انجمن ايران رمان



من...تو...او...دیگری! | sun daughter
زمان کنونی: ۰۱-۰۳-۹۷، ۱۲:۴۴ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: لیلی
آخرین ارسال: لیلی
پاسخ 153
بازدید 13949

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
من...تو...او...دیگری! | sun daughter
#1
فصل اول:همسایه ...
مانند انسان های مسخ شده که در خلسه ی درویشانه فرو رفته اند بی توجه به زمان ومکان به رو به رو خیره شده بود وفکر میکرد چطور باید از دست بعداز ظهر سگی برنامه ریزی شده ی افسانه در امان بماند.
در عین بیچارگی و درماندگی فکر میکرد خودش باید برای خودش تصمیم بگیرد نه دیگران...
با صدای بوق بوق اتومبیل عقبی با همان سرعت چهل به رانندگی اش ادامه میداد. از خلسه بیرون امده بود.
دویست و شش نقره ای کنارش امد وگفت: برو سوار ماشین لباس شویی شو ...
با چشمهایی تنگ شده در جواب این طعنه با حرص گفت: اتفاقا گواهی نامه ی اونم دارم...
و با همان سرعت به راهش ادامه داد وشیشه را بالا کشید و صدای ضبطش را بلند کرد تا تکه و طعنه های مرد مزاحم را نشنود.
سرعتش را بیشتر کرد...
همراه با اهنگ همخوانی میکرد ... عینک پلیس سیاه سفیدش را به چشم زد.

It’s been so long that I haven’t seen your face
خیلی وقته که صورتت رو ندیدم
Im tryna be strong
دارم سعی می کنم که قوی باشم
But the strength I have is washing away
ولی قوام رو دارم از دست میدم
It wont be long before i get you by my side
طولی نمیکشه که پیش من خواهی بود
And just hold you, tease you, squeeze you till
و بغـ ـلت می کن، اذیتت می کنم، میفشارمت تا
I was fill all my mind
تمام ذهنم رو پر کنه
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
Wish we never broke up right now now now
کاش هیچوقت از هم جدا نمیشدیم
we need to link up right now now now
باید باز دوباره پیش هم برگردیم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
Wish we never broke up right now now now
کاش هیچوقت از هم جدا نمیشدیم
we need to link up right now now now
باید باز دوباره پیش هم برگردیم
Girl I know mistake were made between us two
دختر میدونم اشتباهاتی بین ما بوجود اومد
And we show our eyes that now even says somethings weren’t true
و با چشمانمون حرفهایی رو زدیم که الان معلوم شد حقیقت نداشتن
watch you go and haven’t seen my girl since then
رفتنت رو دیدم و از اون موقع دیگه ندیدمت
why can it be the way it was
چرا باید اینجوری میشد
coz you were my homie lover friend
چون تو بودی هم خونه ی عشاق دوستای من
I can’t lie
نمیتونم دروغ بگم
I miss you much
خیلی دلم برات تنگ شده
Watching everyday that goes by
دارم به تک تک روزایی که سپری میشه نگاه می کنم
I miss you much
خیلی دلم برات تنگ شده
Tell i get you back Im gone try
دارم بهت میگم که میخوام برت گردونم و سعیمو می کنم
coz you are the apple in my eye
چون تو نور چشم منی
Girl I miss you much
دختر دلم خیلی برات تنگ شده
Watching everyday that goes by
دارم به تک تک روزایی که سپری میشه نگاهمی کنم
I miss you much
خیلی دلم برات تنگ شده
Tell i get you back Im gone try
دارم بهت میگم که میخوام برت گردونم و سعیمو می کنم
I miss you much
خیلی دلم برات تنگ شده
coz you are the apple in my eye
چون تو نور چشم منی
Girl I miss you much
دختر دلم خیلی برات تنگ شده
I want you to fly with me
میخوام با من پرواز کنی
want you to fly
میخوام پرواز کنی
I miss how you lie with me
دلم برای دراز کشیدن با تو تنگ شده
miss I how you lie
دلم برای دروغات تنگ شده
jus wish you could dine with me
کاش میشد باز با هم غذا بخوریم
wish you could dine
کاش میشد با هم غذا بخوریم
the one that’ll grind with me with me
تنها کسی بودی که سر کارش میذاشتم
said the one that’ll grind with me
تنها کسی بودی که سر کارش میذاشتم
I want you to fly with me
میخوام با من پرواز کنی
want you to fly
میخوام پرواز کنی
I miss how you lie with me
دلم برای دراز کشیدن با تو تنگ شده
miss I how you lie
دلم برای دروغات تنگ شده
jus wish you could dine with me
کاش میشد باز با هم غذا بخوریم
wish you could dine
کاش میشد با هم غذا بخوریم
the one that’ll grind with me with me
تنها کسی بودی که سر کارش میذاشتم
said the one that’ll grind with me
تنها کسی بودی که سر کارش میذاشتم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
I wanna make up right now now now
میخوام همین الان تصمیم بگیرم
Wish we never broke up right now now now
کاش هیچوقت از هم جدا نمیشدیم
we need to link up right now now now
باید باز دوباره پیش هم برگردیم

اتومبیل را در جای همیشگی پارک کرد و پیاده شد.
نگهبان: سلام مهندس آرمند...
مسئول خدمات: سلام مهندس آرمند...
سوار اسانسور شد.
ابدارچی: سلام مهندس آرمند...
منشی : سلام آرمیتا جون...
آرمیتا با حرص گفت: پرستو...
پرستو لبخندی زد وگفت: باشه بابا خانم مهندس...
دستهایش را روی عرض میز گذاشت و به انها تکیه داد وگفت: امروز چرا اینجا اینقدر شلوغه...
پرستو: برای استخدام حسابدار... باید با همشون مصاحبه کنی....
تقریبا با داد گفت: همشون؟
پرستو: پ نه پ میخوای با من مصاحبه کن؟
ارمیتا با غیظ گفت: این لفظ احمقانه چیه افتاده تو دهنت.... اقای شفیع اومد؟
پرستو: بله... کارشونو تحویل دادم وخیلی هم راضی بودن...
ارمیتا: خوبه... تا اخر هفته سفارش قبول نکن... جلسه ی ساعت دو هم کنسل کن اعصاب اون مردک شکم گنده رو ندارم... به پرویزی بگو یه لیست از فروش این ماه اخیر وبهم بده... به شرکت روشنا هم زنگ بزن بگو سفارششون اماده است... وبگو این اخرین سفارشی بود که براشون اماده کردیم... بهش میگی ارمند گفت: شما که با یه شرکت دیگه همزمان قرداد می بندین از همون شرکت هم بخواین براتون تجهیزات آنتیک وارد کنه... اکی؟
پرستو لبخندی زد وگفت: اکی بابا... من با این همه ادم چه خاکی تو سرم کنم؟
ارمیتا: ده دقیقه ی دیگه با پرونده ی مراجعین خودت بیا تو اتاق من...
پرستو:چشم... دیگه؟
ارمیتا: به داوود بگو برام یه چای سبز بیاره... گلوم خشک شده.... تا ظهر هم اگه از ترکیه تلفن داشتم وصل نکن... چای سبز داغ باشه ها... نشینی با داوود به چرت وپرت گفتن...
و وارد اتاق شد ودر را کوبید.
یک اتاق بزرگ که سرتاپایش سیاه بود. در اتاقش سه گلدان کاکتوس بود و هفت بابمو که قدشان تا سقف می رسید در کنج اتاق مربعی قرار داشت.
کاشی های سفید برق میزدند و کتابخانه ی سیاه که پر از پرونده و زومکن و کتاب های خارجی وایرانی و حتی رمان هم بچشم میخورد.
دستشویی هم به طور اختصاصی در اتاقش وجود داشت.
مبل های چرم با روکش سیاه و میز بزرگی که رویش یک قاب عکس قرار داشت و یک لیوان با عکس سلیوستر وتویتی که داخلش خودکار ومداد گذاشته بود. دو تلفن سیاه و سفید هم روی میز قرار داشت.
صندلی را به سمت پنجره ی تمام قدی کشید...
یک تقویم روی میز قرار داشت به همراه پانچ و منگنه و گیره و سوزن ته گرد ... پشت میز روی صندلی سیاهش که پشتی اش بسیار راحت بود نشست... لپ تابش را روی میز گذاشت. دستگاه پرینت را روی میز به سمت خودش کشید.
در اتاق باز شد.
اقا داوود که مرد سالخورده ای بود وارد اتاق شد و چای سبزش را روی میز گذاشت.
ارمیتا تشکری گفت و اقا داوود خارج نشده که پرستو داخل شد.
روی مبل پهن شد و گفت: خوب اینایی که به دردمون میخوره رو جدا کردم.... سی سه نفر بودن...
ارمیتا به او خیره شد... با ان هیکل تپلش و مانتوی خفاشی مشکی و مقنعه ی کج و معوج سورمه ای و صورت گرد و بینی عمل شده و لبـ ـهای پروتزی با نمک بود.
به انضامم موهای بلوندی که چتری و نا مرتب روی پیشانی اش میریخت.
هرچند به قیافه اش نمی امد ساده باشد اما یکی از دستورالعمل های شرکت همین بود که کارکنان ساده باشند و مانتوی بلند بپوشند وبه گفته ی خودش این مدل مانتوی خفاشی تنها مانتوی بلندش است.
پرستو نفس عمیقی کشید وگفت: از این سی وسه نفر همشون حسابداری خوندن...
ارمیتا: ارشد داریم؟
پرستو: اره ... زیاد...
ارمیتا: اونایی که ارشد دارن وجدا کن...
پرستو ده دقیقه مشغول بود که گفت: هفده نفر ارشدشون تموم شده.
ارمیتا: سابقه ی کاریشون چقدره؟
پرستو دوباره در پرونده ها فرو رفت و بعد از چند دقیقه اعلام کرد: بعضی هاشون صفر... بعضی ها هم حداقل پنج شیش سال سابقه هم دارن...
ارمیتا در اینترنت می چرخید سرش را از بالای لپ تاپش بلند کرد وگفت: خوبه.... 4 سال سابقه به بالا رو جدا کن....
پرستو با اخم گفت: خوب.... هشت نفرن امر دیگه؟ بفرستمشون داخل باهاشون مصاحبه کنی؟
ارمیتا: لازم نیست.... گفتی هشت نفرن؟
پرستو: اره...
ارمیتا: کدوما اخراجی هستن... کدوما استعفا دادن؟
پرستو: 3تاشون اخراجی هستن... یکیشون شرکتی که توش کار میکرده ورشکست شده... بقیه هم خودشون استعفا دادن...
ارمیتا: خوبه... و فکر کرد اگر در فرمی که برای استخدام طراحی کرده بود این قسمت را نمیگذاشت چه میشد. از اینکه بعضی ها صادقانه گفته بودند اخراج شدند خوشش می امد این صداقت در کار را نشان میداد.!
ارمیتابا مکث گفت: خوب از اینا . گفتی سه نفرن؟.. سن هاشون چطوریه؟
پرستو: یکیشون سی سه سالشه... یکی بیست هفت سال... یکیشونم سی سالشه...
ارمیتا: بیست هفت سالهه بدردم نمیخوره... حوصله ی بچه بازی ندارم....
پرستو: اخی... نه که خودت مامان بزرگی.... خانم 25 ساله!
ارمیتا لبخندی زد وگفت: از این دوتا...
پرستو چشمهایش برقی زد وگفت: بفرستمشون برای مصاحبه؟
ارمیتا: نه.... کدومشون زنه کدومشون مرد؟
پرستو پوفی کشید وگفت: این که سی سالشه زنه....
ارمیتا دستهایش را جلوی سیـ ـنه قلاب کرد وگفت: خوبه... حس نژاد پرستی تو همیشه حفظ کن... دختره استخدامه... از بقیه هم خواهش کن سالن و خلوت کنن...
پرستو نفس عمیق و کسلی کشید وگفت: واقعا تو دیگه کی هستی... بیچاره ها رو میدیدی ....
ارمیتا: مگه سیـ ـنماست....
پرستو: واقعا خیلی گشادی...
ارمیتا با جیغ گفت: پرستو مودب باش...
پرستو خندید وگفت: همیشه همین بازی وسر استخدام درمیاری ... فکر نکن حواسم نیست...
ارمیتا: پاشو برو حرف نزن....
پرستو خواست برود که ارمیتا گفت: پرستو... این دختره رو بفرست تو اتاقم باهاش حرف بزنم...
پرستو لبخندی زد و گفت: چه عجب!
ارمیتا نفس عمیقی کشید و به سقف خیره شد.
سپاس شده توسط: yas2 ، admin
#2
با صدای تلفن با کسلی گفت: پرستو گفتم وصل نکن....
پرستو: خواهرتون افسانه است....
باشه ای گفت و صدای جیغ جیغی افسانه در گوشش پیچید.
افسانه: بخدا اگه عصر نیای بیچاره ات میکنم...
ارمیتا: من نخوام ازدواج کنم چه خاکی به سرم کنم؟ هان؟
افسانه: خاک رس... ارمیتا یه دقه بیا برو ببینش... باور کن ازش خوشت میاد...
ارمیتا: من از هیچ مردی خوشم نمیاد...
افسانه با کلافگی گفت: ببین من حوصله ندارم باهات بحث کنم... برنامه هم عوض شده ... مازیار میاد دنبالت که باهم برین رستوران.... چون من میدونم یه جورایی میپیچونی...
و قبل از انکه خداحافظ بگوید تماس را قطع کرد.
ارمیتا با دهان باز گوشی در دستش خشک شده بود. افسانه دورش زد. مگر دستش به او نرسد.
اهی کشید وصدای پرستو را که طبق معمول با ولوم بالا حرف میزد گفت: چطور قراریه که بنده ازش اطلاع ندارم....
در اتاق و باز کردم.
با دیدن مازیار نفس عمیقی کشید وگفت: خانم رضایی...
پرستو با اخم به او گفت: بله؟
با لبخند رو به مازیار گفت: سلام... چه زود اومدی.... ساعت یکه...
مازیار نگاه فاتحی به پرستو کرد و رو به ارمیتا گفت: سلام .... کجا زوده .. به قول خودت ساعت یکه دیگه ...
نفس عمیقی کشید و با مازیار دست داد وگفت: خوب من یه کم کارهامو سر وسامون بدم ... اماده میشم میام...
مازیار لبخندی زد وگفت: باشه ... من همین جا میشینم....
ارمیتا رو به پرستو گفت: بگو یه نسکافه براشون بیارن...
و وارد اتاق شد و در را محکم بست.
این از کجا پیدا شد؟
با کلافگی لپ تاپش را خاموش کرد و پروند ه ها را جا به جا کرد و در حالی که به افسانه بد و بیراه میگفت کیف و وسایلش را برداشت واز اتاق خارج شد.
مازیار نسکافه اش را خورده بود با دیدن او لبخندی زد و ارمیتا بعد از توصیه ی چند نکته به پرستو همگام با او از شرکت خارج شد.
مازیار : ماشین اوردی؟
ارمیتا: اره... تو پارکینگه...
مازیار: پس با ماشین تو میریم...
ارمیتا نفس کلافه ای کشید وگفت: باشه ...
خواست سوار شود که مازیار گفت: میتونم خواهش کنم اجازه بدی من برونم؟
ارمیتا یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: چرا؟
مازیار: همینطوری... اشکالی داره؟
ارمیتا: البته.... ماشین ادم مثل مسواکه ... یه وسیله ی شخصی... اگه دوست ندارید من رانندگی کنم با اتومبیل خودتون بیاید...
و سمت راننده سوار شد.
اخم های مازیار در هم بود و کنارش نشست.
اصلا نمیدانست چرا باید با پسر دوست مادرش ماهی یک بارنهار بخورد... تقریبا این بار سوم بود که با او نهار میخورد از علایقش میگفت وحرفهای تکراری میشنید ...
جلوی رستوران توقف کرد.
مازیار پیاده شد و ارمیتا هم دنبالش راه افتاد.
با ان کت وشلوار نوک مدادی و پیراهن ابی تیپ و قامتش بد نبود. اما فقط در حد کلمه ی بد نبود.
رسمی رفتار میکرد... رسمی حرف میزد ... رسمی برخورد میکرد. ژست های اب دوغ خیاری میگرفت و حین حرف زدن بیشتر از صد بار درواقع میگفت!!!
در حالی که به منو نگاه میکرد نفس عمیقی کشید ورو به پیش خدمت که مثل برج زهرمار بالای سرش ایستاده بود گفت: من سوپ جو میخورم و سبزی پلو با قزل ... سالاد فصل... دلستر لیمویی...
مازیار نفس عمیقی کشید .
ارمیتا میدانست که ماهی دوست ندارد سوپ جو خوشش نمی اید از نوشیدنی ها از دلستر متنفر است ... وقتی در این چیزهای ساده تفاهم نداشتند وای به حال بقیه ی چیزها!!!
مازیار هم برای خودش برگ سفارش داد و نوشابه ی سیاه.
در حالی که به اطراف نگاه میکرد دنبال کلمه ای میگشت تا با ان استارت بزند وبگوید: از تو بدم میاد...
به تنها چیزی که در این فصل فکر نمیکرد همین ازدواج بود.
مازیار لبخندی زد وگفت: هوا خوبه نیست؟
ارمیتا چشم غره ای رفت وگفت: نه... سرده....
مازیار سکوت کرد و ارمیتا گفت: خوب چه خبر؟
مازیار: سلامتی.... تو چه خبر؟ کارهای شرکت خوب پیش میره؟
ارمیتا: میشه گفت...
مازیار: خسته نشدی اینقدر توی اون شرکت وقت گذروندی؟
ارمیتا فکر کرد چه خوب استارت بحثی که منتظرش بود زده شد.
مازیار به سمت او خم شد وگفت: من میخوام امروز تکلیفم روشن بشه...
ارمیتا: چه خوب.... اتفاقا منم همین نظر ودارم.
سپاس شده توسط:
#3
ارمیتا فکر کرد چه خوب استارت بحثی که منتظرش بود زده شد.
مازیار به سمت او خم شد وگفت: من میخوام امروز تکلیفم روشن بشه...
ارمیتا: چه خوب.... اتفاقا منم همین نظر ودارم.
مازیار دستهایش را زیر چانه اش برد وگفت: میدونم احساس مثبتی به من نداری... اینم میدونم که به اصرار خواهرت به این قرار ها میای... اما نمیدونم چقدر طرز فکرم راجع بهت میتونه درست باشه...
ارمیتا فکر کرد پس باهوش است.
نفس عمیقی کشید وگفت: اگه بگم 100 درصد ناراحت میشی؟
مازیار شوکه شد. با این حال خودش را کنترل کرد وگفت: نه...
ارمیتا: خوبه... من به ازدواج فکر نمیکنم...
مازیار: تا کی؟ بعدش میتونم امیدوار باشم؟
ارمیتا یک بار چشمهایش را بست و سریع باز کرد وگفت: نه... کلا قصد ازدواج ندارم...
مازیار با تعجب گفت: تا اخر عمر میخوای مجرد بمونی؟
ارمیتا: اشکالی داره؟
مازیار: یه نگاهی به خودت بنداز.... از صبح تا شب تو شرکتی... یه نگاهی به پوستت بنداز؟
ارمیتا لبخندی زد وگفت: خوب تو که یه دکتر پوست وزیبایی هستی....
مازیار نفس عمیقی کشید وگفت: دلم نمیخواد مجبور باشی... ولی خوشحال میشم مثل یه دوست رو کمکم حساب کنی...
ارمیتا نفس راحتی کشید وگفت: منم مدت هاست میخوام همین حرفها رو بهت بزنم... اما هیچ وقت نه فرصتش پیش میومد نه فکر میکردم اینقدر با جنبه باشی...
مازیار لبخندی زد وگفت: ارمیتا مطمئنم که لایق بهترین ها هستی ... ولی میترسم خیلی دیر بشه... به فکر اینده ات هم باش.... حالا نه با من چون میدونم که امیدی نیست ... اما ...
ارمیتا نفس عمیقی کشید و از جا بلند شد ومیان حرفش امد وگفت : من در لحظه زندگی میکنم... دیروز و فردا برام مهم نیست. امیدوارم به چیزی که میخوای برسی.... خداحافظ.
مازیار با غر گفت: حداقل منو برسون...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: وای ... واقعا معذرت میخوام...
مازیار لبخندی زد وحساب کرد و پشت سرش راه افتاد. در حینی که غر ولند میکرد گفت: ادم محتاج زن جماعت نشه...
ارمیتا چشم غره ای رفت و داخل اتومبیل نشست وگفت: مراقب حرف زدنت هستی نه؟
مازیار: سعی میکنم...
ارمیتا او را جلوی شرکت که اتومبیلش را پارک کرده بود رساند وگفت: خوب ممنون با بت این چند وقت اخیر...
مازیار: میدونی که عاشقت هستم و میمونم...
ارمیتا پوزخندی زد وگفت: این چیزی که تو میگی وجود نداره مازیار...
مازیار با تعجب گفت: چی؟
ارمیتا: عشق...!
مازیار لبخندی زد و از اتومبیل پیاده شد وگفت: رو عشقم حساب نمیکنی عیب نداره اما رو دوستیم حساب کن... راستی ... به کل فراموش کردم...
ارمیتا: چیو؟
مازیار: یکی از دوستام برای دایر کردن مطبش نیاز به وسیله داره ... بفرستمش ؟
ارمیتا: میدونی که تک فروشی نمیکنیم... با مکث گفت: ولی باشه... بهش بگو تا اخر هفته بیاد... بگه که از طرف تو اومده چون منشی منو که میشناسی...
مازیار: اتفاقا بهش سلام برسون... خوشم اومد دقیقه و منضبط...
ارمیتا: عین خودم...
مازیار خندید وگفت: به افسانه سلام برسون...
ارمیتا: حتما...
و مازیار بعد از خداحافظی کوتاهی سوار اتومبیلش شد و رفت.
حوصله ی رفتن به شرکت را نداشت. کار سنگین و بخصوصی هم نداشتند... به سمت خانه راند. باید به افسانه گزارش میداد که مازیار را شیک دک کرد.
از اتومبیل پیاده شد.
برج ابی با نمای سنگ گرانیتی مشکی سورمه ای به او چشمک میزد.
این خانه را دوست نداشت... یعنی مهندسی که این خانه را ساخته بود دوست نداشت.
وارد مجتمع شد. مـ ـستقیم به سمت اسانسور رفت وطبقه ی دهم را فشرد.
با خستگی کیفش را روی شانه جا به جا کرد. اگر به کل کارکنان شرکت اعتماد داشت ناچار نمیشد که لپ تاپش را خر کش کند و باخودش ببرد وبیاورد.
سپاس شده توسط:
#4
با خستگی کیفش را روی شانه جا به جا کرد. اگر به کل کارکنان شرکت اعتماد داشت ناچار نمیشد که لپ تاپش را خر کش کند و باخودش ببرد وبیاورد.
در را با کلید باز کرد با دیدن افسانه که سینی چای دستش بود گفت: سلام .. چه زود اومدی...
ارمیتا با تعجب گفت: این چایی واسه منه؟
افسانه: نه.... اینو ببر بده به واحد رو به رویی... خسته است...
ارمیتا مات مانده بود که افسانه با تشر گفت: ببرش دیگه....
ارمیتا سینی را ا زدستش گرفت و افسانه تا بخواهد توضیح بدهد صدای تلفن بلند شد.
ارمیتا هم از خانه بیرون رفت. در واحد رو به رو که چند ماهی بود خالی بود و حالا با ورود همسایه های جدید بنظر شلوغ میرسید تقه ای به در زد وگفت: سلام...
پسری خودش را از لابه لای کارتون ها به او رساند وگفت: سلام.... زحمت کشیدید....
ارمیتا نگاهی به او کرد وگفت: خواهش میکنم... خوش اومدید....
پسر جوان لبخندی زد وگفت: ممنون... و سینی چای را از دست او گرفت وبه سه کارگری که انجا ایستاده بودند تعارف زد ... قدش بلند بود . یک پیراهن ابی و یک جین سورمه ای پوشیده بود که سر تا پایش خاک شده بود. موهای خرمایی داشت و ته ریش و چشمهایی قهوه ای... خسته بنظر می رسید. صدای گریه ی نوزادی امد که پسر جوان سینی را به دست کارگر رساند و بدو بدو به اتاق رفت.
ارمیتا هنوزانجا ایستاده بود و به وسایل خانه نگاه میکرد.
مبل ها همگی اسپورت و بنفش تیره بودند ... فرشی هم که پهن شده بود صورتی چرک بود. کتابخانه و میز نهار خوری و چندین وچند تابلو به گوشه ای از دیوار تکیه داده شده بود هنوز فرم یک خانه را نداشت.
در حالی که سعی داشت با چشم به دنبال خانم خانه بگردد پسر جوان با یک دختر کوچولو تقریبا پنج ماهه که در اغـ ـوشش بود حینی که با موبایلش حرف میزد ... دست در جیبش کرد تا کیف پولش را در بیاورد و حساب کتاب کارگرها را بدهد.
اما یک لحظه نزدیک بود بخاطر گیر کردن پایش به یک جعبه کله پا شود که ارمیتا هینی کشید و پسر جوان لبخندی زد وگفت: یه لحظه گوشی... و رو به ارمیتا گفت: یه لحظه این دختر ما دست شما ....
ارمیتا مقابل عمل انجام شده قرار گرفت .
دختر بچه را در اغـ ـوشش گرفت ... چشمهای درشت قهوه ای داشت با موهای خرمایی که دو گوشی با گیره های کفش دوزکی بسته شده بود.
سرپایی صورتی پوشیده بود و از لب های سرخش اب دهانش اویزان بود. با حیرت داشت تصویر ارمیتا را شناسایی میکرد. با اینکه چشمهای درشت قهوه ای اش خیس بود ولپ هایش سرخ بود . اما انقدر خواستنی بود که ارمیتا لبخندی زد و او را بیشتر به خودش چسباند.
بوی پودر بچه میداد... ارمیتا نفس عمیقی کشید... روی موهای نرمش را بـ ـوسید ... روی مبلی نشست و او را روی پایش نشاند.
بچه داشت باز به گریه می افتاد. ارمیتا صدایش را بچگانه کرد وگفت: خانم خانما.... واسه چی گریه میکنی... در حالی که با شکلک های مسخره سر بچه را گرم میکرد صدای بسته شدن در امد و پسر جوان روی مبل رو به رویی او با خستگی نشست وگفت: واقعا شرمنده... شما خواهر افسانه خانم هستید؟
ارمیتا فکر کرد چه سریع پسر خاله شده است... افسانه خانم!
ارمیتا: بله... چطور؟
-هیچی از شباهتتون متوجه شدم... منم مرصاد هستم.... مرصاد برومند.. خوشبختم از اشنایی شما...
دیگر زیادی صمیمی شد! لبخندی مصنوعی زد و از جا برخاست و میخواست بچه را به اغـ ـوش مادرش بسپارد که متوجه شد جز او و مرصاد و این دختر کوچک بنظر نمی اید کسی داخل خانه باشد.
مرصاد با لبخند بچه را از او گرفت وگفت: را ستی امروز واقعا باعث زحمت شما و خواهرتون شدیم... ازشون بیش از حد تشکر کنید....
ارمیتا سینی محتوی لیوان های خالی را برداشت وگفت: خواهش میکنم... از اشنایی با شما خوشبختیم...
به سمت در ورودی میرفت که مرصاد پرسید: اسم تون چی بود؟
ارمیتا با اخم واضحی گفت: آرمند هستیم...
مرصاد: اهان... بله.... به هر حال مرسی از لطفتون...
ارمیتا دستی به گونه ی دختر کوچولو کشید و مرصاد گفت: نگین خداحافظی کردی؟
ارمیتا لبخندی به نگین زد و بی هیچ کلام اضافه ی دیگری از خانه خارج شد. مرصاد ده بار تشکر کرد . ارمیتا بی توجه به او خودش را داخل خانه پرتاب کرد.
سپاس شده توسط:
#5
ارمیتا وارد خانه شد. ادایش را دراورد... مرصاد هستم... کوفت. چقدر راحت حرف میزد نیامده پسرخاله شده بود.
میدانست این اتش از کدام گوری بلند میشود.
افسانه لبخندی زد وگفت: همسایه ی جدید و زیارت کردی؟
ارمیتا با غیظ گفت: از صبح تا حالا معلوم نیست چطوری رفتار کردی که نه میذاره نه برمیداره میگه افسانه خانم...
افسانه: خوب همسایه ایم... میدونی اینجا رو خریده ؟
ارمیتا: اصلا ازش خوشم نیومد.... پسره ی بی کلاس...
افسانه لبخندی زد وگفت: حالا تو چطوری تو سه سوت فهمیدی یارو بی کلاسه...
ارمیتا: از لحن و منش و رفتارش کاملا مشخص بود... و با اخم گفت: بیچاره زنش... از مردایی که با بقیه اینطوری تیک میزنن متنفرم...
افسانه: برو بابا.. اصلا از کجا معلوم زن داشته باشه..
ارمیتا روی کاناپه پهن شد و گفت: زنشو از صبح ندیدی یعنی؟
افسانه روی مبل رو به روی نشست وگفت: نه بابا.... هی خواستم ازش بپرسم دیدم شاید خوشش نیاد... بیخیال شدم... ولی دخترش خیلی خوردنیه...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: اره ... نگین...
افسانه چشمهایش چهار تا شد وگفت: افرین خواهرم... راه افتادی.. اسمشو از کجا فهمیدی؟
ارمیتا کش و قوسی امد وگفت: خودش گفت... اسم خودشم مرصاده....
افسانه جیغ زد: راست میگی؟ اینم فهمیدی؟
ارمیتا با تعجب گفت: خوب خودش گفت...
افسانه با غیظ گفت: کثافت فقط به من گفت برومند....
ارمیتا یک تای ابرویش را بالا داد وگفت: ولی به من گفت مرصاد برومند....
افسانه با غیظ و ارمیتا با بی تفاوتی همزمان گفتند: ولی طرف زن داره!!!
افسانه از جا بلند شد وگفت: برو لباساتو عوض کن بیا از مازیار تعریف کن ... بالاخره به نتیجه ای رسیدین؟
ارمیتا : اره عزیزم.... به نتایج خوب خوب... مازیار و ردش کردم و خلاص.
افسانه: خالی نبند....
ارمیتا: فکر کردی من اینقدر بیکارم که با این نره غول بشینم هر هفته هی نهار بخورم... بیشعور فقط بلد غذا رو به ادم زهر کنه...
افسانه با تاسف گفت: دیگه از مازیار بهتر؟ دکتر بود.... اونم متخصص!
ارمیتا: تخصصش تو سرش بخوره... از این به بعد هم تو کارای من دخالت نکن... مامان رفته تو جاش نشستی؟
افسانه: اتفاقا تلفن مامان بود... گفت حواسم بهت باشه... بابا هم سلام رسوند... بچه ی احمد هم پسر شده ... اسمش هم گذاشتن سام...
ارمیتا لبخندی زد وگفت: عمه فداش بشه .... سام؟ چه اسم یخی... سام... سام خالی به دهنم نمیچرخه... سامی...
افسانه با ادای خاصی گفت: فرمایش سما جونه... دوست داشتن اسم بچه اشون تک و ساده وبی نقطه باشه...
ارمیتا: حالا مثلا اسم نقطه دار چی میشه؟
افسانه: لابد استدلالش اینه که احمد بی نقطه است... سما بی نقطه است .... سام هم باید بی نقطه باشه... حالا این زرنگی ونگا ه کن... سما و چپ و راست کنی میشه سام...
ارمیتا: خوب تو چیکار داری...
افسانه: دارم سعی میکنم خواهر شوهر بازی دربیارم....
ارمیتا: ایشالا قدمش خیر باشه... مامان اینا نگفتن کی برمیگردن؟
افسانه: مامان که میمونه پیششون ... بابا هم گفت: میخواد یه سر بره سوئد پیش عمه مرجان و ببینه ... بهتر نیستن ... تو چه خجسته ای ها...
ارمیتا نفس عمیقی کشید و گفت: میرم یه دوش بگیرم خسته ام...
افسانه سری تکان داد و ارمیتا وارد حمـ ـام شد.
یک لحظه فکر کرد اسم مرصاد هم بی نقطه است!
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان من تو او دیگری|خورشید.ر عسل6 10 1,057 ۲۵-۰۳-۹۶، ۰۴:۰۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان در قیر شب | Sea Daughter sadaf 202 20,854 ۲۷-۱۰-۹۴، ۰۱:۰۰ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان دیگری در من | ●•♔ El aY ♔●• sadaf 39 2,406 ۱۰-۰۹-۹۳، ۰۷:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان برای دیگری | ana23 sadaf 74 5,292 ۳۱-۰۵-۹۳، ۱۰:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان نوتریکا | sun daughter sadaf 145 10,464 ۲۹-۰۲-۹۳، ۰۳:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان خط هشتم | sun daughter sadaf 70 7,031 ۰۵-۰۶-۹۲، ۰۹:۴۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  عشق چیز دیگری است | f_javid کاربر سایت arezoo 118 7,935 ۰۱-۰۳-۹۲، ۱۰:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: nafas
  نفوذ ناپذیر | ~Sea daughteR~ nafas 223 15,550 ۱۹-۰۲-۹۲، ۰۸:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: nafas
  قايمكي | فردين و ~sun daughter~ sadaf 64 8,962 ۰۴-۰۸-۹۱، ۰۳:۱۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  روزان ِدیروزم | sun daughter sadaf 40 4,890 ۳۰-۰۷-۹۱، ۰۸:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
49 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
لیلی (۱۲-۰۵-۹۴, ۰۸:۲۴ ب.ظ)، sadaf (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۸:۵۵ ب.ظ)، N!rvana (۱۲-۱۰-۹۴, ۰۹:۵۳ ب.ظ)، سلیا (۰۷-۱۰-۹۵, ۰۴:۵۲ ب.ظ)، سمیرا (۲۳-۰۵-۹۴, ۱۲:۰۵ ق.ظ)، fatemeh80 (۲۹-۰۴-۹۴, ۰۵:۵۳ ب.ظ)، asma123 (۱۴-۰۵-۹۴, ۱۰:۴۱ ق.ظ)، آرام18 (۱۸-۰۴-۹۴, ۰۵:۴۵ ب.ظ)، ناازي (۲۲-۰۵-۹۴, ۱۲:۳۲ ق.ظ)، مایا (۰۴-۰۷-۹۴, ۱۱:۳۱ ب.ظ)، امیراحسان (۱۳-۰۶-۹۵, ۰۸:۳۰ ق.ظ)، فری دات کام (۲۹-۰۹-۹۴, ۰۹:۰۵ ب.ظ)، candy (۱۶-۱۱-۹۴, ۰۸:۱۶ ب.ظ)، amirreza (۰۸-۰۷-۹۵, ۱۱:۰۹ ب.ظ)، رستگار (۰۴-۰۹-۹۴, ۱۰:۱۲ ب.ظ)، mermaid (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۲:۴۳ ب.ظ)، توکا (۲۰-۰۹-۹۴, ۰۴:۲۲ ب.ظ)، zeinabalouchi (۱۷-۰۶-۹۵, ۱۲:۵۳ ب.ظ)، Meno (۰۸-۱۰-۹۵, ۰۴:۰۶ ق.ظ)، ehsan_atr (۱۲-۰۶-۹۵, ۰۱:۲۸ ب.ظ)، زهرا 145 (۲۱-۰۷-۹۵, ۱۰:۱۱ ق.ظ)، نسترن95 (۲۰-۰۶-۹۵, ۰۷:۱۰ ب.ظ)، حوال (۱۸-۰۷-۹۵, ۰۴:۰۲ ب.ظ)، hasti22 (۱۰-۰۸-۹۵, ۱۲:۲۸ ق.ظ)، bina (۲۶-۰۶-۹۵, ۰۱:۳۰ ق.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۲:۴۲ ب.ظ)، شهر آشوب (۰۷-۰۱-۹۶, ۰۸:۰۹ ب.ظ)، نانا32 (۱۱-۰۸-۹۵, ۱۱:۲۲ ب.ظ)، شبتاب (۰۹-۰۶-۹۵, ۰۸:۱۵ ب.ظ)، مرادی 2 (۱۵-۰۶-۹۵, ۰۴:۴۳ ب.ظ)، roghaeh (۰۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۳۹ ق.ظ)، mz_48 (۲۴-۰۱-۹۶, ۱۲:۱۸ ب.ظ)، گلمن (۱۲-۱۰-۹۵, ۰۳:۲۲ ب.ظ)، 1351 (۲۵-۰۱-۹۶, ۰۹:۵۳ ق.ظ)، لیان (۲۲-۰۷-۹۵, ۰۶:۰۲ ب.ظ)، shohreh (۱۵-۰۸-۹۵, ۰۹:۴۲ ق.ظ)، nafas fari (۱۲-۰۸-۹۵, ۱۲:۵۳ ب.ظ)، koko (۱۲-۱۰-۹۵, ۰۹:۵۰ ب.ظ)، Mariam33 (۰۱-۱۰-۹۵, ۰۸:۵۲ ق.ظ)، azeeeee (۲۵-۰۸-۹۵, ۱۰:۱۹ ب.ظ)، الهه مهدی (۲۶-۱۰-۹۵, ۰۴:۳۶ ب.ظ)، ranasam (۲۰-۰۹-۹۵, ۰۳:۵۱ ق.ظ)، neyo (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۱:۴۲ ق.ظ)، pari daryai (۰۳-۰۲-۹۷, ۱۲:۲۸ ب.ظ)، sura (۱۰-۱۲-۹۶, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، ونوووس (۱۴-۰۸-۹۶, ۱۲:۴۷ ب.ظ)، هاجر (۰۸-۰۵-۹۶, ۰۱:۳۶ ق.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۳-۰۴-۹۶, ۰۵:۳۴ ق.ظ)، *sepide* (۱۶-۰۵-۹۶, ۱۱:۲۶ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان