امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سه سوت | بهاره شریفی
#1
Rainbow 


[عکس: download.jpeg]

نام رمان: سه سوت
 نویسنده: بهاره شریفی
ژانر: عاشقانه، پلیسی، طنز



خلاصه رمان سه سوت:

با صدای سوت خانم سهیلی توپ و ول کردم … همراه صدای برخورد توپ به‬ زمین بقیه توپ ها هم رها شدن!
صدای ناله بچه ها با صدای تپ و تپ توپها‬ که می خورد به زمین قاطی شده بود و توی سالن اکو می شد!
انگار خانم‬ سهیلی می خواست همین جلسه اولی زهر چشم بگیره تا بقیه ترم حساب کار‬ دستمون بیاد!
تمام عضالتم گرفته بود … بچه ها عرق ریزون به سمت رخت کن‬ ها می رفتن و چند نفری هم که قرار بود توپارو جمع می کردن.!
دیگه واقعا کسی حال و حوصله حرف زدن هم نداشت …اصلا فکرشم نمی کردم واحد بسکتبال این همه داغون باشه!
باز صد رحمت به شنا … سرم و توی‬ ساکم خم کرده بودم و داشتم دنبال حوله ام می گشتم که سر و کله عرق کرده‬ امو خشک کنم که یکی محکم کوبید توی کمرم!
منم برگشتم و یه لگد حواله‬ اش کردم … طبق معمول نگین بود با این شوخی های خرکیش!
نگین به خدا سر به سرم نذار که حال ندارم دارم می میرم … تو چطوری می‬تونی الان زنده باشی وقتی این همه عین خر دویدی!
‬‫نگینم ساکشو کشید بیرون و گفت :‬ آخ گفتی … دارم می رم … انقدر خسته بودم که حال نداشتم باهاش کل کل کنم …
تا اومدیم گرگا رو رام کنیم، سگا شاخ شدن!!
پاسخ
سپاس شده توسط: nafas ، nafas ، nafas ، nafas ، nafas ، nafas
#2
با صدای خانم سهیلی توپ و ول کردم .همراه صدای برخورد توپ به زمین بقیه
توپ ها هم رها شدن .صدای ناله
بچه ها با صدای تپ و تپ توپها که می خورد به زمین قاطی شده بود و توی سالن
اکو می شد .انگار خانم سهیلی می
خواست همین جلسه اولی زهر چشم بگیره تا بقیه ترم حساب کار دستمون بیاد .
تمام عضلاتم گرفته بود .بچه ها عرق
ریزون به سمت رخت کن ها می رفتن و چند نفری هم که قرار بود توپارو جمع می
کردن.
دیگه واقعا کسی حال و حوصله حرف زن هم نداشت .اصلا فکرشم نمی کردم واحد
بسکتبال این همه داغون باشه .باز
صد رحمت به شنا .سرم و توی ساکم خم کرده بودم و داشتم دنبال حوله ام می
گشتم که سر و کله عرق کرده امو خشک
کنم که یکی محکم کوبید توی کمرم .منم برگشتم و یه لگد حواله اش کردم .طبق
معمول نگین بود با این شوخی های
خرکیش.
-نگین به خدا سربه سرم نذار که حال ندارم .دارم می میرم .تو چطوری می تونی
الان زنده باشی وقتی این همه عین
خر دویدی؟
نگینم ساکشو کشید بیرون و گفت:
-آخ گفتی .دارم می رم!
اینقدر خسته بودم که حال نداشتم باهاش کل کل کنم .صدای بچه ها کم کم داشت
بالامی رفت .مثل اینکه دوباره
داشتن انرژی شون و به دست می آوردن .تابستون مثل اینکه به تنمون باد خورده
بود از فرم خارج شده بودیم .لباسامو با
تا اومدیم گرگا رو رام کنیم، سگا شاخ شدن!!
پاسخ
سپاس شده توسط: arom ، arom ، arom ، arom ، arom ، arom
#3
بدبختی عوض کردم .آدامسمو انداختم باال و همراه نگین زدیم بیرون.
نگین داشت بیخ گوشم وز وز می کرد .آدامسو باد کردم و کوله امو انداختم رو شونه
امو با یه لبخند یه وری براش پشت
پا انداختم.نگین سکندری خورد ولی جلوی خودشو گرفت که روی زمین پخش نشه .
منم بی هوا زدم زیر خنده .ولی تا
بیام بجنبم نگین یه لگد پروند و محکم خورد به ساق پام .اینقدر شدت ضربه زیاد
بود که آدامسم پرید توی گلوم این باز
نگین بود که داشت قهقه می زد .آدامسمو تف کردم و کوله ام و پرت کردم و به
سمتش براق شدم.
-باز وحشی شدی؟
نگین با دیدن حرکتم همون جور که می خندید چند گام بلند به عقب دوید .چند
نفری برگشتن و نگاهمون کردن بی
خیال شدم تا بعدا حسابش و برسم کوله امو برداشتم و صداش زدم:
-حاال در برو بعدا حسابت و می رسم.
باز چند نفر رد شدن و یه نگاه چپ چپی به سرتا پامون کردم .به یکشون که زیادی
خیره ام شده بود چشم غره ای رفتم
و گفتم:
-چیه؟
خانمه زیر لب گفت:
-پرو!
و قدماشو تند کرد و در رفت .نگین در حالی که بند ساکشو اریب روی شونه اش می
انداخت با خنده گفت:
-بی خیال دیگه .خودت پشت پا زدی.
تا اومدیم گرگا رو رام کنیم، سگا شاخ شدن!!
پاسخ
سپاس شده توسط: arom ، arom ، arom ، arom ، arom ، arom
#4
چشمامو ریز کردم و فقط سر تکون دادم .باالخره که دستم بهش می رسید.
-باشه طلبت.
نگین که فهمید فعال حال مشت و لگد زدن ندارم باهمون خنده بدترکیبش نزدیک
شد و مشتی توی کتفم زد که منم
معطلش نکردم و برگشتم و یکی خوابوندم توی گوشش و هر دو زیر خنده زدیم .
مثل همیشه خل بازی هامون ته نداشت.
اصال بچه های تربیت بدنی یه جور دیگه باحال بودن .اگه یه بار در روز از این کارا
نمی کردیم روزمون شب نمی شد.
انگار انرژی که بچه ها داشتن ته نداشت .وقتی سیلی رو خوابوندم تو گوش نگین از
اون طرف خیابون صدای دست و
بلند شد .برگشتیم و نگاهی به او سه تا دلقکی که داشتند خودشون و می کشتند تا
نگاهشون کنیم انداختم با
خونسردی ابرویی براشون باال انداختم و برای یک تاکسی دست تکون دادم .سر و
صدای دسته پسرها هنوز از اون طرف
می اومد:
-نهار مهمون ما.
-این سیلی ناز شست داره ها.
نگین داشت هرهر می خندید و منم سعی می کردم نخندم چون اون سه نفر با نیش
باز به ما زل زده بودن:
-نگین بسه دیگه االن داری برای چی داری دقیقا می خندی؟
اون سه نفر هنوز داشتن وز وز می کردن که من برای یه تاکسی دست تکون دادم و
داد زدم:
-مستقیم!
هنوز صدای اون سه تا نخاله می اومد:
-مام مستقیم می ریم ها.
تا اومدیم گرگا رو رام کنیم، سگا شاخ شدن!!
پاسخ
سپاس شده توسط: arom ، arom ، arom ، arom ، arom ، arom
#5
پیچ پیچی هم می ریم.
و خودشون از این جک بی مزه شون هر هر خندیدن .تاکسی بعدی رد شد و دوباره
داد زدم مستقیم و باالخره تاکسی
وایساد .نگین و که هنوز داست می خندید هول دادم توی ماشین:
-اهه بس دیگه!
نگین ساکشو انداخت کنارش و پوفی کرد و گفت:
-مهر اینقدر گرم؟ مردیم بابا.
همون جور که خودشو باد می زد گفت:
-با خوابگاه چکار کردی؟
دست کردم و هدمو بیرون کشیدم .یک لحظه احساس کرد مغزم خنک شد منم
مقنعه امو تکون دادم .راننده نگاهی توی
آینه به ما انداخت و شیشه رو تا ته داد پائین خنده ام گرفته بود .معلوم بود حسابی
بو می دادیم .لبمو گاز گرفتم و گفتم:
-هنوز که هیچی !واقعا فکر نمی کردم ترم پنجم قرار باشه این همه بد بیارم.
نگین از توی جیبش پاکت کوچیکی بیرون کشید روی پاش گذاشت:
-بخور!
همیشه عین این مادربزرگا یه چیزی واسه خوردن داشت .چندتا مغز بادوم برداشت
گفت:
-مگه نمی دونستی دانشگاه تا چهار ترم تعهد خوابگاه داره؟
قبل از اینکه نگین تهشون و باال بیاده مشتی برداشتم و یکی از مغزارو توی دهنم
پرت کردم و گفتم:
-چرا ولی خدایی فکر نمی کردم ترم چهار به این زودی برسه.
بعد پوفی کردم و گفتم:
تا اومدیم گرگا رو رام کنیم، سگا شاخ شدن!!
پاسخ
سپاس شده توسط: arom ، arom ، arom ، arom ، arom ، arom
#6
این سهیلی هم پوست می کنه ها.
-آره به خدا تمام ماهیچه هام درد می کنه .هر واحد و که بر می دارم می گم دیگه
بدنم رو فرمه ولی این بی وجدانا
چنان ازمون کار می کشن که هر بار به خودم فحش می دم با این انتخاب رشته
ام.آخه جلسه اول و این همه فعالیت!
باقی مونده بادومارو توی دهنم ریختم:
-همه برنامه هام به هم ریخته .خود مسئول خوابگاه خودگردان به من قول داده بود
که جارو برام نگه می داره .نمی
دونم کدوم بی وجدانی اومده جای منو گرفته.
-حتما پارتی چیزی داشته!
-لعنت به این زندگی .شک نکن!
-باالخره می ری همون خونه ای که دیده بودی؟
-زهره می گفت زیادم بد نیست ولی نمی دونم به درد می خوره یا نه.
-تو که همخونه نداری؟
-این همخونه نمی خواد .یه خونه هست از این بزرگا به بیست سی نفر دانشجور
اجازه می دن.
-اگه همه دانشجو باشن خوبه!
-آره ولی خوابگاه بهتره اینجا دیگه کسی باال سرشون نیست.
نگین متفکر نگام کرد و در حالی که نیشش باز شده بود گفت:
-آره نه مسئولی نه کسی.
بعد لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:
-زیادم بد نیست ها !بی سر خر!
از فکر منحرف این بشر خنده ام گرفت:
تا اومدیم گرگا رو رام کنیم، سگا شاخ شدن!!
پاسخ
سپاس شده توسط: arom ، arom ، arom ، arom ، arom ، arom
#7
آره .فک کن چه شود!
نگین هیجان زده به بازوم کوبید که آخم هوا رفت:
-احمق ماهیچه ام گرفته چرا اینقده تو وحشی هستی!
ولی نگین که انگار اصال نشنیده بود من چی گفتم بی اعتنا ادامه داد:
-فکر کن !هر وقت دلت خواست می ری هر وقت خواستی میای !کاش مامان اینا رو
راضی کنم منم بیاد پیشت.
ماهیچه امو کمی با اون دست ماساژ دادم و گفتم:
-ولی یه جوری انگار احساس ناامنی می کنم!
نگین شونه باال انداخت و گفت:
-خوب چرا می ری اونجا؟
و ته پاکتشو توی دستش تکوند .باالخره تهشو باال آورد .به جون خودم این معده
ذخیره داره.
-نزدیک دانشگاهه .اختیارمونم دست خودمونه.
خرده های پوست و از روی مانتوش تکوند و گفت:
-کی وسایلت و می بری؟ اصال کجا گذاشتیشون!
-فکر کنم فردا !گوشه نمازخونه خوابگاه .همون جا هم این چند روز و خوابیدم.
-خبر کن بیام کمک!
-باشه!
و به سمت راننده خم شدم و گفتم:
-آقا پیاده می شم!
از نگین خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خوابگاه دانشگاه .گند زده شده بود به
کل برنامه هام .خیر سرم دو هفته بود
تا اومدیم گرگا رو رام کنیم، سگا شاخ شدن!!
پاسخ
سپاس شده توسط: arom ، arom ، arom
#8
ترم شروع شده بود ولی من عین این کولی های خونه به دوش کنار نماز خونه
خوابگاه اتراق کرده بودم .تازه اونم هر
ساعت خانم سلطانی مسئول خوابگاه بهم تذکر می داد باید زودتر برم .ای لعنت به
این زندگی .این خونه رو هم یکی از
بچه ها معرفی کرده بود .با اینکه اصال دلم نمی خواست از همچین جایی سر دربیارم
ولی چاره ای نبود.
بی حوصله رفتم سمت نمازخونه .چند نفر دیگه ام هم مثل من کنار نمازخونه
بساطشون پهن بود .با یه نگاه سرسری
وسایلم و چک کردم .نمی خواستم همین اول ترمی دزد بهم بزنه .قفل چمدونم که
سالم بود .خدا رو شکر مثل اینکه
هنوز اونقدارهم بدشانسی نیاورده بودم .یکی دیگه از بچه ها چند شب پیش کل
کیف پولوشو خالی کرده بودن .صد تومنی
توش بوده .تا رفته دسشوئی و برگشته معلوم نیست کی کیفشو بلند کرده .واقعا
دانشجوهای مملکت و باش .آدم احساس
می کنه تو خیابون می خوابه.
بوی پشم خیس خورده می دادم بس کرده عرق کرده بودم .لباسامو زدم زیر بغلم و
رفتم سمت حمام .باید دوباره لباسامو
می شستم .دیروز با یکی از این ترم بوقی ها دعوام شد .دختره برگشت به من می
گه شما چقدر لباس می شورین .این
بندای رخت مال بچه های خوابگاست .یعنی موندم از روی این بشر .یه واحد تربیت
بدنی دارن هر بار می رن زیر سرم
اونوقت باید بیان ببین ما چه جونی می کنیم.
-به چه خفتی افتادیم خدا .باید منت این ترم بوقی ها رو بکشیم .واسه خشک
کردن لباسمون!
تا اومدیم گرگا رو رام کنیم، سگا شاخ شدن!!
پاسخ
سپاس شده توسط: arom ، arom ، arom ، arom ، arom
#9
دوش گرفتم و لباسایی که شسته بودم پهن کردم و برگشتم توی نمازخونه .با همون
حوله دور موهام پهن شدم روی
زمین دیگه حال نداشتم پاشم یه چیزی واسه خودم ردیف کنم .تمام سلوالی بدنم
درد می کرد.
چشمام و که بستم تصویر اون خونه آشفته با اون همه دانشجوی رنگارنگ اومد تو
ذهنم.
سی تا دختر جوون از دانشگاه های مختلف توی رنج های سنی و با اخالق های
مختلف.
-خدا رحم کنه این ترم سر سالمت به در ببرم خیلیه.
سعی کردم یه چرت بزنم ولی مگه می شد .نمازخونه شده بود محل اسکان
دانشجویان آواره یه عده داشتن اتاق خالی
می کردن یه عده داشتن می اومدن خالصه بلبشو یی بود یعنی رسما شده بود
کاروان سرا .مگه می شد بخوابی.
-فردا دیگه هر جور شده می رم همون خونه دیگه دست دست کردن نداره .الکی
وقت تلف کنم همین جارو هم از دست
می دم.
صبح با صدای همهمه بیدار شدم .مثل اینکه بعضی از اتاقا خالی شده بود و بچه ها
داشتن وسایلشون و می بردن .با بی
حالی بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم .ساعت ده کالس داشتم و بهتر بود قبل
از شروع کالس وسایلم و ببرم .حوله
امو کشیدم بیرون و رفتم سمت دسشوئی .تصمیمرگفتم دیگه اول صبحی نگین و
بیدار نکنم.
تا اومدیم گرگا رو رام کنیم، سگا شاخ شدن!!
پاسخ
سپاس شده توسط: arom ، arom ، arom ، arom ، arom ، arom
#10
ساعت هشت نشده وسایلم و جمع کرده بودم و داشتم با مسئول خوابگاه هماهنگ
می کردم .برای اینکه زیاد حیرون نشم
زنگ زدم به آژانس و منتظر شدم .همون جور روی چمدونم نشسته بودم و خمیازه
می کشیدم که صدای نگین و شنیدم:
-ببند مگس می ره توش!
اشک چشمم که بخاطر خیمازه کشیدنای پشت هم جاری شده بود گرفتم و با
کسالت بهش نگاه کردم:
-تو اینجا چکار می کنی؟
نگین با همون نیش باز اومد طرفم و گفت:
-سالم صبح تو هم بخیر
-خیلی خوب سالم.
-آفرین !مگه نگفتی اثاث می بری امروز اومدم کمکت!
-یه جوری می گه اثاث انگار دارم اسباب کشی می کنم.
-خیلی خوب بلند شو بریم دیگه این همه نق نزن.
از جا که بلند شدم یکی بهم سالم کرد:
-سالم سرمه خانم!
صداش آشنا بود ولی اول صبح هنوز مغزم راه نیافتاده بود که تشخیص بدم کیه .
برای همین برگشتم و به سمتش نگاه
کردم .نیما برادر نگین بود .دست به جیب با همون عینک قاب طالییش که قیافه شو
عین دخترا می کرد پشت سرم
وایساده بود .خوب گرچه قیافه اش دخترونه بود ولی حرکاتش کامال جدی و پسرونه
بود .با یک لحن خیلی مؤدب و جدی
جلوم ایستاده بود.
تا اومدیم گرگا رو رام کنیم، سگا شاخ شدن!!
پاسخ
سپاس شده توسط: arom ، arom ، arom ، arom ، arom ، arom


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
14 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۷-۰۲-۰, ۰۳:۵۰ ق.ظ)، nafas (۱۸-۰۲-۰, ۰۴:۳۷ ق.ظ)، صنم بانو (۲۵-۰۴-۰, ۰۹:۳۸ ق.ظ)، minaa (۲۶-۰۳-۰, ۰۶:۰۵ ب.ظ)، frfr (۲۰-۰۲-۰, ۱۲:۰۴ ب.ظ)، هویدا مهرزاد (۲۷-۰۳-۰, ۱۰:۵۲ ق.ظ)، رهاجان (۰۳-۰۵-۰, ۰۵:۵۶ ب.ظ)، Mr. pickle (۰۹-۰۲-۰, ۰۱:۱۱ ب.ظ)، arom (۲۰-۰۳-۰, ۱۱:۲۴ ق.ظ)، mobinagerdoo (۲۰-۰۳-۰, ۰۴:۴۵ ب.ظ)، forgiveness (۲۸-۰۲-۰, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، Avina20 (۲۹-۰۲-۰, ۱۲:۲۸ ب.ظ)، میگ میگ (۰۹-۰۳-۰, ۱۱:۱۳ ق.ظ)، Elham 1996 (۲۰-۰۳-۰, ۱۰:۱۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان