انجمن ايران رمان



قايمكي | فردين و ~sun daughter~
زمان کنونی: ۲۹-۰۷-۹۶، ۰۴:۴۷ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 65
بازدید 8652

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
قايمكي | فردين و ~sun daughter~
#1
-بادهن پرحرف نزن..برو به قيافت برس اينجوري مي خواي بري ؟
-نه چه جوري مي خوام برم؟ مگه مي خوام برم زايشگاه زنمو بيارم خبرم؟دانشگاس اصلا اسمش روشه مي خوام برم درس بخونم
-نيست تو خيلي هم درس مي خوني .دلمو خوش كرده بودم بري دانشگاه ادم مي شي اما تو ادم نميشي..حداقل اون موهاتو از جلوي چشمات بزن كناركه باوركنم دارم مي برمت دانشگاه نه ارايشگاه
-چرا با گاه اينقدر قافيه مياي مامانه من
-پا شو دير شد من كلي كار دارم
از وقتي كه گواهينامموپليس باطل كردخيلي وقتا مامانم منو مي بره ومياره .اين موضوع يه مدت واسه بچه ها ي دانشگاه شده بود سوژه.اما من ككمم نمي گزه.اينا مهم نيست مهم اينه كه مامان شده راننده شخصيم...اووه اونم مامان من ...يه مامان مذهبي و خشك .
-اهاي شترمرغ واستا ببينم
نادربا عصبانيت به سمتم برگشتو گفت: شترمرغ خودتي وصدجدو ابادت.
-فكركردي من روشون تعصب دارم؟ نه بابا من بي رگ وريشه تر از اين حرفام
-حداقل ارومتر بگو ابروم رفت
-ابروت پيش خانوم فرخي رفت؟
نادر كه انتظار نداشت من از نگاهاي پرمحبتشون به هم باخبر باشم ؛اخماش باز شدو گفت:تو دو نداري دهقان
-چرا ندارم ؟ دوميم داره مياد
نادر به پشتش نگاه كردو باديدن ياسين گفت:نه ياسين اصلا شبيه تو نيست
ياسين –سلام نادر ؛ سلام پينوكيو
باهاش دست داديمو به سمت دانشكده رونديم يعني رفتيم ! منو هركي به اسمي صدامي زنه.نه اسمم پينوكيوئه نه دهقان فداكارم نه شوهرسيندرلا.مثلا بعضي هاهرجوري كه باهاشون بودم منو به اون اسم صدامي زنن ؛ ياسين هم كلاسيمه بهم مي گه پينوكيو چون تا چندروز سركارش گذاشته بودم كه اسمم گداعلي حسيني يه.چون اساتيد وقتي اسامي رو براي حضور غياب مي خونن ديگه اسم كوچيك رو نمي خونن.ياسينم اولش كه اسم دروغيمو شنيد خندش گرفت اما براي اينكه مثلا من ناراحت نشم جلوخودشو گرفتو علي صدام مي زدو مي گفت به بچه ها اينقدر صادقانه نگو اسمتو ..فقط بگو من علي حسيني ام.بيچاره بعداز سه هفته فهميد كه بهش دروغ گفتمو از اون روز به بعد به جاي اسم خودم بهم مي گه پينوكيو..يكي از دلايلاشم اينه كه دهنش نمي چرخه بگه ميعاد .به همون علي عادت كرده بوده .البته من اسم كاملم سيد ميعاد حسيني يه.بقيه بچه ها هم كه بعضي هاشون واسم اسامي جورواجور گذاشتن با تعداد زيادشون تو سلف اشنا شدم .چون من غذا خيلي دوست دارمو روزايي كه ماهي ميدن كنارشم سوپ مي دن .در نتيجه من چون از سوپ متنفرم هردفعه سوپمو مي دم به يه نفرو نصف ماهيشونو مي گيرم!
-چيه ؟
ياسين-گوشيتو بذار تو جيبت مي خواي استاد گيربده بهت؟
-اخه نميشه مرحله حساس رسيدم .اين دور تموم شه مي ذارمش تو جيبم
با ضربه اي كه استاد به ميزش زد سرمو بالا اوردم.البته چيزي نمي تونستم ببينم چون موهام رو چشمام ريخته بود.
-حسيني گوشيتو بذار تو جيبتو حرف نزن .يه بار ديگه بهت اخطار بدم منفي مي گيري
-به چشم استاد
استادسرشو تكون دادو گفت: تواصلا منو ميبيني؟ حراست جلوتو نمي گيره؟
سرمو انداختم پايينو جوابشو ندادم.ياسين يه دونه زد تو پهلومو اروم گفت: جواب استادو بده .منتظره ..بي تربيت
كمي ازموهامو ازجلوي چشمام زدم كنارو بهش نگاه كردم؛ به شوخي گفتم: حالا ديدمتون
استادنمي دونم چرا مات نگاهم مي كرد.چندلحظه بعد باخودش يه چيزي گفتو دوباره مشغول شد.منم دوباره با گوشيم مشغول شدم.ترسي ندارم ازش .من حرف بابامم گوش نمي دم چه برسه به اين.اوووه اونم باباي من كه همه بهش ميگن حاج اقا وكلي رو اسمش قسم مي خورن .
موهام اونقدر بلند نيست فقط اونقدريه كه گردنمو ميپوشونه واز جلو هم تا پايين نوكه بينيمه و اصلا لخـ ـت نيست.اولين باري كه موهام بلندشد به خاطر نذري بود كه حاج خانوم (مادرپدرم) برام كرده بود .موهام بلندشدتا روشونه هام ؛ اونوقتا 6 سالم بود.هميشه يه بلايي سرم ميومد؛ كمترين بلا اين بود كه از پله ها افتادمو پام شكست .من حتي ضربه مغزي هم شدمو به قول مامان خدا دوباره منو برگردوند.هزارو يك نذر كردن تا اوضام بهتر شد.گاهي حاج خانوم ميگه همون بهتر كه موهات روچشماته .فقط اونه كه هميشه باهام راه اومده.من دومين فرزند خونوادم .خواهر بزرگم مريلا ازدواج كرده ودوقلو داره .به اسماي محدثه ومحمد .برادر كوچيكم ماني راهنمايي مي ره وكلا با من خيلي فرق مي كنه .بابامم هميشه مي گه اخرش ميعاد منو سكته ميده !
بعداز كلاس با ياسين نشستيم رو صندليهاي تو راهرو .تا ياسين خانوم صفاييشو رصد كنه ..البته موضوع اينجوريه كه ما ميشينيم تو سالن ..بعد خانوم صفايي كه وروديه جديد رشته ي بناهاي تاريخيه از كلاسشون مياد بيرون ..اونوقت تا ياسينو مي بينه الكي به هر بهانه اي با دوتا از اون دوست تپلوهاش ميشينن رو صندلي هاي روبه روي ما والكي كتاب دستشون مي گيرنو هرچندلحظه يه بار سرشو مياره بالا ويه نگاه پراز علاقه به رفيقه بنده ميندازه ودل ياسين بدبختو اسيرتر مي كنه ...منم كه بامعرفت همش هم پاي ياسين ميشينم تا ضايع نباشه اما اين خانوم صفايي هم يه رفيق درست وحسابي نداره واسه من كه !!! دوتا رفيق داره كه به بادكنك گفتن راهت را ادامه خواهيم داد بادكنك .هرچندلحظه هم به من نگاه مي كننو الكي عشوه ميانو يكيشون كه ديگه بادكنكو روسفيد كرده وبالن شده هي پوف ميكنه وبرام چشم نازك مي كنه .اي كاش با اين پوفاش وزنش كم مي شد! اين خود قسمت منه بدبخته ...بله اين پارميداي منه !!
-واي واي واي پارميداي من كوش
ياسين محكم زد تو بازومو گفت: چته چرا چرتو پرت مي خوني؟
-كي من؟ فكرم به صدا تبديل شد
ياسين يه اخم كوتاهي كردو دوباره به روبه رو خيره شد.
بابا يكي نيست بگه اين چه كاريه ..برو پيشنهاددوستي رو بده و والسلام
به بالن نگاه كردم كه ديدم داره ريز مي خنده .حتما واسه اين كه من پارميدارو خوندم داره مسخرم مي كنه
-هان چيه ؟ به چي مي خندي بالن هوايي؟
ياسين با فرياد-پينوكيوووووووووووو
دوتا پاداشتم .چندتاي ديگه هم قرض گرفتمو دو در رو
---




 
سپاس شده توسط: mas57
#2
امشب طبق معمول سه شنبه شبها تو خونه ي حاج اقا (يعني بابام..يعني خونه ي ما ديگه )دعاي توسل برگزار ميشه .بيشتر فاميلا دور هم جمع ميشيمو دعا مي خونيم .خونه ي ما يه خونه ي بزرگ وقديميه .يكي از سالنهاي خونه كه دعا ومراسماي شب قدر ومحرم برگزار ميشه مثل مسجد مي مونه .يعني دورتا دورش پشتي چيده شده ورودرو ديواراش دعا واسامي ائمه زده شده .
منو حسين وآوش وحميد مسئول پذيرايي از مهموناييم .هميشه اوش وحسين چاي ميريزن ووسايلو اماده مي كنن.حميد خرما يا حلوا يا قند يا شيريني (بستگي به اونروز داره كه جشن باشه يا عزاداري) پخش مي كنه .منم كه از همه بدبختترم يه سيني بزرگ پراز چاي هي مي برم هي ميارم وجلو اينو اون خم وراست ميشم ..يكي نيست بگه ميعاد كمرت درد نگرفت هر هفته اين سيني به اين بزرگي رو مي بري مياري؟
ديگه دعا تموم شدكه همه صلوات فرستادنو مشغول خوردن چايي هاشون شدن كه يه دفعه تو اون هيرو ييري صدا ي گوشيم بلند شد به اين مضمون كه: اقا ما سبكمون چيز ديگس ولي خوب اونايي هم كه دوس دارن برقصن خوب برقص چه اشكالي داره ....برقصن؟ برقصن (ترانه ي تتلو)
من با اون سيني به اين بزرگي وسط پذيرايي سيخ ايستاده بودمو نمي دونستم بايد چيكار كنم ! يه دفعه دختر خالم نيلوفر كه فقط 5 سالشه اومد وسطوشروع كرد به رقصيدن .جوونا همه مي خنديدنو من سيخ شده بودم .اهنگ گوشيم كه قطع شد خاله مهري پاشد رفت با حرص دست نيلوفرو گرفتو گفت: اين چه كاري بود كه كردي؟
منم كه تازه از اون حالت دراومده بودم.طبق معمول فرارو برقرار ترجيح دادمو رفتم تو اشپزخونه كه ديدم آوش وحسين رو زمين ولو شدنو دارن مي خندن.
آوش با صدايي كه از خنده قطع ووصل ميشد گفت: گوش....شي .... يه ... كي .... بود؟
با حرص گوشيمو از تو جيبم دراوردمو شماره ي ياسينو ديدم: كار خود بيشعورشه .اخه يكي نيست بگه ادم اينجوري تلافي ميكنه؟؟ چه اهنگ مزخرفي هم گذاشته بود ..گوشي من هميشه رو سايلنته
حميد با صورتي كه از خنده سرخ شده بودو چشمايي كه هنوزم مي خنديداومدتو اشپزخونه وگفت: ميعاد اين خالت چه رياكارو زرنگه ..رفته نيلوفرو برده پيش حاجي مي گه نيلو واسه حاجي قل هو الله بخون
با اين حرف حميد منم اينبار خنديدم .البته اكثريت با حاج اقا اينجوري بودنو دوست داشتن پيش حاج اقا خوب جلوه كنن كه اينكاراشون خودبه خودتبديل به رياكاري ودغل بازي ميشد.
من اما نه ترسي از حاج اقا داشتم نه فاميلاي اطراف ..من فقط خشكم زده بود كه اين گوشي من چرا يه دفعه اينجوري شد! اون لحظه هم كه مغزم فرمان نميداد كه بايد چي كار كنم !!




 
سپاس شده توسط:
#3
فصل دوم
-هان چته چرا سگي شدي؟
-حرف نزن پينوكيو
-بابا چرا اينقدر غصه مي خوري .رفته كه رفته .اين همه دختر.بچسب به يكي ديگه
-ميعاد دست از سرم بردار... مي زنمتا
از كنارش ردشدمو بهش تنه زدمو گفتم: باشه تنها باش من رفتم كتابخونه.انگار دختره تحفه بوده
- زر زر نكن
حالا من كه مي دونم ناراحتيش واسه خانوم صفايي نيست ولي خوب چي كنيم ديگه .ما اينيم
كتابخونه ي دانشگاه ما از دوقسمت تشكيل ميشه كه هر كدوم يه جا قرار گرفته (يعني كنار هم نيستن ديگه).يه دونه بخش كتب مرجعه كه ميتوني بري همون جا بشيني بخوني ونمي دنش بياري خونه .يكي هم كه مثل بقيه ي كتابخونه ها.من كتابخونه ي كتب مرجعو بيشتر دوست دارم چون خودم مي تونم برم كتاب بردارمو جلوي درشم سنسور داره وكيفو وسايلامونو بايد بذاريم تو قفسه ها.البته بار اول كه رفتم كتابخونه كتب مرجع ؛ چون ميز مسئول كتابخونه كنار سنسوره ومن با مسئولش كار داشتم ؛ با يكي از كتاباشون رفتم روسنسور وايسادم كه صداي هشدارش بلندشدو همه به سمت من برگشتن!از اون وقت تا حالا اين سنسوره شده دشمن خوني من .
لابه لاي قفسه ها راه مي رفتمو بي هدف به كتابهايي كه اصلا ربطي به رشتم نداشت نگاه مي كردم كه از پشت قفسه صداي يه دختر نظرمو جلب كرد:
دختر--دارم از حرص مي تركم زهرا
زهرا-بابا ول كن.چرا بيخودي فكرشو مي كني؟
دختر-اخه حرصم ميگيره سال قبل به من پيشنهاد داده بيابا من باشو ..منم گفتم نه.گفت تو رو واسه ازدواج مي خوام گفتم تو هم يكي مثل پسراي ديگه خيلي زود يادت مي ره ..گفت تا اخرش تو دانشگاه با تو ام ..اونوقت زورم مياد كه رفته به منيره پيشنهادداده .اونم منيره اي كه دوست صميمي منه
زهرا-خودتو ناراحت نكن ژينا.مگه تو شهرادو دوست داشتي؟
ژينا-نه من حالم از خودشو اون هيكل چاقش بهم مي خوره.زورم مياد كه پز منيره رو به من مي ده واداي عاشقارو درمياره .ديدي چه جوري تو كلاس كنار هم ميشينن؟شهراد يه جوري بهم نگاه مي كنه كه يعني من الان يكي رو دارم اما تو چي.حالا خوبه همه مي دونن من خوشگلم .حالا فكر كرده منيره با اون صورت بزك كرده ش خيلي خوشگله .عين عقده اي ها اسمشم گذاشته مگنوليا.
زهرا-حالا ميخواي چي كار كني؟اينقدرخودتو عذاب نده .تواخه به بعضي اصول مقيدي وگرنه اين حامد كرمي هم خوشگله هم پولدار هم دنبالته اما ازت انتظاراتي هم داره
ژينا-اگه بشه يه پسرتاپو خوشگل چندروز فقط چند روز بامن باشه وشهراد ببينه حله.حامد كرمي نه اون خيلي بده .به راحتي نميتونم از دستش خلاص بشم
زهرا-خسته نباشي .عمرا بتوني حالشو بگيري ؛پسري كه تو مي خواي نسلش منقرض شده
اروم از پشت قفسه ها بيرون اومدمو به دخترا يه نگاهي انداختم .خوشگل بودن يعني ادمو جذب مي كردن. اما من كه مي ميرم واسه اين جورسرگرمي ها .مهم اينه كه يه سوژه ي ناب گير اوردم
يكي ازاونا-هان كاري دارين اينجوري زل زدين ؟
-من هم تاپم هم خوشگل
قيافه ي يكي از دخترا سفيدشد.فهميدم ژينا همونيه كه حدس ميزدم..كوپ كرده كه حرفاشونو شنيدم
-من حاضرم كمكت كنم
زهرادستشو گرفتو گفت: لازم نكرده تو فكركردي خيلي تاپي ؟بابا اعتماد به نفس ..
از كتابخونه به سرعت بيرون رفتن.منم كيفمو برداشتمو باقدماي بلندبهشون رسيدم
- اينجا همه منو ميشناسن..
كمي از موهامو كنار زدمو به ژينا نگاه كردم.تو كمتر از چندثانيه يه لبخند پررنگ روي لبـ ـاش نشست.
-اومم باشه قبوله
منم كه كرمم گرفته بود گفتم: نمي خواد پشيمون شدم.اينكار به ضررمنه.
يه اخمم چاشني نگام كردمو يكم عقب عقب راه رفتمو بعد بهشون پشت كردم.يعني قيافشون ديدني بود .دوستش كه بيچاره از قيافش پشيموني مي باريد .خودشم كه ماتش برده بود
هنوز كامل ازشون دور نشده بودم كه احساس كردم يكي پشت سرم داره ميدوه .خوبه ...خوبه ...يكم منت بكشه قبول مي كنم ...اخ چه حالي ميده .
درحالي كه نفس نفس ميزد روبه روم ايستاد.خواستم بگم اومدي منت كشي كه اب بطريشو پاشيد تو صورتم!
هنوز تو شوك بودم كه گفت: توباشي پيشنهادندي وبعدا بيخودي قوپي بياي.
ايندفعه من خشكم زدكه بي توجه بهم راشو كشيدو رفت سمت دوستش.
شانس اوردم برادران زحمت كش حراست وبسيج نبودن كه بهمون گير بدن اما اين ديگه خيلي پرروئه .من اگه حالتو نگرفتم ميعاد نيستم .
از همون فاصله ديدم كه به سمت دانشكده ي علوم سياسي مي رن .خوبه .
با قدماي تند سعي كردم سريعتر به دانشكدشون برسم تا ببينم كلاسشون كجاست .
وقتي وارد دانشكده شدم.اولش دهنم باز اومد.چه قشنگه اينجا ! به ما دانشكده ي قديمي مي دن واسه اينا نوساز .خوبه رشته ي ما ازاينا بهتره .ديگه هر بيسوادي هم مي دونه كه مهندسي پزشكي رشته ي تاپيه.
چه قدرم شلوغه .كمي تو سالن دانشكده راه رفتم كه يه دفعه يكي كيفمواز پشت كشيد.برگشتم ديدم خود بيخودشه !
ژينابه من گفت -سلام چطوري؟خوبي ؟اينجا اومدي چيكار ؟گفتم كه بعداز كلاس ميبينمت
نمنه؟با منه ؟ هاج وواج نگاش مي كردم كه دوباره اما اينبار ارومتر گفت: ميشه اون موهاتو از روچشات بزني كنارو دهنتوكه از تعجب باز شده ببندي وبه جاش يه لبخند كوچولو بزني؟
خودبه خودحرفاشو گوش دادمو بهش نگاه كردم.اين چه قدر فيلم مياد .ميعاد يه كاري كن بي عرضه.!. به اطراف نگاه كردم ؛فهميدم خيلي ها به ما چشم دوختنو نگاه يه پسرچاق بهمون يه جوري بود.براي اينكه اب پاشيدنشو جبران كرده باشم با صداي تقريبا بلندي گفتم: ببين ژينا درسته كه تو منو دوست داري اما من تو رو نمي خوام .دست از سرم بردار .اومده بودم اينو بگم تا براي هميشه فراموشم كني
هنوز دهنم بسته نشده بود كه سالن پر از سروصداشد.به صورتش كه نگاه كردم ديدم پر از اشكه .يه دفعه پشيمون شدم خواستم كاري كنم كه اروم اروم ازم فاصله گرفتو بعد درحالي كه هق هقش به گوشم مي رسيد شروع به دويدن كرد!
همونجوروسط سالن ايستادم.فكرشو نمي كردم اينجوري بشه .من مي خواستم فقط حالشو بگيرم نه دراين حد كه اشكشو دربيارم
---=
به صورتم اب زدمو از تو اينه به خودم نگاه كردم.اين دومين باري بود كه امروز از ناراحتي اون ماده ي تلخ لعنتي رو(زرداب)بالا اوردم.هروقت كه از چيزي خيلي ناراحت ميشم .معدم مشكل پيدا مي كنه واين بلاهاسرش مياد.
ازدستشويي بيرون اومدم كه ديدم ماني پشت در منتظره
-هان چيه ؟چرا اينجايي؟
ماني-مامان ميگه چي شده كه بازم اينجوري شدي؟
-هيچي .من چه مي دونم به خودم مربوطه.
ماني-همين حرفت نشون ميده كه خودت خرابكاري كردي
مي دونست حالشو مي گيرم واسه همين خيلي زود از جلوي چشمام دور شد.وقتي جلوي تي وي نشستم .مامانم باناراحتي كنارم نشستو گفت: چيزي شده ميعاد؟
-نه مي خواستي چيزي بشه؟ حالم خوبه
ماني-عين ميت سفيدشدي
مامان دستمو تو دستش گرفتو گفت: فشارتم كه پايينه.پاشو بريم بيمارستان
-نميخوام
-لج نكن من حوصله ندارم نصفه شب ببرمتا
-نمي خوام ببري .مثل دفعات قبله حالم خوب ميشه
-اخه شامم كه نخوردي...واقعا تو دانشگاه ناهار خوردي؟
ميخواستم بگم نه اما منصرف شدمو گفتم: اره
وبعدبراي اينكه دست از سرم برداره به دروغ وبا بدجنسـ ـي گفتم: غذاهاي دانشگاه ما از غذاهاي خونه خوشمزه تره.تو كه دستپختت افتضاحه
مامان كه حرصش دراومده بود با ناراحتي دستمو ول كردو گفت: همون بهتركه اينجوري شدي.تو رو كسي حريف نيست فقط همين معدته كه حريفته
ماني كنترلو برداشتو كانالو عوض كرد: هوي عوض نكن مگه نمي بيني زدم اينجا
ماني-تو كه هيچوقت تلويزيون تماشا نمي كني الكي ميشيني جلوش كه چي؟
كنترلو ازش گرفتمو گفتم : من زدم اون كانال ...درسته نگاه نمي كنم اما دوست دارم اينجا باشه .اولشم خودم روشن كردم پس تا وقتي اين برنامه تموم نشه حق نداري شبكه رو عوض كني
-نه بابا!!بده من اون كنترلو
-ماني يه كاري نكن دق دليمو سرتو خالي كنما
مامان با عصبانيت به سمتمون اومد و گفت: باز افتادين تو جون هم؟ ماني تو مگه درس نداري نشستي با برادر بزرگترت بحث ميكني؟ بازم مي خواي ابرومونو ببري؟
ماني سوم راهنمايي يه .اما در اصل بايد اول دبيرستان باشه .تن به درس نمي ده .تنها مشكلش همين درس نخوندنو اخلاق عجيبشه ..وگرنه برعكس من خيلي از مامان بابا وبزرگترا حرف شنوي داره!البته واسه درس ازشون حرف شنوي نداره!
ماني كه رفت منم تي وي رو خاموش كردم تا برم بخوابم كه ببينم فرادا بايد چه غلطي بكنم.




 
سپاس شده توسط: mas57
#4
-ميعاد پاشو .پاشو بايد بري دانشگاه
پتومو رو سرم كشيدمو جواب اين مگس مزاحم كه نمي دونم كي بودو ندادم..نمي دونم شمام اينجوري هستين يا نه اما من صبحا وقتي تو خوابو بيداري ام؛ نمي دونم با كي دارم حرف مي زنم .هركي بود پتومواز روسرم كشيد كه منم بدون اينكه چشمامو باز كنم دستمو بالا اوردمو يه دونه محكم زدمش
-ميعاااااااااد
چشمام يهوباز شدو مامانمو شال وكلاه كرده (اينجا كه امريكا نيست مامان منم مذهبي يه پس منظورم با چادره )بالاي سرم ديدم كه داشت بازوشو مي ماليد.
-واقعا كه ..من پايين از كي منتظرتم تا بياي برسونمت اونوقت تو ..
-خوب ببخشيد ...من نمي رم دانشگاها.
-باز چه خطايي كردي كه از ترست نمي ري
-هيچي .كلا نمي ترسم
-اگه هم نترسي داري فرار مي كني
-گفتم كه نمي رم .بابا جون من خودم اختيار خودمو دارم.نمي رم ديگه
-اصلا تو پسر من نيستي
-يه لحظه مكث كن ..من اشتباهي بهت گفتم بابا جون .ديدي حالم خرابه؟ سيبيل در نياوردي؟ البته تو اگه بابا بودي ريش داشتي
-بي مزه ي لوس.من رفتم سركارم.تو هم بمون اينجا ببينم مي خواي چيكار كني
چندلحظه به چشماي شرورم نگاه كردو گفت: الان مي رم در اتاقمونو قفل مي كنم كه نري فضولي
-مامان يعني چي؟ تو داري به من توهين مي كني
-اداي دخترارو درنيار گنده بك!
بعدم موهامو تو دستش گرفتو گفت: چه جوري از دست حاج اقا در رفتي خدامي دونه .
-اينا نذره مامان خانوم .نذر حرم امام پانزدهم
-من برم تا تو كفر نگفتي
-ايول برو ولي من كه اخرش مي فهمم واسه تولدم چي خريدين
-اره روز تولدت مي فهمي
-نه قبلش مي فهمم
-من ديرم شد .خداحافظ
همين مامان از اتاقم بيرون رفت .فالفور از تخـ ـت پريدم پايينو در حالي كه دنبال سوييچ ماشين عزيزم كه اجازه نداشتم بي گواهينامه ازش استفاده كنم گشتم .از پنجره بيرونو نگاه كردمو ديدم بله مامان خانوم تشريف بردن.
بعد از كلي گشتنو بهم ريختن اتاق بهم ريختم ؛ خسته شدمو رو زمين به پشت دراز كشيدم : لعنتي .يعني كجاست !
خودبه خود به لوستر اتاقم چشم دوختم كه ديدم سوييچ ماشينم مثل شيشه ها والماساي دورش ازش اويزون شده.
-اي پس فطرت ..اونجايي پس
صندلي ميز مطالعمو وسط اتاق اوردمو رفتم به زور از لاي زنجيرا جداش كردم .تازه يادم اومد اونروز از ناراحتي اينكه گواهيناممو باطل كردن شوتش كردم تو هوا.
يه بـ ـوسه بهش زدمو به سمت پاركينگ رفتم .اي جان ...گنج باارزش من.
از تو صندوق عقب ماشين گيتارمو در اوردمو به خاكايي كه روش نشسته بود نگاه كردم..اي بيچاره ي فلك زده . تو چقدر تو خونه ي ما مظلوم واقع شدي
با همون سرعتي كه پايين اومده بودم دوباره به خونه برگشتمو داشتم ازپله ها بالا مي رفتم كه باصداي نازكو پير حاج خانوم(مادر پدرم) مثل سيخ وايستادم
-سلام به روي ماهت ميعاد جان
-سلام از منه حاج خانوم
مي خواستم ازدستش در برمو نمي دونستم گيتارو كجاي دلم بذارم كه گفت: اون چيه دستت
-تفنگ شكاريه بابا(قابل توجه : كاور بعضي از تفنگاي شكاري خيلي شبيه گيتاره واگه كسي دقت نكنه نميفهمه )
-مي خواي چيكار كني .باز اتيش به راه نندازي
-نه حاج خانوم .مي برم تميزش كنم
يه اهي كشيدو گفت: پدرجونتم عاشق تفنگ بود.زدم زير خنده چه حالي مي داد اگه پدرجونم (پدربابا)گيتاربه جاي اسلحه مي برده ومي گفته اسلحه س
-واسه چي مي خندي واسه اشك من؟
اسلحمو يعني گيتارمو روزمين گذاشتمو به سمتش رفتم.حتما بازم ياد عشقش افتاده بود .بغـ ـلش زدمو گفتم: الهي قربونت برم مادري .تو چه دل نازكي
-دلم تنگه .كسي نيست باهام حرف بزنه
منظورش اين بود كه كنارش بشينمو باهاش حرف بزنم .اخه گيتار...موسيقي ...دلم تنگ شده واسه ساز زدن! اينم كه دو دقيقه بعد بازم مثل هميشه قصه حضرت يوسف وزليخا رو تعريف مي كنه .كادوي تولدمو چيكار كنم بايد بفهمم چي شده ...اون دختره اسمش چي بود ؟اهان ژينا ...حاج خانومم كه خونه ي مازندگي مي كنه پس مي تونم بعدا كنارش بشينم
-چي شد پسرم.
-هان
-دستو صورتتو نشستي؟
-نه!
-دهنت بوي خوبي نميده
خندم گرفت ..چقدر واقعا ....
-خوب من از ديروز غذانخوردم .دندونمم مسواك نزدم .
-برو دستو رو تو بشورو بيا صبحونه
يه لبخند به زور زدمو گفتم: چشم
به سمت گيتارم ؛ اين شي بدبخت رفتم كه گفت: بعدا باهم تميزش مي كنيم
-نه الان برمي گردم
دوباره تو صندوق عقب ماشينم گذاشتمو سرمو تكون دادم.




 
سپاس شده توسط:
#5
بابي ميلي به سمت اشپزخونه رفتم ..اي به خشكي اين شانس ..نه چرا به خشكي ؟ همينجوريش خشك هستي ..اي به خيسه اين شانس!
-ميعادجان چايتو شيرين كنم ؟
-نه ..تلخ بهتره.
-قند بدم بهت؟
-خودم برمي دارم
-بيا اين لقمه ي مربارو بگير
-اي بابا سرصبحي ريده رو اعصابه من( براي خاطر الفاظ شرمنده).حالام گيرداده
-نمي خورم
-البالوئه ها
با چشماي درشت شده بهش نگاه كردمو درحالي كه سعي مي كردم عصبي حرف نزنم گفتم:-حاج خانوم من هرروز اين حرفو براي شما تكرار مي كنم كه من مرباي البالودوست ندارم .من هويج دوست دارم
به چشمام نگاه كردو به لهجه گفت: اين چ ِشمان(چشمان) كه تو داري ؛ تَ ر سُ م(ترسم) بلا بياري .
-يعني چي؟مي خواي بگي واسه چشم هويج خوبه ؟
-بخور پسرم..تو نميفهمي اين چيزارو
نفس عميقي كشيدمو سعي كردم تلافي غذانخوردن ديروزو دربيارم به هر صورت بايد انرژي بگيرم چون از پشت اين ميز كه بلند شم بايد انرژي زيادي براي بعدش به خاطر حاج خانوم خرج بدم
--وحدسمم درست بود .هنوز كاملا رو كاناپه ننشسته بودم كه حاج خانوم روبه روم نشستو گفت: اقا سعيد
(پدربزرگ)خيلي مرد خوبي بود ..تو هم واسه زنت همونجوري باش
بهش چشمك زدمو گفتم : چجوري؟
كلا چون هم پير بود هم دل پاك ؛منظورمو نگرفتومثل هميشه با صداي اروم خيلي اهسته گفت: هميشه مهربون بود ..هواي منو بچه هارو داشت .همه چيش به جابود..هي .
قبل اينكه جريان هميشگي شروع بشه مي خواستم بگم من كار دارم برم كه گفت: يه داستان قشنگ برات بگم گوش كن
اي بابا ..چرا دست از سر اين يوسف وزليخابرنميداري .الان پاشم مي زنه زير گريه .تابلوبود قيافم عوض شده بود .فكركنم خيلي زار مي زد كه گفت: قصه رو كه بشنوي اين روحيه ي بدت از بين مي ره
-حاج خانوم هربار اين قصه رو واسم تعريف مي كني
-نه ..من تازه ديشب موقع خواب خوندمش
-شماچرا اينقدر اين قصه رو دوست داري
فوري چشماش پراز اب شدو گفت: اصلا برات تعريف نمي كنم ..واقعا يعني يادش مي ره هربار اين داستانو برامون (براي منو مريلا وماني وبچه هاي مريلا ) تعريف مي كنه؟
- حاج خانوم من ديشب خواب ديدم شما اين قصه رو مي خواي واسم بگي ؛ فكركردم تو واقعيته..ببخشيد چه زود ناراحت ميشي..شما هنوز داستانو نگفتي برام
همونطور كه زود ناراحت شده بود ؛ زود از دلش دراومدو دوباره اين داستانه تكراري رو كه موقع پخش فيلمش من گريه مي كردمو(واقعي نه ها)شروع كرد به تعريف كردن ..اخه خداپدرتونو بيامرزه فيلمو مي ذارين اين تكرار شب قبلشو گذاشتنو تكرارشو از دوباره تو شبكه ي چهار گذاشتن چه صيغه اي يه؟جالبه كه ماني هم كه يه بار با حاج خانوم حرفش شده بود رفته بود اين سريالو براش خريده بودو حاج خانومم خيلي خوشحال شده بود.ديگه مقدمه چيني هاشو كرده بودو طبق روال هميشگي تا رسيد به اونجايي كه زليخا به يوسف پيشنهاد بد مي ده چشماش درشته درشت شدو با حرارت زيادي شروع كرد به تعريف كردن .با اينكه هربار اين جاي داستان اين مدلي ميشه اما من هربارشم مي زنم زير خنده ؛ چون حاج خانوم در حالا تعريف كردن يه جوري با هيجان صداشو بالا پايين مياره كه ادم جدي جدي باورش ميشه بار اوله كه داره تعريف مي كنه .
بلاخره بعداز يك ساعت وقت هدر رفتن ؛ وقتي حاج خانوم خود به خود رو كاناپه در حالي كه نشسته بود ؛ خوابيد .منم نفس راحتي كشيدم تا برم دنبال كارام.اما قيد ديدن كادوي تولدمو زدم چون ديگه انرژي واسه باز كردن در به وسيله ي پيچ گوشتي و...نداشتم .


----------------------============

-چيه خوشحالي اقا ياسين؟
-تو چي چرا اينقدر تو همي؟ ناراحتي من خوشحالم تو يه بار ناراحتي؟
-من؟ نه خوبم
-موهاتو بالاي سرت بستي حراست گيرنداد؟
-نه
-حوصله نداري حرف بزني؟
-نه
-بازم ريدماني كردي؟( يعني ريدن به اندازه ي زياد)
-اره
-واقعا ريدماني كردي؟
-ميگم اره ريدماني كردم
-اي بابا باز چي كردي؟
-هيچي
با حرص كش بالاي سرمو باز كردمو بازم موهام ريخت روصورتم
ياسين-نكن خره
-حوصله ندارم همه يه جوري نگاه مي كنن
-تو حساس شدي وگرنه داشتن بهت خوب نگاه مي كردن .يه بار تونستن صورتتو ببينن جنگلي
از رو نيمكت تو محوطه بلندشدمو گفتم: حالم خوب نيست ياسين .بيخود ور ور نكن
فكر كنم بهش برخورد ..بي خيال !
رفتم تو بوفه تا حيلمي ؛ آشي ؛ كوفتي ؛ عدسي بخورم كه زهرا رو ديدم
تا متوجه من شد با عصبانيت ظرف املتشو عقب كشيدو از رونيمكت بلندشدو از در بوفه بيرون رفت
مي مردي الان نمي ديدمت ؟شيطونه مي گه بشينم باقي مونده ي املتشو مفتي بخورما
با به خاطر اوردن كاري كه كرده بودم اشتهام كورشدو از بوفه بيرون زدم.
-حسيني ..حسيني...شوتر ... وايستا
به عقب برگشتم ..حامد بود .اين ديوونه بهم مي گه شوتر(يعني خيلي شوتي).با همون لهجه ي شماليش گفت: دانشگاه مي خواد ببره اردو مياي؟
-كدوم ارگانش؟
-بسيج!
-اوووه كي مي ره اين همه راهو..حالا كجا مي بره؟
-قم كاشان ...مياي ؟
-قاطيه؟ اگه قاطيه هستم
-پسر ناحسابي اونا يه پشه ي مونثم ازمون دور مي كنن اونوقت تو ميگي قاطيه؟هستي يا نه؟
-چقدره؟
-دو هزار تومن
-فقط دوهزار تومن؟
-اره ديگه
-چه ارزون
-مثل اينكه بسيجه ها
-خوب من كه احتمالا ميام چون الان چندروزي يه كه حالم خرابه ..به ياسينم بگم؟
-اره بگو تا جا پرنشده .
-بنويس اسمشو ..راضيش ميكنم
دست كردم از كيف پولم يه پنج تومني دراوردمو گفتم : مال ياسينم حساب كن
بعد به شوخي گفتم: بقيشم برام بيار
دستمو به سمت خودم هول دادو گفت: اينجور كه نمي شه مگه من مسئول دفتر بسيجم
چشمامو ريز كردمو الكي اندرفصيح نگاش كردمو گفتم: نه از ريش كه خبري نيست
-مسخره .زودتربرو اسمتونو بنويس كه با تو خوش مي گذره
-پس نميام تا بهت بدبگذره
-خودداني
-نه اصرار نكن من ميام .مامانم خيلي وقته كه ارزوشه يه اردويي جايي منو بفرسته چند روز خونه بي ميعاد بمونه
---------------=
نكردن يه اتوبـ ـوس درست وحسابي برامون كرايه كنن .اين بنزاي قديمي چيه روده پوده م بهم ريخت.روبه ياسين گفتم: من اين استيلمو به سختي اينجوري نگه داشتم از اين اتوبـ ـوس اگه سالم زديم بيرون مطمئنم بدنم كج وكوله شه
-وللش
-باكي اس مي دي؟ با خانوم صفايي؟ببينم جريان چي بود يه روز ناراحت بودي الان باهاشي؟
-تو توهم زدي وگرنه اونروز كه من ناراحت بودم اصلا سر قضيه ي ندا نبود
-چي ؟ ندا؟؟بابا ايول هنوز شروع نشه خانوم صفايي شد ندا؟
-واسه تو همون خانوم صفايي هست .واسه من ندائه
-مي گم قضيه سر فاميل شدنه يا نه در حد اس ام اس وبـ ـوس؟
-من چي مي دونم .فعلا بذار ببينم چي ميشه .تو كه مي دوني من فعلا تو كتم نمي ره شوهر كسي بشم
-اره مي دونم فعلا پولاي باباتو واسه اينو اون خرج مي كني..
سرمو به سمت پنجره چرخوندم تا اونم ديگه ادامه نده .اي كاش مي تونستم يه جوري از اون دختره معذرت خواهي كنم.بعد از سفر حتما مي رم سراغش .كم كم پلكام داشت روهم مي افتاد كه يكي از بچه ها گفت: صلوات
همه با هم بلندصلوات فرستادن .يه اقايي كه تو نهاد كار مي كنه شروع كرد به صحبت كردن .اخه يكي نيس به اين بگه يه ميكروفون بگير دستت اقا ما صداتونداريم ! اين اتوبـ ـوس قراضه هم كه اينقدر سروصدا داره كه نمي ذاره ادم حتي با صندلي جلوييش حرف بزنه!بابا من بابام اينكارس حفظم همه ي اين چيزارو ولم كن
سرمو اوردم بالا و جوري كه ياسين بفهمه به خدا گفتم: ببين خدا من مي خواستم به حرفاي اين برادر گوش بدمو كمي متحول بشم اما نشد!! تو هم لطفا به ما سخت نگير
ياسين كه اصلا نفهميدمن چي گفتم.معلوم نيست چي دارن براي هم اس ام اس مي كنن كه اين همه مشغوله!
-ياسين اون گوني يه تخمه رو بده
-تو به مشما مي گي گوني؟
-تا مزه نريزم كه محلم نمي دي ...اين دختره شده هووي من..ولش كن بره
-زر نزن
بدون اينكه چشمشو از گوشيش برداره مشماي تخمه رو پرت كرد تو بغـ ـلموگفت: بخور
مشمارو پرت كردم تو بغـ ـلشو گفتم: گاو
از جام بلندشدم .اينطوري نميشه .هر دوقدم صلوات البته نمي گم بده ها اما خوب يه كم تنوعم لازمه .اين ياسـ ـينه يالغوزم كه محل نميده.اين اتوبـ ـوسم كه بدتر.از ميون صندلي ها رد شدم تا به حامد رسيدم .با ديدنش گوشيمو در اوردمو از اون صحنه ي ناب فيلم گرفتم! سرش رو شونه ي سعيد بود .چشماش بسته بودو دهنش بازه باز.زبونشم به شكل ضايعي خودنمايي مي كرد.سعيد با خنده گفت: چيكار مي كني ميعاد؟
-مي خوام اذيتش كنم
همونطور كه فيلم مي گرفتم ؛سانديس سعيدو از دستش گرفتمو جلوي دهن حامد نگه داشتم .
-سعيد بعد از اينكه سانديسو تو دهنش خالي كردم تو هم زير سرشو خالي كن .
-يك ...دو ...سه
حامدبا دهن باز مثل سيخ ايستاد كه يه دفعه اتوبـ ـوس به پستي بلندي رسيدو منم پرت شدم روش!
حامدبدون اينكه دهنشو ببنده به سختي گفت: اين ماده چي بود؟
حق داره اين سانديساي صدتومني كه دانشگاه با اون تيتاپ كوچولوها بهمون داد به هر چي مي مونست جز سانديس.البته با دوهزارتومن بايدم همينارو بهمون بدن...فيلمو سيو كردمو گفتم
-من چه مي دونم اب چي بود؟!!!
با دستمال كاغذي رو زبون ولبشو داشت پاك مي كرد كه گفت: كار توئه ميعاد..نه؟ تو كرم ريختي شوتر؟
-اره به جان تو
-ياسينو چزوندي اومدي سراغ من؟
-نه اون كه محل نميده .
بلاخره رسيديم .مارو تو يه حسينيه ي بزرگ اسكان دادن ! بوي گند جورابا وعرق بچه ها داشت حالمو بهم مي زد .يكي نيست بگه بابا به خدا من حاضر بودم چندين برابر اين پولو بدم اما امكانات بدن .يعني چي؟؟ شانس اورديم كه بسيج رفت واسه خوابيدن؛ پتوهاي سربازي اورد كه از سرما يخمك نشيم .اون پتو سربازي ها هم كه بوي همه چي مي داد.اي خدا غلط كردم اومدم! ياسين كه اصلا حاليش نبود كلا تو گوشيش بود من نمي دونم اين چرا اومد!!!وقتي با اعصاب داغون پتورو به سمتش هول دادمو گفتم: نمي خوام اين ناقل بيماري رو
همونو چندلا كرد به جاي بالش گذاشت زير سرشو پتوي خودشم انداخت روشو دراز كشيد.من بدبختم همون كف رو موكت پخش شده بودمو خر غلت مي زدم .اينم از هتل پنج ستاره ي ما!!!




 
سپاس شده توسط: mas57
#6
ازديروز كه از اون سفر مهيج كه تنها قسمت خوبش زيارت كردن بود برگشتم احساس كوفتگي شديدي تو بدنم دارم .همينجوري تو دانشكده ي علوم سياسي پرسه مي زدمو دونه دونه تو كلاسارو نگاه مي كردم تا شايد بتونم ببينمش .اما انگار اب شده رفته زير زمين ! نه خودش بود نه اون دوستش زهرا؛ با ديدن اون پسرچاقه كه فكر كنم همون شهراد بودويه جوري با خشم نگام مي كرد خودبه خودپام يه سمتش كشيده شد
وقتي بهش رسيدم ؛سرشو با عصبانيت وبه حالت تاسف چندبار تكون داد و ازم دور شد.اين چرا اينجوري كرد؟با نگاهم ديدم كه وارد كلاس 704 شد.پس اونجا كلاسشونه ...بيرون كلاس منتظرموندم تا بلاخره يكيشون بياد اما استادشونم اومدو هيچكدوم از اون دونفر نيومدن!
چه روز گنديه امروز..به ستون وسط كريدور تكيه دادمو سرمو پايين انداختم .با صداي دويدن كسي سرمو بالا اوردم! اون زهرا بود!
تا منو ديد با عصبانيت يه لحظه ايستاد اما دوباره به خودش اومدو به سمت در كلاس رفت..هنوز در نزده بود كه به سمتش رفتمو گفتم: باهاتون كار دارم
-من با شما كاري ندارم اقا
-به خدا من پشيمونم
داشت در مي زد كه جلوش ايستادمو گفتم: تلافي مي كنم
خودبه خودصداش بالا رفتو گفت: تلافي مي كني؟؟چه جوري؟چه جوري مي خواي غرور له شده شو بهش برگردوني هان؟ تو ادمي؟
به خودم كه اومدم ديدم خيلي ها حتي استادا هم از كلاسا بيرون اومدنو نظاره گر اين موضوعن .انگار همه مي دونستن.
زهرا با تني كه از عصبانيت ميلرزيد گفت: برو گمشو بيشعور
خواست با كيفش منو بزنه كه چندتا از دخترا گرفتنشو اقايي با لباس مخصوص حراست به سمتمون اومد..
--==
رييس حراست-اقاي حسيني شما واسه اين كه باعث اين شلوغي وهمهمه شدين اين ترم ديگه نيايد دانشگاه..از ترم جديد بياين
مي دونستم اولش اينجوري مي گن تا دانشجوبترسه وبعدش كوتاه ميان ..براي همين با التماس گفتم:اقاي رحيمي من كه كاري نكردم به خدا اين مجازاتابراي من خيلي زياده ...بابا من كه سياسي نيستم كه مي خوايد يه ترم اخراجم كنيد..شما ببينيد من اصلا تو پروندم خلافي دارم؟
-نمي شه اقا برو بيرون وقتمو نگير
به اقاي رحمتي كه گاهي جلوي سردر باهاش شوخي داشتم گفتم: اقاي رحمتي تو رو خدا شما يه چيزي بگيد..بابا اين خيلي واسه گناه نكرده ي من زياده
اقاي رحمتي بهم نگاه كردو گفت: اقاي رحيمي حالا شما اينبارو ببخشيدش
-نميشه كه جناب ؛ اينجوري كل دانشگاه بهم مي ريزه
-حالا اينبار شما لطف كنيد..اين حسيني پسر خوبيه
رحيمي يه كمي فكر كردو گفت: كارتش پيشم مي مونه تا يه مدت .تو پروندشم درج ميشه
با اينكه اينم باز خيلي بود اما نفس راحتي كشيدمو گفتم: لطف كردين
هنوز حرفم تموم نشده بود كه گفت: اون موهاتم كوتاه كن
دهنم باز موند
-اگه كوتاه نكني از اين خطاي امروزتم نمي گذرم.
به زور گفتم:باشه كوتاه ميكنم
سرشو تكون دادومنم با اقاي رحمتي از دفتر حراست بيرون اومدم.پاهام اصلا قدرت نداشت .بابا اين ديگه كيه انگار زمان شاهه واينم ساواكه !!! انگار قاتل گرفته
اقاي رحمتي-حسيني واسه چي الكي پروندتو سياه مي كني ..فردا پس فردا بهت كار نمي دنا
بهش نگاه كردم .خيلي ناراحت بودم ..با ناراحتي سرمو تكون دادمو گفتم: ممنون بابت كمكتون
به مامان گفتم نياد دنبالم تا خودم بيام ...بايد با اين دختره حرف بزنم .حالا مگه چيكار كردم كه بخاطرش اينجوري منو بردن پيش رييس حراست ...ياسين راست مي گفت اگه كله گنده ترين ادمم ببرن حراست اونجا خودشو از ترس خراب مي كنه چه برسه به من!البته من اصلا دررابطه با اين موضوع با هيچكس صحبت نكردم چون اصولا دوست ندارم كسي از كارام سردربياره.يعني ياسين جريان ژينارو نميدونه
وقتي زهرا از سر در بيرون اومد .به سمتش رفتم.قبل از اينكه دوباره شروع كنه به دادو فرياد گفتم: خفه شو كارت دارم
هاج وواج موند .اما بعدش گفت: برو گمشو وگرنه ابروتو ميبرم
-نه بابا؟ من مي تونم ابروي تو رو ببرم يا تو ابروي منو؟
-خيلي پستي
-دوستت كجاست؟
همينطور كه به سمت پياده رو مي رفت گفت: به تو چه ؟ براي تو چه فرقي مي كنه؟
-مي گم دوستت كجاست؟كي مياد دانشگاه
يه دفعه ايستادوگفت:بروبمير
دستشو براي تاكسي تكون دادو گفت: دربست
وقتي تاكسي نگه داشت گفتم: ميگم كي مياد؟
-اون تنها چيزي كه تو دنيا داشت همين غرورش توي دانشگاه بود.
در تاكسي رو بستو رفت!چرا اينجوري شد.
همونجا لبه ي جدول نشستمو سرمو لاي دستام گرفتم..عجب بدبختي اي ..اصلا ولش كنم بهتره .من كه نمي خواستم اينجوري بشه خودش پررو بازي در اورد
با صداي بوق ماشيني سرمو بالا اوردم ..نگار محمدي با دوستش رضوانه خليلي بودن
- اقاي حسيني ..اينجا نشستي...مامان جونتون نيومدن
-اين لگنتو راه بنداز برو.الان حوصله ي كل كل اصلا ندارم
رضوانه- حالا اون تو چه خبر بود؟ شنيدم حال دختره رو بد گرفتي
با تعجب بهشون نگاه كردم كه نگار گفت: اقاي رحيمي خيلي وحشتناكه نه؟ من خودم چندبار رفتم پيشش ..ناراحت نباش
-تو واسه چي رفتي؟
-واسه تيپم ديگه ..حالا پاشو سوار شو مي رسونيمت
-نه مرسي .حال ندارم
-پاشو ديگه
ديگه نشستنو جايز ندونستم .برم خونه دوش بگيرم سنگين ترم..حداقل حالم بهتر ميشه
در ماشينو بستم كه گفت: راستي بابت سوهان مرسي
-خواهش مي كنم بلاخره سوغاتي بود ديگه
رضوانه-يه بسته كامل برامون مي اوردي نه اينكه يه بسته بياري تو كلاس پخش كني
-همونم از سرت زيادي بود .مگه من رفته بودم خريد؟ رفته بودم زيارت
نگار-واي ميعاد نگو خندمون مي گيره
-من اقاي حسيني هستم
رضوانه-لوس
نگار- رسيديم ميعاد خان
در ماشينو باز كردمو ازشون تشكركردم .كلا همه ادرس خونمونو بلد بودن البته چندباري با نگاراينا برگشته بودم كه اينام ادرسموياد گرفته بود.
هواسوز بدي داشت .شال گردنمو دور بينيم پيچيدمو دستامو تو جيبام گذاشتم .وقتي چشمم به ارايشگاه خورد.خودبه خود پاهام به سمتش كشيده شد.به جهنم مي زنم بازم در ميان.




 
سپاس شده توسط: mas57
#7
با وجود اينكه مدل موهاي سابقمو دوست داشتم اما اين مدل رو هم ميپسنديدم .كمي مردونه بود اما خوب شيك ومد بود.مهم اينه كه بازم موهام بلند ميشن .
وقتي وارد حياط خونه شدم .حاج اقا تازه در ماشينشو بستو با تعجب بهم نگاه كرد.
-سلام حاجي
-عليك سلام ميعاد بابا . موهاتو كوتاه كردي ؟ نشناختمت
-اره مجبور شدم .گير دادن هم كيشات
حاجي خنديدو سرشو تكون دادو گفت: دستشون درد نكنه اي كاش از اولش گير مي دادن
-حاجي جون اينا بلند ميشه .شما زياد خوشحال نباش
-حالا اينجا تو سرما وايستادي داري حرف ميزني مريض ميشي .بريم تو
پشت سرش راه افتادم. يه كتو شلوار توسي رنگ ؛ اندام ورزشكاريشو پوشونده بود با يه شال گردن مشكي كاموايي كه به دست حاج خانوم بافته شده بود.موهاي سفيد وكوتاه ومرتب شده ؛ با ته ريش كمي كه صورت سفيد رنگشو پوشونده بود .چندتا مشما ميوه هم طبق معمول هميشه تو دستاش بود ومنم نكردم بگم بده من كمكتون كنم
مامان-سلام حاجي.خسته نباشي. ميعاد نيومده نگرانشم
-سلام خانوم.شمام خسته نباشي .ميعاد پشت سرمه
مامان درحالي كه وسايلو از حاجي ميگرفت گفت:ميعاد خجالت نكشيدي حاجي اين همه وسيله دستشه ازش نگرفتي؟
-خستم مامان .خستم ....سلام
سرشو بالا اورد تا جوابمو بده كه با ديدن قيافه ي جديدم يه لبخند نشست رو لبش.
-موهاتو كوتاه كردي عزيزم؟ ببين چقدر خوب شده قيافت..چي بود اون شكلي كه واسه ي خودت درست كرده بودي اصلا نمي شد نگات كرد.
بدون اينكه نگاش كنم رامو كشيدم سمت پله ها وگفتم: بازم بلندميشه
-ميعاد امشب مريلا اينا ميان .من يادم رفت به حاجي بگم نوشابه وماستمون تموم شده ميتوني بري بخري؟
از همون بالا گفتم: مامان اين سوپري اون سر خيابون اگه زنگ بزني بهش مياره دم خونه ..شمارش تو دستگاه هست .خواهشن منو بيخيال شو
ديگه چيزي نگفت .منم بدون اينكه لباساي بيرونمو عوض كنم مـ ـستقيما رفتم حموم.چون اين لباساهم بايد شسته شن .ارايشگاهه ديگه چندتا موي خز وخيلم بيفته رو لباسام .كلي شخصيت ادمو پايين مياره.
==--
چنددقيقه س كه شست دستشو كرده تو بينيشو در نمياره .اخه اين كيه ديگه! اينقدر نگاش مي كنم تا ببينم اخرش مي خواد كجا بچـ ـسبوندش.
-اي اي پسر .انگشتتو قبل از اينكه بمالي به اون مبل برو بشور.
پسر بچه ي تپل سياه با اون لپاي اويزون ودهن باز بهم خيره شدو دستش رو هوا موند.
-محمد . دايي ...بيا برو اين دوستتو ببر دستاشو بشوره
محمد عين كانگرو با خوشحالي به سمتم برگشت اخه سابقه نداره باهاشون خوب تا كنم .محمدو محدثه ازم مي ترسن .
محمد-باشه دايي ميعاد
-زودتر ببرش .اسم دوستت چيه؟
-نادر
-اسمشم بهش مياد
محمد-نادر بيا بريم دستشويي
-نموخوام .
يه جوري چپ چپ نگاش كردم كه پسره كه هيچ ؛ دامادمون بهروزم (باباي محمد؛ شوهر مريلا)كه متوجه ي ما بود ترسيد.
بچه هه با اون هيكلش مثل فشنگ از جاش بلند شدو دنبال محمد رفت.
-بهروز اين بچه ي كيه اوردينش اينجا
حاجي –ميعاد زشته بابا
بهروز-خواهرت اورده وگرنه من مسئوليت قبول نمي كنم
-اون از معارفش كه با بوي گند شكمش خفم كرد اينم از اين دست تو دماغ كردنش
حاجي-اينقدر از بچه ي مردم ايراد نگير.
-بچه ي مردم تربيت نداره
محدثه-دايي ..دايي
-چيه ؟
محدثه-نادر خيلي باهوشه
-اونوقت كي گفته دايي جون؟
-خاله فرشته
-خاله فرشته كيه؟
بهروز –مربيه مهد كودكشونه
-اين خاله خاله گفتنا ديگه چه صيغه ايي يه ..هم تو تلويزيون هم تو مهد ..ادم بدش مياد خوب .ولي .بنظرم اين نادر اگه هوشم داشته باشه تربيت نداره
حاجي-ببينيم بچه هاي تو با تربيت ميشن يا نه؟
- چه خبره يكي بسته حاجي .من مثل شما مايه دار نيستم .يكي كافيه
بهروز-ماهم يكي مي خواستيم خدا بهمون دوقلو داد .البته خدارو شكر .من كه هم از محدثه هم از محمد راضي ام.
محدثه خنديدو رفت روي پاي باباش نشست ..بچه رو اينجوري لوس مي كننا !!!
مريلا با گوشي من به سمتم اومدو گفت: خيلي وقته كه داره زنگ مي خوره
-كيه؟
-نمي دونم ..اسم نيفتاده
-مرسي
به شماره نگاه كردم ؛ نگار بود.از پذيرايي بيرون اومدمو به سمت اتاقم رفتم
-جانم
-سلام خوبي ميعاد خان؟
-سلام .ممنون .تو خوبي
-اره مرسي
-راستش يه مشكلي پيش اومده .
-چي شده؟
-راستش راستش
-بگو ديگه نگار خانوم
-اخه مزاحمته
-تماس گرفتي بگو ديگه .نه بابا اين چه حرفيه
-مهرداد تصادف كرده.
ناخوداگاه به صورتم دست كشيدمو گفتم: كي ؟ چه جوري؟
-همين دوساعت پيش .جريانش مفصله .فقط
-فقط چي؟
-فقط اينكه
-نگار خانوم لطف كن بگو فقط چي؟ اتفاقي براش افتاده؟
-دكتر گفته حالش خوب ميشه اگه عمل كنه
-خوب خدارو شكر .مادرش خبر داره؟
-اره .
-مشكل چيه؟
-مشكل
اعصابم بهم ريختو با فرياد گفتم: بابا نگار خانوم بگو مشكلش چيه كشتي منو.
يه لحظه سكوت برقرار شدو گفت : پول
-مردي ديگه .خوب از اولش مي گفتي..چقدر مي خواد؟
-زياده
-عجبا .زنگ زدي مي دوني كه كمك مي كنم مي گم چقدر تو فقط بگو
-مي دوني كه مهرداد پدرش فوت شده ..وضع ماليشونم بده..منم نمي تونستم جور كنم
-بابا خواهر من مي دونم نمي خواد بگي فقط مبلغو بگو.
-هفت ميليون وسيصد تومن .پول سه تا عملش ميشه .
نفس عميقي كشيدم .: كدوم بيمارستان؟
-برات سخت نيست؟
-نه ..ادرس بده .
يه دفعه يه موج شادي تو صداش گرفتو گفت: بعدا هم من هم مهرداد اين پولو بهت پس مي ديم
-من نيازي ندارم .حرفم اينه كه ادرسو بگو تا دير نشده بيام
بعد از اينكه بلاخره ادرسو گرفتم .خيلي سريع لباسامو پوشيدم .هنوز از در اتاقم كامل بيرون نرفته بودم كه حاجي يه بسته تراول تو دستم گذاشتو گفت: براي شام مياي؟
-حاجي گوش وايستاده بودي؟
-نه مي خواستم برم نماز بخونم ..صداي فريادتو شنيدمو بعد قضيه رو فهميدم
به شوخي رو شونه ي حاجي زدمو گفتم: از اين كارا خيلي مي كني؟
كمي جدي تر شدو گفت: چه كاري؟
-همين كه گوش واي مي ايستي ديگه
-برو بچه پررو .اول اخرش كه مي اومدي پيش خودم
-نه حاجي از حساب خودم مي كشيدم .ولي الانم كه شما دادي بهتر.چون عابرمو چندروز پيش گم كردم ديروز رفتم سوزوندمش .نمي دونستم چه جوري بايد حساب كنم.
-تو كه چندتا عابر داري
-اونا توش پول كمه ..همه شو بايد مي زدم تا بشه مبلغي كه مي خوام .اتفاقا همين كارم مي خواستم بكنم.
-ديگه برو تا دير نشده .مي خواي برسونمت ؟
-نه خودم مي رم .بيمارستان نزديكه به اينجا.




 
سپاس شده توسط: mas57
#8
به سمتش برگشتمو گفتم: حاجي ممنون
-برو بابايي .برو به سلامت
-شام نمياما .خودت يه جوري مامانو راضي نگه دار
-باشه خدانگه دارت
-خداحافظ
به سمت پذيرايي رفتم .فقط بهروز اونجا نشسته بود.به سمتش رفتمو گفتم: بهروز جان من يه كاري برام پيش اومده .ديگه ببخش.
-برو ميعاد جان .اين چه حرفيه .
باهاش دست دادمو ديگه بدون اينكه به سمت اشپزخونه همون مكاني كه توسط مامان امكان تيربارون شدنم هست نرفتم .
جلوي در بيمارستان ؛ تو اون سرما ؛نگار ورضوانه در حالي كه يكيشون تو دستاش ها مي كرد واونيكي هم بازوهاشو بغـ ـل كرده بودو مي لرزيد ايستاده بودن
-سلام .چرا اينجا وايسادين ديوونه ها؟ .يخ بستين ديگه
نگار-سلام ..واي مرسي ميعاد خان .واقعا لطف كردي
-حالش چطوره
رضوانه –ايشاا...كه حالش خوب مي شه
-مادرش رضايتنامه امضا كرده ؟
نگار-اره همون لحظه كه گفتم پولو جور كرديم بنده ي خدا با اشك واز خوشحالي امضا كرد.الانم بردنش اتاق عمل
-پس من مي رم صندوق .
نگار-منم ميام برگه ها ورسيد دسته منه .
رضوانه –منم مي رم بالا .
-اوكي
رضوانه از ماجداشدو من ونگار به سمت صندوق رفتيم .وقتي تمام كارا انجام شد رو به نگار گفتم: خوابگاه بهتون گير نمي ده ؟
-نه ..تا هشت شب اجازه داريم بيرون باشيم
-نيم ساعت كه بيشتر نمونده .بهتره برين .من اينجا هستم
-نه برات سخت مي شه .تو خيلي لطف كردي
-ببين نگار خانوم همونطور كه مهرداد دوست توئه .دوست منم هست .الان حوصله ندارم بخندونمت وگرنه چندتا حرف چيز دار مي زدم تا قندتو دلت اب بشه
-خيلي لوسي .
ديگه به رضوانه ومادر مهرداد رسيده بوديم كه گفتم: حرف داداشتو گوش كنو با رضوانه برگرد خوابگاه .اينجا موندن شما تاثيري نداره.اوكي؟
نگار-اخه
-سلام خانوم سلامتي . حالتون خوبه؟
خانوم سلامتي فوري چشماش پر از اب شدو گفت: نمي دونم چه جوري ازت تشكر كنم پسرم.
-اين كارت دانشجوييمو از حراست بگيريد .
خانوم سلامتي وسط گريه خنديدو گفت: مرسي پسرم .اگه از دستم برميومد مي رفتم كارتتو مي گرفتم.جبران مي كنم
رضوانه – واي موهاتو كوتاه كردي ميعاد؟
-اقاي حسيني هستم
-لوس بي جنبه
نگار-خيلي بهتر شده قيافت.اوووه معركه شدي
-خانوم سلامتي ديگه تو رو واسه مهرداد نمي گيره تو خيلي چشم چروني
نگار فوري صورتش سرخ شد كه خانوم سلامتي صورتشو بـ ـوسيدو گفت: نگار عروس خودمه.
-ايكيو ها از اون موقع تازه فهميدين من موهامو كوتاه كردم؟
رضوانه-خوب حواسمون پرت بود .ولي من اينجوري مي پسندم
با خنده گفتم: مي خوام نپسندي .
خانوم سلامتي-اينقدر دختراي منو اذيت نكن
-اين دختراي تو خل وچلن .ولي بچه ها بريد خوابگاه .داره دير ميشه ها
رضوانه ونگار يه نگاه بهم انداختن كه خانوم سلامتي صورت هردوشونو بـ ـوسيدو گفت: دستتون درد نكنه بچه ها .امروز خيلي زحمت كشيدين .بريد به امون خدا
نگار-باشه پس ما ديگه مي ريم .
هردوشون كيفاشونو از رو صندلي هاي تو راهرو برداشتنو با خانوم سلامتي خداحافظي كردنو بدون توجه به من روشونو اونور كردن
-به بعضي قهروها خداحافظي مي گم
رضوانه –ماهم به بعضي بچه پررو ها خداحافظي مي گيم
هردوشون زدن زير خنده كه نگار گفت: بذار مهرداد حالش خوب بشه تيكه تيكه ت مي كنيم
-شتر در خواب بيند پنبه دانه ..بريد ديگه دير شد
هردوشون دوباره اما اينبار مثل ادميزاد خداحافظي كردنو رفتن
به خانوم سلامتي نگاه كردم كه در حاليكه تو چهره ش غم بودبا لبخندو نگاه مهربوني بهشون چشم دوخته بود.
-خانوم سلامتي بفرماييد بشينيد .خسته ميشين
كنارم نشستو گفت: مرسي ميعاد جان .بايت همه چيز مرسي.من نمي تونستم امشب اين پولو جور كنم .اما تا اخر همين ماه پول اماده س.
-من از شما پول خواستم ؟ باشه پيشتون هروقت نياز داشتم به خدا ازتون مي گيرم .
-تو نمياي اخه بگيري
-خوب خدارو چي ديدين شايد من يه روزي يه كمكي نياز داشتم كه فقط شما يا مهرداد بتونيد بهم كمك كنيد .حتما كه نبايد كمك پولي باشه .
-اخه هيچ كمكي از دست مابرات برنمياد كه
-كي گفته ؟چشمك زدمو ادامه دادم: شايد من خواستم برم خواستگاري مامانم اينا نيومدن شما رو با خودم مي برم
-اي شيطون .شوخي نكن
-خانوم سلامتي چه جوري تصادف كرده ؟
دوباره اشك تو چشماش جمع شدو گفت: هيچي رفته بود واسه اتاقش لامپ بخره .لامپ اتاقش سوخته بود .از خيابون مياد رد بشه كه يه پرايد مي زندش .بعدم به اخرين شماره اي كه باهاش تماس داشته زنگ مي زنن كه نگار جان بوده .نگارجانم با من تماس مي گيره.
-راننده رو گرفتن؟
-اره بيچاره مهردادو خودش مي رسونه .اگه نمي رسوند الان .الان
گريه ش شدت گرفت.
-خانوم سلامتي ؛ مادر من ..حالا كه چيزي نشده .الانم مهرداد تو اتاق عمله تا چند روز ديگه مثل هميشه سالمو سرحال اذيتتون مي كنه
خانوم سلامتي كمي اروم شدو گفت: ايشاا...
-راننده رو چيكار كردين؟
-رضايت دادم .بيچاره ادم متمولي نبود كه منم بخوام اذيتش كنم .اگه مهرداد با اين تصادف نمي كرد حتما بايكي ديگه تصادف مي كرد واز كجا معلوم اون مثل اين با انصاف بودو مهردادمو مي رسوند بيمارستان؟اصلامن از صبح دلشوره داشتم.
ديگه چيزي نگفتم كه گفت: پاشو برو خونتون پسرم .من به اندازه ي كافي مزاحمت شدم .
-نه ..من راحتم .اينجا هستم
-من اينجا مي مونم .تو برو
-نه من مي خوام ببينم عمل چه جوري ميشه !
اخه يكي نيست به من بگه درست جمله بساز بابا خانوم سلامت مي خوام بشينم اينجا شما تنها نباشي ..حالا اگه فهميد!! يه زن مسن تنها اونم تو بيمارستان خوب سخته ديگه .
-تو هم برو پسرم .مثل نگار اينا با تلفن ازم بپرس چي شد.
-اي بابا .من نمي رم .يه ساعت ديگه هم ميرم غذا مي گيرم باهم مي خوريم خوشيم ديگه
-پسرم خونوادت نگرانت ميشن
عجبا!!!
-خانوم سلامتي راستش ما امشب زرشك پلو با مرغ داريم ..مرغو مامانم سرخ نمي كنه واسه زرشك پلو ..منم مرغ اب پز دوست ندارم .انگارهمون لحظه مرغي رو كه واسه خودش داره راه مي ره رو گرفتمو پراشو دونه دونه كندمو همونجور گذاشتم تو دهنم
خانوم سلامتي با بيني اي كه جمع كرده بودوصورت مچاله شده داشت نگام مي كردو به حرفام گوش مي كرد.
-از طرف ديگه هم يه پسر بچه به اسم نادر امشب خونمونه كه يا دستش تو دماغشه ويا ببخشيدا همش بو مي ده.شما باشيد برمي گرديد خونه ؟
خانوم سلامتي همينجوري با بهت بهم نگاه مي كرد واخرش گفت: من ميرم دستوصورتمو بشورم!
من كه مي دونم رفت از حرفاي من بالا بياره .اخه من چقدر بدبختم كه براي اينكه يه كاري كنم طرف يادش بره واسه چي اينجائه بايد چرند پرند بگم تا استرسو اشكو اه ازش دور بشه ..از طرفي هم ضايس بگم شما يه زن تنها براتون سخته تا صبح اينجا بمونيدو احتمالا كاراي ديگه هم واسه همين بيمارستان هست كه انجام دادنش يه روحيه ي درستو حسابي ويه پاي بدون درد مثل پاي من نياز داره. نه خانوم سلامت كه واسه خاطر پاهاش همش مي ره دكتر....به اين دكتراي پا چي مي گن؟ ! يعني منظورم اينه كه كسي كه پاش درد مي گيره مي گن ميره ارتوپد؟ يا ...اصلا اسمش يادم نمياد!




 
سپاس شده توسط: mas57
#9
با چشماي خواب الود ساعت نه صبح به خونه رسيدم .خدارو شكر هر سه تا عمل مهرداد موفقيت اميز بودو تنها مشكل اينه كه من دارم از خواب مي تركم.
همين در خونه رو بستم .مامان به سمتم اومدو گفت: كجابودي ؟ چرا گوشيتو جواب نميدادي؟
-مگه حاجي نگفت؟
-چرا گفت ..ولي تو نبايد جواب تماساي منو بدي؟
-مامان بخدا خوابم مياد.سايلنت بودم حواسم نبود.دوسـ ـت دخترم ندارم كه مدام گوشيم دستم باشه.
-حال دوستت چطوره؟
-خوبه
-ديشب تولدت بودا
به سمتش برگشتمو گفتم: جدا؟
-اره ديگه ..مريلا اينارو واسه همين دعوت كرده بودم اينجا
-اي بابا مامان يه بار نشد يه تولد راستكي واسم بگيري .بابا عقده اي شدم ..يه موزيكي بادكنكي چيزي .همه غافلگير ميكنن شمام اينجوري منو غافل گير مي كنيد.
صورتمو بـ ـوسيدوگفت-كيك كه بود..تولدت مبارك پسرم
-من كه نبودم كيكو برش بدم
-ديگه خودم به جاي تو اينكارم كردم
به شوخي گفتم: -اي بابا ..مامان اين وظيفه ي من بود.از غذاي ديشب چيزي مونده؟
-خودت كه رفتي انتظار نداشتي مهمونارو بدون كيك روونه كنم كه..نه همش تموم شد
-مامان تو كه مي دوني من كباب برگ دوست دارم يعني يكمم برام نذاشتي؟
-نه پسرم
-قيمه چي ؟ اونكه موند
-نه ريختم تو ظرف دادم مريلا ببره ..چون سركار مي ره نمي تونست امروز نهار درست كنه
-خوبه مهمونامون فقط مريلاو خانواده شو اون پسره نادر بود .حاج خانومم كه هميشه هست.
(صداي نازك وپير) -بامن بودي ميعاد جان
با صورت خنده رو ..كنار اكواريوم نشسته بودو داشت به ماهي ها غذا مي داد.
-سلام حاج خانوم
-سلام به روي ماهت .بيا ببـ ـوسمت ديشب تولدت بود.
-اره
رفتم سمتشو صورتمو بـ ـوسيدوگفت: كادوهاتو گذاشتن تو اتاقت
-من چقدر مظلومم حاج خانوم ..تولدمم اينجوريه
مامان-خودتو لوس نكن.صبحونه خوردي
-نه ولي من الان بيشتر از هرچيزي به خواب نياز دارم .من رفتم بخوابم.بيدارم نكنيد
-مگه ساعت ده كلاس نداري دانشگاه؟
-وللش
-اگه حذفت كردن نگي مقصر مابوديم
در اتاقمو بستمو ديگه جوابي ندادم.اخ مردم از ديشب ......بوي گند بيمارستان گرفتم ولي الان خواب واجبتره.
با اين فكر كه اي كاش راستي راستي غذاي ديشب زرشك پلو با مرغ بود(همون غذايي كه به خانوم سلامتي دروغ گفتم داريم ديگه!!!)
بدون توجه به بسته هاي كادويي شده چشمام روي هم رفت
-----------
===============--
فصل سوم
-ولم كنيد ..ولم كنيد بذاريد به حسابش برسم
ياسين-ول كن ميعاد شر ميشه
-اخه داره گنده تر از دهنش حرف ميزنه
كيانوش-ببين ولتم كنن هيچ غلطي نمي توني بكني
در حالي كه سعي مي كردم دستاي ياسينو مهرداد وفرزاد رو كه منو محكم گرفته بودن از خودم جداكنم گفتم: خودت مي دوني كه وجودشو دارم بي وجود..چندباري امتحان كردي
كيانوش-ببين من جلوبنديتو مي ريزم پايين حالا ببين كي گفتم
فرزاد-برو ديگه عوضي .مگه نمي بيني به زور گرفتيمش
كيانوش-ايناهمش فيلمه .از خداشه كه شما نگه ش داريد
ديگه مجبور بودم.باكله زدم تو صورت ياسينو حواس فرزادومهردادم پرت شدو منم هجوم بردم سمت كيانوش..وقتي مشتو حواله ي صورتش كردم انگار تازه از شوك بيرون اومده باشه اونم به سمتم هجوم اوردو افتاديم به جون هم. ..فكر كنم ديگه خوردو خاكشير شده بوديم كه تونستن جدامون كنن..البته بيشتر اون صدمه ديد .چون صورتشو هدف گرفته بودم!!!
كيانوش-ببين ميعاد يه كاري مي كنم پشيمون شي حالا مي بيني
-بروبابا .. جفنگ
رومو برگردوندم كه بعداز اين همه مدت ژينا وزهرا رو ديدم كه مثل خيلي هاي ديگه تو پاركينگ دانشگاه با يه دخترديگه ايستاده بودنو مارو نگاه مي كردن!بعداز اون قضيه زهرا رو ديده بودم اما ژينا نه
ياسين –خيلي نفهمي ميعاد .ببين بينيم باد كرد
-ببخشيد .اخه اعصابمو بهم ريخت يهو
فرزاد-تو مشكلت بااين چيه؟ بخدا در شانت نيست كه با كسي گلاويز بشي
-هيچي بابا
اما در اصل يه خصومت كهنه از دوره ي دبيرستان باهم داشتيم اونم سردختري كه اسمش شفق بودومن باعث شده بودم شفق به كيانوش محل نده..من به شفق پيشنهادي نداده بودم اصلا علاقه اي هم نشون نداده بودم اما تو دهن كل بچه هاي دبيرستان اين حرف افتاده بود كه اين دخترخوشگله دوسـ ـت دختره ميعاده ..از اونورم كيانوش عاشق دختره بودو شنيدن همين حرف باعث شده بود هرروز به بهانه اي باهام بجنگه كه البته منم كم نمي اوردم.حتي يه بار اينقدر عصباني شدم كه مي خواستم برم به دختره پيشنهاد دوستي بدم كه مريلا كه اونوقتا تازه نامزد كرده بودو ادم فضولي بود از جريان مطلع شدو نشست چندروز سرمو خورد تا منو پشيمون كرد.از اونوقت تا حالا هر بار رد ميشه بايد يه اظهار وجودي بكنه كه من بفهمم پشم نيست !
دوباره به سمت ژينانگاه كردم كه ديدم دارن مي رن سمت دانشگاه .
مهرداد-شانس اوردي اين پاركنيگ خارج از دانشگاس وگرنه الان كارتتونو گرفته بودن
درحاليكه سعي مي كردم كمي لباسا وقيافمو مرتب كنم يادم اومدكه اقاي رحمتي مردونگي كردو با رحيمي حرف زدو كارتموازش گرفت. اگه اينبارم پام به حراست باز ميشد ديگه رحيمي رو نميشد اروم كرد
مهرداد-مگه مي خواي بياي دانشگاه؟
-اره
-ياسين-تابلوئه دعواكردي ..بروساعت بعد بيا
-نميشه اگه امروزم نيام اين درسو حذف ميشم
فرزاد-خوبه .فقط مشكل اينه بلوزت جر خورده
-روش كاپشن پوشيدم ديگه
مهرداد-زيپتو پس ببند
زيپ كاپشنمو بستمو چهارتايي به سمت درورودي دانشگاه ؛ همون سردر ديگه! رفتيم
استادخسروي تند تند درس مي دادو من حواسم همش پيش ژينابود.يعني برم ازش عذر خواهي كنم ؟
-اقاي حسيني؟
شوكه شده گفتم: بله استاد؟
-مي توني اين تمرينو حل كني؟
-هان؟
يه نگاه به تابلوانداختمو گفتم: بله مي تونم
-خوب پس پاشو بيا .
ماژيكو از دست استاد گرفتموديدم خيلي سخته با كاپشن مسئله ي به اين طولاني اي رو حل كرد.واسه همين فورا كاپشنمو در اوردمو رو دست راستم انداختم .تا با دست چپم بنويسم .خوب دست چپم ديگه!
برخلاف هميشه كلاس تو سكوت عجيبي فرورفته بود.حتي استادم چيزي نمي گفت .از تخـ ـته فاصله گرفتمو يه نگاهي زود گذربه حل مسئلم انداختم .نه درسته مطمئنم
-استاد درسته ديگه؟
استادبا صورت متعجب بهم چشم دوخته بود.برگشتم ديدم بعضي ها صورتشون از خنديدناي اروم سرخ شده .نگارو رضوانه هم ابروهاشونو بالا پايين مينداختن ..يه نگاه به ياسين انداختم كه گفت: گندزدي ميعاد
-واسه چي؟ استاد فوقش يه منفيه ديگه ؟ بابا من مطمئنم درست حل كردم
استاد يه تك سرفه اي كردو گفت: بله درسته ..شما مثبت ميگيريد اقاي حسيني ولي اين بلوزتون خيلي پاره س .دعواكردي؟
دهنم يهو باز موند.خيلي اروم سرمو پايين اوردمو به بلوز جرخوردم نگاه كردم.بعد دستمو پشتم بردمو متوجه شدم كه اونورم جر خورده وبا يه حساب دقيق .بچه ها الان مي دونن كه من زير بلوزم چيزي نپوشيدم ! يه دفعه كل كلاس از خنده منفجر شدو استاد براي اينكه كلاسو اروم كنه روي ميزش زدوبعدش به من گفت: بفرماييد بنشينيد.
فوري كاپشنمو پوشيدمو در حاليكه از بي مغزي خودم حرص مي خوردم. به سمت صندليم رفتم كه استاد گفت: خسته نباشيد مي تونيد بريد.
بچه ها هيچكدوم جرات نمي كردن چيزي بهم بگن ..فقط كافي بود يه چي بگن تا همه ي كاسه كوزه هارو ؛ روي سرشون بشكنم.
بدون اينكه چيزي بهشون بگم ازشون جداشدمو خودبه خود پام به سمت دانشكده ي علوم سياسي كشيده شد..نزديكاي دانشكده بودم كه ژينا رو ديدم .يه دختره بور با قدي نسبتا بلند يه نيشخند بهم زدو بلند گفت: واي بچه ها همون پسري كه ژينا رو پس زد
با اين حرفش نظر خيلي ها حتي ژينا بهم جلب شد.مـ ـستقيم به صورت ژينا چشم دوختم .نفس نفس مي زدو معلوم بود با اين حرف حسابي حالش خراب شده.
نميدونستم بايد چيكار كنم .سرجام ايستادم ..مغزم هيچ فرماني نميداد ...يعني برم بگم ژينا من اشتباه كردم .ببخشيد؟
دوباره دختره بور گفت: نكنه بازم ژينا اويزونش شده بچه ها....اينم اومده بگه مزاحمم نشو
بعضي ها خنديدن
اينبار يه دخترديگه گفت : ژينا اصلا لياقت اين پسره رو نداره .اين كجا وژينا كجا..اين پولداره ژينا چي
اب دهنمو قورت دادم ..ژينا روشو برگردوندو شورع كرد به دويدن كه فرياد زدم: ژينا
يه لحظه ايستاد اما دوباره حركت كرد ولي فقط راه رفتن ساده .
به سمتش دويدمو روبه روش ايستادم.جوري كه همه بشنون گفتم: ژينا من غلط كردم ...هيچكي مثل تو نميشه برام ..من دوستت دارم
سرشو بالا اوردو با صورت خيس وچشماي پراز اشك كه حالا توش ميشد تعجبم ديد بهم چشم دوخت.
-ژينا منو ميبخشي؟ تو خيلي خوبي...من اونبار با يه دختري اتفاقي اشناشدم گفتم تو حيفي كه با من باشي در حاليكه من بايكي ديگه م هستم ..براي خاطر همين اونجوري گفتم ..وگرنه من از همون بار اول دوستت داشتم..اون دختره رو هم دك كردم .حالا بازم فقط منو توييم
درست مثل همون روز اينبارم فضاي محوطه ي علوم سياسي پر از سروصداشد.زهرا به سمتمون اومدو با لبخندگفت: ژينارو درك كن .
دست ژينارو گرفتو با خودش برد.
منم براي اينكه يه چيزي به اون دروغام اضافه كرده باشم گفتم: شب بهت زنگ مي زنم ...جون من اينبارديگه جوابمو بده.دلم برات خيلي تنگ شده عزيزم
يعني خودم مي خواستم از حرفام بالا بيارم.يه نگاه به دوروبر انداختمو ديدم نه خدارو شكر برادران زحمتكش نيستن .نفس عميقي كشيدمو يه نيشخند به اونايي كه با عصبانيت نظاره گر بودن انداختم.
ولي ايول به خودم به اين ميگن جبران گندزدگي ...
رفتم سلف غذا خوردمو يكمم حامدو سركار گذاشتم .وقتي از سلف بيرون اومدم با ديدن مهردادينا تو محوطه اصلي به سمتشون رفتم
ياسين-تو هم بله؟
-چي رو بله؟
-اين جريان دختر علوم سياسيه چيه؟ راسته؟
-از كي شنيدي؟
-فريدونو كه ميشناسي ؟
-اره همون پسره رو مي گي كه پسر اون هيئت علمي است ديگه
فرزاد-اره همون كه باباش هيئت علميه رشته علوم سياسيه ..همون اونجا بودو ناظر اون صحنه ها
تا تهشو گرفتم به اين شانسم تف بندازم كه ديگه نداشته باشمش ..يارو خوبه هيكلش سه برابره منه ..خجالت نكشيده عين فشنگ اومده امار داده.
مهرداد-ايول ..البته من قبلا از دهن نگار شنيده بودم اما مثل اينكه اونبار همون وقتي بود كه به خاطر يه دختر ديگه رفتي گفتي نمي خوامت اينبار گفتي دوستش داري
اي خدا منو از اينجا بردار ببر اون دنيا كه اينقدر بدبختم ..اخه منو چه به دختر...راس راستي خودمم داره باورم ميشه بايكي بودمو ژينا رو به خاطر علاقه ي زيادو خيانت نكردن بهش پس زدم!!!
فرزاد-خيلي دوست دارم دختره رو ببينم ..اسمشو چي گفت بچه ها؟
ياسين-ژينا
يه لبخند زوركي بهشون زدمو همون جور روبه روي اون سه تا زنيكه ؛( ياسينو مهرداد وفرزاد ديگه )كه روي نيمكت نشسته بودم ايستادم !
ياسين- اونيكي دختره اسمش چي بود؟
-كدوم؟
-همون كه به خاطرش ژيناخانومو پس زدي؟
-تينا ..اره اسمش تينا بود.
اب كه از سر گذشت چه يك وجب چه ....چندوجب بود؟؟؟ من تو اينا مشكل دارم!!!
مهرداد-خوشگلتر از ژينا بود؟
-هان ..نمي دونم .
فرزاد-ولي ايول خوشم اومد مثل بعضي ها نيستي كه با ده تا دختر همزمان باشي
تيكه ش به ياسين بود كه ياسين گفت: عرضه دارم ..تو يه دونه شم نداري
ديگه داشتن با هم كل مينداختن كه مهرداد گفت: خفه بابا ...ايول ميعاد برو دختره رو بيار ببينيمش..فريدون مي گفت خيلي خوشگله .
موهامو با حرص بهم ريختمو گفتم : وقت زياده اصلا چه لزومي داره شما ببينيدش
فرزاد- غيرتي ..اووه بچه ها رگشو ببين چه جوري بيرون زده
مهرداد-ولش كنيد بچگي عاشقه .
ياسين –بد درديه نه ميعاد ؟ هميشه مي گفتي دستشويي داشتن بد دردي يه مي گم چرا يه مدته ديگه اين جمله ي اسطوره اي تو بكار نمي بري نگو عاشق شدي.
فرزاد رو سـ ـينه ش كوبيدو گفت: بگردم ..بگردم
همونجور به سربه سرگذاشتناي اونا نگاه مي كردمو بوي گند ؛ خرابكاري جديدمو كه خيلي بيشتراز قبليه بود حس مي كردم..اخ خدا اين حاجي منو بزرگ كرد نتونست بمن ياد بده چي كنم چي نكنم...خداجون توهم كه يه جو عقل به من ندادي
ديگه صبرنكردمو به سمت دانشكده رفتم ..چون تا ده دقيقه ي ديگه كلاس بعدي شروع ميشد

من اينروزا سرم كمي خلوته زود مي ذارم ..تند مي ذارم ..اگه ميزان نمايشات بالا باشه وقتي هم كه سرم شلوغ باشه به هرجون كندني هم باشه بازم وقت اجاره ميكنمو مي ذارم........(اين وقت اجاره كردن يعني شبا بيدار مي مونمو كتابامو مي خونم يا كاراي عقب افتادمو انجام مي دم )
چندتا نكته : چون مي دونم بعضي ها اين سوالشونه مي گم: پايان خوبي داره كسي هم نمي ميره .
و اينكه بازم از اونايي كه مي خونن متشكرم............همگي موفق باشيد چون موفق بودن خيلي خوبه حداقل واسه من




 
سپاس شده توسط: mas57
#10
جلوي سردر منتظر مامانم تنها ايستاده بودم كه مهرداداومد طرفمو گفت: بيا مي رسونمت -نمي خواد ..مامانم مياد
ياسينم به سمتمون اومدو گفت: پينوكيو تو نمي خواي فكري به حال گواهينامت بكني؟
-مگه تو منو مي بري مياري؟
-نه ولي بلاخره بايد دوسـ ـت دخترتو ببري بياري! ضايس خودتم اويزون مامانتي
مهرداد-دختره ماشين نداره؟
-نمي دونم .چطور؟
-اون تو رو ببره بياره.
يه دونه زدم پشتشو گفتم: با من از اين شوخيها نكنا
ياسين –ايول از ظهر تا حالا هرچي گفتيم بهت برنخورد اين يه قسمت برخورد .خوشم مياد مي دوني مرد يعني چي
با متوقف شدن ماشين مامانم كنار پياده رو ؛ روبه ياسين گفتم: شر و ور نگو..من رفتم بچه ها خداحافظ
در ماشينو بستمو بدون اينكه به مامان نگاه كنم چشمامو بستم
-عليك سلام اقا ميعاد
-سلام
-حالت خوب نيست؟
-نه خوبم
-پكري؟
-چيزي نيست .خستم
(اره جون خودم .)
-مامان
-بله؟
-مي خوام برم گواهي نامه مو دوباره بگيرم
-نميخواد
-چرا؟
-اونروز پليس گواهينامتو گرفت تا جريمه بپردازي..ماشينتم توقيف كرد .حاجي هم رفت كه هم جريمه رو بپردازه هم ماشينتو بگيره .گواهينامتم گرفت.فقط همين..البته ماشينت يه مدتي زندوني بود ديگه
-مامان جدي نمي گي
-چرا جدي مي گم..منو حاجي مي خواستيم تا تو ادب بشي وسر عقل بياي ..گواهينامتم دسته حاجيه
محكم با كف دستم تو پيشونيم زدم ..اخ خدا چقدر من اسكولم .چقدر من ساده م!
-پياده نميشي؟
-كجا؟
-رسيديم ديگه
به بيرون نگاه كردم راست مي گفت رسيديم ...بدون تشكر از ماشين پياده شدم .بلاخره بايد ادب ميشدن ديگه! مگه نه؟ منو اين همه مدت از ماشينم دور نگه داشتن
------====
مامان-ميعاد اون تلويزيونو خاموش كن پاشو بيا شام بخور
-نمي خورم
حاجي-قهركردي؟ من براي خاطر خودت اينكارو كردم.
-من باشما حرفي ندارم
ماني-ولش كنيد .گشنش بشه مياد
-ماني ميام مي زنم تو سرت حالت بگيره ها
ماني-بيشين بينيم بابا
مامان-ماني
-مامان تو هم فقط بلدي ازمن ايراد بگيري ..فقط هواي ميعاد رو داري
مامان-من هواي تو رو ندارم؟
ماني-نه
حاجي-خانوم ول كنيد بذاريد تو ارامش شاممونو بخوريم
مامان-من بودم زير درخت گردو رو گود برداري كردم درخته بينوا خشك شد ؟من بودم كه توي
-وايستا ببينم ..ماني تو اون درختو خشك كردي؟
حاجي-ماني از تو بعيده
مامان-اگه هواتو نداشتم كل كاراتو به حاجي وميعاد مي گفتم
با عصبانيت به ماني چشم دوختم ..اما اون بي خيال غذاشو كوفت مي كرد ..اين درخت گردوكنار پنجره ي اتاقم بود .من خيلي وقتا به عنوان پله ازش استفاده مي كردم!اما الان چوب خشكه وقراره بريده بشه
ماني-راستي ميعاد؛ حاج خانوم ديده بود كه لباست جر خورده
حاج خانوم-من ؟ چي جرخورده؟
كنترلو روي ميز پرت كردمو از سالن بيرون رفتم..يعني من اگه اين ماني رو سر جاش ننشونم ميعاد نيستم.
حيف حوصله ي بچه بازي ندارم وگرنه كل اتاقشو به گند مي كشيدم ..بي شعور.
---=====
فرزاد-نميخواي شيريني بدي؟
-سرچي؟
-اخه امروز ماشينتو اوردي... گواهينامتو گرفتي؟
براي اينكه جوابشو ندم گفتم: اين چيزا شيريني نداره ..برو پيش ياسين ؛ چنددقيقه قبل اس ام اسشو ديدم كه واسه نداخانوم نوشته بود كه شب بياد رستوران پاليز
-خوب اون به من چه
-ببين فرزاد يعني اگه امشب خودتو به ياسينو دوسـ ـت دخترش بندازي من تا سه روز پشت هم مي برمت همون رستوران.
-نمي خواد تو ژينا خانومو به من نشون بده حله
-من نمي دونم شماها مرضتون چيه كه مي خوايد اونو ببينيد.
فرزاد-به اقا فريدون
به سمت فريدون برگشتم..داشت عميق نگام مي كرد
-سلام بچه ها
به زور باهاش دست دادم .
فرزاد-فريدون اين ژيناخانومو به منو مهردادو ياسين نشون بده ..مي خوايم ببينيم اين ميعاد بعد از اين همه مدت كه نشست اينو اونو سركار گذاشت خودش عاشق كي شده
فريدون بلندخنديد.منم با عصبانيت تو چشماي فرزاد نگاه مي كردم كه فريدون گفت: اهان خودشه ..ژيناخانوم
نگاه اخمويي هم به فريدون انداختم كه گفت: بابا منو نخور ..غيرتي اي مي دونم همه فهميدن ..فرزادوياسين وحامد تو كل خوابگاه گفتن كه خيلي غيرتي اي.
يعني من بگيرم اينو له كنم .با اون سه تا كله پوك .
فرزاد رو شونم دست گذاشتو منو از اون حالت بيرون اورد- بابا سليقه ...اينبار ديگه واقعا دوست پسـ ـر سيندرلايي...
دوقدم ازم فاصله گرفتو گفت:بي غرض مي گم يهو غيرتي نشي ها .ولي خيلي خوشگله ..اصلا فكرنمي كردم اينقدر داف باشه ..يعني ياسين ببينه فكش مي افته پايين
سرمو برگردوندمو ژيناو يه دختر ديگه رو ديدم كه داشتن با هم صحبت مي كردن.
فرزاد-نمي ري پيشش؟
-نه ..بذار راحت باشه
ياسين –سلام بچه ها .
فرزاد –سلام ..ياسين اونجا اون دختره رو مي بيني
ياسين –اي جان چه نازه
فرزادشروع كرد به ابرو بالا انداختن واسه ي ياسين ..فريدونم نمي دونم چي شد كه گفت: من مي رم تا حراست نيومده!
ياسين اما همينجوري حرف مي زد-يعني اگه از ندا نمي ترسيدما مي رفتم سمتش ببين چه خوشگله ..نديده بودمش تا الان..ايول هيكلشو
فرزاد-ياسين جان خفه شو .
ياسين –خودت گفتي اون دختره رو مي بيني كه نگاش كنم
فرزاد يه نگاه با خواهش بهم كردو گفت: اون ژيناخانومه ديگه
ياسين دهنش باز موندو يه نگاهي به من كردو گفت: ژي نا خا نوم
فرزاد پريد جلومو گفت: چيزي نشده ميعاد اونكه نمي دونست دختره همون ژيناست .به خودت مسلط باش
ياسين اب دهنشو تند تند قورت مي دادو گفت : ببخشيد ميعاد ..يه حرفي بزن چرا ساكتي ..بخدا غرضي نداشتم
نمنه؟ مگه چي شده ...اينا چرا اينجوري مي كنن! انتظاردارن دعوا راه بندازم ؟ باورشون شده من ژينا رو دوست دارم؟ خيلي خز بازي شده !اون فريدون ديوونه هم واسه اين گفت من مي رم تا حراست نيومده ؛ واقعا فكر كرد دعوا راه ميندازم؟
يكمم فيلم بيام بدنيستا
صدامو خش دار كردمو گفتم: ديگه تكرار نشه
بعدم بدون توجه به جفتشون راه افتادمو صداي فرزادوشنيدم كه گفت: خاك تو سرت ياسين
يعني من نامردم اگه اسم ياسينو ياسي و اسم فرزادو فرناز و اسم مهردادو مهرناز صدانكنم ..اخه اين چه وضعشه ..اينا چه شاسباخي ان. همون برم با كيانوش دوست بشم بهتره حداقل ازاينجور اخلاقا نداره
ديگه نزديك ژينا رسيده بودم متاسفانه؛ اخه يكي نيست بمن بگه راه نبود از اينور اومدي كه مجبور بشي بازم فيلم بياي؟ اجبارا بايد يه خودي نشون مي دادم حداقل سلام! حتما اون دوتا شاسباخم نظاره گر بودن
تا من به ژينا رسيدم دختركناردستيش رفتو ژينا تنها موند!! بله اينجاديگه كسي نيست اين جريانو ما رو ندونه !مجبوري رفتم جلوي ژينا وايستادمو گفتم: سلام
دائما سرشو تكون مي دادواطرافو نگاه مي كرد خوب بمن نگاه كن ضايع!
ژينا-سلام
-خوبيد؟
-ممنون
-ميشه سرتونواينقدر اينور اونور نكنيد؟
-خوب اخه معذبم
-مي خوايدبرم؟
خيلي سريع گفت: نه
-كلاستون تموم شده؟
-اره
-مال منم تموم شده!
خوب اين حرفم الان چي بود..بگم خداحافظ وبرم ديگه
-مي خوايد تا جلوي سردرباهم بريم؟
-اوهوم
اي خدامنو از اينجا بردار ببرزير خاك...اين چرا اينقدر خجالتي شده .
ديگه حرفي بينمون زده نشد.از سردر كه بيرون اومديم نفس راحتي كشيدم.يه لحظه هردومون ايستاديم كه متوجه شدم ياسين وفرزاد پشتمون ميومدن!!! يعني من بايد برم بميرم ..غلط اضافي كردم 5 ترم اينارو اذيت كردم حالا دارن تلافي مي كنن.بلاخره بازم دور دور من ميشه
بازم اجبار ..بازم اجبار
خداخدامي كردم ماشين داشته باشه تا از هم جداشيمو اون دوتا شك نكنن..واسه همين پرسيدم: ماشين دارين؟
-نه
اه مي باره ديگه ..كلا بدبختي ميباره
-مثل اينكه براي جلب نظر مردمو دور كردن شايعات مجدد بايد برسونمتون
يه نگاه بلاخره بهم انداختو گفت: نمي دونم
-بفرماييد پس بريم .




 
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان در قیر شب | Sea Daughter sadaf 202 19,496 ۲۷-۱۰-۹۴، ۰۱:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان نوتریکا | sun daughter sadaf 145 9,533 ۲۹-۰۲-۹۳، ۰۳:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان خط هشتم | sun daughter sadaf 70 6,704 ۰۵-۰۶-۹۲، ۰۹:۴۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  نفوذ ناپذیر | ~Sea daughteR~ nafas 223 14,551 ۱۹-۰۲-۹۲، ۰۸:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: nafas
  روزان ِدیروزم | sun daughter sadaf 40 4,726 ۳۰-۰۷-۹۱، ۰۸:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  من...تو...او...دیگری! | sun daughter لیلی 152 13,597 ۲۹-۰۷-۹۱، ۱۱:۳۲ ق.ظ
آخرین ارسال: لیلی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
24 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
fatemeh80 (۱۸-۰۵-۹۴, ۰۷:۳۷ ب.ظ)، فريبا خانم (۲۸-۰۶-۹۴, ۰۹:۵۴ ب.ظ)، parbaneh (۰۵-۰۶-۹۴, ۰۱:۱۷ ب.ظ)، sepeedeh (۰۴-۰۴-۹۴, ۰۵:۳۲ ب.ظ)، بهاره دقتی (۲۶-۰۵-۹۴, ۰۲:۳۹ ب.ظ)، hajieh (۱۷-۰۶-۹۴, ۱۰:۲۳ ب.ظ)، روسانا مهلبونه (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۷:۳۴ ب.ظ)، طغیان (۰۶-۰۹-۹۴, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، ملاك (۰۱-۰۹-۹۴, ۰۱:۰۹ ب.ظ)، fateme g (۱۰-۰۹-۹۴, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، Iootoos13 (۱۳-۱۰-۹۴, ۱۰:۲۹ ب.ظ)، حبیب (۲۶-۰۹-۹۴, ۰۸:۲۷ ق.ظ)، s.ebadi (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، yengemam (۱۲-۱۰-۹۴, ۱۱:۲۱ ب.ظ)، مریم74 (۲۰-۱۱-۹۵, ۰۷:۵۰ ب.ظ)، rezaii (۰۷-۰۷-۹۵, ۰۱:۲۶ ب.ظ)، mz_48 (۲۴-۰۱-۹۶, ۱۲:۴۸ ب.ظ)، گلمن (۲۷-۱۱-۹۵, ۰۴:۱۲ ب.ظ)، famoka (۰۹-۰۷-۹۵, ۰۳:۳۵ ق.ظ)، sh-n (۰۲-۱۰-۹۵, ۱۰:۵۲ ب.ظ)، Mariam33 (۰۶-۱۰-۹۵, ۱۲:۱۱ ق.ظ)، سارا1339 (۰۸-۱۰-۹۵, ۰۵:۲۳ ب.ظ)، LielaRP (۲۸-۰۴-۹۶, ۰۳:۵۵ ق.ظ)، A.hosseinizadeh (۳۰-۰۴-۹۶, ۰۵:۲۲ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان