مسابقات انجمن ايران رمان



قتل سپندیار | moon shine + parmisa 65
زمان کنونی: ۲۹-۰۶-۹۶، ۱۰:۴۰ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: لیلی
آخرین ارسال: لیلی
پاسخ 306
بازدید 52929

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
قتل سپندیار | moon shine + parmisa 65
#1
خلاصه ....
داستان راجع به قتل سپندیار پسر ملک حسین ....ونوهءتراب خان ایل بختیاری قلعه تل ...یکی از روستاهای خوزستان ....که بـ ـوسیلهءشاهین برادر لی لی فر ...کشته میشه ..
یه روایت کلیشه ای دیگه راجع به .....خون بس ....
سپاس شده توسط: admin ، مرداب ، آرنوشا ، sadaf
#2
مقدمه ...
خون بس (رسمی کهن برای جلوگیری از تکرار جرم وبرقراری همزیستی مسالمت امیز )
رسم خون بُری یا خون بَس، به عنوان یكی از روش‏های سنتّی حلّ منازعات قومی با منشاء قتل در میان بعضی از عشایر بختیاری به کار برده شده که علی رغم وجود تشكیلات حقوقی و قضایی مدرن، بسیاری از خانواده‏ های جامعه عشایری و بعضی از نقاط ایران مثل خوزستان و اعراب .. و ایل بختیاری و کردهای غرب کشور
ترجیح می‏دهند منازعات ناشی از قتل را از طریق رسم خون بَس فیصله دهند
سپاس شده توسط: admin ، هانا جیغ ، مرداب ، آرنوشا ، Kourd74
#3
*لی لی فر*
دارم رويا ميبينم نه؟يه روياي شيرين ...يه خواب صادقانه ..انگار سالهاست که اين چشمهارو ميشناسم ...گرم ...پرنور ...براق وپراز شفافيت ..
منتظرم تا موج هاي روي اب ساکن شن تا بتونم دقيقتر ببينمش...تا بفهمم خواب نيست بلکه واقعيت ِ
جرات ندارم پلک بزنم... نکنه که با پلک زدن من ...اين روياي صادقانه ناپديد بشه ؟...
موج هاي اب ساکن شدن.....حالا مردِ توي حصارِ سبزِ درختها رو ميبينم ...که زل زده به من ...اره واقعا زل زده به من ...
ناخواسته پلک ميزنم ..وبه خودم ميام ..اين رويا نيست ...اون مرد واقعيه ...خدايا واقعيه چون زل زده به من ...
ولي نـــــه ...
دوباره بهش خيره ميشم ...نه مثل اينکه اشتباه کردم ..مرد به من خيره نشده ...بلکه نگاهش به سنگهاي ِرنگين کف چشمه گيرکرده ...
دوباره نگاهش ميکنم شايد من رو ببينه ولي انگار اصلا من رو نميبينه ...مني که توي ائينهءزلال اب.. به اون همه چين وشکن روي موهاش ...به اون همه شفافيت صورتش زل زدم ...رو نمي بينه
مرد نگاهش رو بر ميگيره و سر ميچرخونه ..
نگاهم نااميدانه در پي اون چشمهاي خيره است که نگاه شيفتهءمن رو نديده گرفته ورفته ...وحالا سنگهاي چشمه.... خالي شدن از برق نگاهش ...
سربلند ميکنم ..نگاهم ميوفته به همون جايي که عکس مرد رو تو اب ديده بودم ..ولي حالا جاي مرد خاليه ..انگار که از اول نبوده... انگار که هيچ وقت واقعيت نداشته ...
سر بر ميگردونم ....اونقدر حواسم پي نگاهش بود که نفهميدم سرماي اب داره پوست دستم رو کرخت ميکنه ...
مچ دستم رو ميچرخونم وکف دستم رو بالا مييارم ..
نگاه خيرهءمرد روي کف دستم شيار ميندازه ...
بلند ميشم وبه جاي خالي مرد نگاه ميکنم ..کاش ميدونستم چيزي که تو موج هاي صف شکن چشمه ديدم واقعيت بود يا وهم وخيال ...
-لي لي ...؟لي لي فر (نیلوفر)...؟
-چيه پادنا (دامنهءکوه دنا)...اينجام ...
اِ- نديدمت ...بين بوته ها چي کار ميکني ...؟
ذهنم ميدوئه پي حرفش ...شايد مرد هم نتونسته من رو ببينه؟
-لي لي ...؟
-اَه چيه ..؟حرفت رو بزن ..
-مامانت کارت داشت ..
-باشه الان ميرم ..
تو لحظهءاخر برميگردم وبه جاي خالي مرد که بين حصار ِدرختها خط فاصله انداخته... نگاه ميکنم ...از ته دل ناله ميکنم
کاش ميدونستم وهم بودي يا واقعي ...
..............
واقعي بود ...واقعي ِواقعي ...اونقدر که ميتونستم توي موهاي موج دارش دست ببرم وگره هاشو ازهم بازکنم ...
يا روي اون خال گردن رو لمس کنم وبـ ـوسه بزنم ...
اونقدر واقعي که تمام حجم سـ ـينه ام پر از بوي عطر سردش شد
همين جا بود ..تو يک قدميم .شايد هم دو وجبيم ..اونقدر نزديک که تمام بدنم از اون همه نزديکي ودرعين حال دوري ميلرزيد ...اونقدر نزديک که ميتونستم عطر مسيحايي نفس هاش رو حس کنم ...
ولي بازهم من رو نديد ...مرد من رو نديد ورفت ..؟يعني چي ؟
خدايا چرا اون من رو نميبينه ومن همه جا وهميشه دارم ميبينمش ..انگارکه مثل يه تور نامرئي اطرافم رو پرکرده ...
دلم ميخواست بعداز اين همه خيال نورانيش ...اسمش رو بدونم ..رَسمش رو ..شهرتش رو ...
بعد از اين همه منتظر بودن وکلنجار رفتن سر بودن ونبودنش.... بشناسمش ...
ولي اون رفت ....وبازهم من موندم وروياي وجود شفافش ...
انگار که مثل غول چراغ جادو يه دفعه اي ميون سيل جمعيت ناپديد شد ورفت ...
*سهراب*
سنگيني نگاهي رو حس ميکردم ولي هرجارو که چشم ميگردوندم نميبينمش ...جمعيت از هرطرفي به سمت جمعه بازار جاري بود ....
بازهم مقطع شدن نفس هام ..تو کي هستي که چند روزه نگاهت برام خواب راحت نذاشته ..؟
ميدونم که ديوونه نشدم ...حتما يه نفر هست ...يکي که من رو ميبينه ...ولي من نميتونم ببينمش ...
............
سپاس شده توسط: admin ، هانا جیغ ، مرداب ، آرنوشا ، Kourd74
#4
لي لي ...کجايي تو ؟اين دوروزه چت شده؟حالت خوبه .؟
-هان اره اره ..بريم ..
دوباره تو جمعيت چشم ميگردونم .شايد دوباره بجويمش ..ولي تپش هاي معمولي قلـ ـبم بهم ثابت ميکنه که اينجا نيست ..
اون رفته وقلب من هم اين رو تائيد ميکنه ...
-لي لي نرو ..کجا ميري ..؟
سعي ميکنم رو حرفهاي پادنا فوکوس کنم ..
-هيچ جا ..بريم خيلي شلوغه ...کم کم دارم سرسام ميگيرم
-چته لي لي فر..؟حالت خوب نيست ؟
-نه خوب نيستم ..
-خوب چته...؟ باز با بابات سر افشين دعوات شده .؟
-نه بابا افشين خر کيه ؟اونو که جوابشو دادم رفت پي کارش
-پس چه مرگته ؟
مردي به شونه ام طعنه ميزنه ...زير لب با غر غر ميگم ..
-ديوونه .. حيا از اون سن ِبالاش نميکنه ...
-لــــــي لـــــــي ...
با جيغ بنفش پادنا حواسم رو جمع ميکنم ...
-اَه چرا داد ميزني ...؟
-ميگم چرا خوب نيستي ..؟
اخمهام تو هم ميشه ...
-ديروز يادته سر چشمه رفته بوديم
-اره خوب چي شده ...؟
-يه مرد رو ديدم ...يه مرد قد بلند .نه خيلي توپول ...نه خيلي لاغر ..معمولي .فقط قدش يه سروگردن از شاهين بلندتر بود ...
زل زده بود به سنگ هاي کف چشمه .
-خوب که چي؟مزاحمت شده ..؟خوب به شاهين ميگفتي ...شوهرم اخر غيرته ...
-اوه هي خودت رو به داداش من نچسبون ..تحفه .. هنوز نه به داره نه به باره ...اسمش عمو یادگاره ...چیه هی واسهءخودت ميبری وميدوزی...چقدر چشم سفيدي تو پادنا
-خوب حالا حرفت رو بزن ..مرده چي کار کرد ؟...نکنه بهت چشمک زد ..هان؟ متلک گفت ..؟
-نه بابا اصلا من رو نديد ...چه جوري بگم .خيلي برام اشنا بود ..مثل اينکه سالهاست ميشناسمش ..
اولش فکر کردم به تصوير من که توي اب افتاده خيره شده ..ولي بعد که دقت کردم ديدم اصلا من رو نگاه نميکنه ...بعد هم که سر بلند کردم ديدم رفته واثري از اثارش نيست ...
پادنا بي حوصله شد ...
-خوب که چي ؟يعني ميشناسيش ..؟شايد از بچه هاي اينجا باشه ...؟شايد هم مسافره ...
-نه پادنا ....چرا حاليت نيست؟ وقتي ديدمش چنان دست وپام سست شد وقلـ ـبم به ضربان دراومد که انگار من از اذل ميشناسمش ...
انگار که توي تولدهاي قبليم با اون زندگي کردم ...
-ديوونه شدي نه ...؟اخه مگه ميشه با يه بار ديدن ِعکس ِتوي اب ...عاشق دل زار يه نفر بشي
-پادنا خواهش ميکنم به حرفهام درست گوش بده ...ميگم ميشناختمش ...نگفتم عاشقش شدم ...
.من اصلا نميدونم اين حسي که دارم چيه ..فقط ميدونم مثل تو... مثل بابا ومامان وشاهين برام اشناست وخيلي خيلي مهمه
واي خدا دارم ديوونه ميشم اخه اين مرد کيه ...
-لي لي فر ...لي لي ..گوش کن چيزي نيست همه چي درست ميشه ...حرص نخور ....شايد واقعا ميشناسيش ...صبر داشته باش وحوصله کن هرکي که هست همون طوري که امروز ديديش بازهم ميبينيش ...خودت رو اذيت نکن دختر ....
سپاس شده توسط: admin ، مرداب ، آرنوشا
#5
عليداد توشمال ميزد ...با ضرب وپرزور ...صداي خوش توشمال همه جا پخش شده بود ...
زنها با دامن هاي رنگارنگشون مثل گلهاي بهاري تو هم گره خورده بودن ..مردها پنجه به پنجه ميچرخيدن ورقص پا انجام ميدادن .
از تو ايوون باغ مادربزرگ زل زده بودم به مردهايي که با داماد رقص چوب ميکردن ...پادنا مدام درگوشم وز وز ميکرد ...
-واي نيگاه اون پسر رو داره اين جارو ديد ميزنه ...خوشتيپه نه ...؟
-بسه ديگه پادنا خجالت بکش دختر... تو چقدر هيزي ...ديپلمت رو هم گرفتي باز ادم نشدي ...دوروز ديگه قرار ِکنکور بدي ...قرار ه بري جزو ادم حسابي ها ...من نميدونم اين همه شر وور رو از کجا مياري ...؟
-اوي هيز خودتي واون داداش بي بخارت که زبونش زير وبالا نميره يه پيشنهاد دوستي ساده بده يا حداقل يه نوک پا بياد خواستگاري ...
-خاک تو سرت کنن ..اخه من زن داداشِ پاچه ور ماليده اي مثل تو رو ميخوام چي کار ....؟هان ....؟
-خيلي هم دلت بخواد خانوم ..خوشگل ...نجيب ..سر به -------
ديگه نميشنيدم ....ديگه نميفهميدم ....انگار تمام حواسم به حس بينايي تبديل شده بود ...
انگار تمام کسايي که تو عروسي هستن به کناري رفتن ومن با چشم دل ....مرد روياهام رو ميببينم ....
همون مرد لب چشمه بود که با لباس محلي کنار باقي مردها وايساده بود ...چقدر تغيير کرده ..ولي من بازهم ميشناسمش ...
يعني مگه ميشه اون نگاه واون لبها رو ..اون فک خوش حالت واون جذبهءخوابيده توي ابروهاش رو نشناسم
زمزمه کردم ...
-خودشه ..خود ِخودش ..
-لي لي فر ...لي لي ...کجايي ...؟
پلک زدم وچرخيدم ....
-پادنا خودشه ...همون مردِ....
-کدوم مرد ِ...کي ...؟
-همون که لب چشمه ديدمش ...همون که گفتم برام اشناست ....
نگاهم رو به سمت جمعيت چرخوندم تا نشونش بدم.. .ولي نبود ... به جاي خاليش چشم دوختم وسست شدم ...
نبود ...يعني دوباره خيال برم داشته ؟....ولی من خودم دیدمش ...نگاهم در پي اش بود ...
-پس کوش؟
-نميدونم همين جا بود ...
نرده هاي ايوون رو گرفتم وجلوتر رفتم ..
(کجايي ..؟کجايي پس ...؟خودتو به من نشون بده ...خواهش ميکنم ..بذار باور کنم که زائدهءخيالم نيستي .....)
نگاهم بين دامن هاي رنگارنگ ..بين چرخيدن ها ...بين ضربه هاي چوب ها سرگردون بود ...
(بيا وخودت رو به من نشون بده ....بزار پادنا هم تورو ببينه تا بدونم رويا نيستي ....)
نرده ها رو رد ميکردم به زن ها تنه ميزدم وجلوتر ميرفتم ..
-لي لي چي کار ميکني ....؟داري خودت رو پرت ميکني پائين ...شايد اشتباه گرفتي ...
گوشم ميشنيد ولي بدهکار اين حرفها نبود ...
(خودت رو نشون بده ...خدايا خواهش ميکنم ....بزار يه بار ديگه ببينمش ....)
ضربان قلـ ـبم وايساد ...ديدمش ...خودشه ..دست پادنا رو کشيدم
-اوي چته رواني ...؟
زل زده بودم بهش ...حتي نميخواستم براي يه ثانيه هم پلک بزنم مبادا که از زير نگاهم در بره ...
-اون مرد رو ميبيني ...؟
-کي؟ کدوم ؟....
-همون که کنار وثوق وايساده .؟..
-همون که يه ليوان دستشه ....؟
قلـ ـبم شروع کرد به تپيدن ....پس واقعيه ...خداياشکرت ...پس وجود داره ووَهم نيست ...نفسي از سر اسايش کشيدم ...
-اره خودشه همون مردي که چند روزِ مدام ميبينمش ..
-چي ...؟اينه ...؟ولي اين که خيلي معموليه ...اصلا خوشگل نيست ..واي خدا چه دماغ استخوني داره ...چقدر جديه وخشنه ...ادم وقتي ميبينتش ميگرخه
هنوز نگاهم روش خيره بود ...تبسمي روي لـ ـبم نشست ...حالا که واقعي بود ميتونستم بهش زل بزنم واز وجودش لذت ببرم ..
-مگه مهمه که چه شکليه؟ ...مگه مهمه که جديه يا عبـ ـوس؟مهم اينکه که قلب من ديگه طاقت دوريش رو نداره ....مهم اينکه که اون مرد از هر اشنايي اشناتره ..
-لي لي فر؟
صداش سرشاراز شماتت بود ...
-چي داري ميگي ...؟تو اصلا ميدوني اون مرد کيه ..؟فقط روي يه حس قلبي داري براي خودت داستان ميسازي
براي يه لحظه به چشمهاي پادنا خيره شدم .
-اون مرد منه .اين رو تمام وجودم دادميزنه ...
ولي پادنا باور نميکرد ...اونقدر براش عجيب بود که نميتونست معني حرفهام رو درک کنه .
-لي لي بگو که داري شوخي ميکني؟ ...تو اسمش رو نميدوني ...کاروزندگيش رو ...اينکه از کجا اومده ...شايد اصلا زن داشته باشه يا نامزد يا حتي بچه ...؟
لي لي خل نشو ...بيا اين ور ...همه الان ميفهمن که تو بالاخونت رو اجاره دادي ..
دلم به درد اومد ..پادنا راست ميگفت ....اگه متاهل باشه چي؟ ...اگه مثل خيلي از مردهاي ديگه تو سن پائين ازدواج کرده باشه چي؟ ...اگه بچه داشته باشه چي ....؟
يه قطره اشک سمج از گوشهءچشمم چکيد ...
-نميدونم پادنا ...به خدا نميدونم ...اونقدر برام اشناست که تا همين الان فکر ميکردم که زائيدهءخيال منه ...ولي حالا ميبينم که حقيقيه ..
دوباره به مرد نگاه کردم ...مرد لبخند ميزد .من هم لبخند زدم واز اين حس خوب دلم بي تاب شد .......
-لي لي بيا بريم ...بيا ....
-نه پادنا بذار ببينمش ...سه روزه که تو تب وتاب بودن ونبودنش ميسوزم ...
-نکن لي لي فر ...بيا زشته به خدا ..ابرومون رو بردي ...ببين مردهاي کناريش چه جوري نگات ميکنن
واي پسر بغـ ـل دستيش داره بهمون ميخنده ...خدايا داره چشمک ميزنه ..لي لي ابرومون رفت ...اگه شاهين بفهمه خون جفتمون حلاله ..
اضطراب پادنا به من هم سرايت کرد ....تازه نگاهم به نگاه هاي تمسخر اميز زن ها ومردهاي توي حياط گره خورد ...
نگاه اخر رو به مرد کردم واز ايوون فاصله گرفتم ...
ولي هنوز سعي ميکردم با کله کشيدن ببينمش ...
-بخدا ميزنمت ها ..اخه اين تابلو بازي ها چيه ؟...بزار حداقل يه پرس وجو کنيم ببينيم طرف کي هست.. .چي کارست ..شايد اصلا اون کسي که تو فکر ميکني نيست ...بيا اين ليوان رو بخور و يه جا بشين ...ابرو برامون نذاشتي دختر ...
-لي لي ...لي لي فر ...؟
-چيه سيو گل ...
-بيا شاهين دم در کارت داره ..
پ.ن (توشمال ...سازی که در مراسم عروسی وعزای بختیاری ها زده میشه ...)
سپاس شده توسط: admin ، مرداب ، آرنوشا ، Kourd74
#6
*سهراب*
اون نگاه بازهم روم سنگيني ميکنه ..انگارکه همه جا با منه ..لب چشمه ...تو جمعه بازار ...حالا هم اين عروسي ...
احساس ميکنم هر کي که هست روي ايوون وايساده وداره من رو بانگاهش خفه ميکنه ...
دوست دارم بدونم اون کيه ..ولي غيرتم قبول نميکنه که نگاهم رو روي ايوون بچرخونم ...
هرچي باشه ناموس مردم اونجا نشسته... درست نيست به زن وبچهء کسي خيره بشم ...
ولي اي کاش ميتونستم ....اين اولين باريه که دوست دارم زير تمام تعهداتم بزنم واز سر تا ته ايوون رو غربال کنم ...تا بدونم اون کيه که با چشمهاش ..شيريني اين عروسي رو برام تلخ کرده ...
يه جايي توي اون ايوون چوبي ...کسي هست که نگاهش مثل يه بختک اجازهءنفس کشيدن رو ازم گرفته .....
نميدونم نميدونم شايد هم فکر ميکنم که کسي داره نگاهم ميکنه...؟ ولي اخه اين قلب پرضربان بي خود وبي جهت ....براي هيچ وپوچ... اين جوري خودش رو به درو ديوار نميزنه ...؟
خدايا چرا چند روزارامشم رو گرفتي؟ ...حالا من با اين نگاهي که هرلحظه نفس کشيدن رو برام سخت کرده ...چي کار کنم ...؟کاش تابستون رو توي تهران ميموندم ...
کاش اصلا نمي اومدم ...خدايا توبگو....با عذابِ نديدن صاحب اين نگاه چي کار کنم ...؟
*لی لی فر*
از پله ها پائين ميام وبه این ورو اون ور سرک میکشم ...شاهين نيست ..جلوتر ميرم ..اَه چرا چراغها خاموشه ...؟
-شاهين ...شاهين ..؟
- اينجام ..بيا تو روشنايي ....
- هان چيه؟... چي کارم داشتي .......؟
-مامان رو پيدا نکردم.... بهش بگو من اخر شب با بچه ها ميرم خونه مير محمد يه موقع نگران نشه ...
-باشه بهش ميگم ....
-لي لي دوباره يادت نره ها ...يه موقع مامان شاکي بشه ...
-نه حواسم هست ..
-خيلي خب زودتر برو تو ...اين جا خيلي تاريکه ....
از راهي که اومده بودم برگشتم ..واي چرا اينقدر تاريکه ...؟ادم جلوي پاش رو هم نميبينه ....
-لي لي خانوم
يه نفر صدام ميکرد .... وايسادم ....
تو تاريکي نميتونستم ببينمش ...فقط ميدونستم که يه مرد جوونه ...
-سلام ...
چشمهام رو ريز کردم تا بهتر ببينمش ....ولي همين که چشمم به صورتش عادت کرد ...اخم هام تو هم شد ...
همون پسري بود که به من وپادنا خنديد وچشمک زد
خواستم راه بيفتم که زودتر از من جنبيد ...
-اسمت لي لي فر نه ؟
از لحن حرف زدنش خوشم نمي يومد ..ميخواستم زودتر برگردم ...اگه کسي من رو باهاش تو اين تاريکي ميديد معلوم نبود چه وصله هايي که بهم نميچـ ـسبوندن
-کجا کجا ...؟توي ايوون که خوب داشتي با نگاهت من رو قورت ميدادي .
-اقا اشتباه گرفتيد ..
-نه خودت بودي ...از رنگ دامنت خوب ميتونم بشناسمت ...اونقدر بهم خيره بودي که نزديک بود از لبهءايوون پرت شي پائين ...پس فکر نکن نميشناسمت ...
کم کم داشتم عصباني ميشدم ...خواستم راه بيفتم که يه قدم به چپ برداشت وجلوم قد کشيد ...خواستم از سمت ديگه برم که بازهم راه رو سد کرد .
-با ما به از اين باش که با خلق جهاني لي لي خانوم ...
چشمهام رو روهم فشار دادم
-اقاي محترم ..اگه به هر عنواني خواسته يا ناخواسته به شما خيره شدم وباعث سوء تفاهم براتون شدم ..عذر ميخوام...
لطفا تا شربه پا نشده از سر راه من بريد کنار ...
-باشه ولي اول شماره بده ...
ديگه قاطي کردم ..اين خرِ نفهم مثل اينکه تنش ميخواره ...
بادست کنارش زدم وراه افتادم که شالم روکشيد وشال از سرم باز شد ...
-اوي مرتيکه چه غلطي ميکني .؟
سعي داشتم شالم رو به زور سر کنم ودرعين حال ازش دور شم ...
ولي گوشهءشال هنوز توي دستش بود وفاصلمون هم به يک قدم نميرسيد ...
-اول شماره ...
-خيلي بي حيايي کثافت ...
ميخواستم بزنم زير دستش که دستش رو بالا تر برد ...
-هي اينجا چه خبره ...؟
گوشهءشال از دست پسر رها شد ...
-داداش ؟...
سپاس شده توسط: admin ، مرداب ، آرنوشا ، Kourd74
#7
ميخواستم يه جوري چيزي رو که ديده ماست مالي کنم ولي زهي خيال باطل ...ديگه خيلي دير شده بود ...
شاهين تو چشم به هم زدني به سمت پسر ِخيز برداشت وباهاش دست به يخه شد ..وبدبختانه هيچ کاري هم از دست من بر نمييومد ...
-شاهين ولش کن تروخدا ..ولش کن ...الان عروسي بهم ميريزه .
ميدونستم که ناموس براي مردهاي ما چقدر مهمه ...يعني مردهاي ايل بختياري اونقدر تعصب داشتن که ممکن بود به خاطر همچين جسارتي خون وخون ريزي به راه بندازن وعروسي رو کن فيکون کنن ..
مشت سوم وچهارم وپنجم توي صورت پسر نشست ولي اون هم بي کار نميموندو از هر دوسه تا مشت يکي رو جواب ميداد ..
با کمک چند تا از دوستهاي پسر وچند تا از دوستهاي شاهين از هم سوا شدن ...ولي هيچ جوري نميشد شاهين رو رام کرد .درست مثل اسب عصاري... افسار پاره کرده بود وميجوشيد ..
نگران بهم خوردن عروسي بودم ..اگه شاهين همين طور ادامه ميداد وکوتاه نمي يومد ديگه کاري نميشد کرد ..رفتم به سمت زنونه تا شايد از دست مامان کاري بربياد ...
-لي لي فر چه خبر شده؟ ..صداي داد وقال مياد .
_(پادنا ..؟اره خودشه ...)
دستش رو گرفتم وکشوندمش سمت شاهين
-چيه چرا اينجوري ميکني ..؟
دامنم رو به يه سمت جمع کردم تا لابه لاي پاهام نره ...شالم همونجوری ازاد روي هوا ميچرخيد
-شاهين... شاهين داره خون به پا ميکنه ..بيا جلوش رو بگير ..
با کشيده شدن دستم فهميدم که وايساده ..
-پادنا بجنب الان عروسي رو عزا ميکنه ...
-چي ؟چي ميگي ..؟
-پـــــــــــــــادنا ..
دوباره دستش رو کشيدم ..به شاهين که رسيدم نصف ادمهاي عروسي جمع شده بودن ...صداي عربده هاي شاهين وهمهمهءجمعيت گوش فلک رو کر ميکرد ..
با پادنا راه رو باز کردم تا رسيدم به شاهين ..
با اون صورت خونيش همچنان داد ميزد وخط ونشون ميکشيد ...يعني از اون وقتهايي بود که اگه مهارش نميکردن کار دست خودش واون پسر ميداد ...
پادنا رنگ پريده وترسيده نگاهش بين من وشاهين در جريان بود ..
-پادنا خواهش ميکنم ..
انگار به خودش اومد
-شاهين... .
تازه چشم شاهين توي جمعيت به من وپادنا افتاد ..جلوتراومد
-اينجا چي کار ميکنيد ؟ياالله بريد تو ..
اخم هاي پادنا تو هم شد ...کلا دختري بود که هميشه با شاهين يکي به دو ميکرد وهيچ وقت به حرفش گوش نميداد ..ودر اکثر مواقع هم پادنا بود که حرفش رو به کرسي مي نشوند ...
-يا همه باهم ميريم يا من هم اينجا وايميستم .
-چــــــــــي ...؟
شاهين خودش رو از شر مردهايي که دستهاش رو گرفته بودن نجات داد وبه سمتمون يورش اورد ...خدا وکيلي من از ترس سنگکوپ کردم .ولي پادنا از جاش تکون نخوردومـ ـستقيم توصورت شاهين زل زد ...
-من هيچ جا نميرم .
-تو غلط ميکني ..لي لي فر... بيا ببرش ...اينجا جاي شما نيست ..
-نه داداش پادنا راست ميگه ...تو با اين کارت داري عروسي رو عزا ميکني ...
-که چي ؟بذارم هر بلايي که ميخوان سر ناموس من بيارن وکاري نکنم ....
-کي اين حرف رو زد ؟...هر بلايي خواستي سرش بيار ولي الان نه ...نه تو مراسم خوشي ديگران ...نه تو جمعي که همه متعصب وناموس پرستن ..
پادناجلوتر رفت
سپاس شده توسط: admin ، مرداب ، آرنوشا
#8
دوستهات رو جمع کن شاهين.... داري مراسم رو بهم ميزني ...خواهش ميکنم ...
نگاه عصباني شاهين کم کم پائين اومد وتوي چشمهاي پادنا قفل شد ..
ميتونستم ببينم که رنگ عصبانيت چشمهاش کم و....کم و...کم تر ميشه ...انگار که داشتم با گوشت وپوستم ..لطافت عشق وعلاقه شون رو درک ميکردم ...
نگاه شاهين ادامه داشت تا جايي که حس کردم تو چشمهاي اشک الود پادنا غرق شده .
اشکهاي پادنا اروم وبي صدا روي گونه اش مي نشست .
-داداش تروخدا يه کاري کن ...دوستهات کم کم دارن عصباني ميشن ..
به خودش اومد ..
-بريد تو ..
پادنانگران گفت ...
-ولي .
-برو پادنا نميذارم امشب خوني ريخته بشه ولي مطمئن باش يه روزي... يه جايي تلافي ميکنم ...
لبـ ـهاي پادنا به تبسم باز شد ...دستم رو گرفت وکشيد ..
-صبر کن ..شايد دوباره ...
-نه شاهين رو حرفش ميمونه ...نگران نباش لي لي فر ...
دو دل بودم ....چرخيدم و به جمعيت نگاه کردم ...شاهين ودوستهاش درحال برگشتن بودن
خنده اي روي لـ ـبم نشست وبي اراده دست انداختم به دور گردن پادنا وگونه اش رو بـ ـوسيدم ..
-اوي چته ...دوباره قرص هات رو پشت و رو خوردي ...؟
-چاکرتم ..پادي ..اگه تو نبودي معلوم نبود چه بلايي سر اين مراسم مييومد ..
پادنا پوزخندي زد ..
-زياد دلت رو خوش نکن ..شاهين امشب رو بي خيال شد ولي فردا يا پس فردا ...
چهره اش درهم رفت ....
-چي ميگي پادي ...؟
-فردا يا پس فردا معلوم نيست چه اتفاقي ميوفته ....
.......
داشتم ناهار رو اماده ميکردم ..توي خونه همهءکارها با بی بی بود امروز هم از سر بي کار توي اشپزخونه جولان ميدادم که ..
زنگهاي پي در پي خونه... بند دلم رو پاره کرد .اين نشونهءخوبي نبود ....اصلا نشونهءخوبي نبود ...
صداي مامان ضربان کند نشدهءقلـ ـبم رو ....دوباره تند کرد ....يعني چي شده ؟..
از درگاهي اشپزخونه سرک کشيدم ...
مامان با دهنِ ِ باز زل زده بود به ادم مجهول پشت در ...
دلم ديگه به شور افتاده بود
اينجا چه خبره؟ ..جيغ مامان که بلند شد پوست کن از دستم افتاد .ديگه نفهميدم چه کار ميکنم ..فقط چادرم رو به سر کشيدم ورفتم به سمت در ....
سپاس شده توسط: admin ، مرداب ، آرنوشا ، Kourd74
#9
از ظهر خودم رو توي اطاقم زنداني کردم ...اونقدرنا امیدم که ديگه حتي دوست ندارم زنده باشم ..
هه ...زنده باشم ...؟ براي چي .؟..
پاهام رو تو شکمم جمع ميکنم ...وپوست لـ ـبم رو به دندون میگیرم ...ميدوني اسم جديد من چيه ...؟
اوف ...از اون سوالها بود ...تو که نميدوني ....يعني توايي که اينجا نيستي از کجا بدوني اسم جدیدم چیه .....؟بذار خودم بگم تا دیگه نخواد فکر کنی ...اسم جديدم .....
خون بس ...یا خون بُر
يعني کسي که باعث ميشه زندگي پسر اون خونواده نجات پيدا کنه
من خون بس هستم ...خون بس مرگ سپنديار پسر کوچيکهءاقا ملک حسين....واي برمن
یه تیکه از پوست لـ ـبم کنده شد ومزهءخون تو دهنم پخش شد ...
سپنديار نوهءتراب خان بود ...خان روستاي قلعه تل ...واي ...بر...من ...
...باورم نميشه .. اصلا نمیتونم باور کنم
همه چي اونقدر سريع وتند اتفاق افتاد که هنوز گيج وگنگم ...
خبر مرگ سپندياربه دست شاهين ..مثل طاعون توي ايل پيچيد ...
سپنديار رو که ميشناسي ...؟همون پسرک مزاحم شب عروسي ...هموني که با شاهين گلاويز شد ...همونی که شال از سرم برداشت ...
خدايا يک هفته هم از اون عروسي نگذشته ...چه طور اينقدر زود کشته شد؟ ..
بيشتر تو خودم جمع ميشم تا شايد بتونم تمام اين وقايع رو هضم کنم ...
قربون علي به مامان ميگفت ...
(شاهين توي يه فرعي با سپنديار دعواش ميشه وبدون فکر هلش ميده ....
سپنديار هم سرش ميخوره به لبهءباغچه وخلاص ..)
به همين اسوني دفترچهءادمي به اسم سپنديار بختياري ... بسته ميشه ....
..مزهءخون توی دهنم بیشتر میشه ...
چقدر احمق بودم ..خدايا چرا اينقدر احمق بودم؟ ...چرا فکر ميکردم که اين جريان تموم شده است ؟...
چرا فکر ميکردم که شاهين دست از خصومتش بر ميداره ؟چرا حواسم نبود که توي روستاي ما سزاي دست درازي به ناموس کسي مرگ اون ادمه
صداي شاهين توي سرم پژواک ميشه ...
(نميذارم امشب خوني ريخته بشه ..ولي مطمئن باش يه روزي ....يه جايي تلافي ميکنم ...)
سرم رو با درد مالش ميدم ....پادناميدونست... از همون اول هم ميدونست
به خاطر همين ديروز توي حياط با شاهين بحث ميکرد ومن ِخر.... فکر ميکردم اين درگيري هم مثل کل کل هاي قبلي بي خود وبي جهته ...
صداي مامان آرشه میکشه رو اعصاب خرابم ونميذاره که درست فکر کنم ...داره قربون صدقه ام ميره ...زیر لب زمزمه ميکنم
-مامان بسه بذار به درد خودم بميرم ..
حالا داره شيون ميکنه ...شاهين رو به باد نفرين ميگيره ...
شاهين ...شاهين با زندگي من وخودت چه کردي ...؟اخه چرا کشتيش .؟
مگه اونشب بين اون همه ادم ادبش نکردي ...؟مگه نزديش ؟پس چرا باز بهش حمله کردی ..؟
باورم نميشه کسي که سپنديار رو کشته ... شاهين برادرم باشه ؟.....مگه ميشه شاهين بتونه تو عرض چند ثانيه نفس يه نفر رو ببُره ...؟
مگه اون انسان نيست ...؟مگه ميشه همچين کاري کنه ...؟
دوباره صداي شيون مامان بلند ميشه ...بيچاره نميدونه براي کدوممون زار بزنه
براي پسري که حالا به اسم قصاص ممکنه کشته بشه ...يا دختري که به اسم خون بس بايد تاوان کار تک برادرش رو بده
مامان بازهم خودش رو ميزنه ....
بابا ...بابا ... بابا ..نميدونم ...هيچ وقت نفهميدم تک دخترش چه ارزشي براش داره ؟
ولي به يه چيز از ته قلـ ـبم ايمان دارم....
سر بابا بره ...نميذاره يه مو از سر تک پسرش کم بشه ...
نميخوام بيرون برم ...دوست دارم اونقدر اينجا بمونم تا بميرم ...دلم نميخواد خون بس باشم ...کنيز باشم ..بدبخت باشم ...ذليل باشم ...
ولي شاهين ...پس شاهين چي لي لي ...؟اون برات مهم نيست ...پادنا چي ...؟دوست صميميت که يه عمر درآرزوی وصلت با شاهين ميسوزه برات ارزش نداره ...
نميدونم نميدونم خدايا اين امتحان سخت تر از اونيه که فکر ميکردم ...نميتونم تمومش کنم ..خودت يه راهي پيش پام بذار....
سپاس شده توسط: admin ، مرداب ، آرنوشا ، Kourd74
#10
ريش سفيدها وغول چماق هاي تراب خان توي خونمون بيتونه کردن ويه حرف بيشتر ندارن ..
يا مرگ شاهين يا خون بس ...يعني من ..يعني لي لي فرمنجزي
يعني دختر بدبختي که نه تنها قراره کنيزو بردهءشوهرش باشه بلکه بايد بله قربان گوي يه ايل بشه ...
خدايا اين چه سرنوشت شوميه که تو پيشونيم مهر زدي ...؟:
خودت ميدوني که چه روياهايي داشتم .ميخواستم کنکور بدم ..ميخواستم بابا رو راضي کنم تا بذاره درس بخونم ...
ميخواستم روي پاي خودم وايسم ....ميخواستم پدرو مادرم به داشتن همچين دختري افتخار کنن ...ميخواستم ...
اشکام راهشون بازميشه وبغض دورروزهءمن سر باز ميکنه ....
ميخواستم ....ميخواستم
مهندس بشم ...
*سهراب*
صداي گريه هاي دا (به معني مادر)هميشگي شده بود .... وقتي اين جوري شيون ميکرد ومن نميتونستم کاري براي اروم کردنش انجام بدم از خودم بدم مييومد
لنگه هاي در رو اروم بازکردم ..سياوش هنوزتو وسط اطاق ميجوشيد وغرغر میکرد ...
-نه... همين که گفتم ... من به فرهنگ واصالتم افتخار ميکنم ولي از من نخوايد که يه خون بس رو به عنوان همسرم انتخاب کنم .اون هم دختري که به هيچ عنوان هيچ گناهي نداره ...
-ولي تو بايد قبول کني ...يا بايد از خون داداشت بگذري يا خون بس رو قبول کني ...چون تا وقتي اون بي شرف خودش رو گم وگور کرده هيچ کار ديگه اي از دستمون بر نمياد ...معلوم نيست کي ميتونيم پيداش کنيم .
-اخه مادر...... من نميفهمم اين همه اصرار براي چيه .؟براي نشون دادن قدرتتون به يه دختر هيفده ساله..؟ يا ثابت کردن خودتون به ايل...؟
اون دختر.... يه بچه است که هيچ گناهي جزاينکه خواهر اون نامردِ ....نداره ...شماها نميتونيد به خاطر چيزي که خودش انتخاب نکرده مجازاتش کنيد ...
-سيـــــــــــــاوش ....
لحن مامان سرشار از تعجب وشماتت بود ...
تصميمم رو گرفتم ...اگه سياوش حاضر نيست پا روي عقايد مسخره اش بذاره واحساس عذاب وجدان داره ازارش ميده .... من خيلي راحت ميتونم اين کاررو انجام بدم ....
- نه دا...ازم نخوايد ...من نميتونم يه همچين چيزي رو قبول کنم ...
-ولي من ميتونم قبول کنم
چهرهءمتعجب مادر وسياوش رو از نظر گذروندم ..
-سهراب ...؟
-پسرم ...؟
-نگران نباش مادر ...من عقدش ميکنم واونقدر زجرش ميدم که هرلحظه ارزوي مرگش رو کنه .
سياوش با بهت گفت ...
-هيچ ميفهمي چي ميگي ...؟اون دختر همه اش هيفده سالشه ..
-هيفده سالشه يا صد سالش ..مهم انتقام خون پايمال شدهءداداش جوونمونه ...نکنه به همين زودي گئوت (برادر) رو فراموش کردي ..؟
-چرا داري بي خودي سفسطه ميکني ...؟من چرا بايد سپنديار رو فراموش کنم ؟..دارم بهت ميگم ما حق نداريم انتقام خون برادرمون رو از يه دختر هيفده ساله بگيريم ...
اگه ميتونيد شاهين رو پيدا کنيد يا ازش شکايت کنيد وبندازينش تو هلفدوني ....اصلا ميتونيد خيلي راحت اعدامش کنيد... ولي نبايد به خواهرش کاري داشته باشيد ..
چشمهام رو ريز کردم وبا نکته بيني گفتم ....
-چته ...اين همه جلزو ولزت براي چيه ...؟يه جوري حرف ميزني که انگار عاشق سـ ـينه چاک اون دختري ...
-خفه شو سهراب ...من تو عمرم اون دختر رو نديدم ...فقط ميدونم درست نيست ...انصاف نيست ..که گناه برادر رو به پاي خواهر بنويسيد وقصاص کنيد ...
گنه کرد در بلخ اهنگري.... به شوشتر زدن گردن مسگري ...؟؟؟؟(سوالي)
آخه اين چه رسم مزخرفيه که ما داريم؟ ...به اون دختر چه ربطي داره که داداشش قاتل از اب دراومده ...؟
دا هيچي نميگفت ...وهمچنان منتظر پايان حرفهاي من بود ...
-فعلا که ميبيني داداش همين دختر... زده سپنديار رو کشته وفرار کرده ..پس کار ديگه اي از دستمون بر نمياد ..
من وتو درس وکارو زندگیمون رو ول نکردیم...خودمون رو اواره نکردیم که پسر نامرد اون خونواده راست راست برای خودش راه بره وبه ریشمون بخنده.....
خود تو سیاوش ....مگه به خاطر مرگ سپندیار مجبور نشدی قید کار تو شرکت نفت رو بزنی وبیای اینجا فکر میکنی تا چند ماه دیگه میتونی مرخصی بگیری ...
یا خود من ...از بس مرخصی گرفتم احتمالا تا چند وقت دیگه اقای نبوی محترمانه بیرونم میکنه ....
فکر کن به خاطر حماقت یه الف بچه ... من و تو با اون همه درسی که خوندیم وزحمتی که کشیدیم باید اینجا بمونیم و مثل دو تا حمال رو زمین اقا جان جون بکنیم ...چون تمام موقعیت های کاریمون داره به گند کشیده میشه ...که چی ...؟اقا شاهین لطف کردن وسر داداش جوون من رو کوبیده به جدول ....
نه سیاوش ...اون اشغال نه تنها زندگی سپندیار.... بلکه زندگی تمام ما رو به لجن کشیده ...
من نمیتونم به همین راحتی ازاون وخونواده اش که همچین پسری رو بار اوردن بگذرم ...
اگه میتونستیم خودش رو پیدا کنیم یه حرفی بود ...ولی حالا ...
نه ...من تا وقتی زهرم رو به اون خونواده ومخصوصا خواهر اون بی ناموس نریزم دست برنمیدارم ...
-پـــــــــــــــوف حرف زدن با تو اب تو هاون کوبيدنه....خوب گوشاتون رو بازکنيد من محاله با يه خون بس ازدواج کنم و...سرنوشتم رو به خاطر يه رسم بي خود وخانمان سوز خراب کنم ...من به هيچ عنوان راضي به اينکار نيستم
-تو بي جا ميکني ....
برگشتم و رو به داگفتم ...
-مادر ...من همه اش يه سال از سياوش کوچکترم .مهم نيست که اون راضي نميشه ...من راضيم و ميتونم بهتون کمک کنم تا انتقامتون رو بگيريد ..
-سهراب اين بچه بازي ها رو بس کن...ناسلامتي بيست وچهارسالته ....چه جوري دلت مياد با ايندهءيه دختر جوون بازي کني ..؟
بدون توجه به حرفهاش روبه مامان کردم ...
-مادرمن .... اين داداش بزدلم رو ول کن ...من اين کاررو براي خودمون انجام ميدم ...قبوله ...؟
مادر دوبه شک بود ....
-دا به فکر خونِ داداشم باشيد ...
نگاهش دوباره ابري شد ...
-باشه ...قبوله ..
سپاس شده توسط: admin ، مرداب ، آرنوشا ، Kourd74


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
77 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۳-۰۴-۹۵, ۰۱:۳۴ ب.ظ)، sara kiana (۲۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۴۰ ق.ظ)، سمیرا (۰۵-۰۴-۹۶, ۱۲:۳۷ ق.ظ)، SilentCity (۱۴-۰۵-۹۴, ۰۵:۱۳ ب.ظ)، شمیم (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۳:۱۴ ق.ظ)، leili58 (۰۶-۰۴-۹۴, ۰۳:۳۲ ب.ظ)، مایا (۲۴-۰۵-۹۴, ۱۲:۵۰ ق.ظ)، بهاره دقتی (۱۴-۰۷-۹۵, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، avaa (۰۷-۰۷-۹۴, ۰۴:۱۱ ب.ظ)، Meli (۱۶-۰۸-۹۴, ۰۵:۰۴ ب.ظ)، شقایق سرخ (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۲:۲۵ ق.ظ)، ملاك (۱۶-۰۷-۹۵, ۱۰:۱۸ ق.ظ)، رامشان (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۹:۰۱ ب.ظ)، amirreza (۲۶-۰۶-۹۵, ۰۹:۱۷ ب.ظ)، مژژژده (۱۹-۰۹-۹۴, ۰۲:۵۵ ب.ظ)، میثاق (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۲:۱۶ ق.ظ)، Kourd74 (۱۵-۰۶-۹۶, ۰۳:۱۶ ب.ظ)، عسل6 (۱۵-۰۵-۹۶, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، نرگس خانوم (۰۳-۱۰-۹۵, ۰۵:۱۸ ب.ظ)، Maman ali (۲۳-۱۲-۹۵, ۰۲:۴۶ ق.ظ)، maryammehd (۲۱-۰۶-۹۵, ۰۸:۰۴ ب.ظ)، s_eskandary (۱۰-۰۸-۹۵, ۱۱:۱۸ ق.ظ)، حميده (۰۶-۰۶-۹۵, ۰۷:۰۸ ب.ظ)، Makan (۱۷-۰۶-۹۵, ۰۹:۳۵ ق.ظ)، حوال (۲۴-۰۶-۹۵, ۰۷:۴۹ ب.ظ)، Mona.farajii (۱۵-۱۰-۹۵, ۰۵:۳۱ ق.ظ)، linda (۲۶-۰۵-۹۵, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، sedi (۲۸-۱۰-۹۵, ۰۱:۲۰ ق.ظ)، lwbo888 (۱۰-۰۱-۹۶, ۰۶:۳۷ ب.ظ)، مادر (۱۲-۰۸-۹۵, ۰۳:۳۴ ق.ظ)، bina (۱۶-۰۷-۹۵, ۰۲:۲۴ ق.ظ)، FatemeH.vks97 (۲۹-۱۲-۹۵, ۰۱:۵۳ ق.ظ)، صدیفه (۰۵-۰۲-۹۶, ۱۰:۳۲ ق.ظ)، azar52 (۲۹-۱۰-۹۵, ۰۱:۰۲ ق.ظ)، Saba sdd (۰۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۵۴ ب.ظ)، noshin jojoo (۱۰-۰۶-۹۵, ۰۶:۴۶ ق.ظ)، sara bano (۲۴-۰۶-۹۵, ۰۳:۱۸ ق.ظ)، nel aa (۲۷-۰۹-۹۵, ۰۸:۳۸ ب.ظ)، vaziri (۲۰-۰۹-۹۵, ۰۲:۰۷ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۵-۰۶-۹۵, ۰۶:۰۸ ب.ظ)، behnoush (۰۵-۰۹-۹۵, ۰۱:۵۴ ب.ظ)، گیاه (۱۷-۱۱-۹۵, ۰۱:۴۱ ق.ظ)، گلسر (۱۱-۱۰-۹۵, ۱۱:۳۴ ب.ظ)، افتاب (۱۰-۰۳-۹۶, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، xxXxx (۲۱-۰۶-۹۵, ۰۳:۵۹ ق.ظ)، گلمن (۰۳-۰۲-۹۶, ۰۹:۰۰ ق.ظ)، دختر ایرونی 95 (۲۳-۰۶-۹۵, ۰۴:۵۰ ب.ظ)، صدیقه66 (۰۹-۰۱-۹۶, ۰۲:۳۰ ب.ظ)، Fateme7595 (۰۲-۰۷-۹۵, ۰۴:۲۴ ب.ظ)، shohreh (۲۳-۱۱-۹۵, ۰۵:۵۴ ب.ظ)، nafas fari (۲۲-۰۷-۹۵, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، sahar20 (۰۷-۱۰-۹۵, ۱۰:۳۲ ق.ظ)، بلتي (۲۸-۰۹-۹۵, ۰۹:۰۳ ب.ظ)، ياسي (۲۱-۰۸-۹۵, ۱۱:۴۱ ب.ظ)، sheydajoooon (۰۶-۰۸-۹۵, ۱۲:۱۴ ق.ظ)، nazi.nb (۰۱-۱۰-۹۵, ۰۵:۰۸ ق.ظ)، الهه مهدی (۲۵-۰۹-۹۵, ۱۰:۳۷ ق.ظ)، wina (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۸:۲۴ ب.ظ)، دانا (۱۵-۰۶-۹۶, ۱۱:۴۷ ق.ظ)، سلوا (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۴:۳۱ ب.ظ)، fa55 (۲۷-۰۹-۹۵, ۱۲:۰۰ ق.ظ)، nafasjon (۰۷-۱۰-۹۵, ۰۷:۳۲ ب.ظ)، fahim.m (۲۵-۰۹-۹۵, ۰۱:۳۹ ق.ظ)، Neda_nik (۲۲-۱۰-۹۵, ۰۴:۲۳ ب.ظ)، s.kh (۱۴-۰۲-۹۶, ۰۵:۰۴ ب.ظ)، prity (۲۰-۰۳-۹۶, ۱۱:۲۷ ق.ظ)، soheila81 (۲۰-۱۲-۹۵, ۱۰:۲۸ ب.ظ)، sura (۱۶-۰۶-۹۶, ۰۱:۳۷ ق.ظ)، Mahooti (۱۳-۰۲-۹۶, ۰۴:۲۱ ب.ظ)، اذر... (۲۹-۰۲-۹۶, ۱۱:۱۵ ق.ظ)، anahita5961 (۰۴-۰۳-۹۶, ۰۸:۳۴ ب.ظ)، معصوم م (۱۱-۰۴-۹۶, ۰۴:۴۰ ب.ظ)، مهرنوش بهنام (۲۶-۰۴-۹۶, ۰۲:۳۳ ق.ظ)، ملانی (۰۶-۰۶-۹۶, ۰۱:۰۹ ق.ظ)، Aida.361 (۱۷-۰۵-۹۶, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، anijoojook (۲۷-۰۶-۹۶, ۱۰:۳۸ ق.ظ)، kkkk (۲۸-۰۵-۹۶, ۰۸:۴۸ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان