انجمن ايران رمان



مُوژان من | mehrsa_m
زمان کنونی: ۲۸-۰۸-۹۶، ۰۵:۴۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 65
بازدید 7763

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
مُوژان من | mehrsa_m
#1
خلاصه ي رمان : داستان راجع به زندگي دختري به اسم مُوژان كه عروسيش و به هم ميزنه چون كه از بچگي عاشق پسر عموش بوده و آرزوي ازدواج با اون و داشته . حالا بايد ديد تقدير چه سرنوشتي رو براش رقم زده و اون واقعا با كي ازدواج ميكنه . . .
ديگه بقيش و خودتون بخونين .
سپاس شده توسط: admin
#2
فصل اول

زانوهام و توي بغـ ـلم گرفته بودم و با چشماي پر اشك خيره شده بودم به ديوار رو به روم . همه جا سكوت بود و سياهي .
تنها نوري كه اتاق و روشن ميكرد نور چراغ خيابون بود كه توي اتاقم ميخورد . از ظهر تا حالا خودم و توي اتاقم حبس كرده بودم . هنوزم همون لباسا تنم بود . نگاهم روي لباسم سر خورد . لباس عروس سفيدي كه هر دختري آرزوشه يه روزي اين لباس و تنش كنه . ولي من چيكار كردم ؟ شبي رو كه هر كس آرزوش و داره خراب كردم ؟ با زانوهاي لرزون از جام بلند شدم رو به روي آينه ي قدي اتاقم قرار گرفتم . انقدر اشك ريخته بودم همه ي ريملم روي صورتم ريخته بود . چشمام قرمز شده بود و سرم به شدت درد ميكرد . 1 ساعتي شده بود كه سر و صداها خوابيده بود . مامان كم مونده بود سكته كنه ! شايد باورش نميشد دختر كم عقلش شب عروسيش همچين كاري رو بكنه . باز عكس العمل بابا بهتر و خونسرد تر بود .
بايد اول از همه از شر اين لباساي مسخره راحت ميشدم . لباسايي كه حتي توي انتخابشونم نقشي نداشتم . از هر چيزي كه با پول رادمهر خريده بودم متنفر بودم . البته اون كه تقصيري نداشت . از كجا ميتونست احساس من و بخونه ؟ جالبي داستان اينجا بود كه حتي سراغمم نيومد كه ببينه واسه چي توي جشن عروسي خودم نيومدم ! شايدم براش مهم نبوده ! شايد از روي اجبار ميخواسته تن به اين ازدواج بده .
هر جور بود با زحمت زيپ لباس و پايين كشيدم و از تنم خارجش كردم . الان تنها چيزي كه ميچسبيد يه دوش آب گرم بود . از سرويس توي اتاقم استفاده كردم . انقدر آرايشگره به موهام تافت و سنجاق زده بود كه فقط 1 ساعت طول كشيد اونارو از سرم باز كنم . وقتي قطره هاي آب روي تنم مينشست آروم و آروم تر ميشدم .
خوب مُوژان خانوم امروز و هر جور بود گذروندي فردا رو ميخواي چيكار كني ؟ بالاخره بايد جوابگوي مامان و باباي خودت كه باشي . حالا مامان و باباي رادمهر هيچي !
بيخيال بعدا در موردش فكر ميكنم . الان فقط ميخوام آروم شم .
بعد از اينكه دوش گرفتم . تنها لباسي كه اونجا داشتم و پوشيدم . آخه همه ي لباسام و برده بودم خونه ي رادمهر يعني خونه ي جفتمون ! حتي واژه ي خونمون برام غريب و خنده دار بود .
ميخواستم بخوابم ولي هر كار ميكردم سر درد لعنتي نميذاشت . احتياج به قرص داشتم . از جام بلند شدم و پاورچين پاورچين به سمت آشپزخونه رفتم . خدا خدا ميكردم كه كسي از خواب بيدار نشه . چون واقعا نميتونستم اين موقع شب به بازجوييشون جواب بدم . قرص مسكن و با يه ليوان آب خوردم و سريع به اتاقم برگشتم . نفس حبس شدم و بيرون دادم و دوباره كليد و توي قفل چرخوندم . روي تخـ ـتم دراز كشيدم . دست راستم و روي دست چپم كشيدم اثري از حـ ـلقه نبود . انگار توي اين مدت عادت كرده بودم كه توي دستم باشه . چشمام و باز كردم و نگاهي به اطراف اتاق انداختم . يادمه وقتي اومدم خونه با عصبانيت حـ ـلقه رو از توي دستم در آورده بودم و يه گوشه اي پرت كرده بودم . حالا اون گوشه كجا بود خدا ميدونست !
اول خواستم بخوابم ولي يه حسي من و ترغيب ميكرد كه دنبال حـ ـلقه بگردم . از توي تخـ ـتم بيرون اومدم و دوباره اطراف و نگاه كردم . توي تاريكي اتاق برق شي رو احساس كردم نگاهم و به همون سمت دوختم . حلقم بود . يهو خوشحال شدم . خوشحالي كه توي اون شرايط چيز بعيدي بود . حـ ـلقه رو از روي زمين برداشتم و نگاهي بهش كردم . تنها چيزي رو كه خيلي دوست داشتم حلقم بود .هيچ وقت خريد حـ ـلقه رو يادم نميره ! اون روز من و رادمهر تنها با هم رفته بوديم براي خريد حـ ـلقه . رادمهر اخمو و در هم گوشه اي ايستاده بود و منتظر بود من حـ ـلقه رو انتخاب كنم . توي اون مدت فهميده بودم از خريد كردن متنفره منم براي اينكه بيشتر زجرش بدم هي طولش ميدادم . نميدونم چه آزاري بود ولي انگار خوشم ميومد ناراحتش كنم ! منتظر اعتراضش بودم ولي انقدر خوددار بود كه كلمه اي حرف نزد . ديگه خودم خسته شده بودم . حـ ـلقه ي ظريفي چشمم و گرفته بود . با ذوق به طرف رادمهر برگشته و گفته بودم :
- احسان ببين اين حـ ـلقه هه چقدر خوشگله .
اخماي رادمهر بيشتر توي هم رفت جلوتر اومد در حالي كه كيف پولش و از جيب بغـ ـل كتش در مي آورد پوزخندي روي لبـ ـاش نشوند و رو به فروشنده گفت :
- همين و ميبريم .
فروشنده هم گوش به فرمان حـ ـلقه رو توي جعبه گذاشت رادمهر خيلي سريع باهاش حساب كرد و از در مغازه بيرون زد . انگار تازه متوجه گندي كه زده بودم شدم ! چرا اسم احسان و آوردم ؟ داشتم زندگيم و با كس ديگه اي شروع ميكردم . ولي ناراحتي رادمهر برام اهميتي نداشت يعني كلا اين ازدواج برام اهميتي نداشت . انگار يه بازي بد و شروع كرده بودم . انگار داشتم زندگيم و قمار ميكردم . سر اينكه احسان لعنتي دوستم داره يا نه ! عجب شكست مفتضحانه اي !
با اينكه اون روز سوتي بدي داده بودم و ميدونستم كه رادمهر و ناراحت كردم بازم حلقم و دوست داشتم . از فكر و خيالا بيرون اومدم . حـ ـلقه رو توي عسلي كنار تخـ ـتم گذاشتم . دلم نميخواست اين و به رادمهر برگردونم ولي چاره اي نبود بايد همه چي رو باهاش تموم ميكردم .
چشمام و بستم و سعي كردم بدون اينكه به چيزي فكر كنم بخوابم .
صبح با صداي در از خواب پريدم انگار كسي به در ميكوبيد . سرم و زير بالشم كردم تا صدا كمتر بياد ولي با صداي مامانم ديگه نتونستم بي تفاوت و ساكت بمونم :
- مُوژان . زنده اي ؟ بيداري ؟ بيا بيرون ببينم . ديشب كه حرفي نزدي . زود باش بيا بيرون .
از اون ور صداي بابام ميومد كه با آرامش به مامانم ميگفت :
- مونس خانوم آروم تر فشارت ميره بالا خداي نكرده سكته ميكنيا .
- بذار سكته كنم از دست اين دختر راحت شم . آخه فكر آبرومون و نكرد ؟ توي باغ بوديم هي سيما خانوم ميگفت چرا پس بچه ها نيومدن . دلمون ديگه به شور افتاد گفتيم لابد تصادف كردن . كه يهو رادمهر اومد و گفت مُوژان آرايشگاه نبود ! آخه من چقدر بايد از دست اين دختر بكشم مهران ؟ تو بگو .
- حالا خدارو شكر كن كه تصادف نكرده بودن . بلند شو بيا اينجا بشين خودش از اتاق مياد بيرون تا آخر عمرش كه نميتونه اون تو بمونه . بلند شو .
از دلداري دادناي بابا خندم گرفت . هميشه همينجوري خونسرد بود . گاهي ديگه به اين خونسردي زيادش غبطه ميخوردم . برعكس مامانم كه هميشه سريع جوش مي آورد و سر هر چيز كوچيكي حرص ميخورد . من نميدونستم اينا چجوري انقدر همديگرو دوست داشتن . مثل دو تا قطب مخالف بودن كه همديگرو جذب كرده بودن !
صداي غرغراي مامان ميومد كه از اتاقم دور ميشد . جرات اينكه به گوشيم نگاه بندازم و نداشتم مطمئنا كلي پيام از رادمهر بايد داشته باشم . بالاخره كه چي بايد بهش بگم زودتر همه چي و تموم كنيم . گوشي و برداشتم و نگاهي به صفحش كردم . دريغ از 1 پيام ! هي گوشي رو زير و رو كردم . نخير هيچ پيامي در كار نبود . حتي 1 ميس كالم نداشتم . بابا اين ديگه كي بود ! ديگه مطمئن شدم براش مهم نبوده هيچي . البته بهتر اينجوري با احساساتشم بازي نكردم . سعي ميكردم خودم و خونسرد و بي تفاوت جلوه بدم ولي ته قلـ ـبم از اين بي توجهي رادمهر ناراحت شده بودم هر چي بود بالاخره زن قانونيش بودم . بعد از شستن دست و صورتم بالاخره با خودم كنار اومدم و آروم در اتاقم و باز كردم . مامان مثل شيري كه تو كمين شكارش نشسته باشه يهو از جاش بلند شد و گفت :
- همه خرابكاري هارو كردي حالا با خيال راحتم گرفتي خوابيدي .
بابا دوباره گفت :
- مونس آروم باش ديگه بشين همه با هم حرف ميزنيم . مُوژان بيا بگير بشين باهات حرف داريم .
آروم رفتم و روي مبلي رو به روي مامان و بابام نشستم . توي چشماي پرسشگر بابا و عصباني مامان نگاهي كردم و گفتم :
- ببخشيد اگه با آبروتون بازي كردم .
مامان دوباره از كوره در رفت :
- با آبرومون بازي كردي ؟ ميدوني چند نفر علاف تو شدن اون شب ؟ ميدوني چقدر جلوي سيما خانوم و آقا سياوش تحقير شدم ؟ مهران تو يه چيزي بهش بگو .
- مُوژان ازت انتظار نداشتم . فكر ميكردم دخترم و جوري تربيت كردم كه به ديگران احترام بذاره . تو ديشب نه تنها به من و مادرت بلكه به همه ي افرادي كه توي عروسي بودن بي احترامي كردي . اميدوارم دليل قانع كننده اي براي اين كارت داشته باشي .
اشك توي چشمام حـ ـلقه زد آروم و سر به زير گفتم :
- من رادمهر و نميخوام .
مامان دوباره گفت :
- نميخواي ؟ پس اون موقع كه جواب بله دادي داشتي به چي فكر ميكردي ؟ فكر كردي پسر مردم بازيچه ي دستته ؟ به خدا انقدر اين خانواده محترمن كه سيما خانوم صبح زنگ زده بود ميگفت به مُوژان سخت نگيرين شايد اتفاقي افتاده . به خدا من آب شدم . از خجالت اينكه دختر كم عقلي مثل تو دارم .
- مونس جان آروم عزيزم .
- چجوري آروم باشم ؟ نميگن كدوم مادري اين دختر و تربيت كرده كه انقدر سركش شده ؟ انقدر همه بازيچه ي تو هستن كه هر كار دوست داشتي بكني ؟
سرم و پايين انداخته بودم و آروم اشك ميريختم . حق با مامان بود ولي اون كه خبر از حال و روز من نداشت . دوباره گفت :
- با توام مُوژان من و نگاه كن و جوابم و بده .
بابا دست مامان و گرفت و به طرف اتاق خوابشون كشيد و گفت :
- مونس جان تو يكم استراحت كن من با مُوژان حرف ميزنم . باشه عزيزم ؟
مامان كه انگار انرژيش تحليل رفته بود از اين همه حرص خوردن سري تكون داد و به داخل اتاق رفت . بابا نيم نگاهي بهم كرد و بعد به سمتم اومد . از بچگي حرف زدن با بابا برام آسون تر از حرف زدن با مامان بود . روي مبل رو به روي من نشست نگاهي بهم كرد و گفت :
- خوب ميشنوم بگو .
- چي و بگم .
- دليل كار ديشبت و .
- من كه گفتم ازش خوشم نمياد .
- اين كه بهانست . مگه وقتي اومد خواستگاري نديديش ؟ چرا تا قبلش عيب و ايرادي نداشت ؟ ما مجبورت كرديم ازدواج كني ؟ ما ازت بله رو به زور گرفتيم ؟ آره مُوژان ؟
- نه بابا اينجوري نبوده .
- پس چي بوده ؟ تو هر چي بگي من قبول ميكنم چشم بسته تو فقط بهم دليلش و بگو . مُوژان تو كار كوچيكي نكردي بابا . مسئله آبروي دو تا خانوادست . اگه فقط من و مادرت بوديم ميگذشتيم ازش ولي الان پاي آبروي خانواده ي صبوري هم در ميونه . آخه تو چه فكري كردي كه اونجوري از عروسي فرار كردي و زير همه چي زدي ؟
چشمه ي اشكم دوباره جوشيد لـ ـبم و به دندون گرفتم و سر به زير و پشيمون فقط به حرفاي بابا گوش ميدادم . حق داشت كار بچه گانه اي كرده بودم ولي خوب مسئله ي يه عمر زندگي بود نميخواستم تا آخر عمرم به خاطر تصميم عجولانه و از روي لجبازيم خودم و سرزنش كنم . دوباره صداي بابا من و به خودم آورد :
- مُوژان گوشِت با منه ؟
- بله بابا .
- خوب بگو منتظرم .
- هيچي ندارم كه بگم . حرفاي شما درسته . ولي ناراحت نيستم كه اين كار و كردم . ميدونم اگه اين كار و نميكردم پشيمون ميشدم .
- رادمهر مشكلي داره ؟ چيزي شده بينتون ؟
سرم و به طرفين تكون دادم و گفتم :
- نه ايراد از اون نيست .
شدت گريم بيشتر شد از جام بلند ميشدم و همونجوري كه به سمت اتاقم ميدويدم بلند گفتم :
- نميخوام حرفي بزنم . نميخوام .
داخل اتاق شدم و در و محكم بستم كليد و توي قفل چرخوندم و سرخوردم روي زمين زانوهام و تو بغـ ـلم گرفتم و اشكام بي مهابا روي گونم فرود ميومدن . صداي مامانم و شنيدم كه به بابا ميگفت :
- چي شد ؟ چيزي گفت ؟
بابا با صداي نسبتا آرومي گفت :
- وقت بهش بده مونس جان .
مامان هم ديگه چيزي نگفت . خونه توي سكوت فرورفت . خدارو شكر كردم كه حداقل چند ساعتي تنهام گذاشتن .
روي تخـ ـتم دراز كشيدم و چشمام و به سقف دوختم . يعني الان احسان كجا بود ؟ ميدونست من انقدر دارم زجر ميكشم ؟ فقط به خاطر اون ؟ گوشيم زنگ خورد بي حوصله برداشتمش شماره ي سوگند دختر عموم روي گوشي افتاده بود . من و سوگند هم سن بوديم و هميشه از بچگي توي همه ي غمها و شاديهامون با هم شريك بوديم به خاطر همين ارتباط خيلي نزديكي باهاش داشتم .
- الو ؟
- مرگ و الو . حالا عروس فراري ميشي بدون اينكه به من خبر بدي ؟ خوب ميگفتي منم ميومدم كمكت !
- سوگند تورو خدا سر به سرم نذار تو كه ديگه ميدوني توي اين دل بي صاحاب من چه خبره پس ديگه خواهشا تو يكي مخم و نخور .
- باشه باشه خانوم اعصاب خراب ! حتما با عمو و زن عمو يه دعواي جانانه داشتي نه ؟
- نه بابا اون بنده خداها كه چيزي نميگن . باور كن اين پدر و مادر از سر من و بي عقليام زيادن !
- اينكه معلومه . ولي خوب بچه ي يكي يه دونه بودن اين مزايا رو هم داره ديگه .
- كجايي تو ؟
- ميخواي كجا باشم خونه .
من مني كردم براي حرفي كه ميخواستم بزنم دو دل بودم سوگند گفت :
- بريز بيرون هر چي تو اون دل صاب مردته . لابد ميخواي خبر از اون احسان كله خر بگيري ؟
- سوگند درست حرف بزن در موردش .
- خوب راست ميگم . كلت و كردي تو برف زندگي رو واسه خودت زهر مار كردي به خاطر كي ؟
- خبري ازش داري ؟
- بله با دوستاشون تشريف بردن چالوس . همون ديروز صبح .
سكوت كردم دوباره گفت :
- تو چقدر ساده اي مُوژان هنوز اين و نشناختي ؟ چرا نيومد جلو و مبارزه كنه برات ؟ دوستت نداره خوب شايد .
- سوگند اينجوري نگو .
- خنده داره . دري وري محضه به خدا .
- خيلي خوب حالا نميخواد با اين حرفات دل من و خون كني .
- باشه . چه خبر از آقاي داماد ؟ خبري داري از ديروز تا حالا ؟
- نه هيچ خبري ندارم . حتي يه اس ام اسم بهم نداده .
- ديوونه اي پسر به اون آقايي رو ميخواي ول كني ! چي بگم بهت آخه .
- هيچي نگي بهتره . ببينم ديروز كه من نيومدم باغ عكس العمل رادمهر چجوري بود ؟
- تو كه گفتي هيچي نگم ؟
- بمير سوگند
- بيا و خوبي كن به خانوم ! هيچي خيلي خونسرد اومد تو باغ و بعد مامانت و سيما خانوم گفتن پس مُوژان كوش ؟ اونم با لحن خيلي خونسرد و بي تفاوت گفت رفتم آرايشگاه دنبالش آرايشگر گفت خودش آژانس گرفته و رفته . منم دنبالش گشتم خبري نبود ازش ديگه نا اميد شدم اومدم باغ . ميدوني چيه مُوژان غلط نكنم دستت و خونده بود كه تهش ميشي عروس فراري .
- كوفت من خودمم تا دقيقه ي آخر نميدونستم اون وقت اون از كجا فهميده ؟
- بابا آخه خيلي خونسرد بود . راستي ديروز خونتونم اومده بوده نه ؟
- آره هر چي زنگ زد من در و باز نكردم .
- نميدوني تو كت و شلوار چه تيكه اي شده بود . خاك بر سرت .
- مرض سوگند ميميري يا خودم بكشمت ؟
- اووووووووو . حالا چرا عصباني ميشي ؟
- مثلا شوهرمه ها !
- اِ ؟ تورو خدا ؟ تو كه ميخواي همه چي رو تموم كني . قربون دستت اين و بذار واسه ما .
- سوگند برو ديگه حوصلت و ندارم .
- باز جوش آورد . ميخواي بيام پيشت ؟
- كه بيشتر مخم و بخوري ؟ نه لازم نكرده . اگه خبري از احسان شد بهم بگو . خداحافظ
بدون اينكه بذارم جوابي بده گوشي و قطع كردم و انداختمش روي عسلي . ساعدم و روي پيشونيم گذاشتم و چشمام و بستم .
دلم ميخواست توي گذشته غوطه ور ميشدم . دلم ميخواست هيچ وقت به زمان حال بر نميگشتم .
سپاس شده توسط: admin
#3
فصل دوم

خانوادمون يه خانواده ي تقريبا ميشد گفت كم جمعيت بود .از طرف مادري تنها 1 خاله داشتم كه 2سال از مامانم كوچكتر بود و استراليا زندگي ميكرد . تنها بود نه بچه اي داشت و نه شوهري . خاله مهوش 5 سالي ميشد كه كلا از ايران رفته بود و گه گاهي با مامان تلفني تماس داشت . خيلي كم پيش ميومد بياد ايران و از طرف پدري فقط 2 تا عمو داشتم . عمو مهرداد كه دو تا دختر به نامهاي سوگند و سارا داشت سوگند هم سن من و سارا 2 سالي از ما كوچكتر بود برادر ديگه ي بابام مهام بود كه فقط 2 سال ازش بزرگتر بود و به شدت با بابام صميمي بود و شباهت زيادي هم كه از نظر ظاهري به هم داشتن باعث ميشد همه فكر كنن كه با هم دوقلو هستن . عمو مهام تنها 1 پسر داشت به اسم احسان كه 3 سال از من بزرگتر بود . وقتي احسان 9 ساله شد عمو مهام بر اثر سكته ي قلبي مرد . بعد از مرگ عمو مهام مينا خانوم مادر احسان يه روز با گريه و زاري همراه با احسان پيش بابام مياد . اون موقع ها من خيلي بچه بودم و زياد به اتفاقايي كه دور و اطرافم ميفتاد اهميت نميدادم ولي بزرگتر كه شدم فهميدم كه مينا خانوم قصد داشته ازدواج كنه و شرط طرف مقابلم براي ازدواج اين بوده كه احسان پيششون زندگي نكنه . بابام كه حرفاي مينا خانوم و شنيده بود ناراحت شده بود ولي با اين وجود به خاطر علاقه اي كه به عمو مهام و احسان داشت پذيرفت كه خودش سرپرستي احسان و قبول كنه . توي عالم بچگي خوشحال بودم كه احسان براي هميشه مياد خونه ي ما ميمونه . ديگه اونجوري هر روز ميتونستيم بازي كنيم و همديگرو ببينيم . ولي بعد از ازدواج مينا خانوم احسان هر روز افسرده تر ميشد . تا جايي كه بابام اونو پيش روانشناساي مختلف برد . بعد از گذشت 3 ماه مينا خانوم نه زنگي به احسان ميزد نه به ديدنش ميومد . ديگه كاملا از مادرش نا اميد شده بود . ميفهميدم بعد از ، از دست دادن پدرش حالا از دست دادن مادرشم بايد براش سخت باشه . ولي چاره اي جز تحمل كردن نبود . بالاخره با كمك من و سوگند هم بازي هاي قديمي احسان دوباره حالش رو به بهبود رفت و دوباره همون پسر بچه ي شاد و مهربون قديم شد .
روزها و سالها ميگذشت و با هم بزرگ ميشديم . وقتي كه به بلوغ فكري و جسمي رسيدم انگار تازه نگاهم به اطرافم افتاد . احسان و ديگه به چشم هم بازي نميديدم . برام شده بود عشق اول و آخرم . شبا موقع خواب براي خودم خيالبافي ميكردم و با لباس عروس كنار احسان خودم و تصور ميكردم . با هر بار تصورش انگار قند توي دلم آب ميكردن . يه جورايي مطمئن بودم كه احسان هم من و دوست داره . احسان انقدر مهربون و خوب بود كه آرزوي هر كسي بود كه باهاش ازدواج كنه يا اونو مال خودش كنه .
بچه تر از اون چيزي بودم كه بفهمم دارم چيكار ميكنم . يا اينكه بفهمم معني وابستگي چيه .
وقتي احسان رشته ي عمران شيراز قبول شد انگار آب سردي روم ريخته باشن . تحمل دوري ازش و نداشتم . هر چي بابا اصرار داشت كه 1 سال ديگه بخونه و تهران قبول شه اون قبول نميكرد ميگفت :
- بالاخره من پسرم بايد از خانواده دور بشم تا چم و خم همه چي دستم بياد شما نگران من نباشيد .
بابام با لبخند غرور آميزي كه گوشه ي لبش بود نگاهي به قد كشيده ي احسان مي كرد و توي دلش تحسينش ميكرد ولي من از نگراني دل توي دلم نبود . يعني بايد 4 سال از ديدنش محروم ميشدم ؟
هيچ وقت شبي رو كه ميخواست فرداش براي ثبت نام دانشگاه عازم شيراز بشه رو يادم نميره . تقه اي به در اتاقش زدم و با بفرماييد گفتنش داخل شدم . داشت وسايلش و چك ميكرد نگاهي به چهره ي ناراحت من انداخت و بعد مثل هميشه لبخند مهربونش و به لب آورد و گفت :
- چي شده باز لب برچيدي ؟
- احسان نرو .
نگاه دقيق تري بهم انداخت و بلند شد روي تخـ ـتش نشست اشاره اي به من كرد و گفت :
- بيا بشين اينجا .
آروم رفتم و كنارش نشستم . نگاهش و به چشمام دوخت و گفت :
- تا چشم به هم بذاري برميگردم . ولي يادت باشه كه رفتني بايد بره . من يه روزي توي خونه ي شما اومدم ولي الان بايد كم كم راهم و ازتون جدا كنم .
- چرا بايد جدا كني ؟ چرا پيشمون نميموني ؟ مگه دوستمون نداري ؟
لپم و نـ ـوازش كرد و گفت :
- چرا همتون و دوست دارم ولي نميتونم هميشه سربارتون باشم .
- تو سربارمون نيستي ماها همه دوستت داريم . بمون ديگه . 1 سال ديگه بخون همين جا برو دانشگاه . ميموني احسان ؟
نگاهش و ازم گرفت و سرش و به زير انداخت و گفت :
- اينجوري نگام نكن شيطونك . چشات آدم و ميخوره . همش كه اونجا نميمونم ميام بهتون سر ميزنم .
اشك توي چشمام حـ ـلقه زده بود . نا اميد از موندنش گفتم :
- پس حداقل زود به زود بيا .
دوباره نگاه خندونش و به صورتم دوخت و گفت :
- مثلا چند وقت يه بار بيام ؟
توي عالم بچگي فكري كردم و گفتم :
- مثلا هفته اي 2 بار بيا .
احسان قهقهه اي زد و گفت :
- شيطونك من اگه هفته اي دو بار بيام كه بايد از درس و زندگيم بزنم . تخفيف بده تورو خدا .
لب برچيدم و سكوت كردم . احسان كه سكوتم و ديد با نگاهي كه آشفته به نظر ميرسيد گفت :
- باشه باشه اينجوري نكن قيافت و قول نميدم هفته اي دو بار بيام ولي قول ميدم هر وقت تونستم بيام تهران و بهت سر بزنم خوبه ؟ حالا اخمات و باز كن . باز كن ديگه .
ناچار اخمام و باز كردم و به روش لبخندي نگران زدم . لبخندم و با لبخند جواب داد و گفت :
- خيلي خوب حالا برو بگير بخواب كه منم صبح زود بايد از خواب بيدار شم .
به خاطر اينكه فردا صبح نميديدمش خداحافظي غم انگيزي ازش كردم و به اتاقم پناه بردم .
بعد از اون همه مدت زندگي كنار هم اين اولين باري بود كه ازش جدا ميشدم . دختر بچه اي كه تازه طعم عشق و وابستگي رو چشيده بود حالا بايد از همه چي دل ميكند . با رفتن احسان به شيراز جاي خاليش و سوگند برام پر ميكرد . توي اين مدت هي به سوگند نزديك و نزديك تر ميشدم . جوري كه از همه ي علاقم به احسان باهاش حرف زده بودم و شده بود تنها مونسم .18 ساله كه شدم توي رشته ي مديريت بازرگاني ادامه تحصيل دادم از شانس خوبم سوگند هم رشته ي من و قبول شده بود و با هم ، هم كلاس هم شده بوديم . 4 سال تحصيل احسان مثل برق و باد گذشت . حالا احسان يه جوون 22 ساله بود و من يه دختر 19 ساله . به خيال خودم فكر ميكردم عشقم نسبت به احسان پخته تر شده . احسان هم رفتارش پخته تر شده بود . ديگه مثل قديم سر به هوا نبود . بيشتر حواسش به اطرافيانش بود . بعد از تموم شدن درسش عزم كرد كه بره سربازي . از احسان ناراحت بودم كه نيومده به اين زودي دوباره ميخواد بره . ولي ديگه من اون دختر بچه ي 14 - 15 ساله نبودم كه برم پيشش و ازش بخوام كه نره . ديگه بزرگ شده بودم و اين فاصله ي بينمون و احساسم به احسان ازم يه دختر خجالتي ساخته بود . وقتي ميخواستم باهاش حرف بزنم دست و پام و گم ميكردم و 100 تا رنگ عوض ميكردم . قبل از اينكه كسي بتونه مخالفتي بكنه يا تصميمي بگيره احسان رفت سربازي . دو سال ديگه هم ازش دور بودم . ولي هر روزي كه ميگذشت و حسابش و داشتم . توي اين دو سال وقتي براي مرخصي به خونه ميومد دلم ميخواست بشينم جلوش و يه دل سير نگاش كنم ولي حيف نميشد . ديگه رابطمون اون رابطه ي بي غل و غش قديم نبود . به خاطر سنمون بايد بيشتر حواسمون به رفتارامون با هم ميبود . خانواده ي مذهبي نداشتيم ولي خوب يه سري اعتقادات داشتيم كه همه اجراش ميكردن به صورت ناخود آگاه .
21 سالم شده بودم و از نظر بقيه يه دختر جوون و خوشگل شده بودم توي اين مدت تك و توك خواستگار برام ميومد ولي من فقط توجه يه نفر و ميخواستم . بالاخره 2 سال خدمت احسان تموم شد . ديگه خيالم راحت شده بود كه احسان مال منه و ديگه براي هميشه پيشمه . ولي بازم اشتباه فكر ميكردم . يه روز سر ميز شام بوديم كه احسان به حرف اومد :
- عمو يه سوال ازتون داشتم .
بابا نگاهي به احسان انداخت و گفت :
- بگو عمو جان .
- راستش ميخواستم اموال و دارايي هايي كه بابا برام گذاشته رو باهاش كاري راه بندازم و مـ ـستقل بشم احتياج به مشورت شما دارم .
بابا سرش و به نشونه ي تاييد تكوني داد و گفت :
- خودت چه ايده اي داري ؟
- ميخوام سرمايش كنم و مطابق با رشتم شركتي راه اندازي كنم . با مابقيشم خونه بگيرم و زندگي مـ ـستقلي رو شروع كنم .
با اين حرفش قلـ ـبم فشرده شد منتظر بودم بابا حرفي بزنه و احسان و منصرف كنه . بابا نگاه دقيقي به احسان انداخت و گفت :
- با شركت موافقم ولي خونه چرا ؟ مگه اينجا راحت نيستي ؟
احسان لبخندي زد و گفت :
- معلومه كه راحتم . توي اين همه سال شما و زن عمو مونس حسابي بهم لطف كردين و من و شرمنده ي زحماتتون كردين .
مامان به ميون حرفش پريد و گفت :
- اين چه حرفيه احسان جان تو مثل پسر ما ميموني .
- ممنون زن عمو ولي بالاخره بايد مـ ـستقل بشم . يعني خودم اينجوري دوست دارم .
با چشماي وحشت زده نگاهم و به دهان بابام دوختم ولي اصلا انگار كسي حواسش به من نبود . بابا گفت :
- هر جور كه خودت صلاح ميدوني و راحت تري پسرم . هر اقدامي هم كه خواستي بكن پشتيباني من و عمو مهردادت و داري .
- مرسي عمو جان .
با اين حرف احسان بحث پايان گرفت . باورم نميشد به اين راحتي كسي رو كه فكر ميكردم توي 1 قدميم و فقط بايد دستم و دراز كنم تا بگيرمش و دارم از دست ميدم . اشتهام به كل كور شده بود قاشق و چنگال و زمين گذاشتم و بدون گفتن كلمه اي به اتاقم رفتم . صداي مامان و بابا ميومد كه دليل بلند شدنم و ميپرسيدن ولي من بي جواب به اتاقم رفتم و در و بستم .
سپاس شده توسط: admin
#4
فصل سوم

با صداي در اتاق به زمان حال برگشتم .
- بله ؟
صداي مامان اومد :
- بيا بيرون ميخوايم ناهار بخوريم .
- من هيچي نميخورم .
- حالا اتفاقيه كه افتاده ميخواي خودت و بكشي ؟ از ديروز صبح تا حالا هيچي نخوردي ميميري دختر . پاشو بيا بيرون انقدر من و حرص نده .
با اين حرفش دلم سوخت . اون چه گناهي داشت كه بايد به درد من ميسوخت ؟ نفس عميقي كشيدم و از تخـ ـت پايين اومدم . در و باز كردم . با چشماي نگران مادرم روبه رو شدم . دلم پر ميكشيد كه بغـ ـلش كنم و اونم موهاي بلندم و نـ ـوازش كنه . ولي صورت جديش حاكي از اين بود كه هنوزم ازم دلخوره . پس از بغـ ـل صرف نظر كردم و به طرف ميز ناهار خوري رفتم . بابا منتظر من و مامان نشسته بود سر ميز . خيلي آروم نشستم و نگاهي به ميز انداختم . اشتها نداشتم . حتي از ديدن اون همه غذت حالم به هم ميخورد . ولي به اجبار و براي اينكه مامان و بابا رو بيشتر از اين ناراحت نكنم چند تا قاشق خوردم . بابا همونطور كه نگاهش به بشقابش بود و قاشقش و از غذا پر ميكردم رو به من گفت :
- كي ميخواي با رادمهر حرف بزني و همه چي رو مشخص كني ؟
واقعا سوالي بود كه از خودم ميپرسيدم و از جوابش همش فراري بودم . ولي بالاخره بايد كاري ميكردم آرم گفتم :
- نميدونم . از ديشب تا حالا نه اس ام اس داده نه زنگ زده .
مامان گفت :
- عروسيش و به هم زدي لابد ميخواي بياد منت كشي ؟
بابا دوباره دخالت كرد و گفت :
- مونس جان ما با هم حرف زديم عزيزم .
مامان سرش و پايين انداخت و چيزي نگفت . دوباره آروم گفتم :
- امروز بهش زنگ ميزنم و يه قرار باهاش ميذارم .
- خوبه
تنها كلمه اي بود كه از دهان بابا خارج شد . اين سكوتشون از هر چيزي بدتر بود . حداقل كاش سرم داد ميزدن يا دعوام ميكردن . كاش انقدر خوب نبودن !
بعد از خوردن ناهار براي اينكه كمتر فكر و خيال كنم پيشنهاد دادم خودم ميزو تميز كنم . بابا و مامان براي استراحت به اتاقشون رفتن و منم مشغول تميز كردن ميز و آشپزخونه شدم . اول همه ي ظرفارو توي ماشين ظرفشويي چيدم و بعد ميز ناهار خوري و آشپزخونه رو سر و سامون دادم . وقتي كارم تموم شد دوباره به اتاق خوابم پناه بردم . روي تخـ ـتم نشستم و كلافه سرم و توي دستم گرفتم . بالاخره بايد بهش زنگ ميزدم . گوشيم و برداشتم و قبل از اينكه دوباره ترديد به سراغم بياد و پشيمون بشم شماره ي رادمهر و گرفتم . 4 تا بوق خورد ولي جوابي نداد نا اميد شده بودم داشتم قطع ميكردم كه با بوق 5 ام بالاخره صداش و شنيدم . مثل هميشه عادي بود . شايدم يكم بي تفاوت تر . گفت :
- بگو ميشنوم .
از اينكه انقدر بيخيال بود حرصم گرفت ولي به روش نياوردم و گفتم :
- سلام
- عليك .
- زنگ زدم باهات در مورد ديشب حرف بزنم .
- چي ميخواي بگي ؟ زود باش كار دارم .
- يعني از پشت تلفن بگم ؟
-نميدونم هر جا كه راحت تري بگو .
- امروز بيكاري ؟
نفس عميقي كشيد و گفت :
- به لطف شما و ماه عسلي كه قرار بود مثلا از امروز با هم بريم بله 1 - 2 هفته اي بيكارم فعلا .
- خوب ميتوني بياي كافي شاپ . . . ؟
- چه ساعتي ؟
- امروز ساعت 6
- ميبينمت اونجا .
بدون خداحافظي گوشي رو قطع كرد . گوشي توي دستم موند . البته بهش حق ميدادم كه ازم ناراحت باشه . نگاهي به ساعت كردم حدوداي 3 بود . هنوز تا 6 وقت زيادي داشتم . دوباره روي تخـ ـتم ولو شدم و به گذشته سفر كردم .

فصل چهارم

احسان ماهها دنبال كار راه اندازي شركتش بود بالاخره با كمكاي بابا تونست شركتش و راه بندازه . خيلي سريع تر از اون چيزي كه فكرش و ميكردم خونه اي براي خودش خريد و براي هميشه از پيشم رفت . بعد از اين همه مدت با هم بودن احساس ميكردم كه تنهاي تنها شدم .
تا 1 ماه اول گوشه گير و افسرده شده بودم ولي سر زدناي مداوم احسان حالم و بهتر كرده بود . مدام با ماشينش ميومد دنبال من و سوگند و سارا و با هم بيرون ميرفتيم .
هر روز كه ميگذشت احساسم به احسان بيشتر ميشد . تعطيلات عيد 2سال پيش بود كه تصميم گرفتيم همگي با هم به شمال بريم . خاطرات شمال هيچ وقت از ذهنم پاك نميشد . انگار حك شده بود توي ذهنم .
از شب قبلش همه توي تكاپو بوديم و از همه بيشتر من ! خوشحال بودم كه دوباره براي 1 هفته هم شده ميتونيم تموم ساعتارو كنار هم باشيم . قرار بود صبح زود همه دم خونه ي ما جمع بشن تا با هم حركت كنيم .
كل شب و نتونستم بخوابم . مثل بچه هاي 10 ساله ذوق كرده بودم . هي به خودم نهيب ميزدم كه آرومتر خودت و تابلو ميكني ولي انگار قلـ ـبم اين چيزا حاليش نبود . بابا و مامان از اينكه ميديدن بعد از اين همه مدت بالاخره خنده هام از ته دله خوشحال بودن . حتي بابا چند باري بهم تيكه انداخت و گفت :
- مُوژان عاشق شدي بابا ؟
و من فقط در جوابش ميخنديدم و خودم و لوس ميكردم براشون .
بالاخره با هر جون كندني بود صبح شد زودتر از همه از خواب بيدار شدم . مانتو و شلوار آبي به تن كردم و شال سفيد رنگي هم روي سرم انداختم . كمي آرايش كردم . دلم ميخواست توي نگاهش بهترين باشم .
سر و صداي مامان و بابا از توي حال ميومد . بابا به آرومي به مامان گفت :
- مونس جان مُوژان و بيدار كن ديگه الان همه ميرسن .
صداي قدماي مامان و ميشنيدم كه به اتاقم نزديك ميشد آروم در و باز كرد و وقتي من و حاضر و آماده ديد يه لنگه ابروش و بالا انداخت و گفت :
- سحر خيز شدي . كي بيدار شدي ؟
خودم و تابلو كرده بودم . معلوم بود كه مامان شك كرده . هر كس ديگه اي هم بود اين حركتاي من و پاي ذوق كردن به خاطر سفري كه حداقل 2 - 3 بار در سال ميرفتيم نميذاشت . من مني كردم و گفتم :
- خوابم نميبرد ديگه گفتم زودتر حاضر شم . بابا كمك نميخواد چمدونارو بذارم تو ماشين ؟
- نيكي و پرسش ؟ برو كمكش . منم حاضر ميشم ميام .
به خير گذشته بود . به سرعت به كمك بابا شتافتم . توي حياط كه رفتم سرحال سلام بلندي كردم . بابا به سمتم برگشت و گفت :
- سلام مُوژان خانوم . چه عجب زود حاضر شدي بابا .
لحني رسمي به خودم گرفتم و گفتم :
- صبحتون بخير آقاي كياني . بنده خوابم نبرد براي همين زودتر بيدار شدم . در نتيجه زودترم حاضر شدم . در نتيجه ي بيشتر اينكه شما امروز معطل اينجانب نميشين .
بابا لبخندي به لب آورد و گفت :
- حالا كه انقدر پر انرژي بدو برو بقيه وسايل و بيار ببينم .
- اي به چشم .
تند به سمت خونه دويدم و وسايلي كه مونده بود و براي بابا آوردم . نگاهي به ساعتم انداختم 7 صبح و نشون ميداد و هنوز خبري از بقيه نبود . رو به بابا گفتم :
- دير نكردن بابا ؟
بابا هم نگاهي به ساعتش انداخت و گفت :
- نه بابا ديگه كم كم بايد پيداشون بشه .
در خونه رو باز كردم و سركي توي كوچه كشيدم . همونجا ايستادم و منتظر اومدنشون شدم . عمو مهرداد و احسان هر دو هم زمان با هم رسيدن . انقدر از ديدن احسان ذوق زده بودم كه اصلا متوجه نشدم كسي همراه احسانه . صداي عمو مهرداد اومد كه رو به احسان ميگفت :
- عمو جان معرفي نميكني؟
تازه نگاهم به پسري كه كنار احسان ايستاده بود افتاد . احسان لبخندي زد و گفت :
- ايشون دوست خوب من رادمهر هستش . از دوران دبيرستان با هم دوستيم . يه جورايي عين دو تا برادر .
بابا و عمو با دوست احسان كه اسمش رادمهر بود دست دادن . نگاهم و از رادمهر گرفتم و به احسان دوختم . فقط و فقط اون بود كه براي من مهم بود . احسان دوباره به حرف اومد اشاره اي به بابا و عمو مهرداد كرد و گفت :
- عموهاي گلم هستن . عمو مهران و عمو مهرداد .
بعد اشاره اي به مامان كرد و گفت :
- زن عموي دوست داشتني خودم مونس خانوم . همسر عمو مهران .
مامان لبخندي زد و اظهار خوش وقتي كرد . صداي زن عمو از اون طرف اومد كه با لحن شوخ گفت :
- باشه احسان خان فقط مونس زن عموي گلته ؟
احسان ريز خنديد و اشاره اي به سمت زن عمو كرد و رو به رادمهر گفت :
- ايشونم يكي ديگه از زن عموهاي گلم هستن سروناز خانوم .
زن عمو سروناز لبخندي به لب آورد انگار خيالش راحت شد . تمام مدت رادمهر با يه لبخند محو به همه نگاه ميكرد . احسان به طرف من و سوگند و سارا اومد كه كنار هم ايستاده بوديم لبخند مهربونش و نثارمون كرد و بعد رو به رادمهر گفت :
- اين خانوماي متشخصي هم كه ميبيني دختر عموهاي بنده هستن . سارا خانوم و سوگند خانوم دختراي عمو مهرداد . و ايشونم تك فرزند عمو مهران هستن مُوژان خانوم .
سوگند و سارا با رغبت با رادمهر احوالپرسي ميكردن ولي من تنها به يه خوش وقتم اكتفا كردم . چند ثانيه نگاهش توي چشمام قفل شد ولي خيلي زود نگاهش و ازم گرفت و رو به همه گفت :
- از آشنايي با همتون خوش وقتم . احسان هميشه تعريف ميكرد برام از همتون . خوشحال شدم كه تونستم از نزديك ببينمتون .
بالاخره بعد از تعارفات معمول رضايت دادن كه سوار ماشينا بشيم و حركت كنيم . به دلم صابون زده بودم كه تا شمال پيش احسان باشم ولي با اومدن رادمهر و ماشين نياوردن احسان مامانم منعم كرد كه توي ماشين رادمهر بشينم . مغموم و سر خورده روي صندلي عقب ماشين بابا نشستم و مجبور شدم به بودن سوگند كنارم رضايت بدم . ولي تو دلم از دوست احسان متنفر شده بودم .
سوگند مدام زير گوشم پچ پچ ميكرد و از دوست احسان ميگفت . ديگه سرم درد گرفته بود براي اينكه چند دقيقه اي ساكت بشه گفتم :
- سوگند ميخوام بخوابم سر و صدا نكن .
- بي ذوق داشتم حرف ميزدم باهات .
- ولي نميخوام بشنوم . سكوت يادت نره .
- بگير بخواب بابا . اَه .
چشمام و روي هم گذاشتم و تا آخر مسير خوابيدم . با توقف ماشين يهو از خواب پريدم نگاهي به اطراف انداختم تو حياط ويلا بوديم نگاهي به مامانم كه در حال پياده شدن بود انداختم و گفتم :
- رسيديم ؟
مامان نگاهي بهم كرد و گفت :
- چه عجب بيدار شدي . سوگند بدبخت مرد از بيكاري و بي هم زبوني .
نگاهي توي ماشين كردم خبري از سوگند نبود دوباره گفتم :
- پس سوگند كوش ؟
- رفت وسايل و چمدونشو از ماشين باباش برداره ببره تو . توام بلند شو ديگه زشته .
با اين حرف از ماشين دور شد . پياده شدم همه در تكاپو بردن چمدوناشون به داخل ويلا بودن . من بيخيال به ماشين تكيه زدم و نظاره گر كاراشون بودم . چشمم به احسان خورد كه با پليور سفيد مشكي و شلوار جين آبي تيره خواستني تر شده بود . موهاش و طبق معمول به سمت بالا داده بود . همش در حال رفت و آمد بود و من چشم ازش بر نميداشتم . يه لحظه نگاه خيرم و غافلگير كرد . سريع سرم و پايين انداختم ولي ديگه دير شده بود . صداش و شنيدم كه هي نزديك و نزديك تر ميشد بهم :
- خانوم كل مسير و كه خواب تشريف داشتن الانم كه هيچ كمكي نميكنن . اگه سختتونه ميخواين بغـ ـلتون كنم ببرمتون تو ويلا .
لبخند خجولي زدم و مشت آرومي به بازوش كوبيدم و گفتم :
- احسان . لوس نشو . خسته بودم خوب . ديشب اصلا نخوابيدم .
مثل من تكيه به ماشين زد و دستاش و روي سينش قلاب كرد و گفت :
- هوم ؟ چرا ؟ چي فكر شيطونك فاميلمون و مشغول كرده بود ؟
نگاهي بهش كردم لبـ ـاش خندون بود و با چشماي مهربونش بهم نگاه ميكرد . خيلي وقت بود بهم نگفته بود شيطونك . يادش بخير وقتي بچه تر بودم مدام ورد زبونش بود ولي از وقتي فاصلمون بيشتر شده بود خيلي چيزا هم تغيير كرده بود . دوباره شدم همون مُوژان قديم كه هيچ رو در وايسي با احسان نداره . نيشگوني از بازوش گرفتم كه دادش به هوا رفت گفت :
- چرا نيشگون ميگيري ؟
- تا تو باشي ديگه به يه خانوم متشخص نگي شيطونك .
همونجوري كه با اخماي تو هم بازوش و با دستش ميماليد گفت :
- اگه شيطونك نبودي كه اين بلا رو سر دست نازنينم نمي آوردي .
تهديد كنان دستم و بالا آوردم و نشون دادم كه ميخوام بازم نيشگونش بگيرم كه قدمي به عقب برداشت و به حالت تسليم دستاش و بالا آورد و گفت :
- من تسليمم تورو خدا دوباره نيشگون نگير .
از حالت التماس گونش خندم گرفت لبخندي روي لـ ـبم نشست و دستم و پايين انداختم اونم دوباره لبخند مهربونش و به لب آورد و گفت :
- تو شيطونكي . اونم فقط شيطونك من .
با اين حرفش انگار دنيا رو بهم داده بودن . صورتم و به طرفش برگردوندم . اونم توي چشمام خيره شده بود يهو صدايي افكار و احساساتمون و پاره كرد . رادمهر دوست احسان بود با همون چهره ي جدي خاص خودش داشت به سمتمون ميومد گفت :
- احسان عموت صدات ميكرد مثل اينكه كارت داشت .
احسان با اومدن رادمهر كمي دست پاچه شد به خوبي از رفتارش ميتونستم اين و تشخيص بدم . انگار داشت دنبال كلمات ميگشت كه دوباره رادمهر گفت :
- بد موقع مزاحم شدم ؟
ميخواستم بهش بگم بله خروس بي محل . چي ميشد 5 دقيقه دير تر ميومدي ؟ با اخماي تو هم نگاهم و به چهره ي بي تفاوت و بيخيال رادمهر دوختم . احسان لبخند مهربونش و دوباره به لب آورد و به سمت رادمهر رفت دستش و دور شونه ي رادمهر حـ ـلقه كرد و گفت :
- اين چه حرفيه بيا با هم بريم ببينيم عمو چي كارم داره .
بعد نيم نگاهي به سوي من كرد و گفت :
- مُوژان توام بيا تو نمون بيرون هوا سرده سرما ميخوري .
و بعد بدون حرفي رفت . از اينكه رادمهر جو عاشقانمون و به هم ريخته بود از دستش عصباني بودم و ميخواستم بكشمش . لحظه ي آخر فقط نگاه تيز بين و شكاك رادمهر و ديدم و بعد با هم به سمت ويلا رفتن .
يعني اونم من و دوست داشت ؟ با كفشم ضرباتي به تاير ماشين ميزدم . كلافه بودم . دلم نميخواست برم تو . صداي سوگند و يكم دور تر شنيدم كه رو به من ميگفت :
- مُوژان چرا نمياي پس ؟ مامانت ميگه بيا تو سرما ميخوري .
دستي براش تكون دادم و گفتم :
- اومدم .
به سمت ويلا حركت كردم .
سپاس شده توسط: admin
#5
فصل پنجم

ساعت 5:30 بود كه حاضر و آماده بودم . دلشوره ي بدي به جونم افتاده بود . هنوز خودمم نميدونستم ميخوام چه جوابي به رادمهر بدم . چند تا نفس عميق كشيدم و از اتاقم اومدم بيرون . مامان و بابا در حال تلويزيون ديدن بودن و حواسشون به من نبود . به حرف اومدم :
- من دارم ميرم .
هم زمان سرشون و به طرفم برگردوندن بابا گفت :
- كجا ؟
- ساعت 6 با رادمهر قرار دارم ميخوايم حرفامون و بزنيم .
بابا سري تكون داد و گفت :
- باشه برو . فقط حواست باشه چه حرفي ميزني . هر چيزي بگي توي آيندت تاثير گذاره . عجول رفتار نكن .
مامان كه تا اون لحظه ساكت بود نگاه نگرانش و بهم دوخت و نزديكم اومد كمي اين پا و اون پا كرد . همونجوري جلوش وايساده بودم و نگاش ميكردم . يهو من و در آغـ ـوش گرفت و زير گوشم زمزمه وار گفت :
- تصميم درست بگير مامان جان .
انگار گرماي آغـ ـوشش بهم اعتماد به نفس داد . خوشحال بودم كه من و بخشيده و ازم دلخور نيست . بـ ـوسه اي روي گونش كاشتم و لبخندي به روش زدم . دستام و توي دستاش گرفت و فشار خفيفي بهشون داد . گفتم :
- چشم مامان .
نگاهي به بابا و بعد به مامان كردم و گفتم :
- پس من رفتم .
بابا گفت :
- ميخواي با ماشين من برو ؟
- نه خودم برم راحت ترم . همين نزديكي ها باهاش قرار گذاشتم .
- باشه بابا خدا به همراهت .
با بدرقه ي بابا و مامان از در خونه بيرون اومدم . سوگند راست ميگفت كه يكي يه دونه بودن اين مزايا رو هم داره ! خوشحال از اينكه حمايت پدر و مادرم و دارم به سمت محل قرار پيش رفتم . راس ساعت 6 رسيدم . چشمم و توي كافي شاپ گردوندم ولي خبري از رادمهر نبود . ميزي رو گوشه ي دنج كافي شاپ انتخاب كردم و نشستم . مدام ساعتم و نگاه ميكردم . خبري ازش نبود كه نبود . يه لحظه شك كردم شايد ميخواد تلافي كنه و نياد . دوباره نگاهي به ساعتم كردم 6:30 بود . هميشه از انتظار كشيدن متنفر بودم . بالاخره 6:40 بود كه رسيد . اور كت بلندي پوشيده بود كه قد بلندش و بلندتر و كشيده تر نشون ميداد . نگاهش توي كافي شاپ چرخيد و روي من ثابت موند . بدون توجه به نگاه اطرافيانش به سمت ميزي كه نشسته بودم اومد . بدون حرفي اور كتش و از تنش خارج كرد و بعد نشست نيم نگاهي بهم كرد و گفت :
- خوب ميشنوم حرفات و بزن .
- انقدر ازم بدت مياد كه نه نگام ميكني نه سلام و احوالپرسي ؟
- چرند نپرس حرف اصلي رو بزن ميخوام برم كار دارم .
از لحن حرف زدنش دلم گرفت ولي به خودم گفتم " مُوژان تو خيلي قوي هستي . نبايد اشك بريزي جلوش "
پوزخندي زدم و گفتم :
- تو كه گفتي بيكاري 2 هفته .
- گفتم سر كار نميرم نگفتم كلا زندگيم و تعطيل كردم نشستم تو خونه كه .
با چشماي ستيزه جوش خيره شده بود توي چشمام . بدون اينكه نگاه ازم بگيره گفت :
- خوب ميگفتي ؟
- نميخواي بپرسي چرا ديشب نيومدم ؟
شونه اي بالا انداخت و گفت :
- چه فرقي ميكنه . مهم اينه كه به نفع من كار كردي .
دندونام و از حص روي هم فشار دادم . نميتونستم حرفي بهش بزنم يا ايرادي ازش بگيرم چون باعث و باني اين رفتارش خودم بودم . سرم و پايين انداختم و چند دقيقه اي سكوت شد . رادمهر گارسون و صدا كرد و سفارش قهوه و كيك داد براي جفتمون . وقتي گارسون رفت به حرف اومدم :
- مثل اينكه براي توام زياد مهم نبوده اين زندگي و تعهدمون .
- چرا بايد برام مهم باشه ؟
- پس چرا اومدي خواستگاريم ؟
- وارد مسائل شخصي و خصوصي بنده نشو خانوم محترم . مگه من ازت ميپرسم چرا ديشب اون كار بچه گانه رو كردي كه تو ازم سوال به اين مهمي و ميپرسي ؟ در ضمن اين و وقتي اومدم خواستگاريت بايد ازم ميپرسيدي نه الان كه همه چي داره تموم ميشه .
- آره شايد حق با توئه . بايد زودتر ميپرسيدم . بيخيال حالا مهم نيست .
- موافقم اين بحثاي مسخره رو ول كن . نقشه ي بعديت چيه خانوم ؟
چشمام و ريز كردم و گفتم :
- نقشه ؟ كدوم نقشه ؟
- خودت و خوب به ندونستن ميزني ها ! نقشه ي ازدواج با من ، نقشه ي فرار حتما الانم بايد يه نقشه اي داشته باشي ديگه .
وقاحت و به نهايت رسونده بود اخمام توي هم رفت گفتم :
- خواستگاري و ازدواج كه نقشه ي تو بوده . تو بگو قدم بعديت چيه . رو بازي كن .
- مگه تو از اولش با من رو بازي كردي كه حالا من دست خودم و پيش حريف قدرم بخوام رو كنم ؟
توي همون لحظه كيك و قهومون و آوردن . رادمهر تشكري كرد و گارسون رفت . دلم نميخواست بينمون بحثي پيش بياد . ميخواستم براي هميشه همه چي تموم بشه . گفتم :
- هر كار كرديم و هر چي بوده تموم شده . من ميخوام جدا شيم از هم . هر كي بره سمت زندگي خودش .
نگاه دقيقي به صورتش انداختم . ذره اي ناراحت يا شوكه نشد . گفت :
- فقط روزش و تعيين كن من اونجام !
براي من بازم سخت بود انقدر راحت در اين مورد حرف بزنم ولي اون خيلي بيخيال تر از اين حرفا بود . انگار از خداش بود از زندگيش برم بيرون . گفتم :
- يعني انقدر اين موضوع برات بي ارزشه ؟
- سوال بعدي .
- باشه جوابم و نده . هر وقت وقتت آزاد بود با هم ميريم و درخواست طلاق ميديم .
جرعه اي از قهوش خورد و نگاهش و دوباره به چشمام انداخت و گفت :
- 2 هفته بيكار بيكارم . اصلا ميخواي فردا بريم ؟
باور نكردني بود ! سعي كردم خونسرد باشم . ولي براي خودم بهتر بود هر چه زودتر ازش جدا شم . پس مثل خودش خونسرد گفتم :
- من حرفي ندارم . ساعتش و برام اس ام اس كن .
- باشه .
- راستي ميخوام بيام لباسام و وسائلمم ببرم .
- يه روز كه نيستم بيا همه چي رو ببر .
از قصد روي روزي كه نيست تاكيد كرد كه بگه ديگه دلش نميخواد من و ببينه منم خونسرد از جام بلند شدم و گفتم :
- باشه حتما . پس تا فردا خداحافظ .
با خونسردي نگاهي بهم كرد و گفت :
- قهوت و نميخوري ؟
- نه ممنون ميلي ندارم . خداحافظ
بدون اينكه نگاهي بهم بكنه خودش و مشغول كيك مقابلش نشون داد و گفت :
- خداحافظ .
ديگه موندن و جايز ندونستم با سرعت از در كافي شاپ بيرون زدم . سرما يهو بدن گرمم و به لرز انداخت ولي اهميتي ندادم . دلم نميخواست سوار تاكسي بشم . دوست داشتم پياده تا خونه قدم بزنم . كوچه ي كنار كافي شاپ و در پيش گرفتم و غرق افكار خودم پيش رفتم . يعني كار درستي ميكردم ؟ خدايا يه نشونه بهم بده . خودت بگو چيكار كنم دوراهي بديه !
سپاس شده توسط: admin
#6
فصل ششم


3 روز بود كه شمال بوديم ولي توي اين سه روز هيچ برخوردي با احسان نداشتم . انگار از قصد ازم دوري ميكرد . بعضي وقتا فكر ميكردم شايد از قصد با خودش رادمهر و آورده كه هي ازم فاصله بگيره . احسان و رادمهر از صبح بيرون ميرفتن و شب به ويلا بر ميگشتن . نميدونستم كجا ميرن يا چيكار ميكنن ولي دلخور بودم ازش كه مدام ازم فرار ميكنه . غيبتاي طولاني مدت احسان بالاخره صداي عمو مهرداد و در آورد . يه شب كه همه دور هم توي ويلا نشسته بوديم و حرف ميزديم مثل چند شب گذشته احسان و رادمهر دير وقت به ويلا برگشتن . عمو مهرداد نگاهي به احسان كرد و گفت :
- عمو مثلا اومديم مسافرت دسته جمعي كه همه باشنا . تو كه همش نيستي پسر اين چه وضعيه ؟
احسان همون لبخند مهربون و محسور كننده اش تحويل عمو داد و گفت :
- شرمنده ديگه مهمون داشتن اين دردسرا رو هم داره
و بعد اشاره ي خنده داري به رادمهر كرد . رادمهر كه اين حركت احسان و ديد دستاش و بالا برد و با همون چهره ي جديش رو به احسان گفت :
- من هيچ كارم . الكي من و بهونه نكن .
احسان خنديد و گفت :
- تورو واسه همين وقتا آوردم ديگه كه تقصيرارو گردنت بندازم .
عمو مهرداد بين حرفشون پريد و گفت :
- من هيچي حاليم نيست فردا ميخوايم كوبيده درست كنيم حتما هم بايد باشين جفتتون و ميگما . آقا رادمهر شما هم حق فرار نداري .
رادمهر لخند محوي زد و گفت :
- اگه احسانم بخواد ازم نميرم . كوبيده رو عشق است .
ديگه بقيه ي حرفا حول و حوش فردا و كباب درست كردن ميچرخيد . مردا با هم كري ميخوندن كه كي بهتر بلده كباب درست كنه . جالب اينجا بود كه رادمهر خشك و بي تفاوتم به وجد اومده بود . ولي من حواسم توي جمع نبود . فكرم توي فردا بود . بالاخره بعد از اين مدت ميتونستم فردا احسان و كامل پيش خودم داشته باشم . البته اگه دوباره خروس بي محل رادمهر خان نميپريدن وسط !
بالاخره حدوداي 1 بود كه همه رضايت دادن برن بخوابن . با فكر فردا راحت تر از هر شب ديگه اي خوابيدم .
با درد موهام از خواب بيدار شدم چشمام و باز كردم و ديدم سوگند موهام و توي دستش گرفته و داره ميكشه . دستش و پس زدم و گفتم :
- مگه مريضي ؟
خنديد و گفت :
- آره . پاشو ديگه چقدر ميخوابي . همه بيدار شدن .
خواستم توجهي به حرفش نكنم و دوباره بخوابم كه تازه ياد قراراي ديشب افتادم . يهو از جا پريدم و نشستم . سوگند كه از اين عكس العمل من جا خورده بود گفت :
- چت شد يهو ؟ جني شدي ؟
بدون توجه به حرفش از جام بلند شدم و با وسواس لباس مناسبي انتخاب كردم و موهام و دم اسبي پشت سرم بستم . تمام مدت سوگند با دهان باز من و نگاه ميكرد . بهش گفتم :
- دهنت و ببند توش پشه ميره .
- تو يهو جني شدي ؟
- به تو مربوط نيست زود باش بريم پايين .
- بميري كه هيچ كارت به آدميزاد نرفته مُوژان .
سوگندم خيلي زود حاضر شد و با هم از اتاق خارج شديم . هيچ كس توي ويلا نبود ولي صداي حرف زدن و خنديدنشون از توي حياط ميومد . با سوگند به سمت حياط رفتيم مامان و زن عمو و سارا روي صندلي هايي كه توي حياط بود نشسته بودن و به آقايون كه توي چند قدميشون پاي منقل ايستاده بودن و با لودگي و شوخي كبابارو باد ميزدن نگاه ميكردن .
من و سوگند به جمعشون اضافه شديم و سلامي به همه كرديم و ما هم مثل بقيه روي صندلي ها نشستيم . تعدادي از كبابا روي منقل بودن و بابام مشغول باد زدنشون بود چند قدم اون ور تر هم احسان و رادمهر داشتن گوشتارو به سيخ ميكشيدن . عمو هم بالا سرشون ايستاده بود و باهاشون شوخي ميكرد . عمو رو به سوگند گفت :
- بابا پاشو برو اون گوجه هايي رو كه به سيخ كشيديم و بيار كبابشون كنيم .
سوگند غرغري كرد و كار و به سارا محول كرد . سارا هم تنبل تر از سوگند از جاش تكون نخورد . اصراراي عمو هم انگار فايده اي نداشت ! بابا كه اين و ديد رو به من گفت :
- مُوژان جان تو برو بابا .
بدون حرفي از جا بلند شدم و دوباره به سمت ويلا برگشتم . يه راست به آشپزخونه رفتم . ولي خبري از گوجه فرنگيا نبود . در يخچال و باز كردم بازم نبود . يهو احسان و پشت سرش رادمهر وارد آشپزخونه شدن احسان نگاهي به من كرد كه بلاتكليف وسط آشپزخونه وايساده بودم بعد گفت :
- چرا اينجايي ؟ گوجه هارو دادي به عمو ؟
- هر چي ميگردم نيست .
- نيست ؟ داشتم ميومدم تو ديدمش .
فكر كردم داره مسخرم ميكنه اخم كردم و گفتم :
- خودت و مسخره كن .
- مسخره ؟
رو به رادمهر كرد و گفت :
- مگه اومديم رو ميز حال نبودن ؟
رادمهر تنها سر تكون داد . مثل اينكه داشتن راست ميگفتن . رادمهر دستاش و شست و همينجوري كه از آشپزخونه بيرون ميرفت گفت :
- من گوجه هارو ميبرم .
- مرسي رادمهر . برو منم دستام و ميشورم الان ميام .
خجالت كشيدم از اين همه گيج بودنم . انقدر غرق فكراي خودم بودم كه اصلا ميز حال و نديده بودم . احسان با لبخند محوي به سمت سينك ظرفشويي رفت و دستاش و شست . احسان كه ديد من همينجوري اونجا وايسادم گفت :
- چرا نميري ؟
- صبر ميكنم با هم بريم .
- كبابا الان آماده ميشه همشو سوگند ميخوره ها .
انگار ميخواست بچه ي 4 ساله رو دك كنه شونه هام و بالا انداختم و همونجوري اونجا وايسادم . نگاهي بهم انداخت . دستاش و با دستمال آشپزخونه خشك كرد و گفت :
- چيزي ميخواي بگي ؟
- چطور ؟
- حس ميكنم دودلي حرفي بزني بهم . درسته ؟
خودم و به ندونستن زدم و گفتم :
- نه چيزي نميخوام بگم . تو چي ؟
لبخندي زد و گفت :
- شايد بعدا بهت گفتم شيطونك ولي الان وقتش نيست .
چهره ي مهربونش و دوست داشتم . ضربان قلـ ـبم بالا رفت . يعني اون چيزي كه من انتظارش و داشتم و ميخواست بهم بگه ؟ با سماجت گفتم :
- الان بهم بگو احسان .
- نميشه شيطونك صبر داشته باش . بالاخره وقتش ميرسه .
نگاهي بهم كرد و از آشپزخونه بيرون رفت . انگار با اون نگاهش دل منم از سينم پركشيد و رفت .
پيش بقيه برگشتم كبابا حاضر بود و همه مشغول خوردن بودن . رادمهر خيلي عجيب نگام ميكرد . يه جورايي با نگاه بدبيني و شك ! ولي اصلا برام اهميتي نداشت . احسان مثل هميشه ميخنديد و حرف ميزد . از اين همه تضاد بين رادمهر و احسان تعجب ميكردم . احسان شوخ و خنده رو و مهربون بود . ولي رادمهر اخمو و عبـ ـوس و كم حرف بود . انگار از خودشم شاكي بود !
بالاخره اين 1 هفته هم با همه ي خوب و بداش گذشت . بابا اصرار داشت كه برگرديم و هفته ي دوم تعطيلات عيد و خونه باشيم . عمو مهردادم موافق بود با نظر بابا ولي احسان به بابا گفت :
- عمو مهران اشكال نداره من و رادمهر چند روزي بيشتر توي ويلاتون بمونيم ؟
عمو مهرداد گفت :
- مگه نمياي تهران ؟
- نه راستش كاري كه ندارم . اينجا هم آب و هوا خيلي خوبه . اگه اجازه بدين من و رادمهر بمونيم .
بابا گفت :
- اين چه حرفيه عمو جون .
كليد ويلارو به احسان داد و گفت :
- اينم از كليد . تا هر وقت كه دوست داشتين اينجا بمونين .
احسان و رادمهر تشكر كردن . و ما به سمت تهران حركت كرديم . دلم ميخواست بازم پيش احسان بمونم اما چاره اي جز برگشت نداشتم .
سپاس شده توسط: admin
#7
فصل هفتم

انقدر توي خاطراتم غرق بودم كه اصلا متوجه نشدم كي رسيدم خونه . اصلا طولاني بودن مسير و احساس نكرده بودم . نگاهي به ساعت كردم . 9 بود ! اين همه مدت راه رفته بودم و هيچي حس نكردم ؟ خواستم كليدم و از توي كيفم در بيارم ولي دستام از سرما بي حس شده بود تازه متوجه عمق سرما شده بودم . بالاخره كليد و در آوردم و در و باز كردم . سرم و توي يقه ي پالتوم فرو كرده بودم . مطمئن بودم الان نوك بينيم قرمز شده . هر وقت سردم ميشد اول از همه نوك بينيم قرمز ميشد . تا دم خونه دويدم . پشت در نفس نفس ميزدم . صبر كردم تا نفسم جا بياد بعد در خونه رو هم باز كردم . صداي تلويزيون از توي پذيرايي ميومد و سر و صداهايي از آشپزخونه . بلند گفتم :
- من اومدم .
مامان با عجله كفگير به دست از آشپزخونه بيرون اومد . توي چشماش نگراني موج ميزد . بابا هم با كنترل تلويزيون از پذيرايي بيرون اومد . مامان بالاخره نتونست خودش و كنترل كنه و گفت :
- چي شد ؟
گفتم :
- ميشه بهم يه قهوه بدين مامان ؟ بيرون هوا خيلي سرد بود .
مامان مكثي كرد و گفت :
- تا تو لباسات و عوض كني منم قهوه رو درست ميكنم .
تشكر كردم و از كنارشون رد شدم و به اتاقم رفتم . نفسم و پر صدا بيرون دادم و مشغول تعويض لباسام شدم . پليور پشمي سفيدم و با شلوار سفيد تنم كردم و از اتاق اومدم بيرون . بابا روي مبل توي پذيرايي لم داده بود و مثل هميشه توي بيخيالي و خونسردي خودش به سر ميبرد . كنارش نشستم . دقيقه اي بعد مامان با سيني قهوه پيشمون اومد . كمي از قهوم مزه مزه كردم . ميدونستم منتظرن كه بدونن چي شد نتيجه ي حرفامون . پس نخواستم بيشتر از اين معطلشون كنم . فنجون قهوه رو روي ميز گذاشتم و نگاهي به چشماشون كردم و گفتم :
- همه ي حرفامون و به هم زديم .
سكوت كردم نميدونستم چجوري بهشون بگم . شوخي نبود آينده ي تنها بچشون بود . مطمئنا دوست نداشتن به اين زودي مهر طلاق توي شناسنامم بخوره . مامان وقتي سكوتم و ديد گفت :
- خوب ؟ چي شد ؟
سرم و پايين انداختم و گفتم :
- قرار شد فردا با هم بريم درخواست طلاق بديم .
صداي فرياد گونه ي مامان و شنيدم كه گفت :
- چي ؟ طلاق ؟ مطمئني مُوژان ؟ يكم بيشتر به خودتون وقت بدين . شايد عجله كردين براي ازدواج . يكم بيشتر با هم آشنا شين .
بابا همچنان ساكت بود و به من نگاه ميكرد . دوباره گفتم :
- نميتونيم با هم زندگي كنيم اين بهترين و تنها راهه . خواهش ميكنم توضيح اضافه ازم نخواين . اين تصميميه كه هر دو با هم گرفتيم .
قبل از اينكه مامان حرفي بزني فنجون قهوم و برداشتم و به سمت اتاقم رفتم . احتياج به تنهايي داشتم . بعد از اينكه قهوم و خوردم . گوشيم و برداشتم شماره ي احسان و از توي ليست شماره هاي ذخيره شده پيدا كردم و دستم روي تماس خشكيده بود . نميدونستم كار درستيه بهش زنگ بزنم يا نه ! كلافه بودم . توي همين گير و دار بودم كه گوشيم زنگ خورد هول شدم . نگاهي به صفحه كردم و نفس عميقي كشيدم . تماس و برقرار كردم :
- باز چي شده خروس بي محل ؟
صداي سوگند مثل هميشه شاد و پرانرژي تو گوشم پيچيد :
- احوال مُوژان خانوم بداخلاق . چطوريايي ؟
- خوبم سوال بعدي .
- بد اخلاقيا
- پس قطع كن تا بيشتر از اين بد اخلاق نشدم .
- من كه به خواسته ي خودم بهت زنگ نزدم آخه باهوش . مادر جناب عالي با من تماس گرفتن گفتن بنده از شما عاقل ترم در نتيجه بهت زنگ بزنم و يكم نصيحتت كنم .
بعد زد زير خنده . گفتم :
- ببين كار من به كجا رسيده كه تو ديگه بخواي نصيحتم كني. سوگند حوصله ندارم خداحافظ .
- اي بميري كه فقط ميخواي آدم و دك كني . برو سرت و بكن تو همون لونت دور و ورتم نبين . چون اگه نگاه به اطرافت بندازي متوجه حماقتت ميشي و اصلا خيلي عيبه ! فكر كن مُوژان خانوم اصلا اشتباهي بكنه !
- بسه انقدر تيكه ننداز خداحافظ
- خداحافظ خانوم كبكه !
نگاهم دوباره به شماره ي احسان افتاد با عصبانيت گوشي رو پرت كردم رو تخـ ـت و سرم و بين دستام گرفتم . صداي تلفن خونه اومد . كنجكاو شدم كه كيه . بعد از به هم خوردن عروسي بايد پيه حرفا و غيبتاي فاميل و به تنم ميماليدم . برام حرف هيچ كس اهميتي نداشت . نميتونستم به خاطر حرف ديگران زندگيم و جهنم كنم كه . پشت در اتاقم رفتم و گوشم و بهش چـ ـسبوندم . صداي مامان گنگ و نامفهوم بود و نميتونستم بشنوم . بيخيال فالگوش وايسادن شدم و دوباره روي تخـ ـتم دراز كشيدم . فردا همه چي تموم ميشد . پس چرا رادمهر ساعت قرار و اس ام اس نكرد بهم ؟ به درك ! منم ديگه نه بهش زنگ ميزنم نه اس ام اس ميدم .
تقه اي به در خورد و مامان وارد شد چهرش گرفته بود وقتي اينجوري ميديدمش قلـ ـبم فشرده ميشد . نميخواستم هيچ وقت ناراحتيش و ببينم . گفت :
- بيا شام بخور .
بدون اينكه تكوني به خودم بدم ساعدم و روي پيشونيم گذاشتم و گفتم :
- خستم ميخوام بخوابم . گرسنه نيستم .
منتظر اعتراض مامان بودم ولي مثل اينكه اونم از جنگيدن با من خسته شده بود صداي به هم خوردن در و شنيدم . رفته بود . چشمام و بستم و سعي كردم بخوابم .

فصل هشتم

برگشت به تهران بدون احسان برام دلگير كننده بود . با اينكه ديگه توي خونمون زندگي نميكرد ولي بازم همين كه ميدونستم توي تهرانه و هر وقت كه اراده كنم ميتونم ببينمش خيلي حس بهتري بهم ميداد . هفته ي دوم عيد حتي عمو مهرداد اينا هم تهران نبودن كه حداقل دلم به سوگند خوش باشه . روز بعد از برگشتمون از شمال عمو و خانوادش براي ديدن خانواده ي زن عمو سروناز راهي يزد شدن . به خاطر كاراي بابا از مسافرت رفتن توي هفته ي دوم عيد صرف نظر كرديم . البته حوصله ي سفر تنهايي رو هم نداشتم .
تعطيلات تموم شده بود و دوباره دانشگاه و درس شروع شده بود . يه روز صبح بود كه احسان با خونمون تماس گرفت با بيحالي به سمت تلفن رفتم و گوشي رو برداشتم :
- بله بفرماييد ؟
- چرا انقدر بيحالي شيطونك ؟
با شنيدن صداي احسان انگار انرژي مضاعف گرفته بودم ناخود آگاه خنديدم و گفتم :
- سلام احسان چطوري ؟
- خوبم . اگه ميدونستم انقدر از شنيدم صدام شاد ميشي زودتر بهت زنگ ميزدم .
نميدونم چه حسي يهو بهم دست داد كه گفتم :
- من هر وقت صداي تورو ميشنوم انرژي ميگيرم و شاد ميشم .
چند لحظه اي سكوت شد پشت تلفن . لـ ـبم و گاز گرفتم و از اينكه حرف نامربوطي زده بودم خجالت كشيدم احسان با صداي آرومتر از قبل گفت :
- منم همينطور .
نميدونستم گوشام داره واقعا اشتباه ميشنوه يا درست ميشنوم . ولي هر چي كه بود خوشحال بودم . احسان دوباره به حالت اول برگشت و گفت :
- زنگ زدم بگم ميخواستم امشب كليد ويلا رو براتون بيارم .
- چه عجله ايه باشه پيشت حالا .
خنديد و گفت :
- يعني منظورت اينه كه نيام ؟
- نه نه . تعارف بود مثلا !
دوباره خنديد از اين همه گيج بازي خودم حرصم گرفته بود . آخه دختر تو حرف نزني كه نميگن لالي ! حرف زدن بلد نيستي حرف نزدن كه بلدي ! احسان گفت:
- متوجه شدم خودت و اذيت نكن . پس آخر شب كليد و ميارم به همه سلام برسون .
- يعني واسه ي شام نمياي ؟
- نه ديگه مزاحمتون نميشم .
- اين چه حرفيه . مامان اگه بفهمه اين همه راه ميخواي بياي ولي شام نميموني ناراحت ميشه .
- آخه نميخوام زن عمو تو دردسر بيفته
- اين چه حرفيه . زودتر بيا شام منتظرتيم .
- باشه . پس شب ميبينمت . خداحافظ .
- خداحافظ .
خوشحال از اينكه امشب ميبينمش به سمت اتاق مامان اينا رفتم . مامان روي تخـ ـت دراز كشيده بود و كتابي ميخوند . با ديدن من كه سراسيمه به سمتش ميدويدم ترسيد . روي تخـ ـت نيم خيز شد و گفت :
- چيزي شده ؟
- نه چطور ؟
- پس چرا اينجوري مياي تو اتاق سكتم دادي ؟
- همينجوري مهمون داريم امشب .
مامان نگاهي پرسشگر بهم انداخت و گفت :
- مهمون ؟ كي هست ؟
- احسان . الان زنگ زد گفت كليداي ويلا رو ميخواد شب بياد به بابا منم گفتم براي شام بيا .
- خوب كاري كردي . پس من برم فكر غذا باشم . توام برو يه گردگيري بكن يه جارو هم بزن خونه رو .
- اي به چشم .
- چه عجب ما يه بار يه كار بهت گفتيم و تو نه تو كار نياوردي .
حرف مامان و بي جواب گذاشتم و از اتاق اومدم بيرون . اول گردگيري كردم و بعد جارو برقي زدم . خونه مثل آينه برق ميزد . به طرف اتاقم رفتم تا دوش بگيرم و لباس مناسبي بپوشم .
دوش گرفتم و تونيك نوك مدادي آستين كوتاهي كه بلنديش تا بالاي زانوم بود با شلوار برموداي تنگ مشكي پوشيدم صندلاي مشكي خوشگلم و هم به پا كردم . موهام و به عادت هميشگي دم اسبي كردم و آرايش كردم . راضي از آرايش و لباسام از اتاق اومدم بيرون . مامان توي پذيرايي مشغول تلويزيون ديدن بود . نگاهي به ساعت كردم 5 بود به مامان گفتم :
- بابا كي مياد ؟
- بهش زنگ زدم گفتم احسان مياد گفت سعي ميكنه تا 6 خونه باشه .
در همين حين زنگ خونه به صدا در اومد گفتم :
- حتما احسانه .
به سمت آيفون رفتم . خودش بود . در و باز كردم و خودم به انتظارش كنار در ورودي ايستادم . طولي نكشيد كه جلوي در ورودي رسيد . مثل هميشه خندون سلام كرد منم با لبخند جوابش و دادم و منتظر شدم كفشاش و در بياره . رو به من گفت :
- عمو اومده ؟
- گفت تا 6 ميرسه .
- پس كاش ديرتر ميومدم .
اخمي كردم و گفتم :
- مگه فقط واسه ديدن عموت مياي اينجا ؟
داخل شد . لبخندش عميق تر شد و گفت :
- نه شيطونك اخمات و باز كن . واسه ديدن زن عمو هم ميام .
به خاطر بدجنسـ ـيش نيشگوني از بازوش گرفتم خودش و كنار كشيد و گفت :
- جون مُوژان اين كارارو نكن هنوز جاي نيشگون قبليت روي بازوم مونده .
خنديدم و گفتم :
- تا تو باشي سر به سر من نذاري .
- من تسليمم من و نكش خواهش ميكنم .
مامان كنار در ورودي اومد و گفت :
- پس چرا نمياين تو ؟
احسان گفت :
- سلام زن عمو . ميبيني دخترت و ؟ يه ساعته مهمون و دم در نگه داشته نميذاره بيام تو .
مامان خنديد گفتم :
- اِ اِ اِ اِ ببين تورو خدا ! خودت يه ساعته وايسادي داري با من كل كل ميكني .
مامان براي اينكه كل كل بين ماها تموم بشه گفت :
- بسه بچه ها احسان برو تو پذيرايي زن عمو . مُوژان ميوه بيار براي احسان .
احسان چشمكي به من زد جواب چشمكش و با لبخند دادم و به سمت آشپزخونه رفتم . با ظرف ميوه به پذيرايي برگشتم . احسان با ديدن به حالت مسخره از جاش بلند شد و گفت :
- به به به به دستتون درد نكنه . به خدا راضي به زحمت نبوديم . دو دقيقه اومده بوديم خودتون و ببينيما . اين كارا چيه .
مامان خنديد . لبخندي زدم و گفتم :
- بشين انقدر مسخره بازي در نيار . واسه تو هم نياوردم تازه . واسه خودم آوردم و مامان !
مامان از جا بلند شد و براي احسان ميوه گذاشت و نشست رو به احسان گفت :
- چه خبرا ؟ كم پيدا شدي به ما ديگه سر نميزني .
احسان سرش و به زير انداخت و گفت :
- اين چه حرفيه زن عمو . نميخوام مزاحم بشم .
- اين حرفارو نزن احسان كه ازت دلخور ميشم .
مامان از جاش يلند شد و گفت :
- من برم يه سر به غذاها بزنم . احسان جان از خودت پذيرايي كن زن عمو .
- چشم زن عمو .
با رفتن مامان احسان خياري رو برداشت و پوست گرفت . بعد از وسط دو نصفش كرد و نمك پاشيد بهش و رو به من گفت :
- خيار ميخوري ؟
- بهت اين كارا نمياد .
- دست كم گرفتي منو ها .
خيار و به سمتم گرفت . از دستش گرفتم و مشغول خوردنش شدم . نگاه احسان هنوز روي من ثابت بود . سرم و تكوني دادم و گفتم :
- به چي زل زدي ؟
لبخند زد و گفت :
- به تو
ضربان قلـ ـبم با اين حرفش بالا رفت . لبخند دستپاچه اي زدم و گفتم :
- اونوقت چرا ؟
شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
- فرض كن ميخوام دختر عموي خوشگلم و يه دل سير نگاه كنم .
احساس كردم صورتم قرمز شده . اين اشب چش شده بود ؟ صداي زنگ در اومد . مثل فنر از جام بلند شدم و گفتم :
- حتما باباست ميرم در و باز كنم .
به سمت در دويدم . حتي نگاهي هم بهش نينداختم . تا آخر شب ديگه من و احسان با هم تنها نشديم كه حرفي با هم بزنيم . و من با همون چند تا كلمه اي كه به هم گفته بوديم دل خوش بودم . انگار اون شب دوره ي نااميدي ها به سر اومده بود و با اين رفتار احسان دوباره به عشقي كه نسبت به من داشت مطمئن شده بودم . چرا قدمي جلو نميذاشت و هيچي بهم نميگفت ؟ كاش بالاخره به حرف بياد .
يك هفته اي از اون شب ميگذشت . احسان تك و توك شبا بهم اس ام اس ميزد . همشم مضمونش عاشقانه بود تقريبا . ديگه داشتم روي ابرا سير ميكردم . چهارشنبه بود و من دانشگاه بودم . موقعي كه كلاسم تموم شد از در دانشگاه اومدم بيرون كه گوشيم زنگ خورد نگاهي بهش كردم شماره ي احسان بود . نفس عميقي كشيدم و تماس و بر قرار كردم :
- سلام احسان .
- سلام شيطونك چطوري ؟
- خوبم تو چطوري ؟
- اي بدك نيستم . جمعه برنامه ي خاصي كه نداري ؟
- نه . چطور ؟
- ميخوام برنامه ي كوه بذارم . مياي ؟
- آره چرا كه نه . كي مياد ؟
- هنوز اول از همه به تو زنگ زدم . پس من يه زنگ به سوگندم ميزنم ببينم مياد يا نه . فعلا كاري نداري؟
- نه خداحافظ
- خداحافظ
خوشحال به سمت خونه حركت كردم . كوه نوردي رو دوست داشتم مخصوصا اگه احسانم بود كه ديگه معركه ميشد . قبلا كه توي خونمون زندگي ميكرد معمولا جمعه ها ميرفتيم كوه ولي مدتي بود كه برنامه هاي كوهمون خود به خود كنسل شده بود .
شب پنجشنبه دوباره باهام تماس گرفت و گفت كه صبح زود مياد دنبالم . وسايلم و آماده كردم و زودتر از هر شب ديگه اي خوابيدم . صبح ساعت4 زنگ گوشيم بيدارم كرد . شلوار 6 جيب خاكي رنگم و همراه با مانتوي كوتاه سبز سير پوشيدم . موهام و پشت سرم بستم و شال مشكي رنگي رو هم روي سرم انداختم . كاپشن مشكي رو هم روي مانتوم تنم كردم . كوله ام و از كنار تخـ ـتم برداشتم . زنگ به احسان زدم كه گفت دم دره . تلفن و قطع كردم و پايين رفتم . توي ماشين منتظرم نشسته بود در جلو رو باز كردم .نشستم و سلام كردم . جوابم و داد منتظر حركت كردن ماشين بودم ولي ديدم همينجوري وايساده به سمتش برگشتم و گفتم :
- راه نمي افتي ؟
لبخندي زد روش و ازم گرفت و گفت :
- چرا .
متعجب بودم از اين كارش نيم ساعت بعد مقابل خونه ي عمو مهرداد توقف كرد . سوگند سوار شد و سلام كرد احسان گفت :
- پس سارا كو ؟
- سارا رو كه ميشناسين وقتي خوابش بياد عمرا بيدار نميشه .
- تنبل !
دوباره احسان راه افتاد سوگند گفت :
- كس ديگه اي هم هست ؟ يا فقط ماييم ؟
- دو سه تا از دوستامم هستن . اونا گفتن خودشون ميان .
سوگند تكيه زد به صندلي و ديگه هيچي نپرسيد . منم توي سكوت به بيرون نگاه ميكردم . سوگند دوباره به حرف اومد :
- ببخشيد سكوتتون و ميشكنما ولي ميشه حداقل پخش ماشين و روشن كنين بي زحمت ؟ دق كردم چقدر ساكتين .
احسان خنديد و سرش و به طرف من چرخوند و گفت :
- نميدونم چرا شيطونكمون امروز ساكته . مُوژان هنوز خوابي ؟
به سمتش برگشتم و گفتم :
- نه . آخه شماهام حرفي نزدين كه من بزنم .
سوگند گفت :
- بلا به دور ! نه به اونكه قبلا مجال نميدادي ما حرف بزنيم و نه به الان كه منتظري يكي يه چيزي بگه ؟ اين اداهارو در نيار بهت نمياد .
چشم غره اي به سوگند رفتم كه از چشم احسان دور نموند و باعث تشديد خندش شد . گفتم :
- سوگند انقدر سوسه نيا . رفتيم اون بالا پرتت ميكنم پايين ها .
- نگو تورو خدا ترسيدم . اگه از نظر وزني هم بخواي حساب كني ميبيني كه اگه يه ذره شرايط جوي بد باشه و باد بياد ديگه احتياج به زور بازوي من نيست كه پرتت كنم تو خودت پرت ميشي . در ضمن عمرا بتوني من و تكون بدي .
- آره خوب ! يكم كمتر بخور هي هر روز داره به عرضت اضافه ميشه .
تا آخر مسير بحث سر چاقي و لاغري ما دو تا بود و احسان تنها ميخنديد . نه اينكه سوگند چاق باشه ولي در مقابل من كه خيلي لاغر بودم اون چاق محسوب ميشد !
بالاخره به محل قرار احسان با دوستاش رسيديم . از ماشين پياده شديم از بين دوستاش تنها 1 نفر و ميشناختم و اون رادمهر بود باز با همون نگاه آشناش . تنها 1 دختر بين دوستاش بودن كه موقع سلام و احوالپرسي بدجوري احسان و نگاه ميكرد . با ديدن دختر اخمام تو هم رفت بعد از اينكه احسان با دوستاش احوال پرسي كرد يكي از پسرا رو به احسان گفت :
- احسان جان معرفي نميكني خانوما رو ؟
احسان به سمت ما برگشت و گفت :
- سوگند و مُوژان دختر عموهام هستن .
بعد به سمت دوستاش اشاره كرد و به ترتيب معرفي كرد :
- رادمهر و كه ميشناسين . آرمان . كوروش . رضا . اينم شلوغ جمعمون سامان و ايشون هم الهام خانوم هستن .
اظهار خوش وقتي كرديم و بالاخره تصميم گرفتيم كه بريم بالا . تموم مسير الهام به هر بهانه اي سعي ميكرد بياد كنار احسان و باهاش حرف بزنه . البته احسانم بهش روي خوش نشون ميداد مثل اينكه زيادم بدش نميومد الهام هي دور و ورش بپلكه . فكر ميكردم اون روز ميتونه روزي باشه كه من و احسان به هم نزديك تر بشيم ولي مثل اينكه اشتباه ميكردم . همش داشتم حرص ميخوردم . سوگند هي سعي ميكرد حواسم و پرت كنه يا با شوخياش من و بخندونه ولي من تمام حواسم به احسان و الهام بود كه حالا جلوتر از ما در حركت بودن .
سامان يكي از دوستاي احسان قدماش و آهسته كرد و كنار سوگند قرار گرفت . به هر نحوي بود با سوگند سر صحبت و باز كرد . سوگندم كه انگار از قيافه ي عبوث و در هم من خسته شده بود سرش و با حرفاي سامان گرم كرد . من هنوزم چشم از احسان و الهام بر نداشته بودم .
وجود كسي رو كنارم حس كردم . رادمهر بود كه كنار آرمان و كوروش و رضا جلو ميرفت . نگاهي به من كرد و گفت :
- خانوم كياني تند تر حركت كنين دارين جا ميمونين .
انگار با اين حرفش به خودم اومدم . قدمام خيلي آهسته بود . حتي سوگند و سامانم ازم جلوتر بودن . سري تكون دادم و سعي كردم با تموم قدرتم پيش برم . رادمهر چند قدمي به عقب برگشت و گفت :
- ميخواين صبر كنم با هم بريم ؟
- نه ممنون با دوستاتون باشين من خودم ميرم .
- هر جور راحتين .
دوباره قدماش و تند كرد و به دوستاش رسيد . احسان و الهام خيلي دور شده بودن . حتي فكر نكرده بود كه من و سوگند بين دوستاش غريبه ايم و حداقل يكمي بايد هوامون و داشته باشه ! لعنت به تو احسان ! احساس خستگي ميكردم . نميتونستم قدمام و به جلو پيش ببرم . هوا هم سرد بود و بيشتر باعث سست شدن قدمام ميشد . هيچ وقت موقع كوهنوردي سابقه نداشت خسته بشم . نميدونم چرا اين دفعه اينجوري شده بودم . انگار ضعف داشتم . فقط رادمهر و ميديدم كه چند دقيقه يه بار بر ميگشت و نگاهي به عقب مينداخت . سوگند هم كه به كلي ازم غافل شده بود . بيخيال همه شدم . روي سنگي نشستم تا خستگي بگيرم . برام مهم نبود كه چقدر فاصلشون ازم زياد ميشد . دقيقه اي نشستم كه رادمهر دوباره كنارم اومد و گفت :
- خسته شديد ؟
- يكم
- ميخواين منتظر بمونم با هم ادامه بديم ؟
كلافه شده بودم اين چقدر عاشق همكاري و كار گروهي بود ! آقا جان من ميخوام تنها باشم چرا بيخيالم نميشد .
آروم گفتم :
- من ميخوام برگردم . لطف ميكنين به احسان و سوگند بگيد ؟
- باشه .
داشتم بر ميگشتم كه دوباره صدام كرد :
- خانوم كياني .
- بله ؟
سوييچ ماشينش و به سمتم گرفت و گفت :
- اين سوييچ ماشين منه . اونجا منتظر باشين تا احسان و بقيه بيان پايين . ماشينم يكم پايين تر از ماشين احسان پاركه ميدونين كه كدومه ؟
- بله . ممنون .
سوييچ و ازش گرفتم و تنهايي پايين اومدم . اين دختره امروزم و به هم زد . چي فكر ميكردم و آخرش چي شد !
بالاخره رسيدم پايين . خيلي زود ماشين رادمهر و پيدا كردم . در و باز كردم و روي صندلي كنار راننده نشستم . توي ماشينش بوي خوب ادكلنش مونده بود . شامم و از بوش پر كردم . سليقش توي انتخاب ادكلن كه حرف نداشت . چشمام و روي هم گذاشتم تا يكم استراحت كنم . نفهميدم كي خوابم برد .
با تكون هاي ماشين از خواب بيدار شدم كاپشني روم افتاده بود بوي همون ادكلن توي ماشين و ميداد . چشمام و باز كردم رادمهر روي صندلي كنارم نشسته بود و رانندگي ميكرد . توي جام نيم خيز شدم . متوجه شد كه بيدار شدم نگاهي بهم كرد و دوباره چشماش و به مقابل دوخت . دور و اطرافم و نگاهي كردم سوگند و سامان روي صندلي عقب خوابشون برده بود به حرف اومدم :
- سلام . پس بقيه كوشن ؟
بدون اينكه نگاهش و از جلو بگيره گفت :
- سلام . خوب خوابيدين ؟ اومديم پايين ديديم شما خوابتون برده به احسان پيشنهاد دادم من برسونمتون خونه . سوگند خانوم هم گفتن با شما ميان . بقيه هم با ماشين احسان رفتن .
حرصم گرفت . اون دختره با احسان رفته بود . دستت درد نكنه احسان خان خيلي خوش غيرتي من و گذاشتي تو ماشين دوستت بمونم اونوقت خودت يكي ديگه رو بردي ؟ از اين كار احسان عصباني بودم خودم و كنترل كردم . تنها اخمي روي پيشونيم نشست . رادمهر بدون اينكه توجهي به حال من بكنه ميراند . جلوي در خونمون رسيد ترمز كرد گفت :
- ميشه آدرس خونه ي دختر عموتون و بدين ايشون خوابن هنوز .
نگاهي به سوگند كردم و گفتم :
- ممنون مياد خونه ي ما نميخواد زحمت بكشين .
- خواهش ميكنم زحمتي نيست .
- تا اينجا هم آوردينمون ممنونيم .
با دست سوگند و تكون دادم و هم زمان صداش كردم از خواب پريد جفتمون از رادمهر تشكر كرديم و پياده شديم . داخل خونه كه رفتيم در و محكم به هم كوبيدم . سوگند گوشاش و گرفت و گفت :
- چه خبرته ؟
- نديدي احسان چيكار كرد ؟ اصلا غيرتش قبول كرد مارو دست دوستش بسپره و بره ؟
- خوب تو خواب بودي گفتيم شايد بد خواب بشي .
- نخير ميخواست الهام جونش و ببره .
- آها از اين شاكي هستي الان ؟ رضا و آرمان و كوروشم توي ماشين احسان بودن . اونا كه تنها نبودن .
- سوگند توجيح نكن كارشو .
- باشه باشه چرا حالا با من دعوا داري .
با اعصابي خورد داخل رفتيم . مامان به استقبالمون اومد و با لحني شاد گفت :
- خوش گذشت بهتون ؟ پس احسان كو ؟
سوگند نذاشت من حرفي بزنم گفت :
- رفتش . گفت كه خيلي كار داره .
- حيف شد ناهار گذاشته بودم . بيا تو سوگند جون .
به اتاقم رفتم تا لباسام و عوض كنم . مثل خوره داشت يه چيزي من و ميخورد . اعصابم به هم ريخته بود . دلم ميخواست احسان جلوم بود و چند تا مشت محكم توي سرش ميكوبيدم تا ديگه با دختر غريبه گرم نگيره . اگه دوستش داشته باشه چي ؟
سپاس شده توسط: admin
#8
فصل نهم

صبح از خواب بيدار شدم نگاهي به اطرافم كردم گوشيم و برداشتم تا ببينم اس ام اسي از رادمهر دارم يا نه . خبري نبود . شونه هام و بالا انداختم و از تخـ ـتم بيرون اومدم . در اتاقم و باز كردم . خونه توي آرامش كامل بود . نگاهم به مامان افتاد كه داشت ظرف ميوه ميذاشت روي ميز پذيرايي . نگاهش به من افتاد گفت :
- بالاخره بيدار شدي ؟ الان ميخواستم بيام بيدارت كنم . برو يه دوش بگير سريع حاضر شو .
- حاضر شم ؟ خبريه ؟
- ديشب كه تو رفتي بخوابي خانوم صبوري زنگ زد گفت امروز صبح ميان اينجا همه با هم بشينم حرف بزنيم .
- مامان . من و رادمهر حرفامون و با هم زديم .
- بله تصميم بچه گانتون و شنيديم . ولي بالاخره نميشه همينجوري يهو همه چي تموم بشه .
- اين زندگيه منه . منم ميخوام يهو همه چي رو تموم كنم . خودم شروعش كردم خودمم اين زندگي رو تمومش ميكنم .
مامان اخماش و تو هم كشيد و گفت :
- ديگه چي ؟ من و باباتم اين وسط هيچ كاره ايم ؟ بشينيم ببينيم داري با دست خودت زندگيت و تباه ميكني ؟ مگه من ميذارم . توام به جاي غر زدن برو حاضر شو الان پيداشون ميشه .
مجال حرف زدن بهم نداد . ميخواستم سرم و بكوبم به ديوار . تازه معني خبر ندادن رادمهر و ميفهميدم . به اتاقم برگشتم و در و محكم به هم كوبيدم . بالاخره با كلي كلنجار رفتن با خودم از اتاق بيرون اومدم و به مامان گفتم :
- من هيچ لباسي ندارم . همه لباسام خونه ي رادمهره .
- الان بايد اين و به من بگي ؟ يعني هيچ لباسي نمونده تو كمدت ؟
شونه هام و بالا انداختم و مامان به سمت اتاق خودشون رفت . منم به دنبالش رفتم . در كمدشون و باز كرد و از بين انبوه لباسايي كه اونجا بود لباسي رو در آورد و به دستم داد و گفت :
- اين كت و شلوار و بپوش .
نگاهي بهش كردم . لباسي بود كه پارسال احسان برام خريده بود و از جايي كه از دستش عصباني بودم لج كرده بودم و گفتم كه نميپوشمش . با ديدنش دوباره داغ احسان تو دلم زنده شد . مانع ريزش اشكام شدم و بدون حرفي به سمت اتاقم رفتم . لباس و روي تخـ ـت پرت كردم و به سمت پنجره رفتم . بارون شديدي بيرون ميومد . دلم خواست برم و زير بارون قدم بزنم . با فكر اينكه تا دقيقه اي ديگه سيما جون و رادمهر ميرسن از اين كار صرف نظر كردم و دوباره به سمت لباس رفتم . بالاخره كلنجار رفتن و با خودم كنار گذاشتم و لباس و پوشيدم . برخلاف هميشه كه موهام و ساده پشت سرم ميبستم اين بار موهام و كه تا روي كمرم ميرسيد و باز گذاشتم . نميخواست حالت خاصي به موهام بدم خودشون فر بودن تنها با موس حالتشون دادم و كمي هم آرايش كردم . نميدونستم چرا دارم اين كارارو ميكنم . من كه ميخواستم از رادمهر جدا بشم پس چرا انقدر خودم و خوشگل ميكردم ؟ نگاهي توي آينه به خودم انداختم پوست سفيدم با موهاي طلايي رنگم جلوه ي بيشتري گرفته بود . صداي زنگ در اومد و دقيقه اي بعد صداي سلام و احوالپرسي سيما جون و رادمهر . دلهره گرفته بودم . بالاخره هر چي كه بود همه ي آتيشا از گور من بلند ميشد و من بايد الان جواب گوي حركت اون شبم ميبودم . نفس عميقي كشيدم و از اتاقم بيرون اومدم . مامان به پذيرايي راهنماييشون كرده بود . وارد شدم و سلام كردم . سيما جون به سمتم اومد و با مهرباني در آغـ ـوشم كشيد و بـ ـوسه اي روي گونم كاشت و گفت :
- سلام عزيزم . چقدر خوشگل شدي . ماشاالله .
از بالاي شونه ي سيما جون نگاهم به رادمهر افتاد نگاه بي تفاوتي بهم انداخت و با مامان مشغول صحبت شد . از اين همه بي اعتنايي حرصم گرفت ولي به روي خودم نياوردم . تعارف كردم و سيما جون نشست . مبل كناريش و اشغال كردم . بعد از حرفها و تعارفات معمول سيما جون با لخند گفت :
- خوب . يه حرفايي شنيدم يه تصميمايي گرفتين مثل اينكه .
سرم و به زير انداختم مامان گفت :
- نميدونم والا اين چه تصميميه گرفتن .
سيما جون گفت :
- ديشب رادمهر به من كه گفت تصميمشون و گفتم مگه من از خير همچين عروس خوشگلي ميگذرم ؟ مُوژان جان چرا اين تصميم و گرفتين ؟ من كه هر چي به رادمهر ميگم ميگه تصميم جفتمونه دخالت نكنين . ولي آخه مگه ميشه ؟ مگه زندگي بچه بازيه كه يه روز ازدواج كنين يه روزم طلاق بگيرين ؟ دروغ ميگم مونس خانوم ؟
- نه والا سيما خانوم منم همه ي اينارو به مُوژان گفتم ولي كو گوش شنوا . مرغش يه پا داره انگار .
- من ميگم شايد زود براي ازدواج و زندگي زير يه سقف تصميم گرفتين . ميگم يه مدت فعلا با هم برين و بياين . شايد همه چي درست شد و به اميد خدا رفتين سر خونه زندگيتون . نظرت چيه مُوژان جون ؟
نميدونستم چه جوابي به اين زن مهربون بايد ميدادم . دوباره گفت :
- من كار اون شبت و درك ميكنم . بالاخره استرس عروسي هر كاري رو ممكن ميكنه . من خودم شب عروسيم با سياوش انقدر گريه كردم و گفتم نميخوام از پيش مامانم برم كه خدا ميدونه . حالا عاشق سياوشم بودما . خودمم از اولش واسه عروسي عجله داشتم . نميدونم چرا همچين كاري كردم . سياوش تعجب كرده بود .
مامان لبخندي زد و گفت :
- همه ي عروسا از اين لحظه ها دارن بالاخره .
از اينكه داشتن سرپوش روي كار احمقانم ميذاشتن خجالت زده شده بودم . سيما جون دوباره به طرف من برگشت و گفت :
- خوب دخترم نظرت چيه ؟ نميخواي زندگي مشتركت و شروع كني اجباري نيست شايد هنوز زوده . ولي من با طلاق موافق نيستم . يكم بيشتر به هم ديگه و رابطتون وقت بدين .
نگاهم ناخودآگاه به سمت رادمهر كشيده شد . به مبل تكيه زده بود و من و نگاه ميكرد . سيما خانوم نگاهم و دنبال كرد و رو به رادمهر گفت :
- رادمهر جان نظر تو چيه پسرم ؟
- براي من فرقي نداره بايد ديد مُوژان چه تصميمي ميخواد بگيره .
بار سنگين تصميم گيري رو دوباره روي دوش من گذاشته بود . نميتونستم هيچ جوري به سيما جون نه بگم . انقدر مهربون و دوست داشتني بود كه نخوام روش و زمين بندازم . ناچارا گفتم :
- باشه چشم . هر چي شما بگين .
سيما جون لبخند مهربوني به روم زد و دستم و فشار خفيفي داد و رو به مامان گفت :
- ديدين مونس خانوم گفتم با صحبت همه چي حل ميشه .
- بله حق با شماست . من برم چايي بيارم با اجازتون .
مامان به آشپزخونه رفت . سيما جون همينجوري كه دستش روي دستم بود به طرفم برگشت و جوري كه رادمهر نشنوه گفت :
- حلقتم كه در آوردي خوشگل خانوم . به خاطر دل من برو دستت كن دخترم .
با شرمندگي سرم و به زير انداختم و آروم گفتم :
- چشم الان ميرم دستم ميكنم .
از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم . حـ ـلقه ام و برداشتم و دستم كردم . نگاهي به انگشتام كردم . دلم براش تنگ شده بود . لبخندي روي لـ ـبم نشست كه زود پسش زدم و از اتاق بيرون رفتم . رادمهر توي پذيرايي تنها بود گفتم :
- پس سيما جون كوش ؟
بدون اينكه نگاهي بهم بندازه خودش و مشغول ميوه هاي جلوش نشون داد و گفت :
- رفتش پيش مامانت .
از روي كنجكاوي نگاهي به دست چپش انداختم حـ ـلقه هنوز توي دستش بود . از خودم خجالت كشيدم كه انقدر سريع همه چي رو تموم كرده بودم . هر چي باشه اونم من و نميخواست ولي به احترامم حلقش و از دستش در نياورده بود . ميخواستم از اتاق خارج بشم ولي يه حسي من و ترغيب ميكرد كه بمونم . چرا انقدر احساس غريبگي با شوهرم داشتم ؟ روي مبلي نشستم . من مني كردم و گفتم :
- تو با حرفاي سيما جون موافقي ؟
سرش و براي چند دقيقه بالا گرفت و نگاهم كرد ولي دوباره سرش و پايين انداخت و گفت :
- چه فرقي داره ؟ بذار واسه دلخوشيشونم كه شده موافق باشيم . بالاخره كه چي ؟ 1 يا 2 ماه بيشتر طول نميكشه كه . همه چي بالاخره تموم ميشه .
نميدونم چرا از اين حرفش دلم لرزيد . شايد به خاطر لحنش بود . حس ميكردم لحنش غمگينه . ولي نه به اين چشما نميومد كه غمگين باشن . سيما جون و مامان برگشتن . همينجوري كه سيما جون كيفش و روي شونه اش مينداخت رو به رادمهر گفت :
- رادمهر جان مامان بلند شو ديگه بريم .
رو به سيما جون گفتم :
- كجا ؟ مگه ناهار نميمونين ؟
دستش و روي شونم گذاشت و گفت :
- نه مادر بريم خونه ديگه . مامانت خيلي اصرار كرد ولي بريم بهتره . توام قولي كه دادي يادت نره ها .
- چشم . ولي اي كاش ميموندين .
- وقت بسياره واسه مهموني اومدن عزيزم .
با اين حرف با رادمهر به سمت در رفتن . رادمهر مامان و بـ ـوسيد و خداحافظي كرد بعد نيم نگاهي به سمت من انداخت و برام سري تكون داد و بيرون رفت . سيما خانوم كه برخورد رادمهر و ديد به طرفم برگشت بـ ـوسه اي روي گونم كاشت و گفت :
- الهي قربونت برم . بهش زمان بده عزيزم . شايد يكم از اون شب دلخوره .
- ميفهمم . دركش ميكنم .
- خداحافظ . به آقاي كياني هم سلام من و برسونين .
با رفتنشون نفس راحتي كشيدم . خوشحال بودم كه مادر شوهرم انقدر زن فهميده ايه و دركم ميكنه . حتي دليل فرارمم نپرسيد .
تازه يادم افتاده بود كه در مورد لباسام حرفي به رادمهر نزده بودم . نميتونستم كه تو اين مدت بدون لباس باشم . سريع گوشيم و برداشتم و شمارش و گرفتم . با دومين بوق جواب داد :
- بله ؟
- سلام
- سلام . به اين زودي دلت برام تنگ شد ؟
لجم گرفت از لحنش گفتم :
- نخير كار داشتم زنگ زدم .
با لودگي گفت :
- ميدونم عزيزم منم دلم برات تنگ شد يهو .
ميدونستم جلوي سيما جون داره ادا در مياره گفتم :
- باشه فهميدم داري ادا در مياري . رادمهر من بايد بيام خونت و لباسام و بردارم . اينجا هيچ لباسي ندارم .
- باشه كي ؟
- نميدونم هر چي زودتر بهتر .
- ميخواي امشب لباسات و ببر . اگه خواستي ميتونم بيام دنبالت .
- نه مزاحمت نميشم خودم ميام . فقط من كليد ندارم .
- خودم خونم در و باز ميكنم برات .
- مگه تو اونجا زندگي ميكني ؟
- ببين دارم رانندگي ميكنم هر وقت خواستي بياي قبلش بهم زنگ بزن .
- باشه خداحافظ .
گوشي رو قطع كردم و همون جا روي مبل نشستم . سرم و به پشتي مبل تكيه دادم و چشمام و بستم . به قول رادمهر مگه چقدر طول ميكشيد اين بازي ؟ 1 ماه يا فوقش 2 ماه . بالاخره راهمون از هم جدا بود . من احسان و ميخواستم . فقط اونو .
- - - - - - - - - - - - - - - - -
سپاس شده توسط: admin
#9
فصل دهم

بعد از جريانات كوه ديگه خبر چنداني از احسان نداشتم . گه گاه زنگ ميزد و با بابا و مامان حرف ميزد . ولي براي برقراري ارتباط با من هيچ تلاشي نميكرد . نميدونم شايد حس كرده بود كه ناراحت شدم و شايدم انقدر درگير اون دختره بود كه من و به كل يادش رفته بود ! ديگه اس ام اس بهم نميزد . يه جورايي انگار بدون اينكه هيچ كدوممون بدونيم با هم قهر كرده بوديم . سوگند تمام اين مدت سعي ميكرد كنارم باشه تا زياد به الهام و رابطه اي كه ممكن بود با احسان داشته باشه فكر نكنم . ولي مگه ميشد ؟
تا ماه مرداد احسان از ديدنم يا حرف زدن باهام سر باز ميزد . تولدش نزديك بود و دوست داشتم توي روز تولدش با هم آشتي كنيم و همه ي روابطمون مثل گذشته بشه .
شب وقتي بابا از سر كار برگشت برعكس روزاي گذشته كه همش تو فكر بودم . اون روز سرحال به استقبال بابا رفتم و كيسه هاي خريدي كه دستش بود و ازش گرفتم . بابا گفت :
- بياين بشينين كارتون دارم .
كنجكاو گفتم :
- چه كاري ؟
- اول يه چايي واسه بابا بيار تا منم لباسام و عوض كنم و بيام بهتون بگم .
سريع چاي و ريختم و برگشتم بابا نشست و نگاهي به مامان كرد و گفت :
- تو ميدونستي 1 هفته ديگه تولد احسانه ؟
مامان سري تكون داد و گفت :
- آره . يادت نبود ؟
- نه اصلا حواسم نبود .
- چطور ؟
- هيچي امروز احسان زنگ زد بهم گفت هفته ي ديگه واسه ي تولدش جشن گرفته تو خونش . همه هم هستن . گفت ما هم بريم .
با خوشحالي دستام و به هم كوبيدم و گفتم :
- آخ جون مهموني .
بابا خندون نگاهم كرد ولي مامان يه لنگه ابروش و انداخت بالا و گفت :
- ديگه كم كم داره 22 سالت ميشه مُوژان اين كارا زشته .
- چشم !!!! ديگه انجام نميدم . بابا پول بده برم لباس بخرم .
بابا خنديد و گفت :
- توام منتظري يه مناسبتي بشه من بدبخت و هي تيغ بزني .
- بابا تو كه خسيس نبودي . زياد بده ميخوام كادو هم براش بخرم .
با شوخي و خنده از بابا پول و گرفتم و سريع به سوگند زنگ زدم :
- بله ؟
- هنوز ياد نگرفتي وقتي شماره ي من ميفته رو گوشيت بايد سلام كني ؟
- مُوژان خدا خفت نكنه خوابيده بودم .
- مگه مرغي ؟ ديگه والا مرغاي امروزيم اين ساعت نميخوابن .
- اين زن عموي جناب عالي نميدوني امروز چه بيگاري از من كشيده كه آخه . نميتونه ببينه يه روز من تو خونه بيكار باشم .
- باشه بابا انقدر غر نزن حالا بعد از اين همه سال يه كار كرديا .
- بله يادم باشه اين بار اومدي اينجا به مامان بگم ازت كار بكشه تا بفهمي من چي ميگم .
- سوگند اينارو ول كن . از مهموني احسان كه خبر داري ؟
- آره بابا گفت .
- خوب مياي فردا با هم بريم لباس بخريم ؟
- اوه اوه اوه من و معاف كن جون مُوژان تو خريد كردنت از كار كشيدن مامان من هم بيگاري تره !
- لوس نشو سوگند خوب تنها كه نميتونم برم خريد . خواهرم ندارم مثل تو كه . دلت مياد تنها باشم ؟
- حالا انگار اين خواهر من چه گلي به سرم ميزنه بيا برش دار ببرش مال تو .
- كوفت اصلا به تو نيومده نظرت و بپرسه كسي . آماده باش فردا ساعت 10 ميام دنبالت .
- عجب گيري كرديما . 10 صبح ؟
- پس نه شب ! تا فردا خداحافظ .
- باشه خداحافظ .
گوشي رو قطع كردم و توي تخـ ـتم دراز كشيدم . براي فردا تو سرم هزار تا نقشه كشيدم .
صبح زود از خواب بيدار شدم پولايي كه از بابا گرفته بودم و توي كيفم گذاشتم و از خونه زدم بيرون . با تاكسي خودم و به خونه ي عمو مهرداد رسوندم و زنگ زدم تا سوگند بياد پايين .
با سوگند تمام پاساژارو زير و رو كرديم . بالاخره سوگند چشمش يه لباس و گرفت و پرو كرد . يه پيراهن دكلته ي بلند به رنگ سبز سير بود كه از بالا تنگ بود و پايين دامن يهو گشاد ميشد . خوش دوخت بود پول لباس و حساب كرديم و از مغازه اومديم بيرون . حالا بايد دنبال لباس مناسبي واسه من ميگشتيم . ولي هر چي ميگشتيم چيزي نظرم و جلب نميكرد آخر صداي سوگند در اومد :
- بابا تورو خدا يه چيزي بخر ديگه . حالا عروسي كه نيست يه تولده .
- سوگند انقدر حرف نزن .
- به خدا از پا افتادم مُوژان . تازه من لباسمم دستمه . انقدر بي رحم نباش ديگه .
توي همين گير و دار بوديم كه لباسي از پشت ويترين نظرم و جلب كرد رو به سوگند گفتم :
- اين لباس چطوره ؟
سوگند ذوق زده از اينكه بالاخره يه لباسي رو پسنديدم جلوي ويترين اومد و نگاهي انداخت گفت :
- واي مُوژان تو نميري بهتر از اين لباس گيرت نمياد .
- من كه ميدونم از رو تنبليت اين حرف و ميزني ولي خوب بريم بپوشمش ببينم چجوريه .
داخل مغازه شديم دختر جووني فروشنده بود . لباس انتخابيم و برام آورد و به دستم داد . نگاهي بهش انداختم و داخل اتاق پرو رفتم . وقتي لباس و پوشيدم رو به روي آينه ي اتاق پرو ايستادم و نگاه دقيقي به خودم انداختم . لباس دكلته ي آبي روشن بود . كه كوتاهي اون تا روي زانوم بود . روي كمر لباس روبان پهن سورمه اي رنگي ميخورد كه اين تضاد رنگ باعث زيباتر شدن لباس ميشد .
سوگند از پشت در اتاق پرو گفت :
- بميري انقدر دنبالت راه افتادم حداقل اين در كوفتي رو باز كن ببينمت .
خندم گرفته بود . در و آروم باز كردم و سوگند از لاي در نگاهي به لباس و بعد هم به من انداخت . گفتم :
- چطوره ؟
- به جون مُوژان حرف نداره همين و بخر . خيلي ناز شدي .
نگاه ديگه اي توي آينه به خودم انداختم و گفتم :
- همين و ميخرم . برو بيرون لباسام و ميخوام عوض كنم .
سوگند در و بست . سريع لباسام و عوض كردم و از اتاق پرو بيرون اومدم . پول لباس و دادم و به سمت خونه حركت كرديم . به سوگند گفتم :
- بيا بريم خونه ي ما .
- نه بابا فاميلاي مامان دعوتن خونمون . بايد برم كمك كنم .
- باشه پس من همينجا تاكسي ميگيرم ميرم . خداحافظ .
- مواظب خودت باش . خداحافظ .
با هيجان به سمت خونه اومدم . هميشه وقتي لباس نو ميخريدم ذوق ميكردم . وقتي لباس و به مامان نشون دادم اونم تاييد كرد خوشحال لباس و توي كمدم آويزون كردم . حالا فقط ميموند كادويي كه بايد براي احسان ميخريدم .
تصميم گرفتم براي خريد كادو ديگه سوگند و با خودم نبرم . دو روز بعد به تنهاي راهي پاساژ نزديك خونمون شدم . تمام مغازه هارو زير و رو كردم ميخواستم يه چيز خاص براش بخرم كه هميشه به يادم باشه ولي هر چي ميگشتم كمتر به نتيجه ميرسيدم . بالاخره قيد كادوي خاص و زدم و براش عطر خريدم . ميدونستم هميشه چه عطري رو استفاده ميكنه براي همين از همون عطر خودش براش خريدم . همونجا عطر و دادم برام خيلي خوشگل كادوش كردن و از مغازه اومدم بيرون . داشتم از در پاساژ ميرفتم بيرون كه چشمم به كارتاي خوشگل پشت ويترين يه مغازه افتاد . به سمت مغازه رفتم و كارت خوشگلي روهم انتخاب كردم . خوب ميشد اگه روي كارت براش چيزي مينوشتم . ذوق زده به سمت خونه رفتم . اول از همه كارت و در آوردم و خودكار به دست زل زدم بهش . حالا چي مينوشتم ؟ مثلا مينوشتم تولدت مبارك كسي كه دوستت دارد مُوژان ؟ نه نه اين خيلي سادست . نميدونم چرا دوست داشتم احساساتم و بهش بروز بدم . ديگه طاقت نداشتم ازش دور بمونم دلم ميخواست همه ي احساسات قلبيم و بهش بگم .
يه كمي فكر كردم . بالاخره يه چيزي توي ذهنم جرقه زد خودكار و روي كارت گذاشتم و نوشتم :
سخن عشق تو بي آنكه بر آيد به زبانم
رنگ رخساره خبر ميدهد از حال نهانم
گاه گويم كه بنالم ز پريشاني حالم
باز گويم كه عيان است چه حاجت به بيانم
تولدت مبارك . دوستت دارم . مُوژان

نگاه ديگه اي به كارت انداختم راضي بودم . كادو و كارت و توي كمدم گذاشتم و با خيال راحت از اتاقم بيرون رفتم . حالا همه چي آماده بود براي مهموني هفته ي بعد !
سپاس شده توسط: admin
#10
فصل يازدهم

ساعت نزديكاي 7 بود نميدونم چرا متوجه گذر زمان نشده بودم . گوشيم و برداشتم و شماره ي رادمهر و گرفتم :
- بله ؟
- سلام رادمهر . مُوژانم .
- بله . شمارت افتاد .
- ببين من الان راه ميفتم سمت خونت .
- الان ؟! ساعت 7 شبه . چرا انقدر دير ؟
- حواسم به ساعت نبود . چرا ؟ جايي كار داري ؟ ميخواي بعدا بيام ؟
- نه من خونم جايي كار ندارم . پس با تاكسي نيا آژانس بگير .
ناخودآگاه با اين حرفش يه لنگه ي ابروم بالا رفت گفتم :
- ممنون كه به فكري . . . ولي اين نگراني و دلسوزي رو مديون چي هستم ؟
- همينجوري گفتم . بالاخره تو دختري و اين موقع شب هوا تاريكه . اصلا هر جور دوست داري بيا . منتظرم خداحافظ .
بدون اينكه بذاره من جوابي بدم گوشي رو قطع كرد . نگاهي به گوشي كردم . اين چش شده بود ؟!
از اتاق بيرون رفتم مامان كه من و حاضر و آماده ديد گفت :
- كجا اين موقع شب شال و كلاه كردي ؟
- ميخوام برم خونه ي رادمهر لباسا و يه سري از وسايلم و كه ميخوام بردارم .
- خوب صبر ميكردي بابات بياد با اون ميرفتي . اين موقع شب كه آخه تاريكه .
- آژانس گرفتم الانا ديگه پيداش ميشه . برگشتم آژانس ميگيرم .
مامان مثل هميشه نگران تا دم در همراهيم كرد و گفت :
- اگه ديدي دير شد ميخواي بمون اين موقع شب خودت و آواره نكن تو خيابونا . بالاخره اونم شوهرته ديگه نه ؟
چپ چپ نگاهي بهش كردم و گفتم :
- مامان ! نخير اونجا نميمونم . هر ساعتي هم كه بشه برميگردم . در ضمن من كه كار خاصي نميخوام بكنم . 4 تا دونه لباس و كتابه با خودم ميارم . همين .
- باشه . مادر مواظب باش .
همون لحظه ماشين آژانس اومد از مامان خداحافظي كردم و سوار ماشين شدم . آدرس و به راننده دادم و به صندلي تكيه زدم . فقط 1 بار به خونه ي رادمهر رفته بودم . اونم وقتي بود كه مامان و سيما جون زحمت تمام كاراي خريد و چيدن جهيزيم و كشيده بودن و من تنها براي ديدن خونه و وسايل رفته بودم . حالا براي دومين بار ميرفتم تا وسايلم و بردارم ! عجب زندگي شده !
چيزي طول نكشيد كه به خونه رسيديم . كرايه ي آژانس و پرداختم و به سمت خونه رفتم . من با زندگيم چيكار كرده بودم ؟ الان بايد زير اين سقف با رادمهر زندگي ميكردم . اين موقع شب اينجا چيكار ميكردم ؟ همش تقصير توئه احسان . تقصير تو و اون عشق لعنتيت .
زنگ و فشردم . در با تقه اي باز شد . وارد ساختمون شدم . لابي ساختمون و رد كردم و به سمت آسانسور رفتم . دكمه ي طبقه ي 4 رو زدم . دل توي دلم نبود . نميدونم براي چي نگران بودم . ولي هر چي كه بود ته دلم و به شور انداخته بود . آسانسور طبقه ي 4 توقف كرد بيرون اومدم و نگاهي به در خونه كه باز بود انداختم . تقه اي به در زدم و گفتم :
- رادمهر . خونه اي ؟
صداش از دور اومد :
- آره بيا تو .
كفشام و در آوردم و رفتم داخل . خونه دقيقا همون چيزي بود كه توي روياهام هميشه واسه ي خودم ميساختم . ولي اين خونه مال من و احسان بود . نه كس ديگه اي . آروم آروم قدم بر ميداشتم و نگاهي به اطراف ميكردم كه صداي رادمهر و از رو به روم شنيدم :
- زود رسيدي .
ترسيدم از جام يهو پريدم و دستم و روي قلـ ـبم گذاشتم گفتم :
- واي چرا اينجوري مياي . سكته كردم .
- صدام و مگه نشنيدي ؟
- چرا ولي يهو اومدي جلوم ترسيدم .
نگاهي به لباساش كردم . شلوار مشكي بلند وبا تاپ جذب بدنش پوشيده بود كه سفيد رنگ بود . كنار شلوارش هم خطهاي سفيد داشت . لباسي كه پوشيده بود عضلاتش و به خوبي نشون ميداد محوش شده بودم كه يهو ديدم دستش و جلوم داره تكون ميده . مثل گيجا سرم و بالا گرفتم و گفتم :
- ها ؟ با مني ؟ چيزي گفتي ؟
نيشخندي زد و گفت :
- حواست كجاست ؟ ميگم زود رسيدي .
- آها . آره خيابونا خلوت بود زود رسيدم .
بعد انگار به خودم بيام دوباره قيافه ي جدي به خودم گرفتم و گفتم :
- وسايل من كجان ؟
- انتظار نداشتي كه من برات جمعشون كنم ؟ بالاخره خوب توي لباساي خانوما يه چيزايي هست كه . . . خودت ميدوني كه .
بعد دوباره نيشخندي زد . مخم داشت سوت ميكشيد . چه زود پسر خاله شده بود كيفم و آروم به بازوش زدم و گفتم :
- تورو خدا خجالت نكشي يه وقتا . همينجوري بگو .
- خجالت چرا ؟ بالاخره تو زن قانوني مني . ولي خوب از جايي كه هنوز با هم زندگي مشتركمون و شروع نكرديم يكم معذبم ميفهمي كه ؟
دندونام و روي هم فشردم و از كنارش رد شدم . چقدر وقيح بود ! به سمت اتاقي رفتم كه ميدونستم سرويس خوابمون و اونجا چيدن . در اتاق و باز كردم . يه لحظه محو دكور اونجا شدم . اگه 1 ثانيه بيشتر به وسايل نگاه ميكردم مطمئن بودم كه پشيمون ميشدم از فرارم . سريع نگاهم و از دكور اتاق گرفتم و به سمت كمدا رفتم . كاش با خودم چمدون مياوردم حالا لباسارو تو چي ميريختم . خواستم برگردم و از رادمهر چمدون بخوام كه ديدم دست به سـ ـينه به چارچوب در تكيه داده و داره من و نگاه ميكنه گفتم :
- تو اينجا چيكار ميكني ؟
شونه هاش و با بي تفاوتي بالا انداخت و گفت :
- چارديواري اختياري ! هر جا بخوام ميرم .
" مُوژان خونسرد باش "
- چمدون داري بهم بدي لباسام و توش بذارم ؟
سلانه سلانه به سمتم اومد و كمي بهم نزديك شد خودم و كنار كشيدم ولي عمدا بهم نزديك ميشد دستش و دراز كرد و از بالاي كمد چمدون نسبتا بزرگي و در آورد و به دستم داد . بعد دوباره همون نيشخند و روي لبـ ـاش نشوند و از اتاق بيرون رفت .
نفسم و پر صدا بيرون دادم . بدون توجه به كاري كه كرد لباسامو در آوردم و توي چمدون چيدم . به سمت عسلي هاي پايين تخـ ـت رفتم . واي خدا كم مونده بود از خجالت آب شم برم تو زمين . اين كارا بايد كار مامان خانوم باشه . توي كشوها انواع و اقسام لباس خوابا با مدلا و رنگاي مختلف بود كه من حتي با ديدنشونم خجالت ميكشيدم چه برسه به پوشيدنشون در حال برانداز كردن لباس خوابا بودم كه صداي رادمهر غافلگيرم كرد :
- شام خوردي ؟
قبل از اينكه لباس خواب و توي دستم ببينه سريع توي كشو گذاشتمش و با گيجي دوباره گفتم :
- چي ؟
ابروش و بالا انداخت و گفت :
- امروز حالت خوبه ؟ صبح كه خوب بودي و گوشاتم سالم بود .
اخمام و تو هم كردم كه دوباره گفت :
- پرسيدم شام خوردي ؟
- نه من ساعت 7 اومدم اينجا . الان ساعت مگه چنده ؟
- 8:30 نزديكاي 9 . من ميخوام شام براي خودم سفارش بدم ميخوري براي توام بگيرم ؟
كنجكاو گفتم :
- مگه تو اينجا زندگي ميكني ؟
- تازه بعد از دو روز يادت اومده بپرسي ؟
- اگه نميخواي جواب نده .
- نه مشكلي ندارم . يكي از مزايايي كه به هم خوردن عروسي براي من داشت همين بود . بالاخره بعد از مدتها مامان رضايت داد توي خونه ي خودم باشم .
- خوشحالم كه به نفعت شد .
پوزخندي زد و گفت :
- آره خوب ! نگفتي بگيرم شام ؟
- نه ممنون ديگه كار خاصي ندارم زود تمومش ميكنم و ميرم .
دوباره رفت توي همون مود بي تفاوتيش شونه هاش و بالا انداخت و گفت :
- هرجور ميلته .
بعد از اتاق رفت بيرون . دوباره در كشو رو باز كردم . اول خواستم بذارم لباسا همونجا باشه ولي بعد به خودم اومدم و با خجالت همه رو جمع كردم و ريختم تو چمدون . چه كارايي كه نميكرد اين مامان خانوم.
چند تايي از كتابابمم برداشتم و از اتاق اومدم بيرون . روي راحتيا لم داده بود و به تلويزيون نگاه ميكرد گفتم :
- ميشه از آژانس برام ماشين بگيري ؟
نگاهي به من كه چمدون به دست ايستاده بودم انداخت و گفت :
- حتما .
از جاش بلند شد و به سمت تلفن رفت اشاره به مبل كرد و گفت :
- تا وقتي كه ماشين مياد بشين .
دودل بودم ولي بالاخره نشستن و ترجيح دادم . " خيلي احمقي مُوژان از چي ميترسي؟ از رادمهر ؟ از شوهرت ؟ " افكارم و پس زدم و دوباره چشمم و توي خونه چرخوندم . رادمهر حرف زدنش با تلفن تموم شد اومد روي راحتي روبه روي تلويزيون نشست و گفت :
- آژانس ماشين نداشت گفت تا يك ربع ديگه مياد . منم گفتم دوباره تماس ميگيرم .
نگاهي به ساعتم كردم 9:15 بود . رادمهر كه متوجه كلافه بودنم شده بود گفت :
- ميخواي خودم ببرمت ؟ البته اگه عجله داري ميگم ؟
- نه ميرم سر كوچه دربست ميگيرم .
نگاه جديش و توي صورتم انداخت و گفت :
- اين موقع شب ؟
منم مثل خودش جدي گفتم :
- مگه اين موقع شب چشه ؟
- اگه انقدر واجبه كه زود برسي خونه خودم ميبرمت . الان حاضر ميشم .
از جام بلند شدم و گفتم :
- خودم ميرم . نميخوام اين موقع شب مزاحمت بشم .
- منم نميخوام اين موقع شب دردسر برام درست شه .
- چه دردسري ؟
- مُوژان حوصله ي بحث كردن ندارم . گفتم ميرسونمت يعني ميرسونمت .
داشت به سمت اتاق ميرفت تا لباساش و عوض كنه كه بي توجه بهش در خونه رو باز كردم تا بيرون برم . به خاطر سنگين بودن چمدونم سرعت عملم كم شده بود . وقتي ديد دارم ميرم بيرون . محكم و جدي به طرف در اومد و محكم بستش . با اخم نگاهي بهش كردم و گفتم :
- اين مسخره بازيا چيه ؟
- تو بهم بگو .
- من خودم اومدم . خودمم ميرم . قيم و وكيل وصي هم نميخوام .
- تا وقتي زن مني و اسمت تو شناسنامه ي منه همينه كه هست .
حالا هر دو داشتيم داد ميزديم .
- اگه اينجوريه كه همين فردا بريم درخواست طلاق بديم . من نميتونم با يه آدم كه انقدر بهم گير ميده برم زير 1 سقف صد سال سياه .
- فكر كردي من از خدامه ! فكر كردي دوست دارم كسي زنم باشه كه هيچ حسي بهم نداره و حتي وقتي كه بله ي سر عقد و ميگفت چشماش و توي چشماي يه نامحرم دوخته بود ؟
از اين حرفش شوكه شدم . پس همه چي رو ميدونست ؟ يعني فهميده بود ؟ " خاك بر سرت مُوژان با اون همه تابلو بازيايي كه تو در آوردي خوب معلومه كه ميفهمه . مگه خره ؟ "
انگار لال شده بودم . با قيافه ي وارفته بهش نگاه ميكردم . انگار از چشماش داشت آتيش ميومد بيرون . نگاهش و ازم گرفت و دستي به صورتش كشيد ازم دور شد و گفت :
- ميرم دوباره يه زنگ به آژانس بزنم .
خوب شد كه ازم دور شد . وگرنه نميدونستم بايد چيكار كنم . انگار تازه متوجه ظلمي كه در حق رادمهر كرده بودم شدم . دستام شل شد . چمدون از دستم افتاد . اگه اون همه چي رو ميدونسته پس چرا تن به اين ازدواج داده ؟ حتما بايد براش خيلي سخت باشه كه زنش عاشق بهترين دوستش باشه ! چيزي رو كه اين وسط نميفهميدم اين بود كه چرا باهام ازدواج كرده ؟ معلوم بود كه خيلي وقته از علاقم خبر داره . لعنت به تو احسان !
تا دقيقه ي آخر كه آژانس دنبالم اومد خبري از رادمهر نشد . فقط وقتي داشتم ميرفتم بلند گفتم :
- من رفتم .
بعد از چند ثانيه تاخير صداي آرومش از توي اتاق ميومد كه گفت :
- به سلامت !
توي ماشين كه نشستم تمام مدت اشكاي حـ ـلقه شده توي چشمم و پس ميزدم و نميذاشتم كه جاري بشن . اين بازي و خودم شروع كردم پس بايد هر حرفي رو هم تحمل ميكردم . ولي از ته قلـ ـبم به خاطر اين بازي از رادمهر شرمنده بودم .
به خونه رسيدم . كرايه ي ماشين و حساب كردم و چمدون سنگين و با خودم به داخل بردم . ساعت 10:30 بود . مامان نگاهي بهم كرد و گفت :
- من گفتم دير شده اونجا موندي ديگه . خوب چرا اومدي اين همه راه و ؟ ميموندي صبح ميومدي .
- مامان بسه . من تو فكر چيم شما تو فكر چي هستين .
مامان متعجب شده بود از رفتار تندم . بدون توجه به بابا كه با سر و صداي من از پذيرايي بيرون اومده بود به اتاقم رفتم . چمدون و وسط اتاق پرت كردم و خودم و روي تخـ ـت انداختم . اشكايي كه هي جلوشون و ميگرفتم بالاخره سرباز كردن و روي گونه هام جاري شدن
سپاس شده توسط: admin ، mas57


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Star طالع ماه | mehrsa_m .:SNOW G!RL:. 153 8,855 ۱۸-۰۳-۹۲، ۱۰:۴۸ ب.ظ
آخرین ارسال: .:SNOW G!RL:.
  بانوي سرخ | mehrsa_m sadaf 116 9,301 ۰۱-۰۸-۹۱، ۰۹:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
20 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
parbaneh (۰۶-۰۶-۹۴, ۱۱:۵۸ ب.ظ)، سالويا (۲۹-۰۶-۹۴, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، مایا (۲۶-۰۵-۹۴, ۰۷:۰۷ ب.ظ)، candy (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۲ ق.ظ)، baharh (۰۷-۰۹-۹۴, ۰۹:۴۶ ب.ظ)، MAHBAN (۲۷-۱۰-۹۴, ۱۰:۵۸ ب.ظ)، برف سیاه (۰۱-۰۷-۹۶, ۰۲:۰۸ ق.ظ)، bahana61 (۰۵-۰۹-۹۵, ۰۲:۱۰ ق.ظ)، مریم74 (۲۶-۰۱-۹۶, ۰۴:۱۳ ب.ظ)، Meno (۱۸-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۲ ق.ظ)، haniezeinali72 (۰۲-۰۷-۹۵, ۰۲:۴۷ ق.ظ)، مرادی 2 (۰۱-۰۸-۹۵, ۱۱:۰۸ ق.ظ)، گلمن (۰۳-۰۲-۹۶, ۰۱:۰۱ ب.ظ)، نشان (۲۹-۰۶-۹۵, ۰۴:۳۸ ب.ظ)، طلادخت (۰۶-۰۸-۹۵, ۰۲:۴۵ ب.ظ)، Iliiiiia (۰۴-۰۹-۹۵, ۰۵:۲۹ ب.ظ)، Mariam33 (۱۰-۱۰-۹۵, ۱۲:۲۴ ق.ظ)، مل مل (۱۹-۱۰-۹۵, ۰۲:۱۴ ق.ظ)، 6126 (۲۶-۱۰-۹۵, ۱۰:۴۱ ق.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۲:۰۶ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان