امتیاز موضوع:
  • 3 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
ویلای پررمزو راز |مهرسا1383 كاربر انجمن ايران رمان
#1
Heart 
http://s9.picofile.com/file/8301751750/56.png
نام رمان : ویلای پر رمز و راز
نويسنده:مهرسا1383
ژانر:عاشقانه همراه طنز


داستان درمورد دختریه به نام نیلوفرآریایی که پدر نداره و خیلی شیطونه داراى يك خواهره.خواهرى به اسم نازنین كه عقایدش باهاش متفاوته و چادریه.
پسرداستان هم اسمش بردیا زمانیه.زندگیش تقریبا شبیه نیلوفره ولی مادرنداره
.مادرنیلوفر کلید یه ویلارو میده که فقط طبقه ی بالای ویلا یعنی سه دونگش مال اونه
وقتی نيلوفر وارد ويلا مى شه می فهمه که بردیا صاحب طبقه ی پایینه.
داستان با عاشق شدن اونها ادامه پيدا مى كنه اما رازهايى به اين علاقه اسيب مى زنه...
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
[عکس: 9eyu_awf.jpg]

لطفا برای بهتر شدنِ کار خودتون و همکاری با مدیران این نکات را رعایت کنید:


♦عزیزان در هنگام نوشتن نکات نگارشی را حتما رعایت بکنید .
برای این منظور از این لینک کمک بگیرید :[مهم ترین نکات ویرایشی مخصوص نویسندگان]


♦پستهای رمان نباید از 20 خط کمتر باشه .


♦بین خطوط رمان فاصله نیندازید.


♦برای تهیه ی جلد رمان به این تاپیک برین و درخواست جلد بدین :[درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت]


♦عکس شخصیتهای رمان در بخش مخصوص خودش قرار داده بشه :[عکس شخصیت رمان کاربران سایت]


♦در انتخاب موضوع ، اسم و متن رمان دقت کافی و لازم رو داشته باشید و این نکات رو رعایت فرمایید :[قوانینی که هر نویسنده باید رعایت کند]


♦پست و تاپیک رمان در هیچ صورتی از انجمن حذف نخواهد شد پس در ابتدای کار دقت لازم رو در ایجاد تاپیک داشته باشین.


♦برای اینکه همراه متن رمانتون حروف انگلیسی نباشه از این راه استفاده کنید [برطرف کردن حروف انگلیسی همراه متن ]


موفق باشید.[عکس: mara.gif]
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط:
#3
مقدمه:
میگن عاشقی بد دردیه وبدترازشکست عشقی دردی نیست.اما من درد بدتری سراغ دارم...اینکه فکرکنی عشقت گناهه حق داشتنشونداشته باشی.

((سلام اسم من نیلوفره و22سالمه ودارم روانپزشکی می خونم.یه خواهر دارم دوسال ازم کوچیکتره.ازبچگی علاقه ی زیادی به نرم افزار داشتم و دارم.از 12سالگی با دختر داییم تینا و دوستم باران سایت های زیادی رو هک کردیم.اما چون علاقم به روانپزشکی بیشتر بود تجربی خوندم ولی با این حال تونرم افزار رودست ندارم.اگرمایلید سایت کسی رو براتون هک کنم با شماره ی 09000100900تماس بگیرید.شک نکنید اصله))

ازماشین پیاده شدم.کولمو رو کولم انداختم و به سمت ورودی دانشگاه حرکت کردم.نفس عمیقی کشیدم.اصلا چی شد شدم این؟زندگی باآدم چه کارا که نمیکنه...یه دخترآروم و دوست داشتنی تبدیل شد به یه دختر شلوغ و به ظاهرشیطون که خیلی وقته تو نقشش فرو رفته.ازبس بچه بازی درمیاریم و باکارای کودکانه مثلا ازدیگران انتقام میگیریم دیگه داره حالم از بچه بازیام به هم میخوره.
بین اون همه افکارپوچ یه لبخندشیطانی رولبم جاخوش کرد.اما خدایی این انتقامه عجیب به دلم نشست.

تینا:سلام چه عجب اومدی
-سلام اگه ناراحتی برم.وبعد چشمکی زدم:حل شد؟
تینا:چه جورم.استاد محمدی و مرادی و بخشنده...
پریدم بالا و دادزدم:
-ایول بالاخره انتقام گرفتیم.

باران با حرص:آره حقشون بود

تینا:وای وقتی یادم می یاد به خاطر چند تا متلک و کرم ریختن امتحانمون رو به راحتی آب خوردن.پوریای ذلیل شده ودوستاش دستکاری کردن دلم می خواد...

باران پرید وسط حرفش:البته کرم ریختن نبودا بدبختتا پدرشونو درآوردیم

تینا:
خودشون پارو دممون گذاشتن.ولی من که می دونم همش زیر سر اون پوریای مرده شوربردست باید اونو بزنم.ولی من که می دونم همش زیر سر اون پوریای مرده شوربردست باید اونو بزنم

-نه نه لازم نیست بزنی اون بدبخت روبکشی

تینا:هه تو به اون می گی بدبخت

-اره فعلا که با نقشه ای که تو کشیدی اون و دوستاش بدبختن پَرتینا جون

تینا دو تا اسم داره و یکی دیگش پرنیاست منم مخفف کردمش پرتینا و راستی برای اطلاعات بیشتر بهتره بدونید: پوریا داداش دوقلوی تیناست که خیلی باهم کل کل دارن

تینا باجیغ جیغ:هوی نیلو اینطوری صدام نز...

در همون لحظه ملیکا درحال دویدن به طرفمون اومد:بچه ها بیاین رو برد رو ببینین.

ایول پس نقشه گرفت

با دو به سمت برد رفتیم

ملیکا:بچه ها ببینین پوریا و ماکان و بردیا چیکار کردن؟و به برد اشاره کرد و ادامه داد:چه چیزایی هم در مورد استادا نوشتن امضاء شونم اونجاست!!!

من و باران امضاء بردیا و ماکان رو جعل کردیم و تیناهم امضاء و دست خط پوریا رو((البته دست خطشون یکی بود.))
یه کم زیاده روی و بچه بازی کرده بودیم اما واقعا واسه اون امتحان خر زده بودیم و اونا هم بد تلافی کردن.
*************
پاسخ
سپاس شده توسط:
#4
*بردیا*
وای خدا منو مرگ بده مجبور شدیم به خاطر کاری که نکردیم کلی عذرخواهی کنیم تا بخشیدنمون.اصلا چرا منو مرگ بده خدا اون کسایی که این نوشته های کزایی رونوشتن مرگ بده
طوری که سعی می کردم عصبانی اتم رو کنترل کنم گفتم:یعنی کاره کی بوده؟
همون لحظه پوریا زد تو سرش:نه.یعنی کار اونه؟!!!
ماکان و من باهم:کار کی؟!!!
پوریا:کار پرنیاست چون اون تنها کسیه که می تونه امضاء و دست خط منو کپی کنه
ماکان:پس با این حساب این یه تلافی بوده
پوریا:دارم براشون
-نشونتون می دم
ماکان:صبر کنید تا ببینید
*********************
*نیلوفر*
از لکسوس آبیم پیاده شدم
یادم میاد وقتی گواهینامه گرفتم چقدر برای خریدن این ماشین به مامان اصرار کردم
بهاره:سلام نیلوفربالاخره اومدی
-سلام آره
بهاره یه دختر جوونه 23سالست که4ساله با مادرش شوکت خانم اینجا کار می کنه
وارد خونه شدم و بعد از دادن وسایلم به شوکت خانم، رفتم پیش مامانم
-سلاااااااااام بر مادر گرامی.مامان مریم خودم
مامان با لبخند:سلام خوش اومدی
-نازنین کو؟
مامان:تو اتاقش
آهانی گفتم وبعد از اینکه یه آبی به دست و صورتم زدم رفتم و لباساموعوض کردم
به سمت اتاق نازنین حرکت کردم
درزدم
نازنین:بیا تو
-به. سلام خانوم پلیسه
نازنین: سلام می بینم کیفت کوکه.وبالحن پلیسی ادامه داد:بازچه جنایتی مرتکب شدی؟
-اگه دستگیرم نمی کنی می گم
نازنین:به احتمال زیاد می کنم چون تموم کارای روزانت یه خلافی توش هست
-پس نمی گم
نازنین روی میز تحریرش نشسته بود و داشت کتاب می خوند
-چی میخونی؟
نازنین:رمان بباربارون
دیواراتاقش کاغذ دیواری نارنجی کم رنگ بود که روش گل های نارنجی پرنگی کار شده بود.یه میز تحریر به رنگ کرمی چوبی داشت و فرش اتاقش کرمی بود که یه غنچه بزرگ نارنجی روش بود و پتوش زرشکی بود که روش رنگ های قرمز.زرد.نارنج.مشکی به کار رفته بود.
کمی که تو اتاقش نشستم دیدم خانم حالا حالاها کارش تموم نمیشه حوصلم سر رفت و برگشتم به اتاقم.
حالا می رسیم به اتاق من.رو تختیم مشکی با نقش رز قرمزدورش و یه رز بزرگ هم وسطش بود.رنگ دیوار اتاقم آبی آسمونی بود که طرح های آبی پررنگی روش جا خوش کرده بودن و بقیه ی وسایلم هم بیشتر رنگ های آبی و سفید بودن.اما فرش و پرده ی اتاقم مشکی و قرمز.من عاشق رنگ تیره وتاریک برای اتاقم احساس آرامش عجیبی بهم می بخشه مخصوصا که رنگ آبی رنگ مورد علاقمه.
پاسخ
سپاس شده توسط:
#5
درمورد نازنینم بهتر یه سری اطلاعات بهتون بدم.
نازنین چادرمی پوشه از بچگی رمان زیاد می خونه این رو عقایدش اصلا تأثیر نمی زاره

پوستش سفیده چشمای درشت و قهوه ای روشن اما نسبتا کشیده ای داره دماغش به صورتش میاد صورتشم گرده لبـ ـاش قلوه ایه.موهاشم همرنگ موهای منه ولی حالت دار که من بهش میگم جنگل انبوه اون همیشه پشت سرش جعمش می کنه

اما من کمی رنگ پوستم گندم گونه و صورتم بیضی.چشمامم خیلی درشت وخاکستریه دماغم صافه لبـ ـام متوسط و گوشتیه موهامم لخت قهوه ای تیره ست معمولا دم اسبی می بندمش.

اصلا اخلاقش مثل من و مامان نیست و مامان می گه اون به بابا رفته

بابام وقتی که من4سالم و نازنین2سالش بود از مامانم جداشد18سال از اون موقع می گذره مامان می گفت که اون یه پسر از زن اولش داشت که دوسال از من بزرگتربود.زن اولش مثل اینکه سرزا مرد.


مامانم هیچوقت به من و نازنین علت تلاقشونو نگفته و نمیگه.

حالا هم از پدربزرگ خدابیامرزم یه شرکت و دوتا کارخونه داریم که یکیش تو بوشهره به همین علت من 5سالگی تا10سالگیم رو بوشهر زندگی می کردم و12 ساله که برگشتیم تهران.

لپ تاپم رو روشن کردم خب برو که رفتیم.یه10 دقیقه ای مشغول بودم داشتم یه چت اینترنتی که خیلی تعداد کاربراش زیاد بود روهک می کردم چه سیستمی هم داشت پدرم دراومد تاهکش کنم.عاشق خوندن پیام هایی بودم که تو چت ردوبدل میشد آخرش هم هیچکس نمی فهمید که من هکشون کردم.یه برسه بود ناکس خیلی بهم پیام های مزخرف می داد.رمزشو گیرآوردم بانام خودش رفتم توچت فکم جرخورد بی شرف همزمان با6 تا دختر پیام های عاشقونه و منحرفی ردوبدل می کرد.بزار الان که حالشو گرفتم حالیش میشه.باید پنل مدیریتی روگیرمیاوردم.همچنان مشغول بودم که سروکله ی وجدانم پیداشد.

"ای بابا توباز چت هک کردی مردم اینقدر زحمت می کشن چت باامنیت بالا می سازن که توراحت هکش کنی.

ای زق نبوت.نمی بینی دارم چه کارحساسی انجام می دم

"آره می بینم داری تو پنل مدیریت اختلال ایجاد می کنی"

اه خب معتاد هکم دیگه هک نکنم چی کنم

"حداقل پیامای عشقی رو نخون

بابا کدوم عشقی همش کلمات بــــــــــــــــوق واینان

"بیتربیت حیاکن به موقع سانسورنشده بود آبرومون جلو رفقامون می رفت فردا ملت حرف درمیاوردن واسم می گفتن چرا رفتی وجدان این بزکوهی بی فرهنگ شدی که جوونای مارو از راه بدر میکنه؟"

اینارو که من نمی گم این بی صاحابا می گن

"اصلا ولش کن تو بیا مارو کامل معرفی کن میرم دیگه پشت سرمم نگاه نمی کنم

باشه.اهم اهم ایشون وجدان وجدان زاده ملقب به وجی فرزند وجدان خان متولد1373صادره ازمغزهستند.

تق تق تق

-هوم

بهاره:نیلوفرشام آمادست

-الان میام
******************
پاسخ
سپاس شده توسط:
#6
سرمیز شام نشسته بودیم و مشغول خوردن چلوکباب بودیم که جاتون خالی خیلی خوب بود.سالن غذاخوری ما چندتا قفسه داره که من و نازنین کلکسیون هامون رو اونجا می چینیم.طبقه ی اول قفسه مال منه و انواع و اقسام دلسترها از خارجی تا ایرانی که از جونمم عزیزترن اونجا نگهداری میشه و هرکسی میاد فکرمی کنه از این الـ ـکلی هاست.طبقه ی دوم مال نازنینه که توش کلی سیدی های مختلف از ترسناک گرفته تا طنزوعاشقونه.

-مامان میگم این روزا سفر جایی که قرار نیست بری؟

مامان:خوب شد یادم آوردی.من سه روز دیگه واسه یه قرار داد کاری می خوام برم آلمان و تا دو ماه دیگه نمیام

خب پس مامان مثل همیشه میره آلمان منم که با حضور نازنین نمی تونم مهمونی ترتیب بدم یا دوستامو دعوت کنم.((یکمی زدحاله))یه فکری زد به سرم.یه فکری زد به سرم بدون تو دربه درم همه دنیای منی...ای وای این شعر گفتن پوریا به منم سرایط کرده

-مامان جونم...مهربونم...تویی ماه آسمون

مامان:هوم

-اه مامان من دارم برات شعر میگم اونوقت تو میگی هوم

مامان:چی می خوای؟

-ماشاا...مامانم چه باهوشه یادم باشه واست اسپند دود کنم.جون من بگو از کجا فهمیدی؟

نازنین:توهمیشه چیزی ازکسی بخوای چرب زبونیت گل میکنه وقتی هم نمی خوای دیگه واویلا یه زبونی داری صدمتر.تازه هرمنگلی از این اداهات حالیش می شه.

-خیلی خب باشه ضایع شدم قبول

مامان:نگفتی چی می خوای؟

-می خوام برای اینکه حال و هوام عوض شه...چیزه...

مامان خیلی خونسرد گفت:خواهشا سریع بگو

خیلی سریع گفتم: لطفا برای من یه خونه ویلایی کرایه کنین که نزدیک دانشگام باشه

مامان اول یکم از لحنم جا خورد اما بعد ازکمی فکر گفت:خیلی خب باشه ولی فقط یکی دوبار مهمونی بده((دروغمو باور نکرد)) چون خونه ای که میری فقط سه دونگش مال منه

فورا گفتم:باشه قبوله اما ممکنه صاحب سه دونگ خونه اونجا باشه پس من...

مامان پرید وسط حرفم:اونجا دوطبقه ست طبقه ی بالا مال منه و طبقه ی پایین مال صاحب سه دونگ دیگه ی خونست با اینکه اونجا ویلایی هستش اما داخلش مثل یه آپارتمان بزرگ می مونه و طبقه ی پایین کاملا از بالا جداست

ذوق زده گفتم:حالا کی برم توش؟

مامان یکم فکر کرد و گفت:فردا یه خدمتکار می فرستم اونجا رو تمیز کنه و به علی آقا می گم یخچالش رو پر کنه اگه خواستی یه لیست بده تا بخره

-باشه می دم

مامان:پس سه روز دیگه بعد از رفتن من توهم برو

یهومثل این تازه به دوران رسیده ها یه جیغ از خوشحالی کشیدمو نازنینوبلندکردم که موجب شد ستون فقراتم خرد بشه و یه جیغ دیگه بزنم.همون موقع مامان جعبه ی دستمال کاغذی رو به طرفم پرت کرد که جاخالیم باعث شد باقفسه ی اول بخورد کنه و دلسترها بی افتن روی سیدی هاو...بـــــــــــوم!!!

همه باداد:نیلوفر

درحالی که به سمت طبقه ی بالا فرار می کردم دادزدم:تقصیرمامان بود.
******************
پاسخ
سپاس شده توسط:
#7
تینا با ذوق:واقعا می خوای بری ویلا؟

-چند بار بگم آره دیگه

باران:پس چند تا پارتی اوفتادیم

-بعله.من دیگه رفتم یکم قدم بزنم گودبای پت و مت عزیز

و برای نجات پیدا کردن از دست تینا و باران تا تونستم دویدم.

رسیده بودم به یه جای خلوت تو دانشگاه و روی یکی از نیمکت ها نشسته بودم و یه آهنگ زمزمه می کردم.یه دقیقه چشم وا کردم دیدم این بردیای الاغ داره با یه قیافه ی برزخی به سمتم می یاد اه گند زد به فضا. اینجاست که شاعر می فرماید:

نگاهت با نگاهم کرد برخورد

خدا مرگت بده حالم به هم خورد

اومد جلو و گفت: تو و رفیقات دیروزآبروی منو رفیقامو بردین؟

پوزخندی زدم:تو مگه آبروهم داری؟

تقریبا داد زد:جواب منو بده

منم کم نیاوردم و خیلی خونسرد گفتم:اول تو جواب منو بده که تو و رفیقات جزوه های ما رو سوزوندین؟

یک دفعه گفت:خوب کردیم چون خودتون مارو آزار می دادین

منم سریع گفتم:ماهم خوب کردیم چون فکر نمی کردیم چندتا مرد گنده اونقدر بی جنبه باشن که به شیطنت چندتا دختر بگن آزار و بخوان مثل بچه ها انتقام بگیرن.

قیافش خیلی وحشتناک شد و یه قدم اومد جلو.لابد فکرمی کنین منم یه قدم رفتم عقب.نه جونم من ازاوناش نیستم که از یه نردبون بترسم منم یه قدم رفتم جلو.

جاتون خالی فضا حسابی کابویی شده بود و منتظر بودم هر لحظه یکیمون مثل لوک خوش شانس دست کنه تو جیبش و بنگ بنگ تینا هم بیاد جلوی من به امید خدا تیر بخوره بعدشم من یه ماه افسردگی بگیرم و اونموقع مثل این رمانا شاهزاده سوار برکره الاغ من پیدا بشه که حتما هم در گذشته شکست عشقی داشته و بیاد منو از افسردگی در بیاره که من اون زمان مهریه سنگین می ذارم اونم می ره منم میرم تا از بردیا انتقام بگیرم و آخرش جفت لنگای دراز بردیا رو می شکونم و اونم تا آخرعمربی پا می مونه دوسـ ـت دختراش براش زار میزنن...پایان خوش

از فکرام لبخند خبیثی زدم.می خواستم قهقه شیطانی هم بزنم که...

رزیتا:بردیا جون اینجایی؟

ای برکره خرمعرکه لعنت.((همین بود دیگه.))

بلافاصله ازم فاصله گرفت و با انگشت واسم خط و نشون کشید و رفت.
*************
پاسخ
سپاس شده توسط:
#8
-نـــــــــــــــه
وای آبروم رفت یعنی داشتم تو کلاس خواب می دیدم

استاد یوسفی ام که همیشه ی خدا،پرت:آریایی چی نه؟

وای حالا چی بگم خدا شرف مرفم رفت کف پام...تینا به ظاهر نجاتم داد.

تینا:استاد استاد من چند تا سوال خیلی مهم داشتم

یوسفی:صبر کنید خانم سهیلی تا خانم آریایی جواب منو بدن

تینا که هول شده بود گفت:آخه مرگ و زندگیه

یوسفی متعجب گفت:بگو!!!

تینا:سوال یک استاد شما چند سالتونه سوال دو زن دارین و سوال سه مستاجرید یا صاحب خونه؟

یهو کلاس ترکید

این تیناهم منو مسخره کرده ها مگه اینجا خواستگاریه و ما خبر نداشتیم!!!شاید!!!خخخخخخخ مزخرف چیز بهتری گیر نیاورد الان استاد پرتت میکنه بیرون.

اما یوسفی سرشو گرفت پایین و سرخ شد

این مشکوک می زنه ها ببینین کی گفتم اخه اینقدرمنگولم نبود دیگه.

کلاس تموم شده بود و ما تو حیاط بودیم

باران:داشتی خواب می دیدی؟

-اصلا نمی دونم کی خوابم برد

تینا:ای خاک تو سرت شانس آوردی من آبروتو خریدم((هه خیلی با اون جلسه ی خواستگاریت.))

-راستی بچه ها این یارو بردیا امروز اومده بود و ازم نکیر و منکر می پرسید

باران:تو چیکار کردی؟

-می خواستم یه کاری کنم اما رزیتا جونش...

تینا:ول کنین بابا.بیاین بریم یه چیزی بخوریم

-راست میگیا رفقا الان که کلاس ملاسامون تعطیله می خوام ببرمتون یه جای دبش مهمون پرتینا جون خودمون

تینا:برو بابا ما مهمون توییم نیلو((می دونه من دوست ندارم کسی اسممو اینجوری بگه.))

یه پس گردن ی از این محکمام زدمشو گفتم:باشه ولی چون حالم خوشه ها وگرنه حالتو میگرفتم

باران:پس بریم

سوار ماشینم شدیم و رفتیم پاتوقمون.

وارد کافی شاپ شدیم

کافی شاپه ست سیاه وسبز بود((کج سلیقه اه)) و یه موزیک ترسناکی هم درحال پخش بود اما در کل جای قشنگی بود بهتر بگم فوق العاده بود حالت زیر زمین داشت داخلش رو با مشعل مصنوعی روشن میکردن مثل جنگل بود عروسکای ترسناکی برای ترسناکیش به دیوار آویزون کرده بودن و یه حوض دکوری سنگی((همون آبشار دکوری))که پر ماهی های سیاه رنگ بودن گوشه ی دیوار خودنمایی می کرد.

درواقع اینجا مال پسرخالمه.
پاسخ
سپاس شده توسط:
#9
مهدی:سلام خانم هاااا فکر کردم به امید خدا دیگه نمی یاین ما راحت می شیم.

رویکی از میزوصندلی ها نشستیم

-زر نزن بینیم می تونیم یه چی کوفت کنیم.

مهدی:خیلی خب چی می خواین یا بهتره بگم چیا می خواین؟

-من یه کیک شکلاتی با هات چاکلت و بستنی اسکوپی و آب طالبی می خوام.

باران:لطف کنید برای منم کیک و قهوه وکاپوچینو بیارید

تینا:برای منم آب پرتقال.بستنی.کیک.آیس پک بدو برو بیار.

مهدی باحرص:فرمایش دیگه ای نیست؟

همه باهم:50درصد تخفیف.

سرخ شد زیرلـ ـب گفت:مثل همیشه.آخرش ورشکست میشم می دونم می دونم می دونم...

و همینطور که راه می رفت باناراحتی میگفت می دونم.

مدیونید اگه بهمون یکی از این لقب هارو نسبت بدید:مفت خور.سنگ دل.زورگو.زورگیر.مردم آزار.

به مهدی با این مشتری هاش باشه تا ده سال دیگه ورشکست نمیشه.

نشسته بودیم سرمیزو داشتم دخل هات چاکلتمومیاوردم که یکی که به حق پنج تن دستش بشکنه کوبید تو کمرم و من خیلی شیک و مجلسی با که رفتم تو میز!!!

سرمو بلند کردم که اگه تینا بوده ظرف تو سرش بشکونم که متوجه شدم این گرز آهنین متعلق به کسی نیست جز باران!رد نگاهشو گرفتم رسیدم به اکیپ بپم((مخفف کردمش تشویق بلند.))

تینا:آخرش من سر پوریا رو با گیوتین قطع می کنم.

محبت عاطفیش تو حلق داداشش گیر کنه بلند بگو آمین.

مشکوک پرسیدم:این که آدرسو نداشت.داشت؟

نگاهامون چرخید سمت مهدی که گرم خوش و بش با اینا بود.

باران:ای آدم فروش.

تینا:دارم براش.

-می خواد از این راه ما دیگه نیایم کور خونده.

مهدی دقیق بوردشون میز بغـ ـل ما
ماکان از ترس به بردیا آویزون شده بود.یه چیزی از کیسه ی صفرا تا حلقمو قلقلک داد.

سیدی که واسه تولد تینا گذاتشه بودم تا بگرخه رو از تو کیفم در آوردم یواشکی مقابل تینا و باران گذاشتم که دوتاشون ریزخندیدن منم رفتم پیش دستگاه گذاشتمش توش متاسفانه کافه زیاد شلوغ نبود که مهدی رو واقعا ورشکست کنم.دگمه ی پلی رو زدم خیلی سریع اومدم نشستم سر جامون.

صدای جیغ و زجه ی وش خراشی پخش شد همون لحظه یه گروه دختر که اون گوشه نشسته بودن جیغ زدن فلنگو بستن.

درعرض 1 دقیقه کل کافی شاپ خالی شد ماهم علکی مثل این مادر مرده ها زدیم زیر گریه که مثلا ما از هیچی خبر نداریم. نگام افتاد به بپم.این ماکانهههه؟!!!

زیر میز قایم شده بود.به بردیا و پوریا نگاه کردم.

پوریا:وای این دیگه چیه بعد علکی جیغ زد:روح روح وای مادر داره ماکان رو صدا می زنه بیا بیا زیر میزه اینو بردیا رو بخور من هنوز جوونم آرزو دارم و بعد چهچه زد:آرزودارم تویارم باشی...آخ.

بردیا قشنگ کوبوند تو فرق سرش:خفه شو دیگه نمی بینی ترسیده و بعد رو به ماکان گفت: داداش بیا بالا چیزی نیست آهنگ بود.

ماکانم به خودش اومد و عرقشو از پیـ ـشونیش پاک کرد و اومد بالا.

مهدی سی دی رو در آورد بلند رو به ما گفت:کار کی بود؟

اینو که گفت منم بلند تر عر زدم و گفتم:خودت خواهر مادر نداری که به چند تا دانشجوی دختر بی پناه گیر میدی؟

مهدی کنکاش گرانه به سیدی نگاه کرد و یه یهو طوری که از قرمزی می لرزید داد زد:زق نبوت تکه کلامه کیه؟وبه من خیره شد بقیه هم((فقط بپم و ما مونده بودیم.))رد نگاهشو گرفتن به من رسیدن.

وای یادم رفته بود اینو روش نوشته بودم.

منم سریع دست باران و تینا رو کشیدم در حال فرار گفتم:به خاطر این صدای ترسناکی که تو کافت پخش شد باید بهم70درصد تخفیف بدی بای.واز کافه زدیم بیرون.
************
پاسخ
سپاس شده توسط:
#10
دوروز بعد

-مامان خداحافظ زود برگرد

مامان:باشه باشه خفم کردی بسه بغـ ـلم حدی داره بغـ ـلی

-مامان خودت می گی بغـ ـلیا

همون موقع شماره ی پرواز مامان اعلام شد

از مامان خداحافظی کردیم و برگشتیم خونه

نازنین:بابا چقدر خرت و پرت با خودت می بری

-الکی که نیست می خوام دو ماه تنهایی صفا کنم بدون هیچ سرخری

نازنین:منظورت از سرخر ماییم؟

-من غلط بکنم منظورم توباشه

نازنین:خیلی خب برو دیگه

-باشه صبرکن

و لپشو بـ ـوسیدم ورفتم.
****************

باغش خیلی خوشگل وبزرگ بود

وارد ساختمون شدم همون طور که مامان می گفت طبقه ی بالاش کاملا از پایین جداست

از پله ها رفتم بالا و کلید انداختم تو قفل و درو باز کردم

کل ساختمون پارکت بود

هال بزرگی داشت که مبل هاش زرشکی بود و یه میز عسلی چوبی دایره ای وسطش بود وفرشش زرشکی بود.ازاین پشمالوها!داخل آشپزخونش بیشتر رنگ قرمز به کار رفته بود.

ماشاا...سلیقه ی مامانم حرف نداشت بترکه چشم حسود.

پنج تا اتاق داشت وارد اتاقی که مامان دیروز نشونم داده بود شدم

یه تخـ ـت دونفره داشت که رنگش یاسی بود و کاغذ دیواریم سفید بود با گل های یاسی که بهتره بگم اتاقم ست سفید و یاسی بود.

لباسام و وسایلمو گذاشتم تو کمدم

رفتم تو آشپزخونه در یکی از کابینتا رو باز کردم و یه چیپس سرکه نمکی در آوردم و شروع کردم بخوردنش

تلفن برداشتم وبه باران زنگ زدم.

بعد از دوتا بوق برداشت

باران:الوسلام...ببخشید شما؟

-سلام به روی سیاهت حالا منو نمیشناسی نه؟دارم برات

باران: تویی نیلوفر؟

صدامو مثل پیرزنا کردمو گفتم:نه عزیزم نرگس خانمم زنگ زدم برای امر خیر مزاحم بشم.

باران:مسخره.ببخشید نشناختمت آخه بایه شماره دیگه زنگ زدی

-نمی بخشمت.آره با تلفن ویلام زنگ زدم

باران:تک خوری نکنیا؟

-نه بابا الان زنگ زدم که به تینا خبر بدی باهم بیاین اینجا آدرسم اس ام اس می کنم.ولی بدون...یه مشت چیپس کردم تو دهنمو با ملچ و ملوچ گفتم:بدون شما تو این ویلا هیچی از گلوم پایین نمیره.

باران:معلومه.خدافظ

-شرت کم بای

بعد رفتم روی یکی از مبلا نشستم وال سی دیو روشن کردم.یه نیم ساعت گذشت که خاموشش کردم و دستگاه موزیکو روشن کردم.آهنگ((واست میمیرم رو از گروه سون))پلی کردم:
پاسخ
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
29 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۲-۰۶-۹۷, ۰۸:۰۶ ق.ظ)، sadaf (۲۱-۰۵-۹۷, ۰۷:۵۳ ب.ظ)، ملکه برفی (۳۰-۰۶-۹۷, ۰۷:۵۹ ق.ظ)، barooni (۱۰-۰۴-۹۶, ۰۳:۵۸ ق.ظ)، ♥صنم♥ (۰۱-۰۵-۹۶, ۰۸:۰۵ ق.ظ)، برف سیاه (۰۲-۰۴-۹۶, ۰۳:۲۶ ب.ظ)، مرادی 2 (۰۳-۰۵-۹۶, ۰۸:۵۶ ق.ظ)، d.ali (۱۵-۰۷-۹۷, ۰۷:۴۳ ب.ظ)، .AtenA. (۲۵-۰۳-۹۶, ۰۳:۰۶ ب.ظ)، ایانا (۱۱-۰۵-۹۶, ۰۴:۱۲ ب.ظ)، Land star (۲۶-۰۴-۹۶, ۰۴:۴۱ ق.ظ)، •Vida• (۲۲-۰۳-۹۶, ۱۰:۳۱ ق.ظ)، ستاره ی احساس (۰۲-۰۴-۹۶, ۰۹:۴۶ ق.ظ)، salina (۲۳-۰۵-۹۶, ۰۳:۳۳ ق.ظ)، fatemeh466 (۳۰-۰۳-۹۶, ۰۳:۰۶ ق.ظ)، Atoosa Rad (۲۲-۰۳-۹۶, ۰۷:۵۸ ب.ظ)، taranomi (۲۶-۰۴-۹۶, ۰۹:۴۲ ق.ظ)، maTisA (۲۷-۰۳-۹۶, ۰۵:۰۱ ب.ظ)، مهرسا1383 (۲۷-۰۷-۹۶, ۰۹:۱۰ ب.ظ)، "فاطیما79" (۲۷-۰۳-۹۶, ۰۵:۰۰ ب.ظ)، توران زارعی (۰۵-۰۴-۹۶, ۰۷:۵۸ ب.ظ)، ساغر81918 (۲۹-۰۴-۹۶, ۰۲:۳۴ ب.ظ)، malehe81 (۲۴-۰۳-۹۷, ۰۴:۵۳ ب.ظ)، Baharkazemi (۱۶-۰۵-۹۶, ۱۰:۳۶ ق.ظ)، Darya nsj (۲۶-۰۷-۹۶, ۰۲:۱۱ ق.ظ)، minaa (۲۲-۱۰-۹۷, ۱۲:۵۶ ق.ظ)، N222 (۰۷-۰۴-۹۸, ۰۵:۲۶ ق.ظ)، چتر بنفش (۲۶-۰۷-۹۷, ۰۲:۴۸ ب.ظ)، محمودی (۱۵-۰۵-۹۹, ۰۶:۰۵ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان