انجمن ايران رمان



نامزدی اشتباهی | رز وحشی
زمان کنونی: ۲۸-۰۸-۹۶، ۰۵:۴۸ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: atena khanum
آخرین ارسال: atena khanum
پاسخ 71
بازدید 9541

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نامزدی اشتباهی | رز وحشی
#1
اشغال الاغ عوضی بیشعور مرتیکه نفهم ، حالا چه خاکی تو سرم بریزم ؟چند تا محکم کوبیدم رو فرمون ماشین .
مرتیکه بی شعور پیچید جلوم منم فرمون و پیچوندم و افتادم تو این سرازیری خود الاغشم یه چشمک زد وگازش و گرفت رفت ،
سرم و گذاشتم رو فرمون ،این دفعه دیگه کارم تموم بود ،
بابا تهدید کرده بود اگه دیر به مراسم برسم ماشین و ازم بگیره ،
از ماشین پیاده شدم تا ببینم وضعیت ماشین چه جوریه
پام و گذاشتم تو سرازیری فقط یه جیغ کشیدم و با کله افتادم تو گل و لای
اه دیگه از این گند تر نمیشه .
از جام بلند شدم ، اسمون و نگا کردم و عصبانی گفتم
راحت شدی دیگه همین و میخواستی ؟
حرفم به مزاق خدا خوش نیومد و دوباره لیز خوردم این دفعه به پشت افتادم تو گل ولای
دیگه اوج عصبانیتم بود ، با احتیاط از جام بلند شدم
پام درد میکرد شدیدا . فک کنم پیچ خورده بود یا شایدم شکسته بود .دیگه باید با ماشین با توچال با شمال با دوس پسرام ، با همه شون خداحافظی میکردم اینبار دیگه بابا من و مینداخت تو اتاق و فقط اجازه میداد برم دانشگاه و بیام ،
اه این عمو هم بیکار بوده ها حتما باید مراسم میگرفت که چی ؟ که یه قرن پیش تو همچین روزی با زنش عروسی کرده ؟
اسمون و نگا کردم بارون شدیدا میبارید ، لنگ زنون رفتم نشستم کنار جاده ،کار دیگه ای از دستم بر نمی اومد جز گریه کردن ، هیچ جوری نمیونستم به مراسم برسم اگه ماشین هم میگرفتم و برمیگشتم خونه یه دو ساعتی تو راه بودم برگشتنی هم همینقدر لازم داشتم نهایتا برا خوردن صبحونه میرسیدم به مراسم ،
با کامران الاغ هم به هم زده بودم حتی اگه خبرشم میکردم نمی اومد ،
هر کی من و با اون وضع میدید رد میشد این احمق ها نمیفهمن یه خانوم تنها نباید بمونه کنار خیابون شخصیت ندارن که ،
اروم گفتم خداجون یه فرشته نجات برام بفرست خواهش میکنم ، تا الانکه فقط روی بدت رو دیدم یه روی خوبم به من و این زندگی سگیم نشون بده
یه پراید از جلوم رد میشد که با دیدن وضعیتم نگه داشت یه پسر از توش پیاده شد
سلام خانوم مشکلی پیش اومده
دماغم و کشیدم بالا و گفتم
ماشینم افتاده تو اون سرازیری با کله رفتم تو گل پام داغون شده اگه دیر برسم مهمونی بابام من و میکشه قرار بود چیز دیگه ای هو بشه ؟
حرفم که تموم شد با هق هق زدم زیر گریه
پسره هل شد اومد دستم و گرفت بعد دستم و ول کرد و گفت ببخشید
نگاش کردم
میخواستم بدونم این پسری که بهم دست میزنه و بعد معذرت خواهی میکنه کیه ، اون نمیدونست که من با پسرا چه کارای دیگه ای میکنم با این فکرم یه لبخند تلخ نشست رو لـ ـبم
خیلی جوون بود یه کت چرم اسپورت از رو تیشرت توسیش پوشیده بود شلوار جین تیره ، قیافه مردونه و دوس داشتنی داشت مخصوصا با اون موهای کوتاهش که فشنش کرده بود ،
نگاهم و که دید گفت صبر کنید من و دوستم شاید بتونیم ماشین رو بیاریم بیرون بعدا یه فکری به حال شما میکنیم
رفت طرف پراید و بعد با دوستش اومدن طرف من و بهم گفتن برم بشینم تو پراید
نه لباسم گلیه پرایدتون کثیف میشه
دوستش یه لبخند دختر کش زد و گفت
ماشین من فدای یه تارموتون برید بشینید توش تا سرما نخوردید
یه چشمک هم چاشنی حرف و لبخندش کرد
پسری که اول پیاده شده بود بهش چپ چپ نگا کرد
در هر صورت رفتم طرف ماشین مانتو ام رو زدم بالا و نشستم تو پراید خیلی معذب بودم اصلا هم به پشتی صندل تکیه نمیدادم که مبادا ماشینشون کثیف بشه ،
اونا هم با کمک هم و یه ماشین سوار دیگه ماشین رو کشیدن بیرون
خیلی خوشحال شدم اما با این وضعیتم نمیتونستم پشت رل بشینم
دوستش اومد تو ماشین و گفت
خانوم خوشگله کار ماشینت تمومه برو سوارش شو
من با این پام نمیتونم بشینم پشت رل
مگه پات چی شده ؟
نمیدونم لیز خوردم احتمالا پیچ خورده
بزار ببینم خواست پام و نگا کنه که همون پسر اولیه اومد پرسید
داری چیکار میکنی ؟
خانوم پاش پیچ خورده
پیچ خورده که پیچ خورده مگه تو دکتری ؟
نه فقط
لازم نکرده پاش و ببینی بکش اونور
اروم گفت
معذرت میخوام دوست من کمی
مشکلی نیست
با تعجب نگام کرد اما زد نگاهش و ازم گرفت و گفت
خب چه کمکی از دستم بر میاد
من الان بیشتر از هر چیزی به راننده نیاز دارم
نگران نگام کرد و گفت
معذرت میخوام دلم میخواست کمکتون کنم اما من کار مهمی دارم که نمیتونم همراهیتون کنم
دوستش از اون پشت گفت
بابا تو من و گذاشتی چرا به این گنده دماغ رو میزنی اخه
پسر اولیه نگش کرد وگفت
لازم نکرده تو ماشینت رو برون
من نمیتونم یه خانوم خوشگل رو تنها تو جاده به امون خدا ول کنم
پسر اولی گیج و عصبانی پیـ ـشونیش رو ماساژ داد و بالاخره با یه صدای خفه گفت
تو برو دانشگاه من هم ماشین خانوم رو تا یه جایی میرسونم بعدا میام با استاد حرف میزنم
یه نگاهی به من انداخت و اروم گفت
تشریف بیارید تو ماشینتون
با ناراحتی رفت طرف ماشین منم مجبور شدم لنگان لنگان برم طرفش لااقل زیر بغـ ـلم رو هم نگرفت کمکم کنه بیشعور
موقعی که از ماشین پیاده میشدم پسر اولی یه کارت داد بهم و گفت
خوشگله بعدا که خوشگل کردی به ماهم افتخار میدی ؟
یه نگاهی بهش کردم و ازش رد شدم
پسره در و برام باز کرد بشینم
گفتم ماشینم کثیف میشه
یه نگاهی بهم کرد کلافه کتش رو در اورد و تا اونجایی که میتونست صندلی ماشین رو با اون پوشش داد و گفت
بفرمایید بشینید
نشستم تو ماشین
اونم نشست
گفتم اگه کار مهمی دارید دوستتون
من گربه ام رو اگه مذکرهم باشه دست دوستم نمیدم چه برسه به یه خانومه
ساکت شد و حرفش رو ادامه نداد
پرسیدم
خانومه چی ؟
حالا هر چی . . .
چرا ؟
حرفی نزد و گفت
خب کجا ببرمتون ؟
این طرفا لباس فروشی معتبری هست که لباس مارکدار بفروشه ؟
با تعجب نگام کرد اه این چرا اینجوری نگام میکنه تیتیش مسخره سوسول اما عجب چشمایی داره ها
گفتم
شرمنده ولی من لباسام باید
زیر لب گفت
اینورا مارک اصلا معنی نداره کلمه اش به گوش کسی نخورده
چی ؟
هیچی
ماشین رو روند و به اولین بریدگی که رسید دور زد و جلو یه بوتیک نگه داشت و گفت
فعلا مجبورید از اینجا خرید کنید
با این وضعم ؟
کدوم وضع
همین تیپ خوشگلی که دارم
یه نگاهی به من انداخت موهام به هم ریخته بود و ارایشم هم وضعش معلوم بود و لباسم هم گلی بود
پرسید
حالا چیکار کنیم ؟
برو به سلیقه خودت یه جین یه کت مجلسی و یه مانتو و یه شال برام بگیر
به سلیقه خودم ؟
خب چاره دیگه ای دارم ؟
لبخند زد و سری تکون داد
گفتم
پیاده میشی یا میشینی تا خدا از اسمون برام لباس بفرسته احیانا ؟
از ماشین پیاده شد و گفت یه بار دیگه تکرار کنید چیا لازم دارید
دوباره براش تکرار کردم
سری تکون داد و در ماشین و بست
صداش کردم
اقا
برگشت طرفم
کیف پولم رو گرفتم طرفش و گفتم رمز کارتها هم 1017هستش
نگام کرد و گفت
رمزتون رو در اولین فرصت عوض کنید منم برم خرید بعدا با هم حساب میکنیم
رفت
اوه اوه چه تیتیش مامانی و جنتلمن . اگه دوست پسـ ـرام بودن مطمئنا اینطوری برخورد نمیکردن و پول لباس خودشون رو هم با کارت من حساب میکردن
بعد یه ربع با چند تا کیسه برگشت تو ماشین و کیسه ها رو داد دستم و نشست پشت فرمون اروم پرسید
الان باید چیکار کنم ؟
حموم عمومی یا استخر
اوکی
بازم شروع به روندن ماشین کرد و یه جایی نگه داشت و گفت
حموم عمومیها زیاد مناسب نیستن اینجا استخره میتونید دوش بگیرید و کاراتون رو هم انجام بدید
باشه مرسی
داشتم پیاده میشدم که اونم پیاده شد
چرا پیاده میشید ؟
گفت به من اعتماد نکنید و ماشینتون رو دستم نسپرید
چرا ؟
چون اگه به من اعتماد کنید ممکنه ماشسینتون رو کش برم
منکه بهتون اعتماد دارم
خب . اگه به من اعتماد کنید ممکنه به کس دیگه ای هم اعتماد کنید
این حرف رو نزنید
با ریموت ماشین رو قفل کرد و سوییچ رو گرفت طرفم
اخه من نمیتونم پشت رل بشینم بازم مزاحمتون میشم
مشکلی نیست من منتظر میمونم
اخه ؟
لبخند زد گفت
قول میدم فرار نکنم
سوییچ رو ازش گرفتم
رفتم به طرف استخر که صدام کرد
خانوم ؟
بله ؟
یه پماد گرفت طرفم
این چیه ؟
پماد لیدوکایینه فعلا پاتون و بهتر میکنه
ازش گرفتم و گفتم :
مرسی
رفتم تو استخر ، برام عجیب بود هیچ وقت گشنه ام نمیشد و هـ ـوس همبرگر و هات داگ نمیکردم اما همینکه پام رو میزاشتم تو استخر بوی همبرگر مـ ـستم میکرد .
بلیط رو دادم وکلید کمدم رو گرفتم و رفتم طرف فروشگاه استخر و یه حوله و مایو گرفتم بی خیال شکمم شدم .
مایو رو میتونستم به عنوان لبـ ـاس زیـ ـر استفاده کنم .به سالن که رسیدم کیسه ها رو گذاشتم تو کمد و رفتم زیر دوش و خودم رو تمییز شستم حوله پیچیدم دور خودم و برگشتم طرف کمد مایو رو برداشتم پوشیدم و بعد کیسه رو باز کردم
مانتو مشکی جذب بلند با دکمه های طلایی با کمـ ـربند قهوه ای ، جین لوله تفنگی تیره فاق کوتاه با کمـ ـربند نازک قهو ای ، شال مشکی با طرح گلهای اسلیمی به رنگ قهوه ای . کت جذب ابی نفتی تک دکمه خوشگل ، خیلی با سلیقه بود خودم هم نمیتونستم لباسام رو اینطوری ست کنم ست مشکی و قهوه ای. موهام رو سشوار کشیدم و با وسایل ارایش توی کیفم کمی ارایش کردم و لباسام رو هم پوشیدم خیلی بهم می اومدن پماد زدم به پام و لباسای کثیفم رو هم ریختم تو کیسه و از استخر خارج شدم چشمم بهش افتاد نشسته بود رو جدول و داشت چایی میخورد من و که دید یه هو یه برق نشست تو چشاش اومد طرفم و گفت
خیلی تغییر کردید
مرسی از بابت سلیقه ای که به خرج دادید
یه لحظه صبر کنید
رفت تو کافی شاپ و با یه کافی داغ برگشت و گفت
هوا سرده این و بخورید گرم شید
مرسی
الان باید کجا بریم ؟
من و میرسونید به جشن ؟
بله امروز رو دربست در خدمتتون هستم
وای فک کنم گفتید کار ضروری دارید
مهم نیست بریم
میتونید اول برید به کارتون برسید بعد
نه . وقت او دیگه گذشت بعدا یه کاریش میکنم
شرمنده
دشمنتون شرمنده
داشتیم میرفتیم به طرف ماشین که کامرانه اشغال اومد طرفمون
به به پرنسس خوشگل من . پارسال دوست امسال اشنا
مرتیکه الاغ یه ماه باهاش دوست بودم و فهمیدم که همزمان که با من دوست بود با دوستم فرشته هم دوست بوده و سه روز پیش باهاش به هم زدم
سرم وبراش تکون دادم
خوشگله سلام نمیکنی ؟
گم شو برو
نه عزیزم من تنها بهشت هم نمیرم
بهش نگا کردم
گفتم گورت و گم کن و برو
نه خوشگلم بیا باهم بریم
لطفا مزاحم نشید
به طرف صدا برگشتم همون پسره بود که همراهم اومده بود
کامران با گردن کلفتی پرسید
شازده کی باشن ؟
گفتم : کامران تمومش کن گم شو برو
پسره هم گفت
اقا شر درست نکنید برید
شر درست کنم چی میشه ؟ اصلا تو کی هستی ؟
دیدم اوضاع داره ناجور میشه گفتم
این اقا نامزدمه
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#2
کامران چشاش گرد شد پسره هم شوک زده نگام کرد
کامران یه لبخند کجکی زد و گفت
همیشه خوش سلیقه بودی عروسک همزمان با دوتامون بودی اره ؟
خفه شو کامران
ببین ما سه روزه به هم زدیم و اونوقت تو این مانکن سوسل رو نشونم میدی و میگی نامزدته چند شبه مخش رو زدی ؟
دستش اومد طرفم که دستش رو پس زدم .
بعد برگشت طرف پسره و گفت
بهش اعتما نکن اول ازش بپرس تا حالا زیر چند نفر بوده
پسره یه مشت محکم کوبید تو دهن کامران
یه جیغ کشیدم
قبل اینکه کامران از شوک ضربه بیاد بیرون پسره ادامه داد
میخوایی گردن کشی کنی و حرف مفت بزنی میایی یه جای خلوت حرف زدن یادت میدم ، نه اینجا جلوی یه خانوم
کامران خونه گوشه لبش رو پاک کرد و گفت
لوطی حرق حق تلخه اما بهاش کتک نیس
خفه میشی یا یه مدل دیگه خفه ات کنم ؟
پزشکی قانونی هم میتونه برات حرفم و اثبات کنه
پسره داد زد
دفعه اخرت باشه درباره نامزد من بد حرف میزنی من به اندازه چشام بهش اعتماد دارم
هان این پسره چی میگه ؟؟ با چشای گرد شده نگاش کردم
کامران گردن کلفت هم گفت
از من گفتن بود
بعد روش رو کرد طرف من و یه چشمک زد و گفت
خوش بگذره عروسک بعد این به منم سر بزن
خیلی شرمنده بودم گیج داشتم نگاش میکردم داشت مچ دستش رو ماساژ میداد
گفتم شرمنده من
خواهش میکنم بهتره بریم
راه افتادیم بریم که مهناز و دیدم
وایی اوج بدشانسی بود . با لبخند اومد طرفم یا خدا امروز چه خبر بود جلو این استخر لعنتی
سلام پانی خانوم ستاره سهیل
سلام عزیزم
باهام دست داد و با پسره هم دست داد یه چشمک بهم زد و گفت
همراه خوش تیپت رو معرفی نمیکنی ؟
هاااااااان ؟ همراه ؟ همراه وکوفت همراه و درد ، من حتی اسمش رو هم نمیدونستم
پسره گفت
من پرهام شایسته هستم نامزد پانی جان
جاااااااااااان نامزد ؟ البته خب کاریش هم نمیشد کرد مهناز دعوامون با کامران دیده و اربده هاش رو شنیده بود
مهناز با ناراحتی گفت
کامران اشغال چی میگفت این وسط ؟
هیچی چرت و پرت
شخصیت نامزدت بود که باعث شد دهنش بسته شه
نگاهی به پرهام کردم راست میگفت خیلی با شخصیت به نظر می اومد ، همین شخصیتش باعث شده بود جرئت نکنم بگم دوس پسرمه
مهناز گفت
راستی فردا دوره که میایی ؟
اره میام کیا هستن ؟
همه . تو بگو دلت کی رو میخود ببینم هست یانه
تو که میدونی دلم کی رو میخواد
چشاش گرد شد و به پرهام اشاره کرد و اروم گفت ،
تو چته اخه ؟
لبخند غمگینی زدم
برا عوض کردن حرف گفت
همه با دوست پسـ ـرا و نامزداشون میان تو هم با پرهام خان تشریف بیار
خشکم زد این چه مرگشه اخه ، پرهام کیه اخه
خواستم رفع و رجو کنم گفتم
پرهام فردا دانشگاه داره
تعطیلی رسمی نیست مگه ؟
هان ؟
مهناز رو به پرهام گفت
شما هم میایید ؟
گیج به پرهام نگا کردم اونم نگام کرد با شک گفت
اگه بتونم
اگه بتونم یعنی ما رو میکارید دیگه ؟
نخیر ، سعی ام رو میکنم
نیش مهناز باز شد
با مهناز دست دادم ،
مهناز با پرهام دست داد و گفت : قول دادیدا من فردا منتظرتون هستم
خداحافظی کرد و رفت
رو به پرهام گفتم
اگه میشه زودتر راه بیفتیم اگه یه دقیقه هم اینجا وایسیم مجبور میشیم به ملکه الیزابت هم توضیح بدیم.
دوتایی سوار ماشین شدیم
با ناراحتی گتم
اه اه اه . بدشانسی چقدر اخه . امروز چقدرروز گندی بود
پسره گفت
شرمنده تقصر من شد
نه چرا تقصیر شما ؟ از اقبال بد منه . شما هم افتادی تو دردسر
خب الان کجا بریم ؟
نشونی باغ رو بهش گفتم
اوکی
ماشین رو راه انداخت خودم وجمع و جور کردم و گفتم
خب اگه میشه حساب کتابامون رو بکنیم
اصلا نگام نمیکرد حواسش به روبه روش بود که گفت
چه حسابی ؟
پول لباس و استخر و
مشت زدن و نامزد شدن و . . . ؟
با تعجب نگاش کردم
گفت :
ما با هم بی حسابیم
نه بالاخره پولی که خرج کردید
هیچ پولی خرج نکردم
اخه
فک کنید یه کادوئه
من اینجوری راحت نیستم
ببینید امروز من فرشته نجاتتون بودم الان اگه ازتون پول بگیرم ثواب کارم حیف میشه
یاد حرفم افتادم از خدا خواسته بودم برام یه فرشته بفرسته
نه قول میدم حیف نشه
ناراحتم نکنید دیگه
نه اینجوری نمیشه که!
باور کنید خیلی هم گرون نبودن .
راستی درباره اون قضیه دور هم نشینی خودم رفع و رجوش میکنم
نه من قول دادم میام .
ولی !
گوشیش رو از جیبش در اورد و گفت شماره اتون رو سیو کنید فردا تک بزنید بیام دنبالتون . یه هفته بعد از دور هم نشینی هم بهشون میگی باهم به هم زدیم و تموم میشه
با لبخند نگاش کردم چقدر منطقیه .
با شماره اش به خودم زنگ زدم و گوشی رو دادم دستش و گفتم
قول میدم خیلی پاپیچتون نشم
شما یه خانومی هر مردی از خداشه که پاپیچش بشی فقط حواست جمع شه من اویزونتون نشم
شاید
نه حتما
بالاخره رسیدیم .
از ماشین پیاده شدیم بازم با ریموت ماشین رو قفل کرد و سویچ رو داد دستم و گفت
من برم دیگه ؟
الان چطوری میخوایید برید ؟
به اژانس زنگ میزنم
اخه
پول اژانس رو هم میخوایید بدید
حرفی بر گفتن نبود
ازم خداحافظی کرد داشت میرفت که صداش ردم
پرهام خان ؟
بله ؟
با من دست نمیدی ؟
متعجب نگام کرد گفتم
باهم دست دوستی بدیم شما فرشه نجاتم بودی
اومد جلوم وایساد از من خیلی بلند تر بود حتی با وجود اون کفش های پاشنه بلند من نهایتا به شونه اش میرسیدم
دستم و بردم جلو
با لبخند دستش و ارود جلو و باهام دست داد
از نظر من اون یه پسر خوش تیپ و متفاوت از اون جنس هایی بود که تجربه کردم حتی گرمای دستش هم فرق میکرد .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin ، saghi ، elena.r
#3
اولین بار بود با یه مردی دست میدادم و حس نمیکردم میخواد لمسم کنه ، احساسم یه مدل دیگه بود خیلی متفاوت
پرهام سری برام تکون داد و رفت
داشتم وارد باغ میشدم که محکم زدم رو پیـ ـشونیم کتش مونده بود تو ماشینم دوییدم طرفش اما نبود . کتش و باید بهش میدادم
خودم و رسوندم پیش بابا و مامان ، قبل اینکه برم رختکن باید خودی نشون میدادم که بابا دستور تبعیدم رو صادر نکنه
بابا گفت
کدوم گوری بودی ؟
ببخشید کار داشتم
مامان نگاهی به لباسام کرد و گفت
چه خوشتیپ کردی تو هم بلد بودی مثل ادم لباس بپوشی ؟
بابا گفت :
اره مثل اینکه داری به قولت عمل میکنی و ادم میشی .
نیشم باز شد اینا فکر میکردن من ادم میشم
رفتم طرف اتاق رختکن شالم رو در اوردم ،
لباسا بدجوری بهم می اومدن منی که بلند ترین مانتوم یه وجب پایین تر از نافم بود حالا از این مانتو بلند خوشم اومده بود مانتو رو از تنم در اوردم
رنگ جین و کت با هم ست بودن و دکمه قهوه ای کت با کمـ ـر بند قهوه ای شلوارم ست بود .
مهرداد اومد تو
سلام دختر عمو، خوشگل کردی
باهاش رو بـ ـوسی کردم و گفتم
علیک سلام پسر عمو چطورایی ؟
تو رو که دیدم خوب شدم
برو پیش مامان و بابات اونا رو تنها بزاری کار دستت میدن اونوقت باید ثروت بابات رو با یکی دیگه شریک بشی ها
پر رو لااقل جلو من حیا کن
ما حیا نداریم شما داری یه مثقال بندازاینور
منم تموم کردم
خب حالا کم از اون چشات کار بکش
اهان از اون جهت ؟
پ نه پ از این جهت
بریم پیش مهونا
مرتبم خوشگلم
اره خیلی امروز یکی رو پیدا میکنیم میبندیمت به ریشش و قبلش هم بهش میگیم جنس فروخته شده پس گرفته نمیشود
محکم با مشت زدم تو بازوش
خندید گفت
باید بهش بگیم که خدمات پس از فروش هم نداری هی نیاردت پیشمون
الاغ
بابا با شخصیت
خب بریم پیش مهمونا
دستم و گرفت
اِ اِ اِ دستم و ول کن بچه پر رو ، مثل ادم میریم
نخیر لیدی وار دستت رو تو دستم میزاری میریم
اره مثل اون زوجای خوشبخت
چشمک زد و خم شد و گفت
یس لیدی
دستش رو گرفتم و گفتم
زیاد تو نقشت فرو نروها دوس دخترات میبیننمون رم میکنن
خودم سر وقت رامشون میکنم
دوتایی باهم رفتیم پیش عمو و زن عمو بهشون تبریک گفتم ،
یه دور هم با مهرداد رقصیدم و بعد برگشتم نشستم سرجام ،پام کمی درد میکرد
جشن که تموم شد برگشتیم خونه
با لباسا یه دور جلو ایینه چرخیدم . هیکل خوشگلم تو این کت کوتاه خیلی خودش رو نشون میداد .
خیلی خسته بودم سرم به بالش نرسیده خوابم برد
صبح با صدای گوشیم از خواب بیدار شدم
جواب دادم
بله ؟
سلام عزیزم
هان ؟
سلام عروسک
گوشی رو قطع کردم و خوابیدم
بازم گوشیم زنگ زد
بله ؟
به دوس پسر سابقت سلام نمیکنی ؟
کامران یه بار دیگه فقط یه بار دیگه بهم زنگ بزن ببین چیکارت میکنم
عزیزم اون موقع هایی که پیش هم بودیم کارامون رو کردیم دیگه میخوایی چیکارم کنی ؟
اشغال عوضی
گوشی رو قطع کردم
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#4
لعنت بهت رامین همه اش تقصیر توئه اگه توئه اشغال من و ول نمیکردی اینجوری با این عوضیها دوست نمیشدم و این مدلی تحقیر نمیشدم .
رفتم تو فکر . ترم اول دانشگاه بودم که با رامین اشنا شدم یه پسر فوق العاده خوش تیپ چشم همه دخترا دنبالش بود هر وقت تو محوطه دانشگاه میدیدمش چند تا دختر اطرافش رو گرفته بودن اما از بین همه اونا اون اومد طرف من خیلی دوسش داشتم با هم دوران خوبی رو میگذروندیم ، اون برا من اولین نفر بود ، اولین دوست پسـ ـرم و همه چیز باهاش برام جالب بود جالب و دوس داشتنی باهم خوش بودیم فکر میکردم همه دنیا برا ماست که یه دفعه ولم کرد و گفت دیگه با من ارضا نمیشه میخواد یه رابطه جدید رو تجربه کنه میخواد حسش رو نو کنه ، جا خوردم احساس کسی رو داشتم که همه زندگیش رو باخته ،
اون رفت و من هر روز تو بیشتر از دیروز تو لجن خودم غرق شدم هر پسری می اومد یه مدت باهاش میموندم ولش میکردم و میرفتم سراغ یکی دیگه دلم میخواست همه خبرها هم به گوش رامین برسه اینکه پانیذش هر روز با یکیه میخواستم درونش بجوشه میخواستم بیاد طرفم اما . . .
زنگ تلفن رشته افکارم رو پاره کرد
بله ؟
سلام
سلام
ببخشید خانوم پانی ؟
بله پانی هستم
حالتون خوبه ؟
مرسی . من شما رو میشناسم ؟
بله
خب ؟
خب ؟
اسمتون رو میتوونم بدونم ؟
پرهام شایسته
به جا نیاوردم
فرشته نجات
اینا چیه میگی ؟ از بچه های یونی هستی من و سرکار گذاشتی ؟
نخیر خانوم
پس چی ؟
دیروز شما تصادف من
جیغ کشیدم . وای اره . تویی ؟
ساکت شد فک کنم از صدام ترسید
خیلی خونسرد گفتم
اه بله اقای ستایش
خانوم پانی من میتوم اسم کاملتون رو بدونم ؟
اره خب من پانیذم
اوکی و فامیلیتون ؟
وای چرا انقدر رسمی حرف میزنه ؟
فامیلیم به دردت نمیخوره ؟
چرا ؟
چون همه من و به اسم پانی میشناسن ، حتی پانیذ رو هم کسی به یاد نمیاره چه برسه به خانوم معتمد
خانوم معتمد چه فامیلی خوبی ، خانوم معتمد به خاطر قراره امروز تماس گرفتم
وای پاک یادم رفته بود تف به روت رامین حواسم و پرت کردی
بله ؟
ببخشید با شما نبودم .
خب . من چیکار کنم ؟
نیم ساعت صبر کنید من دوش بگیرم و لباس بپوشم و ارایش و پیرایش و اینا
مطمئنید کافیه ؟
یه کاریش میکنم دیگه . فرمانیه رو بلدی ؟
بله
نشونی کامل رو بهش دادم
گفت ، نیم ساعت بعد باهاتون تماس میگیرم
اخی نازی میخواست بیاد دنبالم نیم ساعت دیگه ، تو دنیایی که من توش زندگی کردم هیچ پسری دنبالم نیومده مگر اینکه بخواد شبش رو بسازم منم برا خیلی ها ساختم و بعد با در اوردن اشکشون با ول کردنشون دنیاشون وویرون کردم ، اگه اینم بخواد برا اونم میسازم و بعد ویروونی
دوش لباس ارایش دقیقا یک ساعت طول کشید و پرهام سه بار زنگ زده و جواب ندادم .
به درک بزار له له بزنه بزار تشنه تر بشه بزار بیشتر بخواد که براش باشم .
دیروز فکر کردم متفاوته اما دیشب که فکرام رو کردم فهمیدم همه شون اولش همینکارا رو برام کردن
خب چهارمین تماسش بود که جواب دادم
بله ؟
خانوم معتمد من منتظرتون هستم
اه عزیزم ببخشید دیر شد الان میام
خانوم محتشم از الان تو نقشتون فرو نرید روز خوش
اه اه اه گنده دماغ الاغ میزنی تو پر من ؟ همینکه برام له له زدی برات جبران میکنم
از خونه اومدم بیرون با دیدنم جا خورد
مانتو کوتاه و تنگ زرشکیم رو پوشیده بودم با جین ابی لوله تفنگی و نیم بوت چرم و موهای رنگ شده ام رو هم ریخته بودم بیرون
در ماشین رو برام باز کرد
یه 206 مشکی داشت
گفتم میشه با ماشین من بریم ؟
نخیر نمیشه ، من به خاطر شما میام ، لطف کنید یه امروز رو با فقیر فقرا بگذرونید
اوکی
در و برام باز کرد و خودش هم نشست پشت رل ، پسر خوبی بود موهای کوتاه قشنگش لباس رسمی دوست داشتنیش و هیکلش که واقعا خواستنی بود شاید برای دو شب یا مثلا چند شب بیشتر اما اخرش اونم میفرستادم به درک چون یکی با من هم همینکار رو کرد
تو فکر بودم که گفت
خب الان سر فلکه ایم چیکار کنم ؟
بپیچ دست راست
دور زد و خیلی جدی گفت
میشه ادرس رو یه بار به صورت کامل بدونم ؟
نگاش کردم اصلا بهم نگا نمیکرد
ادرس رو دادم
سکوت بینمون زیاد شد خیلی زیاد خیلی خیلی زیاد .
اه دلم میخواست یکی از اون زبون بازا بود ، من دوست ندارم اینجوری ساکت بشینم دلم میخواد یکی از لباسم از موهام از قیافه و رنگ رژ لـ ـبم تعریف کنه ، منم به روش بخندم اونم دستش رو اروم سر بده طرف دستم و روز دوم و سوم دستش بی هوا بشینه رو پام بعدش . . .
بعدی وجود نداره اخرش تنها میشیم هم من شکست میخورم هم اون
ترمز کرد و گفت پیاده شید لطفا
چی ؟
رسیدیم
خب این و مثل ادم بگو دیگه داد زدن نداره که بند دلم
خواهش میکنم پیاده شید
خشکم زد مرتیکه بد اخلاق
پیاده شدم
اونم پیاده شد کنارم وایساد و گفت
مانتو تون رفته بالا بکشیدش پایین
بله ؟
مانتو
مانتو من ؟
من نمیبینم کجاش ؟ خودت بکش پایین
اروم گفت : به درک
خودم کشیدمش پایین
مرتیکه دو حرفی اه اه اه
رسیدیم به کافی شاپ که یه ویلا شخصی نقلی بود و دیوارهای داخلی خونه برداشته شده بودن و تبدیل شده بود به سالن بزرگ و دلباز تو حیاط هم میز گذاشسته شده بود اما پاتوق ما طبقه بالا بود که میتونستیم اجاره اش کنیم و خودمون باشیم و چرت و پرت بگیم
اونجا امار همه بچه ها رو در می اوردیم و احتمالا رنگ موی جدید ودوس پسر جدیدمو رو نشون هم میدادیم
رفتیم طبقه بالا بچه ها زودتر رسیده بودن
همینکه رسیدم مهناز رو دیدم که کنار دست حمید نشسته بود ، سال اول دانشگاه وقتی من با رامین دوست شدم مهناز هم با حمید دوست شد ، اونا باهم موندن الان نامزدن و من با چندین و چند نفر بودم و الان هم با یکی که ازش فقط اسمش رو میدونستم اونجا بودم ، ته دلم به مهناز حسودی میکردم اما اون یه دوست عالی بود هر وقت احساسم به گند کشیده میشد اون و حمید پشتم بودن ، حمید تنها کسی بود که بهش اعتماد داشتم کسی بود که رفتارم باهاش واقعا برادرانه بود ،
رامین که رفت واقعا به یه برادر نیاز داشتم که پشتم باشه و اون پشتم بود ، بعد تو دوستیهای بعدی که ولشون میکردم کم رنگ شد ، روزای اول نصیحت میکرد وقتی دید گوش نمیدم کم رنگ شد اما هنوزم وقتی بعد دوستیهام میشکنم همه جوره پشتم در میاد مهناز رو میاره خونه مون دوتامون رو میبره چالوس شمال دربند ،
عاشق اخلاقیاتشم به حرف مهناز گوش میده اما به وقتشم یه کاری میکنه که حس زن زلیل بودن نداشته باشه ،
پر انرژی گفتم
سلام
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin ، Lisa
#5
همه سلام کردن دخترا چشمشون که به پرهام افتاد نیششون باز شد ، بی شرفا به نامزد دوستشون هم رحم نمیکردن ،
خیلی جدی گفتم
خانوما چشا درویش
دخترا زدن زیر خنده و اومدن با پرهام دست دادن کتی اشغال انچنان گوشه لب پرهام رو بـ ـوسید که جای رژش دقیقا گوشه لب پرهام موند با خنده گفت
ای وای گوشه لبت رژی شده
با انگشتش داشت لب پرهام رو پاک میکرد و این پرهام بی خاصیت هم وایساده بود عینهو چی نگاش میکرد زود کشیدمش کنار و دستم و بردم بالا و گفتم
کتی بشین سر جات ، فهمیدم خیلی خوش بخت شدی از اشناییش
زیر لب گفتم خوردی تمومش کردی بچه مردم رو میخوایی یه سری هم لااله الاالله
یه دستمال دادم دست پرهام و گفتم
اون گوشه لبت رو پاک کن تا نگرفتن نبردنت جایی که عرب نی انداخت
پرهام با لبخند صورتش رو پاک کرد و بالاخره نشستیم یه جا
حرفای خاله زنگی دخترا و حرفای مردونه مردا باعث شد دو دسته دسته بشیم و خانوما یه طرف بشینن و اقایون یه طرف دیگه .
همینکه جدا شدیم کتی گفت
اشغال این بچه خوشگله رو از کجا پیدا کردی ؟
سر کوچه ریخته بودن بشینی جمع کنی صدتومن خم شی جمه کنی 50 تومن
دخترا بلند زدن زیر خنده
کتی گفت
بیشعور مثل ادم حرف بزن دیگه
نچ نمیشه دیگه بـ ـوسشم که کردی چیش و میخوایی ؟
ما چیزهای دیگر میخواهیم . این بچه کوچولو داداشی عمویی بابایی چیزی نداره که جفت خودش باشه
مگه تو و نیما باهم نیستین ؟
مهناز گفت
نمیبینی همه مون دوس پسرامون رو محکم بستیم به خودمون کتی بازم تنها شده
پخ زدم زیر خنده
کتی وضعش از منم بدتر بود من گاهی تا دوماه هم با دوست پسـ ـرام میموندم اما این نهایتش همون دو هفته بود و بعدش یه هفته تقریبا به همه مردای اطرافش نظر داشت و بعد یکی می اومد و همه چیز اروم میشد
بالاخره حرف پیچید و پیچید و رسید به رامین
امار جدیدترین دوسـ ـت دختراش همیشه بهم میرسید امارش هر روز اپ دیت میشد ودوباره بهم میرسید ،
نگاهم همیشه دنبالش بود ، حاضر بودم برا خاطر اون از همه چیم بگذرم ،
به خاطر کسی که عاشقش بودم ، من به خاطر اون احمق شدم اینی که هستم ،اما اون من و ندید اون اینهمه عشقم رو ندید
همیشه منتظر میموندم ببینمش تا عشقم رو بهش نشون بدم اما اون اومد و گفت من یه اشغالم ، گفت بوی گندم همه دنیا رو برداشته ، گفت من لیاقت اون رو ندارم
لعنتی ، تو این دور همی کنار مردی که همه فکر میکردن نامزد یا دوست پسـ ـر جدیدمه نشسته بودم و داشتم به اون فکر میکردم
تمام افکارم رو زدم کنار ،
نشستیم به شوخی کردن و گفتن و خندیدن و بالاخره دوره تموم شد با همه دست دادیم همه حواسم به کتی بود که بلایی سر پسر مردم نیاره
قرار کوه جمعه اینده رو هم گذاشتیم
پول میز رو دونگی حساب گردیم که پرهام سهم من رو هم داد ، این دوره هامون هفتگی تکرار میشد و همو اولش قرار گذاشته بودیم هزینه نوشدنی ها دنگی داده بشه تا همه مون راحت باشیم
سوار ماشینش شدم و راه افتادیم ،
حواسم پرت بود امار رامین انقدر درست و حسابی بود که نمیشد بهش شک کرد ، همیشه دوسـ ـت دختراش از بهترینای دانشگاه بودن ثروتمند ترینشون خوشگل ترینشون و موقع امتحانات باهوش ترینشون .
گندت بزنن رامین که به خاطر تو به این روز افتادم
با صدای بوق به خودم اومدم به پرهام نگا کردم واروم گفتم
مرسی بابت کمکت
خیلی خشک گفت
خواهش میکنم
خب من بابت جبرانش هر کاری بگی میکنم
خانوم لازم نیست کاری بکنید حواستون به خودتون باشه
خیلی جدی گفتم
من تو رو زور کردم باهام بیایی ؟
نخیر
با عشوه ای چیزی کشوندمت اینجا ؟
خیر
قولی بهت دادم
نخیر
پس چه مرگته واسه من قیافه گرفتی ؟
با تعجب نگام کرد
داد زدم ماشین و نگه دار
ارش متنفر بودم از همه ادمایی که فکر میکردن میتونن هر جور دلشون میخواد باهام رفتار کنن متنفر بودم ،لعنتی اشغال ، دلم از همه پر بود از دوس دخترای رامین از بـ ـوس کردنای کتی از خوش بختی مهناز از خود بدبختم دلم از همه پر بود
دوباره داد زدم
ماشین و نگه دار لعنتی مگه من با تو نیستم ؟
یه نگاهی بهم انداخت و گفت
مثل ادمای عقده ای سعی در اثبات خودتون نکنید من میرسونمتون در خونه تون و میرم پی کارم
با دهن باز نگاش کردم مثل ادمای عقده ای ؟ این ، این مرتیکه تو رو م نگا میکرد و میگفت من عقده ای ام ؟
با مشتم محکم کوبیدم رو داشبورد اه چرا انقدر خودم و کوچیک میکنم و اجازه میدم بهم بگه عقده ای . اما شایدم راست میگه عقده ی دیده شدن بوده که من و به اینجا رسونده عقده دیده شدن از جانب رامین .
ساکت شدم حرف زدن و مخالفت کردن با اون من و به جایی نمیرسوند بهتر بود لااقل به خونه میرسیدم تا کلکسیون بد بختی هام از این کامل تر نشده .
بی اختیار پنجره رو باز کردم نفسم در نمی اومد ، رامین با ستایش بود ، اونم خوشگل بود خوشگل تر از من ،بازم رامین رفت سراغ یه دختر و اون دختر من نبودم .
صداش من و به خودم اورد اروم گفت
هوا سرده پنجره رو ببندید
اشکام رو پاک کردم و نگاش کردم ، یه نیش خند زدم ،
گفتم حالم خوب نیست بزارید باز بمونه
کافی شاپ گرم بود، باد میزنه مریض میشی
« سوز میخوره بهت مریض میشی » دومین روز اشناییم با رامین بود دوش گرفتم و عجله ای رفتم سوار ماشینش شدم موهای خیسم رو که دید پنجره رو بست
گفتم من میخوام بیرون و نگا کنم
گفت سوز میخوره بهت مریض میشی .
چشمم سوخت یکی دوبار پلک زدم اشکای لعنتی سر خوردن و اومدن پایین جهت نگاهم و عوض کردم چشم دوختم به بیرون دیگه هیچ وقت به حرف هیشکی گوش ندادم و پنجره رو نبستم حتی وقتی که برف و بارون شدید میبارید حتی وقتی خودم خیس اب میشدم .دیگه هیچ وقت پنجره رو نبستم .
برا رامین پنجره رو بسته بودم و اون من و تنها گذاشته بود بعد اینکه به روحم و جسمم صدمه زده بود رفته بود پی چند نفر دیگه چند نفر که از منم خوشگلتر بودن . . .
سرم و تکیه دادم به پشتی صندلی چرا نمیرسیدیم ، چرا جاده تموم نمیشد ، چرا چشمم میسوزه چرا دلم میسوزه چرا رامین و فراموش نمیکنم . همیشه بعد این دوره ها فکر رامین میریخت تو سرم ، فکر اینکه الان شب شده و تو اتاق خوابش با یه دختر دیگه است من و زجر میداد ، من و میکشت خیابون ترافیک بود با این وضع یه ساعتی رو تو راه بودیم پلکام رفت رو هم .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#6
فردا ته مانده عشق تو تموم میشه و برای این رمانم نقد میزنم .
خواش تو نقدش بیایید و نظر بدید .
این رمان جای کار زیاد داره و نمیخوام براش کم بزارم .





یکی صدام کرد خانوم معتمد ؟ پانیز خانوم ؟
چشام رو باز کردم
گفت : رسیدیم
به خودم اومدم خوابم برده بود ، کتش رو کشیده بود روم
نشستم سر جام ،
نگاش کردم هنوزم اخماش تو هم بود
گفتم مرسی
سرش و برام تکون داد و گفت
انجام وظیفه بود
کتش رو دادم بهش که گفت
نه بیرون سرده کت و بنداز رو دوشت و سریع برو تو خونه
نه اخه
رو حرف من حرف نزن ، برو ،
بابت همه چیز ممنون ، مخصوصا بابت همراهی تو دوره
لبخند زد
برای اولین بار طی امروز لبخند زده بود تو دوره اونهمه جوک هم نتونسته بود اون و بخندونه
بالاخره از ماشین پیاده شدم ، گفتم
بفرمایید داخل به چایی بخورید
با لبخند نگام کرد و گفت
یه خانوم متشخص شب هیچ اقایی رو حتی اگه پسر شاه هم بود دعوت نمیکنه تو خونه اش.
اصولش من و کشته بود نمیدونست تا حالا چند نفر رو تحتم کنارم بودن.
یه لبخند زدم و سرم و براش تکون دادم .
وارد خونه شدم معلوم بود مامان و بابا خونه نیستن ، هیچ وقت خونه نبودن ، کارگرا هم حتما خواب بودن ، زندگیمون همین بود ، مامان تو انواع و اقسام دوره ها شرکت میکرد بابا هم که تو نشست ها و جلسه ها و کنفرانس های مختلف بود و منم بدتر از اونا اکثرا تو خونه دوس پسرام میموندم ، اما الان خسته بودم بریده بودم ،
کامران چندمین دوس پسرم بود ؟
بیستمی ؟ بیست وچندمی ؟
دو سال از به هم زدنم با رامین میگذشت و این بیست و چندمین کسی بود که باهاش دوست میشدم اما الان خسته بودم بریده بودم ، میخواستم یه مدت برا خودم باشم ، یه مدت میخواستم رو تخـ ـتی بخوابم که همه اش برا خودمه و از هر طرفش که میخواستم بیام پایین ،
یه زمانی فکر میکردم اولین رابطه با عشقت سیر ابت میکنه و بعدش یه عمر میتونی با طعم همون اولین بـ ـوسه با یاد همون اولین شب زندگی کنی ، اما بعد رامین همه چی برام تموم شد ، اون رفت و من فهمیدم دیگه اب از سرم گذشته فهمیدم با کس دیگه ای باشم یا نه من دیگه اون دختر محجوب و افتاب مهتاب ندیده نیستم ،
من با اولین دوستیم نابود شدم ،
با اولین قدمی که تو خونه یه پسر مجرد گذاشتم ، با اولین نگاهی که تو چشمم انداخت و گفت عزیزم ما همیشه برا همیم گول خوردم و خودم رو در اختیارش گذاشتم ،
پنچ شش تا دوست بعدی که هردو هفته یه بار عوض کردم و بدون رابطه گذروندم برای این بود که رامین بیاد طرفم ، برای این بود که بفهمه من چه جواهری هستم ، اما بقیه شون برای انتقام بود ، رابطه برقرار میکردم و ولشون میکردم و میرفتم گاهی اونا التماس میکردن و من لذت میبردم ،
با پنجمی که دوست بودم اومد طرفم خوشحال شدم فکر کردم میاد و بهم میگه من و ببخش بیا باهم دوست شیم ، اما اومد و گفت :
بوی گندت همه جا رو برداشته دیگه دور و بر من نباش
حرفش باعث شد که بقیه دوستی هام برا انتقام باشه و برا فراموش کردن رامین
صورتم خیس بود.
یه عطر خایران رمانید تو دماغم بوی یه عطر تلخ مردونه حواسم جمع شد کت پرهام هنوز رو تنم بود چه عطر خوبی داشت چه بوی خوبی میداد ، چقدر خوب گرمم میکرد بدون اینکه لباسام و در بیارم با همون کت روی کاناپه ولو شدم و خوابیدم .
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#7
خانوم خانوم
چشمم رو باز کردم بهجت خانوم بود خدمتکارمون
خانوم حالتون خوبه ؟
نگاش کردم پرسیدم چی شده ؟
داشتید هزیون میگفتید ؟
دستم داشت میلرزید به زور نشستم و سرم رو گذاشتم رو زانوم . وضع روحیم بدتر از وضع جسمیم بود
گلوم و چشمم به خاطر گریه های خفه ام میسوختن ، وقتی نمیذاشتم بغضم بشکنه و فقط به ریختن اشکام قانع میبودم وضعم این میشد
پرسیدم : مامان و بابا نیستن ؟
نخیر خانوم مادرتون چالوس هستن و پدرتون هم رفتن ترکیه
خب پس کمکم کن برم بالا
با کمک بهجت خانوم رفتم بالا
بهجت پرسید :
خانوم چایی جوشونده ای چیزی بیارم براتون
نه مرسی . فقط کیف و گوشیم رو بیار
چشم خانوم
رفت پایین
سرم و تکیه دادم تخـ ـت و چشمام رو بستم ،
دوستی با رامین برام افسردگی ، حس کثیف بودن ، این بغض لعنتی و حمله های عصبی به جا گذاشته بود
خانوم خانوم
بهجت بود صدام میکرد
چشمم رو باز کردم گوشی رو گرفتم و گفتم کیفم رو بزاره کنار
کیف رو گذاشت سرجاش و رفت
چرا بغضم نمیشکست ؟
رامین که رفت گریه کردم ، از ته دلم ، التماس کردم ، زجه زدم اما اون بر نگشت ، دیگه هیچ وقت گریه نمیکنم هیچ وقت التماس نمیکنم هیچ وقت زجه نمیزنم ، اما بدتر از همه شون دیگه هیچ وقت اعتماد نمیکنم به هیچ مردی
پلکام رفت رو هم .
گوشیم زنگ زد با چشم بسته گوشی رو برداشتم و جواب دادم
بله ؟
سلام
سلام بفرمایید
حالتون خوب نیست ؟
من شما رو میشناسم ؟
پرهام هستم
اخ . سلام . شرمنده
صداتون خوب به نظر نمی یاد
چیزی نیست خوبم . برا کتت زنگ زده بودی ؟
نه زنگ زده بودم حالتون رو بپرسم که اونم خوب نیست
لبخند زدم و گفتم
نه خوبم به استراحت نیاز دارم
دیشبم حالتون خوب نبود
یه لحظه صبر کن . من حالم اصلا خوب نیست تو هم رسمی حرف میزنی من نمیتونم حرفات رو هضم کنم
خندید پشت گوشی
گفت اوکی . ایم سوری . برام سخته که غیر رسمی حرف بزنم
سرم سنگین بود سرم و گذاشتم رو پام نتونستم جوابش رو بدم .
درد میکرد ، قلب لعنتیم درد میکرد ، بعد رامین عادت کرده بودم به دردش به فشرده شدنش ، اشکام ریختن هنوزم بغضم نمیشکنه . عادت کردن به اشک ریختن بدون اینکه بغضم بشکنه باعث شده بود وضع قلـ ـبم داغون باشه ، قلبت دیگه نمیکشه وقتی همیشه غمگینی ، قلبت تحمل نمیکنه وقتی همیشه حسرت میخوری
صدای پر هام اومد
خانوم معتمد ؟.
سکوت
پانیذ خانوم صدام رو میشنوی ؟
اروم گفتم
پرهام
الو
...
پانیز
د لعنتی حرف بزن
دیگه هیچی نفهمیدم
بی حس بودم خالی بودم یکی من و بلند کرد
سرد بودم یه اغـ ـوش گرمم کرد
ارامش ، سکوت
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#8
چشم باز کردم یه اخ گفتم درد قلـ ـبم داشت من و میکشت
یه پرستار بالا سرم بود گفت اروم باش الان مسکن میزنم بهت
دست مشت شده ام رفت رو قلـ ـبم . لعنت به این زندگی کوفتی
یکی دست قفل شدم رو گرفت
نگا کردم پرهام بود
گفت : اروم باش
دستم رو با قدرت ولی نرم کشید و گرفت بین دستاش
نگاش کردم
گفتم اینجا چیکار میکنی ؟
فک کنم من واقعا فرشته نجاتتم ، نگرانت بودم اومدم درتون رو زدم خدمتکارتون گفت حالت خوب نبوده تو اتاقتی بعدم که دیدم نشسته از حال رفتی
نگاهم بهش بود که دکتر اومد و پرسید حالتون چطوره
خوبم
کجاتون درد میکنه
گفتم
هیچیم نیست میخوام مرخص بشم
نمیشه
میشه با رضایت خودم میشه خواهش میکنم
بازم بغض اذیتم میکنه از بیمارستان بدم میاد ،
رامین ولم کرد و برای به دست اوردنش رگم و زدم تو همین بیمارستان بستری شدم اما رامین نیومد ملاقاتم ، هر کی رو دیدم گفتم به گوش رامین برسونید من اینجام ،به گوشش رسید اما نیومد ، کثافت نیومد
قلـ ـبم تیر کشید چشمم سوخت دستم تو دست پرهام بود هر چی سعی کردم ببرمش سمت قلـ ـبم نشد این یکی دستم هم که سرم بهش وصل بود درد میکرد چشمم رو بستم دارم خفه میشم چرا نمیزاره چند تا مشت بکوبم رو قلـ ـبم اشکام سر خوردن اومدن پایین ، خیلی وقته نمیتونم با صدا گریه کنم
به دکتر نگا کردم گفتم
برگه ترخیص رو بیارید امضا کنم
گفت حالتون خوب نیست
دستم رو محکم از دست پرهام کشیدم بیرون و دوتا زدم وسط قفسه سیـ ـنه ام تا دردش اروم بشه .
برگه ترخیص رو بیارید خواهش میکنم
پرهام دستم رو گرفت اروم گفت
چرا با خودت اینکارو میکنی ؟
گفتم
من و ببر . چرا نزاشتی تو اون اتاق لعنتی بمونم و جون بکنم
اروم باش هیششششششششششش من کنارتم
دستش رو کشید رو پیـ ـشونیم دستم رو گذاشت رو قلبش ضربان قلبش ارومم کرد نگاهش گرمم کرد چشمام رو بستم
اروم بودم سرد و خالی ، مثل حسی که بعد رابطه داشتم ، می اومدم خونه بعد حس ارامشم تبدیل میشد به حس کثیف بودن میرفتم تو حموم و خودم رو میشستم کیسه میکشیدم پوستم قرمز میشد اما تمییز نمیشد بعدش می اومدم تو اتاق و از درد قلـ ـبم تو خودم مچاله میشدم .
چشمم رو باز کردم اروم گفتم گوشیم کو ؟
مهربون نگام کرد و گفت
نمیدونم من فقط خودت و اوردم
گوشیت همراهت هست ؟
گوشیش رو داد دستم زنگ زدم خونه
الو بهجت
سلام خانوم حالتون چطوره نگرانتون شدم
خوبم از مامان و بابا خبری نشد ؟
خیر خانوم
اگه زنگ زدن بهشون نگی من بیمارستان هستما
چرا خانوم
تو بعد اینهمه سال یاد نگرفتی چشم بگی
چشم خانوم
مرسی میدونم خیلی سگم
اینجوری نگید خانوم
بـ ـوس بای
کی رو بـ ـوس میکنی خانوم
پسر خوشگل ندیدم مجبوری تو رو میبـ ـوسم
خداحافظ خانوم
گوشی رو قطع کردم . از وقتی یادم می اومد من و بهجت تو خونه تنها بودیم بابا و مامان نبودن مش حسن هم ته باغ تو الاچیقش میموند و من و بهجت باهم روزامون رو میگذروندیم . یه پیر دختر بود اما بی نهایت دوست داشتنی . فقط اون بود که من و غمم رو تنهاییم رو و بی کسیم رو درک میکرد
گوشی پرهام رو گرفتم طرفش و گفتم برو برگه ترخیص بگیر بیار
حالت خوب نیست
سرم رو با احتیاط باز کردم رگه باریک خون از دسم سرازیر شد
پرهام دستم رو گرفت با دستمال کاغذی پاک کنه دستم و کشیدم و گفتم
برو دنبال برگه ترخیص
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#9
تاپیک نقد زده شد خواهشا بهش سر بزنید درباره داستان و روندش بهم بگید و باور یذیری شخصیت ها . من تو رمانام هیچ وقت سعی نمیکنم غیر منطقی باشم امیدوارم با کمک شما این رمان هم یه روند منطقی داشته باشه .

نامزدی اشتباهی | رز وحشی کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب



نشستم سرجام .شالم افتاده بود رو گردنم و مانتوم هم یه استینش رو برای رگ گیری در اورده بودن دکمه های پیرنم هم باز بود خودم رو مرتب کردم و نشستم گوشه تخـ ـت .
پرهام با همون دکتر اومد تو اتاق
دکتر گفت
خانوم نوار قلبیتون خوب نیست یه اکو بشید
من سالمم فقط تپش قلب دارم قبلا اکو و تست انجام دادم
خواهش میکنم ، ببینید
نه شما ببینید . من نمیخوام اینجا بمونم یه برگه ترخیصه میدید تعهد میدم و امضا میکنم عواقبش به عهده خودمه
دستم رفت رو قلـ ـبم
درد داشتم ، داشتم میمردم هیشکی من و نمیفهمه این بیمارستان برام عین سمه ،
از جام بلند شدم و پا برهـ ـنه رفتم کنار پنجره و بیرون رو نگا کردم ،
اماده ای بریم ؟
برگشتم طرف صدا پرهام بود
اوهوم کفشام کو ؟
نمیدونم
من و اینجا اوردید کفش پام نبود ؟
نخیر شما روی تخـ ـت بودید
یه فکری کرد و گفت
دمپایی بیمارستان رو میشه بپوشید ؟
خندیدم و گفتم
اره اینم یه فکریه .
دمپایی رو پوشیدم و گفتم
خیلی خوش تیپ شدم ، جین لوله تفنگی ابی مانتو مشکی شال مشکی دمپایی زرد
اونم خندید
یه فکری کردم و گفتم
شما بشین تو ماشین من زنگ بزنم بهجت پول بیاره برا بیمارستان
هزینه ها رو دادم
یه تای ابروم رو دادم بالا و گفتم
بابا اینهمه جنتلمن بازی در میاری من ورشکست میشم ها
لبخند زد و گفت
به هر حال قسمت و نمیشه کاریش کرد بریم ؟
بله
نشیتم تو ماشینش ، ماشین رو روند طرف خونه مون پرسیدم کجا میری ؟
خونه تون
خواهش میکنم من و خونه نبر
سنگینی نگاهش رو رو صورتم حس کردم گفت
کجا ببرمتون ؟
یه جای سبز میخوام ، با کلی درخت و ارامش صدای اب ، نور افتاب
بیرون و نگا کردم ، سالگرد دوستیمون نزدیکه همیشه همینه وقتی سالگرد دوستیم با رامین نزدیک میشه افسرده میشم ، دلم فضای بزرگ میخود و ارامش ، سرم و تکیه دادم پجره و بیرون رو نگا کردم اروم گفتم
فک کنم خیلی بد شانس باشی
بازم نگاه سنگینش رو روم احسا کردم پرسید
چی ؟
همه تو این تصادفا یه دختر خوشگل پیدا میکنن خانوم با شخصیت تو هم یه دیوونه خورده به تورت
اینم قسمته
نگاش کردم و گفتم
دوتا از کت هات خونه ماست
کت های من ؟ خونه شما چیکار میکنن ؟
یکی رو روز اول کشیدی رو صندلی ، یکی رو هم دیروز
خندید و گفت
چیزی تو جیب کتم نمیزارم چون خیلی فراموش کارم ، اگه بخوان رد حسنی رو یه جایی بزنن دنبال سیب میگردن رد پرهام هم با کت و خودکارایی که جا گذاشته میزنن
خندیدم . سومین روزیه که میشناسمش و بهم حس ارامش میده ، وقتی باهاشم به هیچی فکر نمیکنم
بازم چشم دوختم به پنجره مسیر برام اشناست ، با رامین دوتایی این مسیر رو طی کردیم بار اول که از این مسیر گذشتم روسریم تو دستم بود و از پنجره گرفته بودم بیرون دستم و هی میکشید میگفت میخوره به ماشین گذری چیزی من قبول نمیکردم
یه لحظه خیز برداشت به طرفم روسری رو بگیره یه ماشین مـ ـستقیم می اومد طرفمون جیغ زدم فرمون و پیچوند و کنار جاده نگه داشت یه دقیقه هیچ کدوم هیچی نگفتیم رامین سرش رو فرمون بود بعد چند دقیقه گفت
داشتیم تصادف میکردیما
نگاش کردم و گفتم
غیب میگی ؟ حواست کجا بود ؟
خندید شیطون خندید و گفت
یه عروسک پیشمه حواسم و پرت میکنه

پانیذ خانوم
پانیذ خانوم
به خودم اومدم
-بابا پانیذ خانوم دیگه چه صیغه اییه
راحت نیستید ؟
به خدا من یه نفرم
خندید و گفت
سخته با کسی غیر رسمی باشم که سه روزه میشناسمش
اتفاقا راحته با کسی غیر رسمی باشی که دوتا از لباسای خوشگلت تو خونه شه
راس میگی
خب رسیدیم پیاده شو
نشستم سر جام و گفتم اینجا کجاست ؟
کمی از شهر دور شدیم
چی ؟ من و اوردی خارج شهر ؟
سرش و تکون داد و گفت
نه به خدا منظور بدی نداشتم
پس چی ؟
این باغ یکی ازدوستامه
چی باغ دوستت ؟ من و ارودی باغ دوستت ؟
وای ببخشید شرمنده بی فکری کردم
بله خیلی هم بی فکری کردی
اروم پرسید
برگردیم ؟
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin
#10
یه لبخند زدم و گفتم
بابا ترسو خودم گفتم من و ببر یه جای اروم اینجا هم ارومه
نفس عمیق کشید و گفت
ترسیدم
از ماشین پیاده شدم
یه باغ کوچولو بود دورش حصار کشیده شده بود و یه نهر کوچیک از وسطش میگذشت
نشستم کنار نهر
با کامران خیلی بیرون میرفتیم ، باهاش رفته بودیم شمال تو چالوس یه ویلای قشنگ و دلباز داشتن ، یه باغ بزرگ یه نهر بزرگتر از این ، کنار نهر نشستم و دستم و توش تکون میدادم کامران خندید و گفت
فقط نگاش نکن
پرسیدم پس چیکار کنم ؟
کفش و جورابش رو از پاش در اورد و پاش و انداخت تو اب و گفت اینکارو
منم همینکار و کردم کمی که گذشت سردم شد دستام رو زدم زیر بغـ ـلم اما پام هنوز تو اب بود من و محکم کشید تو بغـ ـلش با تعجب نگاش کردم که گفت
الان بغـ ـل من پرنسس خوشگلم رو گرم میکنه
صورتم و تو بغـ ـلش پنهون کردم گرم شدم ،
پانیذ ؟
برگشتم طرفش
پرسید چرا گریه کردی ؟
گریه ؟
دستم رو کشیدم تو صورتم صورتم خیس بود گفتم
ببخشید
من میتونم دلیل این غم تو نگاهت رو بدونم ؟
نچ
بله ؟
کسی که با من میگرده باید رسمی صحبت کردن رو بزاره کنار
یه چنگ زد تو موهاش و سری تکون داد
بی شعور اشغال خیلی خوش تیپه
اومد نشست کنارم
دوتایی باهم نشستیم و به اسمون چشم دوختیم هوا گرم بود اما کم کم رو به سردی رفت دستام بدون اینکه بدونم رفتن زیر بغـ ـلم و یه کت گرمم کرد
با لبخند گفتم
اگه این کت بمونه دستم میشه سومیش .
اره میگن تا سه نشه بازی نشه .
یادم بنداز بهت بدمش
اوکی
یه ژیله بافت تنش بود زیرش هم یه مردونه خط دار با جین مشکی
اگه یه روز یکی بهم میگفت با یه مرد که فقط اسم و فامیلیش رو میدونم میرم تو یه باغ و باهم میشینیم و چشم میدوزیم به اسمون بهش میخندیدم و میگفتم مگر اینکه دیوونه شده باشم ، اما نه خیلی وقته دیوونه شدم با بعضی ها تو همون اولین هفته دوستیمون رابطه داشتم ، فقط میخواستم باهاشون باشم و به گوش رامین برسه ، به گوش بی غیرتش رسید و هیچ غلطی هم نکرد فقط من غرق شدم هر روز بیشتر از دیروز ،
الان کنار پرهام بودم کنار یکی که هنوز نمیدونم رابطه ام باهاش چیه ، اصلا رابطه ای هست
چی میتونست بین دوتا ادم با شرایط ما باشه ،
دوتا ادم که یکیشون یه دختر شکست خورده بود و یکیشون یه مرد واقعی
بهش نگا کردم نزدیک هم نشستیم اصلا سعی نمیکنه خودش و بهم بچسبونه و بهم دست بزنه سعی نمیکنه نگام کنه ،
کاش یه دختر پاک بودم و کنارش میشستم و میفهمیدم یه دختر دست نخورده تو این شرایط چه حسی داره ، میفهمیدم وقتی کنار یه مرد غریبه است قلبش چطور اروم به تپش می افته
الان چه حسی از کنار من بودن داره ؟
احتمالا روز اول وقتی اربده های کامران رو شنیده فهمیده خیلی هم پاک نیستم
سرم و گذاشتم رو پام خیلی وقته که فکر ازدواج رو از سرم بیرون کردم ، هزار جور میتونم خودم وپاک نشون بدم و باهاش ازدواج کنم ، دلیلی اینکه به ازدواج فکر نمیکنم اینه که با همه شون تجربه کردم شب که میشه همه شون مثل همن کثیف و حیوون صفت ،
من همه جور مردی رو تجربه کردم ، کلکسیون دوست پسـ ـرام خیلی کامل بود ،
دانشجوی پزشکی ، حقوق ، مهندسی ، شیمی ، ادبیات، تو کلکسیونم استاد دانشگاه هم داشتم ،
یه اه بلند کشیدم
سرم رو پام بود اگه سرم و میاوردم بالا اگه اشکام رو میدید خیلی پیشش کوچیک میشدم فک کنم فهمیده که حالم خوب نیست کاریم نداره چقدر کنار اون بودن ارومم میکنه
بیشتر از یه ساعته که اینجاییم و همه اش به سکوت گذشته پرسیدم
شب شد ،شب و اینجا میمونیم ؟
یه خانوم متشخص شب رو با هیچ مردی بیرون نمیمونه
لبخند کجی زدم و گفتم
واقعا فکر میکنید من یه خانوم متشخصم ؟
تا وقتی خلافش ثابت شه
بهش نگا کردم خلافش هم ثابت میشد خیلی زود وقتی که یه شب باهاش بیرون باشم و اون تو چشام نگا کنه و بگه عزیزم حس میکنم سرنوشت ما باهمه
اروم پرسیدم خلافش ثابت شه چی میشه ؟
هیچی نمیشه
سرم و تکون دادم
از جاش بلند شد و گفت
بهتره بریم هوا داره تاریک میشه
دستم و گرفتم طرفش تا کمکم کنه بلند شم با دیدن دستم چهره اش ناراحت شد دستم و نگا کردم جای سرم خونی و کبود بود ، مچ دستم رو از رو مانتو گرفت و بلندم کرد و خودش جلوتر از من راه افتاد طرف ماشین .
تو فکرحرفش بودم . چی باعث میشه یه خانوم متشخص باشه ؟ پول ؟ زیبایی ؟ سواد ؟ تو دنیای من متشخص بودن به همیناست .
اما تو دنیای ادمای دیگه نه اینا نیست ، همون چیزیه که من ندارم
رفتم تو ماشین نشستم
دستمال کاغذی رو با اب معدنی خیس کرد و دستم رو گرفت تو دستش و خون رو دستم رو پاک کرد و یه چسب زخم زد روش ، دستم و ول کرد استارت زد و شروع کرد به رانندگی
این موجود کلا برام علامت سواله
حرفی بینمون زده نشد داشتم به جاده نگاه میکردم . یه روز بدون فیس بوک بدون یاهو بدون ماهواره و مهم تر از همه بدون دوست پسـ ـر و بـ ـوسه و بغـ ـل و . . .
اما یه گردش عالی داشتم کنار یه مرد که برام متفاوته تا وقتی که خلافش ثابت شه
یه لبخند نشست رو لـ ـبم حرفش رو عینا تو ذهنم برا خودم تکرار کردم .
ضبط رو روشن کرد یه موسیقی بی کلام از تو ماشین پخش شد
نگاهم به صورت بود گفت
اذیت میشی خاموش کنم ؟
نه خوبه
عاشق باخ بودم ، بتهوون موزارت اما رامین میگفت این سوسول بازیا چیه بیا بشینیم تتلو گوش بدیم شادمهر گوش بدیم یه دوکلام حرف بزنن بشنویم خر کیف شیم
همه زندگیم رامینه . بدون اون بودن برام شکنجه است اگه خودم ازش سیر میشدم اگه خودم ولش میکردم این خاطرات انقدر برام تکرار نمیشدن اما اون من و ول کرد اولین عشقم خائن بود و ولم کرد و من احمق هنوز عاشقشم
صداش من و به خودم اورد
رسیدیم
جلو خونه مون بودیم ساعت رو نگا کردم 8 بود
از ماشین پیاده شدم و گفتم
از صبح چیزی خوردید ؟
سرش و به علامت منفی تکون داد
از ماشین پیاده شو تو خونه تنها نیستم خدمتکارم هست
نه مزاحم نمیشم حالتون خوب نیست برید استراحت کنید
من کلا معذبم احساس میکنم بهت مدیونم از روز اولی که همدیگه رو دیدیم بهت زحمت دادم
همه شون انجام وظیفه بودن شما هم هیچ دینی به من ندارید
بیا تو یه چایی بخور چاییمون نمک نداره
بیرون نمون هوا سرده
مات شدم بهش ، هر وقت جلو ماشین به رامین خیلی اصرار میکردم بیاد خونه میگفت بیرون نمون سرده
اروم گفتم
نه سرد نیست
دستم رفت رو شونه ام هنوز کتش رو شونه ام بود
کت رو از رو شونه ام در اوردم و گذاشتم رو صندلی و گفتم
صبر کن اون دوتا رو هم بیارم
نه اون دوتا رو بعدا ازتون میگیرم فعلا برم خونه مون منم شدم مثل زن غضنفر گاهی مثل مهمون میرم به خونه سر میزنم و بعدش گم میشم .
شرمنده تقصیر منه
نه خودم تفریح کردم بهم خوش گذشت
خستگی داشت از سر و روش میبارید اما نمیخواست بگه خسته ام .
نگاش کردم مـ ـستقیم تو چشاش زل زدم و گفتم
ممنون
برا ی چی ؟
همه چی
هیچی جز خوشحالیت من و خوشحال نمیکنم
خوشحالم که خدا یه فرشته برام فرستاده امیدوارم بتونم جبران کنم
لبخند زد و سرش رو به علامت خداحافظی تکون داد
در ماشین رو بستم برام بوق زد و رفت .
رامینم بوق میزد و میرفت همیشه بوق میزد
رفتم تو خونه
زنگ در و زدم ، خنگا زرد میپوشن دیوونه ها قرمز ، منم زرد پوشیده بودم پس اگه کلید نداشته باشم جای تعجب نداره
بهجت در و باز کرد تا برسم به حیاط بدو بدو خودش و رسوند حیاط و بغـ ـلم کرد
بابا بهجت ولم کن به خدا داغونم
خانوم حالت خوبه
میبینی که زنده ام و سر پا من سگ جونی ام برا خودم
این ونگو خانوم
بریم تو سرده
رفتیم تو خونه خودم و انداختم رو کاناپه همه تنم عطر پرهام رو گرفته ،
با بهجت دوتایی نشستیم سوپ خوردیم و رفتم تو اتاقم مانتو ام رو از تنم در اوردم دیشبم دوش نگرفته بودم داشتم میرفتم حموم که صداش گوشیم رو شنیدم رو تخـ ـت بود
بله ؟
کجایی عروسک
خشکم زد کامران بود پس قرار نیست ولم کنه
تنهــا بودن قــدرت مــی خــواهــد

و ایـن قــدرت را کســی بـه مـن داد

کـه روزی مـی گفت: تنهــــایـت نمــی گــذارم....
[عکس: smilie_girl_111.gif]
سپاس شده توسط: admin


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان تَرَک | رز وحشی ملکه برفی 20 662 ۰۴-۰۶-۹۴، ۰۶:۲۵ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  هویت اشتباهی | ونداد121 شیرین فرهمندپور 72 3,051 ۰۷-۱۲-۹۳، ۰۸:۵۵ ب.ظ
آخرین ارسال: شیرین فرهمندپور
  رمان طلسم اشتباهی | kimia.ace sadaf 142 9,026 ۲۸-۰۹-۹۳، ۱۱:۴۴ ب.ظ
آخرین ارسال: .مليكا.
  • رمان وسوسه سیب حوا | رز وحشی & niloofarnaz sadaf 120 7,871 ۱۷-۰۷-۹۳، ۰۶:۱۴ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  • رمان بُهت | رز وحشی sadaf 90 8,790 ۱۱-۰۷-۹۳، ۰۸:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان ضجه های ویرانی من | رز وحشی sadaf 135 23,060 ۲۳-۰۶-۹۳، ۰۷:۵۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان اخرین شب دوران نامزدی|سارا1717 سفیدبرفی 86 12,933 ۱۴-۰۵-۹۳، ۰۳:۳۹ ب.ظ
آخرین ارسال: سفیدبرفی
  رمان اشتباهی محض | Zhupiter کاربر انجمن MeNa 103 6,589 ۲۷-۰۴-۹۳، ۰۳:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: MeNa
  رمان یادداشت های یک دختر اشتباهی sadaf 5 1,095 ۲۱-۰۴-۹۳، ۰۳:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان چشمهای وحشی | پردیس رئیسی sadaf 249 33,528 ۲۵-۰۱-۹۳، ۰۲:۱۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
24 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
poyapedram (۱۵-۰۶-۹۶, ۰۱:۰۲ ب.ظ)، "MJ" (۰۹-۱۰-۹۴, ۰۴:۱۱ ب.ظ)، leili58 (۰۶-۰۴-۹۴, ۰۳:۴۵ ب.ظ)، جوینده دانش (۰۹-۰۸-۹۴, ۰۲:۵۱ ب.ظ)، طغیان (۰۸-۰۹-۹۴, ۰۷:۱۸ ب.ظ)، ملاك (۰۲-۰۹-۹۴, ۱۲:۲۵ ب.ظ)، B@H@R°○ (۲۸-۱۰-۹۴, ۰۲:۴۱ ب.ظ)، fatameh (۰۴-۱۰-۹۴, ۱۱:۳۸ ب.ظ)، ليلا محمد (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۸:۰۵ ب.ظ)، shabi (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۲:۴۸ ب.ظ)، هرچی (۲۰-۰۹-۹۴, ۱۱:۱۲ ب.ظ)، االهه (۱۰-۱۰-۹۴, ۱۱:۲۴ ق.ظ)، Sohey36 (۲۱-۱۰-۹۴, ۰۸:۳۶ ب.ظ)، anita.a (۱۸-۱۰-۹۴, ۰۲:۴۷ ق.ظ)، rezvan2000 (۱۹-۰۲-۹۶, ۰۴:۵۸ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۲-۰۹-۹۵, ۱۱:۵۶ ق.ظ)، Atefeh78 (۰۸-۰۷-۹۶, ۰۲:۲۳ ب.ظ)، fafala (۲۱-۰۶-۹۵, ۰۲:۱۹ ق.ظ)، گلمن (۰۲-۰۳-۹۶, ۰۲:۴۵ ب.ظ)، بلتي (۰۲-۱۰-۹۵, ۰۱:۵۶ ق.ظ)، sohi (۲۰-۱۲-۹۵, ۰۴:۵۵ ب.ظ)، Mariam33 (۰۶-۱۰-۹۵, ۱۲:۲۶ ق.ظ)، سارا1339 (۰۹-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۴ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۳:۰۶ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان