اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۲۸-۱۱-۹۷، ۱۱:۲۹ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: ژاله صفری
آخرین ارسال: ژاله صفری
پاسخ 53
بازدید 3145

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
#51
امروز بابامو گرفتن ، این خبری بود  که حاج ناصر بهمون داد ، مامان بدون هیچ عکس العملی فقط گوش میداد ، اسد هم نبود که طبق معمول با پوزخند از کنار این موضوع رد بشه ، اما من دلم برای بابام سوخت ، اون مدتها بود به حال خودش رها شده بود ، یه معتاد بدون خانواده و تنها که وقتی تو خیابون میدیدیش بیشتر شبیه بی خانمانها بود ، همیشه گوشه ی دیوار با چندنفر مثل خودش نشسته بود و چٌرت میزد ، هیچوقت روزی رو که مامان برای همیشه از زندگیمون بیرونش انداخت رو فراموش نمیکنم ...

یکسالی بود که مامان دوباره آستین بالا زده بود برای ترک دادن بابام ، اول بردش یکی از کمپهای ترک اعتیاد که به تازگی تو محل اسم در کرده بود ، مامان از همون روز اول که این خبر رو شنید دست به کار شد ، اونروز وقتی بابام  لخ لخ کنان از در اومد تو مامان بهش مهلت نداد و بلافاصله زنگ زد به همون جایی که قرار بود بابا رو ببرن ، نیم ساعت بعد زنگ در خونمونو زدن ، بابام از توی توالت داد میزد
_ یکی اون درو باز کنه !
مامان میخواست بابام خودش بره جلوی در که بردنشم راحتتر باشه ، برای همین با اشاره به من فهموند که صبر کنم تا بابام از دستشویی بیرون بیاد ، اونام از پشت در مرتب زنگ میزدن ، بابا مراد با صدای بیحالش داد زد
_ بابا مگه گوشتون کره ، یکی بره این در بی صاحابو وا کنه ، من این تو گیر کردم نمیتونم بیام بیرون ! فرنگیس ... اسماعیل ... 
ما هم طبق نقشه ی مامان جیکمون در نیومد ، بالاخره بعد از چند دقیقه بابام دولا دولا از در دستشویی گوشه ی حیاط بیرون اومد و با تعجب به من و مامان خیره شد ، زنگ در دوباره به صدا دراومد ، بابا رو کرد به مامانم 
_ جن پشت دره که وا نمیکنین ؟! چرا خشکتون زده ؟!
مامان جوابداد
_ خوب خودت برو ببین کیه ، این وقت روز کسی با ما کاری نداره !
بابام همینطور که میرفت سمت در با همون صدای لرزون و بیحال غر زد
_ من موندم اگه من دو روز تو این خونه نباشم شما چجوری میخواین گلیمتونو از آب بگشین بیرون ... بچه بزرگ کرده ، بلد نیست بره درو وا کنه خیر پدرش ... 
بابا درو باز کرد و با دیدن سه تا مرد قوی هیکل که پشت در بودن دوزاریش  افتاد ، یه عقب گرد کرد به سمت حیاط و دوید به طرف اتاق
_ دستت در نکنه خانوم ! این بود جواب خوبیای من ؟
اون سه نفر نذاشتن بابام پاش به اتاق برسه دست و پاشو گرفتن و از حیاط بردنش بیرون ، بابام هم مرتب داد میزد
_ ولم کنین ! مگه دزد گرفتین ؟ این چه طرز برخورد با یه انسان محترم و آبروداره ...فرنگیس تو رو روح آقاجونت نذار منو ببرن !
انداختنش تو ماشین و در رو بستن ولی صدای بابام هنوز میومد که ناله میکرد و با گریه میگفت
_ بشکنه دستی که نمک نداره ... فرنگیس من جون ندارم بخدا ، اونجا میفتم میمیرما !
مامان دست و پاش میلرزید ، گوشه ی حیاط نشست ، یه لیوان آب براش بردم ، اون موقع سیزده سالم بود ، حسابی ترسیده بودم 
_ مامان ! اگه بابا اونجا بمیره چی ؟!
چشماش پر اشک شد
_ مگه الان زنده اس ؟! هر چی خدا بخواد ، یا بمیره یا درست شه !
وقتی اسد از راه رسید با عجله دویدم طرفش 
_ امروز بابا رو بردن کمپ !
_ کمپ دیگه کدوم گوریه ؟!
_ مامان میگه اونجا معتادا رو ترک میدن !
_ ننه ی مام دلش خوشه ! چطور نفهمیده که این مرد درست بشو نیست ، مگه بار اولشه که ترک میکنه ، چند وقت دیگه میاد بیرون و دوباره شروع میکنه ، روز از نو روزی از نو ، میگی نه بشین و نگاه کن !
بعد پوزخند معروفشو زد 
_ فرنگیس خانوم این آقا مراد درست بشو نیست ! قدیما شورآباد ، حالام کمپ ، این بابای ما تو هیچکدومشون ترک نمیکنه ، ببین چه روزی گفتم !
مامان که دل پر دردی از اسد داشت از اتاق اومد بیرون و گفت
_ میدونم ! هر وقت تو درست شدی اونم درست میشه ، ولی چیکار کنم ؟ خودمو اینجوری گول میزنم !
_ پس میخوای سرخودت کلاه بذاری !
مامان با دلخوری و خسته از بگو مگوهای تکراری با اسد چشم غره رفت
_ نخیر ! به جای ماتم گرفتن به خودم وعده ی یه روز خوب رو میدم ، به یه مادر بداقبال امید روزی رو میدم که بچه اش به زندگی سالم گذشته اش برگرده و شوهرش هم بتونه از تو کثافتی که داره توش غرق میشه بیاد بیرون و خودشو نجات بده ، بعد بشیم یه خونواده ، مثل یه زنجیر محکم، نه این طناب پوسیده ای که الان هستیم !
اسد زد زیر خنده ، با صدای بلند ، صداش کلفت و مردونه شده بود ، ریش و سبیل درآورده بود ، شونزده سالش بود اما بیشتر نشون میداد ، شاید بخاطر اینکه با کسایی درارتباط بود که همسن و سال باباش بودن ، همونطور که به حرف مامان میخندید اومد کنارم روی پله نشست 
_ کدوم زنجیر فرنگیس خانوم ، اگه حلقه های اون زنجیر قراره من و تو بابام باشیم که صد رحمت به طناب پوسیده !
بعد دستشو گذاشت رو شونه ام و گفت
_ تنها حلقه ی سالمش داداشمه که ... اونم شاید به لطف ما نتونه سالم بمونه !
مامان انگار از طعنه های اسد خسته شده بود یه دفعه سرش داد زد
_ تو هیچی در باره ی گذشته ی من نمیدونی ! پس حق نداری قضاوت کنی !
اسد پر از عقده بود از جاش بلند شد و فریاد زد
_ حالا هر چی ، تو باید بری یارو رو بکشی ؟! بعد بشی قاتل که هر کس و ناکسی تا میرسه اینو مثل یه لکه ی ننگ بگیره جلو صورتمون که مبادا یه وقت یادمون بره که مادرمون قبلن جون یه آدمو گرفته ! آتو دادی دست اهل محل ؟! میدونی چرا مدرسه رو ول کردم ؟ چون خسته شدم از بس اول سال باید در مورد ننه بابام دروغ بهم میبافتم ، میپرسیدن بابات چیکاره اس ، تا میامدم جواب بدم یکی از ته کلاس داد میزد معتاده آقا نمیتونه کار کنه ! معلم نشنیده میگرفت و میپرسید مامانت چی ؟ شاغله یا خانه دار ؟ باز یکی به جای  من جواب میداد : نه آقا به قاتل که کار نمیدن ! بعد همه میزدن زیر خنده ، معلمم پشیمون میشد از سوال بیموقعش ، میرفتم مدرسه که چی ؟ تاریخچه ی بابا و ننه مو براشون تعریف کنم ، نه بابا زندگی شما  تعریف که نداره هیچ ، بدآموزیم داره !
مامان سرشو انداخت پایین ، به اسد اشاره کردم که بس کنه ولی اون دست بردار نبود
_ حالا وایسادی به من از  " زندگی سالم " میگی ؟ کدومتون زندگی سالم داشتین که من داشته باشم ؟! ببین مامان میخواد خوشت بیاد میخواد خوشت نیاد  ، ما اون چیزی نیستیم که تو توقع داری ، بخوایم هم نمیشه ، چون خمیره ی ما این نیست ، نمیشه ،  پس نه خودتو دیوونه کن نه ما  رو
بذار تو همین کثافتی که بهش عادت کردیم وول بخوریم و زندگی کنیم !
مامان به سمت اسد حمله ور شد ، یقه شو گرفت و کشید 
_ آخه مگه تو چندسالته که دست از دنیا شستی ، من قاتلم ، به تو چه ؟ بابات مفنگیه ، تو آدم باش ! تو برو دنبال زندگیت ، یه زندگی جدید رو برای خودت بساز ، اصلن فکر کن ما مردیم ، اینقدر زندگی ما رو بهانه نکن تا خودتو برحق جلوه بدی و هر غلطی دلت میخواد بکنی !
بعد با صدای بلند گریه افتاد ، خستگی رو از صدای ناله هاش میشد فهمید ، دیگه نمیدونست باید چیکار کنه ، حریف هیچکدومشون نبود نه اسد نه بابام ، اسد ساکت شد ، دیگه حرف نزد  ، مامان داد میزد دیگه کلماتش مفهوم نبود ، انگار داشت با خودش دعوا میکرد ، از روی پله بلند شدم ، خواستم برم طرفش و آرومش کنم ولی میون داد و فریاد یه دفعه از حال رفت و رو زمین افتاد ...
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، دخترعلی
#52
همراه با افتادن مامان اسد فریاد زد
_ چی شد مامان جون !

[font]هر دو دویدیم بالای سرش ، من داشتم گریه میکردم ، اسد نشست و سر مامانو گذاشت رو پاش 
_ مامان ! مامان چی شد ؟ خوبی ؟ منو نترسون ، بابا غلط کردم ، یه چیزی گفتم حالا ... 
حواسم رفت به رفتار اسد اون همیشه مامان رو ننه صدا میکرد ، انگار اینجور صدا زدن  دلشو خنک میکرد ، یا نهایتش بهش میگفت فرنگیس خانوم که تلفظش از زبون اسد کمتر از ننه گفتن نبود ، ولی اونروز یه جور دیگه دل دل میزد تا مامان چشماشو باز کنه ، یه جوری مامان میگفت که همه ی ننه گفتناش رو تلافی کرد ، مامان رنگش پریده بود ، اسد با گریه رفت سمت تلفن که به اورژانس زنگ بزنه ، همون موقع حاج ناصر برای سر زدن اومد و اون صحنه رو دید 
_ چه خبره ؟ چی شده ؟! 
عصا زنان رفت سمت مامان و کنارش زانو زد
_ فرنگیس ! دخترم چت شده ؟!
انگار فهمید دوباره حمله ی عصبی و ضعف اعصاب مامان کار دستش داده
_ اسماعیل چی شده ، چرا مادرت دوباره به این روز افتاده ؟ باز با اسد دعوا کرده ؟!
دلم نمیخواست اسد رو خرابش کنم 
_ نه ! امروز اومدن از کمپ بابامو بردن ، اونم حالش بد شد !
حاج ناصر اونروز اومده بود به ما سر بزنه ، هر چند وقت یه بار میومد ، وقتیم میرفت تا چند روز سور و ساط سفره مون جور بود و همه چی تو خونمون پر و پیمون میشد ، اولین بار وقتی داشت به مامان پول میداد صداشونو که داشتن با هم چونه میزدن شنیدم
_ نه حاجی اینجوری منو شرمنده میکنین !
_ ببین دخترم ! الان وقت تعارف و حفظ غرور و اینحرفا نیست ، مراد که بیکاره و ازش خیری نمیرسه ، تو هم که با این دوتا بچه نمیتونی بری سرکار ، پس دست منو رد نکن و به خودت و این دوتا طفل معصوم سختی نده ! اصلن فکر کن بهت قرض دادم ، هر وقت داشتی بهم پس بده !
مامان گریه افتاد 
_ نه حاج آقا ! من به اندازه ی کافی به شما بدهکار هستم ! اینم میره پیش اونا که هیچوقت نتونستم بهتون برگردونم !
اونروز حاج ناصر مجبور شد پول رو بذاره روی پله ی حیاط و از در بره بیرون ، از اون به بعد چون میدونست مامان از اون پول نمیگیره هر بار یه مبلغی رو یه جایی میذاشت و بدون اینکه چیزی بگه میرفت ، مامان دیگه فهمیده بود ، وقتی حاج ناصر میرفت ، میدیدم که مامان چشمش به گوشه و کنار خونه اس و دنبال یه چیزی داره میگرده ! انگار اونروزم برای همین اومده بود ، اسد از اتاق اومد بیرون و با چشمای قرمز از گریه به حاج ناصر سلام کرد ، حاج ناصر با نگاه پدرانه جواب داد
_ سلام بابا ! چی شده ؟ چرا مادرت به این روز افتاده ؟!
اسد لیوان آب قند رو برد به سمت مامان و کنارش نشست 
_ مامان ! بیا یکم از این بخور !
  مامان یکی دو قورت خور خورد و دوباره چشماشو بست ، اسد جوابداد
_ پرسیدن داره حاجی ؟! شما که بهتر از وضع زندگیمون خبر داری !
حاج ناصر میدونست که اختلاف اون و مامان سر چیه 
_ این که نشد حرف بابا ! آتیشو که روش نفت نمیپاشن ، زخمو که روش نمک نمیریزن ، زندگیتون هر چی بوده و هر چی هست که نباید مدام به رخ هم بکشین و همدیگه رو سرزنش کن !
 رفتار حاج ناصر و  محبتهای بیدریغش به مامان برای اسد قابل درک نبود خصوصن دفاع پدرانه ای که همیشه از مامان میکرد ، از کنار مامان بلند شد و رفت سمت حاجی 
_ هر چی شما میگی درست ، منم بچه ی قدر نشناس و زبون نفهم ، ولی چیزی که تو کتم نمیره این محبت و لطف بیدریغ شما به قاتل پسرتونه ، هر چی فکر میکنم از این رفتارتون سردر نمیارم !  
بعد خنده ی وقیحانه ای کرد و گفت
_ مگر اینکه ... مگر اینکه ننه ی مارو ...
حاج ناصر نذاشت حرف اسد تو دهنش بچرخه
_ حیا کن بچه ! شرم کن از فکری که شیطون به مغزت میاره ! مادر تو جای بچه ی منه !
اسد غیرتی شده بود 
_ حاجی بدت نیادا ! ولی اگه تو بچه دوست بودی الان به جای محبت به فرنگیس خانوم تف مینداختی تو صورت قاتل پسرت !
حاج ناصر به عصاش تکیه زد و همونطور که سرش پایین بود با تاسف گفت
_ تو هیچی نمیدونی ، هنوز برای دونستن حقیقت خیلی بچه ای ، به وقتش میفهمی ، اونم وظیفه ی مادرته که حقیقتو بهت بگه ! 
مامان کم کم چشماشو باز کرد ش ، من کنار نشستم و موهای بلندش که روی کاشیهای حیاط ریخته بود رو نوازش کردم
_ مامان ! بهتر شدی ؟!
_ آره پسرم خوبم ، انگار فشار م افتاد !
اسد وقتی دید مامان بهتر شده دوباره قیافه گرفت
_ بهتری فرنگیس خانوم ؟ ما میتونیم بریم دنبال کارمون ؟!
مامان با التماس نگاهش کرد ، دلش میخواست به هر بهانه ای شده اسدو تو خونه نگه داره
_ نرو مادر ! امروزو پیشمون بمون ، هنوز خوب خوب نشدم که !
اسد بدون توجه به حرف مامان رفت سمت در 
_ نه دیگه بهتر شدی از رنگ و روت معلومه ، منم باید برم خیلی کار دارم !
میخواست از در بره بیرون که مامان از جاش نیم خیز شد و ازش پرسید
_  نمیخوای دوساعت پیش مادرت بمونی تا حالش بهتر شه ؟! 
اسد با خشم به سمتش برگشت
_ نه تا وقتی که این راز سر به مهرو  تو سینه ات نگه داشتی !
با رفتن اسد مامان یه نگاه به من کرد و یه نگاه به حاج ناصر و زیر لب گفت
_ چی بگم ؟! چجوری بگم ؟! برای شنیدنش خیلی کوچیکی آخه !

 [/font]
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf
#53
***********
[font]بابا بعد از دو هفته برگشت ، مامان رفته بود دنبالش و آوردش خونه ، حالا باید  هفته ای دوبار میرفت به جلساتی که در واقع مراحل بعدی ترک بود ، بابا حسابی دمق بود ، بهش نمیامد این راه سخت رو بتونه ادامه بده ، اصلن با کسی حرف نمیزد ، فقط چند بار سرمامان غر زد
_ نشستی جای گرم و نرم ، ما رو انداختی تو اون دخمه که چند نفر عین جلاد بالاسرم وایسن و هی اٌرد بدن ، اینکارو بکن ، اون کارو نکن ، اصلن شما رو سننه که من میخوام بکشم با نکشم ، معتاد باشم یا نباشم ! 
از حرفای بابام معلوم بود که امیدی بهش نیست ! اما مامان میگفت وقتی تو جلساتی  که هر هفته براشون میذارن شرکت کنه پاک از این رو به اون رو میشه ! من مطمئنم !
نمیدونم چرا اینقدر امیدوار بود ، چرا اینقدر برای درست شدن و اصلاح بابام تلاش میکرد ، مامان هیچوقت عاشق بابام نبود ، پس اینهمه از خود گذشتگی برای چی بود ، حتمن بخاطر ما بود که اینقدر تلاش میکرد ، بهر حال از هفته ی بعد همراه بابام به جلساتی که برای معتادها تشکیل میشد میرفت و اونجا اینقدر منتظر میشد تا بابام بیاد بیرون و بعد با هم به خونه برمیگشتن ، این کارو  مامان یکسال ادامه داد ،  آب رفته بود تو پوست بابام و چاق شده بود ، رنگ و روش باز شد ، دیگه وقتی لباس میپوشید به تنش زار نمیزد ، مامان خوشحال بود و به خودش میبالید ، فکر میکرد کاربزرگی کرده و جون یه انسان رو نجات داده و اونو به زندگی برگردونده ، بابامم طبق معمول راه میرفت و شعار میداد ، مرتب جلو آینه وامیستاد و به سرتا پاش نگاه میکرد و میگفت
_ فرنگیس خانوم ! اون مراد مفنگی مرد ! دیگه میتونی به شوهرت افتخار کنی !
مامان بهش یادآوری میکرد
_ به شرطی که دیگه دم پر این قاسم از خدابیخبر نری !
بابام هم با قاطعیت جواب میداد
_ عمرن خانوم ! اگه ایندفعه منو با قاسم دیدی تف بنداز تو صورتم !
با شنیدن این حرفا نور امید به دل مامان تابیده میشد ، خیلی خوشحال بود ، از حال و روزش پیدا بود که انگیزه اش برای زندگی بیشتر شده ، دیگه جلوی آینه میرفت و دستی به سرو صورت خودش میکشید ، موهاشو رنگ میکرد ، لباس نو میخرید ، میخواست سالهایی رو که خودشو کنار گذاشته و ندیده گرفته بود ، جبران کنه ، درسته که بهترین سالهای عمرش رو تو زندان و کنار بابام از دست داد ولی اون هنوزم بعد از گذشت اینهمه سال و تحمل اینهمه رنج و عذاب  تو سن پنجاه و پنج سالگی زن زیبایی بود ...
اما دوران خوشی مامان به یکماه هم نرسید ، بابامو تو محل با قاسم سیاه دیده بودن ، این خبرو اسد به مامان داد ، اونروز وقتی وارد خونه شد داد زد
_ فرنگیس خانوم خبر خوش !
مامان داشت لباسایی که شسته بود رو رو بند پهن میکرد ، با دلخوری گفت
_ سلامم که دیگه بلد نیستی !
_ سلامو بیخیال ، بگو الان کیو دیدم !
مامان زل زد به اسد ، اسد که برای آزار دادن مامان از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد نیشش رو باز کرد و گفت
_ شوهرتون با قاسم سیاه داشت خرامان خرامان تو محل قدم میزد !
مامان اخماش تو هم رفت 
_ چی میگی ؟! مطمئنی ؟!
اسد انگار داشت راجع به دشمنش خبر میاورد با خنده گفت
_ یعنی ما بابامونو نمیشناسیم ؟! 
مامان مثل برق گرفته ها از جاش پرید و چادرشو انداخت رو سرش و رفت بیرون ، به اسد نگاه کردم ، هنوز داشت میخندید 
_ تو دیگه چجور آدمی هستی ؟!
همونطور که میخندید جوابداد
_  بچه ی اونام دیگه ، چه توقعی داری ؟!
جوابشو ندادم ، کفشامو پوشیدم و دنبال مامان از در زدم بیرون .
یکراست رفتم در خونه ی قاسم ، مامان چند قدم جلو تر از من بود ، صداش زدم ، اما بدون توجه به من قدمهاشو تندتر کرد ، همونوقت بابا رو دید که از خونه ی قاسم اومد بیرون ، مامان یکدفعه وایساد ، انگار همونجا خشکش زد ، از دور لرزش اندامش رو  به وضوح میشد دید ، همون موقع قاسم هم از در بیرون اومد ، مامان رفت جلو و با صدای بلند گفت
_ تو چرا دست از سر خونواده ی من برنمیداری ؟ مگه نمیدونی مراد ترک کرده چرا میبریش تو خونه ت ؟ چی از جون ما میخوای ؟!
بابا دستپاچه شد و گفت 
_ شما اینجا اومدی واسه چی فرنگیس خانوم !
مامان بدون توجه به بابام رو کرد به قاسم
_ جواب منو بده ، تو این محل آدم قحطه که به مراد و اسد بند کردی ، چرا دست سر ما برنمیداری ؟!
قاسم سینه شو داد جلو و چند قدم اومد سمت مامان
_ چی میگی خانوم صداتو انداختی سرت ؟ هر چی هیچی نمیگم ! اصلن حرف حسابت چیه هر چند وقت یه بار چادر میندازی سرت میای در خونه ی من ؟ اگه به احترام آقا مراد که از بچگی رفیقیم نبود جوابتو یه جور دیگه میدادم !
_ چی میخوای بگی مرتیکه ی قاچاقچی خونه خراب کن ! حرف حسابم اینه ، دست از سر پسر و شوهر من بردار !
قاسم صورتش برافروخته شد و رو کرد به بابا
_ آقا مراد تا اون روی سگم بلند نشده دست زنتو بگیر از اینجا ببر !
مامان مثل ماده ببر به سمتش خیز برداشت
_ چه غلطی میخوای بکنی ؟ بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ، اصلن امروز باید تکلیف من با تو حروم خور روشن بشه ، مرگ یه دفعه شیونم یه دفعه !
قاسم وقتی دید بابام از ترسش صداشم درنمیاد زدش کنار و اومد روبروی مامان وایساد 
_ بله سرکار خانوم ! خوب میشناسمت ! هر کی با شما درافتاد ، ورافتاد ، مرگ و شیونشو یکی میکنی و میدی دستش !
بعد به طعنه گفت
_ چاقو بدم خدمتتون ؟!
دیگه طاقت نیاوردم ، رفتم جلو و با صدایی که تازه دو رگ شده بود داد زدم 
_ خفه شو مرتیکه ی عوضی ، چی داری زر زر میکنی ؟!
قاسم با دیدن من همه ی حرص و ناراحتیشو که تا اونموقع نمیتونست سر مامان خالی کنه پیچید تو مشتشو کوبید تو صورتم ، من با یه درد وحشتناک که تو سر و گوشم پیچید نقش زمین شدم ، مردم تو کوچه ریختن و دورمون جمع شدن ، داشتم از درد به خودم میپیچیدم ، مامان با کاری که قاسم کرد توقع داشت بابا جواب مشتی که من  از قاسم خورده بودم رو بده ، ولی بابا فقط گفت
_ قاسم آقا چرا میزنی ؟ بچه اس خوب ، نمیفهمه !
مامان دیوونه شد ، به جای بابام حمله برد سمت قاسم و یقه شو گرفت
_ آشغال کثافت دست رو بچه ی من بلند میکنی ؟!
قاسم مامانو هل داد عقب و داد زد
_ گم شین از در خونه ی من ببینم ، هری ! بجای لشکر کشی واسه ما برو از شوهرت بپرس اینجا چیکار داره !
بعد رو کرد به بابا و با قیافه ی حق به جانب گفت 
_ لالی بگی خودت راه افتادی اومدی اینجا ؟! چرا راستشو به زنت نمیگی ، مردمو میندازی تو دردسر !
مراد در اوج بی غیرتی دست منو گرفت و ضمن اینکه میخواست از خونه ی قاسم دور بشه گفت
_ حالا طوری نشده که قاسم جون چرا ترش میکنی ؟!

وقتی رسیدیم خونه ، اسد هنوز روی پله تو حیاط نشسته بود  !
با دیدن صورت سرخ من که جای مشت قاسم روش مونده بود با غیض به طرفم اومد
_ کی زدت اسی ؟!
من گریه افتادم ، بابا زود خواست درستش کنه 
_ هیچی ! به یکی که جای باباشه میگه زر زر نکن ، خوب معلومه کتک میخوره !
اسد یه نگاه به بابام کرد و یه نگاه به مامان که دوباره رنگش مثل گچ سفید شده بود ، با عصبانیت رفت سمت بابا
_ تو دیگه کی هستی ! این مرتیکه زن و بچه اتو به این روز انداخته هنوز داری پشتیش میکنی ! نکنه دوباره لنگ اون عوضی شدی ؟
بابا دست پیشو گرفت
_ خفه شو بچه این حرفا چیه ! مگه کوری نمیبینی یه ساله پاک پاکم ؟!
اسد که بابا رو خوب میشناخت مطمئن بود که بی دلیل سراغ قاسم نرفته ، دست کرد تو جیب بابا و دوتا بسته از جیبش بیرون آورد و کوبید زمین
_ تو پاکی ؟! پس این چیه ؟! هان ؟! اینا تو جیب یه آدم پاک چیکار میکنن ؟! بخاطر اینا حاضری هر کس و ناکسی دست رو زن و بچه ات بلند کنه ؟!
مامان باورش نمیشد با دیدن بسته های موادی که کف حیاط افتاده بود همه چی براش روشن شد ، برگشت به صورت بابا نگاه کرد ، جواب همه ی زحمتاشو با همین دوبسته موادی که رو زمین افتاده بود گرفت ، صدای شکسته شدن قلبشو شنید و دردشو با همه ی وجود احساس کرد ، دیگه نتونست حرف بزنه فقط دستشو گرفت روی قلبش و رو زمین نشست ، صورتش کبود شد ، میخواست یه چیزی بگه ولی نتونست ، درد بیحالش کرد و همونجا  رو زمین افتاد .
[/font]
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 23 1,043 7 ساعت قبل
آخرین ارسال: دهقانی
  گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان دخترعلی 82 2,945 11 ساعت قبل
آخرین ارسال: دخترعلی
  قسم به زلالی چشمانت | ز.فرزین کاربر انجمن ایران رمان میلا 18 134 ۱۶-۱۱-۹۷، ۰۷:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  ❤ تاپیک درخواست طرح جلد برای کاربران انجمن ❤ دخترعلی 5 235 ۱۶-۱۱-۹۷، ۰۴:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان اسماء کرمی پور 105 4,238 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان چاه تنهایی(جلد دوم اتاق دریا) | maryamalikani کاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 45 3,212 ۰۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان مثل همیشه تنها | Saharnl.ir کاربر انجمن Saharnl.ir 2 176 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۳:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: Saharnl.ir
  ✘ جلد های آماده شده کاربران انجمن ✘ آیداموسوی 32 4,773 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۱:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
Exclamation درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت sadaf 132 15,327 ۲۲-۰۶-۹۷، ۰۳:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
Rainbow معجزه ای به رنگ عشق|ک.اشرافی(Ms.Kosar) کابر انجمن ایران رمان Ms.Kosar 15 934 ۲۹-۰۳-۹۷، ۰۱:۱۸ ق.ظ
آخرین ارسال: Ms.Kosar

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
57 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۹-۱۱-۹۷, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، sadaf (۲۳-۱۱-۹۷, ۰۳:۵۷ ب.ظ)، ملکه برفی (۲۸-۱۰-۹۷, ۱۲:۳۶ ق.ظ)، ARMITA (۳۰-۱۰-۹۷, ۰۴:۵۳ ب.ظ)، Kourd74 (۰۶-۱۱-۹۷, ۰۷:۵۹ ب.ظ)، hananee (۲۵-۰۱-۹۷, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، sadeg1378 (۱۴-۰۸-۹۷, ۰۲:۴۶ ق.ظ)، behnoush (۰۳-۱۰-۹۷, ۰۱:۰۰ ق.ظ)، دخترعلی (۱۴-۱۱-۹۷, ۰۹:۲۶ ب.ظ)، * م .عباس زاده* (۲۸-۰۳-۹۷, ۰۱:۰۹ ق.ظ)، ایانا (۰۳-۱۰-۹۷, ۰۲:۰۰ ق.ظ)، دختربهار (۲۱-۰۵-۹۷, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، ریحان ۷۹۷۹ (۱۹-۱۰-۹۷, ۰۱:۴۸ ق.ظ)، ♥هستی♥ (۱۷-۱۰-۹۷, ۱۲:۵۶ ق.ظ)، maryamalikhani (۱۹-۰۱-۹۷, ۰۹:۵۵ ب.ظ)، ژاله صفری (۲۳-۱۱-۹۷, ۰۳:۵۵ ب.ظ)، هاموس (۳۰-۱۰-۹۷, ۰۶:۵۰ ب.ظ)، بهار نارنج (۲۲-۰۱-۹۷, ۱۱:۲۶ ق.ظ)، malehe81 (۲۴-۰۳-۹۷, ۰۱:۴۴ ب.ظ)، fatemeh100 (۱۱-۰۲-۹۷, ۰۱:۰۱ ق.ظ)، دختر ستاره (۲۱-۰۲-۹۷, ۱۲:۵۹ ق.ظ)، دهقانی (۲۱-۰۶-۹۷, ۰۶:۱۴ ب.ظ)، r.kamali (۱۲-۱۱-۹۷, ۰۳:۰۰ ب.ظ)، 79reza79 (۲۵-۰۶-۹۷, ۱۱:۰۵ ق.ظ)، نگـnegarـار (۰۲-۰۲-۹۷, ۰۷:۵۷ ب.ظ)، nooria (۲۹-۰۳-۹۷, ۱۲:۵۲ ب.ظ)، Ehsani (۱۹-۰۴-۹۷, ۰۵:۵۰ ق.ظ)، نیـایــش (۲۴-۱۱-۹۷, ۰۱:۲۷ ب.ظ)، لاچین۹۶ (۲۷-۱۰-۹۷, ۱۲:۵۹ ق.ظ)، پویا۹۹۳ (۱۷-۰۲-۹۷, ۰۹:۴۲ ب.ظ)، Amira (۲۲-۰۲-۹۷, ۰۸:۰۷ ب.ظ)، صحرا 1374 (۰۹-۰۷-۹۷, ۱۰:۱۷ ق.ظ)، Maryamfarah (۲۴-۰۵-۹۷, ۰۱:۳۰ ق.ظ)، Banoo59 (۱۴-۱۰-۹۷, ۱۰:۰۴ ب.ظ)، rahel mohammadi (۲۰-۰۶-۹۷, ۰۹:۰۸ ق.ظ)، minaa (۲۰-۱۰-۹۷, ۰۱:۱۶ ق.ظ)، malehe (۱۷-۱۱-۹۷, ۰۸:۰۶ ب.ظ)، heaven90 (۰۵-۱۰-۹۷, ۰۱:۳۰ ب.ظ)، عرشیا (۰۸-۱۱-۹۷, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، درخت نخل (۰۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۵۳ ب.ظ)، Shaghayegh201 (۲۳-۱۱-۹۷, ۱۰:۰۱ ق.ظ)، Mtsdi (۱۶-۱۰-۹۷, ۰۷:۳۱ ق.ظ)، اسماء کرمی پور (۰۸-۱۱-۹۷, ۰۱:۲۲ ب.ظ)، sahargoli (۱۵-۱۰-۹۷, ۰۸:۰۷ ب.ظ)، raha1394 (۲۸-۱۰-۹۷, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، hanah (۰۶-۱۱-۹۷, ۱۱:۵۸ ق.ظ)، Hirdas (۲۶-۱۰-۹۷, ۰۳:۲۵ ب.ظ)، fahemehr65 (۱۳-۱۱-۹۷, ۰۸:۰۲ ب.ظ)، fatemehslh (۲۷-۱۰-۹۷, ۰۷:۲۳ ب.ظ)، Khatereh 000 (۰۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، Wert (۱۵-۱۱-۹۷, ۰۶:۳۷ ب.ظ)، نگارمحمد (۱۸-۱۱-۹۷, ۰۳:۳۲ ق.ظ)، Zhra (۱۴-۱۱-۹۷, ۰۴:۴۲ ب.ظ)، Hadiss1375 (۱۴-۱۱-۹۷, ۱۲:۲۵ ب.ظ)، Fatemeh7219 (۱۷-۱۱-۹۷, ۱۲:۰۱ ق.ظ)، setarehsoheiil (۲۴-۱۱-۹۷, ۰۹:۴۲ ب.ظ)، maryamilad (دیروز, ۰۹:۱۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان