انجمن ايران رمان



غرور تلخ | nazi nazi
زمان کنونی: ۰۴-۱۲-۹۶، ۰۹:۲۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nafas
آخرین ارسال: nafas
پاسخ 45
بازدید 9664

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
غرور تلخ | nazi nazi
#1
مقدمه و خلاصه ی داستان:





غرور همیشه هم خوب نیس...


غرور باعث شد یک عمر حرف های دلمان را از هم مخفی کنیم تا حتی یک درصد هم به غرورمان لطمه ای وارد نشود...


غرور باعث شد دلباخته ی هم باشیم و بمانیم اما دیگری از حالمان باخبر نشود...


غرور باعث شد عشقمان را راحت به دست رقیبمان بدهیم و خودمان در حسرت یک عشق بسوزیم...

یک غرور تلخ....زندگیمان را جهنم کرد!!

درمورد غرور و عشقی که ساکت موند........

فصل اول****
_ ببینم نهار مهمون داریم؟
ژینوس بالش هارو مرتب توی جارختخوابی چید و با لبخند گفت: خاله پری قراره بیاد پاشو تنبل...!
اخمام در هم رفت...ژینوس نگاهی به صورت عنقم کرد و گفت: باز که ناراحت شدی تو؟
_ دلیل ناراحت شدنم میدونی چیه نه؟
_ مشکل تو با خاله پریه بیچاره چیه؟
_ با خاله پری هیچی...ولی با پسرش خیلییییییییی!
_ بله نازنازی..میدونم تو با بردیا مشکل داری...از بچگیم میزدین سر و کله ی هم..من خیلی خوب یادمه!
_ دختر عموی آدمم بشه زن داداشش مکافاته ها...خوب از کل زندگیمون باخبریا!
ژینوس خندید و گفت به جای بلبل زبونی پاشو یه لباس شیک بپوش الانه که بیانا..من رفتم..
ژینوس در اتاقمو بست و رفت..دختر خوب و مهربونی بود همیشه هوای منو داشت...
اصلاً حوصله ی مهمونیای وقت و بی وقتِ مامان و نداشتم..چشمو که باز میکردم میدیدم مهمون داریم..
اَه ه ه ه .....روبروی آینه قدی اتاقم وایسادم..موهای خرمایی رنگمو که حسابی پیچیده بود به هم و مرتب
شونه زدم..داشتم یقه ی لباس صورتی رنگمو مرتب میکردم که درِ اتاقم باز شد..
_ سلاااااااام...صبح بخیر خواهر عزیزززززم
اخمی کردم بدم میومد کسی بدون در زدن وارد اتاقم شه..عادتم بود.
_ به تو یاد ندادن وقتی وارد جایی میشی در بزنی؟
_ اولاً فکر نکنم وارد جایی شدم! در ثانی من که غریبه نیستم..در زدن مالِ غریبه هاس..
نگاهی به صورت و لباسام کرد و گفت: اوووووووه چه به خودشم رسیده! بابا خوشگل....
_ زود از اتاقم برو بیرون...حوصله ی اراجیفاتو اصلا ندارم...
_ باشه...خبر خوش!
_چی؟
_ نه دیگه..خواستم بگم..دیدم بی لیاقتی!
_ خیلی خب ناز نکن..بگو و برو!
_ نگار اومده.!
جیغ بنفشی کشیدم و گفتم: اِ ......کی؟
نریمان گوشاشو با دستش گرفت و گفت: آروم بابا کـَرم کردی! همین الان رسیدن...خبرم داغِ داغ بودا...
_ تینام اومده؟
_ آره..برا مراسم عقدِ بهار اومدن..مهرانم هس
_ چند روز میمونن؟
_ فکر کنم مهران یه ، یه هفته ای مرخصی گرفته باشه! خودت برو ازشون بپرس ...
_ چه عالییییییییی! نوشین کو بد اخلاق؟
_ نوشین خانومم در خوابِ ناز به سر میبرن..
_ درووووووغ؟! تا الاااان؟
_ برای من نقش دخترای سحر خیز و زرنگ و بازی نکن که اصلاً بت نمیاد..یه امروز با سرو صداهای
ژینوس زود بیدار شدیا وگرنه همیشه با صدای اذان ظهر تازه خمیازه میکشی...
_ برو تا نزدم تو صورتت.
_ تهدید میکنی؟
بالشمو گرفتم دستم خواستم پرت کنم تو صورتش که زود در رو بست و بالش به درِ بسته خورد...
از جا بلند شدم دلم برای تینا یه ذره شده بود هر چی بود اولین خواهرزادم بود و یه عالمه دوسش داشتم.
تند به پذیرایی که طبقه ی پایین بود رفتم سلام بلند بالایی دادم همه نگاها رو من زوم شد..
نگار گفت: به به ! خواهر کوچولوی خودم..چطوری ؟
به سمت نگار رفتم گونه ی نرم و سفیدشو بـ ـوسیدم . و گفتم: دلم برات تنگیده بود نگاری! چه خوب شد اومدی..
نگار اخم کرد و گفت: از حال پرسیدنات معلومه!
_ به خدا درگیر یونیه کوفتیـَم...وقت ندارم سرمو بخارونم
نریمان سریع گفت: اینو راس میگه..ما خودمونم به زور خانومو زیارت میکنیم
گفتم: تینای خاله کو؟ قربونش برم من!
نگار گفت: تو حیاطه..داره بازی میکنه!
به سمت حیاط رفتم تینا با پیراهن بلند نارنجی رنگش که روش گلای ریزِ زردی داشت کنار باغچه
نشسته بود و داشت با گلای باغچه حرف میزد...خاله قلبونش بره..دلم براش ضعف رفت..
آهسته پشت سرش وایسادم حواسش به من نبود
_ اِ رزِ من ..آب موخوای؟ الان واست میارم...گریه نکنیا...من بت میدم مامانت بات قهره..اکشال نداره
من بت میدم...
اکشال؟؟ قربون حرف زدنش برم من! تینا زا جا بلند شد میخواست به سمت شیر آب بره که منو دید
جیغ بنفشــــی کشید...از این لحاظ به خالش رفته بود!!
_ واااااااااای خاله نیلوفر شمایین؟ آخخ جووووووووون
تو بغـ ـلم جاش کردم و صورتشو بـ ـوسه بارون کردم.
_ سلام ندادیا تربچه ی خاله!
_ سلام خاله جون..دلم براتون تنگ شده بود..
_ خاله قلبونِ این زبونت بره..
تینا رو روی دستم نشوندم و گفتم: اگه دلت برای من تنگ میشه چرا زود به زود نمیای تهران من ببنمت؟
_ خب..مامان نگار میگه بابا مهران کار داره!
_ دل من برات قدِ سوراخِ سوزن شده بود...
تینا با همون سادگیه بچگیش خندید..لپهای سفید و تپلشو بـ ـوسیدم..خیلی ناز بود یه جفت چشم سبز...لبای کوچولو ...عزیزززززززززم

خاله جوون؟
_ جونِ خاله؟
_ برام نقاشی میکشی؟
_ نقاشیه چی و ؟
_ یه فیلِ گنده...با یه طاووس!
_ من طاووس بلد نیستم..اما یه فیل تپلو برات میکشم..مداد رنگیاتو آوردی؟
_ آره خاله...
_ پس بریم .تا....
حرفم تموم نشده بود که در باز شد...
چهره ی شاداب خاله پری در چهارچوب در ظاهر شد خاله پری داخل شد پس از او..بهار..بنفشه..
و....بردیا!
_ سلام خاله جون..
_ سلام نیلوفرجون خوبی؟
_ ممنون
تینا با لحن ملوس و بچگانه اش سلام بلند بالایی داد بهار لپهای تینارو بـ ـوسید و گفت: سلام کوشولو!
نیلوفر، نگار اینا کی اومدن تهران؟
_ چند ساعتی میشه..بفرمایید تو.
بهاره و خاله داخل خونه رفتن بنفشه با لبخند نزدیکم شد.
_ چطوری نیلوفر؟
_ مرسی خوبم..برو تو منم میام
_ باشه..
بنفشه هم رفت...بردیا جلو اومد نگاه سرزنش بار همیشگیشو بهم دوخته بود منتظر بود من بهش سلام بدم
منم با کمالِ پررویی همراه تینا به داخل رفتم..دلم خنک شده بود..چرا اول من باید بهش سلام میدادم..
نوشینم بیدار شده بود بهش گفتم: چه عجب بیدار شدی خانوم؟
با صدایی خش دار و گرفته گفت: حمید زنگ نزد؟
_ نمیدونم والا. اتاقم بودم!
نوشین گونه ی تینارو بـ ـوسید _ چطوری تو تپل خانوم؟
تینا لب و لوچشو آویزون کرد و با لحن نازی گفت: من تپل خانوم نیستم اسمم تیناس!
نوشین خندید.._ ای شیطون!
تینا رو روی زمین گذاشتم ماشالا تپلو شده بود خسته شدم! تینا رفت گوشه ای و با عروسکاش بازی کرد.
به آشپزخونه رفتم مامان وژینوس مشغول آماده کردن وسایل نهار بودن..
گفتم: مامان شما برید پیش خاله.من به ژینوس کمک میکنم
مامان از خدا خواسته رفت..معلوم بود که غیبت با خاله رو به کار کردن تو آشپزخونه ترجیح میداد!!
_ ژینوس؟
_ بله؟
_ نیما کجاس؟
_ الان میاد رفت سبزی بخره!بیا این خیارا و پوست بکــَن برا سالاد..
چند تا خیار رو که روی سینک ظرفشویی بود و شستم و با یه چاقو رومیز گذاشتم و نشستم خردش کنم
_ بردیا رو دیدی؟
_ توروخدا ژینوس اسمشو جلوم نیار...پسره ی مغرور فکر کرده کیه؟ همیشه انتظار داره من بهش سلام بدم
_ به نظر من که خیلی جذاب و آقاس!
_ ایشششش! بدسلیقه ای ...
_ ژاله همیشه ازش تعریف میکنه! میگه موقر و متینه..فقط با دخترا یه کم سرسنگین برخورد میکنه وگرنه
با ماهایی که متأهلیم خیلی خوب برخورد میکنه!
_ مگه ماهایی که مجردیم..جذام داریم؟
ژینوس ریز خندید ادامه دادم: درضمن به خواهرت ژاله م بگو باور کنه بردیا نصفِ اخلاقِِ شوهرشم نداره
سینا یه پارچه آقاس!
_ آره خب..به چشم برادری از بردیا خوشش میاد!
اخمام درهم رفت..بابا مگه بردیا چی داشت که همه اونو آقا و متین میدونستن؟ از نظر من بردیا اصلاً
اخلاقِِ قابلِ توصیفی نداشت خیلیم مزخرف بود...هیچ ویژگیه خوبی نداشت که یه دختر جذبش شه!
اما تو هر مهمونی کل دخترای فامیل دورش حـ ـلقه میزدن...ایششش چندش!!
با صدای ژینوس از فکر بیرون اومدم
_ این سینیِِ چای و ببر من کار دارم..
_ باشه!
ر
خیارا و خرد کرده بودم دستامو شستم و سینی و از دستِ ژینوس گرفتم و به پذیرایی بردم...
نریمان و بردیا مشغول گپ زدن بودن..
_ از شرکت چه خبر؟
_ خبری نیس...میگذره دیگه
_ کارا خوب پیش میره
_ ای...خوبه!
بنفشه گفت: نگار جون خیلی خوشحالم میبینمت! خدا خدا میکردم برای مراسم عقدِ بهار به آقا مهران
مرخصی بدن و بتونین بیاین..
نگار لبخندی زد و گفت: منم خیلی دوس داشتم برای عقدِ بهار تهران باشم چون مهران مرخصی کم گرفته
بود بهش اجازه دادن بیاد...
بهار گفت: نگارجون هوای اصفهان چطوریه؟
_ مثِ تهرانه! اما خب این آلودگی و نداره!
اَه اَه حرف بهتری نبود؟ حالم بهم میخورد از این حرفای تکراری و کلیشه ای...همش درمورد ترافیک،
هوا، گرونی...بابا این همه حرف خوب..مثلاً ازدواج.ووبچه دار شدن و...
به همه تعارف کردم نوبت به بردیا رسید مثل همیشه سرد و خشک لیوان چای و برداشت و رسمی تشکر
کرد...حرصمو درآورده بود من اصولا با همه صمیمی بودم اما بردیا ازم فاصله میگرفت و همیشه مثل
غریبه ها باهام حرف میزد..اخلاقش باعث شده بود لجباز و حرصی شم..روی مبل نشستم خاله پری گفت:
نگار جان اصفهان راحتی؟ دلتنگ نمیشی؟
یکی نیس بگه چرا پیله کردین رو نگار؟ بابا خب حرفی ندارین بی زحمت سکوت کنید...اَه!
_ دل تنگ که میشم..بالاخره خونوادم اینجان، اما خب کارِ مهران اونجاس و اونجا باید باشه درثانی
خونواده ی شوهرمم اونجان و کلی هوامو دارن عادت کردم دیگه..یه سالی میشه اونجام!
نریمان گفت: خوبیه آدما اینه هر جا برن سریع به اونجا عادت میکنن و براشون عادی میشه!
پوزخندی زدم و گفتم: بله بله! چند کلامم از استاد نریمان مهرسا!
همه خندیدن نریمان چشم غره ای بهم کرد..در همین لحظه اف اف زده شد نوشین در رو باز کرد
_ نیماس!
نیما وارد شد همه به احترامش بلند شدیم نیما پسرِ جذاب و متینی بود همیشه عاقلانه رفتار میکرد
همیشه حرفش برای همه سند بود و روش حساب میکردن...درست نقطه ی مقابلش نریمان بود با لودگی حرف میزد و کسی زیاد به کاش اعتماد نمیکرد نیما بسته ی سبزی و به آشپزخونه برد...

بهار گفت: نوشین..از نامزدت حمیدآقا چه خبر؟
نوشین لبخند کمـ ـرنگی زد و گفت: حمیدم خوبه..ممنون!
نوشین زیاد اهل حرف زدن نبود به جز شرایط لزوم حرف نمیزد آدم خوش مشربی نبود همیشه کم حرف
میزد...نگاهِ بردیا پرِ غم بود معلوم از رفتارم جلوی در ناراحته! به جهنم! پسره ی پررو فکر کرده کیه!
مامان رو به خاله پری گفت: به سلامتی خریداشونو کردن؟
خاله پری در حالیکه مشغول پوست کـَندن پرتقالی بود گفت: آره پروانه جون همه کاراشونو کردن!
برعکس بهار که انقدر بیخیاله پارسا بدجور هوله میترسه بهار از دستش بپره!
گفتم: پس فرداس دیگه نه؟
خاله با سر علامت تایید داد...ناخودآگاه نگاهم به نگاهِ بردیا گره خورد چهره اش عبـ ـوس بود..
آهسته گفتم: چرا فقط از دیگران انتظار داری؟
بردیا یکی از ابروهاشو بالا انداخت و گفت: انتظار چی؟
_ توجه، احترام، اهمیت!
بردیا پوزخندی زد و گفت: من از آدمای امثال تو هیچ اتظاری ندارم. برخوردِ جلوی درتم میزارم به
پای اینکه خاله پروانه تو تربیت آخرین بچش کوتاهی کرده!
لجم گرفت اساسی!! دندونامو از حرص بهم فشار دادم و سریع گفتم:
منم فکر میکنم خاله پری تو تربیت پسربزرگش حسابی اشتباه کرده..بالاخره کم سن و سال بوده و خام!
بردیا که به حاضرجوابیهای من عادت داشت فقط به زدن پوزخندی اکتفا کرد...
نریمان با خنده گفت: نیلو، یه دو دیقه آروم بگیر دختر! امروز شمشیرتو از رو بستیا!
به نریمان اخمی کردم چشمکی زد یعنی تلافیه ضایع کردنش! همه تقریبا از دعواها و برخوردای سرد ما
باخبر بودن و براشون عادی بود...بردیا پسر قدبلند و خوش استایلی بود موهاش مشکی و براق بود
رنگ چشماشم توسی بود...کل جذابیت صورتش مال رنگ چشماش بود...محشر بود
اما مهم این بود که من عاشقش نبودم و فقط سردی و تلخی ازش میدیدم. بهار و بنفشه هم هرکدوم
زیبایی هایی داشتن اما بردیا یه چیز دیگه بود...بردیا شباهت زیادی به خاله پری داشت.
خاله پری سالهای زیادی بود که شوهرشو تو یه تصادف از دست داده بود به قولِِ نریمان، بردیا شده بود
مرد خونشون!! بهار دختر ریزه و سفیدی بود با چشمای درشت عسلی! بنفشه هم که خواهر بزرگه بود و
ازدواج نکرده بود بنفشه منو یادِ نیما مینداخت..
میز نهار چیده شد بوی غذا اشتهای همه رو تحریک کرده بود به طور اتفاقی کنار بردیا نشسته بودم چشمم
به ظرف خوروش فسنجان افتاد...به به...برق شیطنت تو چشام درخشید...
بردیا کفگیری برنج برای خودش تو بشقاب کشید فوری خم شدم و از وسط میز ظرف خوروش فسنجون
و برداشتم و رو برنجِ بردیا ریختم در حین خالی کردن خوروش رو برنجش گفتم:
از این خوروش حتماً خوشت میاد، دست پختِ ژینوسه حرف نداره!باید یه بار امتحانش کنی..
بردیا اخم کرد ظرفِ خوروش و روی میز گذاشتم بهار گفت: اما بردیا فسنجون دوس نداره!
خودمو زدم ناراحتی و گفتم: ای وااااای! فکر میکردم دوس داره..نداری؟
بردیا ساکت بود..عجیب که ساکته!! با حرص قاشقشو تو برنجش فرو برد و خورد کاملاً معلوم بود
دوس نداره و واسه اینکه کم نیاره داره میخوره!
خب چه کاریه؟ جونت بالا میاد بگی دوس ندارم یه چیز دیگه برام بکـِش؟! پسره ی مغرور پس حقته
نوش جون کن!!
همه تقریباً نهارشونو با لذت خوردن بردیا با خشم گفت: فکر نمیکردم انقدر بی نمک باشی! منتظر
تلافیش باش...
_ شتر در خواب بیند پنبه دانه! جناب آقا
بردیا به سمت بقیه رفت..از حق نگذریم چشماش خیلی جذاب و نافذ بود...
روی مبل نشستم نریمان گفت: پیشنهاد میکنم جوونا بلند شیم بریم حیاط پیش استخر..هوام خنکه!
گفتم: اگه جوونا فقط باید بیان خودت که باید بمونی!
بهار خندید و گفت: نریمان راس بگو 50 رو رد کردی؟
نریمان با اخم گفت: بهار واقعاً که! من همش 25سالمه..عقلتو دادی دست این نخود مغز؟
بردیا که مشخص بود حوصله ی کل کل کردنای منو نریمان و نداره از جاش بلند شد و گفت:
بریم نریمان..بدجوری حوصلم سررفته!

به حیاط رفتیم همه دور استخر نشستیم هوای خنک و خوبی بود...
بهار گفت: جمعه یه برنامه ترتیب بدین بریم کوه!
بنفشه گفت: بهار تو دیگه قاطیه خروسا شدی خواهری!
بهار با اعتراض گفت: اِ خب پارسام میارم..غلط کردین بدون من ایی برید...
بردیا گفت: من که عمراً با تو جایی برم چون هر جا میریم تورو باید دونفر حساب کنیم!
گفتم: اصلاً بردیا خان کی گفت شمام هستی؟ تورو نمیبریما
بهار خندید بردیا اخم کرد آخه بگو دختر مرض داری پر و پای بردیا میپیچی؟ اما خب دلم خنک شد...
_ من با تو نبودم که زود گارد میگیری..
با پررویی گفتم: با دختر خالم که بودی!
_ اِ دختر خاله ی تو اول خواهر من بوده!
خواستم جوابشو بدم که بنفشه اعتراض کنان گفت: باز ما اومدیم دور هم گپ بزنیم شما دوتا افتادین به
جونِ هم؟ خسته نمیشین؟...
نریمان بلند شد دستاشو باز کرد کش و قوسی به بدنش داد و گفت: عجب هواییه! جون میده برای آب تنی!
آهسته از جام بلند شدم نریمان حواسش به من نبود داشت نفس عمیق میکشید که هلش دادم صاف افتاد وسط آب!
خودش هم وارفته بود همه خندیدن به جز عنق خان! بهار با خنده گفت: آرزوت برآورده شد نریمان!
منم دست به کمـ ـر وایساده بودمو قیافه ی مضحکه نریمان و نگاه میکردم در حال خندیدن بودم که حس
کردم کسی منو هل داد و در یه چشم بهم زدن منم افتادم تو آب...جا خوردم خنده ها بلند تر شد
دوس داشتم بدونم کی جرئت کرده چنین کاری و بکنه که چهره ی خندانِ بردیا رو دیدم
با پوزخندی که گوشه ی لبش بود گفت: دست بالای دست زیاده دختر خاله!
آخ عجب حالی داشتم اگه کنارش بودم خرخرشو با دندونام تیکه تیکه میکردم!
جیغ بنفشی کشیدمو گفتم: کی جرئت کرد اینکارو کنه؟
بردیا با غرور گفت: من!
_ حسابتو میرسم! یکی طلبِ من!
_ تازه من تلافی کردم! صاف صاف شدیم...
بنفشه دستشو سمتم دراز کرد و گفت: بیا بالا سرما میخوریا!
_نمیام!
صورتمو به نشانه ی قهر برگردوندم...تموم هیکلم خیسِ آب شده بود
بردیا گفت: بهتره بریم..نیلوفرم خسته بشه میاد!
همه به دستور بردیا رفتن نریمانم با بدنی خیس از استخر اومد بیرونو گفت: آخیش..خدایا شکرت!
نریمانم با خنده رفت...آی حرصم گرفته بود من! مثل یه آتشفشان در حالِ فوران بودم
بدنم سنگین شده بود با هزار تا مکافات خودمو از استخر کشیدم بیرون.. مثِ موش آب کشیده شده بودم
روم نمیشد اینجوری برم تو پذیرایی! از حیاط پشتی از پلکان کشیدم بالا و رفتم تو اتاقم...
آخ حالتو بگیرم بردیا خان..حالا به من میخندی؟ رو آب بخندی...با حوله موهامو خشک کردم
لباسامم عوض کردم و رفتم پایین..
نگار گفت: شنیدم بردیا حسابی خیست کرده؟
جمع دوباره خندید! با خونسردی گفتم: تلافی میکنم! هیچ کارش بدون جواب نمیمونه!
با خشم و غضب به بردیا چشم دوختم بردیا با لبخند گفت: تلافی کردنِِ شما دخترا چیه؟ هوووم؟
سوسک میندازین تو لباسمون دیگه؟ از این ترسناک تر!
نریمان بلند خندید..گفتم: میبینی بردیا خان!
بهار گفت: بابا تمومش کنید...نیلوفر واسه پس فردا میری بازار؟
_ نه ..یه پیراهن دارم تاحالا نپوشیدمش..اونو میخوام بپوشم
تینا سررسید یه برگه و چند تا مداد رنگیم دستش بود نزدیکم شد: خاله..بهم قول دادی برام نقاشی بکشیا..
این تینام چه وقتی سررسید..._ بده وسایلتو...
با ذوق و شوق کودکانه برگه و مداد رنگیاشو بهم داد..
_ خاله؟
_ هوووم؟
_ طاووس بلد نیستی بکـِشی؟
_ نه..گفتم که فقط فیل!
_ اما من طاووسم میخوام
با شیطنت نگاهی به بردیا کردم و گفتم: بردیا بلده..بده اون بکشه!
بردیا جدی گفت: بیا تا خودم برات یه طاووس ناز بکشم عمو!
تینا خوشحال شد مشغول کشیدن شدم بالاخره تموم شد
_ خاله تموم شد؟
_ آره..اینم از این...

صورت تینا رو بـ ـوسیدم تینا با خوشحالی نزدیک بردیا شد بردیا به نقاشیه من نگاه کرد
و گفت:
خاله خودشو برات نقاشی کرده؟ این کجاش فیله؟
اخمی کردم_ خیلیم خوشگله!
بردیا حرفی نزد...
بهتر حرف نزد..وگرنه بیخیال جمع میشدمو فکشو میاوردم پایین!
رو به بهار گفتم: بهار، یلدام تو مراسم عقدت هس؟
_ وااا نیلوفر! چه حرفا میزنی تو؟ نباشه؟ ناسلامتی دختر داییمونه ها!
_ ای بابا کاش نبود..اصلاً حوصله ی ادا اطواراشو ندارم...
_ چرا؟ چون زیادی به بردیا میچسبه؟
_ نه بابا.. به من چه؟ یه کم خودگیره..کلاس میزاره!
_ بالاخره هر چی باشه یکی یدونس دیگه! عزیز کرده ی داییه!
اصلاً حوصله ی یلدا و نداشتم یکی یدونه ی دایی پدرام! خیلی لوس و کنه بود...خدا بخیر کنه!
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: .RaHa. ، ملکه برفی
#2
فصل دوم****
_ نیلوفر....نیلوفر؟
_ بله...بله؟
_ حاضر شدی؟
_ چقدر هولی نریمان؟ وایسا دیگه...
_ اَی بابا من نمیدونم شما خانوما چرا انقدر لـِفتش میدین؟
_ کم غر بزن میام الان!
روبروی آینه واساده بودم پیراهن بند و دکلتـ ـه ای به رنگ قرمز پوشیده بودم حس کردم شدید بهم میاد.
موهامو روی شونه هام ریخنم و گلِ سر قرمز رنگی بهشون زدم آرایشم ملایم و ست با رنگ پیراهنم بود
تقریبا حاضر بودم گوشواره های پرِ قرمزمم انداختم به پایین رفتم رو مبل نشستم.
_ من حاضرم..بقیه کوشن؟
نریمان با دقت نگام کرد و گفت: تورو میخوان ببرن؟
متوجه حرفش نشدم: منظور؟
_ آخه به خودت خیلی رسیدی...فکر کردم تو قراره بری خونه ی شوووور!!
_ لوس نشوو..
_ الان دیگه بقیم میان..
نریمان پسر قد بلندی بود کت اسپرت مشکی رنگ و جین توسی پوشیده بود جذاب شده بود..
بقیه هم کم کم سر و کلشون پیدا شد...تینا سمتم اومد
_ خاله؟ پیراهنم خوشگله؟
_ آره..عزیزِ خاله! خیلی قشنگه!
لبخند روی لبای تینا نشست همه سوار ماشین شدیم و به سمت خونه ی خاله پری رفتیم..
رو به نگار گفتم: چرا مراسم و خونه ی خاله گرفتن؟
نگار گفت: خاله می گفت خونه ی بابای پارسا کوچیکه...
بالاخره رسیدیم دمِ در بردیا وایساده بود و به مهمونا خوشامد میگفت کت اسپرتی به رنگ خاکستری با بلوز سفید تنگی پوشیده بود خیلی جذاب شده بود نزدیکش شدیم..
نریمان با بردیا دست داد نگار گفت: دیر که نکردیم؟
بردیا لبخند ملایمی زد و گفت: نه ..نصفی از مهمونا هنوز نیومدن..
نیما گفت: عروس.دوماد نیومدن؟
بردیا گفت: نه هنوز فکر کنم تو راهن..بفرمایید داخل!
روبروی بردیا وایسادم با پوزخند گفتم: برادرِ دامادی یا خودِ داماد؟
_ منظور؟
_ اینطور که تو به خودت رسیدی فکر کردم قراره جای پارسا رو بگیری...
بردیا خونسرد گفت: باز جای شکرش باقیه جای عروس و نگرفتم!
بعد با ابرو به صورت و لباسام اشاره کرد آخ زورم گرفت شدید! انگشت اشارمو به نشانه ی تهدید مقابل
صورتش گرفتم و گفتم: حیف که دلم میخواد امشب بهم خوش بگذره وگرنه حالیت میکردم..آدم برفی!
بردیا از شنیدن اسم " آدم برفی " لبخند تلخی زد بی توجه به من مشغول خوشامدگویی به بقیه ی مهمونا شد
سریع به پذیرایی رفتم تقریباً شلوغ بود همه تو پیست رقص مشغول رقصیدن بودم دی جیـَم داشت آهنگ
میذاشت!شال و مانتومو درآوردم و دستی به موهام کشیدم...نوشین پیراهن بنفش رنگی پوشیده بود موهاشم
فر کرده بود..میزِ گردی وسطِ سالن بود که پر از گیلاس و بطری های مشـ ـروب بود نریمان نزدیکم شد
_ خوشگل کردی شیطون!
لبخندی زدم و گفتم: از داداشم که خوشگل تر نیستم؟
_ این زبون و نداشتی که دیگه هیچی!
_ بردیا کو؟
_ چیه؟ دلت براش تنگ شده؟
پوزخندی زدم به یلدا که گوشه ی سالن منتظر ایستاده بود اشاره کردمو گفتم: من که نه! اما اون انگار خیلی منتظرشه!
نریمانم ردِ نگاهمو گرفت و منظورمو فهمید هیچی نگفت ژاله خواهر ژینوس نزدیکمان شد..
_ سلام بر دخترعمو و پسرعموی بی معرفت خودم!
من و نریمان گرم باهاش احوالپرسی کردیم سینا شوهرش نیومده بود پزشک بود و شیفتش بود.

بعد از چند دقیقه ژاله رفت رو به نریمان گفتم: نریمان؟
_ هوووم؟
_ بردیا از یلدا خوشش میاد؟
_ چرا میپرسی؟
_ همینجوری...آخه انقدر این دختره خودشو جلوی بردیا ظاهر میکنه و بهش می چسبه که فکر کردم بردیا از خداشه!
نریمان در حالیکه داشت با دکمه ی کتش ور میرفت گفت:
بردیا بارها گفته عاشق کسی نیس و نمیشه!
_ مگه میشه؟
_ حالا که شده...از بچگی فکر و خیالش پیشِ درس و مدرسه بود من تا اونجایی که یادمه یه بارم اسمِ هیچ دختری و به قصدی از زبونش نشنیدم همیشه سرش تو کارای خودش بود!اخلاقش دیگه دستمه!
_ من که میگم فیلمشه! خودشو میزنه به اون راه وگرنه خیلیم خوشش میاد..
_ بردیا خیلی پسر متفاوتیه..مطمئنم فیلمش نیس
_ یعنی تا حالا عاشق نشده؟
_ وااا نیلو، حالا خوبه بردیا رو تقریباً میشناسیا..خودت که میبینی تو مهمونیا از کنارِ من جُم نمیخوره
_ یه کم غیر قابلِ باوره!
_ اومد!
بردیا نزدیکمان شد: از خودتون پذیرایی کنین!
گفتم: عروس داماد کی میان؟
بردیا با منظور گفت:ماشالا هزار ماشالا اینجا عروس دوماد زیاده! چه احتیاجی داریم حتماً پارسا و بهار بیان؟
لجم گرفت حس میکردم هر حرفش مخاطبش منم و به من طعنه میزنه..به یلدا اشاره کردمو گفتم:
آره خب..این یه نمونش!
یلدا به سمتمون اومد بردیا متوجه منظورم شده بود و اخم کرد یلدا بدون توجه به من رو به بردیا گفت:
اِ بردیا کجایی تو؟ خیلی متظر شدم تا بیای!
یلدا دختری با چشمای آبی روشن بود چشماشو از مامانش به ارث برده بود پوست سفید و بدون لکی داشت
شفاف مثل آینه بود لبـ ـاش قلوه ای بود پروتز کرده بود آرایش غلیظی کرده بود من به جای اون حس میکردم
الانه که مژه هاش کلاً بیفته پایین! لباسش خیلی برهـ ـنه بود البته برای همه عادی بود همیشه همینطوری
لباس می پوشید...
بردیا خیلی سرد گفت: برو پیش مهمونا من باید برم دمِ در به مهمونا خوشامد بگم!
یلدا با عشوه ی چندش آوری گفت: بدون تو نمیرم! خوش نمیگذره..
حالمو داشت بهم میزد طاقت نیاوردمو گفتم: چرا عزیزم بهت خوش نمیگذره؟ اینجا که دعوت نشدی
بردیا رو ببنی؟!
یلدا چشم غره ای بهم کرد و گفت: من اگه جایی میام فقط بخطره بردیاس!
گفتم: اِ پس از این به بعد یادم باشه بردیا روهم دعوت نکنیم تا توام نیای و ما خلاص شیم!
یلدا با خشم گفت: هی نیلوفر...مواظب حرف زدنت باش..خوب میدونم چقدر حرصت میگیره وقتی
بی محلیای بردیا رو میبینی ! همیشه یاد گرفتی همه ی پسرا دورتو بگیرن و قربون صدقت برن
وقتی میبینی بردیا اینجوری نیس لجت میگیره و منفجر میشی!
از اینکه منو اینجوری شناخته یا شایدم بخاطرِ حرصش این چرندیاتو گفته خیلی لجم گرفت خواستم
جوابِ گستاخیشو بدم که بردیا با بی حوصلگی گفت: سرِ کسی بحث میکنید که اصلاً حوصلتونو نداره!
نگاهی پُر از نفرت به بردیا انداختم و گفتم: فکر کردی خیلی دلباخته داری آقای آدم برفی؟ هه خواهشاً
اسم منو از لیست عاشقای سیـ ـنه چاکِت بکـِش بیرون!
بردیا با حرص رو به نریمان گفت: نریمان من میخوام برم اونور..میای یا نه؟
نریمان که تا اون لحظه ساکت بود و به کل کل کردنِ منو یلدا گوش میداد همراهِ بردیا رفت...
یلدا با لحنی جدی و پُر از خشم گفت:
گوشاتو وا کن نیلوفر، بردیا سهمِ منه! به کسیـَم نمیدمش اگه بخوای با این اراجیفت اونو ازم بگیری
زندگیو برات سیاه میکنم!
_ اوه اوه همچین آشِ دهن سوزیـَم نیستا! این تحفه مال خودت! در ثانی هیچ غلطی نمیتونی بکنی
یلدا رفت بیخود نبود انقدر از این بشر بدم میومد همیشه تو ناز و نعمت بود و خیلی خودشو بالا میدونست
فکر میکرد میتونه با پوشیدنِِ اون لباسای عَجَق وَجَق و آرایشای فجیع گلِ سرسبدِ مجلسا باشه!
کم کم بهار و پارسام اومدن بهار نو لباس عروس خیلی ناز و خوشگل شده بود موهاشو عسلی رنگ
کرده بود که به رنگِ پوستش شدید میومد تاجش به صورتِ خوشه ای روی قسمتی از موهاش زده شده
بود پارسام خیلی جذاب شده بود چندباری خونه ی خاله دیده بودمش...

کلافه روی مبل نشستم..
_ فکر میکردم اخلاقِِ یلدا اومده باشه دستت؟و کلافه روی مبل
بردیا بود..کنارم نشست اصلاً حوصلشو نداشتم با دلخوری گفتم:
دلش میخواد هر چی که همه دنبالشن و میخوان مالشون باشه مالِ اون باشه!
_ منظورت من که نیستم؟
تازه فهمیدم چی گفتم؟ اصلاً حواسم به شرایط نبود هول شدم و با دستپاچگی گفتم:
نه ...نه... کـُلی گفت!
_ آها...
_ چطوری ولـِت کرد؟
_ اون مالک من نیست! اگه تاحالاشم هیچی نگفتم واسه احترام به دایی پدرام بوده ..همین!
_ مطمئن باش هیچ دختری جز یلدا عاشقِ تو نیس!
_ برام مهم نیس! همینکه خودمو اسیرِ این لوس بازیا نکردم خیلی راضیـَم!
_ در آینده شاید اسیر همین به قولِ خودت لوس بازیا بشی!
_ خود کرده را تدبیر نیس! من خودمو بهتر میشناسم یا تو؟
_ از اینکه اجازه میدی خودشو جلوی همه بچسبونه بهت حالم بهم میخوره!حالشو باید بگیرم
_ من که نمیدونم چرا انقدر تازگیا پیله کردی به یلدا! برامم مهم نیستا...
_ اگه مهم بود جای تعجب داشت!
لحظه ای نگاهمون در هم گره خورد چقدر چشاش گیرا بود تو چشاش هیچ اثری از سردی و یخی نبود
اما سریع نگاشو ازم گرفت و رفت...میمردی یه دو دیقه پانشی بری؟ حالا اگه یلدا بودا تا فردا صبح
نگاش میکرد...مسخره!
حسابی حالم گرفته شده بود تا آخر مراسم یه گوشه نشسته بودمو لام تا کام حرف نزدم بهار نزدیکم شد
_ نیلوفر خیلی لوس و خودگیری؟
_ واااا، چرا؟
_ مجلسِ عزا که تشریف نیاوردی ، بابا پاشو یه کم قر بده مثل برج زهرمار نشستی یه گوشه!
_ شانسِ تو بود به خدا! امشب از اون شباس که اعصاب مصاب ندارم!
_ از بس لوووسی!
بهار با اخم رفت...حال هیچکسو نداشتم بردیا و یلدا کنارِهم بودن اگه بردیا از یلدا بدش میومد پس چرا
تو هر مجلسی از پیشش تکون نمیخورد...؟!!
یلدا با نیشخند نزدیکم شد_ اشکال نداره نیلو جوون! بردیا نشد یکی دیگه! نباید خودتو ناراحت کنی!
تو که بردیا رو میشناسی عاشقِ هرکسی نمیشه!
صدامو بردم بالا: حالا که میبینم عاشق هر کسی شده!
با دستم یلدا رو هل دادم و نشوندمش رو مبل. _ هی نیلوفر..یادت باشه با کی حرف میزنیا..صداتم برا من نبر بالا!
_ کسِ مهمی نیستی جوجه!
_ من که میدونم از چی داری میسوزی
_ دختره ی بیشووور منو با خودت مقایسه نکن! چیزایی که برا تو مهمه و برای به دست آوردنش سر و
دست میشکونی برای من یه پاپاسیـَم ارزش نداره!
نریمان نزدیکمون شد_ چه خبرتونه شما؟ باز افتادین به جون هم؟
یلدا از رو مبل بلند شد و گفت: از این خواهرِ خـُلت بپرس که زود از کوره در میره!
یلدا رفت خواستم جوابشو بدم که نریمان مچ دستمو کشید..
_ ولش کن بابا..زشته همه دارن نگاتون میکنن!
_ تو چی میگی این وسط؟ طرفِ یلدارو نگیر الکی...تا به پام نپیچه کاری باهاش ندارم
_ ارزش داره خودتو انقدر عصبی کنی..بی خی!
موقع رفتن شد کم کم مهمونا رفتن و سالن خالی شد...خاله پری نزدیکم شد: خوبی خاله جان؟
لبخند کمـ ـرنگی زدم و گفتم: خوبم..
_ اما انگار از چیزی ناراحتی؟ بازم یلدا؟
سکوت کردم خاله هم فهمید حوصله ندارم بیخیالم شد! بردیا نگام کرد نگاش پُر از
سرزنش بود سریع نگاهمو ازش گرفتم یلدا نزدیک بردیا شد با لحن چندش آوری
گفت: خیلی خوش گذشت! خدافظ عزیزم..
بردیا با لحن خشکی گفت:به سلامت! دختر دایی
آخ چه حالی کردم من!
یلدا صورتش قرمز شد و سریع رفت پوزخندی زدم بردیا گفت: به چی خندیدی؟
_ مفتشی؟
_ آره اگه منو مسخره کرده باشی
_ نترس...به یلدا خندیدم...
_ از چی ناراحتی؟
_ برات مهمه؟
_ نه...!
عصبی شده همیشه همینجور بود نمیدونم چرا بااینکه میشناختمش بازم از
برخوردش لجم میگرفت...
در حالیکه ازش دور میشدم گفتم: به کسایی فکر کن که برات مهم باشن!
جناب بعضیاااا....اوه اوه نه ببخشید بردیا!
صورتش مثل لبو سرخ شده بود انقدر حال میداد اینجوری ضایعش کنم دلم خنک
میشد اسااااااااسی!

فصل سوم****
_ ای بابا تو که کشتی منو، خب جون بکـَن بگو دیگه؟
_ چی و بگم؟ فضول خانوم
_ اتفاقاتِ دیشبو..مو به مو!
_ کجاشو؟
_ همه جاش...!
_ بابا من زیاد حالم خوب نیود..یه جا کز کرده بودم مثِ مادر مرده ها!
_ واسه چی؟
_ دختره ی پررو دیشب خیلی رو نروم بود...
_ یلدا رو میگی!
_ پـــَ ن پـــَ فکر کردی شبِ چله رو میگم؟
_ چرا تو رو ول نمیکنه؟ چرا انقدر با تو لجه؟
_ میخواد ثابت کنه انقدر خاص و متفاوته که بردیا رو هم عاشق خودش کرده! وگرنه
عمراً از بریدیا خوشش بیاد بارها جلوی بهارم گفته که از آدمای مغرور عین بردیا
که فقط خودشونو می بینن بیزاره!
_ یعنی دوسش نداره؟
_ نه بابا دوس داشتن چیه؟ دلت خوشه ها...اون اصلاً نمیدونه عشق چیه؟
_ از نریمان بگو..
چشمام گرد شد...با شیطنت گفتم: از کی بگم؟
هستی تازه فهمیده بود چه سوتی ای داده هول شد و با مـِن مـِن گفت:
منظورم ..خب...
گونه ی سفید و کمی تپلشو کشیدم و گفتم: خب حالا چرا رنگ به رنگ میشی؟
نریمانم خوبه...سلام داره خدمتتون خانومی!!
بلند خندیدم هستی اخم کرد و گفت: باز تو نمک شدی نیلو؟ منظوره همه ی
خونوادت بود..نگار..نوشین؟
_ اووووه...بله! متوجهم..
هستی که تو بد منگنه ای افتاده بود حرف و عوض کرد و گفت:
نگار اینا تا کی تهرانن؟
_ اگر چه میدونم حرف و عوض کردی..اما فعلاً تهرانن!
_ نیلو؟
_ هووم؟
_ بین منو نریمان هیچی نیس..!
_ بینتون هیچی نیس..تو دلتون چی؟
_ لووس نشو..من عاشق کسی نیستم!
_ تو که راس میگی!
_ حرفِ مفت نزن...من میخوام برم کتابفروشی چند تا کتاب بخرم میای؟
_ اوکی..بریم
به انقلاب رفتیم من و هستی وارد کتابفروشی شدیم..هستی دورتر از ایستاد
منم یه کتاب و برداشتم و داشتم ورقش میزدم که صدای کسی از پشت سرم
اومد: سلام، خانوم آرین!
کـُپ کردم ..برگشتم عقب..چهره ی دلنشین مانی جلوم سبز شد همون لبخند
همیشگی گوشه ی لبش بود
_ س..س..سلام آقا مانی..خوبید شما؟
مانی که دستپاچگیمو دید لبخندی زد و گفت: ممنون، هستی کجاس؟
_ رفته کتابارو نگاه کنه..اونطرفه!
مانی به جایی که اشاره کردم رفت..قلـ ـبم کم مونده بود بیفته تو کفشم!
جذابیتش ستودنی بود به ندرت پیش میومد که بتونم جلوش بدون لرزش صدا
حرف بزنم..اما مطمئن بودم عاشقش نبودم..
به سمت مانی و هستی رفتم گفتم: هستی ، کارت تموم شد؟
هستی دو تا کتاب دستش بود گفت: آره..خدا مانی و رسوند تا مارو برسونه خونه!
با شرم خاصی که ازم بعید بود گفتم: نه خودمون میریم..مزاحمشون نمیشم!
هستی با خنده گفت: اوه چه لفظ قلم حرف میزنه! تو و خجالت؟ اونم با داداشِ
من؟ ناز نکن نیلو که اصلاً بهت نمیاد...
از حرفای هستی لجم گرفت...زبون دراز! بزار تنها شیم میکشمت بچه!
مانی کتابارو از هستی گرفت پولشو حساب کرد و هر سه بسمت ماشین مانی
حرکت کردیم مانی گفت: خانوم آرین شما چیزی لازم نداشتین؟ یادم رفت بپرسم
گفتم: نه...ممنون!
هستی گفت: مانی کاش همیشه تو بیای دنبالمون تا این نیلوفر کم حرف و
مؤدب شه!
آخ هستی خیلی زبون دراز شدی..خدا بهت رحم کنه بهش چشم غره ای کردم
هستی با لودگی دستاشو به نشانه ی تسلیم بالا نگه داشت و گفت: من تسلیم!
با اون چشات اینطوری نگاه نکن..قلـ ـبم مثل گنجیشک میزنه!
مانی خندید و گفت: هستی خانوم حواست باشه من همیشه با شما نیستما
بازم با نیلوفرخانوم تنها میشیا! همه پُلای پشت سرتو خراب نکنی!
از حرف مانی خنده م گرفت...سوار ماشینش شدیم هستی جلو نشست
منم عقب و انتخاب کردم زیر زیرکی چهره ی مانی و از آینه دید زدم...

چشماش یشمی بود خط ریشش بلند بود موهاشو خیلی خوشگل بالا زده بود
تی شرت سبز رنگی مطابق با رنگِ چشاش پوشیده بود اندام ورزیده و خوبی
داشت...داشتم صورت و اندام مانی و بررسی میکردم که هستی گفت:
هی نیلو...زبونتو تو کتابفروشی جا گذاشتی؟ یه دیقه که نمیحرفیا دلم میگیره!
خندیدم و گفتم: تو فرصت میدی کسی حرف بزنه.. ببند گاله رو!
هستی با لج فت: دیدی مانی زبون داره؟ اونم دو متر!
با موذی گری گفتم: گوشزد آقا مانی و گوش کن دخترکم! منو تو وقت برای تنها
موندن خیلی داریما!
لبخند مانی و رو لبـ ـاش دیدم...
_ نیلو؟
_ اِ هستی چرا اسممو نصفه میگی؟ خوبه منم بت بگم " هست "؟
مانی با خنده گفت: نه تروخدا همینجوریشم اسم هستی ضایع هست!
هستی حرصش گرفت و گفت: اِ اینجوریاس؟ باشه مانی خان...بهم میرسیم!
این داداشِ من خیلی غریبه نوازه!
گفتم: خب حالا، حرفتو بزن!
_ نمیگم!
_ جهنم! نگو
_ میخواستم بگم فردا تولده هماس!
_ اِ مبارکه! خب؟
_ خب نداره..یه مهمونی کوچولو گرفتیم..بابا خواسته شماروهم دعوت کنیم
_ مارو؟
_ آره دیگه..همتون بیایدا..
_ ما برای چی؟
_ برای چی نداره؟ بابا از خونوادت خیلی خوشش اومده نیای سر من غر میزنه!
_ باشه مزاحم میشیم! راستش بابای منم خیلی از آقای پرور تعریف میکنه!
مانی گفت: آقای آرین لطف دارن...منتظرتونیما!
گفتم: چشم!
مانی و هستی منو دم درخونمون پیاده کردن و رفتن...
به خونه رفتم داد زدم...: مامان...؟ نوشین؟ نگار؟ کسی خونه نیس؟
نریمان از پشت مبل پرید جلوم..این کارش باعث شد یه جیغ بنفشِ خوشگل بکشم
نریمان خندید و گفت: خواهرِ شجاع مارو باش! دیوونه ی جیغاتم!
دستمو از قلـ ـبم گرفتم و گفتم: خیلی دلقکی!
روی مبل نشستم کیفمو شوت کردم رو دسته ی مبل!
_ اون ماشینِ کی بود دمِ در؟
_ از کی تاحالا زاغ سیاه منو چوب میزنی؟
_ از وقتی که مشکوک شدی!
نریمان خندید..غیرتی شدن اصلاً بهش نمیومد..
گفتم: مانی بود..داداشِ هستی!
اسم هستی و که شنید حس کردم رنگش پرید
_ چت شد؟ چرا تا اسم هستی و شنیدی رنگت پرید؟
_ چرت نگو..من با اون چیکار دارم
با لحن خاصی گفتم: خدا از دهنت بشنوه!
_ زبون دراز!
_ فردا شب دعوتیم خونه ی آقای پرور..
_ به چه مناسبت؟
_ تولدِ هماس؟
_ هما کیه؟
_ وا خواهرکوچیکه ی هستی دیگه!
_ آها..من که نمیام!
_ چرا؟
_ اصلاً حوصله ی اینجور مهمونیا رو ندارم!
_ سریِ قبلم که نیومدی و بهونه تراشیدی آقای پرور کلی ناراحت شد..
_ خب بشه
_ مگه دست توئه؟..بقیه کجان؟
_ دونه دونه همه رو بگم؟
_ آره...
_ باشه..نوشین با حمید بیرونه! نگار و مامان و تینا رفتن بازار..مهرانم محلِ کار نیماس!
_ اوه چه کامل!
به اتاقم رفتم رفتارای نریمانم حسابی مشکوک شده بود تا اسم هستی میومد
آمپر میپروند!
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: .RaHa.
#3
به مانی فکر کردم اخلاقش اصلاً شبیه بردیا نبود مانی خیلی خونگرم و مهربون
بود درست نقطه ی مقابلِ بردیا!
مانی جراحِ مغز و اعصاب بود و کارشو خیلی دوس داشت همه مانی و پسری
با جَنَم و کار درست میدونستن!
لباسامو درآوردم خیلی خسته بودم یه چرت کوتاهی زدم و رفتم پایین نگار اینا
اومده بودن..
_ بــــَه..خواهر گرامی..کی اومدین؟
نگار گفت: نیم ساعتی میشه!
مامان گفت: خـ ـوابیده بودی؟
_ آره..خیلی خسته بودم..
تینا نزدیکم شد: خاله نیلوفر..کارتون دارم
_ بیا بریم اتاقم تربچه!
تینا رو بغـ ـل کردم و به اتاقم رفتیم..
تینا بسته ای کادوپیچ شده دستش بود گفتم: وا کن ببینم چی خریدی!
تینا با ذوق و شوق بچگانه اش بسته رو باز کرد یه خرسِ قهوه ای و
بامزه کوچیک بود!
خرس و دستم گرفتم و گفتم: وای تینایی چقدر قشنگه!
_ دوسش دارین؟
_آره عزیزم...خیلی ملوسه!
_ مالِ شما..
_ پس خودت چی؟
_ مامان نگار میگه هر کیو که دوس داری باید بهش هدیه بدی!
_ اما تو این خرس و دوس داشتی!
_ شما رو بیشتر دوس دارم
آخ که من چقدر تینا رو دوس داشتم طبیعیم بود اولین خواهرزادم بود و جونمم
براش میدادم! نگار تینا رو صدا زد تینا صورتمو بـ ـوسید و رفت خرس و بالای تخـ ـتم
گذاشتم به سالن برگشتم..
مامان گفت: نیلو..خودتو برای شنبه آماده کن..قراره بریم شمال!
گفتم: با کی؟
نگار گفت: خونواده ی خاله و دایی!
گفتم: خوش بگذره..من که نمیام!
مامان گفت: باز تو سازِ مخالف زدی؟ شد ما یه جا بریم و مخالفت نکنی؟
گفتم: اصلاً نمیتونم یلدا رو تحمل کنم!
نگار گفت: بهونه نیار ..تو با اون چیکار داری؟بالاخره باید بیای نمیشه تنهابمونی
گفتم: چرا نمیشه تنها بمونم..من که بچه نیستم!
مامان گفت: اگه نیای ماهم فردا شب تولد هما نمیایم...
گفتم: کی بهتون گفت؟...
نریمان گفت:من!
_ دهن لق! حالا بزار یه نفسی تازه کنن...بی بی سی!
دیگه نتونستم مخالفت کنم...باید شنبه باهاشون میرفتم مامان اگه لج میکرد بد میشد
نگار گفت: نیلوفر..هستی از کجا فهمید ما تهرانیم؟
نریمان پوزخندی زد و گفت: با وجودِ نیلوفر کسی بی خبر نمیمونه نگاری!
اخمی کردم و رو به نریمان گفتم: دوستمه! بهش میگم همه چیزو...
نریمان گفت: من فردا شب دعوتم خونه ی یکی از رفیقام!
گفتم: اِ پس چرا تا فهمیدی اونجا دعوتیم اینو گفتی؟
نریمان گوشمو گرفت و گفت: فضولی موقوف!
دردم اومد آخ آخ کردم مامان گفت: ولش کن نریمان! بچه شدی..همه با هم میریم
خونه ی آقای پرور..بهونه تراشیـَم تعطیل
مامان به اتاقش رفت انقدر با تحکم حرفشو زد که نریمان سکوت کرد...


با صدای اف اف از خواب پریدم دیشب دیر خـ ـوابیده بودم خیلی خوابم میومد...
یارو ولم نمیکرد دستشو گجذاشته بود رو زنگ..با خشم گوشی و برداشتم
_ کیه؟
_ چه عجب! داشتم میرفتما..
صدای بردیا بود باید تلافیِ این زنگ زدشو سرش در میاوردم...
_ چقدر پررویی! صبح زود اومدی اینجا..دستتم گذاشتی رو زنگ طلبکارم هستی؟
_ نمیدونستم انقدر تنبلی!
_ هر چی هستم به خودم مربوطه!
_ نیومدم که حرفای بی سرو ته تورو بشنوم..نریمان هس؟
_ اولاً گراهام بـِل خیلی وقته تلفن و اختراع کرده! استفاده ازشم خیلی آسونه!
ببین شماره ی هر کسیو که باهاش کار داری و میگیری و راحت ازش میپرسی
کجاس و تموم! این همه راهم تشریف نمیاوردید اینجا...
بردیا که معلوم بود خیلی کلافه شده گفت:
خوشمزگیت تموم شد؟ حالا نریمان و صدا کن..
_ چیکارش داری؟
_ عجب بی فکری هستیا..منو سرِ پا نگه داشتی بازخواست میکنی؟
_ حمومه! میاد
_ حموم! الان؟
_ اوووووه! ببخشید نمیدونست باید برای حموم رفتنم از شخصِ شخیصه شما
اجازه بگیره!
_ کی ماد؟
_ کارش طول میکشه!
_ خدای نکرده..دروغ که نمیگی؟ من سیمام قاطیه ها
_ لازم به گفتن نبود..میدونستم..اما...نیس!
_ کی؟
_ یه مرد خیکی!
صداش پر از خشم شد...
_ ببین دختر کوچولو..حیف که عجله دارم وگرنه حالتو جا میاوردم
_ ریز میبینمت.نیس ...نیس..رفته مغازه!
_ خیلی....
حرفشو تا آخر نزد و رفت...آخ چقدر حال کرده بود...دلم خنک شد!
سرحال بودم و صبحونمو کامل خوردم خیلی بهم چسبید!
شماره ی بنفشه رو داشتم بعد از چند تا بوف خوردن جواب داد...
_ الو نیلو تویی؟
_ بـــَه سلام بر دختر خاله ی گرامی!
_ سلام.زبون نریز چی شد یاد من کردی؟
_ بنفشه جونم..اون کتابایی و که لازم داشتمو برام میزاری کنار..
_ کی مای میبریشون؟
_ امروز که وقت نمیکنم..ایشالا فردا
_ باشه..بیا برات میزارمش کنار اگه خودمم نبودم جایی میزارمش که هرکی
خونه بود بهت بدتش!
_ مرسی..لطف کردی! کاری نداری؟
_ نه به خاله پروانه سلام برسون خدافظ...
گوشی و قطع کردم...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#4
ساعت از 7 هم گذشته بود من آماده بودم پیراهنی زرد رنگ و بلند پوشیده بودم
این پیراهن و نیما از دبی برام خریده بود فیتِ بدنم بود..آرایشم دخترونه و ساده
بود نریمان نزدیکم شد و گفت:
نریمان دیروز اومده بود تو اذیتش کردی؟
_ خب..منظور؟
_ خیلی عصبی بود...نباید سر به سرش بزاری
_ تو دلت برای اون نسوزه..تلافی میکنه!
لبخند شیطنت آمیزی زدم و گفتم: چه تیپیم زدی داداشی! حالا خوبه نمیخواستی بیای!
نریمان اخم کرد و گفت: خوشمزه! میدزدنتا...
خندیدم بالاخره همه حاضر شدن نوشین خونه ی حمید بود و نمیومد..
سر و تهِ نوشین و میزدی خونه ی حمید باید پیداش میکردی!
تینا هم حاضر شده بود پیراهن قرمز خوشرنگی پوشیده بود...
به خانه ی شیک و تازه ساختِ آقای پرور رسیدیم..در باز بود و به راحتی وارد خونه
شدیم مانی با دیدنمون جلو اومد و خیلی گرم خوشامد گفت...
هستی سررسید صورتمو بـ ـوسید و گفت: سلام بر بانوی زیبایی ها!
خندیدم و گفتم: توام کم خوشگل نکردیا...دخترکم!
هستی لبخندی زد نریمان جلو اومد هستی سلام کرد گونه های سفیدش قرمز
شد نریمان خیلی سرد و عادی سلامی کرد و رفت...سلام نمیکرد سنگین تر
بود حتی یه نگاه گذرا هم به هستی نکرد هستی ناراحت شد به سالن رفتیم
پُر مهمون بود هستی که می گفت یه مهمونیه سادس! از دست این هستی!
حالا خوبه ساده نبودم...هما جلو اومد دختر مؤدب و خوبی بود 12 سالش بود
تینا نزدیکش شد و با هم حرف زدن..
از دور حرکات نریمان و هستی و زیر نظر گرفتم..نریمان بی توجه به محیطِ اطرافش
به پارکت های کف سالن چشم دوخته بود هستی هم غمگین بود....
هستی خیلی خوشگل شده بود..چشمای سبز و درشتشو ناز آرایش کرده بود
بیبی فیس بود ! هستی با حرص گفت: چه خجالتیم شده؟
گفتم: کی؟
هستی سریع گفت: هیچکس!
نگاشو دنبال کردم نریمان و می گفت! هستی رفت به مهمونا خوشامد بگه منم
گوشه ای نشستم باید امشب سر از کاراشون درمیاوردم!
مانی نزدیکم شد دوتا لیوان شربت دستش بود با لبخند گفت:
بهتون خوش نمی گذره؟
_ نه..نه..اتفاقاً خیلیم خوبه!
مانی یکی از لیوانا رو به دستم داد تشکر کردم
گفت: آخه با شناختی ازتون دارم ساکت جایی واینمیسین!
_ آخه فکر میکردم یه جشنه کوچیکه! البته هستی اینطوری گفته بود...
_ هستی همیشه یه چیزایی و نمیگه! میخواست شما راحت باشین
جرعه ای از شربت و نوشیدم
_ نیلوفر خانوم؟
_ بله؟
_ درستونو تموم نکردین؟
_ نه هنوز..دو ترم مونده..شما چی؟
_ من چی؟
از سؤال بیجام خجالت کشیدم حرفمو اصلاح کردمو گفتم: از کارتون راضی اید؟
_ آره..خوبه
_ سخت نیس؟
_ سخت که هس..اماخب دوسش دارم!
هستی سررسید و گفت: به به چه گرم احوالپرسیـَم هستین!
مانی گفت: اگه شما اجازه بدین و دوستتونو چند لحظه به من قرض بدین!
با خنذه گفتم: من متعلق به همه هستم!
هستی گفت: زیادی خودتو تحویل نگیر..این داداش من کم عقل شده!
مانی اخمی به هستی کرد و هستی ساکت شد نگاشو به نریمان دوخت و گفت:
آقا نریمان چه ساکتن..انگار بهشون خوش نمیگذره!
مانی گفت: من میرم پیشش!
مانی به سمت نریمان رفت..هستی گفت: نیلو..اون پسره رو میبینی؟
_ کدوم؟
_ تی شرت سفید پوشیده!
_ آها..خب
_ اون کاوه س!
_ کاوه کیه؟
_ وا..پسره شریکِ بابام دیگه..یادت رفت؟ گفتم ازم خواستگاری کرده
_ آهاااااا یادم اومد..توام داری میریا نه؟
_ نه...ازش خوشم نمیاد
_ واسه چی؟ نکنه دلت یه جایی گیره!
هستی سکوت کرد گفتم: تو چته دخترکم؟ به من نمیگی!
_ فعلاً هیچی نپرس وقتش شد بهت میگم...
_ وقتِ چی؟
_ نیلو..خواهش میکنم!
دیگه اصراری نکردم هستی چیزیو ازم مخفی نمیکرد باید منتظر میموندم تا خودش
بهم بگه...من و هستی نزدیکِ مانی و نریمان شدیم...
گفتم: این آقا داداشِ من یه کم دیرجوشه!
مانی گفت: نه اتفاقاً پسر خوش مشربی هستن!
نریمان گفت: آقا مانی شما لطف دارین!
در همین لحظه کاوه نزدیکمون شد رو به مانی گفت:
آقای دکتر یه کمم مارو تحویل بگیرید!
مانی لبخندی زد و رو به نریمان گفت:معرفی میکنم..کاوه..پسر شریکِ بابام
کاوه با نریمان دست داد و رو به هستی گفت: خیلی زیبا شدی هستی!
از لحن صمیمیِ کاوه همه شوکه شدیم نریمان پوزخندی زد و گفت:
آقا مانی فقط پسر دوست باباتون هستن ایشون؟
کاوه با خنده گفت: من و هستی قراره به زودی نامزد شیم جناب!
نریمان شوکه شد معلوم بود حالش بده! عذرخواهی کرد و رفت...
هستی هم با نفرت به کاوه نگاه کرد و به بهونه ای رفت...
پسره ی پررو هنوز هیچی نشده میگه قراره نامزد شن!
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#5
به حیاط رفتم دنبال نریمان گشتم نگرانش بودم لابه لای شب بوها سایه شو دیدم
جلو نرفتم پشت درختی پنهون شدم زانوهاشو بغـ ـل گرفته بود و شعری و میخوند


ای تو چشمانت سبز...!
در من این سبزیِ هذیان از توست....
سبزیِ چشمِ تو تخریبم کرد....
حاصل مزرعه ی سوخته، برگم از توست....
زندگی از تو و مرگم از توست!



بخاطر رشته ی دانشگاهیم علاقه ی وافری به شعر و ادبیات داشتم و میدونستم
این سروده ی حمید مصدقه!
اگه شکی درمورد عشق نریمان و هستی داشتم دیگه مطمئن بودم...
چشمانت سبز....!!!
جلو رفتم_ نریمان!
شوکه شد با پشت دستش گونه هاشو پاک کرد و گفت:
تو اینجا چیکار میکنی؟
_ الان اومدم..خوبی؟
_ عادت داری بدون اجازه تو خلوتِ دیگران پا بزاری؟
_ من غریبه نیستم!
_ این دلیل نمیشه که بی اجازه وارد حریم خصوصیه کسی بشی!
_ بهتره برگردی تو جمع!
_ جمعی که همه چیزش عذابم میده!
_ هستی هم ناراحته!
_ اون چرا ناراحته؟ اونکه تا چند وقت دیگه عروس میشه!
_ هستی اون پسره رو نمیخوای!
_ کسی و به زور شوهر نمیدن! به منم مربوط نیس...
نریمان بلند شد و رفت...داشتم دیوونه میشدم!
این دو تا چشون بود!کاش کاری از دستم بر میومد به سالن برگشتم..
هستی گوشه ای مغموم نشسه تود باید حال و هواشو عوض میکردم نزدیکش
شدم...
_ دخترکم..منو دعوت کردی چهره ی عین برجِ زحرمار تورو ببنیم؟
هستی به چشمام خیره شد حـ ـلقه ای اشک تو چشمای سبزش به چشم
میخورد ناراحت شدم دستمو رو شونش گذاشت..
_ هستی.....خوبی؟
لبـ ـاشو ورچید تا جلوی بغضشو بگیره سرشو پایین انداخت...
دلم براش سوخت...طاقت حالشو نداشتم....
کاش میدونستم..چشونه؟
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#6
فصل چهارم***
مقنعه مو مرتب کردم به انتهای سالن زل زدم هنوز نیومده بود همیشه زودتر از من
میومد اما امروز...!
غم تو دلم تلمبار شد به یاد آوردم دیشب هر چی خواستم از زیرِ زیونِ نریمان حرف
بکشم هیچی بروز نداد! حرصم گرفت..من باید همه چیزو بدونم! به ساعت مچیم
نگاه کردم ناامید شدم..محال بود دیگه بیاد! کلاس تموم شد و هیچ خبری از
هستی نشد...
به گوشیش زنگ زدم خاموش بود...
به خونه رفتم نریمان رو مبل لم داده بود و فارغ از تموم دنیا تی وی میدید!
مامان که کلافگیمو دید گفت: چته نیلوفر؟ چرا انقدر آشفته ای؟
گفتم: هستی امروز نیومد یونی! هر چیـَم زنگ میزنم گوشیش خاموشه!نگرانشم
نریمان نگاشو بهم دوخت و گفت: زنگ بزن خونـَشون خب!
فکر بدی نبود نگرانی و کامل از نگاه و حتی چند جمله ای که به زبون آورد دریافتم..
به سمت تلفن رفتم...
_ الو؟
_ الو...سلام آقا مانی..نیلوفرم
_ سلام خانوم آرین حالتون چطوره؟
_ ممنون ببخشید هستی خونه س؟ حالش خوبه؟
مانی نگران پرسید: بله خونه س...طوری شده؟ مگه قرار بود مریض باشه؟
_ نه...نه آخه امروز دانشگاه نیومد یه کم نگرانش شدم..
_ آها..نگران نباشید یه کم سردرد داشت واسه این موند خونه!
_ میتونم باهاش حرف بزنم؟
_ راستش فکرکنم خوابه!میگم باهاتون تماس بگیره
_ ممنون..خداحافظ
گوشی رو قطع کردم..
نریمان نگران پرسید: چی شد؟
گفتم :هیچی! مانی گفت سردرد داشته گرفته خوابیده!
ناراحت به اتاقم رفتم از برخوردِ هستی خیلی ناراحت بودم مگه تقصیر من چی بود
بعدظهر برای گرفتن کتاب از بنفشه راهیه خونه ی خاله پری شدم...
اف اف و زدم...
_ کیه؟
_ نیلوفرم...
بردیا بود.اوووووووف کی حوصله ی اینو داشت!!!
_ خب امرتون؟(کلاً با سلام و احوالپرسی غریبه بود)
_ بگو بنفشه بیاد کارش دارم...
_ آها..راستش یه دو قرنی میشه که تلفن، این وسیله ی پُرفایده اختراع شده
اگه استفاده ازشو بلد نیستی یه وقت میزارم بیا پیشم یادِت بدم اوکی؟
قصدِ تلافی داشت منم شدید عصبی بودم
با کلافگی گفتم: هه هه نمکدون! حیف که امروز اصلاً رو فرم نیستم وگرنه حالیت
میکردم..بنفشه رو صدا کن!
_ اتفاقاً دختر خاله منم دیروز بدجوری بی حوصله و کلافه بودم..خب امرِ دیگه؟
حرصم گرفت دادزدم: میگم بگو بنفشه بیاد...
_ نیست...
_ ببین بردیا، اگه میخوای دیروز و تلافی کنی باید بگم اصلاً روزِ خوبی و انتخاب
نکردی..من امروز اعصابم داغونه..لـِهـِت میکنما!
_ بابا نیس...
_ کجاس؟
_ حمومه!
آخ منو بگی کارد میزدی خونَم در نمیومد!
داد زدم: بردیااااااااااااااااااااا اا منو اذیت نکن..عجله دارم!
_ به خاله پروانه سلامِ گرمِ منو برسون....
_ اِ اینجوریاس! حسابتو به وقتش میرسم!
به موبایل بنفشه زنگ زدم در دسترس نبود...عجب بدشانسی ای!
خواستم برم که در حیاط باز شد و چهره ی خندان بردیا ظاهر شد..
لبخندِ پیروزمندانه ای گوشه ی لبش بود..آخ دلم میخواست بزنم دک و پوزشو بیارم
پایین!
_ سلام بر نیلوفرِ عصبی! آی حال میکنم لجتو در میارم!
_ هی...یادت باشه تلافیشو سرت درمیارم!
بردیا به در تکیه داد و خندیدخواستم برم که گفت: بیا قهرنکن!
به عقب برگشتم کتابا دستش بود
با حرص گفتم: میمُردی زودتر بدی!
_ باید تاوانشو میدادی!
با خشم کتابارو ازش گرفتم تند تند راهیه خونه شدم..دلم نمیخواس دیگه حتی
اتفاقی بردیا رو ببینم..خیلی عصبی و کلافه بودم رفتم خونه!
نگار گفت: نیلوفر کجایی تو؟ هستی زنگ زد کارت داشت
با بی حوصلگی گفتم: من با اون حرفی ندارم!
_ وا..چته تو! دعواتون شده؟
_ اگه دوباره زنگ زد بگو نمیخواد باهات حرف بزنه..خستم..میرم استراحت کنم
به اتاقم رفتم گوشیم زنگ خورد هستی بود ریجیت کردم!حوصلشو نداشتم!
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#7
تازه گرمِ خواب شده بودم که دوباره صدایِ جیغ و گوشخراشِ موبایلم منو پروند
شماره غریبه بود..جواب دادم!
_ بله؟
صدای جیغ جیغوی هستی تو گوشم پیچید:
بیشوووووور..حالا رو من گوشی و قطع میکنی؟ بزنم نصفت کنم؟
_ تو که گوشیتو خاموش کردی تکلیفت چیه؟حرفتو بزن خوابم میاد!
_ اِ نیلوفری ازم ناراحتی؟
_ نباید باشم؟! میدونی چقدر نگرانت شدم بچه! حتی حاضر نشدی یه خبر بدی
_ نیلوفر به خدا حالم بد بود وگرنه خبرشو بهت میدادم!
_ انقدر بد که حتی یه اس ندادی؟
_ حالا که گذشته..ببخشید..ناز نکن دیگه!
_ اوکی..اما دیگه نبینم این کاراتوها...؟
_ قولِ قول!
_ آورین..دخترکم! الان بهتری؟
_ خوبم!
_ بیام بریم بیرون؟
_ کجا؟
_ فردا که جمعه س یونی نمیبینمت! پس فردام میریم شمال!
_ اِ خوش بگذره!
_ مطمئنم نمیگذره!
_ واسه چی؟ بازم بردیا؟
_ کاش فقط اون بود..یلدام هس..اَه اَه
_ سعی کن بهت خوش بگذره
_ دخترکم؟
_ جان، مادر جان؟
_ بیام دنبالت بریم بیرون؟
_ الان نه نیلو هیچ حوصله ندارم!
_ میخوام حقیقت و بهم بگی..
_ حقیقتِ چی؟
_ دیشب...
_ اِ نیلو باز تو پیله شدی؟ به خدا وقتش شد بهت میگم!بهم فرصت بده
_ چه فرصتی؟تو که اینطوری نبودی هر چی میشد بهم میگفتی!
_ باور کن بهت میگم..بزار مطمئن شم میگم!
_ باشه..دیگه اصرار نمیکنم
_ قربونت برم من!
_ آقا مانی خوبه؟
_ چی شد یهو حال اونو پرسیدی؟
_ همینطوری!
_ نیس..بیمارستانه!
_ هستی؟
_ هوووم؟
_ توام بیا با ما بریم شمال!
_ خُل شدی ؟ بیام چیکار؟
_ خب من اونجا حوصلم سر میره! با کسی حال نمیکنم..توام بیا
_ نه حرفشم نزن..شما خونوادگی قراره برید من اونجام بگم چی؟
_ نخودچی...ناز نکن دیگه!
_ نه نیلو اصرار نکن...
_ فردا بیام دنبالت؟
_ حالا بهت خبر میدم
_ این خطه کیه باهاش بهم زنگ زدی؟
_ خطِ مانیه! گوشیشو خونه جا گذاشته بود
_ اوکی خبرشو بهم بده..بای
_ بای!
باید هرجور میشد هستی و با خودم میاوردم...اینجوری قضیه ی اون و نریمان لو
میرفت...دو ساعتی خوابیدم بیدار که شدم ساعت 8شب بود!

به شماره ای که هستی باهاش بهم زنگ زده بود زنگ زدم...
صدای مردونه و جذاب مانی تو گوشم پیچید..
_ الو بفرمایید؟
_ الو..سلام آقا مانی..نیلوفرم
_ سلام خانومِ آرین! ببخشید نشناختم
_ شما باید منو ببخشید که بی وقت مزاحمتون شدم
_ نه اختیار دارید..امرتون؟
_ غرض از مزاحمت میخواستم یه خواهشی ازتون کنم
_ امر بفرمایید
_ راستش ما قراره شنبه بریم شمال...میخواستم ازتون بخوام هستی و راضی
کنید با من بیاد بریم شمال!
_ هستی بیاد؟
_ آره خب هم هوای سرش عوض میشه هم من تنها نیستم..خوب میدونم که
هستی رو حرفِ شما حرف نمیزنه!
_ اما آخه شاید خونوادتون راضی نباشن!
_ این چه حرفیه! هستی مثل خواهرم میمونه!
_ باشه! من باهاش حرف میزنم
_ لطف کردین..شبتون بخیر
_ شب بخیر!
خوشحال به پذیرایی رفتم...
گفتم: خبر.خبر...به مسافرین شنبه یه نفرم اضافه شد!
مامان گفت: کی؟
گفتم: خانومِ هستی پرور..
اخمای نریمان درهم رفت و گفت: اون چرا میاد؟
گفتم: تو با اومدنِ هستی مشکلی داری؟
نریمان با لج گفت: نه..اما اون این وسط یه غریبس!
گفتم: نه خیرم..اون دوست عزیزِ منه!
نریمان با ناراحتی به اتاقش رفت نگار گفت: حق با نریمانه! خود سر نشو نیلو
_ خود سر چیه؟ اینکه از هستی خواستم بیاد گناهِ بزرگیه؟
مامان گفت: نه..اما خب باید قبلش سؤال میکردی از ما...
_ نه خیر..این قصه سرِ دراز دارد...من هیچ کار بدی نکردم!
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#8
نوشین سررسید تازه از بیرون میومد گفت: چه خبره اینجا؟
نگارگفت: هیچی تموم شد...آقا حمید کو؟ تو شمال میای؟
نوشین گفت: نه دیگه خوش بگذره...
مامان گفت: مگه قراره نیای؟
نوشین گفت: نه من میمونم پیشِ حمید!
مامان گفت: لازم نکرده..مردم چی میگن..توام میای شمال
نوشین گفت:وا...خب بزار مردم هر چی دوس دارن بگن..من میرم خونه ی حمید
مامان گفت: فکرشم نکن...یا همه با هم میریم با اصلاً نمیریم...
مامان به اتاقش رفت نوشین با خشم گفت: این چه اخلاقیه مامان داره! مگه چی
میشه من پیشِ حمید بمونم؟ ما که محرمیم..
نگار با لحن دلجویانه ای گفت: خب مامانم عقاید خودشو داره بهتره زیاد حساسش
نکنی..
گفتم: خب به آقا حمیدم بگو بیاد شمال..اینطوری توام تنها نیستی
نوشین با دلخوری رفت.مامان بود دیگه حرفش یه کلام بود!


ساعت 10 با صدای زنگ گوشیم از جا پریدم.آخ باید صدای گوشیمو عوض کنم
سکته کردم......
_ الو؟
_ الو و مرض..
_ هستی تویی اولِ صبحی؟
_ اول صبح؟ عزیزم داره میشه ظهر...خواب تشریف داشتی
_ نه عزیزم داشتم به تو و چشای دختر کُشت فکر میکردم

_ این چه کاری بود کردی؟
_ چه کاری؟
_ همینکه به مانی گفتی منو راضی کنه بیام شمال؟
_ دستِ گل آقا مانی درد نکنه! عجب نفوذی رو تو داره ها
_ مرض! باز حرفتو بهم تحمیل کردی دیکتاتور؟
_ دلتم بخواد..قربونِ دخترکم برم من!
_ ا..نیلو انقدر به من نگو دخترکم..فکر میکنم بچهم! حالا خوبه هم سنیما!
_ از وقتی استادِادبیات بهت گفت دخترکم دلم خواس بگم..خیلی بهت میاد..نمکی
_ هندونه نزار زیرِ بغـ ـلم..!
بلند خندیدم..
_ کوفت!
_ هستی..ناراحتی ازم؟
_ نه دیوونه...شاید باید عادت کنم
_ به چی؟
_ آی آی قرار نشد فضولی کنیا تا وقتش شه!
_ باشه..فردا میام دنبالت
_ باشه فعلا.......
موهامو شونه زدم داشتم از پله ها پایین میومدم که صدای بردیا رو شنیدم
سر جام سیخ شدم...همه گوش میدادن و بردیا حرف میزد به همه سلام دادم فقط
بردیا بود که جواب نداد..برام عادی بود خیلی دوس داشتم ببینم چی میگه!
به جمع پیوستم و گفتم: بحث سر چیه که همه ساکتین؟
بردیا با خونسردی گفت: ضرورتی نداره بدونی!
آخ باز این برج زحرمار شروع کرد! اصلاً انگار روزگارش نمیچرخه اگه با من بساز
باشه!
با عصبانیت گفتم: حالا من شدم غریبه؟چرا نباید بدونم؟
بردیا با همون لحن گفت: دوباره میگم..ضرورتی نداره بدونی!
انقدر محکم و قاطع این حرف و زد که دیگه ادامه ندادم حس کردم مثل گربه ی
شِرِک شده بودم...مظلوم سرجام نشستم...
نگار گفت: بردیا یعنی نمیشه کاری کرد؟
بردیا گفت: فقط یه راه مونده!
نریمان گفت: نمیشه نره؟
بردیا گفت: نه نریمان نمیشه! اونور چند تا دکتر خوبِ متخصص سراغ دارم
مامان گفت: کی باهاش میره؟
بردیا گفت: خودم میبرمش!
مامان گفت: من که باید حتماً بیام نمیتونم بزارم تنها بره!
نوشین گفت: با دایی پدرامم باید مشورت کنیم!
بردیا گفت: من با دایی حرف زدم اصرار کرد همراه مامان بره اما من راضی نمیشم
نگار گفت:آخه رفتن تو مشکلی و حل نمیکنه! بهتره دایی و مامان برن!
بردیا گفت: قلـ ـبم اجازه نمیده که بمونم تهران!
نمیدونستم موضوع سرچیه! جرئتم نداشتم بپرسم اگه بازم بردیا سرم داد میزد
قطعاً اشکم درمیومد و اصلاً دوس نداشتم جلوش گریه کنم!
نریمان وقتی قیافه ی مغموم و ناراحتمو دید با خنده گفت:
آخیییی نیلو..انقدر ناز میشی وقتی یه گوشه میشینی و صدات درنمیاد!
حرصم گرفت و گفتم: مرض!
نوشین گفت: انقدر اذیتش نکن...قضیه سرِ خاله پریه! مشکل قلبشو که میدونی
حالا دکترا گفتن وضعِ قلبش حاد شده و باید بره خارج عمل شه! اینه ماجرا
آخی خاله ی بیچاره ی من..بعد مرگ شوهرش قلبش خیلی درد میگرفت
همه فکر میکردن خوب میشه اما حالا...
بردیا گفت: حالا فضولیت رفع شد؟
خداااااااا خودت ببین این با من سرجنگ داره! من که ساکتم آخه...
بردیا از جا بلند شد خدافظی کرد و از در خارج شد نریمان دنبالش رفت منم رفتم..
کنار بردیا وایسادم...
_ مشکل تو با من چیه؟
بردیا بی اعتنا به حرفام مشغول بستن بند کتونیاش بود
نریمان گفت: نیلوفر این کارات چیه؟
گفتم تو دخالت نکن نریمان! من باید بدونم مشکلش با من چیه؟
بردیا بند کفشاشو بست و بلند شد زل زد تو چشمام و گفت: مشکل من با تو،
اخلاقته ،دختر کوچولوی فضول!
بردیا سریع در رو بست و رفت..
نریمان با خنده گفت: شنیدی چی گفت؟ کوچولو......
_ کوفت! نشونش میدم...
عصبی شدم...حالا به من میگی کوچولو....عمراً باهات خوب شم...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#9
فصل پنجم***
_ مامان! مگه قراره کجا بریم که این همه اثاث برداشتین؟ بابا دوسه روز میریم
شمال..نمیخوایم که بریم کویر که!
مامان گفت: چقدر غر میزنی نریمان؟ اصلاً بِده خودم وسایل و بزارم تو ماشین اگه
سختته...
نریمان گفت:بحث سر سختیه من نیس! نمیدونم چرا شما خانوما انقدر دوس دارین
تکمیل برین سفر..والا به خدا دفعه ی قبل که من یه هفته رفتم شمال فقط کیف
پولمو بردم...
نریمان هی غر میزد عادتش بود! هر وقت که قرار بود بریم سفر همیشه این
بحثا بین اون و مامان بود آخرشم حرف حرف مامان بود...
کفشای آل استارمو پام کردم مانتوی سبزمو پوشیده بودم با شال سفید...
به داخل ماشینمون زل زدم پُر پُر بود..تا سقفش!
با ناراحتی گفتم: میشه بگید من باید کجا سوار شم؟
نریمان با خنده گفت: تو اضافه ای!
زبونمو براش درآوردم و گفتم: مسخره!
مامان گفت: الان بردیا میادووتو با اون بیا!
با حرص گفتم: عمراً... من با اون نمیام..
بابا گفت: چرا لج میکنی؟ میبینی که جا نیس..در ثانی هستی هم میاد بهتره
با بردیا بیای!
بعد از چند دقیقه بردیا سررسید مزدا3 مشکی رنگش از تمیزی برق میزد!
بعد از سلام و احوالپرسی با بابا گفت: پارسا، مامان و بهار و بنفشه رو سوار کرده
سر کوچه ن!
گفتم: دنبالِ هستی ام بریما...
با ناراحتی سوار ماشین بردیا شدم..عقب نشستم
ماشینا حرکت کردن بردیا آینه رو تنظیم کرد نگام کرد و گفت:
همیشه اولِ صبحی انقدر دمقی؟
_ بله! البته وقتایی که با کسی همسفرم که اصلاً دوس ندارم!
_ فکر نکن من از خدامه!میدونم دلت از چی پُره!
_ شروع نکن..اعصاب ندارما! دایی اینا کجان؟
_ من باهات حرفی ندارم!
_ جهنم!
سرمو به سمت پنجره چرخوندم...جایی نگه داشت و یلدا سوار شد داییم سوار
ماسین پارسا شده بود ای خدااااااا یلدا جا براش نبود؟؟ غیر اینجا.......
بردیا گفت: چرا با ماشین پارسا نرفتی؟
یلدا با همون لحن لوس و مسخره اش گفت: جا نبود...در ضمن من با تو بودنو
ترجیح میدم!
بردیا کلافه گفت: شروع نکن خواهشاً...
با حرص گفتم: قدیما یه سلام میدادی!
یلدا بدون توجه به حرفم شیشه ی سمت خودشو پایین کشید و گفت: چه هواییه!
اصلاً آدم حسابم نکرد که جوابمو بده عصبی شدم پوست لـ ـبمو جویدم
بالاخره به سر خیابون رسیدیم و هستی ام سوار شد کنار من نشست...
خیلی خوشگل شده بود! با بردیا احوالپرسی کرد اما یلدا فقط سلام زورکی بهش
داد
بهش گفتم: زیاد منتظرمون که نشدی؟
هستی گفت: نه زیاد!با مانی اومدم
بردیا گفت: آقا مانی پزشکن؟
هستی گفت: بله! مانی متخصص مغز و اعصابه!
بردیا گفت: به به! تبریک میگم..موفق باشن
هستی تشکر کرد یلدا گفت: بردیا شکلات داری؟
بردیا با دست به داشبورد اشاره کرد بسته ای شکلات خارجی درآورد و مشغول
خورد شد بردیا گفت: به عقبیام تعارف کن!
یلدا گفت: میخورین؟
خیلی لجم گرفت گفتم: دایی تو تربیتت خیلی کوتاهی کرده..نمیخوریم!
هستی آهسته گفت: کم خودتو حرص بده..بیخیالش!
کمی آروم شدم بردیا ضبط ماغشینو روشن کرد آهنگ جدید بابک جهان بخش بود
صداشو دوس داشتم...


سراغی از ما نگیری
نپرسی که چه حالیم!
عیبی نداره میدونم
باعث این جداییم!
رفتم که شاید رفتنم
فکرتو کمتر بکنه!
نبودنم کنارتو
حالتو بهتر بکنه
لج کردم با خودم آخه
حِسِت به من عالی نبود
احساسِ من فرق داشت با تو
دوس داشتنت خالی نبود!
بازم دلم گرفته
تو این نم نمِ بارون!
چشام خیره به نوره
چراغ تو خیابون
خاطراتِ گذشته
منو میکُشه آسون!
چه حالی دارم امشب!
به یادت تو، زیرِ بارون!
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#10
هستی آهسته گفت: نیلو؟
_ هووم؟
_ خیلی جذابه؟
_ کی؟
_ وا..خنگ! بردیا دیگه!
_ بد سلیقه! کجاش جذابه!؟
_ تو چرا زیباییاشو نمیبینی؟ حتی لحنشم جذاب و مقتدره!
_ من که نظرِ تورو ندارم
_ چرا سعی نمیکنی مثل یلدا بهش نزدیک شی!؟
_ کارای یلدا یعنی کنه بازی! من از بردیا خوشم نمیاد
_ چرا؟
_ با هم نمیسازیم!
خودمم مطمئن نبودم که ازش متنفرم یا نه؟ اما آرزوم نبود...یلدا فلاسک چایی
دستش بود و گفت: بردیا چاای میخوری؟
حالم از دلبریای یلدا بهم میخورد..دختره ی کنه!
سریع گفتم: کاش ماسین بابام جا داشت!
بردیا گفت: واسه منم اینطوری راحت تربود
یلدا خندید لجم گرفت بردیا رو به یلدا گفت: منظورم توام بودی!
آخ حال کردم..اصلاً یادم رفت که منوهم ضایع کرده بود..یلدا ساکت شد
هستی کم کم رو شونم خوابش برو یلدام خـ ـوابیده بود...
اخمام تو هم بود بردیا نگام کرد و گفت: مسافرت با تو خیلی سخته!
_ منظور؟
_ واضح بود! به عمرم دختری مثل تو عنق و بد اخلاق ندیدم!
_ تورو خدا تو اینو نگو....بابا مهربون!
_ اگه میدونستم انقدر ناراحت میشی بنفشه رو مینشوندم جای تو!
_ مشکل من فقط تو نیستی!
بردیا منظورمو گرفت نیم نگاهی به یلدا انداخت و زیرلب گفت: مشکل منم هس!
به گوشام شک کردم..بردیا این حرفو زد؟
زود گفتم: کی مشکلته؟
به خودش اومد و گفت:تو!
_ غیر از من!
_ دخترا...
_ اما تو گفتی یلدا؟
_ خب یلدام شاملِ دخترا میشه دیگه، نمیشه؟
_ خیلی بیشوووری!
_ چرا؟ چون باهات راه نمیام؟
_ خواهشاً منو با یلدا مقایسه نکن! من مثل اون نیستم که بهت بچسبم
_ اینو میدونم......
_ خاله پری خوبه؟
_ رسیدیم شمال خودت ازش بپرس!
_ کی میرید آمریکا؟
_ مهمه برات؟
_ منظورت چیه؟
_ بس کن...
_ شد من یه بار یه سؤال بپرسم مثل آدم جواب بدی؟
_ شاید مشکل ار توئه!
_مطمئن باش به یلدا جونت نمیگم با من حرف زدی!
عصبانیت و تو چشاش توسیش میدیدم...
_ حیف که خستم....!
_ اِ چون یلدا جون کشیده شد وسط؟ همچینم که نشون میدی از دخترا متنفر
نیستیا...فقط بلدی شعار بدی!
_ تو از چی ناراحتی؟
_ از اینکه ادا درمیاری...
_ من ادا درنمیارم..
_ چرا درمیاری...چرا به یلدا نمیگی دوسش نداری؟چرا جرئت نداری بهش بگی
ازش متنفری؟
_ من نمیدونم تو این وسط چیکاره ای؟
_ از شعار دادنت حالم بهم میخوره جناب!
_ اصلاً میدونی چیه؟ من عاشق یلدام.....حرفِ دیگه؟
کُپ کردم...نمیدونم چرا انقدر از حرفش ناراحت شدم...
تا رسیدن به مقصد کلمه ای بینمون رد و بدل نشد من غمگین به جاده ی خیس
نگاه میکردمو بردیام با عصبانیت رانندگی میکرد....
به ویلا رسیدیم هستی هنوز خواب بود یلدا بیدار شد و با شادی از ماشین پیاده
شد بردای با لحن سردی گفت: هستی خانومو بیدار کن...
هستی و بیدار کردم چشماش قرمز شده بود
خندیدم و گفتم: خوب خوابیدیا..
_ رسیدیم؟
_ بله خانوم!
من و هستی از ماشین پیاده شدیم...
هستی با همه احوالپرسی کرد نریمان ساکت گوشه ای نشست...نگار گفت:
به آقا مانیم میگفتی بیاد...
از حرفای ریاکارانه ی نگار لجم گرفت حالا خوبه با اومدنِ هستی ام مخالف بودا...
هستی گفت: مانی اون بیمارستانو با هیچ گردشی عوض نمیکنه!
حمید گفت: بایدم اینطور باشه..سختیای زیادی کشیده!
خارو شکر نوشین حمیدم راضی کرده بود بیاد..وگرنه باید سگرمه های نوشینو
تحمل میکردیم...
نریمان سکوت کرده بود با شیطنت گفتم: چه عجب! ما این نریمان و ساکت دیدیم!
هستی جون از برکاتِ وجودِ توئه ها...
بلند خندیدم نریمان با حرص گفت: ببند دهنتو!
همینکه حالشو گرفتم برام کافی بود...دایی پدرام گفت: هیچی مثل رانندگی آدمو
خسته نمیکنه!
پارسا گفت: اتفاقاً دایی جان من این سری اصلاً خسته نشدم
بهار با خنده گفت: اونکه دلیلش معلومه!
بعد به خودش اشاره کرد خندیدم...چه آتیشی بود بهار!

مامان رو به هستی گفت: هستی جان از نیلوفر شنیدم قراره ازدواج کنی! مبارکت
باشه دخترم...
هستی سرخ شد..منم از تعجب ماتم برد نریمان با خشم رفت گفتم:
ای بابا مامان من کی گفتم قطعیه؟
هستی گفت: فقط یه خواستگاری اومدن...من جوابمو ندادم هنوز!
نگار گفت: به سلامتی!
تینا رو مبل خوابش برده بود...دستِ هستی و کشیدم و هردو به اتاقی رفتیم
تی شرت قرمز رنگی با شلوارک سفیدی پوشیدم موهامو باز کردم هستی گفت:
چقدر قرمز بهت میاد نیلو....
_ مرسی...
هستی سارافون سبزی همرنگ چشاش پوشید
_ نیلوفر؟
_ هوووم؟
_ نریمان از اومدنم ناراحته؟
_ نه بابا..اون چیکار به تو داره..یه کم قاطیه فقط!
_ دروغ نگو نیلو! نریمان هروقت منو میبینه اینطوری میشه
هستی ناراحت لبه ی تخـ ـت نشست نزدیکش نستم
_ ای بابا هستی! تو چرا انقدر نازک نارنجی شدی؟میگم اون کلاً اینجوریه
هستی و بغـ ـل کردمو گفتم: بریم لبِ دریا؟
_ آره بریم...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان آینه ی غرور | *کاساندان* کاربر انجمن الهه ی شب 112 9,846 ۲۹-۰۴-۹۴، ۰۱:۴۱ ق.ظ
آخرین ارسال: الهه ی شب
  رمان شکست غرور |فلفلی N!rvana 107 7,011 ۲۳-۱۱-۹۳، ۱۲:۱۷ ق.ظ
آخرین ارسال: N!rvana
  رمان غرور عشقمون | sara hp sadaf 51 8,184 ۰۹-۱۰-۹۳، ۰۶:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: .مليكا.
  رمان کوه غرور | mahtabiii75 sadaf 149 41,593 ۰۱-۱۰-۹۳، ۰۷:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  • رمان در لابلای ضعف و غرور | sami.jigli sadaf 36 4,471 ۲۳-۰۸-۹۳، ۱۱:۲۹ ق.ظ
آخرین ارسال: laya
  غرور تو سهم منه | غریبانه کاربر انجمن nafas 124 21,123 ۰۲-۰۴-۹۳، ۰۶:۳۱ ب.ظ
آخرین ارسال: مهرسا
  دروغ ، غرور ، عشق | samiramis nafas 5 969 ۲۸-۰۳-۹۲، ۰۵:۲۴ ق.ظ
آخرین ارسال: nafas

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
26 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۰-۰۴-۹۴, ۰۴:۲۶ ب.ظ)، Lisa (۲۷-۰۴-۹۴, ۰۱:۱۵ ق.ظ)، ملکه برفی (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۶:۳۷ ب.ظ)، hadis hpf (۲۰-۰۴-۹۴, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، _Helia (۱۷-۰۴-۹۴, ۱۱:۰۷ ق.ظ)، parbaneh (۱۷-۰۶-۹۴, ۰۲:۵۲ ق.ظ)، blue girl (۱۳-۱۰-۹۴, ۰۸:۳۶ ب.ظ)، ناازي (۱۱-۰۷-۹۴, ۰۲:۱۹ ب.ظ)، iilnaz (۰۵-۰۹-۹۴, ۱۱:۰۳ ق.ظ)، avaa (۱۴-۰۷-۹۴, ۰۳:۴۳ ق.ظ)، Shahrzad127 (۱۱-۰۹-۹۴, ۰۸:۴۴ ق.ظ)، fatameh (۲۷-۱۰-۹۴, ۱۱:۴۷ ب.ظ)، amirreza (۳۰-۰۷-۹۵, ۱۰:۱۵ ق.ظ)، مهسا 91 (۰۵-۰۹-۹۴, ۰۷:۱۰ ب.ظ)، lidia (۱۷-۱۱-۹۴, ۰۱:۰۱ ب.ظ)، سایان (۰۷-۱۰-۹۴, ۰۶:۵۹ ب.ظ)، زهرا 145 (۲۱-۰۷-۹۵, ۰۹:۱۴ ق.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۱:۴۲ ب.ظ)، noshin jojoo (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۷:۵۷ ب.ظ)، Atefeh78 (۱۵-۰۶-۹۶, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، گلمن (۲۷-۰۱-۹۶, ۰۹:۲۶ ق.ظ)، کاسپین (۱۵-۱۲-۹۵, ۱۲:۵۶ ب.ظ)، badumzamini80 (۰۳-۰۹-۹۵, ۰۵:۱۰ ب.ظ)، Mariam33 (۰۴-۱۰-۹۵, ۰۹:۳۳ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۳-۰۴-۹۶, ۰۴:۳۰ ق.ظ)، دختر ستاره (۲۹-۰۸-۹۶, ۰۷:۳۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان