اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


سمفونی مرگ | yasamin juju
زمان کنونی: ۲۰-۰۹-۹۷، ۱۲:۳۳ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 3
بازدید 17

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سمفونی مرگ | yasamin juju
#1
خلاصه: اولین اریگامی تو یه روز عجیب به دستش رسید...و دومین اریگامی با قطره ی خون روی کاغذ مشکلات رو بیشتر کرد...


یه چند تا نکته هم همینجا بگم:
1.داستان از زبان اول شخص که اونم دختر داستانه میباشد.
2.یه جاهایی از داستان به گذشته برمیگردیم یا همون فلش بک ولی سعی میکنم گیج نشید.
3.بهتون قول میدم ایده اصلا تکراری نباشه،شاید ادغامی از چند تا داستان باشه اما بکر و تازست.
4.اگه عشقتون کشید میتونید از دو تا دکمه ای که ماشالا همتون باهاش آشنایی دارید استفاده کنید تا منم تند تر و با اشتیاق تر ادامه بدم.


 
پاسخ
سپاس شده توسط: .RaHa. ، دخترشب ، دخترشب
#2
مقدمه:

در جاده ای  در حال قدم زدن هستم... برای ریختن خونی بر روی دیوار بی تابی میکنم...از بازی کردن با آتش هیچ واهمه ای نخواهم داشت، چرا که با خبرم درونم تا چه حد یخ زده است...بیشتر از اینها در حال وقوع است نمیتوان ردش کرد...اما من میدانم که در این راه تنها نیستم...

تو در میان آرزوها و ذهنم در گردش هستی و با آنها بازی میکنی... ما حقیقت را شکار میکنیم...نمیتوانم صبر کنم...همیشه کنترلم را از دست میدهم...در نیمه های شب، نمیفهمم که چه اتفاقی می افتد...دنیایی پر از گمراهی منتظر ماست، در نیمه های شب

نمیتوانم به حال خودش بگذارمش...کسی هنوز جستجو میکند و زندگی مرا نابود میکند...این اصلا ترسناک نخواهد بود، در نیمه های شب...

دیگر اشکی نیست...نه! چون دیگرچیزی اهمیت ندارد...چشم هایم را برای مدت زمانی طولانی میبندم...هنوز صدای شیون هایی به گوش میرسد...فقط انتقام باعث میشود احساس بهتری داشته باشم...نمیتوانم بیاسایم تا زمانی که بدانم همه چیز تمام شده...


ایام به کامتان...


***
من این روز ها یه حال دیگه ای دارم
همیشه ، هیچ وقت اینطور نبودم
همیشه نیمه ی خالی رو می دیدم
به فکر نیمه های پر نبودم
***
همیشه فکر می کردم زمین پسته
خدا رو سویِ قبله میشه پیدا کرد
همین دیروز سمت این حوالی بود
یکی در زد ، خدا رفت و درو وا کرد
***
من این روزا یه حال دیگه ای دارم
جهان من لباس تازه می پوشه
من و تو دیگه تنها نیستیم چونکه
خدا با ما نشسته چای می نوشه
***
ملخ افتاده تویِ خرمن گندم
منم مثل همه از کار بی کارم
به جای داس ، شونه تویِ دستامه
فقط به فکر گندم زار موهاتم
***
اگه بارون به شیشه مشت می کوبه
بیا اینجا بشین کنار این کرسی
خدا با دست من دستاتو میگیره
تو از چشم خدا حالم رو می پرسی
***
نه اینکه بی خیال مزرعه باشم
دیگه از باد پاییزی نمی ترسم
نگو این آسیاب از پایه ویرون شد
خدا با ماست از چیزی نمی ترسم


 
پاسخ
سپاس شده توسط: .RaHa. ، دخترشب ، دخترشب
#3
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب ، دخترشب


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
4 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۳۱-۰۶-۹۷, ۰۳:۳۸ ب.ظ)، havva (۱۹-۰۸-۹۷, ۰۱:۱۶ ب.ظ)، دخترشب (۳۱-۰۶-۹۷, ۰۳:۴۴ ب.ظ)، minoo_f (۲۷-۰۸-۹۷, ۱۲:۱۳ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان