انجمن ايران رمان



شبهای تنهایی | نرگس عینی
زمان کنونی: ۲۸-۰۸-۹۶، ۰۱:۲۱ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: atena khanum
پاسخ 68
بازدید 11933

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شبهای تنهایی | نرگس عینی
#1
Tongue 
ساعت هشت و بيست دقيقه بامداد را نشان ميداد و دقيقا بيست دقيقه از زمان آغاز اولين كلاس مي گذشت . تاخير در روز اول مهر و در اولين ترم تحصيلي براي او كه هميشه و در همه كارجدي و كوشا بود نمي توانست سر فصل خوبي باشد . شروع به دويدن در سالن طويل كرد و در همان حين چشم به شماره ي كلاس ها داشت تا كلاس مورد نظرش را پيدا كند . ناگهان به خاطر سرعت زيادي كه داشت با پسري برخورد كرد و اين تصادف همراه شد با جيغ كوتاه دختر و باز شدن در سامسونت پسر . همه ي وسايل كيف به بيرون ريخته شده :يك عينك آفتابي ، يك شيشه ادكلن ، يك كراوات ، يك برس مو ، دو كتاب ، چند برگ جزوه ي درسي به اضافه ي يك دسته كليد و يك كيف پول . دختر با شرمساري شروع به جمع كردن وسايل پسر كرد و گفت :

- معذرت مي خوام آقا .

پسر با عصبانيت نگاهش كرد تا چيزي بگويد ، اما نگاه ساده و معصوم و شرمگين دختر مانع حركت زبان در دهانش شد . براي لحظه اي كوتاه به او چشم دوخت و سپس شيشه ي ادكلن را از دستش گرفت و از جا برخاست . دختر نيز بلند شد و گرد و خاكي را كه روي شلوارش نشسته بود ، تكان داد و دوباره عذرخواهي كرد . پسر سري تكان داد و گفت : عيبي نداره

ودختر پرسيد : كلاس شماره ي بيست و چهار كجاست ؟

پسر بدون پاسخ به سوال او پرسيد :

- شما دانشجوي ترم جديد ين ؟

دختر سر تكان داد و گفت : بله و الآنم بايد سر كلاس باشم .

پسر با دست به كلاسي اشاره كرد و گفت : اين كلاس شماره ي بيست و چهارم .

دختر تشكر كرد و سعي كرد بر خود مسلط شود و به سوي كلاس گام برداشت . جوان لحظاتي چند از پشت سر نگاهش كرد و سپس از آن جا دور شد .

ياس چند ضربه به در زد و متعاقب آن ، در را گشود . تمام نگاه ها به سوي او چرخيدند و ناگهان ولوله اي در گرفت . يكي از تمامي پسرهاي رديف جلو آرام سوتي كشيد و يكي ديگر با شيطنت گفت :

- بنازم قدرت خدا رو !

استاد جوان كه خود نيز چشم به دختر جوان دوخته بود ، با خودكارش چند ضربه به ميز زد و حاضرين را به سكوت دعوت كرد . سپس رو به دختر كرد و گفت : بله خانم ؟

- طبق برنا ، من امروز توي اين كلاس درس شيمي دارم ، ولي متاسفانه دير رسيدم .

استاد لبخندي زد و گفت : بفرماييد .او وارد كلاس شد و به دنبال جايي خالي براي نشستن گشت . بهترين جا در ته كلاس بود . يك جاي خالي در كنار پنجره و پهلوي يكي از دخترها .

در حالي كه نگاه سنگين ديگران را از سر تا نوك پاي خود احساس مي كرد ، به انتهاي كلاس رفت و در كنار آن دختر نشس . همه نگاه ها به عقب چرخيده بود ، اما او به اين موضوع اهميتي نداد. استاد سعي كرد دوباره كلاس را كنترل كند و چند ضربه ي ديگر به ميز زد و به سخنانش كه با ورود تازه وارد ناتمام مانده بود ادامه داد .

* * * *

- خانم كوچولو اسمت چيه ؟

يكي از پسرها ، پس از اين كه كلاس به اتمام رسيد و استاد كلاس را ترك كرد ، قبل از متفرق شدن بچه ها ، سر به عقب چرخاند و مـ ـستقيما خطاب به او اين سوال را پرسيد . دختر نگاه خشكي به او كرد و سوالش را نشنيده گرفت . رو به دختري كه در كنارش نشسته بود كرد و شغول صحبت با او شد . پسر با سماجت گفت : خانم كچولو ن كه سوال بدي نپرسيدم .

همه ي حاضرين چشم بر آن دو داشتند و مي خواستند عكس العمل دختر را ببينند. كلمه ي خانم كوچولو در نظر او توهين بزرگي آمد . گرچه پدر هميشه او را خانم كوچلو صدا مي كرد و او از شنيدن اين نام خص از زبان پدر، لذت مي برد ، اما اكنون يك پسر مزاحم و از نظر او بي سر و پا ب اي لفظ خطابش مي كرد . سعي كرد بر اعصابش مسلط باشد . رو ب پسر كرد و گفت :اسمم ياسه ، ولي فكر نمي كن دوستن اسم من فرقي به حال شما داشته باشد .

پسر كه دريافت او از آن دسته دختراني نيست كه انتظارش را داشته است ، لبخندي زد و گفت : به هر حال از جوابتون متشكر خانم كوچولو .

و رويش را برگرداند . احساس مي كرد كه تحقير شده است زيرا در چهره ي تمام پسر ها به نوعي خرسندي ديده مي شد . هر كدام مي خواستند دختر را بيازمايند و حالا خوشحال بودند كه يكي ديگر در اين بين مغلوب شده است .

بنفشه ، همان دختري كه كه در كنارش مشسته بود ، وقتي نگاه تيز پسرها را به سوي ياس و او را معذب ديد گفت : دوست داري بريم بيرون و كمي قدم بزنيم ؟

كلاس بعدي ساعت يازده و نيم آغاز مي شد و تا آن موقع زمان بسياري باقي مانده بود . ياس به هيچ وجه دوست نداشت كه دو ساعت تمام در اين كلاس بنشيد و باعث سرگرمي ديگران باشد ،براي همين با خوشحالي از پيشنهاد بنفشه استقبال كرد و گفت : فكر خوبيه .

و هر دو از زير نگاه هاي سايرين گذشتند و از كلاس خارج شدند . در حيني كه در راهرو گام برمي داشتند ياس پرسيد : راستي اسم تو چيه ؟

- بنفشه و در ضمن از آشايي با تو خوشوقتم .

ياس گفت : من هم مين طور .

و هر دو لبخند زدند . بنفشه پرسيد : صبحانه خوردي ؟

ياس به علامت منفي سر تكان داد و گفت : ديشب تا دير وقت بيدار بودم و صب خواب موندم و ي ؟

- مادرم منو بيدار كرد اما من از روي تبلي پا نشدم كه صبحانه بخورم . اگر موافقي بريم بوفه .

ياس موافقت كرد و هر دو به بوفه رفتد . چاي كي گرفتند و در گوشه ايدن ،پشت ميزي در مقابل هم نشستند . بنفشه نگاهي از سر تسين به او انداخت و گفت : تو فوق العاده اي ياس ، حتي دختراي لاس هم با ديدن تو به وجد آمدند .

ياس تبسمي كرد و با نگراني پنهاني گفت : من از پسرا مي ترسم . اونا دوست دارن هميشه يه موضعي باشه ه سرگرمش بكنه . تو فكر مي كني پسرا مثل دختر ها عاشق مي شوند ؟

- البته كه عاشق مي شوند . اونا هم قلب و احساس دارند .

- ولي اغلب اوقات قلب و احساس دختر ها را به بازي مي گيرند .

- اگر عشقشون واقعي باشه تا سر حد مر به دختر مورد علاقه شون وفادار مي مونن . به نظر من يه پسر اگه حقيقتا عاشق باشد خيلي بشتر از يك دختر قدر عشقش را مي داند . ما دختر ها خيلي زود عاشق يكي مي شيم و خيلي زودم اونم فراموش مي كنيم .

- نمي دونم ، شايد حق با تو باشد .

- تو تجربه ي تلخي از عشق داشتي ؟

- نه ، من هيچ وقت عاشق نشدم ، به همين دليل با روحيات پسر ها واقف نيستم و نمي شناسمشون . من از عشق فقط اون چيز هايي را مي دونم كه در كتاب ها خواندم .

در همين حين حين چشمش به حـ ـلقه اي كه در دست بنفشه بود افتاد و پرسيد : هي دختر تو چندسالته ؟كي قراره ازدواج كنين ؟



- نورده سال .

- نوزده سال ؟

- خوب آره مگه تو چندسالته ؟

- منم نوزده سالمه.

- پس چرا اين طوري سوال كردي كه چند سالمه ؟ از چي تعجب كردي ؟

- ازدواج كردي ؟

بنفشه نگاهي به حـ ـلقه اش كه توجه او را به خود جلب كرده بود انداخت و لبخندي زد و گفت : آها ، اينو مي گي ؟ راستش هنوز ازدواج نكرده ام . ، ولي پسر داييم نامزدمه .

ياس با هيجان پرسيد : خيلي دوستش داري ؟

- چي داري مي گي دختر ؟ براش جون مي دم . بهنام همه ي زندگي منه .

- اونم عاشقته ؟

- به همون اندازه كه من مي پرستمش . ما از بچگي عاشق هم بوديم .

ياس كه از لحن صميمي و بي ريا ي او خوشش آمده بود پرسيد :كي قراره ازدواج كنين .

- تابستون سال ديگه ، وقتي در بهنام تمام شد .

- دانشجوئه؟

- آراه ! توي دانشگاه خودمون درس مي خونه.

- چه خوب ! پس هر روز همديگر را مي بينين .

- قبل از اين هم هر روز همديگر رو مي ديديم . بهنام پسر سرزنده و شاديه . آدمو به وجد مي آره .

- خوش به حالت كه يكي رو داري تا تويزندگي دلگرمت كنه .

- چرا اين حرفو مي زني ياس ؟ مگه تو كمبودي داري ؟

- فكر مي كنم كه اين طور باشه . مدتهاست كه اين كمبود را حس مي كنم . كمبود يه دوست خوب ، يه هم صحبت ، كسي كه حرفامو گوش كنه و دلداريم بده .

بنفشه با تعجب به او نگريست . او دختر شاد و بي غمي به نظر مي آمد .

- پدر و مادرت چي ؟ هيچ وقت با مادرت درد دل نمي كني ؟

ياس سرش را به زير انداخت و در حالي كه چهره اش به تدري غمگين مي شد به فكر فرو رفت . بنفشه با كنجكاوي به او چشم دوخت و منتظر ماند . پس از مدت كوتاهي ياس قطره اشكي را كه روي گونه اش افتاده بود ، پاك كرد و سعي كرد مانع فرو ريختن اشكهايش شود . سر بلند كرد ، اما با ديدن پسري كه چند ميز آن طرف تر نشسته و به او چشم دوخته بود گفت : بهتر است بريم بيرون ، اين لعنتيا اعصاب برام نمي گذارند .

بنفشه بدون هيچ مخالفتي از جا برخاست و از بوفه خارج شدند . يك ربع استراحت بين دو ساهت درسي به پايان رسيده بود و سالنها خلوت تر از يك ربع پيش بودند . به حياط رفتند و به جاي آرامي در زير درختان پناه بردند. روي نيمكتي نشستند و بنفشه كه حس كنجكاوي اش تحريك شده بود گفت : اگه بپرسم چرا گريه مي كردي فضولي نكرده ام ؟

ياس آرام و محزون جواب داد : به خاطر پدر و مادرم .

بنفشه با تعجب پرسيد : اونا با هم اختلاف دارند ؟ يا از هم جدا شدند؟

ياس به علامت منفي سر تكان داد و با اندوي بي پايان گفت:من هردوشون را از دست دادم .

بنفشه متعجب تر از پيش به او چشم دوخت و با لحني بهت آلود پرسيد : از دست دادي ؟ يعني ..... يعني هردويشان فوت كرده اند ؟

ياس چشمانش را روي هم گذاشت و ، اما تلاشش براي خودداري بي فايده بود و دو چشمه سيل آسا ، گونه هايش را خيس كردند. تنهايي دردي است كه هميشه از آن واهمه دارد و رنج مي برد و يافتن يك هم صحبت خوب پس از مدتهاي مديد تحمل تنهايي ، آدم را بي اختيار به گشودن سفره ي دل و درد دل كردن وا مي دارد . بنفشه به علامت همدردي دستهايش را روي شانه هاي او گذاشت و گفت :متاسفم ياس . واقعا متاسفم . من وقتي خيلي بچه بودم پدرم را از دست دادم هميشه فكر مي كردم من و مادرم خيلي تنهاييم .ام تو.... تو....

او را در آغـ ـوش گرفت و موهايش را نـ ـوازش كرد . ياس كه آغـ ـوشي امن و مهربان براي پناه بردن و سنگ صبوري دلسوز براي درد دل كردن يافته بود مثل كودكي كه به آغـ ـوش مادر پناه مي برد خودش را سخت به او چسباند و زمزمه كرد :

- تنهايي خيلي بده . هر كس منو مي بينه فكر مي كنه با شادترين و بي غم ترين دختر دنيا روبه رو شده، اما نمي دونه من از همه ي دنيا تنهاتر و بي كس ترم .

- تو خواهر و برادي نداري ؟

او به علامت منفي سر تكان داد و آهي كشيد .

- هردوشونو با هم از دست دادي ياس ؟

- مادرمو وقتي دوازده ساله بودم از دست دادم و سه سال بعد هم پدرمو .

بنفشه لا تاثر پرسيد چرا ؟

ياس كه از ياد آوري خاطرات گذشته ، قلبش به شدت فشرده مي شد با لحني تبدار و غم آلود گفت : مادرم بيماري قلبي داشت و پدر در يه سانحه ي هوايي كشته شد . خلبان بود .

سپس سرش را از روي شانه هاي او برداشت و به نقطه اي نامعلوم چشم دوخت و گفت : معذرت مي خواهم بنفشه ، نمي دونم چرا با اين حرف ها تو را ناراحت مي كنم .

بنفشه دستش را روي دست او گذاشت و گفت : از امروز هر وقت دلت گرفت بايد با من درد دل كني.

ياس در ميان گريه لبخندي زد و گفت : تو خيلي خوبي .

بنفشه پرسيد : مي ري سر خاكشون ؟

- از وقتي كه آمدم تهران نتوانسته ام اين كار رو بكنم .

- مگه تو قبلا كجا زندگي مي كردي ؟

- شيراز . اونجا به دنيا آمدم ، پدر و مادرم آنجا با هم آشنا شده بودند و بعد از ازدواج تصميم گرفته بودند همون جا زندگي كنن . هر دو عاشق شيراز بودند ، مثل من .

- به خاطر ادامه تحصيل به تهران آمدي ؟

- نه . شش ماه پيش با يك استاد خوشنويسي مكاتبه كردم و اون با ديدن نمونه كارام ، منو پذيرفت . بعد از تعطيلات عيد آمدم تهران تا در يه دوره تكميلي شيش ماهه شركت كنم . خب از قضا دانشگاه هم همين جا قبول شدم .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط: ×دختر بهار×
#2
بنفشه با هيجان گفت : چقدر خوب پس تو يه خطاطي ؟ الآن كجا زندگي مي كني ؟

- نزديك آموزشگاه يه آپارتمان اجاره كرده ام .

- وقتي شيراز بودي كجا زندگي مي كردي ؟ پيش كي بودي ؟

- خونه ي خودمون . سرايدار و خانواده اش اونجا زندگي مي كنن. تا قبل از اومدنم به تهران خيلي هوامو داشتند . بهجت خانم و شوهرش آدماي مهربون و بي نظيري ان.

- اينجا دوستي نداري ؟

- نه . من غير از آموزشگاه جاي ديگري نمي روم . اهل پارك رفتن و تفريحات متفرقه هم نيستم . يعني تنهايي حالشو ندارم . اصولا با پسرا دمخور نمي شم . توي آموزشگاه دو تا دختر ديگه هم دوره ي من بودن كه از شون خوشم نمي آمد و واسه همين هميشه تنها بودم .

- عوضش از امروز بايد روي من حساب كني .

ياس لبخندي مهربان به لب آورد و در نهايت صداقت گفت : دوستت دارم بنفشه .

او نيز تبسمي كرد و گفت : من هم همين طور .

در همين لحظه بهرام را ديد كه به سويشان مي آمد . بريش دست تكان داد و به ساي گفت : بهرامه پسر داييم.

ياس با ديدن او آهي از حيرت كشيد و زير لب گفت : خداي من !

همان پسري بود كه امروز صبح با او برخورد كرده بود . بهرام به آننان نزديك شد و به اعتراض گفت :كجايي بنفشه ؟ دانشگاهو زير پا گذاشتم .

بنفشه لبخندي زد و سپس با اشاره به ياس گفت : اين ياسه دوست جديد من .

و رو به دختر گفت :اين هم بهرام پسردايي و برادر نامزدم .

- خوشوقتم.

بهرام نيز همين پاسخ را داد و به بنفشه گفت : ما قبلا همديگر را ديديم .

- ديدين ؟ كجا ؟

ياس سر به زمين انداخت وگفت : من امروز صبح براي آمدن به كلاس عجله داشتم و به خاطر سرعت زياد با ايشون برخورد كردم . و با شرمساري گفت : بازم معذرت مي خواهم .

بهرام با تبسمي گفت : فراموشش كنين . و رو به بنفشه افزود :بهنام امروز نمياد دانشكده . حال يكي از دوستانش خوب نبود مجبور شد بره بيمارستان . گفت به تو بگم ظهر مياد خونه تون .

بنفشه گفت : تو چي ؟ تو نمي آيي ؟

بهرام به عالمت منفي سر تكان داد و گفت : كار دارم .

- كار بهانه است . تو تنهايي رو به همه چيز ترجيح مي دي .

- تو هم مثل عمه حرف مي زني .خوب براي اين كه دخترشم . به هر حال ممنونم كه پيغام بهنامو دادي .

- خواهش مي كنم . خب با من كاري نداري ؟

- نه متشكرم .

بهرام از هردوي آنان خداحافظي كرد و از آنجا دور شد آن دو دوباره روي نيمكت نشستند و بنفشه از ياسكه با نگاه بهرام را بدرقه مي كرد پرسيد : به چي فكر مي كني ؟

ياس با حالتي گنگ گفت : اون يه جوريه مگه نه ؟

بنفشه با تبسمي گفت : هر كي كه اونو مي بينه در همون نگاه اول مي فهمه كه انو يه جوريه .

ياس با كنجكاوي پرسيد :چرا ؟

*
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
ياس با كنجكاوي پرسيد چرا ؟

- نمي دونم ياس . بهرام خيلي عجيبه ، درك و روحياتش خيلي سخته ،يه جور دوگانگي محسوس در اون ديده مي شه . غرور و بلند پروازي اش حد و نهايتي ندارن . در حالي كه با دوستاي پسرش گرم و خودمونيه ، اما به همون اندازه در بر خورد با دخترا محتاطه . بدون شك اون جزو پنج پسر خوشگل و خوش تيپ دانشگاهه و حتي شايد بهترينشون باشه ، ولي هيچ وقت خودشو درگير مسائل عاطفي نمي كنه . بيشتر دخترا آرزو دارند كه او حتي يك لبخند به آنان بزند . اما به نظر مياد كه بهرام در مورد اين مسائل يه كوه عظيم يخه . بهنام مي گه توي دانشگاه از اعتبار و محبوبيت ويژه اي برخورداره و همه استادا هواشو دارن . اگر چه درسش عاليه اما اگه اين طور نبود بهش نمره مي دادند . ميگه اين فكر كه استاداي دختردارشون آرزو دارن بهرام دامادشون بشه نمي تونه فكر غلطي باشه . اما بهرام هر وقت كه بحث عشق و ازدواج پيش مياد ميگه دنبال يك چيز متفاوت ميگرده ، دختري كه با همه فرق داشته باشه .گاهي اوقات فكر مي كنم كه با اين همه سختگيري ، تا آخر عمرش مجرد مي ماند . احساس مي كنم كه در عين برخورداري از يه زندگي پر جنب و جوش و شلوغ ، از تنهايي رنج مي برد . شايدم ظرفيت درك دوستاش و حتي بهنام اونقدر نيست كه بتونن اون و حرفهاش رو بفهمن. با مادرش خيلي صميمي بود . رابطه ي مادر و فرزندي اونا بين تمامي كساني كه مي شناختنشون شهره بود، اما از پنج سال پيش كه زن دايي فوت كرد ، بهرام خيلي تنها شده . در ظاهر پدرش و بهنام هستند ، ولي در اكثر مواقع اين طور نيست . با پدرش رابطه ي خوبي ندارد . دايي مهندس نفته و جنوب كار مي كنه ، هر دو سه ماهي يه بار مياد تهران و بهرام از اين بابت هميشه گله داره .

- با بهنام چي ؟ رابطه اش با اون چه طوره ؟

- اونا برادراي خوب ان ، اما دوستاي خوبي نيستن . بهرام هيچ وقت با كسي درد دل نمي كنه . گفتم كه دنبال يه چيز منحصر به فرد مي گرده .

سپس با كشف موضوعي به او نگريست و ادامه داد :

- احساس مي كنم تو هم شبيه اوني . توي تنهايي چي هست ياس ؟ من اگه جاي تو بودم هيچ وقت نمي تونستم شش ماه تموم تنها باشم و حرفامو به كسي نزنم . حتما يكيو پيدا مي كردم و از مصاحبت با او لذت مي بردم . من هيچ وقت طاقت تنهايي رو ندارم .

- اما من با هر كسي نمي جوشم . معتقدم نگاه طرف بايد شيرين باشه و به دل بشينه تا راه واسه باز كردن سفره ي دل هموار بشه .

نگاه با محبتي به بنفشه كرد و افزود : دقيقا يكي مثل تو ....

بنفشه تبسمي كرد و گفت : خوشحالم كه تونستم دل يه آدم مشكل پسند رو به دست بيارم .

ياس هم خنديد و دستش را به دستش را به شانه ي او زد و گفت : خودتو دست كم نگير دختر . تو خيلي ناز و خانمي .

و بنفشه چشمكي زد و گفت : مي دونم بهنامم همينو مي گه .

دقايقي تا ساعت يازده و نيم باقي مانده بود . كه براي حضور در كلاس زبان به اتاق شش رفتند . بار ديگر نگاه ها به سوي ياس چرخيد و او كه از اين نگاه هاي حريص متنفر بود باز هم انتهاي كلاس را براي نشستن برگزيد . وقتي جا به جا شدند ، بنفشه با آرنج به پهلويش زد و گفت : تخـ ـته رو ببين .

ياس به رو به رو نگاه كرد . در گوشه بالايي سمت چپ تخـ ـته ، چند شاخه گل ياس نقاشي شده و زير آن با حروف انگليسي نوشته شده بود " ياس ". بنفشه به او لبخندي زد و گفت : مي بيني بعضيا چه كارايي مي كنن ؟ فكر مي كنم تو هم مثل بهرام توي دانشگاه محبوب بشي . خوش به حالت دختر.

ياس با پوزخندي گفت :من از اين جور زندگي كردن متنفرم . دلم مي خواد كسي كاري به كارم نداشته باشه . هميشه سعي مي كنم سر و وضع ساده اي داشته باشم ، اما باز كساني هستند كه اذيتم مي كنند .

- تو در نهايت سادگي شورانگيزي ياس . بهشون حق بده .

- من تنهايي را به دنياي شلوغ و پر جذبه ترجيح مي دم .

بنفشه سعي داشت به نحوي او را از دنياي تنهايي اش بيرون بكشد ، اما با ورود استاد به كلاس ، بحثشان نا تمام ماند . پس از پايان كلاس و خداحافظي از بنفشه ، در راه بازگشت به خانه به اين موضوع مي انديشيد كه اين دختر ، امروز چقدر به او آرامش داده بود ، هرگز در مورد زندگي اش با كسي صحبت نكرده بود ، اما امروز در برابر بنفشه مهر خاموشي چهار ساله را از روي لبـ ـانش برداشته و حرفاي دلش را با او درميان گذاشته بود .امروز عقده هاي چهار ساله اش سر باز كرده و براي اولين بار پس از مدت ها غير از مواقع تنهايي اش در حضور فردي گريسته بود . در اين دختر چيزي وجود داشت كه ياس را به سوي او مي كشيد . يك دنيا مهرباني و بي ريايي . احساس مي كرد در طول همين يك روز آشنايي عاشقش شده و اكنون دوستي يافته است كه پس از اين مي تواند به او تكيه كند و از بار تنهايي اش بكاهد .

صبح روز بعد همين كه به مقابل در ورودي دانشگاه رسيد ، با بنفشه مواجه شد كه داشت از اتومبيلي پياده مي شد و او را صدا مي كرد . برايش دست تكان داد و بنفشه نيز با تكذا همين كار به سويش آمد. دستش را فشرد و بـ ـوسه از گونه اش برداشت و گفت : به همين زودي دلم برات تنگ شده ياس .

ياس متاثر از مهرباني او لبخندي زد و گفت :منم همين طور عزيزم .

سپس به جواني كه به آنها نزديك شد و بنفشه از اتومبيل او پياده شده بود سلام كرد . جوان پاسخ سلامش را داد و گفت و بنفشه با اشاره اي به او گفت : بهنام نامزدم.

و رو به بهنام گفت : اينم ياسه.

بهنام با هيجان وافري كه از ديدن دوست نامزدش در او ايجاد شده بود گفت : خيلي مشتاق بودم كه شما رو ببينم . بنفشه از ديروز از وقتي كه آمده خونه فقط از شما حرف مي زنه .

- من لايق اين همه محبت نيستم . بنفشه خيلي به من لطف دارد .

- مطمئنم كه لياقتشو دارين ، چون بنفشه اونقدر كه از شما حرف زد از من حرف نمي زنه .

بنفشه با اعتراض اخم هايش را در هم كرد و گفت : خيلي قدرنشناسي بهنام .

ياس در همايت از دوستش به بهنام گفت : شايد بنفشه جلوي رويتان از شما تعريف نكنه ، اما ديروز كلي از خوبياتون برام حرف زد .

- من يار مهربونم و وفادار خودمو خيلي خوب مي شناسم .

در همين لحظه اتومبيل ديگري در مقابل آنها توقف كرد و لحظاتي بعد بهرام از آن پياده شد . محكم و مغرور .

صلابت يك مرد را مي شد به وضوح در سر تا پاي او ديد . انگار او همان مردي نبود كه بنفشه از تنهايي و مخصوص بودنش حرف مي زد . از آن دسته پسرهاي شلوغ و شاد با روحيات خاص پسرانه به نظر مي رسيد و تنها در عمق چشمانش مي شد رازي نهفته را حس كرد و همين چشمان اسرارآميز ، او را دوست داشتني تر و گيرا تر نشان مي داد . شايد هم رازش همان عنصر تنهايي بود و شايد چيزي ديگر . با ديدن آن سه به سويشان آمد . سلام كرد و صبح به خيري گفت و بعد خيلي زود از جمعشان دور شد .

بهنام نفس عيقي كشيد و گفت : اون هيچ وقت عوض نمي شه . خيلي مغروره . هيچ كس قادر نيست آرومش كنه، هيچ كس .

وسرش را به علامت تاسف تكان داد و همراه بنفشه و ياس پاي به درون دانشگاه گذاشت .

ياس و بنفشه آن روز فقط دو ساعت كلاس درس داشتند و وقتي در ساعت نه و نيم كلاسشان تمام شد ، ياس از بنفشه پرسيد : امروز صبحونه خوردي يا نه؟

بنفشه به علامت منفي سر تكان داد و او دوباره گفت : پس مي تونم تو رو به صرف يه صبحونه كامل به آپارتمانم دعوت كنم ؟

بنفشه كه از شدت خوشحاليچشمانش برق مي زد گفت : البته .

اما خيلي زود به ياد قرارش با مادرش افتاد و گفت : ولي ياس به مادرم گفته ام كه امروز براي نهار تو رو مي برم خونه . خيلي مشتاقه با تو آشنا بشه .

ياس لبخندي زد و گفت : خب اول مي ريم خونه ي من و با هم صبحانه مي خوريم ، نزديك ظهر هم مي رويم خونه ي شما . چه طوره ؟

بنفشه كه هيجان لحظات قبل دوباره به سراغش آمده بود بدون تامل گفت : عاليه چون خيلي دوست دارم خطاطي ها تو ببينم .

آپارتمان ياس در طبقه ي دوم از يك واحد مسكوني سه طبقه واقع بود . وقتي در را گشود و هر دو وارد خانه شدند ، بنفشه متعجب و هيجان زده از آن چه مي ديد گفت : خداي من ! اينجا چه قدر قشنگه .

تمام ديواره با كاغذ ديواري هايي كه نقش گل ياس داشتند و زمينه اي به رن آبي ملايم و آسماني پوشانده بودند . روكش كاناپه مخملي و كنار شومينه ياس رنگ بود . ملحفه روي تخـ ـتخواب كه دركنار پنجره و رو به آفتاب قرار داده شده بود ياسي بود . چهار عدد صندلي و ميزي كه در وسط اتاق نشيمن قرار داشتند ياسي رنگ بودند . قفسه هاي كتابخانه ، كابينتهاي آشپز خانه ، ميز نهار خوري و صندلي هايش و حتي ميز تحرير و چراغ مطالعه نيز ياسي رنگ بودند . حتي بوي ياس نيز در فضاي خانه پرا كنده بود . همان رايحه ي دلپذير ادكلني كه ياس خود هم از آن استفاده مي كرد . قاب عكسي هم كه تصوير پدر و مادر ياس در آن به چشم مي خورد و روي ميز كنار تخـ ـت قرار داده شده بود ، به رنگ ياس بنفش بود . از همه مهم تر اين كه سر تا سر آپارتمان پر بود از انواع گلهاي مختلف . يك تابلوي نقاشي بزرگ در ديوار بالاي تخـ ـت و چند تابلوي خط كه به نظر مي رسيد كار خود ياس باشد در نقاط مختلف نصب شده بوند . از اتاق خواب گذشت و قدم به بالكن گذاشت . ياس همچنان به پيشخوان آشپزخانه تكيه داده بود و او را تماشا مي كرد كه چگونه به وجد آمده بود. در دو سوي بالكن بوته هاي ياس سرارسر ديوار ها را پوشانده بودند كه البته در اين فصل ازسال گلي به شاخه نداشتند. ميز و صندلي هايي كه در بالكن قرار داده شده بودند مثل ساير اجزا و لوازم آپارتمان ياس رنگ بودند . بنفشه به نرده هاي بالكن تكيه داد و به پاركي كه در برابر چشمش بود نگاه كرد . از اينجا انگار طبيعت نيز زيبا تر از هميشه به نظر مي رسيد . دقايقي چند به درختاني كه كم كم رنگ پاييزي به خود مي گرفتند نگاه كرد و سپس به پشت سر برگشت . ياس همچنان در جاي اولش ايستاده بود و سرش از ميان گل و برگ و بوته هاي گلدانهايش ديده مي شد . به سوي او رفت و با همان هيجان اوليه گفت : ياس اينجا چقدر لطيفه . چقدر شاعرانه است . تو معركه اي دختر . معركه اي .

ياس لبخندي زد و همان طور كه به سوي آشپزخانه مي رفت پرسيد : گرسنه نيستي ؟بنفشه نفس عميقي كشيد . رايحه ي ملايم فضاي آپارتمان او را سر ذوق آورده بود. گفت : گرسنگي رو به كلي از ياد بده بودم .

و شروع به خواندن اشعار تابلو هاي خوشنويسي كرد . ياس مشغول دم كردن چاي بود كه بنفشه از اتاق خواب به او نگريست و پرسيد : ياس اين اشعار رو از كجا آورده اي ؟

- شعراي خودمه .

بنفشه مبهوت تر از پيش پرسيد: شعرهاي خودته ؟ با من شوخي مي كني ؟

او به علامت منفي سر جنباند و گفت : نه عزيزم چرا بايد شوخي كنم؟

بنفشه سري از روي تحسين جنباند و گفت : تو منحصر به فردي . تو نابغه اي ياس .

و بعد در حالي كه منظره تابلوي نقاشي ، او را به خود جذب كرده بود پرسي : نقاشي هم مي كني ؟

- نه . متاسفانه استعدادشو ندارم .

بنفشه در گوشهپاييني سمت چپ تابلو امضايي ديد و پرسيد :

- ياس مينا كيه ؟

- مادرم.

- اون اين تابلو را كشيده ؟

منظره اي از يك باغ سر سبز بود كه دختر بچه اي سوار بر تاب شده بود و مرديجوان از پشت سر او را هل مي داد . دخترك با شادي كودكانه اي مي خنديد و مرد محو تماشاي او بود .

ياس با لحني محزون گفت : آره

بنفشه كه تحت تاثير قرار گرفته بود با اشاره به دخترك گفت : اين تويي ؟

- آراه .

- واينم پدرته ؟

- آره .

بنفشه دستهايش را در هم گره كرد و غرق تماشاي تابلو شد و گفت : خيلي قشنگه خيلي حرف ها با آدم مي زنه .

ياس از آشپز خانه بيرون آمد. بين ورق هاي كتابي كه روي ميز مطالعه قرار داشت ، عكسي را بيرون كشيد و آن را به بنفشه داد . تصوير حقيقي همان تابلو در عكس ديده مي شد . ياس كودكانه مي خنديد و پدر چشم به او دوخته بود . بنفشه براي مدت كوتهاي به مقايسه بين عكس و تابلو پرداخت و سپس گفت :

- مادرت هنرمند بزرگي بوده ، كارش با ظرافت خاصي انجام گرفته بود ، به گيرايي و جذابيت خود عكس .

به ياس نگاه كرد . دو حـ ـلقه شفاف اشك در چشمان او موج مي زد . دستش را گرفت و پرسيد : ناراحتت كردم ؟

ياس به علامت منفي سر تكان داد و گفت : نه ، نه فقط يه لحظه احساس دلتنگي كردم .

- معذرت مي خوام .

- اين چه حرفيه عزيزم ؟ گفتم كه طوري نشدم .

وسپس در حالي كه تظاهر به شادي و بي خيالي مي كرد با لحن معترضي گفت : به جهنم كه تو گرسنه نيستي ، اما من دارم هلاك مي شم .

بنفشه خنديد و گفت : اتفاقا خيلي هم گرسنه ام .

عكس را روي ميز گذاشت و در پي او به آشپزخان رفت . ياس صبحانه مفصلي ترتيب داد و هر دو با اشتهاي فروان شروع به خوردن كردند . در همان حين بنفشه پرسيد : چه مدته كه شعر مي گي ؟

- دو سالي مي شه ، البته نه هميشه . هر وقت كه اون حس خاص به من دست بده.

- اين آپارتمان چي همش كار خودته ؟

- وقتي اينجا رو ديدم خيلي كثيف بود ، اما عاشق بالكن اش شده بودم . به خاطر همين اجاره اش كردم . به صاحبخونه گفتم كه خودم آپارتمانو مرتب مي كنم و اونم با خوشحالي قبول كرد . اول از همه سفارش كاغذ ديواري دادم . بعد گشتم دنبال ميز و صندلي و اين جور چيز ها . اين كاناپه رو از شيراز آوردم . وقتي بچه بودم موقع تماشاي تلوزيون روي اين كاناپه دراز مي كشيدم و مامان موهامو نـ ـوازش مي كرد . به كابينتها اشاره كرد و گفت : اينارو خودم رنگ كردم . همين طور نرده هاي بالكن رو . غير حرفه اي به نظر مياد نه ؟

- اصلا . كارت خيلي تميزه . گلدونا چي ؟

- دو سه تاشونو از شيراز آورده ام و بقيه رم اينجا خريدم . شمعداني و عروس را نشان داد و گفت: چندتايي شم خودم كاشتم . هميشه از باغباني لذت مي برم ، روح آدمو صيقل مي ده .

- عوضش ما يه باغچه ي بزرگ داريم كه نه من بهش توجه مي كنم نه مامان .

ياس با هيجان پرسيد : يه باغچه ي بزرگ ؟ مي سپريش دست من ؟

- توش بنفشه هم مي كاري ؟

ياس با خوشحالي مخصوصي گفت : البته قربان ، مي خوام يه بهشت كوچولو درست كنم . بنفشه لبخندي زد و گفت :تو خيلي لطيفي . خيليشاعرانه زندگي مي كني ياس . از اون زندگيا كه هنرمندا واسه خودشون دست و پا مي كنن . سرزنده و شاداب. با ذوق و پر احساس .

و چشمكي زد و افزود : بهت حسوديم مي شه .

ياس با نگاهي پر سپاس گفت : تو خيلي تحويلم مي گيري بنفشه .

- بقيه ي نوشته هاتو نشونم مي دي ؟

- البته عزيزم .

- شعراتو چي ؟ اونا رو مي تونم بخونم ؟

- معلومه كه مي توني .

وبعد دوباره در فنجان ها چاي ريخت .

پس از صرف صبحانه اي مفصل ، ياس دستخط هاي خوشنويسي و دفتر شعرش را در مقابل بنفشه گذاشت و او با اشتياق و هيجان محو تماشا و خواندن اشعا شد و چند بار از سوز و سروده هاي ياس به گريه افتاد و حس كرد كه او چقدر در زندگي اش تنها بوده كه اين گونه با سوز و گداز از هجر و غربت حرف زده است . ظاهر اين دختر شاداب و بي غم و لبريز از نشاط بود ، اما در وراي ظاهرش ، دنيايي از تنهايي و بي پناهي نهفته شده بود ، با اين حال دختر مقاوم و پر تلاشي بود كه اميد به آينده و كوشش براي دستيابي به اهداف در چشمانش موج مي زد. از زندگي شاعرانه و دنياي كوچك او خوشش آمده بود. در دل تصميم گرفت كه از اين پس كمي در تنهايي هايش شريك شود.

وقتي براي رفتن به خانه ي بنفشه آماده مي شدند، فكري از ذهن ياس در گذشت . تابلوي ديگري از كمدش بيرون كشيد و بنفشه را كه مشغول شانه كردن موهايش بود را صدا كرد . او نگاهش كرد و گفت : جونم .

ياس به سويش رفت و گفت : اين آخرين كارمه . چند روز پيش قابش گرفتم . ديدم اگه بخوام اين بزنم به ديوار ، خونه خيلي شلوغ مي شه ، واسه همين گذاشتمش كنار ، اما حالا دوست دارم بدمش به تو . بنفشه با تعجب نگاهش كرد و گفت : ياس !

او همان طوركه تابلو را به سويش مي گرفت گفت : به مناسبت آعاز دوستيمون . به خاطر اين كه تو وارد دنياي من شدي و من صاحب يه دوست خوب و مهربان شدم.

بنفشه با خوشحالي تابلو را گرفت و گونه اش را بـ ـوسيد و گفت : ممنونم ياس .

ياس لبخندي زد و گفت : هيچ وقت منو تنها نذار بنفشه ، خواهش مي كنم.

بنفشه دستي به شانه اش زد و گفت : قسم مي خورم . بي نهايت دوستت دارم .

وياس با دنيايي عشق و محبت نگاه پر سپاسش را به او دوخت .

ليلا مادر بنفشه با رويي خوش از ياس استقبال و از ديدار او اظهار خوشوقتي كرد . در طي يك روز بنفشه به قدري از او تعريف كرده بود كه ليلا نديده عاشق اين دختر جذاب كه حالا مطابق تعريف بنفشه در نظر او نيز دختري ظريف و مهربان و روياي مي آمد ، شده بود.

*

*
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
پس از گذشت دو هفته از آشنايي ياس و بنفشه ، آن دو كاملا به يكديگر انس گرفتند و به دوستاني صميمي و مهربان تبديل شدند . در آن جمعه كسالت آور ، ياس از صبح در خانه تنها بود . فقط موسيقي گوش كرده بود و كمي هم خودش را با گلدان هايش سرگرم كرده بود ، اما بعد از ظهر ، وقتي باران ملايمي شروع به باريدن كرد ، او نيز سر ذوق آمد . قلم مركب و چند برگ كاغذ برداشت و در هواي آزاد و نشاط آفرين بالكن نشست و شروع به نوشتن شعري كرد كه آن را شب قبل در يك مجله خوانده بود . تقريبا نيمي از كارش تمام شده بود كه از جا برخاست و به آشپزخانه رفت . پس از دم كردن مشغول دست و پا كردن ساندويچي براي عصرانه شده بود كه صداي زنگ برخاست .از آشپزخانه خارج شد و پس از گشودن در ، با لبخند گرم بنفشه رو به رو شد كه بهنام را نيز همراه داشت . با خوشرويي پاسخ سلامشان را داد و دعوتشان كرد كه وارد شوند و به هر دو خوش آمد گفت . آپارتمان كوچكش مثل هميشه تميز و مرتب بود . بهنام كه براي اولين بار پا به آپارتمان او مي گذاشت ، از ديدن آنچه كه در برابرچشم داشت با تحسين و تعجب گفت : خداي من اينجا محشره . و سپس به ياس گفت : حق با بنفشه اس ، تو دختر با ذوق و لطيفي هستي .

او در برابر اظهار لطف بهنام لبخندي زد و گفت : بنفشه هميشه منو شرمنده لطف و محبتش مي كنه .

و آنها را به نشستن دعوت كرد و خود به آشپزخانه بازگشت . پس از پذيرايي به وسيله ي چاي و ميوه و شيريني ، براي آن دو ساندويچ درست كرد . بنفشه پرسيد : امروز روز خوبي داشتي يا نه ؟

ياس سري جنباند و گفت : نه اونقدرا ، حوصله ام سر رفته بود . وقتي آسمون شروع به باريدن كرد ، منم يه خورده سر كيف آمدم ، اما خوبيش به اين بود كه از دست اون عوضيا راحت بودم .

او در محيط دانشگاه همراه بنفشه و بهنام بود ، ولي هر بار عده اي مزاحمشان مي شدند و آن دو خوب آگاه بودند كه ياس از اين مسئله رنج مي برد . پس از مكثي پرسيد : حال مادرت چطوره ؟

- خوبه . كمك نمي خواي؟

- اگه گشنته، چرا.

بنفشه از جابرخاست و به آشپزخانه رفت . بهنام نيز چايش را سر كشيد و از جا برخاست و تا هنگام آماده شدن عصرانه تابلوهاي ياس را تماشا كرد . هنگام صرف عصرانه بنفشه رو به ياس گفت :

- فردا تولد مامانه و من و بهنام تصميم گرفتيم براش يه جشن تولد كوچولو بگيريم . البته مهموني دعوت نكرديم و يه جشن كاملا خصوصيه ، اما دلمون مي خواد تو هم فردا شب توي جشن كوچيك ما شركت كني .

ياس تبسمي كرد و گفت : خيلي ممنونم كه منو توي جمع صميمي خودتون راه مي دين .

بنفشه پرسيد :مياي ؟

- البته كه ميام . مادرت بي نهايت مهربون و خوش قلبه و من به اندازه ي مادر خودم دوستش دارم .

بنفشه نيز با قدرداني گفت :اونم تو رو خيلي دوست داره و عاشقته .

روز بعد ، پس از پايان ساعت درسي اش در دانشگاه و جداشدن از بنفشه ، به يك مغازه صنايع دستي كه سر راهش بود رفت تا براي ليلا هديه اي بخرد . تمام طول شب گذشته را به انديشيدن در مورد خريد يك هديه ي مناسب سپري كرده بود و سرانجام با ياد آوري اين موضوع كه مادرش هميشه عاشق كارهاي هنري و صنايع دستي بود ، تصميم گرفته بود براي ليلا نيز يك جعبه آرايش معرق كاري شده بخرد و صبح همان روز نيز با ديدن آن چه كه در نظر داشت در پشت ويترين مغازه و پسنديدن آن ، در انتخابش مصمم شده بود . پس از خريد هديه ي مردنظر و كادوپيچي آن ، يكراست به خانه رفت و چون شب قبل اصلا نخوابيده بود و چشمانش به دليل بي خوابي مي سوختند تصميم گرفت كه ساعتي را بخوابد ، اما وقتي از خواب برخاست ، ساعت شش بعد ازظهر را نشان مي داد و او دقيقا چهار ساعت خوابيده بود . در عوض پس از يك خواب آرام و دلچسبكاملا سرحال و شاداب شده بود . دوشي گرفت و لباس پوشيد . هديه اش را در كيفش قرار داد و زماني كه از خانه خارج شد دقايقي تا ساعت 7 باقي مانده بود .

وقتي صداي زنگ در بلند شد ، بنفشه در آشپزخانه مشغول بود . بهنام به دليل سرماي سختي كه خورده بود پتويي به دور خود پيچيده و روي مبلي كز كرده بود . شب گذشته زير آ باران شديد به پشت بام رفته و آنتن تلوزيون را تنظيم كرده بود تا مسابقه ي فوتبال را با كيفيت بهتري تماشا كند و به همين دليل سرماي شديدي خورده بود . بهرام نيز كه تازه دقايقي پيش به منزل عمه رسيده بود در كنارش نشسته و مشغول گفتوگو با او بود . بنفشه از آشپزخانه خارج شد و از پشت آيفون پرسيد : كيه ؟

وبا شنيدن صداي ياس ، دكمه ي در را فشار داد و رو به سايرين گفت : ياسه .

بهرام از شنيدن نام او متعجب شد و پرسيد : اون براي چي اينجا آمده ؟

چه سوال احمقانه اي . خب او دوست بنفشه بود . در طي همين چند روز رابطه ي نزديكي بين آن دو برقرار شده بود . ياس در محيط دانشگاه با بنفشه و بهنام مي چرخيد و هر دوي آنها به هم علاقمند بودند . بنفشه از دوستش استقبال كرد و صورتش را بـ ـوسيد و گفت : خوش آمدي عزيزم .

ياس تشكر كرد و با راهنمايي او به سوي سايرين رفت . او نيز از ديدن بهرام متعجب شد و از خود پرسيد كه او را در اينجا چه كار مي كند . اما سوال او نيز احمقانه بود . بنفشه گفته بود كه اين جشن كاملا خصوصي است اما او فراموش كرده بود كه بهرام نيز عضوي از خانواده به حساب مي آيد. به سوي ليلا رفت تولدش را تبيرك گفت . ليلا نيز صورت دختر بـ ـوسيد از او به خاطر حضورش تشكر كرد . ياس با بهنام نيز خوش و بشي كرد و علت كسالتش را پرسيد . او با وريي گشاده همچون هميشه پاسخش را داد و به او خوشامد گفت ، اما در مقابل بهرام مثل روز هاي گذشته سرد و بي روح بود . احوالپرسي مختصري كردند و سپس ياس مقابل ليلا نشست و از اوضاع و احوالش پرسيد . دقايقي بعد بفشه ، ياس را صدا زد و او به ياري دوستش در آشپزخانه رفت . بهرام محو تماشاي تابلويي بود كه به ديوار مقابل نصب شده بود . دفعه ي قبل كه به خانه ي عمه آمده بود اين تابلو را نديده بود . يك تابلوي خط ، شعر با معنا و زيبايي داشت كه از تنهايي دل حرف مي زد . احساس كرد اين شعر در وصف حال او سروده شده است ، اما ناگهان اسم و امضاي ياس را در پايين آن ديد و آهي از حيرت كشيد . خطش استادانه و به زيبايي چهره اش بود . اين اولين باري بود كه او دردل به زيبايي اين دختر اقرار مي كرد . حقيقت جز اين بود كه او با ديگر دختران فرق داشت ، نه يك فرق بلكه هزاران تفاوت . هر بار كه او را مي ديد به جنبه اي از خاص بودنش پي مي برد. بار اول به سادگي و ومعصوميت نگاهش پي برد ودفعه ي بعد مهرباني و بي ريايي اش را كشف كرده بود و حالا به ظرافت و زيبايي اش اقرار مي كرد . صداي گرم و ليطيفش را كه ازآشپزخانه به گوش مي رسيد ، به لالايي آرام و دلنوازي مي ماند . چيزي را براي بنفشه زمزمه مي كرد . جديد ترين شعرش بود ، اما بهرام اين را نمي دانست. وقتي او با سيني چاي به سالن برگشت ، بهرام نگاه خريدارانه اي به سر تا پايش انداخت . موهاي طلايي و يكدستش تا نيمه هاي كمرش مي رسيد ،چشمان عسلي با محبتش گيرايي بي نهايتي داشت. پيراهن سرمه اي رنگش ساده ولي شيك و برازنده اندامش بود و لبخند گرمي نيز كه بر لب داشت چهره اش را مهربان تر و دوست داشتني تر نشان مي داد . هنگام تعارف چاي ، وقتي در برابر او خم شد ، عطر ملايمش احساسي دل انگيز در او ايجاد كرد . بوي ياس بود ، به روحبخشي و نشاط آفريني خود او .درونش پر غوغا ، اما چهره اش همچون هميشه آ رام ، سرد و پر راز بود . فنجان چاي را از سيني برداشت و تشكر كرد و در مقابل ، دختر نيز به رويش لبخندي زد ، به زيبايي و لطافت شكفتن يك غنچه . كششي بينهاين در خود احساس كرد ، اما ظاهرش بازهم مثل كوه يخ بود.
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
در حين صرف شام در حالي كه تنها به او مي انديشيد ، ياس نيز در حال حلاجي شخصيت اين مرد بود . نوعي تضاد و دوگانگي در او مي ديد . بهرام را در محيط دانشگاه پسري شلوغ و پر جنب و جوش ديده بود و در اينجا او آرام و كم حرف بود، با اين حال در هر دو صورت يك وجه اشتراك در او ديده مي شد . جذابيت و غرور بي نهايت.

هنگام اهداي كادوهاي تولد، دختر و برادرزاده هر كدام تكه اي طلا به ليلا هديه كردند و تولدش را تبريك گفتند ، اماهديه ياس او را بيشتر به هيجان آورد . او هميشه عاشق هنرهاي دستي بود و جعبه ي لوازم آرايش شيك و زيباي ياس را بسيار پسنديد . او را در آغـ ـوش گرفت و صورتش را به خاطر هديه ي زيباش بـ ـوسيد و از او تشكر كرد . سايرين نيز از ديدن اين هديه به وجد آمدند و سليقه ي ياس را تحسين كردند . سپس ليلا رو به بهرام كرد و پرسيد :نمي خواي يه خورده برامون سه تار بزني ؟خيلي وقته اين كار رو نكردي .

بهرام لبخند زد و گفت : حوصله تون سر مي ره . نمي خوام شب شادتون رو خراب كنم.

ليلا با اصرار گفت : نه . دلم واسه سازت تنگ شده ، ساز تو هميشه منو آروم مي كنه .

بهرام خواهش او را پذيرفت و از بنفشه خواست سه تارش را بياورد . وقتي شروع بع نواختن كرد سايرين با جان و دل به او گوش سپردند . لطيف و شاعرانه مي نواخت و صداي گرمش تحت تاثير بسياري در شندندگان ايجاد مي كرد .



عــجب آن دلبــر زيبا كـجا رفت عجب آن سرو خوش بالا كجا رفت ؟

مــيان ما چـو شـمعي نور مي داد كجا شد اي عجب بي ما كجا رفت ؟



چند سالي مي شد كه به سه تار روي آورده بود . دقيقا پس از مرگ مادر . نواختن آرامش مي كرد . هرگاه كه دلتنگ مي شد به سه تار پناه مي برد و بهنام بهتر از هر كس ديگري مي دانست كه انگار دلتـــنـــگ ترين مرد دنياست و از صدايش غم و اندوه مخصوصي مي تراويد .



دلم چون بـرگ مي لرزد هــمه روز كه دلبــر نيمه شب تنها كـجا رفت

بـــرو در بـاغ و پـرس از بـاغبانان كه آن شـاخه گـل رعــنا كجا رفت

چو ديـوانه هــمي گـــردم به صحرا كه آن آهو در اين صحرا كجا رفت؟



ياس نيز حال غريبي پيدا كرده بود . همان حالي كه در هنگام نواختن پدر دچار ميشد . پدر نيز سه تار را با روح مي نواخت ، درست همانطور كه اكنون بهرام از روح مايه مي گذاشت . آن روزها و پس از مرگ مادر ، هر گاه پدر سه تار مي زد ، ياس درمي يافت كه او دلتنگ مادر شده است . او مي نواخت و هر دو مي گريستند . باز هم ياد آوري آن ايام به دلش چنگ انداخت . ديگران احساس آرامش مي كردند ، اما او ناگهان با صداي بلند شروع بع گريستن كرد . نگاه ها به سويش چرخيدند و دست هاي بهرام سست و صداي سازش خاموش شد . از جا برخاست و دوان دوان سالن را ترك كرد . هق هقش خبر از دل دردمندش مي داد . بنفشه نيز در پي او سالن را ترك كرد و به ايوان رفت . پشت سر ياس ايستاد ، ياس با زاري اشك مي ريخت .

- چي شده ياس ؟ به من بگو .

او هم گريه مي كرد .

- ياد شيراز افتادي ؟

ياس سري تكان داد .

- كي سه تار مي زد ؟

- پدر . هر وقت كه دلش براي مادر تنگ مي شد.

- گريه مي كرد ؟

- گريه ي مرد خيلي تلخه بنفشه . اون از ته دل گريه مي كرد .

به سوي او چرخيد و خود را در آغـ ـوشش انداخت و گفت : دلم گرفته ، خيلي زياد.

- مي فهمم ياس . مي فهمم.

- مي خوام برم خونه .

- خونه ؟ نه ياس بهتره كه هين جا بموني .

- مي خوم تنها باشم بهش احتياج دارم . مي فهمي كه .

- مي فهمم .

به سالن بازگشتند و قبل از اين كه آن سه حرفي بزنند ، ياس گفت : معذرت مي خوام كه شب قشنگتون رو خراب كردم ، واقعا نتاسفم .

ليلا به سويش آمدو گفت : اين چه حرفيه عزيزم ؟ همه يه وقتايي دچار چنين حالتي مي شوند.

بنفشه رو به بهنام كرد و گفت : ياسو برسون خونه اش. مي خواد برگرده .

ياس با مخالفت گفت : نه بهنام سرما خورده . خودم مي رم .

ليلا پرسيد : كجا مي ري ياس ؟ پيش ما بمون .

ياس لبخندي زد و گفت : متشكرم . اما بهتره كه برم خونه . به تنهايي احتياج دارم .

بهنام رو به بنفشه كرد و گفت : كاپشن منو بيار .

ياس باز هم مخالفت كرد و گفت : نه بهنام . احتياجي به اين كار نيست . تو حال خوبي نداري.

- نمي تونم كه تنهايي بفرستمت .

- با تاكسيمي رم . جاي نگراني هم نيست .

در همين حال بهرام نيز برخاست و گفت : ياس ، من مي رسونمت .

- احتياجي نيست شما خودتون رو به زحمت بندازين . خودم مي تونم برم.

- زحمتي نيست خودمم مي خوام برم خانه.

ليلا در پي حرف او گفت : آره ياس جون ، اين طوري خيال ما هم راحت تره .

و ياس ناچار تسليم شد

* * * *
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
بهرام در زير بارش ملايم باران آرام رانندگي مي رد و ياس از برهم زدن جشن و شادي آنها متاسف بود . از شيشه ي مقابل به خيابان نمناك خيابان چشم دوخته بود ، اما افكار پريشان و سردرگمي داشت . به ياد پدر و مادر افتاده بود و از طرفي هم قلبش به خاطر بهرام سخت مي پيد . او ديگر آن پسر خشك و سرد ديروز نبود . يك هنرمند با ذوق بود كه احساسات او را برانگيخته بود. شديدا احساس مي كرد كه او را دوست دارد و غرور و جذابيتش را مي ستايد. اين مرد بي نظير بود ، مثل قهرمان هاي داستان هايي كه در رمان هاي عقشي كه تا حالا خوانده بود. آيا عشق همين بود كه او در آن لحظه با تمام وجود حسش مي كرد؟ او در يك لحظه شيفته ي اين پسر شده بود، شيفته ي ناهش ، صلابتش و دنياي پر رازش ، اما او كجا و بهرام كجا ؟ از اين ادنديشه قلبش به درد آمد . هنوز هم اشك مي ريخت، اما آرام و بي سر و صدا . سكوت مرگ آوري حاكم بود ، ولي ناگهان بهرام آن را شكست و گفت : ياس ، من نمي دونم كه چرا گريه كردي ، ولي فكر مي كنم سه تار باعث شد اين طور نيست ؟

ياس هيچ نگفت . نمي دانست چه بايد بگويد . بهرام وقتي سكوت او را ديد گفت : مي دونم كه نبايد فضولي كنم .

- شما دردناك مي زديد . آدم ياد تنهايياش مي افتاد . صداتون خيلي غمگينه.

- ياس تو تنها زندگي مي كني ؟

لحنش مهربان و صميمي بود و ياس را وا مي داشت كه حودماني شود . سري تكان داد و گفت : آره

پسر دوست داشت بپرسد چرا ، اما جرات نكرد كه سوال كند . او هيچگاه در مورد زندگي خصوصي يك دختر كنجكاو نشده بود ، اما حالا اين حس را در دل داشت . در دل گفت : لعنت به اين غرور .

- بايد برم توي اين خيابون ؟

- آره .

- هيچوقت يه دوست صميمي داشتي ؟

- فقط بنفشه ، اون خيلي خوب دركم مي كنه ، بي نظيره . چند ساله سه تار مي زني

- پنج سال دوستش داري ؟

- نمي دونم . احساس دلتنگي مي كنم . پدرم خيلي سه تار مي زد.

- ديگه نمي زنه ؟

- نه .خيلي وقته كه نمي زنه." و در دل افزود از وقتي كه مرده ."

در برابر آپارتمانش گفت : همين جاست ، متشكرم .

بهرام توفق كرد و گفت : مي خواي بهات بيام ؟ تاريكه .

- نه ، از تاريكي نمي ترسم .

عادت نداشت پسري را به آپارتمانش دعوت كند ، به همين دليل بدون آن كه تعارف كند گفت : متشكرم كه منو رسوندي شب به خير .

- شب به خير .

و خيلي سريع به راه افتاد . ياس تا هنگامي كه او در سياهي محو شد ، نظاره اش مي كرد ، در حالي كه قلبش را پراز عشق و احساس مي ديد و در سرش افكار گوناگون مي پرورانيد .

يك بار ديگر وقتي وارد رتتخواب شد به گريه افتاد . دلش براي پر و مادر تنگ شده بود . آرزو كرد كه اي كاش آن دو زنده بودند و مي توانست در اين لحظه ي غريب خود را در آغـ ـوش مادر بيندازد و سر گريه كند . پدر موهايش را نـ ـوازش مي داد و هر دو حرف هاي با محبتشان را نثارش مي كردند . مثل آن روز هايي كه پس از آسيب ديدن در دوچرخه سواري يا پس از قهر كردن با يكي از دوستان مدرسه اش ، آن دو نـ ـوازشش مي كردند و او آرام مي گرفت .

بهبهرام فكر كرد ، مردي كه دست نيافتني به نظر مي رسيد . در سكوت و تنهايي اين شب تاريك ، او شديدا احساس عشق و دلبستگي مي كرد ، اما چرا بايد عاشق بهرام مي شد ؟ تا نوزده سالگي هميشه مراقب بود كه از خطرات عشق در امان بماند ، اما امروز با تمام وجود عاشق اين پسر شده بود. روز هاي پيش تنها در مورد زندگي او و شخصيت متفاوتش كنجكاو بود و حالا دوستش داشت و ليكن چه حاصل از اين عشق يكطرفه ؟ آيا بهرام هرگز به او خواهد انديشيد ؟ هيچ دختري نتوانسته بود او را راضي كند واو نيز نبايد از خود انتظار معجزه داشته باشد . به قول بنفشه ، بهرام به دنبال يك چيز متفاوت مي گشت ، اما او كه متفاوت نبود. يك دختر معمولي تنها ، نه خانواده اي داشت و نه سرپرستي . تنها زندگي مي كرد و اين مورد نظر بسياري ازخانواده ها خوشايند نبود. آنه نسبت به دختري كه تنها زندگي مي كند احساس خوبي ندارند و او را نمي پسندند . پس نبايد انتظار داشته باشد كه از جانب فردي همچون او پذيرفته شود . بدوم شك او وقتش را با حرف زدن و برقراري رابطه ي دوستانه با دختران تلف نخواهد كرد و در صورت ازدواج نيز دختري از يك خانواده ي اصيل و بسيار متفاوت با ديگران انتخاب خواهد كرد . با اين حساب او هيچ شانسي براي خودش قائل نمي شد و بهرام را دست نيافتني مي ديد ، اما تب اين عشق سوزاننده تر از اين حرف ها بود . نوپا ، اما عميق و شديد . و ياس در دل آرزو كرد كه اي كاش شرايط به گونه ي ديگري بود.

صبح وقتي از خواب بيدار شد حالش خيلي بهتر از شب گذشته بود. با آن كه نهال عشق در دلش كاشته شده بود ،اما تصميم گرفت كه به خاطر اين موضوع ، زندگي اش را خراب نكند و از ديگر فعاليت هايش غافب نشود . تازه از رختخواب بيرون آمده بود و داشت تخـ ـتش را مرتب مي كرد كه صداي زنگ در بلند شد. وقتي در را گشود با بنفشه رو به رو شد . مثل هميشه لبخند از لبـ ـانش محو نمي شدوارد آپارتمان شد و سلام كرد و پرسيد : حالت خوبه؟

- خوبم . امروز چقدر زود بيدار شدي .

- نگرانت بودم ديشب اصلا نخوابيدم .

- متاسفم بنفشه . نمي خواستم تو رو نگران كنم. حتما مادرت هم ديشب خيلي ناراحت شد .

- اين طور نيست عزيزم، فقط نگرانت بوديم . مي خواستم تلفن بزنم ، اما فكر كردم شايد دوست نداشته باشي كسي خلوتتو به هم بزنه .

ياس تشكر كردو به آشپز خانه رفت . بنفشه نيز به دنبالش رفت و پشت ميز نشست و پرسيد : آروم گرفتي ؟

ياس سري جنباند و گفت : نمي دونم .

بنفشه با نگراني بيشتري پرسيد : چت شده ياس .

ياس باز سرش را تكان داد و گفت : هيچي .

جرات صحبت كردن در مورد بهرام را نداشت . با خود فكر كرد كه اگر كسي از اين درد آگاهي نداشته باشد زود تر مي تواند فراموشش كند .

- دلت واسه پدر و مادرت تنگ شده ؟

- خيلي زياد . كاش منو تنها نگذاشته بودند . خيلي بهشون احتياج دارم. اي كاش لااقل يكيشون زنده بود . يه وقتايي آدم واقعا به آغـ ـوش گرم پدر و مادر احتياج پيدا مي كنه. حتي اگه سني هم از گذشته باشه .

به قدر گريه كرده بود كه چشمانش سرخ و متورم بود و سوزش شديدي را در آن احساس مي كرد .بنفشه نيز به محض ديدن او پي به اين قضيه برده بود . صبحونه كه نخوردي ؟

- نه ، ياس شايد بهتر باشه يك سري بري شيراز .

- خودمم به همين موضوع فكر مي كنم .

وبعد به او نگاه كرد و پرسيد : وقتي خواستم برم شيراز تو هم با من مياي ؟

- خيلي دوست دارم البته اگه تو دلت بخواد .

- معلومه كه دلم مي خواد . تا به حال شيراز آمدي ؟

- يه بار وقتي خيلي بچه بودم .

- منم مثل پدر و مادرم عاشق شيرازم ، به آدم روح مي ده .

- بايد همه جاشو نشونم بدي . همه شهرو.

ياس با خوشحالي تبسمي كرد و گفت : حتما اين كار رو مي كنم .

- دوست داري بعد از صبحونه بريم بيرون و كمي بگرديم ؟

- بگرديم ؟

- پياده روي سر صبح خيلي مي چسبه . تازه خريدم مي كنيم . بعدشم مي ريم به يه رستوران ايتاليايي و اسپاگتي مي خوريم .چطوره ؟

- عاليه برنامه ي جالبيه .

سر ذوق آمده و خوشحال بود كه مي تواند تنوعي در روز هاي يكنواختش ايجاد كند.

- بهنام ناراحت نمي شه كه امروزتو حروم من مي كني ؟

- بهنام بيچاره امروز صبح تا شب توي دانشگاه كلاس داره ، وقتي براي من نداره .

- نمي دونم اگه تو رو نداشتم چي كار مي كردم .

- تو دختر مقاومي هستي ياس . تا امروز خيلي خوب با تنهايي كنار آمدي و زندگي خودتو اداره كردي . بعد از اينم مي توني .

- فكر مي كنم درست در روزهايي كه طاقتم رو از دست داده بودم با تو آشنا شدم ديگه داشتم از پا در مي اومدم ، اما تو دوست خوبي هستي كه دلگرمم مي كني .

- خوشحالم كه اينو مي شنوم.

*
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
دقايقي از نيمه شب گذشته بود كه بهرام به خانه آمد بهنام با ديدن او از جابرخاست و در پاسخ سلامش گفت : خيلي دير كردي .

يك ماه بود كه روال زندگي اش از برنامه خارج شده بود .

- من فكر كردم خونه عمه اي و دير بر مي گردي .

- منم فكر كردم تو تنهايي زود برگشتم.

- متاسفم .

وبه سوي اتاقش رفت . بهنام از آشپزخانه پرسيد : قهوه مي خوري ؟

- متشكرم .

و روي لبه ي تخـ ـت نشست . دنياي متفاوتي داشتند و روحيات متفاوتي ، وليكن يكديگر را درك مي كردند و از اين كه با هم زندگي مي كنند خوشحال بودند . بهنام پسر لوده ، صميمي و خوش مشربي بود . ظاهر و باطن يكساني داشت ، اما از ظاهر پر جذبه و مغرور بهرام نمي شد پي به درونش برد و روحيه ي لطيف و حساسش را درك كرد . شايد تنها كسي كه او را درست مي شناخت همين بهنام بود و مادر كه سال ها پيش چشم از جهان فرو بسته بود . در جمع ، هميشه يك فرد استثنايي بود . كمتر حرف مي زد اما به جا و درست . جذبه اش هر كسي را تحت تاثير قرار مي داد . در ظاهر و چهره اش چيزي قرار داشت كه مردم را به كرنش وا مي داشت . همه به اين پسر حسي آميخته به اخترام و علاقه داشتند. وقتي در بين دوستانش بود مي گفت و مي خنديد ، اما شيطنت ها و شوخي هايش بجا و گيرا بودند. در خانه ، او به مردي آرام و مهربان و يك هنرمند با ذوق تبديل مي شد . هيچ گاه با بهنام درد دل نمي كرد ، اما با يكديگر بيگانه نيز نبودند . بهنام عادت كرده بود كه از نگاه كردن به چشمان بهرام حرف دلش را بخواند و حالا مدتي بود كه حال غريبي او را مي ديد.آشفتگي و بي قراري محسوسي كه هيچ گاه در بهرام سراغ نداشت . كمتر از پيش حرف مي زد ، اكثر اوقات در فكر فرو مي رفت و بي خبر از دنياي اطرافش بود . كم خواب و خوراك شده و رابطه با دوستانش را نيز كاهش داده بود.

بهنام با دو فنجان قهوه در آستانه در پديدار شد و پرسيد : مزاحمت نيستم ؟

بهرام لبخند كمرنگي بر لب آورد و گفت : نه بيا تو .

بهنام يكي از فنجانها را به او داد و خود روي صندلي راحتي كنار بهرام نشست و سيـ ـگاري آتش زد . جعبه ي سيـ ـگار را به سوي او گرفت و تعارف كرد . بهرام سري به علامت منفي تكان داد و گفت : دارم ترك مي كنم.

بهنام ابرو بالا انداخت و گفت : خوبه .

و با كنايه گفت : فكر كنم تنها كار درستيه كه توي اين ماه انجام دادي .

بهرام به چشم دوخت و گفت : منظورت چيه ؟

چرا تمرين رو گذاشتي كنار ؟

- حوصله ندارم .

- چرا ؟

- راحتم بذار بهنام .

- ما عادت نكرديم توي كارهاي همديگه فضولي كنيم ، اما وضعيت تو منو نگران كرده . از اول اين ترم يك جور ديگه اي شدي ، من كه خر نيستم بهرام.

- ار اين حرفا چه نتيجه اي مي خواي بگيري ؟

- نمي دونم اما دارم مي بينم كه رفتارت تغيير كرده ، بي قراري ، حرف نمي زني ، هيچي نمي خوري ، خواب درست و حسابي نداري ، تو رو خدا به من بگو چه مرضي يقه تو گرفته .

بهرام با بي حوصلگي گفت : حالم خوبه ، ممنونم كه به فكرم هستي ، اما هيچ اتفاقي نيفتاده .

- امروز سر پرست گروهتون زنگ زد . سراغتو مي گرفت، مي پرسيد چرا نمي ري سر تمرين ؟

او عضو گروه " سرمـ ـستان" يكي از بهترين و معروف ترين گروه هاي موسيقي اصيل و سنتي تهران بود .

- تو كه عاشق سه تار بودي و با دنيا عوضش نمي كردي ، اما الان دقيقا يه ماهه دست بهش نزدي . چرا بهرام ؟

- چند بار بايد بگم ؟ حوصله ندارم ، مي خوام يه خورده استراخت كنم .

دقيقا از شبي كه ياس با نواختن او به گريه افتاد ، دست به ساز نزده بود .

- نكنه عاشق شدي ؟

بهرام چشمان بهت زده اش را به او دوخت و گفت : برو پي كارت ديونه .

اما حقيقت جز اين نبود . چشمان او چشمان يك عاشق شوريده بود و از اين كه بهنام پي به احوالش برده بود بي نهايت احساس ناراحتي مي كرد . او عاشق ياس بود . يك ماه تمام شب و روز به او مي انديشيده بود ، مثل سايه در هر جا بي آنكه خود دختر متوجه شود ، او را تعقيب كرده بود. حرف هاي سايرين را در مورد او به دقت گوش داده و حساسيت ويژه اي نسبت به او پيدا كرده بود . در تمام اين مدت عذاب كشيده بود . دختر تازه وارد در همين يك ماه شهره ي دانشگاه شده بود . مي ديد كه پسر ها همه خواهانش هستند و به او پيشنهاد دوستي مي دهند . هر گاه كه خبر جديدي در اين مورد مي شنيد ، ترس از دست دادن ياس ديوانه اش مي كرد ، اما هر بار پس از اين كه مي فهميد او با قطعيت پيشنهاد طرف را رد كرده است آرام مي گرفت . از زبان بهنام و بنفشه جسته و گريخته چيز هايي راجع به زندگي اش شنيده بود. مي دانست پدر و مادرش را از دست داده است و كسي را ندارد . از زماني كه اين موضوع را فهميد بي نهايت در برابرش احساس مسئوليت مي كرد . او خواهان ياس بود و مي خواست به هر قيمتي كه شده او را به دست بياورد. شبها در خياباني كه بالكن خانه ي او ديده مي شد آن قدر در اتومبيل مي نشست تا او چراغ ها را خاموش مي كرد . دختر عادت داشت كه هر شب قبل از خوابيدن به بالكن برود و از آن جا نگاهي به آسمان بيندازد . گاهي نيز دقايقي در همان جا به نرده ها تكيه مي داد و به فكر فرو مي رفت . هر شب نگاهش را به آسمان مي دوخت ، با پدر و مادر وداع مي كرد و به آنها شب به خير مي گفت . از دوازده سالگي و از زماني كه مادر را از دست داده و پدر گفته بود كه او در آسمان آنها را مي بیند و حرف هايش را مي شنود اين كار را مي كرد و پس از فوت پدر نيز اين عادت را ادامه داده بود . بي نهايت احساس آرامش و سبكي مي كرد و بهرام به شوق ديدن او در زير ملايم نور ماه انتظاري چند ساعته را به جان مي خريد . پس از ديدن دختر با آرامشي غريب به خانه بر مي گشت و با ياد او وارد بستر مي شد . گاه به سرش مي زد كه در همان هنگام از شب به آپارتمان او برود و از عشـــقش سخن بگويد ، اما ترس از پذيرفته نشدن و جريحه دار شدن غرورش اين قدرت را از او مي گرفت . او بي نهايت عاشق اين دختر بود ، اما ياس چي ؟ آيا به او مي انديشيد ؟ آيا ذره اي به او اهميت مي داد ؟ دختر بي نظيري بود ، تنها دختري كه در برابرش خم نشده بود و براي جلب توجهش تلاش نكرده بود .

بهرام در يك ماه تمام در به در و لحظه به لحظه در پي اين دختر بود و عجيب اين كه او هيچ گاه به اين موضوع پي نبرد و سعي در كنجكاوي نداشت . به دانشگاه مي رفت و از آنجا به خانه . هيچ گاه به اطرافش توجه نمي كرد و تنها راه خودش را طي مي كرد . گاهي اوقات با بنفشه به خريد يا پياده روي مي رفت و گاهي نيز بهنام را براي صرف شام به رستوران مي برد . تنها تفريح دختر همين بود و بهرام عميقا آرزو داشت مالك اين دختر ساده و لطيف شود ، اما اگر ياس او را نيز هم چون ديگران نمي پذيرفت چه براي او باقي مي ماند ؟ از خردشدنش در برابر ديگران واهمه داشت و همين ترس مانع ابراز عشقش مي شد .

بهنام در برابر حيرت او ادامه داد : شايد بلاخره يكي پيدا شده كه بتونه دلتو به دست بياره و رامت كنه .

- چرند نگو پسر . تو رو خدا منو به حال خودم بگذار .

- منم از اين روزا داشته ام . حالتو درك مي كنم . بي قراريت رو حس مي كنم.

- برادر عزيز من ، اصلا موضوع اين حرف ها نيست ، چرا داري شلوغش مي كني ؟

بهنام با پوزخندي گفت :

- راست مي گي ، دل تو سنگ تر از اونيه كه من فكر مي كنم. تو خيلي مغروري بهرام ، مي ترسم اين غرور روزي سرتو به باد بده .

- بهرام پاسخي نداد . حوصله سر و كله زدن با او را نداشت . بهنام نيز آرام شد . مدتي به سكوت گذشت ، اما دوباره خود او شروع به صحبت كرد و گفت : قبل از اومدن تو پدر تلفن كرد .

بهرام هيچ عكس العملي نشان نداد . او با صداي بلند تري پرسيد :

- شنيدي ؟

- البته كه شنيدم .

- حالتو پرسيد .

- حال منو ؟ مگه براش اهميتي داره ؟

لحنش تلخ و گزنده بود . بهنام با ملايمت گفت :

- اون پدرمونه بهرام ، تو نبايد در موردش اين طور صحبت كني .

- پدرمون ؟ نه بهنام اون فقط پدر توئه ، فقط تو رو دوست داره .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
بچه نشو بهرام ، اون هردومون رو دوست داره ، هردومون پسرشيم . نگرانمونه . مگه تا به حال در مورد چيزي كوتاهي كرده ؟ همه امكانات ممكن رو در اختيارمون گذاشته ، از هيچي برامون دريغ نكرده . بي انصافي نكن ديگه .

بهرام فرياد زد : الآن ؟ الان بايد نگرانم باشه ؟ محبت امروزش به چه درد من مي خوره ؟ اون روز كه بهش احتياج داشتم پدرم نبود ، دوستم نداشت ، هزار بار با گوش هاي خودم شنيدم كه به مادرم سركوفت مي زد ، من فقط يه بچه مي خواستم ، مي گفت بهرام زياديه ، از اولم نمي خواستمش ، از وقتي كه من به دنيا آمدم مادرم مريض شد و پدر از چشم من مي ديد . منو بد قدم مي دونست .

دستهايش را روي شقيقه هايش گرفت و نفس عميقي كشيد . هرگز نمي توانست آن روز ها را فراموش كند . بي محبتي و سردي پدر ، تلاش مادرش براي متقاعد كردن او ، تاثيرات شديدي كه بر روح او وارد مي شد .

بهنام نيز با ديدن ناراحتي او سر به زير انداخت و دست هايش را در يكديگر گره كرد . چه بايد مي گفت ؟ نه مي توانست طرف او را بگيرد نه طرف پدر را . بهرام پس از دقيقه اي مكث با صدايي غمگين و تاثير گذار گفت : يادمه يه بار مريض شده بودم ، پدر و مادر توي اتاق نشيمن صحبت مي كردند ، مادر از پدر مي خواست يه روز كارش را تعطيل كنه تا منو ببرن بيمارستان ، اما اون زير بار نمي رفت. مي گفت من واسه ي اين كارا وقت ندارم . مادر را سرزنش مي كرد و مي گفت به تو گفتم كه اين بچه ي ناخواسته به دردمون نمي خوره . به تو گفته بودم كه قبل از تولد از شرش راحت بشيم .مادر گريه مي كرد اما اون بدون توجه به التماسش خانه را ترك كرد . مادر اومد به اتاقم . من گوشه ي تخـ ـتم كز كرده بودم و با وحشت گريه مي كردم ، همه حرفاشون رو شنيده بودم . بغـ ـلم كرد ، نازمو كشيد ، سعي كرد اوضاع رو يك جور ديگه جلوه بده ، گفت پدر خسته است و اعصابش به هم ريخته ، اما من خوب حرفاشون رو درك كرده بودم . بچه نبودم، نه سالم بود . من اون روزا به محبت پدر احتياج داشتم و مادر هميشه جور اون رو مي كشيد ، ولي من پدر مي خواستم. بين من و تو هميشه فرق مي گذاشت ، تو رو بغـ ـل مي كرد ، مي بـ ـوسيدت ، نازتو مي كشيد ، اما من براش بيگانه بودم .

- اون پشيمون شده بهرام مي خواد جبران كنه .

- مي خواد جبران كنه ؟ با پول ؟ پول براي من پدر مي شه ؟ بهنام اون ذره اي به ما اهميت نمي ده . نگاه كن دقيقا 4 ماهه كه نديدمش . واسه توجيه خودش برامون دسته دسته پول مي فرسته . برامون حساب بانكي باز مي كنه ، روز تولدمون جديد ترين ماشين رو برامون مي خره ، اما به خدا همه ي اينها زندگي نيس . بچه كه بودم ازم تنفر داشت ، حالا مي گه كه به اندازه ي جونش دوستم داره. اما دروغ مي گه ، كدوم پدره كه 4 ماه جدايي از بچه هاشو تحمل كنه ؟ مي تونست حداقل ماهي يك شب بياد پيش ما . يعني كارش تا اين اندازه مهمه ؟

- اون مادر رو از دست داده بهش حق بده .

- اون لعنتي كه هميشه همين طور بود. مادر بيشتر از من و تو عذاب كشيد . چرا داري سعي مي كني كه اونو بيگناه نشون بدي ؟ آخه اون روزي كه مادر مرد تو كجا بودي ؟ داشت درد مي كشيد . نفسش به سختي بالا مي آمد من....من به پدر تلفن كردم ، بهش گفتم مادر داره مي ميره حالش اصلا خوب نيست گفت : ميام ، گفت ميام اما نيومد ، زنگ زدم به دكتر ، مادر داشت مي مرد و من تنها پيشش بودم ، تو سربازي بودي و خارج از تهران . پدر هم كه فقط كارش را مي ديد . مادر با اون حال زارش برام حرف زد،نصيحتم كرد .مي دونست پدر اهميتي به من نمي دهد. گفت بهرام مرد باش ، روي پاي خودت واستا ، درستو بخوان و كاره اي شو تا به كسي محتاج نشي . هردومون گريه مي كرديم . بعد اون مرد . تا آخرين لحظه ي زندگيش زجر مي كشيد، تا آخرين لحظه .

به شدت اشك مي ريخت صورتش را با دستانش پوشاند و زار زد . اولين باري بود كه بهنام او را اين چنين درمانده و شكسته مي ديد . بعد از مرگ مادر او هميشه به تنهايي پناه برده بود .با كسي درد دل نمي كرد ، خود را با ساز آرام مي ساخت . اما او امشب گريسته بود ، براي برادش و به ياد مادرش .

بهنام جلوتر آمد و كنارش نشست و گفت : بهرام اين اتفاق مال 5 سال پيشه ، فكر كردن به گذشته چه نفعي داره ؟

بهرام با همان حال زار گفت : اون داشت مي مرد ، درد مي كشيد . اما من نمي تونستم كاري براش انجام بدم .

- حتي اگه پدرم مي اومد ، اون مي مرد . بيماريش تا آخرين حد پيشرفت كرده بود .

- اما مي تونست با آرامش بميره . پدر مي تونست بياد و با هم وداع كنند . مادر هميشه تنها بود و تنها هم مرد . نمي تونم ببخشمش بهنام . هر وقت مي بينمش ياد مادر مي افتم و ازش منزجر مي شم .

به عكس مادر كه روي ميز بود چشم دوخته بود . احساس دلتنگي مي كرد .

- معذرت مي خوام بهرام ، قصد نداشتم ناراحتت كنم.

- عيبي نداره يه خورده سبك شدم . ونگاه قدرشناسانه اي به او كرد و افزود : ممنونم كه نگرانمي . تو هميشه مثل يك پدر دلسوز با من رفتار كردي بهنام. خوشحالم كه برادري مثل تو دارم.

اولين بار بود كه حرف دلش را به زبان آورد و از بودن در كنار برادر احساس رضايت مي كرد . عميقا او را دوست داشت . وقتي بچه بودند بهنام هميشه كمكش مي كرد و حامي اش بود . توجه بي نهايت پدر هيچ گاه او را نسبت به برادر گستاخ نكرده بود . بهنام هميشه عاقل بود و خوب مي فهميد و بهرام از اين بابت او را بي نهايت دوست داشت لبخندي زد و شانه ي او را فشرد و گفت : بايد قلبتو صاف كني بهرام ، يه خورده از لاكت بيا بيرون و با مردم زندگي كن.

سپس از جا برخاست و ادامه داد : ديگه بهتره استراحت كني ، حسابي خسته ات كردم .

بهرام تبسمي كرد و گفت : بازم ممنون .

بهنام سري تكان داد و از اتاق خارج شد.

*
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
نزديك ظهر بود و تازه به خانه بازگشته بود . دوساعت در دانشگاه كلاس داشت و دوساعت نيز براي گرفتن بليط هواپيما معطل شده بود ، اما با وجود خستگي بسيار ، خيلي خوشحال بود . مي دانست بنفشه چقدر هيجان زده خواهد شد و از اين بابت احساس غرور مي كرد . دو ماه از شروع كلاسهايش در دانشگاه مي گذشت و اكنون روز هاي سرد ماه آذر فرا رسيده بود . البته براي سفر به شيراز زمان بدي نبود ، زيرا هواي شهر هاي جنوبي در اين فصل از سال ، لطيف و دلچسب است . هنوز لباسهايش را عوض نكرده بود كه صداي تلفن بلند شد. با خستگي روي كاناپه افتاد و گوشي را برداشت و گفت : بفرمايين .

- سلام ياس ، خالت خوبه ؟

- سلام استاد حالتون چطوره؟

آقاي شهريار استاد خوشنويسي او پشت خط بود كه او تا دو ماه پيش نزد او آموزش خط مي ديد .

- متشكرم تو چطوري ؟

- خوبم استاد . خوشحالم كه صداتونو مي شنوم .

- اوضاع دانشگاه چطوره ؟ مشكلي نداري ؟

- نه ، خيلي عاليه .

- يه كاري برات دارم ياس .

- كار ؟

- البته دوست داري كار كني ؟

- چه كاري ؟

- تعداد هنرجو زياده. مي خوام توي آموزشگاه يك كلاس براي تو داير كنم ، البته اگه موافق باشي .

ياس خوشحال از شنيدن اين حرف با هيجان گفت : آه خداي من ، خيلي عاليه. فكر مي كنين از عهده اش بر ميام ؟

- تو بهترين هنرجوي من بودي ياس ، كارت از نظر من صد در صد مورد قبوله.

- متشكرم كه به من اعتماد مي كنين.

- پس موافقي ؟

- البته .

- بيا آموزشگاه تا با توجه به ساعت هاي درسي دانشگاهت براي كلاست برنامه ريزي كنيم.

- همين امروز بعد از ظهر ميام .

- خوبه منتظرت هستم .

وقتي گوشي را سر جايش گذاشت ، از فرط خوشحالي در پوستش نمي گنجيد . فرصت مناسبي فراهم شده بود تا هم خود را بيازمايد و هم از با تنهايي اش كاسته شود . بجز ساعات درس در دانشگاه كه سه روز در هفته را پر مي كرد ساير اوقات هفته را بيكار بود و با اين فرصت جديد مي توانست علاوه بر كاري مفيد در اوقات فراغتش با استاد شهريار نيز در ارتباط باشد و هرچه بيشتر از او بياموزد.

طبق قراري كه با استاد شهريار گذاشته بود ، بعد از ظهر همان روز به آموزشگاه رفت . پس از كمي گفتگو در اين مورد و با توجه به برنامه ي درسي ياس ، سه روز در هفته و هر بار دو ساعت زمان آموزشي برايش تعيين شد كه او را خوشحال تر كرد و قرار شد از دو هفته ديگر و پس ازپايان گرفتن ثبت نام ها ، كارش در آموزشگاه آغاز شود.

پس از ترك آموزشگاه ، يكراست به خانه ليلا رفت . همين امشب بايد بنفشه را در جريان اتفاقات قرار مي داد . ليلا و بهرام در بالكن نشسته بودند و باران ملايمي را كه مي باريد تماشا مي كردند و قهوه مي خوردند كه صداي زنگ در بلند شد . ليلا براي گشودن در از جا برخاست و به هال رفت و از پشت آيفون پرسيد : كيه ؟

- منم مادرجون .

- بيا تو عزيزم .

ودكمه را فشرد . لحظاتي بعد در سالن گشوده شد و ياس به داخل آمد . ليلا در آن جا به انتظارش ايستاده بود جلو تر آمد و در جواب سلام او گفت : سلام خوشگلم خوش آمدي .

صورتش زير باران گل انداخته بود و او را دوست داشتني تر نشان مي داد . در اين هواي دلپذير و عاشقانه فاصله بين آموزشگاه تا خانه ليلا را پياده طي كرده بود و اكنون كمي احساس سرما مي كرد . بهنام بنفشه درست به همين علت نتواسته بودند تنها نشستن در خانه و تماشاي اين هواي مطلوب را از پشت پنجره تحمل كنند و ساعتي پيش از خانه بيرون رفته بودند . ليلا حوله اي را به دستش داد و گفت : موهاتو خشك كن دخترم سرما مي خوري .

ياس مشغول خشك كردن موهاش شد و پرسيد : بنفشه خونه نيست ؟

ليلا گفت : با بهنام رفته بيرون. من و بهرام خونه تنهاييم .

او در بالكن صداي صحبت آن دو را مي شنيد . ياس باز هم از شنيدن نام او حال دچار حال غريبي شد . از شب تولد ليلا يك ماه و نيم مي گذشت و او در تمام اين مدت با وجود سعي تمامي كه كرده بود هيچگاه نتوانسته بود از انديشيدن به اين پسر غافل شود . او تما روح و احساس دختر را تسخير كرده و تبيدل به معبودي بيهمتا در قلب پر احساس او شده بود.

- اگر سردته توي سالن مي شينيم .

- نه سردم نيست .

- پس من برات يه قهوه درست مي كنم . برو بالكن ، بهرام اونجاست .

- متشكرم مادر .

و به سوي بالكن رفت . بهرام با ديدن او از جا برخاست و پاسخ سلامش را داد . سخي صورتش او را مانند دختر بچه هاي ملوس كرده بود و بهرام از ديدن اين چهره كودكانه به وجد آمد . اين دختر حقيقتا يك موجود يگانه و بي نقص بود و او به اين موضوع كاملا واقف بود و دوستش مي داشت . براي چند لحظه به چهرهي دلفريب او خيره ماند و سپس پرسيد : حالت خوبه ؟

ياس تبسمي كرد و گفت : ممنونم تو چطوري ؟

و در مقابلش نشست . بهرام سري تكان داد و گفت : خوبم.

هر دو دلي پر عشق و بي قرار داشتند ، اما نمي دانستند كه در اين لحظه چه بايد بگويند . بدون شك هيچ يك نمي توانست از درون پر غوغايش حرف بزند . بهرام از شنيدن جواب منفي او و جريحه دار شدن احساس و غرورش مي ترسيد و ياس هيچ اميدي به عشق او نداشت و احساس علاقه ي خود را يكجانبه و بي فايده مي ديد ، اما اين طور آرام و خاموش نشستن عذاب آوربود. بهرام با آن كه برنامه ساعات درسي يسا را از حفظ بود به خاطر اين كه حرفي زده باشد گفت : فردا كلاس داري ؟

آره. ساعت يازده و نيم .

- خوش به حالت . من ساعت 8 بايد سر كلاس باشم .

- فكر مي كنم فردا بايد روز پر كاري داشته باشي . نه؟

- آره از ساعت 8 صبح تا ساعت پنج و نيم بعد از ظهر پشت سر هم كلاس دارم .

- رشته تحصيليتو دوست داري ؟

- البته . من در اولين انتخابم قبول شدم .

- رشته مشكلي رو انتخاب كردي .

- تو چي ؟ چرا شيمي ؟

- به خاطر پدرم . اون دوست داشت من شيمي بخونم.

بهرام لبخن تلخي زد . جالب اين كه او هم به خاطر پدرش رشته پتروشيمي را انتخاب كرده بود . البته بين اين دو تفاوت زيادي وجود داشت . ياس به خاطر علاقه ي زيادي كه به پدرش داشت اين رشته را انتخاب كرده بود و او به خاطر تنفرش از پدر .

در اين لحظه ليلا با فنجاني قهوه به بالكن باز گشت و آن را مقابل ياس گذاشت و كنار او نشست .ياس لبخندي زد و تشكر كرد . نگاهي به ساعتش انداخت و چون هوا رو به تاريكي مي رفت پرسيد : معلوم نيست بنفشه و بهنام كي بر مي گردند ؟

- هر جا باشن براي شام پيداشون مي شه .

- بنابراين امروز نمي تونم بنفشه را ببينم .

- چرا نمي توني عزيزم ؟ بايد براي شام بموني .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
متشكرم مادرجون ولي نمي خوام باز مزاحم بهنام بشم .

- بهرام گفت : من بعد از شام مي رسونمت خونه .

ليلا با قاطعيت گفت : شما هيچ جا نمي ريد امشب بايد هردوتون اينجا بمونيد . مي تونيم بعد از شام يك جشن كوچولو ترتيب بديم .

- عمه جون من فردا ساعت 8 صبح كلاس دارم .جزوه هامو نياوردم .

- فردا صبح زود مي توني بري خونه و جزوه هاتو برداري . دلم مي خواد يه شب دور هم جمع باشيم و خوش باشيم. اشكالي در اين كار هست ؟

- به چه مناسبتي ؟ براي جشن گرفتن بايد علتي وجود داشته باشه .

- به علت اين كه تو بعد از مدتها بدون اين كه من تلفن كنم اومدي به ديدنم . دليل مناسبيه ؟

- عمه دارين به من كنايه مي زنيد ؟

- نه عزيزم . فقط خوشحالم كه پيشم هستي ، ديگه عذر و بهانه هم نيار خب ؟

بهرام چاره اي جز اطاعت نداشت . ليلا تنها كسي بود كه او هميشه در برابرش تسليم شده بود . در اين زن چيزي بود كه او را به فرمانبرداري وا مي داشت . از آن دسته زنان حكومت طلب و پر جذبه نبود، بلكه دل نازك و پر محبتش باعث مي شد كه بهرام هميشه از او اطاعت كند و موجب رنجشش نشود . ليلا به ياس نگاه كرد و گفت :تو هم عذر نيار چون من ازت خواهش مي كنم كه بموني .

- چشم مادرجون .

* * * *

ياس كه به كمك ليلا در آشپزخانه شتافته بود و بهرام نيز در بالكن سرش را روي ميز گذاشته و به خواب رفته بود كه بنفشه و بهنام از راه رسيدند. دختر از فرط شادي سر از پا نمي شناخت و مغلوم نبود كه بهنام چه خبر غيرمترقبه اي به او داده بود كه اين چنين هيجانزده اش كرده بود . هر چهار نفر در آشپزخانه جمع شدند تا سالاد درست كنند . ليلا از بنفشه پرسيد :

- روي بهرام پتو انداختي ؟

بنفشه سري به علامت مثبت تكان داد و گفت : مثل اين كه خيلي كمبود خواب داره .

ليلا به بهنام نگاه كرد و گفت : اون چشه بهنام ؟

او شانه اي بالا انداخت و گفت : نمي دونم حرف كه نمي زنه ، اما خيلي عوض شده ، ديگه سر تمرين نمي ره ، حتي توي خونه هم ساز نمي زنه . شبا خيلي دير بر مي گرده خانه ، اغلب كسل و بي خوابه ، غذاي درست و حسابي نمي خوره ، چند بار باهاش صحبت كردم ، ولي لعنتي هيچي نمي گه ، همه رو مي ريزه توي دل صاحب مرده اش .

ليلا گفت : شايد عاشق شده .

بهنام پوزخندي زد و گفت : بهش گفتم مثل سگ پاچمو گرفت .منم فكر مي كنم چيزايي باشه ، اگرچه يه وقتايي به اين نتيجه مي رسم كه هيچ دختري نمي تونه توي اين دنيا اونو عاشق خودش كنه .

قلب ياس از شنيدن اين سخنان به درد آمد . آيا بهرام عاشق شده بود ؟ آيا هر شب تا ديروقت اوقاتش را با دختري سپيري مي كرد ، در حالي كه ياس به او مي انديشيد و جز او نمي خواست ؟ اي كاش مي دانست در دل او چه مي گذرد . شايد آنگاه با اين قضيه راحت تر كنار مي آمد .

- روابطش با بهمن چطوره ؟

- خيلي بد مثل گذشته . اصلا حاضر نيست باهاش حرف بزنه .

- از جهاتي هم حق داره . بهمن در حق او خيلي بد كرده .

- مي دونم عمه ، اما پدر واقعا پشيمونه ، داره همه سعيشو مي كنه تا به بهران بفهمونه كه دوستش داره .

- راهش غلطه . بهرام با پول راضي نمي شه . اون محبت بهمنو مي خواد . مهم اينه كه بهمن به كارش بيشتر از شما اهميت مي ده .

- من كه نمي دونم بايد چه كنم . بين اين دو تا گير كردم و دارم ديوونه مي شم .

- به هر حال ادامه ي اين وضع براي بهرام خطرناكه ، حيفه اين جوون توي اين اوضاع غرق بشه و كسي كاري براش انجام نده .

- اما عمه جون خودش نمي خواد . با كسي حرف نمي زنه و از هيچ كس كمك قبول نمي كنه حتي از مني كه برادرشم .

در همين لحظه بهرام وارد آشپزخانه شد و صحبت آنان نا تمام ماند. ليلا كنارش نشست و بـ ـوسه اي مهربان به گونه اش زدو پرسيد :

- خوب استراحت كردي ؟

- اصلا نفهميدم كي خوابم برد . خيلي خسته بودم.

- الان چي ؟

- كاملا شارژم و در اختيار شما .

ليلا لبخندي از سر رضايت به لب آورد و گفت : خدا رو شكر شما ما آماده اس .

- من ميزو مي چينم.

ليلا ابرويي بالا انداخت و گفت : هوم ! عاليه .

و بهنام گفت : منم كمكش مي كنم . خانما لطفا آشپزخانه را ترك كنند.

آن سه از آشپزخانه خارج شدند ، در حالي كه هر پنج نفر مي خنديدند. ليلا در سالن به تماشاي تلوزيون نشست و بنفشه نيز به همراه ياس به اتاقش رفت . ياس روي لبه ي تخـ ـت نشست و به او كه مو هايش را در مقابل آينه شانه مي كرد گفت : مثل اين كه با بهنام حسابي خوش گذرانده اي نه؟

- اين پسر معركه است ، آدمو با كاراش هيجان زده مي كنه ، شايد به عجيب و غريبي بهرام نباشه ، ولي به هر حال اونم برادر بهرامه .

- حالا كه ذوق زده شدي بذار دو تا خبر خوبم من بهت بدم تا حسابي حال كني .

بنفشه با كنجكاوي گفت : دو تا خبر خوب ؟

ياس به علانت تصديق سري تكان داد و بنفشه به او نزديك شد و گفت : خب بگو كه طاقت ندارم .

- خبر اول اين كه امروز استاد شهريار با من تماس گرفت .

- استاد خوشنويسيت ؟

- آره ؟

- چه كار داشت ؟

- برام يه كار دست و پا كرده .

- كار ؟

- آره ، قرار توي آموزشگاه خودش به عنوان مربي كا كنم . سه روز در هفته و هروز دو ساعت .

بنفشه با هيجان گفت : محشره دختر . خيلي خوبه . از بيكاري نجات پيدا مي كني .خوشحالي نه ؟

- البته .ديگه حوصله ام توي خونه كمتر سر مي ره . تازه اگر با استاد در ارتباط باشم مي تونم چيزاي جديدي ازش ياد بگيرم و اشكالاتمو بر طرف كنم.

- خيلي برات خوشحالم ياس .

- متشكرم و اما خبر دوم ، مي دونم كه خيلي خيلي خوشحال مي شي .

- بنفشه با بي قراري گفت : خوب بگو ديگه .

ياس با مكثي گفت : اينكه...... اينكه......

اما حرفش را ناتمام گذاشت و از جا برخاست و گفت : يه دقيقه صبر كن .

و به سوي كيفش رفت و آن را نزد بنفشه آورد و گفت : چشماتو ببند و دستاتو باز كن .

بنفشه خنديد و گفت : عجب دختري هستي تو .

وبعد چشمانش را بست وكف دستش را به سوي او گرفت . ياس بليط ها را كف دست او گذاشت و گفت : حالا چشماتو باز كن .

بنفشه با ديدن بليط ها با شوق گفت : بليط هاي شيرازه ؟

ياس به علامت تصديق سري تكان داد و او با خوشحالي غير قابل وصفي گفت : خدا جونم خيلي عاليه .

سپس با خواندن زمان پرواز پرسيد : پس فردا ؟

ياس باز هم سري جنباند . بنفشه از شدت هيجان در حال انفجار بود . با ولع بسيار او را بـ ـوسيد و گفت : متشكرم ياس ، خيلي خوشحالم .

- منم خوشحالم كه تو همراه مني .

- مطمئنم كه خيلي خوش مي گذره .

- منم مطمئنم . همه جارو زير پا مي گذاريم .

- مي خواي حسابي آش و لاشم كني ؟

- خيلي هم دلت بخواد .

در همين لحظه چند ضربه به در خورد و متعاقب آن بهنام وارد شد و گفت : خانما تشريف نميارين ميز شام چيده شده .

آن دو برخاستند و در حالي كه به سوي او مي آمدند لبخندي زدند و بهنام ادامه داد :

فكر مي كنم اگه يه روز بيكار بمونم گارسوني بهم بياد وبه بنفشه نگاه كرد و لبخندي زد و گفت : نه قربان ؟

بنفشه خنديد و گفت : تو ديوونه اي بهنام . آخه اين حرفا چيه كه مي زني ؟

بهنام خنديد و گفت : مي خوام خيال خودمو راحت كنم كه تو تحت هر شرايطي همسرم مي موني .

بنفشه با اعتراض گفت : خيلي بدجنسـ ـي !

بعد به ياس نگاه كرد و گفت : بعد از اين همه سال هنوز به من اعتماد نداره .

حرفش دور از انتظار بود . او هيچگاه در جمع محبتش را نسبت به بنفشه ابراز نمي كرد اما با خود انديشيد ياس با ديگران فرق دارد و خودماني است . ياس در حالي كه به همراه بنفشه مي خنديد گفت : نمي دونم امروز بعد از ظهر بيرون از خانه چه بلايي سر شما دو تا آمده ، ولي مي دنم كه امروز خيلي شارژيد .

سپس لبخند محجوبي زد و افزود : اميدوارم كه هميشه خوش باشيد .

بهنام نيز لبخندي زد و تشكر كرد و هر سه از اتاق خارج شدند . ليلا با اشاره به ميز شام رو به دختر ها گفت : ببينين چه برادرزاده هاي با سليقه اي دارم .

آن دو ميز شام را با سليقه بسيار تزيين كرده بودند . يك گلدان بزرگ كه مخلوطي از رز هاي سفيد ، سرخ و صورتي بود در وسط ميز گذاشته شده بوند. روي سالاد ، خورش و پلو را با انواع سبزيجات تزيين كرد و ترتيب يك دسر ژله اي را هم داده بودند .دو شمه نيز در دو سوي ميز روشن كرده بودند . هر دو سر ذوق آمده بودند ، مثل شب هايي كه در خانه هر دو حال داشتند و ميزي شاعرانه براي خود مي چيدند . غذاي مورد علاقه شان را درست مي كردند و تا نيمه هاي شب به شادي مي گذراندند . امشب نيز هر دو سر كيف بودند . بهرام در ابتدا كمي كسل به نظر مي رسيد اما پس از آن چرت نيم ساعته ، اكنون كاملا قبراق و سرحال به نظر مي رسيد . بنفشه و ياس با ديده ي تحسين و تعجب به ميز شام و سپس آن دو نگاه و از آندو تشكر كردندو ليلا كه بيشتر از سايرين خوشحال بود دختر ها و پسر ها را به نشستن دعوت كرد . در حين صرف شام بنفشه گفت : ياس امروز بليط گرفته ، ما پس فردا مي ريم شيراز .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان چقدر تنهایی بی رحمه | فاطمه خاوریان sadaf 95 11,303 ۱۹-۰۷-۹۴، ۱۰:۳۹ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان سیاوش | نرگس عینی ملکه برفی 74 5,923 ۲۶-۰۶-۹۳، ۱۱:۲۸ ق.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان روزهای تنهایی | لادن اقبالی admin 18 7,182 ۱۴-۰۱-۹۲، ۱۲:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: admin
  غروب تنهایی | کبری مولاخواه baran 58 6,547 ۲۳-۱۲-۹۱، ۰۶:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: baran

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
nafas (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۲:۰۵ ب.ظ)، Afsaneh (۰۴-۰۳-۹۶, ۱۲:۵۷ ب.ظ)، sara kiana (۲۶-۰۹-۹۵, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، اشک آسمون (۲۷-۰۶-۹۵, ۰۱:۰۷ ق.ظ)، سمیرا (۱۸-۰۳-۹۶, ۰۲:۵۶ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۲-۰۵-۹۴, ۱۰:۰۴ ق.ظ)، فريبا خانم (۲۷-۰۸-۹۴, ۱۰:۳۵ ب.ظ)، parbaneh (۲۴-۰۶-۹۴, ۱۱:۵۸ ب.ظ)، آذرى (۰۱-۰۷-۹۴, ۰۴:۳۳ ب.ظ)، shahdokht (۱۹-۰۴-۹۶, ۰۴:۱۸ ب.ظ)، barooni (۰۳-۰۱-۹۶, ۰۴:۰۶ ق.ظ)، azar (۲۱-۰۳-۹۵, ۰۹:۰۱ ق.ظ)، امیراحسان (۱۱-۰۶-۹۵, ۰۲:۲۲ ب.ظ)، ملاك (۰۵-۰۸-۹۵, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، مرادی (۲۷-۰۴-۹۵, ۱۱:۵۴ ب.ظ)، پروانه دولتی (۰۹-۰۶-۹۵, ۰۳:۴۷ ق.ظ)، ساده (۱۷-۰۶-۹۶, ۰۱:۱۰ ق.ظ)، Hadadian (۱۰-۰۵-۹۵, ۰۶:۰۶ ب.ظ)، بهار۶۰ (۰۸-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۶ ب.ظ)، Nay46 (۱۳-۰۵-۹۵, ۰۱:۱۵ ق.ظ)، Iootoos13 (۱۳-۱۰-۹۴, ۱۰:۲۸ ب.ظ)، s.ebadi (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، هرچی (۲۰-۰۹-۹۴, ۱۰:۵۳ ب.ظ)، Miranda (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۰۸ ق.ظ)، سمانه عسگرپور (۱۴-۰۴-۹۵, ۰۲:۲۹ ب.ظ)، sima59 (۱۳-۰۸-۹۵, ۰۶:۳۳ ب.ظ)، Dogholooha (۳۰-۰۳-۹۵, ۰۴:۳۰ ب.ظ)، عسل6 (۲۶-۰۶-۹۵, ۰۱:۱۴ ب.ظ)، zahra_ayyar (۲۹-۰۳-۹۶, ۰۹:۰۸ ب.ظ)، مریم74 (۲۷-۱۰-۹۵, ۰۸:۲۶ ب.ظ)، ariana1365 (۱۷-۰۳-۹۵, ۱۱:۵۱ ب.ظ)، زهرا 145 (۰۸-۰۱-۹۶, ۱۱:۴۸ ب.ظ)، Rahi (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۲:۲۰ ق.ظ)، golijoon (۰۹-۱۰-۹۵, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، saziii4 (۰۷-۰۳-۹۵, ۱۱:۵۹ ب.ظ)، Maman ali (۳۱-۰۲-۹۵, ۱۲:۳۳ ق.ظ)، R.forough (۱۴-۰۴-۹۵, ۰۲:۲۵ ق.ظ)، mina22 (۱۱-۰۴-۹۵, ۰۴:۰۲ ب.ظ)، سی سی (۰۴-۰۳-۹۵, ۰۱:۲۱ ق.ظ)، شیشه (۱۲-۰۳-۹۵, ۰۵:۵۹ ب.ظ)، eliya (۱۸-۰۹-۹۵, ۰۶:۴۹ ب.ظ)، ماربیا (۰۳-۰۷-۹۵, ۱۲:۲۵ ب.ظ)، mahyaaaaaa (۲۶-۰۳-۹۵, ۰۵:۴۰ ب.ظ)، Josh (۲۸-۰۳-۹۵, ۱۲:۲۶ ق.ظ)، حميده (۱۰-۰۱-۹۶, ۱۲:۰۰ ب.ظ)، Makan (۱۰-۰۸-۹۵, ۰۱:۰۴ ق.ظ)، hasti22 (۲۰-۰۶-۹۵, ۰۷:۳۵ ب.ظ)، صبا1367 (۲۹-۱۱-۹۵, ۰۹:۱۸ ق.ظ)، tabarakrayaneh (۲۵-۰۶-۹۶, ۱۲:۳۶ ق.ظ)، aliasghar 007 (۱۸-۰۴-۹۵, ۰۵:۰۸ ب.ظ)، lwbo888 (۱۸-۰۸-۹۵, ۰۳:۱۲ ب.ظ)، Leila_p (۱۰-۰۵-۹۵, ۰۱:۳۵ ب.ظ)، azar52 (۲۰-۰۵-۹۵, ۰۵:۰۵ ب.ظ)، Tehran (۱۲-۰۱-۹۶, ۰۵:۴۳ ق.ظ)، nel aa (۲۸-۰۹-۹۵, ۰۱:۲۰ ق.ظ)، Pendar (۱۴-۰۵-۹۵, ۱۲:۰۷ ق.ظ)، vaziri (۰۱-۰۶-۹۶, ۰۱:۱۶ ب.ظ)، Khsadat (۰۶-۰۵-۹۵, ۰۷:۴۹ ب.ظ)، 4699821758 (۲۸-۰۵-۹۵, ۱۲:۱۲ ب.ظ)، مینوشی (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۸:۲۸ ب.ظ)، گیاه (۲۸-۱۲-۹۵, ۱۰:۲۱ ق.ظ)، مهرناز 1381 (۰۲-۰۸-۹۵, ۱۰:۱۲ ب.ظ)، گلمن (۲۴-۱۲-۹۵, ۰۴:۲۲ ب.ظ)، 9305201346 (۱۲-۰۲-۹۶, ۰۲:۴۶ ق.ظ)، Narjes72 (۰۵-۰۷-۹۵, ۰۱:۲۰ ق.ظ)، soghra (۰۸-۰۷-۹۵, ۰۹:۵۴ ق.ظ)، پری دریایی (۰۴-۰۲-۹۶, ۰۲:۴۱ ق.ظ)، کاسپین (۱۶-۰۱-۹۶, ۰۷:۲۴ ق.ظ)، mamarr (۰۷-۰۴-۹۶, ۰۸:۵۷ ب.ظ)، fahangar217 (۰۳-۰۸-۹۵, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، Shamsi (۲۰-۰۸-۹۵, ۰۸:۰۹ ب.ظ)، مهدا (۱۶-۰۳-۹۶, ۰۷:۰۵ ق.ظ)، sohi (۲۳-۱۱-۹۵, ۰۲:۲۷ ق.ظ)، مل مل (۲۱-۱۰-۹۵, ۰۲:۲۵ ق.ظ)، نجمه گل (۰۶-۱۲-۹۵, ۰۱:۳۲ ق.ظ)، طوفان (۱۴-۱۰-۹۵, ۰۹:۱۵ ب.ظ)، دختربلا (۰۳-۰۹-۹۵, ۰۷:۱۶ ق.ظ)، رها 2424 (۳۰-۰۹-۹۵, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، سایه1998 (۲۴-۱۰-۹۵, ۰۹:۵۹ ب.ظ)، نازلی1361 (۰۹-۱۰-۹۵, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، wina (۰۳-۱۰-۹۵, ۱۲:۵۵ ب.ظ)، دانا (۲۷-۰۳-۹۶, ۰۹:۲۹ ب.ظ)، HANI 97 (۲۲-۱۱-۹۵, ۰۱:۳۷ ق.ظ)، رقیه گلصنملو (۱۴-۱۲-۹۵, ۱۱:۵۸ ب.ظ)، Bitanaz (۰۲-۰۲-۹۶, ۱۰:۲۲ ق.ظ)، shirin.a (۱۱-۱۱-۹۵, ۰۴:۱۵ ب.ظ)، Lila (۲۸-۱۱-۹۵, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، Lilimmp (۱۶-۰۴-۹۶, ۰۱:۰۵ ق.ظ)، یاس امینالدوله (۰۶-۰۱-۹۶, ۰۱:۴۶ ق.ظ)، Nara (۰۹-۰۷-۹۶, ۰۲:۰۷ ب.ظ)، setare75 (۲۶-۱۱-۹۵, ۰۱:۵۰ ق.ظ)، prity (۱۸-۰۳-۹۶, ۰۹:۴۴ ب.ظ)، sanng (۱۲-۰۱-۹۶, ۰۹:۱۰ ق.ظ)، دیان (۰۳-۰۴-۹۶, ۰۳:۲۶ ق.ظ)، پاییزانه (۰۵-۰۲-۹۶, ۰۲:۳۳ ق.ظ)، taranomi (۱۳-۰۸-۹۶, ۱۰:۰۷ ق.ظ)، anahita5961 (۰۹-۰۳-۹۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ)، Jalinos (۲۰-۰۷-۹۶, ۰۸:۴۹ ب.ظ)، معصوم م (۲۱-۰۴-۹۶, ۰۹:۰۵ ق.ظ)، anijoojook (۲۲-۰۵-۹۶, ۱۲:۳۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان