امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
قصه ی گنجشک ها
#1
گنجشکی با عجله و با تمام توان به آتش نزدیک می‌شد و برمی‌گشت‌!
پرسیدند : چه می‌کنی؟
پاسخ داد: در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می‌کنم و آن را روی آتش می‌ریزم…
گفتند: حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می‌آوری بسیار زیاد است و این آب فایده‌ای ندارد.
گفت: شاید نتوانم آتش را خاموش کنم، اما آن هنگام که خدا می‌پرسد: زمانی که دوستت در آتش می‌سوخت تو چه کردی؟
پاسخ می‌دهم: هر آنچه از من بر می‌آمد!!
برای هر دردی دو درمان است:

سکوت و زمان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
واقعا چقدر در حل مشكلات جامعه نقش داريم و تلاش مى كنيم؟!
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
عالی بود . ولی خو ما هیچ تلاشی نمیکنیم .
خَـستـہ تَــر اَز اونَـم
 
ڪـہ تـــــو بِـخواے
خـودتـو گُـم ڪُــنــــے
 
و مَـن‌ دُنبـاݪــت بِـگَردَم! :)
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
جابرای من گنجشک زیاد است ولی ب درختان خیابان تو عادت کردم
قول میدم اونقدر بزرگ شم تا کوچیک بشه فلک پیشم
زنده باد قهرمااان
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
آهان. يه خورده ياد بگيريم.
اينجاست که نبايد بگيم خب از دست من يک نفر چه کارى برمياد؟؟azsx
یه عقاب همیشه تنهاس
بزار لاشخورا دور هم حال کنن ..!!..
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
5 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
♥صنم♥ (۲۰-۰۳-۹۶, ۰۸:۲۱ ق.ظ)، d.ali (۲۰-۰۳-۹۶, ۰۴:۰۴ ق.ظ)، •Vida• (۲۰-۰۳-۹۶, ۰۲:۱۶ ق.ظ)، f-mohamady (۲۰-۰۳-۹۶, ۰۳:۱۹ ق.ظ)، taranomi (۲۰-۰۳-۹۶, ۰۸:۵۴ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان