امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
من!... | Emerald کاربر انجمن ایران رمان
#1
به نام خدا



خلاصه:

داستان زندگی آدم هاییست زیر سقف جمجمه ام!داستان دنیای صورتی رنگ و دخترانه ای که به یکباره ویران میشود ...دختری که به یک باره بزرگ میشود ،به یک باره پیر میشود و به یک باره میمیرد اما ...بار دیگر از خاکستر زاده میشود انگار؛ آن هم به دست ویرانگرش !


مقدمه​​​:

حس عجیبی در وجودم رخنه کرده آن گونه که باور نکردنیست ... حسی مرکب از غم و شادی ...دوستی و دشمنی،زیبایی و زشتی،شک و اعتماد و مسلما تنفر و عشق ...شاید هم تنفر و عادت ...عادتی که سال هاست با وجودم عجین شده انگار که خود من است ...انگار که نه ...قطعا جزئی از من است .
من !...ای کاش منی وجود نداشت که سرچشمه تمام دردهایم است این من .منی که نمیشناسمش ...منی که درگیرم میکند ...من را در وجودش حل میکند وبا من زندگی میکند اما باز هم نمیشناسمش .نه مثل او ...ای کاش به جای ضمیر من ،او به کار میرفت ...اشک رخنه میکند کنج نگاهم ...او را میشناسم؟...روزگاری تمام من هایم او بود من را میشناختم چون او برایم آشنا بود و واضح ...سرچشمه شناخت ها و اعتماد ها ...تکیه گاهم ...شاید بعضی فکرکنند که این همه اش ناشی از منیت بوده،منیت و غرور! با تمام غرق بودنم در دنیای شک و وهم باید بگویم امکان ندارد منیتی وجود داشته باشد زمانیکه منی نیست ...من خودم را فراموش کرده بودم و او شده بود بت،شده بود من،شده بود دنیایم .چطور میشود من وجودی خود را نبینیم و مغرور شویم ؟اصلا امکان دارد؟
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2


[عکس: s8ji_%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86%D9%87_7.jpg]


لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:


♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید .


برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :
[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]


♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .


♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.

♦برای تهیه ی جلد رمان به این تاپیک برین و درخواست جلد بدین :[درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت]

♦عکس شخصیتهای رمان در بخش مخصوص خودش قرار داده بشه :
[عکس شخصیت رمان کاربران سایت]


♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :
[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]


♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.


♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [
برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]

موفق باشید.[عکس: mara.gif]
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
به نام خدا 

من!...
پست اول :



صداها همچو طوفانی عظیم بهم میریزد مرا ،یک سال است ،نه ...شاید هفت ماهو شانزده روز میگذرد از آن سیل وهم آور .تمام این هفت ماهو شانزده روز در سکوت و تفکر سپری شده است با چاشنی از غم ...غم واژه کوچکی در نظرم می اید .مسلما انچه بر من گذشته در یک واژه دو حرفی نمیگنجد   ...خنده های دیوانه وار مهندس رحیمی سرم را به درد اورده و سنگینی نگاه او قلبم را.تمام شب ها را با فکر او روز کرده و روز ها را با یادش شب .حس عجیبی در وجودم رخنه کرده انگونه که باور نکردنیست ...حسی مرکب ازشادی وغم،دوستی و دشمنی،زیبایی و زشتی،شک و اعتماد و مسلما تنفر و عشق.یقینا شک و تنفر نسبت به اعتماد و عشق متقدمند!مثلا ما نمیتوانیم به همه اعتماد داشته باشیم اما شک،چرا!اگر باز هم علت را جویا شوید میفهمید همه چیز نهفته در سر بقاست!اعتماد به همه اول به خودتان آسیب میرساند اما شک هم به خودتان و هم دیگران!میبینید؟مثالش همان عنکبوت بیوه ی سیاه معروف است ؛او با خوردن شوهرش هم به خود آسیب میرساند و هم دیگری!او با خوردن شوهر اجازه ی خیانت را به او نمیدهد!... به هرحال او دیگر درگیر فرزندش است و مرد ها...امان از مردها!...عنکبوت و غیر عنکبوتشان غیرقابل اعتمادند!و درمورد تنفر و عشق ...شاید هم تنفر و عادت، همه چیز زیادی عیان است! ...تنفر و عادت!عادتی که سال هاست با وجودم عجین شده انگار که خود من است ...انگار که نه ...قطعا جزئی از من است .من !....منی که نمیشناسمش سرچشمه ی تمام دردهایم است ...منی که درگیرم میکند ...من را در وجودش حل میکند وبا من زندگی میکند اما باز هم نمیشناسمش .نه مثل او ...ای کاش به جای ضمیر من ،او به کار میرفت !...اشک رخنه میکند کنج نگاهم ...او را میشناسم؟...روزگاری تمام من هایم او بود؛ من را میشناختم چون او برایم آشنا بود و واضح ...سرچشمه شناخت ها و اعتماد ها ...تکیه گاهم ...شاید بعضی اندیشند که این همه اش ناشی از منیت بوده،منیت و غرور! با تمام غرق بودنم در دنیای شک و وهم باید بگویم امکان ندارد منیتی وجود داشته باشد زمانیکه منی نیست ...من خودم را فراموش کرده بودم و او شده بود بت؛شده بود من،شده بود دنیایم .چطور میشود من وجودی خود را نبینیم و مغرور شویم ؟اصلا امکان دارد؟
میثم با صدایی رسا حضار را به صرف شام دعوت میکند...نگاه همیشه مهربانش را میدوزد در نگاهم اما همزمان زیر لب صداهایی نامفهوم از خود در می اورد ...شاید بتوان گفت غرغر میکند ...شاید هم گلایه...
_انگار اومده مجلس ختم..ای بابا
 بدون توجه به اخم غلیظم دستش را به دورم حلقه و من را از جا بلند میکند
_آره خب ...همینکه اومدی ...همینکه به خاطر من یکم از حصار اطرافت در اومدی خیلیه ...چشمکی زده ادامه میدهد :هیچ وقت آدم ناشکری نبودم!
​​​​​​و من به  عبارت  "به خاطر من "او می اندیشم ...تلخی دهانم طعنه میزند "باز هم دروغ" !و این دروغ های کوچک من را گرفتار عذاب وجدانی میکند که همراه تمام روزهای تنهاییم است.
_با وجود اینکه قدیما میگفتن مشکی رنگ عشقه اما باید بگم خانوم؛دیگه حنات پیش ما رنگی نداره.خیره نگاهش میکنم اما شاید در پس کوچه های نگاهم بغضی اشکار پنهان شده باشد ان گونه که فقط میثم بشناسدش.نگاهش مهربان تر شد شاید !....انقدر مهربان که دلم نیامد شبش را به کامش تلخ کنم
 _اخه قربونت برم چرا انقدر خودتو اون روانی رو اذیت میکنی؟سرم را کمی به سمت بالا داده ، سعی میکنم اشک هایم را ،این لعنتی های نفرین شده ،را پس زنم ...نمیخواستم حالا که او هم هست ناراحتیم را ببیند بیشتر که فکر میکنم میبینم فقط برای اینکه امشب شب میثم است...فقط برای میثم!
بالاخره سکوت را شکسته لبخند کوچکی بر لب می اورم 
_نمیخوای بهمون شام بدی؟
_قربونت برم که هنوز شکمویی .بریم دخترم ...بریم باباجان که بعیدنیست این غارتگرا واسمون چیزی باقی بزارن 
_مخصوصا کفتر کاکل به سر 
ریسه میرود از خنده ...شاید بغض خنده اش توهمی باشد که ذهن افسرده ام ساخته شاید هم نه ...امان از این دنیای مبهم که نمیدانی چه چیزش قطعیست و چه وهمی!
_شایدم پسر کفتر خانوم ...به هرحال با اینکه شما تمام امیدشوناامید کردی باید شب اخری دلی از عزا دربیاره یا نه ؟چشمکی زده ادامه میدهد:بالاخره باید پول شیرینی و گلشو که جبران کنه میخندم ...انقدر که گونه هایم تعجب کرده کشیده میشوند .چه کسی گناهکار است؟...چه کسی مسئول اینهمه تغییر تلخ در وجود ماست جز او...دلم آتش میگیرد از احوال میثم ...میثمی که تغییر کرده ،پاسوز من شده ..تمام میکنم این داستان را ...باز میکنم غل و زنجیری که ما را پایبند کرده است؛من را میثم را او را و تمام کسانی که حتی اسمشان رعشه می اندازد به تنم .با تومانینه سر میز جا میگیرم ..میثم گفته بود خودش زحمت غذا کشیدن برای پوست استخوان را میکشد!پسرک گویا هنوز دلش به خاطر رژیم سنگینی که زمانه برایم گرفته پر است.حضور کسی را حس میکنم ..شاید سی ثانیه پیش از همان لحظه که از پشت میزی آنطرف تر بلند شده بود میدانستم می آید  مینشیند درست کنار من .نگاهش نمیکنم اما نگاه لعنتیش گویا با من حرف میزند یا بوی خوشی که همیشه از او به مشام میرسد...بوی تمیزی ،پاکیزگی!..مثل دوران کودکی مدام قایم شده و از ترس اینکه دیگر دنبالشان نگردم خودشان ،خودشان را لو میدهند.نمیدانند که من ندیده میبینمشان!..پرش پلک چپم ناخودآگاه است...نگاهش میکنم .خیره شده است به روبه رو ..شاید به آن گلیم کهنه ی آویزان بر دیوار ...شاید به آدم ها،میثم و پسر کفتر خانم!چیزی نمیگویم اما بغض خفته ام نمیگذارد چیزی بگویم...حال دیگر دانسته ام چطور باید تظاهر کرد به خوب بودن، محکم بودن ...چطور میشود نادیده بگیرم انچه را که روزی ندیدنش محال بود برایم.میثم درحالیکه با پسر کفتر خانوم مشغول صحبت است به سمتم امده بشقاب را مقابلم میگذارد.لحظه ای از دیدن مهرداد و نسبتی که میثم به او و مادرش میدهدخنده ام میگیرد .توجهی به چشم غره های رد و بدل شده بین میثم و او نمیکنم ...نگاهم را به بشقابم میدوزم ...صدف ها چشمک میزنند!
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
پست دوم:


بزاق ترشح نشده را به سختی فرو میدهم ...دستانم را به دور لبه میز میفشار م و تمام تلاشم را میکنم ...دیگر هیچ کس را نمیبینم ...میلرزم  ...میلرزم و با تمام وجود حس میکنم روح از تنم میرود.
عطرش ،میپیچد در تارو پودم ...میشنوم صدایش را ...صدای وحشت زده اش را میشنوم .نباید ،نباید جلوی او بشکنم ...نه دوباره و سه باره...نه مثل گذشته مثل تمام روز هایی که شکسته بودم .دستم را میگیرد ...با شدت پسش میزنم ..به سختی می ایستم .تمام تلاشم را میکنم تا توجه جلب نشود،تا کسی ترحم نکند، حرف در نیاورد .صدای خنده ی میثم و مهرداد در گوشم اکو میشود و نگاهم انگار چسب خورده به صدف ها ...بی قراریش را میبینم و نمیبینم...
 _چی شده؟چیکارش کردی؟
_منو ببر بالا میثم ...همین الان
 
_هیچی نیست ...عزیزم منو نگاه کن هیچی نیست ...منو نگاه کن لعنتی
 اب پاشیده شده رویم را حس میکنم؛میشنوم صدای شکستن آن لیوان احتمالی را ...همانی که از وقتی کنارم نشسته بود دست میکشید به دور لبه اش.مدام هی در جهت عقربه های ساعت و دوباره و دوباره خلاف آن همانی که ردی از لب هایم رویش بود ..رد رژی که بعد یک سال نشسته بود بر لبانم.لب های داغ دیده ام بی تاب شده،میلرزند.سوزش آن ارام بخش لعنتی را هم حس میکنم و شاید این دل ،کمی و فقط کمی دلی از عزا در آورد ...میگذارم دوباره  و سه باره حس از تنم پر کشد...
*
تکرار مکررات زندگیم شده ...چشم میگشایم به روی زندگی..دوباره کرختی ناشی از آرام بخش را با تمام وجود حس میکنم...ای کاش فراموش میکردم همه چیز را ...ای کاش فراموش میکردم آن صدف های لعنتی را !...از فکر به ان ها حالم بهم میخورد...سراسیمه به سمت دستشویی اتاق میروم...
نگاهم را به مایع زرد رنگ میدوزم ...معده ی خالیم درد میگیرد.حس میکنم یک شبه پیر شده ام و بعد از آن هر شب ده سال میگذرد .چه کسی میفهمد مرا؟دوباره افکارم مرور میشوند و همراه اسید معده بالا می ایند و دوباره درد میشود وجودم ؛چشمانم در آینه پوزخند میزنند! ...چهره ی عروسکیم هم ...آنقدر رنگ و رویم پریده که گاهی به زنده بودنم مشکوک میشوم .
_عزیزم میشه درو باز کنی؟
اشک هایم میبارد.عزیزم؟...من عزیزش هستم ؟بودم؟...معلوم نیست در پشت این درها چه کسانی گوش چسبانده منتظر جواب من و عزیزم های اویند.نقشش را انقدر خوب بازی میکند که روزی من هم باورش کرده بودم .دوباره سرم در روشویی فرو میرود .چهره ی لاغر شده و رنگ پریده اش عصبی ترم میکند ...لعنتی همیشه جذاب است...حتی حالا که استخوان های فک و گونه اش بیشتر به چشم می ایند ..مرد تر شده این مرد ...چهره در هم میکشم از لفظ مرد بودنش ...تنه ای محکم به او زده به سمت چمدانم میروم  .با ارامش لوازمم را جمع میکنم ...و او در سکوت تکیه بر چارچوب تماشایم میکند ...شاید حالا نوبت ایفای نقش من رسیده ...نقش بازی میکنم ؟این من، خودم هستم؟خود من که حتی از یادآوری اسمم مشمئز میشوم ؟دستانم را در سینه چلیپا کرده محکم خودم را در آغوش میگیرم  شاید این درد کم شود ...عادت شود ...سرم را تکان میدهم  شاید از شر افکار دیوانه کننده ام راحت شوم ...لباس ها را از کمد بیرون میکشم،تا میکنم همه شان را ...همه ی همه را ،جلوی رویش جمع میکنم! ..هنوز محرم هم هستیم؟روزی  او همه ی انچه از زندگی میخواستم بود ...روزی فکر میکردم زیبا هستم ...اسم زیبایی دارم...یک روزگاری زندگی میکردم !
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
پست سوم :

_سر صبحی کجا شال و کلاه کردی ؟بیا بریم ببین چه صبحونه ای درست کردم واست قربونت
 پورخند صدادارش هم باعث نمیشود نگاهش کنم .دوباره میثم به سراغم امده بلندم میکند ...شاید او میداند پیر شده ام انقدر که برای ایستادنم استخوان هایم ترک برمیدارند .سرم را روی شانه میثم میگذارم و تمام تلاشم را میکنم تا نبینمش تا عادی باشم و عادی رفتار کنم ..همراه میثم به آشپزخانه میروم ...نگاهی به میز صبحانه پر رنگ میکنم و مینشینم. لبخندی میزنم و میگویم :دیگه وقت شوهر دادنت رسیده اقا میثم 
پشتش به من است...نگاهم را به آب جوش سرازیر شده به سمت لیوان میدوزم و میگویم:قول دادم شب عید پیشت باشم که بودم حالا میخوام برم به کارو زندگیم برسم دیگه..فقط بعد صبحونه زحمت بکش یه زنگ بزن مش رحمت ماشینو بیاره 
-باز میخوای بری تو اون درندشت و بعد یه سال پیدات نشه؟من اینجا تنها تو اونجا تنها ...لااقل یه دو روز بمون رو دلم هموار شه
_دستت
​​​​​ _دستت چی؟هآن؟ ...دستم درد نکنه ؟...قضیه ی به این بزرگی رو پنهان کردی که چی بشه؟فکر میکنی میتونی همه این کثافت کاریا رو پنهون کنی؟...من ...من دیگه نمیزارم صدف
تکان شدیدی خوردم...فراموش نمیشود، فراموش نمیکنند من را ،او را و کثیف اتفاق افتاده را!بی توجه به رنگ پریده اش به سمتش میروم...شیر سماور را میبندم.دستش را زیر شیر اب میگیرم
_ببین با دستت چی کار کردی؛حالا مگه کسی پیدا میشه تو رو بگیره ...پسره ی ترشیده
نگاه سنگینش را نادیده میگیرم ...دستمالی برداشته خرابکاریش را درست میکنم ...دو لیوان چای خوش عطر میریزم میگذارم روی میز .دستش را میگیرم و او را که گویی خشکش زده مینشانم  ...مینشینم کنارش و سعی میکنم به این که آن نفر سوم کدام گوری است فکر نکنم ...سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم ...همه چیزم را از دست داده ام انوقت میثم میخواهد دوباره شروع کند ...من تنها او تنها ...هه خنده دار ترین جمله های سال را ردو بدل میکنیم و هیچ کدام نمیخندیم .لقمه ی بزرگی میگیرم و به دستش میدهم 
​​​​​​_ببخشید قربونت نباید سرت داد میزدم 
لبخندی میزنم قلپی از چای تلخم مینوشم .بالاخره پیدایش میشود آن گور به گوری !ریلکس چای میریزد روبه رویم مینشیند .صبحانه اش را میخورد ...یه لقمه نانو پنیر با گردو ی اضافه همراه چای ...نیم نگاه به من ...دوباره لقمه...چای...هووفف...
بلند میشوم به اتاق میروم ...جای خالی چمدان سوزن میزند در چشمانم ...بعد از یک سال آمده چه میگوید ؟
به سمت کمد میروم ...لباس های مرتب در کاور شده، زانوانم را خم میکند ...دختر احساساتی آن روز ها اگر بود بی شک میگفت قهر بس است اما حالا ...قهر معنا ندارد برایم ...حال که پیدا شده باید تمام کنم این زندگی را ...او را ...بند ها را ...شاید بتوانم شروعی داشته باشم جایی، گوشه ای از این جهان درندشت تنگ که ادم نفسش همه جا میگیرد .شاید معجزه ای رخ دهد مثل رویش نهالی ضعیف در بیابان...مثل ریزش باران ...مثل فراموشی!
​مثل کبریت کشیدن در باد
زندگی دشوار است
من خلاف جهت آب شنا کردن را مثل یک معجزه باور دارم
آخرین دانه ی کبریتم را میکشم در این باد
هرچه باداباد...
*سهراب سپهری
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
پست چهارم:

حوصله جمع کردن دوباره ندارم ...شاید میثم راست میگوید او تنها من تنها ...اینبار تک خنده ای میزنم ...بر میگردم ...چشم در چشمان خندانش میشوم ...لبخندم تنفر میشود ...میثم را با صدای بلند میخوانم ...
_هومم چیه خونه رو گذاشتی رو سرت ؟
_بهش بگو بره ...نمیخوام ببینمش 
_برو ...نمیخواد ببیندت
بدون توجه به میثم نگاه آرامش را در چشمانم میدوزد
_کجا برم ؟بدون تو ،بدون زنم کجا برم؟
میخندم ،خسته و کوتاه...
_زن گرفتی به سلامتی؟مبارک باشه ...
داد میزنم :خستم...بیرون!
به سمتم می آید ...دور میشوم ...می ایستد، کلافه شده است ... دستانش را مشت میکند،باز میکند، دوباره مشت میکند...
میثم کنارم می ایستد ...چیزی نمیگوید به حرمت دوستیشان شاید ...به حرمت من ...شاید!
_تو اینجا کنار زن من چه غلطی میکنی ؟
پوز خند میثم جری ترش میکند انقدر که هجوم میبرد به سمت میثم ...قبل از انکه مشتش فرو اید ...پاها ی لرزانم را میکشانم وسطشان 
​​​​​​_تیام نه 
​​​​​​بغض نگاهش را میدوزد به نگاهم ...میلغزاندش تا برسد به لبانم
_یه ساله لعنتی ...یه ساله منو به خاطر گناه نکرده تنبیه میکنی ...یه ساله اسم کوفتیمو صدا نکردی ...تمومش کن
نگاهش را به پشت سرم میدوزد :به حرمت یه عمر دوستی ،تنهامون بزار
میثم به ارامی بیرون میرود .در را نمیبندد ...او را هم نسبت به همه کس بدگمان کرده ام ...میثم ساده !میثم بیچاره ...او دیگر پاسوز کدام گناه نکرده اش میشود؟...کسی نیست بگوید من به خاطر کدامین گناه اینطور مجازات شده ام؟لبه ی تخت مینشینم ..سرد نگاهش میکنم ...اجازه میدهم عمق فاجعه را خودش ببیند
_ زنت؟واقعا؟...عمر زنگیه مشترکت چند ساعت بود اقای شوهر؟...فقط و فقط 8 ساعت اونم با ارفاق  ...بعدش بوران شد ...بهمن شد ...سیل شد ...سنگ بارید از اسمون ...بعدش زنت مرد !حالا اومدی چی میگی ؟چی میخوای؟
_حالا اومدم؟؟ ...حالا ؟....هشت ماه تموم فقط نگاهت کردم ...راضی بودم...که فقط از دور ببینمت ...که بدونم سالمی !سه ماه مثه تابلو نقاشی نشستم از بالکن نگاهت کردم روز به روز لاغر شدنت ،داغون شدنتو دیدم و داغون شدم ...که مدام فکر میکردم سردش نشه گرمش نشه؛تو اون کوفتی بلایی سرش نیاد.سه ماهه با خودم کلنجار میرم که نیام سمتت که قولمو زیر پا نذارم که همین میثم و هم از دست ندی .سه ماهه زل میزنم به اون پنجره لعنتی شاید پرده کنار بره.وقتی میدیدمت که اونطور ساعت ها تو بالکن میشینی و خیره میشی به یه نقطه نگران میشدم نکنه بلایی سرش اومده..چرا تکون نمیخوره؟ ... بعد این همه وقت تنبیه من تموم نشده ؟واسه خاطر کار نکرده مجازات نشدم؟تو چه میفهمی از من ؟هااان ؟تو که از نصف قضیه هم خبرنداری ..تو که غرق بودی...چه میدونی که من ...من چقدر سعی کردم ...
مات نگاهش میکنم ...قرمز شده آنقدر که حس میکنم دود از گوش هایش خارج میشود .میثم میدانسته و به من میگفت خبر ندارم ...فکر میکردم ..فکر میکردم که او هم گریخته ...مثل ...مثل دیگران!
اشک حلقه میشود در چشمانم ...اما نمیگذارم ببارد ...الان وقتش نیست _به قول خودت من کور بودم غرق بودم اما غرق توی لعنتی.حالا که چی؟الان به شدت به این باور رسیدم که آبی که ریخته شده جمع نمیشه ...میفهمی؟من نه دوست دارم نه عاشقتم و نه حتی حاضرم ببینمت...منی که دنبالشی مرده...همه ی چیز هایی که داشتم و تو چند ساعت از دست دادم ...حالا میخوام تمومش کنم ...میخوام اجازه بدم تمام اون دختر بمیره شاید بتونم زندگی کنم بدون اون..بدون اون دختر...بدون تو...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
پست پنجم:

نفسم بالا نمی اید...نگاه تیزش آشنا در نظرم می آید اما ...
_چیکار میخوای بکنی؟
_طلاقم بده
نگاهش میکنم.نگاه کدر شده اش دلم را نمیلرزاند ...دستان لرزانش هم ...او همیشه عاشق تر از من نقش بازی میکرد ...حتی حالا .
بلند میشوم.به سمت پنجره میروم ...نگاه میدوزم به اسمان پر دود ، شهر کثیف...زمین و اسمان یک رنگ شده اند .
_من از میثم خواستم مهمونی بگیره ...تو رو دعوت کنه ...تا بتونم باهات صحبت کنم ...باید اینکار رو میکردم ...باید به قولم عمل میکردم...همه اموالم رو به نامت زدم فقط یه امضای تو رو لازم داره و البته به شرط امضای برگه طلاق ...لازمم نیست دلت واسه من بسوزه ...من اگه تو هم نباشی این اموالو نمیخوام ...پس تموم کن این مسخره بازیا رو...
صدای گام هایش مرا به عقب میچرخاند ...چشمانم نافرمانی میکنند...نگاهش میکنم ...خون از لابه لای انگشتان کشیده ی گندمیش روی زمین میریزد ...سرش را بالا میگیرد بدون توجه به من به سمت میز میرود ...دستمالی روی بینیش میفشار د .نگاهم را به فرش لکه شده میدوزم ...دولکه کوچک قرمز رنگ ...غلیظ اند انقدر که برجسته شده اند آن قرمزی های تیره ...غلیظ مثل تیرگی چشمان غمگین دروغ گویش ...مثل خیال پردازی های تمام ناشدنی ذهن خسته ی من
_شما ادامه بدید شرایط ...شرایططون همین ها بود یا چیز دیگه ای هم مونده ...هومم؟...شرط دیگه ای ندارید ؟مثلا چمیدونم خانوما تو اینکار وارد ترن ...مهریه و ...اومم شاید بخوای نفقه این یه سالو کم کنی...
میز کنار دستش را پر صدا واژگون میکند و داد میکشد ...خون از بینیش میچکد ...رنگ سرخ صورتش کبود میشود و من به آن دو لکه کوچک فرش مینگرم ...صدای کوبیده شدن در اجازه فروریختنم را صادر میکند ...
اشک ها میریزند ...شانه ها خم  ،زانوانم تا میشوند...دنیایم اما هنوز پابرجاست ...هنوز اخر الزمان نشده ...هنوز زنده ام.
دنیایم با اوهام تفاوتی ندارد
​​​​​نمیدانم چه حقیقیست چه مجازی  
​​​​​​اطرافیانم مرا میبینند ؟
درباره من می اندیشند ؟
من...!؟
آری خود من!
آیا درباره ی خود اندیشه ای دارم؟
درست یا غلط
راه یا بی راه
نمیدانمگویا گم کرده ام خودم را،دنیایم را،اما ...
هنوز در رویاهایم پرنده ای سفید بال میگشاید
پر میکشد 
نفسی میگرد 
نفسی میدهد 
شاید ترانه ای سراید 
شاید بانگ دل انگیزش آغاز صبحی باشد پر از ندانم های آدمی 
سلام ای پرنده ی زیبا 
صدایت را نمیشنوم 
گویا صبح به پایان رسیده است 
شب را باید تشخیص داد از نبودنت 
از عدم حضورت 
از آرمیدنت در میان شاخ و برگ درختان 
از نبودن رویای سپید
رویا؟
رویایم کجاست ؟
دوباره شب فرارسیده است
گویا دوباره چادرسیاهش سپیدی رویایم را دریده است
حال بدون رویایم چه کنم ؟
دوباره آغاز شد 
کشمکش دانسته ها،ندانم ها،گم گشته ها
بودن یا نبودن ها 
آه...
*emerald
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
پست ششم:

*
_چیکار کنم که خوب شی ؟چیکار کنم من؟
_فک کن  و باور کن که اون دختری که میشناختی مرده ،همونطور که من باور کردم ...همونطور که همه باور کردن...بشین زندگی کن میثم!
_اونی که بال بال میزنی تا بهش فکر نکنی باور نکرده ...هنوزم به مهربونی وجودیت دلش خوشه ...نزار امیدش ناامید  شه.تمومش کن و بزار هممون دوباره شروع کنیم.
صدای زنگ خانه مرا از مهلکه میرهاند ...زنگ همان زنگ قدیمیست همانی که روزگاری شده بود اسباب سرگرمی دخترک و پسرک !همانی که میشد نور چشم عزیز جانم ...عزیز جانی که مرده !جالب است که دیگر از صرف کردن فعل مردن نه خجالتی حس میکنم نه ترسی ...روزی برای اینکه بگویم عزیز جان مرده جان میدادم اما حالا ...جانی ندارم تا تقدیمش کنم.
از پشت پنجره ی مشبک حیاط را از نظر میگذرانم ...میثم را میبینم که سعی میکند زود تر خودش را به در برساند شاید ان شخص پشت در دستش را از روی زنگ لعنتی بردارد .با دست موهایش را مرتب میکند ...هنوز هم همان پسر مرتب بچه مثبتی است که بوده !سرم را تکان میدهم شاید فراموش کنم ...شاید تمام شود ...شاید تلاش دوباره ام نتیجه دهد و من خلاص شوم .
صدای فریادی آشنا باز نگاهم را میدوزد به در ...به آن شخص آشنا...چرا انقدر هراسان است ؟انقدر خشمگین ؟...چرا دیگر ارام نیست ...او که همیشه ارام بود و معمولی ...همه چیزش در حد اعتدال بود و همینش را دوست داشت دخترک بیچاره ...
_تو اینجا چه غلطی میکنی ؟
_شرمنده نمیدونستم بودن تو خونه خودمم غلط محسوب میشه
خودش را داخل انداخت و در را پر صدا بست ...قدم های شتاب زده اش را تا درب ورودی دنبال میکردم ...ایستاد ...نگاهش را دوخت به پنجره ..به من... مات نگاهش میکنم!برگشت به سمت میثمی که همچنان جلوی در ایستاده بود ...یعنی آدم هم انقدر مثبت ؟پسرک احمق حتما نمیخواست مزاحم خلوت زن و شوهر شود! ...هوف... انگار افکارمان یک جهت بود که او هم نفسش را پر صدا بیرون داد، تک خنده ای توام با افسوس زد و داخل شد .
می آید ،می ایستد درست کنار من ...مثل همیشه عطر نزده است اما دیگر عطر پاکیزگیش هم از او به مشام نمیرسد!...پیراهنش همان پیراهن دو شب قبل است که انگار به دو قطره قهوه ای رنگ خون خشکیده  هم مزین شده!او که انقدر وسواس داشت برای ظاهرش!
_گناه من چیه صدف ؟هان ...به چه جرمی دارم تنبیه میشم ؟
_این اسمو نبر  ...این اسم مزخرف لعنتی رو نبر
ناخواسته صدایم بالا میرفت، ناخواسته میلرزیدم،ناخواسته متنفر میشدم از او ...ازمن
 _این اسم مزخرف نیست ...لعنتی نیست...ترو خشکو باهم نسوزون صدف
بازوان م را میگیرد ...محکم تکانم میدهد...شاید او هم تلاش میکند تا شاید رها شوم از افکار خوره مانندی که در ذهنم جولان میدهند!
موهایم فراری شدند به سمت صورتش... نفس عمیقش را دیدم ...حس کردمش به خدا ...دیدم که چشمان بسته اش نفسی گرفت میان موهایم ...موهای تکه تکه ام ...یک تکه کوتاه دوتکه بلند...دستش لرزید میانشان ...صدای لرزانش گوشم را نوازش میدهد ...نه گوشم را میخراشد ...حالم را هم بهم میزند...از او ..از من ...از همه شان متنفرم!
میخوام برگردی ...خونمون یه ساله خالیه... بریم خودمون دوتا ...زندگی کنیم صدف
ضربه ای به شانه اش میزنم ...بغض میکنم
_ نمیگم نگو ؟مگه نمیگم این اسم مزخرفو جلوی من نبر ...هان؟
_چرا ؟چرا نگم ؟چی عوض شده ؟تو همون صدفی من همون تیام  ...دوسم داشتی ... دوستم داری
​​​​​​تکانم داد و زمزمه کرد :ما باهم زندگی کردیم ...حتی اگه 1 ساعت باشه ...حتی اگه تو باورش نکنی ...گور بابا ی بقیه،بابای من، مامان تو ،به ما چه ربطی داره ؟...بریم سر زندگیمون ...اصلا یه جای دیگه ...هوم؟
مات نگاهش میکنم ...انقدر مات که رنگ از رخسارش  پر میکشد.
زندگی کرده بودیم؟ما ؟...همان دخترک و پسرک ؟بزرگ شده بودند ؟ازدواج کرده بودند ؟بعدچه شده بود ؟
سرما تنها چیزی بود که حس میکنم...پدر او ..مادر من ... پدر من و مادر او کجا رفتند؟...
نعره اش که میثم رافرا میخواند مشبک ها را میلرزاند...
_مگه نمیشنوی میگه اسمشو نبر هان ؟
_به جای این حرفا یه غلطی کن  ...دارم دیوونه میشم ...لعنت به همشون!
​نه!...لعنت به بغض صدایت ...لعنت!
لرزش غیر عادی اما آشنای تنم آغاز که میشود بار دیگر به اعماق دره ی بی خبری سقوط میکنم ...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
پست هفتم:

*
دوباره سرمی به دستم وصله خورده ...دوباره همان لرزش دوباره همان سرما اما ...نگاهی به دست دیگرم انداختم ...گرم بود میان دستانش ...نگاهم را میان چهره اش چرخاندم .تکیه داده بود به پشتی صندلی و چشم بسته بود.
گناه اوی گناهکارچه بود ؟گناه من چه بود ؟
انگار او هم نگاه سنگین مرا میشناخت که چشم باز کرد ...در سکوت تماشا کردیم همدیگر را...نقره ای های گیجگاهش اشک به چشمم می اورد
*
چشم می گشایم به روی آبی های رنگ پریده ...زمزمه های پر خشمشان را میشنوم .
_روی اسمش حساسه ...نه اسمشو ببر نه اسمتو بگو ...نه از گذشته حرف بزن ...آرامششو بهم نزن .
_من ؟توی احمق اگه اینهمه مدت قایمش نمیکردی تا حالا یه غلطی کرده بودم ...خودت که انقدر با احوالاتش آشنایی چرا دوشب پیش اون بلا رو سرش آوردی ؟
_من ...من نمیدونستم چرا روی اسمش حساس شده ...خب فکر نمیکردم که انقدر فجیع بوده باشه ...حتی فکراتفاقی که افتاده  وحشتناکه...همین که با اون روحیه حساسش سرپاست هنوز...همینکه داره نفس میکشه،حرف میزنه ،زندگی میکنه خیلیه...راضی باش ب...
-من نمیخوام که فقط نفس بکشه تا زنده بمونه.
-مهم نیست تو چی میخوای ...اون...
صدای شکستنی باعث شد از جایم بلند شوم ...اخرش یکی از این دو آن یکی را میکشت و آن وقت من میماندم و فاجعه ای تازه .
میان چارچوب در تکیه میدهم... به سمتم می اید و دستش را به دورم حلقه میکند ...اجازه میدهم تکیه گاه شود ...روی مبلی نشاندم .نگاهی به خرده شیشه ها کردم و بعد به میثمی که دور میشد ...بچه مثبت!
_بهتری؟
_کی طلاقم میدی؟
زمزمه کرد :خیلی خستم ...فقط یک ساعت ، یک ساعت بزار فراموش کنیم چی شده، کی هستیم و کجاییم ...بزار اروم شم
....
اینبار که بیدار شدم  روی کاناپه میان حال ...لوستر بالای سرم و مشبک ها ...تلالو زیبایی از غروب را ایجاد کرده بودند.
_ای کاش همیشه همینطوری میموندیم 
سکوتم اینبار معنای رضا میداد...
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
27 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۳۰-۰۵-۹۶, ۰۴:۰۲ ب.ظ)، sadaf (۲۰-۰۵-۹۷, ۱۰:۴۹ ب.ظ)، ناهيد پيرو (۱۵-۰۶-۹۶, ۰۳:۰۵ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۰۵-۰۶-۹۶, ۰۹:۳۳ ق.ظ)، دخترشب (۳۱-۰۵-۹۶, ۱۲:۰۳ ب.ظ)، AsαNα (۳۰-۰۵-۹۶, ۰۴:۰۳ ب.ظ)، Juli (۱۹-۱۱-۹۶, ۰۶:۴۸ ب.ظ)، d.ali (۰۴-۰۶-۹۶, ۰۸:۵۹ ب.ظ)، ایانا (۰۶-۰۶-۹۶, ۱۰:۲۷ ق.ظ)، دختربهار (۰۱-۰۶-۹۶, ۱۱:۴۳ ق.ظ)، زهر73 (۳۱-۰۵-۹۶, ۰۹:۴۹ ق.ظ)، ستاره ی احساس (۱۱-۰۴-۹۶, ۰۷:۵۶ ب.ظ)، Atoosa Rad (۱۳-۰۴-۹۶, ۱۰:۴۲ ق.ظ)، Bahar.kh (۰۲-۰۶-۹۶, ۱۰:۵۹ ب.ظ)، taranomi (۰۲-۰۶-۹۶, ۰۷:۴۷ ب.ظ)، مهرسا1383 (۳۱-۰۴-۹۶, ۰۱:۲۶ ق.ظ)، بهار نارنج (۱۱-۰۴-۹۶, ۰۳:۱۶ ب.ظ)، malehe81 (۱۱-۰۷-۹۶, ۰۷:۱۲ ب.ظ)، Emerald (۰۵-۰۶-۹۶, ۰۳:۴۱ ب.ظ)، Mehrvash (۰۱-۰۶-۹۶, ۰۷:۳۰ ب.ظ)، Darya nsj (۲۶-۰۷-۹۶, ۱۲:۴۰ ق.ظ)، mahta1119 (۰۱-۱۱-۹۶, ۰۲:۳۴ ب.ظ)، farnaz2802 (۲۰-۰۲-۹۷, ۰۳:۱۸ ق.ظ)، mariamaria (۰۵-۰۶-۹۷, ۰۱:۱۵ ب.ظ)، ادرین (۰۴-۰۷-۹۷, ۱۲:۵۱ ق.ظ)، N222 (۱۲-۰۷-۹۷, ۱۰:۵۲ ق.ظ)، جیسن (۱۶-۰۸-۹۷, ۰۴:۰۹ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان