امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
معرفی و نقد رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن
#1
بسمه تعالی

سلام به عزیزان .
دوستان عزیزم خوشحال میشم اگر نظر یا پیشنهادی درباره رمانم داشتین بهم اطلاع بدین .


مثل:

غلط املایی...

جابه جا نوشتن کلمات ...

پیشنهاد خودتون ...

اشکال رمان ...


خلاصه :
مینا و وحید بعد از اینکه سومین بچشون رو از دست دادن تصمیم گرفتن که کودکی رو به فرزندی بگیرن و راهی یتیم خونه می شن و اونجاها ...



مقدمه :
گرگ عاشق شده بود ...
عاشق طعمه اش ...
نزدیکش شد ...
بوییدش ...
بـ ـوسیدش و
با دندان گلویش را درید ...
افسوس...
ذات احساس نمی شناسد ...






اینم لینک رمانم :
رمان های زیبای انجمن اثر نویسندگان توانا :

در عشق زنده باش | محمد رضا عباس زاده

رمان از نسل آفتاب|ثمین

رمان طلوع در سرزمین خدایان|الی نجفی
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
سلام عزیزم..
داستان زیبات و قلم عالیتو تحسین می کنم[عکس: mara.gif]
فقط این قسمت یه غلط املایی کوچیک داری:
مینا که روی آرنجش بلند شده بود دوباره روی تخـ ـت افتادو با دا(داد)گفت :
_ نه . اون نمرده زندس . چی داری میگی ؟ اون حرکت می کنه .(ارسالی 4)
تینا (مینا)بلافاصله به سمت اتاقش دوید . لباس هاشو عوض کرد و به سمت آشپزخونه رفت .(ارسالی 7)
_ مطمئنی ؟
مینا کمی مکث کردو سرشو بکون (تکون) دادو گفت :
+ آره ، آره .(ارسالی 11)
الها من به اندازه زیبایی تو تنهایم
تو به اندازه تنهایی من زیبایی!
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
(۲۷-۰۵-۹۵، ۰۱:۳۶ ق.ظ)#*Ralya*# نوشته: سلام عزیزم..
داستان زیبات و قلم عالیتو تحسین می کنم[عکس: mara.gif]
فقط این قسمت یه غلط املایی کوچیک داری:
مینا که روی آرنجش بلند شده بود دوباره روی تخـ ـت افتادو با دا(داد)گفت :
_ نه . اون نمرده زندس . چی داری میگی ؟ اون حرکت می کنه .(ارسالی 4)
تینا (مینا)بلافاصله به سمت اتاقش دوید . لباس هاشو عوض کرد و به سمت آشپزخونه رفت .(ارسالی 7)
_ مطمئنی ؟
مینا کمی مکث کردو سرشو بکون (تکون) دادو گفت :
+ آره ، آره .(ارسالی 11)
واقعا مرسی عزیزم mara
رمان های زیبای انجمن اثر نویسندگان توانا :

در عشق زنده باش | محمد رضا عباس زاده

رمان از نسل آفتاب|ثمین

رمان طلوع در سرزمین خدایان|الی نجفی
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
سلام خانومی

1)
خیابون روبا پارو جمع کرده بود . اما به جاش روی درخت ها و سقف خونه ها و پیاده رو ها سفید سفید بود . وحید مثل همیشه رادیو رو روشن کرد

(سلامی می کنیم به همه بیننده ها ).(ارسالی 13)

* قسمت بیننده ها باید ویرایش بشه و بجاش شنونده ها قرار بگیره..چون دارن رادیو گوش میدن..

2)_ باشه ، باشه . میترسم .
+ میتونم بپرسم ا (از)چی؟(ارسالی 13)

3)مینا دیگه چیزی نگفت و وحید هم در سکوت رانندگی کرد . رسیدن و جلوی در یتیم خونه پارک کردن . بچه ها و چند تا از کارکن ها توی حیاط بودن(حذف بودن) و مشغول گفت و گو بودن .(ارسالی 14)

*بهتر فعل بودن یه بار تکرار بشه..

4)مینا سر تکون دادو به کارکنی نگاه کرد که سعید داشت از دست دختر بچه کوچیکی که داشت بهش برف مینداخت فرار کنه .(ارسالی 14)

*این جمله رو خوب متوجه نشدم سعید کیه؟؟!

5)_ واقعا همینطوره . ببخشید ، باید زودتر از اینا میومدیم.

مدیر گفت:
+ ناراحت نباش . تازه زودهم (زودم)اومدین . به فرزندی پذیرفتن یه بچه کار آسونی نیست .(ارسالی 16)

6)+ اینجاها خیلی خسته کنندس .
مینا کنار وحید وحید نشست و گفت :(ارسالی 17)

*وحید دوبار تکرار شده.

7)هردوشون زدن زیر خنده . وحید گفت :
_ داستانی که از نقاشیش برام گفت انگار که داستان خدش (خودش)بود.

مینا مشتاقانه به وحید زل زده بود .(ارسالی 20)

8) _ چیزی شده ؟
+ نه ، نه . خب بریم هوا خیلی سرده .

دوتایی سوار ماشین شدن . تو ماشین دیگه مینا اون حال خوش رو نداشت . وحید یه گوشه پرک (پارک) کرد . مینا با تعجب پرسید :(ارسالی 22)

9)+ بس کن توروخدا مینا . چرا الکی اعصاب خودتو بهم میریزی ؟

مینا یزی(چیزی) نگفت و سرش رو به پنجره تکیه داد . از یه طرف حرف های وحید رو باور داشت که می گفت اون فقط یه پیرزن دروغگو بوده و از یه طرف فکر می کرد پیرزن راست گفته . بالاخره رسیدن خونه . تینا که مشغول بازی با عروسکش بود با شادی دویید سمت مینا و پرید بغـ ـلش .(ارسالی23)

10)+ باشه . اونا عاشق طرح تو میشن .
_ تو تلفن رو جوا(جواب) میدی ؟
مینا سوویج رو داد دست وحیدو گفت :(ارسالی30)


آنا درحالی که ساق و یه لباس صورتی با دامت(دامن) چین چینی پوشیده بود . یه ژاکب (فکر کنم منظورت ژاکت بوده)کرم رنگ هم روی لباس پوشیده بودو مثل همیشه ربان هارو همراه داشت .(ارسالی30)[/align]
12)
آنا صندلی جلو کنار مینا نشست . امیرعلی با دهن باز بهش نگاه می کرد . آروم تو گوش مینا گفت :
_ تو نمی خوای(میخوای) بزاری اون با این لباسا بره مدرسه ؟
+ امیر اون با هر لباسی که دلش بخواد می تونه بره .(ارسالی31)
13)"
_بشینید . لطفا ، بشینید .
همه بچه ها سریع سر جاهاشون نشستن . معلم گفت :
_ دوباره ازتون نمی پرسم ."(ارسالی31)
*میشه بهم بگی معلم چی رو دوباره نمیپرسه؟؟[عکس: mara.gif][عکس: huh.gif]


14)
بین ورقات (ورقای)به هم چسبیده ورقی سفید رنگ دید .(ارسالی 34 خط 9)
15)
امیرعلی چیزی نگفت و مسبقیم (مستقیم)به سمت آنا که چندتا از کتاباش دستش بودن رفت . دوستاش هم مشتاقانه دنبالش رفتن . امیرعلی از کنارش رد شدو دستش رو محکم کوبوند روی کتابای آنا . طوری که کتابا پخش زمین شدن .(ارسالی 36)
16)
دختر انجیل رو با پوذخند (پوزخند)به سمت آنا گرفت . آنا با حرص دست برد که انجیل رو پس بگیره اما اون دختر ولش نمی کرد .
(ارسالی36)
17)
این دوتا خیره شدن . دختر یهویی انجیل رو رها کرد و انجیل پرتاب شد روی زمین و هر برگش یه جا افتاد . شهاب رو کرد سمت امیرعلی و گفت :
+خوهرت (خواهرت)یه روانی کامله .(ارسالی 36)
18)
_ برای چی چنین فکری می کنی ؟
وحید مکث کردو بعد روی صندلی آشپزخومنه (آشپزخونه)نشست و گفت :(ارسالی40)
19)
+ خب شاید این حرفو زده برای اینکه طلافی (تلافی)حرف های دیشبمون رو کنه .
_ نه نه حرفش جدی بود . انگار هیچ طلافی (تلافی)و رو کم کردنی درکار نبود . فکر می کنم اصلا استرسی واسه گفتن اون حرف نداشت .(ارسالی42)
20)
_وقتی تو صورت من اینجوری حرف میزنه اگه پیشش نباشیم چی میگه؟ نمی خوام روی تینا تاثیر بد بزاره .
+ بهر(به هر) حال من نمی خوام مال یه حرف کوچیک الم شنگه به پا کنم .(ارسالی42)
21)
برگشت و به دختر کاپشن صورتی نگاه کرد . دختر هم همونطور که از پله های سرسره پایین میومد با نگاهی نگران آنا رو برسی(بررسی) کرد .[highlight=#f5f5f5] [/highlight]
22)
آنا با تموم توانش دختر رو از ارتفاق (ارتفاع)زیاد سرسره پرت کرد پایین . شاید اگر همین طوری پایین میوفتاد چیزیش نمی شد اما دربین راه افتادن پاش به شدت به سرسره گیر کردو باعث شد که دردی شدید رو حس کنه . (ارسالی43)

ببخشید خیلی شد..اگه وقت و خیلی میگیره نمی خواد درستشون کنی...[عکس: mara.gif][عکس: mara.gif]
الها من به اندازه زیبایی تو تنهایم
تو به اندازه تنهایی من زیبایی!
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
(۲۸-۰۵-۹۵، ۰۸:۲۳ ب.ظ)#*Ralya*# نوشته: سلام خانومی

1)
خیابون روبا پارو جمع کرده بود . اما به جاش روی درخت ها و سقف خونه ها و پیاده رو ها سفید سفید بود . وحید مثل همیشه رادیو رو روشن کرد

(سلامی می کنیم به همه بیننده ها ).(ارسالی 13)

* قسمت بیننده ها باید ویرایش بشه و بجاش شنونده ها قرار بگیره..چون دارن رادیو گوش میدن..

2)_ باشه ، باشه . میترسم .
+ میتونم بپرسم ا (از)چی؟(ارسالی 13)

3)مینا دیگه چیزی نگفت و وحید هم در سکوت رانندگی کرد . رسیدن و جلوی در یتیم خونه پارک کردن . بچه ها و چند تا از کارکن ها توی حیاط بودن(حذف بودن) و مشغول گفت و گو بودن .(ارسالی 14)

*بهتر فعل بودن یه بار تکرار بشه..

4)مینا سر تکون دادو به کارکنی نگاه کرد که سعید داشت از دست دختر بچه کوچیکی که داشت بهش برف مینداخت فرار کنه .(ارسالی 14)

*این جمله رو خوب متوجه نشدم سعید کیه؟؟!

5)_ واقعا همینطوره . ببخشید ، باید زودتر از اینا میومدیم.

مدیر گفت:
+ ناراحت نباش . تازه زودهم (زودم)اومدین . به فرزندی پذیرفتن یه بچه کار آسونی نیست .(ارسالی 16)

6)+ اینجاها خیلی خسته کنندس .
مینا کنار وحید وحید نشست و گفت :(ارسالی 17)

*وحید دوبار تکرار شده.

7)هردوشون زدن زیر خنده . وحید گفت :
_ داستانی که از نقاشیش برام گفت انگار که داستان خدش (خودش)بود.

مینا مشتاقانه به وحید زل زده بود .(ارسالی 20)

8) _ چیزی شده ؟
+ نه ، نه . خب بریم هوا خیلی سرده .

دوتایی سوار ماشین شدن . تو ماشین دیگه مینا اون حال خوش رو نداشت . وحید یه گوشه پرک (پارک) کرد . مینا با تعجب پرسید :(ارسالی 22)

9)+ بس کن توروخدا مینا . چرا الکی اعصاب خودتو بهم میریزی ؟

مینا یزی(چیزی) نگفت و سرش رو به پنجره تکیه داد . از یه طرف حرف های وحید رو باور داشت که می گفت اون فقط یه پیرزن دروغگو بوده و از یه طرف فکر می کرد پیرزن راست گفته . بالاخره رسیدن خونه . تینا که مشغول بازی با عروسکش بود با شادی دویید سمت مینا و پرید بغـ ـلش .(ارسالی23)

10)+ باشه . اونا عاشق طرح تو میشن .
_ تو تلفن رو جوا(جواب) میدی ؟
مینا سوویج رو داد دست وحیدو گفت :(ارسالی30)


آنا درحالی که ساق و یه لباس صورتی با دامت(دامن) چین چینی پوشیده بود . یه ژاکب (فکر کنم منظورت ژاکت بوده)کرم رنگ هم روی لباس پوشیده بودو مثل همیشه ربان هارو همراه داشت .(ارسالی30)

12)آنا صندلی جلو کنار مینا نشست . امیرعلی با دهن باز بهش نگاه می کرد . آروم تو گوش مینا گفت :
_ تو نمی خوای(میخوای) بزاری اون با این لباسا بره مدرسه ؟
+ امیر اون با هر لباسی که دلش بخواد می تونه بره .(ارسالی31)
13)"_بشینید . لطفا ، بشینید .
همه بچه ها سریع سر جاهاشون نشستن . معلم گفت :
_ دوباره ازتون نمی پرسم ."(ارسالی31)
*میشه بهم بگی معلم چی رو دوباره نمیپرسه؟؟[عکس: mara.gif][عکس: huh.gif]


14)بین ورقات (ورقای)به هم چسبیده ورقی سفید رنگ دید .(ارسالی 34 خط 9)
15)امیرعلی چیزی نگفت و مسبقیم (مـ ـستقیم)به سمت آنا که چندتا از کتاباش دستش بودن رفت . دوستاش هم مشتاقانه دنبالش رفتن . امیرعلی از کنارش رد شدو دستش رو محکم کوبوند روی کتابای آنا . طوری که کتابا پخش زمین شدن .(ارسالی 36)
16)دختر انجیل رو با پوذخند (پوزخند)به سمت آنا گرفت . آنا با حرص دست برد که انجیل رو پس بگیره اما اون دختر ولش نمی کرد . (ارسالی36)
17)این دوتا خیره شدن . دختر یهویی انجیل رو رها کرد و انجیل پرتاب شد روی زمین و هر برگش یه جا افتاد . شهاب رو کرد سمت امیرعلی و گفت :
+خوهرت (خواهرت)یه روانی کامله .(ارسالی 36)
18)_ برای چی چنین فکری می کنی ؟
وحید مکث کردو بعد روی صندلی آشپزخومنه (آشپزخونه)نشست و گفت :(ارسالی40)
19)+ خب شاید این حرفو زده برای اینکه طلافی (تلافی)حرف های دیشبمون رو کنه .
_ نه نه حرفش جدی بود . انگار هیچ طلافی (تلافی)و رو کم کردنی درکار نبود . فکر می کنم اصلا استرسی واسه گفتن اون حرف نداشت .(ارسالی42)
20)_وقتی تو صورت من اینجوری حرف میزنه اگه پیشش نباشیم چی میگه؟ نمی خوام روی تینا تاثیر بد بزاره .
+ بهر(به هر) حال من نمی خوام مال یه حرف کوچیک الم شنگه به پا کنم .(ارسالی42)
21)برگشت و به دختر کاپشن صورتی نگاه کرد . دختر هم همونطور که از پله های سرسره پایین میومد با نگاهی نگران آنا رو برسی(بررسی) کرد .[highlight=#f5f5f5] [/highlight]
22)آنا با تموم توانش دختر رو از ارتفاق (ارتفاع)زیاد سرسره پرت کرد پایین . شاید اگر همین طوری پایین میوفتاد چیزیش نمی شد اما دربین راه افتادن پاش به شدت به سرسره گیر کردو باعث شد که دردی شدید رو حس کنه . (ارسالی43)

ببخشید خیلی شد..اگه وقت و خیلی میگیره نمی خواد درستشون کنی...[عکس: mara.gif][عکس: mara.gif]
مرسی از دقت زیادت . mara
همرو تصیح کردم . Tongue
بازم بود بگو . xcvb
رمان های زیبای انجمن اثر نویسندگان توانا :

در عشق زنده باش | محمد رضا عباس زاده

رمان از نسل آفتاب|ثمین

رمان طلوع در سرزمین خدایان|الی نجفی
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
1)تانا (تینا)با تعجب بهش نگاه کردو مسیر نگاهش رو رو به بالا تغییر داد که به آنا رسید . آنا با غرور برگشت و به سمت دیگه ای رفت .(ارسالی43)
2)
اما آنا دستاش رو به هم گره زدو شروه(شروع) به دعا کرد . همون موقع تینا هم کار آنا رو تکرار کرد .(ارسالی44)
3)
_الو؟
مدیر
یتیم خونه درحالی که اونور خط با کاپپیوتر(کامپیوتر) ور می رفت گفت :(ارسالی45)
4)
+ آنا چیکار می کنه ؟
_اون اینجاست ، جگوشی (گوشی)دستتون .(ارسالی45)
5)
آنا با اشاره رو(به) تینا گفت :(ارسالی46)
6)
آنا جواب نداد . مدیر همونطور که ورقاتی(ورقایی) رو جابه جا می کرد گفت.(ارسالی46)
7)
لباس خونیش رو که عوض کرده بود با (حذف حرف با)چکش رو کرد توی یه کیف کوچیک مدرسه و داخل جایی که امیرعلی مجله هارو مخفی می کرد گذاشت .(ارسالی52)
8)
وحید پوذخندی(پوزخند) زدو هیچی نگفت .(ارسالی 55)
9)
بیتر(بیشتر) وقت ها دیگران رو به جون هم میندازن تا چیزی رو که میخوان رو به دست بیارن.(ارسالی57)
10)
_می خواستم بدونم اطلاعی از کسی درباره شهر اسلودیانکا توی روسیه به دست آردین(آوردین) یانه ؟ خانم محمدی گفته بود که ...
(ارسال58)
الها من به اندازه زیبایی تو تنهایم
تو به اندازه تنهایی من زیبایی!
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
(۲۸-۰۵-۹۵، ۱۱:۱۲ ب.ظ)#*Ralya*# نوشته: 1)تانا (تینا)با تعجب بهش نگاه کردو مسیر نگاهش رو رو به بالا تغییر داد که به آنا رسید . آنا با غرور برگشت و به سمت دیگه ای رفت .(ارسالی43)
2)اما آنا دستاش رو به هم گره زدو شروه(شروع) به دعا کرد . همون موقع تینا هم کار آنا رو تکرار کرد .(ارسالی44)
3)_الو؟
مدیر یتیم خونه درحالی که اونور خط با کاپپیوتر(کامپیوتر) ور می رفت گفت :(ارسالی45)
4)+ آنا چیکار می کنه ؟
_اون اینجاست ، جگوشی (گوشی)دستتون .(ارسالی45)
5)آنا با اشاره رو(به) تینا گفت :(ارسالی46)
6)آنا جواب نداد . مدیر همونطور که ورقاتی(ورقایی) رو جابه جا می کرد گفت.(ارسالی46)
7) لباس خونیش رو که عوض کرده بود با (حذف حرف با)چکش رو کرد توی یه کیف کوچیک مدرسه و داخل جایی که امیرعلی مجله هارو مخفی می کرد گذاشت .(ارسالی52)
8)وحید پوذخندی(پوزخند) زدو هیچی نگفت .(ارسالی 55)
9) بیتر(بیشتر) وقت ها دیگران رو به جون هم میندازن تا چیزی رو که میخوان رو به دست بیارن.(ارسالی57)
10)_می خواستم بدونم اطلاعی از کسی درباره شهر اسلودیانکا توی روسیه به دست آردین(آوردین) یانه ؟ خانم محمدی گفته بود که ... (ارسال58)
مرسی عزیزم غیر از 7 که درست نوشته بودم همرو اصلاح کردم .
واقعا ممنونم .mara
رمان های زیبای انجمن اثر نویسندگان توانا :

در عشق زنده باش | محمد رضا عباس زاده

رمان از نسل آفتاب|ثمین

رمان طلوع در سرزمین خدایان|الی نجفی
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
1)
+ فکر نکنک (نکنم)مادر از من خوشش بیاد . (ارسالی 60)
2)
با (حذف حرف با)چیزی نگفت و با حرص رفت پایین و وحید هم در رو بست .
(ارسالی 63)
3)
مینا سر تکون داد . شیوا داخل خونه زفت(رفت) و چند دقیقه بعد با یه پلاستیک کوچیک مشکی برگشت .(ارسالی 63)
4)
صورت(صورتش) خیس بودو چشماش از شدت گریه قرمز .(ارسالی63)
5)
خانوم زارع گفت :
_تو نیاز به کمک داری . توی یه موسسه
توانبخشی که 45 دقیقه با اینجاها فاصله داره ...برات یه جا رزرو کردیم .
آنا تکیه داد به مبل و گفت :
+من اونو مصرف نکردم . من اینارو خریدم اما خالیش کردم تو ظرف شویی .
وحید با تمسخر گفت :
_خریدی و خالی کردی ؟(ارسالی 64 و 65)
*اینجا رو نفهمیدم..طرف صحبت میناس یا آنا..نوشتی آنا تکیه داد به مبل و گفت..
[عکس: huh.gif]
6)
صفحه هارو ورق زد . هرلحظه چشم هاش گرد تر مشد (میشد).
(ارسالی 69)
7)
+می خوام با یه نفر درباره یکی از تچه های (بچه های)تحت سرپرستیتون حرف بزنم . توسط یه خانواده ایرانی به فرزندی پذیرفته شده . دختره ...
8)
یه بطری آتش زن از پالتوش بیرون آوردو روی وسایل روبه روش ریهت(ریخت).(ارسالی70)
9)
امیرعلی به سمت در رفت و داد زد :
_بزار(بذار) بیام بیرون . (ارسالی70)
10)
مکث کردو گفت :
+ نمیدونم شاید حتی اونجا به دنیا ومده(اومده) . .(ارسالی70)
11)
تخـ ـته سنگ کلف(کلفت) رو بالا برد.(ارسالی71)
بقیش تو پست بعد..[عکس: mara.gif][عکس: mara.gif][عکس: mara.gif]
الها من به اندازه زیبایی تو تنهایم
تو به اندازه تنهایی من زیبایی!
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
(۲۹-۰۵-۹۵، ۱۲:۴۶ ق.ظ)#*Ralya*# نوشته: 1)+ فکر نکنک (نکنم)مادر از من خوشش بیاد . (ارسالی 60)
2)با (حذف حرف با)چیزی نگفت و با حرص رفت پایین و وحید هم در رو بست . (ارسالی 63)
3)مینا سر تکون داد . شیوا داخل خونه زفت(رفت) و چند دقیقه بعد با یه پلاستیک کوچیک مشکی برگشت .(ارسالی 63)
4)صورت(صورتش) خیس بودو چشماش از شدت گریه قرمز .(ارسالی63)
5)خانوم زارع گفت :
_تو نیاز به کمک داری . توی یه موسسه توانبخشی که 45 دقیقه با اینجاها فاصله داره ...برات یه جا رزرو کردیم .
آنا تکیه داد به مبل و گفت :
+من اونو مصرف نکردم . من اینارو خریدم اما خالیش کردم تو ظرف شویی .
وحید با تمسخر گفت :
_خریدی و خالی کردی ؟(ارسالی 64 و 65)
*اینجا رو نفهمیدم..طرف صحبت میناس یا آنا..نوشتی آنا تکیه داد به مبل و گفت..[عکس: huh.gif]
6) صفحه هارو ورق زد . هرلحظه چشم هاش گرد تر مشد (میشد). (ارسالی 69)
7)+می خوام با یه نفر درباره یکی از تچه های (بچه های)تحت سرپرستیتون حرف بزنم . توسط یه خانواده ایرانی به فرزندی پذیرفته شده . دختره ...
8)یه بطری آتش زن از پالتوش بیرون آوردو روی وسایل روبه روش ریهت(ریخت).(ارسالی70)
9)امیرعلی به سمت در رفت و داد زد :
_بزار(بذار) بیام بیرون . (ارسالی70)
10)مکث کردو گفت :
+ نمیدونم شاید حتی اونجا به دنیا ومده(اومده) . .(ارسالی70)
11)تخـ ـته سنگ کلف(کلفت) رو بالا برد.(ارسالی71)
بقیش تو پست بعد..[عکس: mara.gif][عکس: mara.gif][عکس: mara.gif]
بازم مرسی .
منتظرم .
mara
رمان های زیبای انجمن اثر نویسندگان توانا :

در عشق زنده باش | محمد رضا عباس زاده

رمان از نسل آفتاب|ثمین

رمان طلوع در سرزمین خدایان|الی نجفی
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
1)
نگران به هوش اومدن امیرعلی . دکتر از اتاق خارج شدو همه بلن(بلند) شدن .(ارسالی71)
2)
مینا گفت :
+میتونه به ما بگه که چه اتفاقی برا(براش) افتاد ؟(ارسالی71)
3)
آنا بالت (بالشت)رو از روی صورت امیرعلی برداشت .(ارسالی73)
4)
صدای جیغ دستگله(دستگاهه) در اومده بود.(ارسالی 73)
5)
مینا دوباره خواست وارد اتاق بشه که وحید ایدفعه( این دفعه) نذاشت و کشیدتش عقب.(ارسالی73)
6)
مینا با نیدن (شنیدن)اسم آنا چشماش رو دوباره باز کردو گفت :(ارسالی74)
7)
_خدای من . چطور تونسته مارو فربی(فریب) بده ؟(ارسالی78)
8)
مینا گوشی رو قطع کردو سریع دسوار(سوار) ماشینش شد .(ارسالی78)
9)
تمام وسیله های اتاق شکسته بودو روی زمین ریخته شدو(شده) بود .
(ارسالی78)
10)
وحید برق اتاق رو خاموش کرد که بیرون بیاد که نگاهش به رنگ های ی (رنگ هایی)که بر اثر خاموش شدن چراغ به وجود اومده بودن افتاد .(ارسالی78 خط آخر)
11)
صرت(صورت) آنا کج شدو صدای شکستن استخون هاش بلند شد .(ارسالی 81)
12)
صورتی زشت و کریهه
(کریه).(ارسالی81)
13)
تونسته بود اون شطان(شیطان) یتیم رو برای همیشه نابود کنه .
(ارسالی81)
14)
گاهی ترس رو میشه تو آدم ها میشه (حذف میشه)پیدا کرد.(ارسالی81)
تموم شد..
داستان خیلی زیبایی بود..تحسینت میکنم خانومی..
به امید موفقیت های روزافزون برای شما!
[عکس: mara.gif][عکس: mara.gif][عکس: mara.gif]
الها من به اندازه زیبایی تو تنهایم
تو به اندازه تنهایی من زیبایی!
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
22 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۸-۰۵-۹۵, ۱۱:۴۱ ب.ظ)، .ShahrzaD. (۲۸-۰۵-۹۵, ۰۹:۴۳ ب.ظ)، hadis hpf (۲۵-۱۰-۹۵, ۰۲:۱۴ ق.ظ)، نويد (۲۹-۰۵-۹۵, ۰۳:۰۵ ب.ظ)، • Niha • (۲۸-۰۵-۹۵, ۰۹:۲۰ ب.ظ)، آیداموسوی (۲۹-۰۵-۹۵, ۰۸:۰۷ ب.ظ)، parysa7 (۱۲-۰۶-۹۵, ۱۰:۳۰ ب.ظ)، nza3380 (۲۷-۰۵-۹۵, ۰۱:۴۲ ق.ظ)، #*Ralya*# (۲۹-۰۵-۹۵, ۰۷:۱۳ ب.ظ)، برف سیاه (۲۷-۰۵-۹۵, ۰۹:۲۶ ق.ظ)، deli_amini (۲۲-۰۹-۹۵, ۰۱:۰۵ ب.ظ)، الی نجفی (۰۹-۰۸-۹۵, ۰۳:۰۶ ب.ظ)، ثـمین (۱۹-۰۹-۹۵, ۰۶:۲۰ ب.ظ)، _AYNAZ_ (۱۵-۰۴-۹۶, ۰۲:۰۸ ب.ظ)، farnaz83 (۱۷-۰۹-۹۵, ۰۹:۴۱ ق.ظ)، nil2001 (۰۹-۰۸-۹۵, ۰۴:۴۱ ب.ظ)، d.ali (۲۷-۱۱-۹۵, ۰۸:۴۷ ق.ظ)، * م .عباس زاده* (۱۰-۰۶-۹۸, ۰۱:۰۵ ب.ظ)، .AtenA. (۲۰-۰۱-۹۶, ۰۴:۲۲ ق.ظ)، ایانا (۰۵-۰۹-۹۶, ۰۸:۵۳ ب.ظ)، parisa.r (۲۹-۰۸-۹۵, ۱۱:۰۴ ب.ظ)، ژاله صفری (۰۲-۰۸-۹۶, ۰۲:۳۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان