انجمن ايران رمان



پیانیست | کیانا شیطون
زمان کنونی: ۰۱-۰۸-۹۶، ۰۹:۰۳ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: saghi
آخرین ارسال: saghi
پاسخ 14
بازدید 1979

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پیانیست | کیانا شیطون
#1
Star 
با یک حرف تنم لرزید مثل همیشه!اخه چرا!!به سرعت از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم....نمیدونم چه قدر زمان گذشت که بالاخره صدای در اتاقم دراومد...
-نگاش کن تو رو خدا!!!!!!!!اخه دختر ادم به خاطر هم چین چیز کوچیکی داری اینجوری گریه میکنی!!!!پاشو دخترم پاشو صورتتو بشور که چشم های قشنگت دوباره برق بزنن پاشو عزیزم
-ولی مامان این منصفانه نیست........من باید برم کلاس موسیقی بابا منم یه حقی دارم مامان جونم دیگه خسته شدم از کلمه های نه نه نه!!اه!
-میدونم عزیزم ولی باباته دیگه ولی من بازم باهاش حرف میزنم!شاید راضی شد...حالا پاشو برو صورتتو بشور که دیگه داره از نیمه شب هم گذشته!مگه تو دانشگاه نداری دختر قشنگم!؟
-چشم مامان.مامان فقط تو منو درک میکنی..
اروم اروم از پله های خونه اومدن بیرون و صورتمو شستمو مسواک زدمو رفتم تو اتاقم..همین که سرمو رو بالش گذاشتم دوباره غم این که نمیتونم به چیزی که عاشقشم یعنی موسیقی برسم گریم گرفت....
-ترانه؟؟؟؟!!!!!دخترم؟!!!!!پاشو عزیز دلم دانشگاهت دیر میشه هااا.
به زور از تخـ ـت اومدم پایین به ارومی به مامانم سلام کردم
-سلام به روی ماهت...!بدو بیا صبحانه بخور که دیرت نشه.
رفتم اشپرخانه و روی صندلی نشستم..مامانم یه لیوان چای برام ریخت...
-راستی ترانه کی میای خونه؟؟!!میخواهیم بریم خونه مامان بزرگت
-نمیدونم ولی فکر کنم 7 این طورا خونه باشم!
-باشه عزیزم پس منتظرت میمونیم تا بیای و با هم بریم
به سرعت صبحانمو خوردمو از مامان تشکر کردم و لباسامو پوشیدم..وقتی میخواستم از در بیرون برم مامان جلمو گرفت و گقت:
-دخترم زیاد هم به موضوع دیشب فکر نکن من دوباره با پدرت حرف میزنم...
-باشه مامان.
گونشو بـ ـوسیدمو از خونه بیرون اومدم...
این قدر درگیر مسئله ی دیشب بودم که به کل یادم رفته بود جزوه ی درس ریاضیمو برای دوستم یعنی ارغوان بیارم...
بدون اینکه بفهمم سریع از اتوبـ ـوس خارج شدم و به سمت دانشگاه رفتم...تا وارد دانشگاه شدم ارغوان جلومو گرفت و گقت:
-به به سلام به ترانه خانو خودم!چطوری؟!!
-الکی ادای دوستای خوبو درنیار ارغوان یادم رفن جزوه رو بیارم
-ها؟؟!یادت رفت!؟!!!!!!!بمیری ایشالا ترانه!حالا خوبه یه 100 باری گفتم یادت نره ها!الزایمر گرفتی ترانه؟!!!
-ببخشید.دیشب یه چیزی شد که به کل یادم رفت!
-چی شد مگه دیشب؟!
-مثل همیشه پدرم گفت نه..!
-اهان!بابا ترانه تو هم بیخیال شو دیگه...اصلا موسیقی به چه دردت میخوره!!
-تو به چه دردم میخوری که با تو دوستم!!.
احساس کردم ناراحت شد و سریع گفتم:
-شوخی کردم دوست گلم!بدو بیا بریم که کلاس دیر شد بدو..
××××××××××
در اینجا میرسیم به درس جدید که شماها باید با دقت گوش کنین...
-خانوم راد؟؟
-بله استاد؟
-شما تو کلاسید؟
-بله استاد
-ولی انگار حواستون اصلا به درس نیست...خصوصا که این درس بسیار مشکلیه
-معذرت میخوام استاد گوش میدم!
-بسیار خب داشتم میگفتم که.........
-پیس پیس ترانه؟؟!!!!
-هان؟!!!!!الان دوباره استاد گیر میده هااااا ارغوان
-به درک!خوبی؟؟
-اره بابا!دیوونه ای؟!
-اره دیوونه ی کارای عجیب غریبتم!
ساعت 7 شد و من از دانشگاه بیرون اومدم و ارغوانو بـ ـوسیدم...


تقریبا یه 20 متری از دانشگاه دور شده بودم تو استگاه اتوبـ ـوس منتظر اتوبـ ـوس شده بودم....
همین طور که بیرونو نگاه میکردم چشمم به یه پیراشکی فروشی افتاد که 10 متر باهام فاصله داشت با این که میدونستم دست پخت مامان بزرگ رو نمیشه نخورد ولی به دلیل این که خیلی گرسنه بودم تصمیم گرفتم برمو یه پیراشکی بخورم......
-سلام خانوم چی میل دارین؟!
-سلام لطفا یه پیراشکی شکلاتی
-بله چشم..1 دقیقه دیگه امادس.
چیزی از سفارشم نگذشته بود که یه صدایی به گوشم خورد...چنین چیزی بود که بی اختیار توش غرق شدم...خدای من یعنی چی بود!!!!پیراشکیو فراموش کردم و دنباله صدا رفتم تا به یه اموزشگاه موسیقی به اسم اموزشگاه موسیقی طنین رسیدم...ساختمون اموزشگاه بسیار زیبا بود و با سنگ های گرون قیمت سفید پوشیده شده بود و برق میزد!به نظر اموزشگاه خیلی معروفی میومد!با احتیاط به داخل رفتم و دنبال صدا میگشتم..که با صدایی از جا پریدم
-خانوم؟میتونم کمکتون کنم؟
-جان؟نه!یعنی بله!ببخشید من متوجه شما نشدم
-خواهش میکنم من منشی اموزشگاهم چه کمکی از من ساختس!؟
-ببخشید خانوم میتونم نوارنده ی این قطعه موسیقی که الان داره نواخته میشه رو بدونم؟!
-اوه بله!شما هم جذب این قطعه شدید؟!!!راستش چند نفر مثله شما ابراز علاقه کردن از نواختن این قطعه!
-واقعا؟!!!!!این قطعه فوق العادس!نوازنده اش کیه؟!
-اوه ببخشید یادم رفت بگم!ایشون اقای فردین افشار یکی از بهترین پیانست های کشورمون هستند!
-باید که به ایشون افتخار کرد!
-بله!حالا میخواییین ثبت نام کنین؟!
-کاش میشد ولی حیف که...!.
به سرعت خداحافظی کردم و اومدم بیرون..خیلی دلم میخواست این فردین افشار رو ببنم!
تو همین افکار سیر میکردم که قیافه ی عصبانیه پیراشکی فروشیه منو به خودم اورد
-خانوم شما معلوم هست کجا غیبتون زد؟؟؟؟!!!!!!!!2ساعته دنبالتون میگردم!
-واقعا معذرت میخوام اقا!یه کاری پیش اومد که اصلا یادم رفت.
پیراشکیو گرفتم و به سرعت سوار اتوبـ ـوسی که تازه به ایستگاه رسیده بود شدم...
از ساعت غافل شده بودم ساعت 8 شده بود!مامانم به گوشیم زنگ زد و با صدای عصبانی گفت:
-ترانه تو معلوم هست کجایی؟!چرا این قدر دیر کردی؟!!!!!حالا خوبه گفتم زور بیایاااا
-ببخشید مامان اتوبـ ـوس دیر اومد الانم نزدیکه خونم 10 دقیقه دیگه میرسم خونه.
-باشه اخر سر از دست تو من دق میکنم.خدافظ
-خدا نکنه مامان جونم!خدافظ
××××××××××××
-سلام بابا
-سلامو کوفت مردم از نگرانی!.
مامانم یواشکی به بابام اشاره کرد که درست حرف بزنه باهام
-خب حالا که همه چی خوبه!علی ما بی خودی نگران بودیم دخترم بزرگه ماشالله!ترانه سریع لباساتو عوض کن که دیر شذ
-چشم مامان
×××××××××××××
-علی زنگو بزن دیگه!
-خانوم عقل دارم که زنگ بزنم اما باز نمیکنن فکر کنم زنگشون خرابه...!.
من یه سکه از کیفم اوردم بیرون و زدم به در و گفتم:
-اهای صابخونه!!!!!!؟مهمون نمیخواین!؟
-مهمون میخوایم ولی مزاحم نمیخواییم!!!!
در باز شد و چهره ی شیطونه امیر علی ظاهر شد!
-سلام پسر خاله!حالا ما شدیم مزاحم؟!!!
-من؟!!من گفتم مزاحم؟!!!!!به من نگاه کن به من میاد؟!!.
امیر علی لبـ ـاشو غنچه کرد چون میدونست وقتی لبـ ـاشو غنچه میکنه دل شیطونم به رحم میاره..!
-خوبه خوبه!!!!!!بسه!بیا بریم تو که که واسه مامان بزرگ دلم یه ذره شده!


مامانم گرم سلام و احوال پرسی بود و بابام هم مثل همیشه با مرد های فامیل گرم صحبت های سیاسی بود....!
-الهی قربون دخنر خوشگلم برم خوبی ترانه جان؟
-منم فدای مامان بزرگ گلم برم....خوبم!!
-خدارو شکر
-بابا ترانه یه خاله هم اینجا نشسته هاااا!
-ببخشید خاله باهات سلام و علیک کردم حواستون نبود...مگه پسرت حواس میزاره واسه ما!
-کلاغه خبر داد یکی داره پشت سرت حرف میزنه!!.
یک دفعه امیر علی از پشت دیوار اشپزخونه که ما نشسته بودیم اومد بیرون!!.
-کلاغه خبر داد یا گوش های فضولت؟؟؟!!!!!!!!
-نگاه کن خاله!این دخترت حالا خوبه 2 سال از ما بزرگتره!این جوری جواب میده!
-من کار به کار به شما دوتا ندارم!.
با این حرف مامانم همه به خنده افتادن! امیر علی با تعجب گفت:
-خاله یه دنیا ممنونم که طرفداریمو کردین!
-خواهش میکنم خواهر زاده ی گلم! 2 هزار تومن میشه!.
دوباره همه خندیدن و من با خنده گفتم:
-مامان شیطون شدیااااااا!.
بالاخرا اون شبم با اون همه خنده و شوخی گذشت!
××××××××××××
-ترانه؟
-جان مامان؟
-برو باباتو بیدار کن امروز میخواد بره استخر بهم گفت از اون ور تو رو هم میرسونه!
-این جوری که بابا خروپوف میکنه فکر نکنم!
-بابا؟!!!!!بابا جون؟؟؟؟!!!1
-...................
-بابا؟نمیخوای بیدار شی؟!!!!!!.
با صدای خواب الود جواب داد:
-بیدار شدم عزیزم الان حاضر میشم با هم بریم.
بابام تصمیم گرفت بعد استخر صبحانه بخوره..!با هم سوار ماشین شدیم و منو جلو دانشگاه پیاده کرد
-خداحافظ دختر برگشتنی خودت میای یا بیا دنبالت؟!!!
-نه خودم میام بابا.خداحافظ
به سمت دانشگاه رفتم و ارغوانو جلو در دانشگاه دیدم..
-سلام خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟ایشالله امروز جزوه رو که اوردی؟!
-بله!!!!!!صد در صد
-چه عجب!بدو بیا بریم که الان کلاس شروع میشه.تو کلاس جزوه رو ازت میگیرم!
-باشه
××××××××××××××
تو کلاس کله حواسم به اون اموزشگاه و نوازنده ی اون قطعه ی قشنگ پیانو بود!
بالاخره کلاس اخر هم تموم شد.!
-راستی ترانه تو کلاس اصلا حواست به درس نبود...چیزی شده دوباره؟!
-نه خیالت راحت
-باشه پس خداحافظ دوستم!
-بای دوستم!.
تصمیم گرفتم دوباره برم دمه اموزشگاه تا ببنم دوباره اون قطعه نواخته میشه یا نه!
درست دوباره داشت نواخته میشد.....بغـ ـل در اموزشگاه وایسادمو چشمهامو بستم و فقط گوش دادم!چه اهنگی بود!چه زیبا نواخته میشد!نمیدونم چه قدر زمان رفت اما با قطع شدن اهنگ به خوذم اومدم! به اختیار اشک تو چشم هام جمع شد که چرا نمیتونم به چیزی که علاقه دارم برسم!به مشکلاتم فکر میکردم که صدای مردونه اما زیبا منو از مشکلاتم اورد بیرون.
-ببخشید خانوم؟!چیزی شده؟
سرمو بالا اوردم و در مقابلم یک مر تقریبا 27.28 ساله رو جلو خودم دیدم که قدش تقریبا 183 میشد و هیکل جذابی داشت...!یک شلوار کتون مشمی پاش بود با یه پیراهن طوسی ی جذب و البته یک گردنبند مشکی انداخته بود!در کل واقعا جذاب بود!چشم هاش هم قهوا ای روشن!
-خانوم؟!با شما بودم؟
-ببخشید نه مشکلی نیست
-شما هنرجو اموزشگاه هستید؟!
-نه چطور؟
-اخه من یکی از استاد های اینجا هستم و چهرتون به نظرم اشنا اومد!
-نمیدونم!ولی من شما رو تاحالا ندیدم!
-شاید من اشتباه میکنم!اگه مشکلی نیست من میرم..
-نه نه مشکلی نیست ممنونم
-خدانگهدر
-خداحافظ.
سپس سوار ماشین sportage مشکی رنگی شد!.
منم راه خونه رو در پیش گرفتم تو راه تو اتوبـ ـوس پیش خودم فکر میکردم که چطوری میتونم کلاس پیانو برم اونم پیش اون نوازنده ی پیانو!
تصمیم گرفتم در این مورد با مامانم حرف بزنم
×××××××××××××××××××××
-سلام خسته نباشی!!خوب بود دانشگاه؟
-اره بد نبود..مامان من میرم یه ذره بخوابم بعدش باهاتون یه کاری دارم!


با صدای زنگ گوشیم از خواب پریدم...اسم ارغوان روی صفحه گوشیم اومد.با صدای خواب الوده ای جواب دادم:
-ها؟؟؟؟چی میگی؟؟!!!!
-هووووووو!!!این چه طرزه حرف زدن با یه دختر متشخصه؟!!!
-ضرت!!!!تو متشخصی؟؟؟!!!!!!
-حیف که حوصله ندارم!خوبی؟صدات چرا اینجوریه؟!!!
-خواب بودم
-پاشو تنبل خانوم!حوصلم سر رفته!بیا بریم بیرون!
-چی؟!!!!!بیرون؟!!!!برو بابا!من خستم!
-یکی ندونه فکر میکنه یه 6 قلو زاییدی که این قدر میخوابی!
-اصلا نمیام!چیه؟!!!!چی کار داری!!!؟
-نه مثل این که اعصاب نداری!برو!برو بخواب فقط از طرف من به 6 قلو ها سلام برسون!.....
خندم گرفت و با خنده جواب دادم:
-باشه حتما!.
بعد تلفن ارغوان دیگه خوابم نبرد از تخـ ـت اومدم بیرون و یه دوش اب گرم گرفتم و از پله ها اومدم پایین چون اتاقم در بالا قرار داشت.
-سلام به بهترین مامان دنیا
-سلام...عافیت باشه
-مرسی
-ترانه از موقع که گفتی میخوای راجع به موضوعی حرف بزنی دلشوره دارم چیزی شده؟!
-نه مامان
-پس بدو بیا بگو چی شده!.
از پذیرایی به سمت اشپز خونه رفتم.
-راستش مامان اون روزی که دیر اومدم!!!!تو یه اموزشگاه موسیقی بودم و.........
همه چیو براش تعریف کردم.!
-حالا مامان نظرت چیه؟؟؟!!!!!من خیلی دوست دارم یه ساز یاد بگیرم مخصوصا پیانو که الان یه جور دیگه دوسش دارم!
-چی بگم ترانه جان!من که حرفی ندارم ولی بابات!!!!!!!
-خب به بابا نمیگیم!میدونم کار بدیه ولی بعدا ببینه که من یه سازو به خوبی میزنم مارو میبخشه!
-نه!دروغ بده!
-بابا!!!!!!!خب منم دلم میخواد دیگه!
-میدونم عزیز دلم ولی..!
خواست جمله شو تمام کنه که زنگ در به صدا درومد.
-من میرم باز میکنم فکر کنم بابائه!!
×××××××××××××××××××
بعد شام تقریبا ساعت 11 بود که من خوابیدم!اون شب به شدت ناراحت بودم به همین دلیل ترجیح دادم زود بخوابم!.
-ببینم خانوم!این دخترمون چشه؟!!!1
-از من میپرسی!!!؟از دست کارای تو!اخه بابا چرا نمیزار به چیزی که علاقه داره برسه؟!!!!!!!
-از قدیم گفتن موسیقی بده!کفر میاره!
-مورد شوره اونایی رو ببرن که اینارو گفتن!زمون عوض شده عقاید تو هم باید تغییر کنه!
-من سر حرفم هستم!
××××××××××××××××××
بالاخره صبح شد و بعد سلام کردن مامانم صدام کرد:
-ترانه؟
-جانم؟
-من رو تصمیمت فکر کردم همین امروز برو اسمتو بنویس!فعلا به بابات چیزی نمیگم تا کم کم راضیش کنم!
-اخ جووووون!عاشقتم مامان!باشه!راضی کردنه بابا با شماست!.......اوخ اوخ!دیرم شد!مامان من رفتم!
-وایسا دختر!بزار پول بدم بهت!.......
××××××××××××××××××××
-سلام تو معلوم هست کجایی؟؟؟؟!!!!!!چرا دیر کردی؟!
-سلام ارغوان جون خودم!خوبی عزیزم؟!!!!!!
ارغوان با چشمهای گرد شده بهم زل زدو گفت:
-خودتی؟!!1نه به دیروز که اونجوری حرف میزدی نه به امروزت که....!
-دیروز دیروز بود!امروز امروزه!.اااااای ارغوان امروز میخوام برم اموزشگاه موسیقی اسم بنویسم!
-واقعا؟؟؟؟!تبریک میگم!!!!!بابات چه جوری راضی شد؟!
-جریان داره!حالا بعدا میگم!.
موقع ناهار همه چیو واسه ارغوان تعریف کردم!.
-عجب!!!!حالا اگه بابات عصبانی شدو..اون وقت چی؟!
-اونا دیگه با مامانمه!مامانم زنشه هاااا!!!!!!
-اهان!خیلی خوبه!منم باهات میام اموزشگاه!
-باشه!.
اون روز ساعت 4 تعطیل میشدم....!بالاخره تعطیل شدمو با ارغوان به سمت اموزشگاه رفتیم.
×××××××××××××××××××
-سلام خانوم
-سلام خیلی خوش اومدین!شما چهرتون اشناست!!
-بله من همونم که اومدم اسم نوازنده ی اون قطعه ی زیبا رو پرسیدمو.
-اهان!یادم اومد!حالا چه کمکی از من ساختس؟!
-میخواستم کلاس پیانو ثبت نام کنم با همون استاد اون قطعه!
-بله حتما!این فرمو پر کنید!.
بعد پر کردنه فرم خانوم منشی گفت که استادم میاد تا ببنمش!ولی ارغوان دیرش شده بود من با ارغوان داشتم خداحافظی میکردم که یک دفعه یه صدای اشنا به ما سلام کرد
-سلام....!من فردین افشار هستم!کدو از شما خانوما قراره شاگردم باشین؟!!!!!
-واای!شمایید؟!!!!!!
-بله!چه خوب یادتونو اون روزو!
ارغوان یواشکی در گوشم گفت:
-بابا عجب استادی!تا باشه ازین استادا!!!!!!ترانه کجا تو اونو دیدی شیطون!1؟
-خفه میشی یا خفت کنم؟!!!!!!
-خب شما چند سالتونه خانوم.......؟!!فامیلیتون چیه؟
-راد.ترانه ی راد
-چه اسم قشنگی!بله خانوم راد چند سالتونه؟
-22.دانشجو هستم.تو همین دانشگاه نزدیکه اینجا درس میخونم
-اهان!فهمیدم!خوشحالم که شاگردم هستین!
اون روز فردین افشار تیپ فوق العاده زیبایی زده بود!عطرش داشت همه رو مـ ـست میکرد! نمیدونم اما ته دلم خوشم اومد که اون استادمه و با این سن کمش یکی از بهترین پیانیست های کشوره!بعد گفتگو که جهت اشنایی استاد با شاگردش بود من راه خونه رو در پیش گرفتم و از ارغوان جدا شدم......


-سلام مامان!واااااای نمیدونی!یه عالمه خبر دارم!
-سلام خوش خبر باشی!لباساتو عوض کن بیا تعریف کن ببینم چی شد!
-چشم الان میام.
به سرعت لباسامو عوض کردمو یه ابی به صورتم زدمو پیش مامانم تو پذیرایی که مشغول خوردن چای بود رفتم.
-خب بگو چی شد!!!!!
-وای مامان نمیدونی!ثبت نام کردم ارغوانم باهام اومد استادمم اومد کمی جهت اشنایی باهام حرف زد بعدشم منشی به فرم داد تا پرش کنم و.......
-خب!پس همه چی به خوبی پیش رفته!حالا چه روزایی کلاس داری؟!!!!اصلا واسه تمرین میخوای چی کار کنی ترانه؟!
-والا فکر کنم یادشون رفت بگن چه روزایی کلاس دارم!شایدم من یادم رفته!حالا الان زنگ میزنم!در مورد تمرین هم با استادم در رابطه با مشکلم حرف میزنم!فقط مامان از امروز شما هم باید دست به کار بشین!کم کم با بابا حرف بزنید.
-باشه از امروز نمه نمه امادش میکنم!نمیدونم کار درستی کردیم یا نه!.
فکر میکنم 10 دقیقه سکوت بین ما حاکم شد تا این که مامانم سکوتو شکست گفت:
-من میرم چای برات بریزم!الان میچسبه!.
-اخ گفتی مامان!!!!!فقط چای......
با صدای زنگ گوشیم جملم نیمه کار شد!به سمت اتاقم رفت و گوشیمو برداشتم.
-سلام ببخشید خانوم راد؟
-بله خودم هستم..!شما؟
-من از طرف اموزشگاه طنین تماس میگیرم متاسفانه روز ثبت نام من فراموش کردم بگم چه روزاییی کلاس دارین....شما روزای شنبه و 4 شنبه کلاس دارین ساعت 6 مشکلی که ندارین؟
-نه ممنونم.از همین شنبه شروع میشه؟
-بله.
-ممنون خبر دادین.خدانگهدار
-خداحافظ.
بعد این تماس به پایین رفتمو روز و ساعت کلاسمو به مامانم گفتم وقتی شب شد و بابام به خونه اومد حالش زیاد خوب نبود و حال بدی که داشت گفت:
-وای نمیدونی امروز چه روز بدی بود!!!!2 تا مریض اورده بودن بیمارستان حال خیلی بدی داشتن!بعدشم فوت شدن..!نمیدونم چرا این قدر حالم بد شد!
-حالا علی تو که پرستاری اینجوری شدی چه برسه به دکترا که هروز کارشون با خون و....!
-ترانه؟تو نمیخوای چیزی بگی/؟؟؟
-چی بگم بابا/؟؟!!راستی بابا من فکر کنم یه چکاپ بدم ضرر نداشته باشه!این روزا خیلی سر درد دارم!
-باشه!هروزی خواستی بیا من درخدمتم!.
لبخندی نثارش کردم!.فردای اون روز یعنی جمعه قرار شد بریم خونه ی خالم!.
-ترانه اماده شدی؟
-بله!
-پس بدو که بابا پایین تو ماشین منتظره!.
سوار ماشین شدیمو به راه افتادیم به سمت خونه ی خالم دمه درشون که رسیدیم امیرعلی جلو در منتظر بود!حالش زیاد خوب نبود!
-سلام امیرعای جون خوبی خاله؟!
-سلام خاله خوبم
-چرا بیرون وایسادی؟
-منتظر شما بودم!
-مامان ببین چه مشکلی براش پیش اومده که خواهر زاده ی عزیزت منتظر ما اونم بیرون وایساده!.
همه وارد خونه شدیمو من در گوش امیر علی گفتم:
-همه چی رو به راه؟!
-تقریبا ولی این دل منه که طوفانیه!
-هاااا؟؟؟؟؟؟!!!بابا استاد ادبیات!!!!!!
-جدیم ترانه!
-باشه حالا بزار یه احوال پرسی بکنیم بعد دردتو بگو ببنم چرا دلت طوفانیه!!!.
بعد احوال پرسی و روبـ ـوسی امیرعلی منو به اتاق خودش برد و شروع کرد به صحبت کردن!
-ببین ترانه من الان 20 سالمه و بزرگ شدم شایدم رفتارام مثله سنم نباشه ولی بزرگم دیگه!یه مشکلی پیش اومده فقط میتونم به تو بگم!
-نصفه جونم کردی!بگو دیگه!
-راستش دیروز با دوستم دعوام شد!!سر یه چیز بی خودی!من هولش دادم!سرش خورد به دیوار...
بعد امیر علی با صدای بغض الود ادامه داد..:
-ترانه من فرار کردم ولی فهمیدم که بردنش بیمارستان!!نمیدونم حالش چه جوریه!اگه چیزیش بشه من چه خاکی تو سرم بکنم؟!!!!!!!
-وااااااای امیر علی!تو چی کار کردی!!!!!!!؟
-به خدا نفهمیدم!غلط کردم!حالا تو بگو چی کار کنم
-به نظر من الان بهتره از حالش جویا بشی!کار اشتباهی کردی ولش کردی دیوونه!فردا که من نمیتونم باهات جایی بیام چون کلاس دارم! ولی خودت فردا برو بیمارستان..ببنم کسی که خبر نداره؟!
-نه بابا!کسی نمیدونه!به یکی از دوستام گفتم دقیقه به دقیقه از حالش بهم اطلاع بده..!.
بعد تمام شدن جمله امیر علی گوشیش زنگ خورد و امیر علی جواب داد:
-چی شد حمید؟حالش چه طوره؟
-.............................
-چی؟؟!!!!!!1واقعا؟؟؟؟؟!!خاک بر سرم!!!حالا چی کار کنم حمید!!!!؟.
من بهش اشاره کردم که چی شده ولی سرشو گذاشت رو سرشو گفت که بدبخت شدم!


بعد تموم شدن تلفن امیر علی اشک توی چشمهاش جمع شد رفتم نزدیکشو گونشو بـ ـوسیدم و دلداریش دادم و گفتم:
-بسه دیگه پسر خاله ی خوشگلم!یه چیزیه که اتفاق افتاده!ولی به نظرم بهتره به خاله اینا بگیم بالاخره اونا بهتر میدونن!
-ترانه اگه بگم که بیچارم میکنن!میترسم!میشه تو بگی البته اروم اروم؟!!
-باشه ترسو خان!خودم میگم.
به سمت اتاق رفتم تا برم پذیرایی چون همه تو پذیرایی جمع شده بودن با دیدن من خالم گفت:
-چه عجب!معلوم هست شما دو تا وروجک کجایین؟!!!!!!
-راستش اومدم که اینو بگم!میشه همه یه لحظه بهم گوش کنین؟!!
-چی شده دخترم؟؟!!مشکلی پیش اومده بابا؟!
-تقریبا! راستش امیر علی دیروز با دوستش دعواش شده سر یه چیز بی خودی و متاسفانه..........
ماجرارو براشون گفتم ولی خیلی اروم!خاله حالش زیاد خوب نبود و همین طور شوهر خالم!بعد امیر علی با سر به زیری وارد پذیرایی شد...خالم و شوهر خالم دو تایی باهم شروع به دعوا و...کردن
-اخه بچه!این چه کاریه که کردی؟!!!!!!حالا چرا فرار کردی هان؟!!!!!!!!تو ادم نمیشی نه!؟حالا چه خاکی تو سرمون بکنیم!!؟اگه زندانیت کنن چی؟!هر چی بگم کم گفتم!!.
سپس خالم با صدای اروم به شوهر خالم گفت:
-بسه مرد!کم داد بزن!همین الانه همسایه ها بیان!بذار ببینیم خود امیر علی چی میگه!.
امیر علی با صدایی که از ته چاه در میومد گفت:
-به خدا نفهمیدم چی شد!!!!!!غلط کردم!کمکم کنین نیفتم زندون!
-زبونتو گاز بگیر بچه!.
مامان و بابام که تا اون موقع ساکت بودن بابام گفت:
-حالا بیان همه بریم بیمارستان ببنیم چشه!!.همه موافقت کردن و بعد فهمیدن نام بیمارستان همه به سمت بیمارستان رفتیم!خانواده شون تو سر خودشون میزدن در گوش امیرعلی گفتم:
-تو اتاق که فهمیدی حالش چه جوریه پس چرا بهشون نگفتی؟!!
-ترسیدم!
-از دست تو!.
دکتر یه سمتتون اومد و گفت:
-پسر شما با بیمارمون دعوا کرده؟!!
-بله متاسفانه!
-فعلا بی هوشه!هروقت بهوش بیاد اگه خانوادشون رضایت بدن پسر شما ازاده!
-واقعا؟!ایشالله که بهوش میاد!
-به نظرم از اینجا برین بهتره خانوادشون زیاد خوب نیستن!
-بله چشم فقط اگه چیزی شد به ما هم خبر بدین.
-حتما.
سپس ما از بیمارستان از خاله اینا خداحافظی کردیمو به سمت خونه رفتیم!ساعت 12 شب شده بود من به دلیل داشتن دانشگاه و کلاس موسیقیم زود به خواب رفتم و با صدای مامانم از خواب بیدار شدم:
-ترانه پاشو!الان دیرت میشه ها!
-باشه مامان کشتی منو!.
به سرعت کارامو انجام دادمو صبحانمو تند تند خوردم..!
-راستی ترانه به بابات بگم امروز ساعت 6 کجایی؟!!حرف یه روز دو روز نیست که بگم بیرون میری!
-بگو فیزیکم ضعیفه..کلاس فیزیک میرم!
-باشه با اینکه دوست ندارم دروغ بگم ولی مجبوریم!
-اره متاسفانه.خیلی خب خداحافظ مامان!
-مراقب خودت باش!خداحافظ.
××××××××××××××××××××
- اخی !بالاخره اومدی ترانه!!
-بله که اومدم!
-دیگه داشتم دیوونه میشدم از بس در ورودی دانشگاه رو دیدم! راستی کی کلاس داری؟
-امروز ساعت 6!
به به!کلاس خوش بگذره با اون استاد خوشگلت!! [3]
-کلا من هر جایی که جنابالی اونجا نباشین بهم خوش میگذره!.
سپس خنده ای زد و گفت:
-منم!ولی جز دانشگاه!هه!
-کم حرف بزن! بیا کلاس شروع شد!.
اون روز کلاسم زود تموم شدو بعد رفتن به خونه و خوردن ناهار و کمی استراحت ساعت 5:30 به سمت اموزشگاه راه افتادم تو اتوبـ ـوس که بودم یه زنگ به امیر علی زدم تا از موضوع با خبر بشم:
-سلام هنوز به هوش نیومده؟!!!!!!
-سلام نه هنوز!
-باشه!اگه اتفاقی افتاد حتما خبرم کن!خداحافظ
-باشه حتما!بای
-بای نه!فارسی را پاس بدار پسر خاله!
-باز تو ترانه که یه ذره مارو میخندونی!.
وارد اموزشگاه که شدم منشی از جاش بلند شد سلام گرمی کرد سپس منو به داخل اتاقی که قرار بود اموزش ببینم برد!کمی بعد فردین افشار وارد اتاق شد..!
-سلام ترانه خوبی؟.
من کمی تعجب کردم که این قدر صمیمی باهام حرف زد و اون هم متوجه این قضیه شد...لبخندی زدو ادامه داد:
-چیه؟؟!!!!من با همه هنر جو هام راحتم! اگه اونا هم راحت باشن تو که مشکلی نداری/؟!
-نه!اصلا!.
کمی به چشمهام زل زدو ادامه داد..
-هدفت از یاد گرفتن موسیقی چیه؟!!
-موسیقی اروم
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#2
اون دو روز دانشگاهم زود تموم شد چون به دلیل امتحان هایی که داشتم خسته نمیشدم! بالاخره 4 شنبه شد روز موسیقی من فرا رسید!روزایی که کلاس موسیقی داشتم به حدی خوشحال بودمو شنگول که بابا میگفت تو که واسه فیزیک این قدر خوشحالی موندم چرا فیزیکت خوب نیست!!.غافل از این که نمیدونست من شوق و ذوقم بابت موسیقیه!.اون روز خیلی استرس داشتم نمیدونم چرا!! به حدی که تاکسی گرفتم و فکر کنم 20 دقیقه زود تر از ساعت کلاس رسیدم!.منشی اموزشگاه با صمیمیت زیاد سلام گرمی کرد و گفت: -خانوم راد معلومه که هنر جو با دقتی هستین!و البته سر وقت!الان که اقای افشار کلاس دارن 10 دقیقه دیگه تموم میشه! و بعد این که خودشون 10 دقیقه استراحت کردم نوبت شماست!.10 دقیقه به سرعت گذشت! و هنر جو قبله من دختر که به نظر میرسید 3 سالی از من کوچکتره از کلاس خارج شد! -ممنون استاد روزه خیلی خوبی بود! -خواهش میکنم فقط تمریناتونو به موقع انجام بدین!. از لحن سنگین حرف زدنشون تعجب کرده بودم!مگه نگفته بود که من با همه هنر جوهام راحتم؟!!!!مگه نگفته بود به اسم کوچیک صداشون میکنم؟!!!اما چرا با این دختر این قدر سنگین و رسمی حرف میزد؟؟؟؟!!!!!!!. این سوالایی بود که تو مغزم نمیگنجید!!پس ایا فقط با من این جوری بود؟!!چه دلیل داشت که اون این قدر اونم تو جلسه اول باهام صمیمی شده باشه؟!!!. تازه فهمیدم که باید کمی سنگین تر باشم! ×××××××××××××××××××× -ترانه؟چرا جواب نمیدی؟!! -بله!اوه ببخشید!حواسم یه جا دیگه بود! -میبینم که به موقع اومدی!!! -بله!از شوق موسیقیه! -خب خوبی؟!! -متشکر شما خوبید استاد؟!!. سپس اخم کوچیکی زدو گفت: -برو تو کلاس تا من بیام!. وارد کلاس که شدم بوی عطرش کل اتاق رو گرفته بود!کلاس کوچیکی بود!اما طراحیش قشنگ بود!پر عکس انواع ساز ها به چشم میخورد!جلسه ی اول از بس استرس داشتم به اتاق توجهی نکرده بودم!. -به چی نگاه میکنی؟!!! -اینجا واقعا طراحیه قشنگی داره!جلسه ی قبل توجهی نکرده بودم! -لطف داری!راستی چرا اونجوری باز حرف زدی؟!!مگه نگفتم راحت حرف بزن؟!! -ببخشیدا!!ولی من لحن حرف زدنتونو با هنر جو قبلیتونو دیدم!شما کاملا رسمی حرف میزدین!الان که میبینم من فرقی با هنر جوهای بقیه تون نمیکنم! -چرا فکر میکنی فرقی نداری؟!!واسه من فرق داری! بعدا بهت ثابت میشه که فرق داری! حالا هم بهتره اموزشو شروع کنیم! به اندازه ی کافی اعصابمو خورد کردی! -من؟؟!!مگه من چی گفتم؟؟!!واقعیت رو گفتم!. تو چشمهام زل زدو با معصومیت خاصبی ادامه داد: -تو از هیچی خبر نداری!!! کاش میدونستی که من.......... -شما چی؟!! -هیچی الان زوده!!. ته دلم ترسیدم!یعنی ممکن بود که فردین اونم استاد موسیقیم بهم غلاقه من شده باشه؟!!!ولی سعی کردم به این موضوع فکر نکنم و پیش خودم گفتم شایدم دلش میسوزه واسم که مجبورم یواشکی و با هزار کلک بیام کلاس! -خب ببینم نت هایی رو که بهت یاد داده بودمو تمرین کردی؟!! -بله!بفرمایید!. دفتر نتمو دادم بهش و بعد از کلی نگاه کردن بهشون گفت: -خیلی تمیز و خوب نوشتی!!افرین!حالا امروز باید یواش بواش روی خود پیانو باهات کارکنم! -جدا؟!!به همین زودی؟!!!!!!!!1خیلی خوبه!!!!!. اون روز یه خوبی گذشت و من دیگه باید با خود ساز تمرین میکردم واسه این هروز باید ساعت 5 میرفتم کلاس خصوصی فردین که پیانو اونجا قرار داشت! -کلاس امروز خیلی خوب بود!ممنونم خداحافظ -ترانه؟ -بله؟ -شنبه میای دیگه؟ -بله میام!حتما!چطور؟ -هیچی!!گفتم نکنه نیای!خداحافظ. کمی نگران شدم!!یعنی ممکن بود احساسی بهم داشته باشه؟!!!اونم خارج از رابطه ی استاد و هنر جو؟!!!!!!!!کاملا گیج شده بودم! تو راه که تو اتوبـ ـوس بودم دفترمو باز کردم یک دفعه دیدم دوباره یک شعر پایین دفترم نوشته شده!حدس زدم وقتی نت ها رو اول خودش نوشته تو دفترم تا ازشون 2 خط بنویسم اینو نوشته!این اشعار چه معنی میداد؟!!!!! ایا واسه همه این کارو میکرد یا نه به قول خودش من متفاوت بودم؟!!!!!!!!!! با خطی زیبا نوشته شده بود:

از بـس کـه غـم تـو قـصه در گـوشم کــرد غـم هـای زمانـه را فـرامـوشم کــرد یـک سیـنه سخن بـه درگـاهت آوردم
چـشمان سخـنگـوی تـو خـاموشم کـردخونه که رسیدم به دلیل مشغول بودن ذهنم زیاد حوصله نداشتم وقتی از در ورودی خونمون وارد شدم یکی از پشت چشمهامو گرفت. -کیه؟!!!!اه!هر کسی کست دسشو برداره من امروز اصلا حوصله ندارم! -خودم یه کاری میکنم حوصله ات بیاد سر جاش خانوم خوشگله ! -وا!امیر علی خدا نکشتت! اینجا چی کار میکنی؟!!چه خبر از اون دوستت؟!!!!. دسشو از روی صورتم برداشتم و منتظر جوابش شدم! -اومدم همینو بگم دیگه!دوستم بهوش اومد .بابامم با هزار خواهش و با غلط گفتنای من از خانوادش رضایت گرفت!!وااای نمیدونی تو این یه هفته چی کشیدم ترانه!! -خب خدا رو شکر! -چی؟!!میگم نمیدونی چی کشیدم تو میگی خدا رو شکر؟!!!!!!!!!!. دسمو زدم تو سرش و گفتم: -دیوونه!دوستتو میگم! -اهان! حالا نمیخوای مارو دعوت کنی بریم خونه؟!!! -نه دیگه!خبرتو که دادی/!!!به سلامت!. بعد گفتن این جمله در و روش بستم. -هوووووی!درو باز کن!. به شدت خندم گرفته بود! نمیدونم چرا جو شوخی گرفته بود منو! -دستتو نشون بده تا ببنم! -ترانه؟!!بچه شدی؟!!در باز کن بابا!. درو باز کردم و هردومو خندیدم!اون روز به خالم اینا هم زنگ زدیم و بهونه ی به خیر گذشتن دوست امیر علی یه جشن کوچیکی گرفتیم! ولی من جسمم اون جا بود!ذهنم پیش حرفا و حرکات های اون روز فردین بود!.فرداش که 5 شنبه بود من بهونه ی بیرون رفتن با دوستام رفتم اموزشگاه تا تمرین کنم! وقتی وارد اموزشگاه شدم سکوت همه جا رو فرا گرفته بود اما منشی با صدایی منو ترسوند: -خانم راد؟!! -ای وای!شمایید؟؟؟؟ترسیدم! -ببخشید!اقای افشار سفارش شما رو خیلی کردن! بیاین تا اتاق خصوصیشون رو بهتون نشون بدم.جالبه که به شما اجازه دادن!چون هیچ کس جز ایشون حق نداره پا بذاره اونجا!. سپس منو راهنمایی کرد به به اتاقی که با جاهای دیگه فرق داشت درش سفیذ رنگ بود!وقتی وارد اتاق شدم هیجان زده شدم! -wow!چه اتاق قشنگیه! مطمئنید همینجاست/؟!. منشی لبخندی زدو گفت: -صد در صد! بعد 6 سال کار اینجا این سوال مسخره اس!.ببخشید من کار دارم باید برم!پیانو هم اینجاست میتونید تمرین کنید! -مرسی بابت راهنماییتون! خیلی خوب اتاقو بر انداز کردم کل یک طرف دیوار هکس سیاه و سفید فردین بود! خیلی زیبا تو عکس افتاده بود!اتاق با رنگ سفید و ابی اسمانی طراحی شده بود! و یک پیانو سفید یک طرف اتاق رو اشغال کرده بود.اتاق فوق العاده زیبایی بود! یک طرف اتاق هم کتابخونه ای قرار داشت که انواع سی دی های پیانو و ......توش به چشم میخورد!از نگاه کردن به اتاق دست کشیدم به لافاصله شروع به تمرین کردم!چون من واسه تمرین اونجا بودم!.45 دقیقه ای تمرین کردم و از اتاق خارج شدم!با منشی خداحافظی کردم و همین که از اموزشگاه اومدم بیرون با چهره ی فردین رو به رو شدم! -سلام ترانه خوبی؟!!تموم شد تمرینت؟!! -سلام بله تموم شد!ممنون که اتاقتونو در اختیارم گذاشتید! -خواهش میکنم! -کلاس دارین؟! -اره با یکی از هنر جو هام امروز کلاس دارم! با این که خیلی خستم ولی باید می اومدم! -خیلی خسته کنندس اموزش؟!! -نه همیشه ولی اموزش به اونایی که دیر یاد میگیرن سخته ولی اموزش به بعضی ها که ادام حاضره کله روزو اموزش بده بهش لذت بخشه! -مثلا کیا؟!! -مثل ترانه خانوم ما!. با شنیدن اسمم از زبون اون نمیدونم چرا دلم دوباره آشوب شد به همین دلیل سریع خداحافظی کردم وقتی داشتم میرفتم فردین صدام کردو گفت: -ترانه؟ -بله؟ -بهترین هنر جویی هستی که دیدم! بفهم نمیخوام از دستت بدم! -بله میدونم! واسه خودتون هم خوبه که همه جا بگین من باعث پیشرفت خانوم راد شدمو و من فلان کردم! -اتفاقا بر عکس!تو باعث شدی که من بفهمم همچین کسی هم نیستم! من باید ازت ممنون باشم!.یه نگاه عمیقی بهش انداختم تا شاید از چشمهای قهوه ای روشنش چیزی بفهمم اما نه!چشمهاش عمیق تر از چیزی بود که تصورشو میکردم!با همون حالت عصبانیم و بدون خداحافظی با فردین خداحافظی کردم و حتی حالت چهرشو ندیدم! تو همون حالت بودم که گوشیم زنگ خورد: -بله؟ -به به!سلام دختر خاله! -سلام -اوه اوه!از طرز حرف زدنت معلومه اعصاب نداریاااا! -نه ندارم!کارم داشتی؟! -نه دیگه بیخیال اینطوری که تو حرف میزنی ادمو از زندگی نا امید میکنی! -باشه بابا!شدم مهربون!عزیزم کاری داشتی باهام؟!! -اهان!این خوبه یه بار دیگه بگو عزیزم!!! -عقده ی عزیزم داری؟!!حالا پرو نشو کارتو گو -والا امشب خیلی گرسنمه این مامان جان من یا خاله ی محترمتون هم شام درست نکردن! از صبح تا حالا پیش دوستای دوران دبستانش بوده!نمیدونم چی گفتن!اومده خونه میگه من نمیخوام عمرمو پای غذا و....تلف کنم و شروع کرده از حرف زدن درمورد پوست دوستاشو و تیپو هزار حرف مزخرف دیگه!حالا میای شام بریم بیرون؟!. از تعریف کردنه امیر علی خنده ی کوچیکی کردم و گفتم: -من پایم!به شرطی که مهمونم کنی! -بیا جیبای منو بگرد اگه چیزی پیدا کردی 200 تونشو بهم بده!ولی باشه به خاطر گل روی شما مهمون من! -نمردیمو مهمون تو هم شدیم! ساعت چند بیام؟!! -8 خوبه؟!میام دنبالت -اره خوبه!پس منتظرتم. بعد قطع کردنه گوشیم بی اختیار لبخندی رو لـ ـبم نشست!داشتن همچیم خانواده ای و فامیلی نعمتی بود! اما دوباره حرفای فردین لبخندو از روی لبـ ـام برداشت!. ××××××××××××××××××××× -سلام خاله میشه بگی نرانه بیاد پایین؟ -باشه عزیزم.ترانه امادس. بعد از مدتی حاضر شدن رفتم پایینو امیر علی و سوار ماشینش دیدم. -به به اقا تیپ زدی! -شکسته نقسی میفرمایید!شما هم خیلی خوشگل شدبد! -ممنون!حالا میخوای مارو مهمون کنی مارو یه جای ارزون نبری! -نخیر!بعد عمری شما اومدین بیرون با ما!. بعد 20 دقیقه امیر علی جلوی یک روستوران بسیار شیک نگه داشت....و من از ماشین پیاده شدم و امیر علی هم بعد پارک کردنه ماشین اومد و گفت: -این رستورانش ایتالیایی هست!خیلی غذاش خوشمزه اس! -بریم بببنیم اینجوری هست که میگی!. کل رستوران با سنگ ها و صندلی های یاسی رنگ طراحی شده بود و بوی چیز های خوشمزه که معلوم نبود چی هستن همه جا رو پر کرده بود!.روی یک صندلی 2 نفره که من انتخاب کردم نشتیم. -خب تو چی میخوری؟!!! -پیتزا ایتالیایی -من کالزونه میخورم -جون؟!!امیر علی فارسی حرف بزن ما هم بفهمیم!. لبخند قشنگی زدو گفت: -کالزونه یک غذای فوق العاده خوشمزه ی ایتالیایی هست که توش سوسیس و زیتون و ریحون و......هست! -تو کجا خوردی این غذا رو؟!! -دوستم یه بار منو اورد اینجا خیلی خوشم اومد!اون موقع دوستم برام سفارش داد! -باشه!فکر کنم اون اقا داره میاد سافرشمونو بگیره!. -سلام خیلی خوش اومدین چی میل دارین؟!! -ممنون خسته نباشید یه پیتزا ایتالیایی و یک کالزونه! -بله!همین الان!. یه سرغت سفارشمونو اوردن! ما مشغول خوردن غذا شدیم همین طور که مشغول بودیم قطعه ای اشنا به گوشیم خورد!خدا ی من چی بود؟!!!!!!!همون قظعه ای که فردین میزد و با همون قطعه من رفتم کلاس!سرمو برگندوندم دیدم پشتم یه کسی داره پیانو میزنه! حالم دگرگون شد! و به غذام ادامه ندادم!چه زیبا بود!چه زود به دل ادم میشست! با صدای امیر علی به خودم اومدم -واا؟!!چرا نمیخوری غذاتو؟!!چرا زل زده به اون پیانیسته؟!! -هیچی!الان میخورم! -تو این روزا یه چیزیت شده هااا!!!چیزی شده؟! -نه -باشه!.با تموم شدن غذا از رستوران خارج شدیم و بعد رسوندن من به خونه امیر علی راه خونشونو پیش گرفت. اون شب شب فراموش نشدنی برای من بود!ولی هیچ کس مثله پیانیست من نمیتونست اون قطعه رو بزنه!جمعه ها برای تمرین به اموزشگاه نمیرفتم به این دلیل که تعطیل بود فردای اون شب که جمعه بود همه تصمیم گرفتیم به شهربازی بریم .ما و خاله ام و مامان بزرگم اول از همه دنبال بک جای مناسب برای شام خوردن و نشستن پیدا کردیم! -بابا اینجا خوبه!چمنش هم خیس نیست!تازه نزدیک وسایل باری ها هم هست -ترانه راست میگه علی همین جا خوبه!تازه شاممون هم که امادس!. روی زمین چمنی که نزدیکه وسایل نیز بود جا رو پهن کردیم و بعد خوردن ساندویچ کتلت که مامانم درست کرده بود منو امیر علی به سمت بازی ها راه افتادیم -امیر علی بلیط سفینه رو بگیر که من دیگه طاقت ندارم!! -نه سفینه بده! اون کشتی که این ور و اون ور میره خوبه! -خجالت بکش!میترسی؟!!!تو مثلا مردیااااا!یه چیز سوار شو هیجان داشته باشه!زود باش بلیطو بگیر!چیزی نیست که! -اگه حالم بد شد تقصیر تو میشه هااااااااااا -باشه بابا!با من!. امیر علی بلیط سفینه رو گرفت و بعد مدتی صبر کردن در صف بازی بالاخره نوبت ما شد! و ما روی صندلی های سفینه سوار شدیم و چند دقیقه بعد سفینه شروع به حرکت کرد. -وای وای!ترانه چرا اینجوری میشه؟!!!!نیوفتیم؟؟!!!. خنده ای کردمو گفتم: -بابا!چی چیو بیفتیم!روزی هزار نفر سوارش میشن حالا ما بیوفتیم؟!!!بسه دیگه ترسو خان!. سرعت سفینه دقیقه به دقیقه بیشتر میشد و من ته دلم نگران امیرعلی بودم!تا جون داشتم جیغ زدم و حواسم به امیر علی نبود!صداش در نمیومد!بالاخره مدت بازی تموم شدو من یه نگاهی به امیر کردم. -ببینم حالت خوبه؟؟؟؟؟؟!!!!!چرا رنگت پریده؟!!! -واااای !این چی بود ترانه؟!!واااای!داره سرم گیج میره بگم خدا چی کارت کنه دختر! -تازه این سادش بود!بیا سوار ترن بکنمت که مزه ی واقعیه هیجان رو بچشی! -نه نه!دستت درد نکنه! تو ترن که دیگه سکته رو که زدم! -باشه پس من تنهایی سوار میشم! -واسه خودن مردیااا ترانه! اصلا چرا میخوای شوهر میخوای بکنی! -کم حرف بزن!اگه میترسی من خودم برم! -برو تو خودت من نمیتونم!من میرم پیش مامانینا تو هم زود بیا -باشه منم 2.3 تا بازی سوار میشم میام!. بعد سوار شدن ترن و چند تا بازیه دیگه به سمت جایی که مامان اینا نشسته بودن رفتم....!ا -بالاخره اومدی؟!!!خوب بود؟!!گفتم نکنه دختر چیزیش شده! -نه بابا!من هیچیم نمیشه!ولی امیر علی ماشالله......!. خاله نذاشت حرفمو ادامه بدمو گفت: -بله!پسر خودمه دیگه!به راحتی ترن و کلا همه چیو سوار میشه!. من خندم گرفتو نگاهی به امیر علی کردم که داشت میخندید و گفتم: -البته تو خالی بندی هم استادن!. شنبه شد و من به اموزشگاه رفتم...روز اموزشم بود. -سلام ترانه خانوم!خوبی؟!! -مرسی.شما چطورید؟!! -تو خوب باشی منم خوبم! -میشه اینطوری حرف نزنید!تا حالا نشنیدم استاد با هنر جوش اینطوری حرف یزنه! -استاد با هنر جو اره!منم این طوریم اما هنر جو با علاقه فرق میکنه! -ادامه ندین لطفا!من از اوناش نیستم اقای افشار! -چشم! هر چی ترانه خانونم بگه.!حالا بهتره اموزشو شروع کنیم! -بله!. روز به روز پیشرفت میکردم!فردین عالی بهم درس میداد و منم هم با علاقه و اشتیاق زیاد بهش گوش میدادم!. دوباره شعر!دوباره عداب دادنه روحم!دوباره اعتراف به علاقه مندی به من!هر جلسه که پیشش میرفتم پایین درسی که بهم میداد شعری مینوشت که حامی پیامی بود!اما گنگ!نا فهموم! نوشته بود: با یک نظر بر چهره ای زیبا عاشق شدن یک رسم پابرجاست اما بدون دیدن معـ ـشوق دلدادگی شیرین و پر معناست در انتظار مقدم دلبر یک عمر اشک و آه بی همتاستیک ماه از رفتنم من به اموزشگاه و یادگیری پیانو میگذشت!تو اون یک ماه حالم خیلی خوب بود چون فردین دیگه حرفای معنی دار نمیزد و به طور جدی بهم اموزش میداد!منم پیش خودم فکر میکردم که هـ ـوسی زود گذر بوده و الانم به پایان رسیده! روز 3 شنبه بود که من اخرین امتحانمو دادم!این به این معنی بود که من مدرک لیسانسمو گرفتم! -وااااااااااای راحت شدیماااااااا ترانه!اخ جون دانشگاهم تموم شد....این امتحانمون که خیلی راحت بود حتما قبولم.تو چی میگی ترانه؟!!!.با خنده ی بلندی گفتم: -اره منم قبولم!ولی دلم واسه دانشگاه و خاطراتش تنگ میشه! مخصوصا واسه اون نیمکتی که تو با ارمان حرف میزدی!چه قدر خوشحال بودی!اشکال نداره غصه نخور ایاشالله دفعه ی بعد!..... -کوفت!من کجاش خوشحال بودم؟!!!!!مورد شور اونو و نیمکترو ببرن! پسره کلا شیشه خورده داشت! -راستی ازغوان تو نمیخوای فوقتو بگیری؟! -نه بابا! کی حوصله داره!!تو میگیری؟! -خیلی دلم میخواد ولی فعلا که نه شاید در اینده تصمیم بگیرم!از اینجا باید برم اموزشگاه واسه تمرین.....! -بله دیگه!به شما که خوش میگذره! با اون استاد خوشگلت!یه برنامه بریز ما هم سعادت دوباره دیدن ایشونو داشته باشیم! -اگه دلتو برده الان بیا با خودم ببرمت! -نه مرسی!ماله خودت!تو بیشتر بهش میای دختر...! -بسه دیگه!اون فقط استاد منه و بهم درس یاد میده نه کمتر نه بشتر! -باشه!تو راست میگی!ولی اسمش میاد چشات برق میزنه!چشمات که دروغ نمیگن..اگه من شیرینی تو اون استادتو نخوردم اسممو عوض میکنم! -پس از الان عوض کن چون همچین اتفاقی نمیوفته!... -حیف که یه چیزی اختراع نشده تا ادما اینده رو ببنین وگرنه خوب کنف میشدی!. نگاهی به ساعتم انداختمو و گفتم: -اوخ اوخ!خیلی دیر شد!من باید برم اموزشگاه....راستی منتظر شیرینی قبولیت هستماااااااا دلم برات خیلی تنگ میشه! -منم عزیزم!برو تا دیرت نشده ولی تو باید اول شیرینی بدی!. به سرعت از دانشگاه بیرون رفتم...بیرون به شدت بارون میبارید و قطعات بارون صورتمو نـ ـوازش میکرد...!عاشق بوی خاک و اب بودم که همیشه یا تو باغچمون بعد اب دادن .فضا رو پر میکرد یا وقتی بارون میبارید کل فضا رو این بو میگرفت!وقتی به اموزشگاه رسیدم دیدم که اموزشگاه بسته است و روی کاغذی نوشته شده بود: به دلیل فوت یکی از استادان.اموزشکاه تا 3 روز بسته است. من زیر اون همه بارون مثله موش اب کشیده شده بودم!از بد شانسی گوشیمم خونه جا گذاشته بودم و مامانم و بابام بر قرار قبلی برای عیادت یکی از دوستای صمیمی بابام به کرج رفته بودن....ساعت 7 شده بود و خیابون ترافیک سنگینی داشت و من یک ساعت دنبال تاکسی بودم اما از هیچ تاکسی خبری نبود! خیلی سردم بود و مرتب عطسه میکردم ساعت 8 شدو خبری از هیچ ماشینی نبود فقط تنها ماشینایی که جلوم وایمیستادن ماشینای پسرای مزاحم بودن!تا این که ماشین مدل بالایی که به نطرم اشنا اومد جلوم واستاد -بدو سوار شو که خیلی خیس شدی! -اقا لطفا مزاحم نشید.! -کسی غلط میکنه مزاحم ترانه خانوم شه! -وای خدای من!شمایید اقای افشار؟!! -بله! -شما اینجا چی کار میکنید؟! -تو ماشینم میتونی این سوالارو بپرسی!سوار شو! -نه مزاحمتون نمیشم! -مزاحم چیه؟!!!سوار شو. بعد از کلی اصرار فردین سوار شدم...ماشین به قدری گرم بود که تمام خیسی روی صورتمو خشک کرد...!بوی عطر فردین هم کل ماشین رو پر کرده بود!به تیپش که دقت کردم بارونی مشکی رنگی تنش کرده بود و موهاشم مثله همیشه پخش و پلا کرده بود!البته خیلی بهش میومد.سرفه ای کردم که باعث شد فردین لبخندی بزنه و بگه: -ببین سرما خوردی!دختر اخه این لباسی که پوشیدی ماله این فصله!!!؟ -روز هوا گرم بود نمیدونم چرا یه دفعه ای ابر شدو بارون اومد!راستی شما دمه اموزشگاه چی کار میکردین؟!! -راستش کلاس داشتم اما همین 30 دقیقه پیش منشی بهم زنگ زدو اون خبر بد رو بهم داد وقتی ازش پرسیدم که به هنر جو ها خبر داده یا نه گفت نه وقت نکرده!منم میدونستم که تو خبر نداری و میای به خاطر این به گوشیت زنگ زدم اما جواب ندادی!به خونتون هم زنگ زدم ولی کسی گوشیو جواب نداد...نگران شدم گفتم یه سر بیام اموزشگاه ببینم اون جایی یا نه که حدسم درست بود! -شما شماره ی منو و خونمونو از کجا دارید؟!!! -من استادتم!فرم ثبت مانتم دسته منه! -ولی شما نباید زنگ میزدید به خونتون گفته بودم که بابام.... صحبتمو قطع کردو گفت: -میدونم!میخواستم بگم از دانشگاهت زنگ زدم! -اهان!شما برای همه هنر جوهاتون این قدر نگران میشین؟!! -نه!ولی واسه هنر جویی که خواب و خوراکمو گرفته چرا!!. از شنیدن این حرف سرمو با پاییین انداختم و گفتم: -شما درمورد من چی فکر کردین؟!!!فکر کردین از اون دخترام که وقتی یه پسر خوشگل میبینم دست و پامو گم میکنمو خودمو میچسبونم بهش!؟/نخیر من از اون دخترا نیستم شما هم دربارم بد فکر کردین!لطفا نگه دارین میخوام پیاده شم!بارونم داره بند میاد!. خواستم در ماشینو باز کنم که فردین قفلش کرد! -چی کار میکنی؟!!!بازش کن میخوام پیاده شم...! -خواهش میکنم ترانه یه لحظه بهم گوش کن بعدشم هر کجا که خواستی خودم میبرمت!تو رو خدا! -بسیار خب!ولی بعدش قفلو باز کن! -چشم!ببین اون روزی که کنار اموزشگاه دیدمت و اون طوری محترمانه باهام حرف زدی دلم گفت خودشه!الانم من.... -شما چی؟!!!! -الانم من دوستت دارم!این قدر اذیتم نکن!این قدر دخترایی میخواستن خودشونو بهم بندازن دور و ورم زیاد بوده!ولی تو اونجوری نیستی!تو به زور تو باهام حرف میزنی!چه برسه به این که........الانم خواهش میکنم منو بفهم!. خدایا چی میشنیدم؟!!!!!فردین به علاقش نسبت به من اعتراف کرده بود!راست میگفت یا دروغ!!!فقط اون لحظه به چشم هاش نگاه کردم!چشمهاش مظلومانه و با خواهش بهم نگاه میکرد!درست مثله پسر بچه ای که کار اشتباهی کرده و ازم میخواد که ببخشمش!فقط گفتم: -باید فکر کنم! -باشه!تو یکسالم اگه بخوای من منتظر میمونم تا تو فکر کنی!الانم میبرمت خونه!میری خونه دیگه؟ -بله. به سمت خونمون که ادرسشو از فرم ثبت نامم حفظ کرده بود راه افتاد و وقتی رسید گفت: -دیگه رسیدیم!ببخشید که این قدر بی مقدمه حرفامو زدم!تو این ماه داشتم دیوونه میشدم!الان راحت شدم!شنبه که تعطیله!اما 4 شنبه اگه فکراتو کردی بهم بگو!برو به سلامت مراقب خودت باش -باشه!خداحافظ. از ماشین پیاده شدم!هنوز گیج و مبهوت بودم و وقتی کلیدو از داخل کیفم اوردم بیرون به ماشین فردین که هنوز وایساده بود نگاه کردمو زیر لب گفتم: -بد بختی اینجاست که منم نسبت بهت بی حس نیستم!خونه که رسیدم هنوز مامان و بابام نیومده بودن!منم یه دوش اب گرم گرفتم و خوابیدم.وقتی از خواب بلند شدم مامانمو بالا سرم دیدم. -خدا رو شکر!تبت پایین تر اومده!! -سلام!کی اومدین؟!! -علیک سلام!یه 2 ساعتی میشه! -مامان خیلی گرممه!!! -بله!میدونم!چون تا 30 دقیقه پیش داشتی تو تب میسوختی!اگه دیر تر رسیده بودیم تا الان ذوب شده بودی دختر! مگه کجا بودی که این قدر سرما خوردی؟!! -زیر بارون!تاکسی گیر نمیومد که! -حالا چه طوری اومدی؟!. در جواب سوال مامانم کمی من من کردم و از جواب طفره رفتم!نمیدونم چرا!ولی دوست نداشتم واقعیت رو بگم.... -یه جوری اومدم دیگه!!بابا کجاست؟ -رفت درمانگاه تا دکتر بیاره الان بهش زنگ میزنم که نره!خدا رو شکر بهتر شدی!تا من میرم زنگ بزنم تو هم برو یه لباس گرم تر بپوش تا دوباره حالت بد تر نشه!پاشو دختر!. اون لحظه اون حرفای فردین دوباره ذهنمو پر کرد!پیش خودم گفتم نکنه خواب دیدم!اما خواب نبود!اگه خواب بود پس چه طوری به خونه رسیدم!؟همیشه از دوست داشتن و عشق میترسیدم!چون اطرافم پر بود از عشق و دوست داشتن های دروغین!اما باید جواب میدادم!چه طوری باید میفهمیدم که واقعیه یا نه!!؟ -ای بابا!تو که هنوز نشستی!!!پاشو ترانه!کجا سیر میکنی؟!!. با کمی مکث جواب دادم: -تو عالم خودم!الان پا میشم! ××××××××××××××××××× -میگم!فکر کنم یه چیزی شده ها علی! -چطور؟!! -اخه امروز یه جوری بود ترانه!همش تو فکر بود...کعلوم نیست کجا بوده که این قدر لباساش خیس بوده! -خب خانوم بارون میومد دیگه!تو هم بیخودی نگرانی!!! -شاید!ببینم تو میخوای همین جوری به رفتارات ادامه بدی؟! -کدوم رفتار؟! -بابا این دختر موسیقی دوست داره!چرا اینجوری میکنی؟!! -دوست داره که داره!منم وقتی جوون بودم خیلی چیزا دوست داشتم!اما ارزش ناراحت کردن خانوادمو نداشت! -با تو هم که نمیشه دو کلمه حرف زد!دور و زمونه عوض شده علی خان! -ولی من عوض نشدم! -اشتباه میکنی دیگه! -باز شروع نکن!دیر وقته!پاشو بریم بخوابیم....اینجوری که تو حرف میزنی تا صبح هم تموم نمیشه غر های تو! ××××××××××××××××× -سلام عزیزم بهتری؟ -مرسی مامان!خیلی بهترم.. -خوب خوبه!خدا رو شکر -مامان؟ -جان؟ -دیشب حرفاتونو شنیدم!بابا راضی نمیشه نه؟!! -چی بگم والا!!عجیب غریبه بابات.....!فعلا که نه!تا ببنم بعدا این دلش به رحم میاد یا نه ولی تو غصه نخور...اگه پیشرفت تورو ببینه بابت این نه هایی که گفته پشیمون میشه!اشنبه میری تمرین؟ -اره... -چاییتو بخور تا سرد نشده!برگشتنی بهم زنگ بزن بیایم دنبالت! -نمیشه که!بابا میفهمه! -نه نمیفهمه حواسم هست...!میخواییم بریم تره بار راهمون به اونجا باز میشه!گفتم یه دفعه تو رو برسونیم خونه! -باشه حتما. ×××××××××××××××× -به به سلام خانوم راد!حالتون چطوره؟!!انگار کمی کسالت داشتید!!درسته/! -بله سرما خورده بودم!الان بهترم...راستی این استادی که فوت کردن استاد چی بودن؟ -نوازنده ی سنتور بودن!خدا رحمتشون کنه!تازه اومده بودن اینجا!سن زیادی نداشتم!55 سالشون بود.....1 شنبه تو خونشون سکته کردن! -چه چیزایی که سراغ ادم نمیاد!بیچاره! -بله!راستی خانوم راد اقای افشار خیلی وقته منتظرتون هستند..تو اتاقشون منتظرتونند... با فهمیدن حظور فردین ناخود اگاه استرس گرفتم و به سختی به سمت اتاقش که تمرین میکردم قدر برداشتم.. -سلام -بالاخره اومدی!سلام به بهترین هنر جو دنیا!!اوه اوه قیافشو!زیر چشمهات گود گفته!چشم هاتم که قرمزه!سرما خوردی نه؟ -بله متاسفانه!اثار بارون 3 شنبه است!. از صندلی بلند شدو به طرفم اومد و با چهره ای مظلوم گفت: -به حرفام فکرکردی؟!! -بله! -میشه این قدر محترمانه حرف نزنی؟!!!اعصابم خورد میشه!حداقل الان! -باشه!اره به حرفات فکر کردم!اما هضم حرفات مشکله...!از کجا معلوم راست گفته باشی؟؟ -نه من بچم!نه تو! من 27 سالمه!تو هم 22 سالته!گفتن دوستت دارم های الکی ماله دختر پسرای 15 سالس نه تو سن ما! -اتفاقا الان تو این سن بیشتره....!اگه راست میگی بهم ثابت کن! -باشه!ثابت میکنم که دوستت دارمو عاشقت شدم....!تا حالا از دختری خوشم نیومده بود!همه دخترارو به چشم موجوداتی میدیدم که فقط دوست دارن با کسایی باشن که طرف یا پول داشته باشه!یا خوش تیپ باشه!یا خرشون کنه!اما تو اون طوری
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#3
نیستی.....پاکی!ساده ای!اینه که منو جذب خودت کرده الانم اومدم اینجا تا ببنم تکلیفم چیه!ببینم تصمیمتو گرفتی یا نه ولی معلومه نگرفتی!. سپس با چهره ای که عضب و معصومیت که با هم قاطی شده بود گقت: -من تا هروقت که تو بگی منتظر جوابت می مونم!الانم میرم تا مزاحم تمرینت نشم!......از این به بعد بیشتر مراقب خودت باش....دوست ندام اینجوری ببینمت!خداحافظ -خدانگهدار!. داشت از در میرون میرفت که صداش زدم: -فردین؟!!!. کمی لبخند و زدو گفت: -جان؟ -ببخشید!!یعنی اقای افشار....اگه به مدت نیاز دارم به دلیل این که تصمیم کمی نیست و باید عاقلانه تصمیم گرفت! -من میدونم تو هم بی علاقه نیستی!از چشمهات میشه خوند!حتی اگه قرمز باشه!اون روز به دلیل احترام .هنر جوها فقط میتونستند تمرین کنند و اموزش تعطیل بود و از قرار منم شنبه ها و 4 شنبه ها کلاس داشتم و اون روز بعد تمرین زنگ زدم به ارغوان و توی کافی شاپ نزدیک اموزشگاه باهاش قرار گذاشتم و تصمیم گرفتم نظر اونم بدونم!ارغوان از اون دخترای حسود نبود که به خاطر پسر دوسشو بد همراهی کنه! -سلام ببخشید دیر کردم؟!! -نه زیاد خوبی؟چه خبر؟ما رو فقط تو دانشگاه میخواستی دیگه ارغوان خانوم!!! -نه به خدا!راستش دنبال کارای رفتنم سخت! -چی؟!!!رفتن؟!! -راستش میخواستم درموردش باهات حرف بزنم اما موقعیتش پیش نیومد!یادته گفتم داییم تو سوئد زندگی میکنه؟!!!یه 7 سالی هست!منم الان که درسم تموم شده تصمیم گرفتم کارامو بکنم که برم سوئد!صد در صده ترانه.. با دهان باز بهش گفتم: -شوخی میکنی دیگه؟!!!پس من چی؟نمیگی من بدون تو دق میکنم؟!!! -فدات شم بهترین دوستم!ولی خودت بهتر میدونی که!من اهل تنوعم همیشه!ایرانم چیزی نداره ادم توش بمونه.... -غلط کردی که اهل تنوع هستی!خیلی شوک بدی بود.... -ببخشید عزیزم!راستی فکر کنم تو هم کارم داشتی!! -اره کارت داشتم ولی بیخیال!ناراحتم کردی! -فردا که حالا نمیرم!3 هفته ای طول میکشه...کارتو بگو -ولش کن مهم نبود..!ارغوان نکنه بری اونجا مارو فراموش کنی؟!!! -عمرا!!مگه میشه فراموشت کنم؟!اگه تو دانشگاه با تو اشنا نمیشدم الان افسردگی داشتم.. -ارغوان؟؟ -جانم؟ -از کجا باید فهمید که یه پسر دروغ میگه با نه؟!! -به به!خبریه؟ -نه بابا حالا بگو! -والا من خودمم نمیدونم..!درمورد ارمان که نفهمیدم چه برسه به پسرای دیگه..حالا جریان چیه؟ -وقتی مطمئن شدم تو کل جریان میذارمت.. گوشی ارغوان زنگ خورد و بعد کمی صحبت با شرمندگی گفت: -ببخشید ترانه جونم!مامانم زنگ زد گفت که به خاطر تولد بابام زود باید برم خونه..ببخشید! -خواهش میکنم عزیزم برو..منو در جریان سفرت هم بذار -چشم... سپس همو بـ ـوسیدیمو ارغوان با تاکسی رفت و منم با اتوبـ ـوس به سمت خونه رفتم تو راه همش به خاطره هایی که بین منو ارغوان گذشته بود فکر میکردم!حالا فهمیده بودم که چه قدر بهش عادت داشتم..بی اختیار اشکی از روی گونم اومد پایین و با گوشه ی مانتوم اشکمو پاک کردم.. از اون روز تا 4 شنبه که کلاس داشتم غمگین بودم از یه طرف ناراحت ارغوان بودمو از یه طرف فکر فردین داشت دیوونم میکرد! ×××××××××××××××××××× وارد اموزشگاه که شدم..منشی اموزشگاه مشغول مرتب کردن میزش بود و متوجه سلام من نشد..با همون حالت روی صندلی نشستم که فردین از اشپزخونه با یک لیوان نصفه چای اومد بیرون -سلام خانوم خانوما!بیا تو اتاق..امروز هنر جو قبله تو نیومده. به سمت اتاق رفتم و ساکت روی صندلی نشستم -سلام نمیدی؟!! -سلام -ترانه خانوم قهره با ما؟!!! -نه.. -حرف زدنت که اینجوری نشون نمیده! -راستش ناراحتم چون دوستم 3 هفته دیگه واسه همیشه داره میره سوئد و منم تنها میشم.. -اهان!پس جریان اینه!!!اشکال نداره!عادت میکنی...برای اونم سخته ولی هردوتون عادت میکنین...ارزش این قدر ناراحتی که نداره عزیزم! -بله؟!!! -ببخشید!تند رفتم..بهتره اموزشو شروع کنیم!. دوباره درس جدید و اموزش تازه ای بهم یاد داد تو اون زمانی که پیشش بودم از ناراحتیم کم کرد.احساس کردم زیادم تنها نیستم احساس بدی نسبت بهش ندادم..با علاقه ی زیادی بهم درس میداد و با شور و شوق زیادی بهم نگاه میکرد وقتی میدید پیانو رو میتونم بهتر از حد خودم بزنم! این دفعه شعر پایین دفترم نشون میداد که مطمئن شده بود منم دوسش دارم! ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت!!" گل بخندید که "از راست نرنجیم ولی هیچ عاشق سخن سخت به معـ ـشوق نگفت...."خونه که رسیدم سکوت مبهمی کل خونه رو فرا گرفته بود و انگار کسی خونه نبود! -مامان؟بابا؟کسی خونه نیست؟!!!. احساس کردم کسی از پشت دستمو گرفت.به شدت ترسیدم و جیغی کسیدم! -وااااااااااااااااااااااای !!تویی مامان!ترسیدم!چرا دستمو میگیری؟!!حداقل صدام میکردی -ببخشید عزیزم اخه بابات خوابه منم خواب بودم ولی وقتی اومدی بیدار شدم!میخواستم تا بابات بیدار نشده باهات حرف بزنم -چیزی شده؟ -نه زیاد..برو لباساتو عوض کن تا بهت بگم. لباسامو عوض کردم و خیلی احساس خستگی کردم ترجیح دادم کمی رو تخـ ـتم دراز بکشم که صدای در اتاقم بلند شد -بیا تو مامان!چرا در میزنی؟!!غریبه که نیستی! -گفتم شاید هنوزم دار لباساتو عوض میکنی!راستش ترانه علی این روزا میگه ترانه همش هروز اونم راس ساعت 5 کجا میره!!؟منم یه ذره منحرفش کردمو گفتم فکر نکنم دلیل خاصی داشته باشه و حتما شانسی همیشه ساعت 5 میره!بعدشم یه ذره باهاش حرف زدم که این قدر لج نکنه و موافقت کنه ولی کو گوشه شنوا؟!!!!!! -بدبختم دیگه! موقعش شده که بهش بگیم مامان هر چی بیشتر بگذره بدتر میشه و این درست نیست که همش دروغ بگیم! -اره!راست میگی!به خدا همش تقصیره خودشه!اگه از همون اول اجازه میداد و اون عقاید مسخره رو از ذهنش پاک میکرد الان این همه موش و گربه بازی نداشتیم!حالا نمیشه فردا نری تمرین؟! -نه نمیشه!مخصوصا الان که کارم خیلی حساس شده... -اره!استادت خوب درس میده؟راضی هستی؟ -اره!عالی درس میده! -خوب خوبه! ××××××××××××××××××× فرداش ساعت تقریبا 4:30 بود که من برای تمرین اماده شدم تا برم و وقتی از در میخواستم برم بیرون بابام جلومو گرفت و گفت: -کجا میری؟ -با ارغوان بیرون میرم! -من میرسونمت!. میدونستم که میخواست بفهمه راست میگم یا دروغ اما بهونه ای اوردم زیرا داشت دیرم میشد -نه مرسی!نزدیکه!1 ساعت دیگه برمیگردم.خداحافظ -خداحافظ. از خونه که اومدم بیرون اهی از روی رضایت کشیدمو به سمت اموزشگاه با اتوبـ ـوس راه افتادم.. به اموزشگاه که وارد شدم سلامی به منشی کردمو روی صندلی نشستم تا نفسی تازه کنم چون ایستگاه اتوبـ ـوس تا اموزشگاه کمی پیاده روی داشت!صدای فردین رو که وقتی اموزش میداد میشنیدم!خیلی تعجب کردم!اون قدر محترمانه و سنگین حرف میزد که باورم نمیشد این همون فردینیه که دیروز اشتباهی بهم گفت عزیزم!.از روی صندلی بلند شدمو به سمت اتاق شخصی فردین رفتم و شروع به تمرین کردم!خودمم از این که بالاخره تونسته بودم پیانو رو یاد بگیرم حتی در همون حد کم خودم بسیار خوشحال بودمو در پوست خودم نمیگنجیدم!تمرینم که تموم شد کیفمو برداشتم و تو اینه ی اتاق نگاهی به خودم انداختم!شال ابی تیره ای سرم کرده بودم با یک مانتوی سفید و با یک شلوار هم رنگ شالم!عادت به ارایش نداشتم همیشه یه رژ و یک خط چشم میکشیدم! در اتاق رو که باز کردم کم مونده بون با فردین برخورد کنم -والا من تنها بودم و با کسی هم حرف نمیزدم که فال گوش وایسادی!! -اولا سلام!دوما بهتری از دیروز؟سوما من به تمرین شما گوش میکردم که خیلی قشنگ میزدی!.سپس خنده از روی شیطنت زده و گفت: ماشالله چه کردم!!! -بله!مرسی واقعا!اموزشتون حرف نداره!مخصوصا اشعاری که مینویسین!!!. خنده زد و گفت: -قابل شما رو نداشت!ادامای خجالتی همیشه برای حرفاشون رو به شعر و غزل میارن! -چه قدرهم که شما خجالتی هستین!!!من باید برم ممنون که اتاقتونو در اختیارم میذارین! -اتاق که فدای سرت!تو بخوای من کل دنیا رو در اختیارت میذارم! -حالا شما رفتن منو در اختیارم بذار! -نمیدونستم شوخ طبعی! -منم نمیدونستم که فقط با من این قدر راحتین!!حالا اجازه بدین که میخوام برم -اجازه ما دست شماست!بفرمایید!. از در اموزشگاه که اومدم بیرون قلـ ـبم داشت وایمیستاد! چگونه ممکن بود؟!!باید چی کار میکردم؟!!خدا ی من!بابام با چهره ی بسیار عصبانی جلوی اموزشگاه وایساده بود!اون موقع ترجیح دادم بمیرم! سپس بابام با صدای بلندی که رهگذران رو به خوش جلب کرد گفت: -ارغوان دیگه؟!!!!!!!گمشو برو تو ماشین!زود!. سرمو به زیر انداختم و به سمت ماشین رفتم و شروع به گریه کردن کردم!تا حالا تو عمرم مثله اون روز گریه نکرده بودم!سرمو به طرف پنجره ی ماشین کج کردم دیدم که بابام به داخل اموزشگاه رفته و داد و بیدادش تا خیابون اومد....!ترسیدم سراغ فردین بره!پس با عجله از ماشین پیاده شدمو داخل اموزشگاه شدم بابام داشت با منشی دعوا میکرد و میگفت: -خانوم الان من قاطی ام!هیچی حالیم نیست!فقط بگین این اموزشگاه لعنتی مدیرش کیه؟!!!! -اقای محترم لطفا مودب باشید!داد نزنید!. سپس فردین که حاضر شده بود تا بره اومد گفت: -قضیه چیه؟!!اینجا چه خبره؟!!شما به چه حقی اینجا داد و بیداد راه انداختین؟!!!!هان؟!! -شما؟مگه من با شما حرف زدم؟!!من با مدیر اینجا کار داشتم! -مدیر اینجا نیست!اما حرفتونو به من بگین!! -من میخوام بدونم کدوم ادم بیشعوری به دختر من اموزش میده؟!! -دختر شما کیه؟!! -ترانه راد. فردین دهنش وا موندو به من که داشتم گریه میکردم نگاهی کردو گفت: -من استادشم! -شما خیلی غلط کردی که استادشی!!اصلا جمع کنین این بساتتونو!فکر اخرتتون باشین! -بس کن بابا!ابرومونو بردین!!بیایین بریم!اخه اینا چه گناهی کردن؟!!!! -کی به تو گفت از ماشین پیاده شی؟!!خوب شد تعقیبت کردم!دختره ی نمک نشناس! -اقای راد درست نیست که شما اینجوری با دخترتون حرف میزنید.. -تو خفه شو!. فردین که از چهره اش خشم میبارید مخصوصا وقتی گریه ی منو میدید ولی با صبوری کامل گفت: -تا الان هر چی بهم توهین کردین هیچی نگفتم!!ولی مودب باشین اقای محترم!فردا لطفا یه بار دیگه بیاین اموزشگاه من با شما کار دارم اقای راد!خواهشا دخترتونم اذیت نکنین! -چیه؟!!میخوای پلیس خبر کنین؟!! -این حرفا چیه؟!!!کارتون دارم خواهشا!!. نمیدونم چی بود تو حرفای فردین که بابام کمی اروم شد و بهم گفت: -بیا بریم سوار شیم!. ولی هنوز اون خشم بابام فروکش نکرده بود!بابام سکوت کرده بود!منم با دستمالم اشکامو پاک میکردم که بابام سکوتو شکست و گفت: -برو تو ماشین الان منم میام!. با ترس و لرز سوار ماشین شدمو دستامو روی صورتم گذاشتم و به فکر اینکه نکنه دیگه بعد این همه پیشرفت و اموزش نتونم برم اموزشگاه گریه کردم...2 دقیقه بعد بابام سوار ماشین شد و من دستامو از روی صورتم برداشتم!بابام نگاهی به من کرد و زیر لب چیزی گفت اما نفهمیدم دقیقا چی گفت!راه اموزشگاه تا خونه رو دو کلامم حرف نزدیم و من فقط به بیرون خیره شده بودم و اشک از روی چشمام پایین میومد!تا اینکه به خونه رسیدیمو و من زود تر پیاده شدم تا بابام ماشینو پارک کنه!وارد خونه که شدم مامانم با عجله جلمو گرفت و گفت: -ترانه؟چرا این قدر دیر...... با دیدن صورت من و چشمهای قرمزم بقیه ی جملشو ادامه نداد و هاج و واج نگاهم کرد و پرسید: -چی شده؟!!!!گریه کردی؟!!!!!!!!! -.................. -چرا جواب نمیدی دختر!!!!!!!!!!!!!!پرسیدم چی شده؟!!. رفتم بغـ ـل مامانم و گفتم: -دیگه تا اخر عمر رنگ پیانو رو هم نمیتونم ببینم! -چی؟!!نمیفهمم! -ببینم فریبا!تو میدونستی که ترانه که یواشکی میره کلاس؟!!هان؟!! -سلام!تو کی اومدی؟!! -جواب منو بده!. مامانم که خیلی ترسیده بود و متوجه قضیه شده بود گفت: -بله!من میدونستم!اصلا خودم بهش گفتم که این کارو بکنه! -دست شما درد نکنه دیگه!! خوب تشویقش کردی!!!مادر و دختر جفته همین! ساده ام دیگه! -تو چرا فکر میکنی من دوست داشتم بهت دروغ بگم!نه خیر اقا!همش از لج بازی های جنابعالیه!تو اگه از همون اول از خر شیطون پایین میومدی این دختر بیچاره هم مجبور نبود این همه کلک سوار کنه!من تو رو میشناسم!!خدا میدونه چه قدر ابروی این دخترو اونجا بردی که داره اینجوری گریه میکنه!. من به اتاقم رفتم و ترجیح دادم کمی استراحت کنم چون سرم به شدت گیج میرفت ولی مامانم و بابام تا 2 ساعت جر و بحث میکردن... ×××××××××××××××××××××××× -ترانه؟دخترم؟پاشو یه لقمه بخور گشنه نخوابی!پاشو!. به زور چشم هامو باز کردمو دیدم مامانم بایه ظرف که توش غذا بود بالا سرم نشسته!. -نمیخورم! -نمیشه که نخوری!نصفه شب ضعف میکنیااااااا!!!درست نیست این قدر خودتو اذیت کنی!بابات گفت که استادت گفته که علی یه فردا یه سر بره.میخواد باهاش حرف بزنه! -اره!حتما میخواد راضیش منه!اما نمیدونه از بابا راضی بشو نیست! -از کجا میدونی!!ادما هم تا یه حدی میتونن مقاومت کنن!مخصوصا که این مشکل خیلی کوچیکیه! -خدا کنه همین طور باشه که میگین!حالا غذا چی هست؟!! -خورشت قیمه!از اونا که دوست داری!. نگاهی به غذا انداختم!دلم نیومد که نخورمش چون خیلی گشنم بود و اشتهای زیاد کل غذا رو خوردم! و بعد مسواک خیلی زود دوباره خوابم برد! ××××××××××××××××××××××××× صبح که از خواب بلند شدم ساعت 12 بود و از دیدن ساعت شوکه زده شدم!به ارومی از پله ها پایین اومدم و دیدم که مامانم مشغول خوندن رمان مورد علاقه اش هست!سلام ارومی کردم! -سلام!خیلی خوابیدیااااااااااا!!! -اره خیلی خوابیدم!بابا کجاست؟. لبخندی زدو گفت: -اموزشگاهته!خیلی وقت نیست که رفته! از اموزشگاه زنگ زدن و گفتم که استادت باهاش کار داره! -خدا کنه راضیش کنه! -اره!منم امیدوارم!. صبحانمو که خوردم گوشیم زنگ زد!شماره ای که رو گوشیم افتاده بود اشنا نبود!ولی جواب دادم! -بله؟بفرمایید! -سلام خوبی؟ -ببخشید صداتون اشناست!اما به جا نمیارم! -فردینم خانومی! -سلام!ببخشید نشناختمتون!مرسی خوبم!واقعا ببخشید بابت دیروز!واقعا معذرت میخوام! -من نمیدونم تو کی اخر سر خودمونی باهام حرف میزنی!البته حق داری!حیا داری دیگه!بابت دیروزم اصلا خودتو ناراحت نکن!پیش میاد!ولی دیگه جلو من گریه نکنیاااااا!!طاقتشو ندارم! -راستی بابام رسیده؟!! -نه هنوز! -الاناست که برسه!فقط تو رو خدا راضیش کن! -چشم!هر کاری از دستم بر بیاد انجام میدم! اصلا بایدیه!باید بابات راضی بشه! -خدا کنه!من دیگه باید برم!کاری نداری؟! -نه مراقب خودت باش خانومی!. تلفونو که قطع کردم تو دلم فقط دعا کردم! ×××××××××××××××××× -سلام اقای راد!خیلی خوش اومدین!من فردین افشار هستم!استاد دخترتون! -سلام!ببخشید من روم نمیشد داخل اینجا شم! ببخشید واقعا!!من وقتی عصبانی میشم حرکاتم دست خودم نیست! -اشکالی نداره!خودتونو اذیت نکنین!تشریف بیارین اتاق من تا صحبتی داشته باشم! -بله حتما! -خب!میخواستم در مورد دخترتون یعنی ترانه حرف بزنم!ببنین!اون یک ماهی هست که اموزش میبینه و پیشرفت چشم گیری داره!بهتره بگم اون یکی از بهترین هنر جو های منه!پس بهتره جلو ی پیشرفتشو نگیریم! و حمایتش کنیم تا این که از کاری که داره روز به روز بهش علاقه مند میشه جلوگیری کنیم!!نه؟ -والا چی بگم!من همیشه تو خانواده ای بزرگ شدم که موسیقی توش ممنوع بوده! و هیچ کس از اعضای خانوادمون حق نداشتند حرفی از موسیقی بزنن! -خب این عقیده ی بسیار غلطیه!ما تو عصر جدید زندگی میکنیم!این فکرا دیگه احمقانس!این طور نیست؟ -بله درسته!منم الان فهمیدم که چه قدر در حق ترانه ظلم کردم!دیگه راضی شدم که ادامه بده! -واقعا؟!!!خب خدا رو شکر!!!!!!!!!خیلی خوشحالم کردین اقای راد! -بعضی وقتا که ادم به رفتاراش فکر میکنه!پیش خودش میگه واقعا من بودم که این حرفا رو زدم!از شما هم ممنونم! که واقعا تلاش کردین و تا الان به ترانه اموزش دادید!من باید برم بیمارستان!چون من پرستارم!خوشحال شدم از اشناییتون!خداحافظ! -خدانگهداراز بس طول و عرض اتاقمو رفتمو اومدم بالاخره خسته شدم!روی تخـ ـتم نشستم و با دلهره هر لحظه به ساعت نگاه میکردم تا این که گوشیم زنگ خورد و از شمارش فهمیدم که فردینه! -سلام چی شد؟ -سلام یه خبر خوب ولی باید بهم یه چیز بدی!یه کادویی!چه میدونم خلاصه یه چیز میخوام! -حالا تو بگو!جون به لب شدم! -بابات راضی شد!همین -جدا؟!!!!!!!!شوخی میکنی؟!!وااااای!خیلی خوشحالم کردی!ازت ممنونم خیلی!واقعا ممنونم! -خواهش میکنم!کاری نکردم!بابات از قبل این که بیاد اموزشگاه انگار تصمیمشو گرفته بود. تا خواستم چیزی بگم زنگ خونم زده شده و با هیجان از فردین خداحافظی کردم!و از پله ها اومدم پایین. -سلام بابا! -سلام -چی شد؟!!. -بذار لباسامو عوض کنم تا بگم! -سلام علی!چی شد؟ -چه قدر ما طرفدار داریماا!وایسین لباسامو عوض کنم عجولا!. بعد این که بابام لباساشو عوض کرد به مامانم گفت: -یه لیوان اب بیار! -خب بابا چی شد؟!! -تو چرا این قدر خوشحالی؟!!! -همینجوری!حالا بگید دیگه! -هیچی!به استادت گفتم که راضی شدم. -واقعا؟؟راضی شدید؟!!اخ جون!وای خیلی خوشحالم بابا!. بابام لبخند معنی دار زدو گفت: -اشتباه نکن!به اون گفتم راضی شدم ولی دروغ!اصلا چه معنی داره که تو مسائل خصوصی ما دخالت کنه؟!!الکی گفتم راضی شدم چون اصلا خوشم نمیاد که جوونی به سن و سال اون نصیحتم کنه!. با دهان باز به مامانم یه نگاهی کردم!اونم گیج شده بود! با کمال تعجب گفتم: -چی؟!!شوخیه دیگه؟!!یعنی چه اخه!یعنی اصلا من براتون مهم نیستم؟این همه اشک ریختم کافی نبود؟اخه چرا این کارو میکنین؟!!دیگه خسته شدم از دستتون بابا!اخه مگه اینجا زندانه؟!!!. با ناراحتی و بغض که گلومو گرفته بود به سمت اتاقم رفتم و در اتاقمو بستم..بعد شنیدم که مامانم با صدای تقریبا بلند میگفت: -نمیدونم جادوگر جادوت کرده!شیطون تو جلدته!نمیدونم!تو چرا این قدر بی احساس شدی؟!!هان؟اصلا حالیت نیست که ترانه داره اذیت میشه!!بابا تو داری از حدش میگذری!مورد شوره اون خانوادتو با اون عقاید مسخره شونو ببرن! -اولا صداتو بیار پایین زن!دوما خانواده ی من مثله ماله تو بیخیل نبودن!حتما چیزی میدونستند که موسیقیو ترجیح ندادن! -باشه!به همین افکار مسخره ات ادامه بده!اما من نمیذارم ترانه بیشتر از این ضربه ببینه! -فکر میکنی من میزارم؟!! -هر کاری دلت میخواد انجام بده!اما من نمیذارم!. دوباره جر و بحث های مامانمو بابام شروع شد تا این که فردین اس ام اس داد و نوشته بود: -خانومی فردا میای دیگه؟!!. من در جوابش همه جریانو گفتم اما ازش خواستم که تظاهر کنه که چیزی نمیدونه!و یه وقت به بابام دوباره زنگ نزنه!اما انگار شوک بدی بهش واردش ده بود واسه این زنگ زد به گوشیم و با صدای عصبانی گفت: -عجب بابایی داری!یعنی چی اخه؟!!!ترانه؟ -بله؟ -حالا من چی کار کنم؟ -چیو؟ -من نمیتونم بدون تو!روزایی که کلاس ندارم باهات دیوونه میشم چه برسه این که کلا نبینمت! -این ها شعاره نه؟ -نه به خدا!به من میخوره شعار بدم؟!!ترانه تو رو خدا راضیش کن! -دیگه خسته شدم فردین!از رفتاراش!از بی خیالیش!از همه چی! -درکت میکنم!عوض کردنه افکار این جور ادما سخته خیلی!. نتونستم تحمل کنم ولی دوباره گریم گرفت و صداش به گوش فردین رسید. -مگه نگفتم دیگه گریه نکن؟هان؟تحملشو ندارم!!!!بسه ترانه....حیف چشمهات نیست؟! -چی کار کنم؟باید خودمو خالی کنم!اگه اذیت میشی خداحافظی کنیم؟!! -دوست ندارم اما دوست ندارمم غمتو زیاد تر کنم!برو!ولی زیاد گریه نکنیااااااا...مراقب خودت باش خداحافظ -باشه!خداحافظ. در حال گریه خوابمم برد صبح که شد مامانم اومد بالا سرم و گفت: -امروز برو کلاس!باباتم با من!باید ایر رفتاراشو ترک کنه -میترسم دوباره ابرو ریزی کنه! -نه نمیکنه!تو برو خیالت راحت! ساعت 3:30 بود و بابام بیمارستان بود من به سمت اموزشگاه راه افتادم اما با ترس!از در که رفتم بیرون بسم الله گفتمو و به سمت اموزشگاه حرکت کردم وقتی رسیدم خوب اطرافمو نگاه کردم تا مطمئن شم که بابام اون حوالی نیست و بعد اینکه مطمئن شدم وارد اموزشگاه شدم! -سلام -سلام!ببخشید من منشی جدید اموزشگاه هستم شمارو نمیشناسم! -اهان!بله...میگم چرا شما رو تا حالا ندیدم! من ترانه راد هستم!نوازنده ی پیانو.. -خوشبختم منم ستاره رحیمی هستم منشی جدید -ببخشید منشی قبلیه مشکلی داشتند؟. لبخندی زدو گفت: -نه راستش ایشون حامله هستند به همین دلیل کلا استعفا دادند!. از شنیدن اون خبر شوکه زده شدمو گفتم: -واقعا؟؟؟؟؟پس چرا من نفهمیده بودم؟!!پس به خاطر این ایشون همش لباسای گشاد تنشون بود!راستش خانوم رحیمی من همیشه پیش خودم میگفتم چرا همیشه یه سایز بزرگتر مانتو میخرن نگو حامله بودن! -بله!شما خیلی روابط عمومی تون بالاست! -بله!همه میگن -ببخشید یادم رفت!الان به استادتون میگم که اومدین!استادتون کیه؟ -فردین افشار -سلام اقای افشار هنر جوتون اومدن!بگم بیان داخل؟ -..................................... -خانوم راد هستند -.................................... -الو؟اقای افشار؟. فردین در اتاقشو باز کرد معلم بود که هوله و با تعجب گفت: -ترانه؟خودتی؟بیا تو. از خانوم رحیمی تشکری کردمو رفتم وارد اتاق شدم. -چی شد؟؟پس چرا اومدی؟ -ناراحتی برم؟!! -نه!مگه میزارم بری!بابات راضی شد؟ -نه!مگه اون راضی بشوئه!یواشکی اودم راستش دوباره مامانمو بابام جر و بحث داشتند دیروز امروزم مامانم گفت که بیام اینجا و خیالم راحت باشه...راستش میترسم!مامانم مشکوک میزد! -که این طور!از چی میترسی اخه؟زن و شوهر حرف همو بهتر میفهمن!. بعد با حالت مظلومانه ای گفت: خوش به حالت که مامانو بابات پیش همن! -مگه خدایی نکرده خانوادت فوت کردن؟ -نه!ولی 10 سال پیش که من 17 سالم بود مامان و بابام از هم طلاق گرفتن!مامانم یه رگش استرالیایی بود بعد طلاق رفت استرالیا و بعضی وقتا بهم زنگ میزنه و حالمو میپرسه!سوال همیشش هم اینه که قصد دارم زن بگیرم یا نه که همیشه جوابم نه بوده!ولی این دفعه که زنگ بزنه جواب متفاوتی میشنوه!. نگاهمو از صورتش برداشتمو تو دلم گفتم: -ازدواج منو فردین!چه جمله ی دست نیافتنی بود!. سوال فردین منو به خودم اورد. -خب حالا اخرش که چی؟ -نمیدونم به خدا!!فردا هم جواب دانشگاهم میاد! -به سلامتی!تو موسیقی که شاگر اولی .تو دانشگاهم مطمئن همین طوره نه؟ -تقریبا..بهتر نیست که شروع کنیم؟ -چرا حتما!!!ا. چشمکی زدو گفت: -حالا مشقاتو بده ببینم -بفرمایید! -به به!چه دانش اموز تمیزی!!دخترم؟ -بله؟!! -با بنده ی حقیر ازدواج میکنی؟!!. انگار هدفشو به طور مـ ـستقیم اما تو شوخی اورده بود مکثی کردمو گفتم: -بابام منو بهت نمیده! -به زور میگیرمت! -مگه زور گیری؟. با حرف من دوتاییمون به خنده افتادیم! و بعد شوخی به طور جدی فردین باهام اموزشو شروع کرد! و بعد پایان ساعت اموزشم فردین پرسید؟ -ترانه اگه سوالمو جدی بپرسم چی میگی؟جوابت چیه؟ -جواب چی؟ -ازدواج دیگه! -میگم الان موقعش نیست! -پس کی موقعشه؟ -نمیدونم ولی الان نیست -اگه مامانم زنگ زد بهش بگم که عروس خانوم راضیه؟؟ -.................................. -ترانه؟بگم؟ -بگو!. با شادی تمام بهم نگاه کردو گفت: -حیف که مجبورم فعلا احساسمو تو شعر بگم! -نه!میترسم کسی بخونه! -باشه!. از جام بلند شدمو وقتی خواستم درو باز کنم فردین پست سرم وایساده بود و با صدای اروم گفت: -دوستت دارم ترانه ی زندگی من!. قلـ ـبم به تپش افتاد!!درست مثله داستانای عاشقانه!سرمو برنگندوندم!منم گفتم: -من دوستت دارم پیانیست من!. از در بیرون رفتم!تپش قلـ ـبم بالا و بالا تر میرفت حتی نتونستم از خانوم رحیمی خداحافظی کنم! سوار اتوبـ ـوس که شدم نفش عمیقی کشیدم و سرمو به پنجره تکیه دادم و به بیرون خیره شدم تا اینکه گوشیم زنگ خورد. -سلااام ارغوان خوبی؟؟ -سلام عزیزم.خوبم...تو خوبی؟انگار صدات یه جوری شده! -نه چیزی نیست!چه خبر؟ -خبر که زیاده!!زنگ زدم از حلالیت بطلـ ـبم! -چه چیزایی میگی ارغوان!!حلالیت؟ -اره!پس فردا دارم میرم!میخواستم فردا برم اما چون فردا جواب دانشگاه رو میگیرم پس فردا میرم!. صداش بغض داشت!منم با ناراحتی گفتم: -به سلامتی!تو سفرت نه نمیارم چون خوب نیست! ولی دلم برات خیلی تنگ میشه!به خدا!مخصوصا واسه اون زبونت!! -منم همین طور!میخوای زبونمو با خودم نبرم؟!. خنده ی کوچیکی کردمو گفتم: -نه زبونتو نمی خوام!ماله خودت!پس فردا ساعت چند پرواز داری؟!! -10 صبح -باشه!منم میام فرودگاه -اخه زحمت میشه! -چه زحمتی اخه!میخوام واسه اخرین بار بغـ ـلت کنمو ببینمت! -منم!اصرار نمیکنم نیای چون دوست دارم ببینمت! -بله!بعد 4 سال خوب میشناسمت!همه چیت ok هست؟ -اره!اونجا تا 1 ماه میرم خونه داییم اما بعدش میخوام خودم خونه اجراره کنمو کار کنم!داییم برام یه کار خوب سراغ داره. -خوبیش اینه که یکی رو داری اونجا! -اره!خب مزاحمت نمیشم!پس فردا میبینمت. -حتما عزیزم...... گوشیو قطع کردم و از تو کیفم عکس دو نفره ی منو ارغوان رو اوردم بیرون و بهش نگاه کردم و تو دلم براش ارزوی خوشبختی کردم!ااز روی عکس صورت ارغوانو بـ ـوسیدم!-واااااااای مامان!ساعتو نگاه کن!!چرا بیدارم نکردی؟!!دیر برسم خودمو میکشم! -به جای این همه حرف زدن زود تر حاضر شو دختر!. به سرعت از تخـ ـتم پایین اومدم و نمیدونم چطوری دست و صورتمو شستم و هول هولکی به اشپز خونه رفتم و یه لقمه گذاشتم دهنم!. -بچه!قشنگ بشین صبحانتو بخور! -نمیخواد!همین خوبه...بای بای مامی! -خداحافظ..از قول من به ارغون هم سلام برسون -حتما. واسه اون روز به بابام گفته بودم که ماشینو با خودش نبره منم خیلی سریع سوار ماشین شدم!تو راه فرود گاه بودم که ارغوان زنگ زد: -سلام ببخشید تو رو خدا!نزدیک فرودگاهم -عزیزم زنگ زدم بگم 1 ساعت تاخیر داره پروازم پس عجله نکن! -واقعا؟چه خوب! -خوبه؟ -بله که خوبه!1 ساعت هم 1 ساعته!بیشتر میتونیم همو ببینیم! -اهان!اره از اون نظر عالیه!بهتره قطع کنم!داری رانندگی میکنی! -دیگه رسیدم!5 دقیقه دیگه پیشتم.. گوشیو قطع کردم و سرعت ماشین رو زیاد تر کردم.وارد فرودگاه که شدم جای پارک ماشین نبود با بد بختی یه جا پیدا کردمو با قدم ها سریع وارد سالن شدم!دنبال ارغوان میگشتم که دیدم از دور داره دستاشو تکون میده به سمتش رفتمو بغـ ـلش کردم... -به به!خانوم خارجکی!can you speak persian? -بذار حالا برم! بعد بهم بگو خارجی! -نه دیگه!از این به بعد باید کلی کلاس بیای واسه همه!راستی تو چرا این قدر خوشگل شدی؟!میخوای دل پسرای سوئد رو ببری؟اره کلک؟!! -فدای اون زبونت شم که هیچ وقت غیر فعال نمیشه! -والا زبون تو که از من فعال تره!ببینم پس چرا تنهایی؟پس مامانت اینا کجان؟ -اون ور سالنن من اومدم نزدیک تر ورودی تا راحت تر پیدارم کنی!راستی چه خبر؟هنوز کلاس میری؟ -یه جریاناتی شد که خبر نداری! -چه جریاناتی؟. به طور خلاصه و سریع همه چیو بدون کم و زیادی براش تعریف کردم..بهم چشمکی زدو گفت: -دیدی گفتم بالاخره شیرینیتو میخورم!دیدی؟!! -نه بابا!هنوز چیزی مشخص نشده که فعلا حرفش اومده اما فردین میخواد به مامانش بگه! -پس بادا بادا مبارک بادا ایشاالله........ با دستم جلو دهنش گرفتم و گفتم: -ساکت بابا!هنوز چیزی معلوم نیست!. ارغوان بعد مکثی اشکی از رو گونش پایین اومد که باعث شد منم به گریه بیوفتم!از دور دیدیم که مامان ارغوان اومد به سمتمون و وقتی دید ما داریم گریه میکنیم اونم انگار که منتظر جرقه بود!مامانش هم شروع به گریه کردن کرد! -وااا!!!اینارو نگاه کن تو رو خدا!ابغوره دارن میگیرن!پاشو خانوم .زشته!مگه ارغوان میخواد تا اخر عمرش اونجا بمونه؟زنگ میزنیم بهش!سر میزنه بهمون!زشته به خدا!!. بابای ارغوان شروع به خندیدن کرد اما میشد غم رو تو چشمهاش دید..هر سه تاییمون با دستمال صورتمو پاک کردیم که بلند گو پرواز ارغوان رو اعلام کرد! -خب ترانه جونم!باید برم!خیلی دلم برات تنگ میشه...از اونجا حتما بهت زنگ میزنم..برات ارزوی خوشبختی میکنم...تو این چند سال ممنون که تنهام نذاشتی و تو بعضی کارا مشاورم بودی!در ضمن!وقتی به ایران برگشتم و یه سر زدم باید نامزد کرده باشیااااا -نوبت به نوبت!تو اول بکن بعد من!منم خیلی دلم برات تنگ میشه بهترین دوستم!مراقب خودت باش عزیزم!. همدیگرو به گرمی در اغـ ـوش گرفتیمو بـ ـوسیدیم!بعد من نوبت به مامان و باباش و فامیلاشون رسید که من اشناییتی باهاشون نداشتم..همه داشتن گریه میکردن!صحنه ی خیلی بدی بود!بعدش ارغوان ازمون جدا شد!صورتش قرمز شده بود!باهام بای بای کردیمو و وارد یه سالن دیگه که نمیشد ما واردشیم شد و از پله برقی بالا رفت و دیگه نمیشد دیدش...منم از خانوادش خداحافظی کردمو وقتی سوار ماشین شدم انرژی رانندگی رو نداشتم و ترجیح دادم یه موسیقی گوش کنم!یه اهنگی که خیلی دوسش داشتمو گداشتم و صندلی ماشینو عقب بردمو چشمهامو بستم و به اهنگ گوش دادم: دل دنیا رو خون کردی که این جوری تو رفتی تموم دل خوشی هام و تو با رفتن گرفتی مثل حس یه عشق تازه بودی مثل افسانه بی اندازه بودی هیچ کی برای من شبیه تو نبوده دنیا چه بی رحمی آخه تنهایی زوده دل دنیا رو خون کردی که این جوری تو رفتی که این جوری تو رفتی وقتی اهنگ تموم شد گوشیم زنگ زد...شماره ی فردین افتاده بود. -سلام -سلام خانومی!چرا صدات این جوریه؟ -هچی! -هیچی که نشد جواب!کجایی الان؟ -فرود گاه -فرود گاه واسه چی؟ -به خاطر همون دوستم دیگه! -اهان!یادم رفته بود!پس بگو چرا صدات این جوریه!!بعدا زنگ بزنم؟ -نه!خوبم الان... -راستش ترانه من با مامانم حرف زدم!به بابامم گفتم!مامانم گفت که دوست داره ملاقاتی باهات داشته باشه البته شرایط تو هم بهش گفتم مخصوصا در مورد پدرت!ولی دوست داره ببینتت همین طور بابام!تو که مشکلی نداری؟ -نه اصلا!!مطمئنی ما با هم خوشبخت میشیم؟ -خوشبختی یعنی چی؟خوشبختیو خود اداما میسازن!من نمیذارم اب تو دلت تکون بخوره!نترس!ما داریم عاقلانه این کارو میکنیم!مامانم این پنجشنبه میاد ایران.جمعه خوبه؟ -اخه هنوز خانواده ی من هیچی نمیدونن! -خب بگو بهشون!اول به مامانت بگو!امروز بگو بعد جوابشو بهم بده..دیگه مزاحمت نمیشم چون میدونم حالت زیاد خوب نبست عزیزم!خداحافظ -مرسی که درک میکنی!خداحافظ-سلام -سلام چه خبر؟چرا دیر کردی؟ -پروازش تاخیر داشت -90% پروازها تاخیر داره!صورتشو نگاه کن!کل اب بدنتو فکر کنم امروز دادی واسه ارغوان! -مامان؟ -بله؟ -راستش یکی از من خواستگاری کرده. مامانم تعجب کرد که بی مقدمه گفتم. -نکنه خلبان های فرود گاه خواستگاری کردن؟ -مامان جدی میگم!شوخی نمیکنم! -یعنی تو همین چند ساعتی که تو رفتی بیرون خواستگاری کرد؟!!!من نمیفهمم!توضیح بده ببینم..... -راستش یه چند وقتی بود که علاقشو بهم نشون داده بود ولی من جدی نگرفته بودم!تا این که دیروز خواستگاری کرد... -حالا کی هست؟ -استاد موسیقیم. مامانم هاج و واج نگاهم کرد!فکر هر کسیو میکرد جز فردین! -اوه اوه!ترانه میدونی که من الان دارم ریز ریز رو بابات کار میکنم!چه برسه به اینکه من بگم استادت ازت خواستگاری کرده!! -ولی مامان این فرق میکنه!قضیه مربوط به زندگی منه! -اره!میدونم!منم خسته شدم از این رفتاراش تا الان هر چی پافشاری کرده بسه دیگه!امشب باهاش حرف میزنم.حالا خانوادش میدونن؟ -اره میدونن!. جریان خانواده ی فردین رو براش گفتم... -خب این یه ذره قضیه رو مشکل میکنه!این که مامان و باباش طلاق گرفتن!تازه اینکه مامانش تو استرالیاست! -مامان مگه میخوام با خانوادش ازدواج کنم؟ -نکنه تو هم بی علاقه نیستی هان؟ -راستش نه!هنچین بی علاقه هم نیستم! -خب دیگه!علاقه دو طرف مهمه!بقیش هم با من...من فکر کردم زیاد علاقه ای نداری!تا جمعه که چیزی نمونده!امروز دوشنبه اس!3 روز مهلت داریم که باباتو راضی کنیم. گونشو بـ ـوسیدمو رفتم اتاقم تا زنگ بزنم به فردین...اولش جواب نداد ولی بعدش خودش زنگ زد: -سلام ببخشید جواب ندادم!چه خبر خانومی؟ -سلام!اشکالی نداره!راستش من حرف زدم با مامانم!قرار شد با بابام حرف بزنه! -خوب این که خیلی خوبه!پس من جواب قطعیو میدم به مامانم!ترانه؟ -بله؟ -کی فکر میکرد تو اون روز که من تورو دمه
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#4
اموزشگاه دیدم!بهت علاقه مند شم؟! -منم فکر نمیکردم که بهت علاقه مند شم!فردین؟ -جانم؟ -اگه بابام راضی نشه چی؟ -چرا نفوظ بد میزنی!!؟مگه میشه راضی نشه؟!!از خودم این قدر مطمئنم که اگه بره تحقیق یه مورد هم گیر نمیاره! -نمیدونم!میترسم! -نترس....قول میدم همه چی خوب پیش میره... -خدا کنه همین جور باشه که تو میگی!کاری نداری؟خیلی خستم میخوام بخوابم.ببخشید -نه من زیاد پر حرفی میکنم!برو بخواب!فردا واسه تمرین میای دیگه؟ -اره حتما!فرداش برای تمرین که رفتم ..قبل اینکه وارد اتاق بشم فردین جلومو گرفت و گفت: -سلام..خوبی؟ -سلام .مرسی تو خوبی؟ -خوبم عزیزم..راستی مامانم زنگ زد پروازش فردا ساعت 4 بعد از ظهره!نمیتونم فردا بیام کلاس..اجازه میدی واسه فردا؟ -این چه حرفیه!!معلومه که اره ولی کار سخت تر شد! -چرا؟؟!! -اخه راضی کردن بابام کمی طول میکشه! -تو اصلا به بابات نرفتیا!!خیلی سخت گیره بابات! -سخت گیر نیست!حساسه! -قرارمون بیوفته 5 شنبه مشکلی نداره؟ -نه فرقی نمیکنه!مامانت اخلاقش چه جوریه؟نمیخوام یه وقت بی احترامی کنم بهش یا این که فکر بد بکنه در موردم! -نه اصلا!مگه میشه فکر بد بکنه؟؟اخلاقش مثله ایرانیاست!بالاخره 19 سال تو ایران بوده!وقتی بهش قضیه رو گفتم خیلی خوشحال شد!خیلی دوست داره من زود تر ازدواج کنم چون 8 سالی ازم دور بوده یه جورایی عذاب وجدان داره!ولی من بخشیدمش! -چون تو خوبی بخشیدیش! -بیشتر از این شرمنده ام نکن!حالا برو تمرین کن...مزاحمت نمیشم. ××××××××××××××××××××××××× ××× -چی شد مامان؟ -........................ -مامان؟؟؟؟؟بگو دیگه!راضی شد که بیان خواستگاری؟. مامانم لبخندی زدو گفت: -با بدبختی راضیش کردم!گفته فعلا بیان تا ببینیم چی میشه!تازه گفت.... -چی گفت؟چرا طفره میری مامان؟ -گفت من دخترمو به کسی موسیقی یاد اینو اون میده نمیدوم!گفت به خاطر احترام میذاره یه شب بیان خونمون! -ای بابا!!!یعنی چی؟!!ابرمون که میره جلوشون.. -حالا تو غصه نخور دختر!تا الانش خدا بزرگ بوده!مطمئنم که اگه واقعا این پسر!پسر خوبی باشه رضایت میده!تازه بحث.بحثه زندگی توئه!لج و لج بازی که دیگه نمیتونه بکنه! فقط من نگرانیم از بابت مامانشه!...اخه فرهنگ غربیا با ما فرق میکنه! -اون جور هم دیگه که نیست! 19 سالی ایران زندگی کرده و بابای فردین ایرانیه! ××××××××××××××××××××××××× × بالاخره 5 شنبه شد و مامان فردین ساعت 7 بعد از ظهر و به صرف شام رو برای دیدارمون ترجیح داد....اون روز مانتوی مشکی رنگی تنم کردم با شلوار جیگری رنگ و با شال جیگری رنگ و ارایش ملایمی کردم! -سلام خانوم خانوما! -سلام..ببخشیدا میخواستم خودم بیام! -نه!مگه میشه؟!!!تازه اگه هم میخواستم مامانم اجازه نمیداد که تنهایی بیای!در ضمن خیلی خوشگل شدی! -مرسی...تو هم خیلی خوشتیپ شدی!. باز ماشینش از عطرش پر شده بود!خیلی خوشتیپ کرده بود!کت تک مشکی رنگی پوشیده بود که جذبش بود و هیکلش توش خیلی قشنگ دیده میشد...با شلوار لی که معلوم بود مارک دار بود! زیر کتش هم پیراهن سفید رنگی پوشیده بود!.کل راه رو زیاد با هم حرف نزدیم...!خیلی استرس داشتم...به رستوران که رسیدیم از زیباییش شگفت زده شدم! رستوران سنتی بود که یک طرفش کافی شاپ بود!وسط کل کف رستوران اب میومد که کمی از طول جوی خیابان های معمولی بیشتر بود!فردین منو به کافی شاپ همراهی کرد و از دور زنی رو نشونم داد و گفت: -خب ترانه خانوم!اینم مامان من!... از دیدن مامانش تعجب کردم!مامانش جوون تز از چیزی بود که فکر شو میکردم!مانتو کوتاهی تن کرده بود و چطی هاشو ریخته بود روی پیـ ـشونیش!بهش 46.47 ساله میخورد!ارایش کمی کرده بود!تا منو دید گفت: -به به!!سلام عزیزم! -سلام!من ترانه راد هستم!خوشبختم! -منم کاترین هستم!همین طور که میدونی مامان فردین!نمیدونستم فردین یه فرشته رو انتخاب کرده! -خیلی ممنونم از لطفتون!شما هم خیلی زیبا هستین...! -چشمات زیبا میبینه عزیزم!. دیگه استرسم از بین رفته بود!این قدر مامانش خون گرم رفتار میکرد انگار یه چند سالی هست که منو میشناسه!ازم خواست که کاترین جون صداش کنم واسه همیشه و منم به نظرش احترام گذاشتمو کارترین جون صداش کردم! -میدونستم که فردین یه روزی تصمیم به ازدواج میگیره!واقعا باید به سلیقش تحسین بگم!پسرم این فرشته رو از کجا پیدا کردی؟. فردین لبخندی زدو بهم نگاه کرد و همین طور بهم زل زده بود و جواب کاترین رو داد: -من تا این فرشته رو مال خودم نکنم دست بر نمیدارم!حتی اگه کل دنیا نا راضی باشن! مگر اینکه خودش نا راضی باشه!. لبخندی بهش زدم....نگاهمون تو هم گره خورد تا اینکه کاترین با حرفش ما رو به خودش جلب کرد. -معلومه که خیلی همو دوست دارین!از نگاهاتون معلومه!ترانه ی عزیزم!اگه ازدواجتون صد در صد شد که میدونم این طور میشه! من تصمیم دارم ایران بمونم!چون دیگه فردین زن گرفته و اگه خدا بخواد که نوه دار شم دوست دارم پیشش باشم! -مامان از الان به فکر نوه اید؟!!!کو تا نوه!!!؟ -واااا چرا نباشم!باید سال اول یه نوه خوشگل واسه من بیارین! -1 سال؟!!!!!!!تا 3 سال فکر نوه رو نکن مامانم! -باشه بابا!. از بحث بین کاترین و فردین خیلی خنده ام گرفته بود!مامانش بیشتر از چیزی که فکرشو میکردم دوست داشتنی بود! اون روز در مورد همه چیز باهم حرف زدیم!بعد خوردن شام من کاترین رو بـ ـوسیدمو سه تایی سوار ماشین شدیم! اول که فردین منو رسوند خونه و بعدش خودشو مامانش رفتن!تو دلم حس خوبی داشتم.....اما نمیدونستم چرا باباش نیومده بود؟!! -سلام چه قدر طول کشید! -سلام!اره! -خب چی شد؟ -وایسا مامان لباسامو در بیارم بعد کلشو تعریف میکنم برات!. کل ماجرارو برای مامانم گفتم و انگار خیلی خوشش اومده بود از رفتار مامانش با من! مشغول حرف زدن در مورد اینده بودیم تا اینکه بابام اومد و...........-خوب واسه خودتون میبرین و میدوزین!منم که اصلا حساب نمیکنین! -کی گفته هم بریدیم!هم دوختیم؟!!این فقط یه قراره ساده بود! -ساده؟مطمئنی ساده بود؟والا 1 ساعتی میشه همش ازشون تعریف میکنین!عمرا من بزارم ترانه با این پسره ازدواج کنه!. اون حرف مثله زهری بود که به زور تو حلقم ریختند!نتونستم تحمل کنم به همین دلیل ترجیح دادم اون جارو ترک کنم و به اتاقم برم! -اخه چرا لج بازی میکنی علی؟!!بابا از دستت دیگه منم دارم خسته میشم!اگه پسره خوبی باشه!دستش به دهنش برسه و بتونه ترانه رو خوشبخت کنه چرا نذاریم ازدواج کنن؟! -کسی که استاد موسیقی باشه از همون اول زندگی ننگ میاره تو زندگی!بعد تو میگی ترانه رو خوشبخت میکنه؟! -خجالت بکش مرد!ننگ دیگه چیه؟مثلا تو مرد تحصیل کرده ای و داری تو جامعه الان زندگی میکنی!یه ذره روشن فکر باش!الان اون دوره ی قدیم نیست که به زور دختر رو شوهر بدن! و بعد این که مگه اشکال موسیقی چیه اخه؟!موسیقی به روح ادم ارامش میده! -به هر حال من با این ازدواج موافق نیستم... -باشه بابا! موافق نباش! این قدر به این رفتارات ادامه بده تا اخر سر این دختر رو دق بدی با این کارات! ××××××××××××××××××××××× -سلام ترانه خوبی؟ -سلام!نه خوب نیستم! -خدا نکنه!چرا؟ -از الان بابام شروع کرده به نه گفتن!اعصابم خورده... -مگه اصلا منو خانوادمو میشناسه؟ - همین جوری نه میگه!مامانمم عصبانی کرده! -میخوای یه قرار بذارم خانوادت با خانوادم اشنا شن؟ -خیلی خوبه اما بعید میدونم بابام قبول کنه! -حالا تو باهاش حرف بزن! -باشه ببینم چی میشه! -اگه اوکی شد بگو من هماهنگ کنم!البته بیاین خونمون اینجوری بهتره نه؟ -اره خوبه...باهاشون حرف میزنم بهت خبر میدم!. فردا صبحش وقتی از خواب بلند شدم دیدم مامان و بابام خونه نیستم و روی کاغذی که رو یخچال چسبیده شده بود نوشته بودن: ما میریم تره بار زود برمیگردیم... ساعت 11 صبح بود و من شروع به خوردن صبحانه کردم وقتی صبحانه خوردنم تموم شد زنگ خونه به صدا در اومداول بابام با کلی کیسه های میوه وارد خونه شد و بعد مامانم!بعدش منو مامانم شروع به شستن میوه ها کردیم همین طور که مشغول کار بودیم بابام به بیمارستان رفت چون از بیمارستان به بابام زنگ زده بودن که بیماری حالش بد شده! -مامان دیروز فردین زنگ زد منم تقریبا مخالف های بابا رو براش گفتم اونم پیشنهاد داد که یه قرار بذاریم توخونشون تا بهتر خانواده ها همو بشناسن! -خب این که خیلی خوبه!من با علی حرف میزنم اگرم نه بگه راضیش میکنم!خدا رو چی دیدی؟شاید خوشش اومد -پس بهش خبر بدم؟ -اره خبر بده!فکر کنم پس فردا خوب باشه!البته بازم ببین خودشون چی میگن!. مثله همیشه بعد از ظهر به اموزشگاه رفتم و بعد تمرین با فردین حرف زدمو قرار شد فردای اون روز یعنی 4 شنبه شب خونه ی فردین اینا بریم!مامانمم با هزار بد بختی بابامو راضی کرد! ×××××××××××××××××××××× -اینم از اموزش امروز!راستی ترانه خیلی داری یشرفت میکنیااااا -ممنون!همش به خاطر خوب درس دادن های توئه! -من که کاری نمیکنم! -راستی این دففعه میخواد دوباره چه شعری بنویسی اقای شاعر!؟ . لبخندی زدو گفت و با حالت شیطن امیزی گفت: -از زور تو هم که شده نمینویسم!راستی الان بیا با هم بریم! -بذار ببینم مامانم اینا حرکت کردن یا نه!. به مامانم زنگ زدمو گفتم که اگه هم زمان برسیم خیلی بهتره! و باهم تقریبا حرکت کردیم! اون روز فردین یه ماشین دیگه ای اورده بود که مدل بالا بود!از ارمش قهمیدم که bmw هست!تو کل راه هیچی نمیگفتیم!اما وقتی نزدیک خونه شدیم از دیدن خونهشون شگفت زده شدم! -واااااای اینجا خیلی قشنگه! -اون چشمهاته که قشنگ میبینه عزیزم!حالا پیاده شو تا من ماشینو پارک کنم و با هم بریم داخل!فکر کنم خانوادت اومدن! -از کجا میدونی؟ -اخه لوستر های پذیرایی روشنه!. از ماسین پیاده شدم و گشتی تو خونه زدم!کل خونه رو انواع درخت های میوه پر کرده بود....خونه ی خیلی زیبایی داشتند! و من به تقدیر خودم خندیدم و تو دلم گفتم: -نگاه کن ترانه!اومدی خونه ی کسی که اتفاقی اون روز دمه اموزشگاه دیدیشو حالا میخوای اگه خدا بخواد باهاش ازدواج کنی!.... -به چی نگاه میکنی؟بیا بریم تو! -اخه اینجا خیلی قشنگه!ولی اره راست میگی!بهتره بریم تو! داخل که شدیم فردین منو به داخل پذیرایی راهنمایی کرد!خودشم رفت تا حاظر شه و با تیپ جدیدی وارد سالن شه!من سلام گرمی به مامان فردین کردم و روی مبلی نشستم! -سلام!خیلی وقته رسیدید؟ -نه دخترم!یه چند دقیقه ای میشه!پس خود فردین خان کجان؟ -سلام خانوم راد من اینجام! -سلام پسرم خوبی؟ -ممنون!شما خوبین؟ -ممنون پسرم! -سلام اقای راد! -سلام. بابام به طوری جواب سلام فردین رو داد که لبخند فردین روی لبش ماسید و ترجیح داد که احوال پرسی رو ادامه نده! کل اون شب بابام یه طوری به کاترین نگاه میکرد!همین طور کاترین!نگاه هر دوشون پر از خشم بود!حتی فردین هم اینو حس کرده بود!اما مامانم حواسش به نگاه های اون ها نبود!کل شب رو در مورد ازدواج و تفاهم و...حرف زدند! مواقع خداحافظی شد!بابام خیلی سرد فقط با فردین خداحافظی کرد و طوری رفتار کرد که انگار نه انگار کاترینی وجود داره!تو ماشین دوباره جر و بحث بین مامان و بابام شروع شد -چچرا اینجوری میکنی؟این از سلام کردنت بود!اونم از خداحافظی کردنت!ابرومونو بردی!تو معلوم هست چته این روزا؟ -.......................................... -با تو ام! -.......................................... بابام اصلا جواب مامانم رو نمیداد و یکی از دسناشو گذاشته بود رو پیـ ـشونیش!دلیل اون کاراشو نفهمیدم!مخصوصا رفتارشو با کاترین!باید دلیل خاصی داشت که اون رفتارو میکرد!خونه که رسیدیم هیچ کدوممون حرف نزدیم!حتی مامانم که تا برسیم خونه همش داشت جر و بحث میکرد!نمیدونم!انگار یه چیزایی مشکوک بود!نگاه های بابام به کاترین و مخالفت های اون!مامانمم خسته شده بود از اون وضعیت....بیچاره فردین مجبور بود این مشکلات رو تحمل کنه!تو افکار خودم بودم که متوجه شدم همه ی برق ها خونه رو بابام خاموش کرد!از رو تخـ ـت اومدم پایین تا مسواک بزنم!متوجه شدم در بالکن بازه!خیلی اروم به سمت بالکن رفتم...بابام داشت سیـ ـگار میکشید!یه 12 سالی بود که سیـ ـگار رو ترک کرده بود...اما اون شب پشت سر هم سیـ ـگار میکشید و به اسمون خیره شده بود...این قدر غرق تو افکارش شده بود که متوجه نشد من اون جا هستم..بعد زدن مسواک روی تخـ ـتم خوابیدم..!دختر خیلی کنجکاوی بودم.!اما هر چی فکر کردم ربطی بین نگاه های بابا و کاترین متوجه نشدم..!ساعت 4 صبح بود که از خواب پریدم و متوجه شدم که بابام بیداره و ظاهرا داشت تلفنی با یکی حرف میزد!اما با کی؟انگار داشت با کسی دعوا میکرد چون میگفت: -اصلا تو از کجا پیدات شد عوضی؟هان؟ -.................................................. -خفه شو!من تو رو ول کردم؟یاتو که همش دنبال قرتی بازیت بودی؟! -.................................................. -الانم غلط کردی بهم زنگ زدی!من زندگیمو دوست دارم!دیگه نمیخوام صداتو بشنوم..!فکر اینکه بذارم ترانه با تو رفت و امد داشته باشه رو هم از سرت بیرون کن!. بعد گفتن اخرین جمله اش بابام گوشیشو رو مبل پرت کرد و یه نخ سیـ ـگار کشید!حسابی گیج شده بودم!اون کی بود که بابام اون طوری باهاش حرف میزد؟ و میگفت نمذاره من باهاش رفت و امد کنم؟اصلا کی بود که 4 صبح به بابام زنگ زده بود؟مامان هم از این قضیه خبر داره؟. یه عالمه سوال بی جواب ذهنمو مشغول کرده بود!دلم میخواست ببینم قضیه چیه!از کارایی که هیجان داشت خوشم میومد....همیشه هم فیلم های جنایی و پلیسی خیلی دوست داشتم!. بعد تموم شدن سیـ ـگار بابام به سمت اتاق خودشون یعنی اتاق خودشو مامانم رفت و بعد 1 ساعتی دوباره از اتاق بیرون اومد و به سمت اشپز خونه رفت..همیشه عادت داشت وقتی خوابش نمیبرد یه قرص ارام بخش میخورد..اون روز هم بعد خوردن قرص به خواب رفت منم دوباره خوابیدم از خواب که بیدار شدم ساعت 10 صبح بود! -سلام صبح بخیر!چه خبره!؟تو که همیشه سحر خیز بودی...جدیدا خیلی میخوابیاااا -اخه صبح زود از خواب پریدم...راستی مامان شما متوجه نشدی که بابا صبح زود بلند شده بود؟ -چی؟صبح زود؟باباتو که همین جوریش به زور پا میشه چه برسه به صبح زود!حالا چطور مگه؟. ترجیح دادم که چیزی فعلا به مامانم نگم به خاطر همین گفتم: -هیچی!شاید خواب دیدم..اخه فکر کردم بابا رو صبح زود دیدم!راستی وضعیت الان چیه؟جواب فردین رو چی بدم؟ -چی بگم والا؟فکر کنم یکی باباتو جادو کرده...کلا اخلاقش عوض شده..من که فردین رو دیدم ازش خیلی خوشم اومد!به نظر پسر خیلی خوبی میومد!ماشالله چه خونه ای هم داشتند!پر گل و گیاه بود! -اره خیلی خونه ی قشنگی داشتن!مامان فردینم زن خوبیه! -کاترین؟اسمش کاترینه دیگه نه؟ -اره!دوست داره کاترین صداش کنی! -اونم زن خوبی بود!خیلی خوش پوش و مودب...اما چرا بابای فردین نیومده بود؟ -اره!وقتی با فردین حرف زدم گفت باباشم میاد...اون روزم خودم باهاشون قرار داشتم باباش قرار بود بیاد ولی نیومد!ازش میپرسم فردا! گرم حرف زدن بودیم که گوشیم زنگ خورد. -بله؟ -سلام خانوم راد؟ -بله -ترانه راد؟ -بله خودم هستم!شما؟ -مهم نیست من کیم فقط میخوام یه سری حقیقت رو برای شما روشن کنم -چه حقیقتی؟اصلا شما کی هستین؟ -فکر کنین یه دوست!راستش دوست دارم خودتون دنبال حقیقت بگردین!فقط یک راهنمایی میکنم بهتون..خوب درباره ی گذشته ی پدرتون تحقیق کنین!فکر کنم خیلی به دردتون بخوره.. -یعنی چی؟شما؟گذشته ی....... تا خواستم جمله ام رو تموم کنم گوشی رو قطع کرد!کم کم ترسیدم!اصلا اون کی بود؟گذشته ی بابام چی بود که به درد من میخورد؟چرا بابام تا نصفه شب بیدار و بود اصلا اون کی بود که صبح به اون زودی بابام داشت باهاش حرف میزد؟دوباره هزار تا سوال بی جواب ذهنمو پر کرد!گوشیمو پرت کردم رو تخـ ـتم...تا خواستم از اتاقم خارج شم دوباره گوشیم زنگ خورد!گوشیمو برداشتم: -ببینین من نمیدونم کی هستین و نمیفهمم منظورتون از گذشته بابام چیه و.... تا خواستم ادامه جمله ام رو بگم صدای خنده از پشت خط بلند شد! -سلام دیوونه!!منتظر تماس کسی بودی؟گذشته بابات یعنی چی؟ -اِ توئی ارغوان؟؟؟ببخشید...چه خبر؟چی کارا میکنی؟چه عجب یه زنگی زدی!دیگه داشتم ازت نا امید میشدم دختر! -سلامتی والا!!اینجا خیلی خوبه ترانه!تو هم پاشو بیا اینجا!! -نه نه!ایران سرای من است! -برو بابا!شوخی نکن!جدا میگم!الان دارم تو یه شرکت تبلیغاتی کار میکنم که داییمم توش کار میکنه!با کلی خواهش و تمنا قبول کردن منم کار کنم!حقوقش خیلی خوبه...ماه دیگه هم خونه اجاره میکنم و مـ ـستقل میسم !دیگه تو خونه داییم نمیمونم!تو چه خبرا؟بگو ببینم استاد خوشگلت چی کارا میکنه؟ -والا هیچی!هنوز بابام رضایت نداده!تازه داره یه سری جریان های مشکوک اتفاق میوفته! -چی؟مشکوک؟یعنی چی؟!! -حالا بعدا که مطمئن شدم بهت میگم...خیلی خوشحالم کردی که زنگ زدی! -منم خوشحال شدم صداتو شنیدم!اخ اگه بدونی چه قدر دلم واسه بازیگوشیهای دانشگاه تنگ شده!یادش بخیر.....قدر اون روزا رو ندونستیم!ببخشید دیر زنگ زدم!این روزا خیلی سرم شلوغ بود -اره درکت میکنم همین جا خود ایران سخته چه برسه به غربت! -اره..وقتتو نمیگیرم کاری نداری؟دلم برات تنگ میشه عزیزم خداحافظ -منم همین طور خداحافظ گلم. شب که بابام اومده بود بوی شدید سیـ ـگار میداد که باعث شد مامانمم بفهمه و بپرسه: -علی؟سیـ ـگار کشیدی؟مگه قرار نبود کلا دیگه لب به سیـ ـگار نزنی؟ -ولم کن بازم تو گیر دادی؟اصلا حال و حوصله جر و بحث ندارم!. بعد با بی حوصلگی تمام به اتاق رفت و بعد از عوض کردن لباساش رو تخـ ـت دراز کشید..مامانمم که انگار دلش شکست شروع به گریه کردن کرد!اما گریه ی بی صدا!همین جوری اشک از گونه هاش پایین میومد..به سمتش رفتمو مجبورش کرد تا از شستن ظرف ها خوداری کنه و روی صندلی میز ناهار خری بشینه. -مامان جونم چرا گریه میکنی اخه؟ -نمیدونم چرا اینجوری شده!!تا حالا هیچیو ازم مخفی نذاشته بود!دیگه نمیدونم چی کار کنم ترانه!! -تا اینجاشو شما اومدین!از اینجا به بعدشو بسپرین به من!خودم میدونم چی کار کنم مامان! -مثلا چی کار اخه؟ -یه برنامه هایی دارم...بالاخره معلوم میشه دلیل این همه ی این کارای بی منطق بابا از کجا سر چشمه میگیره! -نمیدونم والا!من دیگه طاقتشو ندارم! ×××××××××××××××××××××× -من میرم بیرون 2 ساعت دیگه برمیگردم! -کجا میری علی؟ -نا کجا اباد!. میبینی ترانه چه جوری جواب میده؟اخه کدوم مردی با زنش اینجوری حرف میزنه؟؟!. اون لحظه فکری به مغزم رسید که بابابمو تعقیب کنم!با این که اصلا دوست نداشتم اما به خاطر مامان هم شده نباید میذاشتم این قدر اذیت شه!تازه با دیدن اون همه کارای عجیب بابا بیشتر مشتاق بودم ببینم قضیه چیه!بابام زیاد اهل ماشین نبود و تا جایی که امکان داشت با اتوبـ ـوس این ور و اون ور میرفت!منم به بهونه ی بیرون رفتن حاظر شدمو تا جایی که بابام پیاده میرفت پشت سرش راه افتادم!وقتی به ایستگاه اتوبـ ـوس رسید من دور تر ازش وایسادم و بعد سوار شدنش منم سوار شدم و تا جایی که بود روی صندلی های اخر اتوبـ ـوس نشستم...از اول تا ایستگاهی که میخواست پیاده شه سیـ ـگار کشید!صورتش نگران به نظر میرسید..اخر سر ایستگاه ولیعصر پیاده شد و منم دنبالش به راه افتادم..همین طور دنبالش بودم که گوشیم زنگ خورد. -سلام خانوم خانوما کجایی؟ -سلام بیرونم!راستش بعدا بهت زنگ میزنم -فقط یه چیزی میخواستم بپرسم بعدش قطع کن باشه؟ -باشه بگو -تو هم متوجه نگاه های بابات و مامانم شدی؟ -اره!کلا دوتاییشون بد جور بهم نگاه میکردن... -به نظرت دلیلش چی بود؟ -نمیدونم!خودمم خیلی کنجکاوم! -راستی من هفته دیگه تو پاریس کنسرت دارم -واقعا؟؟حتما باید بری؟ -اره خب!دلم برات خیلی تنگ میشه ترانه! -منم!. با شیطنت ادامه دادم: -نمیشه منم بیام؟. خنده ای زد و گفت: -نه عزیزم!مگر اینکه تو چمدون بذارمت و بدزدمت!خسته شدم ترانه!!!پس کی مال هم میشیم؟!! -منم خسته شدم فردین!ولی چی کار کنیم؟! -ببخشید خیلی حرف زدم...خداحافظ -خداحافظ. بابام همین طور پیاده میرفت تا این که وارد یه کافی شاپ شد!خیلی برام جای تعجب داشت!حتی وقتی بابام مهمون خیلی مهم هم داشت هیچ وقت تو کافی شاپ قرار نمیذاشت و همهیشه تو رستوران دعوتشون میکرد..کافی شاپ خیلی قشنگی بود!دکوراسیونش به ادام ارامش میداد!همین طور موزیک بی کلامی که پخش میشد...بابام همین طور این ور و اون ور کافی شاپ رو نگاه میکرد!انگار دنبال کسی بود!بالاخره جلوی یک میز وایساد..من از دور داشتم نگاه میکردم!بابام سلامی کرد به طرف مقابلش اما صورت طرف مقابلش برام قابل دیدن نبوداون ور تر که رفتم با دیدن کسی که جلو بابام نشسته بود هول ورم داشت! خدای من!چی میدیدم؟؟؟؟یعنی بابام.....؟؟؟خیلی هول کرده بودم!به سرعت به فردین زنگ زدم: -الو سلام فردین...به ادرسی که میگم همین الان سریع بیا -علیک سلام...ترانه خوبی؟چرا صدات میلرزه؟چیزی شده؟ -بیا بعدا بهت میگم!ادرسو یادداشت کن!یه کافی شاپه! -تو کافی شاپ چی کار میکنی؟ -من کاری نمیکنم!ولی مثل این که بعضیا یه کارایی دارن میکنن...حالا مینویسی یا نه؟ -اره بگو. ادرسو بهش دادم!یه 20 دقیقه بعد فردین خودشو رسوند...بیچاره خیلی هول کرده بود! -هان ؟چی شده؟خوبی؟سالمی؟. از طرز حرف زدنش خندم گرفت!فکر میکرد من چیزیم شده -هیچی نشده!یه لحظه بیا!اون میزو میبینی؟ -کدوم میز؟ -همونی که گل های روز تو گلدونشه! -اهان دیدم! اِ اون که مامان منه!!!!! -بله!اونم بابای منه! -اینجا چی کار میکنن؟ -والا خودمم نمیدونم! -شاید دارن درمورد ما حرف میزنن! -چه حرف هایی میزنی!دو تایی!اونم تو کافی شاپ!اومدم درمورد ما حرف میزنن؟! -منظورت چیه؟ -انگار یه خبرایی هست!! -نه بابا!امکان نداره!مامان من اون جوری نیست! -مگه بابای من هست؟ -اِ نگاه کن!قیافه بابات عصبانیه!مامان منم انگار حالش خوب نیست... -اره راست میگی!خیلی مشکوک میزنن فردین!تازه وقتی بابام میخواست از خونه بیاد بیرون به مامانم نگفت کجا میره!جواب سر بالا داد! -یعنی چه رابطه ا بین باباتو مامانمه؟ -نمیدونم..بیا این ور تر مارو نبینن! -نگاه کن تو رو خدا!شدیم کلانتر محل!اونم چی؟داریم مامان و بابای خودمونو تعقیب میکنیم..پس بگو!اون موقع که بهت زنگ زدم داشتی تعقیب بازی میکردی!اره شیطون؟ -بله کلانتر!از اون جایی که من دنبال هیجانم همیشه تا نفهمم قضیه چیه دست بردار نیستم! -منم باهاتم...اخه کنجکاو شدم...نگاه کن دارن پا میشن!بیا بریم تو ماشین من تا نبیننمون! -چشم. باهم به سمت ماشین فردین رفتیمو از دور نگاهشون میکردیم!یه دفعه بابام یه دادی زد که همه مشتریای کافی شاپ از پنجره نگاهش کردن...ما هم کپ کرده بودیم...یه بار دیگه هم گفت: -خفه شو!عمرا بذارم!. -ترانه؟ -بله؟ -بابات با مامان من بود که گفت خفه شو؟ -ظاهرا بله!. صورت فردین قرمز شده بود!حق داشت سخت بود که یکی جلوش به مامانش فحش بده بدتر این بود که کاری نمیتونست بکنه چون کسی که به مامانش فحش داد بابای من بود! منم از شدت خجالت گفتم: -من به جای بابام ازت معذرت میخوام -تو چرا عذر خواهی میکنی عزیزم؟ -نمیدونم چرا این روزا همه حالشون خوب نیست! -اره!چی کار کنیم؟دنبال کدومشون بریم؟ -هیچ کدومشون..احتمالا الان بابام میره خونه مامان تو هم همینطور -پس بذار برسونمت -نه مرسی! -تو پیش خودت چی فکر کردی؟اخه من میذارم وقتی ماشین دستمه و تو الان باید بری خونه تنها بفرستمت؟ -ممنون!فقط دیرت نشه.. -واسه تو همیشه وقت هست.. کل راه رو نوبتی هر کدوممون نظری میدادیم و فرضیه ای میساختیم! -بفرما!اینم خونتون! -ممنون واقعا!اگه خبری شد حتما بهت زنگ میزنم! -باشه!منم همین طور! خداحافظ -خداحافظ. وارد خونه شدم فهمیدم هنوز بابام نرسیده خونه... تازه لباسامو عوض کرده بودم که صدای در خونمون زده شد و بابام اومد!مامانم به ظاهرا قهر بود!چون کل اون شب رو حرف نزد... تو اینترنت بودم که گوشیم زنگ خورد!شمارش نا اشنا بود..پیش خودم گفتم حتما اون ناشناسس اما گوشیو که برداشتم دیدم کاترینه -سلام عروس قشنگم -سلام کاترین جون خوبین؟ -ممنونم عزیزم..تو خوبی؟ -بله!بد نیستم -زنگ زدم ببینم بالاخره تاریخ عقد رو مشخص کنیم! -امروز به بابام مگه نگفتین تو...... تازه متوجه شدم که سوتی دادم و کمی من من کردم که کاترین گفت: -چی عزیزم؟بابات؟ -نه هیچی!امروز سرم درد میکنه!چرت و پرت میگم!والا بذارین با مامان و بابام حرف بزنم بعد.. -اگه کلا با ازدواجت با فردین رضایت ندادن چی؟ -میدن!من میخوام زندگی کنم نه اونا! -این افکارت خوبه!مخصوصا واسه اون اخلاق بابات!. این قدر کلمه ی اخلاف بابات رو غلیظ گفت که دیگه مطمئن شدم جریانی بینشون هست!..به سرعت خداحافظی کردم..! تصمیم گرفتم کمی وسایل بابام رو بگردم!اول از گاو صندوق بابام شروع کردم که مورچه هم حق نداشت روش پا بذاره!رمزشم فقط بابام میدونست!اما من یه روز یواشکی وقتی بابام داشت رمزشو میزد حفظ کردم!فرداش قرار بود بابام شیفت وایسه!مامانمم بعضی وقتا صبح برای پیاده روی به پارک میرفت!چشم هامو که باز کردم دیدم صبح شده!بدون این که صورتمو بشورم سراغ گاو صندوق بابام رفتم!رمزشو که وارد کردم و بعد از شنیدن باز شدن قفلش لبخندی رو لبـ ـام نشست...تو گاو صندوق کمی مدارک و دسته چک و چند تا سند بود! هر چی گشتم چیزی پیدا نکردم تا خواستم در گاو صندوق رو ببندم که یک قطعه عکس افتاد پایین!عکس خیلی قدیمیئه بود!تقریبا داشت میپوسید! بابام پیش یه زن وایساده بود که بی حجاب بود و بابام دستشو گذاشته بود رو شونه های زنه!دقت که کردم از تعجب دهنم وا موند! -خدای من!اینکه کاترینه!!!!!!!!مگه میشه اخه؟یعنی قبلا چه رابطه ای داشتن؟. پشت عکس شعری نوشته: تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم تو را به جای همه روزگارانی که نمیزیستهام دوست میدارم برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم برای خاطر برفی که آب میشود، برای خاطر نخستین گل برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم تقدیم به کاترینم -وااااای خدا چی میبینم؟این چیزا رو فقط تو فیلم ها دیدم!این شعر به این معنا بود که بابام و کاترین عاشق و معـ ـشوق بودند!. عکسو برداشتم و قایمش کردم و به سرعت به فردین زنگ زدم.-جدی میگی؟ -اره! -مطمئنی مامان منه؟ -اره به خدا! -حالا میخوای چی کار کنی؟ -میخوام با بابام حرف بزنم و ازش توضیح بخوم!این منصفانه نیست که چون اون قبلا با مامانت بوده و الان باهم نیستند زندگی من خراب شه... -ولی به نظرم درست نیست که بگی! -پس چی کار کنم؟بشینم زجر شکیدن خودمو مامانمو ببینم.. -اینم حرفیه!. شب شده بود و بابام به دلیل شیفتش خونه نیومده بود!ساعت تقریبا 12 نصفه شب بود که منو مامانم خوابیدیم....داشت تازه چشم هام بسته میشد که برام اس ام اس اومد!با خوندنش خواب از سرم پرید!دوباره اون ناشناس!اون اس ام اس داده بود که: اگه میتونی الان بیا رستوران نعنا!نترس!من اشنام!باهات کار دارم. میدونستم که اگه دوباره ازش بپرسم که کی هست جواب نمیده!پس حاظر شدم و به مامانم گفتم که حال یکی از دوستام بهم خورده! همون موقع هم با یکی از دوستام هماهنگ کردم که باهاش برم!کلا دختر نترسی بود!خانوادشو خیلی وقت پیش از دست داده بود و پر دل و جرعت بود...قرار شد باهام بریم و من تنها برم سر قرار و اگه خبری ازم نشد اون دست به کار شه!.وارد رستوران که شدم اطراف خیلی خوب نگاه کردم که یک دفعه کسی اسممو صدا کرد!برگشتم که دیدم پشتم مردی تقریبا 50 ساله پشت میزی نشسته!. -من همونی هستم که بهتون اس ام اس دادم....فکر نمیکردم بیاین.. -حالا که اومدم!میشه بپرسم شما؟ -بذار یه ذره حرف بزنم بعد خودمو معرفی میکنم..بیا بشین!. مقابلش نشستم!شروع کرد به پیپ کشیدن..و حرف زدن -اول بذار یه ذره از گذشته ی خودمو بابات حرف بزنم!25 سال پیش بود که من تو دانشگاه استرالیا مشغول درس خوندن بودم!اونجا با دختری اشنا شدم که یه رگش استرالیایی بود و فوق العاده خوشگل بود!اما به فرهنگ ایران علاقه داشت!رفته رفته ما باهم اشنا شدیم و این اشنایی تا 3 سال طول کشید!تا جایی که ما تصمیم گرفتیم با هم ازدواج کنیم!...1 سالی از ازدواج منو اون میگذشت که تصمیم گرفتم یه روز به یکی از شهر های استرالیا سفر کنیم..تو راه برگشت ما تصادف کردیم!نمیدونم معجزه بود چی بود!من یه خظ هم روم نیوفتاد اما سر همسرم خونریزی میکرد! من به بیمارستان.... تا خواست جمله اش رو ادامه بده حرفشو قطع کردمو گفتم: -بببخشدا اما این چیزایی که میگین به من ربطی نداره! -چرا ربط پیدا میکنه!. بعد شروع به ادامه دادن کرد: متاسفانه اون ضربه مغزی شده بود و دکترا ازش قطع امید کرده بودن اما من اونو اوردم ایران تا شاید اونا کاری براش بکنن!بردمش یکی از بهتریم بیمارستان های ایران!واقعا هم بهترین بود! اونجا یکی از پرستارای مرد که تازه درس پرستاریشو تموم کرده بود به خوبی از زنم مراقبت میکرد و منم به دلیل شغلم 2 هفته ای برگشتم به استرالیا وقتی برگشتم ایران دیدم زنم با اون مرد واقعا صمیمی شده بودن در حدی بگو بخند میکردن و نگاه های فراتر از یک نگاه پرستار و بیمار به هم میکرند!من نگران شده بودم!حال زنمم روز به روز بهتر میشد!واقعا سنگ تموم گذاشتند!بالاخره بعد چند ماه زنم باید مرخص میشد منم بعد پرداخت پول وقتی میخواستم وارد اتاق زنم شم جمله هایی بین زنمو اون پرستار شنیدم که مطمئن شدم اونا همو دوست دارن! جمله هایی میگفتن که فقط دو تا عاشق قادر به گفتنش بودن!اما من به روی خودم نیاوردمو با زنم به استرالیا برگشتیم!رفتاراش عوض شده بود!دیگه اون دختری که من میشناختم نبود یه یه هفته ای فهمیدم زنم با پرستاره تلفنی در ارتباطن و فهمیدم که قراره اون پرستاره به استرالیا بیاد!باورم نمیشد!من فکر میکردم دوست داشتن اون مرد فقط هـ ـوس نه چیزی دیگه ای!اما نه!اون عاشق زن من شده بود!باهم بیرون میرفتن!من هم یواشکی نگاهشون میکردم و زنمم فکر میکردم که من از هیچی خبر ندارم اما من همه چیو میدونستم!شب قبلش من چند نفرو اجیر کردم تا حساب اون مردو برسن!همین طور هم شد!دیگه رفت و خبری ازش نشد!منم تو این مدت سعی کردم که توجه زنمو به خودم جلب کنم! احمق بودم! دیوونش بودم!نمیتونستم ولش کنم!دوباره زندگی ما به روال عادی برگش تا این که ما تصمیم گرفتیم ایران زندگی کنیم!به همین دلیل برای همیشه تو ایران مونده گار شدیم و خدا بهمون یه پسر داد که اسمشو گذاشتیم فردین!. با شنیدن کلمه فردین سر جام خشک شدم!اگه اون فردین بود پس زنش کاترین بود و اون پرستارم بابام بود!چی میشنیدم؟یعنی بابام باعث اختلاف بین یه زن و شوهر تازه ازدواح کرده شده بود؟؟!! -چیه؟هول کردی؟حالا انگار سرنوشت دوباره کاترین و باباتو بهم رسوند!میبینی؟حالا پسرم عاشق دختر همون مردی شده که زندگی منو داشت ویرون میکرد!البته ما 10 سالی هست که طلاق گرفتیم!اما اون موقع من واقعا عاشقش بودم!الانم هستم اما کاترین زن زندگی نیست!. هاج و واج به جمله ایی که میگفت گوش میدادم و انگار داشتم میسوختم!بیچاره مامانم که از هیچی خبر نداره!تازه اگه فردین بفهمه چی؟!!عجب روزگاریه!فکر میکردم این جریان ها فقط تو فیلم و کتاباست!-در ضمن ببخشید که سر قرار با خانوادتون نیومدم!راستش تحمل دیدن پدرتون رو نداشتم با این که الان طلاق گرفتم از زنم اما هر وقت به اون سال ها فکر میکنم اعصابم خورد میشه البته زنمم تقصیر داشته و یه جورایی زن زندگی نیوده...حتی وقتی با پدر شما بود به قرتی بازیهاش ادامه میداد!یه جورایی وقتی از کسی زده میشد میرفت سراغ یکی دیگه!منم نمیخواستم که پسرم زیر دست اون بزرگ شه به خاطر همین خودم بزرگش کردم! -راستش اقای افشار یه خرده حضم این قضیه برام مشکله!چون بابای من هر چه قدر رفتاراش بد باشه مردی نیست که بره سراغ یه زن متاهل! -ترانه خانوم جوونیه و هزار تا دردسر! الانم کاترین دیگه سنی ازش رفته همین طور من! اما هنوزم خوش پوش و جذابه!به هر حال ببخشید که این وقت شب کشوندمت اینجا!بهتر بود تا واقعیت رو میشنیدی! -بله! البته من شک کرده بودم!چون دیروز من کاترین رو با بابام دیدم که در حال دعوا کردن تو کافی شاپ بودن! -خیلی ازت خوشم اومد!خوش به حال فردین!خیلی با هم خوشبخت میشین! قدر همو بدونین! -چشم!اگه بابام از خر شیطون بیاد پایین و رضایت بده! -رضایت میده! -از کجا میدونید؟. لبخندی بهم زد و جوابمو نداد!بعد دوباره شروع به پیپ کشیدن کرد و خدانگهداری گفت و رفت! استیلش خیلی جلتلمن بود! لباسایی که تنش بود مارک دار بود!از پشت ادم فکر میکرد گاد فادره!....منم خداحافظی گفتمو به طرف ماشین دوستم رفتم. -خب بریم که خیلی دیر شد! -.................................... -باران؟؟؟؟؟خوابی؟پاشو ببینم دختر!دیر شد خیلی! -هان؟؟بالاخره اومدی؟کجا بودی تا الان؟1ساعته که رفتی رستوران و خبری ازت نشد!منم خوابم برد! -ببخشید!این قدر حرفای عجیب و غریب شنیدم که اصلا ساعت یادم رفت! -چه حرفایی؟ -بیخیال!ماشینو روشن کن بریم... -بله!چشم!. چشم غره ای بهم رفت و ماشین و روشن کرد. به خونه که رسیدم دیدم مامان همین طور رو مبل نشسته! -مامان؟نخوابیدی؟ -کجا بودی تا الان؟حال دوستت بهتر شد؟ -اره بهتره!یه خرده طول کشید!شما چرا نخوابیدین؟ -گفتم بذارم وقتی میای بخوابم اخه ساعت 2 نصفه شب!البته نصفه شب چه عرض کنم!صبح شد! -بیاین بریم بخوابیم.... -باشه!. صبحش به فردین زنگ زدم و با جرئت کامل کل قضیه رو براش گفتم!اگه نمیگفتم بد تر میشد!اگه اون منو میخواست پس باید همه چیو میدونست!اونم تو شکه شد! اما طولی نکشید که با قضیه کنار اومدیم!. -سلام خانوم خانوما...چه خبر دختر خاله؟ما رو یادت میاد؟ -واااای امیر علی توئی؟نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده بود! -برو بابا!!3 هفته ای هست یه خبر نمیگیری!بی معرفت!خبر دار شدم داری ازدواج میکنی شیطون!خیلی برات خوشحالم!این خاله ی بی انصافت تازه دیروز بهم گفت! -بهش میگما چه جور پشت سرش حرف میزنی!مرسی عزیزم!اما کاملا قطعی نشده! -حالا بگو این پسره بیچاره که میخواد گیر تو بیوفته چه شکلیه؟. اینو که گفت زد زیر خنده!. -مطمئنا از تو خوشگلتره! -لا مصب! هیچ وقت کم نمیاری.. -ما اینیم دیگه! -میای امروز بریم بیرون؟چون تا چند وقت دیگه اقاتون نمیذارن پا از خونه بذاری بیرون! -اره میام! بیچاره فردین! ازارش به مورچه هم نمیرسه! -اِ ! پس اسمش فردینه! به به!حالا کجا اشنا شدین؟ -استاد موسیقیمه! -واقعا؟؟؟؟ببین!بی خود نبود بابات نمیذاشت بری کلاس! رفتی سر خورد شدی؟!!. دو تاییمون با حرفاش به خنده افتادیم و به زور خودمو کنترل کردمو گفتم: -بسه!قش کردم!کجا بریم حالا؟ -بیا بریم خرید!سلیقه ی تو خوبه! یه سری خرید نیاز دارم!بریم مرکز خرید میلاد نور؟ -چه با کلاس شدی!پولدار شدی و ما نمیدونستیم میخوای بری اونجا خرید کنی؟!! -اتفاقا الان حراجه...میای دیگه؟ساعت 1 خوبه؟از اون ورم بریم ناهار بخوریم؟ -اره خیلی خوبه!.
موضوعات مرتبط: رمان پیانیست
[ یکشنبه بیست و ششم آذر 1391 ] [ 4:29 بعد از ظهر ] [ سارا ]
آرشیو نظرات
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#5
-زود میاین؟
-فکر نکنم!اخه هم خرید داره!هم میخوایم یه گشتی بزنیم!همم میخوایم ناهار بیرون بخوریم!....
زنگ خونه به صدا درومد و منم با عجله کیفمو برداشتمو رفتم پایین.
-سلام به به مشتاق دیدار!
-سلام!یه جور حرف میزنی انگار از قصد نخواستم احوالی ازت بپرسم!
-بیخیال دختر خاله!شوخی کردم..بریم؟
-پ نه پ!وایسا شب شه بعد بریم!
-باشه!وایمیستیم شب شه!.
10 دقیقه گذشت دیدم خبری از رفتن نشد!منم جدی گفتم:
-بریم دیگه!واااا....حالا من یه چیزی گفتم!
-چشم!من در خدمت شمام!
×××××××××××××××××××××÷
-نگاه کن ترانه این پیراهن خوشگل نیست؟.
چشم قره ای بهش رفتمو گفتم:
-حالت خوبه؟کل این پیراهنه که گله! بنازم به سلیقت!بیا بابا!!
-ولی قشنگه ها!
-امیر منو دق نده!میخوای با پوشیدن این ابروی خالمو ببری!.
بعد اون کل لباساشو من براش انتخاب کردم!برعکس پسرایه دیگه تو انتخاب لباس خوش سلیقه نبود!بعضی وقتا هم شوخی شوخی یه لباسی که حتی دیوونه ها هم میتونستند تشخیص بدن چه قدر زشته رو انتخاب میکرد!بعد خریدمون داشتیم از یک لباس فروشی زنونه رد میشدیم که یه لباس توجه روم جلب کرد بی اختیار داخل مغازه شدم!یک پیراهن خیلی خوشگل مجلسی بود!وقتی پروش کردم دیدم قالب تنمه! اما قیمتش یه خورده گرون بود و از 60 هزار تومن بالاتر بود!منم پول همرام نبود و با ناراحتی با امیر علی راه رو ادامه دادیم تا این که امیر علی گفت:
-میخوای بخرمش؟
-چیو؟
-لباسرو
-نه مرسی
-تعارف نکن!
-تعارف نمیکنم!واجب نیست که!کجا بریم غذا بخوریم؟خیلی گشنمه!
-یه رستوران نزدیک همین جاست بریم اونجا؟
-بریم!.
رستوران که رفتیم دوتاییمون پیتزا سفارش دادیم!این قدر گشنم بود که نفهمیدم چه جور غذا رو خوردم!بعد غذا سوار ماشین شدیم که امیر علی رفت بانک تا پولو بگیره منم صندلی ماشین رو دادم پایین و چشم هامو بستم که با بسته شدن در ماشین چشم هام باز شد.
-این دیگه چیه؟نکنه همون پیراهن گل گلی رو که خوشت اومده بود گرفتی؟!!!!!.
خنده ای زدو گفت:
-نخیر!این برای شماست!.
در کیسه رو وا کردم و گفتم:
-واااااای همون لباسس که خوشم اومده بود!!ای کلک!مثلا بانک بودی؟واقعا مرسی!من که گفتم نمیخوامش!چرا زحمت کشیدی؟رسوندی منو خونه پولشو بهت میدم!
-قابلی نداره!فکر کن یه در صد من پولشو بگیرم ازت!کادوئه!چند وقت دیگه بالاخره ازدواج میکنی!
-ازدواج میکنم !نمیرم اون ور دنیا که!
-یادش بخیر!یچه بودیم!
-اره عجب روزایی بود!.
تو حال و هوای بچگی بودیم که گوشیم زنگ خورد:
-بله؟
-کجایی خانومم؟
-با پسر خالم بیرونم!
-خوبه دیگه!یه بارم با من نیومدی بیرون!
-خب اخه وقت نشده بود!!
-باشه خوش بگذره خداحافظ!من همش زنگ میزنم دیگه!.
-کی بود؟
-فردین؟
-خب پس چرا قیافت ناراحته؟
-ناراحت شد وقتی گفتم باهات بیرونم!راست میگه!بیچاره!نه بهش زنگ میزنم!نه با هم جایی رفتیم!انگار نه انگار که ما قراره زن و شوهر شیم!
-پس بهتره دل شوهر جونو به دست بیاری!از الان به شوهرت اهمیت میده!
-میدونم اقای مشاور خانواده!
-مرسی که امروز باهام اومدی!
-خواهش میکنم!


-سلام مامان
-سلام خوبی؟خوش گذشت؟
-اره خیلی مخصوصا اینکه خواهر زاده ی عزیزت برام کادو گرفت!
-جدا؟دستش درد نکنه!راستی ترانه مهمون داریم!.
از لایه در یه نگاهی به پذیرایی کردم و گفتم:
-کیه؟
-بیا تو تا ببینی!.
وارد خونه که شدم با دیدن فردین گفتم:
-اِ سلام!خوبی؟فکر کردم اموزشگاهی!
-بله بودم!ولی خبری ازت نشد اومدم اینجا بهت اموزش بدم!
-اخ!!اصلا یادم رفته بود کلاس دارم!
-منو چی؟منو یادته؟.
مامانم که دید بهتره تنهامون بذاره به بهونه ای رفت بیرون!
-این چه حرفیه؟مگه میشه تو رو یادم بره!
-پیانو رو که فراموش کردی!یه زنگ بهم تا حالا نزدی همش من بهت زنگ زدم!به جایی که بیشتر با هم باشیمو بریم بیرون با بقیه میری بیرون!
-اولا بقیه نیست و امیر علی پسر خالمه!دوما ببخشید بابت زنگ!خودت میدونی که این روزا همش دارم یه واقعیت هایی رو میشنوم که هنوزشم تو شک هستم!درمورد موسیقی هم راست میگی....چشم!از این به بعد مثله قبل دوباره شروعش میکنم!
-دیگه از این رفتارا نکن باشه؟چوناحساس میکنم پشیمون شدی!
-نه اصلا!پشیمون چیه!متاسفانه من تو ابراز احساساتم یکمی ضعیفم...ولی تقویت میکنمش!.
بهم لبخندی زدو از رو مبل بلند شد
-ترانه دوستت دارم!بفهم!
-منم دوستت دارم!از این به بعدم چشم!فردا خودم میام اموزشگاه..
-افرین!حالا شدی یه دختر حرف گوش کن...من دیگه میرم کاری باهام نداری؟
-کجا؟شام نمیمونی!
-نه عزیزم!هنوز من غریبه ام!
-نه نیستی!
-کار دارم عزیزم!باید برم...خداحافظ
-خداحافظ!!.
بعد رفتن فردین لباسامو عوض کردم و لباس راحتی پوشیدمو رو تخـ ـت دراز کشیدم!نفهمیدم کی خوابم برد!چشم هامو که باز کردم دیدم شب شده و مامانم از پذیرایی داشت صدام میکرد!
-پا شدم مامان!ساعت چنده؟
-مگه ساعت تو اتاقت نداری!
-چرا ولی چشمهام حال نگاه کردن نداره...
-ساعت هفته!
-واااای چه قدر خوابیدم!.
از رو تخـ ـت پایین اومدم و دوش اب گرمی گرفتم!
-فردین چی میگفت؟
-هیچی!یکم گلگی کرد!که چرا تحویلش نمیگیرمو از این حرفا!
-اهان!خیلی پسره خوبیه!خیلی باشخصیت و مودبه!
-اره خیلی!
-چجور با شیطونی های تو میخواد سر کنه نمیدونم!
-وااااا مامان!من شیطونم؟
-اره
-من دختر به این خوبی!!
-حالا دختر خوب میری یه چایی بریزی واسه مادر دختر خوب؟
-چشم مادر دختر خوب!.
با هم به خنده افتادیمو من لباسی که امیرعلی برام گرفته بود و پوشیدم
-خیلی خوشگله!!
-اره خیلی!البته مامان پولش هم خوشگله!
-چرا گذاشتی حساب کنه؟
-نمیدونستم!پول زیاد همرام نبود اونم یواشکی واسم خریدش!راستی بابا کجاست؟
-چه میدونم!خواب بودی اومد یه استراحتی کرد و رفت!ازش پرسیدم کجا!جواب نداد!.
یه لحظه به فکرم رسید که شاید دوباره با کاترین قرار داشته!کاش بیدار بودم!
-ترانه؟کجا سیر میکنی؟
-هیچ جا!
-راستی....
با داخل شدن کلید بابا تو در جمله مامانم نیمه کاره موند....زیاد سر حال نبود!ولی سیـ ـگار نکشیده بود!
-سلام بابا
-سلام
-خوشبحالت ترانه!جواب سلام تو رو میده!
-سلام همسر عزیزم!خوب شد؟.
بدون چیزی دیگه ای گفتن بابام از پله های خونه رفت و بالا و لباساشو عوض کرد! و رفت حموم منم لباسمو در اوردم و وقتی میخواستم برم اتاقم صدای اومدن اس ام اس رو از گوشی بابام دیدم!چند بار خواستم برم ببینم کی اس ام اس داده ولی گفتم به من چه! اما دوباره رفتم و اس ام اس رو که باز کردم نوشته بود:
بهتره زندگی این دو تا رو خراب نکنی!پسره من مثل تو هـ ـوس باز نیست که سراغ یه زن متاهل بیاد!!!!!!!!
یه کم لجم گرفت!حالا بابام هـ ـوس باز!کاترین اگه دلش نمیخواست که با بابام رفت و امد نمیکرد!
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#6
گوشیو بابامو کاری کردم کخ انگار تازه اس ام اس اومده و بود و کسی بازش نکرده!وقتی بابام از حموم اومد...یواشکی از دور واکنششو از دور بعد از خوندن اس ام اس دیدم!پوز خندی زد و انگار اونم بهش اس ام اس داد!....بعدش رفتم تو اتاقم و 20 دقیقه شده بود که داشتم ن های پیانو رو تمرین میکردم!که گوشیم زنگ خورد:
-بله؟
-سلام خوبی دوستم؟
-واای سلام ارغوان!خوبی؟
-خوبم مرسی...اینجا زیاد کیفیت صدا خوب نیست سریع حرفمو میگم و قطع میکنم ببخشید گلم..راستش من فردا دارم میام ایران!
-جدا؟خیلی خوشحالم کردی عزیزم!اخ جون!ساعت چند پرواز داری؟
-3 ظهر...بابام میاد دنبالم..!یه استراحتی میکنم بعد میام پیشت!
-میخوای اگه برات سخته من بیام؟
-نه....راستش یه خبری میخوام بهت بگم..فردا البته تلفنی نمیشه قول میدی دعوام نکنی؟
-چه خبری؟چیزی شده؟
-نه خبر بدی نیست!یه خبر خوب!
-الان بگو دیگه..
-نه نمیشه!میگم که کیفیت صدا بده الانم به زور صداتو میشنوم کاری نداری؟فردا میبینمت
-باشه عزیزم..خداحافظ.
بعد قطع شدن تلفن تو فکر فرو رفتم که چه خبر شده!!...
بعد اهنگی که خیلی دوسش داشتمو از گوشیم گوش دادم...هروقت میخواستم حالم خوب شه اون اهنگ رو گوش میدادم!غمگین بود اما خیلی دوسش داشتم!

چه خواب هایی برات دیدم

چه فکرایی برات داشتم

کسی رو حتی یه لحظه

به جای تو نمیذاشتم

تو این روزا نمیدونی

با عشقِ تو کجا میرم

چه آسون دل به تو بستم

منی که سخت میگیرم

به همه میخندی با همه دست میدی

دستتو میگیرم دستمو پس میدی

اما دوسِت دارم…اما دوسِت دارم

پشت من بد میگی حرف مردم میشم

دستشو میگیری عشق دوم میشم

اما دوسِت دارم…اما دوسِت دارم

چه خواب هایی برات دیدم

چه رنگی زده دنیامو

تو چشمای تو میدیدم تمومه آرزوهامو

ساعت 4 ظهر شده بود و هنوز خبری از ارغوان نشده بود تا اینکه بالاخره زنگ خونم به صدا درومد....درو براش باز کردم و جلو در اصلی خونمون وایسادم.وقتی دیدمش با اشتیاق تمام بغـ ـلش کردمو بـ ـوسیدمش
-سلام عزیزم خوبی؟
-مرسی دیر که نکردم!
-نه اصلا!چه خبر؟بدو بیا تو که دلم قش کرد تا بیای!.
به داخل پذیرایی همراهیش کردمو براش شربت خنکی اوردم!
-خب خانوم خانوما چه خبر سوئد؟
-سلام میرسونه!
-کار و بارت خوبه؟
-ای!بد نیست!
-زود اون خبررو بگو که دارم از فضولی میمیرم!
-ترانه تو زود تر باید شیرینی منو بخوری!
-چی؟شیرینیه چی؟.
بعد دست چپشو نشون داد با دیدن حـ ـلقه تو دست چپش هاج . واج نگاهش کردمو گفتم:
-این چیه؟تو ازدواج کردی بدون اینکه چیزی بهم بگی؟
-به جون ترانه همه چی خیلی زود پیش اومد!
-اخه دختر!تو همش 3 ماه رفتی اونجا!به همین زودی دل یکی رو بردی؟!کی هست حالا؟
-یادته گفتم یه پسر دایی دارم؟!!که اسمش اروینه!؟سوئد زندگی میکنه با داییم یا همون باباش! خیلی بهم کمک کرد هم تو کار هم تو پیدا کردنه خونه!همین جور رفته رفته باهم خیلی صمیمی شدیم تا اینکه ازم خواستگاری کرد و منم قبول کردم!اولش توافق کردیم که یه عقد ساده بکنیم!مامان اولش گفت نه ولی راضیش کردم ولی به جاش تو ایران یه عروسیه مفصل میگیریم!
-خیلی خبر ناگهانی بود ارغوان!یعنی تو الان شوهر داری؟باورم نمیشه.....به این زودی! تبریک میگم عزیزم
-ممنون..وضعیت شماها چی شد؟
-ای بابا ما هنوز درگیریم!بابام فعلا رو دنده ی لجه!.
نمیخواستم راز بین کاترین و بابامو به هیچ کس بگم حتی ارغوان!غرورم اجازه نمیداد...دوباره بغـ ـلش کردمو بـ ـوسیدمش و بهش تبریک گفتم
-عکس این پسره خوشبخت و داری؟
-اره بذار الان بهت نشون میدم...
از کیف پولش عکس اروین رو نشونم داد!پسره خوش تیپی بود!اچهره اش به دل ادم میشست!.
-خوشبخت شین عزیزم!
-ممنون...منم ارزو میکنم هر چی زود تو تو فردین هم به هم برسین!
-خدا کنه!راستی کجا میخوایین زندگی کنین؟
-سوئد
-کاش ایران میموندین
-من تازه کار پیدا کردمو زندگی تشکیل دادم عزیزم!
-اره خب اینم حرفیه!
-من دیگه برم!مزاحمت نمیشم!تو هم کار داری!
-نه بابا!چه کاری!
-من پس فردا برمیگردم میای فردا بریم بیرون؟به یاد اون روزا؟
-اره حتما!عالیه!
×××××××××××××××××××××××
-سلام ببخشید دیر شد!ارغوان خونمون بود
-نه اشکالی نداره!کی اومده ایران؟
-همین امروز!یه چیزی بگم باورت نمیشه!ارغوان ازدواج کرده!اونم با پسر داییش
-جدا؟خوشبخت شن!ولی ریسک بزرگی کردن!
-چرا؟
-میدونی که!بالاخره دختر عمه و پسر دایین با هم!ننکنه واسه بچه دار شدن به مشکل بر بخورن!
-از این حرفا نزن!حالا کو تا بچه دارش دن این دوتا!!!اگه مشکلی هم داشتند هم معلوم میشد تو ازمایش!
-اره راست میگی!شروع کنیم؟
-اره اره!حتما!.
فردین شروع به اموزش دادن من کرد و بعد از تموم شدن کلاسم از در که اومدم بیرون دیدم بابام جلو در وایساده اولش ترسیدم!اما بعدش بهم لبخندی زدو جلو اومد و گفت:.....
حرف باباش بمونه تو پست بعدی....بوووس دیگه خجالت میکشم بگم چیا رو یادتو نره


-سلام خسته نباشی!امروز خوب بود؟
-سلام..ممنون!
-چیه؟تعجب کردی این قدر مهربون شدم؟
-والا چی بگم!
-خیلی باهات حرف دارم ترانه..میای شام بریم بیرون؟
-حتما!تا حالا یادم نمیاد بدون مامان جایی رفته باشیم!.
ته دلم میگفت که پشت مهربونیای بابام خبرایی هست..!به یه رستوران همون اطراف رفتیم و در محل سنتی اش نشستیم!
-راستش ترانه میدونی!این روزا خیلی فکر کردم شاید فردین واقعا تو رو خوشبخت کنه!و این انصاف نیست که من تو رو از خوشبختی محروم کنم!راستش خودت میدونی که من اهل حاشیه سازی نیستم و سریع میرم سر اصل مطلب راستش من تصمیم گرفتم که با ازدواج تو فردین موافقت کنم!.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#7
خدا من!چی میشنیدم؟یعنی اون همه مقاومت بابام چی شد؟یعنی ممکن بود حرفای کاترین روش تاثیر گذاشته بود؟!!به هر حال هر چی بود خیلی خوب بود!
-نکنه شوخی میکنید مثله اون دفعه؟
-نه نه!جدی میگم!
-واای نمیدونید چه قدر خوشحالم کردین!باورم نمیشه!
-خواهش میکنم...قول میدی حواست به زندگیت باشه؟
-اره قول میدم!.
تو همون موقع غذامونو که چلو کباب سفارش داده بودیمو برامون اوردن و من تا جایی که جا داشتم فقط خوردم اونم از خوشحالی!شب فراموش نشدنی بود..ساعت 7:30 شده بود منو بابام سوار ماشین شدیم و به سمت خونه راه افتادیم..تو راه خونه کلی باهم گپ زدیم..
-به به!پدر و دختر خوب باهم خوش گذروندیناااا منم که هیچی!
-سلام!ببخشید خانومم لازم بود!
-اوه!اقامون چه مهربون شده!
-مامان خبر نداری!!!یه عالمه خبر های خوب برات دارم!
-مثلا چی؟
-مثلا اینکه من راضی شدم ترانه با فردین ازدواج کنه!
-جدا؟ترانه؟بابات راست میگه؟
-اینجوری میگه والا!
-علی؟افتاب از کدوم طرف درومده که این قدر مهربون شدی؟!!
-حالا این قدر بگین تا دوباره پشیمون شم!!
-نه نه ما دیگه هیچی نمیگیم!.
-اون شب ما خیلی خوشحال بودیم و منم به فردین زنگ زدم و در جریان گذاشتمش...خیلی خوشحال شد!شب که هممون خـ ـوابیده بودیم با صدای گوشی بابام که داشت زنگ میزد بیدار شدم!
-هان چیه؟
-.............
-اره بابا گفتم!
-............
-یه دقیقه وایسا برم حیاط میترسم ترانه بیدار شه و حرفای مارو بشنوه!.
بابام به سمت حیاط رفت و به صحبتاش ادامه داد!منم از جام بلند شدم و سمت در رفتم و یواشکی به صحبتاش گوش دادم!
-خب بگو!
-...........
-اخه زنیکه!تو که هر کاری گفتی کردم!گفتی با ازدواجش موافقت کنم که کردم! گفتی با موسیقیش موافق باشم که شدم!...تازه از کجا مطمئن شم که به زنم هیچی نمیگی؟
-...............
-پس قول دادیا!!!بببینم پسرت چه گلی به سر دخترم میزنه ولی بدون اگه فقط!فقط یک تاره مو از سر ترانه کم شه خودم میکشمت!.
با گفتن این جمله گوشیو قطع کرد و با صدای تقریبا بلند گفت:
-لعنتی!
منم به سرجام برگشتم و بی اختیار گریه کردم!!از از گذشته ی بابام گریه کردم!از اینکه بابام از ته دلش راضی نبود گریه کردم!از این که ارغوان به راحتی با کسی که دوسش داشت ازدواج کرد گریه کردم اما از ته دلم براش ارزوی خوشبختی کردم!چون اون هم به نوبه ی خودش سختی هایی کشیده بود که واقعا حقش یه زندگی اروم و بی دردسر بود!اما اون شب به خودم قول دادم که بهشون ثابت کنم که دگه باید خودم واسه زندگی خودم تصمیم بگیرم و به این فکر نکنم که بابام واقعا راضی نیست چون اگه اونم خوشبختی منو میدید از حرفی که زده بود پشیمون نمیشد!...پس فردای اون شب برای خرید حـ ـلقه منو مامانمو فردین و کاترین به یکی از بهترین جواهر فروشی های تهران رفتیم!من کلا سخت پسند بودم اما روی ارزون بودنش اصرار زیادی داشتم!بعد از کلی گشتن من از یک انگشتر خیلی خوشم اومد و گفتم:
-کاترین جون؟به نظرتون این قشنگ نیست؟
-چرا عزیزم!خیلی خوشگله!بذار نظر مامانت هم بدونیم!سمیرا جون این خیلی قشنگه نه؟
-اره والا!!دخترم خوش سلیقه اس!
-فردین؟نظر تو چیه؟
-اره خیلی خوشگله عزیزم!بریم تو!.
وارد جواهر فروشی که شدیم وقتی قیمت انگشتر و پرسیدیم من چشم هام گرد شد!
-خوبه اقا لطفا برامون ببندینش!
-حتما مبارکتون باشه!
-فردین؟دیوونه شدی؟13 میلیونه قیمتش!!!
-هست که هست!
-خیلی گرونه!اصلا من نمیخوام
-عمرا!تو خوشت اومده باید برات بگیرم تازه اینا که ارزش تو رو نداره!دیگه هم مخالفت نکن!بعد عمری من دارم یه کاری برات میکنم!
-اخه....
-اخه بی اخه!.
بالاخره انگشتر رو هم خریدیم و ته دلم خیلی خوشحال بودم و از داشتن همچین همسری خدا رو شکر میکردم...اما فقط یک چیز ازارم میداد!اونم بابام!


جلو در خونه که رسیدیم!بعد پیاده شدن مامانامون و رفتنشون به حیاط من که روی صندلی جلو به اصرار کاترین نشسته بودم..فردین دستامو گرفت و گفت:
-راستی ترانه یادته گفتم باید برای کنسرت برم پاریس؟
-اره یادمه....نگو که...
وسط جمله ام پرید و گفت:
-اره!پس فردا پرواز دارم!دوست دارم قبلش سیقه شیم!
-به نظر منم این طوری بهتره اما چند روزه برمیگردی؟
-3 روزه
-یعنی 3 شنبه برمیگردی؟
-اره ترانه ی من
-نمیدونم چرا!اما استرس دارم!میترسم خدایی نکرده اتفاقی بیوفته!
-نگران نباش!خیالت راحت...هروز بهت چند بار زنگ میزنم! راستی تصمیم داری قضیه ی باباتو به مامانت بگی؟
-نه!اگه بفهمه که دیگه داغون میشه!تازه اون موقع بابام مجرد بوده و ادم تو دوران مجردیش خیلی کارا میکنه اما رفتن سراغ یک زن متاهل خیلی بده!
-اره ولی مامان منم بی تقصیر نبوده!بهتره بریم بالا..
-اره.
از ماشین پیاده شدیم و وارد خونه شدیم..خونه ی ما در برار خونه ی فردین هیچ بود! نیم ساعتی کاترین و فردین خونمون موندن و وقتی فردین داشت از در خارج میشد چشم هاشو به نشونه ی تایید رو هم گذاشت!اون روز و فرداش هم به سرعت گذشت!بالاخره شنبه شد و روز رفتن فردین شد....منو کاترین به فرود گاه رفتیم البته بقیه هم اومده بودن اما به دلیل تاخیر که برای پرواز خورده بود قرار شد فقط منو کاترین پیش فردین بمونیم...از بلند گو پرواز فردین رو اعلام کردن!
-خب دیگه من باید برم خیلی دلم برای همتون تنگ میشه!مامان شما هم مواظب خودتون باشین مخصوصا خانومم که همه چیزمه!.
لبخندی بهش زدمو گفتم:
-اینجوری حرف نزن!!از محضر تا اینجا یه جور حرف میزنی انگار واسه همیشه میخوای بری!
-چشم!خب دیگه باید برم خداحافظ حتما بهتون زنگ میزنم!.
فردین هر قدمی که برمیداشت من استرس بیشتری میگرفتم که حتی کارتین هم متوجه استرسم شد و گفت:
-عزیزم چرا نگرانی؟اولین بارش نیست که میره از این جور سفر ها!بیا بریم!
-حتما!!دست خودم نیست!
-ولی ترانه خوب پسرم دوستت داره ا!!!
-منم دارم!راستی کاترین جون شما سازی بلدین؟البته حتما بلدین!
-اره عزیزم من سنتور بلدم!یعنی نصفشو فردین بهم یاد داد و چون پیانو ساز اصلی فردین بود من ادامه شو پیش کس دیگه ادامه دادم!راستی پیانو رو الان دیگه قشنگ بلدی؟
-تقریبا!!نصفشو تا حدودی بلدم!
××××××××××××××××××××
-سلام خوبی؟
-سلام ممنون خیلی منتظر زنگت بودم!همه چی خوبه؟
-اره عزیزم خوبه!فردا برمیگردم ساعت 12 شب ایران!
-باشه..خودم میام دنبالت
-نه نه تو بخواب..خودم میام
-نه دیگه!خودم میام
-باشه!حالا که خودت دوست داری و منم ته دلم دوست داری هر چی سریع تر ببینمت بیا!
-تاخیر که نداری؟
-نه فکر نکنم!ترانه؟
-جانم؟
-دعا کن کنسرتمون خوب پیش بره!خیلی مهمه این کنسرت!
-باشه حتما!
-خب دیگه مزاحمت نمیشم نداری؟
-نه موفق باشی!خداحافظ.
بعد از قطع کردن تلفن از ته دلم براش دعا کردم که موفق شه و کنسرتشون خوب پیش بره!اون روز دل تو دلم نبود و انگار منم تو کنسرت حضور داشتم اما بازم استرس جای اون همه شوق و ذوق رو گرفت!
××××××××××××××××××××
-مامان من رفتم!
-زوده ترانه!
نه الان ساعت دقیقا 12 شبه!تازه دیر هم هست.
سریع سوار ماشین شدم و به سمت فرود گاه راه افتادم و با گوشیم به فردین زنگ زدم اما خاموش بود...وارد فرودگاه که شدم خبری از فردین نبود و حتی پروازش هم رو اعالام کرده بودن! 1 ساعتی از زمانی که فردین گفته بود گذشته بود و من مثله دیوونه ها تو فرودگاه راه میرفتم و استرس شدیدی گرفته بودم...به کاترین زنگ زدم اونم به سرعت فرودگاه اومد و بعد پرسیدن از اطلاعات فهمیدیم که پروازش فرود اومده اگه فرود اومده بود پس فردین کجا بود؟!!


عین دیوونه ها منو کاترین اینور و اون ور میرفتیم....خیلی عجیب بود چون همه ی نوازنده ها اومده بودن اما فردین جزء اونا نبود!!
-اخه یعنی چی؟پس فردین کجاست؟
-نمیدونم ترانه!بیا بریم از همکاراش بپرسیم.
سمت یکی از صمیمی ترین های دوست فردین رفتیم که کاترین اونو میشناخت!
-سلام خوبی پسرم؟پس فردین کجاست؟.
بعد کمی من من کردن گفت:
-سلام!راستش...
-راستش چی؟
-راستش فردین اصلا سوار هواپیما نشد!یه جورایی نمیدونم جا موند انگار!.
-چی؟؟؟؟جا موند؟مگه بچه اس که جابمونه؟شما هم عین خیالتون نبود که دنبالش بگردین؟
-ببخشید شما؟
-من نامزدشم!.
سپس کمی بهم نگاه کرد اما نگاهش یه نگاه معمولی نبود!برای اینکه ادامه پیدا نکنه نگاهمو از روی صورتم برداشتم و کاترین دوباره ادامه داد:
-واقعا که!!خداییی نکرده اتفاقی واسه پسرم نیوفتاده باشه!!هر چی باشه حداقل یه زنگ میزنه!
-واقعا نمیدونم!ما خیلی دنبالش گشتیم حتی وقتی در اتاقشو زدیم مسئول هتل گفت که تخلیه کرده!.
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#8
منو کاترین شروع به گریه کردن کردیم و وقتی از همه پرس و جو کردیم دیدیم اونا هم حرف اونو میزنن!وقتی دیدیم که موندن تو فرودگاه فایده ای نداره تصمیم گرفتیم به خونه برگردیم!داشتم سوار ماشین میشدم که دوست فردین جلو اومد و گفت:
-ببخشید باور کنین که من خیلی دنبالش گشتم!
-بله!باور میکنم!دلیلی نداره که این کارو نکنین!حالا اگه میشه برین کنار تا من سوار شم!
-ببخشید من خودمو معرفی نکردم! من طاها وفایی هستم!نوازنده ی پیانو!
-بله!خوشبختم اقای وفایی...
از جلوی ماشین کنار رفت و من سوار شدم!وقتی سوار ماشین شدم گفت:
-خداحافظ! لطفا هر کاری میشه بکنین!من بدشانسم!هر چی اتفاق بده واسه من میوفته!
-بله حتما!!ولی فردین خیلی خوش شانسه که شما رو داره!.
دوباره اون نگاه عجیب منو ترسوند و من برای فرار از اون نگاه به سرعت ماشین رو روشن کردم و رفتم!همین طور داشت از دور بهم نگاه میکرد تا جایی دیگه ازش خیلی دور شده بودم!خونه که رسیدم به اصرار من کاترین پیش ما موند و بابام کلی بعد از پرس و جو هیچی دست گیرش نشد!منو کاترین هم هر دقیقه به فردین زنگ میزدیم اما خاموش بود!ساعت تقریبا 4 صبح شده اما هیچ کدوممون چشم رو هم نذاشته بودیم..
-عزیز دلم از شب تا الان بیداری برو یه استراحتی بکن!ایشالله که چیزی نشده!
-نه نمیتونم مامان!دارم میمیرم از نگرانی!اخه یعنی چی؟پس فردین کجاست؟
-منم مثله تو خیلی نگرانم!کاترین رو نگاه کن!اونم تو دلش خیلی نگرانه اما سعی میکنه بروز نده!
-راستی بابا کو؟
-من اینجام!رفتم که مثلا یه چرتی بزنم اما حتی پلکام رو هم نیومد!.
نمیدونستم راست میگفت یا نه!چون هنوزم زیاد از فردین خوشش نمیومد اما فردین هر کاری از دستش برمیومد کرده بود!تا رضایتشو جلب کنه!کاترین با تنفر داشت بابامو نگاه میکرد!بابامم با نیشخندی که به کاترین زد از خونه خارج شد و به سمت بیمارستان رفت چون بیمار اورژانسی داشت!.
با صدای تلفن همه از جا پریدیم اما من سریع گوشیو برداشتم و جواب دادم:
-بله؟
-سلام
-شما؟
-طاها هستم!
-اهان بله!چیزی شده؟
-راستش من چیزی دستگیرم نشد به احتمال زیاد باید بریم پاریس دوباره و با پلیس اونجا این قضیه رو درمیون بذاریم!
-درسته!راست میگین!هر چی هست تو اونجا اتفاق افتاده!
-فردا خوبه بلیط بگیرم؟
-عالیه!ببخشید شما هم تو زحمت افتادین!
-نه نه اصلا!فردین یکی از بهترین دوستای منه!فقط خودتون میاین؟.
نگاهی به کارتین و مامانم کردم و گفتم
-نه کاترین هم میاد!
-باشه!منم میام!خوب نیست دو تا زن تنها اونم تو غربت تنها برن اینور و اون ور!
-واقعا ممنونم!
-خواهش میکنم!کاری ندارین؟
-نه نه خداحافظ.


-خب دیگه مامان کاری نداری؟
-نه عزیزم!حتما از اون جا بهم زنگ بزن و خبرشو بده!الان میری دنبال کاترین؟
-اره...!خب دیگه دیر میشه!من میرم!.
گونه ی مامانمو بـ ـوسه ای زدمو سوار اژانس شدم!وقتی نزدیک خونه ی فردین اینا رسیدیم به کاترین زنگ زدم که اماده شه!باهم به سمت فرودگاه راه افتادیم....!.
-پس اقای وفایی کجاست؟
-نمیدونم!
-من اینجام!
-اِ !سلام
-سلام...بیاین سریع کارامونو بکنیم و سوار هواپیما شیم!با هزار بدبختی بلیط امروز رو گرفتم!
-واقعا بببخشید شما هم به زحمت افتادین!.
لبخند معنی داری بهم زدو گفت:
-همش به خاطره فردین نبود!.
کمی دل خور شدم!منظورش از این حرف چی بود؟اما با خیال اینکه شاید منظوری نداشت پا به پاش راه افتادیم!بالاخره سوار هواپیما شدیم!من سمت پنجره نشسته بودم و کاترین هم بین منو طاها نشسته بود!کل پرواز رو به فردین فکر کردم و به خاطره هایی که داشتیم!بی اختیار اسکی از گونم اومد پایین!کاترین که این لحظه رو دید گفت:
-دعا کن چیزی نشده باشه عزیزم!ما باید مثبت فکر کنیم!.
بالاخره به شهر زیبای پاریس رسیدیم!از دیدن اون همه زیبایی و طبیعت پاریس تعجب کردم!واقها که همه چیز خیلی زیبا بود.ما در هتل ریتز اقامت کردیم که به نوبه ی خودش واقعا هتل درجه یکی بود!بعد کمی استراحت با پلیس پاریس جریان رو درمیون گذاشتیم و سراغ هتلی که فردین در اونجا بود رفتیم و مسئول هتل گفت که فردین دقیقا همونزمانی اتاق رو تحویل داده که بقیه این کارو کردن!
-هوا یه کمی سرده نه؟
-بله ترانه خانوم!میخواین چیزی بخوریم؟
-امکانش هست؟
-بله البته که هست!کمی هتل دوره!یه شیرینی فروشی معروف در پاریس رو من میشناسم!
-راستش ترانه من پاهام خیلی درد میکنه!
-اشکالی نداره!من با ترانه خانوم میرم شما هم در هتل استراحت کنین!.
منو طاها به سمت شیرینی فروشی راه افتادیم!با اینکه اصلا دلم نمیخواست تنها با اون برم!
-شما چه طوری با فردین اشنا شدین؟
-تو اموزشگاه!من شاگردش بودم!
-جدا؟تا باشه از این شاگرد ها!!
-بببخشید اقای وفایی!چند بار یه چیزایی گفتین که من اصلا منظورتونو نمیفهمم!در حال حاظر من نامزدم گم شده!و معلوم نیست کجاست!این روزا مثله جهنم میمونه واسم! اون وقت شما با یه سرری حرف کنایه دار و نگاه هایی که واقعا نمیدونم معنیش چیه روحیه ی منو بدتر میکنین!
-بببخشید!ولی من منظوری نداشتم!کاش ادم ها میفهمیدند که تو دلشون چه خبره!بازم معذرت میخوام که ناراحتتون کردم!.
بعد خریدن شیرینی کل راه رو باهم حرف نزدیم!تو هتل هم من فقط رو صندلی اتاقم میشستمو به بیرون خیره میشدم!گاهی این قدر به خیابان های پاریس زل میزدم که نمیفهمیدم کی شب شده!هروز بی خبر بودم!کاترین هم حال بهتری از من نداشت!تقریبا 3 روزی بود که در پاریس مونده بودیم!طاها هم رفتارشو درست کرده بود اما بازم اون نگاه ها ادامه داشت!


حالا 3 هفته شده و من از عشقم بی خبرم!خدایا چرا واسه هر چیزی باید من اذیت شم؟چرا باید چیز هایی که دوسشون دارم همیشه امتحان شم؟مگه من ازت چی خواستم؟من فقط فردینمو ازت میخوام!بهم برگردونش.....!
-با خودت چی زمزمه میکنی عزیزم؟این قدر گریه کردی زیر چشم هات گود افتاده اخه!
-چی کار کنم؟الان 3 هفته شده!!!هیچ کس نفهمیده بالاخره فردین کجاست!پلیس ها هم که همش دارن میگردن!دیگه طاقتم طاق شده به خدا!!!شما بگین چی کار کنم؟روز اخری که داشت میرفت بهش گفتم استرس عجیبی دارم اما اون گفت که چیزی نیست و به زودی برمیگرده!االن که فکر میکنم میبینم استرسم بی دلیل نبوده...هر چی اتفاق عجیبه واسه من میوفته!با حرفام کاترین شروع به اشک ریختن کرد و نزدیکم اومد و گفت:
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#9
-ترانه خیلی دوستت دارم!خوش حالم که فردین کسی مثله تو رو انتخاب کرد..!من که زیاد بالا سرش نبودم حداقل تو میتونی همه ی اون روزای تنهایی فردین رو با محبت هات از ذهنش پاک کنی!الانم چند روزه پاتو از هتل بیرون نذاشتی!بیا بریم بیرون یه هوایی بخوریم باشه؟
-باشه!واقعا به یه جای اروم نیاز دارم!.
با کاترین کمی تو خیابان های شانزلیزه قدم زدیم....! و بعدش به کنار رود سن رفتیم...!خیلی ارامش داشت!روی نیمکتی نشستیم و هردومون به رود سن زل زدیم..فکر هردومون یکی بود...نگرانی هامونم یکی بود..تا این که صدایی از فکر کردن مارو بیرون اورد.
-فکر کردم تو هتل هستین...اما وقتی دیدم نیستین حدس زدم که اینجایین!
-شما کی اومدین؟
-چند دقیقه میشه اما هردوتون چون تو فکر بودین متوجه نشدین!
-خبری تازه ای نشده؟
-نه والا!خیلی عجیبه!هنوز هیچ چیز مشخص نیست..!.
دوباره نگاهمو به سمت رود انداختم و چشم هامو بستم!کاترین که انگار نمیتونست خودشو کنترل کنه از روی نیمکت بلند شد و شروع به قدم زدن کرد!معلوم بود که بغض داشت گلوشو خفه میکرد اما دوست نداشت دوباره پیش من گریه کنه!به کحض بلند شدن طاها روی نیمکت نشست..!بوی ادکلنش تمام مشاممو پر کرد.....
-یه سوال بپرسم ناراحت نمیشین؟
-ناراحت؟این کلمه نزدیک یه ماهه رو منه!
-اگه دیگه فردین پیداش نشه میخواین چی کار کنین؟.
نگاه تندی بهش انداختم و با صدای تقریبا بلند گفتم:
-شما مطمئنین که اسمتون دوسته؟معلومه که فردین پیداش میشه!بعدشم حتی اگه لازم باشه 20 سال منتظرش بمونم مطمئن باشین این کارو میکنم!بببینین کمک هاتون جای خودش!اما دلیلی نمیشه که شما از هر فرصتی سو استفاده کنین!.
بعد با قدم های بلند ازش دور شدم..اما اون هنوز روی نیمکت نشسته بود! درست عین عکسای هنری!.
-سلام!فکر کردم هنوز دارین قدم میزنین
-راستش همینجوری قدم زدم دیدیم جلو هتلم!راستی ترانه بگو کی زنگ زد!
-کی؟
-دوستت ارغوان
-واقعا؟؟کی؟
-همین چند دقیقه پیش!گفت شماره هتل رو از مامانت گرفته!گفت که 1 ساعت دیگه میرسه پاریس با شوهرش اومده!از جریانم با خبر بود
-هم تو شادی هم تو غم همیشه باهامه!..چه قدر خوبه این دختر!
-همچین دوستایی کم پیدا میشه!
×××××××××××××××××××××
یک ساعت گذشت و ارغوان بعد گرفتن ادرس هتل به سرعت اومد!همدیگرو بغـ ـل کردیم و دوتاییمون اشک از گونم اومد پایین!
-تو رو خدا تو دیگه گریه نکن!از بس همه پیشم گریه کردن و به گریه انداختمشون خسته شدم!
-چشم ترانه ی عزیزم!تو هم کم خودنو اذیت کن!صورتت لاغر شده!ایشالله که چیزی نشده
-به خدا دیگه دارم دیوونه میشم....راستی سلام اقا اروین ببخشید اصلا حواسم نبود بهتون سلام کنم
-خواهش میکنم ترانه خانوم!من درک میکنم...پلیس ها هم چیزی دستگیرشون نشده؟
-نه متاسفانه
-راستی ارغوان هتل رزرو کردین؟
-اره عزیزم!نگران نباش...من دیگه میرم استراحت کنی!هر کاری داشتی به ما هم بگو...
-اره ترانه خانوم! منو ارغوان هر کاری از دستمون بر بیاد براتون انجام میدیم
-ممنون از لطفتون .حتما!.
ارغوان و اروین به سمت هتلشون رفتن و منو کاترین هم با اتاقمون برگشتیم


ساعت تقریبا 8 شب بود که طاها زنگ زد:
-بله؟
-سلام مزاحم که نیستم؟
-نه
-راستش الان از اگاهی زنگ زدند و گفتند که سریع بریم اونجا
-چه خبر شده؟فردین رو پیدا کردن؟
-نمیدونم!بهم نگفتن!
-باشه!
-من الام میام دنبالتون با هم بریم.
به سمت اگاهی رفتیم و طاها شروع به انگلیسی حرف زدن کرد و منم تقریبا زبانم خوب بود و یه چیزایی فهمیدم....
-hello nice to meet you
سلام از اشناییتون خوشبختم
-nice to meet you too
منم از اشناییتون خوشبختم
-exuse me i think you called me
فکر میکنم شما با من تماس گرفتین
-yes! exactly...i want to say that my staff could not find your friend..we guess that he may be die
بله دقیقا! من میخوام بگم که همکاران من نتونستند دوست شما رو پیدا کنن و ما حدس میزنیم که ممکنه او مرده باشه!
-oh my god! but boss her wife is very worry..!please do every thing that you can
وای خدا من!اما جناب رئیس همسرش خیلی نگرانه و خواش میکنم هر کاری که میتونین بکنین انجام بدین!
-sure sir
حتما اقا!!.
-همه چیو فهمیدم!
-واقعا؟
-اره!ولی فردین من نمرده!یعنی نمیتونه بمیره!اون مرتیکه حالیش نبود چی میگه!
-اروم باشه خواهشا!!اونا که با ما دشمنی ندارن!.
دوباره خسته بودم!دوباره نه شنیدم...زندگیم پر شده بود از نه هایی که میتونست حتی جونمو بگیره...دیگه داشتم به ته خط میرسیدم! 1 ماه و 2 هفته گذشت..!اما هیچ خبری نشده بود....مامانم و بابام هم هروز چند بار زنگ میزدن!اما نه بابام حال کاترین رو میپرسید نه کاترین حال بابامو! جریان رو وقتی واسه کاترین گفتم اونم مثله من فقط سکوت کرد و هیچی نگفت منم اهنگی گذاشتم و با کاترین با شروع اهنگ گریه کردیم..
اینقده دوست دارم که ،وقتیدستاتو میگیرم
فکره اینم که چجوری، جلو اشکامو بگیرم
حتی بدتر از روزایی ، که نبودی تو کشیدم
فدای نگاهه پاکت ، که یه روزه خوش ندیدم
قابه عکست گوشه ی این اتاق ، رویایه بی تو خط خطی
خیاله رفتن ندارن ، این غصه های لعنتی
عطرت ،هوامو میبره ، به خاطراته کودکی
ساعت رفتن ،دله پر با اشکای یواشکی

عکست گوشه ی این اتاق ، رویای بی تو خط خطی

1 هفته بود که ارغوان و اروین پیشم بودن و چند بار اروین و ارغوان با من به اگاهی اومدن و ارغوان بهم روحیه میداد اما به دلیل شغل اروین مجبور شدن که پاریس رو ترک کنن!و به سوئد برگردن!با صدای زنگ تلفن از جا بلند شدم!ظاها بود که با من من کردن حرف میزد
-سلا...م خوبی؟
-سلام مرسی اتفاقی افتاده اینجوری حرف میزنی؟
-ن..ه نه..فقط..
-فقط چی؟فردینم چیزیش شده؟
-نه هنوز خبری ازش نیست..میشه بیای کافی شاپ سر کوچه؟من اونجا منتظرتم
-باشه.
لباسامو پوشیدم و به سمت کافی شاپ رفتم..طاها روی صندلی با کت خیلی قشنگی نشسته بود و داشت سیـ ـگار میکشید!
-سلام...فکر کردم نمیای!
-دلیلی نداشت نیام!خب بگو چی شده؟
-راستش یه سری حرفا هست که باید بگم فقط بذار حرفامو بزنم بعد هر چی دلت خواست بهم بگو یا اصلا فحشم بده! ببین منو فردین 3 سالی میشد که باهم دوست بودیم و خیلی صمیمی بودیم!اما اون از من خوش شانس تر بود هم تو موسیقی هم تو زندگی و هم تو ازدواج! با اینکه من هم زحمت کشیدم و هم خانواده داشتم اما فردین با اینکه مادر بالا سرش نبود خوب از پس خودش بر اومد! الانم که نزدیکه 2 ماهه غیبش زده!ببین ترانه خانوم شما از جنبه ی دیگه هم فکر کنین از کجا معلوم که فردین گم شده باشه؟اصلا شاید خودش رفته!...شاید کلا همه چیو ول کرده!ارزش نداره که تو این قدر خودتو اذیت کنی!تو باید به فکر خودت باشی!تو جوونی و خوشگل و این عاقلانه نیست به پای کسی بشینی که معلوم نیست گم شده با نه!خودش رفته و غیبش زده! الانم نمیدونم چه طوری بگم!تو رو خدا دربارم بد فکر نکن!اما قبل اینکه فردین عاشق تو شه من ازت خوشم اومده بود!همون روزی که اموزشگاه اومدی واسه اولین بار یادته؟
اما بازم فردین تو این مورد زرنگ بود!عاشق همونی شد که من ازش خوشم اومده بود!وقتی اون روز تو فرود گاه دیدمت حدس زدم که باهم نامزد شدین!غردین پسر فوق العاده خوشگل و خوش تیپ و با اخلاقی هست!حالا هم ترانه من ...... راستش من دو...ستت دارم! به خدا بهتر از فردین میتونم خوشبختت کنم!.
با نفرت تمام داشتم نگاهش میکردم و فقط با یه جمله کل حرفامو گفتم:
-تو یه ادم پستی هستی که نمیتونی ببینی یه نفر عشقشو این قدر دوست داره!اگه فردینم نبود عمرا با تو ازدواج میکردم!بیچاره فردین نمیدونه چه دوستی داره!منم تا اخر عمرم با فردین میمونم حتی اگه بمیرم..!!.
بعد دستمو محکم رو میز زدم که همه نگاه مردم به سمت ما برگشت و من از روی صندلی پاشدم و از کافی شاپ بیرون اومدم..


-یک ماه و نیم از اومدمن ما به پاریس گذشته بود که به اصرار مادرم تصمیم گرفتیم به ایران برگردیم چون دلیلی برای موندن در پاریس ندیدیم!ساعت 7 شب بود و ما به سمت فرودگاه پاریس راه افتادیم!.
-چیزی نمیگی؟
-....................
-با توام ترانه خانوم!
-میشه خواهش کنم با من یک کلمه هم حرف نزنی؟
-باشه!هر چی تو بگی!تا خود ایران هیچی نمیگم!اما اخه...
-اخه نداره!تا همین جاشم ممنون که کمکمون کردی اما دیگه خودم از پس خودم برمیام و خودم دنبال نامزدم!میگردم!.
کلمه ی نامزدم رو این قدربا قلضت گفتم که طاها پوزخندی زد و گفت:
-اگه نامزدی وجود داشته باشه و تا الان تو اون دنیا نباشه!.
از شدت عصبانیت قرمز شدم و گفتم:
-خفه شو اشغال!تو چه جور دوستی هستی که حاضری دوستت بمیره؟هان؟ازت متنفرم!.
-ترانه؟عزیزم؟چیزی شده؟
-نه نه کاترین جون!.
پس از اعلام پروازمون سوار هواپیما شدیم!کل پرواز رو با طاها حرف نزدم و تو دلم فقط بهش فحش میدادم..!اصلا نفهمیدم کی رسیدیم تهران!بابام اومده بود دنبالمون و من انگار نه انگار طاها باهامون هست...بعد از رسوندن کاترین به خونه که رسیدم ترجیح دادم استراحتی کنم.!سرمو روی بالش گذاشتمو چشم هامو بستم!یه لحظه ارامش برام کافی بود!...به سرعت خوابم برد و وقتی از خواب بلند شدم وقتی میخواستم از اتاقم به سمت پذیرایی برم گوشیم زنگ خورد!شماره ای که روی گوشیم افتاده بود خیلی زیاد بود!
-بله؟
-الو؟
-بله؟بفرمایید.
صدا قطع و وصل میشد اما بالاخره کمی بهتر شد.
-ترانه؟خودتی؟
-فردین؟تویی؟!!!
-اره عزیزم!خوبی؟
-تو معلوم هست کجایی؟من خوبم!تو خوبی؟کجایی الان؟تو این 2 ماه کجا بودی؟
-ببین من نمیتونم زیاد حرف بزنم!من ایرانم!به این ادرسی که میگم سریع خودتو برسون!
-اما چه طوری؟تو چه طوری ایرانی؟
-بهت میگم ترانه!فقط به این ادرسی که میگم بیا!.
ادرسو نوشتم و با تاکسی به ادرسی که گفته بود رفتم!ادرسی که گفته بود هتلی بود تو شرق تهران...بعد از پرسیدن شماره اتاق فردین سمت اتاقش رفتم!در رو که باز کردم با دیدن چهره ی فردین چشم هام گرد شد!صورت اصلاح نشده و کبود و لاغر فردین باعث شد که بپرسم:
-فردین؟چی شده؟
-چیه؟شبیه کارگر ها شدم؟
-معلوم هست چی به سرت اومده؟
-میگم!همه چیو!اول بگو خودت خوبی؟
-اره خوبم!الان بهتر شدم که سالم دیدمت!زود تر بگو چی به سرت اومده!
-بعد از تخلیه ی اتاقم سوار تاکسی شدم اما بعد چند دقیقه فهمیدم داره از شهر خارج میشه!کسی دیگه ای روی صندلی جلو ماشین نشسته بود با دستمالی بیهوشم کرد!بعد اینکه به هوش اومدم دیدم تو یه خونه ی قدیمی ام!جالب اینجا بود که ایرانی بودن!یک ماه من گروگان های اونا بودم هر چی میپرسیدم چرا منو گرفتین هیچی نمیگفتم فقط گاهی با کسی حرف میزدن که همه ی وضیعیت منو بهش میگفتن!انمیدونی چی به من گذشت ترانه!مخصوصا فکر و خیال تو!بعد این یک ماه یکی از همون مرد ها اودم بهم گفت که برام بلیط برای ایران رو گرفته و گفت که به هیچ کس چیزی نگم!این کارشون احمقانه بود اما بعدا فهمیدم که نه!احمقانه نبود!ترانه میدونی عامل این همه بدبختی و دردسر ها کی بود؟
-نه!!عجب داستانی!!شدیم عین فیلم ها و کتاب ها!خدا رو شکر که سالمی!...اما کی میتونه این قدر بی رحم باشه و با ما دشمنی داشته باشه؟
-شاید باورت نشه اما ترانه همه ی این اتفاق ها از طرف بابات بوده!
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:
#10
-معلوم هست چی میگی فردین؟بابای من؟!اخه به تو چی کار داره!بیچاره وقتی فهمید که غیبت زده همش پرس و جو میکرد از همه و نگران بود!حالا تو میگی بابای من تو رو گروگان گرفته!
-به خدا گیج شدم!ولی درست یادمه که یکی از اونا اسم باباتو پشت تلفن اورد!ترانه به خدا دارم دیوونه میشم....ما باید سریع ازدواج کنیم!من دیگه تحمل این کارا و رفتار هارو ندارم و کاسه صبرم لبریز شده!
-چشم!اما ازم نخواه که باور کنم همش تقصیره بابام بوده...
بعد با فردین از هتل به سمت خونه ی کاترین راه افتادیم!بیچاره وقتی فردین رو دید گریه کرد و به گرمی بغـ ـلش کرد!2 ماهی از اون ماجرا میگذشت!...من چیزی از رفتار های طاها به فردین نگفتم و سعی کردم رابطه ی طاها با فردین کمتر شه...تو اون دو ماه تصمیم گرفته شد که تو عید فطر عروسی منو فردین برگزار شه!درست روز 5 شنبه بود عروسی!من از ساعت 4 به ارایشگاه رفته بودم!
-وای ترانه!خیلی خوشگل شدی....خدا به داد فردین برسه تو کل مراسم!
-مرسی از لطفت ارغوان!حالا چرا خدا به دادش برسه؟
-هیچی بیخیال! اِ گوشیت زنگ میخوره!.
گوشیو برداشتم و فردین با صدای مهربونی گفت:
-سلام خانومم!تموم نشد؟!
-سلام عزیزم!نه فکر کنم اخراش باشه!انیم ساعت پیش پرسیدم ارایشگرم گفت 1 ساعتی مونده!
-باشه!تموم شد حتما بهم زنگ بزن!خوشگل خانوم!
-تو که هنوز منو ندیدی میگی خوشگل؟!!
-همین جوریش تو خوشگل هستی!
-مرسی شوهر!راستی فردین باید پیانو هم بزنیا!
-چشم...میخوای همون قطعه ای رو بزنم که ما رو بهم رسوند؟
-وای!اره اره!.
اون نیم ساعت به سرعت گذشت و بالاخره با شنیدن صدای بوق ماشین فردین از ارایشگاه خارج شدم کاترین و مامانم و ارغوان برام ارزوی خوشبختی میکردن و ازم تعریف میکردن!.
-سلام عزیزدلم!تو ترانه ای؟
-تو شناسنامه که نوشته ترانه راد حالا خودم نمیدونم!
-خیلی خوشگل شدی!..یعنی مال من شدی؟
-از این حرفا میزنی پرو میشماااا
-اشکال نداره!من ترانه ی پرو هم دوست دارم!.
باهم به سمت باغی رفتیم که اجاره کرده بودیم واسه مراسم!با فردین از ماشین خارج شدم و دستای همو گرفتیم و با همه احوال پرسی کردیم!فردین کت و شلوار مشکی رنگی با پاپیون پوشیده بود که واقعا برازنده اش بود!کل باغ از رز های سفید تزیین شده بود با فردین روی صندلی مخصوص عروس داماد نشستیم به دلیل بلند بودن و پف داشتن لباس عروسم وایسادن کمی سخت بود برام!همه داشتن شادی میکردن!میرقصیدن!باورم نمیشد این من بودم که عروس بودم؟تنها چیزی که اون لحظه اذیتم میکرد نگاه های طاها بهم بود و شرکت نکردن بابام تو مجلسم بود!
بابام ویروس بدی گرفته بود اما مطمئن بودم که از ته دلش نمیخواست تو عروسیم شرکت کنه! دوست داشتم اون هم کنارم بود و برام ارزوی خوشبختی میکرد!
-ترانه؟ناسلامتی عروسیه نه مجلس ختم!چرا داری گریه میکنی؟
-ارغوان فکر همه چیو میکردم جز فکر نیومدن بابام!
-میدونم عزیزم ولی با گریه کردن هم خودتو اذیت میکنی هم فردین رو ناراحت میکنی!گریه نکن دیگه!مطمئنم باباتم پشیمون میشه از نیومدنش.

-نمیدونم!اره راستی میگی خوب نیست الان گریه کنم!.

عروسی تا ساعت 1 نصفه شب ادامه داشت!.. اون شب بهترین شب زندگیم بعد از اون همه دردسر بود! عروسی وقتی تموم شد منو فردین به سمت خونه ی خودمون راه افتادیم!
-از دست تو فردین! فکر کنم اولین دختری باشم که تازه بعد عروسیش خونشو میبینه!ببینم حالا دکوراسیون رو چی کار کردی؟ من به سلیقه ی خودم میچنما!
-چشم! اصلا از اینجا خوشت نیومد خونه رو عوض میکنیم!.
با لبخند نگاهش کردم! وقتی نگاهم ادامه پیدا کرد فردین گفت:
-چیه؟شاخ رو سرمه؟
-فردین؟
-جانم؟
-تو خیلی خوبی! خدا منو حتما خیلی دوست داره که تو رو بهم داده!.
دستامو تو دستش گرفت و گفت:
-اتفاقا برعکس!اگه من یه ذره زودتر تو اون روز از اموزشگاه بیرون میومدم الان تو کنارم نبودی!
××××××××××××××××××××××
-وا کنم چشم هامو؟
-نه وایسا!
-اذیت نکن دیگه!
-بیا باز کن!.
چشم هامو که باز کردم!خونه ای روبه روی خودم دیدم که تقریبا 140 متری بود و نوساز بود! دکوراسیون خونه به قدر زیبا بود که چشم هام باز مونده بود!پذیرایی با رنگ یاسی تزیین شده بود و اشپزخونه با رنگ طوسی بسیار زیبا شده بود!2 تا اتاق خواب داشت که فقط یک طرف دیوار اتاق عکس منو فردین بود!به بازوی فردین زدم و گفتم:
-کلک! همه ی این ایده هارو کی بهت داده؟!هان؟
-طراح اوردم!گفتم خونه رو واسه یه فرشته اماده کنه!.
بـ ـوسش کردم و گفتم:
-خیلی قشنگ شده..نمیدونم چی بگم!
×××××××××××××××××××××
چند ماهی از ازدواج منو فردین گذشته بود و ما باهم خیلی خوشبخت بودیم تا اینکه یه روز موبایلم زنگ خورد:
-بله؟
-سلام دختر خاله!
-واای!سلام امیرعلی!چه خبر؟از این ورا!
-سلامتی!گفتم بذار یه زنگ بزنم ببینم فردین کتکت نزده باشه!.
خنده ای کردم و گفت:
-این زبونت هیچ وقت غیر فعال نمیشه!چه خبر؟خاله خوبه؟
-بله!همه خوبن....راستش ترانه میای فردا شب شام بیرم بیرون؟
-فردا؟!!باشه!
-اول ببین شوهر جونت اجازه میده؟
-وااا مگه زندونیم اخه!
-باشه پس فردا شب ساعت 8 میام دنبالت خوبه؟
-اره خوبه!.
اون روز که امیرعلی بهم زنگ زد و شبش که فردین خونه اومد چیزی از قرارم با امیرعلی نگفتم! فردا شبش که شد به فردین زنگ زدم و گفتم که با امیرعلی یه جایی میرم و زود برمیگردم!.
-سلام خوبی شما؟
-سلام مرسی!راستی ماشین نو مبارک!
-مرسی...از وقتی که تو ازدواج کردیا همش شانس در خونمو زده!.
با دستم شینگونش گرفتم.
-واقعا؟خوش به حالت!حسودیم شد!.
باهم به یاد قدیم همون رستورانی رفتیم که قبلا رفته بودیم!ساعت تقربا 10 شده بود و ما بعد ازشام به بستنی فروشی معروفی که نزدیک رستوران بfود رفتیم! نزدیکای 12 شب شده بود که امیرعلی منو رسوند خونه! چراغ های خونه خاموش بود و به ارامی کلید رو وارد در کردم و بلافاصله چراغ خونه رو روشن کردم! و با دیدن فردین که تو تاریکی روی مبلی نشسته بود گفتم:
-سلام!تو هنوز بیداری عزیزم؟
-تا الان کجا بودی؟
-با امیرعلی بودم
-از دستم ناراحتی؟
-نه.
از روی مبل بلند شد و با دستش چیزی رو به سمتم پرت کرد و با عصبانیت گفت:
-تولدت مبارک!.
بعد به سرعت به اتاق رفت و در رو محکم بست! خم شدم و کادو رو برداشتم روش نوشته شده بود:

کادو بهانه ی کوچیکی است برای تبریک گفتن فرشته ی پاک و مهربونی مثل ترانه ی زندگی من!
تقدیم به عشق زندگیم (ترانه)


با گریه کادومو باز کردم! دستبندی از طلا بود که بسیار زیبا بود! از خودم بدم اومد که چرا تولدمو یادم نبود و صادقانه به فردین نگفتم که شام رو قراره با امیرعلی بخورم!... همون موقع اس ام اسی برام اومد! امیر علی بود که نوشته بود:
-تولدت مبارک ترانه جونم ببخشید که بهت هدیه ندادم چون خونه جا گذاشته بودم!.
به ارومی وارد اتاق شدم و فردین رو دیدیم که روی تخـ ـت دراز کشیده بود و خواب بود اما میدونستم که خواب نیست! منم صورتمو شستم و خوابیدم و اروم درگوش فردین گفتم:
-اگه خواب نیستی میخوام بهت بگم ببخشید!
خدایا!
کودکان گل فروش را می بینی؟!
مردان خانه به دوش،
دخترکان تن- فروش،
مادران سیاه پوش،
کاسبان دین فروش،
محراب های فرش پوش،
پدران کلیه فروش،
زبان های عشق فروش،
انسانهای آدم فروش،
همه رامی بینی؟!
می خواهم یک تکه آسمان کلنگی بخرم،
دیگر زمینت بوی زندگی نمی دهد رفیق…!!!.zaps.
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان دو تٌخسِ شیطون | المیرا سجادی sadaf 200 125,786 ۰۷-۰۹-۹۵، ۱۲:۱۴ ق.ظ
آخرین ارسال: koko
  رمان قدیسه ی گناهکار (قدیسه ی شیطون) | شیرین نورنژاد ملکه برفی 149 23,594 ۲۸-۱۰-۹۴، ۰۲:۲۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان وایسا دنیا | ☆شیطون بلا☆ ~ MoOn ~ 59 4,552 ۰۵-۰۸-۹۴، ۰۵:۱۷ ب.ظ
آخرین ارسال: armiti
  رمان اشرافی شیطون بلا | x2yz ~ MoOn ~ 97 29,715 ۱۷-۱۲-۹۳، ۱۲:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  دخترک شیطون | عسلی021 کاربر انجمن nafas 3 2,918 ۲۷-۰۳-۹۲، ۱۲:۱۱ ب.ظ
آخرین ارسال: nafas
  ازدواج خانوادگی ممنوع | کیان و کیانا کاربران سایت .RaHa. 31 4,600 ۰۱-۰۸-۹۱، ۰۵:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: .RaHa.

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
7 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
شیوااااااا (۰۴-۰۴-۹۴, ۰۱:۲۸ ق.ظ)، mahtab888871 (۰۶-۰۵-۹۴, ۰۴:۴۴ ب.ظ)، Somayye 21 (۱۷-۰۷-۹۴, ۰۱:۰۹ ق.ظ)، روسانا مهلبونه (۲۰-۱۰-۹۴, ۰۷:۴۶ ب.ظ)، عسل6 (۱۴-۰۸-۹۵, ۱۲:۰۶ ب.ظ)، badumzamini80 (۲۱-۰۸-۹۵, ۰۱:۳۱ ب.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۶-۰۶-۹۶, ۰۲:۵۲ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان