انجمن ايران رمان



من عاشق ميمونم
زمان کنونی: ۲۸-۰۸-۹۶، ۰۱:۱۷ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: admin
آخرین ارسال: shazdekuchulu
پاسخ 4
بازدید 758

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
من عاشق ميمونم
#1
علي ساعت 8 از خواب بيدار شد. نميخواست از تخـ ـت بيرون بياد اما با بيحوصلگي از تخـ ـت خواب پائين آمد.باز اين بغض يك ساله داشت گلشو ميفشرد.
نگاهي به آرزو انداخت هنوز خوابيده بود. آرام از اتاق بيرون رفت تا بساط صبحانه روآماده كنه بعد از آماده كردن صبحانه به اتاق خواب رفت تا آرزو رو بيدار كنه با صداي بلند گفت خانومي پاشو صبح شده.بعد از بيدار كردن آرزو به آشپزخونه برگشت مدتي بعد آرزو در چهارچوپ در آشپزخونه پيدا شد. علي نگاهي به سر تا پاي آرزو انداخت واي كه چقدر زيبا بود.علي خوشحال بود كه زني مثل آرزو داره.
بعد از صبحانه به ارزو گفت امروز جمعه است نمي ذارم دست به سياه و سفيد بزني امروز تمام كارها رو خودم انجام ميدم آرزو لبخندي زد علي عاشق لبخند آرزو بود ولي باز اين بغض نذاشت بيشتراز اين از لبخند آرزو لذت ببره.
علي از آرزو پرسيد نهار چي دوست داري برات بپذم .بعد درحالي كه مي خنديد گفت اين كه پرسيدن نداره تو عاشق قرمه سبزي هستي. علي مقدمات نهار رو آماده كرد بعد اونهارو روي اجاق گاز گذاشت وبرگشت پیش آرزو.
علی رفت و كنار آرزو نشست ودست در گردن همسرش انداخت.وبه آرزو گفت امروز مي خوام برات سنگ تموم بذارم.بعد با آرزو نشست به تماشاي سريال محبوبشان.بعد از تمام شدن فيلم تازه يادش افتاد كه نهار بار گذاشته ولي هنگامي به آشپزخونه رسيد كه همه چي سوخته بود.
علي درحالي كه لبخند ميزد گفت مثل اينكه امروز بايد غذاي فرنگي بخوريم .بعد رفت وسفارش دو پيتزا داد. بعد از خورن پيتزاها به آرزو گفت امروز ميخوام بريم بيرون .مي ريم پارك جنگلي همون جايي كه اولين بار همديگه رو ديديم باز يه لبخند از آرزو وباز بغضي كه گلوي علي رو مي فشرد.
نزديكيهاي بعد از ظهر علي به آرزو گفت آماده شو بريم .خودشم هم رفت تا آماده بشه. توهمين موقع رعد و برق زد علي زود رفت كنار پنچره بله داشت بارون مي اومد. علي لبخند زنان به آرزو گفت مثل اينكه امروز روز ما نيست ولي من نمي ذارم روزمون خراب بشه. ميدونست كه آرزو از بارون خوشش مياد به همين خاطر هر دو به حياط رفتند و مدتي زير بارون باهم قدم زدند وقتي به خونه اومدند سر تا پا خيس بودند.رفتند تا لباساشنو عوض كنند.
علي و آرزو وارد حال شدند وروي مبل نشستند. علي با خودش گفت واي كه چقدر من خوشبختم بعد از آرزو پرسيد چقدر منو دوست داري وباز يه لبخند از آرزو وباز بغضي كه داشت علي رو مي كشت.علي به آرزو گفت من خوشبخت ترين مرد دنيام كه زني مثل تو دارم باز لبخند آرزو و بغض علي.
آره علي و آرزو ديوانه وار همديگر رو دوست داشتند. اونها از نوجواني با هم دوست بودند ورفته رفته اين دوستي تبديل شد به يه عشق پاك.
علي همچنان داشت با همسرش صحبت مي كرد كه زنگ در زده شد مادرش بود. علي از آمدن مادرش ناراحت شد هر روز مادرش مي امد وعلي رو ناراحتر از روز قبل مي كرد مي رفت.
مادرش باز بعد ازگفتن حرفهاي تكراري كه من پيرم مريضم، گفت: امروز رفته بودم خونه اعظم خانوم ميشناسيش كه همسايمونو ميگم ميخواستم ببينم حرف آخرشون چيه علي جواب اونها مثبته مهتاب ميتونه توروخوشبخت.....
علي فرياد زنان حرف مادرش رو قطع كرد وگفت: ولم كن مادر بذار با درد خودم بسوزم هر روز مي ري خونه این و اون تو رو خدا دست از سرم وردار.
مادرش با گريه گفت: چرا نمي خواي باور كني آرزو مرده و ديگه هم زنده نمي شه. اون رفته وبا اين كارهاي تو بر نمي گرده تو بايد سر سامون بگيري.
آره آرزو يكسال بود كه مرده بود در يك تصادف.اون يكسال پيش رفته بود. ولي اون در مغز و قلب و خيالات و رروياهاي علي زنده بود و علي نمي خواست از اين رويا بيرون بياد علي هر روز و هر ساعت در خيالاتش با آرزو زندگي مي كرد.
باز اين بغض لعنتي داشت علي رو خفه مي كرد.
پاسخ
سپاس شده توسط: ونوشه ، yasi ، shazdekuchulu
#2
واقعا عشق جاودانه ای داشته...خوش به حالش
پاسخ
سپاس شده توسط: shazdekuchulu
#3
گریههههههههههههههههههه گریههههههههههههههههههههه حالا من فک کردم بچه دار نمیشن.a
دكتر چه مهربونه...
درد منو ميدونه....
با شادي و با خنده زخم منو ميبنده...
ميگه مريض كوچولو,كوچولوي موچولو....
برو بخواب تو خونه دواي تو همينه...
تا كه بشي سلامت,خوشحال و شاد و راحت...: دي
پاسخ
سپاس شده توسط: shazdekuchulu
#4
اخی چه عشق قشنگی .
بچه فال فروشی را پرسیدم چه میکنی؟
گفت به ان هایی که در امروز خود مانده اند فردا می فروشم.

[عکس: treeswing.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Star دخترها با گوش عاشق مي شوند و پسرها با چشم !! *صنم* 1 13 ۱۷-۰۷-۹۶، ۱۲:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
Rainbow حکایت شیری که عاشق آهو شد taranomi 6 41 ۳۰-۰۴-۹۶، ۰۸:۵۲ ق.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  وقتی که یک پسر عاشق میشود •Vida• 2 61 ۱۸-۱۲-۹۵، ۰۵:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ستاره ی احساس
  دخترها با گوش عاشق می شوند و پسرها با چشم! لیلی 2 127 ۳۰-۰۵-۹۴، ۰۹:۰۷ ق.ظ
آخرین ارسال: خانوم معلم
  عاشق خجالتی الهه ی شب 0 152 ۲۸-۰۳-۹۴، ۰۲:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: الهه ی شب
  داستان عاشق خجالتی لیلی 1 298 ۱۷-۱۰-۹۳، ۰۹:۱۸ ق.ظ
آخرین ارسال: v.a.y
  اول عاشق بوی عطرت شدم... همسایه | دریا دلنواز sadaf 0 215 ۰۷-۰۸-۹۳، ۰۶:۵۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
Heart عاشق شدن وخاستگاریییییی 1saman 0 263 ۲۲-۰۳-۹۳، ۱۱:۵۰ ق.ظ
آخرین ارسال: 1saman
  شیری که عاشق آهو شد دختر تنها 3 502 ۲۱-۰۲-۹۳، ۰۳:۱۶ ب.ظ
آخرین ارسال: .ShahrzaD.
  داستان نامه های عاشق به معـ ـشوق و اسیر حال خود شدن ستاره شب 3 856 ۲۹-۰۸-۹۲، ۰۴:۰۷ ب.ظ
آخرین ارسال: یوتا

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
1 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۹-۰۴-۹۶, ۰۲:۱۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان