انجمن ايران رمان



وارث عذاب عشق | فریده شجاعی
زمان کنونی: ۲۷-۱۰-۹۶، ۰۸:۳۰ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: arezoo
آخرین ارسال: arezoo
پاسخ 50
بازدید 11379

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
وارث عذاب عشق | فریده شجاعی
#1
صفحه 1 الی 11

در دره ای خاموش ، گل زیبای کوچکی شکفته است که دیدارش چون تماشای خورشید دیده و دل را نـ ـوازش می دهد.بی جهت نیست که گل سرخ را ملکه گلها نامیده اند زیرا ارزش آن از طلا و مروارید و الماس بیشتر است.

باید مدتی دراز سخن بگویم و نغمه سرایی کنم تا بتوانم محاسن این گل زیبا و اثر سحرآمیز آن را دز جسم و روح شرح دهم، زیرا هیچ اکسیری نیست که چون نگاه این گل معجزه کند.

کسی که این گل را در مزرع دل داشته باشد ، چون فرشتگان زیبا می شود.من این نکته را در مورد بسیار مردان و زنان آزموده و همه جا صادق یافتم.چه در نزد جوانان و چه سالخوردگان، خوب دیدم که گل زیبای سرخ چون طلسمی سحرآمیز دلها را به سوی خود جلب می کرد.اما بهوش باش، در نزد آدم مغروری که خود را احمقانه آقای همه
می داند هیچ زیبایی وجود ندارد.اگر غرور جاه یا رنگ طلا تو را سرمـ ـست کرده سراغ گل سرخ میا، زیرا جادوی این گل تو را از آسمان غرور پایین خواهد آورد و خاک زمین خواهد کرد.اما تو که غرور نداری ، اگر این گل را به سیـ ـنه زنی چهره ای به رنگ گل سرخ خواهی یافت و در چشمانت و در پس مژگان فروهشته ات فروغ محبت خواهد درخشید.

- خوب چه طور بود؟

خیلی عالی بود ، فقط یادم باشه از گل فروشی یک دسته گل سرخ بخرم ،امروز لازم می شه!

محمد لبخندی زد و سرش را تکان داد. فرشاد به طرف دوستش برگشت. نگاهی به کتاب انداخت و گفت : ببینم محمد این همون کتابی نیست که از پروانه گرفتی؟

- چرا همونه.

- پسر عجب بلایی بوده و ما نمی دونستیم. ببین چه چیزهایی توی کتاب نوشته.

- فرشاد مودب باش ، سمیعی دختر با شخصیت و محترمی است.

فرشاد زیر چشمی به دوستش نگاه کرد و با لبخند معنی دار و با حالتی موذیانه سرش را تکان داد : آره همینطوره!

محمد متوجه حرکت فرشاد شد ، اما به رویش نیاورد.

فرشاد در ادامه با لحن طنز آمیزی گفت :خودتم می دونی که من و پروانه این حرفها را با هم نداریم. باور کن می دونسته من کتاب را می بینم ، مخصوصاً این متن را نوشته.

محمد نفس عمیقی کشید و در حالی که به روبرو اشاره می کرد خطاب به فرشاد گفت : هول نشو ، این متن را سمیعی ننوشته ، این نوشته متعلق به بورگر ،شاعر آلمانی است.حالا مواظب جاده باش یک وقت نزنی مارو ناقص کنی.

- به تو قول می دهم نقص عضوی در کار نباشه و هر دو به اتفاق راهی بهشت زهرا بشیم.

محمد به کیلومترشمار که عقربه قرمز آن روی صد و بیست دودو می زد نگاهی انداخت و به علامت تایید سرش را تکان داد : بله مطمئنم. دقیقاً همین طوره که میگی.

فرشاد همچنان لبخند بر لب داشت و پایش را به پدال گاز دوخته بود.

- حالا چه خبره مگه داری سر می بری ؟

- آره مگه نمی دونی ؟

محمد با تعجب گفت : چی رو ؟

- اینکه من دارم سر می برم ، اونم د....دوتا.

محمد با صدای بلند خندید و به کتابی که روی زانوانش باز بود خیره شد.

خودرو بی ام و زیتونی رنگی که به سرعت بزرگراه را طی می کرد متعلق به فرشاد دانشجوی سال سوم رشته مهندسی معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود که به اتفاق دوستش محمد که او نیز دانشجوی علوم پزشکی بود و در همان دانشگاه مشغول به تحصیل بود ، برای بازدید از نمایشگاهکتابی که روز اختتامیه آن بود می رفتند. ساعت دو بعدازظهر را نشان می داد و بزرگراه در آن موقع روز خلوت بود با اینکه ان دو عجله ای برای رسیدن نداشتند اما فرشاد با سرعت زیادی رانندگی می کرد.در همان حال ترانه ای را زیر لب زمزمه می کرد.محمد نیز به کتابی که از یکی از دانشجویان دختر به امانت گرفته بود چشم دوخته و به ظاهر مشغول مطالعه بود اما در حقیقت حواسش پیش فرشاد بود که زیر لب شعری زمزمه می کرد، لبخندی لبان محمد را از هم باز کرد. چشم از کتاب برداشت و به بزرگراه چشم دوخت. دلیل لبخند او ترانه ای بود که فرشاد تمام آن را غلط و جا به جا می خواند. محمد به فرشاد نگاه کرد که آرام و خونسرد چشم به شیشه جلوی خودرو دوخته بود فرشاد به محمد نگاه کرد و پرسید : چیه مطالعات جنابعالی تمام شد؟

محمد که با لبخند به او نگاه می کرد گفت : تو لطفاً بقیه شعرتو بخون.

فرشادم با لحن طنزی که اکثر اوقات با آن تکلم می کرد گفت : ا ، فکر نمی کردم اینقدر از صدای من خوشت بیاد!

محمد با تمسخر سرش را تکان داد .

- چه جورم . پیشنهاد می کنم ترتیب یک کنسرت رو بدی.

فرشاد در حالی که با انگشت به شقیقه اش ضربه می زد گفت :اوکی ، به تو می گن مغز متفکر، عجب چیز خوبی گفتی. باید فکرم رو برای ترتیب دادن کنسرتی متمرکز کنم. هی پسر چی می شه اگه همه مثل تو فکر کنن...فکر شو بکن ، تو سالن آمفی تئاتر دانشگاه چه محشری برپا می شه. وقتی روی صحنه می رم جیغ دخترها و فریاد پسرها سالن را می لرزونه.وای وای بیچاره دخترهایی که غش و ضعف می کنن و هیچکس هم نیست تا اونها رو از سالن خارج کند. البته اینم بگم ، برای تو هم خیلی خوب می شود ، می توانم تو را به عنوان بادی گاردم استخدام کنم.

محمد ابرویش زا برد بالا و گفت : فکر بدی هم نیست.

- جون من راست می گی ؟

محمد خنده بلندی سر داد :به جون تو یک چیزی گفتم خوشت بیاد.برو بابا با اون شعر غلط غلوطت که آبروی هر چی خواننده را هم برده ، بهتر نیست اول شعر را یاد بگیری بعد خواننده بشی.

سپس داشبورت را باز کرد و گفت : کاست این خواننده بخت برگشته را کجا گذاشتی ؟

- به تو هم می گن رفیق؟ صدا به این خوبی ، حالا چکار به متنش داری؟

محمد سرش را خم کرد تا کاستی را پیدا کند که فرشاد ترانه آن را می خواند .در همان حال فرشاد سرعت خودرو را کم کرد تا به یک فرعی بپیچد.

محمئ همان طور که داخل داشبورت را نگاه می کرد گفت :به !چقدر اینجا شلوغ است، شتر با بارش گم می شود. کاست را اینجا گذاشتی؟

-آره آقای کلید همانجاست، بگردی پیداش می کنی.در همان حال سوتی کشید و خطاب به محمد گفت : ببینم نظرت با سوار کردن چند تا مسافر چیه ؟ اونم از جنس لطیف.

محمد که برای یافتن کاست سرش را خم کرده بود و متوجه منظور فرشاد نشد و فکر کرد مثل همیشه شوخی می کند.

- فکر بدی نیست ، حداقل پول کتابهایی را که قرار است بخری در می آوری.

فرشاد پایش را روی ترمز گذاشت.با اینکه سرعتشان زیاد نبود اما خودرو با صدای جیغ مانندی ایستاد و در همان حال تکان سختی خورد .محمد که انتظار چنین ترمزی را نداشت به جلو پرت شد و سرش به لبه داشبورت اصابت کرد. خوشبختانه ضربه چندان شدید نبود ولی درد مختصری در سرش ایجاد کرد.در حالی که دستش را روی پیشانی اش گذاشته بود با تعجب به فرشاد نگاه کرد و گفت :بابا ای والله رانندگی ات هم که دست کمی از خواندنت ندارد.پسر این چه وضع رانندگیه؟ و بعد در حالی که با کف دست پیشانی اش را می مالید چهره اش را در هم کشید.

- آخ اگه دستم به اونی که به تو گواهینامه داد برسه می دانم چه کارش کنم ، تو بهتره ....

ادامه کلام محمد با باز شدن در عقب خودرو قطع شد. از چیزی که می دید تعجب کرد با حیرت به فرشاد نگاه کرد و هنگامی که لبخند مکارانه او را دید متوجه منظور او شد.سه دختر جوان کم سن و سال روی صندلی عقب جای گرفت

محمد نفس عمیقی کشید و سرش را تکان داد و با نیشخندی زیر لب زمزمه کرد :خدا به خیر بگذراند! او فرشاد را خوب می شناخت با اینکه او بیست و سه سال داشت و دانشجو بود اما چیزی از شیطنت یک پسر بچه کم نداشت.

هر سه دختر با هم سلام کردند.فرشاد از داخل آینه نگاهی به آنان کرد و با صدای بلندی پاسخ داد اما محمد ترجیح داد خود را بی تفاوت نشان دهد بنابراین زیر لب پاسخ داد و چشمانش را روی کلمه های کتابی که روی زانوانش بود متمرکز کرد.

فرشاد با حالت جذابی پرسید : می تونم بپرسم دوشیزه خانمها کجا تشزیف می برند؟

یکی از دخترها با لحنی که از سنش بعید به نظر می رسید پاسخ داد :بستگی دارد مسیر شما تا کجا بخورد.

فرشاد زیر چشمی نگاهی به محمد انداخت و لبخندی بر لب آورد.محمد که از طرز بیان دختر خوشش نامده بود چهره اش را در هم کشید چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید فرشاد از طرز نفس کشیدن محمد متوجه شد او میلی به این همراهی ندارد ولی دیگر دیر شده بود و او نمی توانست دخترها را پیاده کند، از طرفی شیطنت در وجودش سر برداشته بود و دوست داشت کمی سر به سر دخترها بگذارد بنابراین در پاسخ دختر گفت : سرکار خانم من این ماشین را وقف کمک به همطنان عزیزم کردم ، حالا شما بفرمایید کجا تشریف می برید؟

دخترها به حرف فرشاد خندیدند. محمد نیز برای اینکه نخندد دستی به صورتش کشید در همان حال چشمش به در داشبورت افتاد که همچنان باز مانده بود. به خاطر آورد در حال پیدا کردن نوار کاستی بوده که دیگر احتیاجی به پیدا کردن آن نداشت.داشبورت را بست و به جاده چشم دوخت. صدای دختر بار دیگر به گوش رسید.

-اگر برای شما زحمتی نیست ما را تا چهارراه پارک وی ببرید.فرشاد از آینه نگاهی به دختر انداخت و با لبخند سرش راتکان داد. سکوت خودرو را فرگرفته بود صدای دخترها که آهسته با هم صحبت می کردند و می خندیدند گاهی سکوت را می شکست صدای یکی از دخترها زیر سقف خودرو پیچید : آقا ببخشید سوال می کنم، ماشین شما دستگاه پخش ندارد؟

فرشاد نگاهی به پخش انداخت.

- تا چند دقیقه پیش که داشت، فکر کنم هنوز هم باشه.

- پس لطفاض این نوار را امتحان کنید.

فرشاد کاست را گرفت و به آن نگاه کرد آن را داخل دستگاه پخش گذاشت صدای گوشخراش موسیقی جاز خارجی فضای خودرو را پر کرد فرشاد صدا را کم کرد و نام خواننده را گفت.

دختر با هیجان گفت :وای چه خوب تشخیص دادید، من با یکی از دوستانم سر همین موضوع شرط بسته بودم. سپس شروع کرد به تعریف از آن خواننده. فرشاد با لبخند به توضیحات دختر گوش می داد وقتی حرف دختر تمام شد با لحن مودبانه ای پرسید :می تونم بپرسم شما متوجه می شوید این خواننده چه می خواند؟

دختر با تعجب پرسید : منظور شما را نمی فهمم.

فرشاد در حالی که از آینه به دختر جوان نگاه می کرد با لبخند معنی داری گفت :منظورم این است که شما زبان این خواننده را متوجه می شوید؟

محمد به خوبی متوجه شد فرشاد چه منظوری دارد.خنده تمام وجودش را پر کرده بود دختر با گنگی به فرشاد نگاه می کرد اما کمی بعد مثل اینکه چیزی به خاطرش رسیده باشد گفت : آه بله ، حالا موجه شدم منظور شما چیست.البته تمام شعر ره که نه ولی بعضی کلمه های آن را می فهمم. حالا چه طور مگه ؟

- همین را می خواستم بدانم. پس شما از صدای خواننده خوشتان آمده نه از شعری که می خواند درست است؟

دختر که از بحثی که پیش آمده بود چیزی سر در نمی آورد سرش را تکان داد و گفت : خب بله.

فرشاد به محمد نگاه کرد و او را دید که دستش را روی چانه اش گذاشته و با اینکه به ظاهر نشان می داد گوشش به بحث آن دو نیست اما حالت صورتش نشان میداد خیلی دوست دارد از ته دل بخندد.

دختر بار دیگر پرسید : می تونم بپرسم برای چی این سوال را کردید؟

فرشاد سرش را تکان داد: بله البته. من با یکی از دوستانم سر همین موضوع بحث داشتم من می گویم صدای خوب یک خواننده مهم تر از این است که او با صدایی مثل بوق تریلی بخواند و حالا متنش هم هر چقدر هم که می خواهد معنی دار باشد نظر شما همین است، مگر نه؟

دختر که گویی تازه متوجه جریان شده بود با خنده گفت :بله متوجه شدم شما چه می گویید. خوب البته همین طور است که می گویید ، اما فکر نمی کنم کسی که صدای جالبی نداشته باشد بخواهد خواننده بشود.

فرشاد که می خواست موضوع بحث را عوض کند لبخندی زد و گفت :موضوع بحث جالب شد اما پیش از آن من فکر می کنم ما هنوز به هم معرفی نشده ایم.

دختر با صدایی که خوشحال از آم مشهود بود گفت :بله درست است، اسم من نسرین و این دخترخاله ام شراره و این هم دوستم فرشته.

محمد احساس کرد قلبش تکان خورد ناخودآگاه سرش به سمت دخترها چرخید اما خیلی زود بر احساس خود غلبه کرد و سرش را زیر انداخت و به کتاب خیره شد.نام فرشته او را منقلب کرده بود این نام او را به یاد تنها کسی می انداخت که می توانست فقط با گردش چشمی او را اسیر و برده خود کند. محمد از به یاد آوردن چهره زیبا و دوست داشتنی فرشته دلش فرو ریخت و برای غلبه بر احساسش چشمانش رابست و دستی به صورتش کشید.

فرشاد ابروهایش را بالا برد و با لبخندی که نفس را در سیـ ـنه دخترها جبس می کرد گفت : خوشبختم. اسم بنده هم فرشاد ... بعد اشاره به محمد کرد و ادامه داد ...و ایشان هم سرکار آقای ابوالهول.

محمد برای اینکه ناگهانی زیر خنده نزند لبـ ـانش را به هم فشار داد و سرش را به سمت پنجره چرخاند.

دخترها با تعجب به هم نگاه کردند و هر سه به محمد نگریستند.

شراره پرسید : ببخشید می شود نام ایشان را یک بار دیگر تکرار کنید ما متوجه نشدیم شما چه گفتید.

فرشاد در کمال جدیت و بدون اینکه بخندد از آینه به دخترها نگاه کرد و گفت :اینکه خیلی بد شد ایشان مدل یزرگترین و معروف ترین مجسمه دنیا هستند یعنی شما ابوالهول را نمی شناسید.

دخترها با صدای بلند خندیدند فرشاد نیز با لبخند به محمد که سعی می کرد تا توجهی به آنان نداشته باشد نگاهی انداخت چهره سرخ محمد نشان میداد که دوست دارد از ته دل بخندد اما حضور دخترها مانع از ابراز احساسات او می شد.

نسرین در صندلی جا به جا شد و در حالی که به محمد نگاه می کرد گفت : مثل اینکه دوست شما خیلی خجالتیه.

فرشاد نگاهی به محمد انداخت و در حالی که با موذی گری لبخند می زد گفت :اتفاقاً برعکس دوستم خجالتی نیست فقط ....مکثی کرد و در حالی که خود را متاثر نشان می داد آهی کشید و ادامه داد : متاسفانه ناشنواست.

هر سه دختر با ناباوری به محمد نگاه کردند.

- آه چه حیف

- آقا جدی می گویید؟

فرشاد بدون اینکه پاسخ بدهد سرش را تکان داد.

- آه ، طفلی ، چه حیف.

فرشاد با زحمت خنده اش را مهار کرد زیر چشمی به محمد که در حال حرص خوردن بود نگاه کرد و در همان حال آهی کشید و گفت : چه می شود کرد بازی روزگار است.

محمد به فرشاد نگاه کرد و خواست لب به اعتراض باز کند که فرشاد چشمکی به او زد به این معنی که در این شوخی با او همکاری کند. محمد نفس عمیقی کشید و با حرص چشم از او برداشت. البته چشمکی که فرشاد به محمد زد از دید شراره که پشت او نشسته بود و از آینه او را می پایید مخفی نماند. شراره متوجه منظور فرشاد شد اما چیزی به دوستانش نگفت. فقط لبخندی زد و سرش را به طرف پنجره برگرداند.نسرین با احتیاط سرش را جلو برد و با صدای آرامی که فقط فرشاد بشنود گفت : معذرت می خواهم سوال می کنم آیا دوستتان می تواند صحبت کند یا ...

فرشاد برای اینکه نخندد لبش را به دندان گرفت محمد با اینکه از دست فرشاد خیلی شاکی بود ولی از طرز بیان نسرین خنده اش گرفت ، رویش را به طرف پنجره کرد و در دل خطاب به فرشاد گفت : یک کر و لالی نشانت بدهم که خودت حظ کنی.

فرشاد مسیر صحبت را تغییر داد و گفت :خوب اگر اشکالی ندارد می توانم بپرسم آخرین مقصدتان کجاست؟ البته اگر حمل بر فضولی نباشد.

شراره نگاه دلفریبی به فرشاد انداخت و با خوشحال گفت :نه خواهش می کنم ، ما قرار بود برویم ... بدون ادامه دادن کلامش به دختر خاله اش خیره شد گویی از او اجازه می خواست. نسرین سرش را به علامت نفی تکان داد و در ادامه کلام شراره گفت :راستش ما حوصله درس و کتاب را نداشتیم آمدیم هواخوری.

فرشاد از آینه نگاهی به چهره آرایش شده دخترها انداخت که کمی از سن و سالشان دور می نمود و با تعجب گفت : یعنی از راه مدرسه تشریف میارید؟

نسریت در پاسخ فرشاد با لودگی افزود : آره ما از مدرسه جیم شدیم الان هم می خواهیم به پارک جمشیدیه بریم.

فرشاد با لبخند سرش راتکان داد . محمد نیز با تاسف چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید.

شراره به پهلوی نسرین فشاری آورد نسرین به او نگاه کرد و سرش را تکان داد
سپاس شده توسط: بانوی جنوب ، tahvildar
#2
«می توانم بپرسم شما کجا تشریف می برید ؟»
فرشاد بالبخند به نسرین نگاه کرد وبالحن جذابی که محمد می دانست منحصر بفرد است پاسخ داد :«تا ساعتی پیش که قرار بود به نمایشگاه برویم اما حالا نمی دانم شاید...»
هنوز کلامش به پایان نرسیده بود که محمد با نگاه تندی به او چشم غره رفت . فرشاد منظور اورا درک کرد . سرش را تکان داد و در ادامه گفت :«...بله بله اصلاً یادم نبود امروز حتماً باید به نمایشگاه کتاب برویم!در غیر این صورت معلوم نیست چه بلایی سراین بنده حقیر خواهد آمد .البته به نظر من پارک هم برای تمدداعصاب بد نیست به خصوص که ما تازه از شر امتحان خلاص شدیم.من هم بدم نمی آید از کتاب و نمایشگاه جیم بشم .»
دخترها از حرفهای فرشاد ریسه رفتند .محمد با دو انگشت به پلکهایش فشار آورد و سرش را تکان داد و بعد دستش را داخل موهایش برد وبا حالت کلافه ای نفس عمیقی کشید . از اینکه نمی توانست کلامی صحبت کند خیلی حرص میخورد و در ذهنش برای گرفتن یک حال درست و حسابی از فرشاد نقشه می کشید . فرشاد هم از این موقعیت نهایت استفاده را می برد و از این که محمد نمی توانست به کارهایش اعتراض کند ، حال خوشی داشت . چند لحظه ای به سکوت گذشت و باز این فرشاد بود که سکوت را شکست و خطاب به دخترها گفت :«راستی شما نمی خواهید از آخرین روز نمایشگاه دیدن کنید ؟»
فرشته با صدای نازکی گفت :«وای ما تازه از کتاب و مدرسه خلاص شدیم ، حالا بیایم توی خروارها کتاب که چی بشه؟»
فرشاد در حال بحث با دخترها در مورد فواید کتاب و کتابخوانی بودو غیر مـ ـستقیم از آنها دعوت می کرد که برای بازدید از نمایشگاه او را همراهی کنند محمد که از کار فرشاد سردرگم و کلافه شده بود نگاه معنی داری به فرشاد انداخت و با حرص دندان هایش را به هم فشار داد .فرشاد حرص خوردن اورا می دید و می دانست محمد حسابی از او شاکی است اما به رویش نمی آورد و مثل این بود که پیه همه چیز را به تنش مالیده است .
شراره با دقت فرشاد و محمد را زیر نظر داشت .عاقبت در حالی که به فرشاد خیره شده بود خطاب به او گفت :«اما من فکرمی کنم شما مارا دست انداخته اید .»
فرشاد از آینه نگاه عمیقی به شراره کرد وبالبخند دستی به موهایش کشید بعد به محمد نگاه کرد . شراره از دودختر دیگر زیباتر بود. چشمانش به رنگ عسلی و صورتی مهتابی داشت . نگاه فرشاد آنقدر جذاب بود که شراره احساس کرد ضربان قلبش شدت گرفته است .
شراره لبـ ـهایش را به هم فشرد وبه سرعت فکرش را متمرکز کرد و پاسخ داد:«تصور من این است که دوست شما نه تنها ناشنوا نیست ، بلکه خیلی هم خوب می شنود ، اینطور نیست؟»
دودختر با تعجب نگاهی به شراره کردند وبعد به فرشاد خیره شدند . لبخندی روی لبان محمد نشست .دوست داشت برمی گشت و این دختر باهوش را می دید .
در همین هنگام به چهارراه پارک وی رسیدند . فرشاد سرعت خودرو را کم کرد و درکنار خیابان متوقف شد. به عقب برگشت و بالبخندی که دندانهای ردیف و سفیدش را به نمایش می گذاشت خطاب به شراره گفت :«شما خیلی باهوشید، امیدوارم ناراحت نشده باشید ،می خواستم کمی تفریح کرده باشیم .در ضمن به مقصد رسیدیم ،البته اگر تغییر عقیده داده ومایل باشید به نمایشگاه بیایید بنده در خدمت شما هستمو بسیار خوشحال باشم ،حالا هر طور میل شماست.»
دخترها مردد بودند،جذبه نگاه و صدای گیرای فرشاد انها را در تصمیمشان مردد کرده بود.شراره نگاهی به فرشته و نسرین انداخت،گویی با نگاه از انان کسب تکلیف میکرد.نسرین لبـ ـانش را بهم فشرد و در حال تصمیم گیری بود.اما فرشته با نگرانی به خیابان نگاه میکردو ونتظر اعلام رای دوستانش بود. محمد نگاهی به ساعتش انداخت و نفس عمیقی کشید.
فرشاد متوجه شد که محمد از مردد بودن انها کلافه شده است. نگاهی به دخترها کرد و سرش را تکان داد :
«خوب چی شد؟»

وقتی سکوت انها طولانی شد،سرش را با تواضع خم کرد و گفت:«به این ترتیب اصرار نمیکنم امیدوارم پارک به شما خوش بگذرد.»

فرشته در را باز کرد و پیاده شد و راه تجدیدنظر را برای رفتن یا ماندن بست.نسرین با تاسف به فرشاد نگاه کرد و با اشاره به فرشته که از خودرو فاصله میگرفت رو به فرشاد گفت:

«دوستم از این میترسد که مبادا اشنایی او را ببیند،اخه میدانید محل کار برادرش همین طرفهاست. اگر او با ما نبود با کمال میل شمارا همراهی میکردیم.»

محمد نیشخندی زد و در دل گفت خداروشکر که خلاص شدیم.

فرشاد سرش را تکان داد و گفت :«اشکال ندارد هرطورشما راحترید.»

نسرین در حالی که پیاده میشد لبخندی زد و مثل اینکه چیزی یادش افتاده باشد دوباره سرجایش نشست و گفت:« راستی اگر شماره تلفن تماس داشته باشید خوشحال میشویم بار دیگر ببینیمتان.امیدوارم تا آن موقع دوست شما شفا پیدا کرده باشد.»

فرشاد با خنده از گوشه چشم به محمد نگاه کرد وسرش را به علامت تایید تکان داد و شماره تلفن خودش را به نسرین گفت و نسرین با مداد ابرو انرا کف دستش یادداشت کرد.

شراره اخرین نفری بود که از خودرو پیاده شد.فرشاد با لحنی گرم خطاب به او گفت:«منتظر تماستان هستم.»

شراره لبخندی زد و سرش را تکان داد«حتما به امید دیدار.»

وقتی در خودرو بسته شد فرشاد حرکت کرد و پس از دور زدن به طرف نمایشگاه راند. سه دختر با نگاه خودرو را تعقیب کردند.هر سه از همراهی نکردن فرشاد دلخور بودند. شاید کوچکترین اصرار از جانب فرشاد انان را راضی به رفتن می کرد.
نسرین زودتر از بقیه به خود امد وخطاب به دوستانش گفت:«هی بچه ها میخ نشین ! بریم دیگه »

فرشته با لبخند گفت:«با اینکه همش میترسم یکی منو ببیند اما ای کاش رفته بودیم،خیلی حیف شد.»

نسرین سرش را تکان داد و با خندا گفت:«آره ولی اگر تغییر عقیده میدادیم،خیلی بد میشد.ولی خودمونیم عجب تیکه ی نازی بود،اینطور نیست؟»

شراره و فرشته به اتفاق سرشان را تکان دادند و حرف نسرین را تایید کردند.

«اما رفیقش خیلی عنق و از خودراضی بود نه؟»

«تو پشت او نشسته بودی و ندیدیش ،خیلی بانمک بود.نمیدونی چه چشم وابرویی داشت.»

شراره حرفی نزد در واقع انقدر تو فکر بود که صحبتهای دوستانش را نمیشنید.او به فرشاد فکر میکرد به چشمانش، به نگاهش و به صدای جذابش.انهمه شور وشوق فرار کردن از درس و کلاس و رفتن به گردش به یکباره از نظرش محو شده بود.اهی کشید و به همراه دوستانش راه افتاد.
وقتی در خودرو توسط شراره بسته شد محمد نفس راحتی کشید.فرشاد پس از حرکت کردن ،از ایینه نگتهی به دخترها انداخت ولبخندی زد و با صدای بلند خطاب به محمد گفت:«هی پسر اگر می امدند بد نبود.»

محمد پاسخ نداد. فرشاد به او نگاه کرد.به خوبی میدانست محمد از دستش خیلی شاکی است،فرشاد خود را برای هرگونه واکنشی اماده کرده بود ومنتظر توپ وتشر دوستانه او بود.محمد همچنان سکوت کرده بود و صحبتی نمیکرد.فرشاد چون پسر بچه ای خطاکار که منتظر تنبیه باشد با چشمانی پر از شیطنت زیر چشمی او را میپایید.چند لحظه گذشت،فرشاد وقتی دید محمد حرفی نمیزند با تعجب به او نگاه کرد و اورا دید که خونسرد و ارام به مناظر اطراف مینگرد.

فرشاد لبخندی زد و گفت:«ببین محمد من اماده ام،هرچی میخواهی بگی گوشش میکنم و قبول دارم،بگو خلاصم کن عذاب وجدان داره پدر روحم رو در می آره!»

محمد باز هم پاسخ نداد گویی صدای اورا نشنیده است.

فرشاد به بازوی او زد:«هی پسر نکنه به راستی کر شده ای؟»

محمد از ضربه ای که فرشاد به بازوی او زد مثل ادمهای منگ سرش را تکان داد.فرشاد متوجه منظور او شد و از خنده ریسه رفت. هر بار که فرشاد پرسشی میکرد محمد بدون اینکه پاسخی بدهد سرش را تکان میداد.فرشاد از کار او با صدای بلند میخندید،اما دیری نپایید که جذابیت این شوخی از بین رفت.اما محمد به هیچ وجه قصد نداشت کوتاه بیاید.این شوخی در طول بازدید از نمایشگاه و حتی بازگشت به خانه ادامه داشت.
فرشاد بارها سعی کرد محمد را به حرف زدن وادار کند اما محمد برای تنبیه او لب از لب باز نکرد.زمانی که به خیابانی که محمد در ان سکونت داشت رسیدند،فرشاد توقف کرد و به محمد نگاه کرد.محمد سرش را به علامت خداحافظی تکان داد و در را باز کردوخواست از ان خارج شود که فرشاد بازوی او را گرفتو با لبخند گفت :«ببین رفیق من غلط کردم قبول؟»

محمد سرش را تکان داد.

فرشاد ادامه داد:«حالا تو هم از خر شیطون پیاده شو بگو کی بیام دنبالت؟»

محمد با اشاره دست پرسش او را پاسخ داد.فرشاد که از کار محمد حسابی کلافه شده بود دستش را در موهایش فرو برد و نفس عمیقی کشید و با دلخوری گفت:«خب اگر میخواهی لال باشی من حرفی ندارم،فردا نه و نیم همین جا منتظرت هستم،خداحافظ.»

محمد با لبخند دور شدن فرشاد را نگاه میکرد و در همان حال به او فکر میکرد و حالی که از او گرفته بود. در صورتی که فرشاد را خیلی دوست داشت،فرشاد برای او فقط یک هم دانشگاهی نبود ،بلکه بهترین دوستی بود که او در تمام زندگیه بیست و سه ساله اش برای خود شناخته بود البته فرشاد مـ ـستحق چنین دوست داشتنی بود دوستی ان دو از دوران دبیرستان شکل گرفته بود و تا ان لحظه که هردو در سال سوم دانشگاه تحصیل میکردند ادامه داشت. حتی یکی نبودن رشته تحصیلی نیز نتوانسته بوداز استحکام دوستی اندو چیزی کم کند. انان انقدر صمیمی بودند که اکثر بچه های دانشگاه که اندو را خوب نمیشناختند تصور میکردند نسبت به هم نسبت نزدیکی دارند.هر روز پس از اتمام کلاس فرشاد سوار بر خودرو زیتونی رنگش منتظر محمد بود و با اینکه مسیر منزلش با او یکی نبود خود را ملزم به رساندن او به منزلش می کرد و حتی اصرار محمد مبنی بر اینکه مایل است خودش به تنهایی به منزل برود موثر واقع نمی شد در قبال این محبت محمد نیز چون از نظر درسی رتبه بالایی داشت در بعضی از دروس عمومی و تحقیقی به فرشاد کمک می کرد این دوستی باعث رشک وحسادت بعضی از دوستان مشترکشان شده بود . ولی خوشبختانه تاکنون موضوعی نتوانسته بود به دوستی آن دو خللی وارد کند. با اینکه هردو خصوصیات مشترکی داشتند که باعث قوام دوست شان می شد , اما تفاوتهایی در سطح زندگی شان دیده می شد.

فرشاد پسری خونگرم ومعاشرتی بود که دوستان زیادی داشت و به دلیل ظاهر زیبا وجذابی که داشت بیشتر طرفدارانش از جنس مخالف بودند که این موضوع را موقعیت خانوادگی واجتماعی اش تشدید می کرد پدرش دارای یک شرکت تجاری معتبر وبزرگ بود ومادرش دختر یکی از میلیونر های بی شمار تهران بود همچنین تنها خواهرش نامزد پسر یکی از تاجران بزرگ فرش در اصفهان بود.اما تنها اینها چیزی نبودند که باعث کبر وغرور در وی شود و همین خصیصه ممتاز موجب محبوبتر شدن وی نزد دوستانش بود اما از تمام دوستان بی شماری که داشت این محمد رفیق استثنایی اش به شمار میرفت البته محمد نیز لایق این همه دوست داشتن بود . او پسری متین وبا شخصیت و از خانواده ای متوسط اما با فرهنگ بودپدرش بازنشسته اداره دارایی بود که حدود سه سالی میشد که به رحمت خدا رفته بود مادرش دبیر ریاضی دوره متوسطه و زنی بسیار فهمیده وبا فرهنگ بود که ریاست دبیرستاندخترانه ای را به عهده داشت .همچنین دارای دو خواهر بود که یکی ازدواج کرده و در شیراز سکونت داشت و خواهر دوم او که محبوبه نام داشت سال اول دبیرستان تحصیل میکرد و به عبارتی تهتغاری خانواده به شمار میرفت.
محمد همچنان ایستاد تا خودرو فرشاد به کلی از نظرش ناپدید شد.آنگاه نفس عمیقی کشید وبا لبخند به طرف منزل راه افتاد در چند قدمی در منزل متوجه شدکتابهایی که از نمایشگاه خریده در خودرو فرشاد جا گذاشته است. با کف دست محکم به پیشانی اش زد واز کم حواسی خود سرش را تکان داد. پس از لحظه ای مکث شانه هایش را بالا انداخت و به طرف منزل رفت و با کلیدی که به همراه داشت در را باز کرد.وقتی وارد حیاط شد محبوبخ را دید که در حال شستن حیاط بود. با دیدن محبوبه به یاد سه دختری افتاد که درراه نمایشگاه سوار خودرو فرشاد شده بودند.آنان نیز درست هم سن وسال خواهرش بودند از تصور اینکه روزی محبوبه نیز بخواهد با کسی رشته دوستی ایجاد کند اخمی به چهره اش نشست اما خیلی زود بر احساسش غلبه کرد وبا خود گفت نه خواهر من از این کارها نمی کند اما خودش نمی تواند به آن چیزی کهمی گوید اعتماد داشته باشد.
محبوبه با دیدم محمد به سرعت شیر آب را بست و به طرف او آمد و با گفتن سلام کیف محمد را از دستش گرفت.محمد با لبخند پاسخ او را داد از چشمان محبوبه خوشحالی می بارید البته او همیشه دختری شادی بود اما این حالت او برای محمد کمی ناآشنا بود مثل این بود که محبوبه حامل خبری است که از درون او را غلغلک می دهد.محمد به چشمان محبوبه دقیق شد.
((چیه خیلی خوشحالی؟)).
<<خب دیگه همین جوری!>>
<<باز چه نقشه ای داری شیطون؟>>
<<داداش یک خبر عالی!>>
<<اِ،نگفتم یک خبری هست؟خوب بگو چی شده؟>>
<<حدس بزن!>>
محمد به نشانه تفکر با انگشت چند ضربه به شقیقه اش زد و در حالی که با شیطنت لبخند می زد گفت:<<خب فهمیدم!بله خیلی عالیست،یعنی بهتر از این نمی شود.>>
محبوبه با تعجب به او خیره شده بود و منتظر باقی کلام او بود، وقتی دید محمد ادامه نمی دهد با حیرت گفت:<<مگر تو می دانی!>>
محمد سرش را تکان داد و همانطور که به طرف ساختمان می رفت گفت:
<<خوب حدس می زنم یک خبر عالی چه می تواند باشد.>>
محبوبه با همان حیرت جلوی راه او را گرفت و در حالی که پرسش در چشمانش موج می زد سرش را تکان داد:<<خوب؟!>>
محمد با موذیگری لبخندی زد و در حالی که با بدجنسـ ـی چشمانش را تنگ کرده بود با صدای آرامی گفت:<<یک خبر خیلی عالی می تواند این باشد که حتما قرار است ...برای جنابعالی خواستگار بیاید.>>و تا محبوبه به خود بیاید به اتاق خود رفت.
محبوبه که تازه متوجه شوخی محمد شده بود اخمی کرد و به طرف محمد برگشت و فریاد زد:<<خیلی لوسی،بی مزه.حالا بمون تو خمـ ـاری!اگه بهت گفتم!>>
محمد که با صدای بلند می خندید وارد اتاقش شد و در حالی که در اتاقش را می بست گفت:<<خودم می فهمم.>>
محبوبه به خوبی می دانست که برادرش نمی تواند نسبت به این خبر بی تفاوت باشد پس به سمت اتاقش راه افتاد و با صدای بلند به طوری که لو بشنود گفت:<<بله،بله،
عاقبت دایی جان خودش می آید.>>و یکراست به اتاقش رفت و در رابست.
محمد با شنیدن کلمه دایی درجا خشکش زد،لحظه ای فکر کرد اشتباه شنیده است.کمی مکث کرد و به امید شنیدن کلام دیگر از محبوبه بود.اما وقتی متوجه سکوت او شد کتش را
که نیمه کاره از تنش درآورده بود از تن خارج کرد و آن را روی تخـ ـت انداخت و به طرف در رفت و آن را باز کرد.محبوبه را در هال ندید،فهمید به اتاقش خودش رفته است.از پله ها پایین رفت و به
طرف اتاق محبوبه رفت،وقتی در اتاق او را باز کرد محبوبه را دید که روی تخـ ـتش کشسته و به ظاهر خود را با کتابی مشغول کرده است.
محمد جلو رفت و بله تخـ ـت او نشست و گفت:<<محبوب،گفتی دایی جان قرار است بیاید تهران؟جدی؟کی؟>>
محبوبه سرش را بالا کرد و نگاهی به چهره کنجکاو محمد انداخت و در حالی که خود را بی تفاوت نشان می داد گفت:<<چیه؟چرا هول شدی؟خوب از مامان بپرس.>>
محمد لبخندی زد و بازوی محبوبه را گرفت:<<خواهر کوچولوی لوس من،بگو چه خبر شده؟>>
محبوبه دستش را پس کشید و با دلخوری گفت:<<مگر خودت نگفتی می فهمی .خوب اگر راست می گی صبر کن تا مامان بیاد اونوقت ازش بپرس.>>
محمد می خواست وانمود کند که می تواند صبر کند از جایش برخاست و نفس عمیقی کشید و شانه هایش را بالا انداخت.
<<دوست داری نگو،آخر می فهمم.>>و به طرف در اتاق رفت تا از آن خارج شود.در
همان حال فكر مي كرد تا چند ساعت ديگر كه مادر از سر كار برگردد،از كنجكاوي ديوانه شده است.پيش از خارج شدن از اتاق برگشت و به محبوبه كه زير چشمي او را زير نظر داشت نگاهي انداخت. در همان حال فهميد خواهر كوچكش بر خلاف نازك نارنجي بودنش آنقدر سنگدل نيست كه بتواند ناراحتي او را ببيند،بنابر اين دست روي نقطه ضعف اوگذاشت. در حالي كه قيافه غمگيني به خود گرفته بود سرش را تكان دادو گفت :
باشه محبوبه خانم،يادت باشه.
و از اتاق خارج شد.اما هنوز به وسط هال نرسيده بود كه محبوبه از پشت سر صدايش كرد:
مژدگاني يادت نمي رود؟
محمد كه درست به هدف زده بود موذيانه لبخندي زد و در حالي كه سعي مي كرد خيلي عادي رفتار كند،به طرف محبوبه كه به در اتاقش تكيه داده بود برگشت و سرش رو تكان داد و گفت:
هرچند كه مي توانم صبر كنم تا مامان بيايد اما اگر خبرت قابل توجه باشد اون مانتويي رو كه دوست داشتي برايت مي خرم.
محبوبه مثل فشنگ از جا پريد و با صداي بلند گفت:
-راست مي گويي؟
محمد سرش رو به علامت مثبت تكان داد ومنتظر شد.
محبوبه با لحن شادي گفت:
-دايي و زن دايي و.....
سپس مكثي كرد وبا تمام بي تجربگي احساس كرد گوشهاي برادرش براي شنيدن اسم بعدي تيز شده است.به همين خاطربا كمي تفنن و كش و قوس ادامه داد:
........وفرشته .... همين پنج شنبه به تهران مي آيند.خبر خوبيست مگه نه؟
محمد احساس كرد چيزي درون قلبش به لرزه افتاده است،گلويش خشك شده بودوضربه هاي قلبش چون چكشي به قفسه سـ ـينه اش مي كوبيد.نام فرشته توفاني در درونش ايجاد كرده بود.با اينكه سعي مي كرد جلوي محبوبه واكنش نشان ندهد و خود را خونسرد نشان بدهد،اما رنگ چهره اش سرخ شده بود و اين سرخي كه نشان از تلاطم قلبش داشت از ديد كنجكاو محبوبه پنهان نماند.اوبا نگاه دقيقي به محمد نگاه كردو در حالي كه از واكنش اين خبر لذت مي برد به برادرش فكر مي كرد،به جذابيت و غرور او كه عشق را در پس پرده اي از قلبش پنهان كرده بود.محمد هيچ گاه از علاقه اش به فرشته براي او سخن نگفته بود اما مي توانست از حركات او،هرگاه كه نامي از فرشته به ميان مي آمد،بفهمد كه چقدر فرشته را دوست دارد. محبوبه به خوبي او را درك مي كرد زيرا خودش نيز چندي بود كه جوانه عشق را در قلبش احساس مي كرد.او تازه فهميده بود كه عشق با قلب چه مي كند وتازه فهميده بود وقتي كسي عاشق مي شود دنيا را طور ديگري مي بيندوهمه چيز برايش تازگي دارد حتي چيزهايي را كه سالها با آنها زندگي كرده است.محبوبه احساس مي كرد به خوبي مي تواند احساس محمد را درك كند.او تازه فهميده بود خودش نيز عشق را مي شناسد و با اينكه مدتها با او آشنا بوده اما تا اين اندازه دوستش نداشته است.اول خودش نيز مطمئن نبود،اما بعد فهميد تا چه حد اسير وحيران او شده و هرگاه نامي از او برده مي شد تمام وجودش به لرزه مي افتد.محبوبه نيز عاشق شده بود و مرد رويايي او كسي جز دوست صميمي برادرش نبود.محبوبه عاشق فرشاد شده بود و تازه فهميده بود عاشقي دنيايي دارد.عاشق طشتي هاي دنيا را نمي بيند و همه چيز را در عين زيبايي و كمال مشاهده مي كند.او نيز همه چيز را زيبا و در حد كمال مي ديد.با اينكه هنوز دو ماهي به عيد مانده بود اما باغچه كوچك كنار حياط كه درخت بي برگ ياس تنها زينت آن بود،به باغ پرگل و زيبايي تبديل شده بودو او همه جا را غرق شادي و زيبايي مي ديد، گویی بهار قلب او زودتر از بهار طبیعت به گل نشسته بود .محبوبه عشق را به وضوح در هنگام بردن نام فرشته در چشمان محمد دید ودعا کرد محمد متوجه شعله عشقی که از درون قلب او می گدازد نشده باشد .
محبوبه همچنان به محمد خیره شده بود او به فراست دریافته بود که فقط یک عاشق در مقابل نام محبوب اینچنین از خود بی خود می شود به یاد خودش افتاد که هرگاه به طور اتفاقی نامی از فرشاد برده می شد بی دلیل دست و پایش را گم می کرد و احساس می کرد همه فهمیده اند چه در قلب او می گذرد و برای اینکه خود را خونسرد نشان بدهد بدتر کاری می کرد که همه با تعجب به او نگاه کنند. مثلا شب پیش سر سفره شام ،تا مادر حال فرشاد را از محمد پرسید ،برای اینکه کسی متوجه لرزش بدنش نشود شروع کرد به هم زدن پارچ دوغ و هنگامی به خود امد که مادر و محمد با تعجب به او نگاه می کردند.
محمد وقتی به خود امد متوجه شد محبوبه با حالت متفکری به او خیره شده است .برای اینکه از زیر بار نگاه او خلاصی پیدا کند چرخی زد و برای رفتتن به اتاقش پشتش را به او کرد.در حالی که سعی می کرد صدایش حالت عادی داشته باشد گفت :"عجب رو دستی خوردم ،برای خبری که عاقبت خودم می فهمیدم باید تاوان سنگینی بدهم ".
با اینکه محبوبه می دانست محمد جدی نمی گوید و برای شنیدن چنین خبری حاضر بود چند برابر هم خرج کند اما با نگرانی گفت "ببینم هنوز سر حرفت هستی ؟"
محمد پیش از بستن در اتاقش لبخند زد "اره خواهر کوچولو ی خوش خبر ،همین امروز بعد ار ظهر "و در اتاقش را بست تا فریاد شادی محبوبه که ههال را روی سرش گذاشته بود سر او را نبرد .
محمد به اتاقش پناه برد و بدون اینکه لباسش را عوض کند روی تخـ ـت دراز کشید و دستانش را زیر سرش گذاشت باردیگر خبر را مرور کرد .دایی و زن دایی و فرشته .....فرشته .....فرشته ...وای چه خبر دلچسبی بود و به خاطر آ« حاضر بود تمام دارایی اش را به عنوان مژدگانی بدهد .از تصور دیدن فرشته از خود بی خود شده بود زیررا او را با تمام قلب و احساسش دوست داشت .محمد نفس عمیقی کشید و چشمانش را بست .
با وجودی که محمد جوان نجیبی بود و تا کنون در مورد علاقه اش کوچکترین حرفی نزده بود اما برای تمام اعضای خانواده آشکار بود که فرشته قسمت مسلم اوست و کسی در این مورد شک نداشت . محمد می دانست با تمام شدن دانشگاه م یتواند به آرزو ی دیرینش برسد که همان وارد شدن به جامعه مقدس پزشکی بود .همچنین می دانست دیری نخواهد کشید که با اتمام درس فرشته می تواند برای خواستگاری او اقدام کند . این برای او انتظاری طاقت فرسا و در عین حال شیرین بود .البته در این انتظار نه تنها محمد بلکه تمام اعضای خانواده سهیم بودندن .از جمله مادر محمد که خیلی دوست داشت هر چه زودتر عروس زیبایش را به منزل بیاورد .حتی مهدی و نرگس ،پدر و مادر فرشته نیز محمد را داماد خود می دانستنند و به وجود او افتخار می کردند .با وجودی که این علاقه و احساسات را پیش فرشته ابراز نمی کردند ،اما فرشته نیز به خوبی می دانست که تنها آرزوی پدر و مادرش این است که او ومحمد با هم ازدواج کنند .شاید فرشته هم می دانست که محمد شیفته و شیدای اوست و شاید او نیز آرزویش بود که همسری مانند او داشته باشد که گل سر سبد فامیل است .اما کسی چه می دانست سرنوشت برای آن دو چه خواسته است . محمد فقط امیدوار بود و خود را به دست تقدیر سپرده بود.او فرشته را در رویایش میدید و تصویر زیبای اورا در ایینه قلبش تماشا میکرد.فرشته به راستی جواهری کمیاب بود .پوست صورتش لطیفی و سپیدی گل یاس را به هیچ می انگاشت.
چشمان ابی تیره اش به رنگ ابی دریای شمال در سپیده صبح بود .لبـ ـانش چون غنچه ای ناشکفته بود وموهای طلایی وبلندش به تلالو خورشید طعنه میزد. فقط کسانی که اورا دیده بودند میتوانستند اورا چنین توصیف کنند. فرشته به راستی زیبایی نفسگیری داشت و به حقیقت چون فرشته ای بود که از اسمان به زمین امده باشد.حرکاتش به قدری موزون وارام بود که گویی حدی برای ان نمیشد تصور کرد. البته نه فقط زیبا،بلکه جذابیت خاصی داشت که می توانست به راحتی روی دیگران تاثیر بگذارد.از همه مهمتر متانتی در وجود و رفتارش بود که دیگران را مجذوب حالتها و رفتارش میکرد.مهدی و نرگس،تنها دخترشان را به قدر دنیا میپرستیدند و تمام سعی خود را میکردند تا اورا راضی و خوشبخت ببینند.از نظر ان دو محمد تنها کسی بود که میتوانست فرشته را خوشبخت کندو بر همین اصل تمام خواستگاران او بدون اینکه حتی به منزل راه پیدا کنند یکی یکی جواب میشدند.محمد نیز در این بین خود را بی رقیب می دید.

محمد انقدر در تفکراتش غرق شده بود که نفهمید کی چشمانش گرم شده و به خواب عمیقی فرورفته است.
وقتی از خواب برخواست ساعت چهار بعد از ظهر بود.با اینکه مدت زیادی نخـ ـوابیده بود اما از سستی و کرختی که اکثر اوقات بعد از خواب به او دست میداد خبری نبودو احساس سرحالی و نشاط میکرد.از اتاقش که بیرون رفت از سر و صدای اشپزخانه متوجه شد مادر به منزل برگشته است ومشغول تدارک شام شب میباشد. پله ها را دوتا یکی پایین امد و به طرف اشپزخانه رفت و در استانه ان مشغول تماشای مادرش شد.مهتاب از سایه ای که جولوی در افتاده بود سرش را بلند کرد و با دیدن محمد لبخند زد:

«ساعت خواب پسرم»

«سلام خسته نباشی مامان.»

«سلام عزیزم متشکرم چه عجب!»

«چطور؟»

«وقتی امدم دیدم خوابی»

«اره امروز کمی خسته بودم راستی مامان امروز این وروجک را نمیبینم؟»

مادر متوجه منظور محمد شد .با خنده گفت:«محبوبه را میگوی؟ بچه ام رفته خونه دوستش مهناز.در ضمن به من گفت به محمد بگو تا من بیایم حاضر باشه برویم بیرون.»

محمد با لذت خندید:«امان از این ته تغاری شیطون،میبینی مامان چجوری بلده منو سرکیسه کنه.»

مادر موضوع را میدانست ،زیرا محبوبه به او گفته بود،اما میخواست ا ز زبان محمد جریان را بشنود.با لبخندی دلنشین سرش را تکان داد و گفت :«خیر باشه چه خبره؟»

«هیچی از محبوبه رودست خوردم سر امدن دایی جان از شمال باید خسارت بدهم.»

مهتاب با لبخند نگاه معنا داری به پسرش انداخت.«مادر جون یعنی این خبر اینقدر برای تو مهمه؟پس یادم باشه پنجشنبه جلوی در بایستم و خبرامدنشان را خودم به تو بدهم.اونوقت چی به من مژدگانی میدهی؟»

محمد با خنده جلو رفتو روی سر مادر خم شد و بـ ـوسه ای روی موهای او نشاند.«من جانم راتقدیم به شما میکنم و این ناقابل ترین چیز برای شماست.»

مهتاب نگاه پرمهری به او انداخت و در پاسخ گفت:«جانت بی بلا باشد پسرم،ذره ذره وجودم خوشبختی تو وخواهرانت را میطلبد.الهی زنده باشی و خوشبخت.»و برای اینکه محمد متوجه اشکی که در چشمانش شده بود نشودسرش را پایین انداخت و سر خودش را با خرد کردن هویج و سیب زمینی گرم کرد.
محمد از کلام مادر متاثر شد او میدانست که بعد از فوت پدر،مادر با تلاش مضاعفی که بر عهده گرفته بود این حقیقت را ثابت کرده است.در حالی که مقداری هویج خرد شده از ظرف بر میداشت،بـ ـوسه ای دیگر بر سر مادر زد و از آشپزخانه خارج شد تا به حمـ ـام برود واحساس نشاط بیشتری بکند.

وقتی از حمـ ـام خارج شد محبوبه را حاضر و اماده دید که روی مبلی نشسته و منتظر اوست و با دیدن محمد لبخند زد.

«سلام و عافیت باشد انشالله حمـ ـام دامادیه داداش جونمو ببینم.»

«ای کلک زبون باز!من فکر کردم که فراموش کردی،حالا نمیشه یه تخفیف دانشجویی به من بدی و از خیر این مانتو بگذری؟»

محبوبه با اینکه میدانست محمد جدی نمیگوید،اخمی کرد و با قیافه ناراحتی گفت:«نه معلوم است که فراموش نمیکنم ،یالله باید به قولت عمل کنی.»و با قهر سرش را برگرداند.

محمد از رفتار محبوبه که چون کودکی میمانست خندید و در حالی که با حوله موهایش را خشک میکرد گفت:«قهر نکن نی ین کوچولو شوخی کردم صبر کن الان حاضر میشوم.»

ساعت پنج ونیم بعد ازظهر بود که محمد همراه محبوبه برای خرید از منزل خارج شدند.مادر هم صورت خریدی به انان داد.محبوبهسر از پا نمیشناخت.چند ماهی بود کهبرای خرید مانتویی پولهایش را جمع میکرد وبا این بخشندگی محمد او میتوانستپولهایش را برای خرید کفشی که از پیش نشان کرده بود بدهد.انها هنوز سر خیابان نرسیده بودند که صدای بوق آشنایی توجه محد را به انطرف خیابان جلب کرد.به طرف صدا برگشت و با دیدن فرشاد دستش را تکان داد.محبوبه با دیدن فرشاد که پشت فرمان نشسته بود چنان نفسش بند امد که فکر کردهر لحظه ممکن است قلبش از حرکت بایستد.انتظار دیدن فرشاد انهم در ان زمان و درست سر خیابانشان را نداشت.

فرشاد خیابان را دور زد و درست جلوی پای ان دو ترمز زد و در حالی که لبخند دلنشین همیشگی اش را بر لب داشت،باصدای بلند گفت:« سلام محمد چطوری؟»

محمد خیلی دلش میخواست شوخی ظهر را باز ادامه دهد.اما با وجود محبوبه این کار را درست ندید.دستش راروی لبه پنجره گذاشت و سرش را خم کرد.«خوبم چه خبر از این طرفها؟»

فرشاد خم شد تا قفل در محمد را باز کند در همان حال گفت:«امده ام تا کتابهایی را که جا گذاشته بودی بدهم.خوب شد دیدمت مثل اینکه جایی میرفتی،درست است؟»

محمد نگاهی به محبوبه انداختکه چند قدم از او فاصله داشت و باز سرش را به طرف فرشاد چرخاند و با لبخند گفت:«اره سر یک شرط از محبوبه باختم،حالا دارم میروم جبران مکافات کنم.»

فرشاد به محمد اشاره کرد :«بیایید سوار شوید من شمارا میرسانم.»

محمد به اخلاق فرشاد اشنا بود و میدانست او تعارف نمیکندو اگر هم به چیزی کلید کند حتما باید انرا انجام دهد.محمد نگاهی به او انداخت .
«مطمئنی که کارنداری ؟ممکن است خیلی علاف شوی؟»وکمی صدایش را پایین آورد و ادامه داد:«من دارم می روم خرید برای یک دوشیزه خانم .خودت که خوب می دونی چقدر دیر پسندند.حالا خود دانی . اگر هم دوست داری تا نصف شب تو خیابون علاف بشی ،بسم الله.»
فرشاد خندید وبا سر اشاره کرد که سوار شوند .
محمد در عقب ماشین را باز کرد تا محبوبه سوار شود و خود نیز در صندلی جلو کنار فرشاد جای گرفت .
محبوبه با بدنی لرزان سوار شد و خود را روی صندلی عقب رها کرد و با صدایی که لرزش آن به خوبی مشهود بود به فرشاد سلام کرد .
فرشاد به عقب برگشت وبا لبخند جذابی سلام اورا پاسخ داد و پرسید :«خوب محبوبه خانم چطورید؟»
محبوبه با لکنت و درحالی که سرخ شده بود به آرامی گفت :«خـ..خوبم متشککرم.» واین لکنت بی موقع اورا از خودش متنفر کرد.با نیشگون محکمی که از پهلوی پایش گرفت ، نفرتش را نسبت به خودش نشان داد اما با وجود دردی که در پایش ایجاد شده بود هنوز ناراضی بود و در دل به خود ناسزا می گفت:«دخترۀ دست و پاچلفتی عقب مانده ،الحق که هنوز بچه ای ،الکن بدبخت خـ..خوبم.راستی که!مردهایی مثل فرشاد از دخترهای دست و پا چلفتی و لال خوششون نمی آد.
گرمای داخل خودرو و بوی ادکلن خوشبویی که فرشاد زده بود فضای دلچسبی را بوجود آورده بود .محبوبه از اینکه اینقدر به فرشاد نزدیک است ،احساس خوبی داشت واین حالت حس بدی را که از لکنت زبانش در هنگام سلام کردن در او بوجود آورده بود تحت تأثیر قرار داد.
فرشاد مشغول صحبت با محمد بود و محبوبه هر کلمه اش را به گوش جان می خرید.از آینه به چشمان روشن وابروهای بلند او خیره شده بود ودردل جذابیت و زیبایی اورا می ستود.
فرشاد برای پیچیدن به خیابانی به آینه نگاهی انداخت و در همان حال چشمش به محبوبه افتاد که به او خیره شده بود .برای محبوبه دیر بود تا چشمانش رابدزدد . به او لبخندی زد و پرسید:«خوب محبوبه خانم حالا چی از این برادر دست و دلبازت بردی؟»
محبوبه خیلی سعی کرد تا این بار بدون هول شدن پاسخ فرشادرا بدهد وبا اینکه تلاش می کرد تالحن صحبتش خیلی عادی باشد اما از لرزش صدایش می شد متوجه خیلی چیزها شد .
«محمد قرار است یک مانتو برایم بخرد.»
فرشاد با خنده بلندی به بازوی محمد زد وگفت :«ببینم محبوبه خانم ،منظورت مانتو با کفش و روسری و کیف دیگه ؟»
محبوبه لبخندی زد و به محمد که درحال تکان دادن سرش بود نگاه انداخت :«نه فقط مانتو .»
فرشاد با لحن شوخی گفت:«باباای والله یک مانتو که چیزی نیست ،شاید محمد می خواد خوشحالت کنه.مطمئن باش همۀ این چیزها رو برات می خره . مگه نه محمد؟»
محمد نگاهی به فرشاد انداخت و گفت :«ببین می توانی خواهر سر به راه و مهربان من را از راه بدر کنی؟»
فرشاد ومحبوبه خندیدند و صحبت به مسیر دیگری افتاد . حالا محبوبه احساس می کرد دیگر در مقابل فرشاد احساس خجالت نمی کند و اکنون راحتتر می تواند با او همکلام شود .
سپاس شده توسط: بانوی جنوب ، tahvildar
#3
سر چهارراه ولیعصرفرشاد از ایینه نگاهی به محبوبه انداخت و با لحنی صمیمی گفت:«خب کجا باید بروم؟»

محبوبه به محمد که او نیز منتظر پاسخ بود،وبه طرف او برگشته بود نگاهی کرد و گفت:«فرقی نمیکند فکر کنم مانتویی را کهمیخواهم بخرم همه جا داشته باشند.»

فرشاد رو به محمد کرد و گفت:«میخواهی برویم همانجایی که فرانک همیشه از آنجا مانتو میخرد؟»

محمد سوتی کشید و گفت:«نه قربانت،اون سر دنیا به خاطر یک مانتو؟این همه مانتو فروشی دست آخر یکیشمانتویی را که محبوبه دوست داشته باشد دارد.»و بعد دوباره رو به محبوبه کرد و از او پرسید:« نظر تو چیه؟»

محبوبه به علامت تایید حرف محمد سرش را تکان داد.

فرشاد جلوی مانتووفروشی بزرگی در میدان فاطمی نگه داشت.وهرسه پیاده شدند هنگامی که فرشاد پیاده می شد ،محمد به شوخی گفت:«خوب به سلامتی تو کجا تشریف میاوری؟»

فرشاد با خونسردی و بدون اینکه جا بخورد لبخندی زدوگفت :«من وکیل تسخیری محبوبه هستم تا بتواند حقش را کامل از تو بگیرد.»

محمد نیز با خنده سر تکان داد وگفت:«و تا خانه خرابم نکنی دست از سرم برنمیداری؟»

«کاملا درست است.»

محبوبه از اینکه فرشاد نام او را اینچنین صمیمی به زبان اورده بوددچار حس غریبی شده بود. فکر میکرد تمامی این اتفاقات را در خواب میبیند.

در تمام طول خرید فرشاد با انان همراه بود ودر مورد مدل مانتو و رنگ ان اظهار نظر میکرد.محبوبه حتی یادش رفته بود که قرار بوده مانتویی را که از قبل نشان کرده بود بخرد.و هرچه او میگفت محبوبه دربست تایید میکرد.

محمد کم کم کلافه شده بود و با خود فکر میکرد با وجود این همه مانتو چرا محبوبه یکی از انها را انتخاب نمی کند امابرای اینکه دل محبوبه نشکند حرفی نمی زد.هر مانتویی که محبوبه می پوشید با اخمهای فرشاد مواجه میشد.

«نه این خیلی گشاد است!»

«نه این خیلی بلند است!»

«نوچ رنگ ان به پوستت نمی اید!»

اصلا مدلش جالب نیست»

عاقبت در فروشگاهی فرشاد دست روی مانتویی گذاشت که درست مطابق میل محبوبه بود و محبوبهپس از امتحان کردن با ابروهای بازو لبخند فرشاد و محمد روبرو شد.

پس از خرید مانتو فرشاد از همان فروشگاه،روسری همرنگ مانتو محبوبه خرید و به او هدیه داد هر چند که دوست داشت پول مانتوی محبوبه را هم حساب کند ولیچون قراری بود که محمد با او داشت،درست ندید در این کار دخالت کند.

محمد پس از پرداخت پول مانتو نفس راحتی کشید و درحالی که لبخند میزد خطاب به فرشاد گفت :«یادم باشد هیچوقت قول خرید به کسی ندهم ،آن هم به یک دختر»

فرشاد درحالی که به محبوبه نگاه میکرد گفت:«اما من برعکس از گشتن توی فروشگاه لذت می برم خیلی دوست داشتم اخلاق فرانک هم مثل محبوبه بود.
محبوبه که زیر نگاه فرشاد رنگ به رنگ می شد سرش را زیر انداخت و با صدای آرامی گفت :من از شما متشکرم، سلیقه خوب شما قابل تقدیراست.
فرشاد به محمد نگاهی کرد و با خنده گفت : قابلی نداشت.
محمد با اخم تصنعی سرش را تکان داد : هی روزگار می بینی ؟ پول از جیب ما رفته تشکرش نصیب کس دیگری می شود. خوبه دیگه!
محبوبه با خنده به محمد نگاه کرد که با حالت قهر به او می نگریست.جلو رفت و روی پا بلند شد و بـ ـوسه ای روی گونه محمد گذاشت : داداش جون خیلی متشکرم.
محمد دستش را بر پشت محبوبه گذاشت و هر سه با هم از در فروشگاه بیرون آمدند.جنب فروشگاه کافی شاپ کوچکی بود که با توجه به سردی هوا نوشیدن شیرکاکائوی داغ می چسبید.پس از آن فرشاد آن دو را به منزل رساند و با وجود اصرار محمد که او را به منزل دعوت می کرد فرشاد نپذیرفت و پس از خداحافظی از آنان جدا شد.محبوبه آن قدر ایستاد تا خودرو فرشاد در پیچ خیابان از نظرش ناپدید شد و ناگهان با صدای محمد به خود آمد:محبوبه چرا خشکت زده ، بیا دیگه. و بعد در حالی که مانتو و روسری اهدایی فرشاد را به خود می فشرد همراه با محمد به منزل رفت.پس از شام وقتی در اتاقش تنها شد مانتو و روسری را جلوی رویش گذاشت و تا نیمه شب در حالی که به آنها خیره شده بود در افکار شیرینی غرق بود وقتی به خود آمد که شب از نیمه گذشته بود با اینکه هنوز خوابش نمی آمد اما از فکر فردا و رفتن به مدرسه و خستگی و خواب آلودگی سر کلاس درس از جا برخاست تا به رختخواب برود اما پیش از آن مانتو و روسری را در کمد لباسش آویزان کرد و دستی به آن کشید و با خود گفت : امروز یکی از بهترین روزهای زندگی ام بود.
البته در این بی خوابی شبانه محبوبه تنها نبود.دو اتاق آنطرفتر محمد نیز روی تخـ ـتش دراز کشیده بود و در حالی که چشم به سقف اتاق دوخته بوددر تفکرات دور و درازی غرق شده بود.
شب جادویی دارد که روز فاقد آن است.در شب احساسات آدمی بارورتر است و تمام احساسات خفته انسان بیدار می شوند و عشق رنگ بیشتری به خود می گیرد.تاریکی شب انسان عاشق را شیداتر می کندو دلیل آن این است که انسان با خود تنها می شود و تمام افکار روزانه را از خود دور می کند و به دور از چشمان دیگران که ما را زیر ذره بین خود قرار می دهند، می تواند فقط به چیزی بیندیشد که دوست دارد.
محمد نیز به فرشته می اندیشید. به او که دوستش داشت و به اینکه احساس می کرد حتی یک لحظه نیز نمی تواند بدون او زندگی کند.اما این را هم می دانست با وجودی که رسیدن به او مهمترین آرزوهایش به شمارمی رود اما باید به فکر آینده زندگی مشترکشان هم باشد تا بتواند زندگی خوبی برای محبوبش بسازد.او می دانست همانطور که مدتها صبر را پیشه خود کرده است باید درسش را تمام کند و با اینکه عاشق تحصیل و دانشگاه بود اما از کندی گذر زمان احساس عصبانیت و کلافگی می کرد محمد در آن لحظه حالت کودکی را داشت که منتظر رسیدن تعطیلی و فرار از درس و مدرسه بود. نفس عمیقی کشید و با خود حساب کرد که درس فرشته امسال تمام می شود و او می تواند مادر را به خواستگاری او بفرستد، آن وقت خیالش راحت می شود و می تواند یک سال باقی مانده از درسش را بخواند و این مدت او وفرشته نامزد می شوند و سپس همراه با جشن فارغ التحصیلی می توانند جشن عروسی را نیز برگزار کنند برای محمد این رویای شیرینی بود که آرزو میکرد هر چه زودتر به حقیقت بپیوندد.
محمد از جا برخاست ولبه تخـ ـت نشست.سرش را به دستانش تکیه داد وبا خود اندیشید که ای کاش می توانست فرشته را عقد کند تا این نگرانی که در وجودش ریشه دوانیده از بین برود.هر چند یک بار این مسئله را با احتیاط به مادر گفته بود وبا مخالفت صریح او روبرو شده بود زیرا مادر عقد را تا پیش ازاتمام تحصیل فرشته به صلاح اونمیدانست. دلیلش هم این بود که مادر خود فرهنگی بود ومی دانست دختر عقد کرده در مدرسه دچار مشکلاتی می شودکه کمترین آن افت تحصیلی می باشد البته محمد این را درک میکرد که مادر حقیقت را می گوید. در این میان خودش هم باید یک پایش شمال ویک پایش تهران باشد.
البته در میان دوستان هم دانشگاهی اش عدهای متاهل وبعضی نیز نامزد داشتند ولی هیچ یک شرایط او را نداشتند,حتی حمید کهنامزدش دختر عمویش بود ودر کرمان زندگی میکرد اما حمید ماه تا ماه حتی تلفنی با دختر عمویش تماس نمی گرفت ومی گفت:نامزدم که فرار نمی کند فعلا درس واجب تر است.
اما محمد میدانست نمی تواند مثل حمید فکر کند وروح او هر لحظه دیدار معـ ـشوق را می طلبد .ساکن بودن خانواده دایی در شمال امکان دیدارهای کوتاه را از آنان میگرفت.
اما چیزی که در این شب ظلمانی به او دلگرمی میداد این بود که هانطور که مادر جسته گریخته فرشته را عروس خود می خواند, دایی وهمسرش نیز او را به چشم داماد خود می دیدند و ختی بارها از دایی شنیده بود که داشتن دامادی مثل محمد باعث افتخار وغرور هر کسی خواهد بود.
بارها غیر مـ ـستقیم به او اشاره کرده بود که فرشته امانتی در دست ماست که به موقع باید به صاحبش تحویل داده شود.اکثر اوقات به هنگام گفتن این کلام نگاهش را به او میدوخت.
با اینکه تمام شواهد نشان از این داشت که فرشته از آن اوست با این حال محمد نگران بود. او فرشته را حق خود میدانست , اما تاکنون در مورد علاقه اش با او صحبتی نکرده بود .
هر بار تصمیم میگرفت به او ابراز علاقه کند وبا خود شرط می کرد با دیدن او شرم وتعصب را کنار بگذارد وبا کلامی محبتش را بیان کند, اما به محض دیدن او غیرت وتعصب فامیلی جای احساسات عاشقانه را پر میکرد وزبان او را برای بیان مکنونات قلبش می بست. فقط امیدوار بود این شعله فروزان محبت که در قلب او در خال سوختن است , نیمی از آن در قلب فرشته هم جریان داشته باشد. محمد عقیده داشت عشق قلبی بهتر از عشق زبانی است , اما غافل از اینکه فرشته این طور فکر نمی کرد وسکوت محمد را به بی اعتنایی وغرور او تعبیر میکرد.
فرشته دختر محجوب وساکتی بود که قلبی از آتش داشت واین دوگانگی در پس چهره آرام ومتینش مدفون بود . او دختری حساس و دقیق بود که مسائل را از دید خود تجزیه وتحلیل می کرد.
محمد کلافه وسردر گم از روی تخـ ـت بلند شد وتاریکی اتاق شروع کرد به قدم زدن. محیط اتاق برایش چون قفس شده بود و در آن احساس خفگی وبی قراری میکرد به طرف میز کارش رفت ودستهایش را به آن تکیه داد. در این لحظه چشمش به تقویم روی میز افتاد. در نور کم رنگ چراغ خواب روزهای باقی مانده تا پنج شنبه را ورق زد:فقط 5 روز دیگر مانده بود .
از حرص با مشت روی میز کوبید،از صدای ایجاد شده توسط دستش بر میز خودش نیز جا خورد.سرش را بلند کرد و به در اتاق چشم دوخت.امیدوار بود این صدا باعث بیداری مادر نشده باشد.پس از چند لحظه که مطمئن شد از بیرون صدایی شنیده نمی شود به طرف تخـ ـتش رفت تا آن چند ساعت باقی مانده به صبح را کمی استراحت کند.
سپاس شده توسط: بانوی جنوب ، mahna ، tahvildar
#4
فصل دوم :
فرشاد روی کاناپه اتاق نشیمن نشسته بود و مشغول تماشای مسابقه فوتبال بود.خانه در سکوت محض فرو رفته بود و جز صدای تلویزیون که آن هم صدای بلندی نداشت صدای دیگری به گوش نمی رسید،با اینکه فرشاد خود جزء تیم والیبال دانشگاه بود،اما فوتبال را دست داشتنی ورزش می دانست و آنچنان با لذت به مسابقه دو تیم خارجی نگاه می کرد که اگر توپ هم زیر گوشش منفجر می شد او توجهی به آن نمی کرد.
فرانک کلاسور به دست وارد منزل شد و به فرشاد سلام کرد.فرشاد در حالی که به تلویزیونچشم دوخته بود با سر پاسخ او را داد.
فرانک به فرشاد که محو تماشای مسابقه فوتبال بود نگاهی انداخت و پرسید:<<مجید زنگ نزد؟>>
فرشاد هیچ نگفت ،در واقع صدای او را نشنید که بخواهد به آن پاسخ دهد.
فرانك با صداي بلند تري پرسش خود را تكرار كردو فرشاد نگاهي كوتاه به او انداخت و پرسيد:
-چيه،چي مي گي؟
-هيچي پرسيدم مجيد زنگ نزد؟
-نه ،نمي دانم،شايد زنگ زده،هيس ببينم چي شد..... واي خداي من......آخ بازهم كرنر.
فرانك با حرص نفس عميقي كشيد و به طرف اتاقش در طبقه بالا رفت.در همان حال با خود غر مي زد:
-اه،امان از اين مردها كه وقتي پاي تماشاي فوتبال مي نشينند خودشان رو هم فراموش مي كنند،چه برسه به همسر و زندگي شان،خدا كند مجيد اينطور نباشد.
هنوز به وسط پله هاي مارپيچ نرسيده بود كه زنگ تلفن باعث شد به طرف آن نگاه كند.تلفن درست كنار دست فرشاد روي ميز بود.فرانك به خيال اينكه فرشاد گوشي را بر مي دارد چند پله بالاتر رفت،اما صداي تلفن را شنيد كه بي وقفه زنگ مي زندو فرشاد توجهي به آن ندارد،به طرف او برگشت.او را ديد كه بي خيال مثل اينكه هيچ صدايي نمي شنود به صفحه تلويزيون چشم دوخته است،از همان جا با صداي بلندي فرياد زد:
-د گوشي را بردار ببين كيه.
فرانك فكر كرد فرشاد آنقدر در مسابقه غرق شده كه هيچ صدايي را نمي شنود اما بر خلاف تصورش فرشاد با خونسردي و با صداي آرامي گفت:
-من منتظر تلفن كسي نيستم.
فرانك با حرص گفت:
-چون منتظر تلفن كسي نيستي نبايد به آن جواب بدهي؟
فرشاد نيشخندي زد و به فرانك كه همچنان روي پله ها ايستاده و منتظر بودتا او گوشي تلفن را بردارد نگاهي انداخت.
-عيب ندارد خودش قطع مي شود،اما من فكر كنم تو گفتي قرار است مجيد زنگ بزند.
به صفحه تلويزيون خيره شد ولي همچنان لبخند مي زد.
فرانك با شنيدن نام مجيد به سرعت از پله ها پايين دويد تا پيش از آنكه تلفن قطع شود آن را جواب دهد.فرشاد با گوشه چشم نگاهي به او انداخت و پوزخندي زدو دوباره به تلويزيون چشم دوخت.دقايق تلف شده آخر بازي بود و تيم فوتبالي كه يك گل عقب تر از تيم حريف بود تلاش مي كرد تا در لحظه هاي آخر بازي با تمركز در كنار دروازه تيم حريف گل بزندتا بتواند با نتيجه مساوي بازي را به پايان برساند.ضربه هاي توپ كه چپ و راست به تيرك دروازه مي خورد تيم برتر را گيج كرده بود.فرشاد به طرفداري از تيم برتر اميدوار بود كه گلي به ثمر نرسد.عاقبت دقيقه هاي تلف شده بازي به پايان رسيد و تيم بازنده نتوانست كاري پيش ببرد.
فرانك كيفش را روي مبل پرت كرد و گوشي تلفن را برداشت.
-بله بفرماييد؟...بله شما؟...گوشي.
فرانك با حرص گوشي را جلوي صورت فرشاد گرفت.فرشاد سرش را بلند كردو به او نگاه كرد.چهره فرانك خيلي عصباني بود.
فرشاد سرش را تكان داد
-چيه،چي شده؟
فرانك نفس عميقي كشيدو به گوشي اشاره كرد
-مثل اينكه با جنابعالي كار دارند!
فرشاد ابروانش را بالا برد و لبخند موذيانه اي بر لب آورد.گوشي را از فرانك گرفت
-بله بفرماييد.
صدايي از آن طرف سلام كرد.صدا براي فرشاد آشنا نبود.به نشانه تمركز لبـ ـانش را به هم فشار دادو چشمانش را تنگ كرد.در اين هنگام چشمش به فرانك افتاد كه با خشم همچنان بالاي سرش ايستاده بود.فرشاد گوشي را برداشت و با چرخشي پشت به او كرد.فرانك با اين كار متوجه شد که باید او را تنها بگذارد در حالیکه کیف و کلاسورش را بر میداشت با حرص گفت "واقعا که ..."و بعد با قدمهایی که باحرص آنها را بر سطح پارکت هال می کوبید به طرف طبقه بالا راه افتاد .
فرشاد از حرکت فرانک خنده اش گرفت .صدای پشت گوشی گفت :"چرا جواب نمی دهید ؟"
فرشاد پاسخ داد "داشتم فکرم را متمرکز می کردم تا بینم که آیا قبلا هم صدای شما را شنیده ام ."
"خوب نتیجه ؟"
"نه شما اولین باری است که از پشت تلفن با من صحبت می کنید "
" فکر نمی کنید اشتباه می کنید ؟"
با این کلام فرشاد به فکر فرو رفت .صدا به نظر خیلی آشنا می رسید ،اما فرشاد نمی توانست صاحب صدا را تشخیص دهد صدا ادامه داد "چه زود یادتون رفته "
فرشاد حواسش را جمع کرد تا صدا را که فکر می کرد آن را جایی شنیده به خاطر بیاورد در یک لحظه می خواست نامی را به زبان بیاورد اما با خودش فکرکرد ممکن است اشتباه کرده باشد .بنابراین گفت "یادم که نرفته ولی لازمه صحبت معرفی می باشد ."
"بله حق با شماست .روزی که به نمایشگاه کتاب تشریف میبردید را به خاطر دارید ؟"
"اه بله بله یادم آمد شما شراره ...."
"چه خوب این نام را بخاطر سپردید اما مثل اینکه شماره تلفن شما کف دست من نوشته شد .بنده نسرین هستم دختر خاله شراره "
فرشاد لبـ ـهایش را به هم فشار داد و سرش را تکان داد و با خود گفت "عجب اشتباهی .او انقدر تجربه داشت که بفهمد هیچ دختری دوست ندارد جای دیگری گرفته شود.لحن نسرین هم با کنایه بود این را ثابت می کرد فرشاد بدون اینکه نسرین راببیند می دانست با گفتن این مطلب چه احساسی دارد .فرشاد بدون اینکه به روی خود بیاورد با لحن نافذی گفت "خب شما حالتون چطوره .خیلی خوشحالم صدایتان را می شنوم "
"ممنون من خوب هستم شما چطورید راستس حال دوستتون خب شد ؟"
فرشاد از یادآوری اون روز خندید گفت " بله بله حالش خیلی خوب است ما از همان راه یکراست به کلینیک گفتار درمانی رفتیم و او را مداوا کردیم .خوب شما از خودتان بگویید آن روز خوش گذشت ؟"
"نه چندان شاید اگر با شما به نمایشگاه می آمدیم بهتر بود چون خیلی زود برگشتیم "
"مهم نیست وقت زیاد است .می توانیم روز دیگری به نمایشگاه دیگر برویم "
"اتفاقا ما هفته دیگر چند کلاس نداریم و من می توانم ترتیبی بدهم که برای تفریح به پارک برویم "
فرشاد از اینکه نسرین با این سرعت و صراحت قراار ملاقات می گذاشت متعجب شد .نمی دانست چه بگوید به ناچار لبخندی زد و گفت "هر وقت شما وقت داشته باشید ما حرفی نداریم "
"منظورتان شما و دوستتان محمد است ؟"
"بله چطور مگه ؟"
"ولی مثل اینکه دوستتان زیاد خوش اخلالق نیست "
فرشاد با لبخند پاسخ داد "نه اتفاقا محمد یکی از با اخلالق ترین مردهای دنیاست .اگر او را بشناسید با من موافق می شوید."
«امیدوارم این طور باشد. پس قرارمان شد دوشنبه ساعت دو بعدازظهر ،همان جایی که دفعه قبل همدیگر را دیدیم ، اوکی.»
«بله ،من حرفی ندارم .»
«خب من از بیرون تلفن می کنم و تا شیشه باجه نشکسته با شما خداحافظی می کنم .خداحافظ تا بعد .»
«خداحافظ و به امید دیدار»
فرشاد گوشی را سرجایش گذاشت و به فکر فرو رفت .از اینکه این بار تعیین کننده ملاقات کس دیگری بود ، آن هم یک دختر ، لبخندی برلبـ ـانش نشست .سعی کرد شراره را به خاطر بیاورد ، اما فقط رنگ چشمان اورا به یاد آورد آن هم به دلیل این که رنگ چشمان شراره او را به یاد شیوا می انداخت .ناگهان از به یاد آوردن شیوا اخمهایش درهم شد . قرار بود ده ونیم صبح به او تلفن کند و حالا که ساعت چهارو نیم بعدازظهر بودتازه یادش افتاده بود .آن هم اگر نسرین زنگ نمی زد معلوم نبود کی به یادش می افتاد .فرشاد از کم حواسی خود سرش را تکان داد . گوشی تلفن را برداشت تا شماره بگیرد ،اما هنوز چند شماره بیشتر نگرفته بود که فرانک چون اجل معلق از بالای نرده سرش را خم کرد و با عصبانیت گفت :«فرشاد چه خبرته ؟»
فرشاد با خونسردی که می دانست فرانک را دیوانه می کند گفت :«چیه ، چه خبره ؟»
«من منتظر تلفن مجید هستم ،اینقدر خط را اشغال نکن .»
فرشاد نگاهی به فرانک انداخت که تا سیـ ـنه به طرف پایین خم شده بود و گفت :«واسه همینه می خواهی خودکشی کنی؟خوب به اون یکی خط تلفن می زنه ، اینکه دیگه گریه نداره .»
«بی نمک ،اون خط دوروزه که به علت کابل برگردان قطع است ، اذیت نکن گوشی را بگذار.»
«متأسفم که نمی توانم به خواسته ات جواب مثبت بدهم ، تلفن مهمی دارم .»
فرانک با اخم به فرشاد نگاه کرد و با کنایه گفت :«آره می دونم خیلی مهمه!»
فرشاد بدون اینکه حرفی بزند شماره را گرفت وپاهایش را روی هم انداخت و در مبل فرو رفت ..فرانک که دیگر نمی توانست کارهای فرشاد را تحمل کند و از طرفی کاری هم از دستش برنمی آمد، به اتاقش برگشت و در اتاقش را محکم به هم کوبید .
همانطور که فرشاد حدس می زد شیوا خودش تلفن را جواب داد ، فرشاد گفت :«سلام.»
شیوا با شنیدن صدای اوبا عصبانیت شروع به گله گذاری کرد :«ببینم بچگی هایت هم همین طور قول می دادی ؟»
«سلام کردم .جواب سلام واجب است می دونی که ...»
«سلام.ببینم قرار بود ساعت چند زنگ بزنی ؟»
«باورکن یادم نرفته بود ولی گرفتار شدم.»
شیوا بالحن گله مندی گفت :«آره اینم از اون حرفهاست.»
«نه باور کن اگر تصادف نکرده بودم با کله خودم را به باجه تلفن می رساندم.»
این حرف ناگهان از دهان فرشادپرید .او می خواست دلیل موجهی برای فراموشی اش بتراشد و بهتر از اینکه بگوید تصادف کرده چیزی به خاطرش نرسید . با شنیدن خبر تصادف لحن شیوا تغییر کرد.
«فرشاد از کجا تلفن می کنی ؟حالت چه طور است ؟»
فرشادمتوجه شد شیواحرفش را باور کرده است.دستی به موهایش کشید ودنبال کلامی میگشت تا بعد لو نرود.
شیوا بار دیگر پرسید:«فرشاد تو حالت خوب است؟حرف بزن خیلی نگرانم کردی!»

«نترس طوریم نشده فقط یکم پایم.....»

شیوا نگذاشت او حرفش تمام شود و با ترس فریاد زد:«وای،خدای من،راستی راستی پایت شکسته؟تصادف کرده ای؟»

فرشاد هول شد .فکر نمی کرد واکنش شیوا نسبت به این خبر اینطور باشد.
«نه بابا چیزیم نشده من گفتم فقط یکم پایم درد گرفته حالا چرا جیغ می کشی؟باور کن حالم از تو هم بهتره..»

شیوا کمی آرام شد و با لحن نگرانی گفت:«پس امروز می ایم دیدنت،منزل هستی؟»

فرشاددست وسرش را تکان داد و با خود گفت:«حسابی خراب کردی» و با لحنی که فکر میکرد شیوا را از تصمیمش منصرف کند گفت:«من حالم خوب است باور کن حالا خودم می ایم تا تو مطمئن شوی.»

«فرشاد تو مطمئن هستی که حالت خوب است؟»

اگر تو از دست من عصبانی نشوی حالم از تو هم بهتر می شود.»

«فرشاد.....»

«چیه عزیزم؟»

«کی ببینمت؟»

«هروقت که تو بخواهی فردا خوب است؟»

«نه فردا پاپا از انگلیس می آید،از صبح خیلی کار سرمان ریخته،شب هم که باید برویم فرودگاه،پس فردا خوبه؟»

«آره عزیزم خوبه»

«پس چی شد؟ پس فردا ساعت 3 بعد از ظهر کنار در موسسه زبان.یادت که نمی رود؟»

«نه می آیم.»

«فرشاد مواظب خودت باش، باشه؟»

فرشاد لبخندی زد و گفت :«باشه سعی میکنم مواظب خودم باشم. خدا نگهدار.»

گوشی تلفن دست فرشاد مانده بود و خیره به روبرو نگاه می کرد. صدای سوتی که از گوشی برخاست فرشاد را به خود اورد.آن را سر جایش گذاشت و به تلویزیون نگاه کرد.پس از چند لحظه از جا برخاست و تلویزیون را خاموش کرد و از منزل خارج شد.
سپاس شده توسط: بانوی جنوب ، tahvildar
#5
فصل 3 :
- چته پسرف ده دقیقه است با تو حرف می زنم اما فقط برو بر نگاه می کنی، کجایی؟
محمد با تکان فرشاد به خود آمد و با بی حواسی گفت :بله، بله گوش می دم. خوب!؟
- آره جون خودت، تو اصلاً تو دنیا نبودی چه برسه به این که حرف من رو شنیده باشی.
محمد لبخندی زد و گفت :راستش امروز کمی کار دارم باید زودتر بروم منزل، امروز دایی ام از شمال می آید، ممکن است مادر دیر از سرکار برگرددباید برای منزل کمی خرید کنم.
- خوب باشه، ظهر دوتایی از کلاس بعدازظهر جیم می شویم.
-نه من کمی زودتر می روم، در ضمن بعدازظهر کلاس ندارم، تو بمان چون دفعه قبل هم غیبت کردی ممکن است از این درس بیفتی.در ضمن اگر تونستی این جزوه ها را بده به مهران.می شناسیش که ... همان که ....
فرشاد باخنده گفت((آره بابا همون برادر ناتنی مایکل جکسون)) وبعد درحالی که ژست خاصی گرفته بود دستی به موهایش کشید وگفت:
((اوا چی میگی تو..جیگرت رو شغال بخوره..))
محمد از کاراو با صدای بلند خندید . آرام که شد خطاب به فرشاد گفت : میدونی دوستی با تو چه حسنی داره؟حسنش اینه کهادم اصلا" یادش میره چه نگرانیو ناراحتی داره!
فرشاد با همان لحن طنز همیشگی پاسخ داد:خودت میگی آدم مگه تو هم جزو اونهایی؟
محمد خندیدی وجزوه ها رو به او داد فرشاد نگاهی به جزوه ها انداخت وبعد به محمد نگاه کرد وگفت: گفتی مهمان دارید,پس با این حساب نمی توانی بیایی مسابقه مرا ببینی.
محمد با ناباوری به فرشاد نگاه کرد((آه , فردا مسابقه داری؟!مگه امروز چندم ماه است؟))
فرشاد سرش را خم کرد وگفتکدست شما درد نکند!از دوماه پیش تا بحال برای بیست و جهارم بهمن روضه می خوانم حالا میگی اروزچندم است.
محمد از کم حواسی خود سرش را تکان دادفردا ساعت چند؟
فکر می کنم شش الی هفت بعد از ظهر در سالن شیرودی.
محمد سرش را تکان داد و گفتک سعی میکنم بیایم البته حتماگمی آیم میخواهم ببینم چندتا می کاری؟
فرشاد لبخند زد باشه پس میبینمت تا بعد.
محمد پس از خداحافظی به سمت منزل راه افتاد در حقیقت کاری در خارج از منزل نداشت زیرا مادر آن روز مرخصی گرفته بود. او از صبح حال وحوصله کلاسو درس را نداشت فکرش مدام دور وبر منزل می چرخید.شب پیش نیز تا صبح بیدار مانده وفکر می کرد.با وجود بیخوابی شب گذشته احساس خستگی نمی کرد اما دلش بدجوری به شور افتاده بود.شاید هماضطراب درونی چنگ بر روحش می زد وآسایش را از او سلب می کرد.
این حالت از صبح با و بود وسعی او برای منحرف کردن ذهنش ودور کردن این احساس بی نتیجه بود.
نزدیکی منزل که رسید نفس عمیقی کشید تا احساسش را مهار کند.
دسته کیفش را محکم فشرد وبا اینکه کلید در منزل را داشت از آن استفاده نکرد.دستش به هنگام لمس زنگ منزل می لرزید.پیش از فشار دادن زنگ به ساعتش نگاه کرد.هنوز ساعتی به ظهر مانده بود و او نمی دانستدایی وخانواده اش چه وقت به تهران می رسند.
به اطراف نگاه کرد تا شاید خودرو آنان را ببیند اما یادش افتاد داییتازه خودرو اش را عوض کرده و او از مدل و شماره ان اطلاعی ندارد.
با خود گفت:تا به منزل نروم نمی توانم بفهمم آمده اند یا نه.
نفس عمیقی کشید وزنگ در را فشار داد.چند لحظه طول کشید تا در باز شد. در لحظه ورود به حیاط به سرعت چشمش به پشت در هال افتاد وبا دین کفش مردانه ای دلش از جا کنده شد.
آنقدر حواسش پرت شد که متوجه نشد فقط یک جفت کفش پشت در میباشد با قدمهایی که سعی میکرد مثل همیشه محکم ومردانه باشد گام بر میداشت ودر همان حال خود را برای رویا رویی با دایی واز همه مهم تر فرشته آماده میکرد, او تا صبح بیدار مانده بود وبا خود تصمیم گرفته بود این بار راز دلش را با فرشته درمیان بگذارد وبا گفتن کلام مقدسی او را به باغ سبز قلبش دعوت کند.محمد بارها و بارها پیش خود این کلام را تکرار کرده بود ومایل بود این بار دور از هر احساس دیگری آنرا تقدیم فرشته کند.
محمد لحظه ای پشت در ایستاد و با گفتن سلام بلندی داخل شد.
مادر نخستین کسی بود که به استقبالش آمد.چهره او متین و آرام بود اما محمد ته چشمانش حالتی را مشاهده کرد که نمی دانست آن را چه معنا کند.فرصتی برای پرسش و پاسخ نبود.
محمد آهسته پرسید:<<آمدند؟>>
مادر کیف محمد را گرفت و به آرامی سرش را تکان داد و خواست چیزی بگوید که دایی در آستانه در اتاق پذیرایی ظاهر شد.محمد با دیدن او جلورفت و با گفتن سلام در آغـ ـوشش جای گرفت.محمد منتظر بود تا فرشته و زن دایی هم از اتاق پذیرایی خارج شوند،اما وقتی دید که ازآنان خبری نیست با نگاهی پر از پرسش به مادر خیره شد.مادر مفهوم نگاه محمد را درک کرد.نفس بلندی کشید و در حالی که لبخند تلخی بر لب داشت گفت:<<دایی جان تنها آمده.>>
محمد احساس کرد آب سردی رویش ریخته شد.لبخند روی لبـ ـانش خشکید.خوشبختانه اراده اش قوی تر از آن بود که چون دختر نوجوانی رنگ به رنگ شود.در حالی که حالت چهره اش را خیلی خوب حفظ کرده بود با لبخندی نه چندان حقیقی گفت:
<<جدی،چرا؟مگر اتفاقی افتاده؟حالشان که خوب است؟>>
مادر توضیحاتش را ادامه داد و گفت:طفلی نرگس ،از قرار ناراحتی کلیه اش عود کرده و یک هفته در بیمارستان بستری بوده و حالا در منزل استراحت می کند.مهدی هم چون مأموریت داشته به تهران آمده و قرار است فردا برگردد.>>و بعد لبـ ـهایش را جمع کرد و سرش را تکان داد.
محمد با نگرانی به دایی نگاه کرد:<<حالا حالشان چطور است؟>>
<<الحمدلله بهتر است،تا خدا چه بخواهد.>>و آهی کشید.
محمد از دایی معذرت خواست تا چند لحظه او را برای تعویض لباس تنها بگذارد.به سمت اتاقش رفت.بدجوری حالش گرفته بود. احساس بدی داشت.حس کرد از درون تهی شده است.خیلی دلش می خواست تنها باشد تا کمی فکر کند و خودش را قانع نماید .اما با حضور دایی این کار درست نبود.بنابراین با وجودی که خیلی خسته و افسرده بود،اما نقاب خوشحالی به چهره زد و به سرعت به اتاق پذیرایی بازگشت.
مریم نگاهی به پسرش انداخت و در پس لبخند او دل گرفتگی اش را به وضوح مشاهده کرد.دلش برای محمد خیلی سوخت اما کاری از دستش بر نمی آمد.فقط تصمیم گرفت موضوع خواستگاری از فرشته را با برادرش مطرح کند و پیش از تمام شدن درس فرشته،او را برای محمد نشان کند تا بدین ترتیب هم دلگرمی برای محمد باشد و هم آمادگی برای مراحل بعد را پیدا کرده باشد.
محبوبه از مدرسه بازگشته بود و در اتاق پذیرایی با دایی احوالپرسی می کرد و آن قدر از نیامدن زن دایی و فرشته حیران بود که با دیدن محمد مات و مبهوت به او خیره شد.
محمد از چشمان او پی به افکارش برد و فهمید محبوبه بیشتر ازهمه برای او متأثر شده است.با خنده به طرف او رفت و در حالی که او را به طرف در هدایت می کرد با لحن آمرانه ای گفت:<<بدو دختر لباسهایت را عوض کن؛اینقدر هم از دایی سؤال نکن.>>
محبوبه هنگام خارج شدن برگشت و نگاهی به محمد انداخت تا مطمئن شود که او ناراحت نیست.
محمد که افکار محبوبه را به خوبی در چهره اش می خواند با اخم چشم غره ای به او رفت.
محبوبه در حین عوض کردن لباس خیلی پکر بود.دلش خیلی برای محمد سوخته بود.هنگام باز كردن كمد لباسش چشمش به مانتويي افتاد كه محمد براي او خريده بود.دلسوزي اش بيشتر شد.از زن دايي به خاطر اينكه با مريضي بي موقع اش مانع آمدن فرشته شده بود خيلي حرصش گرفت.اما دلش براي زن دايي هم سوخت و از ناراحتي اشك در چشمانش حـ ـلقه زد.او به خوبي مي دانست در دل محمد چه مي گذرد واز اينكه او مي توانست احساساتش را اينچنين پنهان كند به حال او غبطه خورد.
پس از شام دايي تعريف كرد كه نرگس چطور دلش مي خواسته به تهران بيايدوديداري تازه كند.همينطور فرشته كه دلش براي عمه و بقيه خيلي تنگ شده بودوبه همه خيلي سلام رسانده وهمچنين از او خواسته كه از طرف او صورت عمه جان و محبوبه را ببـ ـوسد.
درهنگام شنيدن اين صحبت ها،محمد به فنجان چايش نگاه مي كردومحبوبه نيز به محمد خيره شده بود.محمد سرش را بالا كردومحبوبه را ديد كه به او چشم دوخته است.با اخم نفس عميقي كشيدو با گردش چشمانش به محبوبه اشاره كرد كه به او زل نزند.
مهدي مهندس ناظر شركتي معتبر در شمال بودوگاهي اوقات براي تهيه بعضي از اجناس مورد نياز شركت و همچنين بستن قراردادتجارتي به مركز مي آمد.اين بار يك هفته ماموريت داشت و قرار بود به اتفاق خانواده اش به تهران بيايد اما بيماري همسرش ،كه البته سابقه اي طولاني داشت باعث شد تا هرچه زودتر كارش را انجام دهد و به شمال باز گردد.مادر از بيماري مجدد نرگس كه باعث نيامدن او وفرشته شده بود احساس تاسف كرد و خطاب به برادرش گفت:
راستي حيف شد،دلم خيلي براي زن داداش و عروس ناز خودم تنگ شده بود.
براي نخستين بار بود كه مادر با اين صراحت فرشته را عروس خود مي خواند.
محمد كه در حال سر كشيدن چايش بود نفهميد آن را چطور قورت بدهد و قطره اي به گلويش پريد كه باعث سرفه او شد.دايي با دست به پشت او زد و با خنده گفت:
-خفه نشي پسرم،ما حالا حالاها با تو كار داريم.
وبعد بازويش را روي شانه محبوبه گذاشت كه طرف ديگرش نشسته بود و در حال خنديدن بود.محمد با تواضع سرش را تكان داد.دايي بي مقدمه پرسيد:
-محمد ،از قرار معلوم انشاالله سال ديگر درست تمام مي شود،درسته؟
محمد با تواضع سرش را تكان داد:
-بله دايي جان،البته تا مقطع كارشناسي،بعد مي ماند ادامه راه كه اگر خدا بخواهد دوست دارم ادامه بدهم.
دايي سرش را به علامت تحسين تكان داد و با رضايت لبخند زد.
-زنده باشي پسرم،تو باعث افتخار تمام فاميل هستي.
و سپس مكثي كوتاه كرد و گفت:
-به اين ترتيب درس فرشته از تو زودتر تمام مي شود،درست است؟
محمد سر در گم به دايي نگاه مي كرد و نمي دانست چه پاسخي بدهد.به ناچارسرش را زير انداخت و با صدايي آرام گفت:-بله دايي جان،فكر مي كنم اينطور باشد.
مهتاب به برادرش نگاهي انداخت و زمينه را براي صحبت مساعد ديد.
-مهدي جان به نظر تو وقتش نشده كه بنشينيم و در مورد اين دو جوان تصميم جدي بگيريم؟من فكر مي كنم كه وقتش رسيده كه كمي جدي تر به اين قصيه نگاه كنيم.نظر تو چيه؟
کلام مادر اینقدر صریح و بی مقدمه بود که محمد احساس کرد سرب داغ به جای خون در رگهاش جاری است سرش را زیر انداخته بود و در خود این توان را نمی دید به ان دو بنگرد.
مهدی نگاهی به چهره نجیب و محجوب محمد انداخت وسرش را به علامت تایید حرفهای خواهرش تکان داد "چرا خواهر محمد مثل پسر خودم می ماند و من هم دوست دارم این امانت را به صاحبش برسانم "
"پس ان شاءالله حال نرگس جون که بهتر بشه ما هم خودمون رو جمع وجور می کنیم تو روز مبارکی به طور رسمی خدمت می رسیم .چطوره ؟"
"ای خواهر این حرف ها مال غریبه هاست تو که عزیز منی و خودت صاحب اختیاری ."
"باشه داداش شما لطف داری ولی بچه های این دوره توقعات دیگری دارند من باید برای فرشته سنگ تمام بگذارم مگر یک پسر بیشتر دارم "سپس اهی کشید و ادامه داد "خدا رحمت کند عباس همیشه آرزو داشت عروسی محمد را ببیند ،اما افسوس عمرش کفاف نداد تا به ارزویش برسد "
با یاد آوردن پدر سکوت جمع را فرا گرفت .در چهره تک تک حاضران می شد فهمید خاطره ای از او در ذهنشان زنده شده است .
در این میان محبوبه بیشتر از همه با به یاد آوردن پدر و روزهای خوبی که او هنوز در کنارشان بود غمگین و افسرده شد برای او که هنوز به محبت خالصانه پدر احتیاج داشت و بیش از هرکس به او وابسته بود رفتن نا بهنگامش دردناک و ملال انگیز بود محبوبه می دانست که هیچگاه غم از دست دادن او را فراموش نخواهد کرد و عظمت این فقدان را تا عمر دارد به دوش می کشد .
محبوبه به خود امد و آهی از سر حسرت کشید به خاطر اورد که وقت غم خوردن نیست اکنون که صحبت از وصل دوتا جوون بود ان هم محمد که پدر همیشه ارزوی دامادیش را داشت پس بی تردید روح پدر هم در شادی انها سهیم بود .محبوبه با این تصور افکار ناراحت کننده را از خود دور کرد و نگاهش را به سمت محمد چرخاند و او را دید که از درون خرسند است .از شادی او ناخوداگاه نفس راحتی کشید .محبوبه از ان لحظه که فهمیده بود فرشته نیامده از اینکه بی مناسبت مانتویی با پول محمد خریده دچار عذاب وجدان شده بود و حالا که می دید صحبت از عقد و نامزدی و اینجور چیزهای خوشایند است وجدانش کمی راحت شد صدای مادر توجه او را جلب کرد .
"داداش ببینم تا حالا نظر فرشته را در مورد این وصلت پرسیده ای ؟"
"اگر فرشته مخالفتی داشت فکر می کنی من اینجور راحت در مورد اینده او صحبت می کردم ؟"
"خب خدا را شکر اینجوری خیال من هم راحت تر است "
مسیر صحبت تغیر پیدا کرد اما محمد نگاهش فقط پیش انان بود و روحش جای دیگری به پرواز یا بهتر بگوییم به رقص در امده بود محمد در رویای شیرینی غرق شده بود در خیالش با لباس دامادی وارد اتاق عقد شد اتاق عقد با ستاره های رنگینی تزیین شده بود و حجله ای از تور فضای سفره عقد را مجزا کرده بود زیر حجله سفره سفیدی پهن شده بود و روی ان خنچه ای به شکل قلب وجود داشت که دو طرف ان را فرشتگانی با بالهای سفید به دست گرفته بودنند و درون ان بادام و فندق گردو شیرینی و تخم مرغ های رنگی قرار داشت زیر انداز سپیدی بالای سفره عقد گسترده شده بود و روی ان عروس رویای او در پوششی از تور و مروارید به تخـ ـت نشسته بود ،توری روی صورت عروسش را پوشانده بود و مانع از این بود که محمد روی چون ماهش را ببیند .محمد تپش قلب خود را احساس می کرد . گامی به سمت حجله برداشت که آبی به روی پایش ریخت و از صدای خنده مادر و دایی و بلندتر از همه محبوبه به خود آمد حیرت زده به آنان نگاه کرد در نظر اول تصور کرد متوجه رؤیایش شده اند و به آن می خندند ، اما به سرعت متوجه شد خنده شان به دلیل خرابی است که خودش به بار آورده است . محمد آنقدر در رویایش فرو رفته بود که متوجه نشد که لیوان را سر وته گرفته و در حال خالی کردن پارچ آب بر روی زمین است . محمد شرمزده به مادر نگاه کرد و از خجالت سرش را به زیر انداخت ، مادر با دستمالی آب ریخته شده روی فرش را خشک کرد و در همان حال گفت: «آب روشنایی است ،ان شاالله که خیر است.» وبعد بالبخند نگاهی به محمد انداخت که رنگ چهره اش براثر خجالت سرخ شده بود. برای اینکه بیشتر از این معذب نشود گفت :«محمد جان پاشو مادر ،امروز خیلی خسته شدی .»وبعد رو به برادرش کرد و گفت :«طفلی بچه ام امروز خیلی کار برای من کرده ،کلی خرید داشتم که اگر محمد نبود دست تنها نمی توانستم انجام بدهم .»
محمد می دانست مادر برای اینکه او را از خجالت برهاند این سخنان را می گوید ودردل این همه محبت را ستود.اما صدای خنده ریز محبوبه که پشت دایی پنهان شده و از خنده غش کرده بود کفرش را در می آورد .مادر متوجه شد که محمد از خنده محبوبه حسابی شاکی شده است ،اشاره ای به محبوبه کرد که سرش را به پهلوی دایی چسبانده و زیرکانه می خندید .
«حالا ببینم نوبت اون وروجکی که پیشت نشسته و حالا هم از خنده ریسه رفته برسه چکار می کنه.»
محمد شرمزده از جا بلند شد و پس از عذرخواهی از تنها گذاشتن دایی شب بخیر گفت و برای استراحت به اتاقش پناه برد .
با رفتن محمد ، مریم نگاهی به بردارش انداخت که از خنده محبوبه او نیز بی صدا می خندید . لبخندی زد و به آرامی گفت :«تا به حال ندیده بودم محمد اینقدر دست پاچه شده باشد، طفلی بچه ام...»
محبوبه که سرخ شده بود در حالی که هنوز نخودی می خندید گفت:«مامان آخر هم آب نخورد.»وبااین کلام دوباره ریسه رفت.
مهدی با لذت به محبوبه نگاه می کرد ودر همان حال سعی می کرد تا جلوی خنده اش را بگیرد اما موفق نمی شد .با محبت بازوی چپش را دور محبوبه حـ ـلقه کرد و در حالی که بی صدا می خندید دست راستش را جلوی دهانش گرفت تا خنده اش را مهار کند.
مادر نیز با خنده بی صدایی به برادرش نگاه کرد و سرش را تکان داد و خطاب به محبوبه گفت:«بسه دیگه،خوب نیست اینقدر به برادرت بخندی !بزار برای تو هم خواستگار بیاد اونوقت می بینیم تو چه کار می کنی ؟»
محبوبه با اعتراض گفت :«اِ،مامان! دایی جون یه چیزی به خواهرتون نمی گین؟»
مهدی حـ ـلقه آغـ ـوششرا تنگتر کرد و بـ ـوسه ای بر صورت محبوبه نشاند.محبوبه نیز دستش را روی دست دایی که روی دوشش بود گذاشت وسرش را چرخاند وبـ ـوسه ای بردست دایی نشاند و چشمانش را بست وبا تمام وجود محبت اورا به جان خرید.
بغضی بر گلوی مهدی نشست وبا محبت بـ ـوسه ای روی موهای نرم و خوشبوی خواهرزاده اش نشاند وبعد روبه خواهرش که در حال بلند شدن بود کرد و گفت:«مهتاب ، می خواستم چند کلمه با تو صحبت کنم ،بنشین.»

محبوبه احساس کرد که باید مادر را با دایی تنها بگذارد.بار دیگر بـ ـوسه ای بر دست دایی نشاند و انرا از دور گردنش باز کردو در حالی که بلند میشد گفت:«دایی جان ببخشید،من هم باید بروم بخوابم. فردامیبینمتان .» وبا گفتن شب بخیر از اتاق خارج شد.

پس از رفتن محبوبه مهدی نفس عمیقی کشید و گفت:«مهتاب،بچه های خوبی داری و من از این بابت خوشحالم.»

مهتاب لبخندی از رضایت به لب آورد و به نشان تایید سرش را تکان داد.مهدی سیـ ـنه اش را صاف کرد و گفت:«میخواستم ترتیبی بدهی برنامه عقد این دو جوون زودتر صورت بگیرد.»

مهتاب با تعجب به برادرش نگاه کرد:«یعنی زودتر از خرداد؟ چیزی شده نکنه زن داداش...»

مهدی با دست خواهرش را به آرامش دعوت کرد «نه باور کن اتفاقی نیفتاده،من کمی نگرانم و دوست دارم زودتر تنها دخترم را به خانه بخت بفرستم،خب دیگه زمانه است دیگه نمیشود روی ان حساب کرد.»

نگرانی بر وجود مهتاب چنگ انداخته بود او مفهوم صحبت برادرش را درک نمیکرد. با چشمانی که به وضوح ترس و نگرانی در ان دیده میشد به مهدی چشم دوخته بود. البته مهدی هم این نگرانی را درک میکرد و در حالی که سعی میکرد حالت ناراحتی را در خواهرش از بین ببرد لبخندی زد و گفت:« جوری نگاهم میکنی که حرف زدن به کلی از یادم رفت،بیچاره نرگس حق داشت که میگفت مواظب باش جوری حرف نزنی کهمهتاب نگران شود.باور کن چیزی نشده ، اگر راستش را بخواهی این اصرار نرگس است .تو که میدانی او چقدر حساس و اسیب پذیر است و چقدر نسبت به آینده فرشته وسواس دارد.»

مهتاب ناراحتی را از خود دور کرد و لبخند زد و گفت:«نه داداش،من که از خدا میخواهم دست این دوتا جوان رو تو دست هم بگذارم و زودتر سر وسامانشان بدهم. اما چرا زن داداش؟ نرگس که میگفت پیش از تمام شدن درس فرشته صحبتی در این باره نشود. حالا چرا عجله دارد؟»

مهدی سر تکان داد و اهی کشید:«خواهر خودت خوب میدانی که نرگس یک بارجراحی پیوند کلیه انجام داده، این دفعه که بیمارستان بستری بود پس از ازمایشاتی که از خون وکلیه گرفتنددکتر تاکید زیادی برای مراقبت از او داشت.» در حالی که غم تمام صورتش را پوشانده بود گفت:«دکتر ناراحت کلیه پیوندی او بود که کمی نارسایی پیدا کرده است. البته من در این خصوص چیزی به نرگس نگفته ام، او همینطوری هم روحیه خوبی ندارد چه برسد به اینکه چیزی هم بفهمد اما پیش از امدنم به تهران با گریه از من خواست تا کاری کنم که تا او زنده است عروسی فرشته را ببیند.باور کن هرچه به او دلداری دادم که وضع سلامتی اش روبه راه استو جای نگرانی نیست قانع نشد و مرتب حرف خودش را میزدکه نمی خواهد دختر دم بختش بی مادر به خانه بخت برود خوب چه میشود کرد مادر است وهزار اندیشه، بخصوص با این روحیه ای که او دارد.»

مهتاب با افسوس سر تکان داد و گفت:«من حرفی ندارم،هر وقت بگویی ما به شمال می آییم تعطیلات عید خوب است یا اگر فکر میکنی باید زودتر اقدام کنیم من حرفی ندارم.»

مهدی نفس راحتی کشید:« نه همون پس از تعطیلات خوب است،در ضمن من نمی خواهم محمد در این مورد چیزی بداند،خودت که می دانی دوست ندارم این فکر برایش ایجاد شود که خودم پیشنهاد کردم تا برای خواستگاری ازدخترم زودتر اقدام کنید، نمی خواهم بعدها برای دخترم سرکوفت ایجاد کنتم، هر چند که می دانم محمد...
مهتاب کلام برادرش را برید و گفت :محمد غلط می کند چنین فکری کند، درضمن مطمئن باش چنین حرفی نمی زنم تا رویش زیاد شود. و با به یاد آوردن صحنه چند دقیقه پیش لبخندی زد و خطاب به برادرش گفت :طفلی بچه ام اگر بفهمد،از خوشحالی پس می افتد، ندیدی چند دقیقه پیش چطور هول شده بود.
مهدی لبخندی زد و سرش را تکان داد و در حالی که از جا بر می خاست چشمانش را بست و گفت : خدا را شکر
محمد در اتاقش روی صندلی نشسته بود و آرنجش را به میز تکیه داده بود و سرش را روی دستش گذاشته و در فکرش از اینکه چون دختر دم بختی اختیار از کف داده بود خود را سرزنش می کرد.هنوز چند دقیقه نگذشته بود که تقه ای به در اتاق خورد.محمد از جا بلند شد و گفت : بفرمایید.
در اتاق باز شد و محبوبه در آستانه آن نمایان شد. محد یک ابرویش را بالا انداخت و با سر اشاره کرد تا داخل شود. محبوبه با چشمانی که می خندید به محمد نگاه کرد: مزاحم که نیستم؟
محمد نگاه با جذبه ای به او کرد: مزاحم که نه، ولی خیلی از دستت عصبانیم.
محبوبه با تعجب گفت: عصبانی !؟ چرا؟
- که چی هه،هه،هه
- به خدا دست خودم نبود، آخه نمی دونی چقدر با نمک شده بودی. و دوباره خندید.
محمد چپ چپ به او نگاه می کرد.محبوبه دستش را جلوی دهانش گرفت تا جلوی خنده اش را بگیردو بعد با حالت پوزش خواهانه ای به محمد نگاه کرد و سرش را به علامت عذرخواهی تکان داد. اما ته چشمانش هنوز حالت خنده داشت.محمد می دانست هر کاری کند نمی تواند خنده را از وجود خواهر کوچک و با نشاطش بگیرد.او نیز قصد نداشت هیچوقت این کار را بکند.محمد چرخی زد و روی صندلی نشست و در حالی که ژست رئیس مابانه ای گرفته بود خطاب به محبوبه گفت : مثل اینکه کار داشتی؟
محبوبه لبش را به دندان گرفته بود تا مبادا بخندد، قدمی جلو رفت و جلوی میز روبروی محمد ایستاد و بعد دستش را به طرف او دراز کرد.محمد به دست او نگاه کرد که بسته ای اسکناس تا نخورده در آن بود.به چشمان او نگاه کرد و به نشانه پرسش سرش را تکان داد : این چیه؟
محبوبه لبخندی به او زد و گفت :من چند روز پیش گفتم دایی و زندایی و فرشته.اما او نیامد بنابراین مژدگانی که قرار بود به من بدهی خود به خود باطل شد.حالا این پولی است که برای خرید مانتو جمع کرده بودم.هرچند که تمام آن مبلغ نیست ولی سعی می کنم بقیه آن را خیلی زود بدهم.محمد انگشتش را به لبـ ـهایش فشار می داد و با حالت بخصوصی به محبوبه خیره شده بود.محبوبه می دانست محمد هرگاه از چیزی عصبانی شود چنین حالتی به خود می گیرد . او می دانست محمد ناراحت است اما دلیل آن را نمی فهمید.با نگاهی متعجب و گیج با خود فکر کرد چکار کرده که محمد را اینقدر عصبانی کرده است.با ترس و حیرت به او نگاه می کرد تا خودش علت ناراحتی اش را توضیح دهد.
محمد پس ازچند لحظه که به محبوبه خیره شده بود ، به سخن آمد .
سپاس شده توسط: بانوی جنوب ، tahvildar
#6
-خوب نطقت تمام شد؟تو هیچ میدانی با این کارت چقدر به من توهین کردی؟مسئله شرط ومژدگانی شوخی بود.
وست داشتم برای تو هدیه ای بخرم و چه بهتر چیزی زا خریدم که به آن احتیاج داشتی,از کارت هیچ خوشم نیامد.تو نباید با من اینطور غریب رفتار کنی, من وظیفه دارم نیازهای خواهر کوچک وعزیزم را برآورده کنم ,حالا تا بیشتر عصبانی نشدم ویک کتک مفصل بهت نزدم بلند شو برو بخواب پولت را هم برای خودت نگه دار وسعی کن از این به بعد عاقلانه تر رفتار کنی.
محبوبه می دانست محمد با وجود قیافه خشنی که به خود گرفته زیاد هم عصبانی نیست.بنابراین میز را دور زد وبه طرف محمدخم شد وگونه او را بـ ـوسیدوبا لحنی که حاکی از صفای درونش بود گفت:
داداش جون به خدا قصد نداشتم ناراحتت کنم خودتم خوب میدونی به اندازه همه دنیا دوستت دارم ,اگر هم از روی حمافت کاری کردم که ناراحت شدی ازت معذرت می خوام.
محمد اخم هایش را باز کرد وبه محبوبه لبخند زد :خوب,چون دختر خوبی هستی این بار میبخشمت ,به خاطر خبرهای خوش امشب هم یک هدیه پیش من داری
که میخواستم فردا برایت بخرم ولی چون با این کارت به من توهین کردی وهمچنین زیاد خندیدی ,هدیه ات را هفته بعد میخرم
محبوبه دستهایش را قلاب کرد واز جا پرید.
آخ جون محمد تو خیلی خوبی ,هیچکس برادر خوبی مثل من نداره ,آنقدر خوشحالم که دلم میخوهد فریاد بکشم.
محمد از جا برخاست ودست محبوبه را گرفت واو را به سمت در اتاق هدایت کرد وبا خنده سرش را تکان داد.
نه خواهش میکنم احساسات ناخوشایندت را بروز نده با دسته گلی که امشب به آب دادم اگر توهم اینجا فریاد بزنی ,دایی باورش میشود که همه ما یک تخـ ـته کم داریم و از دادن دخترش به من پشیمان میشود. حالا برو ومثل یک دختر خوب آرام بگیر بخواب.
وقتی در اتاق به روی محبوبه بسته شد هنوز صدای خنده او فضا را پر کرده بود. محمد از صدای خنده پرنشاط محبوبه لذت میبرد , او این خواهر کوچک و شلوغ را خیلی دوست داشت.
صبح روز بعد محمد به همراه دایی برای خرید لوازمی کهاوبه آن احتیاج داشت به سطح شهر رفت کارشان تا بعد از ظهر طول کشید دایی قرار بود همان روز به شمال مراجعت کند .
ساعت شش ونیم بعداز ظهر مهتاب برادرش را از زیر قران رد کرد وپس از سفارشات لازم مبتنی بر مواظب بودن در جاده اورا بدرقه کرد .
اشک در چشمان محبوبه حـ ـلقه زده بود وبرای اینکهبقیه را ناراحت نکند. سرش را به زیر انداخته بود وکاسه آب را نگاه می کرد.
وقتی خودرو دایی از خم خیابان گذشت, محبوبه آب را پشت او پاشید وبا بغض فرو خورده ای به منزل برگشت.
محمد مدتی ایستاد سپس با آهی زیر لب آهسته گفت:خدا به همراهت دایی عزیزم وبه امید دیدار.
محمد از حمـ ـام بیرون آمد و در حالی که به سرعت حاضر میشد به ساعتش نگاهی انداخت وبا دیدن آن لبش را به دندان گرفت وسرش را تکان داد : آخ آخ دیرم شد.محبوب بدو اون بادگیر من را از کمدم بیاور.
محبوبه می دانست که عجله محمد برای رفتن به ورزشگاه برای دیدن مسابقات لیگ میباشد آن روز تیم دانشگاه با تیم منتخب استان خوزستان مسابقه داشت و او می دانست که دیدن این مسابقه چقدر برای محمد اهمیت دارددلیل آن هم فرشاد بود که عضو برتر تیم دانشگاه به شمار می رفت.
محبوبهبه سرعت به سمت اتاق محمد دوید و در عرض چند ثانیه با لباس او برگشت.عجلهمحبوبه کم از محمد نبود و هیجان و التهاب را به راحتی می شد از چهرهبرافروخته اش خواند.خوشبختانه محمد آنقدر در فکر دیر نرسیدن بود که متوجهتغییر حالت و کارهای عجیب محبوبه نشد.
وقتی محمد به ورزشگاه رسید ،چنددقیقه اس از گیم سپری شده بود با اینکه داخل ورزشگاه جمعیت زیادی نبود،امااکثر صندلی های جلو اشغال شده بود.محمد جایی در ردیف دوم پیدا کرد وبا یکنگاه بین ورزشکاران ،فرشاد را شناخت.قد بلند و اندام ورزیده ی فرشاد درلباس سفید با علامت دانشگاه ابهت خاصی به او بخشیده بود.موهای بلند و مجعداو که بر اثر واکس مویی که زده بود زیرپروژکتورهای سالن ورزش برق خاصی میزد و با هر حرکت و پرش موج خاصی در آن ایجاد می شد.
آبشاری که فرشادروی توپ کوبید وآن را مـ ـستقیم در قلب زمین حریف نشاند باعث شد موجی ازتشویق و سوت فضای سالن را به لرزه بیاندازد.محمد از کسی که بغـ ـل دست اونشسته بود نتیجه بازی را تا آن لحظه پرسید .فهمید که گیم اول برد با تیمخوزستان بوده ودر گیم دوم تیم دانشگاه امتیاز کسب کرده و در گیم سه تا بهآن لحظه تیم دانشگاه پانزده و تیم خوزستان هشت
امتیاز دارند.محمد از خوشحالی مشتش را به کف دست دیگرش کوبید.
درزمان تعویض یکی از بازیکنان ،محمد با تکان دادن دست فرشاد را متوجه خودکرد.فرشاد نیز با لبخندی که خوشحالی او را نشان می داد ،با تکان دادن دادندست ورود او را خوش آمد گفت.با به صدا در آمدن سوت داور،بازی به جریانافتاد.
محمد از پرش های فرشاد و قدرت ضربه های او که باعث گرفتنامتیاز برای تیمش می شد احساس شعف و هیجان بی حدی می کرد .او به فرشاد ودوستی با او افتخار می کرد.بی شک فرشاد یکی از برجسته ترین عضوهای تیمبود.ضربه های او اغلب با تشویق حضار همراه بود.
گیم سوم بازی بااختلاف چشمگیری به نفع دانشگاه به پایان رسید.در بین استراحت بازیکنان فرشاد خود را به محمد رساند و در حالی که عرض از سرو رویش روان بود ونفسهای بلندی می کشید،خطاب به محمد گفت:<<دیگه از آمدنت ناامید شده بودم.>>
محمد با لبخند جذابی که حکایت از محبت و دوستی داشت گفت:<<اختیار دارید،اگر سنگ هم از آسمان می بارید برای دیدن ضربه های جانانه ات خودم را می رساندم،بابا ای ولله پسر گل کاشتی.>>
تافرشاد خواست با حالت طنز همیشگی پاسخ محمد را بدهد ،سوت داور مجال ادامه گفتگو را به آنان نداد.فرشاد با لبخند سر تکان داد و در حالی که به طرفزمین می رفت گفت:<<یادم بنداز بعد بهت بگم.>>
در گیمچهارم،تیم حریف با انجام تعویض های پی در پی سعی در جبران امتیاز های عقبافتاده داشت.همین رقابت تنگاتنگ دو تیم هیجان بازی را دو چندان کردهبود.اما عاقبت گیم چهار با امتیاز بیست و پنج به بیست به نفع دانشگاه و بابرد آنان به اتمام رسید.
تشویق طرفداران حاضر در سالن گوش را کر می کردو مانع از رسیدن صدا به صدا می شد.محمد از روی صندلی برخاست و از جایگاه تماشاچیان به دنبال فرشاد گشت.عاقبت او را دید که در بین حـ ـلقه ای از طرفدارانش گير كرده و با لبخند با آنان گفتگو مي كند.محمد با اخلاق فرشاد آشنا بود و مي دانست كه او در پي يافتن راه فراري مي باشد.همانگونه كه محمد حدس زده بود تا چشم فرشاد به او افتاد دستش را بالا كرد و به اشاره كرد و در حالي كه از ميان جمعيت حـ ـلقه زده بر دورش راهي به خارج مي گشود خطاب به محمد فرياد زد:
-كجايي پسر؟دنبالت مي گشتم.
محمد خود را به او رساند و پيروزي تيم را تبريك گفت.فرشاد در حالي كه با حوله اي كه روي دوشش بود عرق سر و گردنش را خشك مي كرد،لبخندي زد و پس از تشكر گفت:
-با اينكه برديم اما آنطور كه انتظار داشتم مثل گيم اول اختلاف امتياز نداشتيم.ولي خوب مي شود تحمل كرد.
محمد دستي به پشت فرشاد زد:
-نه ،راستي كه عالي بود.من كه خيلي حظ كردم.
فرشاد نگاهي به جايگاه تماشاچيان انداخت،حالت نگاهش نشان مي داد دنبال كسي مي گردد.محمد پرسيد:
-دنبال كسي مي گردي؟
-آره مجيد دامادمون با فريدون پسر داييم و امير يكي از دوستان خانوادگي براي ديدن مسابقه آمده بودند،اما نمي دونم كجا غيبشون زده.
در اين هنگام صدايي از جهتي مخالف او را به نام خواند.فرشاد برگشت و با ديدن آنان به محمد اشاره كرد.
-بيا بريم اين تحفه ها را به تو معرفي كنم.
محمد با لبخند سر تكان داد و همراه با فرشاد به طرف آنان رفت.مهمانان فرشاد كه از سر ووضعشان معلوم بود كه همه از طبقه مرفه هستند با ژست به خصوصي گوشه اي از سالن ايستاده بودند.فرشاد آنان را به محمد معرفي كرد.
-ايشان آقا مجيد گل نامزد فرانك خواهرم.ايشان هم فريدون پسر دايي اينجانب و امير يكي از دوستانم.
وبعد به محمد اشاره كردوگفت:
-ايشان هم يكي از بهترين وعزيزترين دوستان بنده.
محمد لبخندي زد و دستش را به طرف آنان دراز كرد و مجيد با لبخند سرش را خم كردو دستش او را فشرد.اما فريدون بي تفاوت و با كمي مكث،به طوري كه معلوم بود از اين معارفه زياد خوشش نيامده دست محمد را گرفت.اين عمل او از چشم فرشاد دور نماند.رفتار فريدون توي ذوق محمد زد اما به خاطر فرشاد بدون اينكه چيزي به رويش بياورد دستش را به طرف امير دراز كرد.امير بر خلاف فريدون با لبخند دست محمد را فشرد و از آشنايي با او اظهار خرسندي كرد و در حالي كه به فرشاد نگاه مي كرد گفت:
-عاقبت چشم ما به ديدن جمال مبارك اين دوستتان روشن شد.
و رو به محمد كرد وگفت:
-فرشاد هميشه جوري از شما تعريف مي كند كه من فكر مي كردم محمد نام مـ ـستعار يكي از گرل فرندهاشه.
از اين حرف امير همه خنديدند.فرشاد در حالي كه دستش را پشت محمد گذاشته بود خطاب به آنان گفت:
-خوب من تا برم يك صفايي به سر وصورتم بدم لباسم را عوض كنم شما هم به اين دوست ما يه حالي بدهيد.
وبعد به محمد نگاه كرد و گفت:
-زود بر مي گردم.
محمد لبخندي زد و سرش را تكان دادو با نگاه فرشاد را تا پشت در رختكن تعقيب كرد.پس از آن با لبخند به دوستان او نگاه كرد.
فريدون آشكارا وجود او را ناديده گرفت و در حالي كه به سمت صندلي هاي كه بطور رديف كنار سالن بود مي رفت خطاب به بقيه گفت:
-امير،مجيد تا فرشاد بيايد مي توانيم اينجا بنشينيم.
محمد متوجه شد که فریدون از قصد نامی از او نبرده اما دلیلی برای این کار او سراغ نداشت .با خود فکرکرد فریدون چه خصومت شخصی می تواند با او داشته باشد در صورتی که این نخستین بار است که او را می بیند .چون پاسخی برای این پرسش پیدا نکرد شانه هایش را بالا انداخت و با خود گفت :بی خیال این یکی مثل اینکه با خودش درگیره محمد غرق در فکر خود بود که دست امیر را روی شانه اش احساس کرد "اقا چرا ایستاده اید بفرمایید "
محمد به امیر لبخند زد و به طرف صندلی های کنار سالن رفت .فریدون روی صندلی نشسته بود و با ژستی خاص یک پا را روی پای دیگر انداخته بود گویی روی صندلی ریاست نشسته بود محمد با بی اعتنایی به او نگاه کرد و ترجیح داد با فاصله کنار او بنشیند دو صندلی بین او و فریدون را امیر و مجید اشغال کردند.
لحظه ها به کندی سپری می شدند و اگر به خاطر فرشاد نبود محمد ترجیح می داد جمع سرد دوستان او را ترک کند و به منزل برود در فاصله ای که منتظر فرشاد بود به فکرفرو رفت او به فرشاد و تفاوتی که با این سه تن داشت فکر می کرد با اینکه فرشاد نیز از خانواده ثروتمندی بود اما اخلاق و منش او با دیگران فرق داشت به یاد حرکتهای پرغرور و نخوت فریدون افتاد فریدون قدی بلند و چشم و ابرویی مشکی داشت که اگر اخلاق زننده و پرنخوتش نبود می شد گفت جوانی خوش قیافه است اما طرز رفتار و صحبت کردنش نشان می داد که نسبت به دیگران احساس برتری می کند اما امیر به نسبت فریدون از فهم بیشتری برخوردار بود و با کسی که برای نخستین بار دیده بود جوری رفتار می کرد که گویی ارث و میراثش را خورده است !البته او هم اگر چه کبر و غرور فریدون را نداشت اما رفتارش نشان از دوستی بی غل و غش نداشت دز حرفهایش مرتب تیکه می انداخت مجید هم که پسر تاجر ثروتمندی بود به طور کلی دنیای جداگانه ای داشت و شاید به قول فرشاد که همیشه او را مجنون صدا می کرد به فکر لیلی خودش بود صدای امیر در گوش محمد پیچید و او را از فکر بیرون اورد .
"اقای ......ببخشید اسم شما چی بود ؟"
محمد با نیشخندی معنی دار به او نگاه کرد "محمد "
"ها بله ببخشید یادم رفته بود شما همکلاس فرشاد هستید ؟"
"خیر بنده هم دانشگاهی ایشان هستم "
امیر به محمد نگاه می کرد و درذهن او را ارزیابی می کرد در صورتش پرسشی خوانده می شد امیر سرش را طرف فریدون چرخاند و با او صحبت کرد و چند لحظه بهد دوباره رو به محمد کرد و پرسید :"رشته تحصیلی شما چیست ؟"
مححمد در دل گفت "رشته اش .اخه رشته تحصیلی من چه ربطی به تو دراد .محمد می دانست امیر با این لفظ قلم حرف زدن و شما شما گفتن می خواهد او را دست بیندازد .
محمد لبخندی زد و گفت "رشته من پزشکی است "
"اوه فکرمی کردم شما هم مهندسی می خوانید می شود بپرسم کدام شاخه پزشکی تحصیل می کنید منظورم پزشکی انسان و یا دام و طیور ؟"
صدای خفه خنده ای از فریدون به گوش محمد رسید و حدسش از اینکه امیر می خواهد او را دست بیندازد به یقین تبدیل شد اما محمد باهوش تر از ان بود که تسلیم شود.با لحنی خونسد و در حالی که لبخندی جذاب گوشه لبش بود گفت "والله تو همین موندم حالا که شکر خدا تو کشورمان پزشک برای انسان زیاد داریم تصمیم گرفتم دامپزشکی را انتخاب کنم ،حالا هرطور که بخواهید در خدمتتان هستم.»
امیر که انتظار شنیدن چنین پاسخی را نداشت کمی سرخ شد وبدون اینکه به رویش بیاورد سر تکان دادوبه طرف فریدون برگشت وبه ظاهر مشغول صحبت با او شد.
مجید که ناظر گفتگوی آن دو بود لبخند معنب داری زد و در حالی که سرش را به گوش محمد نزدیک کرده بود با ته لهجۀ شیرین اصفهانی گفت:«خیلی خوشم اومد،خیلی وقت بود دوست داشتم روی این پسره را کم کنم اما راستش نمی دونستم چطور.»
محمد که باور نمی کرد مجید هم بتواند حرف بزند به او نگاه کرد وبا لبخند سرش را خم کرد و گفت :« قابل شما رو نداشت .»وکم کم سر صحبت بین او و مجید باز شد.او جوانی خونگرم اما کمی خجالتی بود .صحبت با او کم کم گذر زمان را از یاد محمد برد.زمانی که فرشاد با ساک ورزشی از در رختکن بیرون آمد محمد نخستین کسی بود که اورا دید .فرشاد برایشان دست تکان داد .محمد از جا برخاست ومجید هم به تبعیت از او بلند شد .امیر وفریدون صبر کردند تا فرشاد نزدیک شود،محمد خطاب به فرشاد گفت:«چقدردیر کردی ،صدا می کردی پشتت را کیسه بکشم.»
فرشادومجیدباصدای بلند خندیدند ،فریدون باتمسخر به آن دونگاه کرد .
امیر گفت:«بچه ها اگر چیز خنده داری هست بگید تا ماهم بخندیم .»
فرشادکه هنوز می خندید گفت:«هیچی فقط گفتیم امیر.»
مجید از خنده ریسه رفت ومحمد بااینکه سعی می کرد نخندد اما چهره سرخ شده او نشان می داد که در این کار زیاد موفق نیست.
امیر از جمله کسانی بود که جنبه زیادی برای شنیدن انتقاد داشت و روی هم رفته پسربدی نبود .اما جنبه منفی او این بودکه خیلی زود تحت نفوذ شخص دیگری قرار می گرفت وبرای خوش خدمتی به او حاضر بود خودش را هم ضایع کند . حالا هم فریدون براو غالب شده بود.البته این صفت خوبی برای یک مرد نبود.
امیر در حالی که بلند می شد لبخندی زد وبه فرشادگفت:«عیب نداره آقا فرشاد بجای شیرینی دادن موفقیتت،هی بارمون کن.»
با آمدن فرشاد هر پنج نفر از در ورزشگاه بیرون رفتند .فرشاد پیش از اینکه به طرف خودرواش برود به طرف آنان برگشت وگفت :«خب ،پیش از اینکه از هم جدا بشیم ،بگویید کجا برویم ؟»
محمد در سکوت به فرشاد نگاه کرد .اوترجیح می دادباهمراهان فرشاد جایی نرود.
مجید زودترازهمه روبه فرشاد کرد و گفت :«با اینکه خیلی دوست دارم با شما و در خدمت محمد جان باشم ،متأسفانه از همراهی با شما عذر می خواهم .چون به فرانک قول داده ام شام را با او باشم .»
فرشاد به محمد و مجید نگاه کرد وابرویش را بالا انداخت ولبـ ـانش را جمع کرد.«چی شده!؟محمدجان»وبالبخند به محمد نگاه کرد .«پسر من همیشه فکرمی کنم تومهره مار داری...»
فریدون حرف اورا قطع کرد و گفت:«به جای تعریف و تبلیغ بهتره زودترمشخص کنید کجا بریم.من باید بروم اتومبیلم را از پارکینگ بیاورم.»
فرشاد بدون توجه به حرف فریدون لبخندی زد وگفت :«خلاصه اینکه خیلی ماه هستی .»وبعد مثل اینکه حرف فریدون را نشنیده باشد گفت:«توچیزی گفتی؟»
«آره گفتم قراراست کجابرویم؟»
فرشاد به مجید نگاهی انداخت:«خب تکلیف تو که مشخص است،تو معافی چون حریف غر غر های فرانک نمیشوی.»

مجید با بچه ها دست داد و پس از خداحافظی به طرف خودرو قیمتی خوش رنگش رفتکه در خیابان مجاور ورزشگاه پارک شده بود.

عاقبت قرار شد به یکی از محله های شمال شهر بروند و شام را در یک رستوران چینی صرف کنند.

پس از رفتن مجید،محمد رو کرد به فرشاد و گفت:«اگر اجازه بدهی من هم از حضورتان مرخص میشوم،چند کار کوچک دارم که باید انجام دهم.»

فرشاد با سرعت ذاتی انتقال خود متوجه شد که محمد برای همراهی نشدن با انها کار را بهانه قرار داده است.در حالی که دست او را میگرفت به طرف خودرواش که درست روبه روی ورزشگاه بود رفتند و خطاب به او گفت :«جون خودت اگر نیایی من هم یکراست به منزل میروم.»

محمد با ارامی دستش را از دست فرشاد بیرون کشید و به او گفت:«گوش کن فرشاد من متاسفم که نمیتونم بیایمباور کن باید زودتر به منزل برگردم ،گفتم که مهمان داریم.»

فرشاد نگاه دقیقی به چشمان نافذ و مشکی محمد انداخت و او را برای رفتن مصمم دید.با تاسف سرش را تکان داد و گفت:«حیف شد خب حالا که به رفتن اصرار داری من حرفی ندارم »ودر حالی که دستش را برای خداحافظی به طرف او دراز میکرد گفت:«پس تا بعد.در ضمن از اینکه برای دیدن مسابقه امدی متشکرم.»

محمد لبخندی زد و دست اورا فشار داد.«بدون تعارف میگویم دیدن مسابقه ای که تو در ان توپ میزنی به همه چیز ترجیح دارد واقعا لذت بردم.»

محمد دستش را بطرف امير برد وبا او خداحافظي كرد و پس از ان با فريدون خداحافظي كرد.هرچند كه اگر به خاطر احترام به فرشاد نبود ترجيح ميداد اين كار را نكند.فريدون در كمال بي اعتنايي اب او دست داد و به سردي در پاسخ خداحافظي او فقط سر تكان داد.

محمد پس از جداشدن از آنان به طرف منزل حركت كرد.اما به راستي دلش نمي خواست به منزل برود.دوست داشت با فرشاد تنها بود و رازي را كه دو سال تمام در قلبش حفظ كرده بودو منتظر بود تا از حصول ان اطمينان پيدا كند برملا سازد.به ياد خاطره اي از گذشته اي نه چندان دور افتاد.او و فرشاد براي گرفتن جواب امتحانات ترم دوم سال اول پشت در دفتر دانشگاه منتظر بودند تا كمي خلوت شودتا بتوانند نتايجي را كه پشت شيشه زده بودند ببينند. آن روز فرشاد به دختراني كه براي گرفتن نتايج از قسمتهاي ديگر آمد و شد مي كردند نگاه ميكرد و بعد در حالي كه به ظاهر حالت متفكري به خود گرفته بود،خطاب به او گفت:«محمد من در سالم بودن تو شك دارم،بعضي اوقات فكر ميكنم تو يا آدم آهني هستي يا...،آخه ميشه آدم باشي و قلب نداشته باشي، پسر اين همه دختر دور و برت ريخته، خب يكيشونو انتخاب كن، حتي اگر نخواهي باهاش ازدواج هم كني دست كم احساسات و عواطفت كه به كار مي افتد.باور كن از اين همه پرهيز ادم به شك مي افتد.نكنه......»

و او با خنده در پاسخش گفته بود:«به طور رسمي من تمام احساساتم را به تو تفويض كردم، براي تو هم كه بد نيست. سه چهار تا با هم برميداري،راستي خودمونيم نگفتي چطوري قرارهايت را تقسيم ميكني كه بين دوسـ ـت دخترهايت اختلاف پيش نيايد و هيچكدوم از وجود ديگري باخبر نشوند.»

فرشاد كه هيچ وقت در حرف كم نمي آورد خنديده و گفته بود:«ببين اين يك هنر است كه فقط اونهايي كه خيلي كارشون درست است می توانند انجام بدهند، برای تو این حرفها زود است، می ترسم چشم و گوشت باز شود.
آن روز محمد یه فرشاد نگفت که خودش گلی دارد که او را از بوییدن گلهای دیگر بی نیاز می کند. زیرا نمی خواست و نمی توانست تا موضوع قطعی نشده اسم خود را بر سر زبانها بیندازد. البته نه اینکه به فرشاد اطمینان نداشته باشد، بلکه خودش هم مطمئن نبود که آیا سرانجام به خواسته اش می رسد یا نه. چون آن موقع نه هنوز درباره فرشته به مادر حرفی زده بود و نه خودش در شرایطی قرار داشت که بتواند در مورد ازدواج بحث و یا حتی تصمیم بگیرد و حالا با اینکه هنوز موضوع قطعی نشده بود اما او دیگر نمی توانست صبر کند و خیلی دوست داشت با کسی صحبت کند و چه کسی بهتر از فرشاد که در معرفت و دوستی امتحانش را خوب پس داده بود. او خیلی دوست داشت به همراه فرشاد به پاتووق همیشگی شان که رستورانی کوچک و دنج در حوالی میدان ولیعصر بود برود و از راز درونی قلبش پرده بردارد. همچنین می خواست خبر نامزدی قریب الوقوعش را به اطلاع فرشاد برساند و هر دو به اتفاق این موضوع را جشن بگیرند. محمد از تصور واکنش فرشاد پس از شنیدن این خبر لبخندی زد و از اینکه او در کنارش نبود نفس عمیقی کشید و با خود فکر کرد : در یک فرصت مناسب این خبر را به او خواهم داد. سپس برای رفتن به منزل دستش را به طرف تاکسی که به طرف او می آمد بلند کرد. محمد سرخیابانی که منزلشان در آن قرار داشت از تاکسی پیاده شد نگاهی به ساعتش انداخت. ساعت حدود نه شب بود با اینکه زمان مناسبی برای رفتن به خانه بود، اما حوصله نداشت به این زودی به منزل برود. از طرفی تنها قدم زدن را دوست نداشت ناچار در حالی که دستهایش را در جیب بارانی اش فرو کرده بود و در حالی که آهنگی را زیر لب زمزمه می کرد به طرف منزل راه افتاد. اواسط خیابان خودرویی توجهش را جلب کرد آن را درست وسط خیابان پارک کرده بودند و چراغهای آن روشن بود. برق چراغهای خیابان قطع بود و نور قوی خودرو جلب نظر می کرد تاریکی شب و نور قوی چراغ که مـ ـستقیم به محمد می تابید مانع از دیده شدن راننده ان و حتی تشخیص نوع خودرو می شد. محمد با بی اعتنایی خودش را کنار کشاند و به حرکت ادامه داد. خودرو با صدای شدیدی به حرکت در آمد و محمد در کمال حیرت متوجه شد که درست به طرف او می آید برای هر واکنشی دیر شده بود. محمد یقین داشت، با آن خودرو تصادف خواهد کرد. ترس تمام وجودش را فراگرفته بود و هراس برخورد با خودرو توان حرکت را از او سلب کرده بود. درست در آخرین لحظه ای که محمد فکر می کرد هم تکنون تصادف خواهد کرد، صدای ترمزی شدید در گوشش پیچید. سپس خودرو در فاصله دو قدمی او ایستاد. با وجود سردی هوا دانه های عرق بر پیشانی اش نشسته بود و پاهایش بی حس به زمین چسبیده بودند. بدتر از آن قلبش بود که با ضربه هایی دیوانه وار بر قفسه سیـ ـنه اش می کوفت. در عین حال از اینکه خودرو با او برخورد نکرده است خوشحال بود. نفس عمیقی کشید و کمی بر خود مسلط شد چراغهای پر نور خودرو که با نور بالا می تابید مانع از تشخیص دادن راننده بی احتیاط می شد. محمد همین که حس کرد بدنش جانی گرفته با مشت به کاپوت آن کوبید و با فریاد گفت : هو، عوضی دیوانه ، معلوم هست چکار می کنی؟ اگه رانندگی بلد نیستی بهتره بری پشت گاری بشینی. چراغ خودرو خاموش شد و محمد با ناباوری فرشاد را پشت فرمان مشاهده کرد .
مشاهده کرد.فرشاد سرش را از پنجره بیرون آورد ودر حالی که نیشش تا بناگوش باز شده بود فریاد زد(( آهای ,هرچی میگی خودتی,مگه کوری ماشین به این بزرگی را نمیبینی؟))
محمد نفس عمیقی کشید و با قدمهایی که هنوز از ترس استوار نشده بودبه طرف فرشاد رفت.
دستش را از پنجره داخل برد تا گوش او را بگیرد وبا لحن سرزنش باری گفت (به خدا که دیوانه ای , کم مانده بود از ترس سکته کنم. تو کی میخواهی عاقل بشی ,باور کن نمی دونم.!))
فرشاد سرش را خم کرد وروی صندلی خوابید ودر حالی که میخندید گفت:آخ نکن ,جون محمد گوشم را نکش , اخه میدونی, می ترسم گوشم دراز بشه اونوقت کسی نگاهم نمیکنه.
محمد دستش را پس کشید ودر حالی که با لبخندش نشان میداد که او را بخشیده گفت:دراز گوش که هستی اگر نبودیاین کارها را نمی کردی.
و بعد دستهایش را به پنجره تکیه دادو به او گفت : منو باش الان فکر میکردم توی رستوران چینی مشغول خوردن کوفته برنجی به همراه ساکی های معروفشان هستی.
فرشاد با صدای بلند خندید وگفت:راستش دیدم ساکی چینی هم مثل پپسی کولای خودمون بی گاز و طعم شده ترجیح دادم اونجا نرم.
مثل آدم حرف بزن ببینم چی شده چرا نرفتی؟
هیچی بابا راستش دلم نیامد افتخار کوفت کردن کوفته برنجی را به تنهایی داشته باشم اومدم دنبالت با هم بریم عشق.
پس دوستت , امیر و پسر داییت چی شدند. و پس از گفتن این حرف به اطراف نگاه کرد.
نترس سر خر با خودم نیاوردم دنبالشون نگرد قالشون گذاشتم.
محمد به فرشاد نگاه کرد(( جدی چی شد که نرفتی؟))
هیچی بعد از رفتن تو دیدم حوصله ندارم با اونا جایی برم به خاطر همین بهانه آوردم که خیلی خسته ام و می خواهم برای استراحت به منزل بروم وبعد از اینکه رفتند من هم ر خر را کج کردم به طرف منزل شما آمدم حالا بپر زود سوار شو یک دور بزنیم.
محمد سرش را تکان داد وگفت: متاسفم که باعث شدم با دوستانت نروی اما باور کن حال بیرون رفتن ندارم.
فرشاد خم شد وقفل در جلو را باز کرد و خطاب به محمد گفت من این چیزا حالیم نیست.آقا رو باش , می خواد از اونجا رانده از اینجا مانده بشم. بیا بالا یک دور میزنیم زود برمیگردیم.حالا خوبه دختر نیست که اینقدر ناز میکنه , باور کن سر موقع بر میگردانمت منزل.
و ناگهان خنده تمام صورتش را پر کرد و با لحن شوخی که محمد می دانست رمز موفقیت اوست گفت:باور کن اگر همین الان با من نیایی بریم بگردیم تاصبح عاشقانه زیر پنجره اتاقت بوق میزنم.
صدای خنده بلند محمد در تاریکی کوچه پیچید در حالی که به طرف دیگر خودرو می رفت تا سوار شود با خود این صحنه را تجسم کرد.
او فرشاد را خوب می شناخت از او بعید نبود برای ثابت کردن حرفش هم که شده این کار را بکند به خصوص که پنجره اتاق او هم رو به خیابان باز می شد.
وقتی از خم خیابان گذشتند, فرشاد رو به محمد کرد وگفت: خوب حالا دوست داری کجا بریم؟
محمد سرش را تکان داد: برای من هیچ فرقی نمی کند هر جا که تو دوست داری بریم.
فرشاد لحظه ای فکر کرد وبشکنی زد وگفت: فهمیدم! پاتوق همیشگش خودمونو عشقه.شام میریم اونجا بعد هم یه سر به پارک ملت مي زنيم.خوبه؟>>
محمد از اين که مي ديد فرشاد هم درست مثل او پاتوقشان را به همه جاي ديگر ترجيح مي دهد لبخندي زد و سرش را با رضايت تکان داد.
مدتي به سکوت سپري شد.فرشاد موسيقي ملايمي را انتخاب کرده بود و صداي آن را کم کرد تا مانعي براي صحبتشان نباشد.محمد به دنبال کلماتي بود تا سر صحبت را باز کند و موضوعي را پيش بکشد که مي خواست با فرشاد در ميان بگذارد.هميشه در اين حالت به فرشاد غبطه مي خورد که به راحتي صحبت کند.فرشاد به محمد نگاه کرد و او را ساکت و متفکر ديد.
<<چيه خيلي ساکتي؟>>
<<منتظرم تو شروع کني.>>
<<چي دارم بگم جز يک دنيا شرمندگي و تأسف.>>
محمد لبخندي زد و به فرشاد نگاه کرد.<<تو حالت خوبه؟تو و شرمندگي...معاذالله.>>
<<نه جون محمد خيلي حالم گرفته شده.>>
محمد فکر کرد فرشاد شوخي مي کند اما وقتي به او نگاه کرد متوجه شد فرشاد لبخندي بر لب ندارد.اين حالت را خيلي کم در فرشاد ديده بود.خيلي به ندرت پيش مي آمد چيزي بتواند او را چنين ناراحت کند.
محمد با تعجب از او پرسيد:<<چيزي شده؟>>
فرشاد نفس عميقي کشيد و شانه هايش را بالا انداخت.<<من از طرف فريدون از تو معذرت مي خواهم،مي دوني دست خودش نيست،اخلاقش همين طور است،درست مثل تابه نچسب سرد و بي خوده.>>
محمد متوجه شد ناراحتي فرشاد از کجا سرچشمه مي گيرد.لبخندي زد و بازوي او را فشار داد و با لحن شادي گفت:<<بي خيال پسر، من تو فکرش نبودم،تو هم خودت را ناراحت نکن،من تو رو دارم که خيلي ماهي.راستي ميگم خيلي خيلي ماهي.>>
<<دِ واسه ي همين ماهي و خوبيمه که چسبيدن و مي خواهند بدبختم کنند.>>
<<به به سلامتي خبريه؟>>
<<خبر خوب که نه،باور کن اگه بهم مي گفتن سرطان داري و به زودي از دار دنيا مرخصت مي کنند کمتر ناراحت مي شدم.>>
توجه محمد حسابي جلب شده بود،با اينکه در کلام فرشاد طنزي را احساس مي کرد اما با خود فکر کرد چه شده که فرشاد اين طور درباره اش صحبت مي کند.به او نگاه کرد ونشان داد مشتاق شنيدن است.
فرشاد آهي کشيد و سرش را تکان داد و با لبخند به محمد نگاه کرد.<<ميدوني چيه؟با اينکه مامانم اين همه کفش داره اما دو تاپاشو کرده تو يکي از اون کفش ها که چي؟به زور شوهرم،ببخشيد زنم بده.>>
محمد از طرز بيان فرشاد خنده ي بلندي کرد.موضوع برايش جالبتر شده بود.در حالي که به سمت فرشاد مي چرخيد و دستش را به پشت صندلي تکيه داده بود با خنده گفت:<<خوب بعدش؟>>
فرشاد چپ چپ به او نگاه کرد و با اخمي تصنعي لبـ ـهايش را جمع کرد و گفت:<<تو خبر مرگ من را بشنوي چه مي کني،فکر کنم يک دايره دستت بگيري و توي خيابان راه بيفتي .پسر من مي گويم دارم بدبخت مي شوم،تو مي خندي و شادي مي کني؟>>
محمد خنده ي ديگري کرد و گفت:خوب بايد چه کار کنم؟>>
<<هيچي ،تو که همه جا سپر بلاي من بودي حالا بيا و آقايي کن به جاي من بيا برو دختره رو بگير.>>
فرشاد در حين گفتن اين کلام آنچنان با التماس به او نگاه مي کرد که گويي اين موضوع مي تواند صورت حقيقت به خود بگيرد.محمد از خنده روده بر شده بود.فرشاد بدون توجه به خنده محمد سرش را با حالت تاسف آوري تكان داد.
-حالا بخند،اميدوارم روزي برسه كه بيايي پيش من گريه كني و بگويي كه قرار است خركشت كنن و ببرن خواستگاري.
محمد دستش را زير چانه اش گذاشت و خطاب به فرشاد گفت:
-خدا بگم چكارت كنه.فكم از جا در اومد از بس خنديدم.خوب حالا بگو اين عروس خانم خوشبخت كيه كه قراره تو را بدبخت كنه؟
-عروس خانم!چه حرفا!اون بوقلمون به خروس هم شبيه نيست،چه برسه به عروس.
سپس اخمي كرد و با خالتي كه معلوم بود زياد هم شوخي نمي كند ادامه داد:
-بيشتر بهش ميخوره بگي فضول خانم.
محمد بي صدا مي خنديد.احساس كرد فرشاد شوخي نمي كند اما از طرز حرف زدن او بي اختيار خنده اش مي گرفت.فرشاد از جمله آدمهايي بود كه حرف جدي شان را نمي شد تشخيص داد.اما محمد كه سالها با او دوست بود و او را خوب مي شناخت اين را درك مي كرد.حالا با اينكه مي دانست فرشاد جدي حرف مي زند،اما طرز بيانش آنقدر جالب و بامزه بود كه محمد سعي مي كرد تا نخندد اما نمي توانست.
فرشاد نگاهي به محمد انداخت و دستش را جلوي دهانش گرفت و سرش را به علامت عذر خواهي تكان داد.در اين حال به ياد محبوبه افتاد و حال آن شب او را درك كرد كه نمي توانست جلوي خنده اش را بگيرد.فرشاد به او گفت:
-مي خواي بخندي يا برات بگويم؟
-ببخشيد به خدا دست خودم نيست.بگو گوش مي دم.
-راحت باش،خنده ات را بكن،من هم وقتي مادرم اين پيشنهاد يا بهتر بگم اين حكم را داد اولش خنديدم و فكر كردم شوخي مي كنه اما وقتي ديدم نه جدي جدي پشتش را گرفته و حتي قبل از اينكه از من نظر بخواد رفته حرفش را هم زده،ديگه داغ كردم و زدم به سيم آخر.
محمد كه خنده اش را فراموش كرده بود سرش را تكان داد:
-راجع به كي؟دختره مگه فاميلتونه؟
-آره بابا،مادرم كليد كرده برم دختر برادرشو بگيرم،خواهر همين عنقي كه ديدي.فريدون رو ميگم.اگه فرناز رو ببيني،مي فهمي كه بايد دور همون گوشت تلخ گشت.پسر اگه بدوني چه جونوريه؟عتيقه عتيقه است.
محمد وقتي فهميد شخصي كه فرشاد اين طور درباره اش صحبت مي كند دختر دايي اوست لبـ ـهايش را فشرد.بعد به ياد آورد كه قرار است او نيز در باره موضوعي با فرشاد صحبت كند،اما در شرايط حاضر ترجيح داد حرفي در اين مورد نزند و آن را به وقت بهتري موكول كند.از اينكه به فرشاد هم دختر دايي اش پيشنهاد شده بود خنده اش گرفت.
محمد به فرشاد نگاه كرد و او را ديد كه بي خيال و خونسرد چشم به خيابان دوخته است.اما حالت نگاه او نشان مي داد در فكر است.با شناختي كه محمد از خانواده فرشاد داشت مي دانست قدرت مطلق خانواده مادر او مي باشد و به قول فرشاد،حرف آوردن روي حرف او يعني شروع مصيبت.
محمد به فرشاد كه همچنان ساكت بود نگاه كرد و به آرامي پرسيد:
-پس شروع شده،نه؟
فرشاد سرش را چرخاند و به او نگاه كرد و بدون اينكه از محمد توضيح بخواهد پاسخ داد:
-آره شروع شده،اونم چه مصيبتي،چشمت روز بد نبينه.مگه نمي بيني با وجود خستگي حاضر نيستم به منزل برم،بايد آنقدر صبر كنم تا مادر به رختخواب برود و بعد دزدكي وارد منزل شوم "
محمد می دانست فرشاد جدی نمی گوید .اما می دانست او به طور حتم در منزل در گیری دارد .مدتی به سکوت گذشت .تا اینکه محمد بار دیگر سکوت را شکست تا پاسخ پرسشی را که در ذهنش بود از محمد بپرسد .
"راستی چکار می خواهی بکنی؟"
"در چه مورد ؟"
"همین مسئله خواستگاری !"
"دست بردار پسر ،اگر تو دنیا قحطی دختر هم بیاید حاضر نیستم دختر دایی ام را بگیرم "
محمد زیر لب زمزمه کرد "درست برعکس من "
"تو چیزی گفتی ؟"
"نه یعنی اره .حالا بعدا برات تعریف می کنمببینم یعنی تو راستی راستی می خواهی روی حرف مادرت نه بیاوری ؟"
فرشاد پوزخند زد و گفت "پس چس ،فکرکردیی به خاطر دل مامان جونم یک عمر خودم را بدبخت می کنم ؟"
محمد سرش را تکان داد "پس خدا به دادت برسد "
فرشاد به او نگاه کرد و سرش را تکان داد "مگر همون خدا به دادم برسه .مامان من را نمی شناسی .تازه مصیبت شروع شده "سپسس لبخندی زد و لبش را به دندان گرفت و ادامه داد "آخه می دونی بیشترین غضب مادر از این است که به دختر لوس و ننر برادرش توهین کردم و گفتم ترشیده "البته کمی اغراق کردم فرناز فقط بیست سال دارد ولی باور کن هیچی از مکر یک پیرزن عجوزه کم ندارد "
"بس کن فرشاد خوب نیست اینجور حرف بزنی .هرچی باشه دختر دایی ات است خجالت ننمی کشی پشت یکی از بستگان نزدیکت پیش یک غریبه بد گویی می کنی ؟"
"اول این که تو غریبه نیستی و بهترین دوست منی .در ضمن تو که اونو نمی شناسی بهتره حرف نزنی .از خیل وقت پیش از او بدم می امد .اصلا از تمام دختر های افاده ای و مغرور .اون هم به این شدت متنفرم .تو نمی دونی که چه اخلاق بدی داره "
فرشاد سکوت کرد .گویی دیگر نمی خواست در این باره حرف بزند .چهره درهمش نشان می داد در مورد تنفر از فرناز صادق است .با اخم نگاه کردنش به روبه رو معلوم بود خاطراتی ناخوشایند از او در ذهنش جان گرفته است .محمد دلیل تنفر فرشاد را نمی دانست ولی ان طور که فرشاد را شناخته بود می دانست او بی دلیل چیزی نمی گوید ان هم به این قاطعیت .
فرشاد نفس عمیقی کشید و به محمد نگاه کرد و او را متفکر دید .
"تو چته ؟"
"به فکر تو بودم ،نمی دونم چی بگم "
"بی خیال من می دونم چکار کنم.خوب بهانه ای دارم "
"یعنی چی ؟چه بهانه ای ؟"
"تو خبرنداری .پس بزار از اول برات بگم دیروز عصر که رفتم خانه دیدم چه خبره !برو و بیار و بریز و بپاش و خلاصه بوش می اومد باز هم مادر هـ ـوس مهمانی و دعوت کردن از دوستانش به سرش زده . من هم که دل خوشی از این مهمانی نداشتم با خودم فکر کردم این دو روز ه را بروم شمال که یادم افتاد مسابقه دارم .به خاطر همین هم از خیرش گذشتم .خلاصه تا من فکرکنم و با خودم نقشه بکشم که چه خاکی تو یسرم بریزم شب شده بود و مجبور بودم بمانم و باز هم خالی بندی های مردها وچشم وهم چشمی خانمهاشون را تحمل کنم .بدتر از همه قروقمیش های دخترهایی راکه به قول مامان هر کدومشون روکه می خواستم فقط باید لب تر می کردم برایم قابل تحمل نبود.برای همین بدون اینکه به کسی چیزی بگویم زدم بیرون .راستش می خواستم بیام دنبالت تاباهم بریم اما چون گفته بودی مهمان دارید نخواستم مزاحم بشم .هیچی زدم رفتم دربند .پسر عجب هوایی بود،آنقدر سرد بود که نگو .منهم لباس کافی نبرده بودم .حسابی یخ کرده بودم ولی هرچه بود بهتر از محیط اون مهمانی کذایی بود .خلاصه تادو نصف شب تک و تنها ول گشتم وبعد به خیال اینکه مهمانی تمام شده وهمه به خانه هایشان رفته اند به منزل برگشتم . ولی چشمت روز بد نبینه ، همین که پا به خانه گذاشتم مادرم را دیدم که روی مبل راحتی هال نشسته و منتظر من است .بااینکه می دانستم منتظر من بوده ولی خودم را به آن راه زدم وبه سمت اتاقم رفتم.هنوز به پله ها نرسیده بودم صدایش را شنیدم که مرا به نام خواند.می دانستم که از کارم عصبانی است ولی نمی دانستم چه نقشه ای برایم کشیده.برایم عجیب بود که مادر خودش تک وتنها قرار است با من صحبت کند واین بار پدر حضور ندارد .خلاصه وقتی فهمیدم مهمانی آن شب یک سورپریز برای اعلام نامزدی من و فرناز بوده،دیگه نتونستم طاقت بیارم .حسابی داغ کردم وفریاد زدم:پس بگو این ریخت وپاش برای چی بوده ، مگر من صدبار نگفتم از این دختره خوشم نمی آید .فکر کردید من هم دخترتون هستم که بزور بخواهید شوهرم بدید .پسر تااین حرف از دهنم درآمد جیغ و فریاد مادربلند شد.مثل اینکه بهش خیلی برخورده بود درباره مجیدوفرانک این طور حرف زدم . آخه خودت می دونی که فرانک قرار بود بره انگلیس پیش عمه ام وهمانجا درسش را ادامه بدهد .اما وقتی محبی برای پسرش از فرانک خواستگاری کرد مادرتمام مدارک گذرنامه وسایر بندوبساط فرانک راازاوگرفت وحکم کردکه باید با پسر محبی ازدواج کند .من مجید را دیده بودم ومی دانستم پسربدی نیست امافرانک او را ندیده بودوفکرمی کرد اوچه جانوریست .خوشبختانه پس ازاینکه فرانک اورادید از او خوشش آمد،الان هم شکر خدا همدیگر رادوست دارند .من که همیشه آن دورارمئووژولیت صدامی کنم .اما اگر فرانک اورا دوست نداشت ونمی خواست ،بازهم به حکم مادر باید همسرش می شد .توفکرنکن ماتوقرن بیستم زندگی می کنیم .بیامادر من را ببین ،حکمش مثل شاهان قاجار صریح و لازم الاجراست . خلاصه سرت را درد نیاورم وقتی دیدم با دادوفریاد می خواهد موضع قدرتش رامحکم کند ومرا وادار به تسلیم کند زدم به سیم آخر ودست گذاشتم روی چیزی که می دانستم نقطه ضعف اوست ولعنت ابدی را برایم به ارمغان می آورد .واین شد مقدمه اعلان جنگ وشروع مصیبت.»
محمد دستش را زیر چانه اش گذاشته بود وغرق در صحبتهای او شده بود .فرشاد به اونگاه کرد ولبخندزد.محمدبی قرارتر از آن بود که بتواند صبرکند:«توچیکارکردی؟»
هیچی، وقتی دیدم خیلی اصرار می کند واز محسنات این ازدواج وازهمه بدتر برادرزادۀ عزیزش تعریف و تمجید می کند گفتم اگر تاآخر عمر مجرد بمانم حاضر نیستم دختر برادر عزیزت را از ترشیدگی نجات بدهم تواگرراست می گفتی ومی خواستی من سروسامان بگیرم،اونقدردست دست نمی کردی تا فرزانه از قفس بپرد.پسرهمین که اسم فرزانه را بردم مادر مثل اسپندی که روی آتش ریخته باشند ازجاپرید.چشمت روزبدنبیندبااین حرف نزدیک بود خانه را روی سرم خراب کند.من هم که دیدم هوا بد جوری پس است گذاشتم دررفتم .بیچاره پدر که ناظر دعوای ما بود نمیدونی چطوری نگاه میکرد.میدونم همه کاسه کوزه ها سر او شکسته شده و مادر تمام لج مرا سر او خالی کرده است.»

فرشاد دستی به صورتش کشید :«خلاصه دیشب برای اولین بار در زندگی با وجود اینکه خانه و زندگی داشتم تو هتل خوابیدم. بد هم نبود خوبیش به این بود که از جنگ اعصابی که برایم درست کرده بودند خبری نبود.»

محمد با نگرانی به فرشاد نگاه کرد با وجود چهره متبسم و روحیه شادش کسی نمیتوانست حتی حدس بزند که او نیز گرفتاری داشته باشد. محمد ناگهان به یاد اورد که فرشاد در صحبتهایش از کسی به نام فرزانه نام برده است. او نیز چند بار نام فرزانه را روی جزوه هایی که فرشاد مطالعه میکرد دیده بود و یکی دوبار هم از او شنیده بود که به زودی شیرنی نامزدی اش را به او خواهد داد.اما هیچ گاه فکر نمیکرد که از بین این همه دختری که فرشاد با انان اشناست شخصی آنقدر مورد توجه او قرار گرفته باشد که بخواهد با او ازدواج کند. محمد به نشانه نفهمیدن موضوع گرهی به ابروانش انداخت.

«ببینم فرشاد این فرزانه همون خانمی نیست که توی کتابخانه مسئول تحویل کتاب است،فامیلش چه بود؟آه یادم آمد خانم اکبری»

محمد به او نگاه کرد و ناگهان زد زیر خنده دیوونه اونکه سن مادر منو داره. فرزانه ای که من میخواستم دختر عمویم بود.»

«جدا !دختر همان عموت که گفتی توی شیراز زندگی میکن،درست است؟»

«اره همون در ضمن یک عمو بیشتر ندارم.حقیقتش را بخواهی ما با هم رفت و آمد خانوادگی نداریم.در صورتی که من عاشق عمویم هستم،آدم خیلی ماهیه،شخصیتش خیلی محکم و بی نقصه،درست برعکس پدر!»

محمد از اینکه فرشاد اینگونه رک و بی پروا اسرار خانوادگی اش را رو میکرد کمی معذب شده بود .با صدای آرامی به او گفت:« فرشاد تو مجبور نیستی به من توضیح بدهی.»

«منظورت چیه؟»

«منظور خاصی ندارم،من اصراری به دانستن اسرار خانوادگی ات ندارم»

«کدوم اسرار؟تو هم چه حرفها میزنی من از اینکه یکی را دارم تا بتوانم با او حرف بزنم خیلی هم خوشحالم. شاید باور نکنی ولی احساس میکنم تو آنقدر به من نزدیکی که هیچ رازی بین من و تو وجود نداره.»

محمد احساس کرد آنقدری که فرشاد با او راحت و صمیمی است،خودش انطور نبوده و هنوز چیزهایی در دل دارد که فرشاد از آنها خبر ندارد . یکی از انها موضوع فرشته است که پس از این همه سال که او دلباخته اش شده هنوز کلامی راجع به او با فرشاد صحبت نکرده است.به همین خاطر از اینکه او مانند فرشاد با صداقت رفتار نکرده احساس عذاب وجدان میکرد بنا بر این دستی به صورتش کشید وپس از آن پنجه هایش را در موهایش فرو کرد و با قدر شناسی به فرشاد نگاه کرد.
سپاس شده توسط: tahvildar
#7
فرشاد نفس عمیقی کشید و در حالی که به روبرو نگاه میکرد گفت:«میدونی چیه؟شاید هم یک رازی تو یخانواده من وجود داره اما من از آن بیخبرم!» شانه هایش را بالا انداخت و ادامه داد تا سه سال پیش عمو مرتب به تهران می امد،اما هیچگاه به منزلمان نمی امد و این برای من همیشه جای تعجب و فکر باقی میگذاشت. چون عمو من و فرانک را خیلی دوست داشتو هروقت که از شیراز به تهران می امد محال بود برای من و فرانک هدیه ای نخرد. حتی وقتی خیلی با عجله می آمد و فرصت نمی شد تا او را ببینم هدیه هایمان را به پدر می داد تا آنها را به ما برساند. همان زمان دلیل آن را از پدر پرسیدم ولی آنقدر مبهم و بی معنی جوابم را داد که چیزی دستگیرم نشد.از جواب دادنش فهمیدم مرا از سرش باز می کند. من هم زیادی کنجکاوی نکردم، حدس می زدم مادر با زن عمواختلاف دارد. البته برایم قابل قبول بود که دو زن سر چشم و هم چشمی با هم اختلاف داشته باشند چون این جور چیزها در خانواده ما تازگی نداشت.تا اینکه یک بار که پدر برای خرید جنس و عقد قراردادی به امارات رفته بود مرا نیز همراه خود برد. کارمان دو روز زودتر ازآنکه قرار بود به اتمام رسید، موقع بازگشت پدر بلیط برگشت را از طریق شیراز تهیه کرد. جالب اینجاست من تا آن زمان که سال آخر دبیرستان بودم، به همراه پدر به اکثر کشورهای عربی و اروپایی سفر کرده بودم اما تا آن زمان هنوز به شیراز نرفته بودم، این سفر برای من خیلی هیجان انگیز بود به خصوص که می دانستم خانواده عمویم در شیراز ساکن هستند. با وجودی که من هجده سال و اندی از عمرم می گذشت، هنوز خانواده عمویم را ملاقات نکرده بودم. نمی دانستم آیا ما هم مثل عمو که هروقت که به تهران می آید پدر را در شرکت ملاقات می کند، در محل کار عمو او را خواهیم دید و یا به منزلش خواهیم رفت. خیلی دوست داشتم همسر عمو و فرزندان او را که می دانستم دو دختر هستند از نزدیک ببینم. راستش کنجکاوی داشت دیوانه ام می کرد و خیلی دلم می خواست همسر عمویم را ببینم. در تصورم او زنی قاطع و خشن می آمد که به حدی روی شوهرش نفوذ داشت که باعث شده بود رفت وآمد دو برادر به کلی قطع شود. وقتی در فرودگاه شیراز از هواپیما پیاده شدیم، به همراه پدر به قسمت ترانزیت رفتیم تا چمدانمان را تحویل بگیریم. پس از اتمام کارمان از سالن خارج شدیم. منتظر بودم پدر به قسمت تاکسیهای فرودگاه برود و برای رفتن به هتل ماشینی کرایه کند، اما او را دیدم که به اطراف نگاه می کند.با دیدن عمو که به ما نزدیک می شد متوجه شدم او منتظر چه کسی بوده. پس از در آغـ ـوش گرفتن و بـ ـوسیدن او به اتفاق هم از سالن انتظار فرودگاه بیرون آمدیم و مـ ـستقیم به طرف ماشین او رفتیم که در پارکینگ فرودگاه بود. آنجا بود که متوجه شدم پدر در مورد سفرمان به شیراز با او هماهنگ کرده است. فکر می کردم پدر از عمو خواسته تا برای اقامت دو روزه ما هتلی رزرو کند. اما وقتی عمو اعلام کرد که غزاله با بی صبری منتظر ماست کم مانده بود از تعجب شاخ در بیاورم. غزاله نام همسر عمویم بود. به پدر نگاه کردم تا اثری از رنگ پریدگی ناراحتی در او مشاهده کنم، اما در وجود پدر آرامشی بود که تاکنون نظیر آن را ندیده بود. پدر از عمو سراغ دخترهایش را گرفت و او با عشق از کارهای آنان تعریف کرد. از صحبت های عمو فهمیدم که فرزانه دختر بزرگ او که چهار سال از من کوچکتر بود در المپیاد ریاضی مقام دوم را کسب کرده و غزل دختر کوچکش خیلی شیطان و بازیگوش است. عمو چنان با لذت از خرابکاریهای او که سر باغچه و وسایل خانه آورده بود تعریف می کرد که گویی موفق به دریافت جایزه نوبل در فن آوری و اختراع شده است. خلاصه تا به منزل عمو که در یکی از بهترین محله های شهر بود برسیم برای خودم حسابی خیالبافی کردم. از خانه عمو گرفته تا شکل و شمایل همسر و دختران او. به منزل عمو رسیدیم. خانه ای بزرگ و زیبا که در احاطه درختان بلند قرار داشت. حیاط وسیع آن که درای باغچه که چه عرض کنم، باغ بزرگی بود که گلهای زیادی از هر نوع در آن یافت می شد و من باغچه ای یه این زیبایی را فقط در کارت پستال ها دیده بودم. گوشه ی حیاط محوطه ای برای بازی بود که با چمن مفروش بود ودر کنار آن یک تاپ بزرگ دو نفره قرار داشت که هـ ـوس سوار شدن را در آدم بر میانگیخت.
در دو طرف حیاط باغچه ای پر از گل و سبزه بودو راهی سنگفرش از وسط آن.به طرف ساختمان می رفت پیش از رسیدن به ساختمان
باید ازفضای کوچکی عبور میکردیم که به صورت دایره بود واز سطح زمین به اندازه یکمتر بالاتر بود

واز چهار طرف برای رفتن به روی آن پلکانی از سنگ درست کرده بودندوسط آن فضای آلاچیقی با حصیر به چشم میخورد که به طرز زیبایی آراسته
شده بود
داخل الاچیق حصیری,حوضی دو طبقه به شکل گل وجود داشت که فرشته ای با بالهای سپیدقدحی به دست داشت واز داخل آن آب زلالی چون آبشار کوچک به داخل حوض جریان داشت.
دور تا دور حوض نیز چهار تخـ ـت وجود داشت که فضانجا شده بودیمای شاعرانه ای را بوجود آورده بود.
آنقدر محو تماشای فضای زیبا وشاعرانه آنجا شده بودیم که اگر عمو دستش را به پشتم نمی گذاشت ومرا به طرف منزل راهنمایی نمی کرد ساعتها می ایستادم وبه این منظره زیبا چشم می دوختم.
فضای داخل منزل هم کم از بیرون آن نبود , به عمو حق دادم عاشق شهر شیراز باشد وآنا رابا هیچ جای دیگری عوض نکند.اما شکفت آورترین صحنه ای که حتی فکرش را نمی کردم وقتی بود که همسر عمویم را دیدم.برخلاف تصورم او زنی زیبا و از همه مهمتر با محبت ومهربان بودبر خلاف عمو که هیچ گاه پا به منزل ما نمی گذاشت پدر رفتاری خودمانی و صمیمی با غزاله داشت واو را به اسم کوچکش صدا می کرد.
حتی دختر عموهایم با دیدن پدر خود را به آغـ ـوش او انداختند.من تازه متوجه شدم پدرم مرتب به آنها سر میزده اما در این مورد چیزیبه مادر بروز نم داده است.
با خود فکر کردم لابد مادر با خانواده عمو مشکل دارد وزمانی که غزاله حال مادر وفرانک را از پدر پرسید حدسم به یقین تبدیل شد.
زیرا مادر هیچ گاه نامی از عمو وخانواده اش به میان نمی اورد.
همه چیز آنجا برایم جالب ودیدنی بود حتی دختر عموهایم که برای نخستین بار بود می دیدمشان فرزانه آن زمان پانزده سال داشت.دختری بود با اندام ظریف وبلند وخیلی زیبا با چشمانی زیباتر وبه رنگ عسلی ومژگانی بلند ومشکی اما غزل دختر کوچک وشیرین ویازده ساله بود با چشمانی به رنگ شب و خیلی خیلی شیطان که چالی روی گونه اش بود وهمین باعث می شد وقتی بخندد خیلی بانمک شود. عمو وخانواده اش خیلی خونگرم وصمیمی بودند ومحبت وعشق را در صحبت ها و نگاه هایشان به یکدیگر می شد حس کرد.
با اینکه آن زمان هنوز تجربه زیادی در زندگی نداشتم اما می توانستم احساس کنم آن دو چقدر یکدیگر را دوست دارند.
خلاصه دو روز در شیراز اقامت داشتیم و در این دو روز آنان از کوچکترین محبتی دریغ نکردند. وقتی راهی تهران شدیم در دلم یک دنیا خاطره فراموش نشدنی از عمو وهمچنین خانواده اش نقش بسته بود.
هنوز هواپیما درفرودگاه مهرآباد ننشسته بود که پدر با لحنی که او را درک می کردم از من خواست که موضوع مسافرتمان به شیراز را مسکوت بگذارم وپیش مادر صحبتی نکنم.
فرشاد سکوت کرد و در خود غرق شد.محمد که مجذوب صحبتهای او شده بود ,نگاهی به چهره اش انداخت واز نگاه عمیق ومتاثر او پی برد در خاطرات نامطلوبی سیر میکند.محمد ترجیح داد سخنی نگوید تا خود فرشاد دوباره صحبتش را آغاز کند.مدتی به سکوت گذشت تا عاقبت فرشاد با آهی بلند سکوت را شکست گویی تازه به خود آمده بود ومتوجه حضور محمد شده بود.
سپاس شده توسط: tahvildar
#8
فرشاد با صدایی گرفته ادامه داد :«عموزندگی خوبی داشت،یک زندگی عالی وبی نقص،زندگی ای که خیلی ها حسرت آن را می خورند از جمله پدرم .اما افسوس روزگار آن طور هم که باید مهربان نبود .مثل اینکه چشم نداشت یک خوشبخت به معنای واقعی را به خود ببیند .»
فرشاد مکثی کرد وپس از کشیدن آهی بلند ادامه داد:«متأسفانه دوسال پیش زن عمویم دراثر ابتلا به سرطان فوت کرد.»
فرشاد خیره به خیابان پیش رویش ساکت شد ومحمد از روی تأثرلبش را به دندان گرفت وگرهی درپیشانی اش ظاهر شد.با صدایی که از ناراحتی دورگه شده بودگفت:«آه،واقعاً متأسفم.»
فرشاد نگاهی به اوانداخت که عمیقاًمتأثرشده بودوسرش را تکان داد:«غزاله زن نازنینی بود ولی حیف که خیلی زوداز دست رفت .به هر حال قسمت این بود وبا تقدیر نمی توان جنگید .برای ختم زن عمو به شیراز رفتیم .مراسم ختم با شکوهی برگزار کردند اما چه فایده،اگرصدها برابر بهتر ازاین هم بود اوبرنمی گشت و داغ فقدانش را به دل آنانی که دوستش داشتند باقی گذاشت.در ختم غزاله صحنه ای عجیبی دیدم،صحنه ای که هیچگاه از خاطرم محو نخواهد شد .شاید باور نکنی ولی تا به آن روز ندیده بودم مردی به خاطر از دست دادن همسرش آنطور بی قراری کند؛خیلیمتأثر کننده بود.»
فرشاد سکوت کرد و خودرو را در گوشه ای پارک کرد، تازه آنموقع بود که محمد متوجه شد به مقصد رسیده اند .ته دلش از اینکه زود رسیده بودند ناراضی بود زیرا شنیدن صحبتهای فرشاد اورا مجذوب کرده بود.فرشاد به او نگاه کرد واز طرز نگاه او حدس زد منتظر شنیدن بقیه حرفهای او می باشد .لبخندی زدودر حالی که دررا باز می کرد گفت :«خوب بقیه داستان باشد برای بعد از شام زیرا دیگر رمقی برای حرف زدن ندارم .»
محمد به خود آمد وبا لبخند به او گفت :«فرشاد توصیه می کنم بروی یک تقاضا به رادیو بدهی .»
فرشاد متعجب پرسید:«رادیو؟!»
«آره ،برای اینکه جای قصه گوی ظهر جمعه را بگیری .باور کن بیان خیلی خوبی داری .»
فرشاد خندید و گفت:«باشه ،روی پیشنهادت فکر می کنم.»
رستوران در آن موقع شب خلوت بود وبه جز دو میزی که توسط دونفر اشغال شده بود بقیه صندلی های آن خالی بود .فرشاد و محمد به سمت میز دونفره ای رفتند که گوشه ای از سالن و در محل دنجی قرار داشت .هر کدام سرجای همیشگی خود نشستند .پیشخدمت که آن دو را می شناخت با دیدنشان جلو آمد و پس از احوالپرسی سفارش غذا را نوشت .
در فاصله ای که غذایشان آماده شود فرشاد بلند شد تا کیف پولش را در بیاورد.
محمد لبخندی زد وبه شوخی گفت :«فرشاد الان نمی خواهد حساب کنی ،شاید سفارش غذا دوبله شد .»
فرشاد کیفش را درآورد و در پاسخ گفت:«نوچ نوچ،من هم که فراموش کردم در کیفم پول بگذارم ،وای چه بد ،حالا باید بعد از شام ظرفهای رستوران را بشوییم .»وبه دومیز اشغال شده نگاهی انداخت و گفت:«خوشبختانه امشب مشتری زیاد نیست، فقط چهار تا لیوان وچهاربشقاب.»
هر دو خندیدند .فرشادکیفش را به طرف محمد گرفت وخطاب به او گفت :«این عکس را ببین .این که وسط نشسته ، مادربزرگمه ،یعنی مادر پدرم،آنكه سمت چپ اوست عمو منوچهر و سمت راست او پدرم است وآن زني كه بالاي سر مادربزرگ ايستاده اردشير شوهر عمه مهتاب و آنكه كنار پدر ايستاده اردشير شوهر عمه مهتاب است كه آن موقع تازه نامزد كرده بودند.
محمد با اشتياق به عكس نگاه كرد و با تعجب به فرشاد نگاهي انداخت و دوباره به عكس نگاه كرد:
-خداي من عجب شباهتي! پسر تو چقدر شبيه عمويت هستي،باور كن مو نمي زني.
وبعد به تصوير عمه فرشاد نگاه كرد،او نيز شباهتي به منوچهر داشت.فقط در اين بين محمود پدر او بود كه چهره اي متفاوت با عمه و عمويش داشت.
اين عكس مال چند سال پيش است؟
-تاريخش پشت عكس نوشته شده،فكر كنم بيست يا بيست و يك سال پيش.
محمد سرش را تكان داد و گفت:
-جالب است.
وكيف را به فرشاد برگرداند.
همان موقع پيشخدمت غذا را آورد و مشغول صرف غذا شدند.پس از اتمام شام بر خلاف هميشه كه مدتي همانجا مي نشستند و صحبت مي كردند زود از جا برخاستند و فرشاد به اصرار پول ميز را پرداخت و آن را به حساب شيريني بردش در بازي واليبال گذاشت.از در رستوران كه بيرون آمدند محمد يقه باراني اش را بالا كشيد و نگاهي به آسمان انداخت.هوا صاف بود و كم وبيش ستارگاني چشمك زنان در آسمان شب پديدار بودند.با اينكه چيزي به بهار نمانده بود ولي هوا سوز سردي داشت.فرشاد دستهايش را از هم باز كرد و نفس عميقي كشيد.با اينكه لباس زيادي به تن نداشت اما احساس سرما نمي كرد.در اين حال به محمد كه مشغول كشيدن زيپ بالا پوشش بود نگاهي انداخت و با تمسخر گفت:
-بابا بزرگ ،تو سردته؟
محمد لبخندي زد و سرش را تكان داد:
-همه كه مثل تو قهرمان نيستند.
هردو قدم زنان به طرف خودرو رفتند.محمد نگاهي به ساعتش انداخت.ساعت بيست دقيقه به يازده شب بود.محمد با تعجب با خود فكر كرد چقدر زود گذشته است و خطاب به فرشاد گفت:
-شام را كه اين ساعت بخوريم،معلوم نيست چه وقت بايد بخوابيم وفردا چه جور بيدار شويم.
فرشاد شانه هايش را بالا انداخت و گفت:
-من كه فردا دوساعت اول درس ندارم.
-واسه همينه كه خيالت راحته،اما برعكس من فردا ساعت اول امتحان ميان ترم دارم.خوب فعلا بي خيال درس وامتحان،ببينم تو نمي خواي صحبتي كني؟
فرشاد با اينكه مي دانست محمد چه منظوري دارد اما با لحني كه نشان مي داد مي خواهد سربه سر او بگذاردگفت:
-نه حرفي ندارم....اه بله يادم آمد الان مي رسونمت خانه،برو راحت بگير بخواب.
محمد متوجه شد فرشاد شوخي مي كند.
-باز من از تو يك چيزي خواستم تو خودت را لوس كردي،خودتم خوب مي دوني منظورم چيه.
فرشاد خنديد و در خودرو را باز كرد و سوار شدودر سمت ديگر را باز كرد تا محمد نيز سوار شود.سپس رو به محمد كرد وگفت:
-فكر نمي كردم به اين موضوع اين همه علاقه نشان بدهي،باور كن اگر مي دانستم آنقدر مايل به شنيدن هستي داستان را قسمت به قسمت برايت تعريف مي كردم،درست مثل سريالهاي پر طرفدار تلويزيون هفته ای یک قسمت "
لبان محمد به خنده باز شد "اره اخلاقتو می دونم تا بدونی کورد توجه قرار گرفتی حسابی خودتو لوس می کنی .مثل همون برنامه دختر دایی ات "
"نه جون محمد اون موضوع دیگر ایه .من او اون خوشم نمی اید .دلیلش هم اینست که ...."فرشاد از ادامه کلامش صرف نظر کرد و دستی به صورتش کشید و سرش را به نشانه تاسف تکان داد و گفت "اصلا دوست ندارم حتی کلامی درباره اینکه او چه طوریست و چه اخلاقی داره حرف بزنم ولی همین قدر به تو بگویم یکی از معیارهایم برای ازدواج پایبند بودن همسرم به اصول اخلاقی است . من مخالف دوستی بین دو جنس مخالف نیستم و فکر می کنم این حق یک جوان است برای کسب تجربه و اگاهی بیش ا زازدواج با عقاید یک دختر و یا یک پسر اشنا شود و ان را لازمه شناخت دو طرف می دانم اما به چیزی که خیلی اهمیت می دهم این است که روابط محدودی با دخترانی که با انها دوست هستم داشته باشم و از بی بندباری هم با تمام وجود بیزارم "
محمد برای او کف زد و با تحسین سرش را تکان داد و گفت "بابا ای والله .خیلی خوشم امد .به تو یم گویند مدافع بی قید و شرط حقوق بشر . ان هم از نوع انچنانی .فرشاد راستی چی می شود همه مثل تو فکر می کردند حالا که سخرانی تمام شد و داستان سرایی اتتت ررا شروع کن چون راستی راستس طاقتم تمام شده "
فرشاد خنده ای کرد و نفس عمیقی کشید و گفت "خب کجا بودم اه بله از مراسم ختم همسر عمویم می گفتم برای شرکت در مراسم به شیراز رفتیم و عجب اینکه مادر هم با ما به شیراز امد و این برای من که حتی یک بار هم از دهان او نامی ار عمو و زن عمو نشنیده بودم جای تعجب داشت .اما نکته ای برایم قابل فهم نبود و ان اینکه مادر حتی پس از مرگ غزاله هم نتوانسته بود کینه گذشته را فراموش کند .فقط سومین روز سرخاک حاضر شد و پس از اتمام مراسم یکسر به فرودگاه رفت و با اولین پرواز به تهران باز گشت .خیلی عجیب بود که مادر نخواست با عمو روبه رو شود و به او تسلیت بگوید و عجیب تر اینکه پدر هم هیچ اصرااری مبنی بر ماندن او نکرد گویی بین ان دو تفاهمی عمیق برقرار بود و این مرا به فکر انداخت که اختلاف مادر با عمو و غزاله چه می تواند باشد . به هر صورت مادر رفت و من و فرانک به همراه پدر به منزل عمو رفتیم و تا پایان مراسم هفت انجا بودیم .درگیر دار برگزاری مراسم پس از دو سال و اندی توانستم دوباره فرزانه و غزل را ببینم .هردو بزرگ شده بودند و ظرف این دو سال خیلی تغییر کرده بودند .فرزانه درست مثل نخستین باری که دیده بودمش ساکت و متین و البته خیلی زیبا تر شده بود اما طفلی مثل گلی که چند روز به ان اب نداده باشند پژمرده و افسرده بود .جثه ظریفش زیر بار غم خرد شده بود .درست برعکس غزل که قوی تر می نمود و استوار تر .غزل دیگر ان شیطنت چند سال پیش را نداشت و با اینکه خودش از نظر روحی در وضعییت خوبی نبود اما سعی می کرد وسایل راحتی عمو و فرزانه را فراهم کند .معلوم بود که خیلی نگران ان دو است . در ضمن عمه مهتاب و همسرش اردشیر هم پس از نه سال دوری برای شرکت در ختم زن عمو ،از انگلیس امده بودند .می دونی بدی کار ما چیه ؟ما انسانها موجودات عجیبی هستیم .باید عزیزی را از دست بدهیم تا یادمان بیفتد قوم و خویشی داریم .خلاصه اینکه مراسم بزرگ و با شکو.هی گرفته بودند درست به شکوه خود زن عمو که زن خیلی خوبی بود منزل عمو مرتب پر و خالی می شد برخلاف پدر که با اقوام زیاد امد و شد نداشت اکثر فامیل های پدر را برای نخستین بار آنجا ملاقات کردم .شب دوم که منزل عموبودیم بین پدروعمه مهتاب گفتگویی صورت گرفت که مرا خیلی به فکربرد.عموکنار شومینه چشم به آتش دوخته وبه فکر فرورفته بود .من هم به روزنامه ای نگاه می کردم که از تاریخ آن دوهفته گذشته بود .عمه و پدرم کنارهم نشسته بودند وعمه باحسرت وگاهی با ریختن قطره اشکی از گذشته صحبت می کرد .اوبه روزی اشاره کرد که به همراه غزاله ومادر برای خوردن ناهار به ساندویچ فروشی رفتند و هرسه مسموم شده بودند .البته می دانستم عمه مهتاب ومادرم همکلاس بودند اما چیزی که حتی فکرش را هم نمی کردم این بود که غزاله هم با مادر و عمه همکلاس بوده باشد والبته هیچ کس هم در این مورد به من حرفی نزده بود.این موضوعی بود که مرا بیش از هرچیز به دانستن اختلاف خانوادگی مادر با زن عمو کنجکاو می کرد.اما فکر کردن به این مسئله دیگر سودی به حال هیچکس نداشت،زیرا غزاله دیگر دراین دنیای خاکی نبود .او کوچ کرده و رفته بود اما باعث شد من بهتر با عمو آشنا بشوم .هرچند که ترجیح می دادم او باشد ومن با وجود اوبه عمو نزدیک شوم.ولی به هرحال سرنوشت راکه ما تعیین نمی کنیم تا بخواهیم آن را آنطور که دوست داریم بسازیم .بااین که شناختن عمو درشرایط خوبی صورت نگرفت اما محبت او در اعماق قلـ ـبم ریشه دواند .از مراسم سوم و در فاصله ای که در تدارک مراسم هفت بودند من لحظه ای او را تنها نگذاشتم .عمو شرایط روحی بدی داشت وبایستی مراقب او بودیم .او با اینکه می دانست بیماری غزاله بی علاج است و امکان بازگشت سلامتی او وجود ندارد ،اما برای پذیرش آن آمادگی پیدا نکرده بود .شبها تاسرزدن سپیده صبح بیدار بودیم واوبرای من از غزاله و خاطراتش صحبت می کرد واز عشقیکه نسبت به او داشت ،از محبت وازنحوۀ آشناییشان .او صحبت می کرد ومن محو شنیدن بودم وبه راستی که سنگ صبور خوبی برایش بودم چون سراپا غرق درشنیدن صحبت هایی بودم که تا ان زمان برایم تازگی داشت .منوچهر آنقدرقشنگ از عشق صحبت می کرد که حسرت می خوردم چرا تاکنون عشق را نشناخته ام .حال عجیبی توی چشمانش بود ، نمی دونم چی بود اما اشک نبود،تأثر هم نبود .شاید غم بود اما غم که مثل ستاره برق نمی زند .به نظر می رسید هزاران ستاره چشمک زنان توی چشمانش برق می زدند .کلامش برایم تازگی داشت وقتی ازاو می گفت ،نامش را طوری بیان می کرد که گویی او هنوز زنده است وهرلحظه می تواند پاسخش را بدهد .»
فرشاد آهی کشید وسرعتش را کم کرد ودرکنار پارک کوچکی در حاشیۀ خیابان توقف کرد .به طرف محمد برگشت وآرنجش را روی تکیه گاه صندلی گذاشت وسرش را به دستش تکیه دادتاراحترصحبت کند .محمد چشم به دهان فرشاد داشت وبا دقت به صحبت های اوگوش می کرد.
محمد همانطور که خودت می دانی من تابحال با دخترهای زیادی آشنا شدم وشاید اگر این آشنایی شناخت کاملتری به خود می گرفت حتی ممکن بود به ازدواج هم ختم شود وشاید در این نوع ازدواج نیاز جسمی و روحی حرف اول را می زند.اما می دانم هر چیزی که هنوز نمی دانم چیست .به قول عمو هروقت عشق به سراغ انسان بیاید اولین نفر خود اوست که می فهمد عاشق شده .ولی من هیچ وقت این احساس را درک نکرده ام و مطمئنم هنوز عاشق نشده ام چون مگر می شود آدم عاشق شود اما خودش نفهمد .خلاصه خلئی دروجود من است که نمی دانم ان را باچه چیز پر کنم .فکرمی کنم یک چیزی لازمۀعاشق شدن است در من نیست نمی دانم! نمی دانم!»

فرشاد با حالت کلافه ای دست را در موهایش فرو بردپس از چند لحظه به محمد که غرق در تفکر بود نگاهی انداخت.

محمد در صحبتهای فرشاد غرق شده بود.او حرفهای منوچهر را درک میکرد زیرا خود او هم عاشق بود و فقط یک عاشق می تواند عشق را درک کند.

فرشاد همچنان به محمد خیره شده بود و صحبتش نمی کرد.محمد پس از چند لحظه به خود امد و به دوستش لبخند زد.فرشاد نیز با لبخند سرش را تکان داد و گفت:«خب، به چه نتیجه ای رسیدی؟خیلی غرق شده بودی.»

«داشتم فکر میکردم فرشاد با اینکه تا بحال عمویت را ندیده ام،اما احساس میکنم به او علاقه مندم و احترام زیادی برایش قائلم.»

«یک روز تو را با او آشنا میکنم مطمئنم اگر او را ببینیبیشتر به او علاقه مند میشوی.»

محمد به نشانه تایید سرش را تکان داد فرشاد دوباره رشته کلام را در دست گرفت:«خلاصه داستان عشق منوچهر و غزاله پس از یک ماجرای عاشقانه شروع و متاسفانه با مرگ غزاله به پایان رسید.البته شاید من اینطور فکر میکنم، شاید هم حقیقت نداشته باشد که مرگ میتواند پایان یک عشق باشد به نظر تو اینطور نیست؟»

«خب حالا عمویت چه میکند؟»

«هیچی زندگی را میگذراند اما مثل گذشته شاداب و سرحالنیست،بنده خدا خیلی بهم ریخته شده،تنها دلخوشی اش وجود فرزانه و غزل است که جانش به اندو بسته است.»

فرشاد اهی کشید و با تاسف گفت:«فرشاد موضوع دختر عمویت چیه؟ آیا راستی میخواهی با او ازدواج کنی یا فقط برای عصبانی کردن مادرت آنرا عنوان کردی؟»

فرشاد لبخند تلخی به لب آورد و چشمان روشنش رنگ تیره ای به خود گرفت:«آره،قصد داشتم با او ازدواج کنم.»

«یعنی حالا پشیمان شدی؟»

«نه، منظورم این است که قسمت نشدشاید هم خودم اراده نداشتم.»

محمد نمیفهمید فرشاد چه میخواهد بگوید ،اخمهایش را در هم کشید و گفت :«یعنی چه واضحتر حرف بزن.»

فرشاد دستش را به طرف سوئیچ برد و خودرو را روشن کرد،اما حرکت نکرد با صدای گرفته ای ادامه داد: «همه چیز بعد از ختم زن عمو شروع شد ،همون موقع که من با خود عهد کردم کوتاهی گذشته را جبران کنم و مرتب به عمو سر بزنم و گاهی او را از تنهایی در بیاورم بخصوص که او نیز به دیدار من تمایل نشان میداد. اما با تمام تلاشم درس و نیز بعد مسافت فرصت زیادی برایم باقی نمیگذاشت تا بتوانم به طور مداوم و مـ ـستمر به شیراز بروم.فقط میتوانستم در تعطیلات به شیراز بروم و عمو را ببینم . در همین رفت و امدها بود که به فرزانه بیش از پیش علاقه مند شدمو تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم.وقتی تصمیم را با پدر و مادر در میان گذاشتم پدر استقبال کرداما مثل همیشه موافقت خود را مشروط به موافقت مادر اعلام کرد. اما وقتی مادر فهمید چشمت روز بد نبیند،
غش کرد و ضعف کرد و دست آخر کارش به بیمارستان کشید.باور کن به غلط کردن راضی شده بودم خلاصهمادر موافقت نکرد که نکرد ،من هم از ناراحتی نتوانستم واحد های آن ترم را بگذرانم .خودت که یادت می اید همان موقع که کمیته انضباطی دانشگاه مرا احضار کرد که در ورقه ام به جای پاسخ به سوالات امتحان ، یک نامه عاشقانه به زبان انگلیسی نوشته بودم که آن را تقدیم به فرزانه کرده بودم.
Every night when the world dreaming, I close my eyes and think of you. If the wish I cast upon the brightest star could magically come true the dawn would bring me closer to you. There’s nowhere that I’d rather be than with you. Your lips against mine, your arms sheltering me. There’s a special place in my heart. Where your light always burns bright. And Hough today we’re for apart. You’ll warm. May dreams tonight…………for Farsaneh
- آره خوب یادمه، پسر جدی دیوانه ای. اون کارت هم مثل توپ صدا کرد. با اینکه آخر معلوم نشد چطور این قضیه توی دانشگاه پیچید اما تا چند وقت بچه ها سوژه گیر آورده بودند و متنی رو که تو ورقه نوشته بودی تقدیم به دوسـ ـت دختراشون می کردن.
فرشاد خندید و گفت : پس بدین ترتیب به من می گن پدر سبک امتحانالیسم.
محمد با صدای بلندی خندید و ادامه داد : وقتی اسمت را در فهرست افتاده ها دیدم کم مانده بود شاخ در بیاورم، چون از درسهایی عقب افتاده بودی که همه را فوت آب بودی، پس از آن هم نزدیک دو ماه غیبت کردی. همان موقع بود درست است؟
- آره خود خودش بود. آن مدت را رفته بودم شمال تو ویلامون بست نشسته بودم و واسه خودم حال می کردم. وقتی پدر آمد دنبالم و پس از کلی حرف و نصیحت راضی شدم به دانشگاه برگردم. او هم قول داد سعی کند مادر را راضی کند. اما هنوز دو هفته از بازگشت من به دانشگاه نگذشته بود که خبردار شدم فرزانه با پسر یکی از دوستان عمو که او نیز دانشجو، اما مقیم فرانسه است نامزد کرده است و در تدارک جور کردن مقدمات سفرش به فرانسه می باشد تا برای همیشه آنجا مقیم شود.
محمد ناخودآگاه آهی کشید و حیرت زده به فرشاد خیره شد. نا امیدانه گفت : متاسفم، هیچ فکر نمی کردم دلیل افتادن در درسهای ترم قبلت این بوده. نمی دونم چه بگویم و چطور تاسفم را ابراز کنم.
فرشاد لبخندی به نشانه تشکر از همدردی او برلب آورد و آهی کشید و گفت : می دونم نمی دونستی، راستش خودم نمی خواستم چیزی بهت بگویم. چون دیگه فایده ای نداشت. به هر حال قسمت نبود، تو هم خودت را ناراحت نکن چون من هم با این مسئله کنار آمدم. البته زیاد راحت نبود ولی به هر حال بعد از اینکه چند روزی با خودم خلوت کردم به این نتیجه رسیدم هنوز دنیا به آخر نرسیده و من هم کم کم فراموش می کنم که روزی فرزانه را دوست داشتم.
محمد به چشمان فرشاد نگاه کرد که نور لامپ های نئون پارک را در خود منعکس کرده بود. لبـ ـهایش را به هم فشار داد و با تاسف به فکر فرو رفت. ساعت از دوازده گذشته بود. هر دو سکوت کرده بودند و به فکر فرو رفته بودند. محمد هنوز در فکر آخرین جمله های فرشاد بود. با خود فکر کرد نه این ممکن نیست به راحتی بتوان کسی را که با او مانوس شده ایم فراموش کنیم به خصوص که آن شخص کسی باش که قصد داشته ایم کاخ تنهایی مان را با او پر کنیم و او را شریک شادی های خویش قرار دهیم. با اینکه فرشاد خیلی منطقی فکر می کرد اما محمد نمی توانست قبول کند.او آنقدر فرشته را دوست داشت که فکر از دست دادنش می توانست او را به مرز جنون بشد.شاید فرشاد هنوز عاشق نبود و علاقه او به فرزانه از روی احساسات جوانی ویا ناشی از زیبایی او بود.
به هر حال هرچه بود محمد نمی توانست خود را جای او بگذاردو او را درک کند.مگر می توان عاشق بود و به راحتی از معـ ـشوق دل کند.
اگر این طور بود پس تکلیف این همه قصه های عاشقانه ای که عمری ما را با آن به فکر فرو برده اند چه می شود.مگر فرهاد به عشق شیرین تیشه بر ریشه خود نزد,م گر مجنون از عشق لیلی ونرسیدن به وصال او چشم از دنیا و هر چه غیر لیلی بود نشست واز دنیا مفارقت نکرد.
نه این حقیقت نداشت فرشاد فقط فرزانه را دوست داشت اما بعید است عاشق او بوده باشد , زیرا عشق چیز دیگری است.عشق مبارزه است عشق حماسه وتلاش است.
محمد همچنان در فکر بود وفرشاد هم به روبرو خیره شده بود و حرفی نمی زد. سکوت بین آندو طولانی شد.هر کدام در تصورات خویش غرق شده بودند وشاید هم حرفی نبود که زده شود.پرسشهای زیادی در ذهن محمد به وجود آمده بوداما ترجیح میداد آنها را عنوان نکند دلش نمی خواست با یادآوری موضوعی که فرشاد به هر حال با آن کنار آمده بود او را ناراحت کند.
عاقبت فرشاد سکوت را شکست.:حسابی خسته ات کردم, نه؟
به هیچ وجه این من بودم که باعث شدم تا خاطرات گذشته را به یاد بیاوری واحتمالا" ناراحت شوی.
نه من به این مسئله عادت کردم تو هم زیاد سخت نگیر به هر حال دنیا میگذرد .راستی خوب شد یادم افتاد برای دوشنبه بعد از ظهر قرار داریم.
محمد با تعجب پرسید: با چه کسی؟
شراره ونسرین.
بسم الله اینا دیگه کی هستند؟
تو چقدر خنگی, همون دختر هایی که تو راه نمایشگاه سوارشون کردیم.
آه یادم آمد تو مگه با اونا قرار گذاشتی؟
باور کن این بار من بی تقصیرم خودشون زنگ زدند وخودشان هم قرار گذاشتند من وتو هم ماموریمو معذور و لولوی سر خرمن
محمد خندید و سر تکان داد.:خوب بریم که چی بشه؟
هیچی همین طوری یک گشتی می زنیم دلمان باز شود.
آه صحیح.
محمد خندید.از نظر او فرشاد درست مثل پسر بچه ای شیطان وبازیگوش رفتار میکردنه دانشجویی که سال آخر را پشت سر می گذارد.فرشاد پرسید: پس موافقی؟
موافق موافق که نه , ولی مگر می توانم حریف تو بشوم.
جلوی در منزل محمد توقف کردند.
فرشاد گفت:خوب رفیق دیگه رسیدیم پس به امید دیدار و خداحافظ.و دستش را به طرف محمد دراز کرد.
محمد دست او را شار داد وگفت:فرشاد به خاطر امشب از تو ممنونم , شب خوبی بود فردا میبینمت.
محمد از میان پنجره خم شد و رو به فرشاد گفت: راستی فردا برای زنگ آخر که می آیی؟
آره حتما" می آیم , مردانی , همون پیرمرد بد اخلاقه به من گفته اگر یکبار دیگر سر کلاسش غیبت داشته باشم ردم میکنه
پس تا فردا خداحافظ.
<<گودنایت رفیق شفیق.>>
محمد صبر کرد تا خودرو فرشاد دور شد .با اینکه می خواست در مورد خودش و فرشته با فرشاد صحبت کند اما با توجه به صحبت های فرشاد،حرف زدن در این مورد رابه وقت مناسب
دیگری موکول کرد.در حالی که هنوز به صحبت های فرشاد فکر می کرد،نفس عمیقی کشید و به طرف منزل راه افتاد.وقتی وارد حیاط شد چشمش به سایه ای افتاد که روی پله ها تراس نشسته بود.کمی دقت کرد متوجه شد محبوبه است که روی پلکان نشسته و سرش را روی زانوانش گذاشته و به نظر می رسید در همان حال به خواب رفته است.محمد آهسته جلو رفت و به آرامی او را صدا کرد.
<<محبوبه...محبوب.>>
محبوبه یکه خورد و از جا پرید ولی با دیدن محمد لبخند زد و گفت:<<وای چه بی صدا آمدی، ترسیدم.>>
<<ببینم تو اینجا چه میکنی؟چرا تو اتاقت نخوابیدی؟>>
<<هیچی خوابم نمی برد.>>
<<ولی اگه اشتباه نکنم وقتی صدات کردم خواب بودی.>>
<<نمی دونم چی شد که یک دفعه چرتم برد.>>
<<خوب مثل اینکه منتظر من بودی .درست است؟>>
<<اگر راستش را بخواهی بله؟>>
<<خوب خیر باشد،دیگر چه خبری داری؟>>
محبوبه نمی دانست چه بگوید.زیر نور لامپ حیاط محمد می توانست چشمان محبوبه را ببیند که برای پیدا کردن پاسخ مناسب مژه بر هم می زند.
<<دیر کرده بودی نگرانت شدم،بیدار ماندم تا اگر شام نخوری برایت گرم کنم.>>
محبوبه احساس کرد صورتش داغ شده و از این می ترسید محمد از سرخی چهره اش پی به احساسش ببرد.خوشبختانه نور لامپ حیاط آن قدر قوی نبود تا سرخی صورت او را نمایان کند.محبوبه دستهایش را زیر بغـ ـلش گذاشته بود و خود را جمع کرده بود،محمد متوجه شد که او سردش شده است.بارانی اش در آورد و آن را روی دوش محبوبه انداخت و دستش را دور شانه ی او حـ ـلقه کرد و در حالی که او را به طرف در اتاق هدایت می کرد،آهسته زیر گوشش گفت:<<قربون این خواهر با محبت بروم،شام خوردم ولی اگر می خواهی لطفی بکنی یک چای دم کن تا با هم بخوریم.
محبوبه با خوشحالی به طرف آشپزخانه رفت.نمی دانست چطور سر صحبت را با محمد باز کند.از طرفی دلش نمی خواست محمد بویی ببرد که او چه احساسی نسبت به فرشاد دارد.محمد برای تعویض لباس به اتاقش رفت. چند لحظه طول کشید تا چای آماده شد.محبوبه دو استکان روی میز گذاشت.روی صندلی همیشگی خود نشست و آرنجهایش را به میز تکیه داد.محمد بی سر و صدا وارد آَشپزخانه شد.هر دو سعی داشتند سکوت را برهم نزنند و باعث بیداری مادر نشوند.محمد به محبوبه نگاه کرد و لبخند زد.حالت محبوبه نشان می داد که گیج خواب است و فقط تظاهر می کند که خوابش نمی آید.او اخلاق محبوبه را خوب می دانست.می دانست اگر او چیزی بخواهد و یا حرفی داشته باشد درست مثل پروانه ای پرپر می زند.محمد می دانست محبوبه برای بیدارماندنش تا این ساعت دلیلی دارد اما هرچه فکر می کرد دلیلی برای آن نمی یافت.محمد سعی کرد تفکرات گوناگون را از خود دور کند و منتظر بودن و بیدار ماندن او را به حساب حسن خلقش بگذارد.
محبوبه به او لبخند زد و آهسته گفت:
-پس شام خوردي،حيف شد،چون شام امشب رو من درست كرده بودم،خيلي هم خوشمزه شده بود،حسابي از دستت رفت.
محمد ابروانش را بالا انداخت و گفت:
-هوم،پس براي همين تا اين وقت شب بيدار مانده بودي،درسته؟
چشمان محبوبه برقي زد و از اينكه ناخواسته دليلي براي بيدار ماندن او پيدا شده بود خوشحال شد.به اين ترتيب او مي توانست بدون اينكه محمد را نسبت به خود مشكوك كند در مورد مسابقه از او بپرسد.در حالي كه استكان محمد را لبريز از چاي مي كرد سرش را تكان داد و گفت:
-ولي چه فايده،تو كه چيزي نخوردي تا ببيني دستپخت من چطور است.
محمد با تاسف سرش را تكان داد و گفت:
-متاسفم،اگر مي دانستم باور كن لب به غذاي بيرون نمي زدم،اشكالي نداره،در عوض فردا ظهر كه خيلي گرسنه هستم به خدمتش مي رسم،خوبه؟
محبوبه به نشانه موافقت سرش را تكان داد.سپس چند لحظه سكوت كرد و با احتياط پرسيد:
-مسابقه چطور بود؟
آنقدر اين پرسش را ناشيانه و مصنوعي بيان كرد كه محمد با تعجب به او نگاه كرد.محبوبه سرش را زير انداخته بود و با استكان چاي خود را سرگرم كرده بود تا نگاهش به محمد نيفتد.فكري در ذهن محمد جان گرفت.با شوخي در حالي كه استكان را به لبش نزديك مي كرد خطاب به محبوبه گفت:
-شيطون،نكند به خاطر شنيدن نتيجه مسابقه تا اين موقع شب بيدار مانده اي؟مي توانستي اين را صبح از من بپرسي.
با اينكه محمد اين حرف را خيلي عادي و به شوخي عنوان كرد اما محبوبه انتظار شنيدن چنين حرفي را نداشت.سرخ شد و در حالي كه هول شده بود و ناخود آگاه در صندلي جابه جا مي شد گفت:
-نه همينطوري پرسيدم و منظوري نداشتم. فقط از روي كنجكاوي.
محمد استكان چايش را روي ميز گذاشت و به نشانه پذيرفتن حرف او سرش را تكان داد.
-عالي بود،با اينكه تيم حريف خيلي قوي بود اما بچه ها كم نگذاشنتد و حسابي سوسكشون كردند.در كل مشابقه خيلي خوبي بود.
محبوبه دستهايش را به هم قلاب كرد و با شادي گفت:
-واي چه خوب ،حدس مس زدم برنده شوند.
محمد ابروانش را بالا برد و در حالي كه سعي مي كرد نخندد گفت:
-چرا؟
هيجان محبوبه فروكش كرد و با سر درگمي گفت:
-خوب همين جوري ديگه،مگر خودت نمي گفتي رو دست تيم دانشگاه كسي نمي تواند بلند شود.
محمد خنديد و گفت:
-خواهر كوچولوي ورزش دوست و كنجكاو من،از چاي ممنونم بايد بروم استراحت كنم.تو هنوز خوابت نمي آيد؟
محبوبه نفس راحتي كشيد و گفت:
-چرا ديگه دارم از خستگي تلف مي شوم.تو برو من هم استكانها را مي شويم و مي روم بخوابم.
محمد شب بخير گفت و به طرف اتاقش رفت ولي يك چيز برايش خيلي عجيب بودواينكه چرا محبوبه براي شنيدن خبر پيروزي تيم دانشگاه اين قدر علاقه نشان داد.سعي كرد در اين باره فكر نكند.او محبوبه را دوست داشتني تر از آن مي دانست كه بخواهد در موردش افكار مسمومي به خود راه بدهد.
سپاس شده توسط: tahvildar
#9
فصل چهارم :
روزها از پی هم میگذشتندو زمـ ـستان کم کم سپری میشد.طبیعت برای رستاخیز دیگر اماده میشد.
هواسوز خود را از دست داده بودو ملایم شده بود.بوی بهار مردم را به تکاپو انداخته بودوحس شیرینی به انها القا میکرد.حس بودن.زندگی کردن.دوست داشتن
رسیدن بهار برای محمد نیز نوید شادی به همراه داشت.همین انگیزه باعث شده بود تا اوپشتکار زیادی برای درس خواندن از خود نشان دهد واز همان موقع برای گذراندن ترم پایانی برنامه ریزی کند تا بتواند مثل همیشه از پس امتحانات با موفقیت براید.همین سخت کوشی او را از فکر و خیالات رها کرده بود.
به تنها چیزی که فکر میکرداین بود که بتواند با موفقیت سال تحصیلی را پشت سر بگذارد.محمد میدانست با فرارسیدن سال جدید انتظار سخت او نیز به پایان می رسد و میتواند برای خواستگاری از فرشته اقدام کند.
در این میان فرشاد نیز درگیر مسائل درس و دانشگاه بود وبه دلیل جدا بودن رشته ی دانشگاهی اش با محمد کمتر میشد او را ملاقات کند زیرا برای کسب مهارت و کار ورزی مجبور بود به همه ی شهرهای
دیگر مسافرت کند.اما با وجود درس و مشغله ی کاری او همچنان با محمد در تماس بود.هر چند که این تماس ها بیشتر با تلفن صورت میگرفت اما به هر حال برای نشان دادن محبت و دوستی شان کافی بود.
محبوبه هم تغیرات زیادی کرده بود.گویی رسیدن سال نو برای او نیز نوید تازه ای داشت وباعث شده بود روحیه ای شاد تری پیدا کند.او بیش از حد به خود میرسید و رفتارش جا افتاده تر از گذشته بود.لباسها و مدل موهایش را به پیروی از مد روز انتخاب میکرد و زمانی که در منزل بود صدای موسیقی های تند و شاد قطع نمیشد.مهتاب تحول روحی او را طبیعی میدانست و انقدر تجربه داشت بفهمد گرایش محبوبه به زیبایی و شادی در این سن تقاضای سن اوست.اما رفتار محبوبه برای محمد تعجب برانگیز و کمی مشکوک بود
و با اینکه جوانی روشنفکر بود اما هر گاه به این می اندیشید که ممکن است محبوبه در دام عشقی گرفتار شده باشد ناخوداگاه احساس ناخوشایندی به او دست میداد البته او کسی نبود که عشق رافقط برای خودش بخواهد اما از این میترسید که مبادا محبوبه ندانسته در راهی اشتباه قدم بگذارد.
اسفند ماه به سرعت به پایان رسید و نوروز باستانی با تمام زیبای هایش ا ز راه رسید.این نوروز برای خانواده ی مهر نیا با تمام نوروز های سالهای گذشته یک تفاوت عمده داشت و ان اینکه برخلاف سالهای پیش که منتظر میماندند تا مهمانی از شهرستان برسد.خود عازم سفربودندو قرار بود به شیراز بروند.
محبوبه از دو روز مانده به سفرساکش را بسته بود و به انتظار زمان سفر لحظه شماری میکرد مهتاب هم خیلی خوشحال بود زیرا پس از چند ماه دوری از دختر بزرگش مهشید دوباره میتوانست او و دامادش راببیند کامران همسر مهشید جوانی خوب و متین اهل شیراز بود که وقتی تو تهران دانشجو بود نزدیک منزل انان خانه ی اجاره کرده بود و در بین رفت و امدهایش مهشید را دیده و به او علاقه مند شده بود
که البته این علاقه یک طرفه نبوده وهمین علاقه باعث ازدواج و پیوند مشترک بین ان دو شده بود.کامران پیش از ازدواج اعلام کرده بود که نمیتواند در تهران زندگی کند و دوست دارد پعد از اتمام درسش به شیراز برود و دوره ی تخصصیش را در دانشگاه شیراز بگذراند و همانجا زندگی کند از انجا که عشق و محبت میتواند حلال خیلی از مشکلات شود مهشید به خاطر او مخالفتی از خود نشان نداد به خصوص که مهتاب نیزاز خود رفتار بزرگ منشانه ای از خود نشان داد و به عنوان یک مشاور خوب و فهمیده مهشید را راهنمایی کرد
بدین ترتیب زندگی این دو جوان شکل گرفت وتا ان زمان که وارد دومین سا ل از زندگی مشترکشان میشدند اختلافی که بخواهد به زندگیشان رنگ تیره ای بدهد بروز نکرده بود وان دو درکمال ارامش و صفا زندگی مشترکشان را میگذراندند.فقط میماند ناراحتی حاصل از دل تنگی و دوری از خانواده که مرتب با تلفن با انان در تماس بود و هرگاه مهشید دلتنگ دیدار خانواده اش میشدد کامران چند روزی مرخصی میگرفت واو را برای دیدار به تهران می اورد و حدود یکسال بود که مهشید در مدرسه ای مشغول به کار شده بود و انقدر سرش گرم شده بود که کمتر دلتنگی به سراغش می امد .از روزی که مهشید فهمیده بود عید خانواده اش به شیراز می ایند ارام و قرار نداشت به خصوص که میدانست این سفر مربوط به محمد میشود و مادرش به شیراز می اید تا از خانواده ی کامران که حدود یکسال پیش مادرشان را از دست داده بودند اجازه بگیرند تا به خواستگاری فرشته بروند.مهشید با اینکه ازاینکه خیلی وقت پیش لباس مشکی اش را در اورده بود اما هنوز به مجلس عروسی نرفته بود
دهم فروردین مصادف بود با نخستین سالگرد درگذشت مادر کامران و پس از ان میتوانست برای مراسم عقد و عروسی برادرش لحظه شماری کند
اما محمد حال دیگری داشت.حالی که خودشم نمیتوانست ان را توصیف کند احساس خوبی که گاهی اوقات سایه ای از اضطراب ان را فرا میگرفت .درست مثل روزی افتابی که لکه ای ابر جلوی خورشید را بگیرد
محمد با این احساس کنار می امد و ان را بروز نمی داد اما شبها که این حالت به اوج خود می رسید او را وادار میکرد تا پاسی از شب در اتاقش قدم بزند.محمد امیدوار بود با تمام شدن تعطیلات عید و رفتن به شمال این اضطراب پایان یابد و او بتواند روال عادی زندگی اش را از سر بگیرد
با فرا رسیدن تعطیلات نوروزی خانواده رهام نیز طبق عادت هر سال به ویلای با صفایشان در شمال رفتند و قرار شد چند خانواده از اقوام نزدیک در این تعطیلات به انها بپیوندند.با اینکه وسایل راحتی و بساط مهمانی وامکان هرگونه تفریح و سرگرمی وجود داشت اما فرشاد احساس میکرد که انسال مثل سال های گذشته نیست.برخلاف محمد او احساس گنگ و نامطبوعی داشت.احساس میکرد زندگی برایش یکنواخت و خسته کننده شده است.حوصله تفریح و سرگرمی و حتی مهمانی را هم نداشت.حتی به ورزش که انقدر علاقه داشت و به محض دیدن چند نفربساط فوتبال و والیبال را راه می انداخت.
بی علاقه و بی توجه شده بود

کننده بود.روزها تا ظهر میخوابیدو بعد از ان یا تلویزیون تماشا میکردویا در محوطه جلو ویلا روی صندلی می نشست و به جنگل چشم می دوخت حتی برای اینکه در جاده میان جنگل که ان همه به ان علاقه داشت قدم بزند حال و حوصله نداشت . فقط گاهی کنار دریا میرفت و زود برمیگشت . او به دنبال چیزی بود که خودش هم نمیدانست ان چیست.از روزها و شبهای تکراری و بعد تر از ان مهمانی های پشت سر هم و خسته کننده بیزار بود و دلش سکوت و تنهایی را می طلبید.با جمع بود اما خود را در جمع احساس نمیکرد
انسانی بود بی هدف و برنامه که رشته کار از دستش در رفته بود .
هوای لطیف شمال انقدر دلپذیر بود که هر جنبنده ای را به وجد می اورد.اما برای فرشاد از همان روز اول کسل کننده بود و تصمیم گرفت روز دوم به تهران برگردد.احساس می کرد به سکوت احتیاج دارد که ان را فقط در تهران ودر جایی بدون حضور دیگران پیدا خواهد کرد . وقتی تصمیمش را با پدر و مادرش در میان گذاشت انان اعتراضی نکردند . زیرا بی حوصلگی و بی تکلیفی او باعث نگرانیشان شده بود . منیژه عقیده داشت او به یه مسافرت خارج از کشور احتیاج دارد تا بتواند روحیه ای تازه کند . اما فرشاد به هیچ وجه قصد نداشت به مسافرت برود و اصرار محمود و منیژه مبنی بر رفتن او به اروپا بی نتیجه بود . فرشاد به ان دو گفته بود مسافرت بی فایده است زیرا اسمان همه جا همین رنگ است .این طرز و فکر اخلاق فرشاد که همیشه عاشق تفریح و مسافرت بود برای محمود و منیژه غریبه بود.اما چاره ای برای ان نمی دیدند جز اینکه او را به حال خود بگذارند تا دوباره خودش را پیدا کند
سپاس شده توسط: tahvildar
#10
فصل پنجم :

روز دوم فروردین بود. هواابری بود و باران از صبح یکسره باریده بود. برخورد باران به تنه ی خیس خورده درختان سپیدار و راش شفافیت خاصی ایجاد کرده بود و این وضوح و شفافیت در همه جا به چشم می خورد. مثل این بود که باران, غبار و زنگ طبیعت را شسته و رنگ ملایم آن را پر رنگ تر کرده باشد. شیارهایی از آب روی آسفالت به راه افتاده بود و در نهایت به جوی پرآبی که کنار خیابان روان بود می پیوست.
بارش باران در شمال یک اتفاق همیشگی به حساب می آید, اما این تکرار برای فرشته هیچ گاه عادی و بی ارزش نمی شد. فرشته باران ا دوست داشت. آنقدر که وقتی باران می بارید, دوست داشت سرش را رو به آسمان بلند کند و همپای باران ببارد, وقتی کوچکتر بود همیشه فکر می کرد هنگامی باران می بارد که آسمان از غم و اندوه لبریز باشد. همیشه در این هنگام برای آسمان دل می سوزاند. فرشته دارای طبع لطیف و حساسی بود. روح او چون پیکر ظریفش آسیب پذیر و شکننده بود.
باران همچنان ادامه داشت .دل فرشته نیز همپای آسمان گرفته بود .از یک طرف بیماری مادر و از طرف دیگر غمی گنگ به خانه کوچک قلبش هجوم آورده بود .فرشته پشت پنجره اتاقش ایستاده بود وبه رقص برگهای تازه شکفته در زیر ریزش باران چشم دوخته بود.خانه در سکوتی سنگین فرورفته بود.مادر تازه داروهایش را خورده بود وبه خواب رفته بود.بنابراین فرشته کاری نداشت تا انجام دهد جز اینکه بایستد وبه فکر فروبرود.هرکارمی کرد نمی توانست فکرش را از خانه دوستش ترانه منصرف کند دلش آنجا بود واینکه آنجا چه خبر است .آن روز بله بران دوستش ترانه بود وبااینکه او هم به این جشن دعوت داشت اما می دانست اگر هم بخواهد نمی تواند به آن جشن برود .غم عمیقی وجود فرشته را گرفته بود باینکه سعی می کرد روز نامزدی دوستش خوشحال باشد اما قلبش شکسته تر از آن بود که بتواند جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد.
او ترانه را دوست داشت .او صمیمی ترین و بهترین دوستی بود که تاکنون به خود دیده بود .احساس می کرد این ازدواج ترانه را از او جدا خواهد کرد . با فکر کردن به کوروش ،نامزد ترانه، ناخودآگاه خار حسادتی برقلبش می خلید.
کوروش جوانی سبزه رو و میانه بالا بود که بیست وپنج سال سن داشت واز خانواده ای ثروتمند و صاحب اعتبار در شهرشان بود.مهمتر از همه خود کوروش مردی تحصیل کرده و نجیب بود که پس از گرفتن فوق دیپلم ،خدمت سربازی اش را انجام داده بود وهم اکنون نیز در کارخانه پدرش سرپرستی کارگران زیادی را برعهده داشت .پدر کوروش صاحب کارخانۀ چوب بری بزرگی بود و خیلی از خانواده هایی که اورا می شناختند و دختر دم بختی داشتند ،آرزو داشتند او روزی در خانۀ آنان را به صدا دربیاورد ودخترشان را برای پسرش خواستگاری کند اما کوروش از بین این همه دختر زیبا فقط خواهان فرشته شده بود وبرای رسیدن به او خیلی تلاش کرد.هرروز سرراه مدرسه می ایستاد.واورا نگاه می کرد .بارهابرای فرشته پیغام فرستاده بود که اورا دوست داردوبرای رسیدن به وصالش حاضر است حتی جانش راهم بدهد.
خاطرات گذشته در ذهن فرشته زنده شد واورابه روزی برد که تنها از مدرسه بازمی گشت .ترانه سرمای سختی خورده ودرمنزل بستری بود .فرشته درفکر این بود که چگونه پیغام خانم ناصری ،مادرکوروش رابه مادربدهد .می دانست پاسخ مادر چیست ،بااین حال نمی توانست پیغام خانواده ناصری را نرساند .وقتی به منزل رسید مادررا دید که مشغول پاک کردن برنج می باشد .مادر سرحال تر از روزهای دیگر بود واز ناله های همیشگی اش خبری نبود .این برای فرشته نوید خوبی بود .به سرعت لباس هایش را عوض کرد وکنارمادرنشست ومشغول کمک به او شد.پس از اتمام کار فرشته با کلی من و من کردن ،باصدایی ضعیف که لرزش خاصی درآن شنیده می شد گفت:«مادر...خانم ناصری...ازمن...یعنی ازشما خواهش کردند که...اجازه بدهید... فردا شب...خدمت برسند.»مادرطوری به فرشته نگاه کرد که گویی خلاف بزرگی مرتکب شده وبالحن خشنی که کمی رنگ تعجب درآن بود گفت:«فرشته چه می گویی؟مگر عقل از سرت پریده؟»
«من که چیزی نگفتم ،فقط پیغام ایشان را رساندم.»
توکه می دانی جواب من وپدرت چیست .می خواستی موافقتی نشان ندهی .»
«نظر شما وپدر را می دانم ولی آیا شماهم نظر من را می دانید؟»
«به به،چشمم روشن ،حرفهای جدیدی می شنوم ،ازکی تاحالانظر تو غیر از نظر ماست؟»

«مادر چرا چنین تصوری دارید؟ مگر من آدم نیستم،چرا فکر میکنید من مثل هر دختر دیگری نباید فکر کنم و تصمیم بگیرم؟»

«ببین فرشته سر بحث را باز نکن تو خودت خوب میدانی که ما صلاح کار تو را بهتر از خودت میدانیم، هر پدرو مادری بد فرزندشان را نمی خواهند بخصوص من و پدرت که جز تو فرزند دیگری نداریم.»

«میدانم مامان ولی من دوست ندارم دوستانم فکر کنند که من...تو رو به خدا اجازه بدهید خانواده ناصری فردا به منزل ما بیایند. مهم نیست که به آنها چه می گویید فقط برای یک بار هم که شده یک نفر به این خانه بیاید.»

«بیایند که چی؟ می خواهی مردم چه فکری کنند؟ تو چه احتیاجی داری که کسی به خواستگاریت بیاید، تو که نامزد به آن خوبی داری؟»

چشمان فرشته پر از اشک شدند این کلمه را بارها شنیده بود با بغضی که کم کم به ریزش مداوم اشک منتهی میشد گفت:«نامزدم؟ کو؟ پس چرا من چیزی حس نمیکنم.شما دو سال است که با این حرفها مانع ابراز احساسات جوانی من شده اید.فکر میکنید دختر 14ساله ام مادر من 19 سال دارم پس قبول کنید من بچه نیستم و با من نثل یک طفل رفتار نکنید.اکثر خواستگاران منرا بدون اینکه حتی اجازه بدهید پا به منزل بگذارن با این حرف رد کردید.ولی ایا یکبار از من پرسیدید من چه میخواهم؟و ایا تمایلی به این وصلت دارم؟» فرشته دستانش را جلوی صورتش گرفت و هق قه گریست.

رنگ نرگس پریده بود انتظار شنیدن چنین حرفهایی را از فرشته نداشت.نمیدانست چه بگوید ایا میبایست دخترش را دلداری دهد یا به خواست او عمل کند و بعدها شاهد بدبختی و زجر او باشد و یا با مهر و غضبیمادرانه با او برخورد کند تا در اینده که فرشته به حرف او رسید از او متشکر باشد.با خود فکر کرد ای کاش فرشته هم عین او فکر میکرد. برای او مثل روز روشن بود که ازدواج فرشته با محمد سرنوشت خوبی را برایش به ارمغان اورد. او عقیده داشت عشق پس از ازدواج پایدارتر و با ثبات تر است. عشق پیش از ازدواج جز فریب و هـ ـوس چیز دیگری نمیتواند باشد.اما فرشته مثل او فکر نمیکرد و عشق را لازمه ازدواج میدانست و معتقد بودهمین عشق است که میتواند حلال بسیاری از مشکلات باشد. به هر حال نه فرشته حرف نرگس را میفهمید و نه نرگس میتوانست او را درک کند.

نرگس از جا برخاست با اینکه ناراحتی اعصاب حس و رمقش را گرفته بود دستی به موهای طلایی دخترش کشید وبا کشیدن نفس بلندی گفت:«بلند شو دست و رویت را بشور بسیار خب،خانواده ناصری میتوانند فردا شب به منزلمان بیایند ولی این را بدان این چیزی را عوض نمیکند تو روزی میفهمی که منو پدرت هرچه خواستیم برای سعادت تو بوده حالا بلند شو و با گریه ات مرا ناراحت نکن.»

کوروش دوبار خانواده اش را برای خواستگاری از فرشته به منزل انان فرستاد نخستین بار خانواده فرشته درس او را بهانه کردند و گفتند که فرشته در حال حاضر تصمیم به ازدواج ندارد.

کوروش وقتی پاسخ منفی شنید باز هم مادش را وادار کرد تا به منزل انان برود و تقاضای خواستگاری را دوباره تکرار کند.کوروش توسط خانواده اش برای انان پیغام داد که مخالفتی با درس خواندن او ندارد و به غیر از ان هر شرطی که داشته باشند قبول میکند .اما دومین بار که پدر و مادر کوروش برای خواستگاری فرشته رفتند با این پاسخ روبرو شدند که فرشته نامزد پسر عمه اش می باشد و قرار است پس از گرفتن دیپلم با او ازدواج کند. این پاسخ آب پاکی را روی دست کوروش و خانواده اش ریخت. با شنیدن پاسخ منفی کوروش چند ماهی غیبش زد. پس از سه ماه غیبت کوروش بازگشت و این بار خواهان ازدواج با صمیمی ترین دوست او یعنی ترانه شد. شاید این ازدواج از سر لجبازی بود و شاید هم از فرشته دل کنده بود. به هر حال هرچه بود چراهای فراوانی در ذهن او باقی مانده بود. صدایی از اتاق مادر برخاست. فرشته نفس عمیقی کشید و به طرف اتاق مادر رفت و او را دید که با ناله در رختخواب جا به جا می شود. فرشته به او نزدیک شد و آهسته دستش را به پیشانی او گذاشت و از اینکه مادر تب نداشت خیالش راحت شد. وقتی مطمئن شد مادر راحت خوابیده به اتاقش بازگشت. این بار به سمت پنجره نرفت و روی صندوق چوبی قدیمی که گوشه اتاقش قرار داشت رفت و روی آن نشست دستهایش را زیر چانه اش گذاشت و به فکر فرو رفت. این بار هم فکر او حول و حوش منزل دوستش به پرسه زدن مشغول شد. یاد روزی افتاد که ترانه با چهره ای به رنگ گل سرخ و با چشمانی که احساس گناه و شرم به خوبی در آن مشهود بود به او خبر داد که خانواده ناصری از خانواده اش او را خواستگاری کرده اند. شاید ترانه هم فکر می کرد فرشته ازشنیدن این خبر جا می خورد ولی فرشته خوددارتر از آن بود که حساسیتی در این مورد نشان بدهد. او با خوشحالی به ترانه تبریک گفت و به این وسیله قلب ترانه را که فکر می کرد با قبول کوروش به دوستش خیانت کرده لبریز از شادی کرده بود. اما پس از رفتن ترانه به منزلشان به هوای پیدا کردن چیزی به انباری رفته بود و تا توانسته بود با گریه خود را سبک کرده بود. فرشته عاشق کوروش نبود و نمی دانست چه احساسی نسبت به او دارد. اما او میدانست کوروش عاشقانه او را دوست دارد و این چیزی بود که می توانست او را راضی به این وصلت کند. فرشته به دنبال عشقی پر شور بود ، عشقی توام با هیجان و جنجال. دوست داشت با مرد محبوبش قرار بگذارد، نامه بنویسد، قهر کند، ناز کند و خیلی از کارهایی را انجام بدد که بین یک عاشق و معـ ـشوق معمول و مرسوم است؛ مثل هدیه دادن و هدیه گرفتن.
کوروش بارها سر راهش سبز شده بود و هر بار سر راهش دسته ای گل گذاشته بود. با اینکه فرشته هیچ گاه به او روی خوش نشان نمی داد و گلهایی را که او با خود می آورد زیر پایش له می کرد اما کوروش از رو نمی رفت و روز دیگری دسته گل دیگری جلوی راهش می گذاشت. فرشته از سمجی او خوشش می آمد و با وجود اخمی که به هنگام دیدن او بر چهره اش نقش می بست به حضور او و محبت هایش عادت کرده بود. فرشته از این ناراحت نبود که پدر و مادرش کوروش را رد کرده اند و یا ترانه به او بله گفته است، زیرا این حق ترانه بود که آینده و مرد مور علاقه اش را انتخاب کند. فرشته ف ترانه را بیشتر از آن دوست داشت که بخواهد به او حسادت کند اما دل او از این شکسته بود که در طول مدتی که خانواده کوروش به منزل آنان رفت و آمد داشتند، پدر و مادرش، حتی یک بار هم از او نپرسیده بودند که نظر او نسبت به کوروش و خواستگاری او چیست، گویی اصلاً کسی به نام فرشته در منزل زندگی نمی کرد. فرشته طالب هیجان و شوری عاشقانه بود، درست مثل دختران دیگر. البته نمی شد برافکار فرشته خرده گرفت. وجود این خواسته برای دختری به سن او خیلی عادی بود به خصوص که فرشته هم زیبا بود و هم نجیب. زیبایی او هم استثنایی بود. با تمام این توصیفات خواستگاران فراوانی نداشت.اگر هم کسی ندانسته با دیدن زیبایی آسمانی او خواهان ازدواج با او می شد از دور ونزدیک می شنید که او نامزد داردو این برای فرشته خیلی زجر آور بود,
زیرا خودش هم نمی دانست آیا واقعا" نامزد دارد یا ندارد.تاکنون دو سال از عنوان کردن نامزدی او با پسر عمه اش که آن هم توسط پدرومادر خودش عنوان شده بود می گذشت اما در عرض این دو سال اتفاق خاصی که نشان دهد او به راستی دختری نشان شده است وجود نداشت و فرشته کم کم احساس میکرد مورد تمسخر دوستان وآشنایانش قرار گرفته است.
به همین دلیل احساس می کرداز محمد که او را انگشت نما کرده بودبدش می آید. فرشته هر بار که از پدر ومادرش تعریف محمد را می شنید دلش می خواست فریاد بکشد وگوش هایش را با دست بگیرد.
البته او از محمد متنفر نبود شاید اگر احساس نمی کرد این انتخاب از طرف پدر ومادرش می باشد وتحت فشار آنان قرار ندارد چه بسا به او علاقه مند هم می شد,ولی از اینکه بدون توجهبه احساسات وخواسته او محمد را به عنوان داماد پذیرفته بودند , سخت ناراحت ودلگیر بود.فرشته احساس میکرد محمد علاقه وحتی تمایل به ازدواج با او ندارد زیرا رفتارش با او مانند مردی نبود که دختری را بخواهد.
رفتار او منطقی ومعقول که فرشته ان را دوست نداشت.
محمد هیچ کلامی به او نگفته بود که نشان از علاقه خاصی باشد. او هیچ گاه سعی نکرده بود فرشته را در خلوت ملاقات کند چه رسد به اینکه در گوشش زمزمه عاشقانه سر دهد.
محمد هیچ گاه به چشمان او خیره نمی شد وهیچ وقت با دیدن او دست وپایش را گم نکرده بود.
در ذهن فرشته این چه معنی می توانست داشته باشد جرز اینکه محمد او را دوست ندارد واین پدر ومادر خوش خیالو ساده او هستند که فکر می کنند محمد عاشق وبی قرار اوست وفقط او می توانددخترشان را خوشبخت کند.
.
فرشته آهی کشید وبه پنجره اتاق چشم دوخت.تیغه نور خورشید که از پنجره سرک کشیده بود نشانه آن بودکه باران بند آمده است. از جا برخاست وبه طرف پنجره رفت.
با دیدن رنگین کمان در آسمان لبخند زد و در همان حال احساس کرد که دل گرفته او هم باز شده وشوق رفتن به خارج از منزل او را به طرف در اتاق کشاند.شمش به لیوانآب مادر افتاد وبا دیدن آن به یاد چشمه زیبای منزل افتاد.
آنجا تنها مکان زیبا ودنجی بود که او در ان احساس راحتی وسبکی می کرد.دلش برای دیدن رودخانه ای که می دانست هم اکنن پر اب تر شده لک زده بود او وترانههر روز به بهانه آوردن آب به آنجا سر میزدند. آن مکان برایشان حکم محراب مقدسی را پیدا کرده بود که هر روز بایستی برای نیایش و عبادت به آنجا برود. حتی نرگس هم می دانست دخترش عاشق محیط زیبای چشمه می باشدوچون می دانست انجا محیط امنی است از رفتن فرشته به آنجا ممانعت نمی کرد.
او آب گوارا و زلال چشمه را به آب لوله کشی منزل ترجیح می داد به خصوص که از ناراحتی کلیه رنج میبرد.
فرشته می دانست که امروز خودش باید به تنهایی به چشمه برود وباز با به یاد آوردن ترانه آهی کشید.آهسته به طرف در اتاق رفت وآن را باز کرد .
مادرغلتی خورد وچشمانش را لحظه ای گشود.
فرشته آهسته گفت:مادر من به چشمه می روم.
صدای خواب آلود مادر بلند شد.فرشته هنوز باران می بارد؟
نه مدتی است باران بند آمده است.
پس مواظب خودت باش سعی کن زود بیایی.

<<چشم شما کاری دارید؟>>
مادر پاسخ نداد گویی به خواب رفته بود.فرشته آهسته در اتاق را پشت سرش بست وکوزه گلی کوچک را از گوشه ی تراس منزل برداشت و سراپایی های سفید و زیبایش را که پدر برای تولدش خریده بود به پا کرد.در حالی که دامن پرچین و بلندش را بالا می گرفت تا به زمین گِلی کشیده نشود به طرف چشمه به راه افتاد.
فرشته می دانست برای رفتن به چشمه باید از جلوی منزل ترانه عبور کند،اما دلش نمی خواست کسی او را ببیند زیرا به ترانه گفته بود قرار است برای دید و بازدید به منزل خاله اش بروند،بدین ترتیب شرکت نکردنش را در جشن نامزدی توجیه کرده بود.بنابراین برای اینکه از جلوی منزل ترانه عبور نکند مجبور شد راه را دور بزند.
هوای لطیف و دلپذیر پس از باران،روحی سبز و جسمی شفاف به طبیعت عطا کرده بود و فرشته چون گلی شکننده و ظریف که باران طراوت و شادابی خاصی به او هدیه داده باشد با نفس هایی عمیق این جاده سرسبز و بهشتی را طی می کرد تا به میعادگاهش برود.
سپاس شده توسط: tahvildar


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  آفتاب در حجاب |سید مهدی شجاعی AsαNα 53 462 ۱۹-۰۷-۹۶، ۰۳:۱۳ ق.ظ
آخرین ارسال: AsαNα
  رمان خشت اول | فریده شجـاعی MeNa 76 12,588 ۰۲-۱۲-۹۲، ۰۲:۰۰ ب.ظ
آخرین ارسال: MeNa

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۳۱-۰۲-۹۵, ۱۰:۵۷ ق.ظ)، nafas (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۱:۲۰ ب.ظ)، sadaf (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، N!rvana (۳۰-۰۲-۹۵, ۱۲:۴۶ ب.ظ)، فريبا خانم (۲۸-۰۶-۹۴, ۰۸:۴۲ ب.ظ)، زرنگار (۲۹-۰۴-۹۴, ۱۱:۱۰ ب.ظ)، الی ۵۷۵۲ (۲۹-۰۷-۹۴, ۰۲:۳۸ ب.ظ)، lida16 (۳۱-۰۲-۹۶, ۰۲:۵۲ ق.ظ)، روسانا مهلبونه (۳۱-۰۵-۹۵, ۰۱:۳۸ ب.ظ)، ملاك (۰۳-۰۸-۹۵, ۰۳:۳۵ ب.ظ)، مرادی (۱۲-۰۴-۹۵, ۱۰:۱۸ ب.ظ)، رامشان (۱۰-۱۰-۹۴, ۰۸:۲۰ ب.ظ)، پروانه دولتی (۱۰-۰۶-۹۵, ۰۲:۵۳ ب.ظ)، Hadadian (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۱:۲۴ ق.ظ)، حبیب (۲۴-۰۹-۹۴, ۰۶:۳۱ ق.ظ)، shabi (۱۵-۱۰-۹۴, ۰۱:۵۲ ب.ظ)، نگاه (۲۳-۰۹-۹۴, ۱۱:۳۶ ب.ظ)، سایان (۰۸-۰۳-۹۵, ۰۹:۵۳ ب.ظ)، االهه (۰۹-۱۰-۹۴, ۱۰:۱۰ ق.ظ)، برف سیاه (۱۰-۰۵-۹۵, ۰۱:۵۱ ب.ظ)، ماهي گندمي (۲۱-۰۶-۹۵, ۱۰:۳۷ ب.ظ)، "MaLaKe"N" (۰۴-۰۷-۹۵, ۰۱:۵۰ ق.ظ)، سمانه عسگرپور (۱۴-۰۴-۹۵, ۰۱:۳۶ ب.ظ)، sima59 (۱۰-۰۹-۹۵, ۰۸:۳۶ ب.ظ)، عسل6 (۰۳-۰۸-۹۵, ۰۸:۰۱ ب.ظ)، گل زیبا (۰۱-۰۴-۹۵, ۰۳:۱۴ ب.ظ)، sara57 (۰۷-۰۳-۹۵, ۰۶:۳۲ ق.ظ)، zahra_ayyar (۲۹-۰۳-۹۶, ۰۸:۲۰ ب.ظ)، zeinabalouchi (۱۴-۰۵-۹۵, ۰۹:۵۶ ب.ظ)، نرگس خانوم (۲۸-۰۶-۹۵, ۱۱:۰۰ ق.ظ)، Rahi (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۹:۴۵ ب.ظ)، golijoon (۰۸-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۹ ب.ظ)، Shi76ma (۱۴-۰۵-۹۵, ۱۱:۰۲ ب.ظ)، Maman ali (۳۰-۰۲-۹۵, ۱۱:۳۷ ب.ظ)، mina22 (۲۸-۰۸-۹۵, ۱۰:۵۰ ب.ظ)، masa (۰۲-۰۶-۹۵, ۰۸:۱۵ ق.ظ)، سی سی (۰۴-۰۳-۹۵, ۱۲:۲۳ ق.ظ)، مهزز (۱۰-۰۵-۹۵, ۰۱:۵۲ ب.ظ)، 72baran (۰۶-۰۴-۹۵, ۱۱:۵۰ ق.ظ)، Feten-mo (۲۵-۰۶-۹۵, ۱۲:۰۲ ب.ظ)، Makan (۲۴-۰۶-۹۵, ۱۱:۵۴ ق.ظ)، Mona.farajii (۱۵-۰۴-۹۵, ۰۸:۵۷ ب.ظ)، amena (۰۳-۰۴-۹۵, ۰۷:۴۲ ق.ظ)، دانیار (۲۱-۰۵-۹۵, ۱۲:۳۲ ق.ظ)، raha43 (۱۵-۰۶-۹۵, ۱۲:۴۰ ق.ظ)، صبا1367 (۰۱-۰۷-۹۵, ۱۰:۱۱ ب.ظ)، tabarakrayaneh (۲۳-۱۱-۹۵, ۱۰:۴۳ ب.ظ)، قاصدک خوش خبر (۲۲-۰۴-۹۵, ۰۱:۰۴ ق.ظ)، mkarimi (۰۴-۰۲-۹۶, ۱۱:۴۸ ب.ظ)، Tehran (۱۲-۰۱-۹۶, ۰۴:۴۰ ق.ظ)، sara bano (۱۹-۰۶-۹۵, ۰۹:۰۶ ب.ظ)، K.T.M (۱۰-۰۷-۹۵, ۱۲:۵۹ ب.ظ)، nel aa (۲۸-۰۹-۹۵, ۰۳:۴۴ ب.ظ)، masumesinam (۲۸-۰۷-۹۵, ۱۰:۵۱ ق.ظ)، tmousavei (۲۸-۰۶-۹۵, ۰۳:۱۴ ب.ظ)، Baran123 (۱۰-۰۵-۹۵, ۰۱:۰۷ ب.ظ)، مرادی 2 (۲۰-۰۸-۹۵, ۰۶:۱۳ ب.ظ)، CAMAN (۱۶-۰۶-۹۵, ۱۲:۱۱ ب.ظ)، 4699821758 (۲۸-۰۵-۹۵, ۱۱:۰۹ ق.ظ)، مینوشی (۰۹-۰۴-۹۶, ۰۷:۲۸ ب.ظ)، گیاه (۰۸-۰۸-۹۵, ۱۱:۵۳ ق.ظ)، افتاب (۰۹-۰۳-۹۶, ۱۲:۲۷ ق.ظ)، گلمن (۰۳-۰۳-۹۶, ۱۲:۴۲ ب.ظ)، 95mehrnaz (۰۳-۰۵-۹۶, ۱۰:۰۸ ق.ظ)، Narjes72 (۳۰-۰۸-۹۵, ۰۱:۱۹ ق.ظ)، Halah (۰۸-۰۷-۹۵, ۰۸:۴۰ ب.ظ)، کاسپین (۱۹-۱۱-۹۵, ۰۷:۳۸ ق.ظ)، Shamsi (۲۱-۰۸-۹۵, ۱۱:۵۵ ق.ظ)، ياسي (۲۱-۰۸-۹۵, ۱۰:۴۰ ب.ظ)، سیده رضو (۱۶-۱۲-۹۵, ۰۹:۱۵ ق.ظ)، نارسیس17 (۱۲-۰۹-۹۵, ۰۸:۲۷ ب.ظ)، سارا1339 (۱۷-۰۸-۹۵, ۰۸:۱۹ ب.ظ)، مل مل (۰۵-۰۴-۹۶, ۰۲:۱۴ ب.ظ)، Nazgoli71 (۲۷-۱۱-۹۵, ۰۳:۰۷ ب.ظ)، نجمه گل (۰۷-۱۲-۹۵, ۱۲:۳۵ ب.ظ)، M_raya (۱۸-۰۹-۹۵, ۱۲:۲۲ ق.ظ)، سایه1998 (۱۰-۱۰-۹۵, ۰۷:۴۸ ب.ظ)، نازلی1361 (۲۰-۰۹-۹۵, ۰۹:۰۵ ب.ظ)، wina (۲۷-۰۲-۹۶, ۱۰:۲۶ ب.ظ)، دانا (۱۹-۰۶-۹۶, ۱۰:۱۷ ب.ظ)، زیدان (۱۵-۱۰-۹۵, ۰۹:۱۸ ب.ظ)، Baaraan0109 (۳۰-۰۹-۹۵, ۱۱:۴۸ ق.ظ)، بانوی یاس (۱۳-۱۰-۹۶, ۰۱:۴۶ ب.ظ)، یاس امینالدوله (۱۱-۰۴-۹۶, ۰۸:۴۹ ب.ظ)، Nara (۰۹-۰۷-۹۶, ۰۱:۰۵ ب.ظ)، soosan48 (۲۴-۱۲-۹۵, ۰۵:۲۵ ب.ظ)، prity (۰۱-۰۵-۹۶, ۰۶:۳۹ ب.ظ)، مه یاس (۲۹-۰۵-۹۶, ۰۶:۰۳ ب.ظ)، sanng (۱۲-۰۱-۹۶, ۰۸:۱۳ ق.ظ)، مامان فاطمه (۲۶-۱۲-۹۵, ۱۲:۲۴ ب.ظ)، Elesa (۱۰-۱۰-۹۶, ۰۵:۰۵ ب.ظ)، appealing (۰۸-۰۲-۹۶, ۰۹:۲۴ ب.ظ)، melika1990 (۲۶-۱۲-۹۵, ۰۱:۲۳ ق.ظ)، دیان (۲۰-۰۱-۹۶, ۰۳:۰۰ ب.ظ)، taranomi (۱۲-۰۸-۹۶, ۱۰:۲۸ ب.ظ)، anahita5961 (۰۹-۰۵-۹۶, ۱۱:۴۳ ب.ظ)، Jalinos (۲۰-۰۷-۹۶, ۰۷:۵۳ ب.ظ)، آخ دلم بسوز (۲۴-۰۴-۹۶, ۰۴:۴۴ ب.ظ)، ساوانا (۲۸-۰۴-۹۶, ۰۹:۵۱ ق.ظ)، *فاطمه* (۱۲-۰۸-۹۶, ۰۲:۲۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان