نظرسنجی: نظرسنجی مسابقه"طرح از تو، داستان از من"
این نظرسنجی بسته شده است.
نارنج و ترنج
10.64%
5 10.64%
دنیای متروکه
2.13%
1 2.13%
ثانیه شمار
6.38%
3 6.38%
مسافر خیال
6.38%
3 6.38%
دایره
14.89%
7 14.89%
ارزوی محال
8.51%
4 8.51%
گوشواره
8.51%
4 8.51%
دریا بی تو
25.53%
12 25.53%
فانوس
17.02%
8 17.02%
مجموع 47 رای 100%
* چنانچه به گزینه‌ای رای داده اید، با علامت ستاره مشخص گردیده است. [نمایش نتایج]


نظر سنجی مسابقه"طرح از تو ، داستان از من"
زمان کنونی: ۰۱-۰۵-۹۷، ۱۰:۰۵ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: دخترعلی
آخرین ارسال: دخترشب
پاسخ 19
بازدید 1603

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
نظر سنجی مسابقه"طرح از تو ، داستان از من"
#6
داستان شماره 5
دایره

[عکس: %D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D9%87.png]

بسمه تعالی
خورشید در حال غروب بود و هوا دلگیر. نور نارنجی روی آب بی‌انتهای دریا چادر انداخته بود.روی شن‌های نمناک نشسته بودم و به افق دور دست نگاه می‌کردم. فراموش کرده بودم که چه مدت به این حالت نشستم. پاهام داراز و از پشت به دستام تکیه داده بودم. پاهام خواب رفته بود و کف دستام سوزش داشت.خواستم جابه‌جا بشم اما نمی‌تونستم.
به خاطر کسی که سر روی پام گذاشته بود و تظاهر به خواب می‌کرد. دوست داشتم دست پیش ببرم و موهاش رو نـ ـوازش کنم اما می‌ترسیدم. می‌ترسیدم این آرامش به هم بخوره.چشم بستم و سعی کردم صدای دریا رو بهتر بشنوم. چشم که باز کردم، سنگینی روی پام برداشته شده بود. به قامت نشسته کنار پام نگاه کردم.
خرمن موهای طلایی با باد حرکت می‌کرد و روی صورتش می‌ریخت اما تلاشی برای کنار زدنشون نمی‌کرد. خواستم دست ببرم و موها رو کنار بزنم و رخ یار رو ببینم اما قصد بلند شدن کرد. دستم روی هوا موند.
از رفتنش ترسیدم و گفتم:
-  نرو! فراموش کردی؟ بازی رو یادت رفت؟
از بین موهای پریشون چشم‌های درخشان سبز رو دیدم که پر سوال شدند. توضیح دادم:
-  زمین رو ببین! روی شن‌ها. قبل از اینکه بخوابی... یادته؟
این دایره رو کشیدیم. نمی‌تونی از دو متر، دورتر بشی؛ نباید بذاری کسی بیاد تو این دایره!
ایستاد و دور خودش چرخید.
-  می‌دونم که خسته شدی ولی باید تا ساعت دوازده صبر کنی مگه اینکه قبول کنی من بُردم.
دست برد و به موهایش چنگ زد.
-  کلافه نشو! این قراری بود که خودت قبولش کردی یه نصفه روز تو این دایره یا یه عمر کنار من! نمی‌ذارم جدا شی، نمی‌خوام طلاقت بدم. نمی‌تونم. من دوستت دارم. مطمئنم این دوازده ساعت که بگذره می‌فهمی با من بودن اونقدری که سختش کردی نیست.
از چرخ زدن خسته شد و نشست. خنده از اعماق وجودم بالا می‌اومد تا به صورتم برسه. تا کِی می‌خواست به این سکوت ادامه بده؟
-  من دوستت دارم دختر. چرا نمی‌خوای بفهمی؟ این می‌تونه شیرین‌ترین خاطره‌ی زندگی مشترکمون بشه.
نفسش رو با صدا بیرون داد.آخ که اگه یه کم از این حسی که الان تو نفسش داد رو خرج زندگی‌مون و من می‌کرد چقدر همه چیز متفاوت بود!
-  گرسنه‌ات نشده؟
سر تکون داد و به دریا نگاه کرد. چرا انقدر ساکت بود؟ حتی دعوا و سر و صدا هم نمی‌کرد. چرا مثل همیشه شاکی نبود و بددهنی نمی‌کرد؟جابه‌جا شدم و روبه‌روش نشستم. حالا باد موهاش رو به عقب فرستاده بود. صورتش روشن‌تر بود و رنگ همیشه سرخ لب‌هاش به صورتی می‌زد. شاید تشنه بود.دست بردم طرف سبد حصیری که کمی دورتر و نزدیک به خط داخل دایره قرار داده شده بود. یه بطری آبمیوه برداشتم و به سمتش گرفتم اما رو برگردوند. بطری و محتویاتش رو به سمت دریا پرت کردم.
آب دریا هم بالا می‌اومد. حتی اگه به دایره‌ای که داخلش نشسته بودیم هم می‌رسید مهم نبود. از شش ساعت پیش تا الان حتما هردومون می‌دونستیم مرز دایره کجاست.کلافه شدم. شاید لازم بود چیزهایی که یک عمر نگفته بودم حالا بگم و از خواب خرگوشی بیرون بیارمش.
-  تو چرا یادت رفته؟ چرا فراموش کردی که با چه جون کندنی پدر و مادرت رو راضی کردم؟ دوست نداشتم بگم ولی می‌گم. یادته براشون خونه خریدم؟ یادته چقدر خرج خودت کردم؟ یادت رفته سر اینکه دوست داشتی لباس عروسیت مارکش اونی باشه که می‌خوای بردمت پاریس و برت گردوندم. دیگه چه کار باید می‌کردم؟ چی می‌خوای؟ اگه حرفت اینه که پول راه حل نیست پس چرا به خاطر یه مرتیکه مایه‌دارتر می‌خوای طلاق بگیری؟
خواستم دست‌هاش رو بگیرم اما با سرعت از جا بلند شد و رفت و دورترین نقطه نزدیک به خط دایره نشست و زانوهاش رو بغـ ـل گرفت. رفتارهاش برام عجیب بود.
-  نمی‌فهمم. دردت چیه؟ همه آرزوشونه همچین زندگی داشته باشن. می‌دونی چیه؟
سر از روی زانوهاش برداشت و نگاه کرد.
-  نمی‌ذارم. نمی‌خوام تو برنده بشی و تو این دایره بمونی و از زندگیم بری. به زور هم که شده شکستت می‌دم. دیگی که واسه من نجوشه می‌خوام سر سگ توش بجوشه.
از جا بلند شدم و به سمتش رفتم. ترسید. از جا بلند شد. شاید انتظار نداشت. شاید فکرش هم نمی‌کرد صبرم سر بیاد. شاید نمی‌دونست که می‌تونم هر وقت که بخوام بهش دست بزنم ولی تا اون لحظه نمی‌خواستم.دست انداختم و بازوی ظریفش رو مشت کردم. انگار طلسمی شکسته شد. هنوز صدای جیغ‌های وحشت‌زده‌اش تو سرمه.جیغ کشید.جیغ کشید.جیغ کشید.صدای جیغش با صدای همهمه‌ی اطراف درهم شد.کی این شلوغی برپا شده بود؟ کی اینجا اومده بودم؟ سعی کردم صداها رو تفکیک کنم.
-  متهم بعد از شکنجه دادن مقتوله اون رو به قتل رسونده.
-  جناب قاضی، گزارشات حاصله، حاکی از عدم ثبات فکری و سلامت روانی متهم...
-  اشدّ مجازات...
من نکشتمش. داشتیم بازی می‌کردیم. دست و پاش بسته نبود. ما تو ساحل بودیم. خونه نبودیم.دروغ می‌گن.من چاقو نداشتم. من نزدم.
تقصیر خودش بود. نباید می‌زد زیر بازی. صد بار بهش گفته بودم اگه بخواد بره باید بازی رو ببره. تقصیر من نبود. باید طاقتش رو می‌برد بالا. توی دایره موندن شرایط داره.شرایطش رو نداشت.
نباید می‌مرد.

پایان
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
#7
داستان شماره 6
ارزوی محال
[عکس: %D8%A7%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C_%D9%85%D8...%D9%84.png]

از همون اول می دونستم محاله.کی به یه فارغ التحصیل از دانشگاه شهرک صنعتی کوچک که مالامال از بیکارهای مدرک دار بود کار می داد؟!
احسان روزنامه رو  به طرفم پرت کرد و گفت :
- بگیر این صفحه رو بخون شاید به دردت بخوره
روزنامه رو به سمتش انداختم:
- ول کن بابا ...من دیگه بریدم .
کمی پس سرمو خواروندم:
- اصلا میرم ور دست اکبر اقا تو سوپری .
احسان نیم خیز شد:
- شوخی می کنی؟
-نه چه شوخی دارم.تا کی نون خور بابام باشم ازش خجالت می کشم .تا کی پول توجیبی منو مادرم بده ...غرور دارم احسان ...درک کن .
احسان خودشو روی زمین کش داد تا دستش به روزنامه رسید
- به این اخری هم زنگ بزن شاید ...
کلافه پوفی کشیدم و گفتم:
- عجب ابرامی داری.باشه بده ببینم.
قسمت اگهی رو نگاهی انداختم یه شرکت تازه تاسیس بازرگانی برای کادر اداری و فنی خود درخواست نیرو کرده بود. دو حسابدار می خواست با مدرک کارشناسی و سابقه کار.
- ببین لیسانس می خواد .زنگ بزنم فوق لیسانسمو می کوبه تو سرم.سابقه کار هم که ندارم
- جای سابقه بنویس دو سال. مگه دوسال پیش دکتر مودت کار نکردی؟
- اون دوسال بیشتر کارورزی بود...حقوق نداشت که..
- تو بگو  دو سال ...پسر تا کار نپریده برو خودتو بهش بچسبون.
اعتماد به نفسی که احسان داد کار خودشو کرد و تلفنی صحبت کردم و وقت گرفتم. پسر خاله ی کنه هم ولم نکرد و تا شرکت منو همراهی کرد انگار می ترسید لحظه اخر منصرف بشم.
منشی شرکت که مردی جا فتاده با کت و شلوار شیک مشکی بود منو فرستاد اتاق معاونت.
باورم نمی شد این جوون کم سن و سال معاون شرکت باشه.
-سلام
جوابی نداد . فقط سری تکون داد و عینک طبی رو از چشماش برداشت و با سر اشاره کرد بشینم.همه ی اتاق و وسایل بوی نو بودن می داد . قبل از ورود کارگران رو دیدم که مشغول بردن وسایل به اتاق مدیریت بودند.
-اقای....
-اراکی فرد هستم.
- خب اقای اراکی سابقه و تحصیلات شما نشون می ده که..
نیم ساعت مصاحبه به من فهموند که نباید زود قضاوت کنم . پسر جوون مسلط و با تجربه بود و از حسابداری سررشته کافی داشت و دکتر مودت رو خوب می شناخت.
شماره همراهمو گرفت وقرار شد بعدا تماس بگیره.
 احسان  مخ منشی شرکت رو به کار گرفته بود.
- بریم .
از جا بلند شد:
- به سلامتی استخدام شدی
نیشم رو باز کردم:
- اره الانم قراره برم مرخصی ساعتی....پاشو اعتماد به سقف.
احسان با لبخند به منشی گفت:
- خب اقای پور بافرانی ان شا الله مزاحم می شم در مورد اون موضوع هم منتظرم
پور بافرانی سری تکون داد.
زیر گوش احسان گفتم :
- چه موضوعی؟
- هیچی، راستی رامین می دونی فضولی اولین بیماری ثبت شده ی ملت شریف ایرانه؟
- خفه.
یک هفته بدون خبر گذشت و من بیشتر مصر می شدم برم سراغ شاگردی سوپری محل.
بابا وقتی شنید گفت:
- هرچی فکر می کنی درسته انجام بده. اما سعی کن دنبال کاری بری که دوسش داری.
- اخه بابا کسی حسابدار نمی خواد. شهر پر شده از مدرک ...حیف این همه سال که درس خوندم .
بابا با همون نگاه اروم اما پر از گلایه گفت:
- درس خوندن تو اشتباه نبوده بابا، روزی دست خداست بیشتر بگرد.
روزی دست خداست این جمله رو تا حالا چند بار از این کارمند باز نشسته شنیده بودم؟
باید امید می داشتم.
تو حیاط دانشگاه زیر درخت توت قرمز نشستم تا احسان کلاسش تموم شه.
بی خوابی شب گذشته و چشم دوختن طولانی مدت به حیاط خلوت دانشگاه پلک ها رو خوابوند.
ابرهای سفید و خاکستری رو هم می غلطیدند و اسمون رو پهنه ی جدال خود کرده بودند.نشسته بر روی صندلی راحتی همچون اشرافزاده ی بی غم خمیازه می کشیدم.
ابرها در هم تنیده شدند و درخشش پیکری بزرگ و دریده شدن ابرها نگاهم رو میخکوب خودش کرد.
پیکره جلو امد یک کشتی بود.!
تعجب کردم کشتی پرنده؟
نکنه دارم خواب می بینم. حتما همینطوره...کارتون یوگی و دوستان که نبود!
کشتی جلوتر اومد بدون ناخدا نرم حرکت می کرد
چون تو رو نوح است کشتی بان ز توفان غم مخور.
حافظ عجب شاعر خیال پردازی بوده.چقدر چرت و پرت تو کله ام جوشید.کشتی نزدیکتر شد و بوقش بلند شد .از من می خواست کنار برم . فریاد زدم:
- خب از اون ور برو،این همه راه باید بیای درست از کنار من رد شی.
بوق ادامه داشت .ابرها هم غریدند و باران بارید. چند قطره صورتمو خیس کردغر زدم:
- اَه شانس که ندارم
-پاشو رامین اینجا جای خوابه؟
خمیازه کشیدم:
-هان چیه؟
-اون بی صاحابتو جواب بده.
صدای گوشیم بود.عجب .کشتی کجا رفت با بوقش؟خنده ام رو خوردم و دکمه ی سبز رو روی شماره نا اشنا باز کردم.
-بله؟
-سلام اقای اراکی فر... از شرکت تابان تماس می گیرم.
هول شدم:
- سلام اقا خوبین؟
- امروز می تونین تشریف بیارین اینجا؟
- کی؟
- همین الان
- بله . بله می تونم .الان راه میفتم
- خداحافظ
- خداحافظ
احسان سرشو بهم نزدیکتر کرد:
- استخدام شدی؟
ابروهام بالا رفت :
- نمی دونم.شاید.
کلاسورشو به پهلوم کوبید:
- پاشو بریم .زود باش تا مرغ نپریده.
با خوشحالی گفتم:
- بریم،که انگار ارزوی محال من داره براورده می شه و قراره با مدرک خودم استخدام بشم.
احسان لیوان اب یک بار مصرفی که دستش بود را بطرفم دراز کرد:
- اب نطلبیده مراده.بخور.شیرینی من یادت نره.پیشنهاد من بود.
- حالا بذار مسجد رو بسازن بعد بشین به گدایی.
احسان پس سرم زد.
باز هم همان جوان که این بار لیاقتش رو پذیرفته بودم پشت میز معاونت اشاره کرد بنشینم.
- اقای اراکی فرد شما بهترین گزینه برای این کار هستین. البته دکتر مودت هم سفارش شما رو کرد.اصل شرکت من دو چیزه اعتماد و تلاش.شما می تونین تا اخر باشین؟
می تونستم.
-مطمئن باشین.
- پس این فرم قرار داد رو امضا کنین و از فردا تشریف بیارین.
خوشحال فرم قرارداد رو خوندم. ساعت کاریش زیاد بود و حقوقش مناسب. می تونستم با اولین حقوق پدرو مادرم  رو یه سفر بفرستم شیراز . بابا عاشق شیراز بود.
فرم پر شده را به سمت اقای خوش گفتار دراز کردم.
احسان لیوان چای به دست با چشم ابرو پرسید چی شد.لب زدم :
- استخدام شدم.
چشم های پسر دایی و همراه همیشگیم برق زد و لبخند بر لب هایش نشست.
حافظ زیبا گفته بود:
(چون تو را نوح است کشتی بان ز توفان غم مخور.)

پایان
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
#8
داستان شماره 7
گوشواره

[عکس: %DA%AF%D9%88%D8%B4%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87.png]

نفس، نفس­‌زنون وارد سالن شدم، یهو ‌نگام به نگاه مامان افتاد. تو دلم گفتم: "خدا به دادت برسه کارت تمومه!" 
مامانم چشم غره‌­ای به من رفت و گفت:
- این چه ساعت اومدنه معلومه کجایی؟ مگه قرار نبود زود بیایی؟!
در حالی­‌که سرخ شده بودم سرم رو زیر انداختم و به من، من افتادم. تو راه یه جواب پیدا کرده بودم پس گفتم:
- آخه ... 
مامان پرید میون حرفم و گفت :
- آخه بی­‌آخه، بازم بهونه‌­های همیشگی! بسه، بدو برو لباساتو بپوش و آماده شو، ‌به اندازه­‌ی کافی دیر شده.
با سرعت به سمت اتاقم حرکت کردم، صدای مامان رو شنیدم که به بابا می‌­گفت:
- این روزا معلوم نیست حواسش کجاست! سر از کاراش در نمی‌­ارم .
زیر لب گفتم:"بهتر که نمی­‌دونی"
با عجله وارد اتاق شدم به در تکیه دادم و یه نفس عمیقی کشیدم. در کمد رو باز کردم اما از لباسم خبری نبود. در حالی‌­که دستپاچه شده بودم لباسا رویکی، یکی می­‌نداختم روی زمین. از این بدتر نمی­‌شد بد بیاری پشت سرهم. امروز روز خوبی واسه من نبود...
در همین حین مامان وارد اتاق شد با اخمی که میون اَبروی کمونش جا خوش کرده بود نگاهی بم کرد و گفت:
- هنوز که لباساتو نپوشیدی نکنه منتظری من لباساتو تنت کنم؟!
با درموندگی نگاش کردم و گفتم:
- نیست.
- چی نیست؟!
ـ لباسام!
- گذاشتم رو تخـ ـت که دم دست باشه بانو! چرا وایسادی منو نگاه می­‌کنی زود باش بپوش!
سریع لباسمو پوشیدم؛ به اندازه­‌ی کافی امروز مامان از دستم حرص خورده بود. یه نم آرایشی کردم و گردبندم رو انداختم گردنم. گوشواره به دست بودم که مامان داد زد:
- چی شد، نکنه خواب رفتی!
با صدای نسبتا بلندی گفتم:
- اومدم.همینطور که از اتاق بیرون می­‌رفتم یکی از آویزه‌­ها رو انداختم گوشم. نشستم تو ماشین و این فکر بود که منو با خودش برد... اتفاقات این چندوقت رو داشتم مرور می‌­کردم که بابا گفت:
- نبینم تو لک باشی، یه مدته خیلی ساکتی، چیزی شده خوشگل بابا؟
چشمکی همراه با لبخند واسه بابا فرستادم و گفتم:
- نه بابایی اتفاقی نیفتاده، نزدیکِ امتحاناست درسام این ترم کمی سنگین شده...
بابا از تو آیینه منو نگاه کرد و همراه با لبخندی که رفیق همیشگی صورتش بود گفت: 
- ای کلک، من که می‌­دونم واسه چی دمغی خانمی، اما دوس دارم خودت اعتراف کنی!
همونطور که دلم داشت می­‌ریخت پایین، ادامه داد:
- فکر کردی از من می‌­تونی پنهون کنی؟!
دیگه حالم داشت بد می‌­شد. گمونم از این رنگ به اون رنگ شدم! مامان در حالی­‌که کنجکاو شده بود گفت:
- می‌­شه به من بگین چی شده؟!
من با التماس نگاهی به بابا کردم و گفتم:
- بابا الان وقتش نیس!
بابا گفت:
- الان بهترین وقته، موضوع برمی‌­گرده به نگار.
مامان گفت:
- سر در نمی‌­ارم، نگار؟ نکنه چیزی شده به من نمی­‌گین؟!
بابا که دید مامان رنگ به رو نداره گفت:
- چیزی نشده خانم خیالت راحت، دخترکم ناراحته چون نگار شوهر کرد و یکی دونت هنوز بیخ‌­ریش ماست!
 و بلند بلند خندید. تنم سرد شده بود چه تکونی داد بابا به من! دیدم خطر رفع شده و بابا از همه جا بی­‌خبره خیالم راحت شد و این بار من بودم که با صدای بلند می­‌خندیدم. و در همون حال گفتم:
- من و حسودی! اونم به نگار! نگو بابای من، که هر کی بشنوه می‌­گه جُک ساله! عالم و آدم می‌­دونن یه بار شانس به نگار رو کرده ... من که هزار، هزار خاطرخواه دارم.
مامان چشم غره­‌ای به من رفت و گفت:
- اِوا، این­ که اولین خواستگار نگار نبود؛ اتفاقا خواستگارای خیلی خوبی داشت منتها نگار مشکل‌پسنده! 
با این جمله­‌ی مامان منو بابا زدیم زیر خنده، من در حالی‌­که می­‌خندیدم گفتم:
- خودم بمیرم اما هوادارم نمیره. با ما هم بله مامان جونم؟
و با این حرف من، لبخندی گوشه­‌ی لبای مامان جا خوش کرد!
وارد حیاط شدیم همه جا ریسه بسته بودند. دیوار و درختا به لطف ریسه­‌ها چشمک می‌­زدن. میزا رو زیبا چیده بودند روی هر میز شمع و گلای زیبا خودنمایی می‌­کرد. عطر محبوبه و یاس هم فضا رو پر کرده بود و این یعنی یه شب خاطره­‌انگیز، حس خوبی بم دست داد. روی سن، گروه ارکستر داشت هنرنمایی می‌­کرد همه چیز عالی بود.
زن دایی داشت از مهمونا پذیرای می­‌کرد حسابی به خودش رسیده بود و تو پوستِ خودش نمی گنجید! طفلی حق داشت هر کی جاش بود حال و هواش غیر از این نبود ... دختر زشت و بداخلاقش که به زور جواب سلاما رو می­‌داد داشت عروس می‌­شد.
تا ما رو دید اومد جلو با مامان روبـ ـوسی کرد، مامان تبریک گفت و من در حالی‌­که روبـ ـوسی می‌کردم گفتم:
- چشم و دلت روشن زن دایی .
 گفت:
- انشاالله عروسی تو.
خندیدم و گفتم:
- انشاالله.
بعد انگار که چیزی یادش اومده باشه گفت:
- نگار جون تو اتاقه برو تبریک بگو!
خنده‌­م گرفته بود زن­دایی رو باش، طفلی چه دستپاچه شده بود. همراه مامان وارد سالن شدیم. همه­‌ی فامیل جمع شده بودن بازار احوال­پرسی داغ، داغ بود. به هر کی می­‌رسیدم می‌­گفت:
- مد جدیده ؟!
منم تعجب­‌زده  و از همه جا بی‌­خبر لبخندی می­‌زدم!کنار نسترن نشستم، نسترن یکی از آویزه‌­هاشو از گوشش دراورد و گذاشت کیفش! گفتم:
- اِ، نسترن چرا گوشواره رو گذاشتی کیفت؟!
خنده­ ملیحی صورت بانمک  نسترن رو پوشوند و گفت:
- خانم خانوما دوس ندارم از قافله عقب بمونم!
حیرون نگاهی به نسترن انداختم و گفتم:
- قافله؟! چی شده مگه؟!
نسترن گفت:
- مد جدید رو می­‌گم.
- مد جدید؟!
نسترن گفت:
- خنگ شدی یا خودتو زدی به خنگی؟!
- چی می‌­گی تو؟!
یه جور بگو منم بفهمم!
​​​​​​نسترن که داشت کلافه می‌­شد دستمو گرفت و کشیدم جلو آیینه. نگاه به آیینه انداختم حالا قضیه مد رو فهمیدم در حالی‌­که سرخ شده بودم گوشواره رو اروم از گوشم دراوردم.

پایان
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
#9
داستان شماره 8
دریا بی تو
[عکس: %D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7_%D8%A8%DB%8C_%D8%AA%D9%88.png]

وقتایی که تنها میشم مدام به تو فکر می کنم ،
به تویی که دیگه وجود نداری،
 وجود نداری برای دیگران ،
برای من هنوز هم دریایی،
دریایی از عشق 
 با وحشت از خواب بیدار میشم ، باز هم اون کابـ ـوس لعنتی اومد سراغم . چند سالی میشد که دیگه این کابـ ـوس رو نمی دیدم.کابـ ـوس من، کابـ ـوس زندگی من.
درست ۶ سال پیش از دستش دادم. همه ی عشقم باهاش رفت. همه ی محبتم رفت. سخت شدم، سنگ شدم.
اطرافیانم وقتی دیدن چقدر داغونم اولاش بهم توجه می کردن تا از دردم کم کنن، ولی بعد از یه سال دوباره شدم همون آرمان  تنهای عشق از دست داده. دلم برای خودم می سوزه. چرا من باید متحمل این همه درد بشم. درد از دست دادن  دریا منو تا مرز جنون برد.  
با صدای یکتا از خاطراتم دراومدم.
- آرمان جان بیدار شدی؟
نگاهش کردم
 - نه هنوز خوابم
- خیلی خب نمک نریز، مامانم اینا شب میان اینجا
پوف بلندی کشیدم و گفتم:
-باشه، قدمشون رو چشم، فقط من طبق معمول دیر میام، ناراحت نشن
- یه امشبو زودتر بیا خب، زشته
- حالا ببینم چی میشه
بلند شدم و رفتم سمت دستشویی ، تو آیینه خودمو نگاه کردم ، صورتم پف کرده بود و چشمام هم قرمز شده بود.با این قیافه می خواستم برم شرکت
دست و صورتم رو شستم و اومدم بیرون .مشغول پوشیدن لباسام شدم که یکتا اومد پشت سرم
- مگه صبحونه نمی خوری؟
همونطوری که پشتم بهش بود گفتم:
- نه میل ندارم
سوار ماشین شدم ، پامو گذاشتم رو گاز، داشتم تلافی  همه ی مصیبتهای زندگیمو سر ماشین درمیاوردم.معجزه بود که به شرکت رسیدم.   حوصله ی شرکت رو هم نداشتم.  سرمو تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم.
رفتم به روزای خوب گذشته، روزایی که دریا کنارم بود.
 - آرمان، آرماااان، آرماااااااان
- بله، بللله، بلللللللله
- عه آرمان هزار دفعه گفتم جواب منو با بله نده
- پس چی بگم؟
- بگو: جانم، عزیزم، عشقم، نفسم، جیگرم
دلم برای لوس بازیاش قنج می رفت
- نه دریا خانوم ، اونجوری دیگه روت زیاد میشه، زن باس از مردش حساب ببره
با چشمای آبیش زل زد به من و گفت:
- آرمان خیلی لوس و بی مزه ای
همینطور که لبخند رو لـ ـبم بود گفتم:
- مرد باس بی مزه باشه وگرنه مرد نیست
- آرماااااااان!!
- جانم ، عزیزم، عشقم، نفسم، جیگرم
- حالا شدی یه پسر خوب
 با صدای چند ضربه که به شیشه ی ماشین خورد چشمامو باز کردم. سامان بود شیشه رو کشیدم پایین.
 - پسر چته؟ صد بار زنگ زدم به گوشیت، چرا جواب نمیدی؟
- رو سایلنته، حوصله نداشتم
- دست شما درد نکنه ، دیگه حوصله ی رفیق شفیقتم نداری؟
- سامان ول کن گفتم حوصله ندارم امروز حال شرکت رو هم ندارم.
- چرا؟ مگه چی شده؟
نفسمو با صدا بیرون دادم
-چیز خاصی نیست فقط دیشب دوباره همون کابـ ـوس لعنتی اومد سراغم.سامان نکنه ازم ناراحته، نکنه فکر میکنه فراموشش کردم نکنه فکر میکنه بی وفام ؟
- ای بابا چته هی نکنه نکنه راه انداختی، همینطوری یه ریز حرف میزنی
- سامان تو درک نمی کنی ، چرا دوباره اون کابـ ـوس لعنتی رو دیدم چرا؟  شاید می خواهد عذابم بده.
- آرمان این چه فکراییه که تو میکنی آخه؟اون عاشقت بود، چرا باید عذابت بده.
- نمی دونم سامان، نمی دونم
- خیلی خب حالا پیاده شو با هم بریم بالا بشینیم، یه شربت بخور حالت جا بیاد بعد حرف می زنیم آروم میشی.
به چشمای سامان نگاه کردم و گفتم:
- نه سامان، من میرم پیش دریا، فقط اونجا آروم میشم
- ای بابا آرمان تو با این حالت می خوای بری تو جاده؟ من نمیزارم.
با دلخوری به سامان نگاه کردم
- باید برم میفهمی؟ فقط اینجوری آروم میشم.
منتظر حرف دیگه ای از جانب سامان نشدم، ماشینو روشن کردم و راه افتادم.۴ ساعت بعد ، کنار دریا بودم ، کنار دریا کنار دریام، کنار دریای دریام.
نشستم روی ماسه ها، یاد دریا افتادم که همیشه کفشاش رو درمیاورد و روی ماسه ها راه می رفت.می گفت:
 - آرمان ، حس خوبیه وقتی پوستم ماسه ها رو لمس میکنه،
و من فقط بهش لبخند می زدم و با عشق نگاهش می کردم. توی دانشگاه  با هم آشنا شدیم. من پسر آروم و درس خون دانشگاه بودم و دریا دختر پر شر و شور دانشگاه.همین شیطونیاش باعث شد جذبش بشم. نجیب و شیطون بود دریای من.
چند ماه بعد از آشناییمون هم نامزد کردیم.  دریا همیشه می گفت: من آروم ترین پسری هستم که دیده.دوستم داشت خیلی زیاد ، دوستش داشتم خیلی زیاد
دریا هر وقت ناراحت بود یا دلش گرفته بود گریه نمی کرد، فقط یه کار می کرد می رفت کنار دریامی گفت: فقط اینجوری آروم میشم، صدای دریا آرومم میکنه.
خب دیگه دختر دریا باید هم فقط با صدای دریا آروم بشه، عشق من دریایی بود، یک دریا عاشقش بودم و دریا عشقمو از من گرفت. برای همیشه برای ابد. 
شب بود ، برای تفریح رفته بودیم کنار دریا هوا عالی بود.دریا به سرش زد شیطنت بکنه، شروع کرد به آب پاشیدن
 -آرمان، خیس که میشی نازتر میشی، موهات خیس میشه می ریزه تو صورتت خوشم میاد. 
- اِ ، باشه، تو هم که خیس میشی خیلی خوشگل تر میشی عزیزم. الان بهت نشون میدم.
دریا جیغ بلندی کشید و فرار کردمنم دنبالش دوییدم ، داشتم بهش آب می پاشیدم، خیس خیس شده بود و فقط جیغ می کشید.منم می خندیدم، نمی دونم یهو چی شد، داشتیم می خندیدیم ، شاید حواسمون پرت شددریا همینطوری عقب عقب رفت ، آب تا زیر گلوش رسیده بود ، یهو یه موج بزرگ اومد و صدای جیغ دریا و فریاد خودم.
رفتم دنبالش اما هیچی نبود. دریا نبود، دریای من نبود.
دریای لعنتی، دریای منو با خودش برده بود.صدای فریادم به هیچ کس و هیچ کجا نرسید، فقط توی گوش خودم پیچید.
-دریا ، دریاااااا، دریااااااااااا
سخت بود ، خیلی سخت بود. ۶ ماه آسایشگاه روانی بودم. باورم نمی شد قبول نمی کردم ، من دریامو می خواستم.بعد از اون ۶ ماه هم با کسی حرف نمی زدم. خودمو تنها حس می کردم . تا یه سال همه حواسشون بهم بود تا کاری دست خودم ندم. ولی من بزدل تر از این حرفا بودم، کاش قدرتش رو داشتم تا برم پیش دریا.چقدر زندگی بدون دریا سخت بود بد بود، سیاه بود.
4سال گذشت، حالم بهتر بود، دریا رو فراموش نکرده بودم ولی حالم خوب بود.باورم نمی شد ، دریا نباشه و من زنده باشم. با اون همه ادعا ، وقتی دریا رفت، من زنده موندم.فکر می کردم دریا نباشه نفسم بند میاد، ولی بند نیومد، این نفس بند نیومد.تا مدتها عذاب وجدان داشتم، شاید اگه حواسمو جمع می کردم اون اتفاق لعنتی نمی افتاد.
بخاطر اصرارهای مادرم و قلب مریضش تن به ازدواج دادم. ازدواجی که هیچ میلی بهش نداشتم.مادرم ، یکتا دختر یکی از همسایه ها رو برام در نظر گرفته بود ، دختری که من اصلا ندیده بودمش، یا دیده بودم و توجه نکرده بودم. اصلا مهم نبوده که بخوام توجه بکنم.
بعد از گذشت ۴ سال از مرگ دریا ازدواج کردم ، حس آدمهای خائن و بی وفا رو داشتم.         
ازدواج کردم بدون هیچ علاقه ای.
دو سال از زندگی مشترکم با یکتا میگذره.و هنوز عاشقش نیستم. یکتا دختر خوب و آرومیه ، منو هم تو این دو سال به خوبی تحمل کرده ، درواقع خانمی کرده.
بعد از دو سال هنوز نمی تونم بگم دوستش دارم ، شاید بیشتر عادت باشه.
وای که چقدر زندگی بی عشق کسالت آوره. هر روزت تکراریه. هر روز دوست داری اون روز زودتر به آخر برسه، با امید به اینکه شاید فردا اتفاق جدیدی برات بیفته ، یه اتفاق تازه.
اما افسوس ، دو ساله زندگی من هر روزش تکراریه.دیشب کابـ ـوس غرق شدن دریا رو دیدم، که چطور از دستم رفت، صدای جیغ هاش توی گوشم می پیچه، صدای فریادهای خودم.
چقدر روز تلخی بود، حالا اینجام،کنار دریای دریام.اومدم تا آروم بشم. ولی دریا بی تو آرومم نمیکنه. من محتاج دریای خودمم.من با یه دریای دیگه آروم میشم. من دریای خودمو می خوام.می خوام برم پیش دریام. دارم تو آسمون دریامو می بینم،
بهم لبخند میزنه  خوشحاله که پیشش هستم.دریااااااا من اومدم، اومدم تا آرومم کنی
ببخش که دیر اومدم ، مهم اینه ، الان پیش تو هستم عشق من ... 
باز هم آمدی تو بر سر راهم
ای عشق ، میکنی دوباره گمراهم
در راه، من جوانی را به سر کردم
تنها از دیار خود سفر کردم 
دیریست قلب من از عاشقی سیر است
خسته از صدای زنجیر است 
دریا، اولین عشق مرا بردی
دنیا، دم به دم مرا تو آزردی 
دنیا، سرنوشتم را به یادآور
دریا، سرگذشتم را مکن باور
 من غریبی قصه پردازم
چون غریبی غرق در رازم 
گم شدم در غربت دریا
بی نشان و بی هم آوازم
 می روم شبها به ساحل ها
تا بیابم خلوت دل را 
روی موج خسته ی دریا
می نویسم اوج غم ها را

پایان
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
#10
داستان شماره 9
فانوس

[عکس: %D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3.png]

بنام خداوند قلم و...عشق
قرمز ...زرد...نارنجی...
ابرهای بنفشِ تیره...
رنگ های تکراری هر روز که میبینم
تکراری که خسته ام میکند و نمیکند....
امیدی دارم و ندارم
خسته از تکرار حرفای همیشگی در ذهنم وایمیستم و برای بار آخر غروب و پنهان شدن خورشید در خط افق و تماشا میکنم
هنوز هم حس میکنم برمیگرده ولی میدونم اینطور نیست
شعری که بار ها تو گوشم تو همین لحظه و مکان خونده بود رو جای خودش برای خودم میخونم
:my love is non stop like sea
its trust like blind
its shine like star
its warm like sun
its soft like flower
AND

its beautiful like u
عشق مثل دریا هرگز متوقف نمیشه
عشق مثل یه آدم کور اطمینان میکنه
عشق مثل ستاره میدرخشه
عشق مثل خورشید گرم میکنه
عشق مثل گل ها لطیفه
و
عشق درست مثل تو زیباست
اخرین فانوس رو هم روشن میکنم و التماسش میکنم تا سپیده دم روشن بمونه...
شاید برگرده ...
کنار پنجره میشینم و به دریای سیاه نگاه میکنم
تناقض جالبیه....
از دریا متنفرم ولی دوسش دارم چون بنجامین عاشقش بود
بنجامین...بنجامین....
زیبا ترین اسمی که تو عمرم شنیدم
شاید همین اسم باعث شد عاشقش شم ...
نه من عاشق خندیدنش شدم یا وقتی برای اولین بار بهم گفت "جین"
یا نه عاشق لطافت نگاهش وقتی که میخندیدم...یا...
ولی نه من عاشق تمام وجودش شدم با تمام خصوصیاتی که کنار هم اونو میساخت حتی علاقه اش به دریا که بهش حسادت میکردم
دستم رو میزارم رو بدنه ی فانوس
سرماش منو یاد شبی میندازه که بنجامین بهم دادش اون شبم همینطور سرد بود ،یه سرمای غمناک...کاش جلوش رو میگرفتم ...کاش هرگز نمیرفت...کاش......
زمان چه شکنجه گره ؛سریع میگذره ... سریع و بیرحم بدون اینکه به احساسات آدم ها توجه کنه
شعله فانوس و کم میکنم و روی تخـ ـت میخوابم شاید توی خواب ببینمش...شاید....
(یک ماه بعد.اوایل پاییز)
روی صخره میشینم ،نفس عمیق میکشم و به دریا خیره میشم
از به یاد آوردن زمانی که گفت دوستم داره لبخند میزنم انگار صداش رو میشنوم که گفت:"
 _جین دوستت دارم
_حتی بیشتر از دریا؟
_خیلی بیشتر از دریا..."
انقد توی فکر بودم که متوجه تاریک شدن هوا نشدم فانوسم رو روشن میکنم و باز به خاطراتمون فکر میکنم
تصمیم گرفتم امشب رو تا صبح به یاد صحبتامون بیدار بمونم...
روی همین صخره که بارها با هم  طلوع خورشید رو انتظار کشیدیم
جیغ میکشم و از خواب میپرم
اوه مسیح ...خیلی واقعی بود حتی انگار درد افتادن از صخره و زمین خوردنم و حس کردم
بدتر از اون درد این بود که بن منو از صخره پرت کردبعد از رفتنش هرگز تو خواب ندیده بودمش یا حداقل انقدر واضح نبود که به یاد بیارم
شاید چون سالگرد رفتنشه!یعنی ممکنه خبر اشتباه بوده باشه؟
لباسی که دوست داشت رو میپوشم ، موهام رو باز میزارم ...اینطوری دوست داشت...
امروز روز اونه شاید با این کار باز به خوابم بیاد جای پرت کردنم از صخره منو....
دامن ساتن آبیم رو جمع میکنم و رو ماسه های گرم میشینم
چشمام و میبندم...گرمی خورشید روی پوستم و دستای بن فرض میکنم شاید دارم دیوانه میشم
شاید حق با مادره
من فرقی با یه مرده ندارم فقط به حد زنده موندن جسمم میخورم و مینوشم
دختر شادی بودم خیلی شاد و بن جذب همین شادی و سر زندگی شد(البته اونطور که خودش میگفت یا زمانی که میخندیدم و با چشمای براق منو نگاه میکرد)
ولی با رفتنش تمام اون نشاط و از من گرفتروزی که خبر غرق شدن کشتیش رو دادن دیگه هیچ گرمایی تو قلـ ـبم حس نکردم
اشک هامو پاک میکنم و رو به دریا با بن حرف میزنم حرفایی که تا امروز با اشک هام روی قلـ ـبم سنگینی می کردن
بن...گفته بودی از این آبی لعنتی بیشتر دوستم داری پس چرا اونو انتخاب کردی
بن...گفتی برمیگردی چرا برنگشتی،گفته بودی دروغ گفتن به منو بلد نیستی اما گفتی
بن...میدونی چند بار شده  که صدات کردم اما نگفتی" Yes dear dear"(بله عزیز نازنینم)
بن...میدونی حسرت اینو دارم که چرا  بیشتر نگفتم عاشقتم ،بیشتر نگاهت نکردم
بنِ عزیزم میدونی چقدر دوستت داشتم؟و دارم؟
....کاش برای اخرین بار میدیدمت ...
خدایا آرزوی بزرگیه ؟
بن...
بن....
بنجامینِ عزیزم...

(دانای کل)
جین از جایی که نشسته بود بلند میشه ...با صورتی که غرق اشکه و احساسش قابل خوندن نیست...انگار محسور جادویی شده باشه نرم و آروم به طرف دریا میره ...
همراه با غروب خورشید که در افق درخشش و پنهان میکنه جین هم ناپدید میشه
درست مثل محبوبش غرق اون آبی لعنتی اما زیبا میشه
...غرق در عشقِ عشقش...
Can I say I love you today
If not , can I ask you again tomorrow
And the day after tomorrow
And the day after that
Because I’ll be loving you every single day of my life …

 …میتونم امروز بهت بگم دوستت دارم ؟
اگه نه میتونم فردا بهت بگم یا پس فردا ؟
یا روزهای بعد ؟
واسه این که من هر روز از زندگیم تو رو دوست دار …

The End
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  نظرسنجی : مسابقه عکس | سفره ی رمضان taranomi 17 373 ۳۰-۰۳-۹۷، ۰۱:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: admin
  <<*****مسابقه بزرگ داستان کوتاه ِ کوتاه ِ تابستان 97 ایران رمان ****>> ثـمین 6 368 ۳۰-۰۳-۹۷، ۱۰:۱۱ ق.ظ
آخرین ارسال: نگـnegarـار
Wink مسابقه عکس | سفره ی رمضان taranomi 22 1,823 ۱۹-۰۳-۹۷، ۰۹:۳۳ ق.ظ
آخرین ارسال: taranomi
Heart مسابقه ی بهترین سفره هفت سین سال ۹۷ ♥صنم♥ 24 975 ۰۲-۰۲-۹۷، ۰۶:۵۰ ب.ظ
آخرین ارسال: دختر ستاره
  اعلام نتیجه ی مسابقه"طرح از تو ، داستان از من" دخترعلی 7 175 ۱۹-۰۱-۹۷، ۰۸:۲۷ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  مسابقه ی:طرح از تو ، داستان از من دخترعلی 59 2,104 ۲۵-۱۲-۹۶، ۱۱:۱۴ ق.ظ
آخرین ارسال: بهار نارنج
  فراخوان مسابقه عکس یلدا AsαNα 10 352 ۲۷-۱۰-۹۶، ۰۸:۱۶ ب.ظ
آخرین ارسال: nafas
  مسابقه ی داستان کوتاه:شب یلدا با دانه های انار و برش های هندوانه دخترعلی 10 364 ۰۲-۱۰-۹۶، ۱۱:۴۸ ق.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  نظرسنجی مسابقه کدبانوی سال 96 AsαNα 36 1,108 ۰۵-۰۸-۹۶، ۱۲:۳۰ ق.ظ
آخرین ارسال: admin
  مسابقه ی : با امام حسین (ع)حرف بزن دخترعلی 13 512 ۱۹-۰۷-۹۶، ۱۲:۲۷ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
53 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۹-۰۱-۹۷, ۰۸:۱۸ ق.ظ)، sadaf (۰۶-۰۱-۹۷, ۰۲:۳۵ ب.ظ)، Safsaf (۱۵-۰۱-۹۷, ۰۷:۴۹ ق.ظ)، Tasnim (۱۰-۰۱-۹۷, ۰۲:۴۲ ب.ظ)، ملکه برفی (۰۶-۰۱-۹۷, ۰۱:۵۶ ب.ظ)، heliia (۰۲-۰۱-۹۷, ۰۵:۲۱ ب.ظ)، avapars (۲۷-۱۲-۹۶, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، barooni (۰۳-۰۱-۹۷, ۰۹:۰۴ ب.ظ)، ♥صنم♥ (۰۵-۰۱-۹۷, ۰۲:۱۸ ب.ظ)، فاطماه (۰۶-۰۱-۹۷, ۰۳:۳۱ ب.ظ)، برف سیاه (۲۹-۱۲-۹۶, ۰۱:۴۳ ب.ظ)، .Arman. (۲۸-۱۲-۹۶, ۰۶:۵۲ ب.ظ)، maede123 (۲۸-۱۲-۹۶, ۰۵:۳۲ ب.ظ)، Baekhyun (۱۳-۰۱-۹۷, ۰۳:۴۲ ب.ظ)، ثـمین (۱۱-۰۳-۹۷, ۰۱:۲۵ ق.ظ)، mahla_nazari (۱۷-۰۱-۹۷, ۱۰:۵۷ ب.ظ)، دخترشب (۰۹-۰۱-۹۷, ۰۶:۱۰ ب.ظ)، M_Rرسولی (۰۶-۰۱-۹۷, ۱۰:۰۱ ب.ظ)، Marzi-z62 (۰۸-۰۱-۹۷, ۰۷:۵۶ ب.ظ)، دخترعلی (۱۶-۰۴-۹۷, ۰۵:۲۹ ب.ظ)، * م .عباس زاده* (۲۴-۰۳-۹۷, ۱۱:۵۳ ب.ظ)، ایانا (۲۰-۰۱-۹۷, ۰۲:۰۴ ق.ظ)، دختربهار (۱۸-۰۱-۹۷, ۰۵:۳۳ ب.ظ)، Land star (۱۴-۰۱-۹۷, ۰۶:۳۸ ب.ظ)، !!Tina!! (۲۶-۱۲-۹۶, ۰۲:۴۹ ب.ظ)، ♥هستی♥ (۲۵-۱۲-۹۶, ۰۷:۰۱ ب.ظ)، Elesa (۰۲-۰۱-۹۷, ۰۶:۲۵ ب.ظ)، maryamalikhani (۱۶-۰۱-۹۷, ۰۵:۰۴ ب.ظ)، ژاله صفری (۲۳-۰۱-۹۷, ۰۱:۳۴ ق.ظ)، taranomi (۲۸-۰۱-۹۷, ۰۵:۱۷ ب.ظ)، بهار قربانی (۱۸-۰۱-۹۷, ۰۸:۲۰ ب.ظ)، بهار نارنج (۲۸-۰۱-۹۷, ۰۳:۵۱ ب.ظ)، Amirali.ajam (۲۷-۱۲-۹۶, ۰۲:۱۵ ب.ظ)، *Banooye eshgh* (۰۲-۰۱-۹۷, ۰۷:۴۱ ب.ظ)، دختر ستاره (۱۷-۰۲-۹۷, ۰۷:۰۵ ب.ظ)، دهقانی (۱۵-۰۱-۹۷, ۰۹:۱۴ ق.ظ)، author (۰۳-۰۱-۹۷, ۰۲:۲۵ ب.ظ)، marmar74 (۰۱-۰۱-۹۷, ۰۳:۴۲ ب.ظ)، ♥sokot♥ (۰۶-۰۱-۹۷, ۰۷:۵۶ ب.ظ)، ∞♡*-*-* (۰۲-۰۱-۹۷, ۰۳:۱۶ ب.ظ)، moyan (۲۹-۱۲-۹۶, ۰۳:۵۶ ب.ظ)، sokot (۰۸-۰۱-۹۷, ۰۷:۲۴ ب.ظ)، نگـnegarـار (۰۸-۰۱-۹۷, ۰۵:۳۸ ب.ظ)، saba1387 (۰۸-۰۱-۹۷, ۱۱:۰۸ ب.ظ)، nafas* (۰۵-۰۱-۹۷, ۰۶:۳۹ ب.ظ)، shaho (۲۷-۱۲-۹۶, ۱۱:۲۴ ق.ظ)، MAhdieh (۰۴-۰۱-۹۷, ۱۲:۴۹ ق.ظ)، . MITRAL . (۰۷-۰۱-۹۷, ۰۱:۲۱ ب.ظ)، E.baran (۰۷-۰۱-۹۷, ۰۷:۳۲ ب.ظ)، .ARAM. (۱۵-۰۱-۹۷, ۰۶:۳۸ ب.ظ)، marjan.raad (۳۰-۰۲-۹۷, ۰۵:۴۳ ب.ظ)، sara1400 (۰۹-۰۳-۹۷, ۰۲:۲۶ ب.ظ)، ریحانه سادات (۳۰-۰۳-۹۷, ۱۲:۱۳ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان