انجمن ايران رمان



ضرب المثل ها و داستان هايش !!
زمان کنونی: ۲۳-۰۹-۹۶، ۰۲:۱۶ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: *صنم*
آخرین ارسال: *صنم*
پاسخ 47
بازدید 518

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ضرب المثل ها و داستان هايش !!
#41
داستان ضرب المثل کسی قدر عافیت داند که به مرضی گرفتار شود
 
 
[عکس: fu10534.jpg]



کسی قدر عافیت داند که به مرضی گرفتار شوددر روزگاران قدیم ، پادشاهی با کشتی مسافرت می کرد . این بار خدمتکارش را هم به همراه خود برده بود . خدمتکار که تا آن روز یک بار هم دریا را ندیده و با کشتی مسافرت نکرده بود با دیدن دریا ترسید و به گریه افتاد .

هر چقدر پادشاه و اطرافیانش او را نصیحت کردند فایده ای نداشت .

شاه کم کم داشت عصبانی می شد که یکدفعه دانشمندی که با آن ها همسفر بود گفت : " او را به من بسپارید تا آرامش کنم ! " و سپس دستور داد خدمتکار را به دریا بیندازند . او چند بار به زیر آب رفته و بیرون می آمد . بعد گفت : " حالا او را بیاورید و سوار کشتی کنید . "

بعد از چند دقیقه خدمتکار در گوشه ای آرام نشست ، پادشاه با تعجب گفت : " چطور آرام شد ؟ " دانشمند گفت : " او سختی غرق شدن و ارزش مکانی (کشتی) که الان در آن قرار گرفته بود را نمی دانست و از ارزش سلامتی اش خبر نداشت ولی حالا که به مشکل و دردسری گرفتار شد قدر سلامتی و موقعیتش را فهمید . " از آن موقع به بعد هر کس از وضعیت خود راضی نباشد و قدر آن را نداند این مثل را برایش به کار می برند !



منبع:vista.ir
در کنار خاطراتم
تو را زنده می بینم، ای یگانه هستی ام ...
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#42
داستان ضرب المثل كاه بده، كالا بده، یك قاز و نیم بالا بده
 
[عکس: fu10461.jpg]

كنایه از توقع بیش از حد دیگران از آدم

روزی روزگاری، مرد تاجری كه معمولاً كالاهایی را در داخل كشور می‌خرید و به خارج از كشور می‌برد و آن طرف مرزها به چند برابر قیمت می‌فروخت. تاجر بعد از چند بار رفت و آمد با یكی از مأموران گمرك دوست شد و هر بار كه كالایی را می‌خواست از مرز رد كند رشوه‌ای به مأمور گمرك می‌داد و بدون پرداخت كمترین حق گمركی به راحتی كالایش را از مرز رد می‌كرد.

یكبار كه تاجر مانند همیشه كالایی را خریده بود تا از مرز عبور دهد وقتی به گمرك رسید دید دوست عزیزش آنجا نیست. با خود گفت با این مرد هم از در دوستی وارد می‌شوم و هر جور شده كالاهایم را بدون پرداخت حق گمركی از آنجا رد می‌كنم.

مرد تاجر وقتی خوب به گمرك نزدیك شد، از اسبش پیاده شد و طبق برنامه ریزی كه كرده بود با روی خوش به طرف مأمور گمرك رفت و گفت:سلام عموجان خسته نباشی. این اسبی كه اینجا به درخت بسته شده اسب شما است؟ مأمور گمرك جواب سلامش را داد و گفت: بله آن اسب من هست.

مرد تاجر برای اینكه خودش را نشان دهد اسبش را كنار اسب مأمور گمرك بست و مقداری كاه و علوفه كه خریده بود جلوی هر دو اسب ریخت و دوباره به طرف مأمور گمرك برگشت.

مأمور گمرك گفت: تاجری؟ گفت: نه بابا مسافرم. می‌خواهم به دیدن اقوامم آن طرف مرز بروم این باری هم كه می‌بینی سوغات خریدم. كمی توتون و ادویه است، آن وقت به طرف بارش رفت مقداری توتون آورد و به طرف مأمور گرفت و گفت: می‌توانید بپیچید و یك سیـ ـگار حسابی بكشید. مأمور گمرك توتون را نگرفت و گفت: معلوم است كه مرغوبترین توتون را با خود می‌بری. ممنون خودت سیـ ـگار بكش من اهل سیـ ـگار نیستم.

تاجر اصرار كرد كه قربان بردارید خودتان نمی‌كشید به دوستان و عزیزانتان تقدیم كنید. ولی باز مأمور گمرك قبول نكرد و به وارسی كالایی كه تاجر قصد عبور آنها را از مرز داشت مشغول شد. مأمور گمرك بعد از بررسی كامل كالا گفت: فكر كنم حدوداً چند خروار باشد. عوارض گمركی كالای شما بیست تومان می‌شود. یك قاز و نیم تا دو قاز هم باید جریمه پرداخت كنی.

تاجر گفت: جریمه! من كالای غیرقانونی حمل نمی‌كنم؟

مأمور گفت: بله توتون جزء كالاهای غیرقانونی محسوب نمی‌شود ولی شما به مأمور قانون پیشنهاد رشوه دادید.



منبع:rasekhoon.net
در کنار خاطراتم
تو را زنده می بینم، ای یگانه هستی ام ...
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#43
ضرب المثل های ژاپنی

[عکس: japanese-proverbs1.jpg]
 



۱- “،به خاطر میخی نعلی افتاد
،به خاطر نعلی اسبی افتاد
،به خاطر اسبی سواری افتاد
،به خاطر سواری جنگی شکست خورد
به خاطر شکستی مملکتی نابود شد
و همه این ها به خاطر کسی بود که میخ را خوب نکوبیده بود”



۲- یاﺩﻣﺎﻥ ﺑﺎﺷﺪ ﻫﺮ ﻛﺎﺭ ﻣﺎ
ﺣﺘﯽ ﻛﻮﭼﻚ
ﺍﺛﺮﯼ ﺑﺰﺭﮒ ﺩﺍﺭﺩ ﻛﻪ ﺷﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺎ ﻧﺒﯿﻨﯿﻢ




۳- بايد حريف را به کمک حريف ديگري به دام انداخت


۴- انسان از پيروزي چيزي ياد نمي گيرد ولي از شکست خيلي چيزها ياد مي گيرد


۵- کاهلان وقت فراغت ندارند


۶- از پيروزي، کمتر مي توان آموخت و از شکست، بسيار.


۷- غم آدمو متفکر می کنه
تفکر آدمو عاقل می کنه
عقل زندگی رو شیرین می کنه


۸- تلاش آسان تر از آن است که تصور می شود


۹- کسی که دنبال دو خرگوش کند, هیچ کدام را نمی تواند بگیرد


۱۰- اگر وارد غار ببر نشوید نمی توانید توله اش را شکار کنید


۱۱- ميمون هم از درخت می افتد


۱۲- پول که باشد احمق هم می شود(قربان)





منبع : بیتوته
در کنار خاطراتم
تو را زنده می بینم، ای یگانه هستی ام ...
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#44
داستان ضرب المثل آنقدر شور بود که خان هم فهمید

[عکس: fu9170.jpg]



روزی بود و روزگاری . در زمان های نه چندان دور هر روستایی صاحبی داشت.روستاها مانند کالاهای دیگر خرید و فروش میشدند. مردم روستا مجبور بودند هر ساله مقداری از دسترنج خود را به صاحب روستا که به اون خان میگفتند بدهند.

یکی از روستاها صاحبی داشت که به او قلی خان میگفتند.او نه زحمتی میکشید و نه کاری میکرد و همه ی مردم از زورگویی هایش ناراضی بودند.قلی خان آشپزی داشت که شب و روز برایش غذا میپخت.آشپز بدی نبود اما چون از کار های خان و ستمکاری های اون ناراحت بود توجهی به درست پختن نمیکرد.غذاهایی که آشپز میپخت بدبو ، بدطعم و بی ارزش بود اما خان هیچ اعتراضی نمیکرد و اطرافیانش هم گرچه میدانستند غذا ها بد هستند اما از ترس خان چیزی نمی گفتند.

یک روز که آشپز باشی مشغول غذا پختن بود ناگهان سنگ نمک از دستش در رفت و مـ ـستقیم افتاد توی دیگ غذا.آشپز باشی اول تصمیم گرفت که سنگ نمک را در بیاورد اما وقتی به این فکر افتاد که خان هیچ وقت توجهی نمیکند تصمیمی دیگر گرفت که خودش را به زحمت نیندازد.

وقتی غذا آماده شد و همه دور سفره بزرگی نشستند...هر کس با بی میلی غذای خودش را کشید.با خوردن اولین لقمه آه از نهاد همه برآمد.قلی خان دو سه لقمه خورد و حرفی نزد.اما انگار متوجه موضوعی شده باشد ، دست از غذا خوردن کشید و رو به آشپزش کرد و گفت:ـ« ببینم غذا کمی شور نشده است؟»

آشپز تکذیب کرد. اطرافیان که برای اولین بار اعتراض خان را دیده بودند از جواب آشپز عصبانی شدند و یکی از آنها فریاد کشید:«خجالت بکش! این غذا آنقدر شور شده که خان هم فهمید.»
قلی خان گفت:«یعنی غذا همیشه بد بوده و من نفهمیدم؟؟»
یکی دیگر گفت:«بله قربان!!»

قلی خان که اصلا تحمل حرف های توهین آمیز دیگران را نداشت چوبی برداشت و به جان اطرافیانش افتاد و آنهارا از خانه اش بیرون کرد و گفت :« به من میگویید نفهم؟»
بعد به آشپز گفت:«دیگر به این ها غذا نده.»
و نشست و بقیه غذا را تا ته خورد.
از آن به بعد هنگامی که کسی در انجام کار های نادرست و استفاده نابه جا از موقعیت ها زیاده روی کند ، تا جایی که ساکت ترین آدم ها را هم به اعتراض در آورد از این ضرب المثل استفاده می کنند.



منبع:g-stan.blogfa.com
در کنار خاطراتم
تو را زنده می بینم، ای یگانه هستی ام ...
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#45
داستان ضرب المثل کرمانی: هر قِرونی زیر هزار من سنگ است
[عکس: fu9208.jpg]


قِران واحد پول دوره ی قاجار بود که در گویش مردم کرمان تا اواخر دوره ی پهلوی نیز به کار می رفت. هرچند که واحد پول تبدیل به ریال شده بود ولی مردم به هر ریال می گفتند یک قِران. «قِران» سکه ای بود که از فلز نقره ضرب می شد. کرمانی ها این واحد پول را «قِرون» می نامیدند.

بنابراین یک ریال را «یک قِرون» دو ریال را «دو قِرون» و… می نامیدند.
این ضرب المثل در گفتگوی پدرها و مادرها با فرزندانشان به منظور عادت دادن فرزندان به قناعت و دریافت درکی صحیح از اقتصاد خانواده به کار می رفت. هرگاه پدری مقداری پول برای تأمین هزینه های فرزندش به او می داد، همزمان با پرداخت پول، می گفت: این پول ها را بجا و به موقع و در راه درستی خرج کن. قدر آنها را بدان، زیرا هر قرونی از زیر هزار من سنگ به دست آمده است.

با توجه به اینکه در ترکیب این ضرب المثل از واژه ی «سنگ» استفاده شده است، به نظر می رسد سده ها و حتی هزاره ها را پشت سر نهاده باشد. شاید پس از اینکه انسان ها، عصر حجر و غارنشینی را پشت سر نهاده و وارد مرحله ی کشت و زرع شدند و با پدیده ای به عنوان «مازاد بر مصرف» رو به رو شدند و در نهایت «ترازو» را اختراع کردند، امکان دارد این ضرب المثل هم از همان زمان ها وارد زبان مردم شده و در هر دوره ای با کمترین واحد پول آن دوره بیان می شده است.

حال چرا هزار من(سه هزار کیلو) سنگ؟ نیاکان ما، مدنیت و شهرنشینی را از دهکده های کوچکی آغاز کردند که با استفاده از آب رودخانه ها و چشمه ها در آنها به کشت غلات مشغول شدند. بدیهی است که برای احداث زمین های کشاورزی، ناچار به جا به جا کردن سنگ ها و ریگ ها بودند. هنگام شخم زدن زمین هزاران تن سنگ و خاک جا به جا می شد و به هنگام آبیاری، باز هم سنگ و خاک جا به جا می شد. آنها به تجربه دریافته بودند که پول یا به معنی عام تر، ثروت در زیر سنگ نهفته است و بایستی با زحمت کشی و سخت کوشی آن را به دست آورد.

رفته رفته که شهرنشینی گسترش می یافت، بازار و ترازو به عنوان عناصر اصلی اقتصاد وارد زندگی مردم شد و هر کاسبی برای فروش کالایش، مجبور بود روزانه صدها و بلکه هزاران کیلو سنگ را در کفه های ترازو جابه جا کند تا رزق و روزی خانواده اش را به دست آورد. در این حالت نیز، پول از زیر سنگ به دست می آمد و عدد «هزار» در ضرب المثل مورد نظر ما، گویای بزرگی و اهمیت کار و ارزش پول است.

در پی بزرگ شدن جوامع و به هم پیوستن روستاها، مردم برای حل و فصل اختلافات و دفاع از خود در مقابل دزدان و غارتگران به پادشاهان نیاز پیدا کردند و شاهان برای احداث کاخ ها و مجسمه ی خود و نزدیکانشان به کوه کاف ها، سنگبرها و سنگتراشان احتیاج پیدا کردند و در نتیجه مشاغلی از این دست در جامعه پیدا شد که هزینه ی زندگی آنها از طریق جابه جا کردن سنگ های بزرگ تأمین می شد و لذا باز هم، پول در زیر سنگ نهفته بود.

با وارد شدن انسان به عصر آهن و فلزات دیگر، حرفه ی معدن کاری به جمع حرفه هایی پیوست که انسان ها ناچار بودند، روزانه با جابه جا کردن هزاران کیلو سنگ، قرص نانی در سفره ی خانواده بگذارند اما همین نان هم از زیر سنگ بیرون می آمد.

در شهرها و روستاهای کویری ایران، ایرانیان دست به اختراع شگفت انگیز «کاریز» زدند که بعدها به سایر نقاط دنیا نیز صادر شد. عده ای شامل: آب شناس، کاریزکن و کارگران ماهر با بیرون آوردن هزاران تن سنگ از چاه ها و کاریزها، توشه ی زندگی را فراهم می کردند.

مردم برای تهیه ی نان، ابتدا غلات را با سنگ به آرد تبدیل می کردند ولی پس از مدتی «دست آس» را اختراع کردند. دست آس از دو سنگ دایره شکل تشکیل می شد که سنگ زیرین ثابت بود و سنگ بالایی که متحرک بود، دسته ای چوبین و سوراخی در وسط داشت که گندم را از آن سوراخ بین دو سنگ وارد می کردند و با چرخاندن سنگ بالایی، گندم ها به آرد تبدیل می شد. عده ای به این حرفه مشغول بودند و درآمدشان از زیر سنگ به دست می آمد. افرادی هم که این سنگ ها را از کوه جدا می کردند، پول را از زیر سنگ بیرون می آوردند.

رفته رفته که شهرها بزرگتر می شد و کشورها پدید می آمد و برای تعیین قلمرو و کسب ثروت و قدرت بیشتر، لشکرها و ارتش ها پدید آمد، دیگر «دست آس» پاسخگو نبود و بار دیگر ایرانیان با استفاده از قدرت آب و باد، دست به اختراع «آب آس» یا آسیاب و «بادآس» زدند که به صورت شبانه روزی مقدار زیادی گندم و دیگر غلات را به آرد تبدیل می کردند.

در این فن آوری شگفت انگیز، سنگ بزرگی بر روی سنگی دیگر می چرخید و آرد تولید می شد. بنابراین صاحبان حرفه ی آسیاب بانی، نان خود و افراد خانواده را از زیر سنگ هایی به دست می آوردند که صدها کیلو وزن داشتند. با این وصف برای اینکه نان افراد جامعه تأمین شود، از ابتدا تا انتها، همه با سنگ سر و کار داشتند حتی نانواها که نان را روی سنگ می پختند.

حال بگذریم از اینکه چوپان ها و دامداران نیز با «سنگ کهنی» و پرتاب سنگ، دام ها را هدایت می کنند و سازندگان آرامگاه ابدی نیز با تراشیدن سنگ قبر، درآمد کسب می کنند. ماده ی اولیه ی بسیاری از کالاهای مورد نیاز ما، اعم از پوشاک و لوازم خانگی و حتی وسایل مربوط به فن آوری های جدید نیز از زیر سنگ به دست می آید و این ضرب المثل هنوز هم مصادیق اولیه خود را از دست نداده است. مهم این است که بچه ها از کودکی متوجه شوند که پول به سختی به دست می آید و باید با قناعت و هرس کردن برخی از آرزوهای دور و دراز و پرهیز از هوا و هـ ـوس، همیشه آبرومندانه زندگی کنند. چون به تعبیر امروزی «هر تومانی زیر هزار من سنگ است!»

به هر حال این سنگ در فرهنگ ما چنان اهمیتی دارد که زن کرمانی می گوید:«مرد اگر سنگی به خانه بیاره، بهتر از اینکه ننگی بیاره.»
جناب فردوسی توسی هم جامعه را به دو دسته تقسیم کرده، دسته ای اهل فرهنگ و دسته ی دیگر اهل سنگ:

(… یکی داستان/ بگویمت از گفته ی باستان/ پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ/ همان از درِ مردِ فرهنگ و سنگ) منظور داستان بیژن و منیژه است که هم برای صاحبان حرفه های فرهنگی مناسب است و هم برای پیشه وران و جنگاوران و دلاوران و مردم کوچه و بازار.

مهدی اخوان ثالث در شعر کتیبه حکایت گروهی را روایت می کند که قصد دارند راز تخـ ـته سنگ بزرگی را که روی آن نوشته است:«کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند» و این گروه عرق ریزان موفق می شوند سنگ کوه پیکر را بچرخانند اما با حیرت مشاهده می کنند بر آن روی این تخـ ـته سنگ هم نوشته شده:«کسی راز مرا داند که از این رو به آن رویم بگرداند!» هرچند شاعر برداشت دیگری از این سخن قدیمی دارد ولی به گمان حقیر، هدف جابه جا کردن سنگ و به دست آوردن پول بوده که در طول زندگی بشر ادامه داشته است.



منبع:sedayezarand.ir
در کنار خاطراتم
تو را زنده می بینم، ای یگانه هستی ام ...
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#46
[عکس: proverb-house1-1.jpg]
داستان ضرب المثل ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت

در روایات این چنین نقل شده است که در زمان‌های بسیار دور، یکی از تاجران معروف کشور عراق، برای زیارت و طواف خانه‌ی خدا راهی مکه مکرمه می‌شود. او در بین راه با خود می‌گفت بعد از زیارت خانه خدا، به بازار می‌روم و اگر جنس ارزون و مرقون به صرفه وجود داشت، می‌خرم.
خلاصه بعد از چند روز به مکه رسید و بعد از کمی استراحت برای طواف به مسجد‌الحرام رفت. او اعمال حج را به جای آورد و به استراحتگاهش برگشت.
 
پس از چند ساعت از خواب بیدار شد و به بازار شهر رفت تا هم گشتی در آنجا بزند و هم اجناسی را که با خود به مکه آورده بود، بفروشد.
مرد تاجر روبروی بازار شهر مکه پارچه‌ای را پهن کرد و وسایلش را برای فروش در معرض دید مردم قرار داد. در همین حین پیر مردی فقیر و مـ ـستمند از دور بساط مرد تاجر را دید و نزدیک آن شد و زیر لب گفت عجب رسم نامردی این روزگار دارد که من از فقر و گرسنگی در رنج و سختی باشم، ولی این مرد در ناز و نعمت زندگی کند. فرق این مرد با من چیست؟! چه گناهی انجام داده‌ام که باید انقدر ناتوان و بی‌پول باشم!
 
مرد فقیر در حال سخن گفتن با خودش بود که تاجر زمزمه‌های مرد بینوا را شنید و به شدت عصبانی شد و به او گفت که ای گستاخ؛ فقرا به مال ثروتمندان حسرت نمی‌خوردند و حسادت نمی‌ورزند. معلوم است از کشور دیگری به اینجا آمدی تا به جای طواف کردن خانه‌ی خدا، گدایی کنی و زائران را سرکیسه کنی. من اگر می‌دانستم که آمدن من به مکه باعث می‌شود که با تو روبرو شوم هرگز به این شهر سفر نمی‌کردم.
 
مرد فقیر اشک در چشمانش حـ ـلقه بست و به تاجر گفت اشتباه متوجه شدی و من برای گدایی به این شهر نیامدم! مرد ثروتمند هم به او گفت من اشتباه نمی‌کنم و حقیقت را گفتم و خداوند هم به حضرت ابراهیم فرمان داده که:
 
انسان‌ها را برای طواف به شهر مکه دعوت کن و آن‌ها را هدایت فرما و از آن دسته از مردم که وضع مالی خوبی دارند هم با روی باز استقبال کن و من هم برای اطاعت از امر خداوند به مکه مشرف شدم تا با خداوند راز و نیاز کنم.
 
سپس گفت: ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت و تو راه بسیار سخت و طولانی را از کشوری دور طی کردی تا در اینجا گدایی کنی و به مال و ثروت مردم حسودی کنی! من هر چه از خداوند خواسته‌ام به من داده است و همیشه شکرگذار نعمت‌هایش بوده و هستم و زکات و خمس مالم را همیشه پرداخت کرده‌ام و همیشه با مردم مهربان و خوش رفتار بوده‌ام و این لباس درویشی که تو بر تن کرده‌ای لباس انبیا است و حرمت دارد و نباید از آن سواستفاده کنی.
 
سپس مقداری پول به او داد و گفت که همیشه در هر کجا و در هر لباسی که هستی شکر خداوند را به جای‌ آور تا خداوند هم دست تو را بگیرد.
مرد فقیر وقتی صحبت‌های تاجر را شنید خجالت کشید و از او عذر خواهی کرد و سرش را پایین انداخت و رفت. مردم که در آنجا جمع شده بودند تحت تاثیر سخنان تاجر قرار گرفتند و صلوات بلندی ختم کردند.
 
از آن دوران تا به امروز اگر شخصی بدون دعوت به مهمانی کسی برود و به مال و اموال او حسادت بورزد، ضرب‌المثل زیر را برایش به کار می‌برند:
ناخوانده به خانه خدا نتوان رفت.
 
منبع:rasekhoon.net

در کنار خاطراتم
تو را زنده می بینم، ای یگانه هستی ام ...
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#47
[عکس: proverb-blood1-1.jpg]
ریشه ضرب المثل بوق سگ
 
"کارکردن از خروس خون تا بوق سگ" جمله ایست که شاید بارها در محاورات روزانه از آن استفاده کرده ایم و یا دست کم آن‌ را شنیده ایم.ریشه عبارت "بوق سگ" به بازار برمی‌گردد. بازارهای ایرانی از دو گذر بزرگ عمود بر هم ساخته می‌شد که در میانه بهم رسیده و «چهارسوق» بزرگ را می‌ساخت. بازار بسته به بزرگی و کوچکی‌اش و بازاریانِ آن می‌توانست چندین چهارسوق کوچک نیز داشته باشد. اما ورودی و خروجی این بازارها تنها از دو سر گذرهای اصلی آن بود.
 
بنابراین بازارهای ایرانی چهار مدخل داشت که در دو سر شاخه اصلی بود و با درهای بزرگ چوبی بسته می‌شد.حفاظت از این بازارها کاری درخور توجه بود. اگرچه هر دکان با دری چوبی بسته می‌شد، اما این درها از امنیت خوبی برخوردار نبوده و به سادگی می‌توانست شکسته شود. از این رو امنیت بازار به درهای اصلی و نگهبان بازار وابسته بود. این نگهبانان از سر شب (دم اذان مغرب) تا بامداد روز دیگر (پس از اذان صبح) باید از بازار پاسداری نموده و همواره درازای بازار را گشت می زدند.
 
از آنجا که بازار، بزرگ بود و بازبینی همه جای آن نشدنی ، نگهبانان، سگانی درنده و گیرنده به نام «سگ بازاری» داشتند.این سگان بجز از مربی خود به سوی هر جنبده‌ای دیگر یورش برده و پاچه می‌گرفتند. از این رو با برچیده شدن دامن آفتاب و بسته شدن درهای بازار و پیش از رها شدن سگ‎های بازاری، نگهبانان در بوقی بزرگ که از شاخ قوچ ساخته می‌شد و صدایی پرطنین و گسترده داشت می‌دمیدند تا همه از باز کردن سگان و رها کردنشان در بازار آگاه گردند و زودتر حجره ها را تعطیل کرده و از بازار خارج شوند.
 
به این بوق که سه بار با فاصله زمانی مشخصی نواخته می‌شد «بوق سگ» می‌گفتند. این بود که مشتری آخر شب نیز خونش پای خودش بود! یعنی کسی که با شنیدن بوق سگ از بازار بیرون نرفته هر آن ممکن است سگان درنده بازاری به وی بتازند.امروز اگر کسی تا دیروقت به کار بپردازد و یا دیر به خانه برگردد می‌گویند تا بوق سگ کار کرده یا بیرون از خانه بوده است. همچنین کسانی را که زود برمی آشوبند و پیش از پرس و جو و یافتن حقیقت به پرخاش می‌پردازند ، سگ بازاری می‌گویند که توان بازشناختن دزد از بازاری را نداشته و بی‎خود پاچه دیگران را می‌گیرند.
منبع:qudsonline.ir
در کنار خاطراتم
تو را زنده می بینم، ای یگانه هستی ام ...
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
12 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
زینب سلطان (۲۴-۰۷-۹۶, ۰۹:۲۶ ق.ظ)، نويد (۲۹-۰۴-۹۶, ۰۵:۱۱ ب.ظ)، *صنم* (۱۴-۰۹-۹۶, ۰۸:۵۸ ق.ظ)، دخترشب (۱۳-۰۸-۹۶, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، AsαNα (۲۹-۰۴-۹۶, ۰۴:۵۴ ب.ظ)، دخترعلی (۱۴-۰۸-۹۶, ۰۹:۰۴ ق.ظ)، Land star (۱۰-۰۶-۹۶, ۱۰:۱۳ ق.ظ)، •Vida• (۰۲-۰۵-۹۶, ۰۹:۰۹ ب.ظ)، taranomi (۱۴-۰۹-۹۶, ۱۱:۰۹ ق.ظ)، بهار نارنج (۲۴-۰۷-۹۶, ۰۷:۴۵ ق.ظ)، *فاطمه* (۱۸-۰۵-۹۶, ۰۴:۳۶ ب.ظ)، ×آرش× (۱۵-۰۵-۹۶, ۰۲:۰۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان