انجمن ايران رمان



شبهای تهران | غزاله علیزاده
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۰۸:۳۲ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: .RaHa.
پاسخ 68
بازدید 9557

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شبهای تهران | غزاله علیزاده
#1
[undefined=undefined]شبهای تهران
غزاله علیزاده
600صفحه
8بخش
چاپ سوم 1383
نشر توس[/undefined]
سپاس شده توسط: admin ، fatima64
#2
بخش اول
فصل اول
نزدیک شش سال میان نوشهر و محود آباد بانویی آسوری مهمانسرایی را اداره می کرد. خوراک ماهی لذیذ و مشهوری داشت. با بستنی های تمشک وحشی ، پسته و بادام و توت فرنگی که در اتاق دربسته ترکیب می کرد ، از فوت و فن کار کسی با خبر نبود و با خامه های مخروطی محصول شیر گاوهای هولشتاین که در سراسر باغ ازادانه می چرخیدند آنها را زینت می داد.
بنای مهمانخانه یا نمای سفید و شیروانی سفال اخرایی که سایه روشنی چون فلس ماهی دشت پشت ردیف درختان اشن و زبان گنجشک ، در انتهای جاده ی پرپیچی دور از نظر می ماند. حوالی غروب سواری های بزرگ و تیره رنگ می آمدند ودر صحن شن پوش توقفگاه . مهمانان جدی را که غالبا پیشخدمتی برای حمل و نقل باز و ذکر کوچک فرار همراهشان بود پیاده میکردند.
سراسر شب پیش می بارید و آفتابی شده بود. از صبح ، نسیم گرمی که از روی امواج دریا برمی خاست پرشکوفه ها را بر سر و دوش مسافران که در باغ قدم می زدند افشان می کد و در زمین رگی می تپید که دسته دسته علفها ، بنفشه های وحشی گلها را بیرون می داد. مردی جوان و بانویی سالخورده بر نیمکتی کنار چمنزار و زیر سایه ی درخت نارنج نشسته بودند بانوی سالخورده پتوی نازکی را با خانه های دودی و زرد بر زانوان لاغر گسترده بود و دسته ی چتری بسته را با انگشتانی بلند و استخوانی چون پنجه ی پرندگان و مزین به انگشترهای یاقوت و الماس محکم فشار می داد و از پشت عینکی با دوره های مطلا گردش کنندگان را زیر نظر گرفته بود. هم صحبت او که گاه در جوانب جمله های پیرزن سری تکان می داد پسری جوان با چهره ای گیرا و بیش و کم افسرده بود. بیست ساله می نمود وبا شگفتی ای کودک وار به دسته های مردم وچشم انداز روشن نگاه می کرد و از خانم مطالبی نامرتبط می پرسید. بانو پس از مکثی کوتاه به روشنی پاسخ می داد ،و چهره پسر جوان بیانگر رضایت او بود...با اشتیاق پرسید :« مثل اینکه دخترها از گذشته مـ ـستقل ترند؟»
خانم نجم دستی به موهای دودی اطراف گوش کشید و افتاب از نگین پر قیراط سوزنهایی نورانی ساخت:
«تا منظورت از استقلالی چی باشد. من که آنها را سرگشته تر می بینم زمان ما تمام هم و غم دختران گشتن پی شوهر نبود ، دست کم گاهی گلدوزی هم می کردیم ، کتابی می خواندیم و بی دلهره می نشستیم تا ادم مناسبی پیدا شود.»
پسر جوان دست ها را پشت نیمکت اویخت:
«حالا چی می کنند؟»
«از صبح تا شب می دوند ، فکر می کنند برای زندگی فرصت کم است.»
قبل از پایان جمله مصداق آن را تقدیر فرستاد. دختری جوان یا قدی خدنگ ، درشت اندام و میان باریک که آب و رنگ خوشی داشت. با توپی زیر بازو و دوان گذشت و روی چمن ها بالا و پایین رفت. پیراهنی سبک و زرد با هاله ی ابری پوشیده بود و از دور شبیه یک گل کوهی بود.
پسر جوانی دنبالش می کرد او می گریخت و توپ را بالا می انداخت.
خانم نجم با لبخندی روشن که چین های صورتش را از هم گشود گفت:
«حالا دیدی؟»
پسر جوان خندید و دست ها را به هم مالید:
«مثل همیشه شما حق دارید.»
به صحنه ی شاد و خوش چندی نگاه کردند . تا نوجوان توپ را از دست دختر که به حکم پاره ای تشبیهات خواهرش می نمود. گرفت و ناپدید شد. دختر که قوزک پا را آهسته می مالید با چهره ای گرفته از کنارشان گذشت. پسر جوان ، بهزاد موتمن فرصتی برای دیدن اندام و چهره ی او پیدا کرد. موهای در هم انبوه که شانه ها و پشت را یکسره می پوشاند بازتاب تیره سرخی داشت. پسر اندیشید « میان ده ها زن صاحب این موها را می توان شناخت.» ابروهایی کمانی ، پلکی بلند و پف دار ، پیشانی صاف و لبان روشنی داشت. از مچ که فارغ شد قد راست کرد و رشته ای موها را دور انگشت پیچید به رغم ظاهری بالنده و شکوفان چون کودکی لجوج پریشان بود.
خانم نجم چتر را تکیه به نیمکت داد:
« او یک نمونه از انها ست ، سطحی ولی جذاب.»
پسر جوان که پشت او را در حال دور شدن می دید لبخندی زد:
«جدا که جذاب است، اما چطور انها را می شود شناخت؟ امکان حرف زدن هست؟ وحشت نمی کنند؟»
«قاعدتا آنها از کسی نمی ترسند! با دیو قصه های هزار و یک شبی هم انقدر طبیعی حرف می زنند که با دربان مهمان سرا!»
جوان به قهقهه خندید:
« قصد شما حتما ترساندن نیست . چون بااین حکم تشویقم کردید.»
«کاری به قصد من نداشته باش.»
به چهره ی جوان او با رنگ سبزه ی مهتابی،موهای تیره و پرپشتی که تا پشت یقه می رسید چانه یی بی شکل ، دهانی خوش نقش ، زیر سبیل نازک و براق نگاه کرد و ابروها را بالا برد:
«ولی مگر تو دیو هزار و یک شبی؟»
جوان دوباره خندید:
«از ظاهرم پیدا نیست؟»
بانوی پیر اهی کشید:
«فکر می کنم پیداست.»
به باغچه های گل زنبق خیره شد:
«برای مهمانی چه فکری داری؟»
بهزاد به سردی گفت:
»فکر نکرده ام ؛ کی ها هستند؟»
«آدم های مختلف. یک باغ وحش کامل.»
«به ما چه کار دارند؟»
مادربزرگ تبسم کرد:
«ما جزوشان هستیم.»
«از باغ وحش هیچ وقت خوشم نیامد ، ولی به خاطر شما برویم.»
«از کمی تفریح کسی ضرر نمی کند.»
«با هیچ کس آشنا نیستم.»
«آشنا شدن مشکل نیست ، موافقی دختر زردپوش را همراهمان ببریم.»
بهزاد نیم خیز شد :
«می شناسیمش؟»
خانم نجم خمیازه ای کشید:
«خواهیم شناخت.»
پسر نشست:
«اصلا مناسب من نیست. خیلی جوان است.»
«می فهمم تو پیر شده ای ، زمان ما می گفتند دختر که رسید به بیست باید به حالش گریست، معلوم می شود پسر هم همین طوره.»
بهزاد با سر تصدیق کرد. بانو ادامه داد:
«ولی من و پدربزرگ ده سال تفاوت سنی داشتیم.»
«پس بیخود نیست که حالا باید تنها بمانید.»
«خب زن مسنی انتخاب کن این خانم آشوری به کار تو می خورد فکر می کنم ، بالای پنجاه دارد ، در اشپزی هم تک است. پس چرا معطلی؟»
«مرا نمی پسندد ، یک مرد کامل به درد او می خورد.»
«عجب زن عاقلی.»
بهزاد به فکر فرو رفت:
»ایکاش نمی رفتیم.»
مادربزرگ به کندی برخاست:
«از فکر کن تا فردا فرصت داری.»
آثار دلتنگی در او ظاهر شد دست چپ خود را برپشت بهزاد فشرد :
«امروز کمی خسته ام ، می روم که تا پیش از ظهر چرتکی بزنم ،هر چند که صحبت با زنی کسل کننده و پیر فکر نمی کنم برای تو خیلی جالب باشد ، امیدوارم هم صحبت بهتری پیدا کنی.»
تاهای دامن را مرتب کرد ،و همچنان که دسته ی چتر بسته رامیان مشت می فشرد آهسته رو به پنای مهانسرا رفت. پسر جوان تنها ماند.
برخاست تا ساحل رفت. جورا بو کفش رااز پا در آورد.روی ماسه های تر قدم زد نشست و تصویری از یک خانه ،قایق بادبانی و نیم رخ زنی که می شناخت بر زمین ساحل کشید ، با گوش ماهی برجی ساخت و نزدیک ظهر برگشت به مهمان سرا. وارد اتاق خود شد و با ابهای گرم پاها و صورت را شست. جوراب و کفش عوض کرد. شانه ای به موکشید و نگاهی به ساعت دیواری انداخت بیست و پنج دقیقه از ظهر می رفت. سر دوازده و نیم روانه تالار غذا خوری می شدند. مادربزرگ به وقت شناسی اهمیت می داد. ضربه ای به در پهلویی زد خانم نجم بیرون آمد ، شال سبز نازک دستبافی با ریشه های ابریشمی برشانه داشت و تیمم می کرد ، از پلکان چوبی پایین رفتند. بوی گوشت بریان و ادویه پخته با موجهای کوچم بالامی آمد و صدای برخورد لیوان اه و بشقاب ها شنیده می شد.
وارد تالار غذا خوری شدند و نگاه های پسر جوان بر نقطه یی درخشان با تابشی اخرایی افتاد ، دوشیزه دونده ی پیش از ظهر همراه خانواده باوقار پشت میز درازی ، نزدیک پنجره نشسته بود. خانم نجم ایستاد و به دور و بر نگاه کرد. با گام هایی مصمم به سوی میز نزدیک انها رفت و نشست.
برادر و خواهر ، با دو زوج میانسال ، محض سکوت سفره خانه و اجبار در حفظ اداب معذب می نمودند اما به رغم قیدها با بیان هر جمله از زیر تارهای پر پشت و دودی سبیل هم صحبت پیر ، حضور پیشخدمت ، کشیدن آبگوشت ، افتادن چنگال ،یا عطسه یی بی گاه ، از کنج چشم نگاهی رد و بدل می کردند. و با صورتی سرخ از فشار لب را به دندان می فشردند یا بر دهان دستمال می گرفتند. برچهره های شاداب ان دو قطره های ریزی از عرق نشسته بود.
زوج پیر انتهای میز ، جدی و خشک بودند. زن جوان تری که وسط نشسته بود به دخترک مشتاق نگاه می کرد و مواظب رفتارش بود. شادی مضحک دو جوان به بهزاد منتقل شد و چون چندین بار دستمال سفره با چنگالی را عمدا پایین انداختند ، برای برداشتن به زیر میز خزیدند و خنده را رها کردند ، به خنده افتاد و ستمال سفره را روی دهان فشرد . بانوی پیز ساقه ی باریک مارچوبه را سر چنگال زد:
«تو بر خلاف آنها در خندیدن آزادی.»
برگشت و از کنج چشم به میز پهلویی نگاهی کرد و خندید. آقای پیر برخاست دستی به سیـ ـنه فشرد و تعظیم کوچکی کرد.
مادربزرگ او را نشناخت خم شد و عینک رابالا و پایین با لبخندی بی حالت پاسخ مبهمی داد ، تا مرد سر میز آمد ، خم شد و دستش را بـ ـوسید و خود را معرفی کرد. از خورده مالکین اطراف گرگان بود. ده سال پیش از آنجا برای یک دوره به مجلس رفته بود . در ملک کوچکی با هم شریک بودند و مرد در غیبت خانم مشکلات مالیاتی و ثبتی را حل کرده بود و گزارشی نوشته بود به سبک منشی های قاجار و چند بار به دیدن او رفته بود. بانو به مرد جایی تعارف کرد او نشست و با ادبی اغراق شده که خاص مردم شهرستان است به دقت و وضوح به پرسش های کوتاه او پاسخ داد. مثل محصل کوشایی در حضو ممتحنی جدی ارقام سالیانه ی محصول چغندر و گندم را از ابی و دیم گفت. کاغذ و خودکاری از جیب بیرون اورد. به سرعت ارقامی نوشت و جمع زد:
مادربزرگ که با رقم و عدد میانه نداشت کاغذ را پس زد:
«غذایتان سرد شد ، بعدا صحبت می کنیم.»
با تبسمی اضافه کرد:
«ضمنا دلم می خواهد با بستگان شما هم اشنا شوم ، چه بچه های بامزه یی دارید.»
مرد پیر به دختر و پسر نگاه کرد شانه یی بالا انداخت . بااحترام گفت:
«سر کار علیه باید به عرض برسانم ما فرزندی نداریم ، مشیت پروردگار این بوده ،بنده اگر بچه داشتم اینطوری او را بار نمی آوردم( اهی کشید و رشته موی سر زده از حفره بینی او لرزی ) این دختر و پسر از بستگان خانم اند ،سرهنگ کیانی.»
به مردی طاس با سبیل کوچک و لباس سورمه یی اشاره کرده.
بهزاد پرسید:
«اهل همین جا هستند؟»
«خیر اهل تهران اند ، جوانی است دیگر.»
مادربزرگ گفت:
«جوانی چیز خوبی است حیف که ما لطفش را دیگر نمی فهمیم.»
مرد سرفه کرد . سری تکان داد و چیزی نگفت.
در طول گفتگو پسر و دختر به آنها خیره بودند ، به قصد انکه بهانه یی برای خنده در رفتار و ظاهر اآنها پیدا کنند ، دختر به چهره ی بهزاد نگاه خیره یی انداخت ، و ظاهرا به قصد خود رسید چون بی اراده دست را بر دهان فشرد گلگون شد و سر پایین انداخت.
آقای پیر برخاست و تعظیمی کرد. پیش از نشستن به دختر و پسر نگاه پرشماتتی کرد. ضمن غذا خوردن دختر هر ازگاهی دزدانه به بهزاد نگاه می کرد ، و چون لحظه یی در چشم او خیره شد سرخی یی به گونه اش دوید و سر را پایین انداخت ، بعد تا آخر ساکت بود و حتی توجهی به جنب و جوش برادر نشان نداد.
بهزاد و مادربزرگ بعد از غذا برای خوردن قهوه به تالار نشیمن رفتند ، پشت به پنجره بر دیوانی چرمی لیمدند و بانوی پیر که با لذت جرعه های کوچکی از فنجان می نوشید کمی نگران گفت:
«مرد عجیب نیامد.»
بهزاد پرسید:
«دلواپسید ؟»
«اگر زنش بفهمد ؛ جدا که دلواپسم (لبخندی زد ) ولی عجیب حساب و کتابی مثل برق جمع زد »
صورت بهزاد را که چشم به در داشت تبسمی روشن کرد:
«امد و پیداست که برای جمع و تفریق آماده است.»
ملاک و همراهانش پیش آمدند و در اغاز زن خجول خود را معرفی کرد. با تردید دست پیش آورد و لبخندی عاجزانه زد. چانه ی نوک تیز او لرزید و چین هایی اطراف چشمش افتاد. سرهنگ و همسرش با احتیاط دست دادند ، نام دختر جوان نسترن بود ، بی پیرایه خندید ودندان های سفید او در خشید ، گوشه ی نیمکت نشست. پسر کمی کج خلق گفت اسمش فرزین است . بهزاد که لبخند می زد به نسترن خیره شد. برای توجیه این نگاه مادربزرگ توضیح داد:
«از بچگی نیامده ایران ،یک ریز از من می پرسد که چون زنی پیرم خیلی جواب ها را نمی دانم ،بدش نمی آید بسپارمش به دست جوان ها تا با محیط آشنا شود.»
سرهنگ پیر دستی به موهای پشت شقیقه کشید:
«حیف است اگر با ایران بیگاه باشیم ، این کشور باستانی ، حب وطن علامت ایمان است ( به همسرش نگاه کرد ) همیشه حرف من با خانم این است.»
زن تصدیق کرد:
«البته حاضر نیستم از وطن دور شوم ( کنج لبش چین کوچکی افتاد . نگاه به سرهنگ کرد ) خواهرم لندن است ، مامایی می خواند مانده همان جا. هی می نویسه بیا ، با بچه ها بیا ،ولیچطور می شود رفت ، یکی دو ماه بد نیست ،همیشه نه.»
دست چپ خود را برابر صورت تکان می داد فرزین به بهزاد گفت:
«باید شما را با بعضی دوستانم اشنا کنم ، ولی به دردتان نمی خوردند ، بافهم و باسواند حیف کمی وحشی هستند.»
از حرف او همه خندیدند. نسترن ابرو در هم کشید :
«دوستانش همه وحشی اند.»
بهزاد پرسید:
«یعنی چطور؟ پوست پلنگ می پوشند؟ در جنگلها می چرخند؟»
پسر به اعتراض گفت :
« به نه لباس می پوشند ، خیلی چیزها یم دانند ، همه بد اخلاق اند.»
بانوی پیر پرسید :
«چند سال دارند؟»
«بیست سال بیشتر.»
مادربزرگ گیره موهای بسته را امتحان کرد :
«فرزند مهربانم اما شما با آنها چه ارتباطی دارید؟ کوچک ترید و به ظاهر هم وحشی نیستید.»
او شانه یی بالا انداخت و باتاسف گفت:
«نه ، من زیاد وحشی نیستم.»
بانوی پیر پرسید:
«خانواده شما درباره دوستانان عقیده یی ندارند؟»
سرهنگ به افسوس سری تکان داد:
«ولش نمی کنند ، سماجتی دارند که من به شخصه نظیرش را در کسی ندیده ام. »
دختر سر و دست را با بی تابی تکان داد:
«من از آنها بیزارم ، تقصیر مادر است ،لوس بارش آورده، چون پسر است دوستش دارند.»
برق حسادتی در چشمانش درخشید و چهره اش برافروخت. اقای پیر گفت:
«من بچه ام را اینطور تربیت نمی کردم.»
خانم سرهنگ دستی به موها کشید و تاری جدا شده را پایین انداخت:
«اما شما که بچه ندارید.»
آقای پیر به لحن بیش و کم خشنی گفت:
«سعی می کردم انها را مودب ومنظم عاقل و وظیفه شناس بار بیاورم.»
خانم نجم گفت:
«جمع این همه صفات خارج از تحمل یک فرد است.»
همسر اقای پیر با صدای نازگ گسسته گفت:
«خانم درست می گوید ، با اینکه بچه ندارن کتاب پرورش کودک زیاد خوانده ام ، اما دکترها عقیده دارند که تا حدی آزادی برای بچه لازم است.»
آقای پیر خمیازه کشید :
«در خانه حوصله ی خانم سر می رود.»
بهزاد به پیشنهاد گفت:
«برای سرگرمی ایشان راهی حتما هست.»
«همیشه گربه نگه می دارد.»
همسر پیر او سرخ شد و بالکنت گفت:
«همیشه نه، گاهی.»
خانم نجم برای استراحت بعدازظهر برخاست و رو به جوانان کرد:
«من بهزاد را می سپارم دست شما به شرط اینکه کاری به کار وحشی ها نداشته باشید.»
سرهنگ کیانی و خانم بلند شدند. مرد قاطعانه گفت:
»خانم کمک کنید از دست این ادمها نجاتمان بدهید.»
خانم نجم قلاب کیف چرمی خود را که مثل پروانه بود بست و گفت:
«خدا نجات بدهد.»
جوان ها تنها ماندند و محض شروع گفتگو دنبال مطلبی در ذهن خود میگشتند اما نمی یافتند . بهزاد بزرگتر بود و آداب و تربیت دیگری داشت ، فضای نیمه تاریک بوی مانده غذای ظهر ، اثاث قهوه یی تیره و استوانه ی نوری که از پشت پرده ی نوری زرد و اوریپ می تابید و ذرات خاک و حـ ـلقه های دود در ن شناور بودند کسالت آور بود. بهزاد به پیشنهاد گفت در باغ مهمانخانه گردش بکنند ، فرزین و نسترن با شوق بلند شدند.
میان جاده ی شن پوشی که با ردیفی از شمشادهای براق و سبز ، گلخوشه های براق و درختچه های لیمو تا ساحل می رفت و قدم می زند. نسیم گرم بهاری موهای دخترک را آشفته می کرد و پوست لطیف او چون انگور رسیده شفاف و روشن بود. رشته مویی رادور انگشت می پیچید و ول می کرد. یا لحظه یی میان لبها نگه می داشت.
مرد جوان با سرخوشی اهی کشید:
«عجب هوای خوبی، بهار هیچ جا شبیه اینجا نیست.»
خشم شد و بر سبزه ها دستی کشید ، گل پنیرکی را چید و به دختر داد. فرزین جلو می رفت و سنگی را با نوک پا می زد ،دختر گل کوچک را گرفت و بوئید و چشمان خود را بست:
«گل های وحشی بوی عجیبی بدارند...»
«یک کم گس و تلخ ، بوی تکی دارند.»
«من برایشان می میرم ، یک چیز دیگر هم هست. حدس می زنید؟»
بهزاد به فکر فرو رفت:
«نه خودتان بگویید .»
چشم بست:
«از آنهایی که در جنگل ها ، وسط علف ها ، نوی تاریکی اند ار کفشان حباب ها آرام بالا می ایند.»
بهزاد تبسمی کرد:
«در شهر آرل ، جایی که قبلا بودم ، چشمه ی کوچکی بود ازتوی سنگ می جوشید »
چشمان او درخشید. فرزین در نیزار بالا و پایین می رفت. پیش پای او مرغان آبی می پریدند :
«یک نی لبک بسازم؟»
«با چی بسازی؟»
»قلم تراش دارم»
«یکی بساز ببینم.»
مرد جوان و دختر رو به ساحا رفتند نزدیک آب نشستند و امواج ریز و کوتاه با تاج هایی از کف تا پایشان رسید و قطره های اب را بر چهره و اندامشان پاشید ، خندید . بهزاد صورت را خشک کرد:
«سواحل اینجا قشنگ تر است.»
«قشنگ تر از فرانسه؟»
«من بیشتر می پسندم. چون ساکت و خلوت است.»
«ولی من از شلوغی بیشتر خوشم می اید ، صورتهای ناشناس ، بوتیک ها و کافه ها. چترهای آفتابی. »
پسر جوان پیش از سکوت کوتاهی گفت:
« جایی که من دوست داشتم یک باغ ساحلی بود .مردهای پیر در سایه ی درخت ها روزنامه می خواندند ، بچه ها روی زمین چمن بازی می کردند ، پر از کبوتر بود (آهی کشید ) جای قشنگی بود.»
دختر مشتی شن برداشت. از کف دست هایش آهسته پایین ریخت.
«شما شاعرید؟»
بهزار تعجب کرد:
«نه ولی از شعر گاهی خوشم می آید.»
«پس کارتان چیست؟»
«هنوزکه کاری نمی کنم ،نقاشی می کشم.»
لبخندی زد. دختر سری تکان داد:
«پس حدس من درست بود ، شما هنرمندید.»
چوان به قهقهه خندید:
«به نه نیستم ،چی باعث این فکر شد؟»
دختر که رنجیده بود چشم را پایین انداخت روی ماسه ها خطوط درهمی کشید لاله ی ظریف گوش او صورتی شد :
«چرا دروغ گفتید؟»
مرد جوان ابروها را بالا برد:
«کی دروغ گفتم؟»
نسترن پاشنه را روی ماسه ها سراند :
«الان دروغ گفتید.»
رفتار او در چشم بهزاد عیجب و غیر طبیعی بو. برخاست و دست در جیب شلوار برد و قدم زنان دور شد.
دختر دست داد:
«ناراحتی؟»
«بله.»
«چرا؟»
«چون تا به حال کسی به من نگفته بود دروغگو.»
«پس یک نفر باید شروع می کرد.»
بهزاد از این استدلال به خنده افتاد ، اما دختر افسرده و ساکت بود . از پشت بوته ها صدای نی زدنی ناهنجار شنیده شد ، هر دو سر گرداندند.
فرزین با کفش های پوشیده از گل و لای ،موهای آشفته و نگاهی درخشان آمد و نی را از لب برداشت. رطوبت دهان را با پشت دست گرفت و گفت:
«واقعا عالی نیست؟»
دختر جوابی نداد. بهزاد افسرده گفت:
«چه خوب درست کردی .»
دختر به فرزین گفت:
«باید برگردیم.»
«خودت برو خانم پیر او را به ما سپرده.»
بهزاد به اعتراض گفت:
«مادربزرگ نمی خواست مراحم باشم.»
در طول ماسه زار به راه افتاد ، با شانه های خمیده ، دست ها در جیب ، فرزین دوید بازوی او را گرفت:
«به حرف او گوش نکن. تقصیر مادراست. لوس بارش آورده. تمام دخترها همین طورند . باید تو را با دوستانم آشنا کنم.»
چشمانش از شوق می درخشید.
بهزاد خندید:
«منظور تو وحشی هاست؟»
فرزین نی را در جیب شلوار گذاشت:
«آنقدرها هم وحشی نیستند. شما می ترسید؟»
«اصلا نمی ترسم قبلا شکار می رفتم.»
باهم به راه افتادند .تا انتهای جاده قدیمی پیاده رفتند و بعد کرایه ای گرفتند. از هوای گرم و جای تنگ یکسر عرق کردند.
سپاس شده توسط:
#3
فصل دوم

در شهر كوچكي با ميدان و گل كاري پياده شدند، روس ستون سفيدي در مركز ميدان، محصور ميل هاي آهني نوك تيز تنديس يك عقاب گچي بود، گرته اي از گرد و غبار سر چهار گوش و بال گشوده ي لق را كه با بند مفتول خورده بود، تيره كرد بود، پرندگان بر تارك آن مي نشستند. نوك به زير پر و بال مي بردند و رو به آسمان مه گرفته مي پريدند. سمت چپ ميدان، بناي سرخ كهنه بي نظير آثار مـ ـستعمراتي هندي بود. دريچه هاي طاقدار، ايوان منحني، نرده هاي نازك چوبي، دريچه هاي چند رنگ، با شيشه هاي ترك خوره ميان بوته هاي منبت از چوب پوك گردو، پنجره ها سراسر گشوده بود و باد در پهنه وسيع اتاق ها، تالارها و راروها پرپر زنان مي گشت و پرده هاي سرخ رنگ و رو رفته را چون پرچم تمدني مضمحل بر جبهه ي جنوبي بنا به رقص مي آورد. دوري زدند و از دري آبي، فرسوده از باران و باد كه چند پنجه ي گشوده با دوده و زغال مهري بر آن زده بودند تو رفتند و وارد باغي شدند، مفروش با آجرهاي قزاقي كه در فواصل آنها از هر نمونه گياهي روييده بود، بنفشه هاي كوهي، ساقه هاي سبز براهنگ، حتي يكي دو مورد كدو و هندوانه با ميوه هاي كمتوش، كوچكتر از گردو، حياط آجر فرش با باغچه يي تاريك، خودرو و هردمبيل ادامه پيدا مي كرد. پر از درخت پيچيده و موجاموج علف ها كه جوجه هاي اردك و مرغ، غازهاي سـ ـينه پهن سفيد و گربه هاي استخواني خميده پشت در پهنه ي وسيع آن مي چرخيدند. با سايه باني از درختچه هاي بي ثمر پير كه شيره يي زرد بر تنه آنها خشكيده بود، ساقه هاي پيچكي از پيكر پوكشان بالا كشيده بود، چنان به هم تنيده و انبوه كه خيمه خيمه روي تاج درختان تا انتها مي رفتند. فرزين به سوي بنا رفت، به راهرو تاريك نگاهي انداخت. مـ ـستخدمين يك سر خوايبده بودند. سر نهاده روي پيشخان چرك، لميده بر پشتي، نيمكت هاي تخـ ـته يي، يا ولو شده بر زمين، چرت مي زدند و دسته هاي مگس دور سر آنها چون هاله مي چرخيدند.
از سايه زار صدايي مهاجم و بي پروا كه در سكوت خواب گرفته ي بعد از ظهر هوا را نمي خراشيد به گوش رسيد و كسي گفت:
«فرزين تويي؟»
پسر بلند جواب داد:
«شما كجا هستيد؟»
صدا بلندتر گفت:
«باز سر خر آوردي؟»
فرزين لبي گزيد:
«يك دوست تازه نمي خواهيد؟»
«فكر نمي كنم، (لحظه يي سكوت كرد) اسمش چيست؟»
فرزين به سوي صدا رفت:
«بهزار مؤتمن.»
سكوت كوتاهي شد. تا سرفه يي به گوش رسيد و صاحب صدا خشدار و بم پرسيد:
«از كدام مؤتمن ها؟ با بني سليسان چه نسبتي دارد؟»
پس از عبور از بين شاخ و برگ ها، به يك فضاي خلوت رسيدند كه ظاهراً در زمان شكوه و رونق مهمانخانه آلاچيقي مربع بود با چفته هاي تاك و گل هاي ياس، حالا ولي داربند چوبي از دو جا شكسته يي كه شاخه هاي تاك بي تكيه گاه از آن آويخته بودند و بين زمين و آسمان تاب مي خوردند. ميز چوبي چركي با صندلي هاي فلزي تاشو در امن ترين نقطه بود كه دور آن گروهي نشسته بودند، صاحب صدا مردي به سن سي بود. چهار شانه و تنومند كه دسته ي ورقي را با انگشتاني كوتاه، چرب و عرق كرده، چون بادبزن مي بست و باز مي كرد. پيشاني و نيمي از موهاي ژوليده او زير يك كپي خاكستري. سر برداشت و با چشماني تنگ و كشيده رو به شقيقه، خشمگين و ساده و مكار به تازه وارد خيره شد:
«بيا جلو ببينمت.»
خصوصيات جسمي او را با خيرگي سنجيد، به ظاهر اين برآورد نتيجه خوبي داشت، تبسمي كرد و از جوانك مو بور كه چانه را به دست تكيه داده بود، آمرانه خواست صندلي بياورد. او رفت و از كنار حوضي شكسته و نيمه پر يك صندلي با پايه هاي كج اورد. بلند و باريك و كمي خميده بود. سبيل نازك و بور و چشم هايي زرد و عقيقي داشت. مرد مسن تر پرسيد:
«بهزاد مؤتمن؟ خاله ي تو زن اسكندر فخر نبود؟ مي گفتند خوشگل بوده، چرا طلاق گرفت؟»
بهزاد مردد گفت:
«اين به خودش مربوط است، من تقصيري ندارم.»
مرد به ريش انبوه و نوك تيز خود با تك تارهاي خاكستري دستي كشيد:
«خيلي حيف شد، حالا چه مي كند؟»
«درست نمي دانم، از هشتت سال پيش آمريكاست.»
«آنجا رفيق نگرفته؟»
بهزاد سرخ شد:
«من نمي دانم.»
«خب از خودت بگو، در چه رشته اي كار مي كني؟ (انگشت سبابه را تهديدكنان تكان داد) البته در هنر، براي من مي داني، رفقا مي دانند، هيچ چيز ديگري به جز هنر مطرح نيست (شانه يي بالا انداخت) قابل مطرح كردن نيست.»
بهزاد گفت:
«من نقاشم.»
مرد رو به بهزاد كرد، ابروي چپ را كه از نيمه مي شكست و پر پشت و جنبان بود تا زير سايه بان كلاه بالا كشيد و ورق ها را دسته كرد و چند بار روي ميز كوبيد:
«پس نقاشي.»
جوان رميده و ترسان گفت:
«فكر مي كنم.»
آهي كشيد و روي صندلي نشست، صداي خشك لولاي زنگ زده برخاست. هم صحبت او سر راز زير كلاه خاراند.
«در نقاشي هر سبكي براي من جالب نيست، سبك بايد تازه باشد، از... شعرهاي قديمي هيچ، (ابرو به هم كشيد) اصلاً خوشم نمي آيد، تو حرف تازه اي داري؟»
بهزاد كه نو پسندي او را به حدس نمي آورد، تيري به تاريكي رها كرد:
«كارهاي من فتوريسم است.»
مرد خنديد و دندان هاي كوچكش زير سبيل پيدا شد:
«فكر ميكنم بد نيست.»
دست چپ سنگين و توپر را بر شانه ي او زد.
«اين چه سبكي است؟»
جوان موبور گفت:
«فتور يعني آينده، حتماً به آينده نظر دارد، حالا چه آينده يي، بايد خودش بگويد.»
مرد سر تكان داد، با لحن غمگيني گفت:
«آينده هم مثل گذشته است، با هم فرقي ندارند، خوشا پيري و نيستي، (آه بلندي كشيد، از حفره هاي بيني او چند تار مو در آمد و تكان خورد) وقتي من مردم شما هم بياييد يك شكم سير سر قبرم برينيد. يك وقتي يك بدبختي حلواي عزاش آتش بود، من هم همينطور (نگاهي به دوستان كرد) اين رفقا مي دانند.»
بهزاد خنديد:
«درست نفهميدم.»
مرد به حوان مو بور آمرانه گفت:
«تو شرح بده.»
جوان توضيح داد:
«سعي نكن كه معني حرف هايش را بفهمي، ما هم نمي فهميم.»
فرزين نشسته بود و سنگريزه هاي سفيد را از زمين برمي داشت:
«او تازه آمده ايران.»
مرد با سوءظن پرسيد:
«قبلاً كجا بودي؟»
«يك مدتي پاريس، اين آخري ها در آرل.»
جوان ديگري كه سمت چپ نشسته بود به لاغري دوك با موي قرمز تيره كه مثل ساقه هاي گندم يك دست روييده بود و عينك گردي كه شبيه جغد نشانش مي داد با آهنگ شادي گفت:
«جايي كه وان گوگ بود؟»
بهزاد با سر تصديق كرد.
رفيق مو بور او سبيل را رو به بالا تاييد:
«نقاش هاي بورژوا، وان گوگ خودش بدبخت بود ولي چي، حاصل اين بدبختي جز خدمت به پولدارها چيزي نبود، انسان بي هدف بايد اين طور بميرد.»
جوان عينكي برخاست و دست ها را در جيب كت فرو برد، چنين تصوري به بيننده مي داد كه زمـ ـستان و تابستان دائم از سرما مي لرزد:
«براي او پولدار و غير پولدار مطرح نبود، اين قالب ها حقير است، او خادم زيبايي بود، مال محض، جمال ناب.»
زانوهايش لرزيد و دست از هم گشود، گويي جمال ناب را مي خواست بغـ ـل كند، اما از او مي گريخت. جوان موبور گفت:
«جمال ناب چه صيغه يي است؟ آغـ ـوش گرم فواحش؟»
جوان عينكي گفت:
«تو حرف مفت مي زني، عامي و ساده لوحي، اصول اخلاقيت بيشتر مناسب حال زن هاي پير است.»
«اصول من فقط مناسب حال توده هاي كارگر است كه تو از آن چيزي نمي فهمي، شعورش را نداري.»
مرد مسن تر با خشم كلاهش را برداشت، دور انگشت چرخاند و سر تكان داد. فرق سر او داريره يي كامل در پرتو شكسته ي آفتاب بعد از ظهر، از لاي شاخ و برگ درختان برمي تابيد، موهاي چرك اطراف، با تارهاي دودي، تابدار و شانه نخورده تا روي يقه پايين مي آمد و تارهاي آن با باد گرم از هم گشوده مي شد. چشمان او برقي زد، از دعوا لذت مي برد:
«من وان گوگ را دوست دارم، فرصت براي بحث نيست، نقص هايي در هنرش بود (ابرو بالا كشيد و با ملال ادامه داد) نصفي از آقارش را يادداشت كنيد، درست نصف. بايد از بين مي بردند، افسوس كه شيرزاد (دستي به سـ ـينه كوبيد) به او علاقه دارد (به جوانك مو بور نگاه كرد) فرخ تو مي دانستي من از مادر ...ش خيلي بدم مي آيد. همان كسي كه كتاب طلاي چيزها را، بگو چي بود؟»
فرخ جوابي نداد. جوان لاغر گفت:
«طلاي اندام ها.»
«بله همان كتاب را برايش نوشته اند، ولي عجب كتاب قشنگي بود.»
از بهزار پرسيد:
«تو خونده يي؟»
جوان سري به نفي تكان داد.
«حتماً بايد بخوني، اين طلاي اندام ها چيز قشنگي است، من از سامرست خوشم نمي آيد اما او هم يك چيزهايي نوشته، از روي عقده نوشته.»
اكبر به پيشاني دستي زد و پرسيد:
«اين فيس جرالد اسم زنش چي بود؟»
جوان عينكي لبخندي زد:
«تا جايي كه من مي دانم، فكر مي كنم زلدا.»
اكبر تأملي كرد:
«شايد هم او نبوده. حواس من اين روزها خيلي پرت است (دست حايل چانه كرد) اين بچه ها مي دانند، وقتي كه مي خوابم گريه برايم مي كنند (روي سـ ـينه دست گذاشت) از همين جاست.»
بهزاد پرسيد:
«بيماري قلبي داريد؟»
همه به قهقهه خنديدند. اكبر آهي بلند كشيد:
«بيمار دل. حالا جاي بحثش نيست. عشق بد دردي است به اكبر شيرزاد با اين همه سوابق عاشق شدن نمي آيد. هيچ كس بلور نمي كرد، ولي چه مي شود كرد، به ما هم اين زخم خورده. بله داشتم مي گفتم، همينگوي چطور است؟»
بهزاد پرسيد:
«همينگوي؟ ربطي به اين عشق دارد؟»
«بله، او هم عاشق بود، مي داني عاشق كي؟ (لبخند تلخي زد) "اواگاردنر" (آهي كشيد) اِواي زيبا، خانم خانم ها، در يك مصاحبه حرف قشنگي گفته، گفته فقط سه تا مرد در زندگيم بودند كه قلب مرا شكستند، براي يك زني شبيه او اين حرف خيلي بزرگي است، يكي فقط توانست قلب مرا بشكند. يكي همين همينگوي بود آن مرد پير عياش با اينكه پيرمرد بود تا لحظه هاي آخر مردانگي اش را حفظ كرد (چشمان او برقي زد و مكثي كرد) دوتاي ديگر را حدس مي زنيد؟ (كسي جوابي نداد) خيلي عجيب است، يكي از انها فيدل بود، كاستروي عزيز، حادثه ي خليج خوك ها حتماً به يادتان است.»
اكبر به برگ سبزي كه از نسيم مي لرزيد مدتي دراز خيره شد، تا ناگهان به خود آمد:
«بله خيلي عجيب است، در آنم صاحبه گفته كه مردترين مردي بود كه من به عمرم ديدم. كاسترو ولي ولش كرد. گفت يا بيا چريك شو، يا آبگوشت سوسمار بخوريا برو آنجايي كه اول بودي، او مرد كاملي بود، (اكبر كلاه را روي سر گذاشت، دستي به ريش كشيد و صلابتي در چره اش پيدا كرد، سرفه ي كوتاهي كرد) مردم اين ملك قدر مردها را نمي دانند، بايد از اينجا رفت. اِوا سه ماه سوسمار خورد و بعدش ديگر نتوانست، برگشت به امريكا، نامه هاي عاشقانه مي نوشت براي كاسترو و او جواب نمي داد. اِوا پناه به الكل برد.»
جوانك مو بور مشتي بر ميز كوبيد. از پايه ي پوسيده تراكي برخاست:
«چقدر مزخرف گفتي، دور انقلابيون را خط بكش، چيزهاي مقدس را چرا لجن مال مي كني؟ در زندگي كاسترو چنين مسائلي نبود، او يك هدف داشت، آزادي كوبا، فكر مي كني مثل تو بود؟»
اكبر نيشخندي زد:
«گفتم سه ماه بيشتر نبود (سه تا از انگشت ها را نزديك چشم جوان برد) فقط سه ماه سوسمار خورد. من به لجن مي كشم يا تو كه از تاريخ چيزي نمي داني؟»
«صد سال بايد فكر كني تا بداني او كه بود، تمام قاره ي بدبخت آمريكاي لاتين را مي خواست از زير نفوذ آمريكا آزاد كند، ولي «سيا» نگذاشت.»
تندي كلام او همه را ساكت كرد. اكبر شيرزاد سرگرم فال گرفتن با دسته ي ورق شد. ولي همين كه آس پيك فرود آمد، بدون هيچ دليلي ورق ها را به هم ريخت با خشم از بهزاد پرسيد:
«گفتي گوگن؟»
بي اعتنا ادامه داد:
«از او بدم مي آيد. بيائيد اين چوب را توي سرم بزنيد (اشاره كرد به عصايي كه تكيه داشت به درخت، پوشيده ي نواري به رنگ آبي تيره) اگر كسي حدس زد در عالم نقاشي خداي واقعي من كيست؟»
بهزاد به چهره هاي اطرافيان نگاه كرد، كسي جوابي نداد. اكبر به اصرار گفت:
«اينجا همه مي دانند من از تو پرسيدم.»
مرد جوان گوشه ي ناخن را جويد و آهسته گفت:
«شايد «بروگل» باشد.»
اكبر كه از شكاف شاخ و برگ ها به تكه اي از آسمان خيره بود گفت:
«خداي من «سزان» است. سزان كدامشان بود؟ براش كتابي ننوشته اند؟»
بهزاد جوب داد:
«سزان فرانسوي بود.»
«مي دانستم. فرانسه يك چيز دارد، فقط همين آدم، تابلوهايش را ديده اي آدم را چيز مي كند، خوب او سزان بوده، عين طبيعت است، هيچ مو نمي زند.»
جوان عينكي گفت:
«منظور تو «رپين» نيست؟»
«خفه شو مگر روس ها هم آدم اند، با اين عصا هر بلايي سرم بياوريد (برگشت و با ستايش به چوب نگاه كرد) چكار كنم از روس ها بدم مي آيد و در عالم هنر البته غير از آقام، پيغمبرم (با بي قراري انگشت سبابه را در فضا جنباند) داستايوفسكي بزرگ (ساكت شد و دست به روي دست نهاد پرده يي از اشك چشمان او را پوشاند) كسي مي داند «رعنا» شوپن مي زند؟ چه پنجه هايي دارد، چيز مي كند، جادو، به من مي گفت شيرزاد بيا بنشين كنارم، بعدش پيانو مي زند (چهره ي او درهم شد.) حالا كه نه چند سال پيش، چه پنجه هايي داشت، آه مي كشيد: «شيرزاد چقدر بدبختم.» يك صفحه از شوپن روي گرام مي گذاشت. به آن جوان علاقه داشت، جوان خوشگلي بود، خيلي سيـ ـگار مي كشيد.»
جوان مو بور پرسيد:
«شوپن؟»
اكبر ادامه داد:
«ولي بهش مي آمد، سيـ ـگار به زن مي آيد، روحاني هم پيانو را بدك نمي زند. من موسيقي را خوب مي شناسم، يك حالي دارد احمد، گوش مي كني؟»
جوان عينكي گفت:
«به چي بايد گوش كنم، پيانوي روحاني؟»
از پشت سيب زار جواني در جامه ي سياه آهسته پيش آمد. صورتي پريده رنگ و تلخ داشت، حركاتي آرام چون راهبي جوان. اكبر شيرزاد با ديدن او دست و سر را تكان داد:
«با اين جوان مي خواهم آشنا بشوي، او نقاشي است كه از گوگن خيلي خوشش مي آيد، من كه بدم مي آيد، طلاي اندام ها را حتماً بايد بخواني، چيز قشنگي است.»
داود دست بهزاد را محكم فشرد:
«خوشحالم از ديدارتان.»
اكبر شيرزاد گفت:
«ميداني اسمش چيست؟ اسم يك نقاش.»
«گوگن كه نيست، طلاي اندام ها.»
به قهقهه خنديدند، اكبر شيرزاد گفت:
«اگر گوگن بود كه چوب توي سرش مي زدم.»
بهزاد تبسمي كرد:
«شما كه اينقدر از او تنفر داريد، چرا انقدر حرفش را مي زنيد؟»
داوود به آرامي گفت:
«تنفرش خيلي هم جدي نيست.»
اكبر شيرزد محض لجاجت گفت:
«البته واقعي است، من در دو چيز هميشه صداقم، دوست داشتن و نفرت... وقتي خوشم بيايد جانم را هم مي دهم، هفته ي پيش خون دادم. دادم به يك رفيق قديمي.»
داود به بهزاد گفت:
«اسم شما چي بود؟»
اكبر كه لبخندي فراخ و بي معنا روي لبش مانده بودف عميق و آرام گفت:
«بهزاد، نفهميدي؟»
داود سيري تكان داد«
«من تا حدي كم هوشم.»
اكبر به بهزاد گفت:
«اين داودست، زير دست من بزرگ شده، اخلاق خشكي دارد، تمام اينها را من زير بال و پر گرفته ام (مهر مادرانه يي در چشمانش پيدا شد، آغـ ـوش گشود با لحني پر اغماض گفت:) تو هم بيا در جمع ما.»
بهزاد تبسمي كرد:
«من حاضرم ولي حيف شما از روس ها بيزاريد.»
اكبر شيرزاد نيم خيز شد و با خشم گفت:
«هر كس از آنها چيزي بگويد، من مي روم.»
فراح از جا بلند شد، چشمكي حواله ي دوستان كرد، با خشم فرياد كشيد:
«من مي گويم، روس ها چه عيبي دارند؟ بيكار و مفت خور نيستند كه شر و ور ببافند؟ در عالم هنر هم يك صحنه ي «دن» را نمي دهم به تمام چرنديات غرب»
اكبر سري تكان داد:
«دن را بايد بخواني. گوش مي كني داود. من خوانده ام. يك ورق از هر فصل، چيز قشنگي است، در كشور شوراها وقتي اين برژنف دبير كل حزب بود شايد هم او نبود، خوب مولوتف برد، زاستي چرا مي گويند كوكتل مولوتف؟ پله مولوتف بود (چنان به شدت گفت كه از دهانش كفي بر سطح زمين افتاد) يك روز دوگل مي ايد به كشور شوراها، دوگل مرد بزرگي بود، نقشه هاي خوبي داشت ولي خب افسر بود يك روز مي آيد به كشور شوراها (ابرو را بالا كشيد) شنيده ام مترويي در شهر مسكو هست كه مترو نيويورك را پول سياه مي كند. تمام جاها را به او نشان مي دهند، قبر ليني (به احترام او سري خم كرد) موزه ي لنينگراد. بزرگترين موزه در سراسر دنيا. بله دوگل مي ايد به او نشان مي دهند، چيزهايشان را از دم به او نشان مي دهند، خيلي خوش مي آيد تا مي رسند به پايگاه هاي موشكي نزديك كوه هاي اورال وقتي كه با برژنف در عمق چهر صد پايي تنها نشسته بودند، دبير كل، برژنف مي گويد: جناب آقاي دوگل يادم مي ايد كه سال هاي پيش مرد جواني از راديو نهضت مقاومت صحبت مي كرد مي گفت اروپا ختم مي شود به مرز كوه هاي اورال. من مي گويم از كوه هاي اورال شروع مي شود. گوش كنيد آقا؟ حرف خيلي بزرگ است. اروپا از اورال شروع مي شود. مرد جوان كه خود دوگل بوده است شرمنده مي شود با برژنف دست مي دهد. دوگل بلند قد بود. نمي توانست او را ببـ ـوسد، ولي خوشش آمد. هيچ وقت به آمريكا نزديك نشد. مي گفت فرانسه بايد مـ ـستقل باشد. چند اشتباه در انقلاب مه كرد. بايد در كاخش مي ماند، مثل يك مقام تشريفاتي، بدون مسئوليت. كسي را هم نمي ديد. درها را مي بستند. اليزابت همينطور است هر كشوري به مقام تشريفاتي محتاج است. مقام برژنف هم تشريفاتي است. من نامه هايي به خانم گاندي نوشته ام در جواب نامه ها او هم موافق يك مقام تشريفاتي بود.»
فرخ كه دست در جيب اطراف حوض قدم مي زد، سبيل خود را رو به بالا تأييد:
«شما دو تا نامه پراني داشتيد؟»
«يك نامه هايي هست روزي نشانت مي دهم.»
«گقتي دوگل و برژنف در پايگاه موشكي تنهاي تنها بودند.»
«بله چه عيبي دارد.»
«هيچي ولي اين گفتگو را تو از كجا شنيدي؟»
«وقتي شما تو كوچه ولو بوديد، اكبر شيرزاد مرد سياسي بود، از روي تجربه فهميدم.»
مشتي بر ميز كوفت كه پايه ترك دار كج شد و ميخ ها بالا زدند، كلاه او روي چشم چپش را گرفت. فرخ ادامه داد:
«خوب از مفام هاي تشريفاتي مي گفتي، خيلي به تشريفات علاقه داري؟ مقام تشريفاتي مائو و هوشي مين چطور است؟ فكر ميكني همتاي چيني و ويتنامي اليزابت خانم باشند؟»
«وضع آنها فرق دارد، هوشي مينه از بهترين شاعرهاست، در نامه هاي سپيده جان نوشته ام (از داود پرسي) تو چيزي از شعرهاش به خاطر داري؟»
جوان سري به نفي تكان داد: «حافظه ي من خوب نيست، احمد شايد بداند.»
فرخ به طعنه گفت:
«چيزي به جز شعر خودش حفظ نيست، براي دوستانمان بخوان، چه شعري بود كه ميگفت: «ميان چشم اژدهايي بازوت.»
احمد كه از نگاهش جرقه مي پريد برخاست و دفتري را كه در سراسر بعد از ظهر كنار دست داشت برداشت و رفت، بعد از يكي دو قدم برگشت و با خشم گفت:
« يك لحظه هم اينجا نمي مانم، هر كس كه مي رسد از راه هر بي سواد زمختي، يك مرتبه ناقد هنر مي شود، از صبح مزخرف گفتيد، آن دن آرام را به ما حقته كرديد جواب ندادم ولي بس است، حيثيت و هويت زيبايي در گفتگو با شما بي اعتبار مي شود، يك شعر من مي ارزد به زندگاني تو، زندگي تمام شاعران بعد از انقلاب روسيه.»
سيبك برجسته اش بالا و پايين رفت دگمه ي پيراهنش را باز كرد و بر زمين تفي انداخت. از راه شن پوشي، پوشيده از بطري هاي شكسته، كاغذهاي مچاله، قوطي هاي كنسرو خالي، تند رفت.
فرخ به قهقهه خنديد، داود پي اش دويد، زير سايه درخت آلويي كه شاخه هاي آن پوشيده از شتك بود او را گفت.
احمد عينكي پنسي را برداشته بود و شيشه هاي آن را با گوشه ي پيراهنش پاك مي كرد. پلك هاي حساس او دائم به هم مي خورد. چشمان آتشين و سياه در صورتي پريده رنگ و ظريف خيره به گلبرگ هاي آفت گرفته ي يك بوته ي آفتابگردان، با دست چپ در هوا قوسي بريده ساخت چيزي به نجوا در گوش احمد گفت و مرد جوان خنديد عينك به چشم نهاد و تاي گشوده ي پيراهنش را در شلوار زنگ باخته و گشاد خود فرو برد، بازو به بازوي هم برگشتند جوان مو بور آلوي كالي را از شاخه كند و له كرد، چشمان ميشي او با تابشي طلايي، از نفرت مي درخشيد، بهزاد روي صندلي تا شو كه رنگ آبي اش در معرض باران و افتاب پوسته پوسته ريخته بود جا به جا شد و از لولاها صداي خشكي برخاست. دست زير چانه نهاد، هواي آن داشت كه چيزي بگويد اما از ديگري مي ترسيد. فرزين كمي دورتر با شاخه يي شكسته بر هره هاي ديوار خط مي كشيد و گاه بالا و پايين مي جست.
اكبر شيرزاد نيشخندي زد:
«اين وضع ماست.»
دسته ورق را از هم گشود، انگار وضع را رو مي كرد:
«آزادي عقيده نيست، من تازگي، گوش مي كني داود؟ فقط دو چيز مي خوانم. «بودا» و «هايدگر» ئلي هميشه فكرم ميان اين دو حالت نوسان است. شايد مقاله يي بنويسم، مي خواهم علمي باشد، فرصت نمي كنم، يك دنيا مطلب دارم. خنده ندارد (كسي نخنديده بود) دو تا پيس نوشته ام (خودش به خنده زد) دعا كنيد كه روي صحنه نيايد. دست روشنفكرها رو مي شود. جواب نمي دهيد؟ حسادت ميكنيد؟ من مي روم. بي اكبر شيرزاد راحت تريد.»
به سرعت برخاست، چندان كه صندلي افتاد، عصاي آبي را كه در سراسر بعداز ظهر مورد لطفش بود با خشم برداشت، روي زمين كوبيد و داد زد:
«فرزين بيا كيف مرا بياور.»
پسر دويد و كيفي سياه و كهنه را كه در كنار پايه هاي واژگون صندلي افتاده بود برداشت و دنبالش دويد، اكبر بلند مي گفت:
«بين تمام اينها فقط تو آدمي، تو اگر اكبر شيرزاد را درك مي كني.»
فرزين نفس زنان گفت:
«حالا ببخش، چيزي نمي فهمند، مطالعه ندارند.»
«خوب گوش كنند، تا چيز ياد بگيرند.»
«من هميشه گوش مي كنم از جريان برژنف خيلي خوشم آمد.»
رفتند و در مسير تنگ و از موانعي چون جوي آب، شاخه هاي شكسته، شيشه هاي خالي نوشابه رد شدند، اكبر چيزها را با نوك عصا پرت و پلا مي كرد، بلند و بي مهابا به صاحبان نامشخص آنها يك رشته دشنام، شبيه درس هاي وظايف الاعضا مي داد و پيش مي رفت. مسافرين سر از دريچه ها بيرون مي آوردند، داود جلو رفت و گفت:
«اكبر يواشتر برو، مردم شايد خواب باشند.»
او گردن و سـ ـينه را به عقب گرداند، از زير ابرواني در هم كشيده به او نگاهي انداخت و به سرعت رفت. فرود چوب بر سطح آجر فرش طنين روشي داشت. آن دو پشت شاخ و برگ پنهان شدند، بهزاد چيزي نمي گفت اما هرازگاه فرياد اكبر شنيده مي شد. فرخ نشست، دستي به زانو كوفت و از خنده سست شد، خون به صورتش دويده بود، موهاي بور او همگام با شانه و پشت مي جنبيد، سبيل نازك او كه چون هرهري مذهبان آغاز قرن تاب خورده بود، روي دهان افتاد، به پشت احمد مي زد و مي گفت:
«خداي من چه بساطي، خواست كمتر از تو نباشد با بودن او چرا يكي ديگر قهر كند.»
احمد كه از كنج چشم به او نگاه مي كرد، كنار كشيد و گفت:
«كاري با تو ندارم.»
اكبر شيرزاد فريادزنان از دور مي گفت:
«اينها يك مشت حيوانند، چه زحمتي كشيدم، از بچگي كتاب دادم به دستشان. اسم هنر مي آيد، "دن آرام" مي گويند، گوگن مي گويند، برژنف مي گويند، اصلاً بايد بدانم اين آقاي برژنف چه خدمتي كرده؟»
اكبر به سرفه افتاد. داود مطالب گنگي گفت، اكبر بلند جواب داد:
«از خودشان بپرس چرا به من مي گويي؟ چون خر خوش راهم؟»
خورشيد غروب مي كرد، سايه هاي عصر در فضاي كوچك آلاچيق پايين مي آمد و نسيم سردي كه بوي شبنم مي داد برگ هاي گرد گرفته مو را آهسته مي لرزاند. داود دست ها را در جيب شلوار سياهي كه رعنايي او را نشان مي داد فرو برده بود و آهسته پيش مي آمد:
«امشب جزيره مي رويم؟»
احمد از بالاي عينك نگاه كرد:
«به شرط اينكه بحث نباشد.»
«اين مشكل شماست.»
فرخ كه دسته مرق جا مانده از اكبر را بر مي زد گفت:
«من بحث نمي كنم، نه اينكه جا زده باشم، راستش كسي را لايق نمي دانم.»
داود درنگي كرد:
«تو هم بيا بهزاد، جاي قشنگي است.»
فرخ بلند شد:
«رفتم كه ماشين را روشن كنم، اگر نشد براي هل دادنش بيائيد.»
احمد ترش رو گفت:
«عجب قراضه يي»
رو به بنا رفتند، اكبر دم در ايتاده بود. مسئوا مهمانخانه را با نام كوچكش صدا مي زد:
«حسين بيا كليد ما را بده امشب دير بر مي گرديم.»
«هر ساعتي برگرديد اينجا يكي هست.»
«ولي هميشه خواب است چه كاركناني داريد، بيا كليد را بده.»
مرد پا به پا مي شد:
«خلاف قانون است»
«قانون خركي است؟ مرا نمي شناسي (تبسم كج و مرموزي كرد) من اكبر شيرزادم.»
مرد مبهوت و درمانده به چهره هاي مشكوك آنها نگاه مي كرد. رفت رو به پيشخان و از روي ديواركوب چوبي دسته كليدي برداشت. با دلخوري تحويل اكبر داد.
وارد ميدان شدند. بنز قراضه يي به سايه ديوار تپ تپ كنان كار مي كرد، از لوله ي عقبي دود غليظي در هوا پخش مي شد، درهاي تو رفته را كه از تصادف هاي كهنه و تازه آثار مختلفي داشت، باز كردند و اكبر جلو نشست. بقيه تنگاتنگ پشت سواري. دوري زدند و به جاده گرگان وارد شدند. دشت وسيع و دامنه ها به سبزي زمرد از نور نرم عصر دخشان، گله هاي گاو و گوسفند از كشتزارهاي روشن رو يه ده مي رفتند، كودكان كنار كلبه ها در الاب هايي از گل سرگرم بازي بودند. زن هاي روستايي با جامه هاي كهنه ي رنگين دسته هاي ماكيان و غاز را رو به لانه مي راندند.
از سقف هاي گل اندود رشته دودي آبي بالا مير فت. ابرهاي سمت شفق بنفش تيره و نارنجي در هاله هاي نور شناور بودند. تكه هاي رخت شسته روي بوته ها با باد تكان مي خورد. فرخ به طعنه گفت:
«اين هم زن هاي روستايي ما، خوشبختي از سر تا پايشان مي بارد، چه خانه هاي قشنگي، چه بچه هاي نو نوار و تميزي.»
بهزاد به كلبه ها نگاه كرد، تاريك و سست با حفره هاي به جاي دريچه، بچه ها برهـ ـنه تا بالاي ران، صورت هاي چرك و خاكي، جامه ها ژنده، كسي جوابي نداد. بهزاد به داود كه كنار شيشه بود نگاه كرد. پرتو عصر از روي پيشاني مهتابي او برچيده مي شد و تبسمي پر از مهر و همدردي به لب داشت.
احمد اعتراض كرد:
«براي امروزمان شعار بس است.»
اكبر بلند گفت:
«رحمت به شيرت.»
تكاني به خود داد عصاي او كه به پشتي متكي بود افتاد روي دنده، فرخ به ماشين لنگري داد و از كوره در رفت:
«بي صاحب را نگه دار، وگرنه پرتش مي كنم بيرون.»
اكبر به پشت چرخيد:
«در خلا حاجت. (به احمد رو كرد) از آسيه چه خبر داري؟»
«اخبار از ما بهتران پيش توست.»
«مگر هميشه آنها ولو نيستي؟»
«كجا؟»
فرخ سري تكان داد، با حركتي عصبي گفت:
«زيرش نزن، همان جا، خانه ي گل هاي سرسبد.»
صداي او تلخ و شكسته شد. احمد جواب داد:
«گل ها چه ربطي به من دارند؟ خيلي جذاب، با استعداد يا پولدارم؟»
اكبر شيرزاد خنديد و سر تكان داد، موهاي لوله لوله و چرك، بر پشتي افشان شد:
«گلي در لجن زار، پشت سرش همه چيزها مي گويند، دختر ناراحتي ست، شنيده يي كه نامزدي اش را با پسر شاپور به هم زد. رفت پيش يك جلنبر، ولي دوباره برگشت. جلو پاهاش زانو زد و گفت: "پدر مرا ببخشيد". صحنه ي عجيبي بود. دست به دامن پدر زده بود و يكريز گريه مي كرد.»
داود پرسيد:
«باباش مگر دامن داشت؟»
«دامن يك اصطلاح است. (شانه بالا انداخت) شايد هم داشت، مردهاي اين طوري شنيده ام در خانه دامن مي پوشند.»
احمد پرسيد:
«كرست نمي بندند؟»
«تو خفه شو داشتم مي گفتن كه عذر خواهي از پدرش را كرد، اما دل شيداي لامذهب كه هيچ وقت پشيماني نمي فهمد، خبرت كنم، مي داني، مي گويند در حقيقت بچه ي خود دكتر نيست. از كولي هاست (آهي كشيد) در يك شب زمـ ـستان كه برف مي آمده تا شانه، زنيكه ي كولي دختر را مي گذارد پشت در خانه دكتر. سه ساله بوده، گوش مي كني احمد. نوكر ورش مي دارد، مي لرزيده، مثل بيد، چشمانش ولي سبز بوده، مي برد و مي گذارد روي تخـ ـت دكتر، او بچه دار نمي شد. شش سال از ازدواجش با زن فرانسوي گذشته بوده، زن تيكه يي بوده.»
فرخ پرسيد:
«مگر تو او را ديده بودي؟»
اكبر به شدت اخم كرد:
«بعضي ها بي شعورند، زن فرانسوي تو دنيا لنگه ندارد. اگر دلم آزاد بود با يكي از خوشگل هاش عروسي مي كردم وقتي جوان تر بودم دلم مي خواست كه يك زن خوشگل پشت رل ماشين كنار دست من بنشيند و بگرديم. خوشم مي آيد زن ها رانندگي كنند.»
فرخ به اصرار گفت:
«قضيه را بگو، باز كه حاشيه رفتي، براي من مهم نيست كه از زن فرانسوي خيلي خوشت مي آيد بيا مرا بگير.»
با درك اشتياق جوانان اكبر سكوت كرد. زير لب آوازي در مايه هاي بي وفايي دنيا مي خواند و سر مي جنباند. احمد به شانه ي او دستي زد:
«دنباله اش را بگو.»
اكبر از جيب دستمالي بيرون آورد. فيني را در آن كرد و به تاي نيم گشوده در حال استفراق مدتي درازا خيره ماند. تا بار ديگر آن را تا كرد و در جيب گذاشت:
«چيز مهمي نسيت، دكتر از اين بچه خيلي خوشش مي آيد به ديگران مي گويد مال خودش بوده ولي چون از سر و صدا بدش مي آمد، او را سپده به كولي ها تا سه سالگي، حرفش را مي پذيرند چون منطقي بوده، سه سال بعد زن فرانسوي به دستيار دكتر دل مي بندد، از او طلاق مي گيرد، دخترك مي ماند، در چشمانش راز مهمي است. دقت كنيد مي فهميد.»
فرخ پرسيد:
«تو از كجا فهميدي؟»
«آن كلفت پير گفت، از من خوشش مي آيد.»
«پرت و پلا مي گويي، او به پدر جدت هم چيزي نمي گويد.»
اكبر به فكر فرو رفت:
«اصلاً نمي خواهم بگويم از كي شنيده ام. اما كسي كه به من گفت قسم مي خورد خودش ديده. من هم با اين چشمانم خيلي چيزها را ديده ام. (خنده ي مرموزي كرد) چيزي ازم مخفي نيست، ولي زبانم قرص است (دستي به سـ ـينه كوفت) همين جا دفن مي شود.»
رو به جوان رعناي مو سياه كرد:
«داود قبول نداري؟»
داود پوزخند محوي زد و شانه يي بالا انداخت اكبر ادامه داد:
«اين دختر را ديده يي؟»
او سرد و قاطع گفت:
«بله، يكي دو بار.»
«عقيده ات چيست؟»
«عقيده يي ندارم.»
فرخ ميان همهمه اكبر گفت:
«اين دختر هيچ ربطي به ما ندارد.»
داود تبسمي كرد دگمه بالاي پيراهنش را گشود:
«حقيقتاً ندارد، اما چرا هميشه حرفش هست؟»
احمد شمرده گفتك
«براي سرگرمي.»
فرخ برافروخته گفت:
«نزديك شدن به آنها جزو وظايف ماست. حمله به قلب دشمن.»
داود بلند خنديد:
«قلب چنين دشمني فكر كنم از سنگ است.»
فرخ پرسيد:
«از ديد تو جالب نسيت؟»
به سرعت از پيچ خطرناكي گذشتند. همجوار او نعره يي كشيد:
«اين چه طرز راندن است. من پياده مي روم.»
شب مي آمد. گندم زارها زير مه بنفش موج مي زدند، از روزن خانه ها در قصبات دور، نورهاي كمرنگي، پراكنده، مي تابيد. هوا بندريج گرفته مي شد و در گرگان باران مي آمد. فرخ و بهزاد محض خريد شام، لحظه يي پياده شدند. كالباس و نان سفيد، يك مرغ پخته و «ودكا» خريدند. پولش را بهزاد پرداخت. بعد از عبور از جاده يي باريك و خيس، به شهري كوچك و خلوت رسيدند. دكان ها بسته بود و مردم تك و توك به خانه ها مي رفتند. در هر دو سوي خيابان رديف كوتاهي خانه هاي آجري دلتنگ با حومه ي تاريك كشيده مي شد. و از دريچه ها نورهاي زرد كسالت بار كورسو مي زد.
از شهر بي رونق گذشتند و لب ساحل رفتند. فرخ پياده شد. در بناي عظيم غبار گرفته و خالي يي را كه شيب شيرواني بلند ان پوشيده از زنگ بود كو بيد و با مردي جوان صحبت كرد.
مرد امد و در لنگرگاه قايق كوچكي را جلو كشيد. اكبر ترسيد. جوان ناشناس با شاره ي فرخ بي خبر او را بغـ ـل كرد وميا قايق گذاشت، مرد دست و سر را در فضا مي جنباند و دشنام ها در هواي مه گرفته ي تاريك، مثل حباب صابون مي تركيد و محو مي شد.
چون روي تخـ ـته ي قايق نشست آرام گرفت و فحشي بدون انگيزه دادف پاروزنان مي رفتند، باران ريز پيگير وانهاده بود. از پشت ابرها گاه، پتوي ماه كه هاله خيسي دشت بر سطح آب مي لرزيد، پرهيب جزيره به چشم آمد، سمت چپ ميان مه كشتي بزرگي بود. شناور و بي تكان در معر بادها، بهزاد برخاست، دست حايل چشم كرد و گفت:
«اين ديگر چيست؟»
فرخ جواب داد:
«يك كشتي تزاري كه مثل صاحبانش سال هاست به گل نشسته.»
اكبر به لحني ارام و آهنگين گفت:
«اينجا چه مي كرده؟»
فرخ جواب داد:
«كار تو را مي كرده، كنجكاوي و جاسوسي.»
فرزين بي اعتنا آواز رايجي مي خواند و دست بر تخـ ـته ها مي كوبيد، لب زمين جزيره لنگر گرفتند، از دور مولد برقي بلند و يكنواخت صدا مي كرد. از پشت شاخ و برگ درختان چراغ كلبه ها سوسو مي زد.
رفتند و جاي خلوت و دنجي پيدا كردند، روي علف هاي خيس ولو شدند با باد بوي آب مي امد. فرزين غلتيد و خنديد. احمد پرسيد:
«عجب خوشي؟»
«به ياد مادرم افتادم، دلواپس است از حالا.»
بهزاد پرسيد:
«چيزي به او نگفتي؟»
«به نسترن گفتم، ولي نمي گويد، بس كه لج است با من.»
«به مادربزرگ مي گويد؟»
«مي گويد، با تو لج نيست.»
شادي بي غش او به ديگران اثر كرد. دنبال هم مي دويدند، قهقهه مي زدند. كلاه اكبر را از سر او ربودند، مثل توپي دست به دست مي دادند و صاحب كلاه بي وقفه داد مي كشيد. دشنام هايي مي داد كه برد ان تا بستگان مرده و زنده ادامه پيدا مي كرد.
خونسردي جوانان موجب حيرت بهزاد مي شد، شايد تداوم و تكرار، آنها را از بار تهي كرده بود. فرزين كلاه را براي بهزاد انداخت مرد جوان پس از ترديد كوتاهي آن را به صاحبش داد، اكبر تشكر كرد و دست سنگينش را بر شانه او گذاشت:
«از تو خوشم مي ايد، يك وقت بيا كارهايت را به من نشان بده، آدم هاي وارد عقيده دارند سواي شعر و قصه، اكبر شيرزاد در موسيقي و نقاشي هم استادست، رديف هاي موسيقي را مي شناسم (به نجوا گفت) اهل تظاهر نيستم، مي ترسم اين بچه ها عقده يي بشوند، چيزي نمي فهمند، زياد كتاب نخوانده اند به همين دليل پر حرف اند، كسي كه مثل درياست هميشه ساكت است. تو اينجا با اشراف و آدم هاي پوسيده چكار داري؟ اصلاً نمي فهمم اين مردم مبتذل به تو چه ربطي دارند؟ دورشان را خط بكش. برو بپرس در سطح روشنفكرها اكبر شيرزاد چه اعتباري دارد. من اكبر شيرزادم.»
به سـ ـينه مشتي كوبيد، تسبيح قرمزي از جيب درآورد، ميا انگشتان چرخاند و مهره ها را بالا و پايين برد. دست هاي محكم و كوتاهش اندام او را كه به رغم نيروي عضلاني كم جنبش بود بر مي تاباند. دو دست بيقرار كه هميشه حركت داشت و با هر چه نزديكش بود بي صبرانه ور مي رفت.
بهزاد به تصديق سر را پايين آورد و براي فهم كليد رمز او با خوش قلبي تلاش كرد.
اكبر كلاه را برداشت، هلال كوچك را تا پيشاني پايين كشيد و داد زد:
«پس چاي چه شد.»
داود پي اجراي فرمان او دويد از روي بوته هاي گزنه و مريم گلي مي پريد رفت رو به كلبه يي با تك دريچه يي روشن.
فرخ از اجمد پرسيد:
«تو شعر براي آسيه مي خواني؟»
او با لكنت جواب داد:
«به خواهش خودش، وقتي كه راه مي رود، سر درد دارد، يا غمگين است، دائم مي گويد بخوان، از شعرهايم سه دفتري براي او خوانده ام، هر چند كه گوش نمي دهد.»
سري تكان داد و تبسم تلخي كرد. فرخ پرسيد:
«پس اين حقيقت دارد كه او كمي خل است، شنيدن سه دفتر از مزخرفات تو؟»
«مزخرفات مسلكي تو چي، ولي هميشه مي شنود، شعرهاي من كه صيد زيبايي ناب است، افسوس به يك سطرش هم توجهي ندارد. من هم اوائل سر در نمي آوردم تا كم كمك فهميدم، او از سكوت مي ترسد، اطرافش را پر مي كند ولي حواسش پرت است.»
«تو هم قبول مي كني؟»
«دلمم برايش مي سوزد.»
فرخ به قهقهه خنديد. اكبر كه گوش مي داد چنگي علف كند و از زور خنده به پشت افتاد.
«خانم خوب است شيدا باشد.»
غلتي زد و دوباره خنديد. احمد ترش رو و ساكت از پشت شيشه ي عينك او را نگاه كرد. فرخ بطري ري برداشت. چند استكان ريخت و به دوستان داد. جرعه يي نوشيد:
«مي خورم به سلامتي خانم زيباي شيدا.»
اكبر كه دندان ها و چشمانش در تاريكي برق مي زد لاجرعه نوشيد و نم سبيل را با پشت دست گرفت. داود با سيني چاي، شش استكان و يك قوري دودزده برگشت. اكبر شيرزاد ابرو به هم كشيد:
«مگر خودت نگفتي؟»
«حالا پشيمان شدم، مگر نمي شود توي اين ملك كسي پشيمان شود.»
داود خم شد و سيني را بر زمين گذاشت. به دور و بر نگاه كرد. از بهزاد پرسيد:
«تو مي خوري؟»
«خوشحال مي شوم.»
فرزين هم خواست. داود سه استكان ريخت كنار هم نشستند. با كندي و لذت چاي داغ دودزده را نوشيدند.
مرغان آبي بالا سر آنها نزديك مي پريدند، با گردن كشيده، بال شكيل گشوده، دمه هاي سرد آب كه بوي نمك مي داد موهاي آنها را پريشان مي كرد. پرهيب ساكن كشتي تاريك و تك از پشت مه پيدا بود. امواج نرم به صخره هاي ساحلي مي خورد و بر مي گشت. توده هاي ابر از آسمان كنار رفته بود. ستارگان با نوري آبي و سرد مي درخشيدند. احمد و فرزين و فرخ بوته هاي خار و شاخه هاي خشك را از گوشه و كنار آوردند و با توده يي از آن آتش افروختند. اطراف آن نشستند. با اشتها خوردند و نوشيدند. داود فقط نان و چاي شيرين خورد. بهزاد به نجوا دليل اين پرهيز را از فرزين پرسيد. پسر جواب داد:
«فقط خدا مي داند.»
فرزين و احمد و فرخ با هم سرود خواندند، درباره ستاره ها و لاله ها، داود كه چانه را بر خم زانو نهاده بود، تبسمي به لب داشت. اكبر و فرخ بطري هاي خالي را رو به دريا پراندند.
اكبر شيرزاد ناگهان به گريه زد، كلاه محبوبش را برداشت و موي بلند به دست باد پريشان شد. بي اختيار ناليد:
«آي عشق چهره ي آبيت پيدا نيست.»
با هر دو دست صورت را پوشاند و شانه هاي پهن و بازوان كوزه يي او لرزيد.
بهزاد به رقت آمد. كنار او نشست و دستي به شانه اش زد:
«چيز مهمي نيست.»
شرمنده از جزميت اين جمله حرف ديگري نزد. فرخ لميده روي علف ها، بي اعتنا توضيح داد:
«هميشه اينطور است، مـ ـست كه مي شود گريه مي كند به ياد عشق جاوداني اش. دختر مدير كل بانك، دردانه ننري كه با جواني آتشين مزاج، پيوند شادي بسته.»
مرد ميان گريه گفت:
«او خانم خانم هاست، براي من مقذس اشت (پس از يكي دو &!واژه‌!&كه افزود) آي عشق.»
مشتي به پيشاني كوفت. بهزاد به نجوا گفت:
«دنيا خيلي بزرگ است شايد يكي بهتر از او پيدا شد.»
مرد با فشار دست جوان را عقب زد و با خشم گفت:
«مرا چه فرض كرده يي؟ يك هرزه بازاري؟ بايد بداني اكبر شيرزاد در زندگي يك بار، گوش مي كني؟ يك بار دل به كسي مي بندد.»
سر را به سنگي زد و گريه را ادامه داد. داود بلند گفت:
«بايد به حال خودش باشد گريه برايش خوب است، سبك مي شود.»
احمد و فرخ بي اعتنا حرف مي زدند. فرخ پرسيد:
«با تو درد دل نمي كند؟»
احمد سري تكان داد:
«هيچ وقت.»
«فكر مي كني عاشق است؟»
«بعيد مي دانم.»
«حكايت عجيبي است، اي كاش كولي باشد، نه از تبار آن زالوهاي از خود راضي نيست، كولي هم نيست.»
«از كجا مي داني؟»
«چشمانش سبز است، به مادرش رفته.»
فرخ تفي به زمين انداخت:
«مزخرف است، كولي سبز چشم نشنيده يي؟»
«نه نشنيده ام.»
«ولي من اين گيلاس را براي كولي سبز چشم و زيباي خودم مي نوشم.»
احمد بلند خنديد:
«كولي سبز چشم تو؟ از كي شده مال تو؟»
فرخ به او لگدي زد. بهزاد رفت رو به فرزين. مي خواست از آسيه كه تدريجاً جالب مي شد بيشتر بداند، اما جوان بازو به زير سر روي علف هاي نرم خوابيده بود. داود نشسته بر لبه ي ساحل در نور آبي ماه نيمرخ زيبايي به رنگ مرمر داشت. بهزاد كنار او رفت:
«اجازه هست بنشينم؟»
«تو خيلي آداب داني؟»
«اينجا در اين جمع فكر مي كنم باشم، ولي قضيه نسبي است، مادربزرگم عقيده دارد كه در برخورد با مردم خشك و بي نزاكتم.»
«مادرت كجاست؟»
«بعد از تولد من مرده.»
«مادربزرگت از تو مواظبت مي كند؟»
«درست ترش اين است كه من از او مواظبت مي كنم.»
داود تبسمي كرد:
«تو مثل من هستي، از تو خوشم مي آيد.»
از طنين واژه ي يتيم بهزاد تعجب كرد هوا و حالت اين جمله تنهايي او را نشان مي داد. وارد گروه تازه يي شده بود. بچه هاي كوچكي مثل ديويد كاپرفيلد، در جامه هاي كهنه، دست هاي يخ كرده، نگاه غمگين رميده و قطره هاي اشك، تصوير جذابي بود، داود پرسي:
«مادر تو چرا مرد؟»
«مادربزرگ مي گويد چرك وارد خونش شد.»
«مادرمن دختر خوشگلي بود، (سكوت كوتاهي كرد) خاكستر نشين خيلي داشت.»
بهزاد پرسي:
«خاكسترنشين؟»
«عاشق خيلي داشت، پدربزرگ متعصب بود، به قصد كشت او را مي زد، انگار كه زيبايي گناهش بود. يك بلوزفروش سر كوچه بود، با دو تا پسر، پسر بزرگ تـ ـرياك خورد به خاطر مادرم، ولي نجاتش دادند. وقتي كه برف مي آمد جوان هاي محله تا مدرسه راهش را صاف مي كردند. پيرها از تو مي ترسيدند. همين كه رد مي شد زير لب دعا مي خواندند تا پدربزرگ او را خانه نشين كرد، شنيده ام ساعت ها پشت ذريچه مي نشست، نگاه مي كرد به آسمان، يا چيز مي بفت و مي دوخت. با كسي حرف نمي زد. بهار كه شد يك روز مادربزرگ رفت او را بيدار كند نبود، خيلي صدايش كردند، همه جا رفتند. حتي اداره ي تأمينات. مثل يك قطره آب توي زمين رفته بود. دو سال گذشت تا روزي يك پيرمرد دهاتي، بچه ي كوچكي آورد به دستشان داد. آن بچه من بودم كه توي طويله يك ده زائيده بود و بعد مرده بود. پدربزرگ از من بدي مي آمد، تا كم كم عادت كرد. از مادرم در خانه عكسي دارم.»
بهزاد به نجوا پرسي:
«اسمش چه بود؟»
او با صدايي آرام و آهنگين گفت:
«مريم (بعد ادامه داد) گاهي به خاطره ي او بي حرمتي مي كردند، ولي براي من هميشه پاك و والاست، نظر تو چيست؟»
بهزاد به چشم هاي درخشانش نگاهي انداخت:
«من شك ندارم.»
داود تأملي كرد. با پشت دست نم عرق را از پيشاني گرفت و با لحني مشتاقي كه جواب هم دردي رفيق تازه بود گفت:
«مادر تو چطور مرد؟»
«او يك زن عادي بود، با مردي پولدار عروسي كرد، بدون عشق. سه هفته يي بعد از تولد من در بستر بيماري مرد. مادربزرگ مي گويد شيرين و مهربان بود، حيف او براي اين پدرت.»
چشم هاي داود كمي فراخ شد:
«مگر پدر داري؟»
«فقط به اسم، به من اهميت نمي دهد. شش سال پيش ديدمش، هنوز جوان مانده بود. شنيده ام در استراليا مزرعه ي خيلي بزرگي دارد، با زن و بچه هايش يك خانواده ي خوشبخت (سكوت كوتاهي كرد) تو چرا غذا نخوردي؟»
«فكر مي كنم خوردم، اما وقتي خيلي ها گرسنگي مي كشند خوردن عاقلانه نيست.»
«گرسنگي تو آنها را سير مي كند؟»
«نمي كند ولي هم دردشان مي شوم. مقصود من كليشه هاي جزمي اينها نيست. (با سر اشاره به فرخ كرد) بدون آن كه بدانند فقط در آرزوي قدرتند. از همه نفرت دارند، نتيجه ي نفرت هم استبداد و كشتار است، من با حكومت و قدرت مخالفم، قدرت را در هم دردي و عشق مي دانم، نه حاكميت يك گروه بر نوده هاي مردم.»
«جامعه بدون حكومت؟»
«عيبي دارد؟»
«درست نمي دانم ولي عملي نيست، جوان هاي آنارشيست، اواخر قرن پيش مثل تو فكر مي كردند.»
«مخالفم، آنها طرفدار خود خشونت بودند هيچ قانوني نداشتند.»
داود سكوت كرد و خيره به تاريكي:
«خوشا به حال مسكينان در روح، خوشا به حال گرسنگان و تشنگان عدالت.»
از سطح آب نسيم سرد حر برمي خاست امواج نرم با تاجي از كف هاي پولكي، در مه سپيده دم، تا ماسه هاي ساحل، غلتان مي آمدند و پس مي نشستند، ذره هاي نور، آبي و بنفش زنگاري، در فضا معلق بود، از دور خروس ها در دهكده مي خواندند، صداي لولاي درها شنيده مي شد و رشته هاي نازك دود از سقف كلبه ها رو به آسمان سحر مي رفت.
بهزاد نگاهي به همصحبت خود كرد. آرام و ساده بود، زيبايي او در نور صبح كمي مجلل و زنانه مي نمود. اكبر شيرزاد سر روي تخـ ـته سنگي نهاده بود و كلاهش را بر سـ ـينه مي فشرد، موهاي نازك او را باد آشفته مي كرد و از بين لب هاي آويخته و مرتعش، صداي خر خر او از دور، رسا و بي وقفه شنيده مي شد. احمد و فرخ كنار هم روي علف ها خفته بودند. بساط شام و تكه هاي نان در گوشه و كنار پخش و پلا بود. نزديك فرزين رفت، پسر هنوز به حالت شب پيش سر روي بازو داشت او هم به پشت خوابيد و دست ها را زير سر گذاشت. به تكه هاي صورتي ابر و پرواز كاكايي ها در آسمان نگاه مي كرد. داود هنوز خميده پشت و بي تكان رو به آب نشسته بود، موهاي تابدار، نرم و سياه او در نور مي درخشيد. تحمل بهزاد به انتها رسيد، غلتي زد و خوابش برد.
سپاس شده توسط:
#4
فصل سوم

نسترن از هميشه زودتر بيدار شد و مدتي كنار پنجره نشست و چانه را به دست تكيه داد. از بوي تند شكوفه هاي نارنج سرگيجه اي خفيف داشت و حالت آسوده و خوش را را تشويش مبهمي كرده بود، از رفتارش با بهزاد شرمنده بود و خود را دختري عامي و ساده لوح تصور مي كرد، تصميم گرفت براي كتابخواني برنامه اي بگذارد و زندگي را مثل گذشته سهل نگيرد.
كنار آينه رفت و به تصوير خود نگاه كرد. موهاي روشن پرپشت، به ديد او بدرنگ و زبر مي نمود. چشم هاي بدون عمق، پوست لطيف و جوانش را شبيه چيني مي ديد، دو گونه را ميان مشت ها فشرد و بالا كشيد. با چشمان مورب، صورت مضحكي داشت از آينه دور شد و روي تخـ ـت دراز كشيد. و صداي موسيقي از دور شنيده مي شد. با ورش نسيم گرم بهاري نيروي سرشار زيستن در تن جوان او ديوانه وار مي گشت به هر نفس مي خواست تمام دنيا را با لذت هاي تاريك، عشق هاي سودايي، شوق وصل و زخم هجر، در عمق خود فرو بكشد.
مادر در را گشود و نزديك بسترش آمد. با چهره اي از خشم براي او گفت كه ساعتي پيش فرزين همراه بهزاد برگشته است و سرهنگ عزم كتك زدن او را داشت.
«خانم پير چه گفت؟»
«او هم پريشان بود امان از اين جوان ها بايد خبر مي دادند.»
نسترن بلند شد و سر و تن شست. لباس عوض كرد و از پله ها پايين رفت. به جاي صبحانه فنجاني قهوه نوشيد. گويي كه دريك روز ده سالي عمر كرده بود.
آهسته و موقر وارد باغ شد. به دور و بر نگاه كرد. بهزاد و پيرزن را بر نيمكت ديروزي ديد سرخ شد و صورت را پشت موها پنهان كرد. به سمت چپ پيچيد و زير هواكش مطبخ بالا و پايين رفت تا كمي آرام گرفت. برگشت و در طول راه بي اعتنا پيش رفت. كسي به او سلام كرد، سر برداشت و بهزاد را ديد، صورتي پريده رنگ و خسته داشت، چشم هايي خوابناك. مؤدب و شمرده گفت:
«به خاطر ديروز مي خواستم عذر بخواهم.»
دختر پلك ها را آهسته پايين آورد:
«تقصير من بود كه لجاجت كردم.»
جوان سري خم كرد:
«مادربزرگ مي خواهد چند جمله اي با شما صحبت كند.»
«لطف دارند.»
دختر رو به نيمكت رفت، پيش از نشستن او خانم گفت:
«امان از اين برادر لجوج تو، مادرت خوب به او نرسيده، حتماً زن بي قيدي است چون اين پسر تا صبح از خانه بيرون مانده.»
دختر كمي برافروخت:
«شنيده ام كه تنها نبوده، در اين صورت بي قدي مخصوص مادر من نيست.»
بانوي پير خنديد، حاضر جوابي براي او جالب بود. دختر نشست. خانم به بهزاد گفت:
«بايد از خودت حيا كني اين مردمان وحشي شنيده ام كه وحشيانه جاذبه دارند، چون گفته مي شود بجز تو يك دختر جوان را از خانواده ي خوب مشتاق خود كرده اند (از نسترن پرسيد) تو هم موافقي؟»
«شكر خدا كه من آنها را يك بار بيشتر نديده ام. (چهره را به هم كشيد) تحمل ناپذيرند.»
خانم نجم رو به نوه اش كرد:
«بعكس تو كه تا صبح، در اولين برخورد از پيش آنها جم نخوردي، دلواپسي من برات مهم شود.»
بهزاد كه ساقه ي علفي را دور انگشت مي پيچيد با لكنت گفت:
«من واقعاً جوابي جز عذرخواهي ندارم، دست خودم نبود، چون در تمام شب دورم فقط آب بود.»
خانم نجم ابروها را بالا برد:
«درست شنيدم، آب؟ تا صبح در آب ماندن هم جزو اصول آنهاست.»
مرد جوان خنديد:
«گمان كنم نباشد چون در جزيره بوديم.»
«پس جاي شكر دارد چون دست كم ذات الريه نگرفتي، پدربزرگ، از اين مرض مرد.»
«دوستان مشكوكي داشت؟»
مادربزرگ خنديد:
«در خانواده ي ما تو اولين نفري هستي كه دوست مشكوك دارد.»
از نسترن پرسيد:
«در خانواده تو چي، بجز برادرت؟»
دختر كمي فكر كرد:
«آدم مشكوك نسيت ولي چنين گروهي حقيقتاً نوبرند.»
جوان به اعتراض گفت:
«نوبر نمي دانم چيست؟ ولي هر يك از آنها به سهم خود جذاب اند.»
مادربزرگ گفت:
«نوبر يعني همين كه هر يك به سهم خود جذاب باشند.»
بهزاد كه ساقه را بين دو لب گرفته بود با لبخند مرموزي گفت:
«شما كه ديشب سرتان گرم بود.»
«با ديدن باران؟ يا سبيل خانم آسوري؟ سواي آشپزي خوب خاصيتي ندارد. خيلي بداخلاق است.»
بهزاد علف را بين دو انگشت خود له كرد:
«مگر به مهماني نرفتيد؟ گله نمي كنند؟»
«از من يا تو كه يا وحشي ها تا صبح در آب مي غلتيدي؟»
«به غلت من اهميت نمي دهند شما مهم هستيد؟»
«چرا؟ مگر قرار بود عكس مرا بردارند، چند تا جوان آنها مشتاق ديدار تو بودند، حالا كه دوستان مشتاق تري داري، ديگر قضيه اي نيست.»
«نمي شود رفت عذر خواست.»
مادربزرگ خنديد:
«چرا همين امشب، خوب است كه اين دختر همراه ما بيايد، گناه ما را كوچك كند.»
نسترن شگفت زده پرسيد:
«كوچك كند، چرا؟»
«زيبايي آدم ها را وادار به يك كمي گذشت مي كند.»
دختر كمي برافروخت:
«من به دردتان نمي خورم، كسي نگفته خوشگلم.»
«من كه گفته ام، همين برايت بس است، سلامتي و جواني باگذشت روزگار مي رود ولي ذوق و سليقه سر جاي خودش است (مكثي كرد و با ترديد افزود) هر چند سليقه هم دوره اي دارد، براي دوره ما تو واقعاً خوب بودي.»
«پس كاش در آن دوره به دنيا مي آمدم.»
مادربزرگ به بهزاد گفت:
«بدم نمي آيد بدانم عقيده اين دوره اي ها چيست؟»
بهزاد كه در انديشه مهماني بود با لحن سردي گفت:
«زيبايي بي دوران است مثل شما كه پير نمي شويد.»
زن دست لاغر خود را روي دست او گذاشت:
«تو مرحمت داري، ولي من پيرم، ضمناً بداني بد نيست، مهماني امشب است.»
چهره مرد جوان در هم شد و دلگير گفت:
«فكر مي كردم راحت شدم از آنجا، با مردم غريبه نمي جوشم.»
«مجبوري كه بجوشي. دوران تحصيل گذشت. دوستان سابق نيستند، با مردم كشورت بايد آشنا شوي.»
مرد جوان اندوهگين گفت:
«دوست هاي مدرسه من اصلاً نمي دانم كجا هستند، تا زنده ام شايد هرگز نبينمشان.»
«زندگي آدم ها مرحله هايي دارد، با هر شرايطي بايد تطبيق پيدا كرد، محيط تازه را فعلا درياب.»
بهزاد كه انگشتان را درون هم برده بود مثل سر درس، دور زانوها حـ ـلقه كرده بود، پرواز گنجشكي را با نگاه دنبال كرد:
«دوستان جالب منظور من نيست، دوستان معمولي بيشتر مناسب اند، ميل داري از نسترن خواهش كنم همراه ما بيايد؟»
دخترك شگفت زده چشمان صاف و روشن خود را به خانم پير دوخت:
«پدر اجازه نخواهد داد، او واقعاً سختگير است.»
«دخترك عزيزم مردم به من معمولاً جواب رد نمي دهند.»
بهزاد تبسمي كرد:
«شما به هر كاري مي توانيد آدم را وادار كنيد، من حاضرم.»
پيرزن از جا برخاست، تاهاي دامن كشمير دودي اش را كنار هم صاف كرد:
«شما كمي برگرديد امروز هوا خوب است.»
شال سه گوش را بر شانه انداخت، اندام خود را راست گرفت و دور شد.
بهزاد و نسترن در سايه ي درختان كمي قدم زدند.
دختر پرسيد:
«شما در اين محيط خيلي دلتنگ مي شويد؟»
جوان به فكر فرو رفت:
«به خاطر مادربزرگ خدا كند نشوم.»
«در خارج بودبد؟»
«خوش نبودم، به آن محيط انس داشتم. خانم زيركي هم كه دوست و حامي ام بود كمك مي كرد تا راهم را پيدا كنم. مي گفت بجز نقاشي هر كار ديگري وقت مرا تلف خواهد كرد.»
«خانم خوشگلي بود؟»
«اينطور مي گفتند.»
«هنوز هم به فكرش هستي؟»
جوان به سردي گفت:
«هيچ چيز جدي بين ما نبود.»
دختر پس از كمي سكوت گفت:
«خدا كند راضي شود، ما خيلي از خانه بيرون نمي رويم.»
«چطور وقت مي گذرانديد؟»
«با مادرم اغلب به سينما مب رويم، تلويزيون مي بينم يا مي رويم به خانه ي فاميل ها، كسالت آور است. ولي چه مي شود كرد همه همينطورند. محيط مدرسه باز از خانه بهتر است. دو تا دوست دارم، مشهور شده ايم به سه تفنگدار، با هم خيلي فرق داريم، يكي سبزه و مو مشكي، من (لب را به دندان فشرد) خب، يك كمي بورم، سومي ظريف و قد بلند، يك كم شبيه ادري.»
بهزاد كه دست ها را در جيب فرو برده بود لحظه يي ايستاد و چيزي شبيه قير را از كف كفش خود كند:
«شما هميسه مي خنديد؟ در ناهارخوري با فرزين به چي مي خنديد؟»
نسترن بي اختيار دست بر دهان فشرد و سرخ شد:
«چطور بگويم؟ ما فكر مي كرديم كه... شما و مادربزرگ خيلي شق و رق بوديد.»
دوباره خنديد و با شرم به كفش خود ناه كرد. بهزاد پرسيد:
«من شق و رق هستم؟»
«حالا كه نه، من از شما مي ترسم، مثل كسي كه از بالا به ديگران نگاه مي كند.»
بهزاد خنديد:
«من از بالا نگاه نمي كردم.»
از پشت صداي دويدن كسي آمد فرزين نفس زنان رسيد، بازوي نسترن را گرفت و خندان گفت:
«بابا موافقت كرد.»
دختر سر خم كرد و روي پنجه ايستاد:
«تو از كجا فهميدي؟»
«مادر خبر داد، به اين فكر هستند كه چي بايد بپوشي؟»
دختر لبي گزيد و شانهيي بالا انداخت با چهره يي خشمگين گفت:
«من لباس زياد دارم.»
«لباس سبزت را مي پوشي؟»
نسترن ابرو به هم كشيد:
«به تو ربط ندارد.»
فرزين وا رفت:
«تقصر مادر است، لوس بارش آورده، ديشب به تو خوش گذشت؟ اكبر نظير نارد. ديدي چقدر چيزفهم است، خيلي كتاب خوانده.»
«به من كه خوش گذشت (تأملي كرد) داود چه مي كند؟»
«او حقوق مي داند.»
بهزاد به آسمان نگاه كرد:
«فكر مي كنم دير شده، مادربزرگ در انتظار است.»
براي دوستان خود دستي تكان داد و رفت.
سپاس شده توسط:
#5
فصل چهارم


بعدازظهر سرهنگ در باغ مهمان سرا نیم ساعتی قدم زد، مشت های راست و چپ را، بر کف دست های پهن خود فشرده، سبیل کوچک را که زیر بینی بلند او چون لکه های خاکستری رنگ بود، با حرکت لب ها بالا و پایین برد. به فکر این بود که برای دختری زیبا مثل نسترن (چون به مادرش شبیه بود اورا زیبا می دانست) همیشه احتمال خطر هست، چندباری زیر لب گفت: «برای باراول و آخر»
با گفتن این جمله آرامشی پیدا کرد، از پله ها بالا رفت، وارد اتاق شد و از درز پرده نگاهی به کوه ها و دشت های سبز و مه گرفته کرد. لیوانی آب خنک نوشید. وارد اتاق شد و در گرمای بعدازظهر آسوده خوابید.
فهیمه، خانم سرهنگ، سرگرم انتخاب لباس دختر بود، برای مهمانی سه پیراهن داشت، یکی صورتی، کرپ دوشین گل ریز که سال پیش برای یک عروسی خریده بود و حالا از رسم روز افتاده جلوه می کرد، پیراهن دوم گل های خوشه ای داشت بر زمینه یی سیاه که او را را مسن تر می کرد، آخری حریر سبز، با آستین های پفدار، یقه بازگرد و دامن زیر سیـ ـنه چیندار رسیده تاسر زانوها به قامت بلند و پوست شاداب دختر می برازید.
خاله از میان خرت و پرت ها دوشانه ی نگین دار پیدا کرد و مو های انبوهش را از روی پیشانی عقب برد. آرایش محوی کرد و گفش های پاشنه تخم مرغی مادر را که به پای او می خورد پوشید. خانم سرهنگ موهای انبوهش را از پشت سر، شانه زد. چین های دامن را مرتب کرد و از دور او را نگاه کرد، از حاصل کار راضی بود. وقتی که از پشت سر دختر تصویر پژمرده و پریده رنگ خود را لحظه یی در آینه دید، حس کرد جوانی او چون آفتاب عصر، آخرین انوار زرینش را چونان کوچه یی سایه وار از چهره و اندام او بر می چیند و در وجود دخترک خورشید تازه یی طلوع می کند، بدون هیچ افسوسی این انتقال را می پذیرفت. چون نسترن به هر حال پاره یی از تن خود او بود، چندبار در ذهن تکرار کرد: «هر چیز دورانی دارد.» خسته از هیجان های چند لحظه پیش لب تخـ ـت نشست، دست های لاغر را که انگشت هایی کشیده و ظریف داشت، فرسوده ازآثار کارهای دائم خانه، سائیدن و شستن، روی هم گذاشت، میان شانه های لاغر خود قوز کرد و کوشید از عطر گل های نارنج لذتی ببرد. هوای خوبی یود.دمدمه های بهار و همین برای عشق او به زندگی کافی بود. به سرنوشت دخترک اندیشید، باید عروسی خوبی می کرد، در سن او ثروت در راًس آن هرم بود که ويژگی های یک خواستگار موجه را تشکیل می داد. نسترن بعکس او باید از مواهب رفاه بهره می گرفت، دست به سیاه و سفید نمی زد و از صرفه جویی بی نیاز بود. به شاخه هایی که پشت پنجره در باد تکان می خوردند خیره شد و فکر کرد: «عشق آنچنان آش دهن سوزی نبود.» به یاد سرهنگ افتاد، حدودا از ده سال پیش در خواب خرخر می کرد و در بیداری اخلاق تندی داشت. خانم در این حسرت بود که در اتاقی جدا از او بخوابد، اما امکانات کم بود. نسترن کنار او نشست و چندبار گونه های سرد و پریده ی مادر را بـ ـوسید، چشمانش می درخشید، تن جوانش از شوق وسودا می لرزید.
فهیمه خانم برخاست. سر شانه پفدار او را بالا کشید و دست بر کمـ ـرش انداخت:
«مواظب خودت باش، دختر همیشه باید سنگین و رنگین باشد، بلند نخند، پرحرف نباش، رازهایت را نگه دار، در یک کتابی خواندم که دختران مرموز همیشه جذاب ترند، شاید بر باد رفته، یک کم خودت را مرموز نشان بده، هرچند نمی توانی.»
خاله ی پیر برای دور کردن چشم بد از نسترن زیر لب دعایی می خواند.
دختر بند کیفش را بر شانه انداخت. و با چابکی از پله ها پایین رفت. در تالار ورودی بهزاد به انتظار نشسته بود و کتابی می خواند. با شنیدن صدای پای او سر برداشت و شگفت زده نگاه کرد، تبسمی به لب آورد و از جا بلند شد:
«فکرکنم آنجا هیچ کس زیباتر از شما نیست.»
او سرخ شد وبه انکار سری تکان داد.
بانوی پیر پا به درون تالار گذاشت. پس از نگاهی دقیق به نسترن فکر کرد:
«سر و لباسش بد نیست. ولی چه شانه های عجیبی فقط خدا می داند که در کدام سمساری آنها را پیدا کرده.»ن
شست و رو به جوان گفت:
«بگو سواری را بیاورند دم در، در باغ گل و لای هست.»
بهزاد به دربان هتل چیزی گفت. شورلتی مقابل در ایستاد سوار شدند و خانم نجم به راننده نشانی داد. پس از عبور از جاده یی پیچاپیچ میان مزرعه ها برابر دری از چوب بزرگ و نیمه باز توقف کردند. بانو به راننده گفت:
«سر دروازه برگرد.»
وارد باغی شدند و پس از عبوراز کنار باغچه یی چهارگوش به پله های عریضی با نرده های کوزه یی چوبی رسیدند. آرام بالا رفتند و در بزرگی را با شیشه های سبز تیره گشودند. تالاری نیمه تاریک برابر آنها بود.
بانوی میزبان، درشت و ورزیده، میانه سال و چابک و خندان، شلوار آبی به پا همراه پیراهنی با یقه ی مردانه پر از نقوش در هم تیره، و گیسوان صاف و سیاهی که چون دختران کم سال بالای سر برده بود، آمد به استقبال. خانم نجم گونه های توپر او را که سرخ و ملتهب از تابش خورشید بود بـ ـوسید و بعد از نگاهی سطحی به دور و بر گفت:
«جای قشنگی دارید.»
چشمان زن برقی زد و تبسمی لبان درشت و قهوه یی او را از هم گشود:
«جدی قشنگ است؟ شوهرم از اینجا خیلی خوشش می آید، عقیده دارد که برای تعطیلات از همه جا بهتر است، از نظر من ولی فقط یک فصل دارد، تابستان و تابستان. (لبان او غنچه شد) وقتی باران می آید این منطقه دلگیر است.»
میزبان توجه به بهزاد و نسترن کرد. مژگان از ریمل سنگین خود را بر هم زد وگفت:
«چه کوپل جذابی، این بچه ی زیبا کیست؟»
خانم نجم پرسید:
«کدام یکی؟»
بهزاد به اعتراض گفت:
«مادربزرگ مگه من بچه هستم؟»
پیرزن بی اعتنا از نسترن پرسید:
«تو هم که بچه نیستی؟»
«فکرمی کنم نباشم.»
بانوی میزبان گفت:
«باید شماها را به چند جوان معرفی کنم.»
در شاه نشین تالار جایی برای خانم نجم در نظر گرفت، دستی به بازوی بهزاد و نسترن افکند و سه پله پایین رفتند، تالار سفره خانه بزرگ و شیشه یی بود. بزرگ و شیشه یی بود. با چشم انداز دریا، از دریچه های باز بوی ماهی و آب از درز چوب کاری ها و چین پرده های تور و تاهای نازک پیراهن زن ها نفوذ می کرد.
بانوی میزبان با آوایی که مردانه می نمود چند دختر و پسر را صدا زد و بهزاد و نسترن را سپرد دست آنها.
جوانکی سبزه که لبخندی درخشان، موی سیاه شبق وار وچشمان براقی داشت با بهزاد دست داد: «موافقید برویم باغ؟ دوستان همه آنجا هستند.»
بهزاد که با تعجب او را نگاه می کرد گفت:
«هرطور شما بخواهید.»
دختر موبور همراه که جامه یی آبی پوشیده از ربان و تور به تن داشت و صورتش زیر نور براق و نمناک بود با صدای نازکی گفت: «باغ بهتر است.»
بیرون رفتند. اطراف حوضی با فواره و نور افکن، گروهی از جوانان نشسته بودند و از سبدی حصیری گیلاس سرخ بر می داشتند. صدای خنده زیر گنبدی آلاچیق شاخه های خم شده ی آلوی کوهی می پیچید و تا ساحل که نوری ینفش از دور، میان سایه های تاریک آن می تابید موجا مرج می رفت. جوان مو سیاه که نامش بهرام بود دوستان تازه را معرفی کرد، دختر آبی پوش از بهزاد پرسید: «چرا شما را قبلا جایی ندیده ام؟»
مرد فکر کرد:
«مثلا کجا؟»
پیشانی دختر زیر نور چراغ پایه دار با پرتوی سحری درخشید:
«خوب توی مهمانی ها، استخرها، باشگاه، مسابقات اسب دوانی، ما اینجاها می رویم، ولی چرا شما را تابه حال ندیده ام؟»
«جایی که من بودم شهر کوچک پرتی بود.»
«مثلا کجا؟»
«یک جایی در جنوب فرانسه.»
مرد جوانی که موهای خرمایی داشت با پشت دست آنها را از پیشانی عقب زد:
«هوای گرمی داشت؟»
بهزاد تبسمی کرد:
«نه گرمتر از اینجا.»
دختر که ابروها را بالا کشیده بود گفت:
«پس خیلی کیف می کردید؟»
بهزاد جوابی نداد.
نسترن دو گوشه ی دامن را بالا گرفت و روی صندلی نشست. پا روی پا انداخت حاشیه مواج دامن را تا زانو بالا کشید. میان موهای مواج خود دستی برد و با تکان تند سر آنها را بر شانه افشان کرد. در پرتو محوی که از پشت شاخ و برگ درختان نرم می تابید شبیه دختران پرده های نقاشی "رنوار" بود، رنگین و روشن و سبک، با هاله های سبز و صورتی روشن، پلک بلند نیم بسته را گشود و با حجب و مهر نگاه به بهزاد کرد:
«چشمه ی زیبایی نزدیک آنجا بوده، کاش ما هم چشمه داشتیم، تهران شهر خوبی نیست.»
بهرام گفت:
«چشمه؟ ژنا تو چشمه ای سراغ داری؟»
دختر آبی پوش شانه یی بالا انداخت:
«حالا چرا چشمه؟ تو دریا ای همه آب هست.»
جوان مو خرمایی موها را از پیشانی کنار زد و به نسترن گفت:
«حق با شماست، چه نعمتی است نزذیک چشمه بودن (بعد اضافه کرد) اسم من ابوالعلاست «ابوالخلا» هم می شود گفت (دختران به قهقهه خندیدند، بی اعتنا ادامه داد) اسم یکی از شاعران عرب که بی تناسب هم نیست، چون عاشق ادبیاتم.»
بهزاد پرسید:
«پس مثل هم نامتان باید که شاعر باشید؟»
«همنام من اشعارعجیب و سختی می گفت، (جوان تأملی کرد و با چشمانی درشت و قهوه یی از پشت شیشه ی عینک ظریفش مخاطب خود را سنجید) من قصه اختراع می کنم»
بهرام که نزدیک حوض قدم می زد لحظه ای ایستاد:
«عجیب ترین قصه ها، داستان های خیالی.»
ابوالعلا نوک بینی را خاراند و از پشت چشم به او نگاه کرد:
«هنر همیشه خیالی است، تو که پیانو می زنی هیچ رویایی نداری؟»
«چرا فقط نت ها و شستی ها، دیشب خواب «کلید سل» را دیدم، دیدم که یک دسته گل برایم آورده.»
ژنا به قهقهه خندید:
«چه خواب &!واژه‌!&ی یی، فکر می کنم آخرش با همان «کلید سل» ازدواج کنی»
بهرام سر را بالا گرفت و چشمان تیره اش که قبلا مه آلود و کدر بود لحظه یی درخشید:
«این آرزوی من است.»
از شاخه های بالایی صدای خش خش شنیده شد به پشت گردن نسترن هسته ی گیلاسی خورد و دختر از جا جست:
«این چیز چی بود؟»
ابوالعلا خندید، خم شد و دانه را برداشت و با دقت نگاهش کرد:
«یک هسته ی گیلاس؟ چه اتفاق جالبی.»
نسترن به اعتراض گفت:
«برای من جالب نیست.»
ابوالعلا تبسم محوی کرد، امواجی از خطوط طلایی دور دهان و چشمان میشی ماهی وارش درخشید:
«شانس می آورد، کاش یکی به من می خورد.»
برگ ها تکان خوردند و قطره های ریز آب نشسته بر سطح سبز شفاف، پیامد چرخش فواره ها که با جرقه های الماسی می درخشید آهسته پایین سرید، صدای سایشی از شاخه به گوش رسید و ناگهان حجمی سفید، با چابکی و نرمی گربه، روی چمن جست و نشست، خرمنی از موهای سیاه پیچاپیچ چشم ها و چهره او را پوشانده بود. موها را از پیشانی عقب زد و به نسترن گفت:
«سلام»
دختر جوان با چشمانی ترسیده، دهان نیمه باز و بلاهتی آنی که در لمحه ای گذرا او را شبیه پدر کرد، بار دیگر از جا برخاست:
«سلام»
دخترک سفید پوش با دست به شاخه های بالا اشاره کرد:
«آنجا بودم.»
«می انم.»
«روی درخت هیچ وقت زندگی نکرده اید؟ (خطاب او به جمع بود، کسی جوابی نداد) من زنگی کرده ام. خیلی کیف دارد، هر وقت که قهر می کردم می رفتم آن بالا، هزار تا چیز می بردم، دفتر، مداد، کتاب و عروسک و نوشابه، حتی ناهار، از صبح تا شب می ماندم، یک تاب برای خودم می بستم، شبیه گهواره، می خوابیدم همان جا، هی می خوردم، هی می خواندم، تمام غرش طوفان را روی درخت خوانده ام ، باور نمی کنید؟ کم کمکلاغ ها با من رفیق شده بودند، این قدر حیوان وحشی رام کرده ام.»
صدای خود را کشیده با چشمانی سبز و غبار آلود به نقطه ای نامعلوم در آسمان خیره شده بلند شد و ایستاد. گردنی بلند، سیـ ـنه ای استخوانی با پستان هایی کوچک، شانه هایی لاغر و اندام باریکی داشت. هم قد بهزاد بود، مرد جوان فکر کرد:
«هیچ دخترانه نیست.»
او را به نسترن گفت:
«من اسمم آسیه ست»
دختر که با ستایش به او نگاه می کرد گفت:
«من نسترن هستم.»
«اسم قشنگی دارید، در خانه ی قدیم ما یک آلاچیق کوچک از بوته های نسترن سرخ بود که در هر بهار گل می داد، خروار خروار گل می داد، گل ها شبیه تو بودند.»
دختر کمی گلگون شد:
«متشکرم، لطف دارید ولی شما خوشگل تر از گل هستید (کمی به لکنت افتاد، نگاه به آسمان کرد) مثل ستاره.»
بهزاد به آسیه نگاه کرد چشمان سبز دختر در سایه ی مژگانی پر و سیاه درخشید، به یاد گفتگوی شب پیش درباره ی کولی سز چشم افتاد، تبسمی کرد و گفت:
«من بعضی از دوست های شما را می شناسم.»
دختر کمی ابروها را بالا کشید:
«دوستای من؟ کی مثلا؟»
بهزاد سر پایین انداخت از ذکر این نکته پشیمان بود.
«پرسیدم کی؟»
مرد جوان با لکنت گفت:
«اکبر شیرزاد»
دختر کمی سرخ شد:
«از من چه می گفتید؟»
«گفتند شما کولی هستید.»
آسیه به قهقهه خندید، ابوالعلا نشست و زیر خنده زد:
«فکر بدی هم نیست، یک کمی کولی هستی.»
آسیه رفت و دست مرد جوان را گرفت و بر خطوط کف گلگون و مرطوبش نگاهی کرد:
«فال بگیرم؟»
«حتما»
«دستت نمک نداره به هر کی خوبی می کنی بد می بینی.»
ابوالعلا خندید:
«جدا که راست گفتی.»
«یک دختر قد بلند با تو دشمنی دارد.»
«حتما خودت هستی؟»
آسیه راست در چشم او نگاه کرد:
«فکر می کنم باشم.»
ابوالعلا دستش را کشید و در جیب کت فلانل سفید خود فرو برد:
«چرا با من دشمنی؟»
من دشمن تمام پسرها هستم ولی از شمامی برم.»
«تو چی می بری؟»
«تو هر چی، حاضرید مسابقه بدهید؟»
«چه جور مسابقه ای؟»
آسیه لب ها را بین دو انگشت گرفت، چشم ها را بست و فکر کرد.
«هر چی نمی دانم، می دویم تا ببینیم کی می برد.»
چند نفر جوان با کنجکاوی دور آنها جمع شدند. ابوالعلا کت را درآورد:
«من حاضرم ولی اگر نبردی قهر نمی کنی؟»
«تو ممکن است قهر کنی، چون اگر منم، از همه می برم (رو به جوانان گفت) شما مسابقه نمی دهید؟»
چند نفری پوزخند زدند، ولی جلو آمدند. بهرام کنار آسیه ایستاد:
«من جای تو بودم اصلا با این لباس نمی دویدم.»
«حالا که جای من نیستی.»
دستی بر هم زد و چهار جوان داوطلب را پشت خط خیالی به صف نگه داشت، در هیجان آمد و رفت چشمش به بهزاد افتاد:
«شما نمی دوید؟»
جوان عقب کشید:
«من اهل ورزش نیستم.»
«من هم نیستم، اما اینکه ورزش نیست، یک جر قدرت نمایی است.»
بهزاد با تسلیم دست ها را بالا گرفت:
«من قدرتی ندارم.»
پیش از پایان جمله پشت به او کرده بود، و پس از درآوردن کفش های توری سفید، لب خط خیالی زانو خمانده بود و چشمان او چون ببری در کمین گاه با برق وحشیانه یی می درخشید:
«تا لب آب می دویم . بر می گردیم، همه حاضرند؟»
ابوالعلا نالید:
«بله حاضریم (آرام تر افزود) امان از این دختر، لباس تازه ام کثیف می شود.»
آسیه گفت:
«ساکت (به بهرام رو کرد) تو تا سه بشمار.»
بهرام نشست:
«من خسته می شوم می شود نشسته بشمرم؟»
چند نفر گفتند: «بشمر.»
او با تأسف سری تکان داد و گفت:
«یک، دو، سه.»
دوندگان که شش نفر بودند چون فنری از جا جهیدند و از زیر شاخه های خمیده ی درختان فراز بشقاب ها، لیوان ها و چهار پایه ها، چمنزار وسیع پوشیده از شبنم، روشنی دریچه های عمارت که پرتوی شناور و نارنجی داشت، رها کننده پیگیر، همهمه ها، صحبت های درونی رو به ساحل تاریک رفتند.
آسیه با پیراهن سفید از دور شبیه پروانه یی بزرگ بود، لحظه یی از چشم ها پنهان شدند، وقتی بر می گشتند ابوالعلا زمین خورد. اما با سرعت برخاست و با چهره ای به رنگ مس که آتش از آن بر می خاست دوباره دوید. جلوتر از همه جوان قد بلندی با موهای کوتاه و شلوار آبی بود، تیغه ی بلند بینی او در سایه روشن باغ می لرزید و محو می شد. ابرو بر هم کشیده بود و تا حد کمـ ـر زانو را خم می کرد، پشت سر او آسیه می دوید با دامنی آغشته به ماسه های ساحلی، خار هی تیغدار، گل های خودرو، ورشته های سبز و نازک چمن، جر خورده از چند جا، چون یال مادیان. موهای او در باد شناور بود. سایه یی به رنگ صورتی که در بخار عرق محو می شد بر گونه ها و گردنش دویده بود. پره های نازک بینی ظریف او با هر نفس می لرزید و باز می شد، گوشه ی لب پایین را با دندان سخت می فشرد.
نسترن کنار مسیر ایستاده بود و از هیجان بالا و پایین می جست، چشم از آسیه بر نمی گرفت . با نگاه می خواست تمام آن حجم جهنده ی سفید، مهاجم و نیرومند را ببلعد. دست می زد و رنگ باخته از هیجان می گفت:
«آسیه، آسیه»
دختر تبسم کرد و با نیرویی که از موهای انبوه حنایی رنگ و پوست لطیف مثل برگ گل نسترن گرفته بود، جاذبه ی نورس دخترانه ی، تندتر دوید، انگار که با هم می دویدند، در هم یکی شده بودند.
به خط پایانی ده قدمی مانده بود. با جهشی فنروار چند قدمی پیش افتاد، پسر که خش خش پیراهن و تنفس او را نزدیک خود می شنید برای تخمین فاصله لحظه یی سرگرداند و آسیه هم از فرصت استفاده کرد. هم عرض او شده بود وحشیانه می دوید. با هم به خط رسیدند. نسترن دوید و آسیه را با تن لرزان گرم و بخارآلود و از نفس افتاده در آغـ ـوش گرفت و دست او را به عنوان برنده بالا برد. جوان قد بلند نفس زنان به اعتراض گفت:
«من پیش از او رسیدم.»
بهرام به آرامی گفت:
«هر دو باهم رسیدند، در یک لحظه (از بهزاد پرسید) شما چه فکر می کنید؟»
مرد جوان به دختران که در هم پیچیده بودند لحظه یی نگاه کرد و گفت:
«آسیه زودتر رسید.»
نسترن از شادی رو به او دوید و دست پسر را محکم گرفت و فشرد. ناگهان سرخ شد و با لکنت معذرت خواست، دست را رها کرد. مرد جوان پرسید:
«معذرت براي چی؟ خوشحال باید باشیم، قهرمان ما برنده شد.»
جوان قد بلند گفت:
«این داوری درست نیست، من اعتراض می کنم.»
ابوالعلا رسید و با ناله روی چمن غلتید. بهزاد به آسیه تبریک گفت. دختر به درزهای جر خورده دامن خود نگاه کرد:
«عجب لباسی شده (سر بر افراشت با چشمان مغرور و سبز خود به بهزاد و نسترن نگاه کرد) ولی می ارزید نه؟»
ابوالعلا ناگهان گفت:
«اصلا نمی ارزید من باد فتق گرفتم.»
همه به قهقهه خندیدند. بهرام موقر گفت:
«فکر می کنم داشتی، تو که زه زدی ولی من در نقش داور باید برندگان این مسابقه را تعیین کنم.»
رفت بین آسیه و جوان قد بلند ایستاد و پرسید:
«بین شما هر کس مطمئن است که آسیه اول رسیده دست را بالا کند.»
نشانه ای از اعتماد به نفس گذشته در چشمان دختر نبود و سرگشته به جمع نگاه می کرد و درز شکافته ی دامن را میان مشت می فشرد، پریده رنگ بود و به زحمت قد بلند خود را خدنگ نگه می داشت. چون کودکی این برد را جدی تلقی می کرد، گویی آینده اش با آن رقم زده خواهد شد، شدت و عمق هراس او طوری بود که اغلب جوانان دست ها را بالا بردند.
بهرام چهارپایه یی آورد و از دختر خواست بالای آن بایستد، نگاه او درخشید، لبخند کاملی صورت مهتابی . مرطوبش را روشن کرد. به چابکی رفت روی چهارپایه و دست رقیبانش را که سمت راست و چپ او بودند بالا گرفت همه دست زدند، بهرام گل سرخی چید و با سنجاق به یقه ی پیراهن دختر زد. جوان قد بلند گفت که گل نمی خواهد، ابوالعلا لنگان رفت یک جفت گیلاس همزاد از ظرف میوه برداشت، آورد و آنها را به گوش او آویخت همه به خنده زدند. مرد جوان گیلاس ها را روی زمین کرد، آسیه با چهره یی گلگون از شادی و شعف پایین پرید و محض تظاهر به کم اعتنایی با دست چراغ بنفشی را در آب های تاریک نشان داد:
«رفتم نوک شاخه ها بهتر ببینمش، چیزی که پیدا نیست.»
بهرام که چشم ها را تنگ کرده بود گفت:
«چراغ دریایی است هیچ تکان نمی خورد.»
ابوالعلا نشست و پا دراز کرد:
«گمان نمی کنم، باید چراغ یک کشتی باشد.»
ژنای آبی پوش ابروها را بالا برد:
«کشتی در این دریای فسقلی؟»
چشمان آسیه برقی زد:
«من مطمئنم که هست، یک کشتی اشباح که مهمانی در آن گرفتند. آدم هایی مثل ما از دوران گذشته، یکی شبیه من، یکی شبیه تو، (به نسترن نگاه کرد) »
ابوالعلا با انگشت بادبان یک کشتی را روی زمین کشید:
«چه فکر جالبی برای قصه خوب است.»
آسیه چشمکی زد:
«قصه که شد بده به من.»
ابوالعلا فکری کرد:
«توضیح آن سخت است (ناخن را جوید) فکر می کنم که قصه های من صاحب غیبی دارد، سوای آنها هر چه دارم مال تو.»
«تو که چیزی نداری، چه صاحب سختگیری، من بدون صاحبم.»
دو گوشه ی دامن گرفت و نرم چرخید، موی پریشان بر گونه و پیشانی ریخت به سایه ی مژگانی سیاه و برگشته، چشمان او درخشید.
نسترن آهسته گفت:
«چه دختر جالبی.»
بهزاد به آسیه با کنجکاوی نگاه کرد:
«در این دختر چه چیزی هست؟»
«درست نمی دانم، فقط دلم می خواهد به او شبیه باشم.»
«درست تر است که هر کس مثل خودش باشد، تو چیزی کم نداری.»
آسیه بر دیوار مرمر استخر نشست، دستی میان آب فرو برد و سر را کمی خم کرد. رشته یی از انتهای زلف او تر شد:
«دلم می خواست من هم کاری بلد بودم نقاشی یا شاعری، آواز خواندن حتی ورزش. چه کیفی داشت اگر در کاری اول بودم، از مدال و جایزه چقد خوشم می آید.»
ابوالعلا موها را از پیشانی عقب رد:
«تو یک پرنسسی، به دیگران باید مدال بدهی.»
آسیه سرگرداند و پوزخندی زد:
«به تو مدال نمی دهم، چون صاحب غیبی داری.»
ابوالعلا کنار او نشست:
«عیب تو در همین است، من یک کمال مطلق در هر چیزی می بینم، برگ ها، گل ها، علف ها، (مشت خود را از شن پر کرد) حتی شن ها (چشم بست و ذرات شن از لای انگشتان آهسته پایین ریخت، آهی کشید) ای زیبایی.»
دختر بینی را خاراند:
«ابو برو دست هایت را صابون بزن، کفش های من کثیف شد. ولی چون احمقی می بخشمت.»
ابوالعلا بلند شد، رنگش پریده بود و صدایش لرزش داشت:
«تا کی تو زندانی کلیشه ها هستی؟ آزاد نمی شوی؟ نمی پری؟ زمین مادر، زمین با شکوه که کثیف نیست، کثیفی از دل ماست.»
آسيه سر خم كرد:
«منظور من همين بود.»
بهرام كه مي رفت و با سوت آهنگي را مي زد، دست زير بازوي ابوالعلا انداخت:
«چرا هميشه بحث مي كني؟ بيا صفا كنيم.»
رفت و صفحه يي گذاشت، ترانه يي رسم روز با صداي دخترانه ي جواني آمريكايي، زير درختان پيچيد:
«دست روي شانه ي من بگذار.»
آسيه برخاست و قدم زنان دور شد، رفت رو به دريا و پيراهن سفيدش در تاريكي درخشيد.
ابوالعلا مشتي به زانو كوفت:
«تحمل ناپذير است، هيچ دختري اين قدر تلخ و بد سليقه نيست فكر مي كند با ديگران فرق دارد، شاهزاده ي قبائل "زولو" است.»
تمام دختران جر نسترن به قهقهه خنديدند، بهرام كه با هم رقص خود آهسته مي چرخيد ابرو به هم كشيد:
«پاپي اش نشو، دختر شادي نيست.»
ژنا با نسترن آهسته حرف مي زدند، بهزاد به تالار برگشت. مهمانان جرگه جرگه ايستاده يا نشسته سرگرم صحبت بودند. از ميان جامه هاي خانم ها، مويي بلند و بور آراسته با سنجاق و گيره هاي طلايي پشت شانه يي پر از نقاط ريز قهوه يي ، دم خطي انبوه و جو گندمي كه انتهاي آن وصل به سبيل سياهي مي شد، مـ ـستخدمي با سيني نوشابه، طنين گفتگوها و حـ ـلقه هاي دود گذشت تا به شاه نشين رسيد ك گوشه يي دنج بود از نور صورتي چراغ ديواري رنگ مي گرفت، مثل صبحي مه آلود. دريچه هاي مدور گشوده بود و حرير نازك پريده زير نسيم بال بال مي زد. باد بوي كشتزارها، خاك خيس و عطر كف آلود گل هاي مهتاب را مي آورد. مادربزرگ سمت چپ ديوان نشسته بود و نور بر فرق راست موهاي دودي او مي تابيد. بر لب تبسم معلق و محوي داشت. گلوي او ميان تور يقه بلند و لاغر مثل پرندگان پير. نگاهش آرام بيگانه با سودا و شور، بيانگر همدردي گسترده، گوياي اينكه ميل به آرامشي از اين دست، گرچه به بهاي جواني، ويراني روياها، شك هاي بي مقدار و غم هاي شيرين فراهم آمده بود، با اين همه فضيلتي نادر بود.
مردي ميانه سال و سرخ روي كه صورتي كوچك و پرچين داشت كنار پيرزن نشسته بود. مادربزرگ به ديدن بهزاد تبسم كرد:
«با نوه ي من بهزاد آشنا بشويد.»
مرد دست كوچك و نمناكش را پيش آورد. پيشاني بلند او با دو هلال پيش رونده تا ريشه موهايي صاف و كم پشت برقي زد و ابروها را بالا برد:
«مفتخرم، (به پيرزن رو كرد) عجب شباهتي به مرحوم آقا دارند (بدون ارتباط گفت) مجموعه ي تسبيح ايشان چه شد؟ يك بار نشانم دادند، چيز نفيسي بود. بنده خودم چندتايي تسبيح دارم.»
خانم نجم گفت:
«مجموعه ي خوبي بود، برادرش برداشت. تسبيح چه فايده يي به حال من دارد.»
مرد سر تكان داد و چين هاي عرضي، پيشاني اش را پوشاند:
«خيلي حيف شد (تأملي كرد) اين دو برادر هيچ به هم شبيه نبودند.»
بانوي پير با حالتي كه اعتراض او را به اين دخالت مي نماياند، چشمان خود را بست:
«اعضاي خانواده نبايد شبيه هم باشند.»
مرد به ماهك سفيد ناخنش نگاه كرد:
«بله همينطور است (ابرو به هم كشيد) چند تا فرزند از يك پدر و مادر با هم چقدر فرق دارند، سر در نمي آورم.»
خانم نجم گفت:
«هركس سرشتي دارد، حيف است كه با اين افكار فشار به مغزتان بياوريد.»
مرد بلند قدي با لباس دودي روشن، موهاي خاكستري، سبيل هاي آويخته، ابروهاي پرپشت و چشمان روشن بي حالت نزديك خانم نجم آمد و تعظيم كوچكي كرد:
«همين الان شنيدم شما هم اينجا تشريف داريد، مشتاق ديدنتان بودم. تجازه هست بنشينم؟»
خانم نجم نزديك خود جايي را به او نشان داد:
«فكر مي كردم اسپانيا هستيد، مأموريت تمام شد؟»
مرد دست رنگ پريده ي خود را بي اعتنا تكان داد:
«چيز جالبي نبود، از سفر براي كار خوشم نمي آيد. (به جنبش شاد و سبك بال پرده ها كه مثل پرچم پيروزي بود چشم دوخت و افزود) آن سفر تفريحي دريايي روي مديترانه يادتان هست؟»
خانم نجم لبخندي زد:
«بله چه روزهايي بود، سال هاي بعد از جنگ، هنوز جوان بوديم هيچ وقت نفهميدم جريان اختلاف شما با ناخدا سوم چي بود؟»
مرد پلك ها پايين آورد:
«چرا بايد بفهميد؟ اين يك راز است.»
«پس معلوم است شما هم رازهاي خاصي داريد.»
مرد به پشتي بلند تكيه داد و كيسه ي توتون و پيپ ظريفي با دسته ي عاج از جيب بيرون آورد، روشن كرد و پكي عميق به آن زد:
«راز بزرگي داشتم، شما نخواهيد فهميد.»
«هيچ اصراري ندارم، شكر خدا به راز ديگران علاقه يي نداشته ام.»
«شما به كمتر چيز علاقه داشته ايد.»
«چرا به شوهرم، به اين پسر (دست روي شانه ي بهزاد گذاشت) از موزه لور هم خيلي خوشم مي آمد، گلدوزي هم مي كردم.»
«اينها را خوب مي دانم، شما عوض نمي شويد.»
همصحبت سرخ روي خانم نجم گفت:
«حسنش هم در اين است، حدود سي سال است كه من ارادتمند اين خانواده هستم، خانم نجم اصلاً تغيير نكرده اند. هميشه نكته سنجف صاحب تشخص و وقار، مرزها را مي شناسند، نه دشمني نه كينه دارند، نه دوستي بيش از حد.»
مرد سراپا خاكستري گفت:
«بايد همينطور باشد، دوستي كه از حد گذشت كينه به دنبال درد.»
خانم نجم سنجاقي را ميان موهاي نرم و دودي خود محكم كرد:
«شما دو تا آقايان شرمنده ام مي كنيد، بعضي صفات غريزي است، بعضي فراگرفتني، من خيلي از خصوصيات خودم را، اگر به چشم شما خوب است در خانه از پدر مرحومم ياد گرفته ام، او مرد خوش ذوقي بود، با همه كس از فقير و غني مي جوشيد، درس خوانده بود و صحبت گرمي داشت ولي مهمتر از همه وقار و كف نفس داشت يادم مي آيد روزي -تلفن در آن ايام تازه باب شده بود- آقاجان گوشي را برداشت مخاطب او ظاهراً فحش مي داد چون رنگ صورتش سرخ مثل مس شده بود و دستش كه گوشي را گرفته بود مي لرزيد، ما مي گفتيم گوشي را چرا نمي گذاري او اعتنا نمي كرد اينقدر گوش داد تا طرف خسته و شرمنده شد، بعد از قطع ارتباط خواستيم بدانيم چرا آن همه گوش داده بود، تبسمي كرد و گفت شايد دلش پر بوده، بايد يك جا خالي مي كرد، قرعه به من افتاد.»
هم صحبتان خانم نجم خنديدند، آقاي دودي پوش گفت:
«بله درآن دوران مردم اصولي داشتند، درد هم را مي فهميدند، حالا بجز خودخواهي هيچ صفتي ندارند.»
بانوي ميزبان بازوي آسيه را گرفته بود و روي آنها مي آمد، خانم نجم با چشماني دقيق و تيزبين از پشت شيشه ي عينك او را محك مي زد. با ديدن شن ها و پارگي ها بر دامن لطيف او كه مغزي نقره يي داشت چشمان او فراخ شد. دختر به حاضرين نگاه كرد، گردن و گونه هايش در نور مهتاب رنگ طلايي ماتي داشت رشته خيسي از مو چون خطي آبي بر گونه اش چسبيده بود. بانوي ميزبان او را معرفي كرد:
«آسيه تنها دختر دكتر فاضل است.»
با پيرزن دست داد و سمت چپ او نشست. خانم نجم پرسيد:
«دريا چطور بود؟ فكر مي كنم آرام است.»
«دريا هيچ وقت آرام نيست. من از صداي موج خوشم مي آيد يك كشتي آنجا بود.»
خانم نجم برگشت از سر تا پا كنجكاو او را نگاه كرد:
«چقدر بزرگ شده اي ده سال پيش ديدمت يك دختر بچه بودي (انگشت سبابه را تهديدآميز تكان داد) خيلي هم شيطان، حال پدر چطور است، مي داني او مرا از مرگ نجات داده؟ جراح ماهري است.»
آسيه زانوها را مؤذبانه به هم چسبانده بود و دست ها را بر هم نهاده بود و خيره به كفش خود نگاه مي كرد:
«حال پدر خوب است. من كاملاً شما را به ياد مي آرم. قلك زيبايي برايم آورديد وقتي در آن پول مي ريختم چند لحظه آهنگ مي زد، فكر مي كنم يك والس «اشتراوي» بود. بالاي قلك توي جدار شيشه اي كشتي قشنگي بود كه روي آن عروسكي با لباس
سپاس شده توسط:
#6
توری سفید می رقصید و می چرخید، وقتی تکان می خورد ذرات برف از بالا آهسته می ریخت. چقدر به آن عروسک که زیر برف می رقصید خیره می شدم.»
خانم نجم گفت:
«بله یادم می آید مثل اینکه از دانمارک آن را خریده بودم. کشور «اندرسن» از قصه شاهزاده برفی خیلی خوشم می آمد، شاید به این دلیل خریدم.»
آسیه سر برداشت و غمگین به او نگاه کرد:
«عمه ام این قصه را برای من می گفت، از یک کتاب مصور فرانسه خلاصه می کرد. قبل از خواب می گفت. وقتی چراغ را خاموش می کرد و می رفت من خوابش را می دیدم، رویای آن شهبانوی تنها و قدرتمند را، اول او می ترسیدم. اما کم کم خود را شبیه او می دیدم.»
خانم نجم ابروها را بالا برد:
«شبیه دخترک نه؟»
«آسیه سر تکان داد:
«هیچ وقت.»
« من که دلم می خواست به جای دختر بودم. خیلی شجاع و فداکار، کم بچه ای مثل تو فکر می کند.»
«من قدرت را دوست دارم.»
«من هم همینطور ولی قدرت عشق بیشتر است.»
«عشق آدم را خوار می کند.»
«نه دخترم محبت نیرو به انسان می دهد (لحظه یی به فکر رفت) از مادرت چه خبر؟»
آسیه قاطع گفت:
«اصلاً خبر ندارم (برق خشمی در چشمانش درخشید).»
آقای دودی پوش که سر تکان می داد گفت:
«حرف قشنگی زدید، فکر می کنم محبت انگیزه زندگی است.»
بهرام و نسترن به جرگه آنها نزدیک شدند. چهره دختر گلگون و مرطوب بود. تند و بریده نفس می زد، خانم نجم گفت:
«بیا بنشین دخترم مثل اینکه خسته یی.»
او نشست و با مجله یی سرگرم باد زدن خود شد:
«یه کمی رقصیدیم ولی بلد نبودم.»
بهرام کنار صندلی آسیه ایستاد و آرنج بر آن تکیه داد:
«حس موسیقی دارید. زود یاد می گیرید.»
دختر سر را پایین انداخت. با لکنت گفت:
«وقتی که بچه بودم کلاس رقص می رفتم، در تأتر مدرسه یک وقت در نقش پروانه بازی می کردم، باید دائم می چرخیدم. یادم می آید اینقدر چرخیدم و چرخیدم که سرم گیج رفت. روی زمین افتادم (با سرخوشی خندید) مادر عکسم را دارد.»
خانم نجم گفت:
«بعد از این زیاد نچرخ.»
آسیه برگشت و نگاه به بهرام کرد، برای خانم نجم توضیح داد:
«این پسر پیانو می زند، از بچگی. می گوند کارش خوب است، یک بار می گوید کارش خوب است، یک ماه دیگر به آمریکا می رود (پوزخندی زد) تمام موزیسین ها منتظرش هستند.»
جوان بی اعتنا گفت:
«چند سال دیگر صبر کن.»
خانم صاحبخانه کنار بهرام آمد، دست زیر بازوی او انداخت:
«این پسر ماه است. از بچگی هم بازی فرهاد من بوده (خطاب به بهرام گفت) یادت می آید تابستان در میگون؟»
پسر تبسمی کرد:
«عجب هوایی داشت.»
پیش از پایان جمله از شکاف بین پرده ها، چیزی شبیه پرنده، با نیروی مهاجم تو آمد و بالا سر جمع چرخید. با پروازی بی قرار، سنگین و مضطرب، نسترن و بانوی جیغی زدند و گوشه دیوار رفتند. پوست مسی و براق خانم از ترس پریده رنگ شده بود و با جشمانی دریده نفس نفس می زد. نسترن به بازوی او چسبیده بود و سر را روی شانه اش نهاده بود. وحشت کودکانه یی در چشمان تابناکش بود.
اقای دودی پوش، بهرام و بهزاد همصحبت سرخ روی خانم نجم کمی عقب کشیدند و پرواز تیز و سنگین او را از دور با چشم دنبال می کردند.
مادر بزرگ و آسیه رویاروی، خونسرد و بی تکان نشسته بودند و به هم نگاه می کردند، تبسمی بر لب داشتند. خانم نجم گفت:
«فکر می کنم خفاش است.»
دختر که چشمانش با جرقه های سبز و بنفش می درخشید، تبسمی کرد:
«خسته شده، ممکن است هر لحظه بنشیند.»
بهزاد به صورت های آن دو یکی پس از دیگری نگاه کرد. مادر بزرگ آرام و بی دلهره با رفتاری مـ ـستحکم، پرتو کم رنگی چون نور یک صبح زمـ ـستانی از چشمانش برمی تافت. دختر برافروخته، تشنه و ملتهب، انگار عصب هایش در آتش می سوخت. مادر بزرگ پرسید:
«شبیه موش است نه؟»
«خوشگلتر از موش است، چشم هایش را می بینید؟»
«بله خیلی سیاه است، حیوانک بیچاره، او هم از ما می ترسد.»
آسیه شانه یی بالا انداخت:
«فکر نکنم بترسد، درست نمی بیند.»
«همیشه ترس از راه دیدن نیست، ما از بعضی چیزهای نادیدنی بیشتر وحشت می کنیم.»
دختر پرسید:
«بیشتر از چی می ترسید؟ از مرگ نمی ترسید؟»
بانوی پیر آرام گفت:
«پیشترها می ترسیدم، مدتی است که نمی ترسم، مرگ هم جزو زندگی است. وقتی کسی از زندگی نترسید از مرگ چرا بترسد؟ (تبسمی شیرین کرد) باید اعتراف کنم خوب زندگی کردم، ممکن بود بدتر باشد، اما خوب بود چون صبر بلد بودم.»
پرنده می گشت و خشاخش بال ها روی سر آنها شنیده می شد. آسیه گفت:
«من هرگز از مردن نمی ترسم (خون به گونه اش دوید) از زندگی می ترسم.»
خانم نجم در چشم او نگاه کرد:
«از مرگ هم خواهی ترسید. تو بچه یی هنوز، مرگ خیلی دور است. صبر کن را یاد بگیر، غرور نداشته باش.»
«غرور نداشته باشم؟ (ابروها را بالا برد) فکر می کنید آسان است؟»
خفاش خسته از پرواز بر پشتی صندلی چوبی نشست، با بال های بسته کوچک و بی دفاع بود. کرک دودی تنش بالای سیـ ـنه راست ایستاده بود و از درون نرم می لرزند. چشمانی کوچک و براق ، به سیاهی قیر خیره و بی حرکت بود. خانم نجم گفت:
«حیوانک را بگیریم بیرون بیاندازیم، دوستان ما کمی ترسیده اند.»
دست های هر دو زن نرم به خفاش رفت در لحظه یی به هم رسید انگشتان باریک و سرد مادر بزرگ دست های آسیه را نـ ـوازش کرد. خفاش میان دست ها پنهان شد و آرام گرفت. آسیه گفت:
«صورت نازی دارد. بی خود می گویند شوم است.»
«چیزی شوم نیست دخترم، تلقی ما این است چون خفاش ها در غارها، جاهای سرد نمناک، بین تار عنکبوت ها روز می خوابند و شب می پرند. این عکس نظم طبیعی است، به این دلیل از آنها وحشت داریم، هر چیز ضد نظم طبیعت یک هسته شوم دارد.»
کنار پنجره رفتند به هره چوبی آرنج تکیه دادند، هوای سرد شب، باز ذره های مه، آرامش نیم خواب و عطر شیره های نباتی به صورتشان خورد. خفاش را آزاد کردند مثل تیر پرید و در تاریکی بی مرز گم شد برای همیشه.
خانم نجم برگشت و آرام ادامه داد:
«تو هم نظم طبیعت را رعایت کن، مثل اغلب دخترها.»
آسیه با تندی نگاهش کرد:
«من یک عالم نیرو دارم، اندازه سه تا اسب (زیر خنده زد) چکار کنم با آن؟ گل های مصنوعی بسازم یا صرف غمزه های شرمگین دخترانه کنم؟ ای کاش پرنده بودم.»
«این نیرو را بینداز در یک راه سازنده. من از نصیحت خوشم نمی آید. ولی تو احتیاج به آن داری پدرت گرفتار است، روی عمه ات نمی شود حساب کرد. او یک زن وسواسی تلخی است، حرف های من یک وقتی به یادت خواهد آمد، شاید به درد خور باشد.»
اطرافیان برگشته بودند واز شجاعت بانوی پیر و آسیه حرف می زدند. خانم میزبان گـفت:
شما نظیر ندارید، چطور توانستید آن حیوان وحشتناک را لمس کنید؟»
پیشخدمتی نزدیک او آمد و چیزی به نجوا گفت. خانم تبسمی کرد، دستی به هم کوفت و گفت شام حاضر است. گروه های مهمانان به او توجه کردند. خانم نجم برخاست و دستی میان بازوی بهزاد انداخت. آسیه که لحظه یی هم شانه با مرد جوان ایستاده بود نزدیک گوش او گفت:
«مادر بزرگ شما فوق العاده است.»
بعد رفت و در شلوغی جمع گم شد، خانم نجم با نگاه دنبال نسترن گشت. با دیدن او لبخند زد و گفت: همراهیش کن. از پلکان اتاق، حد فاصل نهارخوری و پذیرایی پایین رفتند، بر میز مـ ـستطیلی بساط شام را چیده بودند. بانوی میزبان گفت:
«اول قرار بود شام امشب نشسته باشد، ولی با این همه مهمان ممکن نبود.»
خانم نجم به تأیید سری فرود آورد. بهزاد نگاهی به دیوار رو به رو کرد که سطح شیری آن زمینه پرده یی از چهره مات زنان قاجاری بود. نشسته چفتا چفت بر پلکانی مخفی با چشم های بزرگ و بی حالت.
رو به ساحل تاریک دریچه ها گشوده بود و نسیم بر لبه های برودری رومیزی، پایین دامن ها و پرده های تور می وزید. خانم نجم از بهزاد بشقاب و چنگال گرفت. اطراف میز آهسته می چرخید یک اصطلاح فرانسوی را زیر لب می گفت. از یکی دو نوع غذا سهم کمی برداشت، روی نیمکتی نشست و با وسواس مشغول خوردن شد.
هم صحبت او مرد کوچک سرخ رو ، در جرگه یی ضمن غذاخوردن، حرف می زد و دست و سرخود را تکان می داد. بهزاد و نسترن نزدیک جمعی از مهمانان جا افتاده ایستاده بودند و گفتگوی آنها را اجباراً می شنیدند. صحبت از بنای نیمه تمامی، بزرگ و پر تفصیل بود.
صاحبخانه می گفت تمام سنگ ها را از کارارا آورده است، می خواست حمـ ـام گودی از مرمر صورتی کف زمین بسازد و گل اطرافش بکارد. جزیی ترین چیزها را با اشتیاق توضیح می داد. نگاهش می درخشید. مردی درشت اندام سرخ گونه و فربه بود. لب های قرمز و دندان هایی ریز و مرتب داشت.
جوان ترها بشقاب ها را به صحن باغ بردند و لمیده بر راحتی های خیزرانی، نیمکت ها و خرسنگ های زینتی سرگرم خوردن شدند. بهزاد و نسترن نیز همراه آنها رفتند. دختر به مرد جوان گفت:
«مادر بزرگ چه مهربان و ناز است، بدون ما تنها نمی ماند؟»
بهزاد به قهقهه خندید:
«مادر بزرگ تنها بماند؟ برای من حتی تصورش هم خنده دار است.»
در سرسرا بانوی آسوری را دیدند و او لبخندی آشنا زد. بهزاد پرسید:
«شما هم اینجا هستید؟»
خانم به تهدید انگشت تکان داد و پرسید:
«مگر غذا نخوردی؟»
جوان دستی به پیشانی کوفت:
«حدس می زدم کار، کار شما باشد.»
بانوی آسوری لبخند زد و دستی برای آن دو تکان داد و به مطبخ رفت.
در باغ جوانان هر یک بشقابی در دست سرگرم خوردن بودند. ژنا که روی زانو بر چمن نشسته بود و تورهای دامنش به شکل دایره یی موزون او را احاطه کرده بود با دیدن بهزاد چنگال فرو نهاد. لبخند که می زد ارتعاشی گونه راستش را می لرزاند و محو می شد:
«فردا بیائید منزل ما، یک جشن کوچکی هست (چشمکی حواله برگ های سبز جنبده در نسیم آخر شب کرد) جشن تولد من، اول قرار بود تهران بگیریم، مامان و بابا گفتند چرا شمال نگیریم؟ هوا مناسب تر است.»
بهزاد نشست و به ارتعاش نور در قطره های افشان فواره نگاهی کرد:
«شاید فردا نباشم.»
لبان دختر جمع شد:
«یک شب دیگر بمانید.»
«من تقصیری ندارم، مادر بزرگ باید تصمیم بگیرد.»
«شما که بچه نیستید، خواهش کنید بماند.»
«تولد او که نیست، مال شماست.»
«شما براش اهمیت ندارین؟»
«من چرا ولی...»
دخترک اخمی کرد:
«هیچ لازم نیست بگوئید. بهانه هم نیاورید، با ما کسل می شوید.»
بهزاد به لکنت افتاد:
«برعکس خوشحال می شوم، فکر می کنم جالب است.»
ژنا نگاهی به ابوالعلا انداخت:
«چه آدم ماهی است. فکر می کنم مادرم از او خوشش بیاید.»
«مادر سختگیر تو؟ از او خوشش بیاید؟ حتی مرا نپسندید (دست ها را از هم گشود) چه نقشه هایی داشتم، دلم می خواست با یک کالسکه طلایی با تو فرار کنم برویم یک جای دور دور.»
«چرت نگو؟ کجا؟»
«حلب، دمشق، استانبول. توی یکی از حرمسراهای من.»
دختر به قهقهه خندید و بشقاب خالی را رو به جوان گرفت:
«تو بشقاب بدم؟»
اطرافیان خندیدند. بهزاد تبسم کرد و از نسترن پرید:
«منظور از این حرف چی بود؟»
دختر که چانه را در حال خنده اندکی بالا گرفته بود، گفت:
«یک اصطلاح خاصی است. (بشکن خاموشی زد) چطور بگویم سخت است، می خواست خیطش کند.»
بهزاد به تصدیق سری تکان داد. بعد از خوردن بشقاب ها را هر گوشه یی گذاشتند. پیشخدمتی میان سال، کت و شلواری برق افتاده بر تن آمد و از دور و بر جمع کرد و رفت.
نسترن خوابناک سر به نرده پلکان فشرد:
«خیلی باید بمانیم؟»
بهزاد کنارش نشست:
«خوابت می آید؟»
دختر پلکی به هم زد:
«خوابم نمی آید.»
بهزاد:
«خوش بهت نمی گذرد؟»
«چرا فقط تنهام، اینجا همه دوست هستند، کمی بزرگتر از من اند. حرفی با هم نداریم.»
«کاش من کوچکتر بودم.»
«شما همینطور خوبید.»
ابوالعلا برخاست، موها را از پیشانی عقب زد و گفت:
«آسیه را برویم پیدا کینم. فکر می کنم قهر کرده.»
گروهی از جوانان به جستجوی آسیه رفتند.
بهزاد به نسترن گفت:
«برویم تماشا.»
در صلع شرقی بنا، جای اتاق خواب ها، حمـ ـام و آشپزخانه، آسیه کنار باغچه سبز و باریک بر سکویی نشسته بود، دست زیر چانه و جویباری از کنار پایش می گذشت. بوی هواکش مطبخ با عطر باغ می آمیخت.
ابوالعلا رفت و نزدیک او زانو زد، دست ها را از هم گشود:
«ای بانوی بزرگ (به آسمان نگاه کرد) خدای من شاهد است که قلب بیچاره ام در آتش پشیمانی می سوزد (دست روی سیـ ـنه فشرد).»
آسیه بینی را بالا گرفت:
«چه بویی می آید، لطفاً برو عقب تر.»
مرد جوان سر روی زانو گذاشت:
«ای بانوی سنگدل.»
چند نفری خندیدند. آسیه ایستاد:
نیاز به تنبیه داری.»
در طول باغچه قدم زد. کف ها را بر هم فشرد، دستی به هم زد:
«کو شلنگ آب؟»
جوان قد کوتاهی که چانه تیز و خنده های بلندی داشت، دوید و از میان کرت ها در سایه روشن مهتاب لوله نازکی را که وصل شیری بود برداشت و پیچ و خم آن را گشود. به دست دختر داد و پیچ شیر را تا انتها باز کرد، آب از دهانه با فشار بیرون پرید. آسیه کفش ها را از پا در آورد و پی ابوالعلا دوید. کمانه یی بلند رو به او نشانه رفت و سراپا تر شد. دختر که قهقهه می زد، با جامه سپید و شره های آب جهنده چون شبحی میان سایه های باغ بالا و پایین می رفت.
نسترن از خنده سست، چهره را میان دست ها پوشاند و با نفسی بریده گفت:
«چه...چه بامزه.»
جمله ها و خنده های پراکنده شنیده می شد و بهزاد چشم از آسیه نمی گرفت. همگام با آن دو می رفت و بر می گشت و از دید او هیچ حرکتی پنهان نمی ماند. تا لحظه یی که ابوالعلا نفس بریده و تسلیم روی چمن افتاد. بازو و ساعد را حائل چهره کرد:
«یکی به من کمک کند.»
آسیه لوله را با ضرب زمین انداخت و آب آهسته جریان یافت. دست ها را با دامن خشک کرد:
«حالا برات درسی شد.»
مرد جوان با موهایی آبچکان که پیچ و تاب گرفته بود، چون گوسفندی سر تکاند و عطسه زد:
«نمی شود به تو دختر گفت، حقیقتاً همدست شیطانی.»
مادر بزرگ از پله ها پایین آمد، به دور و بر نگاه کرد، سمت صداها را گرفت و راه افتاد، در سایه بنا چند لحظه پنهان شد و سپس میان دایره یی از روشنی ایستاد. کیف در دست و شال بر دوش آماده رفتن بود:
«راهزن ها حمله کرده اند؟»
بهزاد دوید و بازوی او را گرفت:
«نگاه کنید آنجاست.»
با دست ابوالعلای لرزان و آچکان را به پیرزن نشان داد:
«چرا به این حال زار افتاده است؟»
«از دست آسیه.»
«چه دختر با فکری، این پسر مریض می شود. برو خانم خانه را صدا بزن.»
بهزاد رفت و با بانوی میزبان برگشت. او را به حمـ ـام بردند. مادر بزرگ آهی کشید:
«پس می رویم.»
آسیه دست تر را برای پیرزن دراز کرد.
مادر بزرگ پس کشید:
«اول برو کفش بپوش همیشه سرماخوردگی از پا و سر شروع می شود. با دست تر دست نده، عمه به تو نگفته؟ پیداست که نظم و ترتیب تأثیر خوبی دارد. از قول من به پدرت سلام برسان.»
بهزاد و نسترن را دعوت به رفتن کرد. مقابل در بزرگ و نیمه باز سواری مهمان سرا ایستاده بود. کنار هم نشستند. در جاده یی سفید از نور ماه پیش رفتند.
سپاس شده توسط:
#7
بخش دوم

فصل اول

ابولعلا با چند دوست (هومان که طراح لباس بود و همه می گفتند پوشش های فرح را با نقشهای ایرانی او می سازد. انوش برادر ژنا و گیو که تازه از واشنگتن برگشته بود و دوره شهر سازی را آنجا تمام کرده بود.) برای بار و سفره خانه دنجی دنبال جا می گشتند تا دست آخر در یکی از کوچه های فرعی حافظ، یک عمارت قاجاری با حیاط کوچک گود پیدا کردند. در باغچه ها گل کاشتند، آجرهای قزاقی را برق انداختند و گچبرهای کهنه و افتاده را تعمیر کردند. یک تالار بزرگ و شش اتاق تو در تو را که تا ته حیاط ادامه پیدا می کرد، رنگ سفید پر جلا زدند. در شاه نشین باری ساختند. میزهای چهار گوشی از چوب ماهون و اشن به نجاری آشنا سفارش دادند. چراغ های دیوار کوب با روکش ساتن کهربایی و گل بهی بر دیوارها کوبیدند که نور ماتی داشت به رنگ یک غروب برفی در قطب. چند پیشخدمت آوردند که در طول هفته با رفتار نزدیک و شوخی که با مردم داشتند و تو به آنها می گفتند محض سلامت چیزهای پوچ دوشادوش ارباب ها ویـ ـسکی " سک " می نوشیدند. در شب افتتاح هیچ کس از هیجان روی پا بند نمی شد و بین آبدارخانه، مطبخ و تالار و بار و اتاق ها در رفت و آمد بودند. با هم برخورد می کردند و معذرت می خواستند.
در دو اتاق آخر از پرده های بهزاد نمایشگاهی کوچک فراهم کرده بودند. با اینکه مرد جوان اول راضی نمی شد، اما دست آخر تسلیم دوستان شد. ارسی های اتاق را که شیشه های کوچک رنگی اشت، تعمیر کرده بودند، و نور عصر از پشت آنها بر تابلو ها می تابید. آتش ملایمی در سه هیزم سوز شعله می کشید. بهزاد که زودتر آمده بود رو به دریچه در سه کنج اتاق درون راحتی یی از چرم قهوه یی که پایه های هلالی به شکل پنجه های شیر داشت نشسته بود و با کمی اضطراب سیـ ـگار می کشید. ابوالعلا شلوار مخمل آبی، پیراهن گلریز چیت با زمینه سیاه و ژاکت دست باف موهر پوشیده بود و حـ ـلقه یی از موهای نرم او بر پیشانی ریخته بود.
کنار راحتی بهزاد ایستاد و شانه را تکیه به دیوار داد:
"جای قشنگی شده، خیلی گشتیم تا همچو خانه یی پیدا کردیم."
بهزاد آرام زیر سیـ ـگاری را روی رف گذاشت. بلند شد و برابر شعله های آتش ایستاد:
"هیچ فکر نمی کردم ای خانه ها هنوز در شهر تهران باشد. مردم ما در هر نسل چیزهای مربوط به نسل گذشته را خراب می کنند."
"در جنوب شهر چرا خانه های کهنه زیادست، اما در این محلات هی می کوبند، به جای آن دست خر هوا می کنند."
بهزاد خندید:
"علت اینکه تهران شهر بدون چهره و زشتی است شاید همین باشد."
جرنگ جرنگ ظریفی با بوی تند عطری از عصاره گل های کوکنار حجم اتاق را پر کرد. بانویی لاغر اندا م در جامه یی راه راه از کتان خالص درشت بافت تو آمد و آستین های گشاد را چون پر پرندگان در هوا جنباند. با لبان نازک سرخ لبخند کاملی زد. انگشتان باریک، ناخنهای صورتی، و دست استخوانی خود را رو به بهزاد دراز کرد. بازتاب شعله ها بر سطح صیقلی و سرخ ردیف دستبندهای فلزی او افتاد. رو به ابوالعلا کرد:
"پس کشف تازه تو این است؟"
ابوالعلا راست ایستاد:
"فکر می کنید چطور است؟ (به دور و بر نگاه کرد) بهزاد موتمن،پروانه فرهودی."
خانم دست بهزاد را در دست گرفت و زیر و رو کرد:
"دست های خوبی داری، چند وقت است کار می کنی؟"
بهزاد با تعجب به دست خود نگاه کرد و در دل گفت. چه چیز آن خوب است؟
"کار جدی از شش سال پیش، قبلا فقط اتود بود."
"تو نوه خانم نجم نیستی؟"
مرد جوان به تصدیق سری فرود آورد. خانم فرهودی رو به ابوالعلا کرد:
"پس فامیلش فرق دارد."
"فرزند دختر اوست."
خانم فرهودی دور اتاق چرخید و به تک تک پرده ها با تیز بینی خیره شد. گه گاه می گفت.
"هیچ بد نیست."
ابوالعلا به بهزاد تبسمی کرد، نزدیک گوش او گفت:
"خدا کند بپسندد. در هر گوشه از تهران یک گالری دارد، با نقد نویس ها دوست است هر کس را بخواهد می کشد به اوج."
بهزاد انگشت را روی بینی گذاشت:
"حالا ببینیم."
ده دقیقه بعد زن درون راحتی نشست . سیـ ـگاری از جعبه سیـ ـگار نقره یی خود که کنده کاری هایی به شکل شاهین داشت بیرون آورد. با نوک آن روی دسته راحتی ضرب گرفت و بعد با آتش فندک ابوالعلا روشن کرد. از بینی بلند استخوانی دود غلیظ بیرون داد:
"کارهایت جوهر دارد، سانس نقاشی داری، سلیقه ات بد نیست، چند ساله یی؟"
"بیست و سه ساله ام."
"خوب پس خیلی وقت داری از همین حالا می گویم تو یک چیزی می شوی."
بهزاد کمی سرخ شد و چشم ها را پایین انداخت زانو و پای چپ را با ضرب تندی یک سر تکان می داد.
خانم دست را بالا برد و دستبندها را به هم زد:
"پایت را لطفا نجنبان، من عصبی می شوم."
مرد جوان پاها را روی هم انداخت:
"عذر می خواهم."
یکباره حس کرد که از آن فضای پرآب و تاب تزیین شده با تور و مخمل و عطر و گلدان های پایه دار، مردان سالم خوش آب رنگ خوب خورده و خوابیده که صورتک ها را دایم عوض می کردند، از خانمی که مثل درخت "کریسمس" ار فرق سر تا پا برق می زند از زینت ها، و همچنین خودش، مرد جوان بی جوهری که تنها با اسم مادر بزرگش مورد احترام آدم هایی مصنوعی بود، تا بن استخوان نفرت دارد. درون رگ های گردن و سر جریان ماده یی خوابناک و داغ را جس کرد، گوش هایش سرخ شد، در دل مالشی حس کرد و ترسید بالا بیاورد، با شتاب برخواست رفت رو به دستشویی، آبی به صورت زد و خود را در آینه نگاه کرد، مردی جوان با چشمانی بی حالت و غریبه به او زل زده بود. شیر را بست و دست و صورت را با حوله کاغذی خشک کرد و بیرون رفت، قدم که در تالار گذاشت چهره یی آشنا دید، انبوه موهای پریشان با لمعان سرخ.
نسترن حدودا رو به او دوید دست داد و با این تماس حسی خنک و شاداب به بهزاد منتقل شد، چیزی شبیه چشمه. او با تکان سر تارهای مو را از پیشانی کنار زد و گفت:
"فرزین گفت اینجا هستید، تابلوها را می دیدم، خیلی خوشم آمد."
مرد جوان شانه یی بالا انداخت:
"فرزین چه می کند؟"
"کارهای پیچیده، با فرخ و داود همیشه دم خور است، هرگز از کار آنها سر در نیاورده ام."
حسی مبهم بهزاد را واداشت بگوید:
"دلم چقدر برای داود تنگ است. (تصورش این بود که داود تنها کسی است که می تواند او را نجات دهد.)"
"مادر بزرگ چطور است؟"
"مثل همیشه خوب، با کسی آشنا هستی؟"
"با چند نفر فقط."
"ابوالعلا را دیدی؟"
"یک عده دورش بودند."
"پس بهتر است ببینید."
از چند اتاق گذشتند. بهزاد انوش را دید و ازاو سراغ ابوالعلا را گرفت. مردجوان به جرگه یی در گوشه تاریکی از تالار بزرگ اشاره کرد. ابوالعلا با یک گروه ده نفری حرف می زد.
زنی جوان می گفت"
"چه جای انتیمی."
مردی که موهای سرش ریخته بود و آنچه مانده بود، صاف تا روی شانه پایین می آمد با بشکنی گفت:
"سوپر ب."
گیو با کت و شلوار مخمل سفید و پیراهن صورتی دست رو شانه ی او گذاشت و سر به سرش چسباند، با فرانسه یی ظریف و خوش لهجه گفت:
"فکر می کنی؟ می دانی خیلی زحمت کشیده شد، این (با دست چپ اشاره به اطراف کرد و ادامه آن را به فارسی گفت) چیزی است که در فکرمان می خواستیم باشد، همه چیز جور شد (رو به ابوالعلا کرد به انگلیسی گفت): تو فکر نمی کنی؟"
مرد جوان دست در جیب شلوار فرو برد. بر پاشنه نیم چرخی زد:
"رویای من فرق داشت. ولی بدک نشده."
مرد میان سال سوتی کشید:
"خیلی مشکل پسندی."
چشم ابوالعلا به بهزاد و نسترن افتاد، دست ها را از هم گشود:
"یک جایی قبلا این دختر را دیده ام."
بهزاد پوزخندی زد:
"سه سال پیش در نوشهر."
ابوالعلا دسته یی از زلف تابدار و بلند خود را کشید و لب گزید:
"لعنت به این حافظه، خوب یادم آمد آن دختر کوچک سبز پوش خواب آلود، چقدر بزرگ شده، خیلی هم زیباست."
نگاه به دوستان کرد. گیو اندام بلند و درشت نسترن را در بلوز و دامن نباتی روشن سنجید و با هیجان گفت:
"باید مدل بشود ولی کمی اضافه وزن دارد ( به نسترن رو کرد) با ورزش و رژیم میانه ات چطور است؟"
دختر که چشم ها را خیره به خود می دید گلگون شد و نخ کمـ ـربند را دور انگشتان پیچید. بهزاد گفت:
"اوبا این چیز ها میانه یی ندارد، دختر ساده یی است فکر نکنم بخواهد روزی مدل بشود."
مردی سی و چند ساله ورزیده و قد بلند، با پوست آفتاب سوخته، و بینی عقابی وارد شد و دم در به دور و بر نگاه کرد. ابوالعلا و گیو پس از خوش آمدی دیگر او را به جمع خود دعوت کردند. مرد آرنج را تکیه داد به سر بخاری و بعد پیپی از جیب بیرون آورد، روشن کرد و عطر توتونی مرغوب حـ ـلقه حـ ـلقه تا درز چوب های سقف بالا رفت و ساکن ماند. ابوالعلا پرسید:
"دیر آمدید؟"
"من...؟ من داشتم کار می کردم، چیزی به پایانش نمانده، یک سر گاو نر است، تمامش از برنز، خیلی نیرو می گیرد."
خانم فرهودی آرام به جرگه آنها پیوست:
"مرا تنها گذاشتید؟ (لب غنچه کرد و رو به مهمان تازه گفت:) توی کار شماها اول باید آهنگر بود."
مرد پیپ منحنی را که کاسه گردی داشت میان دندان فشرد:
"و سنگ تراش"
"شما که هستید نه؟"
"سعی می کنم باشم."
بهزاد به نجوا از ابوالعلا پرسید:
"بهرام چه می کند؟"
مرد جوان ویلونی فرضی را میان چانه و شانه گرفت و دست راست را چون آرشه یی تکان داد، زیر لب آهنگی زد:
"کارش همیشه همین است، توی پاریس توی نیویورک، در هر جهنمی."
مرد رسیده از راه که نامش اردوان بود، انگشت ها را در موهای پرپشت خود فرو برد:
"نامه یی ازش داشتم ، خیلی پیشرفت می کند."
ابوالعلا چشمکی حواله بهزاد کرد:
"ما تنبلیم نه؟"
بهزاد تبسم تلخی کرد:
"اما استعداد داریم."
آقای اردوان خاکستر پیپ را میان زیر سیـ ـگاری سفال آبی ریخت:
"استعداد؟ (ابروها را بالا برد) فکرمی کنم کافی نیست،شصت درصدمردم صاحب قریحه اند،
کار باید کرد، جان باید کند."
مشت گرده کرده را در فضا چرخاند . تمام جمع با اعجاب به او نگاه کردند.
خانم فرهودی به گوش نسترن گفت:
"فوق العاده نیست؟"
دختر اندیشمندانه سری تکان داد و گفت:
"فوق العاده."
لحظه یی سکوت شد، گیو گفت:
"بچه که بودم آرزو داشتم موسیقی یاد بگیرم، آهنگ بسازم اما، اما یک عاملی توی ذوقم زد (سکوت کوتاهی کرد) معلم پیانو، خودش که نه دلش، او شکم گنده یی داشت وقتی که درس می داد، بالا سرم می ایستاد شکمش می افتاد روی پشتی صندلی، شاسی های پیانو، طاقچه و دریچه و هر چیزی نزدیکش بود، این منظره مرا همیشه مایوس می کرد، تا دست آخر در پیانو را محکم به هم زدم و گفتم من یاد نمی گیرم."
همه به قهقهه خندیدند، خانم فرهودی گونه او را کشید، دستبندها را بر هم زد و از نسترن پرسید:
"بچه جذابی نیست؟"
دختر که می خندید دست بر دهان فشرد و به تصدیق سر تکان داد. گیو چشمکی زد و گفت:
"حالا کجاش را دیدید؟ برویم کنار بار، پانچ برایتان درست کرده ام."
به سمت بار رفتند و گیو به دست خود برای هر کدام گیلاسی از پانچ لیمویی شفاف پر از براده های یخ ریخت.
زنگ ظریف بالای در که شکل ناقوس کوچکی بود با جرنگ خروشانی مثل فرو ریختن آب از بلندی، کودکانه و شاد یادآور زنگ شیرینی فروشی ها، مخزنی از عطر قهوه داغ و نان های تازه شکلاتی به گوش رسید و دو مرد جوان و یک دوشیزه وارد شدند.
عطر قدیمی عنبر که بوی ته دکه عطاری ها را می داد با غلظتی چرب فضای نیم رنگ را پر کرد و اولین مرد نزدیک بار آمد، پیراهنی سفید تا روی زانو پوشیده بود وفرق را او وسط گشوده بود، موهای لخـ ـت و سیاهش تا شانه می رسید. چشم های او از پشت عینک سیمی بیضی می درخشید. گیو گونه هایش را بـ ـوسید و چهارپایه برای او جلو کشید. مرد جوان دوستان خود را با اشتیاق معرفی کرد:
"شهاب حامدی و راحله مجد."
ابوالعلا گیلاس های لبریز را به سوی آنها سراند:
"کشف های تازه؟"
مرد جوان که از را موریس صدا می زدند شانه یی بالا انداخت:
"قبلا هم کار می کردند ولی نه با من، خیلی استعداد دارند، برنامه هایی داریم."
اردوان پرسید:
"از چه نوع؟"
بوریس سیـ ـگاری افروخت (لهجه یی میان گرجی و ارمنی داشت):
"یک کار جدی، خیلی کلاسیک، بی هیچ ادا و اصولی."
خانم فرهودی آرنج روی میز گذاشت:
"از کی می خواهید باشد؟"
مرد جوان موها را پشت گوش حـ ـلقه کرد، لب های نازک را جلو آورد:
"مثلا ...ابیسن، استریندبرگ، (پس از تاملی ادامه داد) یا چخوف، از این سه تا یکی."
خانم فرهودی گفت:
"باغ آلبالو چطور است؟ نقش رانوسکایا را خوب است به من بدهید."
جرعه یی از گیلاس نوشید و با صدای بمی خندید.
بوریس تبسم کج و محوی کرد، از پشت شیشه عینک به زن خیره شد:
"نه، باغ آلبالو نه، یک کار بیشتر گرم، بیشتر نفس گیر، چخوف را می پسندم، (آهی کشید) ضمناعاشق دریا هستم، دوست دارم توی کارم صدای دریا باشد، بوی نمک، بوی آب، یک چیز پر تلاطم و مواج، مثل جزر و مد، یک چیزی مثل (مشتی به پیشانی کوفت) مرغ دریایی (بشکن نرمی زد) بله دقیقا خودش، یک دختری مثل نینا زارچنایا (نگاه او دور میز گشت و روی صورت نسترن چند لحظه ثابت ماند) در مایه همین دختر."
نسترن چشم ها را پایین انداخت.
"میل دارید بازی کنید؟"
دختر به لکنت افتاد:
"هیچ... هیچ در فکرش نبودم، استعداد هم ندارم، بازیگری سخت است نه؟"
از زوج همراه بوریس پرسید که هر دو لبخند زدند.
بوریس به قهقهه خندید:
"هیچ اشکالی ندارد، آدم ها در دست من مثل ماده خام اند، تغییرشان می دهم، دوباره می سازم، کاری که اردوان با فلز و سنگ می کند من با آدم می کنم، شما نگاه تابناک، باهوش و گرمی دارید، برای اولین قدم نینا همین بس است."
دختر نگاه مضطربی به ابوالعلا و بهزاد انداخت و لب گزید. گونه های روشن او را مشعل نیم تابناک سرخ کرده بود و گرمی نفس ها لب هایش را می سوزاند، سیـ ـنه شکیل او بالا و پایین می رفت، آب دهان فرو برد، سیبک محو او برگردن بلند صاف، بالا و پایین رفت.
ابوالعلا با انگشت روی میز چوبی بدون لاک الـ ـکل، پرگره و برهـ ـنه ضرب گرفت و گفت:
"این اتفاق را در شب افتتاح به فال نیک می گیریم، نسترن خانم دریاب، فعلا تنور گرم است، می پری بالا، و بالا و بالاتر مثل مرغ دریایی."
دختر به نجوا گفت:
"پس مادر و پدرم چی؟"
مردجوان اخم کرد:
"این کار بهزادست، (دستی به شانه او زد) حاضری رفیق؟"
"فکر نکن که کار ساده یی است، تا جایی که می دانم سرهنگ مرد سختگیری است."
"یک ککی سوار کن."
"کلک بلد نیستم."
"یاد می گیری."
"قول نمی دهم."
از کیف دستی چرمی اش بوریس سوهانی بیرون آورد، ماهک ناخن ها را صاف کرد و آهی کشید:
"من نظرم را گفتم (به نسترن خیره شد) تصمیم آن با خودت."
سوهان را در کیف گذاشت، چهارپایه را عقب زد و برخاست، رو به زوج جوان کرد:
"من حاضرم (به دیگران توضیح داد) امشب ما تمرین داریم."
دسته بلند کیف را بر شانه محکم کرد، دستی تکان داد و هم شانه بازیگران بیرون رفت.
خانم فرهودی گفت:
"چه آدم سخت کوشی."
اردوان با ناخن به پشت گیلاس ضربه یی زد، نگاه به ساعت کرد و برخاست:
"کارهای ناقص من هم در انتظارم هستند، اواسط دی ماه نمایشگاهی دارم (رو به خانم فرهودی کرد) محتملا در یکی از جاهای خوب شما، تنظیم نور با خودت."
خانم فرهودی دستی به بازوی ورزیده مرد زدک
"موفق باشید."
با رفتن اردوان محفل از رونق افتاد. گیو در حال خمیازه کت را از تن در آورد، سر را بر میز گذاشت و آهنگی زیر لب خواند. انوش از آنها پرسید:
"ساندویچ می خورید؟"
"همه موافق بودند جز خانم فرهودی که با وزنی زیر پنجاه می گفت رژیم دارد. انوش دیس پری از ساندویچ های مربع، پنیر و ژامبون و سالاد الویه آورد.
بهزاد پرسید:
"امشب برای خودی ها بود؟"
گیو سر را از روی میز برداشت و دستی به موها کشید:
"از فردا شب جماعت می آیند و کارهایت را می بینند."
مرد جوان شانه یی بالا انداخت:
"برای من مهم نیست."
خانم فرهودی گفت:
"این تازه اول کار است، باید خودت را به این و آن نشان بدهی."
"چرا مگر رقاصم؟"
"برای من یا مردم مهم نیست که تو چی هستی، قانون بازی این است، توی تمام دنیا، قبول نمی کنی بپر و از دالی و پیکاسو بپرس."
"پیکاسو می تواند چون اعتماد به نفس دارد."
"زندگی آسان نیست، تو هم برو کسب کن."
بهزاد چیزی نگفت و با نوک ناخن خطی رو میز کشید.
ساندویچ که تمام شد عازم رفتن شدند. خانم فرهودی به بهزاد گفت:
"فردا شب اینجا باش."
"قول نمی دهم."
ابوالعلا خندان گفت:
"با کتک می آورمش."
پالتوها را پوشیدند، از پلکانی مفروش با کناره ی سرخ آهسته پایین آمدند.
سپاس شده توسط:
#8
فصل دوم
یک هفته بعد از افتتاح نمایشگاه پس از ظهر روزی از اواسط هفته بهزاد برای خریدن وسائل سر زد به چند دکان مقابل دانشگاه،پالتویی سبک به رنگ دودی تیره پوشیده بود و یقه را بالا کشیده بود.دست ها دورن جیب در سایه سار جنوبی که جولانگاه بادی سرد بود پیش می رفت.ضمن عبور از پهنای فروردین.دستی به شانه ی او خورد.برگشت و داود را دید:
«تو این طرف ها چه میکنی؟»
بهزاد به خنده گفت:
«دنبال تو می گشتم.»
داود به تهدید انگشت را جنباند:
»کلک نزن تو نمی دونستی من این طرف ها هستم.»
«دنبال بعضی از رنگ های ویندزور بودم،خودت چه میکنی اینجا؟»
او به سر در روبه رو با ردیف میله ها اشاره کرد:
«در این طویله وقت می کشم.»
«چه رشته یی می خوانی؟»
«به اصلاح حقوق سیاسی،امافقط دورگهایم،پزیتیویستها،و پراگماتیستها را یاد می گیریم.واینکه سلطنت موهبتی است الهی.کاری نداری بیا در ساحت مقدس دانشگاه.»
بهزاد دو دست را به هم زد و گفت:
«چه پیشنهاد خوبی.»
از در اصلی بزرگ تو رفتند و میدانچه را دور زدند.آفتاب می تابید،باد می آمد.در جوی کوچک آبی روشن جاری بود.داود پرسید:
«چای می خوری؟»
«معلوم است.»
رفتند به سوی چایخانه هنرها،بهزاد مجسمه هایی را که کار بچه ها بود به دقت وارسی کرد:
«خیلی استعداد دارند.»
از دری که یک فنر محکم هر لحظه آن را می بست وارد تلاری پردود و روشن و شلوغ شدند.آنجا جوانان سرزنده تر بودند،شوخی می کردند،سیـ ـگار می کشیدند و يا،سوت می زدند و به هر تازه واردی متلک می گفتند.بالای تالار اطراف میزی بزرگ گروهی پرهیایو نشسته بودند و چای از لیوان می نوشیدند.میزها و نیمکت ها را وقت نشست و برخاست محکم به هم می زدند،ناخن بلند و ژولیده مو بودند و بعضی لباس کار پر لکه های رنگ بر تن داشتند.
بهزاد به دوروبر خود نگاه کرد.اغلب دخترانی که گفتگوکنان در رفت و آمد بودند رو به آنها برمی گشتند خجول و غمزه وار از کنج چشم به داود نگاهیمی انداختند،اما جوان نمی دید.در انتظار نوبت چای به شاخه های سوزنی کاج در پشت شیشه ها،لکه های آب شونده برف،و سر شاخه های خشک نگاه می کرد.بهزاد به طعنه گفت:
«تمام دختران به تو نگاه می کنند.خیلی هواخواه داری.»
او محبوبانه خندید:
«به تو نگاه می کنند.»
«مرا نمی شناسند.»
«همین دلیل خوبی است.کنجکاو هستند.»
«این هم از کشفیات توست؟فکر می کنی تنها انگیزه نگاه کردن دختران به پسرها کنجکاوی های علمی است؟»
داود خندید:
«علمی که نه.کنجکاوی ساده،کنجاوی طبیعی.»
«طبیعی تر از این هم هست.جاذبه زیبایی.»
«زیبایی کی؟»
«جدا نمی دانی؟زیبایی تو؟»
مرد جوان مثل دوشیزگان خجول گلگون شد و چشم ها را پایین انداخت:
«چه حرف مضحکی،مادرم زیبا بود.به همین دلیل خوشبخت نشد.چای می خوری یا قهوه؟»
«چای بهتر است.»
«پس برو پشت یک میز کوچک بنشین.»
بهزاد رفت و نزدیک دریچه ها نشست.پشت میز شلوغ.محاط به چایخانه دخترکی با موهای کوتاه و بور و با چشمان آبی روشن،شلوار تنگ جین و پیراهن پیچازی نشسته بود و شلوغ می کرد.وقتی که داود فنجان پای در دست از پله آمد.مصمم از جا برخاست،شال بنفش تیره خود را از دور شانه گشود و به سرعت آن را نزدیک پاهای او روی زمین گسترد.داود مردد ایستاد.
هم صحبتان دختر به آن دو خیره بودند.مرد جوان آرام گفت:
«لطفا برش دارید.»
دختر مصمم گفت:
«نه برنمی دارم.»
«مگر به دردتان نمی خورد؟»
«به درد نمی خورد مگر شما از روی آن بگذرید.»
«کار احمقانه ای است.»
دانشجویان از دوروبر می گفتند:
«ده بیا نازنکن،نشکن بابا دل نشکن،مثل شیشه نازک است.»
داود به نجوا گفت:
«دلی که مثل شیشه ست یک روزی خواهد شکست.»
دختر موبور سر تکان داد:
«باور نکن.قلب من از طلاست.»
یک کاردک نقاشی از روی میز برداشت و رو به قلب خود گرفت:
«حاضرم به تو نشان بدهم.»
پسری جوان که ریش و موی بلندی داشت نزدیک دختر آمد.کاردک را از او گرفت:
«من بمیرم نکن،دل طلایی تو برای قلب سنگی او حیف است.»
پشت لب و پیشانی داود از قطره های ریز عرق پر بود.بهزاد کنار او رفت.فنجان ها را گرفت و آهسته گفت:
«معطل چه هستی؟»
داود کف کفش نیمدار و قهوه یی خود را روی شال گذاشت.دوستان دختر کف زدند.او خم شد و با حرمت و مراسم آئینی سربند خود را برداشت.تاکرد و در جیب گذاشت.
داود نشست و گفت:
«اینجا همه دیوانه اند.»
«دیوانه که نیستند،خیلی جوان اند و حس می کنند هنرمندند،محصلین هنرها در بیشتر کشورها شلوغ و غیرعادی اند.»
«از بچه های"بوزار"تقلید می کنند.»
«کاملا امکان دارد.»
«رفتارم ابلهانه بود؟»
«بقدر رفتار شاهزاده ها.»
«رفتار آنها که جدا احمقانه ست.»
«گمان کنم باشد.»
«رفتار یک نفر فقط برای من زیبا بود،یک پیرمردی که هیچ وقت او را ندیدم.در بچگی وقتی با زغال روی زمین حیاط خط می کشیدم صدایش را از رادیو شنیدم،صدای شیرینی بود که در تمام زندگی بخاطرم مانده(از پشت پنجره به آسمان نگاه کرد)یک چیز دیگه هم هست چرا برای تو می گویم؟»
«ما دوست هستیم مگر نه؟»
«یک چراغ پایه دار.روزی تمام خانه او را ویران کردند،پنجره ها،شیشه ها،دیوارها را خرد کردند و شکستند اما بعضی اشیا را برداشتند و فروختند،دایی من همان روز از یک زن چاق دندان طلا همین چراغ را خرید.حباب آبی روشن
سپاس شده توسط:
#9
داشت، با بوته هاي کوچک قرمز، تا نيمه از نفت پر بود ولي گوشه يي از حباب شکسته بود.
دم غروب آمد و چراغ را گذاشت روي طاقچه، کف حياط ساکت نشسته بود و به ديوار پشت داداه بود،پريده رنگ بود و بيني او تيغ کشيده بود، لب يه شام نزد و سيـ ـگار پشت سيـ ـگار مي کشيد. با پشت دست اشک ها را از گونه پاک مي کرد. وقتي همه خوابيدند توي اتاق رفت و کبريت کشيد و چراغ را روشن کرد. من از غم او غمگين بودم دوستش داشتم، رفتم تو،پرسيد چرا هنوز نخوابيدي؟ گفتم براي اينکه شما قهر کرده ايد، لبخند تلخي زد، من قهر نکرده ام، زمانه با اين ملت قهر کرده است. پرسيدم اين چراغ چيست؟ به پايه بلور دستي کشيد،چراغ آزادي، وقتي که من نبودم باشد براي تو، کنار هم نشستيم. دايي به شعله ي لامپا خيره نگاه مي کرد، اشک مثل جوي از چشمانش جاري بود، گريه او آن شب حساب نداشت، من هم گريه مي کردم، روي زانويش مرا نشاند و سرم را به سـ ـينه فشرد. بعدها چراغ هميشه روي رف بود. من صندلي مي گذاشتم مي رفتم بالا، آرنجم را به طاقچه تکيه مي دادم، خيره مي شدم به رنگ آبي زيباي آن، به نفت نا تمام و گل بوته هاي ظريف، در چشم من آزادي اين شکلي است. عشق هم همينطور.»
ساکت شد و چند جرعه يي چاي نوشيد. نگاه او به نقطه نامعلومي در پشت شيشه خيره بود.
بهزاد سکوت را حفظ کرد تا دست آخر داود سر رو به او چرخاند و لبخندي زد.
«اسم پيرمرد چه بود؟»
نگاه داود پرخاشگر و سرد شد:
«از من نپرس»
چاي را که نوشيدند آماده رفتن شدند. بهزاد شال گردن کشمير آبي تيره را دور گردن و گوش ها پيچيد. داود يقه کت را بالا برد و با دست هاي يخ کرده با او دست داد. بهزاد به اصرار گفت:
«يک روز بيا پيش ما، مادربزرگ را ببين.»
«تو هم بيا مادربزرگ را ببين.»
هر دو با هم خنديدند، با وعده ديداري براي آينده هر يک به سويي رفتند.
فصل سوم
خانم نجم بعد از يک سفر ده روزه وارد خانه شد. اول مطابق معمول در مورد بي نظمي اتاق ها، لکه هاي ظرف ها و گرد و خاک لاي کرکره ها و تغيير جاي اشيا ايراد گرفت، در اولين ساعات ورود به خانه حس ملال مي کرد. به همين دليل قر مي زد و اين واکنش براي اطرافيان عادي بود، مي گفتنند دليلش مرگ آقاست.
مـ ـستخدم مخصوص خود را که پيرمرد لاغري با سبيل و موي سفيد بود صدا زد و پرسش هايي از او کرد. بعد پيرمرد رفت ليواني شير با يک قرص مسکن براي خانم آورد.
در زيرزمين وسيعي که آن را براي کار آماده کرده بود، بهزاد نقاشي مي کرد. خانم نجم به رحمت الله شاهمرادي، مـ ـستخدم پير گفت فعلاً ورود او را به جوان خبر ندهد، مايل نبود با سردرد و خستگي او را ببيند.
چند ساعتي خوابيد و بعد از حمـ ـام خلق خوش خود را باز يافته بود. بهزاد چند شاخه يي گل از گلخانه چيد و برايش آورد. پيشاني او را بـ ـوسيد و گل ها را روي ميز گذاشت. يکي از آشنايان خانم نجم پس از ورود او سبدي گل که چند شاخه مريم داشت آورده بود و عطر فضاي ناهار خوري را پر کرده بود.
خانم به سرفه افتاد، نسبت به بوهاي تند حساسيت داشت و گفت مـ ـستخدم پير
گل هاي مريم را از اتاق خارج کند. سرفه فرو نشست و از روي فراغت آهي کشيد:
«خب پس حال تو خوب است، رنگت کمي پريده.»
«از هميشه بهترم،رنگم اگر پريده،علت آن خستگي است.»
«تعادل رل هميشه در هر کاري نگه دار، با اينکه ما پيرها فهميده ايم نصيحت نتيجه نداشته، باز دست از آن نمي کشيم، شناخت بعضي از کليدها فقط زمان و تجربه مي خواهد.»
«مثل آدمي عاصي با من صحبت مي کنيد، واقعاً اينطور هستم؟»
«تا به حال نبوده يي ولي گذشته هر کس ملاک آينده نيست، شايد تو هم تغيير کني، به ديگران و خودت لطمه يي بزني، دنبال شر بروي(چنگال نوربلين مخصوص پيش غذا را کنار بشقاب گذاشت، دست ها را بر هم نهاد)اشکالي هم ندارد، تمام اين تجارب اگر حاصلش شناخت باشد، بعد و شخصيت ببه روح مي دهد، صيقل تخـ ـته سنگ ها از آفتاب و زوفان و باران هاي سيل آساست، مي داني از ريگ ته جوي، از بستر آرامش خيلي هم راضي نيستم(نگاه او جوان شد و برقي زد)من صخره مي خواهم.»
بهزاد فقط گفت:
«مادربزرگ!»
با محبتي عميق به چهره کشيده روشن، گونه هاي برجسته،چشمان تيز و براق او نگاه کرد.
دنبال گفتگو بر مي گشت به دوستان و آشنايان. بعد از غذا خانم يک پرتقال تو سرخ خورد و رفت به اتاق خود.
سراسر بعد از ظهر بهزاد کتاب مي خواند، نزديک ساعت چهار تلفن زنگ زد، فرياد خشمناکي در گوشي پيچيد:
«بهزاد موتمن»
«بله»
«مرا نمي شناسيد؟(قبل از جواب مخاطب گفت:)من اکبر شيرزادم.(يحتمل به سـ ـينه نيز اشاره يي کرده بود).»
بهزاد از اين فکر خنديد.
«از اسم من مي خندي؟يک روز نخواهي خنديد.»
بهزاد به لکنت افتاد:
«چيزي به يادم آمد، حال شما چطور است؟»
کسي جرأت ندارد شما به من بگويد، گوشي را مي گذارم».
«چي بايد گفت؟»
«هميشه تو بگو،اطو کشيده ها کسالت آورند، فوراً بيا اينجا.»
«اينجا،کجا هست؟»
«اميريه،فرهنگ کوچه عباسي دست راست در آخر.»
«يواش بيا!من که قبول نکردم. اصلاً کجا هستي؟»
«لوس نشو فوراً بيا ما پيش داوديم،اين آدم مشنگ نمي دانم چي در تو کشف کرده، هي حرفت را مي زند.»
«همين الان مي آييم»
بعد از گذاشتن گوشي فوراً لباس عوض کرد، ماشيني از بنگاه خواست و ده دقيقه بعد در راه رفتن بود.
در طول فرهنگ،بلوار فروش ها، عطاري و بقالي و سبزي فروشي ها، يا نوري زرد و چرک مرد روشن بودند. مردان سالمندي با شبکلاه، ريش سفيد و يقه بسته از نشريات کهنه قيفي درست مي کردند جنس ها را درون آن مي ريختند.
رديف خانه هاي قديمي، گل بوته هاي مفتولي پشت دريچه ها، بوي تاس کباب و پياز داغ، صداي بازي و فرياد کودکان که همزمان با شروع شب به خانه بر مي گشتند براي بهزاد تازگي داشت. ماشين سرکوچه عباسي ايستاد، چيني فروشي متروکي با نور چلچراغي آبي و دلمرده روشن بود و مردي لاغر که موي خاکستري در هم، پشتي خميده و نگاه خسته ماتي داشت، بين هرم هايي از کاسه چيني، فنجان و نعلبکي ها، گلدان ها و ليوان ها آرام قدم مي زد و چند طوطي سبز ميان حـ ـلقه هاي آويخته سقف تاب مي خوردند.
کوچه پهن و بن بست بود شاخه هاي خشک ياس و پيچ از ديوار بلند خانه دو نبش آويخته بود و درخت خرمالويي بدون برگ با ميوه هاي قرمز در نور مي درخشيد.
آخرين در سمت راست ابي رنگ رفته بود با کوبه چکشي به شکل پنجه شير، بعد از يکي دو ضربه داود در را باز کرد، پيشاني بلند و روشن او در نور مهتابي تير چراغ برق مي درخشيد. کت بلند و سياه ديدار اول را به تن داشت، پريده رنگ و ظريف با ديدگان جرقه بار مهذب راهبان فرقه فرانسيس مقدس را به خاطر بهزاد مي آورد:
«خيلي خوش آمدي،دنبال خانه نگشتي؟»
«يکسره آمدم،با يک حس شهودي،انگار قبلاً آمده بودم،فقط خيابان ها کمي شلوغ بودند.»
داود سري تکان داد:
«ساعت ازدحام است.»
در حال گفتگو به حياطي مفروش با آجرهاي فزاقي،ديوارهايي بلند و کنگره يي يا طاق قوسي،حوض راست گوشه يي که چند تکه چوب در آن شناور بود،دو باغچه قرينه با خاک تيره بيل خورده،و چند درخت خشک که به احتمال گيلاس و سيب بودند. ته حياط داربندي از چوب بود که شاخه هاي ترد چفته هاي مو،سقف آن را سراسر پوشانده بود،از سه پله سنگي بالا رفتند،به راهرويي بلند و روشن از نوري کم سو رسيدند.يک ديوار کوب چوبي که دسته چتري ساده و بسته را حفظ مي کرد،بر ديوار بود.بهزاد باراني را از تن در آورد و بر آن آويخت.ميز چهار گوشي باروميزي توري که روي آن گلدان قرمزي پر از خوشه هاي خشک گندم فرو شده در رنگ بود راهرو را زينت مي داد.
صداي داد اکبر شيرزاد از اتاق سمت چپ به گوش مي رسيد. پس از گشودن در دود سيـ ـگار بيرون زد. اکبر بالاي اتاق روي ترنج قالي لميده بود و بالشي زير پهلو و بازو نهاده بود:
«چرا اينقدر دير کردي؟»
«تقصير دوري و شلوغي راه بود.»
فرخ لب پنجره نشسته بود و ضمن کشيدن سيـ ـگار نگاه به بيرون مي کرد بي اعتنا برگشت و خوشامد سردي به بهزاد گفت.فرزين که بيرون از اتاق بود تو آمد و با بهزاد شوق زده روبـ ـوسي کرد:
«هيچ معلوم هست کجايي،خواهرم مي گفت نقاش کاملي شده يي.»
«خواهرت از نقاشي سر در نمي آورد.»
فرزين بلند خنديد:
«سر به هوا شده،راه مي رود مي گويد هنرمند بزرگي است،نقشه ها دارد.»
احمد کنار ديوار روي پتو نشسته بود و چرت مي زد،سيـ ـگار ميان دو انگشت باريک او مي لرزيد:
شعرهاي تازه ام را حتماً بايد بخواني،سبک آن عوض شده،افتاده در مسير تکامل از«رولشان»بهتر است،ولي در اين خراب شده؟
عينک را از چشم برداشت،با حدتي که بهزاد ترسيد بشکند،فرخ ته سيـ ـگار را در جا سيـ ـگاري له کرد.چشمان ميشي،سردش رو به بهزاد چرخيد:
«چرا نمي نشينيد؟»
داود کنار پنجره روي پتو جايي به او تعارف کرد و بالشتکي پشتش گذاشت.بهزاد نشست،اول دو زانو و بعد چهار زانو قادر نبود به گونه يي مناسب پاها را زير تنه جمع و جور کند،به دور و بر نگاه کرد،رف هاي گچ بري،ديوار و پرده و عسلي ها از خوشه هاي رنگي گندم،خارهاي خشک،پروانه هاي مصلوب،گل هاي پنبه و ابرايشم خشکيده پر بود،داود به ديدن چشمان از تعجب گشاده بهزاد براي توضيح گفت:
«مادربزرگ همخانه يي دارد،دوشيزه يي سالخورده،دبير خياطي و نقاشي دخترها،علاقه يي بي پايان به خار خشک دارد،با اينکه پير است مثل آهو توي بيابان مي دود انواع و اقسام خار جمع مي کند،رنگ مي زند و مي کوبد روي ديوار يا مي گذارد توي گلدان،ما هم به خاطر مهري که نسبت به او داريم چيزي نمي گوييم.»
اکبر شيرزاد سر تکان داد:
«فکر بدي نيست،با خار عروسي کرده.»
از ظرف آجيل پسته يي برداشت سر زبان گذاشت و با صدا شوري آن را مکيد:
«پيش پاي تو داشتيم براي نجات آدم ها از ظلم و جهل و فقر راهي پيدا مي کرديم،نظر تو چيست؟»
بهزاد زير نگاه خيره جمع سنگيني بدن را از يک پا به پاي ديگر انداخت:
«سوال کلي و عجيب و مشکلي است،من که در اين زمينه صاحب نظر نيستم،شنيدن عقايد شما جالب تر است.»
اکبر شيرزاد پسته را روي کف دست تف کرد، به ذره هاي خميري با حسي از اعجاب و تحسين خيره شد:
«اين پسته کرمو بود (با خشم نگاه به داود کرد)از کجا خريده يي؟»
«مادربزرگ خريده.»
«من يک رفيق آجيل فروش دارم،بعد از اين برو از او بخر.»
دستي به ريش کشيد و ذرات پسته بر آن چسبيد:
«در کشور شوراها (ابرو ها را بالا برد و لبخند زد)مشکل اقتصاد را (با چشم پوشي در هوا شکل مبهمي کشيد)تا حدي حل کرده اند يک سلسله مقاله در اين باب نوشته ام،(پلک ها را بست،آهسته تر گفت)در اين شرايط نمي شود چاپ کرد،بعد هم مسائل آفريقا،آمريکايي جنوبي،خاورميانه و جنوب آسيا را با روشي علمي بررسي کردم، اسم مرا گذاشته«پول سويزي ايران»سه تا سياستمدار در دنيا هست،اگر توانستيد بگوئيد مهمتر از همه کيست؟»
فرخ زمين نشست و انگشت ها را با خشم در هم فرو برد:
«حتماً دوگل.»
اکبر نيشخندي زد و رو از او گرداند:
«من با تو کار ندارم،اين شخص "چوئن لاي"است هيچ مي دانيد در چين قبل از انقلاب پدرش جزو بزرگترين سرمايه داران بوده. ده ها کارخانه داشته،ولي چوئن لاي دست رد به سـ ـينه او مي زند،ميرود به خدمت مانو،کارخانه هاي پدر را مصادره مي کند،اين چوئن آدم تکي است، اينجا کسي شعرهاي مائو را نخوانده؟چيزهاي عاشقانه يي براي زنش گفته، مرد خيلي بزرگي است. خيلي قشنگ و حسي،چوئن خوشش مي آمد،مي گفت بخوان مائو حالي کنيم. دلم از اين بساط گرفته،چيانگ کاي چک را مي گفت،شعرها همراه من نيست و گرنه مي خواندم.»
رگ هاي پيشاني فرخ ورم کرد:
«مائو براي زنش شعر مي گفت.»
اکبر بي عتنا به ديگران رو کرد:
«چه مانعي دارد،يک انقلاب هميشه عاشق است،منهم براي رعنا شعر گفتم،مردم ما نسبت به آنها که بيشتر از خودشان مي فهمند حس حسادت مي کنند،بايد اين کشور رفت.»
فرخ با پرخاش گفت:
«معطل چه هستي؟چرا نمي روي.»
«چون مثل امثال شماها بي وطن نيستم.»
در چشم بهزاد با خشم نگاه کرد و مرد جوان خود را گناهکار پنداشت:
«لطفاً از اين آقا بپرسيد تحليلش از مسائل دنياي امروز چيست؟اگر به جز يک رشته کلي بافي مطلب ديگري گفت بناي بنده را در وسط همين خيابان اميريه بگذاريد.»
فرخ درست بالا سرش ايستاد و با نوک پا ضربه يي به زانوي او زد:
«ابراز اين همه هيجان ضرر براي قلب تو دارد، شنيده ام هر ماه خون مي دهي.»
احمد که چرت مي زد چشم ها را از هم گشود:
«اينقدر فرياد خواهد زد تا قلبش انشاءالله از حرکت بايستد.»
فرخ بر پاشنه چرخيد:
«شاعر تو شعر نمي خواني؟»
مرد جوان چشم ها را پايين انداخت:
«کسل کننده نيست؟»
نگاه به بهزاد کرد.
«من که عاشق شعرم،افسوس تسلطي بر واژه ها ندارم.»
«از واژه ها نگو که دشمن منند،سال ها مرا در زير بار خود له کرده اند،دنبالشان مي کنم،به سرعت مي گريزند،هيچ تله يي مناسبشان نيست،لغت به اين واژه ها»
«شايد زمان و تجربه لازم باشد.»
اکبر شيرزاد سر را تکان مي داد و فرياد گنگي از گلو برآورد:
«در هاله ي نظاره پرهيخت،(آهي کشيد)چمان تو در هاله نظاره پرهيخت،تمام آب هاي گوارا را به شور مايه پر کينه مي کند تبديل(لبخند تلخ و کجي زد و از ته گلو)در هاله نظاره پرهيخت.»
خيره شد به چشمان تک تک آنها:
«هر کس گفت اين شعر از کيست؟»
احمد پرسيد:
«حافظ نيست؟»
شيرزاد سر را بالا برد.
«شبيه مولوي و عطار است.»
اکبر شيرزاد دستي به ريش کشيد و خرده هاي خشکيده پسته زمين ريخت:
«شايد شبيه باشد،سرچشمه هاي هر دو از يک جهان بيني است،ولي نه.»
احمد نوک بيني را خاراند و گفت:
«از نظر استحکام جز کار اين سه تا نمي تواند باشد.»
اکبر شيرزاد خنديد،دستي به سـ ـينه زد و گفت:«قهرمان زنده را عشق است،من گفته ام.»
فرخ پرسيد:
«پرهيبت چيست؟»
اکبر سري تکان داد،بند کمـ ـر را که به شکم گرد او فشار مي آورد،ناگهان گشود و گفت:
«ببخشيد.»
در حال بازي با بند گشوده شلوار رو به بهزاد کرد:
«شنيده ام که تابلو مي کشي(بند را بين انگشتان به صورت هفت تير رو به او گرفت(کارهايت در چه سطحي است،اگر بيارزد تو را مثل کمال الملک به شهرت مي رساند،ولي اگر نيارزد(بند شلوار را ول کرد که مايل افتاد روي ران هاي کوتاهش)کاري به آن ندارم.»
فرخ پرسيد:
«تو از کمال الملک حمايت کرده بودي؟»
اکبر شيرزاد عصاي متکي به ديوار پهلويي را از فرزين خواست،جوان برايش آورد. فرخ عقب کشيد.
«نترس کاري ندارم، پيچ هاي آن شل شده، مي خواستم محکم کنم،داوينچي و ميکل آنژ بدون يک حامي اصلاً به جايي نمي رسيدند.»
بهزاد که از نشستن روي زمين خسته شده بود،برخاست و روي درگاه نشست:
«زمانه فرق مي کند،امروز حمايت دلالان،صاحبان گالري،مبلغان عامي و منتقدين مغرض تعيين کننده است که گرمي و جادو و زيبايي را اصلاً نمي فهمند.»
فرخ کنارش نشست:
«مقصود تو از گرمي و جادو و زيبايي چيست؟»
«يک...(دنبال واژه مي گشت)يک ترانسفورماسيون.»
«فارسي بگو.»
گوش ها و گونه هاي مرد جوان گلگون شد:
«تغيير حالت روحي،جنبشي در عمق، دابردي بسته يي که حاصل وحدت بين مطلق و طبيعت است.»
فرخ به او چسبيد:
با عرض معذرت،حرف هاي تو شعر است،شعري بدون حقيقت،با اين قياس هنرمند زائده يي است متفصل از جامعه،مثل يک بت بازاري،با قاطعيت مي گويم هنر بدون پيوند با مسائل جامعه جز خود فريبي نيست،الحان و اصوات خوش آهنگ فرم هاي بي محتوا ،لالايي گوش هاي بورژوازي بي درد است. وقتي که کودکان دسته دسته از بي دوأيي و کمبود تغذيه مي ميرند،وقتي که زير فشار فقر دختران بچه سال را در بدترين شکل تجـ ـاوز جنسـ ـي مي دهند به مردان گرسنه شهـ ـوت،وقتي کارگران زغال سنگ به راحتي آب خوردن زير آوار مي روند يا در کارگاه ها سل مي گيرند،حرف زدن از زيبايي وقاحت مطلق است»
داود که پايين اتاق ايستاده بود،آرنج را بر رف تکيه داده بود و دست حايل چانه کرده بود،دهانش از دور خشک و گداخته مثل کسي بود که راه درازي در کوير با تشنگي طي کرده است بالاي استخوان برجسته گونه ها چشمان تيره ي او را در سايه هاي محو مژگان و ابروهاي با آتشي سودايي مي درخشيد،مثل گريزگاهي که نيروي عظيم محبـ ـوس در تنگي جسمش را آزاد مي کرد:
«ميان اين دو فاصله ي است،تفرقه يي که حاصل بينش استقرايي،دو بين و محدود ماست،ادراکي با قالب هايي از پيش ساخته که مثل موش مورد آزمايش يا شامه يي غريزي در پيچ و خم ها،راه رسيدن به غذا را دنبال مي کند،اين کليشه ها نواله هاست،تفکيک بين قالب و محتوا،شعار قالب خالي شده از معنا،مثل لاک پوک يک حلزون که جانور در آن مرده است،من لاک براي چه مي خواهم عاشق چشم ها و شاخک هاي حساس نرم تن زنده هستم،مهر يکي شده با زندگي به وسعت جهان، احتجاج منطقي،فرضيه،استدلال، قانونمندي،تقارن،سوءتفاهم حاصل از انتقال افکار،جزميت خام که فضاي تنگ و ولرمي است مناسب رشد درنده خوترين گوشتخواران ماقبل تاريخي،زوزه حيوانيت،غريزه ي کشتار. در پناه دگم ها بهشت گمشده ي انسان غارنشين است،ترسيده و راننده در عمق تيرگي روح،که شکل عوض مي کند. يا حدتي فنري آزاد مي شود، له له زنان قدرت را که جاي در خور اوست مي جويد و اين است بت بازاري،قدرت خودکامه ي مبتني بر تشکيلات، براي محو گرسنگي به خود اجازه مي دهيم در ابعادي غول اسا،گرسنگان را با خود گرسنگي،با سرما و شکنجه نابود کنيم،خشونتي که پشت قالبي انساني پناه گرفته ست، ريشه ها همه يکي است، شهـ ـوت حاکميت، ظلم و فقر و جه، استثمار انسان از انسان را جز در ساخت آزادي نمي شود از بين برد،انسان، در طول تاريخ، حيواني است حکومتگر، از خانه و قبيله گرفته،تا شهر و کشور قلمرويي به وسعت جهان،قوي هميشه بر ضعيف اعمال سلطه کرده،اما روزي حکومت در روند تکامل محکوم به انهدام است، در يک متأسيون.»
قبل از پايان حرف هاي داود صداي در بلند شد و همه گوش تيز کردند،اکبر شيرزاد دگمه شلوار را بست،چون گربه ساعتي به راست و چپ نگاه کرد:
«فکر مي کنيد کي باشد؟دنبالم آمده اند؟»
فرخ مضطرب از پشت شيشه نگاه مي کرد،دستي تکان داد:
«دنبال تو؟آدم قحط است؟»
داود بيرون رفت. بهزاد به شيشه سر فشرد و از پنجره نگاه کرد. دو سايه همگام جلو مي آمدند،نزديک حوض نور اتاق کناري،پرهيبي از چهره و اندام آنان را مشخص کرد، هم صحبت داود زني جوان و بلند اندام با گيسوان در هم سياه بود،شالي که احتمالاً لحظه يي پيش زلف و سر او را پوشانده بود تا روي شانه ها پايين سريد. حرف مي زد و دست ها را در فضا تکان مي داد،اين هيجان پيگير در صحبت و رفتار مخصوص آسيه بود. فرخ به پيشاني کوفت:
«حدس مي زنيد کي باشد،باور نمي کنيد.»
دور خود چرخيد. احمد که از سر شب بي نيرو و کند بود از جا جهيد:
«آسيه،مي دانستم،به او خبر داده بودم،باور نمي کردم بيايد،برو به استقبال.»
زير نور پنجره آسيه به درختي تکيه داده بود و چون دوشيزه يي خجول ضمن صحبت با داود نگاه به زمين مي کرد. مرد جوان دست ها را در جيب فرو برده بود،در حال شنيدن،قدم زنان مي رفت و بر مي گشت و سري تکان مي داد.
احمد شتابان وارد راست گوشه روشن شد،آسيه سر برداشت، چون خوابگردي به او نگاه کرد و دوباره پلک فرو بست و مرد جوان دستي ميان موها برد و محتملاً حرفي زد، دختر تبسم محوي کرد، داود دست در بازوي احمد انداخت، اشاره کرد بروند بالا.
چند لحظه بعد دختر بر استان در بود، کشيده قد و ظريف،پريده رنگ و غمگين،وقار نادري داشت.
بهزاد تعجب کرد،اين چهره آسيه براي او بيگانه بود. تا نزديک در رفت و با او دست داد، دختر چند باري پلک زد از عمق چشم هايش جرقه يي خاموش بيرون جهيد و فرو مرد، دست رو به پيشاني برد:
«اول درست نشناختم، شما همان نوه خانم نجم هستيد.»
«من خودم هستم،بهزاد موتمن، قبول که هيچ چيز برجسته يي ندارم ولي دلم مي خواهد مرا به اسم خودم بشناسند.»
دختر تو آمد و با ترديد نگاه به دور و بر کرد:
«آه،بله البته.»
فرخ از درگاه برخاست:
«اسم خودت هم براي ما ثقيل است،واي به حال خانم نجم»
آسيه ابرو به هم کشيد:
«خانم جذابي است (رو به بهزاد سر گرداند.(خوش به حال تو.»
فرخ جلوتر آمد و تکيه به ديوار داد:
«اشراف پوسيده فسيل شده هنوز برايتان جذابيت دارند؟»
«براي من هنوز شما هم جذابيت داريد،کمي فسيل شده البته.»
فرخ سرخ شد:
«چه کار کنم اصلاً جذابيت نداشته باشم؟»
«به همين رفتار ادامه دهيد کافي است.»
آسيه دست روي شانه فرزين گذاشت،موهايش را به هم ريخت:
«چطوري پسر جان؟»
«خوبم،شما خوب نيستيد.»
«ميدانم خوب نيستم،حرف تازه يي بزن.»
«حالتان خوب نيست.»
آسيه ابروها را بالا برد:
«حالم خوب است تو از کجا مي داني؟»
«چون عصباني هستي.»
اکبر شيرزاد که بي تکان وسط نشسته بود و عصا را بين دست ها مي چرخاند،بي آنکه چشم بردارد به دختر جوان با اخم نگاه مي کرد،لبخند تلخي زد:
«دروغ نگو خوب نيستي،من مي شناسمت،مگر نمي داني چه مادر...هستم.»
دختر نشست و پشت به ديوار داد،پا دراز کرد و کيف سياه بزرگي را روي دامن لباس دودي خود گذاشت، آرنج بر آن تکيه داد:
«چرا مي دانم،فقط همين را مي دانم از تو.»
چشمان اکبر با شيطنت برق زد:
«من خيلي چيزها از تو مي دانم،چيزهايي که خودت هم شايد نداني، روح تو را مي شناسم،شيطان روح تو را.»
آسيه خنده يي عصبي کرد:
«شيطان دارد؟حقيقتاً همان هستي که مي گويي.»
اکبر شيرزاد کلاه از سر برداشت و دور انگشتان چرخاند،ابروي چپ را رو به شقيقه بالا کشيد:
«روي من هميشه حساب کن،در تنهايي،بدبختي،هر وقت که احتياج به رفتن پاکي داشتي، من چيزي از تو نمي خواهم، هيچ منظوري ندارم، ول کن اين لش و لوش ها(نگاه به فرخ و بهزاد و احمد و داود کرد)فرهنگ ندارند، وحشي هستند،ظرافت را نمي فهمند،اصالت مرا تو فقط مي فهمي.»
بهزاد از اينکه با يک نگاه اکبر به عضويت افتخاري دسته وحشي ها رسيده بود لبخند زد. آسيه از جا برخاست عرض اتاق را رفت و برگشت و برابر داود ايستاد،لحظه کوتاهي در چشمانش خيره شد:
«راست مي گويد؟»
مرد جوان پس کشيد و تکيه به ديوار داد،شانه يي بالا انداخت:
«از خودش بپرسيد.»
فرزين کنار اکبر نشست:
«انسان جالبي است، چقدر کتاب به من داده او چشم و گوش مرا به زندگي باز کرد، خيلي چيزها مي داند، اما تواضع دارد.»
اکبر شيرزاد دست قوي و بازوي ورزيده خود را بر شانه او گذاشت:
«من اين پسر را از بچگي بزرگ کردم،به من بگو بابا(به آسيه رو کرد)قبلا! مي گفت،حالا خجالت مي کشد،من پدر معنوي او هستم.»
فرزين به گوشه يي از قالي خيره شد و چيزي نگفت.
فرخ کنار اکبر ايستاد،کلاه او را برداشت و چرخاند و برعکس دوباره گذاشت روي سرش،طوري که آفتابگير بالاي گردن بود:
«خون داده يي اين ماه؟خيلي فشار آوردي.»
اکبر کلاه را گرداند و ماهک را کج حائل پيشاني کرد:
«خون دادن من به تو مربوط نيست(مثل هميشه به آسيه رو کرد)ماهي يکبار مي دهم،سرگيجه مي گيرم بعد ضعف مي آورم(آستين خود را بالا زد و بازو و ساعد سفيد و کمي کوتاه و کج را نشان دختر داد)رگ هاي خوبي دارم،دکتر مي گويد شيرزاد به به عجب رگ هايي ، جداً که حظ کردم.»
احمد سرش خاراند و عينک را بالا و پايين برد:
«حظ که ندارد رگ»
«به حظ دارد،اگر بداني اغلب مردم چه بد رگ اند، مال تو را ببينم»
احمد به خشم آمد:
«لازم نکرده.»
آسيه روي درگاه نزديک بهزاد نشست:
«اينجا نبوديد؟»
«رفتم و بازگشتم، تصميم دارم بمانم»
دختر سري تکان داد:
«حتماً بايد بمانيد.»
داود پرسيد:
«شام مي خوريد؟»
آسيه برگشت و با ديدگاني فراخ شده به او نگاهي کرد:
«شام مگر هست؟»
«يک چيزي هست،مادربزرگ پخته.»
دختر دو دست را محکم به هم کوفت:
«چه معرکه، بيام کمک؟»
«خيلي ممنون،شما که کار کردن بلد نيستيد»
« مي خواهم ياد بگيرم، مي داني چي مي خواهم؟ زندگي توي ده، صبح زود بلند بشوم،از گاو شير بدوشم،شير ولرم تازه، با کنده زير اجاق را روشن کنم(چشمان او که پيشتر تيره و مهگون بود، برق زد و شفاف شد)هوا هم عالي باشد(تأملي کرد و خيره شد به قاب چوبي سقف با نقش هاي شش گوش،شيه لانه زنبور)گاهي باران بيايد، بوي علف هاي تر بوي يونجه و گندم را با خود بياورد(نفسي کشيد)با زن هاي شاليکار بروم سر کار، زالو به پام بچسبد(شانه يي بالا انداخت)اصلاً نمي ترسم عرق بريزم زير آفتاب(نگاه داود کرد) يک عالمه بچه پيدا کنم،رخت توي تشت بشويم(آهي کشيد و شانه يي بالا انداخت) خوشبخت باشم.»
پشت کرد به جمع و سر را به شيشه تکيه داد وخيره شد به تيرگي بيرون،در اتاق گشوده شد و زني مسن و لاغر اندام،موي حنايي کم پشت فرق از وسط گشوده و صورت لاغري که تمامي اجزاي آن گرايشي به سمت زمين داشت،دهان کبود و لب زيرين کلفت و آويخته،چشمان ميشي برجسته که پلک آنها دائم به هم مي خورد،ميان چهارچوب لحظه اي ايستاد،بلوز و دامن سبزي پوشيده بود که روي آن سبدي زرد،پر از گل خوشه يي،با نخ هاي ابريشم دست دوزي کرده بودند.
اکبر شيرزاد،لميده بر بالش به سمت او چرخيد:
«خانم بفرمائيد تو،امشب بهار کرده ايد.»
زن دچار لکنتي شديد شد:
«آخ...اختيار دا...داريد.»
لبان توپر او باز و بسته مي شد و مي لرزيد،بزاقي کف آلود از بين دندان هايش بيرون مي آمد.
از سبد گل زرد،بهزاد،بلافاصله زينت گر ديوار و رف ها را به جا آورد و انديشيد در طول سال ها طولاني تدريس تا چه مايه موجب خنده هاي بي ترحم و پيگير نو دختران بوده است.
داود به جمع رو کرد:
«خانم خبير معلم خياطي و نقاشي،دوست صميمي مادربزرگ.»
بهزاد بلند شد و با او دست داد:
«بهزاد موتمن(به رف نگاهي کرد)چقدر به اين خارهاي خشک روح داده ايد؟»
خانم خبير تا شقيقه گلگون شد،مرد جوان انديشيد:«شايد زياده روي کردم.»
اکبر شيرزاد سکوت زن را که صرف تقلايي نفس گير محض بيان تشکر مي شد ناگهان شکست:
«مي دانستيد او هم هنرمند است؟»
خانم خبير سر را به نفي تکان داد.
«نقاش مـ ـستعدي است،براي پيشرفت بايد شصت درصد کارهايش را نابود کند(پس از تأملي چشمان خود را تنگ کرد)براي بقيه هم (ابرو به هم کشيد)من شک دارم.»
مرد جوان متعجب گفت:
«ولي تو که از من کاري نديده يي.»
اکبر شيرزاد بي اعتنا نواري براق و آبي رنگ را دور عصا مي پيچيد:
«من کارهاي نقاشان ايراني را هيچ وقت نمي بينم،ولي به تو مي گويم آنها را از بين ببر.»
بهزاد به خشم و خنده پرسيد:
«آخه چرا؟»
«در مورد هنر بايد بدون ترحم بود.»
«پس باخ و موزار هم کارهايشان را بايد با دست خود مي سوزاندند؟»
او نوک پهن چوب را بر گل قالي فشرد:
«باخ کالي حول ديگري است صحبت او را نکن.»
داود و خانم سفره را گستردند. بشقاب ها و ليوان ها و قاشق ها را با ظرافت و دقت چيدند. برنج و سالاد و قورمه سبزي آوردند.
اکبر که با اکراه از وسط اتاق کنار کشيده بود،بالاي سفره نشست،بشقاب خالي را به داود داد و گفت:
«کم بکش.»
قبل از همه شروع به خوردن کرد،ضمن جويدني سريع و عجولانه دانه هاي برنج ميان ريش هايش گير مي کرد و پايين مي ريخت بعد از يکي دو لقمه دستي به ريش کشيد،دانه را تکاند و چهره يي متفکر گفت:
«ولي من از کاسيگين بدم نمي آيد،شخصيت جالب است،در سفري که دو گل به کشور شوراها کرد تمام شهرهاي شمال قفقاز را به او نشان دادند،تا اينکه با هم به پايگاه موشکي را نمي رفتنند. در عمق پايگاه وقتي که کاملاً تنها بودند او به دوگل گفت سي سال پيش رئيس نهضت مقاومت(منظور خود دوگل بود)از راديو گفته بود که سرزمين اروپا به کوه هاي اورال ختم مي شود،اما حالا مي بينيد اروپا از اورال شروع مي شود(سري تکان داد و ته مانده هاي برنج از ميان تارهاي ريش او به دور و بر پراکنده.) مطلب جالب است،خيلي جالب.»
فرخ که پهلوي او نشسته بود کمي عقب کشيد:
«اين طرز خوردن است؟ما مگر گناه کرده ايم تو جاي فکر کردن به کشور شوراها،به فکر خوردنت باش،قبلاً هم گفته بودي.»
اکبر با دهان پر نيمه باز،پرسشگرانه نگاه جمع مي کرد،مبهم و جويده گفت:
«اصلاً نگفته بودم.»
بهزاد که بين آسيه و احمد نشسته بود گفت:
«يادم مي آيد گفته بودي.»
اکبر شيرزاد لقمه نيم جويده را فوراً فرو داد و گلوي او برآمد،رنگش به سرخي گرائيد با دست اشاره يي به ليوان آب کرد.
داود از پارچ آب ريخت و تند ليوان را به او داد،اکبر چند جرعه نوشيد،آهي کشيد و گفت:
«عيبي ندارد صدبار هم گفته باشم،مطلب جالب است.»
با پشت دست دهان را خشک کرد:
«از سه ماه پيش به اين طرف وزن کم نکرده ام؟»
احمد که پايين سفره نشسته بود و بي ميل و بافاصله قاشقي غذا مي خورد و آب روي آن مي نوشيد او را برانداز کرد:
«مگر رژيم گرفته يي؟»
«شب شام نمي خورم،تناسب اندام مرد خيلي مهم است.»
فرزين به بازوهاي کوتاه او نگاه کرد:
«مال زن چطور؟»
«زن بيشتر از تناسب اندام "آن"بايد داشته باشد.»
دست از غذا کشيد و خيره شد به گلداني پر از گل خشک،احمد پرسيد:
«يعني همان چيزي که رعنا داشت؟»
او پنجه را در موهاي اطراف شقيقه فرو برد:
«آن دختر داشت،خيلي آن داشت.»
احمد به بهزاد رو کرد:
«بايد او را ببينيد،چيزي ميان ماهي و اسب است،از زيبايي به جز آن هيچ بهره يي ندارد، ولي براي درک آن او هوش فراوان لازم است.»
اکبر سري تکان داد،دستي بر پشت دست کوفت:
«وقتي که راه مي رفت مثل اينکه جفتک مي زند،خيلي جوان بود،روزي به من گفت:شيرزاد مي داني براي اينکه با تو ازدواج نکرده ام برو مرا دعا کن،اگر بداني زناشويي چقدر کسل کننده است،مجسم کن اگر هروز مرا مي ديدي،ديگر چه رويايي برايت مي ماند،چه دختر باهوشي حيف از او براي آن جوانک بي فرهنگ.»
فرخ از سر سفره کنار کشيد و خنديد:
«شنيده ام خوشبخت است،جفتک نمي زند،از شوهر عزيزش مواظبت مي کند.»
شيرزاد نوک عصا را رو به او گرفت:
«اگر از اين مزخرفات بگويي من مي روم.»
داود ميانه را گرفت:
«تو از کجا مي داني که خوشبخت است؟زير تخـ ـتشان بودي؟»
فرخ بر درگاه نشست،سبيل خود را تاب داد،شانه يي بالا انداخت:
«اطرافيانش گفتند،از صورتش پيداست.»
اکبر شيرزاد بي اعتنا به فرخ چشم در چشم داود دوخت:
«خبرت کنم،از منبع موثقي شنيده ام که با هم سخت اختلاف دارند(لب پايين را پيش آورد و مويه کرد)مي داني آرزوي من خوشبختي رعناست(دستي به زانو کوفت)اما بدبخت است(چشمهايش مي درخشيد)از دست من هم حتي کاري برايش ساخته نيست.»
داود و خانم خبير سفره را جمع کردند،فرزين و احمد نيز گاهي کمک مي کردند.
آسيه از جا برخاست:
«من بروم ديگر.»
احمد سر برداشت:
«به همين زودي؟»
فرخ خطوطي بر شيشه غبار گرفته کشيد:
«تنها؟»
«چهار چرخه را آورده ام.»
فرخ قهقه خنديد:
«منظورتان کاماروي سفيد است؟فساد بورژوازي،از کي شده چهر چرخه؟»
«هر مزخرفي که هست براي من چهر چرخه ست،وسيله يي است که مرا مي برد اين ور آن ور(ابروها را بالا برد)فساد بورژوازي؟بله حقيقت تلخي است.»
«چرا ولش نمي کنيد؟»
آسيه چشم ها را بست،دندان به هم فشرد و گونه بي رنگش لرزان و منقبض شد:
«تو از کجا مي داني؟شايد ولش کردم.»
نور از بالا بر موهايش مي تابيد و درمانده بود و دسته کيف را از شانه يي بر شانه ديگر انداخت نگاه به داود کرد:
«جداً شب خوبي بود،ممنونم از تو.»
نگاهي به جمع کرد،بازتاب دودي پيراهن،چشمان او را دور و مه آلود مي کرد:
«خداحافظ»
تند رفت و پژواک قدم هايش بر سطح آجر فرش حياط کوچک پيچيد.
فصل چهارم
ده روزي از شروع نمايشگاه گذشته بود و بهزاد به رغم اصرار ابوالعلا و گيو حتي قدم به باشگاه نگذاشته بود،نقاشي ها طوري نبود که مي خواست،ضمناً يقين داشت آنجا از هنر کسي سر در نمي آورد،محيط رسم روز ولرمي بود که عده يي مي آمدند و دست و پا زنان از زير نورهاي صورتي کم رنگ مي گذشتند،و بوي عطر و حـ ـلقه هاي دود توتون سيـ ـگار برگ ها را پشت سر خود جا مي گذاشتند. زن ها ي لاغر اندام با صورت هاي اسبي قهوه فرانسه ي داغ مي نوشيدند،و مثل قوري قبل از جوش متين و آهسته قل قل مي کردند، براي پشت سري ها در را نگه مي داشتند، همراه مهر آميزترين لبخند، در هر تماس ناچيز با سر و دست هم عذر مي خواستند، انگشتان باريک را موزون و دلپذير،شبيه بال کبوتر، همگام با آهنگ زيباي جمله ها در فضا تکان مي دادند، و با ولع دنبال فرصتي براي بدگويي و غيبت بودند،«ليلا وثيوق» در حمـ ـام شوهرش را با «مريم سحابي»، تصادفاً ديده بود و قرص خورده بود. تمام گردن ها کشيده مي شد و چشم ها با اشتياق برق مي زد، محفل سرد کسل کننده رونقي پيدا مي کرد، اغلب دو دسته بودند، حاميان خانم ليلا وثيوق، زنان بيش و کم نروک، چندين شکم زائيده، پودر زده تا روي سـ ـينه و بازوها،دم دمي و خشمگين «اين دختر مثل ماه است،عجب زني، چه جذاب، چه هيکلي چشم هايش را ديده ايد؟ مثل دريا، آدم نمي تواند توي آن نگاه کند، پوست مثل برگ گل، کارهاي آقاي وثيق شرم آور است جداً، (لبان قرمز باريک و ناموزون را جلو مي آورند)، نفرت انگيز» دور خود مثل غاز مي چرخيدند،با هيجان زير دامن ها باد مي دادند.
سپاس شده توسط:
#10
فصل 4

ده روزی از شروع نمایشگاه گذشته بود و بهزاد به رغم اصرار ابوالعلا و گیو حتی قدم به باشگاه نگذاشته بود نقاشی ها طوری نبود که میخواست ضمنا یقین داشت آنجا از هنر کسی سر در نمی آورد محیط رسم روز ولرمی بود که عده ای می آمدند ودست و پا زنان از زیر نورهای صورتی کمـ ـرنگ میگذشتند.و بوی عطر و حـ ـلقه های دود دود توتون سیـ ـگار برگها را پشت سر خود جا میگذاشتند.زنهای لاغر اندام با صورتهای اسبی قهوه فرانسه ی داغ مینوشیدند و مثل قوری قبل از جوش متین و آهسته قل قل میکردند برای پشت سری ها در را نگه میداشتند همراه مهر آمیزترین لبخند در ره تماس ناچیز با سر و دست هم عذر میخواستند.انگشتان باریک را موزون و دلپذیر شبیه بال بال کبوتر همگام با آهنگ زیبای جمله ها در فضا تکان میدادند.و با ولع دنبال فرصتی برای بدگویی و غیبت بودند.لیلا وثیق در حمـ ـام شوهرش را با مریم سحابی تصادفا دیده بود و قرص خورده بود.تمام گردنها کشیده میشد و چشمها با اشتیاق برق میزد.محفل سرد کسل کننده رونقی پیدا میکرد.اغلب دو دسته بودند.حامیان خانم لیلا وثیق زنان بیش و کم نروک چندین شکم زاییده پودر زده تا روی سیـ ـنه و بازوها دم دمی خشمگین.
-این دختر مثل ماه است عجب زنی چه جذاب چه هیکلی چشمهایش را دیده اید؟مثل دریا آدم نمیتواند توی آن نگاه کند.پوست مثل برگ گل کارهای آقای وثیق شرم اور است جدا(لبان قرمز باریک و ناموزون را جلو می آوردند)نفرت انگیزه دور خود مثل غاز میچرخیدند با هیجان زیر دامن ها باد میدادند.
مدافعان مریم زنان بیش و کم جوانتر و زیباتر گاهی کلاه گیس بر سر که لوله های آن گیس بلند و نرم زنان اسیای جنوبی را بیاد می آورد.تا روی شانه های نیمه برهـ ـنه پایین می آمد.چشمان و ابروانی به دقت اراسته صدای زمزمه وار پر ارتعاش و چشمهای براق :البته لیلا بد نیست خوب یک زن معمولی است.چشمهایش خوب است ولی خدا چقدر بدون جاذبه شبیه چشم ماهی(خمـ ـار نگاه میکردند) این زن چقدر سردست هیچ حالت زنانه ای ندارد دیدید چه دامن سبزی پوشیده بود؟دامن گلدار سبز (گوشه های لب از نفرت و تمسخر مرتعش بود) اصلا کلاس ندارد مریم خوشگل نیست اما خیلی شارم دارد میداند چه بپوشد چی بگوید صداش خیلی قشنگ است جدا زن است یک کم قدش کوتاه هست ولی ظریف شبیه عروسک.
بحث بالا میگرفت ضرب آهنگ صداها اوج پیدا میکرد و قل قل خاموش میرفت که رعد و برق طوفان شود.
بهزاد از این مناظر بیزار بود و طبعا گریز میزد تا ابوالعلا به او اخطار سختی کرد:تابلوها را برمیچیندد تمام دوستان با تو قهر میکنند اصلا این چه وضعی بود تابلو بدون حضور نقاش؟چقدر زحمت کشیدند جایی به این آنتیمی تو بی سلیقه ای وحشی هستی.
بهزاد که شخصیتی تاثیر پذیر و نرم داشت قول داد که شب به باشگاه بیاید و رفتار خوبی داشته باشد.مدتی فکر کرد تنها نمیشد رفت فرزین به هر حال همراه خوبی بود.با این جواب میشد کمی گریز زد.به خانه سرهنگ زنگی زد و تصادفا نسترن گوشی را برداشت چند جمله ای صحبت کردند بهزاد سراغی از فرزین گرفت که دختر گفت:با دار و دسته ی منحوس اکبر رفته خدا میداند کدام جهنمی؟پشت گود کوره پزی ها حتما حناق میگیرد.یا حصبه یا تیفوس مادر اینطور میگوید خدا کند داود و اکبر مریض شوند بمیرند.
بهزاد تاملی کرد:شب شما چه میکنید؟
-مثل همیشه بیکار یک کم برای کنکور درس میخوانم بعضی از مواد آن کسالت آور است بابا اصرار میکند.تحصیل ما برایش مهمتر از همه چیز است.خیلی میل دارد من بشوم خانم دکتر با آب و تاب اسمم را روی تابلو سفید بنویسم و بزنم بالای در.
-امشب می آیید باشگاه؟
سکوت کوتاهی شد:سعی میکنم بیایم.باید اجازه بگیرم.
-پس ساعت 6 جلوی در.
بهزاد گوشی را گذاشت در حیاط خانه مدتی راه رفت و فکر کرد داود کجا رفته بود؟ظهر اشتها نداشت.چند لقمه ای به اکراه خورد و طرفهای عصر عازم رفتن شد.
5 دقیقه به 6 مانده برابر ورودی باشگاه در انتظار نسترن ایستاد.هلال نیم طاق تزیین شده با آجر ساییده زرد که چون شعاع خورشید دورن حاشیه باریک کاشی کاری محو میشد و نصر من الله و فتح القریب با طرحهای اسلیمی بر جبین خانه نقش بود گذشته های دور خوب را حوضخانه و دایه و پدربزرگ و خانه ی مجاور باغ سپهسالار را که یک ردیف درخت سرو پشت ایوان مرمر داشت بیاد او می آورد سه یا چهار ساله بود در آفتاب پاییز روی ایوان بازی میکرد فواره های حوض مـ ـستطیل تا نوک شاخه ها میرفتند و باد بوی گلهای تاجریزی و قرنفول و میخک را با صدای اذان می آورد.چنان به رویا رفته بود که دخترک را ندید.او مدتی به بهزاد کنجکاو نگاه کرد و بلند به خنده زد:کشتی هایت غرق شده؟به فکر چی هستی؟
جوان پلکی بهم زد:خیلی وقت است اینجایی؟
-یک دقیقه میشود تو نمیرویم؟
پس از صعود از پلکان سنگی به راهرویی رسیدند روشن شده از نور نیم تاب قندیلی آویخته که آینه ها آن را جلا میدادند.پالتوها و چترها را بر جالباسی چوبی آویختند و نسترن در آینه نگاهی به صورت خود کرد ارایشی بی نقص داشت لباس لاجوردی با تک گلهای شنگرفی سیر پوشیده بود و شال دستباف توی به شانه انداخته بود موها بلند و پریشان.
وارد شدند و زنگ به خروش آمد تمام چشمها به سوی آن دو برگشت.
جرگه ای از مردها و زنان میانسال اطراف میزی که از سر هم کردن چند میز
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان شبهای گراند هتل | مهناز سید جواد جواهری v.a.y 51 4,613 ۱۸-۰۵-۹۴، ۰۹:۰۴ ق.ظ
آخرین ارسال: v.a.y
  رمان بچه تهران | سامـــان ملکه برفی 80 15,078 ۲۶-۰۶-۹۳، ۰۴:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
23 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
v.a.y (۱۵-۰۴-۹۴, ۰۱:۴۹ ب.ظ)، fatima64 (۲۵-۰۷-۹۴, ۰۴:۴۶ ب.ظ)، فريبا خانم (۰۳-۰۷-۹۴, ۱۰:۰۷ ب.ظ)، آرام18 (۲۷-۱۰-۹۴, ۱۱:۴۷ ق.ظ)، r@h@ (۰۸-۰۷-۹۴, ۱۲:۰۴ ق.ظ)، شقایق سرخ (۱۶-۱۰-۹۴, ۱۰:۱۶ ب.ظ)، afsoonnnnnnnn (۲۲-۰۸-۹۴, ۰۶:۳۷ ب.ظ)، مهسا 91 (۰۴-۰۹-۹۴, ۱۰:۴۲ ب.ظ)، حبیب (۰۱-۱۰-۹۴, ۰۹:۱۱ ب.ظ)، توکا (۱۷-۰۹-۹۴, ۱۲:۵۴ ب.ظ)، مژژژده (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۰:۲۸ ق.ظ)، االهه (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۹:۳۴ ق.ظ)، sadaf70 (۱۲-۰۷-۹۵, ۰۸:۱۱ ب.ظ)، rezvan2000 (۰۲-۱۲-۹۵, ۰۴:۱۶ ب.ظ)، لاوین (۰۸-۰۲-۹۶, ۱۰:۵۳ ب.ظ)، fafala (۱۰-۰۷-۹۵, ۱۲:۱۱ ق.ظ)، گلمن (۰۸-۱۰-۹۵, ۰۸:۱۲ ق.ظ)، kharpich (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۹:۰۲ ب.ظ)، bmbm (۲۰-۰۲-۹۶, ۰۱:۲۱ ق.ظ)، بلتي (۰۲-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۱ ق.ظ)، Mariam33 (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۰:۳۳ ب.ظ)، مه گل (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۱:۱۴ ق.ظ)، مینامهری (۱۷-۰۸-۹۶, ۰۶:۲۶ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان