انجمن ايران رمان



سکوت یک قلب |توران زارعی کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۳۰-۰۱-۹۷، ۰۲:۲۹ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: توران زارعی
آخرین ارسال: توران زارعی
پاسخ 74
بازدید 2055

امتیاز موضوع:
  • 6 رای - 4.17 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
سکوت یک قلب |توران زارعی کاربر انجمن ایران رمان
#71
#69
مریم سرش را تکان داد. او با همان احساسات کودکانه‌اش به صحبت‌های شهین گوش می‌داد و عمق غم و اندوه را از چشمان او می‌دید. شهین که گویی هنوز محتاج درد و دل بود، ادامه داد:
-اولا که می‌رفتم خونه مردم کار می‌کردم، برام خیلی سخت بود، بچه‌هام کوچیک بودن و نگهداری کردن ازشون سخت بود، با خون و دل به اینجا رسوندمشون. صدیقه خانم هم خیلی کمکم کرد، بچه‌ها رو می‌سپردم دستش و می‌رفتم سر کار. در حقشون مادری کرده. بعد از یه مدت که کار و بارم گرفت و آدمایی که براشون کار می‌کردم ازم راضی بودن و منو به بقیه هم معرفی کردن، رفتم رانندگی یاد گرفتم؛ آخه فاصله خونه‌ها زیاد بود و باید یه مشت کرایه تاکسی می‌دادم. شوهر خدابیامرزم یه وانت داشت، باهاش میوه میاورد تو کوچه‌ها می‌فروخت. اوضاع وانتش زیاد خوب نبود، مال خیلی سال قبل بود. بعد از چند سال که یکم دست و بالم باز شد، فروختمش و یه مقدار پولی که با خون جگر خوردن پس‌انداز کرده بودم، گذاشتم روش و اینی که الان می‌بینی رو خریدم. یه سالی میشه که بچه‌ها هم میان ور دستم کار می‌کنن. اولا فقط عصمت میومد، درسشو ول کرد، یعنی تا سوم راهنمایی رفت نصف نیمه خوندش و بعد ولش کرد. خودش که گفت به درس و مشق علاقه‌ای ندارم ولی راستشو نمی‌گفت. درسش بد نبود، گذاشتش کنار تا بیاد به من کمک کنه.
شهین بینی‌اش را بالا کشید و بعد از لحظاتی سکوت، صحبت‌هایش را از سر گرفت:
-این حق این بچه‌ها نیست که ویلون خونه این و اون شن و برای سیر کردن شکمشون از صبح تا شب جون بکنن و غُر مردمم رو سرشون باشه که کارتونو درست انجام بدین. اگه یه زندگی درست و حسابی داشن می‌تونستن به یه جایی برسن؛ ولی چی کار میشه کرد، سرنوشتشون اینطوری رقم خورده.
جویباری از اشک دوباره از چشم‌های شهین پایین ریخت. مریم مبهوتانه نگاهش کرد. شهین با فینی بلند بینی‌اش را خالی کرد، خواست حرفی بزند که بغض انباشته شده در گلویش این اجازه را به او نداد. چشم در چشم مریم انداخت و دستی مادرانه دور صورت او کشید.
-خیلی نگران عشرتم، نگران مریضیش، می‌ترسم آخرش از دستم بره.
شهین تکانی به خود داد و از جایش بلند شد.
-پاشو دختر جون، پاشو بریم بخوابیم که این حرف زدنا دردی رو درمون نمی‌کنه.
صبح که شد شهین صبحانه نخورده عشرت را برداشت و با هم از خانه بیرون زدند. عصمت که آن موقع تازه از خواب بیدار شده بود از اتاق بیرون آمد و به آنها که داشتند از خانه بیرون می‌رفتند، گفت:
-صبحونه نمی‌خورین؟
شهین سرش را به سمت او برگرداند و در حالی که با یک دست موهای جلو آمده‌اش را زیر روسری‌اش هل می‌داد و با دست دیگر کیف سیاه کهنه‌اش را گرفته بود، گفت:
-چند لقمه نون و پنیر گرفتم گذاشتم تو کیفم، تو راه می‌خوریم. زود بریم که دیرمون میشه.
شهین با عجله در را پشت سرش بست. به قدری سراسیمه و مضطرب بود که فراموش کرده بود آبی به صورتش بزند. درست کردن چایی را هم به عهده عصمت گذاشته بود. یک ساعت بعد مریم وعفت بیدار شدند و صبحانه را که شامل نان و پنیر و چایی بود با هم خوردن. عفت موقع گذاشتن تکه‌ای نان و پنیر توی دهانش گفت:
-چرا اینقدر کم نون آوردی سر سفره!
عصمت چایی‌اش را چند بار با قاشق هم زد تا شیرین شود و بعد بدون اینکه به عفت نگاه کند با صدای گرفته‌ای گفت:
-همین قدر نون تویخچال داشتیم.
مرم بعد از شنیدن این حرف کمی معذب شد و احساس بدی پیدا کرد. تکه‌ای از نانی که جلواش بود را جدا کرد و سمت عفت کشید.
-بیا این نون زیادمه، واسه تو.
عصمت که از اول صبحی خلقش تنگ بود، با قیافه‌ای گرفته و لحنی ناآرام گفت:
-نمی‌خواد، خودت بخورش، من گرسنه‌ام نیست مال خودمو بهش میدم.
عفت که ولع خاصی برای صبحانه خوردن داشت، گفت:
-دیشب مامان اعصابمو خورد کرد نتونستم قشنگ غذا بخورم.
عصمت به او توپید و گفت:
-مامان اعصابتو خورد کرد! تقصیر خودت بود که همه‌اش بهانه‌گیری می‌کردی. بهتره اندازه‌ی یه سر سوزنم که شده شرایطمونو درک کنی.
عفت به تندی گفت:
-من شرایطمونو درک می‌کنم، مامانه که درک نمی‌کنه.
عصمت استکان را روی نعلبکی کوبید.
-بفهم چی داری میگی. برای یه بارم که شده چشماتو باز کن و ببین چه حال و روزی داره.
عفت قیافه ناراحتی به خود گرفت، بینی قلمی‌اش را بالا کشید و گفت:
-منم حال و روز خوبی ندارم. اصلا بهم توجه نمی‌کنید، انگار من دختر نیستم. چیزای دخترونه می‌خوام واسم نمی‌خره. دوست داره پسر باشم از اولشم دوست داشت پسر باشم. خب چی کار کنم دختر به دنیا اومدم. همه‌اش حواسش به عشرتِ.
-عشرت مریضه، مگه حالیت نیست.
عفت سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.
مریم لقمه‌اش را از گلو پایین داد و کنجکاوانه پرسید:
-عشرت چشه؟
عفت به یکباره گفت:
-یه بیماری خونی داره.
عصمت از دستش عصبانی شد.
-تو نمی‌تونی حرف نزنی.
پاسخ
#72
#70
فصل یازدهم
نم‌نم ریز باران از آسمان لیز می‌خورد پایین و روی کف سیمانی حیاط پهن می‌شد. پروانه‌ای سرگردان توی باغچه‌ی بی‌گیاه خانه، بال‌بال می‌زد و تقلاکنان پی سرپناهی می‌گشت. صدای دخترها از پشت اتاق در بسته به گوش می‌رسید.
-عشرت پاک‌کنم کجا رفت؟ همین جا گذاشته بودمش که!
-ببین نرفته زیر کتابت.
-نه نیستش! پس چی شد!
-خوب نگاه کن، همین چند لحظه قبل دیدمش.
عفت دفتر و کتاب‌هایش را برای پیدا کردن پاک‌کنش زیر و رو می‌کرد. اتاق به هم ریخته بود و چند بالشت این ور و آن ور پخش و پلا بود. عفت با اوقات تلخی بالشت را از روی زمین برداشت و سمت دیوار پرت کرد.
-کجا رفته، پیداش نمی‌کنم!
عشرت از دستش عصبانی شد و فریادزنان گفت:
-اینقدر حرف نزن دارم علوم می‌خونم، شنبه خانم ازمون می‌پرسه.
عفت بلند شد و سر پا ایستاد، دستانش را به کمـ ـر زد، با پیشانی‌ای چین خورده که اوج خشمش را نشان می‌داد، گفت:
-یعنی پاک‌کن من پا در آورد از خونه رفت بیرون!
-بیا پیداش کردم.
مریم از لحظه‌ای که عفت گم شدن پاک کنش را اعلام کرد، برای کمک به او در پیدا کردن پاک‌کن، اطرافش را جستجو کرد تا اینکه بالاخره موفق شد این قاتل بی‌رحم مدادها و به خاک سیاه کشیدن کاغذها را پیدا کند.
عفت با خوشحالی، در حالی که نیشش باز بود و دندان‌های نامرتبش را نمایان می‌ساخت، گفت:
-کجا بود!
مریم پاک‌کن آبی را که به اندازه یک لوبیا از آن مانده بود دست او داد و گفت:
-زیر بخاری بود.
عفت پاک‌کن را از دست او گرفت و در حالی که نگاه کنجکاوانه‌ای به آن می‌انداخت، با تعجب گفت:
-چطوری این همه راه رو رفت تا اونجا!
عشرت سرش را از توی کتاب بالا گرفت، موهای نامرتبش را از جلوی صورتش کنار زد و با کلافه‌گی گفت:
-حالا که پاک‌کنتُ پیدا کردی بشین درست رو بخون، نخواه یه ساعتم به این فکرکنی که چطور سر از زیر بخاری در آورد.
عفت لب و لوچه‌اش را جلو کشید و شانه‌هایش را بالا انداخت.
-خب باید یه طوری رفته باشه!
سپس رو به مریم کرد و پرسید:
-تو ندیدی چطوری رفت اونجا؟
مریم خودش را روی زیلوی زیر پایش جا به جا کرد و گفت:
-نه ندیدم.
عشرت که تمرکزش را برای درس خواندن از دست داده بود، این بار کتابش را روی زمین کوبید و با صدای بلندتری گفت:
-عفت گفتم ساکت شو می‌خوام درس بخونم.
-باشه بابا چه خبرته، چون خانمتون گفته بهتون جایزه میدم می‌خوای درس بخونی.
-حالا هر چی، پس دیگه حرف نزن بذار من درسمو بخوانم.
-بخون، من چی کارت دارم.
عفت پاک‌کن را روی دفتر مشقش کشید و نقطه‌ای را پاک کرد، سپس رو به مریم که کنارش نشسته بود، گفت:
-حالا درست شد؛ به جای "ر" نوشته بودم " ز" .
او سپس دستش را تکانی داد تا به ظاهر خستگی در کند.
-دستم درد گرفت از بس مشق نوشتم، میشه تو یکم برام بنویسی، هنوز دو صفحه مونده تا تموم شه.
-من که بلد نیستم اینا رو بنویسم، فقط چند تا حرف بلدم بنویسم.
عفت نگاهی تعجب‌وار به مریم انداخت و گفت:
-تو که بالای شهر می‌رفتی مدرسه، تو مدرسه پولدارا درس می‌خوندی؛ چطور بلد نیستی بنویسی!
-من که زیاد نرفتم مدرسه، تازه رفته بودم.
صحبت‌های مریم به انتها نرسیده بود که در اتاق با صدای کش‌داری باز شد. عفت بی‌توجه به صحبت‌های مریم، سرش را به آن سمت برگرداند.
-مامان و عصمت برگشتن.
پاسخ
#73
#71
شهین و عصمت که خستگی از سر و رویشان می‌بارید، با چند پلاستیک در دست، داخل اتاق شدند. عفت به سرعت سمتشان دوید و به جای خسته نباشید سرش را توی پاکت‌ها برد و گفت:
-چی با خودتون آوردین!
شهین از دستش کفری شد، پاکت‌ها را کنار کشید و از دسترس عفت خارج کرد.
-چه خبرته مثل قحطی‌زده‌ها سرمون یورش میاری!
عفت بغض کرد و دست به سیـ ـنه گفت:
-خب فقط خواستم ببینم چی با خودتون آوردین.
او این را گفت و با دلخوری رفت سر درس و مشقش نشست.
-حالا چی شد مگه اینطوری قهر کردی!
شهین با وجود تمام خستگی‌اش، رفت کنار بچه‌ها نشست و با رویی گشاده گفت:
-خب دخترا با درس و مشقاتون چی کار کردین.
عشرت سرش را از توی کتاب انداخت بیرون، با پشت دست چشم‌هایش را مالید و گفت:
-من همه‌ی مشقامو نوشتم، حالا هم دارم درسامو می‌خونم.
شهین پاکت‌ها را جلواش گذاشت و شق و رق‌تر نشست.
-آفرین به تو...ولی چرا عینکت رو نزدی! مگه نگفتم هر وقت داری درس می‌خونی عینک بزن تا چشات ضعیف‌تر نشه.
-آخه اذیتم میشه.
شهین رو به عفت که بغـ ـل دستش نشسته بود کرد و با لبخندی مهربانانه پرسید:
-تو چی کار کردی عفت؟ تکالیفت رو انجام دادی؟
عفت با اخمی که در صورتش بود، دست به سیـ ـنه و با لحنی طلبکارانه برای رفع تکلیف گفت:
-آره
عشرت که در طول غیبت مادرش، حسابی از دست عفت کلافه شده بود، گفت:
-دروغ میگه مامان. مشقاشو کامل ننوشته، یا خـ ـوابیده بود یا تلویزیون نگاه می‌کرد. فقط یه خورده نوشت.
عصمت از کوره در رفت و با پرخاش گفت:
-نه خیرم اینطوریا هم نیست، خیلیاشو نوشتم فقط یه کوچولو مونده.
شهین پا درمیانی کرد و برای جلوگیری از بحث بیشتر گفت:
-خیلی خب بچه‌ها کافیه! حالا بیاین ببینین براتون چی آوردم.
شهین محتویات یکی ار پاکت‌ها را بیرون آورد. یک کارتون بیسکویت صبحانه‌ی باز نشده بود.
-اینا رو خانم بهارمـ ـست داد گفت ببر واسه بچه‌هات. چه خانم مهربون و خوش‌ برخوردی بود. قبل از اینکه بریم خونشون فکر می‌کردم از اون پیرزن‌های نق‌نقو و اعصاب خورد کنه؛ ولی وقتی دیدمش، دیدم هزار فرسنگ با اون چیزی که تو فکرم بود فاصله داره. یه خانم قد کوتاه به سفیدی برف بود که یه لبخند بزرگ رو صورتش جاخوش کرده بود و محو نمی‌شد و هی بهت چشمک میزد.
عشرت با تعریف‌هایی که از شهین شنید، گفت:
-مامان چه شاعرانه حرف میزنی!
عصمت که هنوز سر پا ایستاده بود، گفت:
-اینا از ثمرات معاشرت با خانم بهارمـ ـستِ.
شهین که از لحن و چهره‌اش معلوم بود ارادت خاصی به این خانم پیدا کرده، گفت:
-یعنی باید بودین و می‌دیدینش. خونه‌اش پر گل و گیاه بود، کار هر روزشم این بود که براشون موسیقی بذاره تا به قول خودش همیشه شاداب باشن و پژمرده نشن. از وقتی هم که ما رفتیم تا موقعی که اومدیم یه موسیقی آرامش بخش تو خونه‌اش پخش می‌شد.
عفت با لحنی تمسخرآمیز گفت:
-حتما عقلش مشکل داره.
شهین چشم غره‌ای به او رفت و گفت:
اِ... این چه حرفیه میزنی بچه!
عفت پوزخندی زد و زیر چشمی به جعبه بیسکویت‌ها نیم نگاهی انداخت. شهین گفت:
-عصمت چرا هنوز وایسادی، بیا اونا رو هم بیار به بچه‌ها نشون بده.
عصمت کنار مادرش نشست، دسته‌ی پاکت‌ها را از دور دستش بیرون آورد و یکی‌یکی محتویاتش را خارج کرد.
پاسخ
#74
#72
شهین دست کرد و یکی را برداشت.
-این ژاکت خوشگل رو ببینید، هنوز نوئه. خانم بهارمـ ـست دیگه نمی‌خواست ازش استفاده کنه، دادش به من؛ واسه زمـ ـستون ژاکت درست و حسابی نداشتم، اونی که دارمم تمام نخ نما شده و به دردم نمی‌خوره، مونده بودم چی کار کنم، خدا خیرش بده که بهم دادش، انگار تازه از مغازه خریده شده.
عفت توی ذوقش زد و گفت:
-هیچم نو نیست، تازه زشتم هست؛ به این خاطر داده بهت.
شهین ژاکت بنفش رنگ را که اکنون بی‌رحمانه در دست‌های عفت وارسی می‌شد، بیرون کشید و گفت:
-آخه بچه مگه تو با این خانم پدر کشتگی داری که ندیده و نشناخته اینقدر بهش پیله کردی و هر چی از دهنت در میاد بهش میگی.
عفت که انتظار چنین حرکتی را از سوی مادرش نداشت، با بغض و لحنی معصومانه گفت:
-یعنی اون خانم اینقدر برات مهمه که اینطوری سرم داد می‌زنی!
-من کجا سرت داد زدم!
عفت بلند شد و خواست اتاق را ترک کند؛ ولی شهین دستش را گرفت و سر جایش نشاند، سپس با خونسردی و لبخندی بر لب گفت:
-ببین برات چی آوردم.
او دست کرد و از پلاستیک کناری‌اش شیشه‌ای مربا بیرون آورد.
مربای آلبالو که دوست داری. اینم از مربای هویج.
عفت شیشه‌ی مربای آلبالو را در دست گرفت و با ولع به آن نگاه کرد.
-این مرباها رو خانم بهارمـ ـست خودش درست کرده، بهم داد گفت ببر برای بچه‌هات.
عفت که لب و لوچه‌اش آب افتاده بود، این بار به تعریف و تمجید پرداخت و گفت:
-چه خانم مهربونی! خدا خیرش بده!
عفت در شیشه را باز کرد و انگشت زد توی آن و کرد توی دهانش.
-چه آلبالوی خوشمزه‌ای!
عصمت شیشه مربا را از دست عفت بیرون کشید و گفت:
-دیگه دست نزن توش، الان دهنیش می‌کنی.
-باشه بابا، چه خبرته!
شهین بقیه خوراکی هایی که خانم بهارمـ ـست به او داده بود، تک‌تک به بچه‌ها نشان داد.
صبح روز بعد، جمعه، وقتی هنوز مدت زیادی از طلوع خورشید نگذشته بود، شهین از خواب بیدار شد و صبحانه مفصلی شامل نان و مربا، بیسکویت و شیری که خانم بهارمـ ـست به او داده بود برای بچه‌ها مهیا کرد.
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، sadaf ، ملکه برفی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Rainbow رمان پیراهن تنهایی| حنا الهیان کاربر انجمن ایران رمان hananee 7 117 امروز، ۰۱:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: hananee
  فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 8 195 دیروز، ۰۲:۲۸ ب.ظ
آخرین ارسال: ژاله صفری
  رمان قاصدك من|دختر على كاربر انجمن ايران رمان دخترعلی 81 3,724 ۲۷-۰۱-۹۷، ۰۱:۵۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 7 211 ۲۶-۰۱-۹۷، ۱۱:۳۴ ق.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 79 2,565 ۲۵-۰۱-۹۷، ۰۹:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
Exclamation درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت sadaf 128 10,037 ۲۴-۰۱-۹۷، ۱۱:۵۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
Rainbow معجزه ای به رنگ عشق|ک.اشرافی(Ms.Kosar) کابر انجمن ایران رمان Ms.Kosar 11 355 ۲۱-۰۱-۹۷، ۰۹:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: Ms.Kosar
  ✘ جلد های آماده شده کاربران انجمن ✘ آیداموسوی 29 1,890 ۲۰-۰۱-۹۷، ۱۰:۳۸ ق.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج
  رمان طلوع در سرزمین خدایان|الی نجفی کاربر انجمن ایران رمان الی نجفی 49 11,200 ۱۹-۰۱-۹۷، ۰۸:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: الی نجفی
  رمان چشمان نرگس | بهار قربانی کاربر انجمن ایران رمان بهار قربانی 49 1,471 ۱۲-۰۱-۹۷، ۰۸:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: بهار قربانی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
41 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۷-۱۲-۹۶, ۰۹:۵۳ ب.ظ)، sadaf (۰۸-۰۱-۹۷, ۰۸:۰۶ ب.ظ)، زینب سلطان (۰۶-۰۸-۹۶, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، mahmonir11 (۲۹-۰۵-۹۶, ۰۳:۲۷ ق.ظ)، Tasnim (۰۱-۱۲-۹۶, ۰۸:۳۰ ب.ظ)، ملکه برفی (۰۹-۰۱-۹۷, ۱۰:۴۶ ق.ظ)، ناهيد پيرو (۱۵-۰۶-۹۶, ۰۴:۰۶ ب.ظ)، barooni (۳۰-۰۳-۹۶, ۰۷:۰۰ ق.ظ)، ♥صنم♥ (۱۸-۱۲-۹۶, ۰۶:۵۴ ق.ظ)، ساده (۲۳-۰۷-۹۶, ۱۱:۰۴ ب.ظ)، برف سیاه (۰۵-۰۸-۹۶, ۱۰:۲۳ ب.ظ)، ariel (۲۳-۰۷-۹۶, ۰۴:۱۶ ب.ظ)، حوال (۲۸-۰۳-۹۶, ۱۱:۲۵ ق.ظ)، tabarakrayaneh (۱۳-۰۶-۹۶, ۱۲:۱۵ ق.ظ)، اسمانی ها (۱۳-۱۲-۹۶, ۰۷:۴۱ ب.ظ)، _AYNAZ_ (۰۴-۰۴-۹۶, ۰۱:۴۱ ق.ظ)، دخترعلی (۰۸-۰۱-۹۷, ۰۶:۵۸ ب.ظ)، barane khazan (۰۷-۰۶-۹۶, ۰۹:۱۰ ب.ظ)، daryaeearam (۰۹-۰۶-۹۶, ۱۱:۱۸ ب.ظ)، Mariam33 (۲۷-۰۵-۹۶, ۰۸:۳۷ ب.ظ)، ایانا (۰۶-۰۷-۹۶, ۰۱:۳۷ ق.ظ)، دختربهار (۱۲-۱۱-۹۶, ۱۱:۱۰ ب.ظ)، Ms.Kosar (۰۲-۱۲-۹۶, ۱۰:۴۳ ب.ظ)، ♥هستی♥ (۲۶-۰۳-۹۶, ۰۶:۰۴ ب.ظ)، Atoosa Rad (۲۲-۰۴-۹۶, ۰۱:۳۱ ب.ظ)، maryamalikhani (۲۸-۱۰-۹۶, ۱۰:۰۱ ب.ظ)، taranomi (۱۹-۱۱-۹۶, ۰۵:۳۵ ب.ظ)، maTisA (۲۶-۰۳-۹۶, ۰۶:۰۷ ب.ظ)، بهار قربانی (۰۶-۰۵-۹۶, ۱۱:۱۱ ق.ظ)، مهرسا1383 (۳۱-۰۴-۹۶, ۱۱:۳۴ ب.ظ)، توران زارعی (۰۸-۰۱-۹۷, ۰۱:۱۱ ب.ظ)، هاموس (۰۸-۱۲-۹۶, ۰۳:۳۵ ق.ظ)، بهار نارنج (۲۱-۱۲-۹۶, ۰۹:۱۷ ب.ظ)، Emerald (۰۱-۰۶-۹۶, ۱۰:۴۷ ق.ظ)، Baharkazemi (۱۶-۰۵-۹۶, ۱۱:۳۷ ق.ظ)، arzoo (۱۸-۱۲-۹۶, ۱۰:۰۷ ق.ظ)، ناهید88 (۱۷-۰۹-۹۶, ۱۱:۳۴ ب.ظ)، لیلی مجنون (۰۲-۰۷-۹۶, ۰۲:۰۷ ق.ظ)، QaseDak (۱۸-۰۷-۹۶, ۰۹:۱۱ ب.ظ)، mahsa76130 (۰۴-۱۲-۹۶, ۰۶:۱۳ ب.ظ)، 0006 (۲۲-۱۰-۹۶, ۰۵:۱۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان