انجمن ايران رمان



می گل | samira-mis
زمان کنونی: ۰۱-۰۳-۹۷، ۱۲:۳۶ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: لیلی
آخرین ارسال: لیلی
پاسخ 219
بازدید 22254

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
می گل | samira-mis
#1
فصل1

وقتی در تاکسی و باز کرد و ازش پیاده شد صدای جیغ جیغ 2 تا دختر که ظاهرا پشت شمشادها داشتن دعوا میکرد توجهش رو جلب کرد...نگاهی به نگهبانی انداخت و از اینکه مش قاسم با این سر و صدا بیرون نیومده تعجب کرد سریع به سمت چمدونش که راننده اون و بیرون گذاشته بود رفت.پول ماشین و حساب کرد و به راننده که تلاش میکرد بفهمه چه خبر گفت که میتونه بره!
چمدون و برداشت و به سمت نگهبانی رفت...وقتی رسید تو پیاده رو دیگه میتونست اون 2 تا رو ببینه که یکیشون به زور قصد داشت اون یکی و با خودش ببره....به در نگهبانی زد...اما کسی نبود..در هم قفل بود..چمدون رو گذاشت کنار در و به سمت اون 2 تا رفت!
دختری رو که تلاش میکرد اون یکی و با خودش ببره پرت کرد اونور...هر دو شوک زده بهش نگاه کردن!
اما دختر کوچکتر که حسابی ترسیده بود پرید تو بغـ ـلش و گفت:آقا تورو خدا..توروخدا...نذارید من و ببره!اقا تورو خدا!
شهروز در حالی که نا خواسته دختر و تو بازوهاش گرفته بود رو به دختر بزرگتر گفت:چیکارش داری؟برای چی جلو در خونه من اومدی؟
ترگل که از دیدن شهروز جا خورده بود شالش و رو سرش کشید و گفت:برگشتی؟
با اخم همیشگیش و صدای سرد و بی روحش گفت:ازت پرسیدم چیکار داریش؟چرا جلو در خونه من جیغ و داد راه انداختید؟
در حالی که دست دختری که تو بغـ ـلش بود و گرفت رو به ترگل گفت:پاشید بریم تو خونه!اینجا درست نیست!
دختر کوچکتر کمی ترسید...اما یه حس درونی بهش میگفت پیش این مرد غریبه امنیتت بشتر هست تا پیش خواهرت!
وقتی به نگهبانی رسیدن مش قاسم اومده بود..اومد بیرون و با شهروز سلام و احوالپرسی کرد!
-مش قاسم چمون من و بیار!
-چشم آقا
شهروز دست دختر و رها کرده بود اما اون هم قدم باهاش راه میرفت..انگار میترسید ازش عقب بیافته و خواهرش ببرتش.
با اسانسور شیشه ای بالا رفتن تا آخرین طبقه....مش قاسم چمدون و گذاشت پشت در و گفت:امری نیست آقا؟
-نه مش قاسم دستت درد نکنه!
کارت و گذاشت تو در و در با صدای بوق و سبز شدن چراغ روی دستگیره باز شد!
ایستاد کنار در رو به اون دو تا گفت:برید تو!
ترگل که انگار 100 ساله داره اونجا زندگی میکنه رفت تو شالش و پرت کرد رو یکی از مبلها و در حالی که دکمه مانتوش و باز میکرد گفت:فکر نمیکردم دیگه تو این قصر پا بزارم!
شهروز دست اون یکی دختر و گرفت و کشید تو خونه و در و بست.
رفت سمت یخچال و در حالی که مخاطبش ترگل بود گفت:بار آخرته, خیالت راحت!این خواهرته؟
ترگل نشست رو یکی از صندلیهای بار کنار اپن و گفت:خوب یادته!!آره میگل!
شهروز 2 تا لیوان گذاشت رو اپن و به میگل که هنوز دم در ایستاده بود و با وحشت نگاهشون میکرد رو کرد و گفت:بشین!
و به کاناپه بزرگ صدری رنگ مخملی نزدیک به می گل اشاره کرد!
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، admin ، €ستايش€
#2
چنان تحکمی تو صداش بود که می گل بدون هیچ اعتراضی نشست و خیره شد به اونها!
شهروز کنترل سیـ ـنما خانواده رو برداشت و پلی کرد..آهنگ ملایم فرانسوی شروع کرد به خوندن!
مقداری اب البالو ریخت تو لیوانها!
ترگل:تو هنوزم تو خوردن اون دسترنج زکریای رازی خسیسی؟
-چیکارش داری این و؟(با چشم به می گل اشاره کرد)مگه اونبار بهت نگفتم تا خودش نخواسته حق نداری دنبال خودت راش بندازی؟
کلا همیشه اینجوری بود.....همیشه سوال میپرسید! چیزی و جواب نمیداد..مخصوصا با دخترهایی که پیشش میومدن.اینطوری رفتار میکرد...در واقع با اون همه دختری که دور و برش بود اگر میخواست به سوالهاشون جواب بده زندگیش و باید لو میداد....اینقدر کلاس و شخصیت و پول هم داشت که با همین اخلاق گندش باز همه خواهانش باشن.!
ترگل کلافه دست هاش و تکون داد و با تحکم گفت:من نمیتونم خرجش و بدم...خودش باید بره در بیاره...به من چه؟؟؟من خودم ذلیل این پسر اون پسر کنم که خــــــــــــــانوم. خانومی کنه درس بخونه دکتر و مهندس و کوفت و زهرمار بشه؟؟به من چه؟
-این همه پول در میاری مگه این چقدر خرج داره؟
-کودوم همه پول؟همش خرج میشه!
-کمتر عیاشی کن...خرج نمیشه...بعدم...این همه جا باید در خونه من دعوا کنید؟
-خودمم نفهمیدم کجاییم .در رفت دویدم دنبالش. تورو دیدم تازه فهمیدم اینجاییم!
-ترگل...این دختر دلش نمیخواد این کارو بکنه...بزار درس بخونه....
یهو بلند شد و داد زد:من ندارم پول مدرسه و کتاب و دفتر و کوفت و زهرمار بدم!نصف اجاره خونه ای که توشه رو باید جور کنه بده...من حالیم نیست...نمیتونه..هری!
جمله اش که تموم شد صورتش سوخت...شهروز چنان کوبید تو صورتش که تا چند ثانیه نفهمید چه اتفاقی افتاده...بعد با صدای داد شهروز به خودش اومد!
-دفعه دیگه تو خونه من صدات و بندازی سرت من میدونم و تو...عوضی آشغال!خودت که شرافت نداری....نمیتونی یه کم غیرت و جمع و جور کنی بزاری خواهرت با شرافت زندگی کنه؟
ترگل به سمت مانتوش که کنار می گل افتاده بود رفت...برش داشت و روی تاپ دکلتـ ـه ای که تنش بود تنش کرد...دست می گل و گرفت و گفت:بریم!
-کودوم قبرستون میخوای ببریش؟
-واسه این خوب پول میدن!
بغض می گل سر باز کرد..احساس کرد شکست!
-منم پول میدم..چقدر میفروشیش؟
برق از چشمهای ترگل رد شد!
-میدونستم خوش سلیقه ای!
-گفتم چند میفروشیش؟
ترگل در حالی که دکمه هاش و باز میکرد اومد و دوباره روی صندلی بار شست و گفت:تو رامش کن هر چقدر باهاش حال کردی همونقدر بده!
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، €ستايش€
#3
-نه!!!من اینطوری نمیخوامش...من همیشگی میخوامش!
خنده ی مـ ـستانه ای کرد و گفت:اگر پا نداد چی؟
-هنوز یاد نگرفتی از من سوال نپرسی؟
ترگل لبهاش و رو هم فشرد و صاف نشست..احساس کرد جلو خواهرش خیلی ضایع شد.
اب دهنش و قورت داد و گفت:بعد که ازش خسته شدی؟
اینبار نگاه غضبناک شهروز باعث شد سریع بگه:خب...خب...یه 206!
-اینطوری اجاره خونت در میاد؟
-حالااا!!!
-باشه!اما شرط داره!
از اونجایی که دلش نمیخواست سوالی رو جواب بده سریع ادامه داد:شناسنامه,کارت ملی,هر چی مدارک داره,به علاوه یه وکالت نامه محضری بهم میدی...هیچ وقتم دیگه سراغی ازش نمیگیری!
تر گل که جا خورده بود گفت:برای چی؟
-همین که گفتم....یا میری و پشت سرتم نگاه نمیکنی.....یا میدمت دست پلیس!خبر دارم تازه گیها چیکار میکنی!
-پس یه 206 اتومات سفارشی ماتیکی!
-هر چی دوست داری انتخاب کن من چکش و میدم...
-معلومه چشت و خیلی گرفته!
نگاه خیره و بی روح شهروز وادارش کرد از جاش بلند بشه...در حالی که دکمه هاش و میبست گفت باشه!قبوله!
-فردا مدارکش و بیار بده مش قاسم!
پس فردا هم وقت محضر میگیرم.....ادرسش و میدم مش قاسم بهت بده!اگر نیومدی همه چیز تمومه!
-یعنی معامله فسخه!
این و با ناز گفت و در حالی که تو کیفش دنبال چیزی میگشت گفت:خب شماره ات و بده باهات هماهنگ باشم!
-شمارم همونه!
-کسی جواب نمیده!
-چون تو لیست سیاهی...
باز نگاهش پر استرس و دلخور شد....پیش خودش گفت:چقدر خودخواه و سردی...بی احساس....!!
شهروز در و باز کرد و در حالی که یه دستش و تکیه داده بود به در با دست دیگه به بیرون از خونه اشاره کرد و گفت:یادت باشه...میری پشت سرتم نگاه نمیکنی,نه تو کوچه حق دارید هم و ببینید نه تو خونه..نه هیچ جای دیگه...بفهمم من میدونم و جفتتون!
هنوز ترگل پای دیگه اش و از در بیرون نذاشته بود که می گل بلند شد و اومد سمتش...با اینکه به شهروز پناه اورده بود اما احساس کرد تو خطره...
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، nika_beny ، €ستايش€
#4
-ترگل!!!!
ترگل به سمتش برگشت.پوزخندی زد و گفت:سپردمت دست آقا گربه هه!خوش باشی!
اومد دنبالش بدوهه که شهروز در و بست!
-پیش من جات امن تره خوشگله!
-مثل موشی که اسیر دست گربه شده باشه با مظلومیت تمام تو چشمهاش نگاه کرد...بغض داشت...همین الان خواهرش به یه 206 فروخته بودتش...دلش میخواست گریه کنه...اما گریه نکرد..محکم ایستاد..نباید سر خم میکرد...نمیخواست پیش مالکش ضعیف جلوه کنه...میخواست به این راه کشیده نشه اما افتاده بود وسط معرکه!با یه پسر..پسر نه! مرد...یه مرد 30 ساله!اب دهنش و قورت داد...دندونهاش و رو هم فشار داد!
شهروز نگاهش و ازش گرفت و رفت سمت آشپزخونه!
-شیشه اب و از تو یخچال در اورد و سر کشید...میخواست آروم بشه....از این معامله هم راضی بود هم ناراحت!هیچ وقت فکر نمیکرد یه روزی ادم بخره...اما اینبار ضرر نکرده بود...یعنی هیچ باری ضرر نکرده بود..از خریدش راضی بود..از این کلمه بدش اومد....مگه من کیم که ادم خرید و فروش کنم؟
رفت سمت میگل.دستش و دراز کرد تا دستش و بگیره...اما اون دستش و کشید...با اینکه رفتارش و با ترگل دیده بود و میدونست ممکنه اون هم کتک بخوره..اما پای همه چیش وایستاده بود.فکر کرد:باید پاک بمونم!
شهروز به سمت راهرویی راه افتاد و همونطور که میرفت گفت:اینجا اتاق تو هستش!
بعد برگشت پشتش و نگاه کرد..وقتی دید میگل حرکت نکرده گفت:من کاریت ندارم!اگر میخواستم کاری بکنم این معامله رو نمیکردم که الان خودم با خودم درگیر بشم.من از منجلاب نجاتت دادم..وگرنه اون عوضی بالاخره میکشوندتت تو بازی!با دست به جایی که میگل نمیدید اشاره کرد:اینجا اتاقته!تو پیش من زندگی میکنی.....اما به کار من کار نداری!منم سعی میکنم به کار تو کار نداشته باشم....ترگل یه زمانی به من گفته بود دختر درس خون و باهوشی هستی...و گفته بود میخواد بیارتت پیش من تا.....!!!
دستش و گذاشت جلو دهنش و چند بار بالا پایین کرد...این کار رو هر وقت عصبی میشد انجام میداد...جمله اش و تموم نکرد ولی ادامه داد:دلم میخواد درس بخونی!چون میدونم هم دوست داری هم استعداد داری!قول میدم اینجا در امنیت کامل باشی!بعد دستش و برد بالا و کف دستش و به سمت میگل گرفت و گفت:قول!
حرفهاش میگل و آروم کرد!یه صداقتی لا به لای کلماتش موج میزد.
میگل به سمتش رفت...با احتیاط دولا شد و دری رو که باز شهروز دستش و به سمتش دراز کرده بود و در واقع داشت نشون میگل میداد نگاه کرد.
-بیا!!!
در اتاق و باز کرد!
-اینجا مال تو!همه چی توش هست...اما اگر وسایلت و از خونتون میخوای بگو فردا که برای ترگل یادداشت میزارم بنویسم وسایلت رو هم بیاره محضر!
میگل اب دهنش و قورت داد و با ترسی که هنوز تو وجودش بود گفت:کتابهام و میخوام...با لباسهام!
-خیلی خب!
کارتی و از کنار در برداشت و گرفت سمت میگل
-این کلید اتاقته....میدونم دوست داری قفلش کنی!ولی در هر صورت مطمئن باش کسی بی اجازه وارد نمیشه!
بدون هیچ حرف دیگه ای رفت سمت هال...هنوز لباسهاش تنش بود....قهوه جوش و اماده کرد و روشن کرد...تا قهوه اماده بشه رفت تو اتاقش و شلوار راحتی پوشید و بدون بلوز اومد بیرون..حتی اگر میگل هم میومد بیرون براش مهم نبود!
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، €ستايش€
#5
در حالی که قهوه میریخت شماره وکیلش و گرفت.جریان و براش توضیح داد و گفت میخواد بره محضر و اون وکالت نامه بلا عزل رو بگیره
-تو چیکار میخوای بکنی شهروز؟
چنان تعجب کرده بود که انگار ازش خواسته بودن یه کوه و جابجا کنه!هر چند که کمتر از اون هم نبود.
-یه بار گفتم.اینقدر تعجب داشت؟
-مگه شهر هرته؟؟مگه الکیه؟؟؟فکر میکنی محضر این کار و میکنه؟
-خب به تو زنگ زدم که اینکار و بکنی دیگه!
-من وکیلم...جادو گر که نیستم!ببینم خواهره برگه حضانت داره؟
-چمیدونم من!
-ببین شهروز بزار برات توضیح بدم.این کار مراحل دادگاهی و قانونی داره..اول باید خواهر بزرگه برگه حضانت داشته باشه...تو بری درخواست حضانت بکنی و ادعا کنی خواهره عدم صلاحیت داره!بعد عدم صلاحیت اون تایید بشه..
-میشه...میدونم!
-خب!!!گیرم که شد...بعد باید صلاحیت تو تایید بشه!میشه؟به نظرت یه پسر مجرد صلاحیت نگهداری یه دختر 15-16 ساله رو داره؟قانون اسلامی این و قبول میکنه؟؟؟با اون مهمونیها و رفت و امد های خونه تو؟؟؟
-خب اگر عدم صلاحیت اون تایید بشه منم رد صلاحیت بشم تکلیف می گل چی میشه؟
-میره بهزیستی....اگر خانواده ای پیدا بشه حضانتش و قبول کنه که شده..پیدا نشه هم همونجا میمونه!
-یعنی راهی نداره؟
-قانونی نه!مگر اینکه همینجوری بمونه تو خونه ات..اون هم اگر خواهره بره به جرم ادم دزدی و ادم ربایی و خرید و فروش ادم ازت شکایت کنه کارت زاره!
-نمیکنه...جراتش و نداره!اما باید یه راهی باشه!
این و گفت و رفت تو فکر!
-من میتونم یه کاری برات بکنم....هر چند موقعیت خودم و به خطر میندازم...اما اگر فکر میکنی خواهره شکایت مکایت نمیکنه...میتونم بکشونمش دفتر یه چند تا ماده قانون سر هم کنم..یه وکالت سوری و الکی ازش بگیرم....فقط برای اینکه فکر کنه وکالت داده!
-آفرین خوبه!
-اگر رفت و شکایت کرد؟؟؟شهروز من به درک تو جرمت سنگین میشه هااا!!!
-هیچی نمیشه...کاری نداری؟؟ فردا ساعت 2 خوبه بیاد دفتر؟راستی یه چیزی....برای ازدواجش چی؟باید خواهره رو پیدا کنیم؟
-اگر بعد 18 سال ازدواج کنه میتونه بره دادگاه اعلام کنه کسی و نداره خود دادگاه اجازه میده بهش!
زیر 18 سال باز باید قیمش مشخص بشه!
-ok پس فردا ساعت 2 خوبه ؟
-تو دیوونه ای!
-bye!
گوشی و پرت کرد رو زمین و فنجون قهوه اش و که تموم شده بود گذاشت رو نعلبکی روی میز و دستش و گذاشت رو سرش و دراز کشید رو کاناپه!
سپاس شده توسط: طاهره ، tahvildar ، maedeh ، €ستايش€


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
71 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
Afsaneh (۲۸-۰۱-۹۷, ۰۱:۳۰ ق.ظ)، N!rvana (۳۱-۰۵-۹۵, ۰۳:۰۶ ق.ظ)، سمیرا (۱۷-۱۱-۹۵, ۰۱:۲۶ ب.ظ)، saida (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۸:۴۵ ب.ظ)، ناازي (۰۲-۰۵-۹۴, ۱۲:۰۲ ق.ظ)، ویکتوریا (۲۶-۱۰-۹۴, ۱۲:۵۰ ب.ظ)، امیراحسان (۱۱-۰۶-۹۵, ۰۲:۲۰ ب.ظ)، رامشان (۰۲-۱۰-۹۴, ۰۲:۲۲ ق.ظ)، ساده (۲۶-۰۴-۹۶, ۰۱:۰۳ ق.ظ)، Hadadian (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۳:۳۰ ق.ظ)، mermaid (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۹:۰۱ ب.ظ)، shabi (۱۶-۱۰-۹۴, ۰۲:۳۷ ب.ظ)، bahar11 (۱۳-۱۰-۹۴, ۰۲:۰۲ ق.ظ)، Roshdi.50 (۱۵-۱۰-۹۴, ۱۰:۳۵ ق.ظ)، Kourd74 (۱۶-۰۸-۹۵, ۰۱:۱۰ ب.ظ)، sima59 (۰۹-۱۰-۹۵, ۱۱:۱۱ ب.ظ)، zeinabalouchi (۰۲-۰۱-۹۶, ۰۱:۲۰ ق.ظ)، نرگس خانوم (۲۶-۰۶-۹۵, ۰۸:۵۳ ق.ظ)، Maman ali (۱۵-۰۸-۹۶, ۰۷:۴۶ ب.ظ)، شیشه (۰۵-۰۶-۹۵, ۰۷:۴۱ ب.ظ)، حوال (۳۰-۰۶-۹۵, ۱۲:۲۲ ب.ظ)، Haniz93 (۱۳-۰۶-۹۵, ۰۳:۰۹ ب.ظ)، sedi (۱۵-۰۲-۹۷, ۰۶:۵۱ ب.ظ)، FatemeH.vks97 (۲۵-۰۹-۹۵, ۱۲:۲۹ ق.ظ)، mkarimi (۱۸-۱۱-۹۵, ۰۴:۲۹ ق.ظ)، noshin jojoo (۳۰-۱۰-۹۵, ۱۰:۴۳ ب.ظ)، نانا32 (۱۲-۱۲-۹۵, ۰۲:۳۱ ب.ظ)، Tehran (۰۱-۰۱-۹۶, ۰۶:۰۵ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۵-۰۶-۹۵, ۰۶:۰۴ ب.ظ)، مینوشی (۲۵-۰۷-۹۵, ۱۰:۱۶ ق.ظ)، افتاب (۰۸-۰۳-۹۶, ۰۱:۰۹ ق.ظ)، 1351 (۳۱-۰۶-۹۵, ۱۰:۴۱ ب.ظ)، Narjes72 (۳۰-۰۹-۹۵, ۰۱:۱۲ ق.ظ)، Shasosa (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۱۵ ق.ظ)، sahar20 (۱۹-۱۲-۹۵, ۱۲:۱۳ ب.ظ)، MS313 (۲۶-۰۲-۹۶, ۰۲:۳۵ ق.ظ)، hasti20 (۲۲-۱۲-۹۵, ۰۹:۰۷ ق.ظ)، sohi (۰۲-۱۰-۹۶, ۰۲:۰۰ ب.ظ)، Nazgoli71 (۲۷-۱۱-۹۵, ۱۱:۲۶ ب.ظ)، نجمه گل (۰۹-۰۳-۹۶, ۱۱:۴۹ ب.ظ)، طوفان (۰۶-۱۰-۹۵, ۱۲:۱۸ ق.ظ)، parsomansh (۱۲-۰۹-۹۵, ۰۳:۴۹ ق.ظ)، ففلی (۱۸-۰۵-۹۶, ۰۲:۵۵ ب.ظ)، Hoor-sh (۲۰-۱۱-۹۵, ۱۲:۵۷ ب.ظ)، سایه1998 (۰۱-۱۰-۹۵, ۱۲:۴۶ ب.ظ)، نازلی1361 (۲۳-۰۳-۹۶, ۱۲:۳۰ ب.ظ)، Person1 (۳۰-۰۹-۹۵, ۱۰:۵۴ ق.ظ)، رقیه گلصنملو (۱۳-۰۲-۹۶, ۱۲:۱۹ ب.ظ)، fa55 (۱۱-۱۱-۹۵, ۱۲:۵۰ ق.ظ)، mahroman20 (۰۴-۱۱-۹۵, ۱۰:۰۵ ق.ظ)، بانوی یاس (۰۳-۱۲-۹۵, ۰۶:۵۶ ق.ظ)، minaee (۱۰-۱۱-۹۵, ۰۵:۵۲ ب.ظ)، s.kh (۲۱-۱۱-۹۵, ۰۵:۰۲ ب.ظ)، Nara (۰۸-۰۸-۹۶, ۰۱:۳۹ ب.ظ)، prity (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۹:۰۳ ب.ظ)، sanng (۱۲-۰۱-۹۶, ۰۹:۱۲ ق.ظ)، Elesa (۱۰-۱۰-۹۶, ۰۶:۰۲ ب.ظ)، sura (۱۶-۰۸-۹۶, ۰۳:۰۴ ق.ظ)، مشكات١٢٨ (۰۹-۰۲-۹۶, ۰۹:۳۱ ق.ظ)، ونوووس (۰۱-۰۴-۹۶, ۱۲:۳۸ ب.ظ)، taranomi (۱۲-۰۸-۹۶, ۱۱:۴۵ ب.ظ)، anahita5961 (۱۴-۰۴-۹۶, ۰۷:۰۰ ب.ظ)، نیاز۲ (۲۷-۰۴-۹۶, ۰۶:۴۱ ب.ظ)، سامی65 (۱۸-۰۹-۹۶, ۰۲:۴۳ ب.ظ)، فاطمه۷۶۶۶ (۳۰-۰۹-۹۶, ۱۱:۴۴ ق.ظ)، f.ghasemi (۳۱-۰۵-۹۶, ۰۴:۱۴ ب.ظ)، armita1991 (۳۰-۰۹-۹۶, ۰۱:۳۵ ق.ظ)، alma331360 (۱۲-۰۲-۹۷, ۰۳:۵۱ ب.ظ)، Ehsani (۱۳-۰۲-۹۷, ۰۵:۱۵ ق.ظ)، شیرین ۷۷۳ (۲۸-۰۱-۹۷, ۰۱:۲۰ ب.ظ)، hf919177 (۰۴-۰۲-۹۷, ۰۱:۵۶ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان