انجمن ايران رمان



فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۳۱-۰۲-۹۷، ۰۹:۳۴ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ژاله صفری
آخرین ارسال: ژاله صفری
پاسخ 18
بازدید 595

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
#16
ساعت نه صبح از خواب بیدار شدم ، وای خدا ، من باید ساعت هشت تو دفتر مجله باشم که ! ای بابا ‌!
نفهمیدم چجوری لباس پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم ، وقتی مامانو دیدم که با خونسردی پاشو رو پاش انداخته و داره قهوه شو میخوره کفرم در اومد
_ واقعا که خانوم جون !
قهوه پرید تو گلوش
_ اینو دیگه از کجا آوردی ؟! خانوم جون کیه دیگه ؟!
اینقدر تو داستان فرنگیس غرق شده بودم که نفهمیدم چی گفتم !
_ هیچی ! میگم چرا بیدارم نکردی ؟! ایندفعه باید چه بهونه ای برای رستمی بیارم ؟!
ابروهای تتو شدۀ مامانم با همدیگه رفتن بالا
_ گیسو خانم ! اسب نجیب شما از هفت صبح یکسره شیهه کشید و همۀ اهالی ساختمونو بیدار کرد ، همه بیدار شدن ورفتن سر کاراشون غیر از خود شما !
_ وای مامان ! تا صبح بیدار بودم ، حتما" تازه خوابم برده بود !
مامان ابروهاش همون بالا مونده بود و پایین نمیامد ، فکر کنم اینقدر بوتاکس تزریق کرده که دیگه اختیار اسباب صورتش دست خودش نیست ، یه کم بهم نگاه کرد و گفت
_ حالا غصه نخور ،  آقای رستمی زنگ زد ...
اسمش که اومد از ترس سر جام میخکوب شدم
_ میخواستی بگی اومده ، تو ترافیک گیر کرده !
مامان لبخند زد و یه جوری که انگار داره جایزۀ نوبل بهم میده کاغذی که تو دستش بود رو به طرفم دراز کرد
_ گفت بری  به این آدرس !
کاغذ و از دستش گرفتم و شروع کردم به غر زدن
_ چه آدرسی ؟ من کلی کار دارم !
در واقع میخواستم برم پیش فرنگیس ، خیلی از قسمتای این دفتر خاطرات جای ابهام داشت ، میخواستم ببینمش و ازش بپرسم ، یه نگاه سرسری به کاغذ کردم  ، پایین آدرس نوشته بود" برو به این آدرس فرنگیس منتظرته "
دو دستی گردن مامانو گرفتم کشیدم طرف خودم ، چند تا بـ ـوس آبدار روی صورت خوشبوش چـ ـسبوندمو  بدون خداحافظی از خونه بیرون زدم ، آدرس یه خونه تو دربند رو برام فرستاده بود ، فرنگیس ازم خواسته بود برم پیشش ، دیگه بهتر از این نمیشد ، خیلی سوالها بود که باید از خودش میپرسیدم .

ماشین آژانس جلوی خونه ای که آدرسشو داده بود ایستاد
، چنان باعجله از ماشین پیاده شدم که پام گیر کرد به کمـ ـر بند ایمنی صندلی عقب و با صورت از ماشین افتادم بیرون ، با کلی خجالت از جام بلند شدم  ، نوک دماغم از تماس روی آسفالت میسوخت اما به روی خودم نیاوردم و سر حال و پر انرژی به سمت خونه رفتم ، خواستم زنگ بزنم که راننده بوق زد و صدام کرد ، کاش صدام نمیزد اینقدر بد جور زمین خورده بودم که نمیخواستم دیگه چشمم بهش بیفته ، ولی چاره ای نداشتم ، رفتم جلوی ماشین ، با اشاره سر پرسیدم چیه ، شیشه روکشید پایین و با لحن کوچه بازاری گفت
_ کرایه !
" ای بابا گیسو ! حواست کجاس " لبخند مسخره ای زدم و گفتم
_ ای وای ببخشید !
سریع از تو کیفم پول در آوردم و حساب کردم و زود برگشتم سرجام ، خیلی خجالت کشیده بودم ، خدا خدا میکردم زودتر راه بیفته و از اونجا بره ، تا دستم رفت روی زنگ ، دست راننده هم رفت روی  بوق 
" ای بابا چی میگه این دوباره ؟ پولتو گرفتی برو دیگه !"
لبـ ـامو کشیدم تو دهنمو  با اینکار مثلا خونسردیمو حفظ کردم ، دوباره رفتم جلوی ماشین و یه جوری که دست پیشو گرفته باشم به مسخره گفتم
_ حاج آقا باز چی شده ؟ نمیذاری زنگمو بزنما !
_ کیفتو رو صندلی عقب  جا گذاشتی ! وردار برو بذار مام به کارمون برسیم !
بهتر از این نمیتونست ضایعم کنه ، دوباره خندۀ مسخره ام رو لبـ ـام پهن شد و به سمت در عقب رفتم ، کیفمو برداشتمو اینبار حتی بهش نگاهم نکردم چه برسه تشکر یا عذر خواهی !
صدای یه زن جوون از پشت اف اف گفت

_ بفرمایین !
_ قهرمانی هستم ! گیسو قهرمانی !
در باز شد و همان صدا گفت
_ بفرمایین ! وارد آسانسور شدین دکمۀ سه رو فشار بدین !
_ بله حتما !
وارد آسانسور که شدم اول تو آینه به خودم نگاه مردم ، سرو صورت خاکی و یه خراش کوچیک روی دماغم ، مقنعه مو مرتب کردم و طبقۀ سوم از آسانسور پیاده شدم ، دلم میخواست هر چه زودتر فرنگیسو ببینم ، اتفاقا خودش در رو روم باز کرد ، ظاهرا حالش بهتر بود ، موهاشو از پشت بافته بود ، یه پیرهن نخی بته جقه ای بالاتنه کوتاه که تا نوک پاش میومد تنش کرده بود ، با دیدنم لبخند زد و گفت
_ خوش اومدی گیسو خانم ! بفرما !
_ سلام فرنگیس خانوم !
خمیده و دولا دولا جلو افتاد و منم پشت سرش ، آپارتمان بزرگی بود ، دور تادور پر از عتیقه و فرشهای گرون قیمت ابریشم ، تابلوهای نقاشی اصل روی دیوار و چند سری مبلمان استیل و راحتی که با فاصله از هم و بطرز با سلیقه ای چیده شده بود ، از کنار حال چند پله بود که انگار به اتاق خوابها وصل میشد ، تا حالا خونه به این قشنگی ندیده بودم ، داشتم از دیدن خونۀ لوکس فرنگیس لذت میبردم که سوالش حواسمو پرت کرد
_ چرا خاک و خٌلی شدی ؟! این زخم رو دماغت چیه ؟!
خواستم باهاش شوخی کنم ودر عین حال نشون بدم که دفتر خاطراتشو خوندم
_ افتادم تو گودال !
فرنگیس با عصاش به مبل تکی راحتی که روبروش بود اشاره کرد
_ بشین گیسو جان !
و خودش روبروی من به طوریکه کاملا در دیدرسش باشم نشست
_ منم برای همین خواستم بیای !
"برای همین ؟"  منظورش چی بود ؟ گفتم
_ منظورتونو نفهمیدم !
_ منظورم ماجرای افتادن توی گوداله !
دلم براش سوخت ، چه خاطرات تلخی رو بخاطر من باید بازگو کنه
_ خیلی وحشتناک بود ، چطوری اون دو روز رو تحمل کردین ؟!
فرنگیس جوری که انگار داره در بارۀ یه نفر دیگه صحبت میکنه جوابداد
_ فرنگیس بیچاره !
بعد به چشمام زل زد ، انگار میخواست پرده از یه راز وحشتناک برداره
_ اون هیچوقت تو گودال نیفتاد ، این فقط یه دستاویز بود برای حفظ آبروی از دست رفتۀ فرنگیس !
یاد دست خطی افتادم که دفتر خاطرات فرنگیس رو ادامه داده بود ، گفتم
_ میدونستم که اون دست خط شما نیست !
_ معلومه که نیست ، قرار بود توی اون دفتر از خاطرات خوشم با احمد بنویسم ، نه از رنج و عذاب و بی آبرویی !
 حتم داشتم که منظورش از بی آبرویی اینه که اونروز بهش تعرض شده
_ یعنی برادر حاج ناصر ... به شما ... ؟!
_ نه ! اون همونجا ولم کرد و رفت !
صدامو آوردم پایینتر
_ پس ... کی ؟!
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، Amira ، دخترعلی
#17
فرنگیس عصاشو به مبلی که روش نشست تکیه داد ، انگار در مورد حرفی که میخواست بزنه  مردد بود ، ولی چند لحظه که گذشت  شروع به صحبت کرد
_ وقتی ماشین برادر حاج ناصر
کاملا دور و ناپدید شد ، مثل آوار خراب شد رو سرم ، نمیشناختمش ، یه مرد جوون و قوی هیکل که در مقابل جثۀ ریز و ضعیف من مثل فیل بود در مقابل فنجون ، اما نمیدونم اونروز چطوری اونقدر زورم زیاد شده بود که در یک جنگ نابرابر کم نمیاوردم ، میزدم و فرار میکردم ، با دست ، بالگد ، با سنگ و با هر چی که دم دستم بود ...
اما بالاخره خسته شدم ، زانوهام میلرزید ، پاهام دیگه قدرت نگه داشتن وزنمو نداشت ، وقتی میخواستم فرار کنم با پشت پای اون عوضی سکندری خودم و با سر افتادم زمین ... از شانس بد سرم به تخـ ـته سنگی که سر راهم بود خوردو بیهوش شدم !
نمیدونم چند ساعت گذشت ، یه وقت بهوش اومدم که دیگه خیلی دیر شده بود ، بی آبرویی و رسوایی تنها چیزی بود که با همۀ وجودم احساسش کردم  ... ایکاش هیچوقت بهوش نمیومدم ، ایکاش همونجا مرده بودم ... تصمیم گرفتم تو همون بیابون خودمو خلاص کنم و نذارم حاج ناصر به آرزوش برسه ، حتم دارم اگر اون راننده و زنش پیدام نمیکردن کارو تموم کرده بودم ! ولی انگار قسمتم چیز دیگه ای بود !

دستهای پیر و چروکیده شو گرفتم تو دستم
_ خیلی متاسفم ! نمیدونم چی بگم !
فرنگیس با بیتفاوتی بهم نگاه کرد
_ زخم روی شقیقه ام ، خراشهای روی دستم ، ناخنای از گوشت برگشتم ، لباسهای خاکی و پاره پوره ام ، همه بخاطر درگیری با اون نامرد بی وجدان بود ، نه افتادن توی گودال !
_ بالاخره نتونستین بفهمین اون عوضی کی بوده ؟!
فرنگیس چشماشو روی هم گذاشت و سرش رو به مبل تکیه داد ، انگار میخواست چیزی رو از قلم نندازه و همه چیزو بخاطر بیاره .
_ روزی که رفتم خونۀ حاج ناصر ، اولین کاری که کردم ، یه تف انداختم تو صورتش ، فکر میکردم ، اون آدم هر کی بوده اجیر کردۀ خودشه ...
با بیصبری پرسیدم
_ اجیر کرده ش بود ؟!
_ نه ! اونم بعدش فهمیده بود ، ولی بهرحال خودشو مقصر میدونست ، سرشوپایین انداخت ، صداش در نمیومد ، جلو رفتم و تا میتونستم تو سیـ ـنه اش مشت زدم ، دیوونه شده بودم ، داد میزدم و با گریه نفرینش میکردم ، اونم سرشو پایین انداخته بود و از شرم و خجالت شده بود مثل لبو ... نفهمیدم یه دفعه خانوم جون از کجا سر رسید ،
نمیدونم از کجا شنیده بود که به محض رسیدن ، شروع کرد به گشتن اتاقا و در عین حال داد میزد
_ کجاس اون پسر حرومزاده ات ؟! بگو وگرنه خودت و این خونه تو آتیش میزنم ! فکر کرده میتونه با گوهی که خورده راس راس راه بره و از دست من جون سالم بدر ببره ... چیزی روکه میشنیدم نمیتونستم باور کنم ، یعنی کار پسر حاج ناصر بوده ! به خانوم جون زل زده بودم و به حرفاش گوش میدادم ! حاج ناصر جواب نمیداد ... سرش همونطور توی  تنش جاخوش کرده بود ، خانوم جون با یه دورخیز بختک شد رو سرش و یقه شو گرفت
_ پیر سگ لعنتی جون بکن حرف بزن ! کجاس اون زنگوله پای تابوتت تا باباشو به عزاش بشونم ؟!
حاج ناصر داشت سکته میکرد ، نه از ترس ، از اتفاقی که برخلاف میلش افتاده بود
_ من نمیدونم کجاس ، اون دیگه بچۀ من نیست ! برو ، برو هر کاری میخوای بکن ، برو بکشش ، تیکه تیکه اش کن !
تازه فهمیدم اونی که همه زندگیمو نابود کرده بود پسر کوچیکۀ حاج ناصر بوده ، رو زمین زانو زدم و چنگ زدم تو موهام ، با همۀ قدرتم به سر و صورتم ضربه میزدم ، نفسم گرفته بود از تقلایی که میکردم ... ولی دست بردار نبودم ، خانوم جون از من بدتر بود ، حاج ناصر هم هیچ مقاومتی نمیکرد ، ایکاش یه چیزی میگفت ، ایکاش شرمزده نبود ، ایکاش از پسرش دفاع میکرد و میگفت حقتون بوده ، ولی برعکس ، صداش در نمیامد ، این عصبانیترم میکرد ، وقتی شکار در مقابلت تسلیم میشه ، انگار دیگه انگیزه تو برای کشتنش از دست میدی ... از جام بلند شدم و بدون اینکه به خانوم جون توجه کنم از خونه بیرون زدم ...

با شنیدن حرفای فرنگیس چنان عصبی شده بودم که بی اختیار گفتم
_دلم میخواست پسر حاج ناصر رو میدادن دستم ، تا خودم قانونو اجرا میکردمو طناب دارو مینداختم گردنش !
فرنگیس از محبتی که در عصبانیتم نسبت بهش نشون دادم خوشش اومد و لبخند کمـ ـرنگی تحویلم داد
_ نمیتونستم به قانون متوسل شم ، نمیخواستم بیشتر از این اسمم تو دهنا بیفته ! خودم حقشو گذاشتم کف دستش !
چشمام از تعجب قلمبه زد بیرون ، آب دهنمو قورت دادم و مشتای گره شدمو باز کردم
_ شما ؟! چه حقی ؟! چیکار کردین ؟!
فرنگیس دوباره چشماشو بست ، یه قطره اشک بی حس و حال از گوشۀ چشمش چکید پایین
_ کشتمش !!!
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی
#18
خواستم حرف بزنم اما صدام از ترس  بیشتر شبیه زوزه شده بود ، کلمات نامفهومی قل قل کرد و از دهنم اومد بیرون ، خودمم نفهمیدم چی گفتم ، فرنگیس متوجه رفتار عصبیم شد
_ حق داری بترسی ! منم ترسیده بودم ! به دستا و لباس خونیم نگاه میکردمو  از ترس جیغ میزدم ...
سرشو بلند کرد و مثل دیوونه ها خندید
_ اما مهم این بود که تونستم و کشتمش !
 این داره چی میگه ؟! انگار مخش تاب ورداشته ، اگه آدم کشته بود که تا حالا اعدامش کرده بودن
‌!
فهمید که حرفاشو باور نکردم ،
_ خودمم باورم نمیشد که  یه روز دختر حاج محسن دست به قتل و جنایت بزنه ! ولی چه میشه کرد ، بعضی وقتا بدون اینکه خودمون بخوایم مسیر زندگیمون عوض میشه !
بازم باورم نشد ، فقط نگاش میکردم و  جثۀ کوچیک فرنگیسو که بقول خودش مرتکب قتل شده و داره تو کوچه پس کوچه فرار میکنه مجسم میکردم ، فرنگیس ادامه داد
_ از خونۀ حاج ناصر که اومدم بیرون این فکر به سرم زد ،ولی چجوری ؟ اون عوضی خودشو گم وگور کرده بود ، آب شده بود و رفته بود تو زمین ، نمیخواستم به کسی بگم ، حتما" مانعم میشدن ، آخ که چقدر دلم میخواست همه چیزو به احمد بگم ولی خجالت میکشیدم ، گفتن حقیقت جز سرافکندگی برای خودم و اون چیز دیگه ای نداشت ، احمداگه میفهمید اون نامرد با من چیکار کرده از غصه دق میکرد ،به خانوم جونم نگفتم چون اون خودش هزارتا نقشه تو سرش بود و هر آن ممکن بود دست به یه کار خطرناک بزنه ، ولی اون باید بالا سر مجید میموند ، این من بودم که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم ...

یکهفته طول کشید تا جاشو پیدا کردم ، خانوم جون به رفت و آمدام شک کرده بود ، هر دفعه که میپرسید کجا بودی ، یه جور دست به سرش میکردم ، بالاخره یه روز از طریق یه نفر که پول خوبی بهش داده بودم ردشو پیدا کردم ، توی یه ده کوره نزدیک اصفهان قایم شده بود ...
اونروز دیگه تصمیمو گرفتم ، باید کارو یکسره میکردم ، نزدیک ظهر بود که چادرمو انداختم سرم و از خونه زدم بیرون ، سوار اتوبـ ـوس شدم و رفتم اصفهان ، وقتی  رسیدم دیگه هوا داشت تاریک میشد ، از اتوبـ ـوس پیاده شدم و به آدرسی که تودستم بود نگاه کردم ، حالا باید چجوری تا اونجا رو میرفتم ؟ یکم دورتر یه تاکسی وایساده بود ، رفتم جلو و یه اسکناس دو تومنی بهش نشون دادمو گفتم
"  میخوام برم به این آدرس "
با دیدن پول به اون زیادی چشماش برق زد و گفت
" بپر بالا آبجی "

از شهر خیلی دور شده بودیم ، ترس برم داشته بود ، از جادۀ تاریک وخلوت ، از رانندۀ غریبه که شاید دست کمی از پسر حاج ناصر نداشت ! ولی پی همه چی رو به تنم مالیده بودم !

فرنگیس مرتب سرشو به چپ و راست تکون میداد
_ یه انبار باروت شده بودم که قرار بود تو مخفیگاه پسر حاج ناصر منفجر بشه !

دکمۀ ضبط گوشیمو زده بودم و صدای فرنگیس داشت ضبط میشد ، خودش اینطور خواسته بود ، میخواست اگر یه روز داستان زندگیشو نوشتم ، چیزی از قلم نیفتاده باشه .

بالاخره به جایی که اون نامرد توش خزیده بود رسیدیم ، یه اتاقک کوچیک تو یه جای پرت ودور افتاده ، به راننده گفتم
"همینجا صبر کن من زود برمیگردم "
ماشینشو خاموش کرد و وایساد ، یکم مشکوک شده بود اما اسکناسی که توجیبش گذاشته بودم دهنشو بسته بود ، از ماشین دور شدم و به طرف اتاقک رفتم ، چادرمو محکم رو صورتم کشیدم ،  از پشت پنجرۀ کوچیکی که داشت داخل اتاق رو سرک کشیدم ، دمر افتاده بود روی یه بالش ، شانسی که آوردم در اتاق باز بود ،از شدت گرما درو نبسته بود و این باعث شد که بتونم بدون سرو صدا وارد شم ، نوک پا رفتم تو و بالا سرش وایسادم ، شنیدن صدای خٌرخٌرش حالمو بدتر کرد ، از اینکه خواب بود خدا رو شکر کردم چون اگر بیدار بود  هیچوقت نمیتونستم حریفش بشم ...
با تته پته پرسیدم
_ یعنی ... اونو ... ؟!
فرنگیس بعد از گذشت اینهمه سال هنوز کینه اش را فراموش نکرده بود و از کارش پشیمان نبود
_ البته که کشتمش ! بهترین فرصت رو داشتم و منم بخوبی ازش استفاده کردم !

این دیگه کیه ؟! همچین حرف میزنه انگار شیپیش کشته ! متوجه نگاهم شد و فکرمو خوند
_ نه گیسو جان برام راحت نبود ، ولی من دیگه فرنگیس قبل نبودم ، میدونستم که خیلی طول نمیکشه که همه از این بی آبرویی و بدنامی با خبر میشن ، تنها راه همین بود ، مطمئن بودم که بعد از کاری که میکنم حکمم اعدامه ، خیالم راحت بود که وقتی اعدام بشم هم انتقاممو گرفتم و هم  مجازات میشم  ! بی حساب و با آرامش از این دنیا میرم !

از اتاق که بیرون اومدم افتادم رو زمین و شروع کردم به جیغ زدن ، راننده از ماشینش پرید پایین و فکر کرد به کمک احتیاج دارم ، ولی وقتی بهم رسید و دستای خون آلودمو دید همونجا خشکش زد ، با عجله رفت تو اتاق و با دیدن جسد غرق خون پسر حاج ناصر مثل برق گرفته ها پرید بیرون ، بهم نگاه کرد ، چاقوی خونی هنوز تو دستم بود ، با دوتا دستاش محکم زد تو سرش
" چیکار کردی دختر ؟! هم خودتو بدخت کردی هم مارو که "
ماتم برده بود ، گیج شده بودم ، لبـ ـام خشک شده بود ، قلـ ـبم داشت از سیـ ـنه ام بیرون میومد ، چادرم یه ور افتاده بود و خودم یه ور ، حالم دست کمی از پسر حاجناصر نداشت ، فقط من هنوز نفس میکشیدم ، رانندهه مرتب داد میزد
_ منم کردی شریک جرم خودت ، حالا جواب زنو بچه مو چی بدم ؟!
لبـ ـامو به زور از هم باز کردم و گفتم
_ منو ببر جلو ادارۀ پلیس ... پیاده م کن و برو ، کسی به تو کاری نداره !
  فکر کرد دیوونه ام گفت " برو بابا خدا روزیتو جای دیگه حواله کنه ! مگه عقلم کمه تو رو با این سر و وضع سوار ماشینم کنم ؟"
و رفت سمت ماشینش ، داد زدم
_ مگه نمیفهمی ؟میگم میخوام خودمو تسلیم کنم !
یکم نگام کرد و بعد انگار داشت دو دوتا چهارتا میکرد ، یکی دو دیقه کنار ماشینش مکث کرد و تو فکر رفت ، بعد بطرفم برگشت و داد زد
_خیله خوب ! زود باش بجنب تا پشیمون نشدم !
چهار دست و پا به طرفش خزیدم ، اینقدر جون نداشتم که روی پاهام وایسم ، با ناله خودمو کشیدم از ماشین بالا و روی صندلی عقب دراز به دراز افتادم !
یک ساعتی گذشت ، با صدای مامور  کلانتری بهوش اومدم !
_ خانوم ! ... خانوم !
چشمامو باز کردم ، جلوی کلانتری رو زمین افتاده بودم ، دور و برمو نگاه کردم ، از راننده خبری نبود حتما"  منو از ماشینش انداخته بود پایین و از ترسش فرار کرده بود ، مامور کلانتری پرسید
_ چی شده خانوم ؟! چجوری اومدی اینجا ؟چرا دستات خونیه ؟!
خیلی خسته بودم ، جون تو تنم نبود ، دلم میخواست دوباره چشمامو ببندمو بخوابم ، همینکارم کردم ، ولی قبلش گفتم
_ سرکار ! من آدم کشتم !
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترعلی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان قاصدك من|دختر على كاربر انجمن ايران رمان دخترعلی 92 4,428 4 ساعت قبل
آخرین ارسال: دخترعلی
Exclamation و تنت را وطنم خواهم کرد | فرزانه نصيرى كاربر انجمن ايران رمان فرزانه نصیری 40 3,362 ۲۹-۰۲-۹۷، ۱۲:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: فرزانه نصیری
  رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 86 3,192 ۲۴-۰۲-۹۷، ۰۹:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 10 364 ۲۳-۰۲-۹۷، ۰۳:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  سکوت یک قلب |توران زارعی کاربر انجمن ایران رمان توران زارعی 75 2,264 ۲۳-۰۲-۹۷، ۰۱:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: توران زارعی
  رمان چاه تنهایی(جلد دوم اتاق دریا) | maryamalikani کاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 31 1,587 ۲۱-۰۲-۹۷، ۰۸:۲۱ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
Rainbow معجزه ای به رنگ عشق|ک.اشرافی(Ms.Kosar) کابر انجمن ایران رمان Ms.Kosar 13 507 ۱۷-۰۲-۹۷، ۱۰:۵۴ ب.ظ
آخرین ارسال: Ms.Kosar
  رمان طلوع در سرزمین خدایان|الی نجفی کاربر انجمن ایران رمان الی نجفی 51 11,488 ۱۵-۰۲-۹۷، ۱۱:۰۶ ق.ظ
آخرین ارسال: الی نجفی
  سه ضلع مثلث عشق|دختر ستاره کاربر انجمن ایران رمان دختر ستاره 7 303 ۱۳-۰۲-۹۷، ۰۵:۲۷ ب.ظ
آخرین ارسال: دختر ستاره
Rainbow رمان افسون افسانه |Atoosa Rad کاربر انجمن ایران رمان Atoosa Rad 36 3,949 ۱۳-۰۲-۹۷، ۱۱:۲۱ ق.ظ
آخرین ارسال: Atoosa Rad

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
14 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۹-۰۱-۹۷, ۰۸:۱۹ ق.ظ)، sadaf (۲۲-۰۲-۹۷, ۰۷:۵۰ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۰-۰۲-۹۷, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، hananee (۲۵-۰۱-۹۷, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، دخترعلی (دیروز, ۰۳:۵۵ ب.ظ)، maryamalikhani (۱۹-۰۱-۹۷, ۰۹:۵۵ ب.ظ)، ژاله صفری (دیروز, ۰۵:۳۰ ب.ظ)، هاموس (۰۳-۰۲-۹۷, ۰۸:۰۵ ق.ظ)، بهار نارنج (۲۲-۰۱-۹۷, ۱۱:۲۶ ق.ظ)، fatemeh100 (۱۱-۰۲-۹۷, ۰۱:۰۱ ق.ظ)، دختر ستاره (۲۱-۰۲-۹۷, ۱۲:۵۹ ق.ظ)، نگـnegarـار (۰۲-۰۲-۹۷, ۰۷:۵۷ ب.ظ)، پویا۹۹۳ (۱۷-۰۲-۹۷, ۰۹:۴۲ ب.ظ)، Amira (۲۲-۰۲-۹۷, ۰۸:۰۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان