انجمن ايران رمان



ضرب المثل ها و داستان هايش !!
زمان کنونی: ۳۰-۰۱-۹۷، ۰۲:۳۰ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ♥صنم♥
آخرین ارسال: ♥صنم♥
پاسخ 60
بازدید 838

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ضرب المثل ها و داستان هايش !!
#51
[عکس: proverb-barley1-1.jpg]
داستان ضرب المثل بهلول و خرقه،نان جو و سرکه
 



یکی بود یکی نبود.
در زمان هارون الرشید،مردی بود به نام بهلول.بهلول دانشمند وآدم بزرگی بود.اواز شاگردان امام صادق علیه السلام بود.اما به دستور امام علیه السلام خودش را به دیوانگی زده بودتا کاری به کارش نداشته باشند و بتواند با تظاهر به دیوانگی حرفهایش را بزند و از مجازات خلیفه هم در امان باشد... یک روز هارون ارشید بامسخره کردن بهلول از او پرسید: وضع رسیدگی به کارهای خوب وبد مردم در آن دنیا چگونه است.من فکر می کنم که وضعم دران دنیا هم مثل این دنیا خوب باشداما از قیامت توخبر ندارم.نمی دانم خدا به حساب دیوانه ها چطور رسیدگی می کند؟
 
بهلول دیوانه وار خندید و گفت: تا به حساب تو رسیدگی شود من مـ ـستقیم به بهشت رفته ام.هارون گفت:بگو که چرا این طور فکر می کنی.بهلول گفت: تنور نانوایی دربارت روشن است،به آن جا برویم تا بگویم.هارون که فرصت خوبی برای خندیدن ومسخره کردن پیدا کرده بود،همراه اطرافیانش راه افتادوهمگی با بهلول به کنار تنور نانوایی رفتند. بهلول سینی بزرگی را روی تنور داغ گذاشت وگفت: از تودر قیامت می پرسند که چه داشته ای وباانها چه کرده ای؟حالا با پای برهـ ـنه روی این سینی برو ودارایی هایت را بشمار.هارون کفش هایش رادراوردورفت روی سینی و گفت:قصر دارم،باغ وبستان زیادی دارم،خزانه ی پر پول دارم.یک کشور بزرگ دارم و....امادیگر نتوانست بقیه داراییهایش را بشمارد.
 
گرمای سینی پای او را سوزاند و باعجله بیرون پرید.هارون که نمی خواست بهلول برنده ماجرا باشدبه او گفت:حالا توبرو روی سینی داغ ببینم چه می کنی.بهلول هم چنان که می خندید،به روی سینی پریدو گفت: بهلول وخرقه،نان جو وسرکه،بعد به ارامی از روی سینی پا به روی زمین گذاشت و گفت : دیدی چه اسان بود.من جز لباس پاره و نان جو و سرکه که نان خورشتم است،چیزی ندارم.حالا فهمیدی که رسیدگی به حساب کارهای چه کسی در ان دنیا راحت تر است.هارون ابرو درهم کشید وبدون خداحافظی از ان جا دور شد.از ان به بعدوقتی بخواهند به کسی یاداور شوند که هرچه آدم کمتر داشته باشد،گرفتاری اش کمتر است،این مثل وداستان بهلول را حکایت می کنند.
 
منبع:farzandemam.blog.ir

یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#52
[عکس: proverb-cowboy1-1.jpg]
داستان ضرب المثل گاو بندی


[b]کاربرد ضرب المثل:[/b]
هرگاه بین دو یا چند نفر در عمل و اقدامی تبانی شود ، عبارت گاوبندی مورد استشهاد و تمثیل قرار می گیرد .
 

آورده اند كه ...
كشاورزانی كه در قرا و قصبات ایرانی به امر كشت و زرع اشتغال دارند . دو دسته هستند ، دسته اول كشاورزان مقیم كه در محل كار ، صاحب خانه و زندگی هستند و همان جا كشاورزی می كنند كه آنها را صاحب نسق می گویند . دسته دوم كشاورزان غیر مقیم هستند كه این دسته را در اصطلاح عمومی ، خوش نشین می گویند و هر كدام زمینی از مالكیت قریه می گرفتند و مانند كشاورزان مقیم در زمین مورد اجاره گاوبندی و زراعت می كردند .
 
از جمله كارهایی كه مباشران و متصدیان بهره مالكانه به نفع خودشان انجام می دادند ، این بود كه با خوش نشین ها گاوبندی می كردند . عبارت گاوبندی در اصطلاح كشاورزی به معنی استفاده از گاو نر ( گاو كاری ) برای شخم و زراعت است ، به این ترتیب كه یك جفت گاو كاری را با نهادن یوغ در گردن به خیش می بندند و از آن برای شخم زدن و آماده كردن زمینی برای زراعت استفاده می كردند .
 
معنی مجازی گاوبندی یعنی مواضعه و تبانی و شركت در منافع غیر اصولی و شرعی . و این از آنجا سرچشمه گرفته است كه مباشران و متصدیان وصول بهره مالكانه برای آنكه منافع بیشتری نصیبشان شود با یك یا چند نفر از خوش نشینان در زراعت و گاوبندی شریك می شدند . استمرار در این عمل موجب شد كه از عبارت گاوبندی در افواه عمومی به معنی مواضعه و تبانی و شركت در منافع نامشروع استفاده و تمثیل كنند .
 
منبع:rasekhoon.net
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#53
[عکس: fu9289.jpg]
ریشه ضرب المثل های فارسی
 


در روزگاری دور آهنگری در بلخ می زیست که مثل همه ی آهنگران داستان های ایرانی تنش می خارید و هی بینی در کار حاکم وقت می کرد !!
حاکم محلی ، که از دست او به تنگ آمده بود نامه ای به مرکز می نویسد و شرح حال می گوید و درخواست حکم حکومتی برای کشیدن گوشش می خواهد و طبق معمول داستان را یک کلاغ چهل کلاغ می کند !!!
پادشاه که نه وقت بررسی داشت و نه حال بررسی ، نخوانده و ندانسته یک خط فرمان می نویسد مبنی بر اینکه به محض دریافت حکم گردن آهنگر را بزنید تا درس عبرتی برای همه باشد و بدانند جریمه ی تمرد و سرکشی چیست !! حکم صادره را به پای کبوتری بسته روانه می کنند ، کبوتر نامه بر بجای اینکه به بلخ پرواز بکند بطرف شوشتر حرکت می کند!!!
خلاصه اینکه حاکم شوشتر نامه را می خواند و اطرافش را خوب نگاه می کند و می بیند در شهرشان آهنگری نیست و از طرفی حکم حاکم است و کبوتر نامه بر هم که وظیفه شناس است و کار درست ... !!! نتیجه می گیرد شاید در مرکز به مس ، آهن می گویند و برای همین تنها مسگر شهر را احضار و حکم حاکم را در مورد او اجرا می کنند !!!
 
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#54
[عکس: fu9306.jpg]
داستان ضرب المثل به مالت نناز به شبی بند است به حسنت نناز به تبی بند است
 


این مثل را در مورد كسی می گویند كه به مال و مقامش می بالد و می نازد و مغرور می شود.
 
داستان هم از این قرار است:
مردی بود كه ثروت زیادی داشت به طوری كه حد و حساب نداشت صاحب قصر مجلل غلام و كنیز بود. روزی از روزها با خدم و حشم به حمـ ـام رفت. هنگامی كه وارد خزینه حمـ ـام شد، غلام مخصوصش قلیـ ـان جواهر نشانی را برایش چاق كرد و هر مرتبه كه سر از آب بیرون می آورد قلیـ ـان را به دهان او می گذاشت چند پك می زد و دوباره زیر آب می رفت. یك مرتبه كه سرش را از آب ببرون آورد با خودش گفت:« آیا كسی از من بالاتر هست؟ آیا ثروت مرا كسی دارد؟» و به خودش مغرور شد. این فكر را كرد و به زیر آب رفت. همینكه سرش را از آب بیرون آورد، نه غلامی دید و نه قلیـ ـانی، صدا زد: « غلام ! ‎غلام » دید خبری نیست دلاكهای حمـ ـام به صدای او دویدند جلو.
 
او فریاد زد: لباس های مرا بیاورید.» اما دید دلاكها، دلاكهای همیشه نیستند، تعجب كرد. خودش آمد لباس بپوشید دید یك دست لباس پاره و كهنه به جای لباس هایش گذاشته اند. صدا كرد:« پس لباس های من چه شده؟» استاد حمـ ـامی و دلاكها آمدند گفتند: « تو هر روز كه به حمـ ـام می آیی لباس كهنه های خودت را می گذاری و یك دست لباس تازه و نوی مشتری ها را می دزدی. حالا خوب گیرت آوردیم.» و او را گرفتند و كتك زدند و لباس پاره ها را به او دادند و از حمـ ـام بیرونش كردند. وقتی وارد كوچه شد، دید این شهر جای دیگری است؛ شهر خودش نیست.
ناچار در شهر گردش كرد تا شب شد. گرسنه و خسته شده بود و جایی نداشت برود. مجبور شد شب را در تون حمـ ـامی بگذراند. وارد تون حمـ ـام شد. دید سفره نانی در آنجا هست. دانست كه سفره نان مال تونوان است. سفره را پیش كشید و مشغول خوردن شد. شب را همان جا بسر برد و نزدیكی های صبح تون حمـ ـام را آتش كرد با خودش گفت: «‌عجالتاً كه نان تونوان را خورده ام در عوض حمـ ـامش را گرم كنم.» تا اینكه تونوان از راه رسید مرد گفت:
« رفیق، نان تو را من خورده ام ولی عوضش تون را آتش كرده ام و حمـ ـام گرم است.»
تونوان ازاو خوشش آمد و او را پیش خودش نگاه داشت چند روزی آنجا بود كه صاحب حمـ ـام دید عجب مرد زرنگی است و او را جامه دار حمـ ـام كرد. از آنجائی كه زرنگی و در ستكاری به خرج داد، حمـ ـامی از او خوشش آمد و دخترش را به عقد او درآورد.
بعد از چند سالی دختر حمـ ـامی صاحب دو فرزند شد و چیزی نگذشت كه حمـ ـامی مرد و ثروت او به دخترش رسید. اما مرد هر شب كه به خانه می آمد افسرده میان فكر فرو می رفت و دست به قلتق۳ می نشست و با كسی حرف نمی زد. تا اینكه زنش یك شب از او پرسید: « تو را به خدا به چه فكر می كنی؟» آیا به پدر من یا به چیز دیگری؟» زن آنقدر او را قسم داد تا اینكه مرد قصه را از اول تا آخر برایش گفت. زن به او گفت: «‌آدم وقتی صاحب ثروت شد نباید به مالش مغرور شود. اما حالا كه اینطور شده شب برو روی پشت بام پلاس سیاه به گردن بیندار و به درگاه خدای متعال توبه كن و از خدا بخواه تا دو مرتبه به خانه خودت برگردی.
 
به شرطی كه اگر دعایت مـ ـستجاب شد در فكر من و این دو بچه هم باشی.» مرد قبول كرد و با دل شكسته و پردرد رفت بالای پشت بام، پلاس سیاه به گردن انداخت و دو ركعت نماز حاجت خواند و به درگاه خداوند نالید و توبه كرد و مشغول مناجات بود كه خوابش برد. یك وقت صدای اذان صبح به گوشش رسید سراسیمه بلند شد و نماز صبح را خواند و از زنش خداحافظی كرد و رفت كه در حمـ ـام را باز كند. وارد حمـ ـام شد و لباسش را عوض كرد و رفت توی خزینه كه زیر آب خزینه را بزند. وقتی سرش را از زیر آب بیرون آورد، غلام خودش را قلیـ ـان به دست بالای سرش دید.
 
تا خواست بگوید «‌غلام چرا...؟ » غلام زودتر گفت: « آقا، این دفعه رفتی زیر آب طول كشید. چند دقیقه است كه منتظر شما هستم.» مرد بقیه مطلب را فهمید و شكر خدا را بجا آورد، از میان خزینه بیرون آمد، دید حمـ ـام اولی است. غلامان لباس هایش را حاضر كردند و لباسش را پوشید و به خانه رفت. زن به او گفت: « ‌امروز كمی دیرتر از حمـ ـام آمدی؟» مرد تعجب كرد و گفت: « چند سال است، كه من رفته¬ام. زن گرفته¬ام. دارای دو فرزند شده¬ام. تازه زنم می گوید امروز دیرتر آمدی.» فهمید قدرت خدای بزرگ است واین بیت را گفت:
به مالت نناز به شبی بند است به حسنت نناز به تبی بند است
بعد چند نفر از غلامان را فرستاد و نشانی آن شهر را هم به آنها داد. رفتند زن و فرزندانش را آوردند. دیگر تا عمر داشت ناشكری نكرد و به خودش مغرور نشد و ثروتش را در راه خدا خرج كرد.
یادداشت: دهخدا در امثال و حكم این ابیات را مترادف مثل فوق آورده است: به حسنت مناز به یك تب بند است به مالت منار به یك شب بند است

بر مال و منال خویشتن غره مشو كان را به شبی برند و این را به تبی
بس خون كسان كه چرخ بی باك بریخت بس گل كه برآمد از گل و پاك بریخت
بــر حسـن و جـوانـی ای پسر غـره مشـو بس غنچه ناشكفته بــرخــاك بــرییخت
منبع :vista.ir

یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#55
[عکس: fu9322.jpg]
داستان ضرب المثل روی طنابش ارزن پهن کرده است
 


روزی روزگاری در یکی از روزهای گرم و تابستانی ملانصر الدین توی خانه اش لم داده بود و استراحت می کرد . در این هنگام در خانه ی ملا به صدا در آمد . ملّا اصلاً دلش نمی خواست در آن هوای گرم از اتاقش بیرون بیاید . ناچار بلند شد و در را باز کرد . همسایه اش را پشت در دید .
 
همسایه گفت : سلام ببخشید مزاحم شدم . ملا با اخم جواب سلامش را داد. همسایه گفت : راستش همسرم ، لباس زیادی شسته است . ما هم یک طناب بیشتر نداریم و نمی توانیم همه ی لباس های شسته شده را روی آن پهن کنیم . آمده ام طنابتان را قرض بگیرم . ملّا با دلخوری به داخل خانه برگشت.
یکی دو دقیقه که گذشت ، آمد و غرغر کنان گفت : ببخشید همسایه ! متأسفانه روی طنابمان ارزن پهن کرده ایم تا خشک شود . اگر به طنابمان دست بزنم ، ارزن ها می ریزد زمین !
همسایه ملا ناراحت شد و گفت : مرد حسابی ! این چه حرفی است که می زنی ؟ مگر می شود دانه های ارزن را که خیلی هم ریز است روی طناب پهن کرد ؟ ملّا گفت : اگر تو آدم حسابی باشی ، بیشتر از این اصرار نمی کنی و به دنبال کار و زندگیت می روی ؟ آیا همین عذر و بهانه کافی نیست که تو بفهمی دلم نمی خواهد طنابم را به تو قرض بدهم ؟
و از آن به بعد هر وقت کسی برای انجام ندادن کاری بهانه های غیرمنطقی بیاورد می گویند : روی طنابش ارزن پهن کرده است
منبع:vista.ir

یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#56
[عکس: fu9370.jpg]
داستان ضرب المثل سر شاخه نشسته و بیخش را می بری



یکی بود یکی نبود . دزدی بود که به باغ میوه ای رفته و مشغول دزدی بود . باغ خلوت بود و با خیال راحت از درختی بالا رفت و مشغول چیدن میوه ها شد . صاحب باغ از راه رسید و فریاد زد : آهای نامرد . بالای درخت چه می کنی؟ دزد که نمی دانست او صاحب باغ است گفت: نامرد خودتی، می بینی که مشغول کار در باغ خود هستم! صاحب باغ گفت: «حالا دیگر این جا باغ خودت هم شد؟ الان به حسابت می رسم».
دزد برای این که خودش را از تک و تا نیندازد چاقویی از جیب درآورد و مشغول بریدن شاخه ای شد که روی آن نشسته بود . و به صاحب باغ گفت: «عمو برو پی کارت می بینی که شاخه های اضافی را می برم» صاحب باغ خنده اش گرفت و گفت: «خجالت بکش . دروغ نگو . من صاحب باغم» دزد بیچاره بدجوری توی تله افتاده بود .
دوباره صاحب باغ گفت: بیا پایین . عقل هم خوب چیزی هست تو داری همان شاخه ای را می بری که رویش نشسته ای . از آن بالا روی زمین می افتی . دزد بیچاره فهمید که خراب کاری کرده خجالت کشید و از درخت پایین آمد و صاحب باغ هم دیگر چیزی به او نگفت او هم سرش را پایین انداخت و رفت .
از آن به بعد هر وقت کسی به کاری دست بزند که نتیجه اش جز ضرر رساندن به خودش نداشته باشد می گویند: «سر شاخه نشسته و بیخش را می بری»
منبع:vista.ir

یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#57
[عکس: fu9419.jpg]
ضرب المثل در مورد عشق
 


عاشقان را همه گر آب برد --- خوبرويان همه را خواب برد . (( ايرج ميرزا ))
 
عاشق بي پول بايد شبدر بچينه !
 
عاشقم پول ندارم كوزه بده آب بيارم !
 
عاشقي پيداست از زاري دل --- نيست بيماري چو بيماري دل . (( مولوي ))
 
عاشقي شيوه رندان بلا كش باشد ! (( حافظ ))
 
عاشقي كار سري نيست كه بر بالين است ! (( سعدي ))
 
عشق در هر کجا قدم گزارد,عقل و درایت آنجا را ترک میکند چینی
 
عشق مانند یک جنگ است: می‌توانی هر وقت دوست داری آن را شروع کنی، اما تمام کردنش دست خودت نیست. (اسپانیایی)
 
هر عشقی ارزش دارد، اما برترین آنها عشق به خود است. (نیجریه‌ای)
 
عشق زن چون آتش با دود شروع و با خاکستر به پایان می رسد تازی
 
عشق در هر کجا پای بگزارد عقل آنجا را ترک می کند تازی
 
  • پاک و حقیقی در مردان چون مه است که نمی گزارد اطراف را خوب ببینند. اسپانیولی
 
عشق پیری مانند گل در زمـ ـستان است پرتقالی
 
عشق حـ ـلقه ای است و حـ ـلقه هم انتهایی ندارد روس
 
اگر به دنبال عشق بدوی، از تو فرار خواهدکرد، اما اگر رهایش کنی، به دنبالت خواهدآمد. (اسکاتلندی)
 
عشق مانند یک جنگ است: می‌توانی هر وقت دوست داری آن را شروع کنی، اما تمام کردنش دست خودت نیست. (اسپانیایی)
 
زنی که عاشق نباشد همچون گلی است که عطری ندارد. (سیسیلی)
 
هرگاه فقر از یک در بیاید، عشق از در دیگر خارج می‌شود. (سوئدی)
 
عشق عبور از کوه‌ها را هموار می‌کند. (سیسیلی)
 
عشق پادشاهی است که لطف خود را از هیچ‌کس دریغ نمی‌کند. (نامیبیایی)

منبع: بیتوته
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#58
[عکس: fu9436.jpg]
داستان ضرب المثل آنچه تو از رو می خوانی من از برم
 


یکی بود یکی نبود . فروشنده ی دوره گردی بود که به روستاها می رفت و جنس خرید و فروش می کرد .
روزی به خانه ی یک مرد روستایی رفت ، مرد برای او چایی آورد . دوره گرد چشمش به گربه ای افتاد که از یک کاسه ی سفالین گران قیمت آب می خورد .
او که فهمیده بود ظرف عتیقه است به مرد روستایی گفت :چه گربه ی نازی آن را به من می فروشی ؟ روستایی گفت قابل ندارد ، صد تومان می شود دوره گرد گفت اشکالی ندارد و صد تومان داد و دوباره گفت : اگر ممکن است ظرف آب این گربه را هم بدهید که به آن عادت کرده ظرف را برداشت و مشغول خواندن نوشته های داخل آن شد.
مرد روستایی گفت : این کاسه را نمی فروشم تو هم برای خواندن نوشته زحمت نکش من از برم .
روی کاسه نوشته : کاسه ای که باعث می شود هر روز یک گربه ی بی ارزش را صد تومان بفروشی از دست نده... از آن زمان به بعد به کسانی که حیله گری می کنند می گویند : آنچه تو از رو می خوانی من از برم .
منبع :vista.ir

یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#59
[عکس: fu9396.jpg]
داستان ضرب المثل لعنت به کار دستپاچه


این مثل را می آورند تا به كسی كه كاری را معطل می كند و به شوخی طعنه بزند .
آورده اند كه ...
بچه ای تازه بدنیا آمده بود و در خانه گهواره نداشتند . پدر بچه رفت به نجار سر گذر سفارش كرد یك گهواره برایش بسازد ، نجار قبول كرد و چند روز گذشت و مشتری چند بار آمد و رفت و یك روز اعتراض كرد كه بابا اگر نمی خواهی بسازی ، بگو بروم جای دیگر سفارش بدهم . نجار گفت : چرا می سازم ولی رسمش این است كه برای كار سفارشی ، قدری بیعانه می دهند كه ما بدانیم این گهواره حتماً مشتری دارد .
 
مشتری قدری پول به رسم بیعانه به او داد و قرار شد سه روز دیگر گهواره حاضر باشد . چند روز گذشت و چون بیعانه داده بود به جای دیگر هم مراجعت نمی كرد ، گاهی می آمد و می پرسید آماده شد ؟ نجار می گفت : همین فردا و پس فردا تمام می شود . مشتری می رفت و چند روز دیگر می آمد كار تمام نشده بود .
 
در خانه كم كم با نبودن گهواره عادت كرده بودند و بچه بزرگ شد ولی چون پدر بیعانه داده بود ، برای اینكه بیعانه از میان نرود گاهی سراغ گهواره را می گرفت ،‌كم كم از بس كه طول كشید موضوع فراموش شد و آن بچه بزرگ شد ده ساله و بیست ساله شد و بعد زن گرفت و خودش بچه دار شد . وقتی بچه تازه متولد شد بازهم گهواره در خانه نبود . مادربزرگ به پسرش گفت : راستی حالا كه گهواره لازم دارید خوب است بروی پیش آن نجار و آن گهواره را كه چند سال پیش بیعانه داده بودیم بگیری كه هم بیعانه نقد شود و هم گهواره به كار بیاید . پسر رفت از نجار گهواره را مطالبه كرد .
نجار گفت : خیلی گرفتار بودم و هنوز نتوانستم بسازم ، انشاء الله یك گهواره خوبی می سازم ، كه خودتان بگوئید بارك الله . اوقات مرد تلخ شد و گفت : آخر كی می خواهی بسازی ؟ گهواره را برای من سفارش داده بودند كه حالا بزرگ شده ام و بچه دار شده ام ، هنوز هم امروز و فردا می كنی ؟ خلاصه خودت میدانی یا بیعانه را پس بده یا گهواره را تا فردا حاضر كن ، كه اگر فردا بیایم و حاضر نباشد ، من می دانم كه چه باید كرد !
 
نجار جواب داد : اصلاً میدانی چیست من اصلاً از كار دستپاچه خوشم نمی آید . حالا كه شما اینقدر عجله دارید و بیست و دو سال است من را ناراحت كرده اید ، من آن بیعانه را به شما پس می دهم ، گهواره هم نمی سازم مرا بگو كه می خواستم به شما خدمت كنم و لعنت به هر چه كار دستپاچه است . بفرمائید این هم بیعانه تان اگر خیلی عجله دارید بروید به یك نجار دیگر سفارش بدهید .
منبع : vista.ir
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi
#60
[عکس: fu9455.jpg]
داستان ضرب المثل حالا نوبت رقصیدن من است




این ضرب المثل را در مورد افرادی كه كارهای بی موقع انجام می دهند ، بیان می كنند .
آورده اند كه ...
خری و شتری دور از آبادی به آزادی می زیستند . نیمه شبی در حال چریدن خوشحال و سرحال به محل سكونت آدمیان نزدیك شدند .
شتر گفت : رفیق ساعتی دم فروبند تا از آدمیان دور شویم ، مبادا گرفتار آییم .
خر گفت : این نتواند بود . چه درست همین ساعت نوبت آواز خواندن من است و در ترك عادت رنج جان و بیم هلاك تن ، و بی محابا صدای خود را بلند كرد . كاروانیان در اثر شنیدن بیامدند و هر دو را در میان چهار پایان خویش آورده و بر آنها بار نهادند .
فردای آن روز آبی عمیق پیش آمد كه عبور خر از آن مسیر ممكن نبود .
خر را بر اشتر نشاینده ، اشتر را به آب راندند .
چون اشتر به میان آب عمیق و گود رسید ، دستی بر افشاند و پایی كوفت .
خر گفت : كه رفیق ، این مكن ! و گرنه من در آب افتم و غرق شوم !
شتر گفت : چنانكه دیشب نوبت آواز نا بهنگام خر بود ، امروز هنگام رقص نا ساز اشتر است و با جنبش دیگر خر را از پشت بینداخت و غرقه ساخت .


منبع: shamiim.ir

یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
پاسخ
سپاس شده توسط: taranomi


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
13 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۴-۱۰-۹۶, ۰۷:۴۴ ب.ظ)، زینب سلطان (۲۴-۰۷-۹۶, ۰۹:۲۶ ق.ظ)، نويد (۲۹-۰۴-۹۶, ۰۵:۱۱ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۲۶-۱۰-۹۶, ۰۹:۲۴ ق.ظ)، دخترشب (۱۴-۱۰-۹۶, ۰۸:۱۱ ب.ظ)، AsαNα (۲۹-۰۴-۹۶, ۰۴:۵۴ ب.ظ)، دخترعلی (۱۴-۰۸-۹۶, ۰۹:۰۴ ق.ظ)، Land star (۱۰-۰۶-۹۶, ۱۰:۱۳ ق.ظ)، •Vida• (۰۲-۰۵-۹۶, ۰۹:۰۹ ب.ظ)، taranomi (۲۶-۱۰-۹۶, ۰۱:۱۴ ب.ظ)، بهار نارنج (۲۴-۰۷-۹۶, ۰۷:۴۵ ق.ظ)، ♥فاطیما♥ (۱۸-۰۵-۹۶, ۰۴:۳۶ ب.ظ)، ×آرش× (۱۵-۰۵-۹۶, ۰۲:۰۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان