اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۰۱-۰۱-۹۸، ۰۳:۰۹ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ژاله صفری
آخرین ارسال: ژاله صفری
پاسخ 58
بازدید 3346

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
#1
نام : فرنگیس
نویسنده: ژاله صفری
ژانر : اجتماعی

خلاصه :

رمان "فرنگیس "زندگی زنی است که در دوران زندگی نسبتا طولانیش از "خط قرمز "های بسیاری عبور کرده و در فصل پایانی این عمر پر رمز و راز به بازگو کردن علت این عبور میپردازد ، اعتیاد ، قاچاق مواد مخدر و ......
" گیسو " خبرنگار جوانی است که در جریان تحقیقاتش به طور تصادفی با "فرنگیس "روبرو میشود و به قصۀ زندگیش گوش میسپارد و تصمیم میگیرد که زندگی او را به صورت داستان دنباله دار در مجله ای که همیشه جمع آوری اخبار جنجالی و تکان دهنده اش را  بعهده داشته  به چاپ برساند .




[عکس: mjxl_farangis1.jpg]





مقدمه :
 شاید پرداختن به مسئله اعتیاد ، آنهم با قلم الکن بنده باعث رخداد بزرگی در جامعه نباشد ، ولی میخواهم بپردازم به دلایل اجتماعی آن و در بارۀ این قبیل انسانهایی که خواسته یا ناخواسته پا به این دنیای ترسناک میگذارند ، از کسانی که زندگی و آبرویشان را ، خانواده را ، عشق را ، وجدانشان را و در آخر انسانیت را در این موج عظیم و نابودگر از دست میدهند و آینده ای جز زندان و اعدام برای خود رقم نمیزنند .
پاسخ
#2
[عکس: 9eyu_awf.jpg]
 
لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:

♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید .

برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]

♦پستهای رمان نباید از 30 خط کمتر باشه .

♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦برای تهیه ی جلد رمان به این تاپیک برین و درخواست جلد بدین :[درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت]

♦عکس شخصیتهای رمان در بخش مخصوص خودش قرار داده بشه :[عکس شخصیت رمان کاربران سایت]

♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]

♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.

♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [ برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]

موفق باشید.[عکس: mara.gif]
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
#3
ساعت موبایلم سر ساعت هفت شروع کرد به شیهه کشیدن !  زنگ ساعتمه ، صدای شیهۀ اسب ، نمیدونم چرا این صدا رو انتخاب کردم ، شاید چون از بچگی اسبا رو دوست داشتم ، ولی هرچی موبایلم بیشتر شیهه میکشید من خوابم سنگینتر میشد ، صدای اسب خشمگین تو گوشیم همه رو بیدار کرد جز خودمو ، مامانم با قیافۀ خواب آلود در اتاقمو باز کرد و با صدای گله داری که در ضمن نمیخواست ناراحتم کنه گفت
_ گیسو ! مگه صدای زنگو نمیشنوی ؟ این چجور خوابیه دیگه ؟!
سرمو از زیر لحاف بیرون آوردم و با چشمای بسته جواب دادم
_ مگه زنگ خورد ؟!
مامان یه ابروشو بالا برد و نگاهی به قیافۀ ژولیدم انداخت و از اتاق بیرون رفت
زنگ ساعت موبایلو خاموش کردم و از تختخواب گرم و نرمم بیرون اومدم ، لب تخت نشستم و یکمم اونجا وقت تلف کردم ، آرنج دو دستمو روی پاها م گذاشتم و سرمو روی دوتا کف دستم تکیه دادم و چشمامم بستم ، وای خدا چه حالی داشت ! ولی مگه صدای زنگهای جور و واجور میذاشتن ! ایندفعه زنگ موبایل از چرت لذت بخشم بیرونم کشید ، صفحۀ گوشیمو نگاه کردم ، " رستمی" بود ، سردبیر مجله ای که براش کار میکردم ، سینه مو طوری صاف کردم که از شنیدن صدام فکر کنه از پنج صبح بیدارم
_ سلام آقای رستمی !
رستمی با لحن همیشگیش که طعم نصیحت داشت گفت
_ ببین دختر جون ! سحر خیز بودن شرط اول موفقیته !
دست پیش رو گرفتم
_ آقا تازه هفت صبحه !
_ فراموش کردی ؟! منکه گفتم ساعت هشت باید دادسرا باشی !

وای خدا ! پاک یادم رفته بود ! همونطور که با رستمی حرف میزدم مثل فنر از جام پریدم ، لباس پوشیدم و جلوی آینه وایسادم !
_ یه حرفایی میزنین آقای رستمی ! مگه میشه قرار به این مهمی رو یادم بره !
رستمی منتظر ادامۀ سخنرانی من نموند ، فقط گفت
_
منتظر خبرت هستم ، اگه بدرد خور باشه میذارم صفحه اول !
_ خیالتون راحت ! من دارم از خونه میرم بیرون ، با یه خبر داغ منتظرم باشین ، امروز شما به تواناییهای "گیسو قهرمانی" ایمان میارین ، از همین حالا بهتون بگم ، صفحۀ اولتون رو خالی نگه دارین  برای ... الو ... الو


---------------------
از پله های دادسرا بالا رفتم ، راهروی شلوغ و پر هیاهو رو پشت سر گذاشتم ، اونروز قرار بود با یه پسر بچۀ نوجوون مصاحبه کنم ، یه کیف قاپ ، یه کوچولوی شرور ، کارتم رو به ماموری که توی راهرو ایستاده بود نشون دادم و گفتم
_ ببخشین من یه قرار مصاحبه دارم 
تو کیفم داشتم دنبال اسم پسر بچه میگشتم
_ قبلا" هماهنگ شده ، امروز آوردنش اینجا ، میخوان ببرنش کانون ...کانون...
مامور یکمی بهم نگاه کرد
_ اصلاح و تربیت ! ولی یکم دیر اومدین ... میدونم کیو میگین ، اومدن بردنش !

[size=medium]چه مصیبتی ! دیگه بدتر از این امکان نداشت ، اگه رستمی میفهمید پوستمو میکند ! زیر لب گفتم
_ ایندفعه دیگه اخراجم میکنه  !
مامور دلش برام سوخت و یکم جلو اومد و طوری که کسی نشنوه گفت
_  کیف قاپ بود دیگه ، سوژۀ خیلی نابی که نبود  !
با بیحوصلگی گفتم : حالا هر چی ، بهتر از اینه که غر غر رئیسمو بشنوم ، اینقدر غر میزنه که اجدادمو میاره جلو چشمم !
ماموره صداشو پایینتر آورد
_ برو اتاق اول دست چپ ، برو از جناب سرهنگ خواهش کن شاید اجازه بده با این یارو مصاحبه کنی !
با کنجکاوی نگاش کردم
_ یارو کیه ؟!
مامور جواب داد
_ همین که امروز به اعدام محکوم شد ! یکی از این قاچاقچیا !
آب دهنمو قورت دادم
_ قاچاقچی ؟ محکوم به ... اعدام ؟!
_ آره دیگه ! از کیف قاپ که بهتره !
هیچوقت از این زاویه بهش نگاه نکرده بودم ، ولی انگار راست میگفت ، برای من سوژۀ قاچاقچی محکوم به اعدام از یه بچه کیف قاپ خیلی بهتر بود ، نگاه تشکر آمیزی به مامور دادسرا انداختم و ضمن اینکه درجۀ افتخاری بهش دادم گفتم
_ خیلی ممنونم جناب سروان !
انگار خوشش اومد ، با گرفتن درجۀ افتخاری لحنشم عوض شد ، بادی به غبغب انداخت و با صدای تو گلو انداخته گفت
_ اتاق اول سمت چپ!
سریع به سمت اتاق جناب سرهنگ رفتم ، چند ضربه به در زدم و درو باز کردم ، جناب سرهنگ پشت میزش نشسته بود
_ بفرمایین !
تا خودمو معرفی کردم نگاهی به ساعتش انداخت
_ خیلی دیر اومدین خانم قهرمانی ، با اینکه آقای رستمی از دوستان صمیمی من هستن ولی دیگه بیشتر از این نمیتونستم بچه رو معطل کنم !
اسم رستمی که اومد تنم لرزید ، یاد غرغراش افتادم که آدمو به مرگش راضی میکرد
_ جناب سرهنگ اون بچه رو فراموش کنین ، من میخوام با اونی که امروز به اعدام محکوم شده مصاحبه کنم !
سرهنگ یه نگاهی به قد و بالای ریزه میزۀ من انداخت و پرسید
_ چند سالتونه ؟
_ بیست و پنج سال !
_ اونوقت فکر میکنین میتونین با همچین آدمایی که اینقدر مار خوردن تا افعی شدن روبرو بشین و باهاشون گپ بزنین اصلا" تا حالا یکی از اینا رو از نزدیک دیدین ؟ صحبت کردن با اینا یه اصولی داره ، کار هر کسی نیست !
سرهنگ راست میگفت ، ولی چاره ای نداشتم ،  اگه دست خالی برمیگشتم دفتر مجله ، رستمی حکم تیرم رو صادر میکرد ، این سومین باری بود که به قرار ملاقاتم نمیرسیدم ، دیگه راهی برام نمونده بود جز اینکه با این جناب قاچاقچی یه مصاحبه درست وحسابی انجام بدم و خلاص !
با هر مصیبتی بود سرهنگ رو قانع کردم و ازش مجوز ملاقات با این آدم رو که اسمش اسد بود گرفتم .

------------------------------

مامور دادسرا منو تا اتاق اسد راهنمایی کرد ، در اتاق رو باز کرد بهم اشاره کرد برم داخل ، از ترس دهنم خشک شده بود ، بدنم به لرزه افتاد ، یه قدم رفتم جلو ، یه نفر با لباس زندان و دمپایی گوشۀ اتاق رو صندلی نشسته بود ، یه مامورم کنارش بود ، اسد سرشو بلند کرد و بطرفم برگشت ، امثال اونو تا بحال فقط تو تلویزیون و از طریق اخبار دیده بودم ، منصرف شدم ، ترس چنان بهم غلبه کرد که برگشتم تا از اتاق بیرون برم ، صدای تمسخر آمیز اسد تو گوشم پیچید
_ در خدمتیم !
سر جام خشکم زد ، برگشتم بطرفش ، ماتم برده بود ، همۀ سوالهایی که فکر میکردم اگه باهاش روبرو بشم ازش میپرسم از ذهنم پاک شد ، چشماش قرمز بود ، حتما بخاطر حکمی که براش بریده بودن عصبی بود ، نه ، با دیدن قیافۀ اسد فهمیدم که وقت خوبی برای مصاحبه نیست ، انگار ترس رو تو چشمام دید ، به قدو بالام نگاه کرد ، بالاخره یکیو پیدا کرد که بتونه با سربه سر گذاشتنش خودشو کمی آروم کنه
_ ترسیدی ؟!
از اینکه مخاطبش بودم به خودم لرزیدم ، به تته پته افتادم
_ نه... بابا ... چه ترسی ...؟!
نیشش باز شد و خندۀ عصبی دندونای زردشو بیرون انداخت
_ پس چرا خشکت زده ؟! چرا نمیای نزدیکتر ؟!
میخواستم چند قدم به سمتش برم و با قدرت روبروش بایستم و بگم " من از تو لعنتی که اینهمه جوون بیگناه و به تباهی کشیدی نمیترسم " ، ولی کلمات تو دهنم ماسید و بیرون نیومد !
پاسخ
#4
نگاهمو از صورت اسد برداشتم و به کاشیهای کف اتاق دوختم ، سعی کردم ذهنمو خالی کنم و به حرفاش توجه نکنم ، با خودم گفتم
" این آدم که ترس نداره ، اون خودشم ترسیده ، با این ژستی که گرفته میخواد ترسشو پنهان کنه ، نمیبینی دستبند به دستشه و نمیتونه با وجود مامورا آسیبی بهت برسونه ؟ اون مجرمه ، اون قراره اعدام بشه ، اونوقت تو ترسیدی؟! "
یکم آروم شدم ، لبخند زدم و با یه نفس عمیق  دوباره بهش نگاه کردم ، ولی تا چشمم بهش افتاد بی اختیار لبخند رو لبام خشکید ، اسد پقی زد زیر خنده و رو کرد به مامور جلوی در
_ بابا توهین و تحقیرم حدی داره ، این آخر عمری یه آدم حسابی پیدا نکردین بیاد با ما مصاحبه کنه؟!
بعد با دست نشونم داد و ادامه داد
_ بیا ببرش بیرون تا از ترس قبض روح نشده !
دیگه حسابی بهم بر خورد ، ناسلامتی من یه خبرنگار بودم ، بارها و بارها با دزدا  و جیب بٌرا  مصاحبه کردم و مقاله ها و مطالب خوبی نوشتم ، حالا مگه این یکی چه فرقی با بقیه داره ، فقط یکم جرمش سنگینتره ، ولی اونم آدمه دیگه ... هر چند که از نظر من اسد آدم نبود ولی بخودم مسلط شدم و گفتم
_ من از کسی نمیترسم !
صدامو که شنید چشماش از تعجب برق زد
_ پس بنال و مصاحبه رو شروع کن که دیگه داره حوصله ام سر میره !
دیگه راه برگشتی نبود ، باید یه جوری این مصاحبه لعنتی رو انجام میدادم ، ته دلم  چند تا فحش نثار رستمی کردم و دفتر یاد داشتمو از کیفم بیرون آوردم ، همینطور که تو کیفم دنبال خودکار میگشتم تا مطالب مهم رو یادداشت کنم قیافه آدمای خونسرد رو گرفتم و گفتم
_ با این سوال شروع میکنم ،  بهتر نبود بجای قاچاقچی یه معلم میشدی و به بچه هایی که زندگیشونو تباه کردی درس زندگی میدادی؟!
خودم از این جمله کلیشه ای حالم بهم خورد ! اسد با صدای بلند خنده رو سر داد ، خنده ای که بیشتر شبیه فریاد بود ، خنده اش بند نمیامد
_ معلم رو خوب اومدی دختر جون ... درس زندگی ...وای ... خدایا شکرت !
حق داشت ، اینم حرف بود زدم ؟ حتی مامورام بهم با تمسخر نگاه کردن ! اسد یه دفعه ساکت شد ، نگاهش کردم ، باورم نمیشد ، پرده اشک چشمای سرخشو پوشونده بود  ، سرشو پایین انداخت ، صورتش جوون بود ، بیشتر از چهل سال نداشت ، درشت و قوی هیکل بود ، با اون دستش که آزاد بود  سبیل پرپشتش رو صاف کرد
_ روز اول که رفتم مدرسه رو خوب یادمه ، ننه ام میگفت باید درس بخونی تا مثه بابات نشی ، باید سرمشق داداش کوچیکترت بشی ، شانس در خونمو زد و یه آق معلم مشتی گیرم اومد ، از اونایی که از همون روز اول ما رو به درس و مشق علاقه مند کرد ، نمیدونم علاقه ام به آق معلم بود یا درس و مشق ، فقط میدونم هیچ جا رو اندازه مدرسه دوست نداشتم ، دختر جون اگه بهت بگم هر روز تا مدرسه رو میدویدم تا زودتر آقای "نوروزی "رو ببینم باورت نمیشه ...
با تعجب به حرفاش گوش میدادم ، فکر کردم بازم داره مسخره ام میکنه ، ولی انگار راست میگفت ، چون قیافه اش حالت بهتری گرفته بود ، انگار اون چشمای وحشی داشت با مهربونی نگاه میکرد ، من از این جماعت چیز زیادی نمیدونستم ، پس قضاوت نکردم و فقط گوش دادم ، اسد با ذوق غلیظی از ته گلو گفت :
_ سوم دبستان آقا نوروزی سر صف صدام کرد و بهم جایزه داد ، تشویقم کردن ، همه مدرسه برام دست زدن ،  آخه اونسال شاگرد ممتاز شده بودم ، عاشق درس خوندن بودم ، میدونی واسه چی؟
بهش نگاه کردم ، دلم براش سوخت ، با حرکت سر پرسیدم واسه چی؟
_ واسه اینکه یه روزی بتونم مثل آقا نوروزی بشم ...  معلم شم ... درس بدم ... بچه ها دوستم داشته باشن ، دلم میخواست اونجوری شم که ننه ام میگفت ... واسه خودم کسی بشم....
اسد دوباره زد زیر خنده و لودگی رو از سر گرفت
_ ولی نشد که بشه ! نشد که آدم بشم ، نشد اونی بشم که ننه ام آرزو داشت ، عوضش اینی شدم که الان میبینی ، همین که روبروته و با دیدنش از ترس به خودت میلرزی !
دوباره چشماش قرمز و بٌراق شد ، انگار از دنیا طلبکار بود ، طلب بزرگی که تا حد جنون عصبانیش میکرد ، آروم و زیر لب که عصبانیتر نشه پرسیدم
_ چی باعث شد که نشه ؟!
خواست بطرفم بیاد ، از جاش بلند شد ولی دستش به دست ماموری که کنارش بود با یه دستبند وصل بود ،  دوباره نشست ، اینبار خودشو بطرفم کش داد و با همون چشمای خشمگین بهم خیره شد
_ چی باعث شد ؟! یه بابای مفنگی !  هر روز مجبورم میکرد برم در خونه " قاسم سیاه" و ازش مواد بگیرم ، دلم نمیخواست برم ... ولی اون با کتک راهیم میکرد ، منم از ترسم هر روز میرفتم و جیره روزانه بابامو از قاسم میگرفتم ... هر روز ... کم کم عادت کردم ، دیگه وظیفمو میدونستم ، سرساعت میرفتم در خونه اون مرتیکه  ، بیشتر از بابام قاسم سیاه رو میدیدم ، کم کم شدم وردستش ، دیگه علاوه بر جنسای بابام مال اینو اونم میداد بهم که سر راه بهشون بدم ، یه پولی هم میذاشت کف دستم ، مام که گدا  گشنه و همیشه لنگ یه لقمه نون ....
اسد زل زد تو چشامو نیششو باز کرد
خلاصه اینکه  ما یه جورایی از ده سالگی اینکاره بودیم .... راستش داستانش خیلی طولانیه اگه بخوام بگم وقت کم میارم ، طناب دارم سرد میشه ...
و دوباره به خنده افتاد ، گفتم
_ میتونستی به حرف بابات گوش ندی !
_ آره ولی عوضش حرف ننه مو گوش ندادم ، اون گفت بچسب به درس ، من چسبیدم به قاسم سیاه ، اون گفت از بابات  که خیر ندیدم لااقل تو سربلندم کن ، منم در عوض شدم  آینه دقش ، درسمو ول کردم و شدم مواد فروش !
با یاد آوری خاطراتش ، مخصوصا مادرش دوباره عصبانی شد و داد زد
_ ببینم ! اصلا" تو کی هستی که راه افتادی این دم آخری ما رو یاد بدبختیامون انداختی ، بلند شو برو رد کارت ! برو تا این اتاقو رو سرت خراب نکردم
!
مثل فنر از جام پریدم و به سمت در رفتم ، ماموره در اتاقو باز کرد و با اشاره بهم فهموند که زودتر برم بیرون ، یه لحظه برگشتم و دوباره به اسد نگاه کردم ، دوباره فریاد زد
_ برو پی کارت لعنتی !
پاسخ
#5
از ترس مثل کانگورو جست زدم تو راهرو ، مامور هم دنبالم اومد بیرون
_ بخدا میخواستم بهتون بگم با این جونورا نمیشه هم صحبت شد ولی وقتی دیدم مصاحبه تون با اون کیف قاپه رو از دست دادین فکر کردم یه کاری کرده باشم ....
بیچاره وجدان درد گرفته بود 
_ شرمنده خانم قهرمانی ...خیلی ترسیدین؟!
ولی من اینبار حس دیگه ای بجز ترس داشتم ... دیگه از اسد نمیترسیدم  ... فقط دلم براش میسوخت ، میدونم اینجور آدما لیاقت دلسوزی رو  ندارن ولی بنظرم اونم یه قربانی بود ، قربانی این اجتماع فاسد  ، اصلا" دلم نمیخواست همینجا همه چی تموم شه ، میخواستم این مرد دو شخصیتی رو بازم ببینم و بیشتر در باره اش بدونم ولی چجوری ؟ اون فرصت زیادی برای زنده بودن نداشت ! یه سوالی تو ذهنم مرتب چرخ میزد و راحتم نمیذاشت 
" چرا وقتی اینهمه قاچاقچی دارن اعدام میشن ، هنوزم اینهمه معتاد تو مملکت داریم ؟! "
من اطلاعات زیادی در این مورد نداشتن ولی مطمئن بودم یه جای کار میلنگه ، مطمئن بودم مافیای مواد مخدر رو امثال اسد رهبری نمیکنن ، اسد در مقابل اونا یه خورده فروش جزء  بود ...
از دادسرا اومدم بیرون و یه تاکسی دربست گرفتم و یکراست رفتم دفتر مجله ، رستمی که خبر رو از جناب سرهنگ شنیده بود ، از پشت میزش بلند شد و جلو اومد ، سرم گیج رفت و بجای سلام و عرض ادب رو صندلی ولو شدم و گفتم
_ آب ... لطفا !
رستمی دست و پاشو گم کرد ، زنگ زد یه لیوان آب بیارن
_ چی شده خانم قهرمانی ؟ مگه از جنگ برگشتی ؟
همونطور که لم داده بودم نگاش کردم ، میدونستم هر چی بگم رستمی حرف خودشو میزنه ، اون فقط دنبال یه مقاله مردم پسند برای نشریه اش بود ، اگه میخواستم به کارم ادامه بدم و اخراج نشم  باید مثل رستمی فکر میکردم ، اینروزا همه دارن مثل رستمی فکر میکنن ، فقط میبینن و میشنون و میگذرن ، هیچکس به چیزی که دیده یا شنیده فکر نمیکنه ، دلیل نمیخواد ، روز بعدم همه چی فراموش میشه ، ولی من نمیخوام مثل اونا باشم ، بذار هر چی دلشون میخواد فکر کنن ، من تصمیمو گرفته بودم  ... مشتاقانه میخواستم در باره اسد بیشتر بدونم
، خودش ، خونواده اش ، اگه خونواده ای داشته باشه ، زن ، بچه ، بخصوص مادرش که اینقدر روش تعصب داشت ، رستمی با اون قد کوتاهش مرتب تو اتاق قدم میزد
_ ببین خانم قهرمانی ، ما تو این قسمت خبرنگار زیاد داریم اگه این جور اخبار با روحیه ات سازگار نیست میفرستمت قسمت ورزشی ، تو هم که بدت نمیاد ، اخبار ورزشی با روحیه ات سازگارتره ، چی میگی ؟ موافقی ؟!
فکر میکرد داره در حقم لطف میکنه ، فکر میکرد الان از خوشحالی میپرم هوا و از اینکه منو از این ماموریتای خشن خلاص کرده ازش قدردانی میکنم ، ولی من اینونمیخواستم
_ نه آقای رستمی ، من کارمو دوست دارم ، با دیدن اسد دیگه دست بردار نیستم ، تصمیم دارم تا ته این ماجرا برم !
رستمی اخماش تو هم رفت، چند تا تار موی باقی موندۀ وسط سرشو به سمت عقب مرتب کرد و گفت
_ مثل اینکه یکم دیر رسیدی ، این که دیدی آخرش بود دختر جون ! فردا پس فردا اعدامش میکنن !
از رو نرفتم
_ خوب آخرشو میدونیم ، ولی از اولش که خبر نداریم ، من سعی میکنم یه بار دیگه اجازۀ ملاقات بگیرم و ببینمش !
نقطه ضعف رستمی رو خوب میدونستم
_ فکرشو بکنین  اگه سوژۀ خوبی بشه و ارزش چاپ کردن داشته باشه ، چی میشه !
رستمی از حرفام سردر نمیاورد ، مرتب
به اون چند تار مو ورمیرفت ، اما از اونجا که همه چی رو دو دوتا چهارتامیکرد انگار بدشم نیومد
_ اگه خودت میخوای ... باشه من مخالفتی ندارم !

بالاخره راضی شد ، پس تصمیم گرفتم روز بعد دوباره برم سراغش ! ساعت هفت صبح حاضر شدم ، میدونستم بردنش اوین ، پس باید  اونجا دنبالش میگشتم  .

مامان روی مبل راحتی لم داده بود و داشت با لذت قهوه شو میخورد ، موهای مش کرده خیلی بهش میاد ، کلا مامان شیکی دارم ، از اون دسته از ماماناس که اگه هفت صبح هم ببینیشون مرتب و شیک و پر انرژین ، برعکس بابام که خواب رو به همه چی ترجیح میده ، فکر کنم منم به بابام رفتم ، با دیدن من از تعجب قهوه پرید تو گلوش
_ گیسو چی شده ؟ سحرخیز شدی ؟!
داشتم از بیخوابی میمردم ولی به روی خودم نیاوردم
_ ای بابا حالا یه روز خواب موندیما !
مامان دلش نیومد ضایعم کنه ، جوابمو نداد ، یه لبخند ملیح زد که خودش هزارتا معنی داشت !
-----------------------------------------
کارت خبرنگاریمو نشون مامور زندان دادم و گفتم میخوام یکی از زندانیارو ببینم ، بعد از اینکه پیگیری کرد متوجه شد اسد رو به انفرادی منتقل کردن
_ خانم شما نمیتونین ملاقات داشته باشین ، معمولا زندانیایی رو که به اعدام محکوم میشن قبل از اجرای حکم به انفرادی منتقل میکنن و بجز اعضای درجۀ یک خونواده  کسی نمیتونه  باهاشون ملاقات کنه !
هر چی اصرار کردم بیفایده بود ، همۀ نقشه هام نقش بر آب شد ، بخشکی شانس ، یعنی به همین زودی میخوان اعدامش کنن ؟ نمیدونم منکه از قانون سردر نمیاوردم ، وقتی دیدم فایده نداره  راهمو کج کردم و به سمت در خروجی راه افتادم ، حسابی دمق شده بودم ، اصلا" انگار تو هیچی شانس نداشتم ، مرتب میخوردم به در بسته ، داشتم به خودمو شانسمو رستمی و خلاصه هر کی که میشناختم بدو بیراه میگفتم که صدای مامور زندان تو گوشم پیچید
_ فرنگیس کاظمی مادر اسد رو بفرستین بره داخل !
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، دخترعلی ، بهار نارنج ، sadeg1378
#6
مثل قهرمانای پرتاب دیسک یه سیصد و شصت درجه روی پاشنه پام چرخیدم و با ولع دنبال مادر اسد گشتم ، اینقدر چشمامو اینور و اونور چرخوندم که همه رو دوتا دوتا میدیدم ، یه زن مسنی از جاش بلند شد و آروم آروم به سمت در رفت ، پشتش به من بود ، نمیتونستم صورتش رو ببینم ، یه لحظه انگار سرش گیج رفت ، دستش رو به دیوار گرفت و ایستاد ، به بهانه اینکه میخوام کمکش کنم  بهش نزدیک شدم ، بازوشو گرفتم ، آروم بطرفم برگشت و نگام کرد....چشمای سبز و کشیده ای داشت که  چروکای ریز و درشت دورشو پوشونده بود ، موهاش یکدست سفید بود ، باصدای نه چندان ظریف و زنانه گفت
_ ممنون دخترم ، خودم میرم!
ازفرصت استفاده کردمو خودمو معرفی کردم
_ من گیسو قهرمانی هستم ، قبلا با پسرتون مصاحبه کردم !
دوباره بهم نگاه کرد ، نگهبان داد زد
_ بجنب خانم کاظمی ، زیاد وقت نداری !
ازش پرسیدم
_ میتونم بعد از ملاقات ببینمتون ، چند تا سوال ازتون دارم
با بی اعتنایی و بدون اینکه بهم نگاه کنه گفت 
_ من دیگه نای حرف زدن ندارم ، حوصله شم ندارم ، برو دختر جون ، برو وقتتو تلف نکن !
سرشو انداخت پایین و رفت ، ولی من تصمیم نداشتم برم ، همونجا نشستم تا برگرده ، بعد از حدود یک ساعت برگشت ، با یه حال خراب ، خرابتر از وقتی که داشت میرفت پیش اسد ، تلو تلو میخورد ، هر آن ممکن بود با سر بخوره زمین ، رفتم جلو دستشو گرفتم و کمکش کردم و از اونجا بردمش بیرون ..انتظار نداشت دوباره منو ببینه
_  تو که هنوز اینجایی ؟!
_ گفتم که خانم چند تا سوال دارم !
_ چی میخوای بدونی ؟!
_ در مورد زندگیتون ، در مورد زندگی اسد پسرتون !
وایساد ، بهم خیره شد ، صورتش با این سن و سال هنوز زیبا بود
_ زندگی منو اسد زندگی نبود ، صحرای کربلا بود ، اگه بشنوی دل غشه میگری ، برو دنبال خبری که دل مردمو شاد کنی ، زندگی من زندگی نبود که ، درد بود  ، یه عذاب بزرگ بود که اسمشو گذاشته بودیم زندگی ... حالام سر پیری ... دوباره اعدام ، دوباره داغ اولاد !
منظورش از دوباره چی بود ، یعنی بچۀ دیگه شم اعدام شده ؟! اسد گفت یه برادر کوچیکتر از خودش داشته !
اومدیم جلوی در ، انتظار داشتم اون بیرون کسی منتظرش باشه ، یکی از نزدیکاش ، یا مثلا یه راننده ، ناسلامتی مادر یه قاچاقچی بود ، همیشه   فکر  میکردم قاچاقچیا باید خیلی پولدار باشن ، ولی این زن خیلی ساده تر از این حرفها بود ، داشتم از کنجکاوی میمردم ، میخواستم بدونم این مادر و پسر تو زندان چی به هم گفتن ، اما اینقدر بهم ریخته بود که دلم نیومد آخرین دیدار با پسرشو یادش بندازم فقط ازش خواستم  یه بار دیگه ببینمش ، اونم قبول کرد ، فکر کنم از سماجتم خسته شد و کوتاه اومد ، بعد هم رفت جلوی ایستگاه اتوبوس و منتظر شد ، سوارش کردم ، بدون خداحافظی از پلۀ اتوبوس بالا رفت ، زیر لب با خودش حرف میزد ، مفهوم نبود ، ولی انگار داشت غر میزد ، سر خودش ، بچه هاش یا تقدیرش ، کلا تو دنیای خودش بود ، اتوبوس حرکت کرد و منم با یه دنیا سوال بدون جواب برگشتم دفتر مجله ...
رستمی منتظرم بود ، تا منو دید گفت
_ خانم قهرمانی ، خبر جدید !
منظورش از خبر جدید چی بود ، من که تا همین یه ساعت پیش تو قلب خبر بودم ، چی میخواست بگه که خودم ازش خبر نداشته باشم ؟!
_ خبر جدید ؟!
رستمی خودکاری که تو دستش بود رو چندبار چرخوند و یه جوری ژست گرفت که انگار جولیان آسانژ سردبیر ویکی لیکس میخواد بزرگترین راز جهانی رو فاش کنه
_ فردا اسد رو اعدام میکنن !
سر جام خشکم زد
_ به این زودی ؟!
_ چیکارش کنن تو انفرادی ترشیش بندازن ! 
رستمی راست میگفت ، برای چی باید نگهش میداشتن ؟! آدمایی مثل اسد که هر نوع خلافی رو تجربه کردن ، نبودنشون به مراتب بهتر از بودنشونه ، وقتی همۀ پلها رو پشت سرت خراب میکنی دیگه راه برگشتی نیست ، رفتنی باید بره !
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، بهار نارنج ، sadaf ، sadeg1378
#7
صبح روز بعد اسد اعدام شد ! یه مطلب در باره اش نوشتم و تو صفحه اول مجله چاپش کردن ،   رستمی راضی بود ولی من نه ،   مقاله ام پر از ابهام بود چون من چیز زیادی در باره اش نمیدونستم ، اطلاعات عمومیم بیشتر بود تا در مورد شخص اسد ولی انگار همین چند جمله ناقص و تکراری که بیشتر جنبه عمومیت داشت برای رستمی و مردم کفایت میکرد . 

چند روز گذشت ولی از فرنگیس خبری نشد ، اون بهم قول داده بود که باهام تماس میگیره ، ولی نگرفت ، شاید خودشم از غصه دق کرده و مرده بود ، به نظر من که   تا حالاشم خیلی پوست کلفت بوده که  زنده مونده ... دیگه داشتم فراموشش میکردم ، تنها چیزی که تو ذهنم حک شده بود چشمای خشمگین و پر از اشک اسد بود ، انگار هزارتا حرف نگفته رو با خودش به گور برد ، وقتی دیگه داشتم بکلی از فکر اسد و مادرش بیرون میومدم ، فرنگیس زنگ زد !
صداشو که شنیدم از تعجب خشکم زد
_ خانم قهرمانی؟!
صداش خاص بود ، با اولین جمله شناختمش
_  سلام فرنگیس خانم ، باورم نمیشه ، بالاخره زنگ زدین !
_ مریض بودم دخترم ! تازه از بیمارستان مرخص شدم ، میخوام ببینمت !
باورم نمیشد فرنگیس میخواست منو ببینه ، این بهترین خبر بود ، از ترس اینکه مبادا یه وقت منصرف بشه ، معطل نکردمو آدرسشو گرفتم ،ساعت دو بعد از ظهر باهاش قرار گذاشتم‌ و گوشی رو قطع کردم .

آدرسش پایین شهر بود ، کوچۀ امامزاده یحیی ... سر ساعت رسیدم جلوی در خونه اش ، بی معطلی زنگ زدم ، یه زن جوون در رو روم باز کرد
_ سلام ، قهرمانی هستم ، فرنگیس خانم تشریف دارن ؟!
_ بله منتظرتونن ، بفرمایین ، از پله ها برین بالا انتهای راهرو ...
بعد بلند گفت : خداحافظ مامان بزرگ !
و از در بیرون رفت
خونه ساکت بود ، یه خونۀ قدیمی ، اینقدر قدیمی بود که بنظر میامد هر لحظه ممکنه فرو بریزه ! 
از پله ها بالا رفتم ، مقابلم یه راهروی باریک و نسبتا طولانی قرار داشت ، بلند صدا زدم
_ فرنگیس خانم !
کسی جواب نداد ، یکم ترسیده بودم ، خونه هم مثل صاحبش مرموز بود ، خوف عجیبی داشت  ، فرنگیس کجا بود ؟! چرا از اتاق بیرون نیومد ؟! از ترس دندونام بهم میخورد ، دیگه داشتم از مصاحبه و دیدن فرنگیس منصرف شدم ، برگشتم تا از پله ها برم پایین ، اما نتونستم در مقابل اشتیاقم به شنیدن داستان زندگی فرنگیس مقاومت کنم ، دوباره به سمت راهرو برگشتم و بخاطر اینکه دیگه دو دل نشم ، طول راهرو تااتاق رو بسرعت طی کردم ، و دوباره صدا زدم
_ فرنگیس خانم !
اینبار صدای ضعیفشو از اتاق روبرو شنیدم
_ بفرما تو دخترم ، بفرما !
لای در باز بود ، دستمو گذاشتم رو در و به سمت داخل فشار دادم ، یه اتاق نسبتا بزرگ که کفش با دو تخته فرش لاکی رنگ پوشیده شده بود ، برخلاف انتظارم یه کتابخونۀ بزرگ گوشۀ اتاق توجهمو جلب کرد ، مگه قاچاقچیا وقت کتاب خوندنم دارن ؟! دوتا چراغ قدیمی روی طاقچه و چند تا قاب عکس کنارش  ، فرنگیس روی یه مبل مخمل قرمز زوار در رفته ، که فکر کنم همسن وسال خودش بود نشسته بود ، نسبت به روزی که جلوی زندان دیده بودمش خیلی تغییر کرده بود ، لاغرتر و پیرتر شده بود ،
همونجا جلوی در وایسادم
_ سلام خانم !
_ سلام ، بیا جلو ، نترس ! بیا نزدیکتر
!
چند قدم جلو رفتم
_ نه بابا ، اختیار دارین ، از چی بترسم !
_ از چی ؟! از من ، از این خونۀ نفرین شده و مخوف ، تعارف که نداریم ، حق داری دختر جون ، ولی الان در امانی ،  بیا کنارم بشین ، مگه نمیخواستی راجع به من و اسد بیشتر بدونی ؟!
البته که میخواستم ، اون راست میگفت ، این دست اون دست کردنم چه معنی داشت ، رفتم کنارش روی مبل نشستم و مشتاقانه آمادۀ شنیدن شدم .
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، sadaf ، sadeg1378
#8
نگاه تحسین آمیزی بهم کردو دست کشید روی موهای بلندم که از زیر مقنعه بیرون زده بود ، بعد بی اختیار دستش به سمت موهای یکدست سفیدخودش رفت ، و دوباره نگاهم کرد
_   گیسو ... اسمت به این موهای بلند و مشکی خیلی میاد ، قدر این زیبایی رو که خدا بهت داده بدون  !  
چشمای سبزش پر از اشک شد ، به دستای  پیر و چروکیده اش که  فقط پوست روی استخونش مونده بود خیره شد ، لباس مشکی پوشیده بود ، یه تور مشکی هم روسرش ، رنگ به صورت نداشت ، چه قرار ملاقات بی موقعی  ، چجوری میتونست در باره پسرش که همین چند روز پیش اعدام شده بود حرف بزنه ؟! سکوت کرده بود و با ناخنهای حنا بسته اش ور میرفت ، تو دنیای خودش بود ، انگار منو بکلی فراموش کرده بود ،
گفتم : فرنگیس خانوم ! فکر میکنین برای جواب دادن به سوالهای من ....
نذاشت جمله ام تموم بشه
_ من نای حرف زدن ندارم دخترجون ، نفس کم میارم  !
یعنی چی ؟ منظورش چیه ؟ میخواد مصاحبه رو کنسل کنه ؟ یا به وقت دیگه ای موکول کنه ؟ پرسیدم
_ یعنی بذاریم برای یه روز دیگه ؟!
_ یه روز دیگه ؟! من  از یه دیقۀ دیگه ام هم مطمئن نیستم چه برسه به یه روز دیگه ، کسی چه میدونه  شاید این آخرین دیدار ما باشه !
از حرفاش سردر نمیاوردم ، اگه نمیتونست حرف بزنه پس چرا با من قرار گذاشته بود ؟! 
از جاش بلند شد و به سمت میز توالت رنگ و رو رفتۀ کنار اتاق رفت و از توی کشوی اون یه دفتر و مقدار زیادی کاغذ بیرون آورد ، کاغذایی که در اثر مرور زمان رنگشون زرد شده بود و چند تا عکس که لای دفتر بود ،همه رو داد بهم ، سرجاش نشست و مثل کسی که  خودش بزرگم کرده صمیمانه گفت
_ ببین گیسو ! جواب همۀ سوالایی که میخوای بپرسی  تو این دفتر و کاغذاس ، من اگه بخوام هم حافظه ام یاری نمیکنه تا همۀ جزییات رو برات تعریف کنم ، این نفس نصف و نیمه ام هم بهم اجازه زیاد حرف زدنو نمیده !
اما من چجوری میتونستم از این کاغذای تیکه تیکه و بهم ریخته با یه دفترچه که معلوم نبود کی نوشته و چی نوشته  سردربیارم ؟!
_ اما فرنگیس خانوم ...
_ خیالت راحت باشه وقتی بخونیشون میبینی که فهمیدنش از حرفای یه پیرزن دم مرگ و حواس پرت راحتتره !
اما من میخواستم بیشتر کنارش باشم ، اون در واقع میخواست با این دفترچه و چندتا کاغذ ارتباط بین منو خودشو هر چه سریعتر قطع کنه و من راضی نبودم ، حس عجیبی به این پیرزن مرموز داشتم ، هم دوست داشتنی بود ، هم ترسناک  ... چشماش پر بود از ضد و نقیض ، گاهی با محبت و گاهی با خشم ونفرت نگاه میکرد ، اونم مثل پسرش پر از تضاد بود ، واقعا برام جالب بود بدونم چه چیزایی آدما رو این شکلی میکنه ! بهر حال بعد از کلی چونه زدن قانع شدم که به همون چند تکه کاغذ اکتفا کنم و از خونه اش بیام بیرون ، پرسیدم
_ ولی اگه سوالی برام پیش اومد میتونم باهاتون تماس بگیرم ؟!
_  گفتم که ، اینا کاملن ، بیشتر از صد بار خوندمشون  ، اینا تنها دارایی منه و برام خیلی با ارزشن ، دست خط بچه هامه از کوچیکی تا وقتی بزرگ شدن ، به خودم رفته بودن ، درددلاشونو روی کاغذ میاوردن ، حتما به دردت میخوره . 
خواستم دوباره چونه بزنم ولی انگار کلافه اش کردم ، اخماش تو هم رفت
_  تا پشیمون نشدم اینا رو بردار و ازاینجا برو !
اینقدر محکم و صریح گفت که بلافاصله  از جام بلند شدم
_ باشه هر طور که شما بخواین 
همونطور که به دستای چروکیده اش خیره شده بود ، بدون اینکه نگام کنه گفت
_ بسلامت...
این زن انگار سالها پیش مرده بود ، هیچ احساسی نداشت ، مثل سنگ بود ، انگار هیچ چیز جز دیدار با عزراییل خوشحالش نمیکرد ، خیلی ناراحت بودم از اینکه دیدمش و هیچی در بارۀ خودش بهم نگفت ، دیگه اسد رو یادم رفته بود ، دلم میخواست فرنگیس رو بهتر بشناسم ، دوباره به چیزایی که بهم داده بود نگاه کردم ، مشتاقانه میخواستم ببینم تو اون دفتر چی نوشته شده ، وسط راه رستمی زنگ زد
_ شیری یا روباه ؟!
چه سوال بی موقعی
_ فعلا که هیچکدوم ! فکر کنم از سر بازم کرد
_ حدس میزدم !
_ منظورتون جیه ؟!
_ این فرنگیس خانوم از اوناس که به بچه ها جواب درستو حسابی نمیده ، باید باهات میومدم ! مطمئنم اگه منو میدید زبون باز میکرد !
قیافۀ رستمی با اون قدکوتاه و کلۀ کچلش  جلو چشمم اومد ناخودآگاه افکارمو با صدای بلند به زبون آوردم
_ ماشالله ! چه اعتماد به نفسی !
_ با من بودی ؟
لب پایینمو با همۀ دندونام گاز گرفتمو چشامو رو هم فشار دادم
_ نه آقای رستمی منظورم .... این بود که ...
رستمی  صداشو کلفت کرد
_ فردا میبینمت !
با خجالت جواب دادم
_ بله حتما‌

به خونه که رسیدم ، یه راست به اتاقم رفتم ، بدون اینکه لباسامو در بیارم لب تخت نشستمو و دفترچه رو باز کردم ...
درست حدس زده بودم دفتر خاطرات بود ، بالای دفتر نوشته بود " رنجنامۀ فرنگیس " تمام صفحات تاریخ داشت ، فرنگیس راست میگفت ، دفترچه با نظم و ترتیب و خط خوانا نوشته شده بود ، موبایلمو خاموش کردم و شروع کردم به خوندن .
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، دخترعلی ، sadeg1378
#9
" امروز چهارم شهریور  هزاروسیصد و سی ، چهارده ساله شدم ، آقاجون از حجره اش یه قواره پارچۀ حریر سفید که توش راه راه زری داشت برام آورد و گفت :
_ بیا دخترم اینم یه پارچۀ اعلای زربافت برای عروسیت ، میخوام خوشگلترین عروس
تو فامیل دختر خودم باشه !
بعدش رفت سمت خانوم جونم و یه جوری که منم بشنوم گفت
_ راستی ! قراره شب جمعه احمد و خانواده اش بیان برای "بله برون " !
هٌری دلم ریخت ، از خوشحالی قند تودلم آب میکردن ، پدر احمد یکی از فرش فروشای تو  بازاره که دوست صمیمی آقا جونمه ، عید پارسال که اومدن خونمون عید دیدنی ، همدیگه رو دیدیم ، از همون اول وقتی دیدمش دلم همینجوری هٌری میریخت ، اونم چشم دوخته بود به من ، اینقدر رفتارمون مشخص بود که آقاجونش به آقاجونم گفت بایددست این دوتا رو بذاریم تودست هم ، چی بهتر از این ، از خدامون بود ، دلم قیلی ویلی میرفت که لباس عروس بپوشم و احمد هم لباس دومادی ، همون سال  تصدیق ششمم رو گرفتم ، الانم کلاس خیاطی و قلاب بافی میرم ، خانم جونم میگه "دختر که میره خونۀ بخت باید از هر انگشتش هنر بباره !"

********************

شب جمعه احمد و خونواده اش اومدن خواستگاری و قرار عقد و عروسی رو گذاشتن ،
انگشتر دستم کردن و قرار شد دو ماه بعد عروسی بگیریم ، وضع مالی احمد خوبه اونم تو حجره پیش باباش کار میکنه ، قراره طبقۀ بالای خونۀ باباشو برامون درست کنن که بریم اونجا ، اینقدر خوشحالم که بعضی وقتا نفسم بند میاد ، اصلا" میترسم به کسی بگم و یه دفعه چشم بخورم ، خانوم جونم مرتب برامون اسپند دود میکنه !

***********************

دو هفته دیگه عروسیمه ، تو این مدت مرتب احمد رو میبینم ، برای خرید ، برای تدارک عروسی ، خلاصه به هر بهانه ای با هم وقت میگذرونیم البته یا خواهر اون باهامونه یاداداش کوچیتر از خودم مجید ، خانوم جونم میگه
" خوبیت نداره دختر تا روز عروسیش بادوماد تنها بره جایی ، اونم دختر حاج محسن کاظمی سرشناس بازار "

برای من فرقی نمیکنه اگه یه لشکر هم دنبالمون راه بیفته مهم نیست ، من فقط میخوام کنار احمدباشم ، وقتی کنارشم هیچی دیگه از خدا نمیخوام ، همینکه با چشمای مهربونش نیگام میکنه برام بسه ، احمد میگه ، ما از اون زن و شوهرایی میشیم که همه حسرتمونو میخورن ، ولی من نمیخوام کسی حسرت بخوره ، کی بخیله ؟ از خدا میخوام همۀ دخترای فامیل مثل من خوشبخت بشن و  مثل من به آرزوشون برسن .

سه روز دیگه عروسیمه ، ولی امروز روز خوبی نبود آقاجونم امروز عصبانی اومد خونه ، مثل اینکه با یکی از بازاریا حرفش شده ، هر چی خانوم جونم پرسید چی شده ، آقاجون چیزی نگفت ، شب موقع خواب رفتم بالا سرش ، دیدم تو تاریکی چشماش بازه و تو فکره ، جلو رفتم و کنارش نشستم ، خانم جونم تا منو دید بلند شد تو جاش نشست ، آقاجون رنگش پریده بود ، هیچی نمیگفت ، پیـ ـشونیشو بوسیدم ، اشک تو چشماش پر شد ،دستمو گرفت و گفت
_ فرنگیس مواظب مادر و برادرت باش !
منظورشو نفهمیدم ، یعنی میخواست بره مسافرت ، آخه آقاجونم برای سفارش پارچه زیاد میرفت ژاپن ، گفتم
_ مگه جایی میخواین برین ؟!
دستمو بوسید  و جواب نداد ، هرچی بود خانوم جون میدونست ، از بس گریه کرده بود چشماش دیگه معلوم نبود،  ولی اونم حرفی نزد ، اون دوتا رازدار هم بودن و حرفاشونو پیش خودشون نگه میداشتن ، چرا یه دفعه اینجوری شد ، چی آقاجونمو اینقدر ناراحت کرده ، خدایا خودت کمک کن !

با صدای جیغ خانوم جونم از خواب پریدم ...


پس ... بقیه اش کو ؟! دفتر فرنگیس رو چند بار ورق زدم ولی هیچی پیدا نکردم ، چند صفحه خالی مونده بود ، اما اونکه گفت اینا کاملن ! میدونستم این نوشته ها بدرد من نمیخوره ... میدونستم با این نوشته ها فرستادم پی نخود سیاه ، شیطونه میگه از خیرش بگذرم و برم دنبال یه خبر دیگه ، مملکت پره از اینجور آدما ! فرنگیس نشد ، یکی دیگه ، والله ... ولی با خوندن همین چند خط ، بیشتر به زندگی فرنگیس علاقه مند شدم ، فکر کردم شاید ارزششو داشته باشه که  بازم منتش رو بکشم ... آره فکر کنم ارزششو داره ...  هر چه بادا باد  ، فوقش دوتا فحش نثارم میکنه و گوشی رو میذاره ،  پس رفتم سراغ تلفن و شمارۀ خونه شو رو گرفتم !
_ بله بفرمایین
_ سلام ! با فرنگیس خانوم کار داشتم ، میتونن صحبت کنن ؟!
_ مامان بزرگم خوابه ، حالش خوب نیست ، امرتون ؟!
چی باید میگفتم ، اینقدر عجله داشتم بدونم که جیغ خانوم جون برای چی بود که بدم نمیاد از این نوۀ محترم سوال کنم و باقی داستان رو بپرسم و خلاص ، ولی از کجا معلوم که اون خبر داشته باشه ، دفتر خاطرات ، روزنامۀ صبح نیست که جلو دست همه باشه ، شاید یه مسئلۀ خصوصی باشه که هیچکس ازش خبر نداره !
_ سلام برسونین بعدا تماس مییرم !
حالا باید چیکار کنم ... دوباره دفتر رو برداشتم و با سماجت ورق زدم ودنبال علت جیغ خانوم جون گشتم ، اما چیزی پیدا نکردم ، بعد از چند برگ سفید نوشته ها شروع شد،  اما اینبار با یه دست خط دیگه ، مطمئنم که این خط فرنگیس نیست ، این دست خط شبیه دست خط کسیه که بالای دفتر نوشته " رنجنامۀ فرنگیس " یعنی کی بوده ، شاید اسد یا برادرش نوشتن !
دفتر رو جلوی دهنم گرفتم و طوری که صدام در نیاد از تو گلوم داد زدم
_ پس من از کجا بفهمم ؟! چرا میگی کاملن ...
بعد یه جوری که حرصمو خالی کنم از لای دندونام که روی هم فشار شون میدادم غریدم
" فر..ن..گیس....
چاره ای نداشتم جز اینکه از همونجا که نوشته ها شروع میشد ادامه بدم .

**********************

فرنگیس توی بازار بدنبال کسی که باعث و بانی این مصیبت شده بود میگشت و با لباس سیاه و قیافۀ ماتم زده و در عین حال عصبانی حجره به حجره و نفر به نفر پرس و جو میکرد ، آنروز قرار بود احمد هم به او ملحق شود تا هر طور شده کسی که باعث این سیاه بختی شده بود را پیدا کنند ، اما فرنگیس طاغت نیاورد و خود به تنهایی به دنبال کسی که باعث ورشکستگی پدرش شده بود رفت ، از خستگی زانوانش میلرزید ، زبانش از تشنگی خشک شده بود ، ظهر تابستان بود و گرمای طاقت فرسا ، هنوز جیغ خانوم جون در گوشش میپیچید ، از بازار بیرون آمد و با اولین تاکسی به خانه برگشت ، خانوم جون که یک شبه تمام موهایش سفید شده بود ، جلو دوید و چنگ در پیراهن عزای دخترش انداخت
_ چی شد ؟! اون از خدا بیخبرو پیداش کردی ؟!
فرنگیس سر حوض رفت و آبی به دست و صورتش زد ، به سمت خانوم جون رفت و شانه هایش را گرفت
_ نه خانوم جون ، انگار آب شده و رفته تو زمین نامرد ، ولی خدا شاهده پیداش میکنم ، بهت قول میدم ، توی تموم بازار براش پیغوم گذاشتم ، بهش بگن از دست من نمیتونه فرار کنه ، گفتم بهش بگن پولای آقاجونمو از حلقومش میکشم بیرون ، گفتم کسی که باعث بی آبرویی آقاجونم شده رو راحت نمیذارم ول بچرخه و به ریشمون بخنده ...
فرنگیس کف حیاط نشست دیگر نتوانست روی پابایستد ، خانوم جون بادیدن حال فرنگیس ترسید و کنارش نشست
_ فرنگیس خوبی مادر ؟ غلط کردم ! دیگه بیتابی نمیکنم ، تو دیگه خودتو از بین نبر مادرجون ، من از حقم گذشتم ، سپردمش به خدا ، خدا جوابشو بده !
فرنگیس مثل گرگ زخمی از جا پرید
_ گذشتی خانوم جون ؟! به همین سادگی از خون آقاجونم گذشتی ؟ این بود عشق و علاقه ای که ازش دم میزدی ؟!
خانوم جون با دیدن حال دخترش ترسیده بود
_ آره همین بود ، من از حقم میگذرم ، دیگه تمومش کن !
_ تو بگذر اما من از آبروی بی دلیل ریخته شدۀ آقام نمیگذرم ، اون یه عمر به خوش حسابی معروف بود ولی این نامرد همۀ پولاشو بالا کشید و باعث شد که اسم آقاجونم به عنوان یه ورشکسته و کسی که بدهکار عالم و آدم شده و چکهاش برگشت خورده بیفته سر زبونا و ....
فرنگیس گریه افتاد و حق حق کنان گفت
_  براش پیغام دادم " به روح آقام پیدات میکنم و میدمت دست قانون ، اگر قانونم نتونست کاری کنه خودم انتقام خونشو میگیرم و میفرستمت اونجا که عرب نی انداخت "
_ دختر جون آقات که مرد و رفت ، منم که مرد ندارم پشتم وایسه و کمک حالم بشه ، تو یه الف بچه هم داری با این پیغوم پسغوما دشمن تراشی میکنی ، میخوای منم دق بدی ؟! دست بردار دخترم ، خدا خودش بدونه با اون !
فرنگیس با خشم و کینه به خانم جون نگاه کرد
_ به روح آقا جونم تا زنده ام نمیذارم آب خوش از گلوش بره پایین ، من از خون بابام نمیگذرم !

روز بعد فرنگیس لباس پوشید و دوباره راه بازار را در پیش گرفت ، اما کماکان مثل روزهای قبل بی نتیجه بود ، فقط پیغامهای تندوتیزش رادر گوش اینو آن میخواند تا برسد بدست آنکه زندگیش را نابود کرده بود ، خسته و دلشکسته از بازار بیرون آمد و سوار تاکسی شد سرش را در گریبان فرو برد و های های به حال خود گریست ...
کمی بعد ازدلسوزی برای خودش بخاطر رنجها و بلاهایی که بسرش آمده بود احساس کرد مسیرشان طولانی شده ، سرش را بلند کرد تا علت را از راننده جویا شود ، ترس بر اندامش افتاد ، اطرافش بیابان بود و تا چشم کار میکرد زمینهای خشک و بی آب و علف !
با ترسی که سعی در پنهان کردنش داشت پرسید
_ چه خبره آقا ؟! اینجا کجاس ؟!
راننده با چشمان ریز و مرموزش در آینه به فرنگیس خیره شد و با تمسخر گفت
_ همونجا که عرب نی انداخت ، تو که اینجا رو بهتر میشناسی بچه جون ! مگه هی برای مردم پیغوم پسغوم نمیدی که میفرستمش اونجا که عرب نی انداخت  ... اینجا همونجاس !

*************
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی ، sadaf ، sadeg1378
#10
اگر چه فرنگیس دختر شجاع و شیر دلی  نبود  ولی هر چه در توان داشت بکار گرفت تا این حقیقت را از مرد غریبه پنهان کند
_ یا خود نامردشی یا از اجیر کرده هاشی ! که زیادم  با هم فرقی نداره  ، ولی اینو بدون که هر بلایی سر من بیاری بی جواب نمیمونه ، تا آخر عمرم دنبالت میگردمو انتقام بابام و خودمو ازت میگیرم ، مگر اینکه تو همین جهنم دره نفسمو بگیری و چالم کنی !
مرد ناشناس نیشخند زد ، ماشین را خاموش کرد و پیاده شد
_ بیا پایین !
فرنگیس در آن بیابان برهوت هیچ امیدی به نجات نداشت ، لرزه براندامش افتاده بود و سعی داشت این تشنج بی اختیار را از چشم این دزد بی همه چیز پنهان کند ، با دستهای لرزانش در ماشین را باز کرد و پیاده شد ، یک دستش را به ماشین تکیه داد تا کمی از لرزش بدنش را  کنترل کند ، مرد  سرتاپایش را برانداز  کرد، چشمهای سبز فرنگیس که از ترس و خشم به سمتش براق شده بود ، موهای طلایی فر خورده اش که از زیر تور عزا بیرون زده بود ، کت و دامن مشکی که با پوست سفیدش زیبایی دختر جوان را چند برابر جلوه میداد ، تحسین مرد ناشناس را برانگیخت
_ نه بابا ! حاج محسن دختر مقبولی داشته !
فرنگیس دندانهایش را روی هم فشار داد
_ اسم بابامو به دهن کثیفت نیار دزد ناموس !
مرد با صدای بلند خندید وتکرار کرد
_ "دزد ناموس " یه دستورایی بهم دادن ، ولی نترس کاریت ندارم ، آوردمت اینجا ، هم زمینایی که پدر محترم شما با هزار دوز و کلک از چنگ کسی که تو فکر میکنی نامرده در آورده  رو ببینی ، هم یه حقایقی رو که تا به حال ازشون بی خبر موندی رو ازش با خبر بشی !
مرد کمی این پا و آن پا شد ، انگار لحن صادقانۀ فرنگیس او را در گفتن حقیقت مردد کرده بود ... فرنگیس کنجکاو شد
_ چه حقیقتی ؟ اینو باید میومدی وسط بیابون میگفتی ؟ دست بردار آقا من آدمایی مثل تو و صاحابتو خیلی خوب میشناسم ، اگه قصد اخاذی داری بدون که از پول خبری نیست ، همش تو جیب اربابته !
_ بابای سرکار ، فقط پارچه فروش نبود ، یه متقلب بود که پارچه های بنجل رو با برچسب تقلبی "ساخت ژاپن "  به مشتریاش قالب میکرد !
فرنگیس بدون اینکه حتی یک کلمه از حرفهای مرد ناشناس را باور کند فریاد زد
_ دروغ میگی !  فکر کردی این خزعبلاتی که مثل ریگ از دهنت میریزی بیرون رو باور میکنم ، آقاجونم تا حالا یه لقمه حروم سر سفره زن و بچه اش نذاشته ، نمازش سروقت بود و حلال و حروم سرش میشد ، نمیخواد  با بدنام کردن آقاجون من رو دزدیاتون سرپوش بذاری !
_ هر جور دوس داری فکر کن  ، من برادر حاج ناصرم که همه زندگیشو آقاجونت از چنگش درآورد ، حاج ناصرم شد لنگۀ خودشو یه پاتک گنده بهش زد ، تلافی کرد ، این به اون در ، حالا اگه بابات طاقت نیاورد و زد خودشو نفله کرد تقصیر داداش ما چیه ؟ مرگ خوبه واسه همسایه ؟!
فرنگیس با نفرت به مرد نگاه کرد
_  تو نمیتونی ذهن منو خراب کنی ، اگه بابای من اونی بود که تو میگی ، من که دخترشم زودتر از تو میفهمیدم ، یا خانوم جونم ، اون از همه چی  خبر داشت ، کارای بابام ، حساب و کتابش ، همه زیر دست خانوم جونم بود ... مطمئنم که میخواین اسمشم با این حرفا به لجن بکشین ، اما من نمیذارم ، به داداش نامردت بگو پیداش میکنم و حسابشو کف دستش میذارم !
_ بجای اینهمه جلز و ولز کردن بهتره بری از همون خانوم جونت که دستش با شوهرش تو یه کاسه بوده بپرسی !
فرنگیس کنار ماشین روی زمین نشست و فریاد زد
_ بسه دیگه عوضی ! من گول این مزخرفاتت رو نمیخورم ؟!
کسی که خود را برادر حاج ناصر معرفی کرده بود ، با دیدن حال فرنگیس کمی ساکت شد
_ راستشو بخوای منم جای تو بودم باور نمیکردم ، بابات خیلی به کارش وارد بود ، یکی مثل برادر من که از بچگیش تو بازار کار کرد و قرون قرون پس انداز کرد تا تونست یه زندگی آبرومند برای خودش دست و پا کنه  رو فریب داد ، دیگه وای به تو یه الف بچه !
فرنگیس ساکت شد ، مرد به سمت ماشین راه افتاد تا سوار شود
_ سعی کن یه جوری راهو پیدا کنی ، یکم  راه بری پات وا میشه ، جاده رو که دیدی دیگه میتونی برگردی خونه ات ، ولی فکر نکنم به این راحتی بتونی ، شاید تا فردا بتونی خودتو به خونه ات برسونی !
_  چی داری میگی ؟! من اصلا اینجا رو نمیشناسم ، چطوری برگردم ؟! جاده کدومه ؟ مگه نمیبینی تا چشم کار میکنه  فقط بیابونه؟
_  چاره ای نیست دختر جون ، اینم  بذار به حساب یه جور تلافی ، وقتی برگردی خونه ، دیگه فکر نکنم کسی باور کنه که من تو این بر بیابون بهت کاری نداشتم و تو هم همون دختر پاکدامن و محترم حاج محسن مونده باشی ، اللخصوص اون نامزد غیرتیت که همه جا باید مثل سایه دنبالت راه بیفته تا مبادا کسی چپ نیگات کنه !
_ اسم خودتم گذاشتی مرد ؟! اینهمه لیچار پشت بابای من بافتی ، ولی یادت باشه اونی که با آبروی مردم بازی میکنه شماهایین !
برادر حاج ناصر دو قدم به سمت فرنگیس برداشت
_ آخه بچه جون اگه نامرد بودم که یه جور دیگه رفتار میکردم !
در ماشین را باز کرد و سوار شد
_ فقط وقتی رسیدی خونه ات  از خانوم جونت بپرس این جواب کدوم غلطیه که از حاج محسن سرزده !
بعد دستهایش را بهم زد
_ چیزی که عوض داره گله نداره ! دیگه بی حساب ! مگر اینکه خودت بخوای ادامه بدی !
ماشین را روشن کرد و به سرعت از آنجا دور شد و فرنگیس را وسط زمینی بایر که کیلومترها از جاده فاصله داشت تنها گذاشت !
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، دخترعلی ، sadeg1378


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلی 112 4,216 7 ساعت قبل
آخرین ارسال: دخترعلی
  نبرد عشق | کار گروهی کاربران انجمن ایران رمان helia_L 1 24 ۲۵-۱۲-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  قسم به زلالی چشمانت | ز.فرزین کاربر انجمن ایران رمان میلا 20 164 ۲۳-۱۲-۹۷، ۰۶:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 25 1,080 ۲۲-۱۲-۹۷، ۰۴:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  ❤ تاپیک درخواست طرح جلد برای کاربران انجمن ❤ دخترعلی 5 273 ۱۶-۱۱-۹۷، ۰۴:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان اسماء کرمی پور 105 4,997 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان چاه تنهایی(جلد دوم اتاق دریا) | maryamalikani کاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 45 3,816 ۰۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان مثل همیشه تنها | Saharnl.ir کاربر انجمن Saharnl.ir 2 193 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۳:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: Saharnl.ir
  ✘ جلد های آماده شده کاربران انجمن ✘ آیداموسوی 32 4,787 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۱:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
Exclamation درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت sadaf 132 15,355 ۲۲-۰۶-۹۷، ۰۳:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
69 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۹-۱۱-۹۷, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، sadaf (دیروز, ۰۳:۴۱ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۴-۱۲-۹۷, ۱۲:۲۸ ب.ظ)، ARMITA (۳۰-۱۰-۹۷, ۰۴:۵۳ ب.ظ)، lamborgini (۱۰-۱۲-۹۷, ۰۸:۴۹ ب.ظ)، Kourd74 (۲۴-۱۲-۹۷, ۱۲:۱۹ ب.ظ)، hananee (۲۵-۰۱-۹۷, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، sadeg1378 (۱۴-۰۸-۹۷, ۰۲:۴۶ ق.ظ)، behnoush (۰۳-۱۰-۹۷, ۰۱:۰۰ ق.ظ)، دخترعلی (۱۴-۱۱-۹۷, ۰۹:۲۶ ب.ظ)، * م .عباس زاده* (۲۸-۰۳-۹۷, ۰۱:۰۹ ق.ظ)، ایانا (۰۳-۱۰-۹۷, ۰۲:۰۰ ق.ظ)، دختربهار (۲۱-۰۵-۹۷, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، ریحان ۷۹۷۹ (۱۹-۱۰-۹۷, ۰۱:۴۸ ق.ظ)، ♥هستی♥ (۱۷-۱۰-۹۷, ۱۲:۵۶ ق.ظ)، maryamalikhani (۱۹-۰۱-۹۷, ۰۹:۵۵ ب.ظ)، ژاله صفری (دیروز, ۰۷:۱۴ ب.ظ)، هاموس (۳۰-۱۰-۹۷, ۰۶:۵۰ ب.ظ)، بهار نارنج (۲۲-۰۱-۹۷, ۱۱:۲۶ ق.ظ)، malehe81 (۲۴-۰۳-۹۷, ۰۱:۴۴ ب.ظ)، fatemeh100 (۱۱-۰۲-۹۷, ۰۱:۰۱ ق.ظ)، دختر ستاره (۲۱-۰۲-۹۷, ۱۲:۵۹ ق.ظ)، دهقانی (۲۱-۰۶-۹۷, ۰۶:۱۴ ب.ظ)، r.kamali (۱۲-۱۱-۹۷, ۰۳:۰۰ ب.ظ)، 79reza79 (۱۸-۱۲-۹۷, ۰۱:۴۹ ق.ظ)، نگـnegarـار (۰۲-۰۲-۹۷, ۰۷:۵۷ ب.ظ)، nooria (۲۹-۰۳-۹۷, ۱۲:۵۲ ب.ظ)، Ehsani (۱۹-۰۴-۹۷, ۰۵:۵۰ ق.ظ)، نیـایــش (۱۷-۱۲-۹۷, ۰۴:۲۵ ب.ظ)، لاچین۹۶ (۲۷-۱۰-۹۷, ۱۲:۵۹ ق.ظ)، پویا۹۹۳ (۱۷-۰۲-۹۷, ۰۹:۴۲ ب.ظ)، Amira (۲۲-۰۲-۹۷, ۰۸:۰۷ ب.ظ)، صحرا 1374 (۰۹-۰۷-۹۷, ۱۰:۱۷ ق.ظ)، Maryamfarah (۲۴-۰۵-۹۷, ۰۱:۳۰ ق.ظ)، mity (۰۱-۱۲-۹۷, ۰۸:۴۷ ب.ظ)، Banoo59 (۱۴-۱۰-۹۷, ۱۰:۰۴ ب.ظ)، فروغی (۰۵-۱۲-۹۷, ۱۱:۰۰ ب.ظ)، rahel mohammadi (۲۰-۰۶-۹۷, ۰۹:۰۸ ق.ظ)، minaa (۲۰-۱۰-۹۷, ۰۱:۱۶ ق.ظ)، malehe (۱۷-۱۱-۹۷, ۰۸:۰۶ ب.ظ)، heaven90 (۰۵-۱۰-۹۷, ۰۱:۳۰ ب.ظ)، عرشیا (۰۸-۱۱-۹۷, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، درخت نخل (۰۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۵۳ ب.ظ)، Shaghayegh201 (۲۳-۱۱-۹۷, ۱۰:۰۱ ق.ظ)، Mtsdi (۱۶-۱۰-۹۷, ۰۷:۳۱ ق.ظ)، اسماء کرمی پور (۰۸-۱۱-۹۷, ۰۱:۲۲ ب.ظ)، sahargoli (۱۵-۱۰-۹۷, ۰۸:۰۷ ب.ظ)، raha1394 (۲۸-۱۰-۹۷, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، hanah (۰۶-۱۱-۹۷, ۱۱:۵۸ ق.ظ)، Hirdas (۲۶-۱۰-۹۷, ۰۳:۲۵ ب.ظ)، fahemehr65 (۱۳-۱۱-۹۷, ۰۸:۰۲ ب.ظ)، fatemehslh (۲۷-۱۰-۹۷, ۰۷:۲۳ ب.ظ)، Khatereh 000 (۰۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، Wert (۱۵-۱۱-۹۷, ۰۶:۳۷ ب.ظ)، نگارمحمد (۱۸-۱۱-۹۷, ۰۳:۳۲ ق.ظ)، Zhra (۱۴-۱۱-۹۷, ۰۴:۴۲ ب.ظ)، Hadiss1375 (۱۴-۱۱-۹۷, ۱۲:۲۵ ب.ظ)، میلا (امروز, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، Fatemeh7219 (۱۷-۱۱-۹۷, ۱۲:۰۱ ق.ظ)، setarehsoheiil (۲۴-۱۱-۹۷, ۰۹:۴۲ ب.ظ)، maryamilad (۲۷-۱۱-۹۷, ۰۹:۱۹ ب.ظ)، zakiyh (۰۳-۱۲-۹۷, ۰۳:۰۵ ب.ظ)، Aaazm (۱۹-۱۲-۹۷, ۰۱:۴۴ ب.ظ)، Saedeh (۲۳-۱۲-۹۷, ۰۶:۰۶ ب.ظ)، arashA (۱۴-۱۲-۹۷, ۰۵:۳۴ ب.ظ)، سدیانیا (۱۴-۱۲-۹۷, ۰۸:۳۶ ق.ظ)، نسرینک (۱۴-۱۲-۹۷, ۰۸:۳۸ ب.ظ)، Pari135136 (۲۲-۱۲-۹۷, ۰۳:۵۸ ب.ظ)، Z9297 (دیروز, ۰۷:۲۹ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان