انجمن ايران رمان



هنر اول | unique74
زمان کنونی: ۲۸-۱۰-۹۶، ۰۵:۴۹ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: nafas
آخرین ارسال: nafas
پاسخ 153
بازدید 7298

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
هنر اول | unique74
#1
هنر اول

اینجا زمین است.
ساعت به وقت انسانیت خواب است .
عجب موجود سخت جانیست این دل .
هزار بار تنگ می شود ، می شکند ، می سوزد ، می میرد باز هم می تپد.







پانگاشت یکم :
هر گونه اسم ،تاریخ و...ساخته ی ذهن نویسنده است و هیچگونه صحتی ندارد .

پانگاشت دوم :
هنر اول : موسیقی
هنر دوم : هنرهای دستی مانند مجسمه سازی، شیشه گری،
هنر سوم : هنرهای ترسیمی مثل نقاشی، خطاطی، عکاسی
هنر چهارم : ادبیات شامل شعر، داستان، نمایشنامه، فیلمنامه و نثر
هنر پنجم : معماری
هنر ششم : رقص و حرکات نمایشی
هنر هفتم : هنرهای نمایشی شامل سیـ ـنما، تئاتر و ...
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: admin ، sadaf
#2
اسم؟
- زلال پویان.
- سن و میزان تحصیلات ؟
- 18 سالمه . پیش هستم.
- این وقت شب تو اون مهمونی چی کار می کردی ؟
- من یه نوازنده ام یکی از دوستام ازم خواست توی مهمونیش براش بنوازم منم تو رودربایستی قبول کردم.
- چه جور مهمونی بود ؟ چیز خاصی هم دادن بخورید ؟
زلال با اینکه منظور ستوان رو درک کرده بود با حالت ساختگی ترس از مامور قانون گفت :
- راستش یه جور مهمونیه تولد بود. تخمه ، آجیل ، ژله ، آبمیوه ، قهوه دادن . می خواستن کیک هم بدن که شما سر رسیدید .
ستوان که به لحن مسخره ی او پی برده بود با چشم غره تلفن را جلویش گذاشت و گفت : زنگ بزن به خانوادت باید تعهد بدن.
زلال هم با استرس شماره ی خانه شان را گرفت بعد از چند بوق پدرش با صدای خواب آلود گوشی را برداشت : بله؟
- سلام آریا.
- سلام چی شده ؟
- راستش ..
کمی مکث کرد و ادامه داد :
- من الان تو پاسگاه «...» هستم باید بیای تعهد بدی من بیام بیرون .
آریا کمی مکث کرد ... نفسش را با خونسردی بیرون داد و بی خیال گفت :
- الان فرزانه اینجاست نمی تونم .
زلال با چشمانی گرد شده به دکمه های تلفن نگاه کرد . صدای بوق بوق در گوشش پیچید . پدرش فرزانه را به او ترجیح داد .حتی نپرسید چرا این وقت شب باید در پاسگاه باشد . بغض بدی گلویش را چنگ زد . دلش می خواست همانجا بشیند و فریاد بزند از همه متنفر است حتی از کسی که به نامش در جای نام پدر در شناسنامه است . ستوان با گرفتن گوشی تلفن که هنوز در دست هایش بود او را به خود آورد .
- چی شد ؟ میان ؟
زلال به این فکر کرد که او هنوزم زلال است نباید بشکند . با لحنی قاطع گفت :
- میشه زنگ بزنم عموم بیاد .
وبا تکان سر ستوان جوابش را گرفت . صدای گرفته ی آرش، عمویش که الو می گفت را شنید و سپس صدای خمیازه کشیدنش را.
- سلام .
آرش با صدای خواب آلودی گفت: شما ؟
ـ زلالم .
آرش با صدایی که نگرانی درونش هویدا بود گفت :
- زلال خودتی ؟ چیزی شده ؟
- نه . نگران نشو. چیز مهمی نیست فقط می تونی بیای پاسگاه «... » دنبالم .
- دنبالت ؟ اونجا چی کار می کنی ؟ حرف بزن مُردم از نگرانی .
- چیز مهمی نیست بیای اینجا می فهمی.
- الان خودم رو می رسونم .
وبا گفتن «الان میان دنبالم » به ستوان روی صندلی های مشکی اداری که روبروی میز ستوان قرار داشت نشست . و به اطراف نگاه کرد . و از در باز به بچه هایی که در راهرو بودند همراه پدرانشان نگاه کرد بعضی ها با تشر و بعضی ها هم به حالت تاسف با فرزندانشان رفتار می کردند . ولی آریا همین را هم از اودریغ کرد . هیچ وقت برایش پدری نکرد . ولی عمویش نگرانش می شد . از خوابش برای او می گذشت . کاش او پدرش بود . از این فکر خنده اش گرفت آرش سی ساله پدر زلاله هیجده ساله .ولی جای خنده نداشت چون گریه دار بود که بخواهد کس دیگری جای پدرش باشد . با صدای آرش از توهماتش بیرون آمد و لبخند تلخی روی لبـ ـهایش شکل گرفت .
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: admin
#3
آرش با اخم هایی در هم رو به روی میز ستوان ایستاد و گفت :
- چرا برادرزاده ی من اینجاست ؟
ستوان بی حوصله جواب داد :
- شما ؟
- آرش پویان عموی زلال پویان .
ستوان ابتدا با تعجب و بعد با نگاه عاقل اندر سفیهی رو به به آرش گفت :
- شما عموی این خانم هستید؟
و با دست به زلال اشاره کرد .
- اشکالی داره ؟ حالا می فرمایید چرا این وقت شب اینجاست ؟
- اشکالش رو وقتی به خودت و اون نگاه کنی میفهمی .
و با تشر رو به زلال گفت :
- گفتی زنگ میزنی به عموت حالا چرا دوست پسـ ـرت اینجاست ؟ حالا هم زنگ میزنی خانوادت یا تشریف میبری بازداشتگاه .
آرش با عصبانیت گفت :
- این چه حرفیه میزنی جناب محترم من آرش پویان هستم عموش.
- همین که گفتم . زنگ میزنی خانوادت .
- میشه اول بفرمائید برای چی اینجاست ؟
- با چند تا ازدوستاشون تو یه مهمونیه شبانه دستگیر شدند .
آرش چشم های پف کرده از خوابش را دوخت به زلال ... نفس کلافه اش را بیرون داد و پرسید :
چرا زنگ نمیزنی آریا بیاد هم خیال خودت راحت شه هم خیال این آقا .
زلال ترسید از اینکه چرایش را بگوید . رو به ستوان کرد و گفت : اگه نیان چی میشه ؟
- امشب و مهمون مایی.
آرش گفت : الان من زنگ می زنم .
زلال فقط توانست بگوید : نه
آرش چشم هایش را تنگ کرد و خیره شد به زلال :
- نه ؟ برای چی ؟.
زلال سرش را پایین انداخت ... آب دهانش را قورت داد ... به سختی گفت:
- چون اون نمی تونه بیاد .
آرش روبروی زلال قرار گرفت . کمی دورتر از میز ستوان . زلال زد به سیم آخر و در دل گفت هر چه باداباد .آرام طوری که ستوان نشنود گفت : زنگ زدم گفت فرزانه پیششه نمی تونه بیاد .
چین های روی پیشانی ارش عمیق تر شد :
- فرزانه کیه ؟
زلال چشم هایش را باز و بسته کرد تا براعصاب خود مسلط شود . نباید کم می آورد با لحنی که سعی داشت عادی باشد گفت : دوسـ ـت دخترشه .
قیافه ی آرش آشکارا در هم رفت . توقع نداشت از دهان برادرزاده اش ، چنین چیزی را درمورد برادرش بشنود . برادرش را می شناخت حتی بعد از چهل سال سن عوض نشده بود ولی نمیدانست تا این حد و حتی جلوی دخترش . زیر لب غرید : دخترش مهم تره یا اون زنیکه ی .... . اگه داداشم نبود همین الان زنگ می زدم پلیس .
رو به ستوان با لحنی قاطع گفت : جناب پدرش نمی تونه بیاد این دختر هم نمی تونه و نباید امشب رو اینجا بگذرونه . چه مدرکی ارائه بدم قبول می کنید بنده عموشم ؟
نگاه ستوان چند باری بین آن دو نوسان کرد ... آخر سر گفت :
- مدرک شناسایی همراهته ؟!
آرش کارت ملی اش را از کیف پول چرم قهوه ای سوخته اش درآورد و روی میز گذاشت . کارت زلال را همان ابتدا گرفته بودند . ستوان بعد از نگاه موشکافانه به کارت ها گفت : اینا اینجا میمونه . فردا پدرش باید بیاد تعهد بده . حالا اینجا رو امضا کنید .
آرش نفسی از سر آسودگی کشید و زلال ویولونش را برداشت و با هم از پاسگاه خارج شدند .
در ماشین هر دو سکوت کرده بودند ... ذهن زلال درگیر عکس العمل های ارش بود و آرش به آریا فکر می کرد و بی مسئولیتی اش در برابر زلال .


--------------------------------------------------------------------------------
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط:
#4
مقابل در بزرگ و سفید رنگ خانه ی آرش توقف کردند . خانه اش طبقه ی بالا ی خانه ی مادر پدرش بود که فوت شده بودند . بعد از عبور از حیاط بزرگی به پله ها رسیدند . آرش کلید انداخت و اول وارد شد و یکی از لامپ ها را روشن کرد. اتاقش را در اختیار زلال گذاشت و خودش هم روی کاناپه ی رو به روی تلویزیون خوابید . با هزار فکر مختلف که در سرش چرخ می خورد به خواب رفت .

زلال موهای فر بلندش را باز کرد و روی تخـ ـت پهن شد . تمام خاطراتش در این خانه برایش زنده شد . از بچگی اش که پدرمادرش جدا شدند تا چهارده سالگی اش را در این خانه با مادربزرگ و عمویش که مثل برادرش بود گذرانیده بود . بعد از فوت مادربزرگش به خانه ی پدرش رفت . پدری که هیچ وقت پدر صدایش نزد . آرش هم برای تحصیل به آلمان رفته بود و حالا سه ماهی می شد که برگشته بود .
******

آرش ساعت هشت از خواب بیدار شد و به اتاقش سرک کشید . زلال را دید که معصومانه به خواب رفته بود . دلش برایش سوخت دختری که از وقتی دست چپ و راستش را شناخت فهمید خانواده ندارد . خانواده داشت ولی نمی خواستند خانواده اش باشند . ضحی که بعد از طلاق، مادری را بـ ـوسیده بود و گذاشته بود کنار و آریا هم بد تر از آن . به چهره اش دقیق شد . موهای فر ، پوستی سفید ، ابروهای دستخورده ی صاف .چشمان کشیده دماغ قلمی که کمی قوس داشت ولی از روبرو به چشم نمی آمد . لب هایی متناسب و در آخر چانه ای گرد که خطی آن را به دو نیم کرده بود مثل آرش و پدربزرگش .دلش نیامد روز جمعه او را از خواب بیدار کند .

مشغول خوردن صبحانه بود که زلال با موهای ژولیده و کاپشن به تن جلوی اپن ظاهر شد . آرش با خنده ای که سعی در پنهان کردنش داشت گفت : سلام جاجول . چه خبر ؟
-برف اومده تا کمـ ـر . یخ زدم شوفاژا بسته ان ؟
-بنده هم تو این سیاه زمـ ـستون با تاپ می خوابیدم یخ می زدم .
-من خبر نداشتم قراره بعد از مهمونی اینجا اطراق کنم که بقچه لباسام رو با خودم بیارم . در ضمن شما مهمون دعوت می کنی وسایل راحتیش هم باید فراهم کنی نه اینکه دو قورت و نیمت هم باقی باشه .
آرش دست هایش را به حالت تسلیم بالا آورد و گفت : باشه بابا . برو صورتت رو بشور که نمیشه نگات کرد .
زلال پشت چشمی نازک کرد و گفت : از خداتم باشه .
وبه سمت دستشویی رفت . آرش آهش را با حسرت بیرون داد و به سمت شیر شوفاژ رفت تا آن را زیاد کند.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: admin
#5
بعد از نشستن زلال سر میز آرش شروع کرد:
ـ حال خانوم نوازندمون چطوره ؟
زلال که قافیه دستش آمده بود گفت : خوب . یه هوایی میاد و میره .
- خبر نداشتم دی جی شدی .
- به جون خودت ، خودم هم دیشب خبر دار شدم .
بعدبا مظلوم نمایی گفت : راستش نمی خواستم برم ولی دوست صمیمیم بود . زشت بود . پس فردا چشم تو چشم می شیم میگه از سازشم واسه ما دریغ کرد.
آرش که دورادور خبر داشت زلال اهل هیچ فرقه ای نیست بازجویی کردن را کنار گذاشت و به شوخی گفت:
- من کشته مرده ی مرامتم . اینا رو ول کن بگو چقد کاسب شدی نصف نصف .
- حداقل یه ده شاهی گیرم نیومد دلم خوش باشه .
زلال آخرین هورت لیوان چای شیرینش را خورد و بلند شد و قدر شناسانه گفت : به خاطر همه چی مرسی .
- خواهش میکنم وظیفمه.
اخمی روی پیشانی زلال نشست...گفت:
- نگو وظیفته که نبوده .
بی آنکه به سمت اتاق رفت . و بلند گفت : زنگ میزی به آژانس .و با مکث کلمه ی لطفا را به آن اضافه کرد.
- نه . نهار مهمونه مَنی . بعدشم ما دوکلوم (کلام) جدی حرف نزدیم باهم .
از لای در گفت : حالا که انقد اصرار می کنی دیگه دعوت عموجونم رو قبول می کنم.
آرش با عصبانیت ساختگی در حالی که ظرف های صبحانه را می شست گفت : برای صدوبیست و یکمین بار نگو عمو فکر می کنم پیرم .
- اعتماد به نفس کاذب رو توروخدا.سی سال سن داری، کمه .عذب هم که هستی .باید تو فامیل بگردم برات دختر پیدا کنم .
آرش که از این یکی به دو ی شوخی شوخی خوشش می آمد گفت:
- فقط همینم مونده تو واسم دختر پیدا کنی ، جقله.
زلال با آریا تماس گرفت و جریان را برایش توضیح داد و همچنین قرارش با آرش را. و بعد از آن مشغول دیدن آلبوم عکس خانوادگی شان و تجدید خاطره ها شدند. حرفهای جدی را برای بعد از نهار گذاشتند که اشتهایشان کور نشود.
ساعت یازده و نیم بود که زلال قصد حاضر شدن را کرد .
آرایشش فقط به یک پنکک ، ریمل ، خط چشم ، مداد چشم و برق لب ختم شد و سعی می کرد ساده برگزار کند .
ولی سعیش کافی نبود . چشمانش بیش از حد سیاه شدند . کیفش را گشت ولی شیر پاک کن پیدا نکرد و با لعن و نفرین به بخت بدش با دستمال مرطوب مشغول شد که نیم ساعت وقتش را گرفت .
دوباره مشغول شد و فقط ریمل استفاده کرد . این بار هم به دلش ننشست . به عقیده ی خودش با آن پوست سفید مهتابی اش بیش از اندازه ماست شده بود . بین خط چشم و مداد مانده بود که با ده بیس سی چل خط چشم درامد ولی چون تبحرش در مداد بیشتر بود جر زنی کرد و از آن استفاده کرد .
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: admin
#6
بعداز پوشیدن لباس های دیشبی اش به هال رفت و آرش را که با یک پیراهن کرم کت چرم قهوه ای و شلوار کتان قهوه ای سوخته روی کاناپه دید . اولین چیزی که به ذهنش رسید کلمه ی چوب بود . و یادش آمد ست اتاق آرش قهوه ای است .
تخـ ـت یک نفره ی قهوه ای زیر پنجره ای با پرده های کرم قهوه ای رو به روی درقهوه ای مدل حصیری قرار داشت و کتابخانه و میز تحریر قهوه ای هم سمت راست در بود . و قالیچه ی قهوه ای سوخته ای در کف اتاق پهن بود .
به اطرافش نگاه کرد . پرده ها هم کرم قهوه ای بودند . پارکت ها هم همینطور حتی کاناپه ای که آرش رویش لمیده بود .
تا به حال انقدر رنگ قهوه ای یکجا ندیده بود .
با صدا زدن آرش از پله ها به سوی مزدا 3 آرش سرازیر شدند .
به رستوران شیکی وارد شدند . زلال در کمال تعجب دنبال آرش به راه افتاد .
بعد از نشستن به آرش گفت : تو هر رستوانی میری با اونجا ست میکنی ؟
آرش کمی سرش را به اطراف چرخاند و گفت : نچ . من فقط رستوران هایی که ست قهوه ای دارن میرم .
و منوی غذا که طرح چوب را برداشت و مشغول انتخاب غذا شد .
کمی بعد منو را از مقابل چشمانش پائین آورد تا نظر زلال را بپرسد که با چشمان متعجب زلال رو به رو شد که با دهان باز بهش خیره شده بود و گفت : جدی؟
با خنده جواب داد : نه. اینجا چون غذاش خوبه و طرف هم آشناس میام . ولی در کل با قهوه ای حال می کنم .
- نمی گفتی هم تابلو بود.فقط ماشین و لپ تاپت مشکیه .
آرش به چشم های قهوه ای شفاف زلال نگاه کرد و خندید ...
حین خوردن جوجه بحث به موسیقی کشید . آرش گفت : حتما الان که موقع کنکوره ترکش کردی ؟
- نه بابا ، شش ماه پیش پیانو خریدم . ساز دهنی هم همه ی زیر و بم هاشو یاد گرفتم .
زلال فکر می کرد جوابی که که داده بود آرش را که از بچگی معلم موسیقی اش بوده خوشحال می کند ... اما آرش اخم کرد و با لحن متعجبی و در عین حال محکمی گفت :
- شوخی میکنی ؟ الان باید بشینی درس بخونی یه رشته ی خوب قبول شی . موسیقی همیشه هست .
- استادپویان ، مثلا شما استاد مطرح موسیقی هستید شما خجالت نمی کشی. کنکور رو که هر سال میشه داد . می خوام تو مسابقات موسیقی شرکت کنم مثله قبلنا . این سه سال که به خاطر درس شرکت نکردم رو می خوام جبران کنم . تازه تو هم باید کمکم کنی . هم برادرزادتم هم بیشتر از ده سال شاگردت بودم .
آرش بی توجه به دلایل زلال قاطع گفت :
- مسابقات دی هست .*به یه شرط هم کمکت می کنم که کنکور یه رشته ی خوب قبول شی . وگرنه رو من حساب نکن .
زلال چین کوچکی به پیشانیش داد .این سه سال به خاطر نبودن آرش روحیه نداشت حال هم که برگشته بود برایش شرط می گذاشت .
نفس را کلافه بیرون داد.
بعداز حساب کردن میز به طرف خانه رفتند . آرش آهنگ های یانی را گذاشت. میدانست زلال از دستش دلخور شده و همچنین می دانست عاشق آهنگ های بی کلام است .
بوی عذر خواهی نامرئی به مشام می رسید . ولی نمی خواست زلال از درسش که به نوعی آینده اش را تضمین می کرد به خاطره موسیقی بگذرد .
هر چیز جای خود را داشت .
در مقابل خانه ی آریا پیاده شدند . زلال مسکوت داشت کلید را در قفل می چرخاند که آرش گفت : زلال من به خاطره خودت می گم .
زلال به عقب چرخید و چند لحظه نگاهش کرد .
آرش اینقدر صادقانه گفته بود که زلال نمی توانست بگوید این هم مانند بقیه تظاهر است .
با لبخند نیم بندی گفت : بیا تو .
جلو تر از آرش به راه افتاد . در ورودی شیشه ای را باز کرد . مائده خانم به استقبالش آمد . بعد از سلام از او پرسید : آریا کجاست ؟
مائده : تو هال نشستن.
زلال : کسی پیششه ؟
منظور اصلیش فرزانه بود . دوست نداشت آرش ، آریا را در حال لاس زدن با فرزانه ببیند .
مائده : نه . تنهان . چیزی می خورید براتون بیارم؟؟!.
زلال با گفتن « نه » مائده خانم را برای پذیرایی از آرش به آشپز خانه فرستاد .
زلال رو به آرش گفت : می خوای ببینیش؟
آرش : آره باهاش حرف دارم .
زلال آرش را راهنمائی کرد .
بعد از گفتن سلام سرد و خالی از احساسی به آریا به درون اتاقش چپید .
کاپشنش را روی صندلی میز تحریرش گذاشت و روی تخـ ـت ولو شد .
عروسک سگ پشمالوی سفیدش را که آرش برای تولد ده سالگی اش گرفته بود بغـ ـل کردو به خود فشارش داد . او را هفتگی به حمـ ـام می برد برای همین کمی کرک شده بود ولی هنوزم برای زلال دوست داشتنی ترین بود .
به اطراف چشم چرخاند . تخـ ـت سفید مشکی آدیداسش کاملا مشرف به پنجره بود . برف اندکی در حال باریدن بود . همیشه از این برف ها بدش می آمد . روی زمین نمی نشست و فقط هوا را سوز دار می کرد و مردم را مسخره .
روی پاتخـ ـتی اش هم عکس سه نفره ایاز خودش و آرش و مادربزرگش گذاشته بود .تا به یاد داشت عکسی با آریا نداشت و حتی عکسی هم از ضحی ندیده بود.
زیر پنجره میز و کمدی قرار داشت که ست تخـ ـتش بود . و فرش کوچک پرز بلند مشکی هم روی سرامیک های سفید خود نمایی می کرد .
سمت راست ، پازل سه هزار تکه ی نیمه تمامی روی زمین بود که دختری را لب ساحل با پاهای برهـ ـنه نشان می داد .
بعد از آویزان کردن لباس های چروک شده اش تقویم رو میزی اش را نگاه کرد .روز شنبه 14 اسفند امتحان ادبیات داشت . با فهمیدن اینکه امروز 13 اسفنداست خاک برسر گویان شروع به خواندن ادبیات کرد . همیشه حفظیاتش برعکس فهمیدنی هایش ضعیف بود

****************.

آریا با لحن صمیمی با برادرش خوش و بش می کرد .
ـ چه خبر ؟ خوش گذشت اون ورا. آب و هواش خوب بهت ساخته ها چاق تر شدی .
ـ ای بدک نبود . مدرکم رو که گرفتم کاری نداشتم اونجا ، برگشتم .
ـ اینجا می خوای چیکار کنی ؟ بر میگردی شرکت بابا ؟
ـ آره ولی قصد دارم یه موئسسه ی موسیقی هم بزنم .
ـ ضرب و تنبک که نون و آب نمیشه .
آرش کلافه نگاهش را از آریا گرفت و گفت:
ـ من نیومدم راجع به اینا حرف بزنم . موضوع مهم تری هست .
آریا با همان نگاه سرد و یخی اش نگاهش کرد و پرسید :
ـ چی ؟
آرش خیره شد در چشم های آریا ... با لحنی که حاکی از اهمیت موضوع بود گفت : زلال.


آریا با لاقیدی همیشگی اش شانه بالا انداخت و گفت :
ـ اگر بابت دیشبه که رفتی دستت درد نکنه ولی نیازی نبود حتما یه کاری کرده دیگه باید تاوانش رو پس بده . منم نزدیکای ظهر رفتم .
آرش چشم هایش را تنگ کرد و پرسید : همین ؟
ـ چی می خوای ؟می خوای برات حـ ـلقه ی گل بگیرم بندازم گردنت یا مدال طلا .
آرش در حالی که صدایش بالا می رفت گفت :نه می خوام بفهمی اون دخترته . وظیفت بوده باید می رفتی . تو حتی نمی دونی برای چی دستگیر شده .
آریا با خونسردی معمولش جواب داد : تو لازم نیس به من درس اخلاق بدی . همون قدر که ضحی اهمیت میده منم میدم . تو رو هم کسی مجبور نکرده بود بری .
آرش از این همه بی خیالی آریا به جوش آمد و با صدای بلند شده اش گفت: منتی هم سر کسی ندارم وظیفم بوده برم . فقط نمی فهمم توچه جور آدمی هستی .اصلا آدم هستی ؟ یه زنه هرزه رو که معلوم نیست هر روز سر کدوم خیابون وایمیسته رو به دخترت ارجحیت میدی ؟ یک ذره باید شعور داشته باشی ؛ اون دختر حرفی نمیزنه ، اعتراضی نمیکنه ، تو نباید بفهمی . با این همه دردی که داره تو هم با این بی مهری هات قوز بالا قوز میشی واسش ولی اون دم نمیزنه.
و با صورتی برافروخته کتش را از روی دسته ی مبل برداشت و به سمت در خروجی رفت. نمی توانست این همه بی مسئولیتی را تحمل کند حتی اگر از جانب برادر بزرگش آریا باشد که چند سالی ندیده بودش ...
زلال از توی اتاقش حرف های آرش را شنید . شک داشت ترحم است یا دوست داشتن .
می دانست آریا روشش بی اعتنایی و خونسردی است .در این سه چهار سال عادت کرده بود.
بدون آنکه ترسی از مواخذه شدن از طرف آریا داشته باشد سعی می کرد روی درس تمرکز کند . ولی فایده نداشت .
بی خیال برای عوض کردن حال و هوایش گوشی اش را بیرون کشید و برای سالاری که ادعای دوست پسـ ـر بودن با زلال را می کرد در عین اینکه برای زلال کسی بود مثل بقیه با لحن بچه گانه و لوسی نوشت : سالاد جونم با چه سسی بخولمت(بخورمت) خومشزه تلی(خوشمزه تری) ؟ سس فلانسوی (فرانسوی) یا هزال جزیله(هزار جزیره) ؟
و این شروع اس ام اس بازی بود که او را از هرگونه مشغله ی فکری فارغ کرد حتی امتحان ادبیات فردایش .
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: admin
#7
بعداز پوشیدن لباس های دیشبی اش به هال رفت و آرش را که با یک پیراهن کرم کت چرم قهوه ای و شلوار کتان قهوه ای سوخته روی کاناپه دید . اولین چیزی که به ذهنش رسید کلمه ی چوب بود . و یادش آمد ست اتاق آرش قهوه ای است .
تخـ ـت یک نفره ی قهوه ای زیر پنجره ای با پرده های کرم قهوه ای رو به روی درقهوه ای مدل حصیری قرار داشت و کتابخانه و میز تحریر قهوه ای هم سمت راست در بود . و قالیچه ی قهوه ای سوخته ای در کف اتاق پهن بود .
به اطرافش نگاه کرد . پرده ها هم کرم قهوه ای بودند . پارکت ها هم همینطور حتی کاناپه ای که آرش رویش لمیده بود .
تا به حال انقدر رنگ قهوه ای یکجا ندیده بود .
با صدا زدن آرش از پله ها به سوی مزدا 3 آرش سرازیر شدند .
به رستوران شیکی وارد شدند . زلال در کمال تعجب دنبال آرش به راه افتاد .
بعد از نشستن به آرش گفت : تو هر رستوانی میری با اونجا ست میکنی ؟
آرش کمی سرش را به اطراف چرخاند و گفت : نچ . من فقط رستوران هایی که ست قهوه ای دارن میرم .
و منوی غذا که طرح چوب را برداشت و مشغول انتخاب غذا شد .
کمی بعد منو را از مقابل چشمانش پائین آورد تا نظر زلال را بپرسد که با چشمان متعجب زلال رو به رو شد که با دهان باز بهش خیره شده بود و گفت : جدی؟
با خنده جواب داد : نه. اینجا چون غذاش خوبه و طرف هم آشناس میام . ولی در کل با قهوه ای حال می کنم .
- نمی گفتی هم تابلو بود.فقط ماشین و لپ تاپت مشکیه .
آرش به چشم های قهوه ای شفاف زلال نگاه کرد و خندید ...
حین خوردن جوجه بحث به موسیقی کشید . آرش گفت : حتما الان که موقع کنکوره ترکش کردی ؟
- نه بابا ، شش ماه پیش پیانو خریدم . ساز دهنی هم همه ی زیر و بم هاشو یاد گرفتم .
زلال فکر می کرد جوابی که که داده بود آرش را که از بچگی معلم موسیقی اش بوده خوشحال می کند ... اما آرش اخم کرد و با لحن متعجبی و در عین حال محکمی گفت :
- شوخی میکنی ؟ الان باید بشینی درس بخونی یه رشته ی خوب قبول شی . موسیقی همیشه هست .
- استادپویان ، مثلا شما استاد مطرح موسیقی هستید شما خجالت نمی کشی. کنکور رو که هر سال میشه داد . می خوام تو مسابقات موسیقی شرکت کنم مثله قبلنا . این سه سال که به خاطر درس شرکت نکردم رو می خوام جبران کنم . تازه تو هم باید کمکم کنی . هم برادرزادتم هم بیشتر از ده سال شاگردت بودم .
آرش بی توجه به دلایل زلال قاطع گفت :
- مسابقات دی هست .*به یه شرط هم کمکت می کنم که کنکور یه رشته ی خوب قبول شی . وگرنه رو من حساب نکن .
زلال چین کوچکی به پیشانیش داد .این سه سال به خاطر نبودن آرش روحیه نداشت حال هم که برگشته بود برایش شرط می گذاشت .
نفس را کلافه بیرون داد.
بعداز حساب کردن میز به طرف خانه رفتند . آرش آهنگ های یانی را گذاشت. میدانست زلال از دستش دلخور شده و همچنین می دانست عاشق آهنگ های بی کلام است .
بوی عذر خواهی نامرئی به مشام می رسید . ولی نمی خواست زلال از درسش که به نوعی آینده اش را تضمین می کرد به خاطره موسیقی بگذرد .
هر چیز جای خود را داشت .
در مقابل خانه ی آریا پیاده شدند . زلال مسکوت داشت کلید را در قفل می چرخاند که آرش گفت : زلال من به خاطره خودت می گم .
زلال به عقب چرخید و چند لحظه نگاهش کرد .
آرش اینقدر صادقانه گفته بود که زلال نمی توانست بگوید این هم مانند بقیه تظاهر است .
با لبخند نیم بندی گفت : بیا تو .
جلو تر از آرش به راه افتاد . در ورودی شیشه ای را باز کرد . مائده خانم به استقبالش آمد . بعد از سلام از او پرسید : آریا کجاست ؟
مائده : تو هال نشستن.
زلال : کسی پیششه ؟
منظور اصلیش فرزانه بود . دوست نداشت آرش ، آریا را در حال لاس زدن با فرزانه ببیند .
مائده : نه . تنهان . چیزی می خورید براتون بیارم؟؟!.
زلال با گفتن « نه » مائده خانم را برای پذیرایی از آرش به آشپز خانه فرستاد .
زلال رو به آرش گفت : می خوای ببینیش؟
آرش : آره باهاش حرف دارم .
زلال آرش را راهنمائی کرد .
بعد از گفتن سلام سرد و خالی از احساسی به آریا به درون اتاقش چپید .
کاپشنش را روی صندلی میز تحریرش گذاشت و روی تخـ ـت ولو شد .
عروسک سگ پشمالوی سفیدش را که آرش برای تولد ده سالگی اش گرفته بود بغـ ـل کردو به خود فشارش داد . او را هفتگی به حمـ ـام می برد برای همین کمی کرک شده بود ولی هنوزم برای زلال دوست داشتنی ترین بود .
به اطراف چشم چرخاند . تخـ ـت سفید مشکی آدیداسش کاملا مشرف به پنجره بود . برف اندکی در حال باریدن بود . همیشه از این برف ها بدش می آمد . روی زمین نمی نشست و فقط هوا را سوز دار می کرد و مردم را مسخره .
روی پاتخـ ـتی اش هم عکس سه نفره ایاز خودش و آرش و مادربزرگش گذاشته بود .تا به یاد داشت عکسی با آریا نداشت و حتی عکسی هم از ضحی ندیده بود.
زیر پنجره میز و کمدی قرار داشت که ست تخـ ـتش بود . و فرش کوچک پرز بلند مشکی هم روی سرامیک های سفید خود نمایی می کرد .
سمت راست ، پازل سه هزار تکه ی نیمه تمامی روی زمین بود که دختری را لب ساحل با پاهای برهـ ـنه نشان می داد .
بعد از آویزان کردن لباس های چروک شده اش تقویم رو میزی اش را نگاه کرد .روز شنبه 14 اسفند امتحان ادبیات داشت . با فهمیدن اینکه امروز 13 اسفنداست خاک برسر گویان شروع به خواندن ادبیات کرد . همیشه حفظیاتش برعکس فهمیدنی هایش ضعیف بود

****************.

آریا با لحن صمیمی با برادرش خوش و بش می کرد .
ـ چه خبر ؟ خوش گذشت اون ورا. آب و هواش خوب بهت ساخته ها چاق تر شدی .
ـ ای بدک نبود . مدرکم رو که گرفتم کاری نداشتم اونجا ، برگشتم .
ـ اینجا می خوای چیکار کنی ؟ بر میگردی شرکت بابا ؟
ـ آره ولی قصد دارم یه موئسسه ی موسیقی هم بزنم .
ـ ضرب و تنبک که نون و آب نمیشه .
آرش کلافه نگاهش را از آریا گرفت و گفت:
ـ من نیومدم راجع به اینا حرف بزنم . موضوع مهم تری هست .
آریا با همان نگاه سرد و یخی اش نگاهش کرد و پرسید :
ـ چی ؟
آرش خیره شد در چشم های آریا ... با لحنی که حاکی از اهمیت موضوع بود گفت : زلال.


آریا با لاقیدی همیشگی اش شانه بالا انداخت و گفت :
ـ اگر بابت دیشبه که رفتی دستت درد نکنه ولی نیازی نبود حتما یه کاری کرده دیگه باید تاوانش رو پس بده . منم نزدیکای ظهر رفتم .
آرش چشم هایش را تنگ کرد و پرسید : همین ؟
ـ چی می خوای ؟می خوای برات حـ ـلقه ی گل بگیرم بندازم گردنت یا مدال طلا .
آرش در حالی که صدایش بالا می رفت گفت :نه می خوام بفهمی اون دخترته . وظیفت بوده باید می رفتی . تو حتی نمی دونی برای چی دستگیر شده .
آریا با خونسردی معمولش جواب داد : تو لازم نیس به من درس اخلاق بدی . همون قدر که ضحی اهمیت میده منم میدم . تو رو هم کسی مجبور نکرده بود بری .
آرش از این همه بی خیالی آریا به جوش آمد و با صدای بلند شده اش گفت: منتی هم سر کسی ندارم وظیفم بوده برم . فقط نمی فهمم توچه جور آدمی هستی .اصلا آدم هستی ؟ یه زنه هرزه رو که معلوم نیست هر روز سر کدوم خیابون وایمیسته رو به دخترت ارجحیت میدی ؟ یک ذره باید شعور داشته باشی ؛ اون دختر حرفی نمیزنه ، اعتراضی نمیکنه ، تو نباید بفهمی . با این همه دردی که داره تو هم با این بی مهری هات قوز بالا قوز میشی واسش ولی اون دم نمیزنه.
و با صورتی برافروخته کتش را از روی دسته ی مبل برداشت و به سمت در خروجی رفت. نمی توانست این همه بی مسئولیتی را تحمل کند حتی اگر از جانب برادر بزرگش آریا باشد که چند سالی ندیده بودش ...
زلال از توی اتاقش حرف های آرش را شنید . شک داشت ترحم است یا دوست داشتن .
می دانست آریا روشش بی اعتنایی و خونسردی است .در این سه چهار سال عادت کرده بود.
بدون آنکه ترسی از مواخذه شدن از طرف آریا داشته باشد سعی می کرد روی درس تمرکز کند . ولی فایده نداشت .
بی خیال برای عوض کردن حال و هوایش گوشی اش را بیرون کشید و برای سالاری که ادعای دوست پسـ ـر بودن با زلال را می کرد در عین اینکه برای زلال کسی بود مثل بقیه با لحن بچه گانه و لوسی نوشت : سالاد جونم با چه سسی بخولمت(بخورمت) خومشزه تلی(خوشمزه تری) ؟ سس فلانسوی (فرانسوی) یا هزال جزیله(هزار جزیره) ؟
و این شروع اس ام اس بازی بود که او را از هرگونه مشغله ی فکری فارغ کرد حتی امتحان ادبیات فردایش .
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: admin
#8
یک هفته به عید مانده بود و او مجبور بود برای تحقق بخشیدن به شرط آرش بیشتر وقتش را صرف درس خواندن کند .
حتی گوشی اش را نیز خاموش کرده بود .
شام خوردن با اریا برایش مثل دیدن ستاره ی هالی بود . ظهر ها آریا در شرکت نهار می خورد و شب ها هم کم پیش می آمد شام را در خانه و کنار زلال باشد .
آریا حین خوردن شوید پلوی با ماهی دست پخت مائده خانم به زلال گفت : به حسابت برای این ماه پول واریز کردم . اگه عید مسافرتی ، جایی می خوای بری .
زلال از این همه توجهی که به او می شد پوزخندی بر لب آورد و گفت :
ـ امسال به خاطر کنکورم نمی تونم .
آریا بی تفاوت گفت : هر طور راحتی . من و فرزانه با هم می ریم قبرس .
زلال سرد گفت : خوش بگذره .
و با لقمه ی آخرش بغضش را هم فرو داد .
دوست داشت بگوید « بری دیگه برنگردی » ولی نتوانست . این خواسته ی قلبی اش نبود . و فقط این آرزو را برای فرزانه کرد . خیلی از او بدش می آمد . از آن مارمولک ها بود . از آن ها که تا یک آدم حسابی پیدا می کنند دو دستی می چسبندش و دیگر ولش هم نمی کنند .
همیشه وقتی به خودش فکر می کرد و خانواده ی درهم پاشیده اش دلش می گرفت اما به رو نمی آورد و حتی به آریا و ضحی حق هم می داد ... دلیلی نمی دید آنها به خاطر او از زندگی و لذت هایش دست بکشند .
قبول داشت هر کس اختیار زندگی خودش را دارد و زندگی کسی به زندگی کسی متصل نیست.
چون زندگی خودش به کسی متصل نبود این باور را پیدا کرده بود .
حتی به کسانی که اسماً دوست پسـ ـرش بودند .برایش فرقی نداشت کسی که طرف مقابلش بود سالار باشد یا کاوه یا معین ... فقط جملات کلیشه ای دروغین را سر هم می کرد .بی آنکه حسی پشت آن ها بگذارد ... نه به کسی از آن ها ابراز عشق می کرد و نه به کسی ابراز تنفر ... بی هیچ حسی، مواقع بیکاری اش را با آن ها پر می کرد. مخصوصا حالا که دوستان صمیمی اش هم سرگرم درس خواندن بودند و او نمی توانست بیش از حد مزاحم آن ها شود .


****

ساعت دو و پنجاه و پنج دقیقه بود که گوشی اش زنگ خورد ... با چشمانی بسته روی پاتخـ ـتی دست می کشید که آن را پیدا کند... که کاملا بی نتیجه بود... آهنگ بی کلام نـ ـوازش ابی صدایش بلند تر می شد ... به زحمت لای چشمانش را گشود ...با خمیازه ای بلند بالا جواب داد . صدای خندان آرش را پشت خط شنید .
ـ خوابی خانوم ؟
زلال عصبانی گفت : پ ن پ ساعت سه نصفه شب داشتم پشتک وارو میزدم برات .
ـ خاونم خانوما پنج دقیقه است عید شده . الان که خواب موندی تا آخر سال خواب می مونی .
زلال یاد مادربزرگش افتاد... همیشه این اعتقاد را داشت... ولی عید برایش کلمه ی بی معنایی بود . خیلی وقت بود که گذر ماه و سال برایش اهمیت چندانی نداشت ...
ـ عیدت مبارک .
زلال خواب آلود و بی حوصله جواب داد : مرسی . عید تو هم مبارک !!!
ـ آریا هم خوابه ؟!
زلال در جایش کمی تکان خورد و گفت : نه !
ـ پس گوشی رو بهش بده !
زلال دستش را لابه لای موهایش فرو برد و گفت : نیست .
ـ کجاست ؟
ـ قبرس .
آرش با تعجب گفت : با کی ؟
زلال ذهنش ارور داد آرش نصفه شب اورا از خواب پرانده بود ؛ حالا نکیر و منکر می پرسید .
قیافه ی همراه آریا را به خاطر داشت ... ولی هر چه فکر کرد اسمش را به خاطرنیاورد . از این رو گفت : چمیدونم همون دختره . وقت گیر آوردیا .
صدای نفس های پر حرص آرش در گوشی پیچید... گفت:
ـ فردا صبح با بچه ها میریم شمال می خواستم دعوتت کنم تو هم بیای .
ـ مرسی نمی تونم بیام. مدرسه از پنجم به بعد کلاس کنکور دارم . ..
و با حرص اضافه کرد :مگه خودت شرط نذاشتی یه رشته ی خوب قبول شم .
آرش لبخند رضایت بخشی زد و گفت : مواظب خودت باش خانوم کوچولو . شب خوش .
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: admin
#9
اواخر فروردین بود که آرش به خانه یشان آمد . بعد از بگو مگوی قبلیش با آریا دیگر نیامده بود و فقط با زلال تلفنی صحبت می کرد .
آریا طبق معمول خانه نبود .
بعد از زدن تقه ای به در وارد اتاق زلال شد . زلال سرش را از روی کتاب به طرف در چرخاند.
با دیدن آرش لبخندی روی لب هایش شکل گرفت ... با تعجب گفت : کی اومدی ؟
آرش کمی این پا و آن پا کرد ... انگار که برای گفتن موضوعی شک داشت ... آخر سر نفس عمیقی گرفت و گفت:
ـ الان . اگه کاری نداری باهات کار واجبی دارم .
زلال برای عمویش دلتنگ بود برای همین کتاب را کنار گذاشت .
گفت : نه ، کار خاصی نیس بعدا انجام میدم .
آرش سرش را به عقب برد و به سالن اشاره زد و گفت : پائین منتظرتم .
زلال بسیار کنجکاو بود سریعتر از قضیه سر در آورد . . . تصمیم گرفت از تیپ زدن صرف نظر کند .. ولی با سنجیدن جوانب که به همراه آرش بیرون می رفت خلاف تصمیمش را عملی کرد .
پالتوی خوش دوخت مشکی ای را با شلوار جین سورمه ای و شال بافت و کیف همین رنگ ست کرد .
چشمانش را با مداد سورمه ای و ریمل آراست .... بعد از پوشیدن کفش های کتونی اش با آرش از خانه خارج شدند .
به کافی شاپ دنجی همان حوالی رفتند .
آرش بر خلاف دفعه ی قبل تیپ طوسی زده بود ...به قهوه اش شکر اضافه کرد...زلال هم چنان منتظر به بخار های قهوه ی تلخش خیره بود ... در درون داشت می مرد از کنجکاوی .
ارش اهل حاشیه رفتن نبود ... ولی اینبار نمی دانست از کجا شروع کند ... شک داشت تصمیمی که گرفته است صحیح است یا نه ! ...بعد از جرعه ای نوشیدن با من من گفت :
ـ یه پیشنهاد دارم برات ... و تنها کاریه که از دست من بر می آد ...راستش تو خیلی تو داری ...اینطوری خیلی اذیت میشی .. شرایط زندگیت به نوعی ویژه است ... کنار اومدن باهاش سخته .. ولی تو کنار اومدی ... اما هر چی میشه تو خودت می ریزی و این اصلا خوب نیست ... بعد از مدتی از درون داغون میشی ... من این رو نمی خوام ....قبول دارم کامل نمی تونی زندگیت رو عوض کنی ولی ... ولی میتونی محیطت رو عوض کنی ... ازت می خوام ... امممم... طبقه ی پائین که خالیه ... وسایلشم بعد از مامان دست نخورده ... اینطوری خیال من هم بابت تو راحت تره .
زلال با ابرو های بالا رفته به چهره ی مشوش آرش خیره شد ...
تک خنده ی یهویی کرد ک کاملا از روی تعجب بود ... چند بار با زبان لب هایش را تر کرد ... گوشه ی شقیقه اش را خاراند ... بعد از لحظاتی گفت : اممممم ...مرسی آرش ولی من ازت ترحم نمی خوام .نمی تونم قبول کنم . تو خوبی ... عموی خوبی هم هستی ... اما ... اما ... تا اینجا که کنار اومدم ... از این به بعدش هم کنار میام ...خوب ؟
آرش دستش را لابه لای موهایش فرو برد ... با صدای خسته ای ادامه داد :
ـ چیزی که ازش میترسیدم همین بود ....فکر کنی اینا ترحمه!! ....ولی جدای اینکه تو برادرزادمی ... جدای این که شرایط سختی داری ... پونزده سال پیشِ هم زندگی کردیم ... این وظیفمه .
زلال عصبانی گفت : یک بار گفتم اینا وظیفت نیست ...
بغضش را فرو داد:
ـ وظیفه ی هیچ کس نیست .
ـ چرا هست ... هم برای من هم برای آریا هم برای ضحی وظیفه است . اونا کوتاهی می کنن ولی من نمی خوام ....
با مکث ادامه داد : برای آسایش خودت میگم . من برادرم رو بهتر از تو می شناسم ....خونسردی و بی اعتنایی روششه .... نمیخوام تو اذیت شی . به فکر خودت باش .
ـ من هم دختره همون پدرم ...خونسردتر و بی اعتنا تر از اون ...نباید اون رو به خاطر رفتاراش سرزنش کنم ... اختیار خودش رو داره ... اختیار زندگیش رو ...
آرش پرید وسط حرف های زلال : نه !!! وقتی دخترشی باید از همه چیش به خاطره تو بگذره . پدرته ! در برابر تو مسئوله.
زلال نگاهش را ارش گرفت ... نفسش را آه مانند بیرون داد و گفت: بایدی در کار نیست .
آرشبه چهره ی سرسخت زلال نگاه کرد و گفت :با این اعتقاد ها فقط خودت رو عذاب میدی .. تو باید به فکر راحتی خودت باشی .. تو الانشم داری مـ ـستقل زندگی می کنی پس برات چه فرقی داره پیش آریا باشی یا خونه ی من؟! حداقلش اینه که رفتار های آریا اذیتت نمی کنه. حداقلش اینه که کسی هست حواسش بهت باشه ...
زلال لب هایش را با زبان تر کرد ... تند و بی وقفه دلیل اصلیش را گفت پیش از آن که پشیمان شود: من نمی خوام سربار کسی باشم .
آرش متعجب و هشدار گونه گفت : زلااااااال !!!.. این حرف ها چیه ؟ من و تو باهم تعارف داریم ؟ اگه اینطوری بود ازت می خواستم .
زلال حرفی که مدت ها روی قلبش سنگینی می کرد را به زبان آورد : با اومدن من زندگی ضحی و آریا بهم خورد .... نمی خوام با اومدن پیش تو. ...
به سقف خیره شد بلکه اشکی که در چشمانش بود تراوش نکند ولی با زل زدن به چراغ بالای سرش پلک زد ...قطره ای روی گونه اش جاری شد .
آرش عصبانی گفت : تو میفهمی چی داری میگی ؟! ... تو زندگی اونا رو خراب نکردی اونا این کار رو با تو کردن ...میگم اخلاق سرد آریا بده نگو نه ... اینقدر بی اهمیت به توئه که تو فکر می کنی مشکل از خودته ...
زلال سرش را پایین انداخت که در چشم های آرش نگاهی نکند:
ـ به هر حال همش این نیست ... تو پس فردا می خوای ازدواج کنی ...شاید همسر تو دوس نداشته باشه من اونجا زندگی کنم ... در ضمن تو این همه سرت شلوغه ... اگه بخوای همش نگران من باشی که نمیشه ..اگه اخلاقت مثله آریا بود که بی تفاوت باشی قبول می کردم ولی اینطوری شرایط زندگی خودت رو سخت می کنی ... تازه همش اینا نیست که کلی مشکل وجود داره .
آرش می فهمید همه این ها بهانه هایی ست برای رد کردن درخواست او ... حامیانه گفت:
ـ من فکر همه جاش رو کردم ... جنابعالی هم نگران من نباش به فکر خودت باش ...
کمی مکث کرد و سپس ادامه داد: حالا بازم فکرات رو بکن .
زلال به سر تکان دادنی بی مفهوم قناعت کرد.
آرش وقتی زلال را پیاده می کرد ، پدرانه گفت : زلال جان به خودت فکر کن ...باید خودخواهانه تصمیم بگیری .
زلال همچنان در فکر بود که صدای جیغ چرخ های اتومبیل آرش او را به خود آورد ...
با ذهنی آشفته پا در خانه گذاشت ...حواسش جمع درس نمی شد ...حتی شام هم نخورد و گرسنه خوابید.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: admin
#10
روز بعد با قیافه ای گرفته وارد مدرسه شد . درسا و باران و ترانه بهترین دوستانش بودند . از اول راهنمائی همکلاس بودند ولی دوسال بعدش صمیمی ترین دوستانش شدند .
درسا که حال خرابش را دید گفت : چته ،مثه مادر مرده ها بغ کردی ؟
زلال نفس سنگینش را بیرون داد و گفت :
ـ باید یه تصمیم بززززززرگ بگیرم .
باران با هیجان پرسید : واست خواستگار اومده ؟
زلال بی حوصله گفت : توی این قحطی خواستگار کجا بود.
ترانه هم شانس خود را امتحان کرد و گفت : نکنه بین کامیاب و ارسلان شک داری ؟
زلال : دل خوشی داری ها ، اونا ارزش دارن من خودم رو واسشون ناراحت کنم . بهشون فکر کنم . نمی خواد به اون کله های پوکتون فشار بیارین . اگه یکم دیگه فکر کنید دود از سرتون بلند میشه.
درسا بی طاقت گفت : خب بنال چه مرگته ؟
زلال غمگین دست هایش را روی میز گذاشت سرش را هم روی آنها .و مشغول تعریف کردن ماجرا شد .
درسا که با زلال صمیمی تر بود و بهتر درکش می کرد گفت : به نظرم پر بیراهم نگفته .
باران ادامه داد : خره یه دستگاه ساختمون رو می خواد بهت بده اون موقع تو ناز می کنی . میتونی واسه خودت مـ ـستقل زندگیت رو کنی .
همیشه مشکلاتش با آریا را بی احساس بازگو میکرد تا کسی دلش برایش نسوزد و بگوید : آخی ..طفلی ...حیوونکی ...
این بار هم مثل همیشه گفت : آخه اخلاق آرش با آریا فرق داره .همین چند وقت پیش آمار درس و مدرسم رو می گرفت ولی آریا آمار زنده بودنم رو هم نمی گیره .
باران که همیشه از روی باد معده حرف میزد گفت : اینطوری که بد میشه . پیش آریا بمون و با آزادیت عجق کن .
همیشه باران نقطه نظرش روی آزادی بود چون تک دختر بود و دو برادرش روی او بسیار حساس .
ولی ترانه که عاقل ترینشان محسوب می شد مخالفت کرد و جدی گفت : به نظر من پیش آرش زندگی کنی به نفعته . تو الان تو سنی هستی که اگه آزادی داشته باشی ازش سواستفاده می کنی که شاید به ضررت تموم بشه .
درسا هم اظهار وجود کرد و گفت : تازه تو آرش رو هم از آریا بیشتر دوست داری چون بهت اهمیت میده .
زلال کلافه دستش را بالا آورد و گفت: اگه ترحم باشه چی ؟
درسا :اگه باشه هم بازم نفعش به تو میرسه و مشکلاتش برای آرشه .
ـ اگه پس فردا سرم منت بذاره چی ؟
ترانه :تو سه سال پیش سیزده سال باهاش زندگی کردی .مگه اون موقع می ذاشت که الان بذاره ؟؟!.
دوستانش با این حرف ها و حدیث ها که در گوشش خواندند رایش را زدند .
ولی هنوز یک مشکل باقی بود :اگر آریا نگذارد چه ؟
ساعت آخر مدرسه بود . بچه ها با سروصدا تاریخ امتحان میان ترم شیمی را تعیین می کردند . که خانم زمانی شروع کرد به نطق کردن : بچه ها خوب خوب بخونید ، تست بزنید ، که ایشالا همتون پزشکی قبول بشید .
زلال با لبخند بلند گفت : خانم همه که نباید پزشک بشن . یکی هم باید مریض بشه . من به شخصه فداکاری می کنم و شغل شریف مریضی رو انتخاب می کنم .
بچه ها می خندیدند که غزل از اخر کلاس صدا رساند : تو که مریضه خدایی هستی .
زلال برگشت و چشم غره ای به غزل رفت.
باران گفت : خانوم هر چی بیشتر به کنکور نزدیک میشیم می فهمیم فقط پزشکی و دندونپزشکی و داروسازی که رشته نیست ، مامایی و پرستاری و هوشبری هم رشته های خیلی خوبی هستند .
زلال الکی و تنها برای اینکه ذهن خودش را منحرف کند بلند بلند خندید.
من خدایی دارم که دست گیـــر است نه مچ گیــــر ............
سپاس شده توسط: admin ، soosan48


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
27 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
شمیم (۰۹-۰۹-۹۴, ۰۵:۵۶ ب.ظ)، سوگند* (۰۸-۰۵-۹۴, ۰۷:۴۳ ق.ظ)، candy (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۵:۲۷ ب.ظ)، mermaid (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۷:۱۸ ب.ظ)، توکا (۲۰-۰۹-۹۴, ۱۰:۲۴ ب.ظ)، برف سیاه (۰۸-۰۶-۹۵, ۰۳:۳۰ ب.ظ)، Nell (۱۳-۰۶-۹۶, ۰۷:۰۹ ق.ظ)، زهرا 145 (۱۹-۱۲-۹۵, ۱۲:۳۵ ق.ظ)، شیشه (۰۸-۱۲-۹۵, ۰۹:۲۰ ق.ظ)، AsαNα (۱۹-۰۸-۹۶, ۰۱:۴۹ ب.ظ)، zemestan (۱۴-۰۷-۹۵, ۰۲:۱۵ ب.ظ)، romina.bbh (۰۷-۰۱-۹۶, ۰۶:۳۳ ب.ظ)، گلمن (۰۸-۱۰-۹۵, ۰۹:۱۶ ق.ظ)، 9305201346 (۱۶-۰۹-۹۵, ۰۳:۳۶ ب.ظ)، 1351 (۲۵-۰۱-۹۶, ۰۹:۴۶ ق.ظ)، bmbm (۲۰-۰۲-۹۶, ۰۱:۳۹ ق.ظ)، Mariam33 (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۰۳ ب.ظ)، سارا1339 (۰۴-۱۰-۹۵, ۰۴:۱۵ ب.ظ)، ،یسنا، (۱۷-۰۹-۹۵, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، الهه مهدی (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۹:۳۱ ب.ظ)، arad.salmani (۲۲-۰۹-۹۵, ۰۳:۳۰ ب.ظ)، Ghanehsheri (۲۹-۰۹-۹۵, ۰۳:۰۶ ق.ظ)، shaki faraz (۱۶-۱۲-۹۵, ۰۴:۴۵ ب.ظ)، soosan48 (۱۸-۰۷-۹۶, ۱۱:۳۵ ق.ظ)، LielaRP (۲۹-۰۴-۹۶, ۱۲:۳۹ ق.ظ)، معصوم م (۱۹-۰۵-۹۶, ۰۷:۰۲ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۲۹-۰۴-۹۶, ۰۵:۰۴ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان