اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۰۲-۰۵-۹۸، ۰۷:۵۱ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان
نویسنده: ژاله صفری
آخرین ارسال: ژاله صفری
پاسخ 89
بازدید 4973

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
#81
فرنگیس یه نفس عمیق کشید
_ انگار دیگه چیزی نمونده!
پرسیدم
_ به چی ؟
_ به همه چی! تقریبن همه چی داره به آخر می رسه البته برای من، پایان یه قصه، رسیدن به هدف و رسیدن به نقطه ی پایان زندگی! 
چشماش ریز شد و پرسید
_ ببینم حالا میخوای از اسماعیل و آخر قصه بشنوی یا هنوز تو فکر جملات شیرین جناب سرگردی که اینطور صورت زیبات رو خندون کرده؟!
داشتم از خجالت میمردم، اینقدر ذوق کردنم تابلو بود که فرنگیس هم فهمید
_ جملات شیرین؟! مگه جناب سرگرد شما از این حرفام بلده؟! 
_ جملات شیرین رو همه بلدن ، ولی گفتنش موقع داره، هر حرفی به وقتش باید گفته بشه، قلب وقتی گرم میشه و شروع میکنه تند تند زدن ، پشت بندش  جملات مثل چشمه میجوشن و روی زبون آدم جاری میشن!
چقدر دلم برای فرنگیس می سوخت ، هیچوقت نتونست توی زندگیش عشق واقعی رو تجربه کنه! تمام عمرش برای بیرون اومدن از یه باتلاق عمیق دست و پا زد که آخرشم موفق به بیرون اومدن نشد و تو همون باتلاق فرو رفت، هم خودش و هم خونواده اش ،  رویاهاش هم یکی بعد از دیگری به سراب تبدیل شد و پوچ از آب دراومد.
رودابه با چای و شیرینی وارد شد
_ پرسیدن داره مامانی جون! گیسو برای شنیدن قصه ی شما اینجاس، بگو قربونت برم ، ما سراپا گوشیم!

سارا در باره ی افراد معتاد و علت کشیده شدنشون به این راه تحقیق میکرد، به کمپ های مختلف سر میزد، اگرم کاری از دستش برمیامد براشون انجام میداد، کم کم اسماعیل هم به این موضوع علاقمند شد و همراه سارا می رفت، برای کسانی که اعتیادشون رو ترک کرده بودن کار پیدا میکردن، به خونواده هایی که سرپرستش معتاد بود و توی کمپ بستری بود کمک می کردن تا تحت پوشش بهزیستی قرار بگیرن و خلاصه هر کاری از دستشون برمیامد برای این دسته از افراد انجام می دادن، حتی با مراد هم در این مورد صحبت کردن و با اصرار سارا توی یکی از همین کمپها بستریش کردن، سارا زبون شیرین و خوشی داشت که به قول معروف مار رو از سوراخش بیرون می کشید، مراد شده بود مرید سارا، هر چی اون می گفت بدون معطلی انجام میداد، شایدم تو همه ی این سالها این من بودم که از راه درستش وارد نمیشدم!
فرنگیس با تاسف آه کشید
_ منم همین قدر بلد بودم، می دونستم کار درست چیه، ولی راهشو بلد نبودم!
دستشو گرفتم و نوازش کردم
_ هیچوقت خودتونو سرزنش نکنین!
رودابه به شوخی گفت:
_ والله همین که کنار بابا بزرگ زندگی کردین و این همه آدمای خلاف تو زندگیتون دیدین و تا الان پاک و سالم موندین خودش هنره!
فرنگیس چند بار سرشو به علامت تایید تکون داد و جند لحظه ای به فکر فرو رفت...
سارا و اسماعیل بعد از یکسال تصمیم گرفتن با هم ازدواج کنن، مراد از همه خوشحال تر بود، اون سارا رو بهترین و لایق ترین دختر برای اسماعیل می دونست، همه چیز برای یه عروسی ساده و مختصر ترتیب داده شد، اما تنها غایب این مراسم اسد بود، اسماعیل براش پیغام فرستاد ولی اسد جوابی نداد.
روز عروسی چشمم به در خشک شد، اسماعیل مرتب به ساعتش نگاه میکرد و منتظر بود.
رودابه دوسالش شده بود، خوشگل و شیرین زبون با موهای فرفری طلایی و بلند، یه لباس سفید تنش کرده بود و شده بود ساقدوش عروس، مراسم عقد تموم شد اما از اسد خبری نبود، دیگه هوا تاریک شد، مهمونا بعد از شام حسابی زدن و رقص یدن، همه شون از طرف خانواده ی سارا بودن، ما که کسی رو نداشتیم به عروسی دعوت کنیم، نوبت رسید به کیک عروسی، وقتی عروس و داماد کیک رو بردین، اسد وارد سالن شد، یه کت و شلوار مشکی با پیرهن سفید و کراوات سرمه ای، چقدر خوشگل شده بود، به محض وارد شدن به سالن بدون مقدمه همراه با موزیک شروع به رقص یدن کرد، میرقص ید و می چرخید و همراه با خواننده می خوند، خوشحالیش از ته دل بود، اون عاشق اسماعیل بود ، با اومدن اسد تازه مهمونی به دلم نشست، منم با افتخار نشونش میدادم و میگفتم اون که داره میرقص ه پسرمه،  برادر داماد!
بعدش رفت طرف عروس و داماد و اسماعیل رو محکم بغل کرد و به سارا تبریک گفت .
فرنگیس عکس دونفره ی اسماعیل و اسد رو نشون داد
_ باهاشون عکس گرفت ... رودابه با اون دستای کوچولوش جلو رفت و با زدن چند ضربه به پای اسد صداش کرد، اسد برگشت، رودابه اینقدر شبیه گلاره بود که اسد در همون نگاه اول دخترش رو شناخت، روبروش چندک نشست و بهش خبره شد، موهای طلایی دخترش رو نوازش کرد، عضلات صورتش میپرید، اشک چشماشو پر کرد و دونه دونه پایین  ریخت و لابه لای ریش بلندش فرو  رفت، رودابه با دستای تپل و کوچولوش به ریش پر پشت اسد دست می کشید و اشکهاشو پاک میکرد ، اسد دست رودابه رو گرفت و بوسید و برای اولین بار دخترشو بغل کرد و دوباره شروع کرد به رقص یدن، رودابه از خوشحالی قهقه میزد و تو بغل باباش کیف می کرد، اما این رقص دونفره ی پدر و دختری خیلی طول نکشید، اسد همینطور که چرخ میزد به طرف من اومد و بچه رو تو بغل من گذاشت و گفت:
_ به نظرت جای گلی خالی نیست؟!
نمیدونستم چی بگم بغلش کردم، موهاش رو نوازش کردم ، بوش کردم، بوسیدمش، بارها و بارها، اما سیر نمیشدم، صدای هق هقش تو گوشم پیچید، می دونستم زیاد نمی مونه و میره ، خواستم بهش دلداری بدم و چند جمله ی مادرانه و امیدوار کننده بدرقه ی راهش کنم، ولی مثل همیشه زود خودشو  از بغلم بیرون کشید و بدون خداحافظی از سالن بیرون رفت...
اسماعیل و سارا خیلی بهم میامدن، همفکر و هم عقیده بودن، سارا می گفت نباید اسد رو به حال خودش رها کنیم باید کمکش کنیم تا بتونه به زندگی برگرده ، یه روز همراه اسماعیل رفت و اسد رو پیداش کرد به خیال اینکه می تونه با صحبت متقاعدش کنه!
از روی آدرس رسیدن به ویلای بزرگی توی یکی از شهرهای شمال، سرایدار ویلا اومد جلو پرسید
_ با کی کار دارین؟!
اسماعیل گفت:
_ اسد آقا تشریف دارن؟!
_ بله شما؟!
_ بگین برادرش!
سرایدار ویلا بلافاصله رفت و خبر داد، بعد از چند دیقه اسد اومد بیرون
_ اسی!  شماها اینجا چیکار میکنین!
سارا میگفت  اونروز اسد خیلی عصبی بود و دلش نمی خواست ما زیاد اونجا بمونیم!
اسماعیل  از پشت پنجره دو نفرو دیده بود و تونسته بود قاسم رو بشناسه،    بعدها فهمیدیم اون یکی هم همین حمزه ی لعنتی بوده!
_ خوب بالاخره  تونستن با اسد صحبت کنن؟!
فرنگیس آه کشید
_ نه گیسو جان دیگه خیلی دیر شده بود، اسد وارد باندی شده بود که دیگه نه می تونست و نه می خواست ازشون جدا بشه!
اما سارا دست بردار نبود، اسد رو تعقیب میکرد، اسماعیل به تشویق سارا تونست محلی رو که اونجا قاسم و حمزه مواد مخدر رو معامله میکردن شناسایی کنه، خرید با اسد بود و فروش با حمزه و قاسم، اونا در حال معامله با خریدار بودن که اسماعیل و سارا جای اونها رو به پلیس اطلاع میدن و همون شب پلیسا می ریزن و هر دوشون رو دستگیر می کنن.
_ اسد چیکار کرد؟!
_ اون می دونست کار اسماعیله، چون اسماعیل چند بار برای گیر انداختن حمزه راپورتش رو به پلیس داده بود  ولی حمزه تونسته بود از مهلکه فرار کنه و جون سالم در ببره! حتی خود حمزه به اسد گفته بود" من شکم به برادرت میره" اما اسد زیر بار نرفته بود.
خلاصه  همون شب اسد اومد خونه، اسماعیل و سارا تو اتاقشون بودن، تا وارد حیاط شد با صدای بلند اسماعیل رو صدا زد، اسماعیل که می دونست اسد برای چی اومده سریع از اتاقش اومد بیرون
_ سلام داداش ! چه عجب ! از اینورا؟!
اسد اومد کنار حوض تو حیاط نشست، اسماعیلم رفت کنارش!
_ اسی تو چیکار کردی؟! 
اسماعیل خواست حاشا کنه ولی اسد از این بابت مطمئن بود و شروع کرد به داد و بی داد
_ شماها چرا دست از سر من برنمی دارین، بابا این دندون خرابو بکنین بندازین دور، این زندگی منه، به شما چه ربطی داره من دارم چه گوهی میخورم؟!
سارا از اتاق اومد بیرون و گفت:
_ ولی زندگی تو زندگی مادر و برادرتم هست! تو حق نداری اونا رو اینقدر نگران و دلواپس خودت کنی!
اسد یه قدم به طرف سارا برداشت
_ سارا خانم ! زن برادرمی، احترامت واجب! نگرانمی، دستت درد نکنه! ولی شما حق نداری تو زندگی شخصی من دخالت کنی ! 
بعد دستشو برد رو سرش و گفت
_ ببین دختر جون من تا اینجا تو لجن فرو رفتم!
چند بار زد تخت سینه اش
_ خودمم خواستم !  کارآگاه خصوصی هم لازم ندارم! اینقدر شوهرت رو آنتریک نکن ، اینا آدمای عوضی و خطرناکین، دست از سرتون برنمیدارن!
سارا با مهربونی گفت:
_ اگه بتونیم تو رو از این لجن زار بکشیم بیرون ارزششو داره!
کلام محبت آمیز سارا اسد رو آروم کرد، متوجه شد هنوزم برای یه عده مهمه ، روشو از سارا برگردوند تا نتونه اشکی رو که تو چشماش حلقه زده بود ببینه، رفت طرف اسماعیل و دستشو گذاشت رو شونه ی برادرش
_ اسی خودتو تو بد دردسری انداختی، تو حمزه رو نمی شناسی ! اون بهت شک کرده و تا زهرشو بهت نریزه ولت نمیکنه!
اسماعیل با خونسردی گفت:
_ اون اصلن منو نمیشناسه، چرا باید به من شک کنه؟
_ بخاطر این که تو هر سوراخی که هستم میای و پیدام میکنی، اون با یه نگاه ، حتی از پشت پنجره هم که باشه طرفش رو میشناسه ، می دونه میای دنبال من، میدونه باهاشون مخالفی، بفهم اسی! اون حمزه اس ! حمزه!
بعد از یه نفس عمیق ادامه داد
_  والله ، بخدا منم دست کمی از اونا ندارم، اسی من ارزش به خطر انداختن زندگیتو ندارم!
اسماعیل چند بار زد رو شونه ی اسد و خندید
_ هیچ غلطی نمیتونه بکنه داداشی، با باری که ازش گرفتن عمرن بتونه از زندان بیاد بیرون!
پاسخ
#82
اسماعیل راست می گفت، حمزه و قاسم جرمشون خیلی سنگین بود و به راحتی نمی تونستن از زندان خلاص بشن، می گفتن حمزه به حبس ابد محکوم شده، یکی می گفت حکم اعدام براش صادر کردن ولی به نظر نمی رسید اعدامی باشن ، ظاهرن هم قاسم و هم حمزه به حبس ابد محکوم شده بودن.
چند سال گذشت ، دیگه داشتیم حمزه و خطری که از طرف اون اسماعیل رو تهدید می کرد فراموش می کردیم ، رودابه رفته بود کلاس اول ، اون سارا و اسماعیل رو پدر و مادر خودش می دونست ، حقم داشت ، چون هم اسماعیل و هم سارا هر کاری که یه پدر و مادر واقعی برای بچه شون انجام میدادن رو بدون منت و با عشق نثار رودابه کردن، شاید حتا بهتر از یه پدر و مادر واقعی.
اما با دستگیر شدن حمزه و قاسم چیزی در زندگی اسد تغییر نکرد، و شاید با رفتن حمزه از میدون، کار و بارش رونق بیشتری هم گرفت و بیشتر سرش شلوغ شده بود.
با تاسف گفتم
_ پس حیف اسماعیل!
فرنگیس دوباره به ساعت نگاه کرد
_ چرا امروز این قدر دیر میگذره!
خواستم حواسشو پرت کنم
_ اما یادمه شما تو حرفاتون گفتین حمزه به اعدام محکوم شد!
فرنگیس دستی به موهای یکدست سفیدش کشید و با اخم جوابداد
_ بله ! درسته! این حکم مال وقتی بود که تو بند با چند تا از زندانی ها دعواشون شد و با چاقویی که معلوم نبود از کجا گیر آورده بودن دو نفر از هم بندی هاشون رو کشتن! درگیری اینقدر شدید بود که زندانی ها دست به شورش زدن!
_ چرا در گیر شدن ، علتش چی بود
_ آخ گیسو جان! زندگی اینجور آدما خیلی کثیفه، اینقدر تو این کار دشمن دارن که هر لحظه ممکنه سرشونو به باد بدن، در اصل قاچاقچیا با هم رقیب نیستن ، دشمنن و تنها راه مسالمت آمیز برای از میدون به در کردن هم لو دادن همدیگه اس، و حمزه که بارها و بارها رقیباش رو لو داده بود تا بتونه بازار کار رو قبضه کنه ، وقتی دستگیر میشه میخوره به پست چندتا از همونایی که دلیل تو زندان بودنشون رو خیانت حمزه می دونستن، بنابراین یه جنگ خونین تو بند  راه میفته و تو این دعوا دو نفرشون به دست حمزه و قاسم کشته می شن!
بی اختیار لرزه افتاد تو تنم
_ چه دنیای ترسناکی!
_ معلومه که ترسناکه، اینا بدون اینکه متوجه بشن دارن تو جهنم دست و پا میزنن!
_ پس بخاطر قتل محکوم به اعدام شدن؟!
_ بله ! هر چند که با باری که ازش گرفته بودن همون وقت باید محکوم به اعدام میشد، ولی با راههایی که حمزه بلد بود تونست  حکمش رو به حبس ابد تغییر بده ولی از اونجایی که وجودش شر و آفت بود این دفعه دیگه نتونست بزنه زیر قتلی که جلوی چشم صدتا زندانی مرتکب شده بود ، و این بار به حقش که  اعدام بود رسید و بعد از چند وقت که هر دوشون تو انفرادی بودن، توی دادگاه به اعدام محکوم شدن!
رودابه یاد اسماعیل افتاده بود، یاد عمویی که براش پدری کرد و بخاطر عشقی که به برادرش داشت جونش رو از دست داد!
_ این چه عدالتیه که امثال بابای من اینطور ناجوانمرانه میمیرن ولی قاتل هاشون راست راست دارن میچرخن و زندگی میکنن؟!
فرنگیس دستهای پیر و چروکیده شو مشت کرد
_ من نمیذارم! نمیذارم اون راست راست بچرخه و زندگی کنه، وقتی دیدمش ... با دستای خودم ا!نتقام بچه مو می گیرم! 
با خودم فکر کردم این فرنگیس هم هنوز فکر میکنه جوونه و جون بیست سالگیش رو داره، این پیرزن نحیف و مریض که با یه فوت حمزه با مخ میخوره زمین ، چجوری میخواد از پس این غول بیابونی بربیاد؟!
رودابه یه آرامبخش با یه لیوان آب بهش داد 
_ بخور مامانی، تو باید بخوابی ! باید استراحت کنی تا فردا شب بتونی ...
_ نگران من نباش عزیزم! تا اون بیشرف دستگیر نشه خواب به چشمام حرومه!
رودابه با التماس به من نگاه کرد، با اینکه دلم میخواست بمونم و تا آخر ماجرای حمزه و اسماعیل رو بشنوم ولی بخاطر وخامت حال فرنگیس و نگرانی رودابه  از جام بلند شدم و کیفمو برداشتم
_ ولی منم دیگه باید برم فرنگیس خانوم، دیگه داره دیرم میشه ، ولی قول میدم صبح زود بیام پیشتون!
_ اما من میخواستم امشب پیش من بمونی!
دروغ چرا، از خدام بود بمونم و تا صبح به فرنگیس گوش بدم
_ اما شما ...
همونطور که کنار تختش وایساده بودم ، دستمو گرفت
_ بمون گیسو جان ! من وقت زیادی ندارم! 
_ فردا فرنگیس خانم! فردا حتمن...
_ کی از فردا خبر داره؟! اگر چشمامو بستم و دیگه باز نشد چی ؟ من به امید دیدن حمزه دووم آوردم وگرنه که همون دو روز پیش باید میمردم!
فرنگیس داشت برای موندن من و بیدار نشستن خودش چونه میزد که تلفن خونه زنگ خورد، رودابه جواب داد
_ بله!... سلام مامان جون ، خوبی؟ ... بد نیست ، بهتره، میخوای باهاش صحبت کنی... خوب چه بهتر اون که از خداشه، اتفاقن داره یه پارتی شبانه رو تدارک می بینه، باشه پس زودتر بیا قربونت برم!
دیگه از این بهتر نمی شد، میتونستم اونشب سارا رو ببینم، یه شاهد دیگه از دوران سیاه زندگی فرنگیس و پسراش که البته خود سارا هم  با این دوران سیاه ارتباط مستقیم داشت و زندگیش به زندگی این خانواده پیوند خورده بود!
پاسخ
#83
اما قبل از هر چیز زنگ زدم خونه تا به بابا برای موندنم خونه ی فرنگیس اطلاع بدم، بعد از پنج شش تا زنگ بالاخره بابا بیحوصله جواب داد
_ بله!
_ بابایی ! منم گیسو!
_ فهمیدم! 
شاید هنوز از دستم ناراحت بود، سعی کردم به روی خودم نیارم
_ بابا جون زنگ زدم بگم شب خونه نمیام!
_ کجایی؟ 
_ من خونه ی فرنگیس خانمم!
_ کی هست حالا این فرنگیس خانم؟!
اصلن یادم نبود که بابا فرنگیس رو نمیشناسه، راستش اینقدر سرش تو کار و بیزینسشه که دوستای صمیمی و همکارامم نمیشناسه ، فرنگیس که دیگه جای خود داره! با کنایه گفتم
_ از مامان بپرسی بهت میگه!
از سکوتش معلوم بود که هنوز با هم آشتی نکردن ، سر شوخی رو باز کردم
_ چیه بابایی؟ هنوز نتونستی ملکه رو راضی کنی برگرده؟!
_ کی برمی گردی؟ خیالم راحت باشه؟!
نه انگار به هیچوجه حوصله حرف زدن نداشت، پس سر شوخی رو بستم و با لحن جدی گفتم
_ فردا برمی گردم بابا جون شما خیالت راحت باشه؛ شب بخیر!
تا حالا بابا رو اینقدر پکر ندیده بودم، البته دلیلش روشن بودچون تا حالا مامان از خونه قهر نکرده بود و نذاشته بود بره، مطمئنم حال مامان هم دست کمی از بابا نداره، این دوتا عجیب به هم وابسته ان، ولی معلوم نیست  مامان بعد از اینهمه سال زندگی چی دیده که اینطور دل کنده و رفته، فکر کنم آخرش خودم باید آستین بالا بزنم و آشتیشون بدم.
ولی فعلن باید پیش فرنگیس باشم، یه جسی بهم میگه نباید تنهاش بذارم، وقتی نگاهش میکنم، ترس برم میداره، خیلی مصمم از انتقام حرف میزنه، بیش از حد جدی شده؛ حتی به شوخیهای منم که همیشه از شنیدنش ریسه می رفت اهمیت نمیده ، حتا لبخند هم نمیزنه! 
رفتم کنارش نشستم و پشتش رو آروم آروم ماساژ دادم، خوشش اومد و چشماشو رو هم گذاشت
_ ساعت چنده دخترم!
انگار تو این چند لحظه ای که چشماشو بسته بود هم نمی خواست حساب ساعت و دقیقه هاشو از دست بده
_  ساعت یازده اس!
_ اوه ... تا فردا خیلی مونده! 
رودابه یه قرص زیر زبونی گذاشت تو دهن فرنگیس و پشتش رو درست کرد و کمک کرد تا دراز بکشه
_ اگه شما بگیری بخوابی به نفعته، زمان هم زودتر میگذره، اینقدر هم چشم به ساعت نمی دوزی!
فرنگیس خسته بود،  جواب نداد، مطمئنم هر موقع دیگه ای بود تا حالا هفت تا پادشاه رو هم خواب دیده بود، ولی اسم حمزه و عطش انتقام خواب رو از چشماش فراری می داد. با صدای زنگ در پلکهای فرنگیس که هر از گاهی روی هم می افتاد باز شد 
_ سارا! 
رودابه به سمت آیفون رفت
_ بله خودشه! اینم سارا خانم، دیگه چی میخوای؟!
چشم از در برنمیداشتم ، بی صبرانه منتظر دیدن سارا بودم، این کی بود که با سن کمش اینطور دل همه رو برده بود و تک تک اعضای این خونواده رو مجذوب خودش کرده بود، رودابه تا جلوی در رفت به استقبال مادر خونده اش
_ سلام مامان جون! خوش اومدی!
صدای ظریف و دلنشینی جواب داد
_ مرسی گلم! مامانی بیداره؟!
_ گفتم که،  قرار نیست امشب کسی بخوابه! 
از جام بلند شدم و به احترام مهمون تازه وارد ایستادم، سارا وارد شد، اسماعیل به درستی در باره اش توضیح داده بود، قد بلند، لاغر، با صورت گندمی و موهای مشکی، یه صورت بی عیب و نقص، چهل ساله شاید، یک دست مشکی پوشیده بود ، و چقدر این رنگ بهش میامد، شاید اگر هر رنگ دیگه می پوشید اینقدر جذابش نمی کرد، وقتی منو دید با تعجب نگام کرد، پیش خودش گفت این دیگه کیه این وقت شب، رفتم جلو و باهاش دست دادم
_ سلام! گیسو هستم!
_ سلام ! منم عروس خانم کاظمی هستم، سارا!
فرنگیس بی صبرانه و با صدایی بی حال گفت
_ سارا جان! اومدی مادر؟!
سارا با شنیدن صدای فرنگیس به طرف تختش رفت و فرنگیس رو بوسید
_ خیلی دیروقته، ولی وقتی رودابه گفت بیام، از خدا خواستم و راه افتادم!
با حسرت به فرنگیس نگاه کرد
_ اینقدر دلم براتون تنگ شده بود که نمیخوام حتا یه ثانیه هم ازتون دور باشم!
بعد دستشو به طرف رودابه دراز کرد
_ شما دونفر یادگار اسماعیلین، بوی شما آرومم میکنه!
فرنگیس منو نشون داد و گفت:
_ این دوست جوان من گیسو خانم، یه خبرنگاره، همه چیز رو در مورد ما میدونه، و اگه تو هم راضی باشی میخواد ...
سارا یه لبخند نثارم کرد و ادامه داد
_ میخوای در باره ی ما بنویسی؟! 
با خجالت خندیدم و گفتم
_ اگه شما اجازه بدین!
مانتوش رو درآورد و به رودابه داد، موهای بلند مشکی که با سلیقه از پشت دم اسبی کرده بود، پیرهن یقه شومیز مشکی و شلوار استرچ مشکی، اینقدر خوش تیپ و زیبا بود  که دلم نمیامد چشم ازش بردارم، خیلی امروزی و اجتماعی بود، رفت کنار فرنگیس و روبروم نشست
_ بعضی زندگیا ، نوشتنش اجازه می خواد، خیلی چیزا هست که شاید آدما دلشون نخواد دیگران بدونن، رازهای کوجکی هست که می تونه تا آخر عمر راز باقی بمونه، ولی زندگی ما قصه اش فرق میکرد، از رازهای کوچیک خبری نبود، در عوض پر بود از حادثه  ،  از اتفاقهای بزرگ ، اونقدر بزرگ که نمیشه پنهونشون کنی، حتی اگه دلت هم نخواد همه میفهمن! قبل از اینکه تصمیم بگیری بگی یا نگی عکست یا تو صفحه ی اول روزنامه اس یا رو صفحه ی تلویزیون، به حق یا ناحق، فرقی نمی کنه! دیگه افتادی سر زبونا، زندان زندانه ، کی اهمیت میده که من و اسماعیل به حق اعدام و زندانی شدیم یا به ناحق، همه دنبال خبرن، میخونن و رد میشن، حالا چه فرقی داره که یکی هم مثل شما اینا رو کنار هم بچینه و ازش یه داستان بنویسه! 
درست می گفت، هر چند که لحنش تلخ بود، گزنده و عصبی، اما درست می گفت، به دادرسی نبود، دستش از همه جا کوتاه بود، اسماعیلش رو با طناب دروغ و توطئه به دار کشیدن و خودش هم به جرم هم دستی به زندان انداخته بودن، غیر از این چی باید می گفت، خسته بود از این همه بی عدالتی و ناحقی، خواستم بهش قوت قلب بدم
_ اما با دستگیر شدن حمزه شاید ...
نذاشت حرفم تموم بشه
_ یه زمانی منو اسماعیل آرزومون دستگیری حمزه و باندش بود، هر کاری هم از دستمون براومد کردیم، به قول حمزه شده بودیم موی دماغش، برای اینکه می خواستیم به اسد و امثال اون که به طمع پول افتاده بودن تو این دام  کمک کنیم ،  به خیال خودخودمون می خواستیم جلوی نابودی چند تا زندگی رو بگیریم ، اما الان که نه اسد هست و نه اسماعیل دیگه چه فرقی میکنه ؟! یا لااقل برای من فرقی نمیکنه !  دیگه مهم نیست که حمزه زنده باشه یا مرده!
دستاشو گرفت جلوی صورتش و با بی حوصلگی گفت:
_ با دستگیر شدن حمزه ،  اسماعیل برمی گرده؟! زنده میشه؟! 
فرنگیس با هیجان گفت:
_ اما من آروم میشم، این آتیشی که تو سینم ه و جگرمو سوزونده بالاخره سرد میشه، من مثل تو با گذشت نیستم، من از اون نامرد نمی گذرم! اعدام اسد به خاطر اشتباهاش بود ولی اسماعیل چی ؟ اونم حقش اعدام بود؟ 
سارا با حالت عصبی جوابداد
_ آخه مامان جان شما چه کاری از دستتون برمیاد، جز اینکه جونتون رو به خطر بندازین، من نمیفهمم این سرگرد فلاح کیه که پای شما رو تو این پرونده باز کرده؟! دیگه بجز شما هیچکس توانایی دستگیری حمزه رو نداشت ؟!
خواستم از نیما دفاع کنم که خود فرنگیس با نگاه سرزنش آلود جوابداد
_ اگه تا فردا شب صبر کنی به مادر شوهرت ایمان میاری ، ضمنن سرگرد فلاح از من  هیچ کمکی نخواست ، این اصرار و خواهش خودم بود که باهاشون همکاری کنم، شاید اونم مثل تو فکر می کنه ولی فردا به همتون ثابت میکنم که رگ خواب حمزه دست فرنگیسه و بس!
  
پاسخ
#84
سارا انگشتهای دو دستشو تو هم چفت کرد و تو فکر فرو رفت، رودابه کنارش نشست و سرشو گذاشت رو شونه ی نامادریش، سارا اما کلافه و سردرگم بود و بیشتر نگران فرنگیس
_ مامان میشه بپرسم چی تو سرتونه، حمزه چه رگ خوابی داره که شما ازش خبر داری و ما نه؟!
فرنگیس در حالیکه داشت در مقابل  وسوسه ی یه خواب عمیق مقاومت میکرد با چشمای نیمه باز جواب داد
_ حمزه برده ی طمع و وسوسه های شیطان درونش شده، اگر طمع نداشت تا حالا باید هزار دفعه از مملکت خارج میشد، فکر می کنی چند بار تا مرز رسیده و باز بخاطر یه پیشنهاد نون و آب دار و پر منفعت قید اونور آب و آزادی رو زده و برگشته ؟ 
سارا چشماش گرد شد
_ شما اینا رو از کجا می دونی؟!
فرنگیس دندوناش رو روی هم فشار داد
_ چی خیال کردی دخترم؟ فکر کردی اسماعیل اعدام شد و تو هم افتادی زندان، ما هم راحت نشستیم سرجامون؟ ما همیشه دنبالش بودیم!
_ ما؟! منطورتون از ما ... یعنی ؟!
فرنگیس با افسوس نگاه کرد 
_ من و اسد!
سارا دستشو جلوی دهنش گرفت
_ اسد؟!
اشکی که چند دقیقه ای گوشه ی چشم فرنگیس جا خوش کرده بود پایین غلطید
_ بله! اسد! 
حرفای فرنگیس حسابی گیجم کرده بود، بی اختبار پریدم وسط
_ اما شما هنوز نگفتین اسماعیل چرا اعدام شد؟ نقش حمزه چی بود؟ چرا حمزه رو باعث مرگ اسماعیل می دونین؟!
سارا دست فرنگیس رو گرفت
_ بذار من بگم گیسو جان!
همونطور که دست فرنگیس تو دستش بود با همون نگاه جدی و پر از خشم و کینه اش به روبرو خیره شد
_ اسی یه ماشین قراضه ی قسطی خریده بود، فقط به عشق این  که بتونه مراقب اسد باشه ، میگفت پای پیاده که نمیتونم تعقیبش کنم ... به زور قسط های ماشینش رو پرداخت می کرد، کلن درآمدمون از تدریس خصوصی چند تا کنکوری و بچه های دبیرستانی بود، که همش میشد قسط، خرج خودمونم افتاده بود رو دوش مامان فرنگیس، اما همه از تحمل این سختیها راضی بودیم، به خیال خودمون داشتیم از اسد مراقبت می کردیم، دنبال یه فرصت بودیم که بتونیم حمزه و قاسم رو بسپریم به دست قانون تا جوونایی مثل اسد از شر این تبهکارا خلاص بشن، می گفتیم با این کارمون داریم به جامعه و حتی به پلیس کمک میکنیم!
خندید! تا حالا ندیده بود کسی با اخم بخنده، صدای خنده اش پر بود از خشم و اعتراض
_ چند بار من و اسی تو ماشین تا صبح جلوی خونه ای که حمزه و قاسم و اسد توش زندگی میکردن کشیک دادیم! دوبار حمزه مٌچمون رو گرفت! یه شب
وقتی تو ماشین بودیم و فکر می کردیم همه ی کوچه تحت کنترلمونه با صدای ضربه هایی که به شیشه ی ماشین خورد از جا پریدیم و دیدیم حمزه مثل جن جلوی ماشین وایساده!  با تعجب نگاهمون کرد و با اشاره پرسید " اینجا چیکار میکنین؟!"
 اسی مات مونده بود، نمیدونست اون وقت صبح چه دلیلی بیاره تا حمزه بهمون شک نکنه! شیشه رو کشید پایین
_ سلام آقا حمزه!
یه کاپشن چرمی پوشیده بود با یه شلوار لی، یه خلال دندونم لاب دندونای زردش که مرتب تو دهنش میچرخوند، سرشو آورد جلوی پنجره و یه نگاه مشکوک به هر دومون کرد
_ آقا اسماعیل دم در که بده، چرا تشریف نمیارین تو!
اسی داشت فکر می کرد و دنبال کلمات می گشت اما من پیشدستی کردم و گفتم
_ مادر شوهرم حالش بد شده ، بردیمش بیمارستان، همین الان رسیدیم اینجا که اسدو با خودمون ببریم !
حمزه با تمسخر، یه جوری که می خواست بگه خر خودتونین گفت:
_ با خودتون ببرین؟! اسد خودش ماشین داره، یه زنگ میزدین خودش میامد!
سارا بی صدا میخندید، طوری که فقط شونه هاش می لرزید
 دو تا بچه خرگوش رفته بودن به جنگ یه حیوون وحشی! اینقدر قیافه مون مضحک شده بود که فکر کنم حمزه دلش برامون سوخت و بحث رو خاتمه داد
_ خدا شفا بده! الان  صداش میکنم بیاد!
بعد از چند دیقه اسد اومد بیرون و با چشمای خواب آلود و نگران جلو ماشین وایساد
_ چی شده بچه ها ؟ مامان چشه؟!
حمزه لای در وایساده بود و داشت نگاه میکرد، اسی گفت:
_ تابلو نکن ! سوار شو برات تعریف میکنم!
اسد سوار شد، اسی بی معطلی ماشینو روشن کرد و راه افتاد، وقتی اسد فهمید مامان حالش خوبه و ما جلوی در خونه اش کشیک میدادیم کفرش دراومد
_ بچه مگه تو مغز خر خوردی؟ نمیفهمی میگم بهت شک کرده؟ این آرتیست بازیا چیه؟!
اسی خواست آرومش کنه
_ داداش اینقدر نگران ما نباش! بچه که نیستیم!
اسد از خونسردی اسی کفرش دراومد
_ اگه یه جو غیرت داشتی زن جوونتو دنبالت راه نمینداختی در خونه ی یکی مثل حمزه کشیک بدی!
اسماعیل با شنیدن این حرف خونش به جوش اومد و داد زد
_ آخه اگه غیرت نداشتم که تا حالا ولت کرده بودم به حال خودت و هر بلایی هم سرت میامد عین خیالم نبود!
اسد هم بین دو صندلی قرار گرفته بود و عربده میزد
_ تو غلط میکنی شب و نصف شب دنبال من راه میفتی، اصلن ما نخوایم غیرت خرجمون کنی چه غلطی باید بکنیم؟! 
_ هیچی ! از این خراب شده بیا بیرون، بیا سر خونه زندگیت، بالا سر بچه ات، پیش مادر مریضت، بشین مثل آدم زندگی کن اونوقت ببینم کی به تو کار داره! 
اسد خسته و بی حوصله و با صدای دو رگ گفت
_ این قارقارکو بزن کنار!
اسی ماشینو نگه داشت، اسد پیاده شد و در ماشینو محکم کوبید بهم و بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه رفت! من و اسی موندیم و حسی که هیچوقت نتونستم برای کسی تعریف کنم!
مخم داشت سوت می کشید، یعنی اینا نفهمیده بودن که اسد درست شدنی نیست، یه جوری که ازم دلخور نشن گفتم
_  شاید اگر همون وقت به حرفش گوش داده بودین همه چی یه جور دیگه بود!
سارا به تایید حرفم سر تکون داد
_ البته که یه جور دیگه بود؛ ولی جوونیه و سر پر شور ، دورانی که خودتو علامه ی دهر میدونی و فکر میکنی اگه دوکلاس بیشتر از بقیه درس خوندی بنابراین از همه بیشتر میدونی و بیشتر حالیت می شه!
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، admin ، admin ، admin ، نیـایــش ، نیـایــش
#85
اونشب از رفتار اسد ترس برمون داشته بود، اون به طرز دلهره آوری داشت از سراشیبی فساد و تباهی پایین می رفت! ما نمی تونستیم بشینیم و شاهد از بین رفتن زندگی اسد باشیم، بخصوص اسماعیل که جونش به جون برادرش بند بود، اسی حاضر بود برای انصراف اسد از این خودزنی که به عمد بهش اصرار داشت جونشم بده...
فرنگیس همونطور که دستش توی دست سارا بود خوابش برد، انگار شنیدن قصه ی تلخ زندگی این دو تا برادر براش لالایی بود ، ولی چیزی که من سر در نمیاوردم این بود که خونواده ای که تا این حد به هم عشق میورزن و برای هم ارزش قائل هستن و جونشون به جون هم بسته اس چرا تهش به اینجا ختم میشه؟ یه خونواده ی متلاشی با چند بازمانده که اونام به لحاظ روحی کلی مشکل دارن، مطمئنم یه جای کار میلنگه اما دقیقن نمیدونم از کجا!
سارا روی فرنگیس رو پوشوند و اومد کنار من و رودابه نشست
_ بعد از اونشب  اسماعیل تا چند روز کار و زندگیش شده بود تعقیب اسد و حمزه، تا اینکه یه روز با خوشحالی اومد خونه، هوا سرد بود، برف میامد، مامان آش پخته بود ، بابا مراد از کمپ برگشته بود خونه و داشت برامون با آب و تاب از مقاومتش در برابر دردهایی که از خماری کشیده بود میگفت و در قالب یه قهرمان مثال زدنی سخنرانی میکرد
_ همه بریده بودن فرنگیس، یکی داد میزد، یکی ناله میکرد و به غلط کردن افتاده بود، یه نفرم که به زور و اجبار خونواده اش اومده بود و درد و خماری امونشو بردیده بود ، با همون حال  آبا و اجداد زن و بچه اشو مورد عنایت قرار میداد! حالا فکر کن تو اون محشر کبرا من باید هم درد میکشیدم ، هم به اونا قوت قلب می دادم تا بتونن تحمل کنن و این گند بزرگ رو از زندگیشون پاک کنن! خلاصه خانوم خانما باید بودی و شوهرتو می دیدی ، اونجا همه با انگشت نشونم میدادن و میگفتن از مراد یاد بگیرین بعد از چهل سال با پای خودش اومده ترک کنه، با این سن و سال یه آخ که نگفته هیچ داره به داد شماهام میرسه! یه نگاه به آقا مراد بکنین و از صبر و شکیباییش الگو بردارین! خلاصه یه مراد میگفتن ، صد تا از بغلش میامد بیرون!
بابا مراد با مهربونی نگام کرد و ادامه داد
_ منم گفتم همش بخاطر وجود عروس مهربونمه که الان اینجام ! بهش قول دادم ! گفتم عروس گلم! نامردم اگه از این بعد اسم موادو بیارم و دستم بهش بخورده... 
همون موقع اسماعیل با خوشحالی درو باز کرد و اومد تو!
_ به به ! این بوی آش فرنگیس خانم آدمو دیوونه میکنه!
بعد رفت باباش رو بغل کرد
_ رنگ و رخت باز شده بابایی! دمت گرم! تازه شدی بابای خودم!
مامان بهش گفت:
_ چی شده کبکت خروس میخونه؟!
اسماعیل همونطور که داشت کاپشنشو در میاورد گفت
_ خیلی چیزا قربونت برم!
با تعجب نگاش کردم و تو این فکر بودم که چی میتونه اسی رو تا این حد خوشحال کنه ؟! اما اون بهم نگاه نمیکرد،از رفتارش معلوم بود که مسئله ی مهمیه و من میدونستم هر چی هست در ارتباط با اسد و حمزه اس! اما اسی هیچی نمی گفت تا شب چند بار ازش سوال کردم ولی طفره رفت، آخر وقتی  دید ول کن نیستم جوابداد:
_ آره سارا جان مربوط به حمزه اس! ولی در این یه مورد اگه زیاد ندونی بهتره! نمیخوام اسمت وسط باشه! نمیخوام تو خطر بیفتی !
داشتیم با هم جر و بحث میکردیم که اسد در خونه رو زد ، بابا و مامان تو حیاط بودن ولی اسی سریع رفت و درو باز کرد، انگار منتظر اومدن اسد بود!
صدای اسد به وضوح شنیده می شد، بدون اینکه به پدر و مادرش توجه کنه داد زد
_ اسی زبون نفهم! آخر کار خودتو کردی؟! لعنتی مگه من نگفتم دست از سر این مرتیکه بردار! لابد یه چیزی میدونم که اینو میگم و گرنه عاشق چشم و ابروش که نیستم!
مامان رنگش پرید، بابا مراد که از همه جا بی خبر بود با سرزنش گفت:
_ پسر گنده هنوز سلام کردن بلد نیست!
با حرفایی که اسد زد علت خوشحالی اسماعیل رو فهمیدم ، قطعن تونسته بود حمزه رو گیر بندازه! از اتاق اومدم بیرون و پرسیدم:
_ چی شده حمزه رو گرفتن؟!
هیچوقت اسد رو تا این اندازه نگران ندیده بودم، اومد سمتم
_ بله سرکار خانم گرفتن! بالاخره تلاشهای شبانه روزی شما و اسی خان نتیجه داد!
_ چطوری گرفتن؟ اون که ...
_ چطوریشو از شوهرت بپرس! 
بعد رو کرد به اسماعیل و با لحنی آمیخته با عشق و سرزنش گفت:
_ من بهت گفتم اسی با آتیش بازی نکن!
هیچ کلامی نمیتونست خوشحالی اسماعیل رو از بین ببره، اونروز فکر میکرد تونسته با به دام انداختن حمزه اسدو نجات بده، دستشو گذاشت رو شونه ی اسد و با مهربونی گفت:
_ اینقدر حرص نخور داداشی ! هیچ غلطی نمیتونه بکنه! با باری که ازش گرفتن حالا حالاها باید آب خنک بخوره!
به غمی که تو چشمای سارا بود نگاه کردم، یه افسوس بزرگ روح و روانش رو تسخیر کرده بود، گفتم
_ بله قضیه ی اونشب رو فرنگیس خانم برام تعریف کرده!
ابرو بالا انداخت
_ پس همه چی رو میدونین! 
رودابه شروع کرد به بافتن موهای بلند مادر خونده اش
_ همه چی رو که نه ! فقط تا جایی که حمزه و قاسم به جرم قتل به اعدام محکوم شدن!
سارا چشماشو روی هم فشار داد و آه پر دردی از سینه اش به بیرون فوت کرد
_ ای کاش اعدام می شد! ولی اون لعنتی تنها نبود ! دستهای پنهانی بهش کمک میکردن! بالاخره هم به کمک همونا تونست از زندان فرار کنه!
پرسیدم
_ قاسم چی؟! اونم فرار کرد؟!
چشمهاشو ریز کرد
_ نه! اون یکسال بعد اعدام شد!
با کنجکاوی پرسیدم
_ پشیمونین؟!
_ از چی؟!
_ از همه ی کارهایی که بخاطر اسد انجام دادین؟!
پاسخ
#86
داشت فکر می کرد، شاید پشیمون بود و نمی خواست به زبون بیاره،  هر چند که اگه به زبونم می آورد بازم همه بهش حق میدادن، بعد از چند لحظه سکوت جوابداد
_ پشیمونم! ولی نه بخاطر کارهایی که برای اسد کردیم!
بدون هیچ عکس العملی نگاهش کردم، جمله اش بیشتر شبیه تعارف بود تا اینکه از ته دل گفته باشه، شاید متوجه تردیدم شد ، شونه هاشو بالا انداخت
_ من فقط از این پشیمونم که چرا اونشب اسماعیل رو تنها گذاشتم!
_ اونشب؟! منظورتون از اون شب...
_ شبی که اون نامرد زهرشو ریخت!
صورتش سرخ شد، در حالیکه ناخنش رو میجوید پای راستش رو هم با سرعت می لرزوند، انگار لقوه گرفته بود و نمیتونست خودشو کنترل کنه
_ از وقتی از زندان فرار کرد، شد کابوس همه مون، اسد بیشتر از هر کسی نگران بود ، اون می گفت:
_ امکان نداره حمزه کاری که باهاش کردین رو فراموش کنه، اون تا انتقام نگیره دست از سرتون بر نمیداره!
اسماعیل هم می گفت:
_ حمزه دیگه اون حمزه ی قدیم نیست داداشی اینقدر نگران نباش ، یه قاتل فراریه که پلیس دنبالشه! اون دیگه از سایه ی خودشم میترسه!
یه شب وقتی تازه اسماعیل از سر کار برگشته بود و داشتیم شام میخوردیم سرو کله ی اسد پیدا شد، بابا مراد گفت:
_ بیا پسرم که به موقع رسیدی!
اسد بدون اینکه جواب مرادو بده رفت در گوش اسماعیل یه چیزی گفت، مراد غر زد
_ بی تربیت!
فرنگیس صداش دراومد
_ چی شده  اسد؟! باز که در گوشی حرف میزنی!
_ چیزی نیست فرنگیس خانوم شما غذاتو بخور!
مامان که همیشه از اسد دلخور بود قاشق رو انداخت یه طرف و گفت:
_  از اون مرتیکه خبری شده؟! 
_ نه! چطور مگه؟!
_ بعد از ظهری دیدمش ! سر کوچه توی یه ماشین نشسته بود و داشت اینجا رو می پایید
با شنیدن این حرف اسد رنگش شد مثل گچ
_ پس خودش بود!
پرسیدم
_ شمام دیدینش؟!
اسد با سر تایید کرد
_ همین الان سر کوچه بود!  تا منو دید مثل برق ناپدید شد، اولش فکر کردم اشتباه دیدم، ولی حالا دیگه مطمئنم که خودش بوده!
کلافه بود از جاش بلند شد و چند قدم دور سفره راه رفت، بابا مراد  رفت تو کوچه یه سرو گوشی آب داد و برگشت
_ من که کسی رو ندیدم! 
اسد مرتب راه میرفت و فکر می کرد، بعد از چند دقیقه رو کرد به اسی و دستشو به طرفش دراز کرد
_ سوییچ!
اسی هاج و واج نگاش کرد
_ واسه چی؟!
_ بده کار دارم! فقط خدا کنه چیزی که تو فکرمه نباشه!
اسی از جاش بلند شد و با اسد از خونه رفتن بیرون، دلم طاقت نیاورد یواش دنبالشون رفتم و از پشت نگاشون کردم، مراد و فرنگیس هم  اومدن و کنارم وایسادن، اسد و اسماعیل تو ماشینو گشتن، زیر و روی ماشین و تفتیش کردن، چیزی تو ماشین نبود! اما اسد هنوز مشکوک بود
_ ولی حمزه بی دلیل اینورا آفتابی نشده، مطمئنم یه خبراییه!
اسی هم تو فکر بود ، سوییچ رو از اسد گرفت و گفت:
_ الان برمی گردم!
سارا سرش رو با دو دست گرفت و فشار داد
_ دنبالش دویدم و گفتم: کجا میری؟ منم باهات میام!
_ نه! تو برگرد خونه! من میرم ماشینو می ذارم پارکینگ  و بر میگردم، اینجوری خیالمون راحتتره!
سارا با بغض گفت:
_ برگشتم خونه ... و این آخرین باری بود که اسی رو میدیدم!
رودابه سارا را در آغوش گرفت و با انگشتاش پشت نامادریش رو نوازش کرد
_ تازه رفته بودم مدرسه ، اونقدر بزرگ نبودم که از چیزی سردربیارم، ولی یه چیز تو ذهنم حک شده و اون اخمای مامان خوشگلم بود که از همون روز رفت نو هم و دیگه ام باز نشد!
رودابه راست می گفت! سارا اخمو، عصبی و تا حدی کم تحمل به نظر می رسید، دست رودابه رو فشار داد و گفت:
_همون شب اون عوضی کار خودشو کرده بود!
با تعجب پرسیدم
_ کدوم کار؟! مگه...
با افسوس گفت:
_ آخ گیسو جان! ما خیلی از مرحله پرت بودیم، حتی اسد که ادعاش میشد نتونسته بود دست حمزه رو بخونه!
داشتم از کنجکاوی میمردم که حمزه چطور تونسته بود اسماعیل رو گیر بندازه، سارا نگاه حریص و کنجکاومو خوند
_ حمزه و آدماش یه بسته ی بزرگ مواد رو زیر ماشین جاساز کرده بودن، اسی وقتی سوار ماشین میشه و راه میفته، به نظرش میاد صدای موتور ماشین تغییر کرده، جلوی پارکینگ که میرسه از ماشین پیاده میشه و رو زمین میخوابه تا زیر ماشینو ببینه ، بسته ی مواد که جاساز شده بود غافلگیرش میکنه ، سریع از جاش پامیشه و سوار ماشین میشه که برگرده خونه ولی پلیس که از قبل بهش خبر داده بودن راهو می بنده و دستگیرش میکنه!
سارا با دستاش صورتشو پوشوند
_ اونشب تا صبح جلوی در خونه وایسادم و منتظر موندم، فرنگیس مثل مرغ سرکنده سرو ته حیاط رو بیشتر از صد بار بالا و پایین رفت، مراد روی پله ی حیاط چمباتمه زده بود و صداش در نمی آمد!
پرسیدم
_ اسد چیکار کرد؟!
چند بار رفت بیرون و برگشت، دنبال اسماعیل می گشت، هر بار که از کنارم می گذشت رو بر می گردوند، شاید خودشو مسئول این اتفاق می دونست، شایدم منو!
_ شما رو؟!
_ اون بارها به ما اخظار داده بود ولی این ما بودیم که به اخطارهاش بی توجهی کردیم، ما حمزه رو  دست کم گرفتیم، اونقدر که تونست برای یه عمر پوزه مونو به خاک بماله و در این رابطه اسد منو مقصر می دونست و عقیده داشت این منم که اسماعیل رو شارژ میکنم!
رودابه با غیض گفت:
_ ناراحت نباش مامانی! فردا جناب حمزه جواب همه ی نامردیاشو میگیره!
سارا با تردید به رودابه نگاه کرد و شونه بالا انداخت
_ امیدوارم! 
چشمام سنگین شده بود و هر چه سعی میکردم خودمو بیدار نگه دارم نمیتونستم، فرنگیس بی صدا به خواب رفته بود و هر از گاهی خٌر کوچیکی میزد ، سارا همونجا روبروی من به مبل راحتیش تکیه داده بود و موهای رودابه رو نوازش میکرد.
_ صبح زود اسد برای چندمین بار برگشت، اما این دفعه بی خبر نبود
_ اسی رو گرفتن! بیشرف کار خودشو کرد! 
بعد سرم داد زد
_ بجنب سارا! تا میتونی باید از اینجا دور شی! مطمئنم برای تو هم یه خوابایی دیده!
_ من تا نفهمم سر اسی چی اومده از اینجا تکون نمیخورم!
دیوونه شده بود، چشمای سبزش رو دریایی از خون احاطه کرده بود، بازومو گرفت و به سمت اتاق هٌلم داد
_ دیوونه ام نکن! میگم این مرتیکه بی خیالت نمیشه!
داد زدم سرش
_ دیگه دیر شده اسد آقا! این مرتیکه رو تو گذاشتی تو دامن ما ! اگه از همون اول حرف برادرتو گوش ... 
صدای زنگ در صدامو تو گلوم خفه کرد، اسد دستپاچه به حیاط نگاه کرد، بازوهامو گرفت
_ سارا تو رو جان اسی برو تو اتاقت و صداتم در نیاد ببینم چه خاکی تو سرم میریزم!
مامان فرنگیس جلوشو گرفت و نذاشت از جاش تکون بخوره
_ هر دوتون میرین تو اتاق! تو هم بیرون نیای بهتره ، خودم درستش میکنم!
_ تو چه میدونی باید ...
فرنگیس لرزه افتاده بود به جونش ولی دوباره از تو گلوش داد زد
_ همین که گفتم! برای یه بارم که شده دهنتو ببند و هیچی نگو!
مراد هی میزد تو سرش و پاچه ی شلوارشو میکشید بالا و دوباره ول میکرد
_این دیگه چه بدبختی بود ای خدا؟!
من و اسد رفتیم تو اتاق ساکت موندیم! فرنگیس رفت تو حیاط و درو باز کرد، دو تا مامور پلیس پشت در بودن
_ منزل خانم کاظمی؟!
فرنگیس دستشو به در گرفت تا پلیس متوجه لرزش شدید بدنش نشه
_ خودم هستم!
_ خانم سارا همتی ...
_ تشریف ندارن! مسافرتن!
_ کی برمی گردن ؟!
فرنگیس با شنیدن اسم من حسابی بهم ریخته بود، اما با همون حال زار داشت با همه ی قدرت از خونواده اش حمایت میکرد
_ چه میدونم سرکار! حساب و کتاب عروس که دست مادر شوهر نیست!
_ بسیار خوب وقتی برگشتن بگین یه سر بیان آگاهی!
فرنگیس با شنیدن اسم آگاهی زبونش بند اومد، نمی دونست باید چی بگه، فقط سمتشون سر تکون داد و با رفتن اونا درو بست و همونجا روی زمین از حال رفت!
 
پاسخ
#87
 فرنگیس چند دقیقه ای بی حال رو زمین افتاده بود و ما هم همونجا کنارش نشستیم ، حالش که بهتر شد بردیمش تو اتاق، به اسد گفتم
_ تا حالا چند بار مادرتو  تو این حال دیدی ؟ 
اسد میدونست میخوام چی بگم، جوابمو نداد، دوباره پرسیدم
_ دلت براش نمیسوزه؟! وجدانت ناراحت نمیشه که باعث این حال و روزش شدی؟!
چشماش خون افتاده بود، عضلات صورتش میپرید، سرشو پایین انداخت و گفت:
_ الان وقت این حرفا نیست ! فعلن باید وسایلتو جمع کنی و زودتر از این شهر بزنی بیرون!
با ناراحتی گفتم
_ من کاری نکردم که فرار کنم!
اسد شروع کرد به قدم زدن
_ باشه! میخوای بمونی بمون، ولی اگه پیدات کنن میفتی زندان! دو سال، پنج سال ، شایدم ده سال !
اخمام رفت تو هم
_ اونوقت میشه بگی به چه جرمی؟!
همونطور که بالای سرم  وایساده بود داد زد
_ به جرم همدستی با شوهرت! چرا نمی فهمی ؟ اون حمزه ی بیشرف از قبل پرونده تو تشکیل داده ! یکی از پادوهاشم داره اجراش میکنه! 
_ خوب بعدش چی ؟ تا آخر عمر باید فرار کنم؟!
اسد کنارم زانو زد و با التماس و بغض گفت:
_ برای اسی که نتونستم هیچ کاری بکنم لااقل بذار تو رو از این گردبادی که به دورمون پچیده بکشم بیرون!
سکوت کردم از یه طرف دلم نمیامد رودابه رو که هنوز خیلی کوچیک بود ول کنم و برم ، از طرفی هم اگه نمیرفتم دستگیر میشدم و باز از دخترم جدا میشدم! گیر افتاده بودم ، در یک لحظه کل زندگیم داشت زیرو رو میشد، اونقدر نگران اسماعیل بودم که دیگه نمیتونستم درست فکر کنم و تشخیص بدم کار درست چیه! سکوت کردم نمیدونستم باید برم یا بمونم... اما وقتی بابا مراد ساک به دست از اتاق اومد بیرون و روبروم وایساد فهمیدم که اونم با اسد هم عقیده اس و میخواد که من از اونجا برم، فرنگیس هم وقتی چشماشو باز کرد و منو کنارش دید دستشو گذاشت رو قلبش و گفت:
_ نمون ! زودتر برو ! 
بعد به اسد گفت:
_ این دخترو از اینجا دور کن ! بجنبین تا دیر نشده!
بابا مراد اومد جلو و دستمو گرفت
_ پاشو بابا! پاشو بریم، یه چند روزی ...
نذاشتم حرفش تموم بشه از جام بلند شدم و لباس پوشیدم
_ فقط به یه شزط!
اسد بهم خیره شد
_ چه شرطی؟!
_ من رودابه رو تنها نمیذارم، با خودم میبرمش!
اسد سرشو تو دوتا دستاش گرفت و به شدت مخالفت کرد
_ دیوونه شدی ؟ یه بچه رو میخوای دنبالت بکشونی کجا؟ اگه یه وقت گیر افتادی چی، اونم با خودت میبری زندان؟! اینجوری نگرانشی؟ اینجوری میخوای براش مادری کنی؟!
سارا با مهربانی و از پشت حلقه ی اشک به رودابه نگاه کرد
_ انگار مهر پدری اجازه نمیداد دخترشو به خطر بندازه! اون درست می گفت نباید با خودم میبردمش، به فرنگیس گفتم
_ مامان! مواظبش باش! 
بعد به اسد نگاه کردم 
_ تو هم همینطور!
اسد نتونست جواب بده، انگار یاد گلاره افتاده بود، فقط با حرکت سر قبول کرد و در کوچه رو نشون داد ، مراد گفت:
_ فعلن باید صبر کنیم تا هوا تاریک بشه!
فرنگیس با ناله پرسید
_ تا اون موقع چیکار کنین ؟!
_ فعلن از اینجا بریم بیرون... بقیه اش درست میشه !
اونروز اینقدر تو خیابونا پرسه زدیم تا هوا تاریک شد ، سه نفری زدیم به دل جاده ، همه جا تاریک بود ، انگار وقتی شب میشه درد و غم رو دل آدم سنگینتر میشه ، نمیدونستم قراره کجا برم، حتی به فکرم نرسید که از اسد سوال کنم! راستش بدون اسی دیگه هیچی برام مهم نبود! ساکت بودم و به اسماعیل که در حقش نامردی شده بود فکر میکردم، دستام میلرزید، دهنم خشک شده بود، اسد بدون اینکه با کسی حرف بزنه رانندگی میکرد، آسمون رعد و برق میزد، انگار اونم به این ناحقی معترض بود، بعد بارون گرفت، دونه های بارون خودشونو میکوبیدن به شیشه ماشین و بعد سٌر میخوردن پایین، برف پاکن با سرعت روی شیشه به چپ و راست میرفت و صدای قرچ قرچش سکوت رو میشکست ...

بالاخره رسیدیم ! یه کلبه ی قدیمی تو دل جنگل تو جاده ی شمال، هنوز پیاده نشده وحشت برم داشت
_ اینجا کجاس اسد؟! من تنها نمیتونم اینجا بمونم!
اسد از ماشین پیاده شد و درو برام باز کرد
_ تنها نیستی!
همون موقع یه زن روستایی در کلبه رو باز کرد و بیرون اومد ، چاق و میونه سال ، خیلی صمیمانه و با لهجه ی شمالی گفت:
_ خوش آمدین خانم جان، بفرما! بفرما!
یه زن خوش رو که از رفتارش معلوم بود اسد رو از مادرشم بهتر میشناسه!
 
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، نیـایــش ، نیـایــش
#88
_ اسد جان! چرا اینقدر دیر وقت ؟ من که چشمام به در خشک شد!
اسد همونطور که وسایل رو از ماشین میذاشت پایین جوابداد
_ شرمنده خاله ! منتظر شدیم هوا تاریک بشه!
نمبدونم اسد چطوری با " خاله روجا" آشنا شده بود که اینقدر با هم صمیمی شده بودن، خاله روجا مثل پسر خودش با اسد رفتار میکرد
_ اسد جان وسایل خانم رو بذار اتاق پشتی و زود بیا که روده کوچیکه بزرگه رِ خورد! 
با گفتن این حرف گوشه ی روسری نخی سفیدش رو گرفت جلوی دهنش و ریز خندید، اسد خواست ما رو معرفی کنه اما خاله روجا پیشدستی کرد
_ خودم میدانم پسر جان! آقا مراد ، پدر جنابعالی، سارا خانم زن برار جنابعالی!
دوباره همون خنده ی ریز ، یه زن روستایی ساده و بی آلایش، اینجور آدما رو از همون برخورد اول میتونی باهاشون ارتباط برقرار کنی ، با دیدنش چند دقیقه ای از فکر و خیال فارغ شدم. اسد به خاله روجا کمک کرد و بساط شام آماده شد، وقتی خواستم بهش کمک کنم دوباره به شوخی گفت:
_ نه دختر جان! امشب خسته ای نمیذارم کار کنی ولی از فردا که من ماندم و تو همه ی کارها رِ تو باید انجام بدی!
با هر جمله ای که میگفت بلند میخندید، انگار عادتش بود یا میخواست کسی از حرفاش ناراحت نشه و بدونن که از گفتن این حرفا منظوری نداره، وقتی دید میلی به خوردن غذا ندارم ، شروع کرد به تعارف کردن
_ بخور بابا ! همون نمیخوری که شدی مثل نی قلیـ ـون، همینجور که رفتی بالا همینجورم باید رو این استخوانا یه پرده گوشت بکشی نه!
و دوباره زد زیر خنده، نمیدونم اون کی بود، کس و کاری ، خونواده یافامیل داشت یا نه ولی هر چی بود و هر کی بود حسابی به دلم نشست، اونشب بعد از بیست و چهار ساعت تونستم چند تا لقمه از غذای این زن مهربون رو از گلوم  پایین ببرم، غصه ی اسماعیل حتی یک لحظه راحتم نمیذاشت
_ خاله برامون دعا کنین! برای اسماعیل که بی گناه افتاده گوشه ی زندان برای مادر مریضش ...
نتونستم ادامه بدم بغضم ترکید و اشکام بی سرو صدا سرازیر شدن ،خاله دست از غذا کشید و خودشو سُر داد به طرفم و بغلم کرد، مثل یه مادر ، سرمو گذاشتم رو شونه اش ، بوی خوشی از زیر رو سریش و از لا به لای موهاش مشامم رو نوازش داد، چندتا نفس عمیق کشیدم، این زن ناشناس آرامش عجیبی بهم میداد ، وقتی دید پشت هم دارم نفس عمیق میکشم با خنده گفت:
_ دنبال بوی عطر و ادکلن نباش ! بوی صابون زیتون به دماغت خورده!
اینبار منم باهاش خندیدم و نا خودآگاه گونه ی گوشتالوش رو بوسیدم
_ خیلی مهربونی خاله !

فردای اونروز مراد و اسد خداحافظی کردن و رفتن و من موندم یه کلبه ی دورافتاده در اعماق جنگل و تنهایی و سردرگمی از یه آینده ی مبهم، تنها قوت قلبم حضور خاله روجا بود که باعث میشد این روزهای سخت رو بتونم تحمل کنم! 
یه روز وقتی خاله داشت غذا درست میکرد و منم بهش کمک میکردم دل رو به دریا زدم و پرسیدم
_ خاله !
_ جان خاله!
_ شما اسدو از کجا میشناسین؟!
یه دفعه ساکت شد، سرشو پایین انداخت، با خودم گفتم شاید دلش نمیخواد جواب بده یا شاید اصلن نباید میپرسیدم ، ولی بعد از جند لحظه سرشو بلند کرد و گفت:
_ با اسد وقتی آشنا شدم که میخواست با یه اسلحه خودشو خلاص کنه! یه شب وقتی که تازه از فکر و خیال خسته شده بودم و خوابم برده بود با صدای پارس سگ از خواب پریدم، اول فکر کردم دزد آمده ، نمیدانستم از کلبه بیام بیرون بهتره یا خود رِ به نشنیدن بزنم و انگار نه انگار، اما اینبار صدای قدمهای کسی که روی برگهای خشک راه می رفت توجهمه جلب کرد، در کلبه رو باز کردم و یواش یواش و با قدمهای آهسته رفتم تو دل جنگل، از دور یه نفر رو دیدم که پشت به من وایساده بود و اسلحه رِ گذاشته بود رو شقیقه اش! داشت با خودش حرف میزد، یه جوری که متوجه نشه نزدیکش شدم، گریه میکرد ...
_ گلی دیگه نمیتونم! دارم خفه میشم، تصمیمو گرفتم، میخوام بیام پیشت!
خیلی ترسیده بودم ، میخواستم نجاتش بدم ، اما چجوری؟ انگار میخواست ماشه رِ بکشه ، منم بی اختیار جیغ زدم، اسد یه دفعه برگشت و با دیدن من اسلحه رو آورد پایین
_ تو دیگه از کجا پیدات شد نصف شبی؟!
چقدر جوون بود، فکر کردم اگر خودشو بکشه ... راستش بیشتر دلم برای مادرش سوخت ، سرش داد زدم!
_ پسره ی ضعیف بیعرضه! میخوای تی داغه  به دل مادر بدبختت بذاری ؟! از خودت خجالت نمیکشی؟!
اسد عصبانی شد و شروع به داد و فریاد کرد
_ برو پی کارت واسه من موعظه نکن، خیر سرم از آدما فرار کردم اومدم تو جنگل که خودم باشم و خودم، اونوقت تو از کجا سبز شدی؟
_ منم یکی مثل تو از آدما فرار کردم و اومدم وسط جنگل دارم زندگی میکنم! 
انگار برای کاری که میخواست بکنه خیلی عجله داشت
_ ببین خانم من آدم درست و حسابی نیستما، یه دفعه دیدی جای خودم یه گلوله حرومت کردم! سربه سرم نذار و برو رد کارت!
دیدم حرف سرش نمیشه از راه دیگه وارد شدم
_ باشه پسر جان میرم! ولی قبل از اینکه ماشه رو تو اون کله ی بی مغزت بچکانی یکم فکر کن ، کلبه ی من نزدیک همینجاس به شما پیشنهاد میکنم بیای تا با هم یه چایی داغ بخوریم، بعدش برای هم درد دل کنیم ، حرف بزنیم ... حرف بزن تا سبک شی ، اینجوری غمباد میگیری و کارت به خودکشی میرسه، من میرم چای دم میکنم و منتظرت میمانم، تو هم بیا تا برات بگم یه مادر داغدیده چه حالی داره وقتی جنازه ی پسرش رِ بهش نشان میدن! اگر حرفهای منه شنیدی و باز هم خواستی خودت رِ بکشی دیر نمیشه! همیشه وقت برای این دیوانه بازیا هست!
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، sadaf ، نیـایــش ، نیـایــش ، نیـایــش
#89
 زیاد نباید کشش میدادم ، چون خیلی عصبانی بود، راه خانه  ر گرفتم و رفتم، چای دم کردم و نشستم تا بیاد، اما نیامد ، از اینکه به همین راحتی تنهاش گذاشته بودم پشیمان شدم، ولی دیگه هر چی میخواست بشه شده بود، خورشید داشت کم کم بالا میامد، دلشوره افتاده بود به جانم، دیگه طاقت انتظاره نداشتم ، شاید هنوز زنده بود، شاید از کارش پشیمان شده بود و کمک میخواست،  بلند شدم و با عجله از کلبه رفتم بیرون ...
خاله روجا گوشه ی روسریشو گرفت تو صورتش ، ولی اینبار نخندید! داشت اشکاشو پاک میکرد
_ بچه تا پشت در آمده بود و همانجا روی پله نشسته بود!
_ پس اونشب شما تونستین جونشو نجات بدین!
_ ها دختر جان تانستم! بهش گفتم : چای تازه دم شد هفت جوش که برار! 
جواب نداد، اخماش به هم گره خورده بود، انگار هنوز از تصمیمش منصرف نشده بود، به روی خودم نیاوردم و به داخل کلبه راهنماییش کردم، آمد کنار بخاری نشست، بدون حرف اضافه براش چای ریختم و با چند تا کلوچه ی خانگی گذاشتم جلوش! او هم بدون تعارف شروع کرد به خوردن! کم کم چهره اش باز شد، چشماش خواب آلود بود، خسته بود، لباسش گلی و خیس بود ، آخه آنشب تا صبح باران می آمد، رفتم از داخل کمد یک دست لباس که هم قواره اش بود آوردم و گفتم
_ بپوش ! اندازه اته!
یه نگاه به لباسا کرد و یه نگاه به من
_ این لباسها...
_ مال پسرمه!
لباسا رو برانداز کرد و پرسید
_ پس خودش کجاس؟!
یاد پسر جوانمرگم افتادم
_ خودش زیر خروار خروار خاک بُخُفته !
نگاهش رو به صورتم دوخت
_ مرده؟ چرا؟!
_ ماهیگیر بود، یه شب طوفانی که ماهیگیری ممنوع بود،  یواشکی رفت تا به خیال خودش ماهی بیشتری صید کنه، امانم برید انقدر که بهش گفتم نرو ، خطر داره، غرق میشی! اما کو گوش شنوا، مثل امشب که تا صبح منتظر تو شدم، آنشب هم تا خود صبح چشمم به در خشک شد، او رفت و دیگه برنگشت... باز خدا را شکر که تو آمدی!
اسد با چشمای پف کرده و خواب آلودش سراپا گوش شده بود
_ خوب ؟! 
_ خوب به جمالت پسر جان! بعد از سه روز بیخبری صیادا جنازه شه از آب بیرون کشیدن و تحویلم دادن! نمی تانی بفهمی حال مادری  که بالای جنازه ی پسرش ایستاده! وقتی دیدمت که خواستی خودت ر خلاص کنی یاد تی مار افتادم که جه حالی بشه وقتی ته ر گوشه ی جنگل بی جان بینه!
*****************

خاله روجا آه کشید و گفت:
_ آره دختر جان من و اسد اینجوری با هم آشنا شدیم و الان هفت ساله که میشناسمش! او مثل پسر خودم میمانه!
رفتم سمتش و دستشو گرفتم و بی اختیار بوسیدم
_ حق داشته که اینقدر به شما وابسته شده، شما خیلی مهربونی! حالام که زحمت من افتاده رو دوشتون!
خاله روجا با اینکه سعی میکرد فارسی صحبت کنه ولی یه دفعه لهجه اش غلیظ میشد
_ آووو... چه زحمتی... خوب بوکودی آمدی تی جان قوربان، تی فدا! 
***********************

اسد هر روز تماس میگرفت، از حالم با خبر میشد و از حال اسماعیل برام میگفت ، اسماعیل حسابی گرفتار شده بود، نقشه ی حمزه بدون ایراد بود، اون حتا  یه نفرو بعنوان شاهد فرستاد و گفت که اسماعیل میخواسته اون بسته رو به آدمای حمزه برسونه ،  گفته بود من قبلن با حمزه کار میکردم ولی بعد از دستگیری و زندان توبه کردم ولی اسماعیل رو میشناسم و میدونم که برای حمزه کار میکنه!

فرنگیس تو خواب حرف میزد 
_ اسماعیل نرو ... نرو... حمزه رو گرفتن... گرفتنش...
سارا آروم دستشو گرفت و بیدارش کرد
_ مامان! مامان جان!
چشماشو باز کرد و با دیدن ما سه نفر بالای سرش پرسید
_ ساعت چنده؟!
سارا به ساعت مچیش نگاه کرد
_ پنج صبحه، فعلن زوده شما بخواب!
صدام کرد
_ گیسو!
از جام بلند شدم و رفتم نزدیکش
_ جانم فرنگیس خانم!
_ از سرگرد خبری نشد؟!
نیما گفته بود صبح زود میرسه تهران، خودمم منتظرش بودم، 
_ نه هنوز!
_ بهش زنگ بزن!
_ باشه چشم ولی الان خیلی زوده یکی دو ساعت دیگه بهش زنگ میزنم!
فرنگیس دوباره چشماشو رو هم گذاشت و زیر لب گفت:
_ یادت نره ! حتمن زنگ بزن!
از خدا خواسته گفتم
_ خیالتون راحت ! حتمن تماس میگیرم!
گوشیمو برداشتم و چک کردم، خبری نبود، فقط مامان پیام گذاشته بود
" خوبی گیسو جان؟ همه چی مرتبه؟ مشکلی نیست؟"
 منظورشو نفهمیدم با پرسیدن" مشکلی نیست؟" یا " همه چی مرتبه؟" چی رو میخواست بفهمه ؟ شاید میخواست بدونه در نبودش مشکلی برای بابا پیش نیومده و همه چی براش مثل همیشه اس !
براش نوشتم
" چه طور مشکلی نیست، بابا مونده و دو تا اخم گره خورده که با دیدنش جرات سلام کردنم ازمون گرفته! "
دوباره خودمونی شدم و پیامک بعدی رو فرستادم
" فکر کنم دیگه ادب شد مامی جون! برگرد دیگه!
عجیبه پیامکم رو دید، انگار اونم بدون بابا خواب و خوراک نداره ، بلافاصله جواب داد
" گیسو جان من دارم میرم فرودگاه، مواظب خودت باش کاری داشتی تماس بگیر"
فرودگاه؟! پس این بیخوابی به خاطر ...
" کجا مامان خوشگلم؟"
" دارم با چندتا از دوستام میرم ترکیه"
مامان که اهل تنها مسافرت رفتن نبود اونم بدون بابا، دوباره سر شوخی رو باز کردم
" قربونت برم تو که بدون بابا بهت خوش نمیگذره، بیخود دلارها رو حروم نکن"
" ماشین اومده دیگه باید برم هر چی خواستی بگو برات بگیرم"
یه استیکر بوس هم چاشنیش کرد، مثل همیشه یه " دخالت نکن" محترمانه نثارم کرد، باشه مامانی ولی آخرشم هر دوتون برای آشتی به من متوصل میشین ، خواهیم دید.
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، sadaf ، نیـایــش ، نیـایــش ، نیـایــش


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  از عشق بگو|elham.hکابر انجمن ایران رمان elham.hajizadeh 5 121 ۲۳-۰۴-۹۸، ۰۴:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: elham.hajizadeh
  رمان یگانه ی عشق | nastaran_f sadaf 62 2,943 ۱۲-۰۴-۹۸، ۱۰:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: nastaran_f
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 33 1,691 ۰۵-۰۴-۹۸، ۰۹:۳۶ ق.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
Wink پایان تابستان| حبیب آذرگشسب کاربر انجمن ایران رمان حبیب آذرگشسب 2 78 ۲۸-۰۲-۹۸، ۰۹:۱۰ ب.ظ
آخرین ارسال: حبیب آذرگشسب
  در عشق زنده باش | محمد رضا عباس زاده کاربر انجمن ایران رمان * م .عباس زاده* 81 9,317 ۰۶-۰۲-۹۸، ۱۱:۱۶ ق.ظ
آخرین ارسال: * م .عباس زاده*
  رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان میلا 18 531 ۲۲-۰۱-۹۸، ۱۲:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  نبرد عشق | کار گروهی کاربران انجمن ایران رمان helia_L 1 77 ۲۵-۱۲-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  ❤ تاپیک درخواست طرح جلد برای کاربران انجمن ❤ دخترعلی 5 420 ۱۶-۱۱-۹۷، ۰۴:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان اسماء کرمی پور 105 7,118 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان چاه تنهایی(جلد دوم اتاق دریا) | maryamalikani کاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 45 5,431 ۰۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۲-۰۴-۹۸, ۰۶:۵۰ ق.ظ)، sadaf (۳۱-۰۴-۹۸, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، rmina (۰۳-۰۳-۹۸, ۰۱:۱۱ ق.ظ)، ملکه برفی (۲۳-۰۴-۹۸, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، ARMITA (۳۰-۱۰-۹۷, ۰۴:۵۳ ب.ظ)، lamborgini (۱۰-۱۲-۹۷, ۰۸:۴۹ ب.ظ)، Kourd74 (۲۴-۱۲-۹۷, ۱۲:۱۹ ب.ظ)، soha-akbari (۲۴-۰۴-۹۸, ۱۲:۲۰ ق.ظ)، دخترشب (۱۳-۰۴-۹۸, ۰۳:۰۶ ب.ظ)، hananee (۲۵-۰۱-۹۷, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، sadeg1378 (۱۴-۰۸-۹۷, ۰۲:۴۶ ق.ظ)، behnoush (۱۴-۰۴-۹۸, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، آسیل (۱۹-۰۱-۹۸, ۱۲:۰۲ ق.ظ)، دخترعلی (۲۲-۰۳-۹۸, ۱۰:۴۹ ب.ظ)، * م .عباس زاده* (۰۷-۰۲-۹۸, ۰۱:۰۹ ق.ظ)، ایانا (۰۳-۱۰-۹۷, ۰۲:۰۰ ق.ظ)، دختربهار (۲۶-۰۴-۹۸, ۰۹:۵۱ ب.ظ)، Land star (۳۱-۰۴-۹۸, ۰۴:۰۴ ب.ظ)، ریحان ۷۹۷۹ (۱۹-۱۰-۹۷, ۰۱:۴۸ ق.ظ)، نارسیس (۳۱-۰۲-۹۸, ۱۰:۱۷ ق.ظ)، ♥هستی♥ (۱۷-۱۰-۹۷, ۱۲:۵۶ ق.ظ)، yas.kh (۲۰-۰۲-۹۸, ۰۲:۱۶ ب.ظ)، ماه رو (۱۴-۰۳-۹۸, ۰۳:۲۰ ب.ظ)، دخی طلا (۲۱-۰۲-۹۸, ۰۳:۱۶ ب.ظ)، maryamalikhani (۱۹-۰۱-۹۷, ۰۹:۵۵ ب.ظ)، ژاله صفری (۳۰-۰۴-۹۸, ۱۱:۱۵ ب.ظ)، هاموس (۳۰-۱۰-۹۷, ۰۶:۵۰ ب.ظ)، بهار نارنج (۲۲-۰۱-۹۷, ۱۱:۲۶ ق.ظ)، malehe81 (۲۴-۰۳-۹۷, ۰۱:۴۴ ب.ظ)، fatemeh100 (۰۱-۰۱-۹۸, ۱۱:۱۹ ب.ظ)، دختر ستاره (۲۱-۰۲-۹۷, ۱۲:۵۹ ق.ظ)، دهقانی (۲۱-۰۶-۹۷, ۰۶:۱۴ ب.ظ)، r.kamali (۱۲-۱۱-۹۷, ۰۳:۰۰ ب.ظ)، 79reza79 (۱۸-۱۲-۹۷, ۰۱:۴۹ ق.ظ)، نگـnegarـار (۰۲-۰۲-۹۷, ۰۷:۵۷ ب.ظ)، nooria (۲۹-۰۳-۹۷, ۱۲:۵۲ ب.ظ)، Ehsani (۱۹-۰۴-۹۷, ۰۵:۵۰ ق.ظ)، نیـایــش (۳۱-۰۴-۹۸, ۱۲:۳۰ ق.ظ)، لاچین۹۶ (۲۷-۱۰-۹۷, ۱۲:۵۹ ق.ظ)، پویا۹۹۳ (۱۷-۰۲-۹۷, ۰۹:۴۲ ب.ظ)، Amira (۲۲-۰۲-۹۷, ۰۸:۰۷ ب.ظ)، صحرا 1374 (۰۹-۰۷-۹۷, ۱۰:۱۷ ق.ظ)، Maryamfarah (۲۴-۰۵-۹۷, ۰۱:۳۰ ق.ظ)، mity (۰۱-۱۲-۹۷, ۰۸:۴۷ ب.ظ)، 744Marei (۰۵-۰۳-۹۸, ۱۰:۰۷ ق.ظ)، Banoo59 (۱۴-۱۰-۹۷, ۱۰:۰۴ ب.ظ)، فروغی (۰۵-۱۲-۹۷, ۱۱:۰۰ ب.ظ)، rahel mohammadi (۲۰-۰۶-۹۷, ۰۹:۰۸ ق.ظ)، minaa (۰۹-۰۴-۹۸, ۰۱:۰۴ ب.ظ)، malehe (۱۷-۱۱-۹۷, ۰۸:۰۶ ب.ظ)، ارغوان ایران (۲۶-۰۳-۹۸, ۰۹:۳۲ ق.ظ)، heaven90 (۰۵-۱۰-۹۷, ۰۱:۳۰ ب.ظ)، عرشیا (۰۸-۱۱-۹۷, ۰۳:۱۵ ب.ظ)، درخت نخل (۰۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۵۳ ب.ظ)، Shaghayegh201 (۱۶-۰۴-۹۸, ۰۲:۵۲ ب.ظ)، Mtsdi (۱۶-۱۰-۹۷, ۰۷:۳۱ ق.ظ)، اسماء کرمی پور (۰۸-۱۱-۹۷, ۰۱:۲۲ ب.ظ)، Nasrin49 (۰۷-۰۱-۹۸, ۰۱:۲۷ ق.ظ)، sahargoli (۱۵-۱۰-۹۷, ۰۸:۰۷ ب.ظ)، raha1394 (۲۸-۱۰-۹۷, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، hanah (۰۶-۱۱-۹۷, ۱۱:۵۸ ق.ظ)، Hirdas (۲۶-۱۰-۹۷, ۰۳:۲۵ ب.ظ)، fahemehr65 (۱۷-۰۱-۹۸, ۰۴:۲۶ ب.ظ)، fatemehslh (۲۷-۱۰-۹۷, ۰۷:۲۳ ب.ظ)، ۹۸۸۲۶۲۵ (۰۳-۰۳-۹۸, ۰۹:۲۲ ق.ظ)، Khatereh 000 (۰۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، Wert (۱۵-۱۱-۹۷, ۰۶:۳۷ ب.ظ)، نگارمحمد (۱۵-۰۳-۹۸, ۱۰:۵۴ ق.ظ)، Zhra (۲۱-۰۱-۹۸, ۱۰:۵۸ ق.ظ)، Hadiss1375 (۱۴-۱۱-۹۷, ۱۲:۲۵ ب.ظ)، میلا (۲۱-۰۱-۹۸, ۱۲:۴۴ ب.ظ)، Fatemeh7219 (۱۷-۱۱-۹۷, ۱۲:۰۱ ق.ظ)، 09154430116 (۰۳-۰۲-۹۸, ۰۹:۲۲ ق.ظ)، setarehsoheiil (۲۴-۱۱-۹۷, ۰۹:۴۲ ب.ظ)، sooha (۰۲-۰۲-۹۸, ۰۳:۲۰ ب.ظ)، maryamilad (۲۷-۱۱-۹۷, ۰۹:۱۹ ب.ظ)، zakiyh (۰۳-۱۲-۹۷, ۰۳:۰۵ ب.ظ)، Aaazm (۱۸-۰۱-۹۸, ۰۳:۱۸ ب.ظ)، Anahed.mo (۰۴-۰۱-۹۸, ۱۰:۱۰ ب.ظ)، Saedeh (۲۳-۱۲-۹۷, ۰۶:۰۶ ب.ظ)، arashA (۱۴-۱۲-۹۷, ۰۵:۳۴ ب.ظ)، سدیانیا (۱۴-۱۲-۹۷, ۰۸:۳۶ ق.ظ)، نسرینک (۱۴-۱۲-۹۷, ۰۸:۳۸ ب.ظ)، Pari135136 (۲۲-۱۲-۹۷, ۰۳:۵۸ ب.ظ)، Z9297 (۲۹-۱۲-۹۷, ۰۷:۲۹ ق.ظ)، Negar67 (۰۳-۰۱-۹۸, ۱۲:۲۶ ق.ظ)، asdfg (۰۶-۰۱-۹۸, ۰۷:۲۲ ق.ظ)، محدثه طور (۲۰-۰۱-۹۸, ۰۱:۲۹ ب.ظ)، Armanasade (۰۶-۰۳-۹۸, ۰۸:۰۷ ق.ظ)، mahsa1234567 (۱۴-۰۱-۹۸, ۰۶:۲۹ ق.ظ)، _m13_ (۱۷-۰۱-۹۸, ۱۲:۳۵ ب.ظ)، Sheriii (۱۷-۰۱-۹۸, ۰۶:۴۶ ب.ظ)، saharma_1812 (۲۱-۰۱-۹۸, ۰۱:۲۵ ب.ظ)، زری۶۹۶۹ (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۱:۴۵ ق.ظ)، Sarahdn (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۸:۳۴ ب.ظ)، Aaazam (۲۵-۰۲-۹۸, ۱۲:۵۲ ب.ظ)، h.kia (۰۲-۰۲-۹۸, ۱۲:۳۵ ب.ظ)، Samane12 (۰۵-۰۲-۹۸, ۰۹:۲۶ ب.ظ)، helen_po (۰۹-۰۲-۹۸, ۰۷:۲۵ ق.ظ)، زمستان (۱۹-۰۳-۹۸, ۰۶:۲۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 2 مهمان