انجمن ايران رمان



عشق چیز دیگری است | f_javid کاربر سایت
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۰۸:۳۴ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: arezoo
آخرین ارسال: nafas
پاسخ 119
بازدید 7730

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
عشق چیز دیگری است | f_javid کاربر سایت
#1
سلام رها جون
- سلام عسل،خوبی؟چه خبرا؟مشکلی پیش اومده؟
- نه. رها چرا فکر می کنی من فقط باید مشکلی پیش بیاد تا بهت زنگ بزنم؟
- وای عسل خواهش می کنم باز شروع نکن. به خدا امروز اصلا حوصله نصیحت شنیدن ندارم.
- رها خسته نشدی؟ به خدا بسه دیگه. آخه چقدر دیگه می خوای این راه رو ادامه بدی؟ رها به خودت بیا. شد 11 سال. یه موقع چشمت رو باز می کنی می بینی کل زندگیت رو باختی اونم سر هیچی. رها هیچ عشقی انقدر ارزش نداره. باور کن.
- عسل بس کن. خودتم می دونی نمی تونم، خودتم می دونی گذری عاشق نشدم که بخوام فارغ شم. یاشا همه زندگی منه. همه تون می بینین روزی که اون برگرده. خسته شدم انقد آیه یاس خوندین برام.
- رها ما آیه یاس نخوندیم. ما داریم واقعیت رو بهت می گیم. تو اصرار بیخود داری که باورش نکنی. رها 11 ساله یاشا رفته از ایران. 5 ساله یه زنگم بهت نزده. داره با یاسمین زندگی می کنه اونوقت تو...
- چرا دور بیخود برداشتی. یاشا گرفتاره. بدبخت از صبح تا شب یا سر کلاسه یا تو بیمارستانه یا کشیکه. بهش حق بدین بابا. تازه یاسمین فقط همخونه شه. چرا انقد همه چی رو بزرگ می کنین. اه
- رها خستم کردی. بسه هر چی مزخرف بافتی تو ذهنت و هی یاشا رو تبرئه کردی. رها تو چت شده. احمق پسره داره با یه دختر زندگی می کنه، شب به شب تو بقل هم می خوابن اونوقت تو زتدگیت رو جونت رو به بازی گرفتی و هی فلسفه بافی می کنی؟ واقعا برات متاسفم. انقدر پست شدی که سیب دهنی این و اون واست شده همه چی؟ جونت رو تو دستت به بازی گرفتی که چیه 13 سال پیش تو 16 سالگی که هنوز نمی دونستی عشق رو با چه ق ای می نویسن عاشق شدی؟
- چرا نمی خوای بفهمی عسل؟ یاشا همه چیز منه. من می دونم اونم منو دوس داره. می دونم بر می گرده. برای n امین بار می گم این رو: من نمی گذارم هیچ کس عملم کنه چون می دونم یاشا می یاد و عملم می کنه. در ضمن می بینی که هیچ مشکلی هم ندارم و دارم زندگیم رو می کنم. پس این رو به مامان بابام هم بگو.
- رها بسه. دیوونگی نکن. رها به خدا اگه یاشا دوستت داشت، اگه براش مهم بودی تا حالا ده دفعه برگشته بود ایران. رها... به خدا تو نمی دونی عشق چیه. آخه تو 16 سالگی کی می دونه عشق چیه که بخواد انقدر عاشق یه نفر بشه که اینهمه بدی ازش ببینه و باز کوتاه نیاد. که زندگیش رو قمارش کنه...
- عسل به خدا من می دونم عشق چیه. من... من.... عسل هنوزم اون روز قشنگ یادمه. تو اطاق بابا نشسته بودیم پشت میزش و یاشا داشت قسمت های داخلی ماکت رو یکی یکی در میاورد و برام اسم و کارشون رو می گفت.
یه لحظه غرق شدم تو چشاش. تو صداش. انگار زمان متوقف شده بود. صداش انقدر دوست داشتنی بود که دلت نمی اومد حتی صدای نفسات اون صدا رو کمـ ـرنگ کنه. یه آن از صدای یاشا که رها رها میگفت به خودم اومدم و اولین حرفی که به ذهنم اومد که بگم این بود که به قسمت قلب ماکت که دستش بود نگاه کنم و سریع بگم آره آره این قلبه ...
یاشا دوباره بهم نگاه کرد. نگاهی که تا ته قلـ ـبم رو لرزوند. بعد گفت رها عاشقی؟ و من انقدر سرخ و گرم شده بودم که فقط تونستم بگم: نه فقط گرممه ، که باز یاشا گفت نه.... مثل اینکه واقعا خیلی عاشقی. بعد روی صندلی آروم لم داد، جوری که پاهاش به پاهام چسبید و آروم دست انداخت پشتم و آروم زد پشتم و گفت رهای عاشق اگه قشنگ حواست رو به من بدی تا آخر درس یه کادو پیش من داری. نمی دونی انگار دنیا رو بهم داد با این حرفش. بی چون و چرا بهش گفتم چشم و تمام حواسم رو دادم به درس. وقتی تموم شد از بدن ماکت همون قلب رو در آورد و داد بهم و گفت: خوب اینم جایزۀ رهای خوشگل عاشقمون.
عسل هنوزم یاد اون روز که می افتم دلم می لرزه. عسل میدونم اونم دوستم داره. میدونم... می.. دو...(شروع کرد به هق هق کردن)
- وای رها باز چت شد. رهایی تو رو خدا. بابا غلط کردم. رهایی جون من گریه نکن. به خدا نمی خواستم ناراحتت کنم اما بهم حق بده. به خدا آتیش می گیرم وقتی می بینم اینهمه سال حتی یه دوس پسرم نداشتی، حتی به یه پسرم نگاه نکردی، حتی با یه مرد هم دست ندادی که چیه این خیانت به عشقته. به خدا عصبی می شم وقتی می بینم تو اینجوری هستی اونوقت یاشا چه وقتی اینجا بود چه وقتی رفت هر روز با یه نفر بود و یه گوری. رها فکر می کنی اصلا یاشا اینهمه عشق و وفاداری تو رو می بینه؟ اصلا درک می کنه؟ به خدا نه رها. رها همه نگرانت هستن. مامان و بابات کلافه اند. به اونها هم فکر کن. اونا دار دنیا فقط یدونه تو رو دارن. اونا نگرانت هستن. زیر بار عمل قلبت که نمی ری، هر روزم افسرده تر از روز قبلی، این نفس تنگی ها هم که از یه ور دیگه... رها از پا نندازشون. به اونام فکر کن. دوباره شروع کن. یه عشق تازه، یه زندگی تازه، رها یه روز پشیمون می شی وقتی که می بینی تنهایی و همه چیزت رو از دست دادی. حتی زندگیت.
- عسل می خوام تنها باشم الان. پس برو. خدافظ
- رها...


****
چته رها... آروم باش... گریه برا چیته... آروم... آروم...ولشون کن. اینا هیچی نمی فهمن.خودت رو برا چی ناراحت می کنی. یاشا میاد. من می دونم. بذار وقتی اومد همشون می فهمن حق با تو بوده. آروم باش حالا. برو پایین یه لیوان آب بخور. به هیچی هم فکر نکن. بسه دیگه. خوب چشامو می بندم تا پایین پله ها، نه، تا دمه آشپزخونه قدمامو می شمرم. اگه زوج شد یعنی یاشا زوده زود میاد اگه فرد شد یعنی نمی یاد. اگه دو رقمی شد و جفتش زوج شد یعنی زود زود میاد و دوسمم داره. اگه جفتش فرد شد یعنی... نه نه می دونم نمی شه. نه.
- 1 2 8 12 15 18 23 28 33 38 اه ه ه ه .... زهرا مگه کوری؟ نمی بینی چشام بسته ست؟ هزار بار بهت گفتم وقتی دارم چشم بسته میام یعنی دارم عددا رو می شمرم، یعنی که نیای بخوری بهم، اه بکش کنار تا چشامو باز نکردم اه برو اونور عددام رو می خوای خراب کنی؟...
با یه پوزخند نگاهی به دختر میکنه و:
- خوب می تونید چشماتون رو باز کنید و با چشم باز اعداد رو بشمرید، هر چند برای خانومی با سن و سال شما یه کم بچه گانه ست این کارا به نظر من. درست نمی گم سرکار خانوم؟؟؟!!!!
- ش ش شما؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ب ببخشید شما؟ یا...شا...، یاشا تویی؟ تویی؟
وای چقدر شبیه یاشاس این پسره، اما نه رها ببین چقدر غریبه ست نگاش، نه رها... نه... این فقط شبیه یاشاس. وای ولی چقدر شبیهش هست... با با یه نگاه مات و گنگ زمزمه میکنه:
- شما کی هستید و اینجا تو خونه ما اونم بی خبر چی می خواین؟ زهرا...... زهرا.....
پرسیدم شما؟
- سلام سرکار خانوم. شرمنده که یهو جلو شما اومدم و شما هم چون گویا عادت دارین چشم بسته راه برین به من خوردین و از همه مهمتر عدداتون به هم خورد. من واقعا متاسفم خانوم و متاسف تر هستم که یاشار نیستم
- یاشا... بدون ر...یا شا...
- اوووه... چه فرقی می کنه. چشم یاشا. به هر حال، معرفی می کنم: یزدان هستم. نیکنام. جراح قلب و همکار و دوست خانوم دکتر نیکبخت و آقای دکتر شایگان.
لبخندی میزنه و: جساراتا می تونم بپرسم افتخار آشنایی با چه کسی رو دارم؟
- تو ذهنش با زمزمه میکنه: منو مسخزه می کنه، رو آب بخندی، آنچنان هم خودش رو گرفته انگار حالا کی هست. عقده دکتری داشته. هه:
- رها هستم، رها شایگان. متخصص زنان و زایمان. و تو ذهنش جمله اش زو با خوردی عقده ای بی مزه ادامه میده و بعد: با اجازه ه ه ه.
- سلام دکتر شایگان. خوبی پسرم؟ شرمنده معطل شدی. رها جان، مامان، با دکتر شایگان آشنا شدی؟ ایشون پسر دکتر نیکنام هستن ها. دوست بابات. تازه برگشتن ایران و اتفاقا تو بیمارستان خودمون هم مشغول شدن.
دوباره با خودش و حرصی حرف میزنه: امیدوارم چشمم دیگه بهت نخوره. خوبه مامان خانوم پیشرفت کردن. اینبار یکی شبیه یاشا رو پیدا کرده. اونم از هر نظر. واقعا آفرین. هه اما مامان جان برات متاسفم چون نباید اینکار رو می کردی. به خونش تشنه ام. شانس بیاره دور و برم آفتابی نشه.
با تمسخر رو به رها:
- سرکار خانوم به چه چیزی با اینهمه دقت دارین فکر می کنین؟ خوشحال می شیم بلند تر فکر کنید.
- مسئلۀ مهمی نیست. مامان سرم درد می کنه میرم یه کم استراحت کنم. بیدارم نکنید، شب شیفتم بیمارستان. با اجازه...

- ببخشید پسرم. من جای رها عذر خواهی می کنم. می دونم تند برخورد کرد ولی شما به دل نگیرید. رها خیلی افسرده و تو خودشه. اون اصلا تو این دنیا نیست. خودشم نمی فهمه گاهی چقدر تند می شه.
- اختیار دارید دکتر نیکبخت. هر کس یه اخلاقی داره، ایشون هم تند هستند. مسئله خاصی نیست. در هر حال من در خدمتم. فکر می کنم با من کاری داشتید؟
- بله... بله... حق با شماست. بهتره بریم کتابخونه. بفرمایید ...
زهرا جان لطفا دو تا قهوه بیار برامون.
- چشم خانوم. فقط راستش به نظرم رها جون باز گریه کردن ها. نمی دونم چی شده ولی گفتم شما هم بدونین.
- اینکه چیز تازه ای نیست زهرا جان. راستی باز سردرد داشت، تا الکی چهار تا قرص نخورده برو یه قهوه بهش بده آروم شه. یه استامینوفن هم بده بهش تا دوباره اون مسکن های بیخود رو نخورده. آخرش یه بلایی سر خودش میاره.
- ببخشید پسرم. بشین. راحت باش.
یزدان جان بی مقدمه می رم سر اصل مطلب. واقعیت اینه که رها از زمانیکه دنیا اومد دریچۀ قلبش مشکل داشت. البته حتما تو هم یه چیزایی می دونی. به تشخیص پزشکاش که یکیش هم پدر خودته قرار شد تا 20 سالگی تحت نظر باشه و تو 20 سالگی عملش کنن. رها الان 29 سالشه، ولی متاسفانه به هیچ طریقی نمی تونیم راضیش کنیم که عمل بشه...
- ببخشید حرفتون رو قطع می کنم اما شاید دلیلش ترس باشه. که البته چون خودشون هم پزشک هستن کار سختی نیست توضیح عمل و متقاعد کردنشون. اینطور فکر نمی کنید؟
- خوب راستش پسرم مشکل اصلا ترس نیست. مشکل اینه که رها میخواد یاشا عملش کنه.
- با خنده : ا. یاشای خودمون؟ پسر دکتر فرزام رو می فرمایید؟
- آره آره.یادته که؟ تقریبا هم سن بودین.
- و اینجور که بوش میاد جسارته گویا رها خانوم هم ارادت خاصی به ایشون دارن.
خوب خانوم نیکبخت این که مشکلی نیست حتما انقدر رها خانوم به کار ایشون ایمان دارن که می خوان ایشون عملشون کنن. مشکل قلبی شوخی نیست. بهتون پیشنهاد می کنم قبل از اینکه مشکل پیچیده تر بشه بذارید این عمل انجام بشه. نهایتا پزشک رها خانوم هم سر عمل می رن و با هم عمل رو انجام میدن. موافق نیستین؟
- دکتر نیکنام ما مشکلی با اینکه دکتر فرزام ایشون رو عمل کنن نداشتیم ولی متاسفانه دکتر فرزام الان 11 ساله که از ایران رفته و خیال برگشتن هم نداره. ایشون هم مثل شما برای دوره تخصصشون رفتن امریکا ولی همون جا ماندگار شدن و قصد برگشت هم ندارن. رها و یاشا از بچگی با هم بزرگ شدن. یادت باشه همیشه هم همه جا با هم بودن، تا اینکه یاشا وقتی رها وارد دانشگاه شد برای گرفتن تخصصش رفت امریکا. وقتی می رفت رها بهش گفت یاشا منتظرم برگردی تو عملم کنی. اوایل فکر می کردیم حالا یه حرفی زده. ولی وقتی دیدیم زیر بار عمل نمی ره فهمیدیم که واقعا فقط حرف نزده. یه بار وقتی 25 سالش بود باهاش کلی بحث و دعوا کردیم من و باباش تا اینکه گفت من عاشق یاشام و به همین دلیلم یا یاشا بر می گرده عملم می کنه یا هیشکی. اگه یاشا نباشه بمیرم بهتره چون بدون اون هیچی واسم ارزشی نداره.
خلاصه تا امروزی که 29 سالشه ما نتونستیم نه راضی به عملش کنیم نه راضی به فراموش کردن یاشا.حتی وقتی فهمید که یاشا با یه دختر ایرانی امریکایی همخونه شده هم زیر بار نرفت. و هر روز افسرده تر می شه.از همه بریده.نه جایی می ره نه با کسی حرف می زنه. وقتی خونه ست دائم می ره تو فکر یا داره گریه می کنه.سر درد هم که دیگه درد همیشگی شده براش و دائم مثل شکلات قرصه که می خوره.
دلیل اینکه این حرفارو بهتون گفتم اینه که برای آخرین بارم می خوام سعی خودم رو برا راضی کردنش به عمل و برای کمک به اینکه دوباره همون رهای شاد و پر جنب و جوش سابق بشه بکنم. دلم نمی خواد انقدر افسرده ببینمش. اگه چند وقته دیگه اینجوری باشه مطمئنم یه بلایی سرش میاد. نمی خوام انقدر وابسته یاشا بشه که اگه یه روز یاشا ازدواج کرد بلایی سرش بیاد. و می خوام این کار رو گردن شما بندازم تا راضیش کنید و به چند دلیل از شما این خواهش رو دارم : اولین و مهمترین دلیل هم اینه که شما شباهت زیادی به یاشا دارید از لحاظ چهره و دیگه اینکه شما هم جراح قلب هستید و می تونید راضیش کنید که شاید حتی بذاره خود شما عملش کنید و همینطور شما هم در آمریکا تخصصتون رو گرفتید و من امیدوارم همه این شباهت ها بتونه ابن کمک رو بهمون بکنه که شما بتونید هم به ما هم رها کمک کنید.
تو ذهنش با خودش کلنجار میره که : آخه من چی بگم به این زن. بدبخت گیر چه زبون نفهمی افتاده. دختره بی فکر. اگه به من بود می گفتم به درک، آدمی که انقدر بی فکر باشه که دستی دستی با جونش بازی کنه و بدتر از اون به امید همچین آدمی باشه و منتظر که برگرده، همون بهتر که هر بلایی سرش بیاد. وای که این زنها واقعا موجودات غریبی اند. نه به اونکه کافیه زنی نگاش تصادفا هم به پسره بخوره تا خودش خفه اش کنه نه به اینکه می بینه طرف با یکی دیگه داره زندگی می کنه، میخوره، میخوابه ... اونوقت جونش هم براش می خواد بده. برا همین اصلا آبم با زن جماعت تو یه جوب نمیره. وای اونم یاشا. رور روزش سرش دائم می جنبید. دخترۀ ساده. من جای باباش بودم یه دو تا پس گردنی مهمونش می کردم تا عین آدم سرش رو بندازه پایین بیاد بیمارستان عملش رو بکنه. انقدر لی لی به لالای دختره گذاشتن فکر کرده خبریه. واقعا که بچه ست. اون از لوس بازی چشم بستن و عدد شمردنش اینم از این. آخه من چطوری بگم خانوم من 2 ثانیه هم نمی تونم این دختری که تربیت کردین رو تحمل کنم چه برسه به اینکه بخوام انرژی و وفتمم حروم راضی کردن این بچه دو ساله تون کنم و بخوام رهای شونزده هفده سالۀ زلزله رو براتون بر گردونم. بالاخره دست از افکارش میکشه و رو :
- ببینید خانوم نیکبخت واقعیت اینه که من اولا اخلاق تندی دارم که خودتون هم کاملا آشنا هستید با این اخلاقم. و متاسفانه بیشتر از اونکه بخوام با احساسم فکر و رفتار کنم با منطقم فکر می کنم که اصلا حرفهای دختر شما با منطق من جور در نمی یاد و از طرف دیگه من اصولا میونه خوبی با خانم ها ندارم و هزار و یک چیز دیگه که باعث بشه بهتون بگم بهتره از راه دیگه ای وارد بشین چون قطعا من گزینه مناسبی برای کمک بهتون نیستم. من طرز فکرم و راه عملکردم با شما 180 درجه متفاوته و این اصلا با روحیه دختر شما جور نیست. من بالعکس شما مخالف صد در صد ناز کشیدن رها خانوم هستم و نوع برخوردم خیلی خشن تر از حتی توان و ظرفیت خود شماست. پس برای اینکه در آینده کدورتی پیش نیاد و دوستی بخصوص شما و دکتر شایگان با پدر و مادر من بهم نخوره از این تصمیم بگذرید ولی هر راه دیگه ای که باشه می تونید رو کمکم حساب کنید.
- دکتر نیکنام کاملا به عکس تصورتون من هم این بار موافقم که با شدت عمل بیشتری با رها برخورد بشه و تا حدودی اخلاق شما بخصوص از وقتی برگشتید تو دستم اومده و چون میدونم شما تنها کسی هستید که به دلیل شباهت هاتون به دکتر فرزام می تونید روی احساس رها تاثیر بگذارید و از طرف دیگه به دلیل رفتار و شدت عملتون می تونید از پس حرفهای بی منطق رها بر بیاین از شما خواستم کمکمون کنید.
صدای تو ذهنش دوباره بلند میشه : یزدان بد فکری هم نیست ها. بالاخره یکی این دختر رو باید بزرگ کنه، آدم کنه، سر عقل بیاره. چرا تو اینکار رو نکنی. اگه دیدی خیلی سخته تحملش نهایتا میگی من نمی تونم خوب. بعد رو به فرانک:
- باشه خانوم نیکنام. فقط از همین الان بگم اگه دائم ما رو در جنگ یا دخترتون رو گریه کنون یا من رو با اخم و جنجال دیدید نه دلخور بشین نه دخالتی کنین. موافقین دکتر نیکبخت؟
- باشه عزیزم. از امروز به بعد مثل پسر خودمی. هر موقع خواستی می تونی بیای اینجا. احتیاجی هم به از قبل خبر دادن نیست. رها هم کم کم عادت می کنه به این وضع. ممنونم. امیدوارم بتونی راضیش کنی.
- تمام سعی خودم رو خواهم کرد.
- پس بهتره از همین امشب شروع کنیم. با یه شام در جمع سه نفرۀ ما چطوری پسرم؟
- فکر خوبیه و بعد هم رها خانوم رو می رسونم بیمارستان.

با صدای ضربه های آرومی که به در میخوره و در پاسخ بدون اینکه زحمتی برای سر بلند کردن و یه نگاه به خودش بده:
- وای... مامان خستم کردی. من که گفتم شام نمی خورم. مامان به خدا سرم از درد داره میترکه بذار یه کم بخوابم. مامان بهتره بری پایین پیش مهمون عزیزت. فکر اینم که من بیام که چیه اون عصا قورت داده مهمونه و زشته و ... رو هم نکن.
از همون بچه گیم هم ازش خوشم نمی اومد. در ضمن مامان بد کسی رو پیدا کردی برو بهش بگو بهتره دیگه نبینمش. فکر نکن چون شبیه یاشاست می تونی از طریق اون کاری کنی.
- رها خانوم اولا واقعا از الطافتون خیلی خیلی ممنونم. دوما شما عادتتونه با چشم بسته حرف بزنید؟ من اگه جای شما بودم لااقل وقتی میدیدم صدای طرف اصلا در نمی یاد، نه یه هایی نه یه نه ای لااقل یه گوشه چشمم رو باز می کردم ببینم کی جلومه.
- اه باز جنابعالی سرتون رو عین چی انداختین پایین و اومدین تو. باید به عرضتون برسونم اینجا اتاق منه و قطعا شما حق پا گذاشتنه توش رو ندارین پس بفرمایید.
- رها خانوم آخه این چه طرز برخورده؟ از شما بعیده، آخه من و شما مگه چند دقیقه ست با هم سلام علیک کردیم که شما اینجور به خون من تشنه شدین؟ ما با هم دعوا نداریم اگه بابت برخورد دم درم هم دلخورید که من عذر خواهی کردم. اصلا بازم ازتون عذر میخوام و برای جبران اون اتفاق الان شما چشماتون رو ببندین و اعدادتون رو بشمرین منم کاملا مراقبت می کنم کسی باهاتون برخورد نکنه و تا پایان مسیر برسین (دخترۀ احمق. شیطونه میگه همچین بزنم زیر گوشش نیم متر بپره هوا. لوس بی مزه) چطوره رها خانوم؟ قبول؟ در ضمن شام بدون حضور شما که لطفی نداره. من بعد از سالها دارم شما رو می بینم پس از سر تقصیرات بنده بگذرید و اعلام آتش بس بدید تا از این به بعد دوستان خوبی برای هم باشیم. موافقید؟
برو بمیر برا من ادا آدم حسابی ها رو در میاره. فکر کرده من خرم، هه زحمت کشیدی با این نقشه ات اما حیف که من رو دست نمی خورم. با یه لبخند پیروزمندانه به حرف میاد و:
- آقای نیککار ... نیکنام... چمیدونم هرچی که هستین اگه نشستین با مامانم برا من نقشه کشیدین بهتره خودتون رو به زحمت نندازین من نه زیر بار عمل می رم نه یاشا رو فراموش می کنم. در ضمن من کاملا سالم هستم و هیچ مشکلی هم ندارم قلـ ـبم هم فعلا داره مثل ساعت می زنه خودم هم نه افسردگی دارم نه هیچ مشکل دیگه ای. پس لازم نیست کسی نگران باشه. حالا می تونین برین شامتون رو میل بفرمایید.
- اولا یزدان هستم. دوما بله دقیقا حق با شماست مامانتون دقیقا به همون دلایلی که شما بهتر از من می دونید از من کمک خواستن و اما سوما رها خانوم این رو خوب تو گوشت فرو کن که اگر قرار باشه من شما رو مجاب به عمل کردن کنم اصلا و ابدا نیازی به اجازه شما ندارم چون اصولا مجالی برا این بچه بازی ها براتون نمی ذارم و دستتون رو می گیرم و می برم بیمارستان شما هم جرات حتی جیک زدن پیدا نمی کنید. راهش رو هم خیلی خوب بلدم. اینجوری بگم بهتون که برام مثل آب خوردنه . خیلی زیادی لوس تون کردن رها خانوم. اما من اصولا یکی از اصلی ترین چیزایی که باعث می شه از کوره در برم همین لوس بازی های بچه گانه ست. پس بهتره اگه می خوای با من بجنگی با منطق و عقل مبارزه کنی وگرنه باختت رو از همین الان بهت تبریک می گم. نمی خوای عمل کنی باشه با منطق من رو مجاب کن تا راهم رو بکشم برم. می خوای تا عمر داری عاشق یکی که وجود نداره بمونی؟ باشه اما من رو مجاب کن که اون آدم وجود داره که یک هزارمه تو بهت فکر می کنه. قطعا برات خیلی ساده ست مجاب کردن من. میگی افسرده نیستی، مشکلی نداری... باشه این رو به من هم نشون بده تا برم.
همزمان تو ذهنش ادامه میده: آدمت میکنم بچه. بعد با یه لبحند عمیق چشم میدوزه به رها.
- اصلا تو کی هستی که بخوای تو زندگی من دخالت کنی؟ تو چیکارۀ منی که واسم تعیین تکلیف کنی یا من بهت واس کارام جواب پس بدم؟ هه آقا اشتباه گرفتی. دستش رو رو به در گرفته با عصبانیت ادامه میده : به سلامت.
- فعلا من هم وکیلتم هم وصیتم هم هر چیز دیگه که فکر بکنی. همه اینها رو هم مامان و بابات اختیارش رو بهم دادن پس صداتو بیار پایین و الانم پاشو بریم پایین شام بخوریم چون من واقعا گشنمه. البته شما دوست نداشتین هم مهم نیستا. می تونید بشینید خوردن ما رو تماشا کنید یا جاش یه کم حرص بخورین یا...
- هه تو کی باشی که من برای خاطرت بخوام حرص بخورم. تو توهمی ها. برو بیرون از اتاق من. همین الان. و دوباره با عصبانیت دستش رو سمت در میگیره.
- با لبخند نگاهش میکنه و: حتما حتما... البته شما هم تشریف می آرین. بعد دست رها رو با حرص و محکم می گیره.
- ولم کن. می گم ولم کن. تو حق نداری به من دست بزنی. ولم کن گفتم دستت رو همین الان ول میکنی و گرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی.
- هه اونوقت چرا مثلا؟ نکنه درجۀ وفاداریتون انقدر بالاست که دست نا محرم هم بهتون نباید بخوره؟ واقعا برات متاسفم. عوض اینهمه تقلا عین آدم راه بیا خودت تا دستت رو نگیرم بکشونمت.
- وایسا الان به مامانم میگمت.
با تعجب و عصبانیت ، یه لحظه مکس و ایست کامل میکنه که صدای رها دوباره بلند میشه.
- چیه؟ جن دیدی اینجور زل زدی یا کم آوردی؟هه
- نه داشتم فکر میکردم تو واقعا 29 سالته یعنی؟ فکر نمی کنی از سن به مامانم میگمت خیلی گذشته؟ خجالت بکش. درست حرفای بچه 4 ساله ها رو می زنی که تا دعواشون می شه وای میستن که الان می رم به مامانم میگمت.
دستش رو ول میکنه و:
- ولت کردم بدو، بدو برو به مامانت بگو. بدو کوچولو.
- وایسا تا تلافیش رو سرت در بیارم. وایسا ببین اگه من گذاشتم تو حتی جنازمم ببری بیمارستان. حالا وایسا تماشا کن.
- رها بابا چرا چیزی نمی خوری عزیزم؟ تا صبح کشیکی. خسته می شی لااقل گشنه نباشی.
- میل ندارم.
- دکتر شایگان اهمیت ندین. دو بار که گشنه بمونه از دفعه بعد درست غذاش رو می خوره.
- شما نگران نباشین. چیزی که ریخته بوفه و رستورانه. گشنه نمی مونم.
- خوب خدا رو شکر. هر چند برا من اصلا اهمیت نداشت گشنه موندن نموندن شما که بخوام نگرانتون بشم یا نشم. خود دانید(یه لبخند)
خانوم نیکبخت .... فرانک پسرم آ... بله بله... فرانک جون واقعا غذای خوشمزه ای بود. لذت بردم. ممنون.
- نوش جونت عزیزم.
- زهرا... زهرا یه لیوان آب با یه قرص ... بیار برام. سرم داره می ترکه. باز نری یه استامینوفن ور داری بیاری. برو از قرصای خودم که از اتاقم بر داشتی بیار.
- یادمه فرانک جون یه ساعت پیش به زهرا خانوم گفت یه مسکن بهتون بده رها خانوم؟
- نگفتم جنابالی بدین که منو سین جیم می کنین. سرتون تو کار خودتون باشه.
- رها... بابایی ... یه کم خوش اخلاق بابا.
- من سرم تو کار خودمه خانوم. زهرا خانوم قرص لازم نیست. یه راه دیگه برا درمان سر دردشون پیدا می کنن رها خانوم. ممنون
- رها مامان راس میگه یزدان جان. خیلی قرص می خوری رها معدت از بین می ره.
دندوناشو رو هم فشار میده و با عصبانیت صندلی رو عقب می ده و میره سمت جعبه داروها.
- رها بهت گفتم با من لج نکن. منطقی باش. انقدر قرص نخور الکی. سر درد تو از عصبانیته. تا وقتی هم آروم نشی خوب بشو نیست. حالا چه یه قرص چه ده تا قرص بخوری.
با گریه از درد شدید دهن باز میکنه:
- من لج نمی کنم. سرم داره می ترکه از درد. انقدر آزارم نده. اه... . بعد می دوه به سمت اتاقش.
چند ضربه به در اتاق می زنه و وارد میشه و رو به رها:
- رها خانوم سر درد که گریه نداره. پاشو ببین برات یه قهوۀ شیرین آوردم. بهت قول میدم این رو بخوری و بعد هم حاضر شی تا بیمارستان پنجره رو هم باز بذاری یه هوایی به سرت بخوره سر دردت خوب خوب بشه.
ا ... گریه نکن رها خانوم. الان تو آتش بسیم. اوه اوه اخماتو وا کن رها خانوم. نمی بینی من چه مهربون شدم؟ رها خانوم من سالی یه بار پیش میاد انقدر مهربون شم ها. پس بیا تا سرد نشده بخورش.
با خودش زمزمه میکنه: حیف که فعلا همه چی دست تو ست. بعد رو به یزدان:
- باشه می خورم ولی اگه همه این کارا رو کردم و باز خوب نشد باید یه قرص بهم بدی. باشه؟
- خوب چون دختر خوبی هستی و نمی خوای لج کنی باشه. اما من مطمئنم خوب میشه.
من پایین منتظرتونم زودتر حاضر بشین.
- با غیض رو به یزدان: من ماشین دارم خودم. احتیاجی به شما نیست می تونید تشریف ببرید.
با خودش زمزمه میکنه : اعصاب می زنه ها. حالا هی رعایت حالش رو می کنم. اصلا جنبه مهربونی نداره دختره. باید داد بزنی سرش تا عین آدم سرش رو بندازه پایین. بعد با یه لبخند زوری:
- ا رها خانوم خرابش نکنین دیگه. چند بار بگم الان تو آتش بسیم. من به خاطر اینکه جنگمون منصفانه باشه رعایت سر درد شما رو کردم و تا خوب شدنش اعلان آتش بس کردم اونوقت شما باز دعوا راه میندازین؟ چون سرتون درد می کنه من می برمتون که تو راه بتونین یه کم چشماتون رو ببندین و آرامش کامل داشته باشین تا سر دردتون خوب شه. و الا می خواین وایسین دیدی خوب نشد و ... پس پایین منتظرم.
- رهای درونش به حرف میاد و با حرص: اه رها این چه گیریه. اه این آخرش منو دیوانه می کنه. اصلا این چرا اینطوریه؟ پسرا از خداشونه یه دختر ببینن و نازش رو بکشن، لوسش کنن. قربون صدقه از زبونشون نمی افته اونوقت این شمشیرش رو آنچنان از رو بسته که... وای این آدم نیست که. سنگه بابا. اه بچه ام که بودم این همینجوری بود. اصلا همیشه گند اخلاق و خود رای بود. هیچ جوره ام جلوم کوتا بیا نیست. حالا چطوری شرش رو بکنم؟ مامان اینا هم که انگار نه انگار. فکر کنم اگه زیر مشت و لگدم بگیرتم احدی یه دادم سرش نزنه. اااا ... دیدی زهرا خانوم رو!!! منه سی ساله رو به این پسره فروخت. افکار رو از خودش پس میزنه و:
- من آماده ام. می تونیم بریم. مامان، بابا، زهرا خانوم، خدافظ.
- خداحافظ همگی. بریم رها خانوم.

چیه رها خانوم؟ به چی می خندین؟ چیز خنده داری تو ماشین هست که باعث شده ما خنده شما رو ببینیم؟
- نه داشتم به این می خندیدم که با شما اومدن لا اقل یه مزیت داشت. اونم اینکه من تا حالا سوار لکسوس نشده بودم. همه می گفتن بهم از بنز هم بهتره.
- خوب حالا نظرتون چیه؟ بهتره؟
- نه باید بگم بنز بهتره. ماشینتون به درد نمی خوره.
- باز لج کردین ها. فقط هم چون ماشین خودتون بنزه. اما بهتره منطقی باشین و همیشه برا حرفا و استدلال هاتون دلیل بیارین.
- سرم درد می کنه. می خوام بخوایم یه کم. لطفا سکوت.
هه باشه رها خانوم. کم آوردی دیگه. اما حالا به روت نمی یارم خوش باشی. بعد رو به رها:
- چشم. رسیدیم صداتون می کنم رها خانوم.
- مگه سفر قندهاره که آنچنان بخوام بخوابم که شما صدام کنین! لازم نیست ،خودم حواسم هست. فقط چشامو می خوام ببندم.
صدا دوباره بلند میشه تو ذهنش: رها چه آرامشی. از حق نگذریم رانندگیش عالیه. به آدم آرامش میده. رها؟ مطمئنی آرامشت به خاطر رانندگیشه؟ رها خودتو گول نزن. بعد 11 سال اولین باریه که کنار یه مرد می شینی و این داره بهت آرامش میده. رها اون تو رو یاد یاشا انداخته. یاد تمام اون لحظه های دوست داشتنی. رها اون همه چیزش شبیه یاشا ست. حتی رانندگیش. با همون آرامش و تسلط. وای رها چه حس شیرینی. نه نه هیچم شیرین نسیت ، خیلی ام مزخرفه. اصلا حضورش کنارم اعصاب می زنه. کدوم آرامش تو ام. رها خودتو گول نزن. اون
که الان نمی فهمه تو چه حسی داری، پس عوض اینکه با این فکرا خرابش کنی لذت ببر.
دوباره بر میگرده به سالهای دور.
- رها... رها ... رها... رها...
- جون رها....
- رها موافقی بابا اینا رو گم کنیم؟
- امم... خوب چی میگیری برام اونوقت؟
- هر چی دوست داری، فقط بابا اینا رو یه جور گم کنیم که بتونیم گاز بدیم یه کم. مثلا با ماشینه خودمون اومدیم که جوونی کنیم و حال کنیم اونوقت 2 ساعته پشت اینا مثل لاک پشت داریم می ریم.
- ای ول پس نزدیک یه کافه وایسا من می گم می خوام یه کم خوراکی بخرم اونا یواش یواش برن، بعد یه کم معطل می کنیم و بعد پا رو میذاریم رو گاز و عشق است.
- ...
- یاشا می خوای یه کم دیگه ام لفتش بدیم بعد راه بیفتیم. ها؟
- خوب رها آمادۀ پرواز؟ کمدبندا بسته سه دو یک....
- یوهو. گاز بده یاشا گاز بده. تند تر تند تر.
- رها تو واقعا نمی ترسی؟
- نه دیوونه. واسه چی باید بترسم، دارم کیف می کنم. یاشا توام شیشه ات رو بده پایین ببین چه مزه ای میده. ضبط رو زیاد کن... زیادتر زیادتر یوهو....
ناگهان چشماش رو باز و با صدای بلند:
- یاشا یواش من دارم می ترسم دیگه
- ببخشید؟ خوبی شما رها خانوم؟
بعد با خودش زمزمه میکنه: باز یاشا. این دختر واقعا دیوانه ست. انگار اصلا تو این دنیا نیست. دو ساعته هی لبخند می زنه بعدم نیم متر یهو پریده که یاشا یواش من می ترسم.
- فکر کنم خواب می دیدین. والا ما سرعتمون به زور هشتاده.
- خوب زیاده دیگه. منم ترسیدم. انقدر افتضاح می رین که آدم چشاشم به زور می تونه ببنده چه برسه به اینکه بخواد خواب ببینه.
- با عصبانیت لحظه ای به سمت رها بر میگرده: پس حالا که نه خواب بودین نه تو خیال و رویا محض اطلاعتون بنده یزدان هستم نه یاشا. در ضمن استعدادتون تو دروغ گفتن هم افتضاحه. صورتتون آنچنان گر میگیره که از دو فرسخی هم یکی رد شه می فهمه. بعد یه پوزخند حواله رها میکنه.
احمق تابلو کردی. اه. با عصبانیت ادامه میده:
- رسیدیم. نگه دارین.
- با پوزخند . در جواب رها: بله حتما. بربن دعا کنین رسیدیم و الا قطعا تا رسیدن از خجالت آب می شدین با اینهمه سرخ و سفیدی که شما شدین.
من طبقۀ پنجم هستم. کاری داشتین در خدمتم.
- من کاری ندارم. خدافظ.
- سرتون بهتر شده؟ قرص لازم نیست دیگه؟
- اگه بدین که ممنون می شم.
- رها خانوم به قرص خوردن الکی گویا عادت کردین. اما اصلا درست نیست. سعی کنید همیشه تا جاییکه می تونید درد رو تحمل کنید و کمتر قرص بخورید. این رو برا خودتون میگم وگرنه قرص خوردن یا نخوردن شما برای من ضرر یا منفعتی نداره. اما این باعث میشه به مرور حساسیتتون رو به قرص ها هم از دست بدین و هی قوی ترش کنید و در نهایت براتون مشکل ساز میشه. بعد یه لبخند میزنه و با اجازه ای میگه و دور میشه.

- به به سلام رهایی. احوال شما؟ می بینم که با دکتر نیکنام می گردین و.... هی هی. ولی رها جون بازم گند زدی با این انتخابت. آخه این گند اخلاقه از دماغ فیل افتاده ام آدمه تو پیدا کردی. گفتم یکی رو پیدا کن ولی نگفتم آینۀ دق پیدا کن که . بعد خندۀ بلندی سر میده.
- وای عسل دست رو دلم نذار که خونه. فقط می خوام با همین دستام خفش کنم.
- وا؟؟؟ منظورت چیه رها؟
- منظورم؟ هه پس مامان خانوم هنوز وقت نکرده خبرا رو به شما برسونه! محض اطلاعتون این دکتر نیکنام دستپخت جدید مامان خانوم برای بنده ست.
با تعجب و خنده رو به رها:
- دروغ میگی... نه... وای رها بیچاره شدی تموم شد. از من می شنوی همین فردا با پای خودت برو این فلب درب و داغونت رو عمل کن و پس فردام برو با همین دکتر پویا ازدواج کن که اگه نه این دکتر نیکنامی که من می شناسم ... خدا بیامرزدت. دختر خوبی بودی ها. حیف شدی.
- پر رو بشین سر جات بینم. دور ورداشته. حالا فکر کرده کیه این پسره. عمرا از پس من بر بیاد. به هفته نکشیده خودش با پای خودش میره به مامان میگه غلط کردم، منو معاف کنین. هه حالا وایسا تماشا کن.
- رها بیخود از این خوابا نبین. تو نمی شناسی این نیکنام رو .هم کلاسی بودیم ما با هم. من میشناسمش. تا به چیزی که می خواد نرسه ول کن نیست و الحق هم پشتکارش قابل تحسیـ ـنه. و البته رها یه چیز رو حواست باشه: اصلا از لوس بازی و این ادا اطفارایی که امثال مرجان اینا در میارن خوشش نمی یاد. آدم فوق العاده جدی و خشکیه.
خیلی محترمه خیلی هم آدم همراه و کمکیه و تنها آدمی که من دیدم بی منت هر زمان هر کی مشکلی داره به دادش می رسه ولی خوب به دختر جماعت اصلا رو نمی ده و یه جورایی هم ترجیح میده دور و برش نباشن و آدمیه که آبم می خواد بخوره دنبال منطقش می گرده اگه منطقی بود می خوره اگه نه هیچی دیگه. اما خداییش با همه این گندی هاش خیلی ها چشمشون دنبالشه. خدایی حقم دارن. یه جراح موفق که همه اساتید رو اسمش قسم می خورن، خوش تیپ، خوش قیافه، قد بلند، پولدار، موفق... اوه چه قدر مزیت داره ها چرا خودم تا حالا نفهمیده بودم. بیا رفتیم عاشق این پسر عموی گرامی شدیم دیگه فکر کردیم چه تحفه ای پیدا کردیم. دیدی رها. ای بابا ما که از دست دادیم این دکتر خوش تیپ رو لااقل شما سفت بچسبش و در ضمن یه فکری هم به حال نگاه های خنجر زن دوستان بکن حتما. چون به زودیه که دوستان بفهمن یکی مرغ رو گرفته و وای وای وای...
- خفم کردی انقدر چرت و پرت گفتی عسل. پیشکش همونا که دنبالش هستن. شرش رو از سر ما بکنه فقط... وای عسل غیر قابل تحمله. خدا به داد زنش برسه. فکر کنم مجرد بمونه بهتره . وای کلافم کرده. انگار با بچه دو ساله طرفه. هی بهم بکن نکن می کنه. ماشالا آنچنانم زود صمیمی شده که انگار ده ساله با من بزرگ شده. وای پسره پر رو. مامان اینا رو هم که دیگه نگو. آنچنان پسرم پسرم می کنن که انگار بچه خودشونه.
- خوب البته رها خیلی هم با هم غریبه نیستن. خودت که بهتر میدونی با مامان باباش که دوستای صمیمی هستن، دائم هم که اینور اونور میرفتن. حالا یه چند سال یزدان نبوده ...
- آره اما با مامان باباش. نه با این شازده که تازه 4 روزه بعد فلان سال برگشته ایران.
- وا رها کجا 4 روزه؟ این الان 5 ماهه برگشته. فقط توی ده تا مهمونی خودم دیدمش که البته مامان اینای تو قطعا خیلی بیشتر از اینا دیدنش. ماشالا انقدر هر روز خودتو بیشتر تو خونه و بیمارستان حبس می کنی که مامانتم شک دارم ده بار دیده باشی. بعد وقتی بهت می گم افسرده شدی هی بگو باز شروع کردی.
- وای ولم کن عسل. اصلا هر چند وقته برگشته. به من چه. من رفتم مریضامو ببینم.
- باشه عزیزم چرا عصبانی میشی. ولی رهایی خیلی به هم میاین ها. تو هم خوش هیکل، خوش قد و بالا، با این موهای مشکی و چشای سبز و پوست مهتابی خوب چیزی هستی ها. نه یادم باشه برم به این دکتر یزدان بیچاره ام بگم خیلی حواسش رو جمع کنه یهو نرن این دوستان عاشق شما خرش رو بگیرن یه بلایی سرش بیارن. چمدونن این بخت برگشته مجبوری داره تو رو تحمل میکنه.
- عسل تو فقط یک کلمه دیگه حرف بزن تا خودم بیام خفت کنم.
- تسلیم... تسلیم... منو نکش. رضا دق میکنه ها.
صدای زنگ موبایل مانع ادامه بحث مبشه و دکمه اتصال رو مزنه
- بله؟
- سلام رها خانوم. حال شما؟ احوالی از ما نمی پرسین. ایشالا خوب هستید؟
- شما؟
- یزدان هستم.
- ا آها دکتر چی بودین نیککار... نیکنام.! چمدونم حالا هرچی. امری داشتید؟
- سعی کنید فامیل من رو یاد بگیرید. نیکنام هستم و اگرم حفظ کردنش مشکله روزی سه جهار بار من زنگ بزنم بهتون تا قشنگ براتون جا بیفته.
- این که کاری نداره منم جوابتون رو نمی دم .
- این که شما جواب بدید یا ندید اصلا اهمیتی نداره مهم اینه که هر بار مجبورید شماره رو نگاه کنید و به مغزتون فشار بیارین تا اسم و فامیل من یادتون بیاد و یا راه عاقلانه تر اینکه شماره من رو ذخیره می کنید و در نتیجه هربار زنگ بزنم اسمم رو می بینید و بعد از چند وقت خوب یاد می گیرینش. با خنده ادامه میده: نظرتون چیه؟
- نظرم اینه که شما بیجا می کنین به تلفن من اصلا زنگ بزنید اولا. شماره من رو از کی گرفتید و به چه اجازه ای دوما؟ کارتون چیه سوما
- من هر زمان بخوام به شما زنگ میزنم. خونوادتون هم در جریان هستن و شما هم دلیلش رو خوب می دونید اولا. شمارتون رو هم از دکتر شایگان پدر گرامیتون گرفتم دوما. کارم اینه که شخصا تماس گرفتم برای پنجشنبه شب شام ازتون دعوت کتم تشریف بیارید منزل ما سوما.
- هه خودتونو خسته کردین. من نمی یام. نه اینبار نه هیچ بار دیگه ای، نه منزل شما نه هیچ جای دیگه ای. البته جایی که شما باشید که ابدا نخواهم اومد. پس لطف کنید من بعد مزاحم نشید.
- رها من باهات شوخی ندارم. زنگ هم نزدم که ببینم دوست داری جنابالی تشریف بیاری یا نه. زنگ زدم بگم که شما تشریف میاری. چه دلت بخواد چه نخواد و اگه نیای خودم میام می برمت. و قطعا اگه من بیام با قربون صدقه نمی یارمت. دیگه خود دانی. خدافظ.
- نمی یام ببینم کی جرات داره غلطی کنه.
بعد گوشی رو قطع و پرت میکنه روی تخـ ـت و با خودش زمزمه میکنه : وای خدایا از دست این خلاصم کن.
- من که می دونم شماها نشستین تو گوش پسره رو پر کردین که هیچ جا نمی ره، نمی یاد، افسردگی پیدا کرده، با تمسخر ادای مادر رو در میاره و: پسرم تو مجبورش کن بیاد. از پس تو بر نمی یاد...
- چیه صداتو انداختی رو سرت. صداتو بیار پایین.
- مامان من نمی یام. بهتره به اون پسره هم این رو حالی کنی و بیشتر از این سر به سرم نذارین و الا بد می بینه.

- رها جان مامان پاشو حاضر شو بریم. بیا هواتم یه کم عوض می شه عزیزم. به خدا زشته، خود گیتی یه بار دعوتت کرده، یزدان دوباره زنگ زده . به خدا خوب نیست. هر دفعه ما رفتیم تو نیامدی. هی بهانه آوردیم براشون. پاشو مادر، پاشو می ریم زود بر می گردیم. خوبه؟
- با عصبانیت: مامانه من گفتم نمی یام یعنی نمی یام. حوصله اش رو ندارم. سر به سرم نذارین. من که از اولم هم به گیتی جون هم به اون پسره گفتم نمی یام، پس شما برین خوش بگذره.
- آخه برای چی نمی یای؟ ها؟ تو یه دلیل بگو...
- دلیل بالاتر از اینکه حوصله اون آدما رو ندارم؟ بابا من ترجیح میدم تو خونه استراحت کنم. بعدم سرم درد می کنه، با سر درد هم می دونی هر جا برم هم خودم کلافه میشم هم دور و بری هامو کلافه می کنم. دیگه کشش نده مامان. می رم بخوابم. خدافظ
- زهرا... زهرا.... اه کجایی؟
صدای تقه ای که به در میخوره صداش رو دوباره بلند میکنه و :
- بابا این قرص های من رو چیکار میکنی آخه. من هفته ای چهار بار قرص سردرد می خرم تو هم هفته ای ده بار قرصام رو بر میداری. اه. برای چی حرف نمی زنی؟ برو یه قرص با آب بیار برام، البته بی حرف و چونه.
- تو مطمئنی معتاد قرص نیستی؟ من هر بار که تو رو دیدم دنبال قرص بودی . با پوزخند: ا راستی تو که بازم نگا نکرده تیر بار حرف خودت رو زدی! بابا این برات تجربه شه از دفعه بعد هر کی در زد اول یه نگاه بنداز کیه بعد تیر بار شروع کن.
با عصبانیت و فشار دندوناش روی هم رو به یزدان میکنه و:
- تو... بازم تو ... تو تو اتاق من چیکار می کنی؟ اصلا وایسا ببینم جنابالی چطوری اومدین تو خونه ما؟ هه نکنه یه کلیدم دادن دستت که هر موقع خواستی بیای مبادا معطل بمونی پشت در. خسته ام کردی. آخه من چیکار کنم که انقد تو رو نبینم؟ هان؟ اون از بیمارستان که دم به دیقه مثل برج زهر مار جلوم ظاهر میشی اینم از خونه. اه. نمی خوای دست از سرم بر داری؟
- با خنده: رها خانوم این که کاری نداره. چاره اش فقط سه چیزه. اول اینکه مثل یه دختر خوب بیای عملت رو انجام بدی. دوم از این افسردگی و گوشه گیری بیرون بیای. مثل بچگی هات. یادمه اونوقتا خیلی شر و شور بودی. سر امتحانات هم به زور باید نگهت میداشتن خونه درس بخونی. و اما آخر اینکه یه عروسی ما رو مهمون کنی. اونوقت قول میدم دیگه منو نبینی. خوبه؟
- با عصبانیت: هه امری؟ فرمایشی؟ تو رو خدا یه وقت رو در وایسی نکنی ها. آخه چرا اذیتم می کنی؟ بابا این زندگی منه. آخه چی به تو می رسه که انقدر اذیتم میکنی. جون رها برو به مامان بگو من نمی تونم کاری کنم. هم خودت خلاص می شی از من و همه بچه بازی هام، هم من از دست تو خلاص می شم.
- چرا اونوقت؟ می دونی من عادت ندارم شکست رو قبول کنم. من انقدر سعی می کنم تا به چیزایی که می خوام برسم. من از مبارزه نمی ترسم. با همه سختی هاش قبول می کنم، می جنگم و پیروز می شم. تحمل یه بچه لوس و بی منطق برام سخته ولی نه اونقدر که بخوام تسلیم بشم. گاهی وقتا دختر خوبی می شی. همیشه هم غیر قابل تحمل نیستی. بخصوص سر کار تو بیمارستان، خوب کلی ازت تعریف کردم حالا بهتره زودتر حاضر شی تا از تعریف هام پشیمون نشدم.
به درک، بمیرمم نمی یام. بعد با صدای بلند ادامه میده:
- من سرم درد می کنه می خوام یه قرص بخورم بخوابم. حالا هم از اتاقم برو بیرون.
- رها سر دردت از چیز دیگه ایه. یکبار هم بهت گفتم انقدر قرص نخور اونم وقتی هیچ تاثیری نداره. سعی کن یه راه دیگه برای سردرد هات پیدا کنی. واقعا رها یه بار بشین فکر کن ببین چرا انقدر دائم سر درد داری؟ ببین مشکل چیه؟ بخوای یه روز می ریم بیمارستان پیش بابات ببینی واقعا مشکل از چیه؟
- تو رو خدا... منتظر بودم شما بیای نظر علمی بدی آقای دکتر. تا اون روم رو بالا نیاوردی با پای خودت برو بیرون. به تو ربطی نداره من چه مشکلی دارم یا ندارم. به کمک جنابالی هم احتیاجی ندارم. من هیچیم نیست.
- باشه. خیلی خوبه. پس حالا که هیچیت نیست سریع حاضر شو بریم. بهتره بی چونه سریع حاضر شی و گرنه خودم میام لباس تنت می کنم و در هر صورت می برمت. حتی شده با کتک. می دونی هم که برام مثل آب خوردنه. بعد یه لبخند بزرگ و مطمئن میزنه و : پایین منتظرم.
اه. عوضی. رها چه مرگت شده؟ چرا انقد جلوش کوتاه میای؟ میگی چیکار کنم؟ هان؟ مگه نمی شناسیش؟ اگه نرم میاد یکی هم زیر گوشم میخوابونه، می برتم. خوب سنگین تره خودم با پای خودم برم تا بدتر از این نکنه باهام. هه رها خوشم میاد خوب رامت کرده ها. عمرا مرتیکه بد زبون از درد اینکه یه چیزی بارم نکنه کوتاه میام وگرنه تو تماشا کن ببین کی آخرش راهش رو می کشه می ره. هه
با عصبانیت مقابل یزدان می ایسته و:
- من حاضرم بریم.
- وا رها این چه قیافه ایه؟ با شلوار جین می خوای بیای؟ با این قیافه؟ گفتم دارم می برمت مهمونی نه پیک نیک. تا عصبیم نکردی برو این جین رو درار یه پیرهن بپوش با یه کفش پاشنه بلند . یه دستی هم به سر و روت بکش رنگ مرده ها شدی. یه رژی، سایه ای، سرخابی، چمیدونم یه کار کن یه کم رنگ به روت بیاد. میخوای آبروی منو ببری؟ زود باش....
با دندونای فشرده به هم:
- خیلی پر رویی. اصلا به تو چه من رنگ مرده ام یا چی؟اصلا من به آبروی تو چیکار دارم؟
- به آبروی من چیکار داری؟ الان به ایل آدم میدونن من رفتم دنبال یکی، از اونجای هم که نمی دونن بین ما چی میگذره و چرا دو ساعته اومدم دنبال جنابالی و از اونجایی هم که میدونن من محل زن جماعت به زور میگذارم نمی خوام حالا بشینن که پسره گشت گشت یه جرجیس پیدا کرد. تازه انقدرم التماسش کرده که دختره آخر به زور یه روپوش تن کرده اومده مهمونی.
- با خندۀ پیروزمندانه: هه هه اون دیگه مشکل توست. خوب راسته دیگه. اومدی من رو چسبیدی التماسم کردی تا بیام. از خداتم باشه راضی شدم حتی بیام.
- رها خانوم زود تند سریع میری عین آدم لباس می پوشی میای و الا خودم میام برات لباس انتخاب و تنت می کنم. آرایش کردن هم بلدم فکر نکن نمی تونم. حالا خود دانی. اگه دوست داری جنس مخالف بهت از این سرویس ها بده و لذت ببری بریم در خدمتم.
- دستم رو ول کن. زیادی به خودت وعده وعید نده آقا. رودل می کنی . بشین سر جات بی ادب.
- هه فکر کرده نوبرش رو آورده.
صد تا بهتر از توش بخوام بی ناز و عشوه ریخته. بعد دوباره رو به رها:
- زود حاضر شو. دیر شد.
- بریم من حاضرم.
در رو باز می کنه و با اشاره دست:
- بفرمایید رها خانوم. نه بابا بخوای خوب خوشگل میشی ها. اوه ه ه کی میره اینهمه راه؟ رهایی اخماتو وا نمی کنی؟
- ....
باز رفته تو قدیما. آدم عجیبیه. چرا هر وقت تو ماشین من میشینه اینجور از این دنیا میره؟ یعنی الان به چی داره فکر می کنه؟ باز چی گفتم که به اون وقتا بردش؟ یاشا خیلی دیوانه بودی که انقد راحت از همچین کسی گذشتی. یه کم زیادی بچه هست اما به خدا من آدم به این عاشقی با اینهمه پابندی ندیدم. یازده سال یکی رو نبینی، هر غلطی بکنه بازم انقد عاشق بمونی. واقعا یه دونه ای رها
- رهایی اخماتو وا نمی کنی؟ ا ... رهایی؟ جون یاشا وا کن اون اخمـ ـارو. خوشگلیات کم میشه ها. بابا غلط کردم. داشتم سر به سرت میذاشتم. من کور باشم که اینهمه قشنگی تو رو نبینم. تو خوشگل مشگل منی جوجو.
- ها حالا شد، دیگه به من نگی عین مرده ها شدی ها. حالام برای اینکه اخمامو باز کنم باید برام یه لواشک بخری. بدو بدو.
- وای نه رها. بابات منو می کشه بفهمه. چیه این آشغالا. مریض میشی. بی خیال یه چیز دیگه بگو.
- نه نه نه. من فقط لواشک. بخر دیگه.
- نه رها خودت که میدونی این چیزا به تو نمی سازه. یادت رفته اون بار به چه حالی افتادی؟ تو هم که ترسو حوصله ندارم دو ساعت التماست کنم تا یه سرم بزنی، بعدم تا یه هفته با من قهر کنی که مخصوصا چون میدونی از سوزن می ترسم سرم زدین. کوتا بیا رهایی بریم برات بستنی می خرم. باشه؟ بدو پیاده شو.
- رها پیاده شو دیگه
- نه من لواشک می خوام. و الا قهر می مونما! ها
- ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چی؟ قهر؟؟؟؟؟؟؟ خوبی رها خانوم؟ من لواشکم کجا بود؟ بچه شدی واقعا ها. رسیدیم خونه پیاده شین. انگار حالتون خوب نیستا.
- ها؟ آره آره. بریم بریم
ای تو روحت رها. باز گند زدی. بمیری رها. هر وقت سوار ماشین این می شی می ری تو هپروت. اه.
- با خنده و تمسخر نگاهش رو به رها میدوزه و :
- خیلی بهش فکر نکن رها خانوم. یا خودش میاد یا نامه اش...
- هه هه خندیدم.
- برای خنده نگفتم. پیاده شو دیر شد. لبخند هم یادت نره... اگه قول بدی دختر خوبی باشی یه لواشک پیش من داری.
- با حرص: دستم رو ول کن. خودم میام. زشته. الان همه فکر می کنن خبریه.
- خوب بایدم فکر کنن وگرنه چه صنمی دارم که بکوبم بیام دنبال جنابعالی؟ مثلا دوسـ ـت دخترمی، نه نه همه میدونن اهل این حرفا نیستم پس مثلا کشته مرده تم میخوام بگیرمت. بعد غش غش می خنده با صدای بلند و ادامه میده وای خدا نکنه. من
سپاس شده توسط: لیلی ، arefehjoon
#2
خوب بایدم فکر کنن وگرنه چه صنمی دارم که بکوبم بیام دنبال جنابعالی؟ مثلا دوسـ ـت دخترمی، نه نه همه میدونن اهل این حرفا نیستم پس مثلا کشته مرده تم میخوام بگیرمت. بعد غش غش می خنده با صدای بلند و ادامه میده وای خدا نکنه. من غلط بکنم. مگه دیوونه ام.
دوباره تو ذهنش زمزمه میکنه: خدا تو رو نصیب گرگ بیابونم نکنه. بعد رو به رها:
- رها بخند دیگه.
- روتو برم. میدونی دلم می خواست الان چیکار کنم؟ دلم می خواست با همین دستام خفه ات کنم. خیلی پر رویی.
- به به سلام آقا یزدان. دیدیم یهو نیست شدی نگو از ما بهترون منتظر بودن. حالا چرا انقدر دیر اومدین؟ خوب بود؟ خوش گذشت خاله؟ خوبی رها جان؟ ماشالا انقدر نمی بینیمت هر بار باید یه کم فکر کنم تا بشناسمت. ماشالا بزنم به تخـ ـته هر بار خوشگل تر می شی.
با صدای آروم و در حالیکه دستش رو پشت رها گذاشته:
- رها جان من لبخند. زشته رها. دو تا لواشک میدم. اصلا بابا جهنم سه تا.
در حالیکه از دست یزدان خندش گرفته و در عین حال کفری از دست خالۀ یزدانه:
- سلام هما جون. مشتاق دیدار. به خدا انقدر بیمارستان سرم شلوغه که میام واقعا نای تکون خوردن ندارم.
- رها جان بیا بشین برات یه قهوه بیارم سر دردت بهتر شه.
مرجان دختر خاله و همکار یزدان و یکی از چسب های قوی یزدان. یه دختر لوس، کنه، از خود راضی که چشمش بد دنبال یزدانه با عشوه و چشم و ابرو رو به یزدان میکنه :
- وای. یزدان تو از کی تا حالا وقت پیدا کردی با دختر ها بچرخی؟ از کی انقد حال دور و بری ها برات مهم شده؟ همه جنبه ندارن. توهم برشون میداره خبریه ها. از ما گفتن بود.
با یه لبخند موزیانه:
- خوبه پسر خاله تون رو خوب می شناسین. به نظرم بهتره یه کم بیشتر فکر کنی مرجان جون. شاید واقعا خبریه. می دونی که من اصلا حال مهمونی نداشتم ولی بعضی ها اومدن با اصرار تمام مجبورم کردن بیام. تازه قول دادن یه فکری هم برای سر دردم بکنن.
آروم با خنده کنار گوش رها زمزمه میکنه:
- نه بهت امیدوار شدم. تو هم خوب بلدی آدما رو بچزونی ها. عزیزم هوای این عزیزت رو خوب داشته باش تا این مزجان خانوم با چشماش نخوردتش ها.
- خیلی خوش خیالی رها جان. هنوز یزدان رو نشناختی. زیاد دلبسته اش نشو بعد خودت دوباره ضربه می خوری ها. منظورم رو که می فهمی! بعد یه لبخند پر تمسخر میزنه.
آروم تو گوش رها زمزمه میکنه:
- رها خانوم بی خیال. اهمیت نده. داره آتیش میگیره.
بعد با صدای بلند و دستی که رو شونۀ رها میگذاره:
- رها جان عزیزم بیا قهوه. میخوای اگه خیلی سرت درد می کنه تا شام بریم تو اتاق یه کم استراحت کن.
- نه یزدان جان مرسی. بیا بشین خودتم.
با لب خندون و آروم:
- مرسی عزیزم. یه کم جمع و جور بشینی منم کنارت جا می شم. یه کم مهربون می شینیم دیگه.
با صدای آروم زمزمه میکنه:
- مرگ. باز توهم برت داشت. حیف که می خوام حال این مرجان رو بگیرم و الا همچین ضایع میکردمت که دیگه منو دست نندازی.
....

- رها جان چرا چیزی نکشیدی؟ بده اون بشقاب رو ببینم. بده من برات غذا بکشم. شبم شیفتی باید خیلی مراقب خودت باشی عزیزم.
- اه اه یزدان دیگه داری حالم رو به هم می زنی. خوب خودش گشنش باشه می خوره دیگه. مگه تا دیروز کسی براش غذا می کشید. شورش رو در آوردین.
- رها رها.خانومی دهنت رو باز کن. آ آ بدو رها.
- رها بدو دیگه. وای رها یه خورده با عشوه باز کن. اه. رها نگا کن نگا داره سکته میکنه بهاره.
- هه. یاشا خیلی بد ذاتی. وای یاشا داره میاد اینوری. یاشا بزنتم می کشمت. آخه یاشا اینو از کجا پیدا کرده مامانت؟ قحطی آدم بود؟ مگه من مرده بودم که این رو آورده مامانت؟
- وا رها چه ربطی داره؟
- یاشا یعنی تو یعنی...
- تو جوجویی رها. یه جوجوی خوشل موشل...
- رها جان دستم خسته شدا!
با عصبانیت و در حال دور شدن از میز:
- نمی خورم. ولم کن
باز اینجا نبود. اه. کلافه میکنه آدم رو. آخه این پسره چی داره. یه نفس صدا دار . در حالیکه به طرف رها میره:
- رها خانوم باز که قاطی کردی؟ اوه اوه چقدرم عصبانی. خوب با اون مشکل داری سر من چرا خالی می کنی؟
- با عصبانیت: من فقط با تو مشکل دارم. حالام بهتره یه آژانس زنگ بزنی تا دیرم نشده.
- خودم می برمت. منم باید یه سر برم بیمارستان. تا حاضر شی اومدم.
- نمی خوام با تو برم.
- چرا؟ چون هر وقت با منی یاد یه خاطره هایی از گذشته ات می افتی که اذیتت می کنه؟ نترس قول میدم تا برسیم باهات حرف بزنم که وقت فکر کردن پیدا نکنی. بعد یه لبخند پیروزمندانه رو لبهاش میشینه.
- من یاد هیچ چیزی نمی افتم پس حرف بیخود نزن.
- پس چرا رنگت انقدر قرمز شده؟ چرا داری فرار می کنی؟ رها یه بارم بهت گفتم وقتی دروغ میگی خیلی تابلو ست و من از دروغ متنفرم. یه کم شهامت داشته باش. و با عصبانیت می ره.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#3
بعد از توقف ماشین تو پارکینگ بیمارستان:
- ممنون رسوندین من رو.
- با تمسخر: شما رو نرسوندم. خودم باید می اومدم بیمارستان مریض تازه عمل شده داشتم وگرنه براتون آژانس می گرفتم. راستی ممنون از کم کردن شر مرجان و البته یادم می مونه حتما لواشکاتو بخرم. بعد یه لبخند میزنه.
مرتیکه عوضی برو عمه ات رو دست بنداز، ای خدا چی میشد می ذاشتی من این رو همین الان خفه اش کنم؟همون باید میذاشتم مرجان بچسبه به دمش تا حالش جا بیاد. با لبخند و سعی در خونسرد جلوه دادن خودش:
- خواهش میکنم دکتر نیکنام. زودتر لواشک ها رو بیارین برام چون عادت ندارم الکی برای کسی کاری کنم. خوب شد عقلتون رسید این پیشنهاد رو بدین وگرنه الان باید مرجان جون رو تحمل می کردین چون خودتونم به تنهایی جربزه کم کردن شرش رو اصلا ندارین.
خوردی آقا یزدان؟ از در بیمارستان تو میرن
مرد در حالیکه با عصبانیت فریاد میزنه در حال قدم رو رفتن توی سالن پذیرشه
- آقا چیه بیمارستان رو رو سرتون گذاشتین؟ صداتون رو بیارین پایین.
- خانوم اینم بیمارستانه؟ زنم داره می میره اونوقت یه دکترم پیدا نمی شه بیاد به دادم برسه. زنم داره می میره، بچه ام داره می میره اونوقت یک کلمه دکتر نیومدن هنوز...
مسئول پذیرش آروم کنار گوش رها میگه:
- وای دکتر شایگان خوب شد رسیدی کشت ما رو. زن حامله رو زیر مشت و لگد گرفته حالا آورده اینجا سر ما داد و هوارش رو راه انداخته.
- آقا ایشون دکتر زنان هستن. شما بفرمایید الان تشریف می آرن.
زن در حالیکه از درد داره به خودش می پیچه:
- آی دارم میمیرم خانوم دکتر. به دادم برسین. بچه ام. و ناگهان می زنه زیر گریه. دکتر بچه ام. این یکی دیگه نمی خوام بمیره. تو رو خدا دکتر.
زن ناگهان با نگاه مثل ببر زخمی شوهرش مواجه میشه و از ترس ناگهان ساکت میشه.
در حال معاینۀ زن با عصبانیت به مرد نگاه میکنه و رو به زن:
- چند ماهته؟
- 7 ماه. دکتر بچه ام خوبه؟ تو رو خدا زنده نگه ش دارین دکتر . بی صدا اشک می ریزه.
- چه اتفاقی افتاده؟
رو به مرد با تغیر نگاه میکنه و باز به زن میگه:
- مگه نمی دونی ماههای آخر خیلی باید مراقب خودت و بچه ات باشی؟ چرا همه جات قرمزه؟این کبودی ها چیه؟
زن با ترس و لکنت:
- خانوم دکتر خوردم زمین.از.. از پله افتادم ... بعد خوردم به یه جا... نمیدونم ... نمیدونم ... تو رو خدا بچه ام زنده ست؟ یه کاری کنین...و دوباره گریه سر میده.
- آروم باش استرس و ناراحتی برات خوب نیست. برا بچه هم. خوشبختانه ضربه خیلی اذیت نکرده بچه رو ولی باید امشب رو مهمون ما باشی. فردا دوباره سونوگرافی میکنیم ببینیم خطر کاملا رفع شده یا نه.
بچه چندمته؟
اول. یه لبخند خسته مبزنه و سکوت میکنه.
- قبلا سقط کردی؟
- خانوم به شما چه ربطی داره شما وظیفه ات معاینه زنم بود که کردی دیگه به قبل و بعد چیکار داری؟
- زنت حال اصلا مناسبی نداره. به خاطر سقط قبلیش باید استراحت مطلق می بوده. چطور این رو نفهمیدی؟ میخوای این یکی رو هم بکشی؟
با عصبانیت و صدای بلند:
- حواست رو جمع کن ها خانوم دکتر. ما هیچی نمیگیم احترام نگه داشتیم.
- (یه پوزخند): احترام من خیلی واجب نیست. احترام زنت رو نگه دار. حالام برو این دارو ها رو بگیر و فرم بستری رو پر کن. زنت فعلا اینجا بستری می مونه. در ضمن اگه میخوای کسی شب پیشش بمونه یه خانوم رو بیار چون بخش زنان همراه مرد نمی پذیره.
عزیزم باز بهت سر می زنم. استرس برای جفتتون سمه. به هیچی فکر نکن و فقط استراحت کن.
- ممنون خانوم دکتر. خدا هیچوقت گرفتارتون نکنه....
- مرتیکه عوضی. یه بار همین بلاها رو سر زن بیچاره آورده بوده. یه بار بچه اش سقط شده بوده باز توبه نکرده.
- ای وای راست میگین خانوم دکتر؟ یعنی... وای
- تمام تن و بدن زن بیچاره کبود بود. بدبخت از ترس مرتیکه وایساده خوردم زمین. آخ که دلم میخواست می زدم مرتیکه رو لهش می کردم. یعنی واقعا به اینا هم میگن مرد؟
درد تو تمام تنش می پیچه. انگار هوا تموم شده. دستش رو رو قفسه سیـ ـنه اش میگذاره و آروم ماساژش میده تا این درد زودتر تموم شه. وای کاش عسل امشب بیمارستان بود. رها آروم باش. آروم. نباید عصبی میشدی. اه. دکترت هزار بار گفته غصبانیت سم برات. آی ... تو رو خدا آروم شو.
- ا خانوم دکتر ... خانوم دکتر چی شده؟ وای خوبین؟ چرا رنگتون انقد پریده. وای به کی بگم؟ وای نکنه باز قلبتونه؟ ای داد
- (با بی حالی): سرم رفت عوض وای وای از کیفم قرصامو بیار.... د چرا وایسادی؟ برو دیگه.
وای یاشا پس کی میای. این دردا آخرش از پا میندازه منو ها. یاشا...
- (با عصبانیت و نگرانی): چی شده؟ حالت چطوره؟ چه بلایی سر خودت آوردی آخه؟ آخرش خودتو به کشتن میدی. یعنی اون مرتیکه انقدر مهمه؟ پاشو ببینم. پاشو بریم دفتر من ببینم چته...
دست رها رو می گیره و آروم از صندلی بلند میکنه.
با عصبانیت به خانوم حکیمی مسئول بخش نگاه میکنه:
- تو از کجا سر و کله ات پیدا شد باز. اه خلاصی ندارم از دست تو. دستم رو ول کن. من که چیزیم نیست. یه کم عصبانی شدم فقط این خانوم حکیمی باز از کاه کوه ساخت.
- نه به خدا دکتر نیکنام. به خدا حالشون خیلی بد شد یهو. آخه خیلی عصبانی بودن. نمی دونم ولی فکر کنم به خاطر همین حالشون یهو اینجوری شد.
- آخه چی شد که عصبانی شدی؟ آخه اصلا یهو چرا به این روز افتادی؟پاشو پاشو بریم یه چکاپت کنم....
- وای ولم کن. میگم هیچیم نیست....
- از رنگ و روت معلومه. دختر رنگت مثل گچ دیوار شده. هنوز داری به خودت می پیچی. داری نفس نفس میزنی، رو پات بند نیستی اونوقت میگی هیچیت نیست؟ اصلا برای چی عصبانی شدی؟ اصلا تو که همیشه عصبانی هستی پس این چه جور عصبانیتی بوده که به این روز انداخته تو رو؟
- از دست همجنس های جنابعالی. حالا به سلامت تا آتیشش سر تو خالی نشده.
دستش رو از دست یردان بیرون میکشه و بلند میشه که از بیحالی دوباره میشینه. با عصبانیت دوباره دستش رو می گیره و در حالیکه تقریبا تمام وزن رها روش افتاده اون رو به سمت آسانسور می بره.
وای چقدر سبکه و چقدر آروم. انگار نه انگار که این همون رهای بد اخمه که همیشه سر جنگ داره. باورم نمیشه این آدم می تونه گاهی انقدر آرامش بده به کسی. ولی نه اصلا نمی تونم این رها رو ببینم. رها یعنی یه نفس داد، دعوا، لجبازی. این سکوتش آزارم میده. چقدر خسته ست. رها بیشتر بهش تکیه میده.
رها تو چه فکری؟ داری از درد یکی دیگه از پا می افتی؟ رها چرا خودخواه نیستی یه کم؟ چرا خودت رو دوست نداری؟ رها سنگینی تمام غم هات رو رو من بنداز. من دردای آدمای زیادی رو شونه هام گذاشته شده اما من ضربه نمی بینم. من محکمم. تو که توان نداری نباید انقدر خودت رو درگیر کنی. رها غیر قابل تحملی. نمی تونم بفهممت. وای. خوشحالم که تو زندگیم هیچکس رو را ندادم تا امروز به درد این دختره دچار باشم. عشق!!!! هه دیوانه اند این رها ها هم.
وای چه آرامشی رها. چه قدرتی. رها چه حسی داری؟ لذت می بری از اینهمه نزدیکی. رها بوش بهت آرامش داده نه؟ نه نه اون فقط گاهی خیلی مهربون میشه. گاهی یادم می ره کیه. حس میکنم تو بقل یاشا هستم. حس میکنم این یاشا ست که با اینهمه نگرانی نگهم داشته، داره حمایتم میکنه. بسه رها. بازم یاشا یاشا. اما تا کی؟ هه. این حقش نیستا. این یزدانه که الان به دادت رسیده، نگرانته. مثل یه کوه وایساده تا تو تمام سنگینیت رو روش بندازی. سنگینی خودت، دردات، غمات، تنهای هات. بی انصاف نباش.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#4
رها دکمه های روپوشت رو باز کن تا من دستگاه رو آماده کنم یه نوار قلب باید ازت بگیرم.
با صدایی که سعی میکرد قدرت توش موج بزنه:
- گفتم که من حالم خوبه. هیچ مشکلی هم ندارم. ولم کن. کلی کار و زندگی دارم، مریض دارم ، باید تو بخش باشم. اه .
در حالیکه به زور روی تخـ ـت می خوابونتش شروع میکنه به باز کردن دکمه ها و گوشی رو به گوشش می زنه:
- رها نفس عمیق بکش.
- برو بابا دلت خوشه. ولم کن.
با عصبانیت و فشاری که به بازوی رها میاره اون رو دوباره میشونه رو تخـ ـت:
اگه میخوای ولت کنم کارایی که می گم رو انجام بده تا زودتر چکاپت تموم شه و ولت کنم. نفس عمیق بکش.... آفرین. یه بار دیگه...
گوشی رو روی سیـ ـنه اش جابه جا میکنه:
- دوباره... عمیق تر نفس بکش.
وای خدایا من چم شده؟ چرا دارم جوش میارم؟ با هر تماس دستش با بدنم انگار دلم هری می ریزه. نگاش کن چه اخماشم تو هم کرده. چه ادوکلن خوش بویی. بوی یاشا رو میده.
- پشت کن رها خانوم.... حالا دوباره نفس بکش... آفرین دختر خوب...
دست رها رو تو دستش می گیره و نبضش رو چک میکنه:
- رها چرا انقدر تکون میخوری. دو دیقه آروم بگیر. اه. چرا مثل بچه ها رفتار میکنی؟
چون دارم گر می گیرم. وای من چه مرگم شده؟ دستت رو بردار. داره می سوزه دستم. وای رها چت شده؟ مگه دفعه اولته یه دکتر نبضت رو می گیره؟ تکون نخور رها. هه چیه رها؟ این گر گرفتن ها بی دلیل نیست. داری می سوزی چون یزدان مثه همه دکترا نیست. چون اون یه مرد جوونه. چون بهت حس مهم بودن برا یه مرد رو میده. چون دستاتو که می گیره بهت گرما میده. زندگی کردن رو یادت میندازه. اونم با تمام لذت هاش. گرمای دستاش. یاد دوباره هم می شه از نو شروع کرد. از نو عاشق شد. ولم کن باز تو چرت و پرت گفتی؟ من فقط عاشق یاشا هستم. فقط چون حالم خوش نیست اینجور کلافه شدم.... رها خانوم داشتیم؟ به منم دروغ؟
- بسه ولم کن.
- چی میگی رها؟ تو چرا یهو چرت و پرت میگی؟ باز تو این دنیا نبودی؟
- نخیرم. منظورم دقیقا با تو بود که ولم کنی برم چون من هیچیم نیست.
- (با خنده و تمسخر): تو که راست میگی ولی رها خانوم من اونور داشتم دستگاه رو میاوردم نزدیکت. من اصلا پیش تو نبودم و درنتیجه نچسبیده بودمت هم. حالا بخواب نوار رو بگیرم.
و شروع کرد به زدن ژل مخصوص و وصل کردن گیره ها به دستها و پاهای رها.
رها خانوم ببخشید لطفا بلوزت رو بزن بالا این دو تا سیم رو هم وصل کنم.
رها در حالیکه از شرم سرخ شده بلوزش رو یک مقدار بالا میگیره و یزدان که خجالت رو تو صورت و رنگ قرمز شده رها و لرزش دستاش می بینه بی هیچ حرفی بلوز رو از دست رها می گیره و آن رو به قسمت بالای لباسش گیر میده و سیم ها رو وصل میکنه. صدای نفس نفس زدن های رها با هر تماس دست یزدان بیشتر و بلندتر میشه.
یزدان در حالیکه تو تمام این مدت از خجالت رها خودش هم تا حدودی کنترل خودش رو از دست داده با یه نفس عمیق آرامشش رو دوباره به دست میاره و آروم بلوز رها رو به حالت اولش بر میگردونه و پشت به رها رو به دستگاه می ایسته و منتظر تا نوار رو بگیره و در همون حالت با صدای آرومی:
- رها آروم باش. چند تا نفس عمیق بکش تا آرامشت برگرده میخوام نوار بگیرم. هیجان روی ضربانت و نوار تاثیر میذاره. آروم باش و به هیچی فکر نکن. من یه دکترم و تو هم الان مریض منی پس دلیلی برا خجالت وجود نداره. آروم باش. زود بر می گردم .
و از در بیرون می ره. انگار اینکار رو میکنه تا دوباره آرامش رو به رها بر گردونه.
بعد از حدود ده دقیقه پرستار بخش وارد اتاق میشه و یه نوار میگیره و با نوار بیرون میره.
- چه عجب تشریف آوردین. مسخره. یه ربعه رفتی انگار نه انگار من اینجام. بیا این دم و دستگات رو جمع کن برم دنبال کار و زندگیم.
- (متفکر و سر به زیر): بیا این قرص رو بخور یه کم بگذره یه نوار دیگه ازت بگیرم تا بعد بری به کارت برسی.
- وای ولم کن تو هم. جو دکتری گرفتتت ها. بابا من هیچیم نیست. یه کم عصبانی شده بودم که الان دیگه خوب شده. پس بی خیال بابا.
- رها قرصایی که می خوری همین هاست که دست خانوم حکیمی بود؟
- آره چطور آقای دکتر؟ بعد به مسخره می خنده.
با جدیت و همینطور که فکرش مشغول چیزیه و داره روی سر برگش چیزی می نویسه:
- رها قرصات رو عوض کردم. درد هم داری؟ نفس نفس زدن چطور؟
- اوه نه بابا آقای دکتر خیلی جدی گرفتن. کوتا بیا بابا دکتر نیکنام. بیا بند و بساطت رو جم کن پاشیم بریم پی کارمون.
- (با عصبانیت): رها سعی کن شوخی جدی رو بفهمی. وقتی دارم جدی حرف می زنم لودگی رو بذار کنار. پرسیدم تو قفسه سینت درد داری؟ البته از نوار مشخصه یه چیزایی ولی میزانش رو میخوام بدونم و اینکه تنگی نفس چطور؟
- وای. نخیر درد ندارم و دفعه اولم بود.
- (با عصبانیت): هزار بار بهت گفتم از دروغ متنفرم. پس راست بگو. بعدم من کور نیستم و محض اطلاعت متخصص قلب پس خیلی هم از اوضات بی خبر نیستم. حالا عین آدم جواب بده
- خوب درد دارم ولی فقط گاهی وقتا.
- چه وقتایی؟
- وقتایی که خیلی عصبانی میشم یا خیلی خسته می شم و فعالیتم زیاد باشه. یا وقتی کم خوابی داشته باشم یا وقتایی که مریض باشم.
- نفس نفس زدن چطور؟
- خوب بیشتر وقتایی که خیلی گریه کرده باشم یا داد و هوار کرده باشم یا وقتی حمـ ـام خیلی بخار کرده باشه. اما به خدا خیلی وقت بود اینجوری نشده بودم.
- رها قلبت ضعیف تر شده و ضربانش کند تر. باید یه آزمایش خون هم ازت بگیرم. احتمال میدم مشکل کم خونی هم داشته باشی. یه نوار دیگه از رها می گیره و دوباره همه چیز رو چک می کنه و از اتاق بیرون میره.
وای رها بدبخت شدم که. نکنه الان میخواد خونم بگیره ازم. وای من از سوزن می ترسم. خدایا کمک کن یادش بره. ای خدا. اگه یادش بره یه آیت الکرسی می خونم با 50 تا صلوات. نه نه اصلا 100 تا صلوات. ای خدا آبروم می ره اگه بفهمه می ترسم. وای همین جوریش دائم برام دست گرفته. خوب اصلا میگم خودم بعدا میگیرم. اصلا میگم رفتم پایین میدم یکی بگیره. آره اینجوری بهتره. بعدم یادش میره. آره...آره. همین کارو می کنم.
یزدان وارد میشه و شروع به جدا کردن سیم ها میکنه. اینبار با آرامش بیشتری بدون کمک خواستن از رها بلوز رو بالا می بره و آروم سیم ها رو جدا و با یه پنبه ژل های دارویی رو از روی پوست رها پاک می کنه.
رها که دوباره از گرما گر گرفته سرش رو پایین میگیره و بی صدا به به دستای یزدان نگاه میکنه.
- خوب رها آستینت رو بالا بزن بیام ازت خون بگیرم.
رها زود باش حرف بزن. چرا لال شدی. اگه الان صدات در نیاد بدبختی. وای رها مردی؟ خبرت الان وقته خجالت نیست حرف بزن.
- نه نه لازم نیست. میرم پایین یکی می گیره برام . شما هم از کارتون افتادین. بعد از تخـ ـت بلند میشه و با اجازه ای میگه و به طرف در میره.
- رها چرا ادا در میاری. من کارم همینه از کارم افتادم یعنی چی؟ گیجی ها. سرنگ رو از بسته باز میکنه و با یه پنبه سمت رها میره.
- گفتم که خودم پایین میگیرم. و به حالت دو از در بیرون می ره و با خودش زمزمه میکنه: وای رها نزدیک بودا.
.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#5
ساعت 6 صبح رو نشون میده که رها یزدان رو مقابلش میبینه.
- سلام خانوم شایگان. رفتم آزمایشگاه به هوا آزمایشتون ولی دکتر کیوان گفتن نرفتین و با یه نگاه پر از سوال ادامه میده: مثل اینکه متوجه نشدین من جواب آزمایش رو لازم دارم. شوخی گرفتین؟
- نه نه به خدا اصلا فراموش کردم. حالا چه عجله ایه. میرم بعدا. و قدم زنان دور میشه از یزدان.
با یه قدم بلندتر مسیر رو طی میکنه و دست رها رو می گیره و با عصبانیت:
- مگه من شوخی دارم باهات؟ راه بیفت خودم می گیرم. می ترسم دوباره یادت بره .
- وای گفتم که خودم میرم بعدا.
- بعدنی در کار نیست. شیفتت هم تموم شده دیگه. راه بیفت .
دست رها رو می کشه و دنبال خودش می بره:
- رها چرا اینجوری را میای؟ عین آدم بیا. خودتو نکش. ا ...
وای باز اومد. اصلا من نمی دونم چرا این سرنگ رو می بینم قلـ ـبم تو دهنم میاد. ای خدا خوب اصلا 20 تا آیت الکرسی بابا. اه
- وا رها چرا چشماتو بستی؟ خوابت میاد؟
- (با دستپاچگی): آره آره. خیلی خسته ام. بذا یه موقع دیگه. بیا بریم خونه.
- (با عصبانیت): خوب خبر من عوض اینکه چشمات رو ببندی دو دیقه اون آستینو بزن بالا خون رو بگیرم بریم.
خودش آستین رو میخواد بکشه بالا:
- وا رها چرا آستینت رو چسبیدی. ول کن کارمو بکنم. بازیت گرفته؟
- اه چرا گیر میدی خوب. اصلا نمی خوام آزمایش بدم. تو رو سننه.
- بشین سر جات عین آدم. داری اون رومو بالا میاری.
- آستین رو از دست رها میکشه بیرون و بالا می زنه:
- رها چرا چشماتو بستی؟ این چه قیافه ایه؟ چرا میلرزی؟
بعد ناگهان می ایسته و زل میزنه تو چشمای رها و درحالیکه یه لبخند روی لبش میاد:
- نه رها... نگو که از خون دادن می ترسی!!! رها این که ترس نداره. دستتو بده من.
- نه... (با بغض) : من از سرنگ می ترسم. تو رو خدا بی خیال شو
- (با خنده): رها بچه شدی؟ سرنگ که ترس نداره. قول میدم خیلی دردت نیاد. حالا آروم بشین دستتم تکون نده. زودی تموم میشه.
- تو رو خدا یزدان. جون هر کی دوست داری. و دستش رو سعی میکنه بیرون بیاره.
دستش رو آروم نـ ـوازش میکنه:
- رها عزیزم سرنگ ترس نداره. تو مثلا یه دکتری خودت. نترس. قول میدم اصلا درد نداشته باشه عزیزم. حالا آروم باش تا کارم رو بکنم. رها انقدر تقلا نکن. نمی خوای بگم یکی بیاد دستت رو بگیره که؟ اونوقت من جای تو خجالت میگشم. دیگه خود دانی. یا آروم بشین یا یکی رو صدا کنم.
- باشه ولی قول بده دردم نیاری. زود باش.
- چشم رها خانوم گل.
ببین چه میلرزه. یعنی این دیگه آخرشه. یه پزشک خودش از سرنگ بترسه. با یه لبخند با پنبه دستش رو ضد عفونی میکنه:
- رها دست منو محکم بگیر تا نترسی. آروم باش کوچولو. (با خنده): جایزه یه لواشک دیگه به لواشکات اضافه شد...
- آی یزدان آِ....
فشار دستاش به دستای یزدان هر لحظه زیادتر میشد و دندوناش محکم تر روی هم فشار میاورد.
- رها انقدر دندوناتو فشار نده. آ تموم شد. اوه اشکاشو ببین.
پنبه رو روی جای سوزن فشار میده و با دست اشکای رها رو پاک میکنه:
- رها تموم شد.
سر رها رو تو دستاش میگیره و سعی میکنه آرومش کنه. دوباره به نفس نفس افتاده. وای این دختر واقعا بچه ست. یه کوچولوی لوس که گاهی دل آدمو میلرزونه. آروم زیر گوش رها:
- رها ببخشید اگه خیلی دردت اومد و اذیتت کردم ولی مجبور بودم. (یه لبخند)
وای کاش این دستا، این گرما مال یاشا بود الان. دلم میخواد تا ته دنیا به همین حال بمونم. چقدر اینجوری درد رو کمتر حس میکنه آدم. هه رها ذوق مرگ نشو حالا. دستش رو ول کن دو ساعته مثه دخیل چسبیدی. وا از تو بقلش بیا بیرون. سو استفاده چی. این یاشا نیست ها. این یزدانه. گفتم بگم که یه وقت باز با یاشا جونت اشتباه نگیریش. آروم از بقل یزدان خودش رو بیرون می کشه و دست یزدان رو ول میکنه.
یزدان میره بیرون و با یه آب قند بر میگرده تو و با خنده:
- نگا رنگ و روش کن. رها عمرا فکر نمی کردم انقدر ترسو باشی. با اون شاخ و شونه کشیدنات و جنجالات این ترسه واقعا خنده داره. بیا بیا اینو بخور تا پس نیفتادی بریم..
- رها دیشب خیلی به خودت فشار آوردی. رفتی خونه یه چیزی بخور و بخواب. در ضمن فعلا مسکن خوردن رو تعطیل کن. باعث شده درد هم که داری خیلی وقتا نفهمی و این اوضاع رو پیچیده میکنه. باید تحت نظر باشی و دقیق بدونیم فاصله این دردها چقدره. شاید مچبور باشی خیلی زود عمل کنی.
- (با عصبانیت): چون به زور معاینه ام کردی امروز و پدرم رو دراوردی دلیل نمی شه توهم برت داره که من میذارم عملم کنی. من اصلا تو رو قبول ندارم خوش خیال. هه.
- (با آرامش): منم نگفتم من عملت کنم. گفتم عمل کنی حالا تو فکرته من عملت کنم بحث دیگه ایه.
- هه. تو خواب ببینی. فقط یاشا. همین. پس تمو
با عصبانیت بین حرف رها می پره:
- خستم کردی. یاشا یاشا یاشا. دو هفته قرصایی که بهت دادم رو میخوری و مسکن هم استفاده نمیکنی و مرتب چکاپ میشی، اگه تشخیص بدم باید خیلی زود عمل بشی برام فرقی نمی کنه جنابعالی بخوای یا نه. شده مثل امروز خرکشت کنم می برمت برای عمل.
- عمرا
هر دو تو فکر می رن و عصبانی تا رسیدن و پیاده شدن رها تو سکوت کامل.
- (با لبخند) راستی لواشکات طلبت. پنج شنبه میریم فرحزاد طلبت رو صاف می کنم. مراقب خودت باش و قولات یادت نره. مرسی
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#6
سلام عسل کجایی؟ بیا یه سر خونه ما
- علیک سلام رها خانوم. بابا کم پیدا شدین. دیگه حالی از ما نمی پرسین. ببینم نکنه خبراییه؟ (با خنده)، بابا تبریک.
- عسل حال و حوصله شوخی ندارم. همین الان بیا اینجا.
- رها دیوونه شدی؟ من الان بیمارستانم. مگه الکیه که هر موقع عشقم کشید پاشم. باید تا 5 صبر کنی. حالا چی شده مگه؟
- عسل از اون روز که تو بیمارستان حالم بد شد خیلی فکر کردم. دیگه نمی تونم منتظر یاشا بشینم که حالا کی میخواد بیاد.
- به به پس بالاخره سر عقل اومدی. بابا از اولم دیوونگی بود کارت. وقتی یکی رفت دیگه یعنی رفت. بی خیال. یه وقت غصه نخوری ها. ببین یزدان خیلی مرد خوبیه. می بینی که چقدر نگرانته. به خدا من مطمئنم ازت خوشش میاد وگرنه دلیلی نداشت انقدر خودشو درگیر تو و مریضیت کنه یا نگرانت باشه. به خدا باورت نمی شه دم به دقیقه داره سفارشت رو به من میکنه. به مسئولای بخش سپرده گوشه انگشتت هم خون اومد بهش خبر بدن. دیگه چی میخوای بابا؟
- به به پس همه دوستان رو برا راپورت گیری جمع کرده. هه. خیلی زحمت میکشه. عسل جون منظور من رو درست نفهمیدی ولی بدم نشد ها، لااقل فهمیدم چطوریه که آب خوردن منم آقا خبر دارن. دیگه پاشو زیادی دراز کرده از گلیمش.
- رها این چه طرز حرف زدنه؟ بده یکی نگرانته؟ اون عوضی که راشو کشیده رفته یه خبر هم ازت نمی گیره که مردی یا زنده. اونوقت اینه جواب محبت های این بیچاره؟ خیلی قدر نشناسی.
- عسل با من بحث نکن. کارت تموم شد بیا اینجا باید باهات حرف بزنم. راستی به اون رضا جونتم اگه کار نداشت بگو شام بیاد اینجا.
- نه عزیزم. رضا این چند وقت خیلی گرفتاره. دارن مطبش رو رنگ میکنند. دیگه وقتی میرسه انقدر خسته ست که نای تکون خوردن نداره. بمونه یه موقع تعطیلی چیزی.
- باشه پس عصر زود بیا. بای.
*****
- سلام عسلی. خوبی؟ چه عجب بالاخره اومدی. بیا بریم بالا. زهرا جون 2 دو تا نسکافه با کیک بیار برامون.
دست عسل رو می کشه و به سمت پله ها میرن
- ای بابا رها دستمو ول کن. بابا بذار این روپوش روسری رو درارم. ای بابا.
- عسل دیگه نمی تونم منتظر یاشا بمونم. می خوام امشب خودم زنگ بزنم بهش و همه چیز رو بگم. میخوام بهش بگم من دوستش دارم. می خوام بگم باید برگ...
عسل ناگهانی سرش رو بر میگردونه و با تعجب خیلی زیاد و نوعی سرزنش تو نگاش به رها زل می زنه:
- تو میخوای چه غلطی کنی؟ سه روزه خبرت نشستی فکر کردی که به این نتیجه برسی؟ تو ... تو یعنی واقعا خری یا خودتو به خریت زدی؟
- (با عصبانیت): حرف دهنت رو بفهم. مگه جرمه؟ همیشه که نباید پسرا به دخترا بگن دوسشون دارن. یه بارم عکس بشه. آیه خدا که غلط نمی شه.
- رها من اصلا منظورم این نیست. رها چرا نمی فهمی تو با این کار فقط خودت رو کوچیک کردی. اون با یه زن دیگه داره زندگی می کنه. رها این یعنی خوب بد اونو انتخاب کرده. حالا به هر دلیلی. میخواد تنهایی باشه میخواد دوست داشتن باشه یا هر چیز دیگه ای. رها تو با این کار خودت رو کوچیک کردی. هیچ فکر کردی اگه یهو برگرده تو روت بگه یاسمین رو دوست داره و اینکه بیخود اینهمه سال تو فکرش بودی چی میشه؟ یه لحظه به این موضوع فکر کن بعد اگه بازم خواستی زنگ بزنی، بزن.
معلومه که می زنم. من مطمئنم یاشا هم منو میخواد. باید زنگ بزنم.
- فقط رها میخوام ازت خواهش کنم یه هفته دیگه ام بهش فکر کن. تو که اینهمه صبر کردی پس این چند روزم بیشتر فکر کن. بهم قول میدی؟
راس میگه. من که اینهمه صبر کردم تا یکشنبه هم صبر میکنم. اصلا خدا رو چه دیدی شاید روز تعطیلی خودش زنگ زد. آره . بعد رو به عسل:
- باشه باشه.
- راستی دکتر نیکنام چطوره؟ میونه تون با هم خوبه؟(لبخند)
- (با پوزخند): هه. عالی. حرف نداره. وای عسل دوشنبه شب دعوامون شد حسابی. یعنی برای اولین بار آنچنان ازش ترسیدم که فقط لال شدم. به قرآن گفتم الانه که بیاد یکی بخوابونه زیر گوشم.
- (با خنده): باز چه گندی زدی؟ رها خیلی صبر و حوصله و پشتکار داره این بنی بشر وگرنه مگه میشه تو رو تحمل کرد. خوب می فرمودین...
- هیچی بابا سرم درد میکرد افتضاح. دیدم ساعت تازه 2.5 شده. گفتم حالا این از کجا میخواد بفهمه من مسکن خوردم. یه دونه ام که کاری نمی کنه. خلاصه پا شدم رفتم یه قرص و یه لیوان آب برداشتم از دفتر دکتر قاسمی و اومدم بیرون. از شانسم پیجم کردن که مریض اورژانسی دارم.خلاصه قرص تو یه دستم لیوان اون دستم دوییدم که سریع برم ببینم چی شده. آقا برانکه مثلا دو دیقه زودتر برسم سه پله یکی بالا می رفتم پله ها رو که انقد دست و پا چلفتی ام که یهو نفهمیدم چی شد سر پله آخر با سر جات خالی خوردم زمین و لیوان و قرص و همه چی ریخت پایین. با یه داد اساسی سرم رو گرفتم بالا که گفتم حتما زدم یکی رو ناقص کردم که دیدم این دکتر جون انگار مو هاش رو آتیش زده باشن بالا سرمه. دعوا که تو مگه بچه ای که این اداها رو در میاری چرا عین آدم راه نمیری. خلاصه دیدم اوضاع پس بدو گفتم مریض دارم و د فرار. مریضه هم هیچیش نبود جز یه درد جزئی که فکر کرده بود درد زایمان. خلاصه سرم که خلوت شد یهو یاد قرصه افتادم. آخ با چه حولی دوییدم که تا این شمر ذوالجوشن چشمش ندیده برم برش دارم که جات خالی دیدم یه شمر با اخمای تو هم رفته و سگ جلوم وایساد که دنبال این داری میدویی؟ هیچی دیگه قرص رو دیده و ورداشته بود. ببین میگن شانس گند همین رو می گن. خلاصه اومدم یه چاخان سر هم کنم گفتم من که برای خودم نمی خواستم برا یکی از همکارا میخواستم. با چشماش کورم کرد با عصبانیت دستم رو گرفت، کف دستم رو باز کرد و 2 تا قرص رو محکم کوبید تو دستم و وایساد بخور. یکی کم بود دو تا برات آوردم. منم کم نیاوردم گفتم من که گفتم برا خودم نمی خواستم که یهو داد زد بسه دروغ. حیف من که به قولت اعتماد کردم. بخور جلو روی خودم بخور. نمیخواد پشتم بخوری. من برا خودم نگفتم نخوری برا من ضرر نداره برا تو سمه. اما حالا که دوست داری بخور. من بعد روزی 4 تا بخور.
وای عسل به قرآن سکته رو زدم. بعدم وایساد چرا معطلی بخورش. مگه سرت درد نمی کرد. اومدم مثلا آرومش کنم گفتم نه خوب میشه خودش اما بدتر عصبانی شد و بهم پوزخند زد و گذاشت رفت. از اون روز تا حالام نه باهام حرف می زنه نه جواب سلامم رو میده. وای عسل اینجوریش دیگه واقعا غیر قابل تحمله. بدیشم به اینه که هی این چند روز چشم تو چشم هم می شیم هر جا میرم سر و کله اونم پیدا میشه. دیگه کلافه شدم. این مرجانم که بُل گرفته حسابی. چپ میره راست میاد میگه من که گفته بودم بهت. یعنی این دیگه از یزدان هم بدتر رو اعصاب من راه رفته این چند روز. حالا چیکار کنم؟ فکر کنم با این حساب فرحزاد پنجشنبه هم کنسل شد.
- هه (با خنده): لواشکا هم پر رها جون. رها یزدان منتظره بری ازش عذرخواهی کنی. قبول کن کارت خیلی اشتباه بوده. اون بهت اعتماد کرده بود. تازه اونم فقط به خاطر خودت و سلامتی خودت. قطعا خیلی ناراحت شده و بهش فشار اومده. وگرنه نیکنام آدمی نیست که چیزی رو به دل بگیره یا بخواد اینجوری تلافی کنه یا سر سنگینی. تنها راهش اینه که بری ازش عذر خواهی کنی و ازش خواهش کنی که یه بار دیگه بهت اعتماد کنه. و قطعا این بار کارت سخت تره. اما باید این کار رو بکنی.
- وای ولم کن عسل. همین یک کارم مونده برم از اون عذر خواهی کنم که آقا تو رو قرآن آشتی کن و منو ببخش. می خوای یه غلط کردمم بگم. برو بابا. بهتر. لاقل صداشو نمی شنوم. جهنم. بذار انقدر قیافه بگیره و اخم و تخم کنه تا جونش دراد.
- رها کارت غلط بوده پس اگه شهامت داشته باشی میری عذر خواهی میکنی. و بدون این کوچیک شدن نیست. اتفاقا نشون دادی انقدر بزرگی که اگه اشتباه کنی پاش می ایستی و حتی لازم باشه عذر خواهی هم میکنی. دوستی ارزشش خیلی بالاتر از این حرفاست. رها ممکنه تو به خودت نخوای راست بگی ولی من باهات تعارف ندارم. پس بدون رها حتی دلت برا صداشم تنگ می شه. باور کن.
- واه واه. مگه تحفه ست. چه حرفا میزنی ها.
- نه رها تحفه نیست. فقط تو این مدت بهش عادت کردی. به همه اون اخلاقای حتی گندش. بعد از اونهمه تو تنهایی هات دست و پا زدن یکی اومد تو زندگیت که حتی با جنگ و دعواهاش یه کم تنهایی هات رو پر کرد. بهت این فرصت رو داد که درداتو باهاش قسمت کنی وقتی دلت پره یه بهانه ای برا داد کشیدن سر اون و خالی کردن خودت پیدا کنی. اصلا اونی باشه که بتونی صداتو فریادتو بریزی بیرون. که خفه نشی. رها یه دختر فقط برای لذت بردن یا با یه پسر گشتن یا حتی عاشق شدن یا تحفه بودن نبودنه یه مرد دنبالش نیست. گاهی دنبال یه تکیه گاهه. حتی برا چند دیقه. یه تکیه گاه که حس کنه از خودش قدرت بیشتری داره. این قدرت میتونه مثل تو همین حسی باشه که تو وجودت ترس رو بیاره. باعث شه هر کاری که میخوای بکنی اون و عکس العملش یه لحظه تو ذهنت بیاد. مطمئنم وقتی یه کاری میخوای بکنی ناخوداگاه حضورش رو حس می کنی و اون نگاه هاش رو. اگه نگاهش تو لحظه تاییدت کنه با یه اطمینان و دلگرمی بیشتری اون کار رو انجام میدی. داد و دعواهاش به فرصته برا خالی شدن تو از اینهمه فریاد تو وجودت. پس آسون این صدا رو اون نگاههای همراه با اعتماد و پشت گرمیش رو از خودت نگیر.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#7
رها آروم باش. چرا دست و پاتو گم کردی؟ میخوای بری یه ببخشید بگی و بیای بیرون. وای نه من بمیرم هم ازش عذر خواهی نمی کنم.خوب نکن. اونم باهات حرف نمی زنه هر بارم دیدت اخماشو میکنه تو هم و راهش رو می کشه میره. اصلا چه اهمیتی داره. تو هم که از خداته. خوب پس چرا معطلی؟ بگو گور خودش و راهت رو بکش برگرد سر کارت دیگه. اه تو چرا همش میخوای با من لج کنی؟ آخه احساس عذاب وجدان میکنم اینجوری. عادت ندارم بهم بی محلی کنه. وای انگار 6 روزه لالمونی گرفته. کلافه شدم. اه. با پاهایی سست به سمت اتاق یزدان حرکت میکنه و چند ضربه به در می زنه
- بفرمایید
رها چرا عین دو ساله ها دست و پات رو گم کردی؟ لال شدی؟ یه چیزی بگو. رها مردی؟
از صدای قدم ها می تونم حس کنم که تویی رها. رها خانوم بد کردی. ازت انتظار نداشتم. با خشم و در حالیکه سرش هنوز پایین:
- کارتون رو بگین دکتر شایگان.
- س... سلا...
- الو یاشا
کدوم گوری رها؟ مگه دستم بهت نرسه. ساعتت رو یه نگاه بنداز؟ 12.5 شبه. نفهم تو کدوم گوری که به دروغ به مامان بابات گفتی با منی؟ میدونی چند دفعه تا الان به من زنگ زدن که یاشا جان دیر وقته بیاین دیگه... جنابعالی هم که انگار اون تلفن صاحب مرده نمایشی ست. نگاه کن چند تا میس کال داری. خوشگذرونی و ولگردی تموم شد یاد من افتادی که ماس مالی کنم و ببرمت خونت؟
(با گریه و اضطراب): یاشا، جون من دو دیقه گوش کن. یاشا تو رو خدا همین الان بیا این آدرسی که میگم من می ترسم. تو کوچه ام. تاریکه. تنهام. جون من زود بیا.
.
.
.
(رها رو گوشه خیابون مضطرب می بینه. سریع پیاده میشه و به جای هر سلام و حرفی یه سیلی میزنه تو گوش رها): این رو زدم تا دیگه از این غلطا نکنی. حالا تا دومی رو نخوردی بگو کدوم گوری بودی و اینجا تو خیابون اونم این موقع شب چه غلطی میکنی؟
(ترس تمام وجودش رو گرفته. هیچوقت یاشا رو انقدر عصبانی ندیده بود در حالیکه کنترلی رو اشکاش و صدای لرزانش نداره): م...ن ... مهمو... نی ... دوس...تم ... بود و
- چیه رها نبینم به تته پته افتادی؟
یاشا غلط کردم . تو رو خدا داد نزن سرم...
یعنی اون مهمونی کوفتی انقدر ارزش داشت که به خاطرش همچین دروغی به مامان بابات بگی؟ که اینجور الان بخوای بلرزی؟ هان لعنتی؟ اشکاتو پاک کن و عین آدم بگو جریان چیه؟ زود باش
رها با ترس شروع میکنه تعریف کردن: دوست پسـ ـر مریم همکلاسیم مهمونی گرفته بود. مریم هم نمی خواست تنها بره. منم که اگه به مامان میگفتم می خوام برم مهمونی میخواست ته و توی ماجرا رو در بیاره و اگه میفهمید مختلطه هم که عمرا میگذاشت برم. منم وقتی دیدم بابا و مامان مطب هستن و 10 11 زودتر بر نمی گردن زنگ زدم مطب و به مامان گفتم با تو دارم می رم بیرون. به مریم هم گفتم ساعت 10 خدافظی می کنیم که من قبل مامانم اینا برسم. ولی از شانس گند ما کمیته ریخت و با بدبختی تونستم فرار کنم و از اونجا دور شم که سر از اینجا در آوردم. یاشا تو رو خدا اینجوری نگام نکن. من رو ببخش. جون من به مامان هیچی نگو. تو رو خدا.
با داد رها واقعا که. عقده چهار تا پسر بچه 16 17 ساله دیدن داشتی که همچین غلطی کردی؟ اگه گرفته بودنت چه ... ای میخواستی بخوری؟ تو فکر نکردی وقتی به من از همه جا بی خبر زنگ بزنن بگن دیگه دیره رها رو بیار خونه چی باید بگم؟ تو از اعتماد مامانت، بابات، من سو استفاده کردی. رها از تو انتظاز نداشتم. متاسفم اما باید به مامانت راستش رو بگم.
با اضطراب و وحشتزده و صدای کمی بلند در حالیکه گوله گوله داره اشک می ریزه:
نه نه تو رو خدا... غلط کردم. دیگه قول میدم تکرار نشه. به جون خودم. اصلا به جون تو یاشا. خواهش میک...(حالا دیگه به نفس نفس افتاده)
از رو صندلی با عصبانیت بلند میشه و به سمت رها میاد و رها رو محکم تکون میده. انگار میخواد با این کار اون رو به حال برگردونه:
- تو چته باز؟ رها رها. چی میگی؟ یاشا کدومه؟باز رفته یه دنیای دیگه؟ من یزدانم. اینجام دفتر منه.
یه نفس بلند میکشه و با قدمای سنگین به سمت صندلیش بر میگرده.
وای رها چه موقع تو خواب و خیال رفتن بود باز. اه. اومدی خیر سرت درستش کنی مثلا؟ تو که گند زدی رفت پی کارش:
- من ... من هیچ جا.... نرف...
- (با عصبانیت): ساکت شو رها. بشین و دو دیقه ساکت شو. نمی خواد باز ببافی
- من یزدان من
- (با صدای بلند): گفتم ساکت شو تا عصبانی ترم نکردی.
یه سکوت چند دیقه ای. حالا نفس هاش آروم تر شده. به خودش مسلط میشه و نگاهش رو بالا میگیره و نگاه یزدان رو می بینه که روش زوم شده. انگار تو نگاش یه دنیا سوال. انگار میخواد بهش بگه چرا کاری میکنی که بعد اینجور خودت و من رو عذاب بدی.
- یزدان من رو ببخش. من اشتباه کردم. من نباید زیر قولم می زدم. من اشتباهم رو قبول دارم و جبران می کنم. فقط خواهش میکنم اینجوری نگام نکن دیگه. بهم بی محلی نکن. من طاقت این برخورد رو ندارم. من... من دلم نمی خواد ازم دلخور باشی. من وقتی اینجوزی ای ازت می ترسم. خیلی. منو ببخش. یه بار دیگه بهم فرصت جبران بده. باشه؟
رها کاش انقدر بچه نبودی. کاش حرفم رو می فهمیدی. همونطور که نگاهش رو صورت رهاست با صدای آرومی:
- یه بار دیگه بهت اعتماد میکنم. فقط یه بار. حالا برو دست و روت رو بشور و تا وقت ناهار تموم نشده یه چیزی بخور و برگرد سر کارت. (با لبخند): فقط یه سوال؟ کنجکاو شدم بدونم یاد چی افتاده بودی؟ چیکار کرده بودی که اینجور با اضطراب یاشا رو قسم میدادی که دیگه تکرار نمی کنی؟ فقط اگه میخوای دروغ بگی بهتره اصلا جوابی ندی و بری.
با خنده ای که از یاداوری اون روزا رو لبش میاد:
- یه لحظه وقتی از در وارد شدم و نگاهت رو دیدم و شباهت حرفات رو با یاشا یادم اومد، انقدر ترسیدم که ناخودآگاه رفتم به وقتی دوم دبیرستان بودم. جات خالی به مامان اینها گفته بودم با یاشا میرم بیرون اما با دوستم رفتم مهمونی مختلط. از شانس گندم کمیته ریخت و فرار کردم و هیچی دیگه مجبور شدم به یاشا زنگ بزنم بیاد برم داره و دست به دامنش بشم که به مامان نگه. اونم که خوب زهر چشمی ازم گرفت. آخه مامان می فهمید فاتحه ام خونده بود. ولی هیچوقت نگفت به مامان اینها.خیلی ماهه . ازم قول گرفت دفعه اول آخرم باشه.
- (با خنده): هی هی جوونی... خوب حالا سر قولت وایسادی؟
- آره بابا با اون اخم و تخم و زهر چشمی که اون ازم گرفت و تا یه هفته اسمم رو هم نیاورد توبه کردم بابا.
- خوب پس. امیدوار باشم منم. مرسی که راستش رو بهم گفتی و عذر خواهی کردی رها خانوم. ازت ممنونم و رو قولت حساب میکنم. برو به کارت برس.
آخی رها خلاص شدی. وای چقدر خوبه وقتی خوش اخلاقه. رها خانوم دلت برای خوش اخلاقیش، صداش حتی نگاه های گرمش تنگ شده بود ها. نگی نفهمیدیم. برو بابا تو هم باز برای خودت تفسیر کردی. من فقط... تو فقط چی رها خانوم؟ اه بابا بی خیال تو هم:
- بازم ممنون. با اجازه.
- راستی رها فردا شب فرحزاد یادت نره. ولی برای تنبیه لواشک هات شد 2 تا.
- خسیس. من رفتم. بای.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#8
سلام عسل ببین قرار شد ساعت 7 یزدان بیاد دمه خونه دنبال من. تو و رضا هم بیاین اینجا که همه با هم بریم.ها؟
- نه رها ما خودمون میایم ببین رسیدیم بهتون زنگ می زنیم.حالا رضا خودش حتما با نیکنام هماهنگ میکنه. پس فعلا
- (با ذوق): وای یزدان بلال.عسل بریم بلال بگیریم.اه چرا وایسادین؟
نگاش کن. آخه کی ممکنه فکر کنه این بچه همون خانوم دکتر شایگانه؟ عین بچه ها ذوق میکنه .سری تکون میده و با خنده:
- رها خانوم بذار اول بریم شام بخوریم بعد شام میایم می گیریم اگه جا داشتی.
- من جا دارم. واسه همه چی. میدونی چند وقته اینجا نیومدم؟
- رها تو بگو چند وقته اصلا از در خونت واسه هیچ تفریحی جایی نرفتی قربونت.
- وای عسل ولم کن توام وقت گیر آوردی.
(با شیطنت و خنده): دکتر نیکنام امشب همه چی مهمون شمام دیگه؟
تو بخند. اینجور بچگی و خوشی و ذوق بکن همه شب همه چی مهمون من. حیف اون غم که تو رو اسیرت کرده. خیلی حیفی رها. کاش خودت میفهمیدی اینارو.
- اوه همچین رفته تو فکر انگار گفتم دار و ندارتو باید خرج کنی امشب. چه خصیصی آقای دکتر.
وای رها. تو اینجور خندون باش دار و ندارمم میدم. با خنده و یه نگاه خیره:
- تا اونجا که یادم میاد من فقط یه لواشک بهت باید میدادما.
- ای ... ای ... اولا یکی نه و دو تا. دوما میخواستی نیاری اینجا . حالا که آوردی پا خودته همه چیشم. هسل و رضام پاته ها. حال کردی؟
- کی از شیشلیک من میخواد؟
- من ... من ...
- میگم رهایی میخوای از برگ منم بهت بدم؟
- اوهوم.... بده... اون زیتونم بده من.
ا دست نزن این سالاده منه....
- وای رها مگه از قحطی اومدی؟ چه خبرته؟
- خوب گشنمه. ناهارم نخوردم.
- رها خانوم اینجوری همه جی رو قاطی میخوری حالت بد میشه ها.
- تو کار به این چیزا نداشته باش. تازه باید بریم لواشکمم بخری.
عسل توام بلال میخوای؟ رضا چی؟
وای نه رها جان. تو با اینهمه که خوردی بازم جا داری یعنی؟
- یزدان گردو. گردو هم بگیر.
با ذوق دست یزدان رو میکشه:
- وای یزدان آلوچه. وای میخوام.
- رها بسه دیگه شورش رو در آوردی. هر چی میبینی میخوای.
دست رها رو میگیره و میکشه:
- دیگه هیچی نمی خرم.
دستش رو با حرص از دست یزدان در میاره:
- خیلی خسیسی. اصلا خودم می خرم.
با عصبانیت به سمت جلو هلش میده:
- تو حالیت نیست داری چیکار میکنی. حالت بد میشه. را بیفت.
- رها این اداها چیه؟ نمی میری یه ذره از لواشکتم به ما بدی. این رضا کشت منو. تازه حالت بد میشه ها. روز روزش لواشک بهت نمی سازه چه برسه حالا که اینهمه رو هم خوردی.
- نمی دم. مال خودمه. هیچیمم نمی شه. اون مال قدیما بود.
.
.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#9
وای. چرا من اینجوری شدم.... چرا دارم گیج می زنم... وای دلم... رها چت شد؟ وای نه.نگو که دوباره قراره حالم به هم بخوره. حالا چیکار کنم. فحشم میدن اینا که اگه بگم حالم بده. کاری نداره یه کم تحمل کن تا برسی خونه. اونوقت نهالتا بر میگردونی و خلاص دیگه:
- بریم دیگه خونه بچه ها. خیلی دیره. پاشین پاشین . و همزمان از تخـ ـت پایین میاد کفشاش رو بپوشه
- وا رها بشین بینیم.کجا دیره؟ تازه 11 شده. داریم قلیـ ـون میکشیم بابا.
- رضا راس میگه رهایی. بیچاره ها تازه قلیـ ـونشون رو آوردن. بشین نیم ساعت دیگه می ریم دیگه.
- (با خنده): رها خانوم هر چی میخواس بخوره خورد دیگه کاری نداره بخواد بمونه.مگه نه.
- مشکلی نیس شما بمونین. من خودم میرم. سوییچ....
- (آروم کنار گوش رها): رهایی زشته. یه کم وایسا. چرا لج میکنی؟
بدون توجه به حرف عسل سوییچه یزدان رو بر میداره و راه می افته.
یزدان با عصبانیت پا میشه و کفشاشو پا میکنه و دنبال رها میره:
- رضا جان تا این نرفته من برم پیشش. تو حساب کن بیاین. می شناسینش که....
وای دلم. این چه دردیه؟ آزوم باش رها. بهش فکر نکن. نیم ساعت تحمل کن.
- رها چته؟ چرا رنگت پریده؟ چرا داری می لرزی؟ وا چرا به خودت می پیچی؟ رها میگم چته؟
با عصبانیت نگهش میداره:
- مگه کری؟
- نه خسته شدم دیگه. بریم. زود باشین دیگه. اه .
- رهایی چرا ناله میکنی؟ نکنه رو هم رو هما کا...
عسل با وحشت به رها نگا می کنه. ناخوداگاه یاد آخرین باری که با یاشا و رها بیرون رفته بودن می افته. اون بار با اینکه خیلی قاطی نخورده بود رها اما لواشکا به همین روز انداخته بودش. با صدای بلند و وحشت:
- وای نه خدا. دکتر شایگان می کشتمون. وای رضا بدبخت شدیم
- عسل؟ عسلم خوبی؟ چی میگی؟ مگه چی شده؟
یزدان جهت حرکت عسل رو دنبال میکنه و رو صورت رها زوم میشه. نه این رها قطعا رهای 4 ساعت پیش نیست. دست رها رو میگیره و به سمت خودش بر میگردونه و با نگرانی:
- رها؟ رها جان چته؟ جاییت درد میکنه؟
- وای دکتر نیکنام بدبخت شدیم. خودمو کشتم انقدر رو هم نخور حالا ببین رها خانوم. (رو به یزدان): رها همین جوری لواشک بهش نمی سازه. حالام که دیگه نور علی نور. دکتر شایگان با این حال ببینتش پدر اینو ما رو با هم در میاره.
- (یزدان با عصبانیت): حالا میگین؟
کتش رو در میاره و رو شونه رها میندازه و به رها که درد تعادل قدمهاش رو به هم زده کمک میکنه:
- رها بهتره زنگ بزنی مامان بابات. بگو رضا مجبور شده بره بیمارستان تو میای خونه ما پیش من که تنها نباشم. بدو رها.
- (با صدای آروم و لرزان از درد): نه نه. حالم خیلی هم بد نیست. میرم خونه.
- مشکلی نیست عسل خانوم.ی ه دوری میزنیم تا بهتر شه بعد می رسونمش. اگه هم حالش بد شد می برمش بیمارستان یا خونه خودمون.شما خیالتون راحت باشه.برین به سلامت. رضا جان خدافظ.
روی صندلی میشینه و در حالیکه از درد به خودش می پیچه:
- آی دارم می میرم.تند برو دیگه.
- (با نگرانی و عصبانیت): دارم تند می رم. از این تند تر نمیشه برم.
آی نه. حالا نه. رها طاقت بیار. ناگهانی دست یزدان رو میگیره:
- یاشا وایسا. وایسا حالم...
- یزدان سریع پاشو رو ترمز میذاره و گوشه خیابون نگه میداره و همون طوز که به رها که از ماشین بیرون میره نگاه میکنه زیر لب با خودش میگه باز یاشا. باز تو این دنیا نیست. فرصتی برا کنکاش کردن نیست. سریع از ماشین پیاده و به سمت رها میره
- (با دست به یزدان علامت ایست میده.): یاشا نیا. نیا جلو.
دوباره روشو بر میگردونه و با بدبختی بالا میاره. همیشه از این حال متنفر بوده. انگار مرگ رو جلو چشت ببینی.... حالا کمی آروم تر شده معدش. سرش رو کمی بالا میاره و ناخوداگاه اشک کی ریزه.
یزدان آب معدنی رو از ماشین بر میداره و بی توجه به اشاره رها به سمتش میادو کنارش میشینه و آروم پشتش رو شروع به مالیدن میکنه:
- رها جان بیا یه کم از این آب بخور. دهنت بد مزه است. میدونم. بیا فدات شم.
با درد و گریه دست یزدان رو پس می زنه:
- چرا اومدی یاشا؟ میدونی دوس ندارم تو این حال ببینیم.
آروم پشتش رو نـ ـوازش میکنه. الان وقت یاداوری اینکه یزدانه نیست. الان باید رها رو آروم کنه و این حس بد رو ازش جدا کنه چس به تقلید از یاشای رویاهای رها:
- رهایی؟ قشنگم این اصلا چیز بدی نیست. همه حالشون بد میشه. خودتو اذیت نکن بیا فدات شم یه کم از این آب بخور یا لااقل تو دهنت بگردون....
به رها برای بلند شدن کمک می کنه و سوار ماشینش میکنه.
- الو رضا جان سلام. نه خوب نیست اصلا. آره به عسل خانوم بگو زنگ بزنه خودش بگه. نه این با این حال دهن وا کنه مامانش سکته میکنه. باشه باشه. فعلا.
- وایسا یاشا.... بدو ....
و چندین بار دیگه هم این حال تکرار میشه. رها دیگه رمقی براش نمونده. حالش بدتر از اونی بود که یزدان فکر میکرد.
- (با دلواپسی)رها جان بریم بیمارستان؟ اینجوری از پا میفتی ها.
- (سریع): نه... نه.... بیمارستان نه. تو قول دادی دیگه نبریم اونجا. اگه یه بار دیگه اون لوله رو تو دهنم بکنن می میرم.
دست یزدان رو ناگهانی و محکم میگیره و با ناله:
- یاشا دارم می میرم. پس کی میرسیم خونه؟
میرسن در خونه یزدان . دیگه رها تقریبا از درد نای حرکت رو هم نداره. در سمت رها رو باز و یه دستش رو زیر پاها و دست دیگش رو زیر شونه رها میگذاره و با یه حرکت رها رو بلند میکنه و به سمت در رفته و با آرنج زنگ در رو میزنه. گیتی مامانش در رو باز میکنه و اولین عکس العملش دستش رو رو صورتش میزنه و با صدای ترسان:
- وای یزدان چی شده مامان؟ رها چشه؟ اینچا آوردیش چیکار.ها؟
- (با بی حوصلگی): مامان بکش کنار فعلا.
و به سمت اتاق خودش راه میفته و رها رو روی تخـ ـت میگذاره و اولین چیزی که به نظرش میرسه ملافۀ روی تخـ ـتشه که دور رها که داره می لرزه میکشه و رو به مامانش و باباش که با صدای هراسان مامانش اومده تو اتاق
- هیچی 4 ساعته هر چی گیزش اومده رو هم رو هم خورده. حالام به این روز افتاده. دیدم مامانش با این حال ببینتش سکته میکنه آوردمش اینجا.مامان یه پارچ دوغ بیار به خوردش بدیم تا هر چی خورده بالا بیاره.
- شوخیت گرفته؟ رنگ و حال بچه رو یه نگا کن بعد درمان کن... پاشو پاشو باید ببریمش بیمارستان.
- (با بی حوصلگی): وای مادر من این از بیمارستان و سرم و لوله و همه اینا می ترسه. الان حال درستی نداره نمی خوام آزارش بدم که. چیزی نیست. یه پارچ دوغ بخوره همه رو بر میگردونه و حله.
- رها دخترم بیا این دوغ رو بخور حالت خوب شه. بیا مادر.
- نه.... نه.... دارم می میرم. نمی تونم. نه
- رها یا میخوری یت می برمت بیمارستان. حالا خود دانی.
و با عصبانیت لیوان رو جلو دهن رها میاره. دوغ رو با بدبختی میخوره و هنوز دو ثانیه نشده به سمت دستشویی اتاق یزدان خیر بر میداره. این شاید دفعه دهمی هست که داره بر می گردونه. دیگه تمام جونش تموم شده. همه وجودش درده. حتی دیگه نفسی هم براش نمونده. دائم نفس نفس میزنه:
- یاشا دیگه دارم می میرم انقد بر گردوندم.
و یزدان باز با صبوری تمام پشتش رو میماله:
- مگه به همین راحتی ها آدم می میره رهایی؟ بیا. دیگه تموم شد. بیا سرتو بذا یه کم بخواب.تا صبح خوبه خوبی. بهت قول میدم.
و بالشت رو زیر سر رها میگذاره . پتو رو روش میکشه و آروم بلند میشه تا روی مبل رو بروی رها بشینه که رها دستش رو محکم میگیره و تو همون بی حالی و زمزمه وار:
- یاشا نرو. پیشم بمون. میخوام سرمو رو پات بذارم.
یزدان دوباره کنارش میشینه و رها سرش رو رو پاش میگذاره:
- یاشا کی برگشتی؟ یاشا توام دلت برام تنگ شده بود؟ یاشا چطوری فهمیدی باز حالم بد شده که انقد زود اومدی؟ یاشا دیگه تنهام نذاری ها. باشه؟ قول بده... زود باش....
یزدان در حالیکه از این درد رها کلافه شده و برای آرامش رها چاره ای نمیبینه جز اینکه:
- قول میدم رهایی.قول. حالا چشاتو ببند و یه کم بخواب....
رها دستای یزدان رو تو دست می گیره و:
- یاشا برام قصه بگو... همونی که یه بار برام گفتی. یادته؟
- نه رها جان یادم رفته یه قصه دیگه برات میگم: یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود پیرزن نشسته بود، پیرزن قصه میگفت، قصۀ لیلی و مجنون، قصۀ خسرو و شیرین، قصه شیرین و فرهاد، قصه رستم و سهراب، قصه سیاوش و گذر از آتش، قصه کورش و تخـ ـت جمشید.تو تخـ ـت جمشیدی. استوار بمان. تو کورشی فرمانروایی کن. تو آرشی تیر از کمان رها کن تا مرز ایران و توران زمین به دست تو باشد. رها. بخواب رها که رستم از هفت خوان گذرت خواهد داد. خواهی گذشت اما آرزوم فقط به سلامت گذشتنته. رها بگذر و به پشت سر نگاه نکن. رها داری همه زندگیم میشی. دارم پر از تو میشم. تو گرما میدی به زندگیم. رها جنگل سبز چشات داره نابودم میکنه. کجای راهو غلط رفتم رها؟ یا تو وجود تو چی بود که اسیرم کرد؟ کاش امشب یزدان رو میدیدی نه یاشا که اونوقت دنیا رو به پات می ریختم.
آروم رو موهای رها دست میکشه و نـ ـوازشش میکنه. قطعا این اولین و آخرین باری بود که رها رو انفدر نزدیک به خودش با اینهمه گرما داشت.
-
کنار سیب و رازقی. نشسته عطر عاشقی.من از تبار خستگی. بی خبر از دلبستگی: عاشقم
ابر شدم، صدا شدی.شاه شدم، گدا شدی. شعر شدم، قلم شدی. عشق شدم، تو غم شدی.
لیلای من، دریای من، آسوده در رویای من.این لحظه در هوای تو، گم شده در صدای تو.
من عاشقم. مجنون تو.گمگشته در بارون تو.
مجنون لیلی بی خبر. در کوچه هایت در به در. مـ ـست و پریشون و خراب.هرآرزو نقش بر آب.شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت.
کنار هر ستاره ای، نشسته ابر پاره ای. من از تبار سادگی، بی خبر از دلدادگی. عاشقم.
ماه شدم ابر شدی. اشک شدم صبر شدی.برف شدم آب شدی.قصه شدم خواب شدی.
لیلای من، دریای من، آسوده در رویای من.این لحظه در هوای تو، گم شده در صدای تو.
من عاشقم. مجنون تو.گمگشته در بارون تو.
مجنون لیلی بی خبر. در کوچه هایت در به در. مـ ـست و پریشون و خراب.هرآرزو نقش بر آب.شاید که روزی عاقبت، آروم بگیرد در دلت.
....
دیگه صبح شده بود و به زودی رها از خواب بیدار میشد و قطعا از رویای دیشبش هم. و اونوقت بود که دیگه توجیهی برای خوابیدن روی پای یزدان وجود نداشت و قطعا باز هم یزدان مقصر همه چیز بود. پس خیلی آروم سر رها رو بلند و روی بالشت گذاشت و از تخـ ـت بلند شد و کش و قوسی به بدنش داد و آروم روی مبل مقابل رها ولو شد. چه شبی بود دیشب. یه شبه عاشق شده بود. حالا بیشتر رها رو درک می کرد و می فهمید. رها چی میکشی...)
- هان چیه؟ چرا زل زدی به من؟ آدم ندیدی تا حالا؟
- (با لبخند): چرا دیدم ولی نه به پر رویی تو. شب تا صبح خوابو زندگی و تخـ ـتمو ازم گرفته بودی حالام که... هی ... هی... هی....
- خودت جاتو دادی من که التماست نکردم.بعدم می خواستی بخوابی چرا گردن من میندازی.
- وای رها روتو برم.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#10
روزها از پی هم با سرعت برق و باد میگذشتند. گاهی خوب، گاهی بد. گاهی رها تو رویاهاش و گذشته فرو می رفت و گاهی به حال بر میگشت.
- پسر دیوونگی نکن. این زنه تا بیمارستانم دووم نمیاره. بی خیال شو. پات گیر میفته علی. ول کن. همه مون همه چی رو فراموش میکنیم و ... یکی پیدا میشه ببرتش بیمارستان
علی با وحشت دوباره یه نگاه به زن میکنه یه نگاه به دوستاش:
- اون.... اون... داره می ... میره. حامد ... من... من... نمی.... تو... نم.... من.... اون... اون... حا...مله...ست.... نه نه. شاید نمیره.... باید... باید ببریمش بیمارس...تان.
- (با عصبانیت): احمق مگه عقلت رو از دست دادی؟ این زنه همین الان هم شک دارم زنده باشه. این یعنی قتل. زدی به دو تا آدم در حقیقت. دو نفر رو کشتی. میندازنت هُلفدونی... بی خیال. بیا بریم.(دست علی رو می گیره و به سمت ماشین هلش میده)
با عصبانیت دستش رو پس میزنه:
- تو برو. من می برمش بیمارستان. حتی اگه بمیره. من فرار نمی کنم. نمی خوام تا عمر دارم عذاب وجدان داشته باشم. نمی خوام همیشه تو مغزم این بچرخه که شاید اگه برده بودمش بیمارستان زنده مونده بود.... نه....
زن رو از جلوی ماشین بلند میکنه و روی صندلی عقب ماشین میذاره:
- ببین تو کیفش آدرسی چیزی پیدا میکنی؟ زود باش.
به بیمارستان می رسن. زن رو رو دست میگیره و دوان دوان به سمت ورودی میره.
- بذارش رو اون تخـ ـت. چی شده؟ .... اکسیژن.... علائم هوشیاریش رو چک کنین....
- ضربانش کنده. خونریزی داره... حامله هم هست....
- دکتر نیکنام اورژانس.... دکتر نیکنام اورژانس.... دکتر شایگان اورژانس.... دکتر شایگان اورژانس...
- ضربان نداره.... باید بچه رو در بیارین.... وگرنه هر دو می میرن.... دکتر کشیک زنان کیه؟ گروه خونیش رو سریع تعیین کنین. خون لازم داره.... درجه اکسیژن رو بیشتر کن.... (با عصبانیت): دکتر زنانتون کجاست پس؟... (با اشاره دست پرستار سرش رو بر میگردونه و...
همین رو کم داشتیم. حتما باید رها می بود. نه.... این خودش پس افتاده:
- دکتر دیگه ای نیست؟
با اشاره سر پرستار می فهمه که تو این موقعیت هیچ راهی نداره غیر از رها:
(با لحن محکم): دکتر شایگان بچه رو باید در بیارین.... مرده یا زنده.... مشکل تنفسی داره.... ضربانش هم می ره و میاد.... نجنبید مرده اند... هر دو....
رها که اولین باره با چنین موقعیتی مواجه شده توان حتی تکون خوردن هم نداره و فقط با صدای لرزون:
- من نمی تونم... اون داره میمیره.... من
- مرگ و من. حواست رو جمع کن تو پزشک کشیکی و باید این عمل رو انجام بدی وگرنه سرپیچی کردی از وظیفه ات و مسئولی....
بعد رو به پرستار بخش میکنه:
- ببرین اتاق عمل... اومدیم.
رها رو به سمت اتاق هل میده:
- رها آماده شو. زود باش. اون هنوز زنده ست. و وظیفه تو نجات اونها ست.
رها کم کم با شروع کار آرامشش رو به دست میاره. بچه باید سزارین بشه:
- زنده ست... زنده ست... سریع تو دستگاه بذارین و دوباره مشغول ادامه کار میشه. یکی از دکترها کار بخیه رو به عهده میگیره و رها از در بیرون میاد.
علی با پاهایی لرزان و نا مطمئن به سمت دکتر حرکت میکنه. آنچنان به دهن دکتر چشم دوخته که انگار حکم مرگ یا زندگیش دست اونه:
- م...ر....د؟
و روی زمین خم میشه و می شینه. دیگه توانی نداره. خدایا....
رها دست پسرک رو که به زور 22 سال داشته باشه رو می گیره و کمک می کنه بلند شه و با لبخند:
- بچه زنده ست. دعا کن ایشالا مادرشم زنده می مونه.
سردرد امانش رو بریده بود. این اولین باری بود که یه بچه رو اونم تو همچین شرایطی به دنیا میاورد. انقدر خسته بود که به زور خودش رو تا توی بخش کشوند. ... نمیدونست چند دیقه یا ساعت تو اون وضع نشسته بود. اصلا خواب بود یا بیدار. با ضربه ملایمی به پشتش چشماش رو باز و سرش رو بالا گرفت. انگار یکدفعه خواب از سرش پرید. سریع رو به یزدان ایستاد و تنها جمله ای که از دهنش در اومد: مُرد؟
- وای رها تو چه اعتماد به نفسی به آدم میدی دختر.(با لبخندی خسته): نه زنده ست ولی فعلا تو ccu است.
- یعنی میونه؟
- آره خدا اون پسره رو خیلی دوست داشت. بیا با هم بریم یه قهوه بخوریم. امشب خیلی خسته شدی ولی ثابت کردی که می تونی.
رها چه حسی داری الان؟ خوشحال نیستی از بودن یزدان؟ بهت آرامش نمیده؟ رها می بینی؟ اون همیشه تو سخت ترین لحظه هات کنارته. اونم بی هیچ منتی. اون خیلی مرده. کم مثلش پیدا میشه. موافقی؟ وای ولم کن. خوب بد به من چه ارزونی مامان باباش. هیشکی یاشا نمی شه. تو فکر میکنی من بهش فکر نمیکنم؟ به خدا خیلی وقتا ساعتها فکرم رو مشغول میکنه. اما چیکار کنم که من دلم رو قبلا به یکی دیگه دادم. نه....نه...
سرش رو چند بار تکون میده. انگار میخواد همه چیزای بد رو ازش جدا کنه. اما میشه؟
- رها خانوم باز کجایی؟ قهوه ات یخ کرد.
- ببخشید. خیلی خسته ام.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان من تو او دیگری|خورشید.ر عسل6 10 980 ۲۵-۰۳-۹۶، ۰۳:۰۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  کهربای سیاه | Azidan کاربر انجمن nafas 116 32,298 ۰۴-۱۰-۹۵، ۱۰:۰۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sanya
  رمان تک تیر انداز | پانته آ65 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 68 12,464 ۰۶-۱۰-۹۴، ۰۳:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان تولد یک پروانه | آلاشین کاربر انجمن admin 130 10,690 ۰۶-۰۹-۹۴، ۰۹:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  سیـ ـگار شکلاتی | هما پور اصفهانی کاربر انجمن admin 108 81,870 ۲۲-۰۸-۹۴، ۱۰:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  منو میخوای چیکار ؟! | negin kh5 کاربر انجمن nafas 166 26,350 ۲۹-۰۶-۹۴، ۰۱:۴۷ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  درنده تاریک شب| elnaz dadkhah کاربر انجمن nafas 281 11,339 ۰۹-۰۵-۹۴، ۰۵:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: MaryaM_sh
  رمان تابوتِ تابوی من | B . A کاربر انجمن ~ MoOn ~ 110 12,001 ۰۳-۰۵-۹۴، ۱۰:۱۱ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان آینه ی غرور | *کاساندان* کاربر انجمن الهه ی شب 112 9,573 ۲۹-۰۴-۹۴، ۰۱:۴۱ ق.ظ
آخرین ارسال: الهه ی شب
  تقدیرسرنوشت | m@ryam_72 کاربر انجمن nafas 82 3,070 ۲۱-۰۴-۹۴، ۰۳:۲۸ ب.ظ
آخرین ارسال: الهه ی شب

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
18 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۸-۱۱-۹۵, ۱۱:۱۶ ب.ظ)، Maei (۰۴-۰۷-۹۴, ۰۴:۵۴ ق.ظ)، fatemeh80 (۳۱-۰۵-۹۴, ۱۰:۵۴ ب.ظ)، Shahrzad127 (۱۰-۰۹-۹۴, ۰۲:۵۸ ب.ظ)، امیراحسان (۰۷-۱۰-۹۴, ۱۰:۵۱ ق.ظ)، mermaid (۰۳-۰۹-۹۴, ۰۹:۲۸ ب.ظ)، شیشه (۲۳-۱۲-۹۵, ۰۳:۰۱ ب.ظ)، حوال (۲۰-۰۱-۹۶, ۱۲:۴۰ ب.ظ)، شهر آشوب (۱۶-۰۱-۹۶, ۰۵:۲۵ ب.ظ)، mehrad (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۶:۲۷ ب.ظ)، Atefeh78 (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۵:۱۸ ب.ظ)، گلمن (۱۰-۱۲-۹۵, ۰۹:۵۹ ق.ظ)، 1351 (۲۷-۰۱-۹۶, ۱۰:۰۷ ب.ظ)، طلادخت (۲۱-۰۹-۹۵, ۰۸:۱۹ ب.ظ)، bmbm (۲۹-۰۹-۹۵, ۰۱:۴۱ ق.ظ)، anyone (۱۲-۱۰-۹۵, ۰۹:۳۸ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۵-۰۶-۹۶, ۱۲:۴۲ ق.ظ)، marei (۰۱-۰۷-۹۶, ۰۸:۱۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان