امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
شعر و موسیقی و لبخند|d.ali کاربر انجمن ایران رمان
#1
شعر و موسیقی و لبخند
قسمت اول

صدای پرندگان اجازه نداد بیشتر بخوابم. با خمیازه و کش و قوس بدن کوفته بیدار شدم. پنجره‌ی نیمه باز به همراه نسیم ملایم و خنک اجازه داد پرده‌ی توری طلایی آهسته در نوای پرندگان و نسیم برقص د.
به سمت پنجره رفتم و با کنار زدن پرده، چشمانم را میهمان فضای همیشه بکر و زیبای روبرو کردم. حیاطی وسیع پر از درختان سربه فلک کشیده که کاشانه‌ی پرندگان بخصوص کلاغ‌های باهوش و لجوج روستا بود.
دستی میان موهای کوتاه و زیتونی و نرم سرم بردم . شانه کردن آن با دست و پنجه سخت بود. مدتی بود که از حمام کردن می‌گریختم!
صدای بابا و مامان شنیده شد. لبخند زدم. عشاقی که با کل‌کل کردن و شعر خوانی مادر روز را شروع می‌کردند و با ناز کردن و ناز کشیدن دو طرف، روز را ادامه می‌دادند و شب‌ها مانند همیشه با دیدن فیلم و شنیدن موسیقی پدر به استقبال آرامش می‌رفتند.
من از معدود افرادی بودم که از هنگام تولد شاهد زندگی مشترک یک جفت عاشق وفادار هنرمند بودم. پدر موسیقیدان و مادر شاعربود.
همین عشق آنها مرا به این باور رساند که می‌توانم در کنار کامران، شاگرد و نور چشمی پدر خوشبخت باشم.
تصور می‌کردم که هر صبح با صدای دوست داشتنی او که نوای عاشقانه دارد بیدار می‌شوم و هر شب مانند مادر با شنیدن موسیقی که با دستان همسر نواخته می‌شود به خواب می‌روم.
بیش از حد ساده و احمق بودم. عمر ازدواج و روزهای عاشقانه... نه، روزهای حماقتم به یک سال نکشید که با بلند پروازی او و بریدنش از وطن به پایان رسید.
شاید من هم چندان عاشق نبودم که براحتی از او بریدم و اجازه دادم بدون من به سرزمین آرزوهایش پرواز کند.
مدتی بود که به اصرار والدینم همراهشان به خانه‌ی موروثی و روستایی پدر آمده بودم.
در چشمان والدینم رنگ دلواپسی و نگرانی می‌دیدم. بارها با بوسیدن مادر و آویزان شدن به بازوی پدر با خنده گفته بودم :
- نگران من نباشین... برای من این جدایی و طلاق اهمیتی نداره. زندگی که به آخر نرسیده.
صدای مادر مرا به خود آورد.
- پوپک جان بیا صبحانه.
با دیدن پدر که لقمه را به سمت مادر گرفته بود لبخند شادی زدم. دنیای عاشقانه‌ی آنها موجب آرامش من می‌شد.
پدر با اَخم گفت:
- پوپکی نمی‌خوای حموم بری؟ حسنی به تو یه بُرد زده.
«حسنی نگو بلا بگو...»
خندیدم و گفتم:
- امروز می‌رم.
تداخل نگاه والدینم را دیدم. چرا اینگونه بودند؟ بی‌توجه از در شک رد شدم. همیشه از معما و فکر کردن و کنکاش فراری بودم.
دانشجوی تربیت بدنی و مربی شنا بودن مرا تک بعدی پرورش داده بود. بیشتر فعالیت فیزیکی را دوست داشتم تا فعالیت ذهنی، برخلاف والدین دوست داشتنیم!
بعد از خوردن صبحانه، صورتم را در روشویی و میان آب جمع شده‌ی تمیز درونش فرو بردم. قبل از اینکه از آب خنک لذت ببرم دستی نامریی مرا عقب کشید. همان دستی که مدتها بود اِجازه‌ی شنا و حمام و آب بازی را نمی‌داد.
شانه بالا انداختم و با دشواری صورتم را شستم.
باید حتما امروز به حمام می‌رفتم.
- مامان لباس حموم منو ندیدی؟
مادر شتابان نزدیکم شد.
- الان برات می‌یارم عزیزم.
صدای مادر بغض داشت؟! حتما اشتباه فکر می‌کردم.
در آیینه صورتم را دیدم. زیبا و جوان اما رنگ پریده بود. به گردن و شانه‌ام خیره شدم. عضله‌هایم آب رفته بود. باید ورزش را شروع می‌کردم.
دوش را باز کردم و با یک حرکت انتحاری زیر آب رفتم.
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، minaa ، sadaf
#2
قسمت دوم
دستی مرا به دیوار حمام کوبید. چشمانم بسته شد.
خود را دیدم که داخل روشویی بزرگ همانند وانی بزرگ دراز کشید ه ام و آب آرام روی پیشانیم می‌ریزد. تمام بدم زیر آب فرو رفته بود.
کلید؟ کلیدهای فراوانی اطرافم می‌رقص یدند و کلیدی طلایی به دنبال فرورفتن در قفلی بود که قسمت چپ پیشانیم حک شده بود.
با چشمان بسته آن را لمس کردم. اثری از یک زخم و بخیه بود.
نفسم برید و هجوم سرد و سیاهی مرا در خود گرفت.
با فریادی که زدم به خود آمدم.
- پونه... پونه... پونه.
نفس کم آوردم و خود را مچاله به دیوار فشردم. صدای نگران مادر شنیده شد.
- پوپک مادر درو باز کن. پوپک جان.
نای باز کردن را نداشتم اما نگرانی این صدا مرا به حرکت واداشت. با گشوده شدن در، مادر به سوی بدن عریانم هجوم آورد و مرا به سختی در آغوش کشید.
- چیزی نیست مادرجون. پوپکم.
صدایی به گوشم رسید:
- مامان پونه کیه؟
صدای من بود؟
اشک‌های مادر شتاب گرفت.
- چیزی نیست مادر. بلند شو تا سرما نخوردی.
با کمک مادر دوش گرفتم و بیرون رفتم.
کلیدها در سرم و جلوی چشمانم می‌رقص یدند. به پدر که آهنگ «خواب‌های طلایی» استاد معروفی را می‌نواخت نزدیک شدم.
پیشانی میان دو کتفش نهادم و با چشمان بسته آهنگ مورد علاقه‌ی خانوادگی را گوش دادم. کلید طلایی و قفلش باز هم در ذهنم درخشید.
- بابا این زخم روی پیـ ـشونیم چیه؟
انگشتان ماهر پدر از نواختن باز ماند. آرام روی صندلی چرخید و با دستانش سرم را پناه داد.
- دو ماه پیش کنار رودخونه رفتیم. آب طغیان کرد و تو رفتی تا پسرکی رو نجات بدی. جای شاخه‌ی درختیه که تو رودخونه افتاده بود.
- یادم نمی‌یاد! پسرک رو نجات دادم؟
- آره بابا.
صدای بابا هم بغض داشت؟
- چرا یادم نمی‌یاد؟
- نمی دونم پوپکم. چند روز منگ بودی. اون چند روز رو به یاد نداری.
متعجب شدم. از کدام روزها حرف می‌زد؟
آن شب خواب دیدم کلیدها می‌رقص ند و به من نزدیک و از من دور می‌شوند. روی کلید طلای اسمی به چشم می‌خورد «پونه».
با صدای گریه نوزادی از خواب بیدار شدم. نوزادی در کار نبود . صدای آهنگ گوشی همراهی بود که روزها از سکوتش می‌گذشت.
شماره ناآشنا بود. باز هم زنگ خورد و باز هم.
- بله.
- پوپک خودتی؟
با شک پرسیدم:
- کامران؟!
صدایش پر از تاثر بود.
- متاسفم پوپک. چند ساعت پیش از کامبیز خبر را شنیدم. باور کن خبر نداشتم.
متعجب پرسیدم:
- متاسف؟چه خبری؟
- پوپک درسته ندیدمش اما منم پدرش بودم.
- پدرش! پدر کی؟ از کی حرف می‌زنی کامران؟
با بغض گفت:
- تا دیروز نمی‌خواستم عکسشو ببینم مبادا هوایی بشم. دیروز از کامبیز عکسشو خواستم و خبر رو شنیدم... می‌دونم خیلی رنج می‌بری. متاسفم پوپک. تسلیت می‌گم.
تسلیت! متاسف! عکس چه کسی؟ تماس قطع شد. متحیر به مادر نگاه کردم که از چهارچوب در به من می‌نگریست.
- مادر کامران چی می‌گه؟ برای چی متاسفه؟ (بی‌اختیار فریاد زدم) پونه کیه؟
در آغوش مادر و پدر می‌گریستم. به اندازه تمام این دو ماهی که نمی دانستم دخترک چهارماهه‌ی خود را از دست داده‌ام.
پونه‌ی عزیزم را به دوستی سپردم تا پسرکی را از طغیان آب نجات دهم.
دوست متحیر و کنجکاو که لب آب ایستاده بود در آب افتاد و ...
پونه‌ی من رفت و مرا به دنیای بی‌خبری کشاند.
پونه‌ام رفت و من گریزان از آب و آب و آب شدم.
***
اینک سالی از رفتن پونه می‌گذرد. زندگی می‌کنم و کنار پدر موسیقی می‌آموزم و کنار مادر در شب شعر شرکت می‌کنم.
استخر می‌روم و مربی شنا هستم.
به تعداد انگشتان دست خواستگار دارم و سمج‌ترین آنها کامرانی است که به تازگی برگشته تا آرزوهایش را در وطن و کنار خانواده بیابد.
اما من به جز پدر و مادرم نه به کسی اعتماد دارم و نه احتیاج دارم.
تصویر خندان پونه‌ی چشم آبی و نازم همه جا همراهم هست. درون کیف پولم، روی صفحه‌ی گوشی، روی میز پیانوی پدر.
کنار رایانه‌ی مادر و روی دیوار اتاق خوابم.
من از دنیا دیگر چیزی نمی‌خواهم به جز شنیدن صدای شعرخوانی مادر و موسیقی پدر و خنده‌ی ضبط شده‌ی پونه‌ام.
من به این داشته‌ها راضیم. راضیم. راضیم.
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، minaa


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
5 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۹-۰۵-۹۹, ۰۶:۴۷ ق.ظ)، Juli (۱۰-۰۶-۹۹, ۰۲:۲۸ ق.ظ)، d.ali (۱۳-۰۶-۹۹, ۰۸:۲۹ ب.ظ)، minaa (۳۰-۰۵-۹۹, ۱۱:۳۶ ب.ظ)، محمودی (۰۷-۰۷-۹۹, ۱۲:۳۱ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان