انجمن ايران رمان



فقط من... فقط تو | آرام رضایی و یلدا و دنیا
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۱۲:۳۶ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: admin
آخرین ارسال: **maryam**
پاسخ 212
بازدید 10436

امتیاز موضوع:
  • 4 رای - 2.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
فقط من... فقط تو | آرام رضایی و یلدا و دنیا
#1
خلاصه: ماجرای یه دختر و پسر که با هم تو یه بوتیک کار می کنن یه پسر پولدار و مغرور با یه دختر عادی از یه خونواده ی عادی ولی زبونی دراز.....

[عکس: 41711087489733686057.png]
[عکس: 48e13207341b.jpg]

مقدمه

فقط منم فقط تویی
تو این نقاب خاطره
تو این جدال من و تو
به هم رسیدن حاصله
حاصل این عشق وسیع
حاصل این چشمای تر
حاصل دلتنگی تو
حاصل بی تابی من!
فقط منم فقط تویی
تو این دو روز بی کسی
تو این فقط من و تو ها
برای من همه کسی!
سپاس شده توسط: sadaf ، maedeh ، ملکه برفی
#2
-این حرف آخرمه می فهمی؟
با صدای داد بابا منم مثل خودش میگم:
-پس بچرخ تا بچرخیم آقای صالحی
بعدم از خونه زدم بیرون و سوار پرادوی مشکیم شدم..نفس عمیقی می کشم تا آروم بشم اما از اونجا که آروم بودن توی ذاتم نیس محکم روی فرمون کوبیدم و پامو روی گاز گذاشتم..بعد از اینکه به سوئیتم رسیدم در ماشینو قفل کردم و رفتم بالا..دوباره غرولند های این همسایه بیکار مزاحم شروع شد:
-یه جوری توی فرعی لایی می کشه انگار سر آورده
سعی کردم دهن به دهن این یکی نشم وگرنه احتمالا پایین آوردن فکش حتمی بود..وارد سوئیت که شدم از هرسم خودمو روی کاناپه پرت کردم و یه سیـ ـگار از توی جیبم در آوردم و گذاشتم گوشه ی لـ ـبم..
فکر می کردم محاله بابا پافشاری کنه..تازه با خودم می گفتم اگه هم خیلی مصر بود من زیر بار نمیرم..اما با حرف امروزش هر چی راه جلوم بود بسته بود..یه کلوم توی روم گفت:
-اگه این کارو نکنی از ارث محرومی
آخه بگو آدم حسابی یه کارگر بگیر برای اون فکستنی..چکار من داری؟اما از اونجا که بابا کلا آدمیه که رو حرفش می مونه این منم که این بار باید کوتاه بیام تا الان هم مامان بابا رو توی این شرایط راضی می کرد که امروز اونم به صراحت گفت که کار کردن توی اون بوتیک به نفعمه و این بار نمیتونم از طریق اون کاری پیش ببرم..مبایلم زنگ خورد..نگاهی به صفحه اش انداختم و با دیدن تصویر آیلار لبخندی صورتمو پوشوند..
-سلام خواهر گلم
با صدای بچگونه و پر از بغضش گفت:
-سلام داداشی..بیا خونه
-چیزی شده خوشگلم؟
-نه دلم برات تنگ شده..
-میام عزیزم یه ساعت دیگه میام قول میدم برات شکلات هم بخرم
یه دفعه ای صداش تغییر کرد و با شادی گفت:
-مرسی داداشی بوووس
با خنده گفتم:
-خدافظ کوچولوی لوس
-خدافظ
آیلار خواهرم بود که هفت سالش بود..دیوونه وار دوسش داشتم..با این فکر از جام بلند شدم و برای خرید یه عروسک خوشگل،خونه رو به مقصد پاساژ مورد علاقم ترک کردم...
از ماشین پیاده شدم و سریع وارد پاساژ شدم..دومین مغازه سمت راست،جایی بود که همیشه برای خرید عروسک میومدم و صاحبش هم که یه دختر لوند بود فکر می کرد کشته مردشم و به بهونه ی خرید عروسک میرم که ببینمش..البته اینا رو از علی دوستم که مغازه ی جفتی مانتو فروشی داشت فهمیدم..
-سلام
-سلام آقا آرتین حالتون خوبه؟
نمیدونم این اسم منو از کجا فهمید..دختره ی کنه
-آره خوبم..
یه قری به کله ی بی مصرفش داد و گفت:
-چه نوع عروسکی میخوای؟
-شما برو کنار..خودم انتخاب می کنم
سرخ شد و از جلوم رفت کنار..بعد از کلی دید زدن یه خرس پشمالوی ناز که قدش تا سر شونم بود انتخاب کردم و بعد از حساب کردن اومدم بیرون
پوفی کشیدم و به سمت مغازه ی کادویی رفتم توی راه هم هر کی رو میدیدم سلام میکردم..همه رو میشناختم..بابام توی این پاساژ دو تا مغازه داشت و همه ی مغازه دارای اینجا رفیقام محسوب میشدن
-سلام میلاد خوبی داداش؟
-سلام آرتین چه عجب اینوری اومدی..
-بابا من که همش اینجام..راستش یه جعبه میخوام برای این عروسکه..
بعدم به عروسک توی دستم اشاره کردم..خندید و گفت:
-برای آیلار خریدی؟
-آره..چه کنیم دیگه..ماییم و این یه خواهر کوچولو
خلاصه بزرگترین جعبه کادوی اونجا رو خریدم و البته به زور عروسکو توش جا دادم..بعدش هم سر راه یه دسته گل خوشگل نرگس برای مامان الهامم که میدونستم عاشق نرگسه خریدم و دوتا شکلات تخـ ـته ای برای آیلار..دوتاشون رو خیلی دوست داشتم..بابا رو هم همینطور..اما این چند وقته حسابی گیر داده بود بهم..منم بی اعصاب..
سپاس شده توسط: sadaf ، maedeh
#3
-کیه؟
-منم کوچولو
جیغ زد و درو باز کرد..من موندم این دختر به این ریزه میزه ای چطور درو باز می کنه...البته هر بار که میرم داخل سریع صندلیشو میکشه توی هال که فکر کنم خودش درو باز کرده و قدش به آیفون میرسه
دوید جلوم و با دیدن جعبه ی توی دستم خودشو انداخت بغـ ـلم..کادوهارو گذاشتم زمین و بغـ ـلش کردم..
-داداشی چی برام خریدی؟
بلندش کردم و گفتم:
-صبر کن..
رفتم دسته گل مامانو دادم و بـ ـوسیدمش..دوست نداشتم ازم ناراحت باشه
بعدش آیلارو نشوندم روی پام و شکلات هارو بهش دادم..اون که با دیدن جعبه هوش از سرش پریده بود سریع رفت سمتش..خندیدم و منم پشت سرش راه افتادم..وقتی جعبه رو باز کرد جیغی کشید و اومد بـ ـوسیدم و بعدش خرسو شکلات ها رو برداشت رفت توی اتاقش..با اینکه امسال می رفت اول دبستان اما خیلی کوچولو و ریزه میزه بود..مثل دخترای چهار ساله..البته چون نیمه دومیم بود یه سال دیرتر از بقیه دفت مدرسه
مامان با دو تا چای اومد نشست کنارم و گفت:
-فکر کردی راجع به پیشنهاد بابات؟
-مامان اون دستور بود نه..
-باشه حالا فکر کردی؟
-آره..ولی اینم بگم فقط یه سال...بعدش که مدرکمو گرفتم باید هرکاری خواستم برام بکنه ها..
-باشه..تو حرفشو گوش بده اونش با من
با اعصابی داغون چایمو خوردم..کلا عادتم بود این بی اعصابی..توی خونم بود..
یه ساعتی نشستم و مامان هم ده بار مهمونی آخر هفته رو گوشزد کرد..فکر می کرد یادم میره..همون موقع که داشتم میرفتم بابا اومد:
-چی شد تصمیمتو گرفتی؟
-آره..میرم ولی فقط یه سال...
-باشه.. پس از فردا دست به کار میشی..به دختری هم که اونجا کار می کنه می گم که پسرم میاد ولی آرتین حواست باشه اگه خطا بری من میدونم و تو
-باشه..من برم
-کجا؟
-میرم سوئیت
-قرار نشد همش بری سوئیت..اونو گرفتم برای مواقع مورد نیاز
-الانم بهش نیاز دارم..
بعدش هم خداحافظی کردم و به سمت سوئیت حرکت کردم
قرار شد فردا ساعت هفت عصر برای استقبال آرمین و آنا به فرودگاه بریم..آرمین پسر خالم بود که در بچگی پدر و مادرشو توی یه تصادف از دست داده بود و خودشو خواهرش(آنا) اومدن خونه ی ما..ما هم از بچگی با هم بزرگ شدیم..خیلی صمیمی بودیم..دقیقا مکمل همدیگه بودیم..هر چقدر اون حرف گوش کن و آقا..من سربه هوا و لجباز و یه دنده..چهار سال پیش هم برای درس رفت آلمان..آنا هم با خودش برد و قراره مامان به مناسبت اومدنشون جشن بگیره..
وقتی رسیدم طبق عادت دوش گرفتم و نشستم پای تی وی..این فیلم جدیده که آرش آورده بود خیلی باحال بود..آرش یکی از دوستامه که برام فیلم میاره..حدود سه ساعتی خودمو با فیلم سرگرم کردم بعدش رفتم توی اتاق و خوابیدم..
صبح که بیدار شدم نگاهی به اطراف انداختم و یادم افتاد باید برم مغازه..اه بابا چه دستوراتی میدیا..دیوونه می کنی آدمو
چون شب قبل دوش گرفتم بیخیال حمـ ـام شدم و سریع شلوار جینمو با یه بلوز چهار خونه ی قرمز پوشیدم..آستینامو تا آرنجم بالا بردم و ادکلن مورد علاقم هم خالی کردم روی خودم..سوئیچ ماشینو گوشیم رو توی جیبم گذاشتم و از خونه رفتم بیرون..
به خدا توکل کردم که این دختری که بابا گفت مثل بلای الهی نازل نشه رو سرم و از این آروم و سر به زیرا باشه.. دور دختر و دختر بازی نبودم.. اما از حرفهایی که دوستام می زدن و می گفتن همه ی دخترا بی وفان و دل می شکنن و این جور چیزا نسبت بهشون بدبین بودم.. از طرفی هم دخترای اطرافم کم و بیش همین طور بودن.. همه فقط می خواستن دلبری کنن.. متنفر نبودم از دخترا اما نمی تونستم درکشون کنم.. کلا با جنس لطیف زیاد در ارتباط نبودم... برای همین هم نمی تونستم درکشون کنم و همین باعث می شد همه فکر کنن با دخترا سرلج دارم.. و افکار همه هم روی خودم تاثیر گذاشته بود و خودمم باورم شده بود که با دخترا لجم..
سپاس شده توسط: sadaf ، maedeh
#4
وارد پاساژ شدم و باز سیل سلام بود که به سرم ریخت..منم همینطور جواب می دادم و میرفتم به سمت مغازه..رفتم داخل و سلام کردم..دختره جوابمو داد و با لبخند ژکوندش بهم خیره شد...مثل این که خدا به دعاهام بهایی نداد.. از همین اول نتونستم راجع به دختره فکره درستی بکنم.... یه دختر با موهای بلوند و یه چهره ی نه چندان بد البته اگه کمی فقط کمی کمتر آرایش داشت..بی توجه بهش رفتم و نشستم روی یکی از صندلی های پشت دخل..
رومو کردم اونور که دختره گفت:
-همیشه اینقدر بداخلاقی؟
نگاهی بهش انداختم و گفتم:
-آره مشکلی داری؟
فکر کنم تقریبا ضایع شد برای همین دیگه چیزی نگفت..یه بوتیک مانتو و جین و خلاصه لباس.دو تا دختر حدود شانزده هفده ساله با خنده وارد شدن..
با دیدنم یکیشون زد به پهلوی اون یکی ...شروع شد... سر و کله زدن آرتین بیست و چند ساله با دختر بچه ها مدرسه ای.. ای خدا....الحق هم اونقدر خوش قیافه بودم که دخترای حداقل این سنی ازم خوششون بیاد..
یکیشون گفت:
-سلام آقا ببخشید جین یخی میخواستم..
به اون دختره که هنوز اسمشو نمی دونستم اشاره کردم بیا،گفت:
-چی میخواستی عزیزم؟
دخترا اخمی کردن و گفتن:
-جین یخی
خب به من چه..من که جاهاشون رو نمیدونستم..همچین اخمی کرده بودن که اگه جلوی خودمو نمی گرفتم از خنده می ترکیدم!!یکیشون انتخاب کرد و به اون یکی گفت:
-سایه کیفمو بگیر من برم پرو
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و زدم زیر خنده،دختره که میخواست بره شلوارو پرو کنه انگار خیلی رو داشت برگشت و گفت:
-چیزی شده می خندید؟
اخمی کردم و گفتم:
-چه به خودت می گیریا
گفت:
-حتما یاد یه جوک افتادی
-وقتی جنابعالی هستی جوک برا چیمه؟
به اینا باید جواب داد...اینم ضایع شد..رفت توی پرو.خداییش بدم نبودا یکم سر به سر اینو اون میزارم بعدش هم حقوق می گیرم..
خلاصه اونا شلوارشون رو خریدن و رفتن.بعدش هم چند تا مشتری دیگه اومدن..دختره (همین که توی مغازه کار می کرد)اومد جلو و گفت:
-فکر کنم اسمت آرتینه نه؟از بچه ها شنیدم
ابروهامو دادم بالاو گفتم:
-کدوم بچه ها؟
-اینجا همه تو و باباتو میشناسن
حق داشتن..بابام دو تا مغازه هم اینجا داشت..نمیدونم این همه برای چیش بود..دو تا سوپر مارکت و سه تا بوتیک و یه لبـ ـاس زیـ ـر فروشی داشتیم..هر چی از کارخونه در می آورد ملک و مغازه می خرید..می گفت به درد می خوره..
-آره آرتینم
-نمیخوای اسممو بهت بگم؟
-اگه دوس داری بگو..
قرمز شد اما از تک و تا نیفتاد و گفت:
-الناز هستم
بعد هم دستشو آورد جلو و باهام دست داد..
مغازمون دیزاینش عالی بود..مربعی شکل بود و دو تا میز مـ ـستطیلی داشت که ما پشتش می ایستادیم..با نور کم..
سپاس شده توسط: sadaf
#5
الناز رفت سمت خودش و با لپ تابش آهنگ گذاشت:
یکی بهش زنگ بزنه بگه هنوز تو فکرشم
بگه هنوز مثل قدیم ناز نگاهش رو میکشم
یکی بهش زنگ بزنه بگه که میمیرم براش
بگه هنوزم عاشقم عاشق اون طعم لبـ ـاش
بهش بگید اگه یه روز نبینمش دق می کنم
دل رو براش قربونی با دلیل و منطق می کنم
بهش بگید اگه بخواد همیشه عاشق می مونم
تمام شعرامو براش با اشک و هق هق می خونم
یکی بهش زنگ بزنه بگه هنوز تو فکرشم
بگه هنوز مثل قدیم ناز نگاهش رو میکشم
من بی اون تمومه کارم آخه مثل اونو از کجا بیارم
دارم بهت میگم نرو باره بیستمه
یه روز پشیمون میشی که دیگه نیست طعمه
کاشکی بهم میگفتی آخر قصمو
که یه روزی ممکنه فراموش کنی اسممو
بهم میگی برو وقتی جلوم راه بسته شده
وقتی وجودم به وجود تو وابسته شده
ببین، طعمه دلشو نسپرده پیشت
که بذاری بری دچار افسردگی شه
بی تو چشای من پر خونه بسکه بیداره
آخه می دونی زندگیم به تو بستگی داره
اگه باشی خوبم اگه نباشی یه روانی میشم
که انگاری اصلآ مال این طرفا نیست
بهش بگید اگه بخواد دنیا رو آتیش میزنم
اونی که عاشق دوتا چشای آبیشه منم
بهش بگید که همه چیز به هم میریزه وقتی نیست
اگه نباشه حتی مردن دیگه کار سختی نیست
من بی اون تمومه کارم آخه مثل اونو از کجا بیارم
مثل اونو از کجا بیارم؟
ساعت حدودای شش بود که گوشیم زنگ خورد:
-جونم مامانی؟
-عزیزم کجایی؟دیر میشه ها؟
-مامانم میام دیگه..الان حرکت می کنم
-زود باش عزیزم
این حس مامانو درک می کردم...خیلی آرمینو آنا رو دوست داشت..رو به دختره(الناز)گفتم:
-ببین من میرم جایی کار دارم..خودت حواست به مغازه باشه..شاید تا یکی دو روز هم نیام..
-باشه...ولی بابات میدونه؟
با این حرفش خنده ی ریزی کرد که با لحن مسخره ای گفتم:
-آره میدونه
بعد هم رفتم بیرون و سریع به سمت ماشینم رفتم..تا فرودگاه دائم به ساعت نگاه می کردم که مبادا دیر برسم آخرش هم با سرعت زیادی که داشتم موفق شدم که به موقع برسم..
رفتم توی فرودگاه و دنبال مامانینا گشتم که با دیدن آرمین که داشت به سمتم میومد خوشحال دویدم سمتش:
آرمین-کجایین پسر؟سه ساعته دارم دنبالتون می گردم
بغـ ـلش کردم و بعد کلی فحش و ماچ وتف تازه نگاهم به آنا افتاد..چقدر بزرگ شده بود..فکر کنم الان باید بیست سالش باشه..آرمین هم یه سال از من بزرگتر بود. پس بیست و پنج سالش بود..جلوش ایستادم که گفت:
-سلام
-سلام آنا خانم..چه بزرگ شدی
بعدش هم بغـ ـلش کردم و آروم پیـ ـشونیشو بـ ـوسیدم..(البته برادرانه..فکر بیخودی نکنید)
حدود پنج مین بعدش باباینا رو دیدیم که با عجله اومدن سمتمون..مامان تا آرمینو آنا رو دید دوتاشونو بغـ ـل کرد و شروع به گریه زاری کرد منم رفتم به بابا گفتم:
-سلام..معلوم هست کجایین؟این همه به من گفتین دیر نکن
-سلام..جاده ها شلوغ بود تو هم حتما باز با سرعت جت اومدی اینقدر زود رسیدی
چیزی نگفتم و به جاش رفتم آیلارو بـ ـوسیدم..خلاصه بعد از این همه ابراز محبت به خونه رفتیم..
نشسته بودیم و از هر دری حرف میزدیم که یاسمن خانم(خدمتکارمون) گفت:
-شام آماده اس بفرمایید
موقع شام فهمیدم که آنا مرغ سرخ شده دوست نداره..بلند شدم و گفتم:
-عیبی نداره..آماده شو میریم بیرون یه چیزی می خوریم
با خجالت گفت:
-نه همینو میخورم
مامان گفت:
-نه مگه میشه..آرتین ببرش هر چی خواست براش بگیر
آرمین هم خستگی رو بهونه کرد و نیومد..آیلار هم که داشت شام میخورد..حالا مشکل اینجا بود که آنا مانتو نداشت..مجبور شد یکی از تونیک هاشو که آستین بلند بود با یکی از شال های مامان بپوشه البته میگم شال مامان فکر نکنید شبیه پیرزن ها شد ها نه...مامانم تو شیک پوشی تک بود...شالاش هم همه میس اسمارت بودن
خلاصه به هزار زحمت از زیر زبونش کشیدم که پیتزا دوست داره..رفتیم یکی از بهترین فست فود های تهران و براش پیتزا گرفتم اما چون لباسش مناسب نبود بهش گفتم میارم توی ماشین یا توی خونه بخور..که اونم گفت توی ماشین میخورم..
یه جا ایستادم و از درسش و موقعیتش توی آلمان ازش سوال کردم که اونم گفت بیخیال درس خوندن اونجا شده و درسشو نیمه ول کرده و اگه خدا بخواد میخواد همینجا ادامه بده..
بعد از خوردن پیتزامون(برای خودم هم یکی گرفته بودم که رودربایسی نکنه یه وقت)به سمت خونه رفتیم..
وارد خونه که شدیم دیدم آرمین نشسته داره سوغاتی ها رو میده که بهش گفتم:
-همین که خودت اومدی سوغاتیه..ولی به هر حال من سوغاتی هم میخوام گفته باشم..
آرمین-اتفاقا میدونستم اینقدر رو داری برای همین مجبور شدم برات بیارم
بعد از دادن همه ی سوغاتی هام..که شامل یه ادکلن،دو تا شلوار کتون و سه تا تی شرت و یه جفت کفش که دقیقا هم سایزم بود رفتیم که بخوابیم منم هر چی به بابا گفتم که فردا نرم سرکار زیر بار نرفت که نرفت..
اول خواستم آرمینو ببرم اتاق خودم بخوابه که مامان گفت:
-نه آرمین خسته است و تو نمیزاریش بخوابه
یاسمن براشون اتاق مهمانو آماده کرد و رفتن خوابیدن..منم با ناراحتی از این که فردا باید برم سر کار کپمو گذاشتم...
صبح طرفای ساعت ده بود که دل از رخت خواب کندم و بعد از یه دوش سریع رفتم که صبحانه بخورم و برم..آخه بوتیک صبح ها هم باز بود..رفتم توی آشپزخونه و دیدم همه نشستن دارن میگن و می خندن:
-صبح بخیر همگی
همه با روی باز بهم سلام کردن،
رفتم روی صندلی کنار آنا نشستم و گفتم:
-چطوری شما؟
لبخندی زد و گفت:
-ممنون خوبم..
مشغول صبحانه خوردن شدم که مامان گفت:
-آرتین عزیزم امروز آنا رو با خودت میبری بوتیک؟
-باش آماده شو بریم عزیزم
خلاصه رفتیم بوتیک..الناز نشسته بود و یه نفر هم توی بوتیک داشت مانتو می خرید،سلامی کردم و با آنا رفتیم نشستیم..
وقتی بوتیک خلوت شد به آنا گفتم:
-بلند شو
همون موقع الناز اومد و سلام کرد و گفت:
-نمیخوای معرفی کنی آقا آرتین؟
-دختر خالم،آنا..آنا جان ایشون الناز هستن
با هم دست دادن و بعدش چند تا مانتو و جین و تی شرت به سلیقه ی خودم برداشتم و دادم دست آنا:
-کدوما رو دوست داری؟
-برای چی؟
-هدیه اس..
گذاشتشون توی دستم و گفت:
-نمیخوام..بعدا با آرمین میرم می خرم..
اخم ظریفی کردم و گفتم:
-اینجوری نگو دیگه..من میخوام بهت کادو بدم..
هر جور شد راضیش کردم و سه چهار تا مانتو و جین براش برداشتم...اینم از این..
سپاس شده توسط: sadaf
#6
قسمت اول
دختر داستان
- اه لعنتي بسه ديگه
نا مرد گوشي رو قطع كرد. اصلا اعصاب ندارم اين گرما هم كه شده قوز بالا قوز. هميون جوري كه شر و شر عرق مي ريختم تو خيابوناي بي در و پيكر تهران منتظر تاكسي بودم. يهو صداي يه نفر نظرمو به خودش جلب كرد.
- خوشگله سوار شو.
اه اينم يكي ديگه... به طرف پياده رو راه افتادم كه دوباره گفت:
- اه ناز نكن ديگه خوب حساب مي كنم.
- خفه شو اشغال.
- واه واه چه گوشت تلخ
حوصله كل انداختن نداشتم خدا رو شكر يه پير مرد از راه رسيد و اونم در رفت. دوباره رفتم بغـ ـل خيابون و منتظر تاكسي موندم. يه ده دقيقه اي طول كشيد تا يه تاكسي كه از خوش شانسي من چهار صد و پنج بود از راه رسيد. سرشو اورد بيرون و با منتظر موند كه من مسيرو بهش بگم.
- .... ٥٠٠٠ تومن
- كمتر از شيش تومن نمي شه
مي دونستم كه داره زياد ميگه اما اصلا حال و حوصله ي منتظر موندم داشتم به خاطر همين هم سوار شدم. تنها چيزي كه سكوت ماشين رو مي شكست صداي اهنگي بود كه از ضبط صوت ماشين ميومد. سرمو به شيشه ي سمت چپ ماشين چـ ـسبوندم و تصميم گرفتم واسه يه ساعت هم كه شده از فكر محمودي اشغال بيرون بيام. به خاطر همين هم خودمو به اهنگي كه در حال پخش بود سپردم.
كنار سيب و رازقي نشسته عطر عاشقي
من از تبار خستگي بي خبر از دل بستگي
عااااااااااااشقم
ابر شدم صدا شدي شاه شدم گدا شدي
شعر شدم قلم شدي عشق شدم تو غم شدي
ليلاي من! درياي من! اسوده در روياي من
اين لحظه در هواي تو گمشده در صداي تو
من عاشقم مجنون تو گم گشته در بارون تو
مجنون ليلي بي خبر، در كوچه هايت در به در
مـ ـست و پريشون و خراب، هر ارزو نقش بر اب
شايد كه روزي عاقبت اروم بگيرد در دلت...
كنار هر ستاره اي نشسته ابر پاره اي
من از تبار سادگي، بي خبر از دل دادگي
عاااااااااااااااااشقم
ماه شدم ابر شدي، اشك شدم صبر شدي
برف شدم اب شدي، قصه شدم خواب شدي
ليلاي من درياي من! اسوده در روياي من
اين لحظه در هواي تو، گم شده در صداي تو
من عاشقم مجنون تو، گم گشته در بارون تو
مجنون ليلي بي خبر، در كوچه هايت در به در
مـ ـست و پريشون و خراب، هر ارزو نقش بر اب
شايد كه روزي عاقبت اروم بگيرد در دلم....
( مجنون ليلي> مازيار فلاحي)
چه قدر قشنگو با احساس مي خوند انگار واقعا يه درد داشت سينشو اتيش مي زد شايد هم من تو اون لحظه همچين حسي داشتم. بالاخره صداي پر سوز خواننده اشكامو كه مقاومت زيادي واسه نگه داشتنشون كرده بودم جاري كرد.
نمي دونم چه قدر گذشته بود كه صداي راننده رو شنيدم كه صدام ميزنه:
- خانوم رسيديم. مشكلي پيش اومده؟!
- نه ببخشيد چقدر ميشه؟!
تازه يادم اومد كه بايد شيش تومن بدم. پول رو از تو كيفم در اوردم و پياده شدم. بازم خونه ي ما... يه نفس عميق كشيدم و زنگ در رو زدم.
سپاس شده توسط: sadaf
#7
شیدا:
بازم پامو توی خونه گذاشتم.. بعد از اون سفری که داشتم.. رفته بودم اصفهان مدارک تحصیلم رو بگیرم.. اون جا درس می خوندم...اما یه ترم مونده بی خیال شدم و برای عمل قلب بابام برگشتم... دیگه شرایط خونمون جوری نیست که بشه برم شهر غریب دانشگاه....
تنها جایی که مطمئنم همه دوستم دارن همین خونه هست جایی که از ته دل از خدا می خوام منو همینجا نگه داره.به حیاط چهار گوش خونه نگاه کردم سمت راست حیاط یه باغچه ی نسبتا کوچیک و ناز بود که مامانم هر روز به گلاش رسیدگی می کرد واسه همین هم همیشه بوی شب بو ها تا چند تا خونه اون طرف تر می رفت. وسط حیاطمون هم یه حوض خیلی باحال هست که من از بچگی در بست عاشقش بودم اون موقع ها همیشه حوض پر از ماهی های قرمز بود اما حالا دیگه اب هم نداره.... طبق عادت همیشگیم از روی حوض پریدم و به طرف در خونه دویدم. دلم واسه مامان و بابا یه ریزه شده بود نیما که دیگه حرفشو نزن اگه این چند روز بهم زنگ نمی زد که از دلتنگی دق می کردم.
مامانی تا منو دید بلند گفت:
- سلام مامان بالاخره اومدی؟ خدا رو شکر که به سلامت برگشتی
- اره مامان جون برگشتم ولی نمی دونی که چقدر دلم براتون تنگ شده بود
با این حرفم قهقه ی بلندی زد و گفت:
- دختر تو دو روز دیگه می خوای شوهر کنی هنوز مثل بچه هایی!
- مامان دلت خوشه ها اتفاقا تصمیم دارم برم سرکه و دبه بخرم همینج باهام ترشی بندازی.
مامان که می دونست حریف زبون من نمی شه گفت:
- برو وسایلت رو بذار بالا لباسات رو هم بپوش بیا ناهار بخور
- اخ مامان خیلی گرسنمه دو روزه که غذای درست نخوردم.
تا این حرفو زدم صدای نیما کوچولو اومد و با صدایی که مخصوص بچه های دو سه ساله هست گفت:
- سلام اجی... خوبی؟ اجی برام سوگاتی چی آولدی؟ گول دادی برا سوگاتی بیالیا
- می دونم آقا نیما ولی اول بیا بغـ ـل ابجی تا سوگاتی هات رو هم بهت بدم.
وقتی اینو گفتم با اون قدم های کوچولوش اومد طرفم منم روی دو زانو نشستم و بغـ ـلش کردم اخ که چقدر دلم واسش تنگ شده بود.
- ابجی پس سوگاتی هام کو؟
- بیا ببینم شیطون
نشستم رو زمین و همونجا ساکم رو باز کردم و دو تا بسته شکلات و یه لواشک بهش دادم کلی ذوق کرد و به خاطر همینا کلی بـ ـوسم کرد. از این کاراش قند تو دلم اب می شد. خیلی این صداقت بچه گونش رو دوست داشتم. نیما تو بغـ ـلم بود که بابایی با صدای گرم و محکمش گفت:
- من که مردم دیگه... نیای بگی بابایی هم وجود داشته ها
- ای وای ببخشید بابایی خدا نکنه حالت خوبه؟
- فعلا که می گذره
بابا اینا رو گفت و روی مبل وسط هال نشست و به تی وی خیره شد. منم نیما رو گذاشتم پایین و رفتم بالا که لباسم رو عوض کنم و وسایلمو از تو ساکم بیرون بیارم. وقتی پا توی اتاقم گذاشتم یه موج ارامش رو احساس کردم. اتاقم زیادی معمولی بود ولی از همه ی دنیا برام بیشتر ارزش داشت ساکمو گذاشتم رو تخـ ـتم و رفتم سمت کمد گوشه ی اتاق لباسامو بیرون اوردم و مرتب گوشه ی کمد گذاشتمشون بعدش هم لباس ابی رو که مامانم واسه تولد بهم داده بود و خیلی دوستش داشتم پوشیدم.
دیدم اگه بخوام ساکمو جمع کنم خیلی طول می کشه واسه همین بی خیالش شدم اول رفتم پایین غذا بخورم و بعدش سر فرصت چیزامو جمع و جور کنم. تصمیم گرفته بودم حداقل جلوی مامان اینا خوب باشم خیلی سخت بود ولی من باید موفق می شدم....
با خنده و شوخی و شیرین زبونی های نیما ناهارمون رو خوردیم. بعد از ناهار هم بابا طبق عادتش رفت بخوابه و مامان هم نیما رو خوابوند و رفت به کاراش برسه من هم رفتم اتاقم.
ساکمو باز کرده بودم و داشتم وسایل رو دونه دونه از توش در می اوردم که بازم اون پاکت لعنتی رو دیدم. دیگه حوصله ی جمع کردن نداشتم به خاطر همین وسایلم رو انداختم پایین و رو تخـ ـتم دراز کشیدم.
بازم اون جایی رو که محمودی باداد و بیداد گفت:
- دختر جون به من چه که پدر تو قلبش ضعیفه بد کردم بهتون پول دادم حالا هم فقط شیش اه وقت داری که پول منو بهم بدی.
یادم افتاد..بازم خدا خیرش بده که شیش ماه بهم وقت داد. با پس اندازامو حقوی که می گیرم 90 درصد پول جور میشه بقیه رو هم با وام جور می کنم.
بازم اتاقم کمکم کرد. با این فکر یه لبخند گوشه لـ ـبم ظاهر شد. نفهمیدم چه جوری ولی واقعا از خستگی به بی هوشی رسیده بودم به خاطر همینم تا چشم رو هم گذاشتم خوابم برد.
وقتی چشمامو باز کردم هوا تاریک شده بود. با دست دنبال ساعت می گشتم بالا خره پیداش کرد و با دیدن زمان چشمام چهار تا شدن ساعت هشت و نیم بود یعنی من 5 ساعت خـ ـوابیده بودم...
گوشیم رو برداشتم.. چهار تا مسیج از مهراب داشتم....گفته بود الهه از دستت شکاره..
مهراب برادر دوستم الهه بود... بچه ی خوبی بود...الهه هم همون دوستم بود که برای این که سفرم یهویی شد و یادم رفت ازش خداحافظی کنم جنی شده بود و قهر کرده بود باهام...
گه گاهی با مهراب می رفتیم بیرون و با هم اس ام اس بازی می کردیم.. حد خودش رو می دونست.. توی دانشگاه همکلاس بودیم... در واقع من و الهه و مهراب با هم همکلاس بودیم... مهراب برای این که رفت سربازی دو سال عقب موند و برای همین هم با ما افتاده بود....
سپاس شده توسط: sadaf
#8
از این فکر در اومدم و به این فکر کردم که سابقه نداشت من اينقدر بخوابم البته جاي تعجبي هم نداشت اين چند روز تو شهر غريب با اون اعصاب خط خطي اصلا نتونسته بودم بخوابم فقط به فكر اين بودم كه يه جوري محمودي رو راضي كنم بهم وقت بده كه حداقل بتونم تلاشم رو بكنم وگرنه مجبور مي شدم به خاطر قرض بابام با آرش ازدواج كنم.... اصلا دوست نداشتم دربارش فكر كنم واسه همين رفتم روبروي ميز ارايش كوچيكم نشستم و تصميم گرفتم بعد از اين همه مدت يه دستي به سر و روم بكشم. يكم كرم و از اين بزك دوزكا كه همه ي زنا بيست و چهار ساعته به خودشون مي مالن به خودم ماليدم و به اينه نگاه كردم.
بعد از يكمي فكر طبق عادت تو دلم به خودم گفتم:
- نه دخمل خوب برو اينا رو پاك كن كه مثل جادوگراي نيمه خوشگل شدي اين كارا مال دختراي زشته نه تو.
به خودم نگاه كردم موهاي مشكي بلند پيشوني نسبتا بلند كه البته به تركيب صورتم مياد چشماي مشكي پوست نسبتا سفيد و لباي قرمز كه يا يه رژ لب زرشكي محشر ميشن كلا من هميشه وقتي مي رم بيرون فقط رژ لب ميزنم همين و بس. يه ظاهر نسبتا خوب كاملا شرقي نه خيلي خاص نه زشت و غير قابل تحمل. با اين افكار دستمالمو برداشتم و صورتمو پاك كردم.
رفتم پيش مامان كه طبق معمول داشت با خاله زري حرف مي زد كلا اگه اين دو تا خواهر رو ده روز تو يه بيايون بي اب و علف بندازن بازم از حرف زدن كم نميارن. اخه به من چه نوه ي دختر خاله ي ملوك خانوم عروسي كرده يا پس فردا شب تولد پسر دايي دخترعمو ي مامانمه! اين قدر خودم بدبختي دارم كه تولد خودمو هم يادم رفته تازه حالا مثلا متولد شده چه خدمتي به بشريت كرده به جز اين كه پول مردم رو بالا بكشه؟!!!!!مردم هم خوشن والا
همين طور كه تو اين افكار بودم به ميز توي اشپزخونه راه افتادم و دو تا كلم از تو ظرف سالاد کش رفتم. مامان خيلي روي اين كار من حساس بود و من بر عكس عاشق اين كار.....
تصميم گرفتم به الهه يه زنگ بزنم تا از دلش در بیارم ...با اين فكر رفتم بالا تا گوشيمو كه از يه مغازه دست دوم فروشي تو بازار موبايل مركزي خريده بودم بردارم ولي قبل از اون مي خواستم به نيما جونم سر بزنم. نيما تو يه اتاق كه قبلا انباري خونه بود، بود. تو اين دنيا نيما به نظرم دوست داشتني ترين موجوده. ظاهرش درست مثل مامان بزرگ پدريمه پوست سفيد و دست و پاي تپل و ناز اما چشماش کپی چشمای خودم بود...
اروم در اتاقش رو باز كرد كه ديدم شكلاتايي رو كه براش خريدم تو دستش گرفته و اروم خوابيده.منم جوري كه بيدار نشه رفتم بالاي سرشو بـ ـوسيدمش. هميشه دلم مي سوخت كه چرا نمي تونم واسه داداشم چيزاي بهتري بخرم ولي خب نيما به همينا هم راضي بود. از اتاق اومدم بيرون و اروم در رو بستم. بين اتاق من و نيما فقط يه متر فاصله بود. داشتم مي رفتم به الهه زنگ بزنم كه ديدم صداي گوشيم مياد.
زود رفتم طرف كيفم و بعد ازكلي گشتن گوشيمو پيدا كردم خود الهه بود
- الو سلام خوبي؟!
- سلام الي ديوونه ي خودمون من خوبم تو خوبي؟ مامان بابا خاله عمه دايي پسر خاله دختر خاله ايل تبار همه خوبن؟!!!!
- اه دو دقيقه ساكت شو دختر كلم رفت..
- اوا خاك بر سرم كجا رفت؟!!!! زود برو پيداش كن وگرنه با اين قيافه ي زشتت بي شوهر مي مونيا.
با خنده گفتم:
تو که قهر بودی...
- لیاقت نداری..
تو همين موقع صداي مامان رو شنيدم كه همه رو واسه شام صدا مي كنه
- الهه من مي خوام برم شام بخورم شانس اوردي وگرنه نشونت می دادم عاقبت ناز کردن برای شیدا رو
با خنده گفت:
- خدا خير مامانت بده پس. خدافظ
- خداحافظ
وقتي رفتم تو اشپز خونه ديدم مامان طبق معمول گل كاشته و سفره رو به بهترين شكل تزئين كرده جوري كه ادم سير رو هم گرسنه مي كنه
- ممنون مامان جون
- قربونت برم دخترم منم پيشاپيش به خاطر شستن ظرفا بهت خسته نباشيد مي گم
- واي مامان نه
- يعني چي كه نه؟! برو ببينم
مي دونستم بخوام يا نخوام بايد ظرفا رو بشورم واسه همين هم ساكت شدم و شروع به خوردن كردم. وقتي كه غذام تموم شد بابايي گفت:
- فردا بايد بري سر كار؟!
اه تازه يادم افتاده بود متاسفانه فردا هم....
- اره بابايي
- خيله خب برو اگه مي خواي بري برو
رفتم بالا تا يه ده دقيقه ديگه برگردم و ظرفارو بشورم. دوباره يادم افتاد كه فردا بايد برم سر كار كاري كه اصلا دوستش ندارم ولي خب كفش كهنه در بيابان نعمت است خيليا همين رو هم نظاره مخصوصا من كه بهش احتياج دارم. از داشتن يه همچين شغلي راضي بودم. ده دقيقه بعد رفتم پايين و ظرفا رو دونه دونه شستم و سرجاشون گذاشتم. بعد برگشتم بالا و مانتو شلواري رو كه فردا مي خواسم بپوشم پيدا كردم و گذاشتم كنار و دوباره روي تخـ ـتم ولو شدم از بس خسته بودم دوباره مثل خرس قطبي خوابم برد.
- ابجي پاشو ابجي ابجي
صداي نيما رو از فاصله خيلي دوري شنيدم ولي از بس تكونم داد بيدار شدم
- چته نيما؟ چيكارم داري؟!
- ابجي ساعت نه هستا مامان گفت بايد بري سر كار
اه خدا تازه يادم اومد يه دونه محكم زدم تو سر خودمو تند تند لباسامو پوشيدم خدا رو شكر كردم كه لباسامو شب پيش مرتب كرده بودم بعدش هم بدو رفتم پايين و به مامان گفتم:
- مامان جون خدافظ
- خب بيا يه چيزي بخور
- نه الان نمي تونم بعدا يه چيزي مي خورم فعلا
و تا سر كوچه رو يه نفس رفتم از خونه ي ما تا بوتيك با حسب ترافيك يك ساعتي راه بود اما يادم افتاد كه بايد يه سري اول بانك برم خدا رو شكر كردم كه حداقل اون جا صاحب كار ندارم واسه همين هم بيخيال به طرف بانك رفتم. كارم يه دو ساعتي طول كشيد اما بالاخره حدود ساعت دوازده رسيدم بوتيك به الناز سلام بلند بالايي كردم
- به به به سلاااااااااااام الناز جون
تا اينو گفتم به اون طرف پيش خوان يه نگاه انداختم كه ديدم يه پسر خوش تيپ و يه دختر تو قسمت فروشنده ها وايسادن..
سپاس شده توسط: sadaf
#9
نشسته بودیم و من با آنا شوخی می کردم تا یخش باز بشه که یه دفعه ای با صدای سلام یه دختر از جا پریدم...
-به به به سلاااااااااااام الناز جون
یه دفعه چشماش روی من ایستاد

الناز گفت:
- هي شيدا كجايي تو؟!!
- ها؟ چي؟
- ها و زهر مار
- اوا ببخشيد الناز جون قاطي شد
الناز توی گوش دختره که فکر کنم اسمش شیدا بود گفت و بعد با صدای بلندی ادامه داد:
- اقا ارتين ايشون همكار ديگه ي ما هستن
پوفی کشیدم که ادامه داد:
- شيدا ايشون هم اقا ارتين حساب دار جديد بوتيك هستن!
روی صندلی نشستم آنا هم دیگه چیزی نگفت..الناز اومد و اونو برد کنار خودش تا باهاش حرف بزنه و غریبی نکنه..بعد از اینکه چند تا مشتری اومدن و رفتن آرمین اومد بوتیک..
آرمین-به چه بساطی به هم زدیا
-برو بابا به اینم میشه گفت بساط؟
نگاهش به الناز افتاد و چشماش برق زد..
-سلام خانم
الناز لبخندی زد و گفت:
-سلام
بعدش به اون دختره شیدا سلام سرسری کرد و به سمتم برگشت و گفت:
-خب خواهر ما رو بده باید برم..
-کجا میخوای بری؟
-یه مقداری خرید دارم.باید با آنا برم
آنا از جاش بلند شد که کیسه ی لباس ها رو به دستش دادم و گفتم:
-بفرمایید بانو
لبخند آرومی زد و گفت:
-ممنونم..
آرمین گفت:
-اینا چیه؟
-کادوی من به دخترخالم،فوضولی؟
ابرو هاشو داد بالا و گفت:
-باشه..ما بریم دیگه تو هم به کارت برس..
بعد از خداحافظی با من با الناز و اون دختره هم خداحافظی کردن و رفتن..ساعت حدودای یک یک و نیم بود..دیگه باید می رفتیم بعد ساعت چهار دوباره برمی گشتیم..رو به الناز گفتم:
-تو میری؟
-نه میمونم بوتیک یه سری چیزا رو به شیدا یاد بدم بعدش میرم و فردا عصر میام..
-ناهار چی؟
-با خودم آوردم
-اوکی من میرم خونه و یکی دو ساعت دیگه میام..
-باشه
به سمت خونه رفتم اما توی راه نظرم برگشت..نمیدونم چرا حوصله ی خونه رو نداشتم..به سمت فست فود همیشگی رفتم و برای خودم هات داگ پنیری سفارش دادم..به این فکر می کردم که دلیل اصلی بابا برای این که من اونجا کار کنم چیه..من که داشتم مدرکمو می گرفتم..این کارا برای چی بود؟دانشکده ی موسیقی درس می خوندم و از پنج سالگی عاشق ساز بودم..بابام مخالف بود و می گفت باید بری یه رشته ای که بعد ها بتونی کار خونه ی من رو اداره کنی..اما من کارخونه نمی خواستم فقط یه آموزشگاه می خوام...بعدش شرط گذاشت که باید یه سال توی بوتیک کار کنی تا بعدش برات آموزشگاه بزنم..اما دلیل این کارشو هرگز عنوان نکرد..
بعد از خوردن هان داگم رفتم بوتیک..امروز خیلی بی حوصله بودم...
وقتی وارد بوتیک شدم دیدم الناز نیست و به جاش دختره نشسته بود
-الناز کجاست؟
-الناز رفت..امشب نمی تونست بمونه بجاش من می مونم
اصلا حوصله ای این که یه دختر دیگه هم بیاد و اینجا کار کنه نداشتم تازه داشتم سعی می کردم الناز رو تحمل کنم که باز..ولی به قیافه ی این یکی نمی خوره که...نمی دونم..اصلا نمیتونم دخترا رو درک کنم
سپاس شده توسط: sadaf
#10
شيدا
با ديدن اون دو تا يه فكر تلخ توي ذهنم شروع به بچه دار شدن كرد و تصميم به خالي كردن جيبم گرفت. يه بار ديگه به دختره ناه كردم يه تيپ فوق عالي و البته كاملا راحت داشت كه نشون مي داد اصلا مذهبي نيستن و پولدار بودنش رو به رخ مي كشيد. چشم هاي بادامي با يه ظاهر كاملا معمولي نه حال بهم زن نه ملكه ي زيبايي جهان ولي لامصب چشماش خيلي ناز بودن چشم هاش زيتوني خيلي خاصي بودن كه همه رو جذب خودشون مي كردن. واسه موهاش هم كلي خرج كرده بود و اونا رو هم زيتوني كرده بود با اون صد من وسايل ارايش كه خرج اون صورتش كرده بود ميشه گفت قشنگه. اگه لباساي معمولي من و لباساي شيك اون رو فاكتور مي گرفتيم ظاهر اون برتري نسبت به مال من نداشت ولي پسره نه خيلي ماماني بود والبته خوش لباس لباسايي كه پوشيده بود مطمئنا رو هم پونصد تومن مي ارزيد يعني حقوق يك ماه من. از اون قيافه هاي دختر كش داشت كه از چشماش غرور برتري بارش مي كرد از اونايي كه فقط خودشو ادم محسوب مي كرد و لا غير. هه هه ههه به قوا الهه باز رفتم رو كانال عربي.
مطمئنا وضع هر دوتاشون عالي بود پس چرا اقاي صالحي اونا رو به جاي من اورده بود؟!!! يعني بايد دوباره دنبال شغل مي گشتم واي خدا جووون نه!....
تو همين افكار بودم كه با صداي جيغ مانند الناز به خودم اومدم.
الناز: هي شيدا كجايي تو؟!!
من: ها؟ چي؟
الناز: ها و زهر مار
من: اوا ببخشيد الناز جون قاطي شد
الناز سرش رو نزديك گوشم اورد و اروم گفت:
- اين قدر نگاشون نكن بيچاره هم خودشونو خيس كردن
با اين حرفش دو باره ياد بدبختي هام افتادم. فقط يه ماه اين جا كار كرده بودم اونم به خاطر لطف الناز بود كه منو صبح ها و عصر دو سه ساعتي به جاي خودش اين جا ميذاشت.
وقتي ديد ماتم برده مثل اين كه فكرم رو خونده باشه گفت:
- اقا ارتين ايشون همكار ديگه ي ما هستن
اون سر خوشكله كه حالا فهميدم اسمش ارتينه يه پووووف بلند بالا زير لب كشيد كه معنيش دقيقا اين ميشد:" خب به من چه؟!"
الناز: شيدا ايشون هم اقا ارتين( همين موقع باناز ادامه داد) حساب دار جديد بوتيك هستن
نگاه پر سوالم رو به الناز انداختم ولي هيچ جوابي نداد و معلوم شد اونم نمي دونه اون دختر قرتيه كيه!
با يه بسم ا... به طرف پيش خوان رفتم هنوز كه اخراج نشده بودم پس نبايد حلوي اين سره ي عوضي كم مي اوردم.پر رو حتي يه سلاموخشك و خالي هم نكرد( حالا نه كه خودت كردي؟!!)
با الناز رفتيم تو بخش مانتو ها و روي دو تا صندلي كه اون جا بود نشستيم.
الناز: شيدا چي شد؟!!
من: هيچي بابا پدرمو در اورده
الناز: اخر چه قدر وقت داد؟!
من: شيش ماه اگه خدا بخواد جور ميشه
الناز: منم يه نموره دارما
من: حا بذار ببينم چي ميشه
تو همين لحظه يه پسر خوش تيپ ديگه اومد داخل. اي خدا من امروز چقدر چشم چرون شدما از اسمون هم كه همش داره حوري مذكر مي باره خب خدا حالا چي ميشه اگه يكي از اينا رو دو لپي مينداختي تو دامن من؟!!!
اي اي اي شيدا منحرف شديا حواست رو جمع كن كه دو روز ديگه بايد سرنگ به دست از تو جوباي نياوران جمعت كنم( چه خوش اشتها نياوران...). خودم تز فكراي چرت و پرت خودم خندم گرفته بود من اگر از اين شانسا داشتم كهوحالا اين جا نبودم( ميشه بگي دقيقا كجا بودي؟!)
اون پسره يه ده دقيقه اي با ارتين حرف زد و دختره رو برداشت و زد بيرون. خب پس اين خانوم خوشكل هم صاحاب داره شيدا خانوم به دلت صابون نزن بي عرضگي اينا رو هم داره ديگه.
ساعت يك و نيم بود كه ارتين رفت بيرون و من و الناز با هم تو مغازه مونديم. الناز داشت از دوست پسـ ـر جديدش مي گفت اگه بهم لطف نكرده بود كه همين حالا صورتشو با ديوار يكي مي كردم هر از دو دقيقه با يه نفر در حال پريدنه
- نميودوني ارش چه قدر خوشكله يه چيزي تو مايه هاي همين ارتين خودمونه
چه زود ارتين مال ايشون شدا
تو همين موقع گوشيش زنگ زد مثل اينكه دوست پسـ ـرش بود چون همچين با عشوه حرف مي زد كه عقم گرفته بود! بعدش هم جل و پلاسشو جمع كرد و رفت
زنگ زدم به فست فود سر خيابون برام همبر بيارن....
سپاس شده توسط: sadaf


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان دریای نا آرام | ILoveTaylo ملکه برفی 108 4,580 ۲۴-۱۰-۹۴، ۰۴:۲۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ساحل آرام من | بهار ملکه برفی 8 1,143 ۱۸-۰۸-۹۴، ۰۹:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان وایسا دنیا | ☆شیطون بلا☆ ~ MoOn ~ 59 4,690 ۰۵-۰۸-۹۴، ۰۴:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: armiti
  رمان انتقام می گیرد | یلدا فلاح MeNa 179 20,614 ۰۶-۰۶-۹۴، ۰۵:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان غریبه آشنا | فرزانه رضایی دارستانی (دوجلدی) v.a.y 56 4,121 ۲۲-۰۵-۹۴، ۰۲:۵۱ ب.ظ
آخرین ارسال: v.a.y
  رمان تک ستاره ی شب یلدا | asma 102 ~ MoOn ~ 11 1,223 ۲۲-۱۲-۹۳، ۱۱:۱۲ ق.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان آویده | سحر رضایی sadaf 90 11,526 ۲۵-۱۰-۹۳، ۰۳:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: NedA II
Wink رمان باورم کن |آرام رضایی Ar.chly 76 5,550 ۱۹-۱۰-۹۳، ۱۲:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: Ar.chly
  یک عاشقانه آرام | نادر ابراهیمی sarinas 34 5,412 ۱۷-۰۶-۹۳، ۱۱:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sarinas
  نا آرام | nik00 کاربر انجمن nafas 149 9,578 ۱۲-۰۵-۹۳، ۰۹:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
21 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
ملکه برفی (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۷:۰۶ ب.ظ)، fatemeh80 (۲۸-۰۵-۹۴, ۱۰:۳۴ ب.ظ)، "MJ" (۰۴-۰۷-۹۴, ۰۶:۵۷ ق.ظ)، tehrani (۲۹-۰۹-۹۴, ۰۱:۴۳ ق.ظ)، فريبا خانم (۲۵-۰۸-۹۴, ۱۰:۵۲ ب.ظ)، amirreza (۳۰-۰۷-۹۵, ۰۹:۵۷ ق.ظ)، هرچی (۳۰-۰۹-۹۴, ۰۳:۰۹ ب.ظ)، شیشه (۱۳-۰۱-۹۶, ۰۸:۰۳ ق.ظ)، حوال (۲۹-۰۹-۹۵, ۱۰:۰۲ ق.ظ)، mehrad (۲۸-۰۸-۹۵, ۰۶:۳۲ ب.ظ)، فانوس (۱۶-۰۹-۹۵, ۰۸:۵۶ ب.ظ)، مرادی 2 (۰۲-۱۰-۹۵, ۰۲:۱۶ ب.ظ)، Atefeh78 (۱۶-۰۶-۹۶, ۰۱:۲۶ ق.ظ)، گلمن (۰۷-۱۰-۹۵, ۱۲:۳۱ ب.ظ)، 1351 (۰۵-۱۱-۹۵, ۰۷:۲۰ ق.ظ)، viorika (۱۴-۱۰-۹۶, ۰۱:۴۵ ب.ظ)، طلادخت (۲۰-۰۸-۹۵, ۱۰:۱۳ ب.ظ)، Iliiiiia (۲۳-۰۸-۹۵, ۱۲:۳۵ ق.ظ)، Mariam33 (۲۶-۰۹-۹۵, ۰۷:۵۳ ب.ظ)، الهه مهدی (۰۱-۱۱-۹۵, ۰۴:۵۹ ب.ظ)، setare75 (۲۴-۱۲-۹۵, ۰۸:۱۳ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان