اطلاعیه رمان

[*] سلام
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام
[*]<<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ انجمن ایران رمان ****>>


لالایی بیداری | aram-anid کاربر انجمن
زمان کنونی: ۲۳-۰۸-۹۷، ۰۲:۴۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: admin
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 4
بازدید 20

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
لالایی بیداری | aram-anid کاربر انجمن
#1
خلاصه داستان:
داستان در مرود  یه خانواده یا یه محله ( سیاهی لشگر زیاد داره ).
خونه ی خانواده تو طرح شهرداری برای ساخت بزرگراه قرار می گیره و در نتیجه کل محل باید اونجا رو تخلیه کنن. اما بعد این همه سال مثل یه خانواده شدن. اونقدر نزدیک که دور بودنشون از هم سخته. و این میشه که تصمیم می گیرن با پول فروش خونه یه آپارتمان 10 واحدی چند محله بالاتر بگیرن که همه بتونن با هم باشن و باز هم همسایه و داستان از این خونه شروع میشه از یه واحد خالی مونده که یه همسایه جدید واردش میشه....


میدونم خلاصه نویسیم افتضاحه اما شما ببخشید.
نکات:

فکر کنم دیگه به این کتابهای واقعی و تخیل قاطی من عادت کردین.
از الان بگم هیچ گونه توضیحی در مورد اینکه کجاش واقعیه کی واقعیه و اینا نمیدم. مثل پشت یک دیوار سنگی نشه که هنوزم که هنوزه بچه ها میان می پرسن آرشین و کوهیار تو واقعیت چی کار کردم خدایی خسته نمیشین؟ البته این نشون توجه و علاقه اشون داره که کتاب و خوندن و اونقدر کنجکاو شدن که بیان بپرسن. جاتون خالی منم انقده ذوق می کنم که نگو
دیگه نمیدونم چی بگم. من همین جور به نوشتن ادامه میدم امیدوارم شما هم همراهیم کنین.

خلاصه این که امیدوارم دوست داشته باشید.
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، آموزگار ، دخترشب
#2
سلام به دوست جونای گل
برای مقدمه ی کتاب از یه اهنگ استفاده کردم.
آهنگ پوست شیر ابی

قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر

اون ور جنگل تن سبز
پشت دشت سر به دامن
اون ور روزای تاریک
پشت این شبای روشن

برای باور بودن
جایی باید باشه شاید
برای لمس تن عشق
کسی باید باشه باید

که سر خستگیاتو
به روی سینه بگیره
برای دلواپسی هات
واسه سادگیت بمیره

قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر

حرف تنهایی قدیمی
اما تلخ و سینه سوزه
اولین و آخرین حرف
حرف هر روز و هنوزه

تنهایی شاید یه راهه
راهیه تا بی نهایت
قصه ی همیشه تکرار
هجرت و هجرت و هجرت

اما تو این راه که همراه
جز هجوم خار و خس نیست
کسی شاید باشه شاید
کسی که دستاش قفس نیست

قلب تو قلب پرنده
پوستت اما پوست شیر
زندون تن و رها کن
ای پرنده پر بگیر
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب
#3
لالایی بیداری

صدای تق تق کفشم رو سنگ سرد پله تو فضا پیچید. مثل یه ریتم، مثل ضربان قلبم... همیشگی شده بود. تق .. تق... تق ....
حتی تعدادشم حفظ بودم. چشم بسته می تونستم فقط با صدای برخورد کف کفشم با زمین راهم و پیدا کنم.
نایلون توی دستم و جابه جا کردم. کیفم و رو شونه ام بالاتر انداختم. به راهروی سمت چپ پیچیدم. با سر به همه سلام کردم.
دیگه همه رو میشناختم. نگاه های همیشه پر سوالشون فقط یه لبخند می نشوند رو لبهام.
حتی زمزمه ی حرفهاشون و میشنیدم و بی توجه رد میشدم.
-: دوباره اومد.
-: سر وقت.
-: تا کی می خواد بیاد؟
-: بگو کی خسته میشه؟
تو دلم لبخند زدم. پشت در سفید ایستادم دستم و گرفتم به دستگیره و با لبخندی که به چشمهاشون زدم با یه هول در و باز کردم.
****
جمعه 26 آذر
دست به کمر با سری کج شده رو به عقب به ساختمون بلند 5 طبقه نگاه کردم. اخم روی پیـ ـشونیم بیشتر شد.
خیلی بلنده....
سرم و پایین آوردم و به حیاط بزرگ آپارتمان خیره شدم. استخر بزرگش با خاک پر شده بود و یه آلاچیق با نمای چوب وسط باغچه ی بزرگ درست کرده بودن. ستونهاش با گلهای خودرو پیچیده شده بود.
-: جیـــــــــــــــغ ... اینجا عالیه.. عالیه.. من عاشق اینجام.
نگاه پر اخم و دلخورم و به سمت شراره بردم. حس می کنم بهم خیانت شده، شراره داره خیانت میکنه.
نگاهم و دید. دستهاش و که با همه ی هیجانش از هم باز کرده بود تو هوا خشک شد. رو سنگ فرش وسط باغچه ایستاده بود و با هیجان خونه رو بو می کشید. نگاه دلخورم لبهاش و بست و خود به خود دستهاش پایین اومد.
سرش و یکم پایین آورد و با صدای آرومتری گفت: خوب اینجا رو دوست دارم...
نگاه ثابت و خیره ام و ازش گرفتم. راه افتادم سمت ساختمون و از پله ها بالا رفتم و یه لنگه از در شیشه ای ساختمون و باز کردم و واردش شدم.
شراره حق نداشت اینجا رو دوست داشته باشه. نه انقدر سریع.
طبقه ی اول ...
مثل قبل...
مثل قدیم....
اما قبل و قدیم کجا و الان کجا.... همیشه از فضولی بدم میومد اما حالا... هر کسی که بخواد بره خونه اش از جلوی در خونه ی ما رد میشه. این یعنی صدا .. این یعنی سر و صدا... این یعنی شکستن سکوت و آرامش.. این یعنی مزاحمت...
اخمم بیشتر شد. نفس عمیقی کشیدم و از پله ها بالا رفتم و در واحدمون و باز کردم. خونه ی بزرگی بود. نه به بزرگی قبلی. نه به قشنگی قبلی. نه به با صفائیه قبلی...
وارد شدم و چشم دوختم به دیوارهای سفید. درهای شیک و آشپزخونه ی اپن بزرگ سمت راست. از این آشپزخونه هم بدم میومد. از اپن بودنش بدم میومد. آشپزخونه باید بسته باشه. باید دیوار داشته باشه. باید محافظت بشه از چشم هر غریبه ای که پا تو خونه میزاره. باید حریم داشته باشه. باید بتونی توش راحت باشی.
رومو از آشپزخونه گرفتم و رفتم سمت اتاقها. از بین اسباب و اساسیه که کارتون زده و بی نظم هر گوشه ی خونه ولو شده بودن رد شدم و رسیدم به راهروی اتاقها.
4 تا در با فاصله ی کمی از هم. دوتا وسط، یکی چسبیده به دیوار سمت چپ و دیگری، درست رو به روی این در، سمت راست قرار داشت.
یکی از درهای وسط و باز کردم. حمام بود. نگاهی گذرا بهش انداختم و بی تفاوت درش و بستم و در کناریش و باز کردم. نگاهی به داخلش انداختم. اتاق به نسبت بزرگیه برای دوتا شریک همیشگی و همراه.
همیشه اتاقی و میگیرن که بین اتاق ماها باشه. شاید ... شاید می ترسن با وجود بزرگی سن و قد و اندام باز هم مثل دوران بچگی به جون هم بی افتیم.
می خوان وسط و بگیرن که به کسی آسیب نرسه.
خداوندا...
توخيلي بزرگی ومن خيلي کوچـک، ولي جالب اينجاســـت
تـــوبه ايـــن بزرگـي من کوچک را فراموش نميکني ؛
ولـــــي من به اين کوچـکي تورا فرامـوش کرده ام
وجالب تر اينجاست كه نعمتهايت را نديده ميگيريم و
حكمت هايت را تحليل و زير سوال ميبريم!!!
به بزرگي ات همه را ببخش...

پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب ، دخترشب
#4
میهمان عزیز ادامه رمان را در انجمن دنبال کنید

در صورتي که عضو نشده ايد از لينک زير براي عضو شدن استفاده نماييد

http://forum.iranroman.com/member.php?action=register

بعد از ورود به انجمن برای دسترسی به ادامه رمان به یکی از مدیران انجمن پیام دهید


 
پاسخ
سپاس شده توسط: دخترشب


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  فرشته ی نگهبان | پاتریشیا ویلسون | ترجمه ی Yasnaaaa کاربر انجمن nafas 2 17 ۱۵-۰۸-۹۷، ۰۱:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سنگ قلب مغرور | asiyeh69 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 26 ۱۵-۰۸-۹۷، ۱۲:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان همسایه مغرور من | Melika1998 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 3 25,968 ۱۵-۰۷-۹۷، ۰۹:۲۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  شاه شطرنج | P*E*G*A*H کاربر انجمن admin 5 46 ۱۰-۰۷-۹۷، ۰۴:۰۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زخم ِ دلم | hasti_71 کاربر انجمن ~ MoOn ~ 4 114 ۱۰-۰۷-۹۷، ۰۲:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  دختری که من باشم | •● نیلوفر 72●• کاربر انجمن sadaf 1 21 ۰۳-۰۷-۹۷، ۰۲:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان هیچوقت دیر نیست | Mahsa Zahiri کاربر انجمن admin 2 53 ۰۲-۰۷-۹۷، ۰۱:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ته دیگم و پس بده | aram-anid + Rojin khanum sadaf 3 18 ۳۱-۰۶-۹۷، ۰۳:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان خواب زده | النازمحمدی کاربر انجمن admin 3 19 ۳۰-۰۶-۹۷، ۰۷:۳۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان قلب مشترک مورد نظر خاموش می باشد | آیه* کاربر انجمن admin 2 27,312 ۲۸-۰۶-۹۷، ۰۴:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
7 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
لیلی (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۸:۴۹ ق.ظ)، sadaf (۳۱-۰۶-۹۷, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، دخترشب (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۷:۱۱ ب.ظ)، Jessica 13 (۰۶-۰۷-۹۷, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، دخترعلی (۰۱-۰۷-۹۷, ۰۷:۱۸ ق.ظ)، zarfa (۱۹-۰۸-۹۷, ۱۲:۳۴ ب.ظ)، Shokouh.ka (۰۲-۰۷-۹۷, ۰۲:۵۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان