروع به عذرخواهی کرد
ولی سرفه نینا تمومی نداشت
چند دقیقه بعد خود نریمان هم به سرفه افتاد و سرش گیج میرفت
توان صدا زدن کسی رو نداشت چشماش سنگین میشد
ولی به سختی از جاش بلند شد و
نوعروس خودش رو بلند کرد تا به بیرون از اتاق ببره
که با آخرین سرفه نینا دامن سپید عروسی پر از لکه های خون شد
و نینا و نریمان در آغـ ـوش هم به
روی سفره زیبای عقد سقوط کردند ....

کلانتری منطقه 2 بفرمایید ؟
.
.
.
.
بعله ... حتما آدرس لطفا ؟
.
.
.
.
خدانگهدار !

مرد با صدای بلند فریاد زد سرباز کرمی !
سرباز سبزه رو و لاغری با نهایت سرعت خودش رو به اتاق رسوند
و با احترام نظامی اعلام آمادگی کرد
مرد - همین الان برو دنبال سرگرد مهرپرور متاسفانه گوشی همراهش رو جواب نمیده
و برید به این آدرس متوجه شدی ؟
سرباز با انجام احترام نظامی با صدای بلندی گفت بله قربان !
و به سمت خونه سرگرد مهرپرور راه افتاد ....

با صدای زنگ در که روی اعصابم بود از خواب بلند شدم
قیافه کرمی رو توی آیفون دیدم
گوشی رو برداشتم و گفتم صبر کن اومدم
خودم رو به دستشویی رسوندم
قیافه ام داغون بود چشمام از بیدارخوابی قرمز شده بود
سریع صورتم رو آب زدم و موهام رو زیر شیر آب گرفتم سردی آب
باعث شد که کمی از سردردم کم بشه
لباس عوض کردم و از خونه زدم بیرون
کرمی با دیدنم از ماشین پیاده شد و خواست بیاد در رو باز کنه که
گفتم نمیخواد سریع سوار شو بریم !
ازش خواستم آدرس رو بگه
خونه ای بود سمت الهیه حدود یکساعتی
معطلی داشتیم
وقتی به مقصد رسیدیم
با دیدن چراغونی و شلوغی افراد و ماشینهای پلیس و آمبولانس
شوکه شدم فکر نمیکردم محل یه عروسی باشه
از ماشین پیاده شدم
از نوارهای زرد رنگ رد شدم
سربازی احترام گذاشت و راهنماییم کرد داخل !
صدای گریه و جیغ می اومد
زن و مرد با لباسهای پلوخوریشون قاطی پاتی وایستاده بودند
با اخم رو به کرمی گفتم اینجا رو خلوت کن اونایی که
شاهد ماجرا بودند رو نگه دارید باقی مرخص هستند
تا در صورت لزوم احضار بشن !
با زدن شترق پاهاش مثلا احترام گذاشت و رفت اول هم با نیش باز زنا و دخترها رو
بیرون میکرد
توی اون همهمه سر دردم داشت بیشتر میشد
سربازی رو کنار کشیدم و گفتم دکتر اومده ؟
سرباز - بله قربان داخل ساختمون هستن !
رفتم داخل میز و صندلی ها
سرنگون شده بود فضا متشنج بود
دختر جوونی داشت جیغ میکشید
نا خودآگاه به سمت اتاقی که درش با کلی گل تزئین شده بود رفتم
با دیدن دکتر و بچه های پزشکی قانونی
فهمیدم محل جرم همونجاست
مردی گفت شما ؟
من - سرگرد مهرپرور از دایره جنایی !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#2
صحنه جرم دوم ....


جناب سرگرد مهرپرور ؟
.
.
.
ببخشید شما هستید ؟
با اخم سرم رو میارم بالا یکی از این دخترهای توی عروسیه از آرایش زیاد و طرز لباسش معلومه
سرد و خشک میگم خودم هستم شما ؟
دختر - شما صدام زدین !
من - پونه عباسی ؟
دختر - بعله میشه بشینم ؟
با سر به صندلی اشاره کردم تا بشینه
اونم انگار میخواد روی فرش قرمز هالیوود راه بره با کلی فیس و افاده
روی صندلی نشست
خیلی جدی بهش زل زدم
لبخند مسخره ای روی لبش بود
با لحنی که همیشه با اینجور دخترها حرف میزدم
گفتم چه نسبتی با عروس یا داماد دارید ؟
با صدای نازکی گفت دخترعمه هر دوشون میشم !
من - شب عروسی شما هم توی اتاق عقد بودین ؟
دختر- بعله با نسترن خواهر داماد
روی سر عروس قند می سابیدیم !
من - بعد از خوندن خطبه عقد تا لحظه ای که زن عموتون عروس و داماد
رو با اون حالت پیدا کرد تعریف کنید !
دختر - وقتی خطبه خونده شد نسترن جام عسل رو آورد و بعد از خوردن
عسل و دادن کادوها همه از اتاق عقد رفتیم بیرون
بعد از چند دقیقه ای که توی اتاق تنها بودن
مادر نریمان یعنی زن دایی ام
رفت صداشون بزنه که بعد از چندثانیه صدای جیغش بلند شد
و باقی ماجراها !
من - خواهرتون گفت شما نامزد سابق نریمان بودین درسته ؟
جا خورد با بهت گفت من ؟ نامزد نریمان ؟ نامزدی نبوده
از بچگی یه اسم روی منو اون بود
که وقتی برزگتر شدیم
فهمیدیم علایقمون با هم فرق داره
و خودمون خانواده ها رو راضی کردیم که جفت هم نیستیم !
با دقت به حالت صورت و چشماش نگاه میکردم
یه کوچولو چشماش خیس بود وقتی
از نریمان حرف میزد
من - ولی خواهرتون گفت شما نامزدی یا همون نشون بودن رو
به هم نزدین نریمان به خانواده ها اصرار کرد !
با اخم گفت منظورتون چیه ؟ یعنی چون نریمان رفته با کسی دیگه ای ازدواج کرده
من شب عروسیش انتقام گرفتم ؟ در ضمن ما با هم
خانواده ها رو راضی کردیم
من - شما رشته تون چیه ؟
پونه - لیسانس مدیریت دولتی دارم و توی شرکت خصوصی پدرم مشغول به کار هستم !
من - چیزی از جیوه می دونید ؟
با تعجب گفت از چی ؟
من - جیوه ! به گمونم سال اول متوسطه کمی شیمی خوندین ؟
پونه - بعله ولی فقط میدونم یه عنصر خطرناکه همین دیگه چیز زیادی نمیدونم
حالا چرا این سوال رو پرسیدین ؟
من - کسی توی فامیل شما شیمی خونده ؟
پونه - نسترن خواهر نریمان فوق لیسانس شیمی آزمایشگاهی داره !
من - خوب میتونید شماره تماس خودتون و منزل رو بزارید
و تا اطلاع ثانوی از شهر خارج نشید شاید
برای ادامه تحقیقات به حضورتون احتیاج داشتیم !
پونه - ببخشید شما مسئول این پرونده هستین ؟
من - بعله چطور ؟
با لبخند گشادی گفت هیچی فقط خواستم
شماره تماس شما رو داشته باشم تا اگه چیزی یادم اومد کمک کنم !
من - وقتی نریمان و همسرش توی اتاق
عقد تنها بودند شما توی داخل بودین ؟
پونه - نه !
من - چیز جدیدی غیر از اینکه دیگران گفتند دارید که بگید ؟
پونه - نه ! منم مثل بقیه بعد از جیغ زن داییم رسیدم !
من - پس دلیلی برای داشتن
شماره تماس من نیست
کاری بود 118 شماره کلانتری 2 یا اینکه
وقتی رفتین بیرون از سر در بزرگ کلانتری بردارید به سلامت !
با حرص از اتاق رفت بیرون
پوف کی باشه این پرونده تموم بشه تا این موجودات با قر و قمیش نیاین اینجا !!
به حرفهای پونه فکر کردم اونم مثل بقیه
گفت نسترن سهیلی ظرف عسل رو به عروس و داماد تعارف کرده پس
یعنی احتمالش هست اون
عسل رو با جیوه مخلوط کرده باشه
چون رشته اش هم سروکاری با عناصر دراه !
حرفهای دکتر توی گوشم زنگ میزنه یکبار دیگه گزارشش رو میخونم
مرگ آنی و بـ ـوسیله مسومیت با جیوه
اول نینا سهیلی به خاطر بیماری آسم که داشته زودتر واکنش نشون داده و
تموم کرده و بعد نریمان سهیلی مرگی به فاصله چند دقیقه !
ولی عسل شیرین و جیوه مزه تند و تیزی داره
پس چرا نریمان یا نینا متوجه نشدن ؟
با توجه به غلظت عسل با مخلوط شدن جیوه مطمئنا نسبت به رنگ واکنش میداده
و رنگش تیره میشده پس چطوری شده که
هیچکدوم متوجه طعم عسل نشدن ؟
مگه اینکه عسل با واسطه ای با جیوه مخلوط شده باشه !
ولی چی ؟ چیز دیگه ای توی ظرف عسل و بدن مقتولین نبود و ...
آهان خودشه ظرف عسل !!! سریع از جام بلند میشم و به سمت آزمایشگاه
میرم دکتر درگیر امضاء بازی برای مرخص کردن و اجازه
کفن و دفن عروس و داماده ناکام ،
با دیدنم لبخند یخی میزنه و میگه به به سرگرد مهرپرور از اینطرفها ؟
من - سلام دکتر کارتون با جسدها تموم شد ؟
دکتر - آره مگه گزارشم صبح نرسید دستت ؟
من - چرا ولی توش چیزی درباره آزمایش ظرف عسل ننوشته بود
دکتر - چرا اتفاقا الان کار ظرف رو بچه ها تموم کردند
صبر کن اگه دست نویسش آماده باشه
بهت نشون میدم !
من - دست نویس فعلا نمیخوام از کسی که آزمایش کرده بپرسید
روی لبه ظرف یا دسته ظرف با توجه به اینکه جام
هم بوده اثری از گرد جیوه بوده ؟
دکتر چندتایی کاغذ زیر و رو کرد و گفت آهان این هم گزارش ، آره
درسته لبه ظرف مقدار کمی
گرد جیوه بوده و چندین اثر انگشت که بررسی شده !
من - خوب مال کیا هست ؟
دکتر - عروس و داماد خواهرداماد و مادر داماد و یه اثر انگشت مردانه که تو
کسانی که اومده بودند برای آزمایش
اثر انگشت نبود !
من - پس یه مظنون ناشناس داریم ؟
دکتر - آره البته چندنفری که باقی موندن برای آزمایش از اون جمعیت 400 نفری
خانوم هستند و مرد داخلشون نیست !
من - ممنون دکتر منتظر تایپ شده این گزارش هستم !
و بدون توجه به غرغرهاش از آزمایشگاه زدم بیرون
باید برم سراغ مادر نریمان حتما تا الان از
بیمارستان مرخص شده !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#3
صحنه جرم سوم ....

جناب سرگرد بفرمایید داخل فقط ایشون تازه بهوش اومدند وضعیت
روحیشون خوب نیست برای همین برگه مرخصیشون رو دکتر معالجشون امضاء نکردند
لطفا خیلی با
سوالاتون خسته شون نکنید !
با جدیت گفتم ممنون حواسم هست !
رفتم داخل مرد جوونی کنار تخـ ـت وایستاده بود و داشت باهاش حرف میزد
که با دیدن من اخمی کرد و ساکت شد
خانوم سهیلی با صورتی رنگ پریده روی تخـ ـت دراز کشیده بود
به سمت من نگاهی انداخت
من - سلام خانوم سهیلی سرگرد مهرپرور هستم تسلیت میگم
اجازه هست ؟
با صدای خش داری گفت سلام بله بفرمایید ؟
من - خدا رو شکر بهوش اومدین میتونید به چند تا از سوالهای من جواب بدین ؟
تا اومد جواب بده مرد جوون
با صدای نکره ای گفت خاله حالش مناسب نیست !
سرتاپا براندازش کردم یه جوون دور بر سی سال تیپ معمولی چهره خشنی داشت
گوشه یه ابروش خراشیده بوده انگار کتک خورده باشه
عصبی هم بود چون زیر نگاه خیره من
دائم با پاش روی زمین ضرب میزد
من - شما ؟
مرد جوون - حامد بهمنی هستم !
من - با خانوم چه نسبتی دارین ؟
حامد - خواهرزادهشون هستم و پسر خاله نریمان !
من - شب عروسی شما نبودین ؟
با حرص گفت مگه میشه شب عروسی پسرخاله ام نباشم ؟
من - ولی من دقیق مطمئنم که شما
حضور نداشتین چون توی بازجویی هایی که من مسئولش بودم نبودین !
حامد - من سر عقد کادو خودم رو به عروس و داماد دادم
و برگشتم منزل حالم مناسب مهمونی نبود !
من - آهان ، حالا میشه لطف کنید از اتاق برید بیرون تا
من از خاله تون چندتا سوال کنم !
با اخم گفت سوال یا بازجویی ؟
با لحن خشکی گفتم جناب بهمنی فردا راس ساعت 8 صبح کلانتری منطقه 2 باشید
الانم بیرون !!
با حرص نگاهم کرد و از اتاق بیرون رفت
یه صندلی کنار تخـ ـت بود روی اون نشستم و به خانوم سهیلی که مات
بهم خیره شده بود زل زدم با لحن آروم و مصم گفتم
من - خوب خانوم سهیلی میدونم الان وقت مناسبی نیست و حال شما
مناسب سوال و جواب نیست ولی
میشه به چند تا از سوالهام جواب بدین ؟
سری تکون داد و با بی حالی گفت آخرش که چی باید جواب بدم
من - خوب از روزهای قبل شروع میکنیم چند وقت از خواستگاری یا مراسم
آشنایی یا قبل تر میگذشت ؟
با صدای ضعیفی گفت نزدیک یکسال !
من - پسرتون از قبل با مرحومه رابطه نزدیک دیگه ای غیر از فامیلی داشت ؟
خانوم سهیلی - بعله یه شش ماهی میشد که همکار بودن !
من - توی شرکت خود پسرتون ؟
خانوم سهیلی - بعله !
من - قبل از قضیه همکاری توی فامیل رابطشون چجوی بود ؟
خانوم سهیلی - خوب بود نینا دختر شلوغ و شیطونی بود
برعکس نریمان که آروم و ساکت بود !
قبل از اینکه بغضی که تو حرفهاش بود کار دستم بده و گریه کنه
سریع سوال بعدی رو می پرسم
من - پونه دختر خواهرشوهرتون چرا قبول کردین نامزدیشون با
نریمان به هم بخوره ؟
خانوم سهیلی - نامزدی نبوده پدرشوهر خدابیامرزم
وقتی پونه بدنیا اومد به شوخی به شوهرم گفت این دختر سفید مفید
ماله نریمان سیاه سوخته تو !
من جدی نگرفتم ولی شوهرم و خواهرشوهرم جدی گرفتند تا
وقتی پونه دانشگاه قبول شد و نریمان از سربازی اومد
بعد از چندماه که نریمان هم دانشگاه قبول شد
خواهرشوهرم به شوخی حرفش رو پیش کشید ولی نریمان گفت با
پونه صحبت کرده و اونا هیچ علاقه ای بهم ندارند !
من - بحث یا جدال یا دلخوری هم پیش اومد ؟
خانوم سهیلی - نه به طور جدی
پونه اول ناراحت شد ولی بعد گفت اونم مثل نریمان فکر میکنه !
من - دیگه اصراری نکردین ؟
خانوم سهیلی - نه جریان خیلی مهم نبود فراموش شد !
من - وقتی خواستگاری خانوم نینا خدابیامرز رفتین چی عکس العمل پونه خانوم چی بود ؟
خانوم سهیلی - هیچی اولین نفر بود که تبریک گفت و
همه خریدها رو هم با خود نینا انجام دادند !
من - کسی با پسر مرحومتون خصومتی نداشت ؟ رقیب عشقی یا
دشمن یا کسی که باهاش مشکل داشته باشه ؟
باصدای لرزونی گفت هیچکس ! نریمان من با همه خوب بود اصلا آزارش به
یه مورچه هم نمیرسید در قید و بند خانواده بود
اهل نه دود نه مشـ ـروب هیچی پسر خیلی سر به راهی بود !
من - مرحومه چی ؟ باهاش راحت بودین ؟
خانوم سهیلی - آره رابطه ام با خانوده شوهرم خوبه مخصوص با جاریم مادر
نینا ، نینا هم جای نسترن خودم دوسش داشتم !
من - دخترتون شاغل هستند ؟
خانوم سهیلی - بعله توی آزمایشگاه یه بیمارستان خصوصی کار میکنه !
من- آخرین سوال شب عروسی شما
به جام عسل دست زدین ؟ و چرا عروسی توی خونه برادر شوهرتون نبود ؟
خانوم سهیلی - بعله اصلا منو نسترن از خونه برادر شوهرم آوردیم
خونه برادر شوهرم نسبت به خونه ما کوچیکتره
و چون طبقه بالا رو برای شب اول عروس داماد آماده کرده بودیم
نریمان گفت عقد و عروسی هم اونجا باشه بیچاره
پسر ناکامم نمیدونست به شب نمیرسه که
عروسش رو به خونه اش ببره !
بغضش از لرزش صدا گذشت و به گوله های اشک و هق هق رسید
زیر لب خداحافظی کردم و از اتاق زدم بیرون
به ایستگاه پرستاری گفتم بهتره یه سر به اتاقش بزنن !
از بیمارستان زدم بیرون راه نفسم بسته شده بود
بغض صدای مادر نریمان و صحنه غرق به خون دامن عروسی نینا
توی ذهنم رژه میرفت
دو تا آدم معمولی یکی شاد یکی آروم اهل هیچ خلافی هر دو از یه سطح
خانواده از لحاظ ثروت فرهنگ تربیت همه چی با هم جور بودن ،
پس چه چیزی باعث شده که کسی حاضر بشه شبی
به اون مهمی دو نفر بیگناه رو با عسلی که
قرار بوده کامشون رو شیرین کنه
به قتل برسونه ؟
اینقدر با خودم حرف زدم و کلنجار رفتم که دیدم تمام مسیر بیمارستان
رو تا کلانتری پیاده اومدم
و کرمی بیچاره با ماشین جلی در بیمارستان یه لنگه پا منتظره منه !
با بی سیم بهش خبر دادم برگرده پاسگاه و خودمم
رفتم سمت خونه مادر عروس ....
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#4
صحنه جرم چهارم ....

سلام سرگرد مهرپرور هستم خانوم یا آقای سهیلی تشریف دارند ؟
زن خدمتکار - نخیر رفتن بیمارستان خانوم حالشون بد بود
من - الان کسی منزل نیست ؟
زن - چرا ناصر خان هستند !
من - پس بهشون بگید از کلانتری مزاحمشون میشم !
زن - چشم !
و تندی رفت سمت یه اتاق
نگاهی به اطراف انداختم هوم معلومه خانواده خیلی ثروتمندی هستند !
مشغول بررسی اطراف بودم که
چشمم به میزی افتاد که کلی عکس روش بود
رفتم سمت میز چندتایی قاب عکس خانوادگی بود
چشم از اونایی که حجاب نداشت گرفتم
عروس و داماد با برادر عروس
و پسر قد بلند و خشکی کنار هم وایستاده بودند
مشغول حلاجی تصویر مرد بودم که
صدایی گفت نادر یکی از دوستهای دوران خدمت منه !
برگشتم سمت صدا
ناصر برادر نینا سیاه پوش و ته ریش چند روزه جلوم وایستاده بود
من - سلام !
ناصر - ببخشید سلام بفرمایید !
من - ممنون میشه توی حیاط صحبت کنیم ؟
ناصر - البته از اینطرف !
رفت سمت یه در و بازش کرد دری بود که به یه بالکن میخورد
دو تا صندلی راحتی
و یه میز سفید اونجا گذاشته بودند
ناصر - بفرمایید جناب سرگرد !
تشکری کردم و
روی صندلی نشستم ، با حالت درمونده ای زل زده بود به من
با توجه به نگاهش و اضطرابی که توی صورتش بود
میدونستم منتظره یه خبر خوب یا یه سرنخ هست !
با صدای آرومی گفتم من اومدم چند تا سوال
ازتون بپرسم درباره جام عسلی که
شب عروسی خواهر مرحومتون توی سفره عقد بوده !
با تعجب گفت چی ؟
من - زن عموتون گفت اون جام برای خواهرتون خیلی مهم بوده چون
اومدند و از خونه شما برش داشتن چرا ؟
ناصر - من اطلاعی ندارم
میشه بگین چه شکلیه ؟
من - مگه شما به ظرف عسل دست نزدید ؟
ناصر - نه من در جریان نیستم مامان و نسترن دنبال عسل و چیدن سفره
بودند البته خانومی هم بود که سفره رو ازش کرایه کرده بودیم !
من - عسل رو کی خرید ؟
ناصر - نمیدونم !
من - شب عروسی غیر از شما و اقوام درجه یک که در زمان خوندن
خطبه عقد بودند کسی دیگه ای هم بود ؟
چند لحظه ای مکث کرد و گفت کس خاصی نه ولی ... آهان نادر
و خواهرش نازنین هم بود
من - چرا ؟
ناصر - خوب از دوستهای صمیمی من بودند البته نینا هم
با نازنین همکلاسی بود !
من - شماره تماس این دو نفر رو بهم بدین و
اینکه میشه بوفه ظرفهاتون رو ببینم ؟
از جاش بلند میشه و میگه بله البته از اینطرف !
با دقت تمام ظرفها و جامها رو نگاه میکنم
نه هیچکدوم شبیه اون ظرف نیست !
من - یه جام با دسته طلایی که یه گل رز ...
ناصر سریع حرفم رو قطع کرد و گفت یه گل رز سیاه و لبه جام نقره ای ؟
من - بعله نمونه اش رو دارین ؟
ناصر - نه اون هدیه تولد نینا بود از طرف نادر و نازنین !
من - این خواهر و برادر رشتشون چیه ؟
ناصر - هردوشون کامپیوتر خوندن ولی نادر دانشجوی انصرافی
مهندسی شیمی مواد از دانشگاه تهرانه !
من - شما چی ؟
ناصر - من کامپیوتر گرایش سخت افزار دارم !
برای خداحافظی دستم رو بردم جلو و
گفتم ممنون لطفا شماره تماس
این نادر و خواهرشون رو برام یادداشت کنید ؟
ناصر - البته ، یعد از چند لحظه یه تیکه کاغذ داد دستم و
گفت این شماره موبایل نادر و نازنین !
من- شماره تماس نازنین خانوم هم دارین ؟
با لحن سوزناکی گفت آره میخواستم بعد از عروسی نینا با خانواده
برای امر خیر مزاحمشون بشم !
من - آهان ، خوب ممنون اگه هر حرفی یا چیزی یادتون اومد
هر ساعت از شبانه روز بود مهم نیست من در خدمتم !
ناصر دستم رو دوباره گرفت و
فشاری داد و گفت جناب سرگرد قاتل خواهرم و نریمان رو سریع پیدا می کنید ؟
من - تمام تلاش من همینه !
ناصر - فقط یه خواهش ازتون دارم !
من - اگه خارج از وجدان کاریم نباشه براتون انجام میدم !
ناصر - فقط میخوام قبل از اینکه به خانواده ام
خبر دستگیری قاتل رو دادین
من اولین نفری باشم که اون کثافت رو می بینم !
من - حتما میخواین به روش خودتون مجازات کنید نه ؟
ناصر - نمیخوام برخورد فیزیکی کنم فقط میخوام
ببینم وقتی خواهر من غرق به خون شد توی لباس عروسی
چه چیزی نصیبش شده !
من - پس تا اون روز که خیلی هم دور نیست خداحافظ !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#5
صحنه جرم پنجم ....

خانوم نسترن سهیلی ؟
زن - بله شما ؟
من - سرگرد مهرپرور هستم !
زن - آه بله میشه جای دیگه صحبت کنیم ؟
من - بریم اتاق استراحت شما !
زن - بله بفرمایید از اینطرف لطفا !
دو قدم عقب تر ازش راه افتادم دوست ندارم با یه زن یا دختر همقدم بشم
طوری که شونه به شونه هم باشیم ،
جلوی در اتاقی وایستاد و در رو باز کرد و تعارف زد برم داخل
منم رفتم داخل اتاق ساده و مرتبی بود
چندتا قفسه یه میز و صندلی ساده و نه تابلوی نه گلدونی !
پشت سرم داخل اتاق شد و خواست در اتاق رو ببنده
من - در اتاق باز باشه ... لطفا !
نسترن - آهان بله بفرمایید بشینید !
من - ممنون ایستاده راحت ترم
نسترن - خوب خبری شده چیز جدیدی پیدا کردید ؟
من - هنوز نه ، شما چرا بعد از هشت روز برگشتین سرکار ؟
نسترن - اشکالی داره ؟
من - بعله برادر و زن برادر شما تازه سه روزه که
به خاک سپرده شدند و شما خیلی سریع برگشتین سرکارتون چرا؟
نسترن - تحمل فضای خونه رو نداشتم
همش گریه همش ناله همش شکایت و البته ...
من - شک ؟!
با پوزخند گفت بعله شک بعد از حرف شما و همکاراتون
مبنی بر مسمومیت نریمان و نینا با
جیوه همه جور دیگه ای به من نگاه میکردند
خانواده عموم که هر چی از دهنشون دراومد گفتند و تهدید کردند
من - ولی فقط از خانواده عموتون
پسر عموتون از جریان مسمویت با جیوه خبر داشت !
نسترن - ها ... بعله ولی الان خانواده عموم هم خبر دارند !
من - شما فردی بنام نادر هادوی میشناسین ؟
نسترن - نه نمیشناسم کی هست ؟
من - هیچکس شما آخرین نفری بودین که جام عسل دستتون بود ؟
نسترن - یعنی چون من اون جام عسل لعنتی دستم
بوده پس برادر و دخترعموم رو با زهر مسموم کردم ؟
من - شما جام عسل رو از خونه عموتون آوردین
دست شما بوده عسل رو شما خریدین
جام رو شما به داماد تعارف کردین فقط می مونه انگیزه که اونم
ریطی به آقای ناصر هادوی داره !
با عصبانیت داد زد من همچین شخصی رو نمیشناسم !
من - دوست صمیمی نریمان و ناصر و البته خواستگار نینا کسی که
شما آرزو داشتین باهاش ازدواج کنید !
با غیض گفت همین الان از اینجا برید بیرون !
من - فقط ده دقیقه فرصت دارد لباس عوض کنید و با من به کلانتری بیاید !
با داد گفت شما میخواین منو بازداشت کنید ؟
من - شد هشت دقیقه من بیرون منتظر شما هستم !
از اتاق زدم بیرون و به سرباز خانومی که داخل ماشین بود اطلاع دادم بیاد بالا
راس ده دقیقه برگشتم داخل اتاق
با حرص گوشی به دست داشت با کسی صحبت میکرد که
با ورود من گوشی رو گذاشت کنار !
من - هنوز نمیخواید بیاین ؟
با حرص گفت دلیلی نداره شما دارین منو متهم میکنید ، در صورتی که
من برادرم رو و دخترعموم رو از دست دادم !
با پوزخند گفتم شما توی خاکسپاری اصلا مثل یک مجسمه
با دیگران رفتار میکردین و هیچ غمی ندارید
زودتر به سرکارتون برگشتین و لباس سفید و آرایش نسبتا
غلیظی دارین از لفظ برادر با حرص
استفاده می کنید و البته با آقای نادر هادوی هم در ارتباط هستین
چون ریز مکالمات شما رو با ایشون دارم !
با صدای لرزونی گفت گمشو بیرون !
جوابی بهش ندادم
صدای در اتاق اومد سرباز خانومی اومد داخل
و احترام گذاشت
من - لطفا تا ماشین همراهیشون کنید
و بدون توجه بهش از اتاق زدم بیرون و از آزمایشگاه بیرون رفتم
سرباز نسترن رو آرود داخل ماشین
و بدون توجه به جیغ جیغهاش و حرفهاش
به کلانتری رفتیم !
رفتم سمت اتاقم و نسترن هم با کلی حرص و اضطراب دنبالم اومد
پشت میزم که نشستم
نسترن هم اومد داخل
با حرص گفت من از شما به خاطر این برخوردتون شکایت میکنم !
بلند داد زدم سرباز کرمی !
نسترن از داد من ترسید و توی خودش جمع شد
کرمی اومد داخل و شترق پاهاش رو زد به هم و گفت در خدمتم قربان !
من - اون خانومی که صبح اومد کلانتریرو بیارش اتاق من !
احترامی گذاشت و رفت بیرون
رو به نسترن که داشت ناخنهاش رو میجوید گفتم خوب چیز دیگه ای
نمیخواید بگید تهدیدی اعتراضی ؟
با غیض گفت شما منو به زور آوردین !
من - شما ده دقیقه فرصت داشتید آماده بشید ولی امتناع کردید
هر چند من توهین شما رو به خودم هنوز جدی نگرفتم !
چیزی نگفت و با عصبانیت نگاهم کرد
کرمی اومد داخل
من - بفرمایید داخل خانوم هادوی !
نسترن با دیدن نازنین رنگش پرید
نازنین هم با دید نسترن با حرص اومد جلو و یکی محکم خوابوند توی گوشش
جدی گفتم خانوم هادوی بهتره خودتون رو کنترل کنید
وگرنه شما هم با خانوم سهیلی میرید بازداشتگاه !
نازنین - این دختره کثافت کاری کرد
که برادر بیچاره من
کارش به بیمارستان بکشه نادر الان بعد از جریان نینا دیگه
نمیتونه زندگی عادی داشته باشه !
من - برادر شما هم به این خانوم کمک کرد
نازنین بلند داد زد - نه نادر راضی نبود نمیخواست به نینا آسیبی برسه
نسترن - نینا ؟ لعنت بهش نینا هر چی میخواست داشت
نریمان رو کسی که به خاطرش
پونه رو که 20 سال به عنوان نامزد همه میشناختنش
کنار زد و برادر تو نادر کسی که عاشق
نینا بود ولی همکار من !
من - قصدتون کشتن نبود فقط میخواستین مسمومشون کنید نه ؟
با بغض گفت من فقط میخواستن عروسی بهم بخوره
نادر راضی نبود اومد جام رو پس گرفت
اونجا بود که فهمیدم کادوی تولد نیناست که نادر بهش داده
چون زمان تولدش من ایران نبودم !
من - اثر انگشت مردی که
توی عروسی برای بازجویی و دادن اثر انگشت نبود
چون بعد از دادن کادوش و عکس یادگاری
با خواهرش عروسی رو ترک کرد
و شما بخاطر اینکه نادر نینا رو دوست داشت برادر خودتون رو کشتین ؟
با جیغ گفت من نکشتم فقط غلظت جیوه
رو اشتباه کردم همین !
صدای مردی گفت نسترن ؟؟
ناصر با بهت و رنگی پریده جلوی در اتاق وایستاده بود و زل زده بود به نسترن !
نسترن با دیدن ناصر از جاش پرید و رفت یه گوشه از اتاق وایستاد
ناصر رنگش از سفیدی کم کم داشت به کبودی میرسید
با حرص داد زد چرا ؟ هان ؟ مگه نریمان برادرت نبود مگه نینا مثل خواهرت نبود
چرا کثافت و دوید سمت نسترن !
و کوبوندش به دیوار جوری که صدای جیغ نسترن بلند شد
به زور از هم جداشون کردم
ناصر رو هل دادم عقب و با فریاد گفتم آروم باش تا خودم بیرونت نکردم !
از عصبانیت داد میزد و فحش میداد و با بی حالی
روی زانوهاش افتاد و هق هق گریه اش بلند شد
نسترن ظاهرش به هم ریخته بود
روی زمین افتاد بود و سیـ ـنه اش به خس خس افتاده بود
دو تا سرباز خانوم اومدند و بردنش بیرون
با صدای خشداری فقط گفت متاسفم !
با عصبانیت گفتم تاسف شما به درد نمیخوره
چون خونی که روی لباس پاک عروسی و اون سفره عقد ریخته
به هیچ عنوان به خاطر حماقت و حسادت احمقانه شما پاک نمیشه !


پرونده مختومه شد !!!
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#6
پرونده دوم ....

بچه کجاست ؟

صحنه جرم اول ....


بوی ماه مهر سروصدای بچه ها زنگ مدرسه بوی گچ سفید و صدای خنده های
بچه های کوچیک که
آینده سازان این مملکت هستند
بدون هیچ غم بزرگی توی سیـ ـنه اشون
تنها نگرانیشون نوشتن مشق شبشون بود و هست از خیلی سال پیش
از زمانی که قلم و کاغذ به دست ابن سینا دادند
و توی زندگی کودکانه و پاک اونها حرف خانوم معلم یا آقا معلمشون همیشه
حرف آخر بوده و هست !
دبستان غیرانتفاعی تعلیم در شهرک غرب
دهم مهرماه زنگ آخر زده میشه
پسر بچه های تخس شیطون آروم با کلی سروصدا از مدرسه اومدند
بیرون پدرها یا مادرها بیرون مدرسه منتظر بچه هاشون بودند
بعضی سرویسهای خصوصی و شخصی و سرویس مدرسه بیرون مدرسه
منتظر این پسر بچه های شیطون ولی مهربان بودند !
ماشین 206 نقره ای رنگی با شیشه های
دودی جلوتر از مدرسه پارک کرده بود
دو مرد قوی هیکل و با کلاه و عینک داخل ماشین منتظر نشسته بودند
دو پسر بچه بنام های پارسا و حسام
با کلی خوراکی و کوله های آویزون از شونه شون
بدو بدو به سمت
سرویس خودشون میرفتند که در پژو باز شد و توی یه حرکت یکی از
پسر بچه ها کشیده شد به داخل ماشین و فقط بعد از چند ثانیه ردی
از چرخ لاستیکها روی آسفالت ها مونده بود و یه
کوله کوچیک با عکس بتمن و پسری که از با گریه دنبال ماشین
میدوید ...
*
*
*
جناب سرگرد خوشحال میشم شما هم به عروسی ما بیاین !
لبخند سردی به گروهبان کرامت و خانومش که یکی از سربازهای بخش
بازداشت خانومها بود انداختم و گفتم ممنون از دعوتتون
ولی من هیچ عروسی شرکت نمیکنم بهتره
کارت رو به یکی دیگه از همکارها بدین !
کرامت با ناراحتی گفت قربان مجلس توی یکی از تالارهای بزرگ برگزار میشه
در حد کلاس شما هست !
من - کرامت من منظورم این نبود که عروسی شما در شان من نیست
نه من کلا عروسی نمیرم دلیلم شخصیه ولی چون
از حرفم ناراحت شدی و بهت برخورد
برای خودت و خانومت تقاضای مرخصی 2 هفته ای میکنم هم
از حقوقت کم نشه و هم به عنوان کادوی
عروسی شما و خانومت !
دوتایشون از خوشحالی چندبار تشکر کردند و
کارت رو برداشتند و رفتند
چه شادی توی چشماشون بود امیدوارم
تا آخر زندگیشون هم برق شادی توی چشمای دوتایشون باقی بمونه !
با صدای تلفن به خودم اومدم
گوشی رو برداشتم
من - بفرمایید !
صدای مردی گفت سرگرد راتین بخشنده ؟
من - خودم هستم شما ؟
مرد - الو راتین منم پیروز کاتب شناختی ؟ دبیرستان اندیشه یادت اومد ؟
زدی چشمم رو داغون کردی ؟
من - کاتب ؟ دبیرستان اندیشه ؟
آهان سلام چی شده یاد من کردی ؟ دیه چشمت رو میخوای بعد
این همه سال ؟
پیروز - نه بابا بدبخت شدم
پسرم ، پسرم پارسا رو دزدیدند !
با تعجب گفتم چی میگی تو ؟ مگه تو پسر داری اصلا ازدواج کردی ؟
پیروز - آره ... و با صدای بغض آلودی
از دیروز و گم شدن پسرش گفت و خواست بیاد کلانتری !
من - هر چند من بخش جنایی ام ولی بیا فقط اینجا اومدی
نگو آشنای من هستی چون اگه
بخوای شکایت کنی پرونده ات رو نمیدن به من ، برای اینکه من
روی پرونده آشنا کار نمیکنم !
پیروز - باشه تا نیم ساعت کمتر اونجام خداحافظ .
من - منتظرم خداحافظ .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#7
صحنه جرم دوم ....

راتین ؟
با اخم سرم رو بالا میارم که ببینم کی توی محل کارم منو به اسم کوچیک صدا میزنه ؟
مرد جوونی با قیافه خسته ولی شیک بالای سرم جلوی
در اتاقم وایستاده
من - سرگرد مهرپرور هستم !
مرد جوون - پیروزم نیم ساعت پیش باهات تماس گرفته بودم
با لبخندی خشک از جام بلند شدم
من - آهان سلام بیا داخل !
اومد جلو دست دادیم و تعارف کردم تا بشینه
من - خوب از کجا میدونستی من اینجام وشماره کلانتری رو از کجا داشتی ؟
پیروز - چند وقت پیش توی شبکه خبر دیدمت جلوی دادسر انقلاب بودی
بعد اسمت رو زیر نویس کرد منم مثلا برای پسرم کلاس
اومدم که تو همکلاسی من بودی !
من - گفتی پسرت اسمش چیه چند سالشه ؟ اصلا این جریان دزدی چیه ؟
پیروز - اسمش پارساست 8 سالشه راتین دارم
دیوونه میشم دیروز سر ساختمون بودم
خانمم زنگ زد و گفت پارسا از مدرسه نیومده منم به این فکر بودم که
باز راننده سرویسشون دیر رفت دنبالشون آخه سابقه دیر کردن
داشت طرف دانشجوئه ، خانومم رو
آروم کردم و گفتم نگران نباشه ولی وقتی که ساعت چهار شد و رفتم خونه
دیدم خانومم میگه پس پارسا کو ؟
اونجا دیگه فهمیدم این دیگه دیرکردن ساده نیست
من و شریک کاریم پسرهامون هم سن هستند توی یک مدرسه و یه سرویس
وقتی به اون زنگ زدم و گفت پسر اونم دیر کرده
دیگه ترس برم داشت تا ساعت نه شب هر کجا که بگی زنگ زدم اون
راننده گور به گور هم که گوشیش خاموش بود
با خشایار شریکم رفتیم به آدرس خونش ، کثافت خونه بود و میگفت
نرسیده بره دنبال بچه ها و به مدرسه هم اطلاع نداده
به من یا خشایار هم نگفته که میره
من کنترلم رو از دست دادم و باهاش درگیر شدم
شبونه رفتیم خونه مدیر مدرسه شون اونم
از راننده بدتر میگه سر وصدایی از بیرون مدرسه اومده
که اونم گفته یه دعوای ساده بچگونه است
بیشعور نفهم وقتی گفتیم از پارسا و دوستش خبری نیست
کوله پارسا رو تحویلمون داد گفت جلوی در مدرسه بوده اونم فکر کرده
توی خیابون گمش کرده
همونجا اونم زدم داغون کردم
دیشب کلانتری منطقه 6 بازداشت بودم
صبح خشایار سند گذاشت اومدم بیرون و بهت زنگ زدم
الان اومدم که کمکم کنی پسر 8 ساله من از دیروز ساعت یک بعدازظهر تا الان
معلوم نیست کجاست ؟
من - اول یه شکایت تنظیم کن دوم شریکت هم باید حضور داشته باشه هرچی
برام تعریف کردی رو دوباره برای یکی از همکارها میگی
سوم اسمی از آشنایی با من نمیبری
تمامی آدرس هایی که سر زدی رو میخوام از خونه مدیر مدرسه گرفته تا فراش مدرسه
و تمامی راننده سرویسهای مدرسه در ضمن
برای اینکه بتونی راحت با من در ارتباط باشی شماره تماست رو بزار
و اینکه شماره خط مـ ـستقیم اتاقم رو میدم !
پیروز - همش قبول ولی الان باید چیکار کنیم ؟
من - صبر کن قدم قدم پیش میریم !
با صدای بلندی کرمی رو صدا زدم
وقتی اومد داخل احترام داد و گوش به زنگ وایستاد
من - برو چندتا از گروه ردیابی رو خبر کن
خودتم یکی از ماشینهای معمولی رو بردار و لباس شخصی بپوش !
بله قربانی گفت و بعد از احترام از اتاق بیرون رفت
من - خوب حالا میریم سمت خونه شما پاشو برو بیرون تا من لباس شخصی بپوشم !
پیروز - راتین ممنون از اینکه کمکم میکنی !
من - بهتره وقتی تشکر اصلی رو بگی که پارسا کوچولوت دست تو دست باشه
حالا برو بیرون تا لباس بپوشم !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#8
صحنه جرم سوم ...


خانوم با گریه و زاری پسر شما پیدا نمیشه پس لطفا آروم باشین
تا همکارهای من کارشون رو انجام بدن !
زن - آخه چطوری آروم باشم هان پسر من معلوم نیست کجاست اونوقت شما
دارید کلی سیم و پیچ و مهره توی سوارخ سنبه های خونم
میزارین انگار دزدها اینجان !
با پوزخند میگم شاید از کجا معلوم نباشند ؟
با جیغ میگه پیروزززززز !
پیروز با عصبانیت داد میزنه مهری ساکت باش تا کارشون رو انجام بدن !
رو به یکی از بچه های فنی میگم کارت که با تلفن ها تموم شد
برو سراغ پنجره ها فقط حواست باشه
پرده ها رو کنار نزنی !
بله قربانی گفت و رفت دنبال کاری که بهش گفتم
من - پیروز پس این شریکت کجا مونده ؟
پیروز - نمیدونم گوشیش رو جواب نمیده !
تا حرفش تموم شد صدای موبایلش بلند شد همه سریع به
حالت آماده باش شدیم
پیروز - خشایاره !گوشی رو جواب داد
پیروز - کجایی مرد حسابی ؟
.
.
چییییی ؟ کدوم بیمارستان مطمئنی باشه ... الان میام !
مهری - چی شده پارسا پیدا شده ؟
پیروز - نه فقط گفت حسام رو توی بیمارستان پیدا کردند !
من - راه بیفت بریم بیمارستان
خانومش میخواست دنبالمون بیاد که من گفتم شما بهتره خونه باشین شاید
دزدها یا کسی تماس بگیره خبری از پارسا باشه
من و پیروز هم بی خبر نمیزاریمتوت !
با نگرانی قبول کرد و منو پیروز راه افتادیم سمت بیمارستان !
حسام کوچولو با سری شکسته روی تخـ ـت
خـ ـوابیده بود راننده تاکسی که باهاش تصادف کرده بود از دیشب دنبال
خانواده اش بوده که افسری که بخاطر
تصادف مید بیمارستان
مشخصاتش رو با حسام گمشده یکی میبینه و زنگ میزنه به پدر و مادرش !
راننده کلی گریه و زاری و التماس که آقا من نبودم سرعتم
کم بود و اینجور و اونجور ....
کمی آرومش کردم و باهاش به حرف نشستم
من - خوب فعلا تصادف رو بی خیال شو و بگو فقط حسام رو دیدی کسی باهاش نبود ؟
راننده تاکسی - نه آقا بخدا سرعتم به 80 هم نمیرسید
مسافرم رو که پیاده کردم داشتم برمیگشتم که
یه پسر بچه بدو بدو اومد توی خیابون
داشت داد میزد فکر کردم دنبال ماشین باباش گریه میکنه چون زمان تعطیلی
مدرسه بود
فاصله ام خیلی باهاش نبود گفتم یا رد میشه یا من ترمز میگیرم که
نمیدونم چی شد که یکدفعه شروع به دویدن کرد
منم نتونستم سریع ترمز کنم و
زدم بهش بیهوش شده بود رسوندمش بیارستان فقط سرش شکسته
بخدا من سرعتی نداشتم !
من - ماشینی رو که دنبالش بود دیدی مدلش چی بود ؟
راننده تاکسی - فکر کنم یه پژو 206 بود
طفلکی بچه دستش به درم رسید که ماشین سرعت گرفت همونجا بود که پسر بچه
تند دوید و من نتونستم ترمز بزنم !
من - شماره پلاکی نشونی هیچی از ماشین ندیدی ؟
راننده تاکسی - نه هیچی !
من - خوب فعلا کاری سوالی ازت ندارم میتونی بری خانواده اش هم رضایت دادند
با خوشحالی گفت خیلی ممنون قربان !
من - لازم به تشکر از من نیست میتونی بری !
بعد از رفتن راننده رفتم سراغ خشایار
با پیروز توی محوطه بیمارستان دوتایی داشتند عصبی سیـ ـگار میکشیدند
رو به خشایار گفتم از زمان گم شدن حسام تا الان
کسی باهاتون تماس نگرفت ؟
خشایار - نه ! منو خانومم خیر سرمون رفته بودیم خارج از شهر
برای اجاره یه باغ برای عروسی برادر خانومم
توی رود هن
قرار بوداون راننده عوضی حسام رو ببره
خونه مادرم وقتی پیروز زنگ زد و گفت پارسا نیست
منم دل نگران شدم
زنگ زدم خونه مادرم تا زنگ زدم اونم گفت چرا حسام رو نفرستادم پیش اون
من دیگه فهمیدم حسام اونجا نیست باقی ماجراها
رو هم که میدونید !
من - شرکت شما فقط ساختمونیه ؟
خشایار - بله !
من - رقیب کاری که باهاش اختلاف داشته باشین ؟
کارمند اخراج شده ؟ هر کسی که بدجور باهاش برخورد کرده باشین تو کار یا توی
زندگی خصوصیتون ؟
خشایار کمی فکر کرد و گفت هیچکس به خاطرم نمیاد
شرکت ما هنوز 5 ساله تاسیس شده یه شرکت متوسطه با
قراردادهای معمولی
کارمندها هم سرجمع 20 نفر نمیشن تا الان اخراجی داشتیم
رقیب کاری هم داریم ولی
نه اینجور که بخواد همچین کثیف کاری بکنه
توی فامیل هم خدا رو شکر من مشکلی ندارم !
وقتی حرفهای خشایار تموم شد
پیروز با ناراحتی گفت منم که مثل خشایار شاید ثروتمند به نظر بیایم ولی
نه اینقدر که طمع پول و بچه دزدی باشه !
من - فراش مدرسه پارسا و حسام گفت وقتی ماشین رو دیده که پارا سوار شده و
حسام داشته دنبالش میرفته
اونم فکر کرده یکی از شما اومدین دنبالشون
ماشین مورد نظر پژو 206 بوده نه رنگش معلومه نه شماره
پلاکش تازه شیشه هاش هم دودی بوده
توی اینجور مواقع همیشه از کسانی که انگیزه ای مثل حسادت ،
تلافی یا جریانهای عشقی و حتی داشتیم مواردی که خود پدر یا مادر
برای سرپوش گذاشتن روی بعضی از کارها
دست به همچین حماقتی زدند
پس اول تمام کسانی که ماشینی با این مشخصات شیشه دودی 206 رو برام
توی دوست همکار فامیل
حتی کسی که اصلا فکرش رو نمیکنن لیست کنید !
شاید تا نیم ساعت دیگه خودتون جزء مظنونین شدین پس توقع و انتظار هر برخوردی از
من و همکارهام داشته باشین
سعی نکنید احساسی تصمیم بگیرین اگه تماسی باهاتون گرفته شده حتی
یه فوت الکی به من و همکارهام بگین
اینکه نمیدونم بچه ات رو میکشم یا نمیدونم پلیس نباشه
باید اول فکرش رو میکردین اگه قرار بود ما نباشیم پس
دلیلی هم نبود منو همکارهام سالها زحمت درس و سختی رو به دوش بکشیم
پس شما مخصوص تو پیروز اگه پارسا رو
سالم میخوای پس حتی من اگه گفتن تو رو میخوان باید
با بچه ات جات رو عوض کنی باید بری فهمیدی ؟
پیروز - آره راتین من به تو اطمینان دارم !
با اخم گفتم راتین نه سرگرد مهرپرور در ضمن من
به همه شک دارم شاید این خشایار خان
بچه دزد بود !
خشایار با شنیدن حرفم با عصبانیت گفت چی؟
من - هنوز ده دقیقه هم از حرفهام نگذشته یادتون رفت از نظر من همه متهم هستند
مگه خلافش ثابت بشه !
الانم بهتره بریم ببینیم این حسام خان بهوش اومده یا نه ؟
بدون توجه به خشایار و عصبانیتش
و بی حالی پیروز رفتم سمت اتاق حسام !
پسر بچه با رنگ و روی سفید و خسته نیمه دراز کش روی تخـ ـت بود
و مادرش داشت با قربون صدقه
بهش آبمیوه میداد
با وارد شدن من مادرش اخم کرد
از قبل گفته بودم بیدار شد بهش
بگین من میخوام باهاش حرف بزنم مثل اینکه باهاش حرف زده بود
پشت سر من هم پیروز و خشایار با اخم وارد شدند
حسام هنوز متوجه من نشده بود
با لحن مهربونی رو به حسام گفتم
من - سلام مرد کوچیک خوبی حسام جان ؟
با گیجی به من نگاه کرد
با صدای ضعیفی گفت سلام آقا خوب نیستم سرم درد میکنه !
من - باید درد کنه چون این آقا حسام ما
میخواسته دوستش رو نجات بده !
با ترس گفت پارسا کجاست پیداش کردین ؟
من - هنوز نه ولی پیداش میکنیم انگار اشتباهی سوار یه ماشین دیگه
به جای سرویستون شده
حالا ما دنبال اون ماشینیم !
حسام - نه آقا اشتباه سوار نشد اونا کشیدنش توی ماشین اونم داد میزد
من - تو دیدی چند نفر بودند ؟
حسام - نه فقط یه دست گنده دیدم که پارسا رو کشید داخل ماشین
من دنبالش کردم ولی ماشین خیلی تند میرفت
من قهرمان دو مدرسه مون هستم ولی نرسیدم بهش
بعدم یه تاکسی زد به من جوری
که سرم خون اومد !
من - خوب آقا حسام تو حتما توی مدرسه نمره ات بیسته نه ؟
با لبخند کوچیکی گفت بله آقا !
من - خوب میتونی روی کاغذی که من بهت میدم شماره های اون ماشین رو بنویسی ؟
سرش رو تکون داد
کاغذی رو دادم دستش
با خودکار چندتا خط کشید و داد دستم
روی کاغذ نوشته بود
د 293 همین !
با ناراحتی گفتم همش همین ؟
حسام - بله من فقط میخواستم سریع به پارسا برسم !
من - همینم خوبه ممنون مرد کوچیک !
خواستم از اتاق برم بیرون که صدام زد
حسام - آقا !
برگشتم سمتش و با یه لبخند حقیقی گفتم جانم ؟
حسام - شما پیداش میکنید ؟
من - حتما عزیزم وقتی پیداش کردم بهش میگم چه دوست شجاعی داره !
لبخندی زد و تشکر کرد
از اتاق رفتم بیرون
خواستم شماره ها رو به پیروز نشون بدم که موبایلش زنگ خورد
پیروز - از خونه است !
جانم الو ؟
.
.
چییی ...کی ... زنگ زدند ؟ کی بود ؟چی گفت ؟
چند ثانیه ساکت شد و اخم کرد
با عصبانیت گفت باشه ما الان میایم خونه !
تا گوشی رو قطع کرد گفتم چی شده ؟
پیروز - مهری بود گفت یه مرد زنگ زده گفته 100 میلیون پول میخواد تا فردا عصر !
حرفش رو قطع کردم و گفتم صبر کن کی زنگ زده ؟
پیروز - میگه ده دقیقه ای میشه !
گوشیم رو درآوردم و زنگ زدم به یکی از بچه ها ردیابی
تا گفت بله !
با عصبانیت گفتم شما توی اون خونه چه غلطی میکنید هان ؟
طرف ده دقیقه قبل زنگ زده شما نباید به من خبر بدین ؟
به من من افتاده بود
من - چرا حرف نمیزنی هان ؟
مرد - ببخشید قربان نتونستیم ردیابیش کنیم
من - وقتی برای تک تکتون گزارش رد کردم میفهمید !
و تق گوشی رو قطع کردم
رو به پیروز گفتم سریع بریم خونه !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#9
صحنه جرم چهارم ....

الو ؟
صدای کلفتی گفت گوش کن اگه تا یکساعت دیگه اون
پلیسهای لعنتی
از خونت نرن بیرون اول یه انگشت بچه ات رو میفرستم بعد کم کم
تیکه های دیگه اش رو از بدنش جدا میکنم !
رنگ پیروز پرید بهم نگاه کرد
بهش اشاره کردم به حرف زدن ادامه بده
پیروز - من به پلیس اطلاع ندادم
مرد - پس اون سرگرد کی بود باهات اومد بیمارستان هان ؟
پیروز - به جون عزیزم پلیسی درکار نیست !
مرد - پس راس ساعت 9 شب سطل آشغال خونت رو چک کن
برات یه نشونه دارم !
و گوشی رو قطع کرد
پیروز - حالا چی میشه ؟
من - هیچی حرفش در حد بلوف زدنه ولی برای محکم کاری ما برمیگردیم کلانتری !
یک ساعته وسایل رو جمع کردیم و به گروه سپردم با سروصدا از
خونه برن بیرون
جلوی در خونه هم پیروز رو بغـ ـل کردم کنار گوشش
گفتم هر کی هست داره ما رو میبینه
مطمئن باش ساعت 9 جای انگت دستمال یا لباس خونیه !
با بغض گفت اگه انگشت بود چی ؟
من - سر زندگیم شرط که انگشت نیست !
هر وقت رفتی سر سطل آشغال بهم زنگ بزنه میخوام وقتی
بسته یا پلاستیک هر چی برش میداری
با من در تماس باشی فهمیدی؟
سری تکون داد و رفت داخل خونه !
وقتی به کلانتری برگشتیم
سریع دادم تمام پژوهایی که اون شماره پلاک رو پس و پیش داشتند
چک کنند وقت گیر بود ولی باید مطمئن میشدم
که سرنخ خوبی دستم هست !
فقط یه تقاضای پول داشتم با یه کوله بتمن و یه صدای کلفت و یه شماره
پلاک ناقص و کسی که راپورت خونه رو میده به بچه دزدها ،
راتین فکر کن یه چیزی رو جا انداختی
ساعت نزدیک چهار بعداز ظهر بود
ناخودآگاه رفتم سمت مدرسه پارسا تعجبم از این بود که چرا نمیزاشتن با
پارسا صحبت کنیم
فقط جیغ یک بچه می اومد
که اونم معلوم نبود پارسا باشه !
وقتی به جلوی در مدرسه رسیدم مدرسه تعطیل بود
از جایی که خط ترمز 209 رو پیدا کرده بودیم
شروع کردم به قدم زدن
خط ترمز نبود بوی روغن سوخته و آسفالت کلافه ام کرده بود
سوز بدی می اومد
دهنم تلخ شده بود نزدیک دکه ای وایستادم
پیرمردی توی دکه در حال چرت زدن بود
من - سلام !
از جاش تکون خورد و با گیجی بهم نگاه کرد
من - یه آب معدنی لطفا !
سلامم رو جواب داد و یه بطری آب معدنی گذاشت جلوم
پولش رو حساب کردم تشکری کردم و رفتم
چند قدم دور نشده بودم
احساس کردم شاید این مرد چیزی دییده باشه چون زاویه دیدش
به چهارراه مناسب بود
دوباره رفتم سمتش
من - ببخشید شما چند روز پیش بعد از تعطیلی این دبستان
پایین چیز مشکوکی ندیدین ؟
پیرمرد با اخم نگاهم کرد و گفت مثلا ؟
چون با حالت شک نگاهم میکرد کارت شناسایی خودم رو نشونش دادم
یخش باز شد
پیرمرد - ببخشید آخه یه دبیرستان دخترانه هم
اینجاست گفتم شاید میخوای
باهم رفیق بشین و دخترهای مردم رو اذیت کنید !
خنده ام گرفت منو و این کارها !
من - نه پدرجان فقط چیز خاصی یادت نمیاد؟
با شک گفت نه فقط یه تصادف بود و
یه پسربچه که از یه ماشین افتاده بیرون البته باباش تا من خواستم برم کمکش
کنم بلندش کرد و بردش توی ماشین !
با خودم گفتم حتما تصادف حسام رو میگه !!
من - خوب این که یه اتفاق بود
پیرمرد - نه به یکی از پسرها یه تاکسی زد ولی پسربچه بعدی
از یه ماشین از اینا که چشماشون
بادومیه افتاد بیرون !
سریع گفتم یه 206 نبود ؟
پیرمرد - آره یه ماشین با شیشه های دودی بود اول سرعتش زیاد بود
ولی بعدش که پسر بچه افتاد از ماشین بیرون
اومدم برم کمک که یه مرد گنده با کلاه بچه رو کشید داخل ولی
فکر کنم بچه زخمی شد ...
تا گفت زخمی دویدم سمت خیابون و بلند داد زدم این طرف بود ؟
داد زد آره لب اون جوب بود
خدا کنه این رفتگرهای زحمتکش اینجاها رو جمع و جور نکرده باشن
مثل دیوونه ها آسفالتها و کنار جوب و جدول خیابون رو
نگاه میکردم
چیز خاصی نبود که یکدفعه چشمم به چند لکه قرمز افتاد
سریع یه دستمال درآوردم کشیدم روش
اه لعنتی خشک شده
یه چسب نواری که همیشه توی کتم بود درآوردم و
چـ ـسبوندم به آسفالتها
نه فایده نداره !
سریع با موبایلم زنگ زدم به بچه های تجسس
و درخواست نیرو کردم
یه یکساعتی علاف بودم هوا داشت تاریک میشد
پاییز بود و روزهای کوتاهش !
بعد از یکساعت علافی و چپ چپ نگاه کردن کاسبها و عابرها
گروه اومد و از آسفالت نمونه برداری کرد
هر چند تشخیصش سخت بود ولی تیری بود در تاریکی !
با خستگی زیاد برگشتم کلانتری
توی اتاقم با کلافگی با لیست ماشینهایی که نصفه نیمه آماده شده
بود کلنجار میرفتم که صدای تلفن بلند شد
تا گفتم الو ؟
صدای سرحالی گفت نبود راتین فقط یه دستمال خونیه
انگشت نیست !
نفسم رو به راحتی بیرون دادم و گفتم دیدی حالا مثل یه بچه
خوب اونو برام بیار همین الان !
سه ساعت از پیدا شدن اون لکه های قرمز میگذشت بچه ها تجسس
رو مجبور کردم برن آزمایشگاه و شبونه خبر بدن
اون لکه ها خون هست یا نه ؟
به محض ورود پیروز با لبخندی خسته
تلفن زنگ خورد جواب قطعی لکه های خون بود !
من - باشه بمونید تا بیام یه کار کوچیک دیگه هم دارم !
و بدون توجه به پیروز و تعجب و غرغرهاش
به زور بردمش
سمت آزمایشگاه و گفتم باید خون بده به خونش احتیاج دارم !
اونم اول با بهت بعد حرص گفت برای چی ؟
من - تو آستینت رو بزن بالا تا
ساعت 12 شب معلوم میشه برای چی میخوام !
با کلی غرغر ازش خون گرفتن
و منم سعی کردم
اون پارچه رو برای بچه های آزمایشگاه فردا رو کنم چون
دیگه کم کم داشت تحملشون تموم میشد !
نزدیکهای ساعت یک بود که
جواب آماده شد آره
اون خون ها ماله پارسا بود و
منم کم کم حرفهای پیرمرد رو برای پیروز تعریف کردم
و گریه یه پدر رو برای چندمین بار توی زندگی
کاریم دیدم گریه ای که
نمیتونستی دست روی شونه اش بزاری و بگی گریه نکن
خودم حلش میکنم !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:
#10
صحنه جرم پنجم ....


کیف پول رو بنداز توی سطل آشغال در خونت و خودتم برگرد داخل !
هر حرکت اضافه ای انجام بدی یا احساس کنم
پای پلیس در میونه
جسد بچه ات رو کادو پیچ برات میفرستم !
پیروز - من که گفتم پلیسی درکار نیست الان 100 میلیونی که خواستین
توی ساک گوشه اتاقم تا راس
ساعت 9 بندازمش توی سطل آشغال !
مرد - خوبه پس تا بعد !
به پیروز اشاره کردم
اونم سریع گفت میشه با پارسا صحبت کنم مادرش خیلی بی تابی میکنه
مرد - نه نمیشه شب ساعت 11 پسرت برگرده تا آخر عمر فرصت داری باهاش
حرف بزنی !
و تق گوشی رو قطع میکنه
من - مطمئنم پارسا دست اونا نیست چون الان سه بار تماس گرفتند ولی
نمیزارن باهاش حرف بزنیم !
پیروز - پس چی ؟ من که نمیتونم بگم تا بچه ام رو ندین پول خبری نیست
اومدیم و جسدش رو تحویل دادند من
چه خاکی به سرم بریزم اینا همش حدس و گمان توئه !
من - فعلا ساک پول رو بیار تا آماده اش کنیم
پیروز - نه پولا رو نمیخواد ردیاب یا روزنامه بزاری !!
با پوزخند گفتم نه فقط میخوام پولها رو توی این ساکی که بهت میدم بزاری !
پیروز- ردیاب داره ؟
من - نه هیچی نداره پولها رو ردیفی بچین به ترتیب همش چک رمز و چک پوله ؟
پیروز - آره فقط جان عزیزت کاری نکنی که
دیگه نتونم پارسا رو ببینم !
من - مطمئن باش وقتی اونا بیاین من اینجا نیستم
تلفنی هم به من خبر نده خودم حواسم هست !
پولها رو به ترتیبی که به
پیروز گفتم چیندیم !
نزدیک ساعتهای هفت بعدازظهر بود که از خونه پیروز بیرون زدم
تا ساعت 8:30 توی ماشین سر کوچه صندلی رو خوابونده بودم و منتظر
بودم تا ماشین شهرداری بیاد و سطل ها رو خالی کنه !
راس ساعت 9 پیروز با ساک پول اومد بیرون و انداخت سطل آشغال و
بدون اینکه با اطراف نگاه کنه رفت داخل خونه
یه ده دقیقه گذشت که یه موتوری با دو تا سرنشین اومد و ساک رو از داخل
سطل آشغال برداشت
و با سرعت دور شد سریع ماشین رو روشن کردم و دنبالش افتادم ممکن نبود بهم شک کنند
چون پلیس مطمئنا با یه فراری مشکی دنبال
دزدها نمیکنه !
گیرنده رو روشن کردم اول صدای خش خش می اومد
بعد واضح شد
باید فاصله ام رو هم حفظ میکردم
تا هم سیگنال داشته باشم هم شک نکنند چون مطمئنا جای پرتی میرن
از محل که دور شدیم سر یه چهارراه پشت چراغ قرمز وایستادن
با چندتا لایی خودم رو به کنارشون رسوندم
زمان سنج چراغ قرمز 1 دقیقه بود
که به 40 ثانیه رسیده بود
صدا واضح شد
یکی گفت جووون چه ماشینی داداش مام میخوایم !
صدای کلفتی گفت پول که داریم میخریم شریکی سوار میشیم !
مرد اولی گفت حالا جای بحال داستان شروع میشه
بچه از کجا بیاریم بهشون بدیم !
صدای کلفت مگه قراره بچه بدیم هان ؟
5 ثانیه
4
3
2
1
0
صدای کلفت – بچه مرده برامون 100 میلیون آورد !
و صدای گاز موتور توی گوشم با بوقهای
ماشینهای پشت سرم سوت میکشه !
با دور شدن موتور به خودم میام و تخـ ـت گاز میرم سمتشون
چند خیابون رو رد کردند رسیدن به یه خیابون آشنا
و رفتند توی یه کوچه
اوه اینجا که خونه ......... پس پارسا کجاست ؟
سریع با مرکز تماس گرفتم و درخواست نیرو کردم
بعد از نیم ساعت خونه
رو محاصر کردیم و رفتیم داخل خونه
دو تا مرد گنده در حال بازی کردن با پولها بودند که با دیدن ما و البته شکستن
در اتاق به خودشون اومدند
وقتی انتقالشون دادیم به کلانتری
مثلا بی گناهترین مردهای عالم بودند و قبول دار کارشون نمیشدند
کلی چرت و پرت و سروصدا کردند
وقتی ماشین و موتور و اثر انگشتشون رو روی کیف و سطل آشغال نشون دادیم
و پولهایی که علامت گذاری شده بود
تا حدودی قانع شدند که بچه دزد تشریف دارند !
یکیشون شروع به زر زر کرد
همونی که صدای کلفتی داشت
مرد – اگه تا نیم ساعت دیگه منو دوستم رو آزاد نکنید
یه انگشت بچه میفرستیم برای ننه باباش !
من – آدم کلا چند تا انگشت داره ؟
با مسخرگی نگاهم کرد
مرد – نمیدونم میدونید من تخصصم قطع کردند انگشته نه شمارش
تعداد انگشتها !
من – اگه پارسا پیش شما بود تا الان باید
هیچی از انگشتاش نمونده باشه !
دوتایشون از جاشون بلند شدند و مرد صدا کلفت با
پوزخند گفت خوب پس حالا که
فهمیدین بچه ای دست ما نیست و ما بی گناهیم منو دوستم میریم !
با جدیت گفتم بتمرگ سرجات !
مرد – اصلا جرم ما چیه هان ؟
رفتم جلوی صورتش و محکم گفتم ببینم الان ساعت 11:30 شبه
ولی بچه ای به خونه اش برنگشته
پس فقط نیم ساعت وقت داری تا نیمه شب که بگی پارسا کجاست چون
امشب ماه کامله و شب 14 ماه و من مثل یه گرگ نمای
زخمی و تشنه منتظرم ساعت از نیمه شب
بگذره و من تو رو با دندونم تیکه پاره ات کنم اینجا قانون
یعنی قانون من حکم من ، قاضی من ، پس اون دهن گاله ات رو باز کن
و بگو پارسا کجاست ؟ و همدست هم لو بده میدونم بیشتر از دو نفر بودین !
جوابی نداد
دوباره پرسیدم هیچکدومشون چزی نگفتند
با فریاد داد زدم سرباز کرمی !
کرمی سریع خودش رو رسوند و بعد از احترام نظامی گفت بله قربان ؟
من – برو برام یه چاقو دندونه دار ارتشی بیار تند زود !
کرمی – چشم قربان !
وقتی چاقو رو آورد در اتاق رو بستم و دوربین و ضبط بازجویی رو خاموش کردم و
یکی از انگشتهای مرد صدا کلفت رو گذاشتم روی میز
با خونسردی گفتم من چیزی درباره پزشکی
نمیدونم ولی میدونم انگشت اگه از بریدنش 4 ساعت بگذره دیگه
قادر پیوند نیست
پس من برای اطمینان بیشتر روی یکی از انگشتهای تو کار میکنم قبوله ؟
رنگش پریده بود
چیزی نگفت
من – خوب سکوت علامت رضاست !
تا اومدم چاقو رو بزارم
داد زد – انداختیمش محل دفن زباله های حومه شهر
مرده بود نفسش ضعیف شده بود
وقتی کشیدیمش توی ماشین
یکدفعه ای در رو باز کرد و پرید پایین سرش خورد
به لبه جوب کنار خیابون
وقتی دیدیم بیهوشه میخواستیم همونجا ولش کنیم که
نشد بردیمش به خونه ای که برای پنهان شدنمون بود
خیلی خون ازش رفته بود
که ظهری یکدفعه بیهوش شد
و بعد هم با دوستم انداختیمش
توی زباله ها ! همدست هم فقط با یه
تلفن باهاش در ارتباطیم
یه مردی که صدای بم و جوونی داشت یه روز به آدرسمون زنگ زد
و گفت میخواد یک هفته یه بچه رو براش
نگه داریم
100 میلیون بگیریم 60 به 40 هم توافق کردیم تا حالا هم ندیدیمش
مشخصات پسربچه رو داد و یه چک دو میلیونی با آدرس
و کاری که میخواستیم براش انجام بدیم همین !
پس دیگه ما گناهی نداریم جناب سرگرد !
با حرص گفتم به اونجام میرسیم اول پارسا ، بلند داد زدم سرباز کرمی !
کرمی – بله قربان ؟
من – برو ماشینا رو با پرژوکتورها و وسایل پزشکی رو آماده کن یه
آمبوانس هم خبر کن !
ده دقیقه نشد همه چیز ظاهرا مناسب بود
من – اگه میخوای انگشتات سالم باشه باید با من بیای !
به زور و تهدید سوارشون کردیم و بردیم سمت
محل زباله ها !
تا مطمئن نشدن از پارسا یا حتی جسدش
چیزی به پیروز نگفته بودم
به بچه های کلانتری هم سپردم یه جوری بپیچونمش !!
یک ساع دوساعت توی
بوی گند زباله ها بودیم دیگه داشتم ناامید میشدم که ....
کرمی - قربان اینجا یه لنگه کفش پسرونه است
همه گروه دویدیم اون سمت
یه لنگ کفش با دست تمام اون قسمت رو زدم کنار موها و سر پارسا
جلوی چشمم اومد
خدای من تمام صورتش یه مایع لزج سبز رنگ بود
خون هم بود سریع سرم رو گذاشتم روی قفسه سیـ ـنه اش
نمیزد لعنتی سروصدای زیادی توی سرم بود میدونم که نمردی تو نباید بمیری !
شروع به ماساژ قلبی دادم
همه وایستاده بودند نگاهم میکردند
پزشک آمبولانس هم بی تفاوت بالای سرم بود
احساس کردم زیر دستم نبضش ضعیفه !
نیم ساعت خوب ماساژدادم فایده نداشت فقط یه لحظه گریه های مادرش و
بغض پیروز اومد جلوی چشمهام و با دو دستم محکم کوبوندم
روی سیـ ـنه اش یکدفعه خلط قرمز پرید بیرون و
خس خس سیـ ـنه اش
شروع شد
پزشک با بهت داشت نگاه میکرد
سرش داد زدم
من - چرا وایستادی بیا !
سریع با همکارش مشغول شدند
گوشی یکی از همکارها رو گرفتم و زنگ زدم به پیروز !
تا گفت الو ؟
گفتم - سلام بیا بیمارستان ازتش پارسا رو ببین پیداش کردم !
با فریاد گفت زنده ؟
من - آره فقط یه کوچولو کثیف شده !
پشت تلفن به گریه افتاد و از خوشی داد میزد
پروز - خوبه سالمه ؟ اذیت شده ؟ اصلا کجا بود ؟
من - پیروز من رفتم بیمارستان توام بیا و جواب سوالات رو از دکترش بگیر من فعلا
باید برم !
و گوشی رو قطع کردم
خوب حالا وقت پیدا کردن این آقای مرموزه !
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان تک تیر انداز | پانته آ65 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 68 12,203 ۰۶-۱۰-۹۴، ۰۴:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان من و عکس ها | پانته آ65 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 65 5,959 ۲۱-۰۴-۹۳، ۱۱:۵۶ ق.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  پسری بی هویت | پانته آ65 کاربر انجمن nafas 42 5,882 ۰۹-۰۲-۹۲، ۱۰:۱۹ ق.ظ
آخرین ارسال: admin
  به دنبال آرامش ! | پانته آ65 sadaf 33 4,587 ۰۶-۰۹-۹۱، ۰۵:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  دختری بنام سیوا | پانته آ65 saghi 28 4,674 ۳۰-۰۸-۹۱، ۱۱:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: saghi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
19 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
FaAEzZe (۱۲-۰۴-۹۴, ۰۲:۲۶ ب.ظ)، tehrani (۱۹-۰۹-۹۴, ۱۰:۰۹ ب.ظ)، leila58 (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، avaa (۰۴-۰۶-۹۴, ۰۳:۰۳ ق.ظ)، جوینده دانش (۰۹-۰۸-۹۴, ۰۲:۵۳ ب.ظ)، Ariana 1997 (۱۸-۰۸-۹۴, ۰۴:۱۹ ب.ظ)، amirreza (۱۳-۰۸-۹۵, ۱۱:۱۳ ب.ظ)، زهرا 145 (۱۴-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۱ ق.ظ)، AsαNα (۲۵-۰۸-۹۵, ۱۰:۵۹ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۷-۰۸-۹۵, ۰۳:۲۲ ب.ظ)، Atefeh78 (۱۶-۰۶-۹۶, ۰۳:۲۱ ق.ظ)، fafala (۱۰-۰۷-۹۵, ۰۲:۲۱ ق.ظ)، Marzi-z62 (۲۵-۱۰-۹۵, ۰۸:۱۸ ب.ظ)، گلمن (۱۷-۱۲-۹۵, ۰۲:۱۸ ب.ظ)، Mariam33 (۰۶-۱۰-۹۵, ۱۲:۲۹ ق.ظ)، اداک (۲۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، 7684 (۰۸-۰۱-۹۶, ۰۷:۳۰ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۳:۰۴ ب.ظ)، Afsaneh fakher (۲۵-۰۸-۹۶, ۰۷:۴۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان