انجمن ايران رمان



ناتاشا | یاسمن
زمان کنونی: ۲۹-۰۷-۹۶، ۰۴:۴۵ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nafas
آخرین ارسال: nafas
پاسخ 70
بازدید 4901

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ناتاشا | یاسمن
#1
نیوشا_ ای جز جیگر بگیری ناتاشا .. داره دل و رودم از تو حلقم میاد بیرون ... ای خدا .. مردم..

_لال میشی یا نه ..؟ همه دارن نگامون میکنن ..

نیوشا _نگاه کنن ..بزار همه ببین چطور داری خواهر دوقلوتو میکشی...
ای که اون زبونتو مار میزد تا به بابا نگی دارن نیرو اعزام میکنن .
ابت نبود نونت نبود ..افغانستان رفتنت چی بود ..

_ای بمیری نیوشا ..اینجام دست از لودگی برنمیداری .. ببین سرهنگ داره نگامون میکنه ...

نیوشا_کو... کجاست؟ ..الهی من فدای اون چشای عسلیش بشم .. قربون قد بلندش ..نمیدونم مامانش و باباش چی خوردند که همیچن نانازی رو پس انداختن.. جیگره به خدا ... ...

_ خاک بر سرت نیوشا ..این چه طرز حرف زدنه ؟ عین این لاتای چاله میدون شدی .. خیر سرت نظامی هستیا ؟

نیوشا_خاک به گور تو .. اگه توو اون بابای تیمسارمون نبودین که من صد سال سیاهم نظامی نمیشدم ...
اخه یکی نبود به این بابای ما بگه مرد حسابی کی دوتا دختر دسته گلشو میفرسته ارتش ... ؟ عقده پسر داشتی؟
حالا ارتشی شدیم به درک ..چرا دیگه فرستادیمون افغانستتان ..؟ نمیگی جنگه ؟.. یهو یه خمپاره می ا فته رو این ناتاشای عزیز کردت ... خدا بخواد تیکه تیکه میشه ؟

_اااا گمشو یه زبونم لالی ..چیزی .. بعدشم جنگ کجا بود .. الان مدتهاست که اونجا اروم شده ...

نیوشا_اره ارواح پدرت ... وقتی مردای طالبان با اون ریشای دوازه متریشون اومدن گرفتن بردندت ..بلا ملا سرت اوردن میفهمی...

_خیلی بی ادب شدیا نیوشا ... تو که دلت نمیخواست بیای اصلا چرا اومدی هان ؟...اومدی رو اعصاب من راه بری ؟ خوب یه کلام به بابا میگفتی نمیای ...

نیوشا _اهکی ... نیام که همه افتخاراتو مدالا رو خودت تنها تنها کوفت کنی .. نه جونم ..تک خوری تو مرام ما نیست ... بعدشم تا عمر داشتم بابا تو رو پوتک میکرد میکوبید تو این سر کچل من .. فکر کردی کم پز تو رو میده؟

صداشو مثل پدرم کلفت کرد
_ ناتاشا رو ببین ..عین یه مرد میمونه ..صد تا پسر و حریفه ... یکم از ناتاشا یاد بگیر ... ناتاشا اله ..ناتاشا بله ... نه خواهر من .. عمرا بزارم ...شده تو این افغانستان شل وپل بشم پا به پات میام ...


از حرفاش خندم گرفته بود .. وقتی خندمو دید دستشو انداخت دور گردنم
نیوشا _ای قربون اون خنده هات برم .. ولی لباتو ببند و بخند تا دندونات معلوم نشه...

_چرا؟

صداشو اروم کرد
نیوشا_اخه ممکنه واسه کرمای دندونات خواستگار پیدا بشه...
با مشت زدم تو بازوش
_گمشو تو هم ..من یه دندون پر کرده هم ندارم ...

نیوشا_اا معلومه ..کدوم بقالی میگه ماست من ترش ...

_ نیوشا یه چیزی بهت میگما ..... صد بار بت گفتم از این شوخیا با من نکن ...
نیوشا_اا چته مرگته؟ عین سگ پاچه میگیری .. نمیشه دو کلوم باش حرف زد ..
حرفم نمیومد . فقط چپ چپ بش نگاه کردم ...
نیوشا_نکن قربونت برم چشات فل میشه ..دیگه طالبانم رقبت نمیکن بیا ن ببرنتا . و ریز خندید...
انگشت شستشو گرفتمو پیچوندم ...
_زهر مار ...
نیوشا _آی آی ولم کن ناتا ..جون خودت میخواستم یکم بخندی .. آی ..ولم کن...انگشتم.. واییییی
_بگو غلط کردم تا ولت کنم...
_عمرا ..تو مرام یه نظامی نیست ..
فشار دستمو بیشر کردم
_آی ..غلط کردم .. آی چیز خوردم .. .. آی ...
از خنده مرده بودم ..
یهو صدای سرهنگ امینی رو شنیدم
_باز شما دوقلو ها گیر دادین به هم ..ولش کن شستشو شکوندیش ...
با خنده شستشو ول کردم .
نیوشا با لحن مسخره ای گفت:
_ای خدا عمرتون بده .. خیر از جونیتون ببینین .. که همیشه منو از دست این شمر زل جوشن نجات میدین ...
سرهنگ خنده ای کرد و گفت
_از دست شما دو تا تیمسار چی میکشه ؟.. حتما تو خونه هم مدام به هم میپرین ..
نیوشا _اا بگو ما از دست بابا تیمسارمون چی نمیکشیم ..
صبح الطلوع ساعت 4 بیدا باش ..
ورزش صبح گاهی .. 200 تا شنا ..200 تا کوفت ... 200 تا زهر مار ...
بعدم یه تیکه نون خشک میده واسه صبحونه سق بزنیم ... وبعدشم

یهو زدم تو پهلوش و چشم غره ای بهش رفتم...
نیوشا پهلوشو گرفت
_ چته خوب مگه دروغ میگم ؟...

سرهنگ سعی میکرد جلو خودشو بگیره .. اما صورت خوش استیلش از فشاری که به خودش میاورد قرمز شده بود ...
_خوب ..بسه ..کمـ ـربندتونو ببندین که کم کم داریم میرسم به پایگاه ...

نیوشا _ما که کمـ ـرشلوارمونو خیلی وقته بستیم ..
زیر لب گفتم :نیوششششاااااا اااا ااااااا


نیوشا_جججاااااااااا اااا ااااااا اااااانننن ننننن
سرهنگ دیگه نتونست خودشو بگیره پقی زد زیر خنده واز کنارمون گذشت و نشست سر جاش ...
_خاک تو سرت ...این چه چرت و پرتی بود به سرهنگ گفتی ..؟

نیوشا_بخدا دروغ نگفتم ؟...مگه میشه کمـ ـر بندمون باز باشه ... اگه این کمـ ـرای صاب مرده رو نزنیم که این تنبونای ارتشی گلوگشاد . سه سوته از پامون افتاده ...
_خره ..منظورش این کمـ ـر بنده که به هواپیما وصله .. نه کمـ ـر تنبونت ...
با دست زد تو سر خودش و گفت
_وای خاک تو گورم... ابروم رفت ... دیدی چی شد؟ حتما با خودش میگه این دختره تو عمرش طیاره سوار نشده ...

داشتم از خنده مترکیدم .. عاشق همین خل بازیاش بودم .
دوقلوهای هم سان بودیم اما از لحاظ اخلاقی شباهتی به هم نداشتیم ...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: admin
#2
نیوشا همیشه سعی میکرد یخ اخلاق خشک و جدی منو با لودگی و مسخره بازی اب کنه .. و موفق هم میشد ...

نیوشا _میگم ولی این ارتش افغانستان یه حسنی داره ها بگو چی؟
_چی؟
نیوشا_ دمشون گرم از چادرو چاغچول خبری نیست ... جون خودت فکر کردم زنای ارتشی شون هم مثل زنای عادیشون علاوه بر چادری که ما داریم روبنده هم میزنن اما انگار ازاد تر از ما هستن .. اونیفرمشون مثل مال مرداست .. اگه این مقنعه هم بیخیال میشدن دیگه عالی بود ... میشدیم عینهو این خارجکیا .....
_دیگه چی ؟ امر دیگه ای نداری؟
نیوشا_نه ..فقط میخواستم از تمامی ژنرالا و ارتشیای افغانستان به خصوص ژنرال .... ااا ژنرال ...چی بود اسم ضعفه ای که قراره بریم زیر دستش ؟

_ژنرال خاتول محمد زای،
نیوشا_اها ن بخصوص خاتون جون که ما رو دعوت کردند که در رکابشون در جبهه های نبرد حق علیه باطل طالبان خودی نشون بدیم کمال تشکر رو دارم ...و
_بس دیگه ..
نیوشا_نه جون من بزار ببینمش حسابی از خجالتش در میام ...
_بدبخت جلوش لودگی در نیاریا .. مگن خیلی زن خشنیه ..همه ازش میترسن ..
نیوشا_ضیفه کی باشه .. دعوتش میکنم به دوئل روشو کم میکنم ...

_نیوشا بهت گفته باشما ..خر بازی درنیاریا .. اینجا دیگه ایران نیست .. کسی بابامونو نمیشناسه که به حرمتش مسخره بازیای تو رو ببخشه ها ...

بادی به غبغب انداخت و فیگور خنده داری گرفت و گفت
_ قربونت برم... عزتمونو نیار پایین دیگه ... همه از ترس این هیکل و عضله جرئت جیک زدن ندارند نه اسم و رسم پاپامون ...
از قیافه ای که به خودش گرفته بود خندم گرفت...
نیوشا_هر هرهر .. رو اب بخندی ..مگه دروغ میگم؟
نگاهی به هیکل خوشتراشش کردمو گفتم
_نه ...اما فکر کنم بیشتر از اونکه ازین هیکل بترسن واسش غشو ضعف میرن ...
نیوشا نیشخند گنده ای زد و گفت
_قربونت برم خواهر .. نظر لطفته .. خودمم همین فکر و میکردم...
ایشالله اگه از این ماموریت خلاص شدیم میخوام برم تو کار شولباس .. حیف این اندامه حرووم بشه اخه..
_خوبه خوبه ...رو که نیست سنگه پای قزوینه .. چه خودشو تحویل گرفت ..
نیوشا_دیوونه من اگه از خودم تعریف میکنم در واقع دارم تورم تحویل میگیرم دیگه ..انگار یادت رفته هم سلولی منی ...جدی حیف این اندام نیست .. بیا بریم مانکن شیم ..بخدا هم پولش خوبه ..هم معروف میشیم ..

_دیگه چی .. میخوای بابا سر از تنمون جدا کنه .. تو که میدونی چقدر از این چیزا بدش میاد ..

نیوشا_ د همین کاراشه که منو عقده ای کرده ....من و تو رو آواره افغانستان کرده ... .. تو رو خدا به این سن رسیدیم و نذاشت یه بار دامن چین چینی از اون گل درشتای مامانی بپوشیم .. به دلم موند یه بار از این چیزا بپوشم و واسه خودم بخونم
دامن میپوشم چین دار چین دار
از این جا قر میدم تا دم ایستگاه
مامانجون بغـ ـلم کن
سوار تاکسی ام کن
اگه تاکسی گرونه
اتوبـ ـوس یه قرونه ..

_این چرت و پرتا دیگه چیه میخونی دیوونه ...ببین خانم جهادی داره چپ چپ نگات میکنه ...
نیوشا_ بزار اینقدر چپکی نگام کنه که چشاش چپ شه .. این که نمیفهمه عقده دامن نپوشیدن یعنی چی ..
اون روز خودم دیدم داشت واسه خودش یکی از همین دامن هندیا
میخرید .. همینا که وقتی باش قر میدی کامل میره بالا تا فی خالدونت مشخص میشه ...
_یواش بی تربیت .. میفهمه .. بزاربرسیم خودم برات یه خوشگلشو میخرم ..
نیوشا _راست میگی .. تو رو خدا .... بگو مرگ ناتاشا ...
_ برو گمشو ...مرگ خودت .. اصلا حرفم پس گرفتم ...
نیوشا محکم دستامو چسبید ...
_غلط کردم .. مرگ خودم ایشالله ..تو رو خدا یکی از اون چین چینی یاشو برام بخر .. گلای درشتم توش باشه ... خواهش .
داشتم کمـ ـر بند مونو میبستیم
که صدای وحشتناکی اومدو هواپیما به شدت تکون خورد طوری که نیوشا و من افتادیم کف اون ......دم هواپیما کنده شده بود و همه چیز به سرعت به بیرون پرت میشد ... پایه صندلی رو گرفتم ...
سرهنگ داد زد داریم سقوط میکنیم .. بپرید بیرون .. چتراتونو باز کنین .. سریع ....
نیوشا که پای منو گرفته بود با داد گفت
_ ای بمیری ناتاشا که جوون مرگم کردی .. خدایاهنوز ارزو داشتم ..
_خفه شو نیوشا .. با شماره سه دستمو ول میکنم .. با هم کشیده میشیم بیرون .. بعد چترتو باز کن ...
نیوشا _چترم کجا بود .... گفتم هوا افتابیه خونه ولش کردم ...
_نیو الان وقت مسخره بازی نیست ..
نیوشا _بخدا ناتاشا الکی نمیگم ..من چتر نجات ندارم ..
با بدبختی سرمو برگردوندم دیدم راست میگه کوله پشتی چتر نجات همراش نیست ...

بچه ها یکی یکی خودشونو رها میکردند و از سوارخ ایجاد شده در هواپیما پرت میشدند تو اسمون .. مونده بودیم منو نیوشا وسرهنگ ...


هواپیما با سر داشت سقوط میکرد.... فشار بدی روتن و بدنمون بود ...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: admin
#3
سرهنگ با چالاکی خودشو به ما رسوند ...یه دستشو گرفت به بدنه هواپیما خم شد... با یه دست دیگه اش دستای نیوشا رو محکم گرفت و با قدرت نیوشا رو به سمت خودش کشید .. انگار فهمیده بود نیوشا چتر نداره ...
سرهنگ_محکم منو بگیر .. با شماره سه میپریم بیرون .. ناتاشا .. تو هم سریع بپر دیگه فاصله ای با زمین نمونده ... 1...2...3...

نیوشا در حالی که دستاشو دور گردن سرهنگ امینی حـ ـلقه کرده و محکم به بدن خوش هیکل اون چسبیده بود به سمت بیرون پرتاب شد ..

منم دستامو رها کردم . و تو چشم بر هم زدنی تو اسمون معلق شدم ... دکمه چترم و زدم ....چتر باز شد از سرعتم کم شد و به ارومی به سمت زمین پایین اومدم ...
چشمم افتاد به نیوشا که پاهاشودور بدن سرهنگ حـ ـلقه کرده بود و سرشو رو شونه های پهن اون گذاشته بود .. تا منو دید چشمکی برام زد و بـ ـوسه ای تو هوا برام فرستاد که منظورشو خوب گرفتم ..

میدونستم پامون برسه به زمین جاسوسای تو گروه حتما لاپرتمونو میدن و یه تنبیه سخت واسه سرهنگ بدبخت و.نیوشای شیطون من در نظر میگیرن ...

تو همین فکرا بودم که یهو گلوله ای از بغـ ـل صورتم رد شد .. یا خدا داشتن از پایین بهمون شلیک میکردند ...
سرهنگ داد زد
_چتراتونوحرکت بدین .. نزارید هدفتون بگیرن ...
همون موقع یکی از تیرا به سر یکی از ستوانای گروه خورد و جا به جا کشته شد ...
یکی دیگه تیر به پاش خورد .. هر چه پایین تر میرفتیم هدف گیری اونا دقیق تر میشد ...
من مثل سرهنگ چترموبه اینطرف و اونطرف هدایت میکردم ...

نزدیکای زمین نیوشا کمی از بدن سرهنگ فاصله گرفت و بندای چتر واز بدن سرهنگ جدا کرد و هر دو با یه خیز رو زمین خوابیدند ...

منم با یه حرکت مارپیچی به زمین رسیدم .. کولمو از بدنم جدا کردمو و رو زمین نیم خیز شدم ...
خدا رو شکر فقط یکی از بچه ها کشته شده بود چهار نفر دیگه هم زخمی شده بودند اما زخمشون طوری نبود که نتونن ادامه بدند ...

سرهنگ داد زد .. برید سمت اون تپه ها سنگر بگیرید الان نیروی کمکی میرسه ...
همگی سیـ ـنه خیز یه سمت دو تا تپه رفتیم ...
نیوشا خودشو به من رسوند و ادای منو در اورد ...
_که از جنگ خبری نیست نه؟ .. اوظاع ارومه خیر سرت ...
_نیو سر به سرم نزار میزنمتا .. تو که برات بد نشد .. خوب با سرهنگ چتر بازی کردین ...
نیوشا _وای جیگرشو نمیدونی چه حالی داد خدا نصیبت کنه ایشالله خواهر ...یه بارم تو باش بری چتر بازی ...
_خفه ..بدبخت بزار برسیم پادگان .. این خواهرا لاپورتتو که دادند .. اون وقت میفهمی چتر بازی چه حالی داره ...
نیوشا _ سرمم ببرن دیگه برام مهم نیست .. نمیدونی ناتا چه اغـ ـوش گرمی داشت .. وای داغ داغ .. بوی ادکلونش داشت دیوونم میکرد ...

_احمق از رویا بیا بیرون ..نمیبینی زیر رگباریم .. حواستو جمع کن ...

کنار تپه رسیدیم .. با کلتای کمـ ـریمون شروع کردیم به تیر اندازی ...
تو این کار دو تامون حرف اول و میزدیم .. نشونه گرفتیم .. با دقت .. چند نفرشونو که حسابی هم سر و صورتشونو پوشونده بودند به درک فرستادیم ...
سرهنگ و بقیه هم از اونطرف ....دیگه فشنگی واسمون نمونده بود که سر وکله چند تا ماشین صحرایی نظامی پیدا شد ... نشستیم رو زمین و بقیه رو سپردیم به اونا ... چند ساعتی نگذشت که صدای تیراندازی قطع شد ...

نیوشا دزدکی سرکی کشید و یهو پرید تو هواوبشکن زدن
_ای ول ای ولهخاتون جون ...
تاج سره خاتون جون ..
شیر زن خاتون جون ...
گل بهسره..
دیدم باز داره ابرو ریزی میکنه .. با یه حرکت دست گذاشتم رو دهنشو نشوندمش ..
_بتمرگ ..مگه نگفتم اینجا از این مسخره بازیا در نیار .. نگفتم اینجا ایراننیست ...
کف دستمو گاز گرفت و راه دهنشوباز کرد و نفس عمیقی کشید ..
نیوشا _بابا ولم کن .. دارم خاتون و تشویق میکنم .. تا میام یکم جلو این سرهنگ خودی نشونبدم زرتی میزنی تو پر و بالم ...
_اخه دیوونه با این لودگیا فقط خودتو مضحکه دستاینا میکنی .. ببین انصاری چطور داره نگات میکنه و با جهادی پچ پچ ...یکم جدی باش ...
_بزار هر چی میخوان زر بزنن . اصلا برام مهم نیست ... ااا خاتون جون اومد ...
خبر دار ایستادیم ...
سرهنگ امینی محکم و استوار جلوی ژنرال خاتون ایستادو سلام نظامی داد .. ما هم پشت بند اون ...
خاتون ازاد باش داد و با لهجه بامزهافغانیش به ما خوشامد گفت ...
نیوشا_عجب قد و هیکلی لامصب .. فکر کنم تا شوهرشجیک بزنه عینهو اعلامیه میچسبونتش به دیوار ...
_زر نزن میفهمه ها ...
نیوشا_بگو اخه ضیفه این بدبختا دارن از خونریزی میمیرن تو واستادی واسه مانطق خوشامد گویی میگی...
تو همین لحظه خاتون انگار متوجه پچ پچ ما شده باشه باقدمای محکم به سمت ما اومد و جلوی نیوشا ایستاد ..
خاتون_اسمفامیل
نیوشا_شهر.. کشور.. غذا.. اشیاء
خاتون با عصبانیت به نیوشا نگاهکرد
_منو دست انداختیه؟سرهنگ قرار بود افراد زبدیتان به ما بدهید نه برایماندلقک بیاورید ...
سرهنگ _ایشون ستوان نیوشا نادری از کارامد ترین افراد ما هستند ...
خاتون _اما به نظر نمی اید .. ستوان شما حتی نمیداند در وقتی که یک ژنرالدارد صحبت میکند بایست حواسش به او باشد ...
نیوشا _به خدا همه حرفاتون و گوشمیکردم .. از ناتاشا بپرسید ...
سرهنگ _ستوان نادری .. به ژنرال ادای احترامکنید ...
نیوشا_بله ..قربان ...
نیوشا جلو رفت و احترام گذاشت
_ستواننیوشا نادری در خدمت شماست ژنرال ...
خاتون که انگار کمی از خشمش کم شده بودازاد باش به نیوشا داد و گفت: دیگر از این دلقک بازی ها در نیاور .. اینجا ارتش است .. در ارتش جایی برای مسخره بازی نیست ..
از فردا باید دوره اموزشی را ببینید ..
نیوشا _خاتون جون .. اا ژنرال ما که دوره دیدیم ..
خاتون_دوره ای که دیدهای به درد اینجا نمیخورد ..شما بایست این دوره را بگذرانید تا بتوانید در مقابلگروهکهای طالبان و از طرفی نظامیان امریکایی طاقت بیاورید ..
نیوشا باز خواستچیزی بگه که اروم نیشگونی از بغـ ـل پاش گرفتم ...
یهو جیغی کشید
_مگه ازار دارینکبت ...
با این حرفش باز خاتون که داشت میرفت به سمت ما برگشت
_تو... ..بهپادگان که رسیدیم خودتو به قسمت نظافت خانه معرفی کن .. تا یک هفته باید تمام توالتها را تمیز کنی ....
سرهنگ _ژنرال .. این تنبیه در شان یک ستوان نیست.. لطفاتجدید نظر کنید
نیوشا_ای قربونش برم .. مرد به این میگن ..
خاتون _ستوان شمااداب نظامی رو یاد نگرفته اند سرهنگ ...اما من اینجا یادش میدهم .. ارتش جای مسخرهبازی نیست ...
سرهنگ _ژنرال لطفا اینبار رو ندیده بگیرید ..من به شما قول میدمـ ـستوان دیگه از این اشتباهات نکنه ..
نیوشا _راست میگه ژنرال دیگه تکرار نمیشه ...
خاتون _برویم .. افراد زخمی رو سوار کنید .. به درمانگاه پایگاه برسونید ...

بی هیچ حرف دیگه ای سوار ماشین شد و رفت ..
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#4
ما هم همراه سرهنگ و بقیهسوار کامیون شدیم و به سمت پایگاه رفتیم ..
توی راه کلی به نیوشا خندیدم ...
_چقد بهت گفتم جلو ژنرال مسخره بازی در نیار .. حالا برو بکش .. وای تا یههفته ...خاک تو سرت باید تمام توالتا رو بشوری ...
نیوشا_ خفه .. نیشتو ببند .. همش تقصر تو بود .. اگه نیشگونم نگرفته بودی این جوری نمیشد .... نکبت حالا بخاطرتو من باید برم گه شویی ....

_دلم خنک شد ... اگه یکی بتونه حال تو روبگیرهو ادمت کنه همین ژنراله ...
نیوشا_جز جیگر بگیره اون دلت ..که هر چی می کشم ازتوه...
از مادر زاییده نشده کسی که بتونه حال منو بگیره دارم براش .. هنوز نیوشارو نشناخته ...
_نیو خر بازی در نیار لطفا .. بزار این یکسالی که اینجاییم باارامش بگذره ...
نیوشا_به ارامش .. ازسقوط هواپیما مون معلومه چه ارامشی درانتظارمونه...
_بس کن غر غراتو میخواستی نیای .. کسی مجبورت نکرده بود ..

نیوشا_ یهو دیدم از چشمای خوشرنگ زیتونیش گله گوله داره اشک میاد پایین ...
صورتشو با دو تا دستام گرفتم و برش گردوندم رو به خودم
_ نیوشا؟ داریگریه میکنی؟ زشته ... دیوونه اخه چرا داری گریه میکنی؟
نیوشا... اروم اشکاشو پاککردم اما انگار تازه بغضش سر باز کرده بود ...
_قربونت برم عزیز دلم .. نیوشا .. گریه نکن .. تو رو خدا .. ببین سرهنگ داره نگات میکنه .. خجالت بکش مگه بچه شدی ..
نیوشا در حالی که بینیشو میکشید بالا گفت:
مگه فقط بچه ها گریه میکنن ... دلم میخواد .. اصلا به تو چه .. توکه دلت خنک میشه من ناراحت بشم ..
_دیوونه منشوخی کردم ... باورت شد؟
نیوشا _اره .. چطور دلت میاد من تنهایی تا یه هفته گهشویی کنم و تو لم بدی استراحت کنی..؟
_مشکلت اینه ؟
نیوشا_اره
_پاک کن ایناشکای تمساحتو .. لازم نبود فیلم بازی کنی .. تا حالا شده تنبیه بشی و من کمکتنکنم؟
تو این 5 سالی که رفتیم ارتش همیشه با هم بودیم ..چه تو تنبیه چه تشویق ..
نیوشا نیشخندی زد و گونه هامو بـ ـوسید ..
_فدات بشم ...خواهر خودمی ...گلیتو..سنبلی تو .. عشق منی تو...
_اااا برو اونور ..خودتو لوس نکن دیگه ..
نیوشا_ چشم قربان ...
تا رسیدن به پادگان اروم و ساکت سر جامون نشستیم ...
ماشینا از حرکت ایستادن .. از ماشین بیرون اومدم ...تمام وسایلای شخصیمون توسقوط هواپیما از بین رفته بود ... باز خوب بو پولا مونو تو جیب شلوارمونگذاشتیم...
سرگرد افغانی جلو اومد و ما رو به سمت خوابگاه برد تا هم وسایلبرامون بیارن هم تخـ ـتامونو نشونمون بده.....
نیوشا _چه فینگلیه ...چشاشو ..قدتخمک خربزه ست ... نگاه ...نگاه...
_ نیو بس کن...خیلی زشته این طوری دیگرانومسخره میکنی ....کی میخوای دست از این عادت زشتت برداری؟
نیوشا _منو عفو کنخواهر روحانی .. یه لحظه شیطان روح پاکمو تسخیر کرد ..
_اره جون خودت .. شیطونبدبخت روزی چند ساعت میاد پیشت شاگردی ..
نیوشا _اااا خودش بهت گفت ... اگهببینمش .. کلی بش سفارش کردم به کسی نگه من استادشم ..... اخه حوصله شاگرد اضافیندارم ... میدونی که مردم همش دنبال بهترین استادن...
باحرص گفتم:
_ رو کهنیست سنگ پای قزوینه ...
بی هوا زد تو سرمو وفرارکرد و گفت:
_ سنگ پا بودنبهتره از چلمنگ بودنه خواهر من .....
دنبالش دوییدم تا بگیرمش
_یه چلمنگینشونت بدم .. وایسا ... اگه مردی واستا ...
نیوشا_مرد کدومه خواهر من .. انگارپاک فراموش کردی مونثی ... مونث....
زنی گفتن ..مردی گفتن ..
شرمی و حیاییگفتن چقده تو بی حیایی .....

اینا رو بلند با اهنگ میخوندو میدویید ...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#5
پیچید تو یه راهرو ... دنبالش رفتم ... که یهو محکم خوردم به یه چیز سخت وپهن شدم رو زمین ... کمـ ـرم حسابی درد گرفت ..
صدای خاتون تو گوشم پیچید
_ سردار هاکان چیزیتون نشد؟
سردار_نه ژنرال
ژنرال_ .... بازهم شما ستوان نیوشا ... بازهم یه مسخره بازی دیگه ... مگر اینجا سالن ورزشیست که دارید بیخیال در انمیدویید ؟
سرمو بلند کردم... به خاتون که کنار مرد ورزیده و هیکل داری ایستادهبود با گیجی نگاه کردم ...
چهره ای محکم و کمی خشن ... خدای من چه چشمایی داشت .تو عمرم مردی به این جذابی ندیده بودم ... چشمای درشتش رنگ عجیبی بود انگار هرلحظه به رنگی در میومد .. عسلی.. سبز ...
نمیدونم هر چی که بود با اون برق برندهنگاهش به ادم اخطار میداد که به من نزدیک نشو ...
صورت برنزشو انگار تازه سهتیغه کرده بود ..صاف و براق چشم ادمو نـ ـوازش میداد ...
لبـ ـاش که اونقدر برجستهوخوش حالت بود که بی اختیار دلت میخواست ببـ ـوسیش ...
وای خدای من ... معذرت ... چرا اینطوری شدم .. من که هیچ وقت به چهره هیچ مردی اهمیت نمیدادم .. پس چم شده .؟
ژنرال_ چرا جواب نمی دهی؟ بلند شو ... هنوز چند ساعت از تنبیه ای که برات درنظر گرفته بودم نگذشته است ... بلند شو ...
نیوشا رو دیدم که به سرعت از پشتژنرال به سمت من میومد ...
نیوشا_ژنرال ... من نیوشا هستم . این خواهر دوقلومناتاشاست ...
ببخشید شکه شده . اخه تو عمرش سرداربه این خوشتیپی ندیده ...
باارنج کوبوندم تو پهلوش ..و سعی کردم از رو زمین بلند شم ...
ژنرال _جالب است . اینم مثل تو ادب نظامی رو یاد نگرفته است .. پس مجبورم هر دوتون رو تنبیهکنم.
به جای یک هفته ..یک ماه هر روز دستشویی ها رو تمیز میکنید ...
نیوشا_نهتو رو خدا ...
ژنرال _دو ماه
نیوشا_چشم .. هر چی شما بگید ... فقط نکنیدش سهماه
ژنرال _همین الان خودتونو به قسمت نظافت معرفی کنید .
هر دو با هم احترامگذاشتیمو
_چشم
وقتی داشند میرفتند هاکان برگشت و گذرا به من نگاهیانداخت.
با همون نگاه قلـ ـبم هری ریخت پایین ...چه مرگم شده بود ...تو ایین 25سالی که از خدا عمر گرفته بودم هیچ وقت دست و دلم واسه مردی نلرزیده بود اما حالا ...

نیوشا_هههه هه ووووویییی یییی ..چته ؟مثل گرگی گرسنه که به بره چشممیدوزه نگاش میکنی ...بابا حتما صاحاب داره .. زشته ... خوبیت نداره ناموس مردومودید بزنی ... تو که قبلا واسه من موعظه میکردی خواهر حالا چی شده ...
_اا گمشونیوشا .. همش تقصیر تو بود .. اگه مجبورم نکرده بودی دنبالت بدووم نمیخوردم به اینا ...
نیوشا_ روتو برم .. مثل اینکه بخاطر جناب عالی تنبیه یه هفته من شد دوماها... یه چیزم طلب کاری ..
_چیه باز شما دوتا گیر دادین به هم ....
سرهنگامینی بود ...
_چیزی نیست سرهنگ ...
نیوشا_اره واسه تو چیزی نیست ... واسهخاطر خانم به جای یه هفته باید تا دو ماه گلاب به روتون توالت طی بکشم ...
سرهنگ _اخه واسه چی؟
نیوشا_خانم محکم خودشو مالونده به این سردارتون ...بعدم بدون عذرخواهی زل زد تو چشمای درشتشو بروبرمحو تماشاش شده .
با حرفای نیوشا اینقدرعصبانی شدم که یه لحظه حضور سرهنگ و از یاد بردم خیز برداشتم طرف نیو که بگیرمشخودشو پشت سرهنگ قایم کرد ...
نیوشا_یا عمر بنی امیه ... غلط کردم ناتا شوخیکردم ..خواستم سرهنگم یکم بخنده ... سرهنگ نذار منو بگیره ...
_خیلی بی شعوری ... ادم خواهری مثل تو داشته باشه دشمن میخواد چیکار ...
سرهنگ_بس کنید .... باهر دوتونم ... خجالت داره .. ... شما الان نمونه های ممتاز ایرانید .. جلوی اینامیخواید ابروی کشورمونو ببرید ...
هنوز یه روز از اومدنمون نگذشته این همهبرنامه درست کردید ...
نیوشا از ناتاشا عذر خواهی کن....
وای به حال جفتتوناگه ببینم باز دارید کل کل میکنید .. برتون میگردونم ایران....
نیوشا_ما که ازخدامونه برگردیم ...
با نگاه پر جذبه سرهنگ نیوشا بقیه حرفشو خورد ...
نیوشا_چشم ...
سرهنگ_ تو که میدونی نیوشا فقط قصد خندوندن تو رو داره ..پس چرا هی بیخودی عصبانی میشی...
_اما اون با این حرفاش ابروی منو جلو شما برد ...
سرهنگ _ من سالهاست با خانواده شما اشنا هستم ... اونقدر شناخت روتون دارمکه من میدونم چه موقعه نیوشا داره جدی حرف میزنه چه موقع شوخی میکنه ... اینو توباید بهتر بدونی....
نگران تنبیه تونم نباشید .. یه هفته کا رتونو انجام بدید . جلوی ژنرالم مسخره بازی در نیارید .. خودم تنبیه تونو لغو میکنم ...
نیوشا_خیلیجلتنمنی سرهنگ ...
سرهنگ خندشو پشت سرفه ای پنهان کرد و رفت ...
نیوشا_ناتاشاجونم
_زهر مار ...
نیوشا_ناتا خوشگلم .. قربونت برم ...معذرت میخوام ...
_خوب گند کاری میکنی بعد توقع داری با یه عذر خواهی ببخشمت ...
نیوشا _توگلی میدونم نیوشاتو زود میبخشی ... بگو بخشیدی..بگو ..
_.....


نیوشا_بگو دیگه .. معذرت...تو رو خدا نکنه منو نبخشی و اون دامن خوشگله رو که قول دادی واسمنخری....
از حرفش خندم گرفت..
_ای روباه مکار پس بگو بخاطر دامن داری خوتوموش میکنی ...
نیوشا_اااهان خندیدی ... پس منو بخشیدی دیگه ؟
_اره .. نبخشمتچی کار میتونم بکنم... بیا زود بریم خوابگاه که خیلی خستم ... راستی از کدوم طرفبود ...


نیوشا_ قربون تو خواهر گلم .. الان از این خانم زیبای افغانی میپرسم ...
به سمت سربازی که داشت رد میشد رفت و با لحن خنده داری گفت:
_خوابگاهمانکدام بر است ...؟ از این بر است یا ان بر است ؟
زن با دست انتهای سالن رو نشونداد ..


نیوشا_خواهر میگویند از این بر است .. خیلی تشکر میکنیم .....
_ بازداری مسخره بازی در میاری؟
نیوشا_نه به جان خودم ..دارم افغانی حرف میزنمدیگه... فقط کافیه یه کم رسمی حرف بزنی وجای... آ ا او .....رو عوضش کنی ..همین ...
_بیا بریم ..خیلی خستم..

نیوشا_ای به چشم .. پیش به سوی خوابگاه

به سمت خوابگاه رفتیم
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#6
در بزرگ اهنی رو باز کردیم . سالن بزرگ پراز تخـ ـت های دوطبقه به چشم میخورد . گروهی از سربازان دختر افغانی در حال گپ زدن ومرتب کردن تخـ ـت هاشون بودند. با ورود ما همهمه قطع شد همه با حیرت و تعجب به منونیوشا نگاه میکردند .
حقم داشتند . هر وقت ما کنار هم وارد مجلسی میشدیم به خاطرشباهت بی اندازمون دهن همه از حیرت باز میموند ..
نیوشا_یا خدا ناتاشا الانمیخورنمون . ببین داره اب از لب و لوچشون میریزه.نکنه ادم خورن ...من میترسم شباینجا بخوابم ...
_نیوشا ... باز شروع کردی ...؟؟
نیوشا_ ااا گند اخلاق ...خوب یکم بخند . من این مسخره بازیا رو در میارم بلکه لب صاب مردت به خنده وا بشهاما تو هی میزنی تو ذوقم ...
_مزه هاتو بزار واسه سرهنگ بریز نه من .. از بس ازاین مسخره بازیا در اوردی دیگه واسم تکراری شده...
نیوشا_اااا اینطوریه؟ .. بخدای احد و واحد اگه یه بار دیگه سعی کردم بخندونمت نیوشا نیستم.
اینقدر نخندتا دهنت بو گند بگیره ...
اینو گفت و به حالت قهر رفت سمت یکی از تخـ ـتا ...
سرم بد جوری درد میکرد .خسته و کوفته رفتم رو تخـ ـت کناری نیوشاخوابیدم...

چشمامو بستم . به اتفاقایی که از بدو ورودمون افتاده بود فکرکردم. یهو یادم اومد که به مادر قول دادم وقتی رسیدیم بهشون زنگ بزنیم.
بیهوابلند شدم که به نیوشا بگم باید با مادر تماس بگیریم که سرم محکم خورد به تخـ ـتبالایی...

نیوشا_اخ جون دلم خنک شد . ای خدا چقدر تو بزرگی . میگن ادم جزایدل شکوندنو تو همین دنیا پس میده ...
_ آی سرم ... ای بگم خدا چیکارت کنه نیوشا .. بلند شو بریم یه تلفن پیدا کنیم به مادر زنگ بزنیم .
نیوشا_ مگه الکیه . تاازم عذر خواهی نکنی محاله قدم از قدم بردارم...عمرا...
_گمشو . من که چیزی بهتنگفتم که حالا بخوام عذر خواهی کنم .
نیوشا_هیچی نگفتی .تو قلب شیشه ای منوشکستی خوووووااااههههرررر.

اصلا حوصله لودگیاشو نداشتم.
_معذرت میخوامحالا خوب شد . بلند شو بریم .
نیوشا_کجا؟
_سر قبر من .

نیوشا_باشه منامادم بریم . بزار اول از این خواهر افغان یه چیزی بپرسم.
_چیبپرسی؟
نیوشا_میخواستم ببینم کجا خرما میفروشن
_خرما؟ واسه چی؟
نیووشا_خوبواسه سر قبر تو دیگه مگه نگفتی میخوایبری....

_ننیووووشش ششاااا
نیوشا_ججج جااا ااااااننن مم ممم خخ خوااهر

_به خدا سرم داره منفجر میشه نیوشا خواهش میکنم اذیتم نکن . باشه دختر خوب.بیا بریم به مامان یه زنگ بزنیم .
نیوشا _باشه اینو از اول میگفتیخواهرم.
اما باید به عرضت برسونم که نمیتونیم با مادر تماس بگیریم چون خطایارتباطی قطع شدن .معلوم نیست تا کی درست میشن.
_وای . چرا؟ حالا مامان دلش هزارراه میزه.
نیوشا_نه دیگه دل مامانمون تا خواست از هزار راه عبور کنه .توسط پدربزرگوارمون متوقف شد .

_ااا چرا چرت و پرت میگی ...یعنی چی؟
نیوشا_تو الاندچار خنگی مضمن شدی به من چرا گیر میدی .؟
دارم میگم سرهنگ با پایگاهمون توایران تماس گرفته... بابا هم خبر رسیدنمونو به مادر داده . نمیخواد نگران باشی.. فهمیدی حالا .
؟
با این حرفاش کمی اروم شدم دوباره رو تخـ ـتم خوابیدم . چشماماز درد سر باز نمیشد .
کم کم صداهای اطراف برام نا مفهوم شد و دیگه چیزی نفهمیدم ..
درد ی تو دستم احساس کردم .
بی رمق چشمامو باز کردم.روشنی اتاق چشممو زد . دوباره بستمشون که صدای بم و نااشنایی گفت
_ستوان نادری... ناتاشانادری...
اروم چشمامو باز کردم. با دیدن اون چشماعسلی دوباره قلـ ـبم به شدتتپید.
اون اینجا چیکار میکرد . ؟ هر سمتی هم داشت حق ورود به خوابگاه زنا رونداشت. حتما دچار توهم شده بودم.
_صدای منو میشنوی ستوان؟
نه انگارواقعی بود .
_ناتاشا ؟ خواهرت برات بمیره...چشات که بازه پس چرا جواب نمیدی؟ یه چند تاازاون فحشای بد بد تو نثارمون کن بدونیم به هوشی...
_ چی میگی مسخره ؟ چیشده؟
نیوشا_الهی . الهی که من دور اون نوک امپولتون بگردم که معجره میکنه ...الهی که خدا عمر با عزت به خودتو خانوادت بده سردار . ای که من دست اون پدر ومادرتونو ببـ ـوسم که هم فرستادنتون دکتری بخونید هم سر دار بشید ...میدونستم که باپارتی بازی این درجه رو نگرفتید .

خدایا این نیوشا چی میگفت .. اعصابم داشتمیریخت به هم نیم خیز شده که بپرسم اینجا چه خبره ..چشمام سیاهی رفت .
حس کردمزیر دستم خالی شد انگار داشتم از تخـ ـت می افتادم که کسی از پشت یقمو گرفت و کشیدعقب.
.گلوم درد گرفت یقمو خیلی محکم کشیده بود تقریبا مثل این بود که از طنابدار اورده باشنم پایین .
هنوزم یقعه لباسم تو دستش بودکه نیوشا گفت
_سرداردکتر خیلی ببخشیدا . اول خیلی ممنون که نذاشتی خواهرم با مخ بیفته زمین...اما اگهدفعه بعد خواستی جلو افتادن کسی رو بگیری بهتره بازوشو یا کمـ ـرشو بگیری نه اینطورخرقه کشش کنی. گناه داره خواهرم ببین هنوز نفسش جا نیومده...

سردار_خواهرتالان خوبه ورشدار ببر . الان چون در حال انجاموظیفه نیستیم میذارم راحت صحبت کنیداما اگه حین خدمت اینجوری بخوای حرف بزنید باید انتظار تنبیه بدتر از مال ژنرالبـ ـاشید .
نیوشاهمونطور که به من کمک میکرد از تخـ ـت بیام پایین گفت:چشم اصلا شماسردارید هر جور میخواید طرفو بگیرید نخوره زمین ...مهم نیست .گوششو بگیرید .موهاشوبکشید ...گرنشو بچسبید هر جور راحتید فقط منو تنبیه نکنید فعلا تا دو ماه شغل شریفخلا روبی بهمون واگذار شده.دیگه قوه تنبیه بدتر و ندارم ...با اجازه سردار دکتر .مارفتیم.
از حرفاشون گیج شده بودم . اطرافمو که نگاه کردم دیدم تو درمونگاه پایگاههستیم.
هاکان داشت روپوش سفید و از تنش بیرون میاورد و سریع از اونجا خارج شد .جلو تر از ما با قدمهای محکم به سمت خروجی پایگاه میرفت .بازم گذرا نگاهی به منانداخت و ازدر بیرون رفت . برق چشماش تنمو لرزوند .
نیوشا_نبینم دست و دلت واسهیه جوجه فوکلی بلررزه که خودم از تو سیـ ـنه ات میکشمش بیرونو
خام خام میخورمش... تو فقط عشق منی و بس ...
"صداشو عین مردا کلفت کرده بودو این چرندیاتومیگفت..
_شیر فهم شد ضیفه یا نه ؟

_جذبه ات منو کشته ..گمشو اونورببینم.
حالاتعریف کن قضیه چی بود ؟ من اینجا چی کار میکردم...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#7
نیوشا ریز خندید
_خرج داره سر کیستو شل کن تا بگم...
_فردامیریم شهر اون دامن خوشگله رو میخرم واست .
نیوشا_اا میخوای خرم کنی . عمرابزارن ما بریم شهر این یکساله رو تو همین پایگاه مهمونیم عزیزم ..
_ چی میخوایازم ؟
نیوشا_اون گل سرو یادت هست که خاله فخری بهت داد اونو میخوام ...
_واقعا عقده ای هستی نیوشا . تو که موهات اونقدر بلند نیست بشه با اونکلیبسا بستش.
نیوشا_تو چی کار داری بده من میزارم موهام اندازه مال تو شه ...
دست کردم زیر مقنعه ام و کلیبسی که خیلی دوستش داشتم در اوردم دادم بهنیوشا
_بیا کوفتت بشه . زود تعریف کن ببینم چی شده بود.
نیوشا ذوق زده انگاردنیا رو بهش دادند اونو ازم گرفت
نیوشا_حالا این شد یه چیزی ..جونم برات بگه کهوقتی چشات رفت کله سرت و ولوشدی رو تخـ ـتت هر چی صدات زدم جوب ندادی . از ترس اینکهتو این کشور غریب بی یارو یاور نشم دست گذاشتم هوار کشیدن."آی خواهرم از دستمرفت..آی یکی به دادم برسه .وووووو
خلاصه همه ریختن دور و برم . یکی از همینخواهرای افغان با دیدن وضعیت سریع ژنرال و خبر کرد اونم به سردا که گویا قبلا پزشکیمیخونده خبر میده . چون دکتر پایگاه مریض بوده و اونشب کیشیک هم رفته بوده مرخصی . این شد که شانست زدو این گل پسر خوشتیپ اومد بالا سرت . وای نمیدونی ناتاشا با اونبازوهای عضله ایش چطور دست انداخت زیر بدنتو بلندت کرد ... وای کوفتت بشه کاش منجای تو غش کرده بودم ..
_اااا بزار سرهنگ و ببینم . حالا دیگه از سرهنگ سیر شدیافتادی دنبال سردار . ؟
نیوشا_نه خیرم من سرهنگمو با صد تا مثل سردار جون تو عوضنمیکنم . خوب ادمی دیگه دلش هـ ـوس میکنه ...
_دلت خیلی بی جا کرده . خوب بقیشو بگو ..
نیوشا_هیچی دیگه تو رو در اغـ ـوش اسلام گرفت و بردت تو قسمت درمونگاه . پرسیدقبلانم اینطوری میشدی. ؟
گفتم نه وادا دکتر سردار ..اولین باره میبینم خواهرماینطور ولو میشه .
وای دستای خوش تراششو گذاشت رو پیـ ـشونیتو جفت چشاتو معاینه کرد . خلاصه نمیدونم از کجا فهمید مرضت چیه سریع دو سه تا امپول تو هم کرد و اروم برتگردوند تمبون مبارکتو کشید پایین وپشت تپل مپولتو گرفت تو دست و سوزنوتا ته حوالشکرد .
_وای خاک تو سرم باسـ ـنمو دید ؟
نیوشا_خاک تو سرت اره چه جورم تازه کلیهم ماساژش داد ..
_باچی؟
با انگشتای مبارکش که پنبه الـ ـکلی رو نگه داشته بود ...
از فکر این صحنه سرخی شرم رو گونه هام نشست ...
نیوشا_قربونت برم حالاخجالت نکش ... این تحفه ای که من دیدم چشم و دلش از این چیزا سیره حتما روزی چندبار دخترا خودشونو به مریضی میزنن تا این دکتر سردارمون با اون امپولاوپنبه الـ ـکلیشدمبشونو نـ ـوازش کنه ...
نمیدونم چرا از این حرف نیوشا حس بدی بهم دستداد...
_خوب بریم دیگه خیلی گشنمه ... هنوز غذا ندادند؟
نیوشا_ساعت خواب الانساعت 2 بعد از نصف شبه ها ... غذا که دادند هیچ دیگ و بشقاباشونم شستن خواهر .
_پس کو غذامون؟
نیوشا_ تو شکم اشبز باشی..
_مسخره در نیارنیوشا
نیوشا_مسخره کدومه خواهر من ..خوب میگم تو که نیودی ..منم خیر سرم تودرمونگاه بالا سر تو نشسته بودم اشپزم دیده ااا چه خوب دو تا نون خور کم سهم ما روبرداشته هاپولی کرده یه وجب ابم روش .. حالا باید سر گشنه زمین بزاریمدیگه..
_وای دلم خیلی ضعف میره . چیکار کنیم؟
نیوشا_ خوب این بستگی به توداره اینکه بخوای با شرافت بمونی یا نه
_گشنگی من چه ربطی به شرافتمداره؟
نیوشا_ربط داره عزیزم ..یا باید مثل یه سرباز با شرافت بری تو تخـ ـتخوابتوکپه مرگتو بزاری یا مثل یه دزد بی شرف بریم تو اشپزخونه و شکمای گرسنمونو سیر کنیم . حالا میخوای با شرافت بمونی یا قید اونو میزنی؟
بد جوری دلم ضعف میرفت سردوراهی بدی مونده بودم ...
_بریم
نیوشا_با شرف یا بی شرف؟
_بی شرف

هردو زدیم زیر خنده و یواشکی به سمت اشپز خونه پایگاه راه افتادیم
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#8
از چند تا راهرو گذشتیم .
_ببینم حالا واقعا مطمئنی همینسالنه؟
نیوشا_اره بابا خودم وقتی داشتم همراه سردار دکتر میاوردمت دیدم از اینجااومدن بیرون..
_میگم نیو بیا قیدشو بزنیم . ببین چند تا سربازم دارن نگهبانیمیدن...

نیوشا_نه دیگه شرفتتو از دست دادی راه برگشتی تو کار نیست ...
_بیا برگردیم شاید بچهها واسمون غذا نگه داشته باشن..
نیوشا_اونا واسه ماغذا نگه دارن.. ساده ایا...بدبخت اونا حالا تو دلشون عروسی گرفتن که ما امشب سرگرسنه میزاریم زمین..
اونا از خداشونه ما بیفتیم بمیریم از شرمون راحت شن . مخصوصا اون انصاریه ..آی دلم میخواد وقتی خودشو واسه سرهنگ شیرین میکنه گیساشوبگیرم تو دستمو دور تا دور میدون ازادی بگردونم ...
_خوب بسه دیگه همین یه کارتمونده یه گیس کشی بیفتی...
نیوشا_حالا من یه چیزی فتم تو چرا باور میکنی خواهرمگه دیوونم ..
خوب اماده ای ؟ الان یه سنگ میندازم اونطرف تا سربازا رفتن سمتصدا میدوییم پشت بوته کنار در ساختمون .اونجام یه فکری میکنیم ...

_نیوشااگه بگیرنمون
نیوشا_اا تو که این همه ترسو نبودی اصلا یه کاری..اصلا میخوایدوستانه بریم با سربازه صحبت کنیم شاید گذاشت بریم تو دو سه تا لقمه کوفتکنیم؟
_اگه نزاشت چی؟
نیوشااگه نذاشت هیچی مثل رابین هود عمل میکنیم .میزنیمتو سرش تا چشاش البالو گیلاس بچینه ما هم تو این فرصت میریم غذا می دزدیمو جیممیشیم.
اینطوری که بعدا شناسایمون میکنه.
نیوشا نگاه چپکی به منانداخت
-ببینم نکنه سردار امپول اشتباهی بهت زده خنگ شدی هان؟ خوب ایکیومقنعمونو در میاریم مثل نقاب میبندیم رو صورتمون موهامونم تو صورتمون محاله تو اینتاریکی شب بتونه شناساییمون کنه ..
_ااا مگه تو نمگی میخوای بری باهاش رف بزنی . با نقاب میخوای بری . اگه با این شکل بری که هنوز طرفش نرفتی تیر بارونت میکنه .. اونجوری بی نقابم بری شناسایت میکنه .
نیوشا_راست میگییا پس فقط یه راهمیمونه
_چه راهی؟
نیوشا_ طرفو میکشیم بعد راحت میریم تو اینجوری نه میخوادنقاب بزنیم نه اون دیگه مار و شناسایی میکنه ....
_دیگه چی واسه یه تیکه نون ادمبکشیم ...
داشتم با نیوشا جرو بحث میکردم که صدایی گفت
_کیو میخواین بکشیندخترا ...
از ترس هردومون چسبیدیم سیـ ـنه دیوار ...سرهنگ بود با دیدنش هر دو هولکردیم و یکصدا گفتیم
_هیچکی
سرهنگ با لبخند گفت جریانو از سردار هاکان شنیدم . اومدم درمانگاه ببینمتون دیدم نیستید داشتم برمیگشتم که دیدم اینجا کمین کردین ودارین نقشه ی قتل میکشین..
نیوشا_نه به خدا سرهنگ فقط در حد حرف بود .
سرهنگ_اینجا چیکار میکنید . چرا نرفتین خوابگاه . اگه گشتای پایگاه بگیرنتونمکافات داریما . ما هنوز درست حسابی تو پایگاه مـ ـستقر نشدیدم خواهش میکنم اتو دستژنرال ندید.
_ راستش ما گرسنمون بود میخواستیم بریم یکم غذا از اشپز خونهبرداریم ..
سرهنگ _پس خدا رو شکر به موقع رسیدم .. اگه چند قدم دیگه جلو میرفتینبی هیچ حرفی کشته میشدید..
نیوشا_چراااااا؟
سرهنگ_
غذا اینجا حکم طلا رودارهالانم غذا به صورت چیره بندی شده ست ....سربازایی که اونجا هستن حکم تیر دارند . این موقع شب فقط دزدای غذا ممکنه به سمت این سالن بیان که بی چون و چرا کشته میشن ...
_نه
سرهنگ _اره . خدا بهتون رحم کرد ..
نیوشا_پس ما با این شکمگرسنمون چیکار کنیم ...
سرهنگ_هیچی باید تا صبح صبر کنید . چون ژنرال رفته .اوناهم فقط از ژنرال اطاعت میکنن..
فعلا برید بخوابید تا صبح
تو همین لحظه صدایقار و قوری از شکمم به گوش رسید.
نیوشا_سرهنگ دلتون میاد ما رو با این صدا ها تاصبح تنها بزارید ...
سرهنگ که خنده اش گرفته بود گفت اما ن از دست شما دوقلوهاینادری ... باشه بزارید ببینم سردار میتونه کاری کنه .
_مگه نرفته؟
سرهنگ_نهاون شبا به جای ژنرال اینجا میمونه.
بیاید بریم ...نیوشا لطفا جلویسردار
نیوشا_چشم خیالتون راحت . من لب از لب باز نمیکنم .
سرهنگ_خوبه . منوخانوادم کاملا تو رو مبیشناسیم میدونم شوخیات فقط جهت مزاحه اما یکی مثل سردارممکنه برداشت اشتباه بکنه .
چون اینطور که خودش میگه اصلا از زنای شوخ و شادخوشش نمیاد ..نمیدونم تو چذشته اش چه اتفاقی افتاده هر چی که هست کلا با زن جماعتمیونه خوبی نداره ...

نیوشا_پس واسه چی اومده تو قسمت ارتش زنان؟

سرهنگبا لحن مرموزی گفت_ واسه زجر دادن اونا.

منو نیوشا نگاهی به هم اننداختیمو ساکت شدیم .
سرهنگ_همینجا وایسیدتا من برم تو ببینم چی کار میتونم بکنم .
در زد و با کسب اجازه وارد شد .
نیوشا _میبینی تو رو خدا واسه یه تیکه نون چقدر باید التماس کنیم .
د اخهاگه این طالبان بی همه چیز هواپیما مونو نترکونده بود حالا با خوراکی ها و تنقلاتیکه مامانمون واسمون گذاشته بود یه ارتشو سورمیدادیم .
راستی ناتاشا میگم عجیبنیست
_چی عجیبه؟
نیوشا_این سرداره . بهش میاد هم سن سرهنگ باشه .
_خوب اینکجاش عجیبه؟
نیوشا_ایکیو منظورم اینه که تو این سن و سال درجه سرداری گرفته . تازه پزشک عمومی هم که هست .
_نه کجاش عجیبه . حتما هم زمان تو ارتش پزشکی همخونده . از طرفی اینا با هر چند تا ماموریت سختی که میرن یه درجه میگیرن . مثل مابدبختا که چندین سال تو یه درجه میمونیم نیستن که .
نیوشا_ااا کاش بابامونوفرستاده بودیم اینجا فکر کنم تو این همه سال خدمت درجه سپهبدی و سرلشکر ی رو میگرفت .
_اره ولی فکرکن اگه اینطوری پیش میرفت در عرض چد سال کلی سپه سالار داشتیم ...
نیوشا_اره با اینحساب ما هم الان باید تیمساری چیزی واسه خودمون میشدیم ...
از تجسم خودمون تو لباس تیمساری خندمون گرفت ..
در همین لحظه در باز شد .
سرهنگ به سمت ما اومد
نیوشا_چی شد سرهنگ ؟ گشنه میمونیم؟
سرهنگ _اگه بچههای خوبی باشید نه
نیوشا_ ای خدایا شکرت .شکرت که صدای قارو قور شکم این سربازایبدبخت و خاک بر سر و نادیده نگرفتی ...بارالها سایه پر برکت سرهنگ و از سر ما برمدار ...خدایا ...
دیدم باز چفت دهن نیو باز شده زدم تو پهلوش و زیر لبگفتم
_بسه دیگه...زیپ دهنتو بکش .. سرهنگ رفت ...
نیوشا_ااا کجا داره میره ..دعام تازه داشت به جاهای خوب خوبش میرسید...
بیا بریم تا همین یه لقمه هم ازکفمون نرفته ...
قدمهامونو سریع کردیم و به سرهنگ رسیدیم.
_سرهنگ ... سردارچیزی نگفت؟
سرهنگ_نه وقتی فهمید واسه شما غذا میخوام سریع زنگ زد نگهبانی اونجاو گفت اجازه بدن هر چی میخوایم برداریم...

نیوشا_ ای خدا این سردار دکترمونمحفظ کنه که نذاشت امشب سر گشنه زمین بزاریم...
_نیوشا...
نیوشا_چیه ؟ مگه حرفبدی زدم .؟ هان سرهنگ چیز بدی گفتم؟
سرهنگ با لبخند محوی به نیوشا نگاهکرد
_نه..بزار جلوی من راحت باشه .. اما گفتم که فقط جلوی من ..
نیوشا گردنشوبه حال خنده داری کج کرد و صداشو کمی ناز..
_چچچچچچچشششششششششمم
سرهنگ بازبخندی به اون زد ...
یه وقتا با خودم میگم کاش منم میتونستم مثل نیوشا راحت حرفدلمو بزنم .. اما

با راهنمایی نگهبان رسیدیم به کارتن های بسته بندی شدهغذا...
سرهنگ _بچه ها من دیگه میرم شما هم سریع غذاتونو بردارین و بیاینبیرون.
تا سرهنگ همراه نگهبان رفت نیوشا به سمت کارتونا حمله ور شد
_ ناتاشابیا بیا زود تا نگهبانه نیومده چند تا ازاین خوراکای مرغ بزار توو لباست .. زود باش ..
_نیوشا قرار بود فقط یه بسته واسه شام امشب برداریم ...
نیوشا_خواهرروحانی تا فرصت هست باید واسه روز مبادا جمع کرد . بدبخت مگه نفهمیدی غذا چیرهبندیه؟ اصلا به درک بر ندار خودم لباس دارم به چه گشادی ..
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#9
تند تند چند تا بستهکنسرو مرغ و ماهی کرد تو لباسش بند شلوارشو باز کرد چند ت هم انداخت تو شلوارش کهیه راست رفت تو پاچه اش...
_احمق داری تند تند اینا رومکنی تو لباست فکر رد شدناز جلوی نگبانو هم کردی .؟ را که بری ظرفا میخوره به هم و صدا میده ...
با اینحرفم یه لحظه دست از کار کشید کمـ ـرشو بست چند قدم برداش دید من راست میگم . دو تا ازکنسروا رو از تو شلوارش بیرون اورد
نیوشا _یالا کمـ ـرتو یاز کن
_چرا؟
نیوشابدون معطلی دست برد سمت کمـ ـر شلوارمو اونو باز کرد سریع دوتا کنسرویکی تو این پاچهام یکی تو اون پاچه ام انداخت .اومد کمـ ـر شلوارمو ببنده که دیدم یهو مات سر جاشایستاد و شلوار من از دستش رها شد .
نیوشا_ سس..سسس..سس

شلوارم بخاطرسنگینی کنسروا افتاد پایین
_چه مرگته ..&!واژه‌!&کت گرفته هی سه سهمیکنی؟

..عصبانی خم شدم شلوارمو بکشم بالا که از وسط پام دو تا پای پوتینپوش دیدم. یعنی سرهنگ بود وای خدا چه ابرو ریزی همه زندگیمو دید ....از ترس تندیشلوارمو کشیدم بالاو سیخ واستادم.
نیوشام چیزی نمیگفت.
_ فکر کنم قرار بود یهبسته غذا بردارید نه صد تا
حالا که به سهمتون قانع نبودید از اون یه بسته همخبری نیست امشب باید سر گشنه زمین بذارید .
_اوه خدای من نه ...این صدای هاکانبود ....
_دیگه کجا غذا جاسازی کردید؟ هان ؟سریع هر چی برداشتید بزارید رو میز ...سریع
نیوشا دستپاچه هر چی تو لباسش قایم کرده بود در اورد گذاشت رو میز . امامن از خجالت و شرم سرمو انداخته بودم پایین و بی حرکت پشت به اون ایستاده بودم . بادادی که زد قلـ ـبم انگار از حرکت ایستاد ..
_مگه با تو نیستم سریع کنسوای تویشلوارتو بزار رو میز .
بازم حرکتی نکردم .
تو یه حرکت باومو گرفتو به سمتخودش چرخوند رخ به رخ چشم تو چشم هم ایستاده بودیم .
نیوشا_ناتاشا ...
هاکان _مگه کر شدی ؟ میگم کنسروای توی شلوارتو بیار بیرون وگرنه.
نفس عمیقی کشیدم وگفتم
_وگرنه چی؟ خودت دست میکنی تو شلوارم ؟ بیا اگه میتونی بیا خودت برش دار .. اینا سهم امشب ماست هیچ حقی نداری ازمون بگیریش.
چشاش برقی زد دندوناشو محکم بههم فشرد یهو خم شد و مچ پای منو گرفت ..تعدلمو از دست دادم محکم از پشت افتادم زمین ...
از درد به خودم پیچیدم تو همینلحظه حس کردم پاچه شلوارمو زد بالا وکنسرواروبرداشت ...
لبخند پیر وز مندانه ای زد
_ اینجا من حق همه کاری دارمحتی خیلی کارا که فکرشو هم نمیکنید ... این بار و ندید میگیرم چون مهمون ما هستیدفقط از شام محروم میشید وگرنه مجازات این کار تو این شرایط بی غذایی جز مرگ نیست .... زود برگردید خوابگاه تا تصمیمم عوض نشده ...
حرفم نمیومد و فقط با خشم وعصبانیت نگاش میکردم ...
نیوشا _ لطفتون کم نشه سردار دکتر نهایت مهموننوازیتونه...
خاک تو سر ما که مهمونی نرفتیم نرفتیم حالا هم که رفتیم افغانستانرفتیم...
هاکان_ اینجا جای ناز پرورده هایی مثل شما نیست بهتر همین فردا برگردیدکشورتون...
_ فکر نکنم به خواست تو اومده باشیم که به خواست تو هم بریم .. . ماتا اخر قرار دادمون هستیم ببینیم کی میخواد ما رو مجبور کنه برگردیم ...
هاکان_جوجه رو اخر پاییز میشمارن . خواستم با پیشنهادم لطفی بهتون کرده باشم ...
نیوشا_ لطفتون کم نشه .. ناتاشا بریم...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#10
با کمک نیوشا از زمین بلندشدم . به سمت خروجی رفتیم لحظه اخر برگشتم با لبخند پرتمسخرش به ما نگاه میکرد .
به سرعت از اونجا خارج شدیم و به خوابگاه برگشتیم ..
نیوشا_ نکبت ازاریانگار موشو اتیش زدند عینهو جن ظاهر شد ... اخ اگه نرسیده بود..من کمـ ـر شلوارتو بستهبودمو حالا داشتیم واسه خودمون دلی از غذا در میاوردیم...
با این حرفش یادمافتاد به لظحه ای که شلوارم از پام افتا و داشتم میکشیدمش بالا .. از حرصم نیشگونمحکمی از بازوی نیوشا گرفتم
یوشا_آییییییییی مگه مرض داری نکبت .. دیوونه شدی ؟چرا منو نیشگون میگیری؟
_د اخه همش تقصیر توی احمقه . اگهغذای زیادی برنمیداشتیاینطوری نمیشد.
نیوشا_ااااوووووو حالا مگه چی شده . یه چیزی گفتیم یه چیزیشنفتیم .. زر زیادی زد خالی بندی بود میخواست ما رو بترسونه این سرداره ...
_ بایدم عین خیالت نباشه ..ابروی توکه نرفته .. شلوارتو که از پات جلو دیگرون نیفتاده ... واااااااااااااااییییییییی یی خدا . از فکرشم دلم میخواد بمیرم..
نیوشا_ چیزی نشده که .
_چیزی نشده؟ هان؟
نیوشا_نه که نشده....اول اینکه اون قبلا ازنزدیک پشت مبارکتو زیارت و نـ ـوازش کرده . اینبارم روش ....تازه اینبار که لبـ ـاس زیـ ـرمامان دوزت
مانع از دید کامل شد پس غصه چیو میخوری ؟
_گمشو تو هم .. از وقتیپامو گذاشتم تو این کشور همش باعث ابرو ریزی من شدی.
نیوشا_ای بابا من چرا؟ خودتغش کردی اونم امپولت زد .. به من چه ...
_ خوب باشه کولی بازی در نیار .. بریمبخوابیم که سرم داره منفجر میشه . حتما فردا کله سحر بیدار باشه ...
نیوشا _کجا؟ بزار اول یه چیزی کوفت کنیم بعد ..
_کو چیز که کوفت کنیم ؟
لبخند موذیانهای زد
_هنوز خوارتو نشناختی ؟
سریع دست کرد تو یقعه اشو دو تا بسته کنسروکشید بیرون ..
نیوشا_دادادانگگگگگگ اینم چیز بیا کوفت کن عزیزم..
_ای کلک توکه همشو گذاشتی رو میز خودم دیدم..
نیوشا_همشو نه .. دوتاشو روسیـ ـنه هام گذاشتهبودم ...
_ میگم شیطونودرس میدی
نیوشا_خواهش میکنم . شرمنده نکنید .. خواهشمیکنم . بفرمایید بیشتر از این تشویق نکنید ..خجالت میکشم .. کاری نکردم ...
_خوب دیگه بسه .زیادی جو زده نشو ..
درشو باز کن که دیگه دارم ضعفمیکنم...
با کلی شوخیو مسخره بازی درکنسروا رو باز کردیم ...قاشق نداشتیم عینکولیا با دست افتادیم به جون کنسرو...
سیر که شدیم سری دستامونو تمیز کردیمواروم و پاورچین خزیدیم تو تخـ ـتامون .. چند دقیقه ای گذشت که دیدم یکی چسبید بهم ..
نیوشا_ناتا خوشگله بزار تو بغـ ـلت بخوابم ..
شبایی که بی خواب میشد میومد توتخـ ـت منو تو بغـ ـل هم میخوابیدیم...
لپای نرم و سفیدشو بـ ـوسیدمو گرفتمش تو بغـ ـلم واروم خوابیدیم....



--------------------------------------------------------------------------------
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان کعبه دل|یاسمن.د سفیدبرفی 157 6,393 ۲۹-۰۷-۹۴، ۰۲:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان حرمت عشق | یاسمن عزیزی ~ MoOn ~ 93 2,309 ۲۹-۰۵-۹۴، ۱۱:۵۵ ق.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان عشق بي در و پيكر |یاسمن sadaf 24 3,328 ۲۷-۰۴-۹۳، ۰۲:۵۱ ب.ظ
آخرین ارسال: sarinas
  ستایش | یاسمن saghi 15 2,143 ۳۰-۰۸-۹۱، ۰۵:۰۲ ب.ظ
آخرین ارسال: saghi

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
4 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sepeedeh (۰۵-۰۴-۹۴, ۰۱:۳۷ ب.ظ)، avaa (۰۷-۱۰-۹۴, ۱۰:۰۸ ق.ظ)، Sohey36 (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۱:۳۸ ق.ظ)، گلمن (۲۷-۱۱-۹۵, ۰۳:۱۹ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان