انجمن ايران رمان



می گل | samira-mis
زمان کنونی: ۰۶-۱۲-۹۶، ۰۹:۱۳ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: لیلی
آخرین ارسال: لیلی
پاسخ 219
بازدید 21520

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
می گل | samira-mis
#1
فصل1

وقتی در تاکسی و باز کرد و ازش پیاده شد صدای جیغ جیغ 2 تا دختر که ظاهرا پشت شمشادها داشتن دعوا میکرد توجهش رو جلب کرد...نگاهی به نگهبانی انداخت و از اینکه مش قاسم با این سر و صدا بیرون نیومده تعجب کرد سریع به سمت چمدونش که راننده اون و بیرون گذاشته بود رفت.پول ماشین و حساب کرد و به راننده که تلاش میکرد بفهمه چه خبر گفت که میتونه بره!
چمدون و برداشت و به سمت نگهبانی رفت...وقتی رسید تو پیاده رو دیگه میتونست اون 2 تا رو ببینه که یکیشون به زور قصد داشت اون یکی و با خودش ببره....به در نگهبانی زد...اما کسی نبود..در هم قفل بود..چمدون رو گذاشت کنار در و به سمت اون 2 تا رفت!
دختری رو که تلاش میکرد اون یکی و با خودش ببره پرت کرد اونور...هر دو شوک زده بهش نگاه کردن!
اما دختر کوچکتر که حسابی ترسیده بود پرید تو بغـ ـلش و گفت:آقا تورو خدا..توروخدا...نذارید من و ببره!اقا تورو خدا!
شهروز در حالی که نا خواسته دختر و تو بازوهاش گرفته بود رو به دختر بزرگتر گفت:چیکارش داری؟برای چی جلو در خونه من اومدی؟
ترگل که از دیدن شهروز جا خورده بود شالش و رو سرش کشید و گفت:برگشتی؟
با اخم همیشگیش و صدای سرد و بی روحش گفت:ازت پرسیدم چیکار داریش؟چرا جلو در خونه من جیغ و داد راه انداختید؟
در حالی که دست دختری که تو بغـ ـلش بود و گرفت رو به ترگل گفت:پاشید بریم تو خونه!اینجا درست نیست!
دختر کوچکتر کمی ترسید...اما یه حس درونی بهش میگفت پیش این مرد غریبه امنیتت بشتر هست تا پیش خواهرت!
وقتی به نگهبانی رسیدن مش قاسم اومده بود..اومد بیرون و با شهروز سلام و احوالپرسی کرد!
-مش قاسم چمون من و بیار!
-چشم آقا
شهروز دست دختر و رها کرده بود اما اون هم قدم باهاش راه میرفت..انگار میترسید ازش عقب بیافته و خواهرش ببرتش.
با اسانسور شیشه ای بالا رفتن تا آخرین طبقه....مش قاسم چمدون و گذاشت پشت در و گفت:امری نیست آقا؟
-نه مش قاسم دستت درد نکنه!
کارت و گذاشت تو در و در با صدای بوق و سبز شدن چراغ روی دستگیره باز شد!
ایستاد کنار در رو به اون دو تا گفت:برید تو!
ترگل که انگار 100 ساله داره اونجا زندگی میکنه رفت تو شالش و پرت کرد رو یکی از مبلها و در حالی که دکمه مانتوش و باز میکرد گفت:فکر نمیکردم دیگه تو این قصر پا بزارم!
شهروز دست اون یکی دختر و گرفت و کشید تو خونه و در و بست.
رفت سمت یخچال و در حالی که مخاطبش ترگل بود گفت:بار آخرته, خیالت راحت!این خواهرته؟
ترگل نشست رو یکی از صندلیهای بار کنار اپن و گفت:خوب یادته!!آره میگل!
شهروز 2 تا لیوان گذاشت رو اپن و به میگل که هنوز دم در ایستاده بود و با وحشت نگاهشون میکرد رو کرد و گفت:بشین!
و به کاناپه بزرگ صدری رنگ مخملی نزدیک به می گل اشاره کرد!
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، admin ، €ستايش€
#2
چنان تحکمی تو صداش بود که می گل بدون هیچ اعتراضی نشست و خیره شد به اونها!
شهروز کنترل سیـ ـنما خانواده رو برداشت و پلی کرد..آهنگ ملایم فرانسوی شروع کرد به خوندن!
مقداری اب البالو ریخت تو لیوانها!
ترگل:تو هنوزم تو خوردن اون دسترنج زکریای رازی خسیسی؟
-چیکارش داری این و؟(با چشم به می گل اشاره کرد)مگه اونبار بهت نگفتم تا خودش نخواسته حق نداری دنبال خودت راش بندازی؟
کلا همیشه اینجوری بود.....همیشه سوال میپرسید! چیزی و جواب نمیداد..مخصوصا با دخترهایی که پیشش میومدن.اینطوری رفتار میکرد...در واقع با اون همه دختری که دور و برش بود اگر میخواست به سوالهاشون جواب بده زندگیش و باید لو میداد....اینقدر کلاس و شخصیت و پول هم داشت که با همین اخلاق گندش باز همه خواهانش باشن.!
ترگل کلافه دست هاش و تکون داد و با تحکم گفت:من نمیتونم خرجش و بدم...خودش باید بره در بیاره...به من چه؟؟؟من خودم ذلیل این پسر اون پسر کنم که خــــــــــــــانوم. خانومی کنه درس بخونه دکتر و مهندس و کوفت و زهرمار بشه؟؟به من چه؟
-این همه پول در میاری مگه این چقدر خرج داره؟
-کودوم همه پول؟همش خرج میشه!
-کمتر عیاشی کن...خرج نمیشه...بعدم...این همه جا باید در خونه من دعوا کنید؟
-خودمم نفهمیدم کجاییم .در رفت دویدم دنبالش. تورو دیدم تازه فهمیدم اینجاییم!
-ترگل...این دختر دلش نمیخواد این کارو بکنه...بزار درس بخونه....
یهو بلند شد و داد زد:من ندارم پول مدرسه و کتاب و دفتر و کوفت و زهرمار بدم!نصف اجاره خونه ای که توشه رو باید جور کنه بده...من حالیم نیست...نمیتونه..هری!
جمله اش که تموم شد صورتش سوخت...شهروز چنان کوبید تو صورتش که تا چند ثانیه نفهمید چه اتفاقی افتاده...بعد با صدای داد شهروز به خودش اومد!
-دفعه دیگه تو خونه من صدات و بندازی سرت من میدونم و تو...عوضی آشغال!خودت که شرافت نداری....نمیتونی یه کم غیرت و جمع و جور کنی بزاری خواهرت با شرافت زندگی کنه؟
ترگل به سمت مانتوش که کنار می گل افتاده بود رفت...برش داشت و روی تاپ دکلتـ ـه ای که تنش بود تنش کرد...دست می گل و گرفت و گفت:بریم!
-کودوم قبرستون میخوای ببریش؟
-واسه این خوب پول میدن!
بغض می گل سر باز کرد..احساس کرد شکست!
-منم پول میدم..چقدر میفروشیش؟
برق از چشمهای ترگل رد شد!
-میدونستم خوش سلیقه ای!
-گفتم چند میفروشیش؟
ترگل در حالی که دکمه هاش و باز میکرد اومد و دوباره روی صندلی بار شست و گفت:تو رامش کن هر چقدر باهاش حال کردی همونقدر بده!
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، €ستايش€
#3
-نه!!!من اینطوری نمیخوامش...من همیشگی میخوامش!
خنده ی مـ ـستانه ای کرد و گفت:اگر پا نداد چی؟
-هنوز یاد نگرفتی از من سوال نپرسی؟
ترگل لبهاش و رو هم فشرد و صاف نشست..احساس کرد جلو خواهرش خیلی ضایع شد.
اب دهنش و قورت داد و گفت:بعد که ازش خسته شدی؟
اینبار نگاه غضبناک شهروز باعث شد سریع بگه:خب...خب...یه 206!
-اینطوری اجاره خونت در میاد؟
-حالااا!!!
-باشه!اما شرط داره!
از اونجایی که دلش نمیخواست سوالی رو جواب بده سریع ادامه داد:شناسنامه,کارت ملی,هر چی مدارک داره,به علاوه یه وکالت نامه محضری بهم میدی...هیچ وقتم دیگه سراغی ازش نمیگیری!
تر گل که جا خورده بود گفت:برای چی؟
-همین که گفتم....یا میری و پشت سرتم نگاه نمیکنی.....یا میدمت دست پلیس!خبر دارم تازه گیها چیکار میکنی!
-پس یه 206 اتومات سفارشی ماتیکی!
-هر چی دوست داری انتخاب کن من چکش و میدم...
-معلومه چشت و خیلی گرفته!
نگاه خیره و بی روح شهروز وادارش کرد از جاش بلند بشه...در حالی که دکمه هاش و میبست گفت باشه!قبوله!
-فردا مدارکش و بیار بده مش قاسم!
پس فردا هم وقت محضر میگیرم.....ادرسش و میدم مش قاسم بهت بده!اگر نیومدی همه چیز تمومه!
-یعنی معامله فسخه!
این و با ناز گفت و در حالی که تو کیفش دنبال چیزی میگشت گفت:خب شماره ات و بده باهات هماهنگ باشم!
-شمارم همونه!
-کسی جواب نمیده!
-چون تو لیست سیاهی...
باز نگاهش پر استرس و دلخور شد....پیش خودش گفت:چقدر خودخواه و سردی...بی احساس....!!
شهروز در و باز کرد و در حالی که یه دستش و تکیه داده بود به در با دست دیگه به بیرون از خونه اشاره کرد و گفت:یادت باشه...میری پشت سرتم نگاه نمیکنی,نه تو کوچه حق دارید هم و ببینید نه تو خونه..نه هیچ جای دیگه...بفهمم من میدونم و جفتتون!
هنوز ترگل پای دیگه اش و از در بیرون نذاشته بود که می گل بلند شد و اومد سمتش...با اینکه به شهروز پناه اورده بود اما احساس کرد تو خطره...
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، nika_beny ، €ستايش€
#4
-ترگل!!!!
ترگل به سمتش برگشت.پوزخندی زد و گفت:سپردمت دست آقا گربه هه!خوش باشی!
اومد دنبالش بدوهه که شهروز در و بست!
-پیش من جات امن تره خوشگله!
-مثل موشی که اسیر دست گربه شده باشه با مظلومیت تمام تو چشمهاش نگاه کرد...بغض داشت...همین الان خواهرش به یه 206 فروخته بودتش...دلش میخواست گریه کنه...اما گریه نکرد..محکم ایستاد..نباید سر خم میکرد...نمیخواست پیش مالکش ضعیف جلوه کنه...میخواست به این راه کشیده نشه اما افتاده بود وسط معرکه!با یه پسر..پسر نه! مرد...یه مرد 30 ساله!اب دهنش و قورت داد...دندونهاش و رو هم فشار داد!
شهروز نگاهش و ازش گرفت و رفت سمت آشپزخونه!
-شیشه اب و از تو یخچال در اورد و سر کشید...میخواست آروم بشه....از این معامله هم راضی بود هم ناراحت!هیچ وقت فکر نمیکرد یه روزی ادم بخره...اما اینبار ضرر نکرده بود...یعنی هیچ باری ضرر نکرده بود..از خریدش راضی بود..از این کلمه بدش اومد....مگه من کیم که ادم خرید و فروش کنم؟
رفت سمت میگل.دستش و دراز کرد تا دستش و بگیره...اما اون دستش و کشید...با اینکه رفتارش و با ترگل دیده بود و میدونست ممکنه اون هم کتک بخوره..اما پای همه چیش وایستاده بود.فکر کرد:باید پاک بمونم!
شهروز به سمت راهرویی راه افتاد و همونطور که میرفت گفت:اینجا اتاق تو هستش!
بعد برگشت پشتش و نگاه کرد..وقتی دید میگل حرکت نکرده گفت:من کاریت ندارم!اگر میخواستم کاری بکنم این معامله رو نمیکردم که الان خودم با خودم درگیر بشم.من از منجلاب نجاتت دادم..وگرنه اون عوضی بالاخره میکشوندتت تو بازی!با دست به جایی که میگل نمیدید اشاره کرد:اینجا اتاقته!تو پیش من زندگی میکنی.....اما به کار من کار نداری!منم سعی میکنم به کار تو کار نداشته باشم....ترگل یه زمانی به من گفته بود دختر درس خون و باهوشی هستی...و گفته بود میخواد بیارتت پیش من تا.....!!!
دستش و گذاشت جلو دهنش و چند بار بالا پایین کرد...این کار رو هر وقت عصبی میشد انجام میداد...جمله اش و تموم نکرد ولی ادامه داد:دلم میخواد درس بخونی!چون میدونم هم دوست داری هم استعداد داری!قول میدم اینجا در امنیت کامل باشی!بعد دستش و برد بالا و کف دستش و به سمت میگل گرفت و گفت:قول!
حرفهاش میگل و آروم کرد!یه صداقتی لا به لای کلماتش موج میزد.
میگل به سمتش رفت...با احتیاط دولا شد و دری رو که باز شهروز دستش و به سمتش دراز کرده بود و در واقع داشت نشون میگل میداد نگاه کرد.
-بیا!!!
در اتاق و باز کرد!
-اینجا مال تو!همه چی توش هست...اما اگر وسایلت و از خونتون میخوای بگو فردا که برای ترگل یادداشت میزارم بنویسم وسایلت رو هم بیاره محضر!
میگل اب دهنش و قورت داد و با ترسی که هنوز تو وجودش بود گفت:کتابهام و میخوام...با لباسهام!
-خیلی خب!
کارتی و از کنار در برداشت و گرفت سمت میگل
-این کلید اتاقته....میدونم دوست داری قفلش کنی!ولی در هر صورت مطمئن باش کسی بی اجازه وارد نمیشه!
بدون هیچ حرف دیگه ای رفت سمت هال...هنوز لباسهاش تنش بود....قهوه جوش و اماده کرد و روشن کرد...تا قهوه اماده بشه رفت تو اتاقش و شلوار راحتی پوشید و بدون بلوز اومد بیرون..حتی اگر میگل هم میومد بیرون براش مهم نبود!
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، €ستايش€
#5
در حالی که قهوه میریخت شماره وکیلش و گرفت.جریان و براش توضیح داد و گفت میخواد بره محضر و اون وکالت نامه بلا عزل رو بگیره
-تو چیکار میخوای بکنی شهروز؟
چنان تعجب کرده بود که انگار ازش خواسته بودن یه کوه و جابجا کنه!هر چند که کمتر از اون هم نبود.
-یه بار گفتم.اینقدر تعجب داشت؟
-مگه شهر هرته؟؟مگه الکیه؟؟؟فکر میکنی محضر این کار و میکنه؟
-خب به تو زنگ زدم که اینکار و بکنی دیگه!
-من وکیلم...جادو گر که نیستم!ببینم خواهره برگه حضانت داره؟
-چمیدونم من!
-ببین شهروز بزار برات توضیح بدم.این کار مراحل دادگاهی و قانونی داره..اول باید خواهر بزرگه برگه حضانت داشته باشه...تو بری درخواست حضانت بکنی و ادعا کنی خواهره عدم صلاحیت داره!بعد عدم صلاحیت اون تایید بشه..
-میشه...میدونم!
-خب!!!گیرم که شد...بعد باید صلاحیت تو تایید بشه!میشه؟به نظرت یه پسر مجرد صلاحیت نگهداری یه دختر 15-16 ساله رو داره؟قانون اسلامی این و قبول میکنه؟؟؟با اون مهمونیها و رفت و امد های خونه تو؟؟؟
-خب اگر عدم صلاحیت اون تایید بشه منم رد صلاحیت بشم تکلیف می گل چی میشه؟
-میره بهزیستی....اگر خانواده ای پیدا بشه حضانتش و قبول کنه که شده..پیدا نشه هم همونجا میمونه!
-یعنی راهی نداره؟
-قانونی نه!مگر اینکه همینجوری بمونه تو خونه ات..اون هم اگر خواهره بره به جرم ادم دزدی و ادم ربایی و خرید و فروش ادم ازت شکایت کنه کارت زاره!
-نمیکنه...جراتش و نداره!اما باید یه راهی باشه!
این و گفت و رفت تو فکر!
-من میتونم یه کاری برات بکنم....هر چند موقعیت خودم و به خطر میندازم...اما اگر فکر میکنی خواهره شکایت مکایت نمیکنه...میتونم بکشونمش دفتر یه چند تا ماده قانون سر هم کنم..یه وکالت سوری و الکی ازش بگیرم....فقط برای اینکه فکر کنه وکالت داده!
-آفرین خوبه!
-اگر رفت و شکایت کرد؟؟؟شهروز من به درک تو جرمت سنگین میشه هااا!!!
-هیچی نمیشه...کاری نداری؟؟ فردا ساعت 2 خوبه بیاد دفتر؟راستی یه چیزی....برای ازدواجش چی؟باید خواهره رو پیدا کنیم؟
-اگر بعد 18 سال ازدواج کنه میتونه بره دادگاه اعلام کنه کسی و نداره خود دادگاه اجازه میده بهش!
زیر 18 سال باز باید قیمش مشخص بشه!
-ok پس فردا ساعت 2 خوبه ؟
-تو دیوونه ای!
-bye!
گوشی و پرت کرد رو زمین و فنجون قهوه اش و که تموم شده بود گذاشت رو نعلبکی روی میز و دستش و گذاشت رو سرش و دراز کشید رو کاناپه!
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، €ستايش€
#6
میدونست داره کار خطرناکی میکنه...وقتی آرمان میگفت خطرناکه یعنی خطر ناکه...اما از طرفی خیالش راحت بود که ترگل جرات شکایت نداره...خودش پاش گیره اساسی!

فصل2
نشست روی تخـ ـت نرمی که تو اتاق بود....کمی به طراف نگاه کرد...بغضش و رها کرد..فکر نمیکرد هیچ وقت مثل یه برده خرید و فروش بشه....اون هم به این قیمت کم!اما گذشته از این موضوع احساس میکرد این پسر و یه جا دیده...قیافه اش براش اشنا بود!میدونست یه روزی دوست پسـ ـر خواهرش بوده...اما اون با دوست پسـ ـرهای ترگل معمولا جایی نمیرفت چون همشون یه جورایی....!!!
بی خیال...باید فکر میکرد تا بفهمه این و کجا دیده و کی؟؟؟چشمهاش و بست و فکر کرد....یهو یادش اومد با یاد آوریش از جاش پرید...آره...خودش بود...همون پسری که یه بار ترگل با ترفند اینکه میریم یه مهمونی دخترونه برده بودش یه مهمونی...پر از پسر و دخترهای....!!!از در که رفته بودن تو ...یه راست رفته بودن سمت شهروز که اصلا متوجه اونها نبود و در حالی که سیـ ـگار برگی تو دستش بود داشت با یه پسر دیگه صحبت میکرد!
-سلام عزیزم...
سرش و بلند کرد و به ترگل نگاه کرد..بدون اینکه جواب سلام بده برگشت و به می گل که با وحشت به اطرافش نگاه میکرد و از ترس اویزون ترگل شده بود نگاهی انداخت....
-می گله؟
ترگل در حالی که مانتوش و در اورد گفت آره....داشته باشش برم لباس در بیارم و می گل و به سمت شهروز هل داد!
اما می گل قبل از اینکه تعادلش و از دست بده دوباره صاف ایستاد و گفت:باهات میام! و دنبال تر گل که داشت به سمتی میرفت راه افتاد!
توی اتاقی که چند تا دختر داشتن ارایش تن زننده اشون و تند تر میکردن به سمتشون برگشتن...
-سلام ترگل....اومدی؟
بعد به می گل که وحشت از صورتش میبارید نگاه کردن و گفتن:بابا خیلی جیگره به خدا!اند دافه!
می گل خودش و بیشتر چسبود به ترگل!
یکی از دخترها-زیادی صفر کیلومتره هاااا!!!
ترگل با حرص می گل و هول داد اون طرف و مانتو روسریش و در اورد...یه تاپ سفید یقه شل که از پشت و جلو باز باز بود تنش بود....یه جین چسب هم پاش بود..قد متوسطش و با پوشیدن یه کفش پاشنه بلند سفید بلند کرده بود...دستی تو موهای لخـ ـتش که دیگه رنگ طبیعیش با اون همه رنگی که روش گذاشته بود معلوم نبود کشید...در حالی که ارایشش و مثل بقیه پر رنگ تر میکرد از تو ایینه نگاهی به می گل که از نظر اون مثل یولا ایستاده بود کرد و گفت"بکن دیگه اونهارو...نکنه با اونها میخوای بشینی؟
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، €ستايش€
#7
-تو به من گفتی دخترونس!
با غیض برگشت سمتش:همه دخترن..شهروز و یکی دو تا دیگه هستن....بعد بهش نزدیک شد و گفت:ابرو من و نبر...لباسهات و در ار..وگرنه من میدونم و تو!
میدونست این من میدونم و تو یعنی کتک!یعنی بیگاری کشیدن به قصد اینکه به غلط کردن بندازتش
میدونست یعنی ازار دادن برای اینکه نتونه در س بخونه!همه اینهارو میدونست...اما کوتاه نیومد!
-نمیخوام...من میرم...این و گفت و دوید بیرون...اما قبل از اینکه ترگل بهش برسه پسری محکم گرفتتش:کجا؟
-به تو چه؟
-به من چه؟
پوزخندی زد و از جا بلندش کرد!قبل از اینکه بتونه داد بزنه دسش و گذاشت رو دهنش!
ترگل و دخترها اومدن بیرون..ترگل دوید سمتشون!
-نکن سجاد...با منه!
-از خونه در رفتن نداریم!
ترگل با نگرانی دست می گل و گرفت و از تو بغـ ـل سجاد کشیدش بیرون و رو به سجاد گفت:در نمیرفت....
و می گل و به سمت اتاق کشوند...دخترها دیگه بر نگشن...ترگل بهش گفت:یکی دو ساعت آروم بشین...میریم...آبرو ریزی نکن..نمیتونی در بری بیرون...چهار چشمی مراقبن مهمونیشون لو نره!
انگار راست میگفت...اصلا گیرم میرفت بیرون...بعدش کجا میرفت تو این شب تاریک...ساعت 10 شب...باز هم از یه جا مثل همینجا سر در میاورد!
با حرص با همون لباسها رفت نشست رو یه کاناپه که کسی ننشسته بود..از مهمونها و مهمونی بدش میومد...همه زننده و جلف....انگار اتاق خوابشون همین وسطه!کثیفها...کثافتها!!!
گرمی نگاه کسی توجهش و جلب کرد!شهروز بود...ترگل نشسته بود کنارش رو دسته مبل و تند تند بهش چیزی میگفت و اون هم با اخم و عصانیت نگاه میکرد و حرف میزد...خیره نگاهشون کرد..میدونست بحث سر اونه..وگرنه اورده بودش چیکار..چند وقتی بد زمزمه میکرد بیا مهمونی...خوش میگذره...باحاله و وقتی دیده بود راضی نمیشه از در ندارم و خودت باید کار کنی به من چه خرجت و بدم در اومده بود!و بعدم تهدید و دعوا و حالا هم که دروغ و کلک!!!
وقتی به خودش اومد شهروز جلوش ایستاده بود و با اخم خیره نگاهش میکرد..وقتی فهمید از فکر بیرون اومده گفت:سلام...خوبی؟
حتی دستش رو هم دراز نکرد...مغرور تر از این بود که کسی باهاش دست نده و میدونست این دختر تو این موقعیت این کار و میکنه....
می گل بدون اینکه جواب بده خیره نگاهش کرد!
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، €ستايش€
#8
کنار می گل نشست...قبل از اینکه می گل بلند بشه دستش و محکم گرفت و در گوشش گفت:خیلی خوشگلی...اما بیشتر از اون خانومی...تو مال این حرفها نیستی..خام خواهرت نشو!اولین و آخرین بارت باشه از این مهمونیا میری....الانم مثل بچه ادم بلند شو...میفرستمت بری....
این و گفت و از جاش بلند شد و رفت سمت مردی که دم در ایستاده بود بهش چیزی گفت...می گل بعد از حرفهای اون پاشده بود ایستاده بود...به سمت مرد رفت.......شهروز هنوز کنار مرد ایستاده بود وقتی می گل بهشون رسید...رو به میگل گفت..ادرس و بده میرسونتت!و رو به مرد گفت:تا نرفته تو خونه حرکت نکن....با رفتن شهروز به سمت بقیه ....اون مرد حرکت کرد و می گل نگاهش و از نگاه پر از نفرت و کینه خواهرش گرفت و با عجله از اونجا خارج شد...بماند که شب خواهر مـ ـستش با داد وهوار اومد خونه و کلی بد و بیراه بهش گفت .اما الان چیزی که براش مهم بود رفتار خواهرش نبود این بود که این یه نقشه بود..اون با نقشه اونجا کشونده شده بود...با این فکر از جا پرید و به سمت در دوید...در اتاق و باز کرد و مـ ـستقیم به سمت در خروج دوان شد....شهروز که تازه دراز کشیده بود با صدای گرمپ کرمپ پای می گل روی پارکتها پاشد نشست...کجا؟؟؟
اما می گل در و باز کرده بود و رفته بود بیرون..نگاهی به اطرافش کرد نتونست پله ها رو پیدا کنه رفت سمت اسانسور اما طبقه 3 کجا و پنت هاوس کجا؟دستهای قوی شهروز که دور بازوش حـ ـلقه شد مجال فکر کردن به راه فرار بهش نداد!
-کجا میری؟
صدای محکم و عصبانیش...اخمهای در همش...فشار دست قویش...و نفسهای از روی عصبانیتش باعث نشد می گل بترسه...مـ ـستقیم تو چشمهاش نگاه کرد و خیلی حق به جانب گفت:همش نقشه بود.اره؟از همون مهمونی نقشه کشیدی من و بخری؟ولی کور خوندی!من حاضرم بمیرم اما تن فروشی نکنم!
دستش و به آرومی گرفت و به سمت خونه کشید اما اون با شدت دستش و کشید.
شهروز عصبانی شد..اما داد نزد...فقط چون تو راهرو بودن..نمیخواست 1%کسی صداش و بشنوه!
دندونهاش و به هم فشر د اینبار دستش و محکم تر گرفت و به سمت خونه کشوند!مسلم بود که می گل به هیچ عنوان نمیتونست از بین دستهای قوی و ورزشکار شهروز فرار کنه!
وقتی رفتن تو خونه در و با پا کوبید به هم و می گل و پرت کرد رو مبل..بعد در حالی که انگشت اشاره اش و به نشونه تهدید رو بهش تکون میداد تقریبا داد زد!
-حیف که هدفم از اوردنت تو این خونه فقط پاک موندنته وگرنه کسی که با قهر از خونه من رفت بیرون دیگه اینجا جایی نداره!
بعد از کمی مکث قبل از اینکه می گل بتونه حرفی بزنه گفت:ببین خانوم خوشگله..من اگر تورو میخواستم اولا 1 سال و نیم صبر نمیکردم..همون شب کار و تموم میکردم...در ضمن این همه هم دردسر نمیکشیدم که به اون خواهر......سری تکون داد و لبش و گزید و ادامه داد...باج نمیدادم....من فقط و فقط تورو اینجا اوردم برای اینکه اون ترگل بی همه چیز تو منجلاب نکشونتت که میدونم بالاخره این کار و میکنه...مگر همینجا باشی...من شاید خیلی کارها بکنم..اما مردونگی و شرفم هنوز برای خودش حرف اول میزنه...تا این لحظه که جلوت وایستام....با 1000 تا دختر بودم اما با یکیشون به زور نبودم...اینقدر مرد هستم شخصیت طرفم برام مهم باشه ....اونی که میاد تو بغـ ـل من خودش خودش و بی شخصیت کرده....اما من به شعور و شخصیت کسی توهین نمیکنم....تو هم اگر اینجایی برای اینکه به شخصیتت توهین نشه...یه بار دستم و اوردم بالا قسم خوردم در امانی....لطف کن تو هم به شخصیت من احترام بزار ...ولی باز هم میل خودته....دوست داری اخرم بیافتی تو کثافت کاریای خواهرت راه بازه!....دوست نداری هم...میتونی بمونی....گفتم که تو اینجا زندگی میکنی....خیلی عادی...منم همینطور...به کار هم کار نداریم ....
می گل که مثل شهروز کمی اروم شده بود اومد بگه اگر خیلی میخواستی کمک کنی برام خونه میگرفتی چرا من و اوردی پیش خودت؟اما احساس کرد زیادی پررو میشه...در همین حد هم لطف کرده بود!
با چشم تعقیبش کرد که رفت و باز خودش و انداخت رو مبل...حالا دیگه نه روش میشد بمونه نه دلش میخواست بره....با خودش فکر کرد اینطوری حداقل با یکی میخوابم..اونجوری مجبورم با 10 نفر....با این فکر به خودش لرزید...چه فکر چندش اوری!بهتر دید خجالت و کنار بزاره و بره تو اتاقش...حالا که تو این جریان قرار گرفته بود!باید باهاش کنار میومد...باید بازی میکرد و برنده میشد..
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، €ستايش€
#9
رفت تو اتاقش و در بست....باز نشست رو تخـ ـت و خیره اطرافش و نگاه کرد....یادش افتاد ماه دیگه مدارس شروع میشه...حالا چی میشد؟؟؟این پسری که ادعا میکرد میخواد بزاره این درس بخونه کجا میخواست ثبت نامش کنه؟؟؟با چه مدارکی؟؟؟همینطوری وقتی ترگل میرفت برای ثبت نامش هزار و یک سوال و جواب میکردن که مادرش کو و تو چیکارشی و؟مدرک و هزار کوفت و زهرمار میخواستن..اما حالا چی؟؟؟اون خواهرش بود این چیکارشه؟؟؟دلش گرفت...نکنه نزاره درس بخونم؟؟؟اما گریه نکرد...خیلی وقت بود یاد گرفته بود زود گریه نکنه..اینقدر از دست ترگل کتک خورده بود و گریه کرده بود انگار چشمه اشکش خشک شده بود...اما نمیدونست همون موقع که داره فکر میکنه باز شهروز در حالی که داشت خوابش میرد یاد یه چیزی افتاد..بلند شد و باز شماره آرمان(وکیلش ) رو گرفت!
-بله شهروز؟
-شماره ترگل و داری؟
-نه پاکش کردم ج...خانوم و!
-شمارش و میدم زنگ بزن بگو فردا میاد پیشت علاوه بر شناسنامه و مدارک می گل بره مدارکش و از مدرسه اش هم بگیره!
-شهروز میفهمی داری چیکار میکنی؟؟؟
-میشه تو خفه شی کاری که میگم و بکنی؟
-باشه من خفه میشم اما امیدوارم یه روزی بتونی به قانونم همین حرف و بزنی و اونها هم خفه بشن!
-امیدوار باش تو نا امیدی نمیری!فردا بعد از ظهر میاد پیشت...دفتر باش!
گوشی و قطع کرد و اینبار جدی تصمیم گرفت بخوابه...
وقتی چشمهاش و باز کرد هنوز هوا تاریک و روشن بود...کمی فکر کرد...احساس میکرد خیلی خوابیده...اما هوا هنوز همونطور بود که خـ ـوابیده بود..بلند شد و نگاهی به بیرون انداخت...ساعتش و نگاه کرد....6 و نیم بود....یادشه حول و حوش 8 بود خـ ـوابیده بود..تازه متوجه شد از دیشب خوابیده تا همین الان...به سمت آشپزخونه رفت....در یخچال و باز کرد دنبال چیزی برای خوردن گشت....روزی که داشت میرفت سفر به بی بی(زن مش قاسم)گفته بود هر چی تو یخچال هست و ببرن بخورن...برای همین یخچال تقریبا خالی بود....با خودش فکر کرد کاش دیروز زنگ میزدم به مش قاسم میگفتم یخچال و پر کنه..در یخچال و محکم کوبید به هم و گفت:حالا که نگفتم.
دکمه کتری برقی و زد و رفت تو حموم تو اتاقش و دوش گرفت!بعد اومد و باز دکمه کتری و فشار داد...نسکافه ای درست کرد و با یکی دو تا بیسکوییت خورد...رفت تو اتاقش...چمدونش هنوز باز نشده بود...فکر کرد از استودیو برمیگردم بازش میکنم...بین لباسهاش گشت.پیراهن مشکی که دور استین و یقه اش خط سفید داشت و پوشید...شلوار مشکی تنگی هم پاش کرد...کفش مشکی ورنی براقش رو هم پاش کرد ...موهاش و با کرم مو برق انداخت و کمی بهش حالت داد...یادش افتاد مسواک نزده...دورباره پیراهنش و در اورد و این کار رو هم انجام داد و باز اون و پوشید!کیف پول چرمش و با سوییچ و گوشی ای فونش رو گرفت تو دستش و رفت به سمت در...اما یهو یه چیزی یادش افتاد!!!
می گل!!!از دیشب بیرون نیومده؟؟؟چیزی خورده؟؟؟نکنه رفته باشه!...نگاهی به ساعت رولکس بند فلزیش انداخت!ساعت 8 بود...چند قدم به سمت اتاق برداشت...اما پشیمون شد..کی تا حالا سراغ دختری رفته بود که بار دومش باشه؟؟؟دوباره برگشت و قبل از اینکه دوباره به سرش بزنه بره و ازش خبری بگیره از خونه زد بیرون.
-به من چه...من خواستم کمکش کنم...نخواسته باشه و رفته باشه لیاقتش همون بوده...اگر هست که هست دیگه!!!بیسکوییتم که رو اپن موند...میاد بر میداره میخوره...نکنه روش نشه گرسنه بمونه؟ضعف نکنه؟...اه...به من چه اصلا؟؟رسیده بود به پارکینگ با اینکه برج امکان این و داشت که ماشین بره پشت در خونه اما ترجیح میداد این کار و نکنه....فکر میکرد اینطوری گاهی 4 تا همسایه رو میبینم میفهمم دورو برم کیا زندگی میکنن....سوار BMWکروکش شد و به سمت در رفت...وقتی رسید به در روی برگه برای ترگل یادداشت نوشت و تاکید کرد مدارک تحصیلی و لباسهاو کتابهای می گل و بیاره...شماره و ادرس سامان و داد و نوشت 2 بعد از ظهر اونجا باشه...به سامان اعتماد نداشت..اون گیج تر از این حرفها بود که به ترگل زنگ بزنه...برگه رو داد به مش قاسم و گفت یه خانومی میاد و باید این برگه رو به دست اون برسونه!
-چشم آقا خیالتون راحت!
نیش گازی به ماشین داد و باز انگار چیزی یادش افتاده باشه بلند مش قاسم و که به سمت دکه نگهبانی میرفت صدا زد.
-بله آقا؟
-من یه مهمون خونم دارم...اگر خواست بره به من خبر بده...تونستی نگهش دار تا خودم و برسونم..
-چشم آقا اطاعت امر!
وقتی ماشینش دور شد مش قاسم زیر لب گفت:آخر شر این کارها گردنت و میگیره پسر...
بعد بین انگشت شصت و اشاره اش و گاز گرفت و گفت:استغفرالله خدا نکنه..به ما که آزاری نداشته..خدا کنه توبه کنه و درست بشه!!!
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، €ستايش€
#10
فصل3
صدای در که اومد می گل که تمام شب و راه رفته بود و از پنجره اتاقش بیرون و نگاه کرده بود و گریه کرده بود توجهش جلب شد!اومد پشت در و گوشش چـ ـسبوند به در وقتی دید صدایی نمیاد...آروم در و باز کرد..هر چه باد آباد...یا بود یا نبود دیگه..بالاخره چی؟؟؟اگر قرار بود با هم زندگی کنن پس باید با این شرایط کنار می اومد...از گرسنگی دلش مالش میرفت...از دیروز صبح هیچی نخورده بود...شهروزم که انگار نه انگار....اومد بیرون انگار کسی تو خونه نبود!هنوز مانتو روسریش تنش بود...وقتی خودش و تو اینه قدی تو راهرو دید تعجب کرد که چرا لباسهاش و در نیاورده اما بعد خودش و قانع کرد که طبیعیه....هنوز شرایط و امن نمیبینه...کمی دور خونه گشت..یه راست رفت سراغ آشپزخونه...بیسکوییتی که رو اپن بود و دید....لیوان نسکافه نیم خورده هم کنارش بود....فکر کرد ظاهرا منم باید همین و بخورم....دکمه کتری و فشرد..کمی دنبال لیوان گشت اما بعد از گشتن چند تا کابینت چشمش افتاد به لیوانهایی که روی استند رو کابینت بود یکی از همونها رو برداشت و اب جوشیده رو ریخت توش نسکافه و شیر همون کنار کتری بود اونهارو هم اضافه کرد و با همون بیسکوییت روی اپن خورد....با خودش گفت:خوشمزه است...حتی اگه نباید میخوردمش و قراره داد و بیداد تحمل کنم ارزشش و داره!گشنگی 1 روزه اش و با خودن 3-4 تا بیسکوییت و یه لیوان نسکافه شیرین رفع کرد....بعد لیوانش و شست و گذاشت تو جا ظرفی..خواست برای شهروزم بشوره...اما پشیمون شد...به من چه...کارگر که نگرفته!!!
تصمیم گرفت گشتی تو خونه بزنه...همه جارو سرک کشید...رو پیانو سفید وسط خونه با احتیاط دست کشید...از صداش خوشش اومد...سیمهای گیتار و دونه دونه صداش و در اورد...براش جالب بود..یک بار دیگه این کارو تکرار کرد...اما بعد بی خیال شد...میدونست از کوک در میره...این و از یکی از دوستهاش شنیده بود!
گیتار برقی کنارش و دست زد..اما از صداش هم ترسید هم خوشش نیومد..بی خیالش شد......ویالونی که به دیوار بود و نگاه کرد..اما ترسید برش داره...احتمال افتادنش بود...پس به همون نگاه کردنش راضی شد.یه جاز کوچیک هم اونطرف تر بود...روی یکی از طبلهاش یه ضربه زد...با شنیدن صداش لبخند زد...جالب بود...به جای خونه اومده بود فروشگاه الات موسیقی!قبلا وصف این خونه رو زیاد از ترگل شنیده بود...میدونست ترگل یه روز سوگلی این خونه بوده!
رفت و ولو شد رو یکی از کاناپه های نرم تو خونه...روبروش یه عکس بود..عکس بزرگ شهروز رو دیوار....به صورت جذاب و مردونه اش و هیکل قشنگش نگاهی انداخت و گفت:ترگل حق داشت از این بشر این قدر تعریف کنه...اما فقط قیافه داره اخلاق صفر....کاش میشد با عکسش ازدواج کرد...به این فکرش بلند خندید...و بعد به خاطر این خنده قطره ای اشک ریخت.....چقدر یه ادم باید بی کس و تنها باشه که فردای روزی که فروخته شده بخنده!...بعد فکر کرد...خنده تلخ من از گزیه غم انگیز تر است...کارم از گریه گذشته است به آن میخندم....لبخند تلخی رو لبـ ـاش نشست اما با شنیدن صدای در هول شد..اول روسریش و رو سرش درست کرد و اومد بره تو اتاقش اما کار از کار گذشته بود.....
------------------


رادیو داشت اخبار پخش میکرد و مش قاسم محو صحبتهای گوینده بود....با اینکه تو نگهبانی تلوزیون داشت اما طبق عادت قدیمیش رادیو رو ترجیح میداد...صدای زنگ تلفن که بلند شد غر غری کرد و گوشی و برداشت
-بله؟
-سلام مش قاسم...شرمنده ..امروز زیادی خورده فرمایش داشتم!
کلا مش قاسم و خانومش از معدود کسایی بودن که شهروز با احترام باهاشون برخورد میکرد!
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، €ستايش€


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
66 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
N!rvana (۳۱-۰۵-۹۵, ۰۲:۰۶ ق.ظ)، سمیرا (۱۷-۱۱-۹۵, ۱۲:۲۶ ب.ظ)، saida (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۷:۴۵ ب.ظ)، ناازي (۰۱-۰۵-۹۴, ۱۱:۰۲ ب.ظ)، ویکتوریا (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۱:۵۰ ق.ظ)، امیراحسان (۱۱-۰۶-۹۵, ۰۱:۲۰ ب.ظ)، رامشان (۰۲-۱۰-۹۴, ۰۱:۲۲ ق.ظ)، ساده (۲۶-۰۴-۹۶, ۱۲:۰۳ ق.ظ)، Hadadian (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۲:۳۰ ق.ظ)، mermaid (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۸:۰۱ ب.ظ)، shabi (۱۶-۱۰-۹۴, ۰۱:۳۷ ب.ظ)، bahar11 (۱۳-۱۰-۹۴, ۰۱:۰۲ ق.ظ)، Roshdi.50 (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۹:۳۵ ق.ظ)، Kourd74 (۱۶-۰۸-۹۵, ۱۲:۱۰ ب.ظ)، sima59 (۰۹-۱۰-۹۵, ۱۰:۱۱ ب.ظ)، zeinabalouchi (۰۲-۰۱-۹۶, ۱۲:۲۰ ق.ظ)، نرگس خانوم (۲۶-۰۶-۹۵, ۰۷:۵۳ ق.ظ)، Maman ali (۱۵-۰۸-۹۶, ۰۶:۴۶ ب.ظ)، شیشه (۰۵-۰۶-۹۵, ۰۶:۴۱ ب.ظ)، حوال (۳۰-۰۶-۹۵, ۱۱:۲۲ ق.ظ)، Haniz93 (۱۳-۰۶-۹۵, ۰۲:۰۹ ب.ظ)، sedi (۳۱-۰۵-۹۵, ۱۱:۵۰ ب.ظ)، FatemeH.vks97 (۲۴-۰۹-۹۵, ۱۱:۲۹ ب.ظ)، mkarimi (۱۸-۱۱-۹۵, ۰۳:۲۹ ق.ظ)، noshin jojoo (۳۰-۱۰-۹۵, ۰۹:۴۳ ب.ظ)، نانا32 (۱۲-۱۲-۹۵, ۰۱:۳۱ ب.ظ)، Tehran (۰۱-۰۱-۹۶, ۰۵:۰۵ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۵-۰۶-۹۵, ۰۵:۰۴ ب.ظ)، مینوشی (۲۵-۰۷-۹۵, ۰۹:۱۶ ق.ظ)، افتاب (۰۸-۰۳-۹۶, ۱۲:۰۹ ق.ظ)، 1351 (۳۱-۰۶-۹۵, ۰۹:۴۱ ب.ظ)، Narjes72 (۳۰-۰۹-۹۵, ۱۲:۱۲ ق.ظ)، Shasosa (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۰:۱۵ ق.ظ)، sahar20 (۱۹-۱۲-۹۵, ۱۱:۱۳ ق.ظ)، MS313 (۲۶-۰۲-۹۶, ۰۱:۳۵ ق.ظ)، hasti20 (۲۲-۱۲-۹۵, ۰۸:۰۷ ق.ظ)، sohi (۰۲-۱۰-۹۶, ۰۱:۰۰ ب.ظ)، Nazgoli71 (۲۷-۱۱-۹۵, ۱۰:۲۶ ب.ظ)، نجمه گل (۰۹-۰۳-۹۶, ۱۰:۴۹ ب.ظ)، طوفان (۰۵-۱۰-۹۵, ۱۱:۱۸ ب.ظ)، parsomansh (۱۲-۰۹-۹۵, ۰۲:۴۹ ق.ظ)، ففلی (۱۸-۰۵-۹۶, ۰۱:۵۵ ب.ظ)، Hoor-sh (۲۰-۱۱-۹۵, ۱۱:۵۷ ق.ظ)، سایه1998 (۰۱-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، نازلی1361 (۲۳-۰۳-۹۶, ۱۱:۳۰ ق.ظ)، Person1 (۳۰-۰۹-۹۵, ۰۹:۵۴ ق.ظ)، رقیه گلصنملو (۱۳-۰۲-۹۶, ۱۱:۱۹ ق.ظ)، fa55 (۱۰-۱۱-۹۵, ۱۱:۵۰ ب.ظ)، mahroman20 (۰۴-۱۱-۹۵, ۰۹:۰۵ ق.ظ)، بانوی یاس (۰۳-۱۲-۹۵, ۰۵:۵۶ ق.ظ)، minaee (۱۰-۱۱-۹۵, ۰۴:۵۲ ب.ظ)، s.kh (۲۱-۱۱-۹۵, ۰۴:۰۲ ب.ظ)، Nara (۰۸-۰۸-۹۶, ۱۲:۳۹ ب.ظ)، prity (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۸:۰۳ ب.ظ)، sanng (۱۲-۰۱-۹۶, ۰۸:۱۲ ق.ظ)، Elesa (۱۰-۱۰-۹۶, ۰۵:۰۲ ب.ظ)، sura (۱۶-۰۸-۹۶, ۰۲:۰۴ ق.ظ)، مشكات١٢٨ (۰۹-۰۲-۹۶, ۰۸:۳۱ ق.ظ)، ونوووس (۰۱-۰۴-۹۶, ۱۱:۳۸ ق.ظ)، taranomi (۱۲-۰۸-۹۶, ۱۰:۴۵ ب.ظ)، anahita5961 (۱۴-۰۴-۹۶, ۰۶:۰۰ ب.ظ)، نیاز۲ (۲۷-۰۴-۹۶, ۰۵:۴۱ ب.ظ)، سامی65 (۱۸-۰۹-۹۶, ۰۱:۴۳ ب.ظ)، فاطمه۷۶۶۶ (۳۰-۰۹-۹۶, ۱۰:۴۴ ق.ظ)، f.ghasemi (۳۱-۰۵-۹۶, ۰۳:۱۴ ب.ظ)، armita1991 (۳۰-۰۹-۹۶, ۱۲:۳۵ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان