انجمن ايران رمان



ملکه آتش | رایدر هاگارد
زمان کنونی: ۲۸-۱۰-۹۶، ۰۵:۵۰ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: .RaHa.
پاسخ 99
بازدید 13545

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ملکه آتش | رایدر هاگارد
#1
مشخصات کتاب

ملکـــه آتش
رایدر هاگارد
مترجم: سودابه خدابنده
28 فصل، 387 صفحه
چاپ دوم: 1371
نشر گفتار
سپاس شده توسط: sadaf ، لیلا حسینجانی ، avish ، عسل6
#2
فصل اول
شخصی که به ملاقاتم آمد
بعضی از وقایع با چنان جزئیات کاملی در فکر و ذهن جای می گیرند که فراموش کردن آنها غیرممکن می شود. ماجرایی که اینک شرح می دهم یکی از این وقایع است و با آنکه مدتها از آن می گذرد گویی دیروز اتفاق افتاده است.
بیش از بیست سال پیش، درست در همین ماه، من، «لودویگ هاریس هالی» در اتاقم نشست و تمام حواس خود را به یک کار ریاضی که اکنون به یاد ندارم چه بود متمرکز کرده بودم. قرار بود یک هفته بعد در مسابقۀ ورودی «انجمن دانشجویان» شرکت کنم و تمام افراد دانشکده بخصوص استادم انتظار داشتند که برتری خود را نشان دهم. آن شب، پس از مطالعۀ بسیار، کتابم را زمین گذاشتم، به طرف طاقجه ای که روی آن شمعی روشن بود و آینه ای بلند و باریک پشت شمع قرار داشت رفتم و پیپم را برداشتم. هنگامی که خواستم پیپ را روشن کنم نگاهم به تصویرم در آینه افتاد و بی ارداه به آن خیره شدم. مدتی گذشت. شعلۀ کبریت به آخر رسید. دستم سوخت و بی اختیار چوب کبریت را زمین انداختم، ولی همچنان خیره به تصویر خود ایستادم. بالاخره با صدای بلند گفتم:« خوب، شاید امیدی باشد که با آنچه در درون دارم کاری از پیش ببرم وگرنه از بیرون کمکی نمی رسد.»
بدون شک این گفته در نظر خواننده کمی گنگ و نامفهوم است، ولی من در آن حال به عیوب جسمانی خود اشاره می کردم. هر مردی در بیست و دو سالگی تا حدودی از زیبایی جوانی برخوردار است، ولی من از این موهبت به کلی محروم بودم. بالا تنه ای داشتم کوتاه و چاق، سیـ ـنه ای فرو رفته و تقریباً ناقص، دستهای بسیار بلند با رگهای برجسته، چشمهایی خاکستری و گود رفته، ابروهایی کم پشت و نزدیک به چشم، صورتی با اعضای بزرگ و پوشیده از انبوهی موی سیاه، شبیه بیابانی که پاک شده ولی جنگل دوباره بدان هجوم آورده باشد. این بود ظاهرِ من در حدود ربع قرن پیش، و اکنون نیز با کمی تفاوت همین است. من نیز مانند قابیل داغی از طبیعت بر خود داشتم که آن زشتی غیرعادی ام بود. ولی ناگفته نماند که همین طبیعت، قدرتی پولادین و هوشی سرشار نیز به من عطا کرده بود. چنان زشت بودم که جوانان آراستۀ دانشکده، با آنکه به قدرت تحمل و شجاعت من می بالیدند، حتی از اینکه در حال قدم زدن با من دیده شوند اکراه داشتند. با این وصف، آیا جای تعجب بود که همیشه عبـ ـوس و مردم گریز باشم؟ آیا عجیب بود که در تنهایی فکر و کار کنم و دوستی، جز یک نفر، نداشته باشم؟ روزگار مرا از دیگران جدا ساخته بود تا تنها زندگی کنم و شیرۀ آسایش را تنها از پستان مادر طبیعت بمکم و تنها با او همدم باشم. زنان از دیدن رویم بیزار بودند. همین هفتۀ گذشته، یکی از آنها
سپاس شده توسط: sadaf ، مسافر زندگی ، abedina ، avish
#3
هنگامی که گمان می کرد نمی شنوم مرا هیولا خواند و گفت که با دیدن من به این نظریه که انسان از نسل میمون است ، معتقد شده است. البته یکبار هم زنی وانمود کرد که به من علاقمند شده ، و من تمام احساسات و محبتهایی را که در دل به بند کشیده بودم نثارش کردم، ولی وقتی از پولی که قرار بود به دستم برسد خبری نشد او نیز مرا به دور انداخت. التماسش کردم، آنچنانکه هیچگاه به هیچ موجود زنده ای التماس نکرده بودم . اسیر صورت زیبا و ملاحت او شده و عاشقش بودم، ولی او در پاسخ تمام التماس هایم مرا به طرف آینه برد، کنارم ایستاد و به تصویرمان چشم دوخت و گفت:« ببین و مقایسه کن. من زیبایم، تو چیستی؟» در آن هنگام فقط بیست سال داشتم.
آن شب نیز با یاد خاطرات گذشته، روبه روی آینه ایستاده و به تصویر زشت خودم خیره شده بودم، و از شناخت تنهایی و بی کسی خود، که نه پدر و مادر داشتم و نه خواهر و برادر، رضایت تلخی احساس می کردم.
غرق اندیشه بودم که ناگاه کسی بر در اتاق کوبید. قبل از آنکه در را باز کنم گوش کردم که بفهمم کیست. ساعت حدود دوازده شب بود و حال روحی ام برای پذیرفتن هیچ غریبه ای مساعد نبود. در دانشکده و شاید در تمام دنیا جز یک دوست نداشتم. ممکن بود او باشد . در همین هنگام، صدای سرفه شخصی که پشت در بود بلند شد. خودش بود. با شتاب در را باز کردم.
دوستم مردی بود بلند قد و تقریبا سی ساله که آثار زیبایی خارق العاده ای در چهره اش نمایان بود. او در حالی که دسته صندوق آهنی سنگینی را در دست داشت و زیر وزن آن به سختی تعادل خود را حفظ می کرد، به شتاب وارد شد و صندوق را روی میز گذاشت و به شدت به سرفه افتاد . آنقدر سرفه کرد که صورتش کاملا کبود شد. سرانجام خود را روی یک صندلی انداخت و خون استفراغ کرد. کمی ویـ ـسکی در لیوان ریختم و به او دادم. پس از نوشیدن آن ، کمی بهتر شد و با کج خلقی گفت:
« چرا مرا آنقدر در سرما نگه داشتی؟ می دانی که هوای سرد برای من کشنده است.»
گفتم:« نمی دانستم تویی. این وقت شب انتظار دیدنت را نداشتم .»
او به سختی لبخندی زد و گفت:« بله. اما بدان که این آخرین دیدار ماست. من دیگر رفتنی ام، هالی، رفتنی. گمان نمی کنم صبح فردا را ببینم.»
گفتم:« مزخرف نگو. بگذار دکتر خبر کنم.»
آمرانه اشاره کرد برگردم و گفت:« شاید از نظر تو اینکار درست باشد، ولی نیازی به دکتر نیست. من به اندازه کافی از طب سررشته دارم و همه چیز را راجع به بیماری خودم می دانم . هیچ دکتری قادر نیست به من کمک کند. ساعات آخر عمرم فرا رسیده. این یک سال را هم تنها با یک معجزه زنده مانده ام. به دقت به حرفهایم گوش کن، چون دیگر فرصتی برای تکرار آن ندارم. دو سال است با هم دوستیم. بگو راجع به من چه می دانی؟»
« می دانم که ثروتمندی و از روی تفنن ، در سن و سالی که اکثر دانشجویان فارغ التحصیل می شوند، وارد دانشگاه شده ای. می دانم که ازدواج کرده ای و همسرت از دنیا رفته ، و این را هم می دانم که بهترین و در حقیقت تنها دوست منی.»
« می دانی که یک پسر دارم؟»
« نه. »
« بله، پسر پنج ساله ای دارم که تولد او به قیمت مرگ مادرش تمام شده است. به همین دلیل هرگز تحمل دیدنش را نداشته ام. هالی، اگر این امانت را بپذیری تو را تنها قیم او خواهم کرد.»
از جا پریدم و گفتم:« من؟»
« آری، تو. بی جهت دو سال عمر خود را صرف شناختن تو نکردم. مدتی بود که می دانستم دیگر زندگی ام طولی نخواهد کشید و باید در پی دوستی باشم که بتوانم با اطمینان، پسرم و این صندوق را به او بسپارم. هالی، تو همانی که در جستجویش بودم، چون با وجود زمختی و زشتی، مغزی قوی و سالم داری1. گوش کن. این پسر تا جایی که شجره نامه خانوادگی نشان می دهد تنها بازمانده قدیمی ترین خانواده جهان است. ممکن است به حرفم بخندی، ولی روزی به تو ثابت خواهد شد که شصت و پنجمین یا شصت و ششمین پشت من، از نسل یونانیان و از راهبان معبد « ایسیس »2 بوده است و او را « کالیکراتس »3 می خواندند. پدرش یکی از مزدوران یونانی بود که به « هاک هور »4 بیست و نهمین پادشاه سلسله « مندسی »5 مصر خدمت می کرد، و من معتقدم که پدربزرگ یا جد او همان کالیکتراس معروف بود که « هرودت » ذکر کرده است6.
__________________________________________________ ___________________________________


-1 . هالی علاوه بر نام شخص نام درختی است بسیار محکم و سخت با برگهای تیغ دار .- م.
الهه زمین و ماه.- م Isis -2.
به معنی زیبا و قوی.(هالی)kallikrates -3.
4-Hak-Hor 5-Mendesian
6- این کالیکراتس یک اسپارتی بوده است که هرودوت از او به دلیل زیبایی فوق العاده اش یاد کرده است . او در جنگهای باشکوه پلاتئا
زمانی که اسپارتی ها و آتنی ها به فرماندهی پائوسانیاس plateau
ایرانیان را شکست دادند و حدود سیصد هزار نفر از آنان را کشتند شرکت داشت. paosanias
ترجمه نوشته هرودوت چنین است:« وقتی کالیکتراس از جنگ فارغ شد، نه فقط زیباترین مرد اسپارتی بلکه زیباترین مرد یونانی زمان خود بود. او زمانی که پائوسانیاس قربانی می گرفت از ناحیه پهلو با تیری مجروح شد . سپس آنها جنگیدند ولی او از مرگ خود متاسف بود. به آریمنستوس
پلاتئایی گفت که به خاطر مردن در راه یونان افسوس نمی خورد بلکه از اینکه به حد کافی Arimnestus
برای آن نجنگیده متاسف است. آرزو داشت کاری که شایسته اش باشد انجام دهد.»
هرودت می نویسد که این کالیکتراس به همان اندازه که زیبا بود شجاع نیز بود ، و او را پس از مرگ در میان فرماندهان جوان و جدا از بقیه اسپارتی ها و افراد طبقه پایین به خاک سپردند.(هالی).
****
حدود سال 339 قبل از میلاد ، درست هم زمان با سقوط نهایی پادشاهان مصر ، کالیکتراس راهب، عهدی را که در مورد خودداری از ازدواج با ایسیس بسته بود شکست و همراه شاهزاده خانمی از خاندان سلطنتی که عاشق او شده بود از مصر فرار کرد. کشتی آنها در نزدیکی یکی از سواحل افریقا ، محلی در همسایگی خلیج دلاگو1 ، غرق شد. تمام سرنشینان کشتی جز این دو نفر از بین رفتند ، و این دو پس از سختی های زیاد بالاخره نجات یافتند و تحت حمایت ملکه ای مقتدر که بر ملتی وحشی حکومت می کرد قرار گرفتند. این ملکه زنی بود سفیدپوست که زیبایی شگفت انگیز و خارق العاده ای داشت، ولی به دلایلی که فعلا نمی توانم توضیح دهم، جدم کالیکتراس را کشت. اگر زنده بمانی بالاخره روزی این راز را از دل این صندوق بیرون خواهی کشید. همسرش که طفلی در شکم داشت، نمی دانم به چه طریق، به آتن فرار کرد و پس از وضع حمل نام طفلش را « تی سیس تنیس»2یا « آونجر نیرومند»3گذاشت.
پس از گذشت پانصد سال یا بیشتر ، این خانواده در شرایطی نامعلوم به روم مهاجرت کرد. در آنجا ،شاید به خاطر حفظ حس کینه جویی ، که در نام « تی سیس تنیس» وجود دارد، نام فرزندان وی را نسل بعد از نسل
__________________________________________________ ________________________________

-1- جزیره ای در اقیانوس هند در جنوب شرقی ساحل افریقا.-م
2-Tisisthenes
3- Avenger.




«ویندکس»1 و « آونجر» گذاشتند. آنها بیش از پنج قرن ، تا سال 770 میلادی که « شارلمانی»2 به محل سکونتشان « لومباردی»3 حمله کرد در آنجا زندگی کردند . در این هنگام ظاهرا رئیس خانواده به « امپراطور کبیر»4 پیوست و با او به کوهپایه های آلپ برگشت و سرانجام در « بریتانی»5 سکنی گزید.هشت نسل بعد، یکی از نوادگان او، در دوران حکومت« ادوارد اقرار گیر»6 به انگلستان رفت و در عهد « ویلیام فاتح»7 به قدرت و افتخار عظیمی دست یافت. از آن به بعد می توان شجره نامه مرا دقیقا بدون هیچ وقفه ای دنبال کرد. البته گذشته از افراد خانواده « وینسی» که همیشه از برگزیدگان بوده اند ( این آخرین نام خانوادگی این شجره نامه است) بقیه شهرت چندانی نداشتند. بعضی نظامی بودند، بعضی بازرگان، ولی به طور کلی همه آنها محترم و میانه رو بودند. از زمان « چارلز دوم»8 تا آغاز قرن اخیر ، حرفه همه آنها تجارت بوده است. حدود سال 1790 پدربزرگم از راه آبجـ ـوسازی ثروت کلانی به دست آورد و سپس از کار کناره گرفت. پس از مرگ او در سال 1821 ، پدرم کارش را دنبال کرد ولی بیشتر ارثیه ای را که برایش مانده بود بر باد داد و ده سال قبل در حالیکه سالانه مبلغی در حدود دوهزار لیره درآمد خالص برایم به ارث گذاشته بود، دار فانی را وداع گفت. در آن زمان من برای کاری که به این صندوق
سپاس شده توسط: sadaf ، avish
#4
مربوط می شد،سفری اغاز کردم که پایانی مصیبت بار داشت،و در بازگشت از جنوب اروپا به اتن رسیدم.انجا بود که با همسر محبوبم اشنا شدم.براستی که می توانم نام جد یونانی ام "زیبا" را بر او بنهم.با هم ازدواج کردیم ولی سال بعد وقتی پسرم به دنیا امد او از جهان رفت."
دوستم در حالی که سرش را در میان دستهایش گرفته بود کمی مکث کرد و ادامه داد:
"این ازدواج مرا از اجرای نقشه ام بازداشت.درباره ی این نقشه فعلا نمی توانم توضیحی بدهم چون وقت بسیار کم است،هالی،بسیار کم.ولی اگر امانتی را که به تو می سپارم قبول کنی روزی همه چیز را خواهی فهمید.پس از مرگ همسرم بار دیگر تصمیم گرفتم نقشه ام را دنبال کنم،ولی برای این کار لازم بود،یا حداقل گمان می کردم لازم باشد که با زبان های شرقی بخصوص عربی اشنایی کامل پیدا کنم.برای ادامه ی مطالعه به این جا امدم.ولی چیزی نگذشت که بیماریم شدت گرفت و حالا هم در اخر راهم."
سرفه های پیاپی وشدیدش گویی حرفش را تایید می کرد.باز هم کمی ویـ ـسکی به وی دادم.او پس از ارام گرفتن دوباره ادامه داد:
"من پسرم را از زمانی که طفل کوچکی بیش نبود ندیده ام.چون تحمل دیدارش را نداشته ام ولی می گویند کودک زرنگ و زیبایی است."
در این هنگام نامه ای از جیبش بیرون اورد و به طرف من گرفت و گفت:
"در این نامه،برنامه ای را که برای تربیت و اموزش پسرم در نظر گرفته ام نوشته ام.این برنامه ها تا حدی عجیب است و به هیچ وجه نمی خواهم انجام ان را به شخص غیرمطمئنی محول کنم.یکبار دیگر از تو می پرسم ایا این کار را می پذیری؟"
گفتم:"اول باید بدانم چه وظیفه ای بر عهده می گیرم."
"باید نگهداری این پسر را تا بیست و پنج سالگی به عهده بگیری و هرگز او را به کسی نسپاری.در بیست و پنجمین سالگرد تولدش،قیمومیت تو به پایان می رسد.ان روز باید با کلیدهایی که اکنون به تو می دهم(انها راروی میز گذاشت)این صندوق اهنی را باز کنی تا "لئو" درون ان را ببیند و بگویدکه ایا حاضر است انچه از او خواسته شده انجام دهد یا نه.البته او هیچ اجباری در قبول و انجام این کار ندارد.درامد کنونی من سالیانه دوهزار و دویست لیره است.در وصیت نامه ی خود نصف ان را،مشروط بر این که قیمومیت را بپذیری مادام العمر به تو اختصاص داده ام،که یکهزار لیره ی ان پاداش تو برای رها کردن زندگی عادی است و یکصد لیره برای تامین مخارج این پسر.نصف دیگر پول تا زمانی که لئو به بیست و پنج سالگی برسد پس انداز می شود تا اگر تصمیم به کاری که از او خواسته شده گرفت پولی در دست داشته باشد."
گفتم:"اگر من تا ان زمان زنده نباشم چه؟"
"در ان صورت قیمومیت او به دولت واگذار می شود و سرنوشت او را بخت واقبال معین می کند.فقط به خاطر داشته باش که در وصیت نامه ات صندوق اهنی را به او واگذار کنی.درخواست مرا رد نکن.هالی باور کن به نفع توست.تو برای امیزش با جامعه ساخته نشده ای و اجتماع ارمغانی جز رنج برایت ندارد.تا هفته ی دیگر عضو انجمن دانشجویان خواهی شد.درامدی که از این راه به دست می اوری و انچه من برایت می گذارم،به تو امکان می دهد که با خیال راحت به تحصیل ادامه دهی و به ورزش که می دانم بسیار بدان علاقه مندی بپردازی.کاملا به نفع توست."سپس ساکت شد و با نگرانی به من چشم دوخت.
هنوز تردید داشتم و این تعهد به نظرم عجیب می امد.
سپاس شده توسط: sadaf ، avish
#5
وینسی گفت: «به خاطر من، هالی.ما برای هم دوستان خوبی بودیم. دیگر فرصت ندارم دوست دیگری را مانند تو بشناسم.»
گفتم:«بسیار خوب، قبول می کنم، به شرطی که نوشتۀ این نامه نظرم را عوض نکند.» و در همان حال نامه را که روی میز و پهلوی کلیدها بود برداشتم.
«متشکرم هالی، متشکرم. یقین داشته باش هیچ مطلبی در این نامه نیست که نظرت را تغییر دهد. سوگند یاد کن که در حق این پسر پدری کنی و دستورهایی را که در نامه داده ام اجرا کنی.»
به آرامی گفتم:«سوگند می خورم.»
«بسیار خوب. ولی به خاطر داشته باش که شاید روزی برای این سوگند از تو توضیح بخواهم، چون گرچه ظاهراً می میرم ولی در حقیقت زنده ام. چیزی به نام مرگ وجود ندارد، بلکه مرگ صرفاً یک تحول است، و من معتقدم حتی این تحول را می توان در شرایط خاصی، تا زمانی نامعلوم به تعویق انداخت.»
دوباره سرفه های شدید و وحشتناکش شروع شد. گفت: «خوب، باید بروم. صندوق آهنی نزد توست و طبق وصیت نامه ای که بین مدارکم است کودکم را به تو تحویل می دهند. برای این کار پاداش خوبی خواهی گرفت هالی. می دانم آدم درستکاری هستی، ولی اگر روزی امانتی را که به تو سپرده ام از دست بدهی به خدا سوگند روح من تو را رها نخواهد کرد.»
چیزی نگفتم. آن قدر گیج شده بودم که قادر به صحبت نبودم. او شمع را بلند کرد و به تصویر خود در آینه نگریست. صورت زیبایی داشت، ولی بیماری آن را درهم شکسته بود. گفت: «غذای کرمها. عجیب است چند ساعت دیگر جسم من سرد و سخت خواهد شد. سفر به پایان رسیده و این بازی کوچک تمام شده. آه هالی، زندگی ارزش مشکلاتش را ندارد، مگر لحظاتی که انسان عاشق باشد. زندگی من بی ارزش بود. ولی شاید زندگی لئو، اگر جرأت و ایمان کافی داشته باشد، چنین نباشد. خداحافظ دوستِ من.» و سپس با جوششی از احساس، ناگهان دستش را در گردنم حـ ـلقه کرد و بـ ـوسه ای بر پیشانیم نشاند و خواست برود.
گفتم: «گوش کن وینسی. اگر حالت اینقدر بد است، بگذار دکترخبر کنم.»
ولی او با سماجت تمام گفت: «نه، نه. قول بده این کار را نکنی. به زودی خواهم مُرد، مثل یک موش مسموم، و دوست دارم هنگام مرگ تنها باشم.»
گفتم :«بس کن، مطمئنم اینطور نیست.»
لبخندی زد و در حالی که می گفت:«فراموش نکن» اتاق را ترک کرد و مرا با حیرت خود تنها گذاشت. نشستم و به گمان آنکه خواب می بینم چشمانم را مالیدم. اولین فکری که به ذهنم رسید این بود که وینسی مـ ـست است. با آنکه می دیدم حالش بسیار بد است به نظر نمی رسید چنان باشد که با اطمینان بگوید شب را به صبح نخواهد رساند. اگر اینقدرکه می گفت بیمار بود، نمی توانست تا اینجا بیاید و یک صندوق آهنی سنگین را با خودحمل کند. دربارۀ حرفهایش فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که داستانش واقعیت ندارد. آن زمان، جوان تر از آن بودم که بفهمم در دنیا وقایع غیرمتحمل بسیاری اتفاق می افتد که عقل سلیم آن را باور نمی کند. این حقیقت را بعدها فهمیدم، ولی در آن هنگام از خود می پرسیدم که آیا ممکن است پدری پسر پنج ساله ای داشته باشد و نخواهد او را ببیند؟ آیا باور کردنی است شخصی تاریخ مرگ خود را به این دقت پیش بینی کند؟ یا احتمال دارد بتواند شجره نامۀ خود را از سه قرن پیش از میلاد تا به حال داشته باشد؟ و ناگهان سرپرستی کامل تنها پسر و نصف دارایی اش را به یک همکلاسی دانشکده واگذار کند؟ نه، هیچکدام اینها ممکن نیست. بدون شک وینسی یا مـ ـست بود یا دیوانه. ولی این صندوق آهنی مهر شده و دسته کلید و نامه واقعیاتی بودندکه از آن هیچ نمی دانستم. چنان از این ماجرای ناگهانی گیج شده بودم که سرانجام تصمیم گرفتم بخوابم.و این کابـ ـوس بیداری را فراموش کنم. برخاستم. کلیدها و نامه را در صندوق نامه هایم گذاشتم، صندوق آهنی را در جامه دانی بزرگ پنهان کردم و به بستر رفتم. چیزی نگذشت که خوابی عمیق مرا در ربود. وقتی با فریاد کسی مرا صدا می زد بیدار شدم، گمان کردم چند دقیقه ای بیش نخوابیده ام.
ولی هوا کاملاً روشن شده بود. ساعت 8 صبح بود. برخاستم، چشمانم را مالیدم و از مـ ـستخدمی که در خدمت من و وینسی بود پرسیدم:
«چه خبر است؟ چرا فریاد می زنی؟ چرا اینطور وحشت زده ای؟ مگر روح دیده ای؟» «بله قربان، یعنی نه قربان، بدتر از آن. جسد دیده ام. امروز صبح که برای بیدار کردن آقای وینسی به اتاقش رفتم دیدم مثل چوب، خشک و بیجان بر روی تخـ ـت افتاده است.»

فصل دوم
سالها می گذرد
همان طور که انتظار می رفت، مرگ ناگهانی وینسی تمام دانشکده ها را متأثر کرد، و چون همه می دانستند او بسیار مریض بوده و گواهی پزشکی نیز این موضوع را تأیید می کرد، بازجویی های معمول صورت نگرفت. در آن زمان، بازجویی ها مانند امروز دقیق و کامل نبود. در مواردی نیز برای حفظ آبرو، مردم تمایل چندانی به انجام مراسم بازجویی نشان نمی دادند. به همین دلیل، کسی از من چیزی نپرسید. خودم هم مایل نبودم حرفی از ماجرای شب قبل از مرگ وینسی بزنم. فقط یکبار گفتم او آن شب، طبق معمول به ملاقاتم آمده بود.
روز تشییع جنازه، وکیلی از لندن آمد تا شاهد به خاک سپردن دوست بیچاره ام باشد، و بلافاصله پس از اتمام مراسم، با وسایل و مدارک وینسی، البته به جز صندوق آهنی که نزد من بود، به لندن برگشت. تا هفتۀ بعد خبری نشنیدم. در این مدت خود را برای آزمون انجمن دانشجویان آماده می کردم و تمام توجهم معطوف آن بود. به همین دلیل در مراسم تدفین شرکت نکردم و وکیل را نیز ندیدم.
پس از آزمون، چون به موفقیت خود اطمینان داشتم، با خوشحالی تمام به اتاقم آمدم و در صندلی راحتی فرو رفتم. ولی خیلی زود ذهنم، که از فشار مطالعه رهایی یافته بود، وقایع شب قبل از مرگ وینسی بیچاره را که بی شباهت به خوابی وحشتناک نبود پیش چشمم مجسم می ساخت. بار دیگر از خود پرسیدم که مفهوم این ماجرا چیست؟ آیا خبری خواهد شد؟ اگر موضوع مسکوت بماند و خبری نرسد، تکلیف من با آن صندوق آهنی مرموز و عجیب چیست؟ به فکر فرو رفتم. ملاقات اسرارآمیز نیمه شب با وینسی، پیش بینی مرگ به فاصلۀ کمی قبل از آن، تعهد سنگینی که شاید ندانسته پذیرفته بودم، و اخطار وینسی که در جهانی دیگر باید پاسخگوی تعهدم باشم، همه و همه حاصلی جز آشفتگی ذهن نداشت. چه باید کرد؟ آیا این مرد خودکشی کرده بود؟ چنین به نظر می آمد. جستجویی که از آن صحبت می کرد چه بود؟ همه چیز چنان مرموز و غیرطبیعی می نمود که من، با این که اعصابی قوی داشتم و به مسائل ماوراءالطبیعه حساس نبودم، به وحشت افتادم و قلباٌ آرزو کردم کاش موضوع به همین جا ختم شود و من مجبور به انجامتعهدی نباشم. این آروز، بعد از گذشت بیست سال، هنوز با همان شدت در دلم زبانه می کشد.
در همین زمان ضربه ای به درِ اتاقم خورد و پستچی، پاکت آبی رنگ بزرگی به دستم داد. یکباره دلم فرو ریخت. در نظر اول فهمیدم نامه از جانب یک وکیل است، و ندایی درونی به من هشدار می داد به امانتی که نزد من است مربوط می شود. نامه را که هنوز پس از سالها نگه داشته ام گشودم. از این قرار بود:
آقای هاریس.ل. هالی
موکل ما، مرحوم آقاق م.ل. وینسی، که روز نهم ماه جاری در دانشگاه کیمبریج دارفانی را وداع گفته، وصیت نامه ای ازخود به جای گذاشته که رونوشت آن ضمیمۀ این نامه است و اجرای آن به ما واگذار شده است. طبق مفاد این وصیت نامه، حدود نیمی از عواید مایملک آن مرحوم،
سپاس شده توسط: sadaf ، avish
#6
مادام العمر به شما تعلق می گیرد این وجه اکنون جزو دیون عمومی منظور شده است و تحویل ان به شما مشروط به این است که قیمومت تنها پسر اقای وینسی به نام لئورا در حاضر طفلی پنج ساله است بپذیرید
باید اعتراف کنم اگر خو ما وصیت نامه مورد بحث را طبق دستورات روسن و دقیق اقای وینسی که هم شفاها و هم کتبا داده شد تنظیم نکرده بودیم و اگر اطمینان نداشتم ایشان دلایل قانع کننده ای برای دستورات خود داشته اند مجبور بودم مفاد وصیت نامه را که بسیار عجیب و غیر طبیعی می نمود به اطلاع دادستان برسانم تا اقدامات لازم برایحصول اطمینان از صلاحیت موصی و حفظ منافع کودک را به عمل اورد ولی چون اطلاع یافتیم که موصی شخصی با معلومات و با ذکاوت است و موکل ما هیچ خویشاوند زده ای ندارد تا قیمومت کودک به او واگذار شود این کار را ضروری ندانستیم در انتظار دستورات شما درباره ی چگونگی تحویل طفل و پرداخت قسمتی از عواید مایملک که متعلق به شما هستبم.
خدمتگذران شما جعفری و جردن
نامه را روی میز گذاشتم و به خوندن وصیت نامه پرداختم متن ان پر از لغاتی نامانوس و تفریبا نامفهموم بود که معمولا در نوشته های حقوقی و غذایی به کار می رود ولی تا جایی که فهمیدم شمال همان موضاعاتی می شد که دوستم وینسی شب قبل از مرگش به من گفته بود به این ترتیب روشن شد که من طبق عهدی که من کرده بودم از ان پس مسئول نگهداری پسر دوست از دست رفته ام هستم ناگهان به یاد نامه ای افتادم که وینسی با صندوق اهنی به من سپرده بود ان را اوردم و باز کردم در این نامه مجددا از من خواسته بود که فقط در بیست و پنج سالگی لئو صندوق اهنی را باز کنیم ضمنا در مورد اموزش او بخصوص درباره ی فراگیری زبانهای
یونانی و عربی و ریاضیات سفارشاتی کرده بود در انتهای نامه پس از امضا نوسته بود اگر پسرش قبل از بیست و پنج سالگی بمیرد که به نظر بعید می رسید صندوق اهنی را باز کنم و در صورت تمایل طبق اطلاعاتی که در ان هست عمل کنم و گرنه تمام محتویات ان را نابود کنم و به هیچ وجه نگذارم شخص دیگری بر ان دست یابد.
چون نامه مطالبی بر انچه که می دانستم نداشت پاسخ نامه ی اقایان جعفری و جردن را نوشتم و قبول کردم تا ده روز دیگر قیمومت لئو را برعهده بگیرم روز بعد نزد مسئولان دانشکاه رفتم به طور خلاصه تا جایی که لازم بود ان ها را در جریان کار خود قرار دادم و با اصرار زیاد قانع کردم قوانین دانشکاه را نادیده بگیرند و اجازه بدهند در صورت قبولیم در امتحان که به ان اطمینان کامل داشتم لئو را نزد خود نگهدارم انها تقاضایم را به این شرط قبول کردند که اتاق های خود را در دانشکاه تخیله کنم و تحویل دهم این کار را کردم و با کوشش بسیار زیاد موفق شدم اپارتمانی مناسبی نزدیک در ورودی دانشکاه اجاره کنم.
مرحله بعدی کار که تقریبا مشکل ترین مرحله بود یافتن پرستار مناسب برای نگهداری طفل بود مایل نبودم هیچ زنی در امور مربوط به این کودک دخالت کند و احتمالا محبت او را از من بگیرد او به سنی رسیده بود که می توانست بدون کمک زنان از عهده ی کارهای شخصی خود بر اید و برای پرستاریش یک مرد کافی بود یرانجام با مشکلات زیاد موفق شدم حوان محترمی که صورت گرد و مهربان داشت بیابم او قبلا در یک اصطبل شکاری کار می کرد ولی به گفته ی خودش در خانواده ی هفده نفره زندگی کرده و کاملا به طرز نگهداری کودکان اشنا بود و بسیار ابراز علاقه می کرد که نگهداری اقاقی لئو را به عهده می گیرد پس از این کار صندوق اهنی مهر شده را به بانک بردم و ان را شخصا به دست بانکدار سپردم سپس
چند جلد کتاب راجع به بهداشت و تربیت کودکان خریدم و انها را ول خودم و سپس برای پرستار جوان که نامش ایوب بود خواندم و هر دو منتظر تحویل گرفتن طفل شدیم
بالاخره در موعد مقرر کودک همراه پرستار قبلیش که به دلیل دور شدن از طفل به سختی می گریست امد لئو پسر بسیار زیبایی بودو گمان نمی کنم تا حالا به عمرم پسری به این زیبایی دیده باشم چسمان خاکستری پیشانی بلند و اعضای صورتش حتی در همان کودکی مانند جواهری خوش تراش متناسب و خوش حالت بود موهای مجعد و کاملا طلایی بود که به صورتش جلوه خاصی می بخشید بالاخره پرستار رفت و ما را تنها گذاشت لئو ابتدا کمی گریست ولی من ساکت به او نگاه کردم
این صحنه را هرگز فراموش نمی کنم او از نقطه ای که پرتوی خورشید از پنجره ی اتاق به درون می تابید ایستاده بود و در همان حال یک چشمش را با مشت کوچکش می مالید با چشم دیگرش من را که بر روی صندلی نشسته بودم را نگاه می کرد دستهایم را به سویش دراز کردم تا نزدم بیاید ایوب در گوشه دیگر اتاق صدای قد قد مرغ در می اورد طبق تجربیات خودش عقیده داشت که این صدا همان طور که جوجه ها را ارام می کند بر طفل نیز اثر می گذراد ئ باعث جلب اعتمادش می شود در همین حال اسب چوبی بسیار زشتی را به طرز مسخره جلو و عقب می راند
این حالت چند لحظه ادامه پیدا کرد تا سر انجام لئو دست های کوچکش را باز کرد و به طرف من دوید و گفت: من از تو خوشم میاید تو زشتی ولی خوبی
و چند دقیقه بعد با رضایت کامل سرگرم خوردن تکه های
سپاس شده توسط: sadaf ، avish
#7
بزرگ نان و کره شد.ایوب خواست روی نان او مربا بمالد ولی نگذاشتم و مطالب کتابهایی را که خوانده بودیم
به یادش آوردم.
نتیجه آزمون انجمن دانشجویان،همان طور که انتظار داشتم،کاملا رضایت بخش بود.ضمنا موفق شدم لئو را نیز روزها به دانشکده ببرم.چیزی نگذشت که این کودک زیبا،محبوب دانشکده شد و برخلاف تمام مقررات، به هر گوشه ای که می خواست سر می کشید.قانون شکن مجازی بود که همه قوانین در برابرش بی اعتبار می
شدند.همه دوست داشتند او را نزد خود ببرند،ولی در مورد او با یکی از اعضای قدیمی انجمن که سالهاست مرده،اختلاف نظر شدیدی پیدا کردم.او بداخلاق ترین مرد دانشکده بود و از کودکان نفرت داشت،با این وجود روزها لئو را به اتاق خود می برد و به حد افراط به او شیرینی می خوراند و از او قول می گرفت که به کسی
نگوید،ما وقتی از این موضوع اطلاع یافتیم که طفل دچار بیماریهای پیاپی شد.ایوب که مراقبتهای خود را بیشتر کرده بود به این موضوع پی برد و با عصبانیت زیاد به آن مرد گفت که باید خجالت بکشد.چون اگر درست زندگی کرده و ازدواج کرده بود،می بایست پدربزرگ شده باشد.بعد جنگ لفظی شدیدی بین آنها درگرفت.
افسوس که صحبت درباره جزئیات آن سالهای دلپذیر که افکارم هنوز مشتاقانه در اطراف آن پرسه می زند فرصتی نیست.سالها یکی پس از دیگری گذشتند و با گذشت خود،ما را برای هم عزیزتر و عزیزتر کردند.
هیچ پدری چنان که من لئو را دوست داشتم به پسرش عشق نورزیده و آن چنان که من از محبت عمیق و همیشگی او برخوردار بودم از محبت پسرش سیراب نگشته است.با گذشت ایام،کودک پسری شد و پسر، مرد جوانی که زیبایی ظاهرش همگام با رشد ذهنی اش به تدریج شکوفا می گشت.وقتی پانزده ساله بود، در دانشکده به او لقب "زیبا" و به من لقب "جانور" داده بودند،و روزها که به عادت همیشگی با هم قدم میزدیم ما را زیبا و جانور خطاب می کردند.یکبار لئو به همین علت به قصاب تنومندی که جثه اش دو برابر او بود حمله کرد.من به راهم ادامه دادم و وانمود کردم که چیزی نمی بینم،ولی وقتی مبارزه آنها جدی و هیجان انگیز شد،دیگر نتوانستم تحمل کنم.برگشتم و او را تشویق به پیروزی کردم تا اینکه کاملا از پس مرد قصاب برآمد.این کار من،در آن زمان موضوع خنده تمام دانشکده شده بود.ولی چاره ای جز آن نداشتم.ولی لئو بزرگتر شد،دانشجویان سالهای پائین نامه های جدیدی به ما دادند.مرا"شارون"و لئو را "آپولو" خطاب می کردند.من لقب خود را با فروتنی می پذیرفتم چون هیچگاه زیبا نبودم و با گذشت زمان زشت تر هم شده بودم.لئو نیز که در بیست و یک سالگی نمونه کامل مجسمه آپولو بود از هر جهت شایستگی لقب خود را داشت.هرگز مردی ندیده بودم که با این همه زیبایی،از جمال ظاهری اش غافل مانده و در کارهای ذهنی زرنگ و تیزهوش باشد.البته لئو علاقه ای به تحقیق در رشته علمی خاصی نداشت و ضرورتی هم برای این کار نمی دید.ما دستورات پدرش را درباره آموزش اوبه دقت اجرا می کردیم، و روی هم رفته،نتیجه کار به خصوص در زبان های یونانی و عربی بسیار رضایت بخش بود.برای اینکه در زبان عربی به او کمک کنم خودم این زبان را فراگرفتم،ولی او پس از پنج سال عربی را به خوبی من و تقریبا به خوبی استادش می دانست. من علاقه زیادی به
سپاس شده توسط: sadaf ، avish
#8
ورزش داشتم و ما همیشه در فصل پائیز برای شکار یا ماهیگیری به سویی می رفتیم؛ گاهی به اسکاتلند، گاه به نروژ و حتی یکبار هم به روسیه رفتیم. با اینکه شکارچی خوبی هستم او حتی در این مورد نیز بر من پیشی گرفت.
وقتی لئو هجده ساله شد، او را وارد دانشکده کردم و به اتاق های خود در کمبریج برگشتم. او در بیست و یک سالگی، مدرک تحصیلی اش را گرفت. در آن هنگام، برای اولین بار راجع به داستان زندگی اش و اسراری که نزدم داشت با او سخن گفتم. بسیار کنجکاو شد ولی گفتم که نمی توانم حس کنجکاوی اش را ارضا کنم. پیشنهاد کردم برای گذراندن اوقاتش به عضویت هیئت وکلا درآید و او چنین کرد.
در آن زمان تنها مشکل ما این بود که تقریبا همه ی زنان جوانی که لئو را می دیدند در دام عشقش گرفتار می شدند و سعی می کردند توجه او را به خود جلب کنند. این موضوع مشکلات و دردسرهای زیادی به وجود آورد، ولی نیازی به شرح جزئیات آن نیست. فقط به طور خلاصه می گویم که لئو همواره رفتاری کاملا شایسته و مناسب داشت.
زمان، بدین ترتیب گذشت تا سرانجام لئو بیست و پنج ساله شد و داستان عجیب و خوفناک ما آغاز گشت.
سپاس شده توسط: sadaf ، avish
#9
فصل سوم
تکه سفال آمنارتاس

روز قبل از بیست و پنج سالگی لئو، من و او به لندن رفتیم تا صندوق اسرارآمیزی را که بیست سال قبل به بانک سپرده بودم بگیریم. صندوق را همان کسی که بیست سال پیش آن را از من گرفته بود، آورد. وی خوب به خاطر داشت که آن را کجا پنهان کرده است و گفت که اگر او نبود و جای صندوق را به یاد نداشت، یافتن آن ساده نبود چون تارهای عنکبوت کاملا رویش را پوشانده بود.
عصر آن روز با محموله ی قیمتی خود به کمبریج بازگشتیم، ولی سراسر آن شب، از شدت هیجان، خواب به چشمان هیچ یک از ما راه نیافت.
صبح زود، هنگام طلوع آفتاب، لئو با لباس خواب به اتاقم آمد و خواست که فورا کار را شروع کنیم. کنجکاوی اش را با شوخی جواب دادم و گفتم صندوقی که توانسته بیست سال انتظار بکشد، یقینا می تواند تا بعد از صبحانه هم صبر کند. راس ساعت 9 شروع به خوردن صبحانه کردیم ولی من چنان غرق در افکارم بودم که اشتباها تکه ای گوشت را به جای قند در چای لئو انداختم، و ایوب که هیجان ما به او هم سرایت کرده بود دسته ی
سپاس شده توسط: avish
#10
فنجان چینی «سِور» مرا شکست. این فنجان به نظر من درست شبیه فنجانی بود که «مارا» قبل از اینکه در حمـ ـام خنجر بخورد از آن چای نوشیده بود.
به هر حال، سرانجام صبحانه تمام شد و ایوب به درخواست من صندوق آهنی را آورد و آن را با احتیاط، و با حالتی که گویا می ترسد، روی میز گذاشت و به طرف در رفت تا از اتاق خارج شود.
گفتم: «ایوب، یک دقیقه صبر کن. اگر آقای لئو مخالف نباشند ترجیح می دهم شخص بی طرفی شاهد باز کردن صندوق ما باشد. شخص قابل اعتمادی که تا از او چیزی نپرسیده اند حرفی نزند.»
لئو گفت: «البته که موافقم، عمو هالی.»
به او یاد داده بودم که مرا عمو خطاب کند. البته او گاهی هم به شوخی، این نام را با لقب های سبک تری مانند «رفیق قدیمی» یا حتی «قوم و خویش» عوض می کرد. ایوب با تردید دستی به سر خود کشید.
گفتم: «در را قفل کن و جعبۀ نامه ها را بیاور.»
اطاعت کرد. سه کلیدی را که پدر لئو، وینسی بیچاره، شب قبل از مرگش به من داده بود از جعبه بیرون آوردم. بزرگ ترین آنها کلیدی بود شبیه کلیدهای امروزی و دومی کلید بسیار قدیمی بود، ولی سومی هیچ شباهتی به آنچه ما امروزه کلید می نامیم نداشت؛ فقط یک تکه نقرۀ خالص باریک بود که میله ای در وسط داشت و از آن به جای دسته استفاده می شد و در انتهای آن شیارهایی به چشم می خورد. این کلید شبیه نمونۀ کوچک یک کلید خط آهن قدیمی بود.
مانندکسانی که هنگام منفجر کردن مین، از ترس، نظر دیگران را می پرسند، پرسیدم: «حاضرید؟»
پاسخی ندادند. کلید بزرگ را برداشتم و کمی روغن زیتون به آن مالیدم و بعد از یکی دو بار، که به علت ارزش دست نتوانستم آن را در سوراخ کلید جای دهم، سرانجام قفل را باز کردم. لئو خم شد و در سنگین صندوق را با هر دودست گرفت و چون لولاهای آن زنگ زده بود، به زحمت بلند کرد. با باز شدن در صندوق، جعبه ای نمایان شد که پوشیده از خاک بود. آن را به راحتی از صندوق آهنی بیرون آوردیم و گرد و خاکی را که طی سالیان دراز بر آن نشسته بود پاک کردیم . به نظر می آمد جعبه
از آبنوس یا نوعی چوب سیاه کاملاً فشرده ساخته شده است. دورتا دور آن را با بستهای پهن آهنی پوشانده بودند، و مسلماً قدمت آن بسیار زیاد بود، چون چوب فشرده و سنگینش بر اثر کهنگی ترکهای بسیار برداشته و چیزی به متلاشی شدنش نمانده بود.
در حالی که کلید دوم را در سوراخ کلید این جعبه قرار می دادم گفتم: «حالا نوبت این است.»
ایوب و لئو نفس را در سیـ ـنه حبس کردن و با سکوت کامل به جلو خم شدند. کلید را چرخاندم، در جعبه را باز کردم و ندایی از تعجب سر دادم.
درون جعبه، صندوقچۀ کوچک و بسیار زیبایی ازجنس نقره قرار داشت که طول و عرض آن حدود دوازده و ارتفاعش هشت اینچ بود. این صندوقچه ظاهراً کار دست هنرمندان مصری بود، چون پایه هایش را به شکل مجسمۀ ابوالهول ساخته بودند و بر در گنبدی شکل آن نیز مجسمه ای از ابوالهول قرار داشت. صندوقچه با گذشت زمان جلای خود را از دست داده و فرو رفتگیهایی پیدا کرده بود ولی روی هم رفته سالم بود.
آن را بیرون آوردم و روی میز گذاشتم. سپس در سکوت کامل، کلید نقره ای عجیب را در سوراخ کیلد آن جا دادم و کمی به این طرف و آن طرف چرخاندم تا سرانجام قفل باز شد و داخل صندوقچه نمایان گشت. پر بود از خرده کاغذهای قهوه ای رنگی که بیشتر شبیه الیاف گیاهی بودند و من هرگز نفهمیدم جنس آنها چیست. این خرده کاغذها را تا عمق سه اینچی خارج کردم تا به نامه ای رسیدم که در پاکتی معمولی و امروزی قرار داشت و روی آن به خط دوست مرحومم، وینسی نوشته شده بود: «به پسرم، لئو. به امید آنکه زنده بماند تا این صندوقچه را بگشاید.»
نامه را به لئو دادم. او نگاهی به پاکت انداخت و آن را روی میز گذاشت. سپس به من اشاره کرد که بقیه محتویات صندوقچه را خالی کنم. چیز دیگری که یافتم نوشته ای به روی پوست بود که آن را کنار نامه گذاشتم. سپس نوشته پوستی و قدیمی لولۀ شده دیگری که با گذشت زمان زرد و چروک شده بود بیرون آوردم و گشودم. ترجمۀ همان متن یونانی، به حروف سیاه لاتین بود. از سبک و شیوۀ نگارش آن چنین بر می آمد که در حدود اوایل قرن شانزدهم نوشته شده باشد.
زیر این نوشتۀ پوستی، دستم به شئی سخت و سنگینی خورد که در کتان زرد پیچیده شده بود و روی یک لایه خُرد کاغذ دیگر از جنس الیاف گیاهی قرار داشت. با دقت و به آهستگی کتان را باز کردم. درون آن تکه سفالی بزرگ، کثیف و زرد رنگ و بدون شک بسیار قدیمی، وجود داشت که به نظر می آمد زمانی جزئی از یک «آمفورا» بوده است. این تکه سفال، ده و نیم اینچ درازا و هفت اینچ پهنا و حدود یک چهارم اینچ ضخامت داشت و سمت محدب آن که به طرف ته صندوقچه قرار داشت پر از نوشته های به هم فشرده به زبان یونانی بود که چند جا پاک شده ولی قسمت اعظم آن کاملاً خوانا بود. ظاهراً نوشته را به دقت تمام و به رسم قدیمیان با قلم نی نگاشته بودند. این را هم بگویم که این تکه سفال جالب، در زمانهای دور دو تکه شده بود که آن را با چسب و هشت پرچ بلند به هم چسبانده بودند. قسمت داخلی آن نیز پوشیده از نوشته هایی زبانی عجیب بود که به طور واضح نشان می داد شخص دیگری در زمانی بسیار متفاوت، آن را نگاشته است. در مورد این دو نوشته و نوشته های پوستی بعداً صحبت می کنم.
لئو که بسیار هیجان زده شده بود، گفت: «آیا چیز دیگری هم هست؟»
به ته صندوقچه دست کشیدم. کیسه کتانی کوچک و زرد رنگی یافتم که شئیء سختی درون آن بود. کیسه را خالی کردم. اول تصویر مینیاتوری بسیار زیبایی یافتم که روی عاج نقاشی شده بود و بعد مُهری به شکل اسکارابـ ـوس دیدم که بر آن تصویری قهوه ای رگ به چشم می خورد. این تصویر شامل یک دایرۀ کوچک، یک غاز و شکلی عحیب و شبیه درخت بود، که پس از تحقیقات معلوم شد به زبان هیروگلیفی، معنی آن «سوتن سه را»، پسر سلطنتی خورشید» است.
و اما مینیاتور، تصویر مادر یونانی لئو بود که قیافه ای دوست داشتنی و چشمانی تیره داشت. پشت آن به خط وینسی نوشته شده بود: «همسر محبوبم.»
گفتم: «همین بود.»
لئو چند لحظه با محبت به تصویر مادرش چشم دوخت و سپس آن را زمین گذاشت و گفت: «بسیار خوب، بهتر است نامه را بخوانم» و بدون آنکه حرف دیگری بزند، مهر نامه را شکست و با صدای بلند خواند:
«پسر عزیزم، لئو. زمانی که این نامه را می گشایی، اگر عمرت وفا کرده باشد برای خودت مردی شده ای. من سالهاست که مرده ام و تقریباً همه کسانی که مرا می شناسند فراموشم کرده اند. ولی هنگام خواندن این نامه به خاطر داشته باش که من وجودم داشته ام و اکنون نیز وجود دارم. با این کاغذ و قلم، دستم را از خلیج مرگ به سویت دراز می کنم و از گور خاموشم با تو سخن می گویم. مُرده ام و خاطره ای از خود در ذهنت باقی نگذاشته ام، ولی در این لحظه که نوشته ام را می خوانی، با تواَم. از زمان تولدت تا کنون به ندرت رویت را دیده ام. مرا ببخش. حیات تو با مرگ کسی همراه بود که با تمام وجود عاشقش بودم. تلخی مرگ او هنوز روحم را می آزارد. شاید اگر زنده می ماندم، با گذشت زمان بر این احساس احمقانه غلبه می کردم ولی سرنوشت من زنده ماندن نیست. زجرهایی که می کشم، چه روحی و چه جسمی، بیش از حد تحمل است. وقتی همه چیز را برای آسایش آینده ات فراهم کنم، به همۀ این ناراحتی ها پایان می دهم. اگر اشتباه می کنم خدای بزرگ مرا ببخشید، ولی در هر حال بیش از یک سال دیگر زنده نخواهم بود.»
گفتم: «پس همان طور که فکر می کردم خودکشی کرده است.»
لئو بی آنکه پاسخ دهد به خواندن ادامه داد:
سپاس شده توسط: sadaf ، avish


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رقیب من ملکه | ویکتوریا هولت | تایپ .RaHa. 69 9,746 ۱۱-۱۰-۹۱، ۰۱:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
28 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
Lisa (۰۱-۰۷-۹۴, ۰۷:۴۴ ب.ظ)، Nena (۲۳-۰۴-۹۴, ۰۵:۱۸ ب.ظ)، mahtab888871 (۱۹-۱۰-۹۴, ۰۳:۲۰ ب.ظ)، Death (۲۳-۰۴-۹۴, ۰۲:۳۶ ب.ظ)، زرنگار (۲۷-۰۷-۹۴, ۰۴:۱۱ ب.ظ)، flowerroz62 (۰۱-۰۷-۹۴, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، Rahil$* (۲۸-۰۵-۹۴, ۰۲:۰۳ ب.ظ)، arimah20 (۰۱-۱۰-۹۴, ۰۹:۵۰ ب.ظ)، فاطمه نجفی (۰۶-۰۶-۹۴, ۰۳:۳۴ ب.ظ)، zarzar (۱۲-۰۷-۹۴, ۱۲:۱۴ ب.ظ)، Telesto (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۲:۱۳ ق.ظ)، alimamad20 (۰۱-۰۸-۹۴, ۱۰:۵۹ ب.ظ)، امیراحسان (۲۸-۰۷-۹۵, ۰۹:۲۶ ق.ظ)، Najva (۱۷-۰۹-۹۴, ۱۱:۲۳ ق.ظ)، شقايق (۲۲-۰۹-۹۴, ۱۰:۳۱ ب.ظ)، §áßâ (۱۳-۰۹-۹۴, ۱۰:۴۴ ب.ظ)، s.ebadi (۱۴-۰۹-۹۴, ۰۹:۲۳ ب.ظ)، avish (۲۸-۰۹-۹۴, ۱۰:۵۵ ب.ظ)، میثاق (۰۵-۱۰-۹۴, ۰۱:۲۳ ب.ظ)، Mohadese.r (۱۶-۱۰-۹۴, ۱۱:۲۰ ب.ظ)، عسل6 (۱۰-۰۶-۹۵, ۰۳:۳۹ ب.ظ)، Banooyeaseman7 (۲۲-۰۷-۹۵, ۱۰:۲۲ ق.ظ)، nazi.nb (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۱:۵۲ ق.ظ)، نرگس ۹۰۹۲ (۲۸-۰۹-۹۵, ۱۰:۳۸ ب.ظ)، tzohreh (۳۱-۰۶-۹۶, ۱۱:۴۳ ب.ظ)، ...Somaye (۰۹-۱۱-۹۵, ۰۱:۴۱ ب.ظ)، 7575 (۱۰-۰۶-۹۶, ۱۱:۴۰ ق.ظ)، marfa (۱۶-۰۱-۹۶, ۱۱:۵۹ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان