انجمن ايران رمان



ميراژ | shosho80
زمان کنونی: ۲۹-۰۷-۹۶، ۰۴:۴۹ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nafas
آخرین ارسال: .RaHa.
پاسخ 130
بازدید 6423

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ميراژ | shosho80
#1
ميراژ قصه دخترى است كه بخاطر نياز مادى راضى به بازى كردن نقشى ميشه...نقشى كه براى ديگرى انتقام و براى خودش ويرانگرى زندگيش هست....


ميراژ
رو تخـ ـتم دراز كشيده بودم و داشتم با تركهاى سقف واسه خودم شكل ميساختم... كه با صداى زنگ تلفن سيخ نشستم رو تخـ ـت , سريع گوشى رو كه كنار تخـ ـتم بود برداشتم...
الو
سريع بيا سر كوچه تو ماشين هستم
صبر كن مامان روبپيچونم حالا ميام يه وقت دير كردم نريا...
اوكى زود فقط....
مانتوم رو پوشيدم و سريع حاضر شدم ...مامان داشت خياطى ميكرد...
مامان من با عارفه ميرم , جايى كار داره زود ميام....
زود بيا ....نذارى هوا تاريك بشه....
چشم....
از خونه تا سر كوچه رو مثل توپ دويدم...در ماشين رو كه باز كردم فقط نشستم و نفس نفس زدم... على با تعجب نگام كرد و گفت : خوبى عسلم .... مثل لبو شدى ....
برو حالا يكى مياد ميبينه...
ماشين رو روشن كرد و راه افتاديم...
به مامان گفتم با عارفه هستم يه زنگ بزن بگو يه وقت سوتى نده....
على موبايلش رو بطرفم گرفت و گفت: بيا خودت زنگ بزن....
شماره رو گرفتم
الو داداش
الو, منم
نرگس....
ا ..... با هميد, كجا به سلامتى؟
چكار دارى به اين كارا...به مامان گفتم با تو هستم زنگ نزنى خونمونا....تلفن خونتون رو هم جواب نده شايد مامانم زنگ بزنه....
اه.. اه.... چقدر هم كه دستور ميديد ...باشه .
تماس رو قطع كردم و گوشى رو به على دادم...
كجا ميريم على؟
نميدونم فعلا يه جا كار دارم با هم ميريم ... برا بعدش هم يه فكرى ميكنيم....دوست داشتم باهام باشى....دلم برات تنگ شده بود...
منم همينطور ولى خودت ميدونى كه قول دادم...
با على و عارفه تو دانشگاه آشنا شدم دوقلو هستن , سه تاييمون هم مترجمى زبان انگليسى خونديم....فرانسه رو هم بايد به عنوان درس اختيارى ميخوندم ....اونم خوب هم حرف ميزدم هم ترجمه ميكردم........مامانم عرب اهوازيه ,زبان عربى رو هم از مامان ياد گرفتم. الان هم تو يه هتل نيمه وقت كار ميكنم....
مامان و بابام وقتى من كوچيك بودم طلاق گرفتن...مامان , مهرش رو بخشيد و سرپرستى منو از بابا گرفت....اونم رو هيچوقت نديدم....


على روبروى دارالترجمه ايى كه كار ميكرد نگه داشت ,نگاهى با محبت به من انداخت و گفت: عسلم يه كم صبر كن الان ميام...
با لبخندى جوابش رو دادم و اونم پياده شد...وقتى ميگفت عسلم مورمور ميشدم....از همون موقع كه دانشجو بوديم رابطمون جدى شد...ولى دوتاييمون نميخواستيم به اين زوديا به ازدواج و نامزدى, فكر كنيم...هيچكدوم هم موقعيتش رو نداشتيم....على باباش فوت كرده بود . تو دوران دانشجويى هم كار ميكرد هم درس ميخوند...چون خرج مامان و خواهرش , عارفه با اون بود...
يه كم كه گذشت على برگشت ..قيافش ناراحت به نظر ميومد...
چيزى شده ...؟
آره يه كم كارم طول ميكشه...ميتونى تا 2ساعت ديگه بمونى ,بعد بريم....؟
همون موقع گوشيم زنگ خورد مامانم بود...
الو مامان ....
نرگس, با عارفه هستى ديگه..؟
ا...اوهوم.... چيزى شده؟
من الان با مامانش حرف ميزدم گفتش كه عارفه خونه هست...
نرگس, اينه نتيجه اعتمادم بهت...؟
نه مامان بخدا من.....
مامان عصبانى داد زد: با كى هستى ؟كجايى؟
مامان...با ..با على ....
مگه قرار نشد ديگه تنها با هم بيرون نريد..؟ چرا از اعتمادم سوءاستفاده كردى؟
مامان بخدا كار اشتباهى نكرديم ميخواست بره دارالترجمه منم باهاش اومدم , شايد كار ترجمه گيرم بياد...
ميدونم كه دارى الكى خودت رو توجيه ميكنى .... تا نيم ساعت ديگه خونه باش يعنى جواب دائيت رو خودت بايد بدى....
الو مامان....
بغض تو گلوم گير كرده بود...
رو به على گفتم: تو برو به كارت برس من بايد برم...
على صورتم رو با انگشتش نـ ـوازش كرد و گفت: چرا گريه ميكنى ,نرگسم...مامانت چى گفت مگه؟
هيچى... گريه نميكنم....بايد برم ...فكر كنم دائيم اونجا بود...
از على خداحافظى كردم و تاكسى گرفتم و خودم رو معطل اتوبـ ـوس نكردم....
داييم فقط چند سال از من بزرگتر بود ولى چون بابا , بالا سرم نبود حسابى احساسات پدرانش بيشتر وقتا گل ميكرد... اونم چه گلى....
يه بار با على تو پارك بوديم گرفتنمون....از اون موقع مامان قول گرفته بود كه تنهايى جايى نرم با على ...خانوادهامون از علاقمون خبر داشتن ولى هيچكدوم حرفى در مورد خوب يا بدش نزده بودن...فقط دايى طاها مخالف سر سخت على بود....دليلش رو هم نميگفت .....خونمون كه ميومد اس ام اس هام رو حتى چك ميكرد...منم هميشه همه تماسها و اس هام رو زود دليت ميكردم...
با دلشوره از تاكسى پياده شدم...واى خوب شد با على برنگشته بودم...طاها سر كوچمون ايستاده بود...بهش دايى نميگفتم هر چقدر هم مامانم دعوام ميكرد ميگفت بگو دايى , من ميگفتم طاها...
وقتى منو ديد اخم بزرگى كرد و گفت : بده من اون دستت رو...
سلام, خوبى...
جوابى نداد...
طاها ..!! با توام لال شدى...
همچين با خشم نگام كرد كه نزديك بود همونجا كه من وايسادم بارون بياد..دستمو محكم گرفته بود و تند تند راه ميرفت...خونه كه رسيديم رسما داشت بارون ميومد...تا پامون رو گذاشتيم تو حياط , دستم رو از دستش در اووردم و چپيدم تو دستشويى...
اومد لگدى به در زد و گفت : يعنى الان فرار كردى؟
نه دستشويى دارم, برو تو, الان ميام....
تو حياط هستم زود باش...
بيرون كه اومدم ديدم به ديوار روبرو تكيه داده و ايستاده..خيلى دوستش دارم... هميشه هوامو داره... ولى سختگيرياش رو نميتونم تحمل كنم....هر مشكلى هم كه بين منو مامان بوجود مياد, مامان فورى به دايى ميگه...آخه به غير از اون كس ديگه ايى رو نداريم...با يكى از دوستاش تو يه خونه دانشجويى زندگى ميكنه....
نزديكم اومد صورتش رو تو صورتم اوورد و گفت:
نرگس, قرارمون چى بود..؟ خودت ميدونى...چرا به مهرى دروغ گفتى...ما به تو يه فرصت داده بوديم ...يادت كه نرفته....خب , ديگه فرصتى نداره...فهميدى...
جوابى ندادم
داد زد: فهميدى؟
با اينكه نفهميده بودم گفتم : آره فهميدم...
همون موقع هم تلفنم زنگ خورد ...مطمئن بودم كه على هست...تا خواستم جواب بدم , طاها تلفن رو از دستم كشيد و خودش جواب داد..
بله
....
آره .... تو فكر كن حالش خوبه...ديگه هم زنگ نزن...فقط يه بار ديگه بفهمم زنگ زدى يا با هم قرار گذاشتيد...نرگس, بد ميبينه..اگه ميخوايى بد ببينه فقط يه بار ديگه زنگ بزن...
تلفن رو قطع كرد و گذاشت تو جيبش...
طاها تلفنم رو بده...
جوابى نداد و رفت داخل خونه....
مجبورى دنبالش رفتم...از مامان خبرى نبود..طاها نزديكم اومد و گفت : خودت تنبيهت رو انتخاب كن...
من كار بدى نكردم...تلفنم رو بده....
باشه خودم انتخاب ميكنم...تا يه هفته از تكنولوژى خبرى نيست...
نه نه يه هفته زياده.....
شد دوهفته اعتراض بعدى ميشه يه ماه....
دهنم رو بستم وقتى طاها ميگه ميشه يك ماه , يعنى ميشه....از حرفش هيچوقت برنميگشت....
خب تكنولوژى يعنى فقط تلفن ديگه....
تلفن, اينترنت, .....تلويزيون رو هم بخاطر مهرى تخفيف ميدم...
بخاطر مهرى يا همون مامانم نبود ..همه ميدونستن كه من اهل تلويزيون نگاه كردن نيستم...فقط و فقط كامپيوتر و نت....حالا تا دوهفته من چكار كنم....
طاها دو هفته ديگه بيا اينجا بايد منو تحويل تيمارستان بدى...بدون نت ديوونه ميشم...
نرگسحرف بعدى كه از دهنت بياد بيرون , يك ماه ميشه...
سرم رو به علامت مثبت تكون دادم و رفتم تو اتاقم....
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#2
فردا صبحش زودتر از روزاى ديگه از خونه اومدم بيرون يه كارت تلفن خريدم و رفتم تو باجه تلفن , تا كارت رو گذاشتم و خواستم شماره بگيرم يه دستى اومد و كارت رو در اوورد
با عصبانيت برگشتم و گفتم: هوى..چته؟..
ديدم طاها با عصبانيت داره نگام ميكنه....
اينجا چكار ميكنى...؟
من يا تو..؟ شد تا يك ماه....سر كارت هم كه دانيال هست خبرا رو ميرسونه....
جوابى ندادمو به طرف ايستگاه اتوبـ ـوس رفتم....
دانيال پسر يكى از شركاى هتلى بود كه توش كار ميكردم و دوست طاها و مدير هتل بود....مار از پونه بدش مياد منم از دانيال...با چشماش دخترا رو قورت ميداد...ولى واى به وقتى كه يكى از كاركنان موقع كار باموبايلش حرف بزنه يا با كسى مخصوصا جنس مذكر قرار بذاره....
من هميشه تو لابى مينشستم تا مهمان هايى كه مترجم ميخوان بيان....دانيال هم كه هميشه مشغول دم تكون دادن هست....بدم مياد ازش خيلىىىىىىىىىىىىى....با اينكه خوش لباس و خوش قيافه هم هست...


وارد كه شدم تو لابى داشت با چند نفر صحبت ميكرد تا منو ديد با سر سلام كرد...توجهى نكردم و سر جاى هميشگى خودم نشستم...
دانيال صحبتاش رو تموم كرد و نزديك من شد,
نرگس...خوبى....

من خانم قريشى هستم....مگه دكترى كه ميپرسى....
دكتر كه نيستم ولى ميدونم خوب نيستى....طاها باهام تماس گرفت يه چيزايى ميگفت....
تو دلم هر چند تا فحش بالا 18سال بلد بودم ..به طاها دادم....يعنى اين بشر بايد هر چى ميشد رو بياد واسه پونه تعريف كنه....(مار از پونه بدش مياد)
با بى حوصلگى گفتم: امروز كسى مترجم ميخواد...؟
چشماش حالت شيطنتى به خودش گرفت و گفت: آره پاشو بيا دفتر من ..اونجاست...
حوصله كل كل كردن رو نداشتم وگرنه ميگفتم برو بگو بيادش تو لابى....بلند شدم پشت سرش بطرف اتاقش رفتم...
به در اتاقش كه رسيديم كنارى ايستاد و گفت :بفرماييد , خانما مقدم ترند...منم مثل بلانسبت گاو فورى بدون فكر رفتم داخل ...كسى اونجا نبود...نگاهى به دانيال كردم كه با خونسردى در رو ميبست...
اينجا كسى نيست كه ....
يه كم ترسيده بودم....
چيه حالا چرا ترسيدى...؟چند تا متن دارم ميخوام برام ترجمه كنى...
بعدش هم چند تا كاغذ به طرفم گرفت...نگاهى انداختم, فرانسه بود...يه كاغذ و خودكار از رو ميز برداشتم, و شروع كردم...همه حواسم به كارم بود و نفهميدم كه كى دانيال اومد رو دسته مبلى كه من نشسته بودم نشست..فاصلمون ميليمترى بود يعنى اگه يه پشه لگدش ميزد ميوفتاد تو بغـ ـلم...
طاها هم با اين دوستاش...نوبرن بخدا...
يه كمى به خودم تكونى دادم و خواستم بلند شم..كه آستينم رو گرفت و گفت : جات خوبه بشين...نترس ....
سعى كردم عادى باشم تا فكر نكنه ترسيدم..
نه نترسيدم...چرا بايد بترسم..؟
خوشم مياد كه از زبون كم نميارى ....ولى چشمات يه چيز ديگه ميگه....
چكار به چشماى من دارى...
با توجه به فاصلمون نميتونستم برگردم و تو صورتش نگاه كنم....دوست نداشتم به اون نزديكى , چشم تو چشمش بشم...
مثل اينكه فهميد به چى فكر ميكنم ....با لحن مسخره ايى گفت:
حالا چرا اينقدر سر به زير شدى....؟ميترسى نگام كنى..؟
سرم رو بلند كردم و نگاش كرد م , نفساش تو صورتم ميخورد...بوى عطر گرونى كه زده بود داشت مـ ـستم ميكرد برا يه لحظه.....
سريع از جام بند شدم و گفتم: دليلى براى ترس ندارم...كارم تموم شده ميرم پايين ...
منتظر جوابش نشدم كاغذا رو گذاشتم رو ميزش و بيرون اومدم...تا در رو بستم نفس راحتى كشيدم و با آسانسور پايين رفتم...
تو لابى خانم خليلى مسئول پذيرش پشت ميزش نشسته بود...به طرفش رفتم و گفتم:
سلام ملودى جون خسته نباشيد...
با لبخند هميشگيش جوابم رو داد...
ملودى ميشه يه زنگ بزنم...همينكه گوشى رو برداشتم... گفت:
شرمنده , دانيال گفته اجازه ندم جايى زنگ بزنى....
تو يه لحظه ميخواستم برم حالشو بگيرم و بيام كه خانم خليلى گفت:
كجا ؟ مگه نميخواستى زنگ بزنى ؟ زود باش من حواسم هست وقتى اومد صدات ميزنم....
با لبخندى ازش تشكر كردم , سريع شماره على رو گرفتم:
الو ...؟
الو , نرگسم, خوبى؟
هيجان از صداش معلوم ميشد..
تو خوبى عسلم...طاها اذيتت نكرد كه؟
نه فقط تا 1ماه تلفن و كامپيوتر ندارم...الان هم دارم يواشكى دانيال , زنگ ميزنم به اين كنه هم خبر داده....
مواظب خودت باش ...اصلا خوشم نمياد از اين پسره همش هم دنبالت موس موس ميكنه...
منكه كه برام مهم نيست...محلش نميدم...
صداى ملودى رو از پشت سرم شنيدم كه ميگفت: نرگس آسانسور داره مياد پايين, قطع كن...
زود نميدونم چه جورى سر و ته حرفامو به هم آوردم و قطع كردم...
همونجا پشت ميز پذيرش پيش ملودى نشستم....
آسانسور باز شد و دانيال اومد بيرون....بطرفم امد و گفت: خانم قريشى يه لحظه بياييد ...
ايشى گفتم كه فقط ملودى شنيد و بطرفش رفتم....
تا نزديكترين حدى كه ميتونست سرش رو تو صورتم آوورد و گفت: اينبار موضوع تلفن رو به طاها نميگم ولى دفعه بعد...
با گيجى نگاش كردم و گفتم : تلفن؟
پوزخندى زد و گفت: فكر ميكنى اينهمه دوربين مداربسته واسه چى گذاشتم تو هتل...؟
تازه ياد دوربين قسمت پذيرش افتادم...
با لحن جدى گفتم : مسايل زندگى شخصى من به شما ربطى نداره...لطفا اگه هم كسى ازتون اين درخواست رو كرد, شما قبول نكنيد...ديگه هم مزاحم من نشيد....
كمى سرش رو عقب برد و گفت: اونش كه ديگه به خودم مربوطه...اگه يه كم بام مهربونتر باشى به نفع خودته...جيگر..
از حرفش چندشم شد...سرى به عنوان تأسف تكون دادم و از كنارش رد شدم...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#3
داشتم با يكى از مهموناى عرب حرف ميزدم و آدرس چند جايى رو كه ميخواست ميدام كه ملودى به طرفم اومد گفت : نرگس سريع با مامانت تماس بگير...داشت گريه ميكرد....
قلـ ـبم شروع كرد به تند تند زدن .سريع حرفم رو تموم كردم و رفتم به طرف تلفن , كلى هم حرص خوردم از دست طاها كه موبايلم رو برداشته بود....
-الو مامان چى شده؟
-نرگس بدبخت شديم رفت, دائيت رو گرفتن....
-طاها ..؟ چرا چى شده ...؟
-با يه موتورى تصادف كرده....يه پيرمردى..در جا ميميره...دايئت رو هم بردن كلانترى....
-الان ميام.....
گوشى رو گذاشتم و سريع بدون اينكه به كسى بگم بيرون دويدم ..با اولين تاكسى خودم رو به كلانترى كه مامان گفته بود رسوندم...
مامان بيرون ايستاده بود تا منو ديد اشكاشو پاك كرد و گفت: سند ميخوان.....
-حالا سند از كجا بياريم...با طاها حرف زدى؟ ديديش؟ حالش خوبه؟
-ديدمش ...بيچاره داداشم...گفتش زنگ بزنم به پسر رسولى تو راه , داره مياد..
تقريبا با جيغ گفتم: كى؟ دانيال؟برا چى؟
-سند بياره...
***
دانيال اومد سند هم اوورد ولى چون پيرمرده مرده بود قبول نكردن....خانواده پيرمرده هم كلى سر و صدا راه انداختن ....هر چى مامانم التماس كرد راضى نشدن ...بايد ديه بديم تا راضى بشن....كلى پول بخاطر يه پيرمرد هشتاد ساله....البته به نظر من يه پيرمرد هشتاد ساله بود ولى از نظر خانوادش فرق ميكرد....
دلم واسه طاها آتيش بود..درسته اذيتم ميكرد, ولى اونم بخاطر احساس مسؤليتش بود...مامان هم همش داشت اشك ميريخت....
از كلانترى كه ميخواستيم برگرديم, با اينكه من مخالفت كردم , دانيال رسوندمون خونه....
وقتى رسيديم دم در , همين كه مامان پياده شد و منم ميخواستم برم, دانيال گفت: نرگس كارت دارم...
مامان بيرون منتظرم بود...نگاهى به مامان انداختم و ميخواستم بدون توجه به دانيال پياده بشم كه خودش به مامان گفت : خانم قريشى چند دقيقه با نرگس كار دارم الان مياد خونه , شما بفرماييد...
(مامانم و بابام با هم دختر عمو , پسر عمو بودن ....بخاطر همين فاميليمون يكى بود....)
مامان هم با اون حالش مخالفتى نكرد و رفت تو...برگشتم و رو همون صندلى عقب كه نشسته بودم...جا گرفتم..
سرش رو برگردوند طرفم و گفت: پول ديه رو داريد؟
اصلا به اون چه ربطى داشت...نگاهى با تنفر بهش انداختم و گفتم: صبح هم گفتم لطفا تو زندگى شخصى ما دخالت نكنيد...كارت همين بود؟
-اگه بخواهى ميتونم اين پول رو بهتون بدم ,طاها هم آزاد ميشه....
جوابى ندادم فقط نگاش كردم...
باز گفت: فقط يه شرط داره, اونم اينه كه دور اون بچه مترجمه رو خط بكشى... با من مهربون تر باشى...خودت ميدونى منظورم چيه....
سرم رو نزديكش بردم تو چشماش با تنفر نگاه كردم و با مشتم محكم تو دهنش كوبيدم....يه مرتبه غافلگير شد...و گرنه هيكلشو سه برابر من بود....
از ماشينش پياده شدم و در و محكم بهم كوبيدم و رفتم تو خونه...
دستام از شدت ضربه درد گرفته بود...فكر كرده حالا كه محتاجيم بايد هر چرتى از دهنش در مياد بگه....اگه طاها اعدام هم بشه اين كار رو نميكنم....زود زبونم رو گاز گرفتم....بدون طاها زندگيمون جهمنم ميشد...
مامان رو نيمكت هميشگى تو حياط بود..نميتونستم كلمه ايى حرف بزنم فقط و فقط اون موقع گريه آرومم ميكرد.. بدون حرفى رفتم و مامان رو بغـ ـل كردم و دوتايى گريه كرديم....
***
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#4
تا يه هفته كار من و مامان شده بود, كلانترى ,زندان, دادسرا , خونه پسره پيرمرده...خلاصه هر كار كرديم نشد كه نشد ....تا ديه نميداديم طاها آزاد نميشد....
مامان كه از وقتى از بابا طلاق گرفته بود با خياطى خرجيمون رو در ميوورد ,الان دست و دلش به كار نميرفت..طاها هم نبود كه كمكمون كنه...با هتل هم تصفيه حساب كرده بودم...يعنى با اون حرفايى كه دانيال زده بود ازش متنفر شده بودم...دانيال هم به ملودى گفته بود كه بودن و نبودن من زياد برا هتل مهم نيست....چند تا مترجم ديگه هم اونجا بود...
گوشى رو برداشتم و به على زنگ زدم...موضوع طاها رو ميدونست , اونم كه كلى زير قرض بود خودش كارى از دستش برنميومد...
-الو على دلم خيلى گرفته...نميدونم چكار كنم...برا مامان هم نگرانم...همش يه جا ميشينه گريه ميكنه آخه بغير از طاها كه ما كس ديگه ايى رو نداريم...
-ميدونم عسلكم... خودت رو ناراحت نكن, توكل به خدا چند جا سپردم ...دعا كن كه درست بشه...
-مرسى على تو رو هم از كار و زندگى انداختم...
-هر كارى از دستم بربياد برات انجام ميدم...دلم خيلى برات تنگ شده...
-منم همينظور...فعلا نميتونم مامان رو تنها بذارم...
-ميدونم چند بار با عارفه ميخواستم بياييم ولى عارفه گفت ممكنه مامانت ناراحت بشه....
-فعلا حال و حوصله چيزى رو نداره يه كم صبر كن خودم جور ميكنم يه قرار بذاريم همديگرو ببينيم..
على كلى دلداريم داد و خداحافظى كرد...
چقدر دلم براش تنگ شده بود...تا حالا نشده بود كه يه هفته بشه و همديگرو نبينيم..همش با هم بوديم...حتى اگه بيرون نميرفتيم ,وقتى مامانش نبود ميرفتم خونشون...البته دوتائيمون حد خودمون رو ميدونستيم و از حدمون تجاورز نميكرديم................
نميخواستم فعلا به عشق و عاشقى فكر كنم مهم ترين فكرم طاها بود....اون شب تا صبح فكر كردم كه چه كارى ميتونم براش انجام بدم...بى كسى هم بددرديه...
به غير از دانيال فكرم به طرف جايى ديگه نميرفت ...هر فكرى ميكردم آخرش ميشد دانيال...
نزديكياى صبح بود كه با صداى مامان بيدار شدم....
-نرگس, نرگس ....
تا ديدمش فورى مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم...مامان قلب درد داشت....دستش رو قلبش بود و داشت به خودش ميپيچيد...فورى قرصش رو براش بردم و گذاشتم زير زبونش و تو بغـ ـلم خوابوندمش....مامانم بر عكس من جثه و قد كوتاهى داشت...قشنگ تو بغـ ـلم جا ميشد...خودم هم چشمام رو بستم تا يه كم انرژى بگيرم....
اينطور كه مامان ميگفت, قيافم شبيه بابام هست.... قد بلند ,موهاى صاف و قهوه ايى ,چشماى درشت و ميشى............
بابام رو اصلا نديده بودم...حتى عكسش هم وقتى مامان ميخواست نشونم بده قبول نكردم كه ببينم...مامان و بابا از همون اول با هم اختلاف داشتن و به اجبار با هم ازدواج كرده بودند...وقتى كه تصميم ميگيرن جدا بشن , ميفهمن كه مامان حامله هست...تا زايمان مامان صبر ميكنن بعد جدا ميشن..بابام حتى حاضر نميشه بياد بيمارستان و منو ببينه...ازش كينه داشتم , چطور دلش راضى شده بود كه حتى يه نيم نگاه هم به من نندازه....بعد طلاق هم با خانوادش , ميره خارج از ايران....
وقتى حس كردم مامان خواب رفته ...آروم تو تخـ ـتش خوابوندمش....رفتم تو حياط و شماره دانيال رو گرفتم...
-الو سلام...
-فكراتو كردى نرگس؟
-قرار نبود فكر كنم.. جوابتو اونروز تو ماشين دادم...اگه يادت رفته حاضرم ياد آوريت كنم...
-خب برا چى زنگ زدى؟
-اگه اون پول رو قرض بدى تا هر وقت بخواهى ميام و اونجا كار ميكنم بدون هيچ دستمزدى حتى دو شيفته..طاها هم مياد بيرون كمك ميكنه...بخاطر طاها كه دوستت هست...
-خب ؟بقيش...
-بقيه نداره..
-اون پيشنهادم كه باهام مهربون باشى ...
-خيلى رذلى چطور ميتونى به يه دختر تنها همچين پيشنهادى بدى...اگه طاها 100سال هم اونجا بمونه نه من راضى به قبول پيشنهادت ميشم نه اون راضى ميشه...فقط اينو بدون هر طورشده ميارمش بيرون اونموقع ديگه خودتو بايد تو هزار تا سوراخ قايم كنى تا گير طاها نيوفتى ....
-خواهيم ديد...
جوابى ندادم و قطع كردم...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#5
جوابى ندادم و قطع كردم...
لعنتى ....نميتونستم به همچين ذلتى تن بدم...حتى بخاطر طاها...هر كار ديگه ايى غير از اون بود انجام ميدادم...
نميدونم كرايه خونه رو چكار كنم....يه مرتبه ياد صاحبخونمون افتادم...يه دختر جوون كه با يه تصادف همه بدنش فلج ميشه...فقط گردن و يه دستش رو ميتونه تكون بده...دختر خوبيه..شايد بتونه پول رو قرض بده...چرا تا حالا به فكرم نرسيده بود...
فورى شمارشو گرفتم...
-الو فرشته جون.....
-نرگس تويى؟
-آره, خوبى....
همه جريان طاها رو واسش تعريف كردم....اونم گفت كه بايد برم حضورى و باهم حرف بزنيم....لباسم رو عوض كردم و يه نامه هم واسه مامان گذاشتم كه :من رفتم خونه فرشته دنبال پول..
جلو در خونش كه رسيدم خيلى مضطرب بودم...از وقتى كه گفته بود بيا تا با هم حرف بزنيم كلى اميدوار بودم كه پول رو قرض بده, حتى اگه ميخواست تو خونه اش كارگرى هم ميكردم ..تا طاها بياد بيرون..طاها حق پدرى رو گردنم داره...بدونش من و مامان داريم كم مياريم...
تو دلم بسم الله گفتم و زنگ رو فشار دادم....در با تقه ايى باز شد و وارد حياط پر از گل خونه فرشته شدم..گلاى نرگس باغچه باز شده بود, داشتم از عطرش مـ ـست ميشدم..خم شدم يكى از گلا رو بو كردم با صداى پاى مـ ـستخدم فرشته, صنم از جام بلند شدم...سلامى كردم و دنبالش راه افتادم..منو ميشناخت چون هر ماه برا پرداخت كرايه ميرفتم و يه كم هم با فرشته حرف ميزدم...
مـ ـستقيم رفتم تو اتاق كارش , پرده ها كنار بود و داشت بيرون رو تماشا ميكرد...صنم رفت كمكش كرد و ويلچرش رو نزديك ميز صندلياى تو اتاقش اوورد...
نزديكش رفتم و صورتش رو بـ ـوسيدم....
- خوبى ؟ ببخشيد مزاحمت شدم..
-نه مزاحم نيستى.....مامانت خوبه؟
-جريان رو كه ميدونى, قلبش هم اذيتش ميكنه...اگه مجبور نبودم مزاحم شما نميشدم...
-موردى نداره, پول رو بهت ميدم.....
نذاشتم حرفش تموم بشه پريدم و بـ ـوسش كردم...
يه اخم كوچولو كرد و گفت: ...بشين فقط اين نيست...
-هر چى باشه قبول ميكنم...حتى ميام خونت كار ميكنم...طاها كه بياد ماشينشو ميفروشيم ....سه تايى كار ميكنيم پولتون رو پس ميديم...
- حاضرى سفته امضاء كنى؟
بدون فكر گفتم :باشه, حتما...
-مطمئنى؟ نميخواهى فكر كنى؟ از مامانت اجازه بگيرى؟
-نه فرشته جون, هر شرطى باشه قبول ميكنم...فقط بخاطر مامان ...از همون اول هم برام پدر بود هم مادر .......اين چند روزه آب شده.. ما كسى رو به غير طاها نداريم...اونم هيچوقت نذاشته آب تو دلمون تكون بخوره...هر كار ديگه ايى هم كه بگى حاضرم....
-باشه الان زنگ ميزنم سيدى , وكيلم بياد هم سفته ها رو بياره , هم باهات بياد بريد پول رو واريز كنيد و طاها رو خلاص كنيد....يه شروط ديگه هم دارم كه بعد آزادى طاها ميگم...قبوله؟
-هر شرطى به غير از ....
خجالت ميكشيدم بگم هر شرطى به غير از شروط ناموسى...
خودش فهميد و گفت : شرايطم خلاف قانون و عفت نيست....
-باشه , باشه.... هر چى بگى...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#6
تا ظهر با آقاى سيدى مراحل ادارى رو انجام داديم...خنده از لبـ ـام كنار نميرفت....فقط منتظر بودم طاها بياد بيرون يه خونه تكونى, با دانيال داشته باشه....يادش كه ميوفتادم كلى حرص ميخوردم از دست حرفاش.......
مامان از خوشى رو پاش بند نبود....ميخواست بره خونه فرشته شخصا تشكر كنه . ولى راضيش كردم وقتى طاها اومد بيرون با هم بريم....آخر هفته بود و بايد تا شنبه , روز اول كارى صبر ميكرديم تا قاضى بياد و حكم آزادى رو امضاء كنه...اينقدر كه تو فكر آزادى طاها و خوشحالى مامان بودم, تو فكر سفته ها و شروط فرشته نبودم... حتى در موردش به مامان هم چيزى نگفته بود كه كلى سفته امضاء كردم...به فرشته اعتماد داشتم, تا حالا چند بار شده بوده كه نتونسته بوديم سر موقع كرايه رو بديم اونم درك كرده بود. و مهلت برامون گذاشته بود...از زندگيش زياد خبر نداشتم و نميدونستم چرا به اين روز و حال افتاده....
خيالم از بابت طاها راحت بود..تلفن رو برداشتم و به على زنگ زدم و با هم قرار گذاشتيم تو يه كافى شاپ...سر ساعت اونجا بودم و منتظر....
گوشه كافى شاپ, پشت ميزى كه دورتر از همه بود, همونجا نشستم و چشمم به در بود تا بياد...دلم براش يه ذره شده بود...
تا ديدمش دست براش تكون دادم اونم لبخندى زد و اومد..از دور داشتم قربون صدقش ميرفتم ...فداى اون قدت بشم...تو اون چند روز عسل خونم شديد پايين اومده بود(هميشه بهم ميگفت عسلم, ميدونست دوست دارم) ....دورى كم جنبم كرده بود...
موهاشو كوتاه كرده بود و يه ته ريشى داشت كه خوردنى ترش كرده بود...پوستش برنزه بود و چشماش هم همرنگ چشماى خودم ميشى ....ولى على موهاش سياه , موهاى من قهوه ايى....يه تى شرت جذب خاكسترى با يه جين سياه پوشيده بود....
-چيه نرگس چرا خشكت زده...؟
به آرومى سلامى كردم اونم روبروم نشست...ناخودآگاه دستاشو تو دستم گرفتم...تعجب كرد و با لبخندى گفت: خوبه دير به دير همو ببينيم كه تو اينطورى هيجانزده بشى , عسلم....
با حرفش به خودم اومدم, خجالتزده سرم رو پايين انداختم...
اونم چونم و تو دستاش گرفت و سرم رو بالا برد و گفت : چرا سرت رو پايين انداختى ....خجالت نداره كه...من 10 برابر بيشتر از تو دلم برات تنگ شده بود , نرگسم...
اشكام بى اراده سرازير شده بود....هيچوقت اين اشكا به حرفم گوش نميكردن ...خودسر بودن...
سعى كردم خونسرد باشم...سريع اشكارو پاك كردم و گفتم
-على دلم برات تنگوليده بود...عارفه خوبه؟
-خوبه, ميخواست باهام بياد با هزار خواهش و التماس پشيمونش كردم...
با بدجنسى گفتم: اونوقت چرا ..؟ ميورديش خب....
-عسلم اگه اون بود كه نميتونستم اينقدر باهات راحت باشم , تو هم همينطور...
-اوهوم...
با اينكه هوا سرد بود, سفارش بستنى دادم ....على هم مجبورى همراهيم كرد..
از كافى شاپ كه بيرون اومديم سوز سردى ميومد...على دستشو گذاشت پشت كمرم و به خودش فشارم داد..
با خجالت گفتم: على تو خيابون هستيما...
-ميدونم....نرگس, اين هفته اصلا حال خودم رو نميفهميدم... داشتم ديونه ميشدم , مامان و عارفه رو هم كلى اذيت كردم...
-واى ...حتما كلى فحش از عارفه خوردم...
-خوشم مياد كه باهوشى....
تا به ماشين رسيديم همونطور دستش پشت كمرم بود..
تو ماشين هم دستمو ول نكرد و تو دستش گرفته بود و دنده عوض ميكرد...
تا دم در خونمون رسوندتتم...هر كارى كردم كه سر كوچه نگه داره قبول نكرد.ميخواست بياد مامان رو ببينه...هر چى هم كه دليل براش آووردم فايده نداشت مرغش يه پا داشت...
دستمو تو دستش گذاشت و داشت همينطورى باهام ميومد تو خونه...
با التماس نگاش كردم و دستم رو نشونش دادم و گفتم : على اين يكى رو لطفا تخفيف بده...
دستمو ول كرد فهميدم ناراحت شده ولى جواب مامان رو نميتونستم بدم...خودم هم جلوش خجالت ميكشيدم...
اول زنگ زدم بعد با كليدم در رو باز كردم...ميخواستم اينطورى مامان آماده باشه...مامان تو حياط بود داشت ميومد سمت در كه منو على رفتيم تو .. چپ چپ نگام كرد و با سردى جواب سلام منو و على رو داد...
على رو به مامان گفت : خانم قريشى نرگس تقصيرى نداره من مجبورش كردم باهام بياد بيرون...خواستم بدونيد كه ما هيچ كارى بدون اجازه شما نميكنيم....انشاءالله طاها كه بياد بيرون با خانواده واسه امر خير مياييم....
مامان لبخند كوچيكى زد و گفت: انشاءالله تا ببينيم چى پيش مياد..اختيار دار نرگس دائيش هست...اون راضى باشه من حرفى ندارم...
از خوشى ميخواستم دوتاشون رو يه بـ ـوس مهمون كنم...غافلگير شده بود....با اينكه ديگه خودم هم طاقتم تموم شده بود و دوست داشتم زودى رابطمون جدى بشه..ولى نميخواستم على رو تو تنگنا قرار بدم..خدا رو شكر كردم كه خودش اين پيشنهاد رو داد...
نگاش كردم و به روش لبخند زدم....با مامان خداحافظى كرد و رفت...جلو مامان چيزى نمتونستم بگم فقط باهاش خداحافظى كردم و در و بستم...فورى به طرف مامان رفتم و بـ ـوسيدمش...با اخم نگام كرد و گفت : چيه هول برت داشته نرگس, حواسم بود وقتى داشت اين حرفا رو ميزد , تو دلت قند آب ميشد...
-مامان ....
-حواست باشه طاها بگه نه, من كارى نميتونم بكنما...
-باشه طاها رو راضى ميكنم...تو هم طرف من باش.....
***
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#7
طاها كه آزاد شد رفتيم خونه اش و سايلش رو اوورديم خونه خودمون تا با هم زندگى كنيم خونمون دو تا اتاق خواب بيشترنداشت, منم مجبور شدم نصف اتاقمو واسه طاها خالى كنم...بايد تو خرج و مخارجمون يه كم مقتصد ميشديم تا بتونيم قرضامون رو پس بديم....
طاها حسابى لاغر شده و بود و قيافش داغون بود ...تا رسيديم مامان فرستادش تو حموم تا يه كم روبراه بشه...طاها قد بلند و چهارشونه...پوستش سفيد و صورت گردى داره ...و كلا قيافه معمولى ....هميشه هم يه اخم خوشگل تو صورتش هست....دوسش دارم قد يه دنيا ..يه كم از على كمتر...
قشنگ ميتونه مامان رو مثل بچه بغـ ـل كنه...آخه مامان خيلى قد كوتاه و ريزه هست, طاها برعكس..كسى كه نشناسه حتى حدس هم نميتونه بزنه كه خواهر و برادرن...
از حمـ ـام كه اومد بيرون همگى تو هال نشسته بوديم و داشتيم اتفاقاى اين چند وقته رو براش تعريف ميكرديم...طاها بيچاره هم همش سرش پايين بود ...
با شرمندگى سرش رو بلند كرد و گفت: بخدا آبجى شرمندم, نميدونم چه جورى خودشو انداخت جلو ماشين ...نميدونم چه جورى از خجالتتون در بيام...مامان هم كه مثل هميشه قربون صدقه داداشش ميرفت...و ميگفت فداى سرت...
همش ميخواستم در مورد دانيال براش بگم ولى صبر كردم تا يه چند روز بگذره بعد....ولى مامان در مورد على و خواستش گفت و طاها هم در عين ناباورى قبول كرد كه بيان...ديگه از خوشى رو پاهام بند نبودم...خدا رو شكر كردم و كلى نذر كه بعد از عقدمون بايد اداشون ميكردم...
عصر بود كه با مامان و طاها آماده شديم با آژانس رفتيم خونه فرشته تا حضورى تشكر كنيم...آخه ماشين طاها كه بعد از تصادف خراب شده بود و گذاشته بودش تعميرگاه كه بفروشدش....دسگه اصلا جريان سفته ها رو هم فراموش كرده بودم....
سر راه هم يه بسته شيرينى و يه سبد گل خريديم تا تشكرمون جديتر بشه....دم خونه فرشته ماشين آقاى سيدى وكيلش هم پارك بود..از اون هم بايد تشكر ميكردم كلى كمكمون كرده بود...
توى اتاق مهمان ازمون پذيرايى كردن...يه كم كه از اومدنمون گذشت فرشته به همراه آقاى سيدى اومدن و مامان و طاها هم كلى تشكر كردن....
طاها گفت: انشاءالله قسط بندى كنيد تا بتونم قرضتون رو ماه به ماه برگردونم...يا هر طور كه خودتون صلاح ميدونيد بگيد تا من از خجالتتون در بيام....
فرشته مكثى كرد..نگاش رو به من دوخت و گفت : من يه مشكلى دارم كه بدست نرگس باز ميشه اگه كارى رو كه بخوام انجام بده ديگه نيازى به قسط بندى و برگردوندن اون پول نيست....
مامان با تعجب نگاهى به من كرد و قبل از اينكه حرفى بزنه , طاها گفت : هر كارى داريد من ميتونم ....
فرشته نذاشت طاها حرفش رو تمام كنه با جديت گفت : نه فقط نرگس جون ميتونه, ....
از جام بلند شدم و نزديك ويلچرش رو مبل نشستم و با اطمينان گفتم : فرشته جون هر كارى بگى انجام ميدم,...ميشه توضيح بدى كه چه كارى هست , اميدوارم كه از دستم بر بياد....
-اول از همه يه سؤال ازت دارم....كسى رو تو زندگيت دارى؟ منظورم دوست پسـ ـر يا نامزد............
-در حالى كه يه كم خجالت كشيده بودم سرم رو پايين انداختم و گفتم: آره قرارمون ازدواجه, تا آخر هفته ميان براى مراسم رسمى..........
-بهتره فراموشش كنى ...چون يكى از شرطام اينه كه دلت پيش كسى گرو , نباشه..........
دستى كه پشت كمر فرشته گذاشته بودم يه مرتبه شل شد و افتاد رو پام....
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#8
دستى كه پشت كمر فرشته گذاشته بودم يه مرتبه شل شد و افتاد رو پام....
لبخند كجى زدم و گفتم : عزيزم شوخيت گرفته..
خجالت رو گذاشتم كنار و گفتم: بعد از خدا و مامان و طاها, على همه كسو كارمه ...فرشته تو رو خدا اين شرطت رو بردار...
با لحن جدى گفت: وقتى سفته ها رو امضاء ميكردى و قبول كردى كه شرايطم رو قبول كنى بايد فكر اينجاها رو هم ميكردى...
طاها با تعجب گفت: سفته؟
-بله .....نرگس 20 تا سفته امضاء كرده....البته من گفتم مشورت كنه , خودش قبول نكرد....
تازه ياد سفته ها افتادم....
طاها با عصبانيت نزديكم اومد و از رو مبل بلندم كرد يقه مو گرفت و گفت : تو چه غلتى كردى؟ بزرگتر مگه نداشتى؟
از ترس زبونم بند اومده بود...طاها تكونم داد و گفت: با توام لعنتى....جواب بده....
سيدى نزديك اومد و منو طاها رو از هم جدا كرد....مامان داشت گريه ميكرد....
سيدى گفت: حالا كه چيزى نشده, فرشته خانم كه پول از شما نميخوان , فقط نرگس خانم يه مدت بايد براش كار كنه,,,كارش هم بعدا خودشون توضيح ميدن, حالا چيزى كه فراونه شوهره...مطمئن باشيد اگه اون آقا رو ول كنيد , از اون بهت گيرتون مياد....
در حالى كه از شدت گريه به هق هق افتاده بودم, به طرف سيدى خيز برداشتم و گفتم: چى ميگى واسه خودت, من حاضرم كلفتى فرشته خانم رو بكنم ولى على رو داشته باشم,....
بطرف ويلچر فرشته رفتم و گفتم: من از على دست نميكشم, شما شرطتت رو عوض كن...
با سردى گفت : پس منتظر باش تا سفته ها رو به اجرا بذارم...
طاها منو كنار زد و گفت : فرشته خانم سفته هاى نرگس رو پاره كنيد, من دو برابرش امضاء ميكنم هر كارى هم بخواييد خودم انجام ميدم...
فرشته به صنم اشاره ايى كرد كه بياد كمكش كنه ...در حالى كه از اتاق بيرون ميرفت
گفت: تا دو روز وقت داريد فكراتون رو بكنيد ...فقط نرگس ميتونه كمك كنه نه كس ديگه آقا طاها.....كار سختى نيست...خلاف شرع و قانون هم نيست,....تو يه شهر ديگه با من زندگى ميكنه,,,,در ضمن با عشقش هم تو اين دو روزه خداحافظى كنه و گرنه روز سوم مأمور در خونتون هست,......
پاهام شل شد و رو زمين پاركت شده اتاق نشستم و سرم رو ميز گذاشتم و زار زار گريه ميكردم....طاها

بلندم كرد و بدون حرفى با مامان از خونه فرشته اومديم بيرون....
پامو هنوز تو خونه نذاشته بودم كه طاها كمربندش رو درآوورد و منم بى صدا نشستم و تا ميخورد كتك خوردم...طاها هيچوقت دست روم دراز نكرده بود...الان هم ميدونستم كه دست خودش نيست...
وقتى به خودم اومدم كه مامان داشت تو اتاق مشتركمون با طاها سرم رو نـ ـوازش ميكرد...طاها هم عصبانى بالا سرم ايستاده بود...تا ديد دارم نگاش ميكنم داد زد و
گفت: احمق جان نميتونستى با مامانت مشورت كنى؟ ها ....زبون ندارى...واسه سوسه اومدن و عشق و عاشقى زبون دارى كه...
با بى حالى گفتم: حالا چكار كنم؟
كنارم نشست و گفت :حالا فعلا يه مدت باهاش قطع رابط كن, ببنيم چى ميشه....
-نميتونم ...
-ديوونه ميندازتت زندان...
رو به مامان گفت : مهرى تو چى ياد اين دختر دادى؟ عقل نداره بخدا....
-برام مهم نيست برم زندان, با على تموم نميكنم....
طاها با عصبانيت اومد صورتمو محكم گرفت تو دستش و داد زد : پررو شدى خيلى....وقتى , رفتى زندان همون على, نگاتم نميكنه بدبخت,,,,
سرم رو تو دست گرفته بودم و گريه ميكردم....محال بود كه به على نه بگم...فقط واسه قلب مامان نگران بودم...اونم يه گوشه نشسته بود و چيزى نميگفت....
گوشيم رو طاها برام آوورد و داد دستم و گفت: زنگ بزن على بياد اينجا همه چى رو بهش بگو اگه دوستت داره درك ميكنه...
از دستش نگرفتم و گفتم نه گفتم كه برا يه روز هم بهش نه نميگم ....
طاها تلفنم رو بطرفم پرت كرد و با عصبانيت داد زد اين حرف آخرته
آره
رو به مامانم گفت: مهرى من ديگه كارى با دخترت ندارم...
مامان با اون حالش بيچاره وسط منو طاها گير كرده بود....
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#9
تا صبح مامان و طاها هر كارى كردن راضى نشدم كه به فرشته زنگ بزنم كه ازش مهلت بخوام يا شرطش رو قبول كنم....يه ذره هم به عشقم شك نداشتم...هر چى بيشتر فكر ميكردم به عشقم مطمئن تر ميشدم...
***
سر ساعت 9 صبح بود كه زنگ درو زدن هر سه تاييمون فقط تو سكوت به هم نگاه كرديم...طاها بلند شد و رفت تو حياط تا درو باز كنه...من و مامان هم از پشت پنجره تو حياط رو نگاه ميكرديم...يه كم كه گذشت , سيدى با يه مأمور اومد تو حياط....مامان هم تا مأموره رو ديد دو دستى زد تو سر خودش....
دست مامان رو گرفتم و گفتم: مامان تو رو خدا اينكارو نكن...
با گريه گفت نرگس دارى هم خودتو از بين ميبرى هم منو هم آيندتو....تو كه اينقدر بى فكر نبودى...
جزابى ندادم و مانتو و روسريم رو پوشيدم و رفتم تو حياط ....طاها داشت با مأموره سروكله ميزد..سيدى تا منو ديد گفت: ايشون هستن...
مأموره اومد نزديكم و كاغذى رو نشونم داد و گفت: كه بايد باشون برم كلانترى....
سرى تكون دادم و گفتم : باشه حرفى ندارم...ميام..
مامان پشت سرم اومد تو حياط تا ميخواست حرفى بزنه طاها نذاشت و گفت : آبجى شما خونه باش ما بريم ببنيم چى ميشه...

با ماشين سيدى رفتيم كلانترى...توى ماشين سيدى از تو آينه نگاهى به من كرد و گفت : نرگس خانم هنوز دير نشده تا نرسيديم فرصت داريد...
جوابى ندادم و بيرون رو تماشا كردم تا رسيديم....طاها مرتب غر ميزد....وقتى ماشين روبرو كلانترى ايستاد ..طاها دستمو گرفت و
گفت: نرگس ميدونم بخاطر من و مهرى رفتى و اون سفته هاى لعنتى رو امضاء كردى , حالا هم بيا و بخاطر من و مهرى هم كه شده گذشت كن...اگه على واقعا دوست داشته باشه منتظرت ميمونه...نرگس قلب مامانت ناراحته به فكر اون هم هستى؟
نميدونستم چى جواب بدم...سردرگم بودم...ساكت دنبال سيدى و طاها راه افتادم ....مأمور رسيدگى هم جدى تر از اونى بود كه فكرش رو ميكردم..البته من كه انگار لبـ ـامو دوخته بودن , حرفى نميزدم...فقط طاها بود كه داشت جريان رو تعريف ميكرد ولى فايده ايى نداشت...قرار بازداشت صادر شده بود و از كسى كارى بر نميومد....وقتى با يه مأمور زن داشتم ميرفتم به طرف بازداشتگاه طاها جلومو گرفت و
گفت: يعنى ارزششو داره كه دارى با زندگى و آيندت اينطورى بازى ميكنى؟
به زور دهنمو باز كردم و گفتم: بخاطر آيندم دارم اين كارو ميكنم....
و دنبال مأموره راه افتادم....بازداشتگاه موقت يه اتاق كوچيك بود كه تو زيرزمين بود... كم كم داشتم ميترسيدم...بدنم غيرارادى شروع به لرزيدن كرد...دستامو بغـ ـل كردم تا بتونم از لرزشش جلوگيرى كنم ولى فايده ايى نداشت...جلو در ايستاده بودم و ميترسيدم برم تو كه خانمه زحمتم رو كم كرد و با يه هل منو پرت كرد داخل و در و بست و رفت...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#10
داخل يه كم تاريك بود ولى نه خيلى كه نشه چيزى رو ديد....چند تا پتو سياه و كهنه , رو زمين پهن بود....نزديك در رو زمين نشستم..يه نفر ديگه هم اونجا بود كه دراز كشيده بود و چشماش هم بسته بود.....تا منو ديد از جاش بلند شد و نزديكم اومد توجهى نكردم و سرم رو پايين انداختم...با لحن كشدارى
گفت: واسه چى اينجا اووردنت؟ به قيافت نميخوره خيابونى باشى....دزدى؟ مواد؟
حوصلشو نداشتم با خشم نگاش كردم و گفتم: لازم نميبينم توضيح بدم...
از قيافش معلوم بود از خيابونيهاست....
خودشو بيشتر بطرف من كشوند و گفت: اينهمه تلخ نباش خانمى يه كم شيرين باش مثل عسل....
تا گفت عسل ياد على افتادم....حتما تا حالا فهميده...اين چند وقته خوب نديده بودمش..دلم براى نگاش صداش و عسل , گفتناش تنگ شده بود....
از جام بلند شدم و جوابى به زنه ندادم تا خودش ساكت بشه...اونم كه ديد محلش نميدم رفت سرجاشو دوباره خوابيد....
فكر و خيال دست از سرم برنميداشت...داشتم كم كم به شك ميوفتادم..اگه فرشته كوتاه نياد چى ميشه...مامان كه بخاطر طاها كه يه مرد بود حالش بد شده بود ديگه چه برسه به من...نگرانش بودم..اگه اتفاقى براش ميوفتاد خودمو نميبخشيدم...
كنار ديوار نشستم و چشمام رو بستم....با صداى باز شدن در پريدم هوا...صدا زدن مرجانه محمدى...؟
اونم بلند شد و پوزنخندى به من زد و رفت....
حالا تنهاى تنها بودم...خيلى ترسيده بودم...از بيرون صداى حرف زدن ميومد ولى بازم من ميترسيدم...بيخوابياى شباى گذشته و استرس و ترسم باعث شده بود سردرد وحشتناكى بگيرم...احساس ميكردم كه چشمام دارن ميفتن بيرون...هر چند دقيقه يك بار به چشمام دست ميزدم تا مطمئن بشم كه نيوفتادن...حالت تهوع داشتم....هميشه اين جور مواقع يه قرص مسكن ميخوردم و استراحت ميكردم...
بى حالتر از اونى بودم كه از جام بلند بشم و يه مأمور صدا بزنم كه بدادم برسه....يه كم كه گذشت حالم بدتر شد نميتونستم سر پا بايستم , در حالى كه خم شده بودم و به زور راه ميرفتم خودمو به در رسوندم و زدم تو در ...ضربه هام يواش بود و خودم هم به زور ميشنيدم...يه كم انرژيم رو جمع كردمو و داد زدم
-كسى نيست؟ خانم ؟ خانم؟ حالم بده..؟
نميدونستم كسى صدام رو شنيده يا نه ؟ ولى ديگه قدرتى براى ادامه دادن نداشتم...پشت در , به ديوار تكيه دادم و سرخوردم و رو زمين نشستم...نميدونم قدر گذشت كه در باز شده و يه نفر بطرفم اومد و صدام كرد..قريشى؟
با بى حالى نگاش كردم و گفتم : سردرد دارم, مسكن ميخوام..
-اجازه نداريم به كسى دارو بديم , يه كم صبر كن برم دكتر رو بيارم..
رفت و در رو بست....يه كم كه گذشت در باز شد و احساس كردم چند نفر وارد شدن.....فقط صداها رو ميشنيدم....بلندم كردن و به ديوار تكيم دادن و فشارم رو گرفتن ... وقتى سوزش دردى تو دستم حس كردم...فهميدم كه آمپول زدن ...چشمام رو بستم و سعى كردم كه بخوابم...
با تكونهاى دستى چشمام رو آهسته باز كردم...به سختى از جام بلند شدم برا اولين بار رو زمين بدون هيچى خوابيدن رو تجربه كردم ...مامور زنى كه بالا سرم بود كمكم كرد تا بلند بشم...مانتوم رو كه خاكى شده بود رو تكوندم . سردردم خوب شده بود...در حالى كه دستم رو گرفته بود گفت:
-فشارت خيلى پايين بود.. شما جوونا هم كه به غير از دردسر چيز ديگه ايى واسه خانواده ندارين..خانوادت بالا هستن ....جناب سروان بهروان گفتن ببرمت بالا...
جوابى ندادم و دنبالش راه افتادم بالا...
از پله ها كه بالا رفتيم يه راهرو تنگ بود كه كم كم عريض تر ميشد...آخرش هم چند تا اتاق بود..منو برد تو آخرين اتاق و
گفت: همين جا باش تا ببينم چكارت دارن....
رفت و در رو قفل كرد...رو يكى از صندليايى كه تو اتاق بود نشستم...حتما طاها باز ميخواسته نصيحتم كنه....
در باز شد و كسى اومد تو اتاق, سرم رو كه بلند كردم على رو ديدم كه با چشماى سرخش به من زل زده بود.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
28 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
tehrani (۲۶-۰۹-۹۴, ۰۳:۴۹ ق.ظ)، parbaneh (۰۶-۰۶-۹۴, ۱۱:۵۸ ب.ظ)، طغیان (۱۸-۰۹-۹۴, ۱۲:۱۰ ق.ظ)، امیراحسان (۲۵-۰۸-۹۴, ۰۷:۵۵ ق.ظ)، ملاك (۰۲-۰۹-۹۴, ۱۲:۲۶ ب.ظ)، fatameh (۲۸-۱۰-۹۴, ۱۲:۵۲ ق.ظ)، Iootoos13 (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۹:۴۶ ب.ظ)، برف سیاه (۰۸-۱۲-۹۵, ۰۲:۲۱ ق.ظ)، شیشه (۱۶-۱۲-۹۵, ۱۱:۱۸ ق.ظ)، ثـمین (۱۷-۰۸-۹۵, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، AsαNα (۲۷-۰۸-۹۵, ۰۳:۴۹ ب.ظ)، شهر آشوب (۱۲-۰۱-۹۶, ۱۲:۱۱ ق.ظ)، Atefeh78 (۰۸-۰۷-۹۶, ۰۲:۲۲ ب.ظ)، fafala (۱۰-۰۷-۹۵, ۰۲:۵۶ ق.ظ)، گلمن (۰۸-۱۰-۹۵, ۰۸:۴۸ ق.ظ)، نشان (۲۶-۰۶-۹۵, ۱۲:۰۲ ب.ظ)، 1351 (۲۷-۰۱-۹۶, ۱۱:۵۰ ق.ظ)، bmbm (۳۰-۰۴-۹۶, ۰۲:۱۶ ق.ظ)، باران گیلکی (۰۲-۰۹-۹۵, ۰۴:۰۲ ق.ظ)، Iliiiiia (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۵:۳۱ ب.ظ)، Mariam33 (۱۰-۱۰-۹۵, ۰۱:۲۷ ق.ظ)، مل مل (۱۹-۱۰-۹۵, ۰۲:۱۲ ق.ظ)، anyone (۰۴-۱۱-۹۵, ۰۳:۰۵ ق.ظ)، زهرا کمالی (۱۲-۱۰-۹۵, ۰۳:۳۶ ب.ظ)، wina (۲۱-۱۰-۹۵, ۰۱:۱۶ ق.ظ)، مرادی2 (۲۴-۱۲-۹۵, ۰۶:۴۹ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۴-۰۵-۹۶, ۰۳:۵۹ ق.ظ)، Malfisent (۰۸-۰۶-۹۶, ۰۲:۳۶ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان