انجمن ايران رمان



پیتزا پپرونی|baran.amad
زمان کنونی: ۲۸-۰۸-۹۶، ۱۰:۵۳ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: baran.amad
آخرین ارسال: baran.amad
پاسخ 25
بازدید 9480

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
پیتزا پپرونی|baran.amad
#1
رضا با آرنج زد به شانه شهرام و گفت:
- نگاش کن.دقت کنی می فهمی.
شهرام برای یک لحظه دست از کار کشید و زیر چشمی به جهتی که رضا اشاره کرده بود نگاهی انداخت و آرام زمزمه کرد:
- حالا چرا گیر دادی به این بنده خدا؟
رضا چند بار سبیلش را جوید و گفت:
- دس خودم نیس. اصن یه جوری رو مخه. نگاش کن تو رو خدا.
شهرام کلافه مشغول کارش شد و با همان لحن کلافه گفت:
- خوب داره دستشو می شوره.مگه چیه؟
- می زنم تو سرت ها. تو برو تو نخ کاراش به حرف من می رسی.
- شهرام، رضا باز که دارین ور می زنین بنجنبین مشتری حیرونه.
رضا دسته ای از جعبه های خالی را جلو کشید و غر زد:
- بدم میاد از این مرتیکه. فقط عر میز نه.
- رضا خفه شود بچسب به کارت.
صدای آقای اعتمادی برای بار دوم توجه انها را به خود جلب کرد:
- سام. اشتراک 241 زود باش.
بعد رو با آشپزخانه داد زد:
- رضا حاضره؟
رضا هم صدایش را بلند کرد و داد زد:
- بله آقا.
سام در حالی که با دستمال توی جیبش دست هایش را خشک می کرد آمد سمت آشپزخانه و گفت:
- سفارش 241.
شهرام چهار جعبه پیتزای سبزیجات را گذاشت روی پیش خان و هل داد به طرف سام. رضا با چشم به دست سام اشاره کرد که داشت دستمال را با دقت تا می کرد تا بگذارد توی جیبش.شهرام چشم غره ای به او رفت و با سر به او اشاره کرد که به کارش برسد. رضا هم حرصش را سر پیتزای بیچاره خالی کرد و اینقدر کارد را محکم توی پیتزا کشید که با یک حرکت نصف شد.
سام نیم نگاه بی تفاوتی به آنها انداخت و جعبه ها را برداشت و به سمت پیشخوان رفت اعتمادی برگه ای را به دستش داد و او هم در حالی که جعبه ها را کف دست نزدیک شانه اش نگه داشته بود از مغاز بیرون زد. لامپ نئونی قرمز رنگ روی شیشه مغازه مدام چشمک می زد:
بگیر و ببر.
صورت سام توی نور قرمز مدام سرخ و سفید میشد. پینزاها را توی جعبه پشت موتور گذاشت. سوئیچ را چرخاند و هندل زد. موتور با صدای قیژی روشن شد و بعد هم راه افتاد.رضا وقتی از رفتن او مطمئن شد رو به شهرام گفت:
- به جون خودم این تریپش به این صبتا نمی خوره حالا ببین من کی گفتم.
شهرام هنوز هم نمی خواست قبول کند.
- خوب شاید دانشجویی چیزیه. دانشجو ندیدی واسه خرجش کار کنه.
- از کجا معلوم که دانشجو باشه. بعدشم چرا دیدم داداش ولی این از حرکاتش معلومه که بچه ندار نیس. تو نمیفهی. من آدم شناسم داداش.
صدای داد آقای اعتمادی دوباره مکالمه شان را قطع کرد و باعث شد هر دو برگردند سر کارشان. سام تازه یک هفته بود که به عنوان پیک توی پیتزافروشی مکث کار می کرد ولی هنوز موضوع صحبت رضا و شهرام دو کارگر پیتزا فروشی بود. به جز سلام و علیک هیچ حرفی دیگری با آنها نداشت.کم حرف بود و سرش توی کار خودش. همیشه کلاه مشکی بیس بالی سرش بود که تا روی پیشانی اش پائین می کشیدش و موقع حرف زدن اغلب سرش پائین بود به صورتی که مخاطبش همیشه نیمه پائینی صورتش را می دید. بینی لب و دهان و چانه.
یک بار که کلاهش را برداشته بود رضا و شهرام اثر زخ عمیقی را کنار پیشانی اش دیده بودند که تا روی ابرویش ادامه پیدا کرده بود و انتهای ابرویش را هم خط انداخته بود. بعد از ان روز کلی هم درباره زخم روی پیشانی اش داستان سرایی کرده بودند.
سام زیر لب آوازی را برای خودش زمزمه می کرد. دوباره نگاهی به ادرس انداخت و موتور را نگه داشت. به آپارتمان بزرگ و شیک شش طبقه مقابلش نگاه کرد و جعبه های پیتزا را برداشت و نگاه دوباره ای به کاغذ انداخت و زنگ طبقه پنجم را فشار داد.
- بله؟
- خانم پیتزاهاتون.
- بیار بالا.
در با صدای تیکی باز شد و سام با دست چپ در را هل داد و مـ ـستقیم به سمت آسانسور رفت. دکمه را زد و مقابل در به انتظار ایستاد. توی در آنساسور تصویر مات خودش را دید و کمی کلاهش را جلو تر کشد. در به صدای دینگ آرامی به کناری خزید. سام با یک گام وارد آسانسور شد و دکمه طبقه پنجم را فشار داد. توی آینه قدی آسانسور خودش هم چهره اش را نمی دید. نگاهش روی کفش های کتانی سفیدش خیره ماند و بعد کمی بالا آمد از شلوار لی سورمه اش گذشت و روی پیراهن چهارخانه قرمزش ثابت ماند. دستش را بالا برد و یقه اش را مرتب کرد. با این حرکت پیراهنش بالا خزید و کمـ ـر بند چرم قهوه ای اش با آن سگک بزرگ طلایی نمایان شد. در باز شد و از آسانسور خارج شد. نگاهی به دو واحد طبقه پنجم انداخت و به سمت واحد شماره نه رفت. دستش را روی زنگ گذاشت و منتظر شد. در به ثانیه نرسیده باز شد. نگاه سام پشت نقاب کلاهش گم شده بود. از پشت نقاب تنها پاهای باریک و خوش تراش برهـ ـنه ای را دید و ناخوداگاه پوزخند زد. دختر که تنها چانه و لب های سام را می دید. لبش را جوید و گفت:
- میشه بذارینشون روی اون میز!
و به میزی کنار در اشاره کرد.صدای دختر نشان می داد خیلی هم سن و سال زیادی ندارد سام احساس کرد حوصله ندارد سرش را بالا بیاورد و او را نگاه کند. دامن دختر درست تا روی زانویش بود و یک جفت صندلی سرخ رنگ هم پایش بود. سام نگاهی به کفش هایش انداخت و دوباره صدای دختر را شنید:
- مهم نیست با کفش بیاین.
سام از حرص لپ هایش را باد کرد و یک قدم داخل گذاشت. از سمت پذیرائی صدای زمزمه می آمد. کمی گردنش را به سمت راست خم کرد و از گوشه چشم نگاهی به ان سمت انداخت سه چهار دختر دیگر توی پذیرائی نشسته بودند و مـ ـستقیم به او زل زده بودند. سام پیتزاها را روی میز گذاشت و دوباره سرش را پائین انداخت و تند تند فاکتور را نوشت و به سمت دختر که دست به در مقابلش ایستاده بود. دراز کرد:
- بفرما.
دختر دست دراز کرد و کاغذ را گرفت نگاهش هنوز به چانه و لب های سام بود. از توی کیفش مقداری پول بیرون کشید و به دست او داد. سام پول ها را شمرد و گفت:
- زیاده!
- بقیه اش مال خودتون.
سام لبخند یک وری زد و گفت:
- شب خوش.
و چرخید و از خانه بیرون زد. در پشت سرش بسته شد. مقابل آسانسور ایستاد. ولی قبل از باز شدن در صدای خنده های آرامی را از پشت در واحد شماره نه شنید. سری تکان داد و دوباره پوزخند زد. در آسانسور باز شد و او هم در حالی که انگشتان دستش را توی جیب شلوار جینش کرده بود وارد شد. دکمه هم کف را زد و بعد از بسته شدن در سرش را بالا آورد و به چهره خودش توی آینه خیره شد.
مهرانه ساحل را به کناری هل داد و گفت:
- برو کنار بی شعور بذار منم ببینم.
او هم بی خیال کنار رفت و گفت:
- زحمت نکشین رفت تو آسانسور.
مهرانه پکر برگشت و دست به سیـ ـنه به بقیه نگاه کرد.
- نامردا نذاشتین من ببینمش.
بقیه برگشتند سمت پذیرائی ساحل جعبه های پیتزا را برداشت و گفت:
- دیدین چقدر مرموز بود؟
و جعبه ها را روی میز پذیرائیی جلوی بقیه گذاشت. سوده جعبه اش را برداشت و به پشتی مبل تکیه داد و گفت:
- ولی همچین تحفه ای نبود که تو می گفتی.
ساحل یک تکه از پیتزایش را برداشت و به بقیه نگاه کرد:
- نبود؟
نازنین دست به سیـ ـنه به او نگاه کرد و گفت:
- به نظر من که محشر بود. وقتی از زیر کلاهش نگاه کرد من کنار ابروشو دیدم. رد یه زخم داشت.
با این حرف نازنین بقیه دست از خوردن کشیدند.
- راست می گی؟
نازنین با غرور سر تکان داد و گفت:
- اهوم خیلی هم عمیق بود.
ساحل به مبل تکیه داد و گفت:
- وای نگو دلم یه جوری شد.
سوده گاز بزرگی از پیتزایش زد و گفت:
- خوبه سه بار بیشتر ندیدیش.
ساحل با لب و لوچه ای آویزان گفت:
- باور کن همون بار اول که دیدمش دلم یه جوری شد.

ادامه دارد..................
#2
سام کلافه از آسانسور خارج شد و از خانه بیرون زد. مچ بند سفید پهنش را روی مچ چپش مرتب کرد و سویچ را چراخاند. نگاهی به طبقه پنجم انداخت و هندل زد و بعد هم دور زد و به سرعت از آنجا دور شد. به محض رسیدن دو تا سفارش دیگر اماده بود. بی حوصله پیتزاها را از روی پیشخوان برداشت و در حالی که دوباره گردنش را به سمت راست خم کرده بود از سمت چپ نیم نگاهی به رضا انداخت و با پوزخند گفت:
- خسته نشدی یه هفته منو پائیدی؟
رضا نگاه خصمانه ای به او انداخت و گفت:
- برو داداش خیال برت داشته.
سام سرش را پائین انداخت و در حالی که رضا فقط چانه و دهانش را می دید یک پوزخند یک وری دیگر زد و بعد هم با سرعت چرخید و از مغازه بیرون زد.رضا چاقوی بزرگش را پرت کرد روی میز و قبل از اینکه دهانش را باز کند صدای اعتراض شهرام را شنید:
- بفرما. چقدر گفتم بچسب به کارت.
رضا سبیلش را جوید و به جایی که تا چند لحظه پیش موتور سام پارک بود نگاهی انداخت و گفت:
- حتما یه ریگی به کفشش هست که اینقدر شاکی شده.
شهرام کلافه پیتزای پخته شده را روی کاغد مقابلش انداخت و آن را به سمت رضا سر داد و گفت:
- ببینم می تونی یه دردسری درست کنی برای ما یا نه.
رضا پیتزا را جلو کشید وچاقو را برداشت و آن را توی دستش بالا و پائین انداخت و با یک حرکت پیتزا را نصف کرد.
**
سام موتور را خاموش کرد و با پاهایش آن را به داخل پارکینگ هل داد. سویچ را توی جیبش برگرداند و یک جعبه پیتزا را دستش گرفت و به سمت پله رفت. نرده را گرفت و نرم از پله بالا دوید. وقتی به طبقه سوم رسید. نفس نفس می زد. نبودن آسانسور هم مکافاتی بود برای ساکنین ساختمان. در حالی که دسته کلید را توی دستانش می چرخاند به سمت در آپارتمانش رفت و در را باز کرد. جعبه پیتزا را روی جا کفشی گذاشت و در را نیمه باز. کفش ها را گوشه ای پرت کرد و روی کاناپه ولو شد.کلاهش را از سرش برداشت و دستی به پیشانی اش کشید. نگاهش روی تلفن ثابت ماند. چراغ پیغام گیر تلفن در حال چشمک زدن بود. می توانست حدس بزند کی می تواند باشد. به سمت تلفن خم شد و گفت:
- چقدر این روزا مهم شدم.
صدای عصبانی مردی توی خانه پیچید:
- یعنی آدم به سنگ دلی تو ندیدم.
سام سوتی زد و گفت:
- حرص نخور خان عمو فشارت می افته.
مرد عصبی داشت حرف می زد:
- خدا هم بود تا حالا بخشیده بود من نمی دونم می خوای و چی ثابت کنی با این حرکاتت.
و صدا قطع شد.سام سرش را به پشتی کاناپه تکیه داد و به سقف خیره شد. پیغام بعدی با صدای بوق شروع شد. زنی در حال گریه کردن گفت:
- عمه جان به جان هر کی دوست داری یه سر بیا. خودت بعدا پشیمون میشی.آخه مردم چی میگن؟
و دوباره صدا قطع شد. سام کلافه بلند شد و به سمت اتاقش رفت. لباسش را با یک تی شرت عوض کرد و شلوار راحتی پوشید. نگاهی به مچ بند سفیدش انداخت و آن را آرام پائین کشید. رد بخیه های کج و معوج روی دستش دلش را به درد آورد و باعث شد مچ بند را با سرعت بالا بکشد. و در حالی که دستی توی موهایش می کشید به سالن برگشت. بقیه پیغام ها مشابه بود. همه در حال التماس بودند. سام برگشت توی سالن و خواست پیام ها را پاک کند که پیام بعدی دستش را متوقف کرد. صدای خندان و سر زنده دختری توی سالن پیچید:
- هی هری پاتر پیتزای من چی شد؟ نسترن اگر بفهمه کله مو می کنه. بای.
سام با لبخند پیام ها را پاک کرد. کسی به در زد:
- در بازه.
دستی از لای در داخل آمد و جعبه پیتزا را برداشت. سام کلاهش را روی سرش گذاشت و به سمت در رفت و در را باز کرد.
- سلام.
دست به سیـ ـنه ایستاد و با لبخند گفت:
- سلام نیا خانم.
نیایش نگاه مضطربی به جعبه پیتزا و پله ها انداخت و گفت:
- اگر نسترن بفهمه عین انتن به مامان خانم خبر می ده.
سام یک قدم بیرون گذاشت و گفت:
- تو باز اینجوری اومدی بیرون.
- بی خیال کی این موقع می ره رو پشت بوم. تازه هر کی بخواد بیاد بالا از همون طبقه اول صدای پاش میاد.
سام روی اولین پله که به سمت پائین می رفت نشست و جفت پاهایش را به نرده تکیه داد و گفت:
- حالا هر چی جناب عالی الان پونزده سالته باید حواست به این چیزا باشه.
نیایش که انگار اصلا حرف های سام را نشنیده بود گفت:
- حالا اینو چه جوری بخورم.
سام نگاه بی تفاوتی به او انداخت و گفت:
- خوب همین جا بخور.
نیایش دسته موهای کوتاهش را پشت گوشش برد که دوباره برگشتند سرجایشان و گفت:
- فکر کنم چاره ای ندارم.
بعد روی دومین پله که به سمت بالا می رفت نشست و نگاه نگرانی به پله انداخت و جعبه را باز کرد و با خوشی یک تیکه از پیتزایش برداشت و با لذت گاز زد. سام نگاه پر حسرتی به نیایش انداخت و آرزو کرد کاش چیزی شاید مثل همین پیتزا پیدا می شد که به بتواند این همه او را سر ذوق بیاورد. آه کشید و به مچ بند سفیدش خیره شد. انگار از پشت آن هم می توانست رد زخم روی دستش را ببیند. هنوز که چشم هایش را می بست گاهی صحنه کشیدن تیغ روی رگ هایش جلوی چشمش می آمد.چشم هایش را بست بعد از یک نفس عمیق باز کرد و دوباره نیایش را نگاه کرد و گفت:
- امتحان فیزیک چکار کردی؟
نیایش زیر چشمی به سام نگاهی انداخت و بعد هم لاقیدانه ای شانه ای بالا انداخت و گفت:
- فکر کنم خراب کردم.
سام با چشمانی گرد شده اعتراض کرد:
- نیا! من اون همه با تو کار کردم.
- اوف خوب سخته نمی ره تو کله ام.
هنوز جمله اش تمام نشده بود که صدای پر حرص دختر جوانی که سعی می کرد صدایش را خفه کند توی راه پله پیچید:
- نیایش!
نیایش جعبه پیتزا را بست و سعی کرد جوری پنهانش کند ولی زیاد هم موفق نبود. دختر جوانی از پله پائین امد یک دامن مشکی بلند پوشیده بود با یک تی شرت که آستین هایش تا زیر آرنج بود یک شال را هم سر سری روی موهایش انداخته بود. با دیدن سام روی پله به او سلام کرد:
- سلام.
سام لبخند زد و گفت:
- سلام. خوبی نسترن؟
نسترن دستی به کمـ ـر زد و گفت:
- به خدا مامان بفهمه ناراحت میشه. نیا تو این هفته این سومین پیتزایه که داری می خوری؟
نیایش مثل گناه کار ها به سام نگاه کرد و گفت:
- خوب چکار کنم پیتزا خیلی دوست دارم.
نسترن کلافه دو پله بالا تر از او نشست و گفت:
- خوب شد مامان خوابه.
بعد هم رو به سام گفت:
- تو رو خدا اینقدر به این رو نده.
نیایش که حالا خیالش راحت شده بود. جعبه را باز کرد و به سمت او گرفت:
- بیا جای حرص خوردن تو هم بخور.
نسترن به نیایش و بعد هم به جعبه نگاه کرد وبا یک نفس عمیق بالاخره یک تکه برداشت. نیایش هم خندان به سام که هنوز همان جا ساکت نشسته بود نگاه کرد و گفت:
- خوب چه خبر؟
سام شانه ای بالا انداخت و گفت:
- هیچی؟
نسترن از آن بالا گفت:
- بالاخره تصمیم نگرفتی بری؟
سام سرش را به دیوار تکیه داد و کمی کلاهش را پائین و بالا کرد و گفت:
- نه.
نیایش دست از خوردن کشید و با ناراحتی گفت:
- آخه چرا؟
سام این بار کلاهش را روی صورتش کشید و دست به سیـ ـنه نشست و گفت:
- نمی تونم. اون خونه و ساکنینش اعصابم و خورد می کنن.
نسترن نگاهی به تکه پیتزایش انداخت و گفت:
- ولی اون...
سام از جا بلند شد و گفت:
- شب بخیر بچه ها.
و به سمت در خانه رفت و ان را بست. نیایش بقیه پیتزایش را توی جعبه برگرداند و بلند شد. نسترن هم آرام بلند شد و هر دو نگاهی به در بسته خانه سام کردند و از پله بالا رفتند.
در را بست و به آن تکیه داد صدای گام های نیایش و نسترن را روی پله شنید که آرام بالا رفتند. سرش را با بی حالی به در تکیه داد و کلاهش را از سر برداشت. با یک نفس عمیق از در جدا شد و به سمت اتاقش رفت. زیر لب با خودش زمزمه کرد:
- کی این زندگی نحس تمام میشه.
چراغ سالن را خاموش کرد و وارد اتاق شد. روی تخـ ـتش نشست و به عکس خانوادگی کنار تخـ ـتش خیره شد. با انگشت سبابه روی چهره مادرش کشید. رویش نمی شد به چشمان پدرش نگاه کند. روی تخـ ـت دراز کشید و پشتش را به عکس کرد. بعد به حالت جنینی خوابید و بلند پدرش را خطاب قرار داد:
- وقتی ندونم چرا باید برم نمی تونم بابا.
سال ها آرزو داشت بعد از این حرف ها صدای گرم پدرش را بشنود که پاسخش را می دهد. ولی هیچ وقت این معجزه حقیقت پیدا نکرد. درست شش سال بود که صدایشان را نشنیده بود.شش سال. چطور این همه مدت زنده ماند بود.مچ بندش را با یک حرکت از دستش بیرون کشید و به رد آن زخم کج و معوج با اثر به جا مانده از بخیه ها خیره شد.
- کاش همون موقع مرده بودم.
خودش هم می دانست دیگر جرئت امتحان کردنش را ندارد. انگار هر چه شجاعت داشت همان موقع به خرج داده بود. خودش را بغـ ـل کرد و دوباره گفت:
- باور کن من بخشیدمش. ولی دلم نمی خواد ببینمشون. هیچ کدومشون و.
چشم هایش تر شده بود. پلک هایش را روی هم فشرد و با صدای لرزانی گفت:
- تو دیگه سرزنشم نکن خودت می دونی که با زندگی من چکار کرد.
چرخی زد و این بار به عکس خیره شد. پدر و مادرش شانه به شانه هم هنوز توی عکس می خندیدند. پسری حدودا دوازده ساله هم پشت سرشان دست هایش را روی شانه های ان دو گذاشته بود و از ته دل می خندید. دوباره روی عکس دست کشید. یادش نمی آمد آخرین بار کی از ته دل خندیده بود. دوباره به چشم های پدرش خیره شد.
- اگه تو می گی باید برم باشه می رم. یادمه بخاطر احترامی که براش قائل بودی آخرش خودتو به کشتن دادی.
عکس را روی میز پرت کرد و با یک حرکت پتو را روی سرش کشید. دوباره زیر لب نالید:
- خدایا تمومش کن.

ادامه دارد..............
#3
وقتی چشم هایش را باز کرد ساعت نزدیک دوازده بود. چقدر هم خـ ـوابیده بود. غلطی توی رختخواب زد و بعد با بی حالی نشست. دیشب بالاخره تصمیمش را گرفته بود. باید می رفت. شاید این آخرین نقطه تماسش با انها بود و امروز می توانست برای همیشه این نقطه را از زندگی اش پاک کند.تخـ ـتش را همانجور نامرتب گذاشت و از اتاق خارج شد. کتری را با مقداری آب پر کرد و حوله اش را برداشت و به سمت حمـ ـام رفت. نیم ساعت بعد پشت میز آشپزخانه اش نشسته بود و در حالی که از موهایش آب می چکید نسکافه اش را مزه مزه می کرد. دوباره نگاهی به ساعت انداخت و از جا بلند شد. لباس رسمی نداشت اگر داشت هم بی برو برگرد نمی پوشید. دلش می خواست خودش باشد.
شلوار لی مشکی اش را با یک پیراهن مشکی آستین کوتاه پوشید. دلش نمی خواست اصلا مشکی بپوشد ولی بهتر بود که دهن همه را می بست تا دوباره بحث راه نیافتد. مچ بند سورمه ایش را هم روی زخم دستش کشید و در آخر عینک آفتابی اش را برداشت و به سمت در رفت در آخرین لحظه کلاهش را هم از روی کاناپه برداشت و جلوی آینه هر دو را پوشید.نگاه بی تفاوتی توی آینه به خودش انداخت و کتانی هایش را پایش کرد. سویچ و موبایلش را از روی میز کنار در برداشت و بالاخره از خانه بیرون زد. در را که بست نیایش را دید که نفس زنان از پله بالا می آید لباس فرم مدرسه تنش بود. با دیدن سام توی پاگرد ایستاد و از پائین نگاهی به او انداخت و گفت:
- من آخرش توی این پله ها می میرم میگی نه حالا ببین.
سام پله ها را با سرعت پائین آمد و رو به روی او ایستاد و گفت:
- تازگی ها زیادی نق نقو شدی حواست هست؟
نیاش به دیوار پاگرد تکیه داد و گفت:
- اوه پس نسترن و ندیدی. خانم از وقتی رفته دانشگاه فکر می کنه عقل کله چپ می ره راست میاد دستور صادر می کنه به خدا کلافه ام کرده. حال خوبه همش چهار سال از من بزرگتره.
بعد به سام نگاهی انداخت و گفت:
- جان من دو کلمه باهاش صحبت کن دست از سر من برداره.
سام خنده آرامی کرد و گفت:
- بابا خانم دیگه کلاسش بالاست به ما نمی خوره. خانم مهندس آینده بیاد حرف منی که دیپلمم ندارم گوش بده.
نیایش دست به سیـ ـنه ایستاد و گفت:
- شعور ربطی به درس خوندن نداره. چون من داریم می بینم نسترن دو درصدم نداره.
- هوی خانم خواهر بزرگته ها.
- اوه خوش به حالش کاش من اینقدر طرفدار داشتم.
- برو جقله. من کار دارم باید برم.
نیایش پایش را روی پله بعدی گذاشت و گفت:
- تریپ مشکی زدی پس بالاخره داری می ری آره؟
سام سری تکان داد و آرام گفت:
- شاید آخرین بار باشه.
نیایش لبخندی زد و گفت:
- سعی کن کلا بی خیال باشی همیشه جواب میده.
سام از پله سرازیر شد و گفت:
- هستم.
نیایش از روی نرده آویزان شد و به او که داشت از پله ها پائین می دوید خیره شد و وقتی از جلوی نگاهش ناپدید شد سلانه سلانه از پله بالا رفت.
موتورش را بدون روشن کردن از پارکینگ بیرون کشید. صدای موتور روشن توی پارکینگ می پیچید و تا طبقه چهارم هم می رفت و حسابی روی اعصاب ساکنین بود. هوای اواسط اردیبهشت گرم تر از چیزی بود که باید باشد. کلاهش را کمی عقب و جلو کرد و سوئیچ را توی جایش زد و بعد هم با یک هندل موتورش را روشن کرد. ولی درست قبل از حرکت از ته کوچه معصومه خانم مادر نیایش و نسترن را دید.موتورش را خاموش کرد و به احترام او پیاده شد. معصومه خانم به او با لبخند نزدیک شد و سام عینکش را برداشت و زودتر سلام کرد:
- سلام خاله.
معصومه خانم لبخند پر مهری نثار او کرد که باعث شد کنار چشم هایش تعدادی چروک حودنمایی کند:
- سلام محمد جان.
معصومه خانم تنها کسی بود که او را محمد صدا می زد.نیمه اول اسمش. محمد سام. بارها گفته بود سام توی دهانش نمی چرخد و خیلی خشک و سرد است. ولی بقیه تقریبا به نیمه دوم اسم او بیشتر عادت داشتند.گذشته ها هم گاهی مادرش وقتی از دستش عصبانی می شد او را با اسم کاملش صدا می زد و با لحن توبیخ کننده ای می گفت:
- محمد سام!
معصومه خانم دست توی کیفش کرد و کاغذی را بیرون کشید و گفت:
- بیا قبض برقت و پرداخت کردم. دو سه بار نبودی قبض آورده بودن این بار اخطار قطع روش بود من دیدم می افتی تو درد سر برات پرداختمش.
سام شرم زده قبض را از دست معصومه خانم گرفت. اینقدر همه چیز برایش بی اهمیت بود که همه این چیز ها را فراموش کرد. به رقم قبض نگاه کرد. بالا بود. مگر چند ماه بود که نپرداخته بود. کاغذ را تا زد و توی جیب پیراهنش گذاشت و گفت:
- زحمت شد. عصر پولشو میارم در خونه.
خودش هم می دانست دروغ می گوید. کجا این همه پول داشت کلا توی جیبش پنج هزار تومن بیشتر نداشت. معصومه خانم لبخند مادرانه ای زد و گفت:
- دیر نمی شه پسرم. از شما به ما کم نرسیده.
سام باز هم شرم زده شد. معصومه خانم در حالی که به لباس مشکی او خیره شده بود با همان صدای گرم و پر مهر گفت:
- کار خوبی کردی داری می ری. البته باید زودتر می رفتی ولی خوب الان هم که تصمیم گرفتی بری کار عاقلانه ای کردی.
بعد کلیدش را از کیفش خارج کرد و گفت:
- برو دیرت نشه.
سام سری به نشانه خداحافظی تکان داد و سوار شد و معصومه خانم هم با همان لبخند که انگار جز صورتش بود پشت در پنهان شد. سام با یک حرکت سریع راه افتاد.
معصومه خانم با نیایش و نسترن دخترانش همسایه های طبقه آخر بودند.سام با نسترن تقریبا هم بازی بودند نسترن دو سال از سام کوچکتر بود. سام پنج سالش بود که پدرش واحد هفتاد متری طبقه سوم را خرید. معصومه خانم و مادرش باهم سلام و علیک داشتند و این باعث شد کم کم او و نسترن هم با هم همبازی شوند. این چیز ها مال سال ها پیش بود زمانی که ساکنین این دو واحد یعنی ساکنین طبقه سوم و چهارم زندگی شاد و معمولی داشتند همه چیز خوب بود. ولی درست یک سال بعد از تولد نیایش که سام خودش آن موقع شش سالش بود و همه چیز را به خاطر می آورد پدرشان فوت کرد.
از ان موقع پدر و مادر سام به آن خانواده بیشتر نزدیک شدند و نسترن و نیایش اغلب توی خانه انها در حال رفت و امد بودند. پدرش برای خاله معصومه کار پیدا کرد و مادرش خودش را موظف می دانست تا به انها رسیدگی کند. حتی از خانواده خودش هم به انها نزدیک تر بود. مادرش خواهر نداشت و فقط دوتا برادر داشت و شاید همین باعث شد که معصومه خانم بشود خاله معصوم. زندگی آن روز ها طعم قشنگ تری داشت. همه چیز خوب بود.
آه کشید.آرام دور زد و به سمت خیابان اصلی رفت. نگاهش به جلو بود و از بادی که به صورتش می خورد کمی احساس خنکی می کند. ذهنش را از گذشته ها بیرون کشید و به اتفاق هایی که قرار بود آن روز بیافتد فکر کرد. از تصور عکس العمل آنها تقریبا خنده اش می گرفت.نگاهی به موتور هوندای مشکی رنگش انداخت و واقعا خنده اش گرفت. از تصور چهره فامیل خودش هم نمی دانست چرا خوشحال تر شد انگار هر چیز که بقیه را ناراحت کند او را خوشحال می کرد.
نرسیده به کوچه سرعتش را کم کرد و خودش هم نفهمید که چرا دستش ترمز را کشید. دست هایش دسته های فرمان را می فشرد. چیزی توی سیـ ـنه اش سفت شده بود انگار قفسه سیـ ـنه اش را سنگین تر کرده بود و داشت راه تنفسش را می گرفت. سرش را بالا آورد و یک نفس عمیق کشید. درد را به کنار زد و با حرص دنده زد و راه افتاد. باید به قول نیایش بی خیال می شد. این همیشه جواب می داد. وارد کوچه که شد از دور دیوار چندین متری خانه را سیاه پوش دید اینقدر که پارچه تسلیت به دیوار زده بودند که جا کم امده بود. سرعتش را کم کرد و به در خانه خیره شد. چند سال بودکه پا به این کوچه و خیابان نگذاشته انگار بقیه هم فراموشش کرده بودند.
مدت ها بود که دیگر نه چیزی زیاد ناراحتش می کرد و نه زیاد خوشحال.کم حرف و گرفته بود کم تر می خندید و همیشه چهره اش را غم کهنه ای پوشانده بود. اصلا انگار یک موجود خنثی و بی تفاوت شده بود که هیچ چیز توی این دنیا برایش اهمیت نداشت. فقط شب ها را روز می کرد و روز ها را شب به امید اینکه زودتر از این زندگی خلاص شود.از یک هفته پیش تر هم که خبر فوت پدربزرگش را شنیده بود انگار که سکوتش بیشتر شده بود. پدربزرگش مرده بود مردی که سال ها عاشقش بود و بعد ناگهانی از او متفنر شده بود ان هم تا حد مرگ. پدربزرگی که تا آخرین لحظه مرگش امید داشت نوه اش از راه برسد و با زبان بگوید که او را بخشیده است.
صحنه های مبهمی از گذشته توی ذهنش می آمد. سال های کودکی. چقدر دور به نظر می آمدند. مگر او چند سالش بود؟ فقط بیست و یک سال پس چرا همه چیز برایش این همه دور و مبهم به نظر می رسید. ماشین های رنگ و وارنگ تمام طول کوچه را پوشانده بودند. سام دوباره به موتورش لبخند زد و به خودش گفت:
- نوه محمدکاظم احتشام زاده داره با یه موتور فکسنی می ره مراسم حتم پدربزگ کبیرش.
موتور را در نزدیکترین نقطه به در ورودی نگه داشت که باعث شد چند نفری برگردند و با تعجب نگاهش کنند. بی خیال قفل موتورش را زد و به سمت ورودی رفت. چند مردی که دم در ورودی ایستاده بودند با تعجب و ظن نگاهش کردند و بالاخره یکشان طاقت نیاورد و در حالی که سعی می کرد زیاد هم لحنش بی ادبانه نباشد گفت:
- ببخشید با کی کار دارین؟
سام نگاه بی تفاوتی به مرد انداخت و در حالی که از کنارشان رد می شد گفت:
- خودم می دونم با کی کار دارم.
و قبل از اینکه مرد فرصت کند حرفی بزند سام از آنجا دور شد و به سمت ساختمان ویلایی وسط باغ رفت. هنوز عینکش را برنداشته بود و کلاهش را هم تا جایی که توانسته بود پائین کشیده بود مقابل ساختمان که رسید انگار پاهایش سست شد.خودش هم باورش نمی شد بالاخره پایش را توی این خانه گذاشته باشد. عکس العمل بقیه برایش هیچ مهم نبود فقط نمی دانست چقدر می تواند جو این خانه و خاطرات گذشته را تحمل کند. عینکش را برداشت و تمام ساختمان را با یک نگاه بررسی کرد. انگار که زمان توی این خانه متوقف بوده. از پنج سال پیش که این خانه را ترک کرده بود تا الان هیچ تغییری نمی دید. دوباره عینکش را زد و این بار با بی تفاوتی از پله بالا رفت و در ورودی را باز کرد. نگاهی به سالن و پذیرائی انداخت. به جای جمعیتی که با دهان باز به او زل زده بودند بی اعتنا تمام زاویای خانه را از نظر گذراند. انگار هیچ چیز تغییر نکرده بود. صدای خنده های خودش را می شنید که توی راه پله می پیچید. و پدرش که با دستانی باز او را از پشت بلند می کرد. صدای خنده های مادرش. نگاه گرم پدربزرگ که حالا نبود. همه را می دید. کمد دیواری کوچکی که وقتی خطایی می کرد آنجا پنهان می شد. بغضی سنگین گلویش را گرفته بود.
ولی او که نیامده بود اینجا گریه کند. دلش نمی خواست بقیه فکر کنند برای مرگ پدربزرگش گریه می کند. دلش نمی خواست کسی فکر کند دل تنگش شده. اصلا به هیچ وجه دلش برای پدربزرگش تنگ نشده بود.نمی خواست هیچ کدام چیزی غیر از همین پسر بی خیال و سردی که مقابلشان می بینند پیش خودشان تصور کنند.بالاخره عمه اش بود که با صدایی لرزان به سمت او آمد:
- عزیزم خوش آمدی.
و دو قدم مانده به سام دست هایش را باز کرد و خواست او را در آغـ ـوش بگیرد که سام با یک حرکت عینکش را برداشت و انگار اصلا او را ندیده به سمت نزدیک ترین مبل توی سالن رفت و بی خیال رویش نشست. مهسا عمه اش با دیدن حرکت او دستش را روی سیـ ـنه اش گذاشت و بغضش را قورت داد. سال ها بود که سام با انها تلخ شده بود و هر کار کرده بود نتوانسته بود او را با خانواده اش آشتی بدهد. سعی کرد این حرکت او را ندیده بگیرد و آرام به سمتش رفت و کنارش نشست.تمام جمعیت توی سالن سکوت کرده بودند و انگار هیچ کدام نمی دانستند چطور باید شروع کنند. ولی بالاخره عموی بزرگش که انگار بعد از فوت پدر خوانده اش احساس بزرگی و ریاست می کرد بادی به غب غب انداخت و گفت:
- به به جناب محمد سام احتشام زاده. جناب سرفراز کردین. منور کردین. چه افتخاری نصیب ما شده امروز.
مهسا خواهرش با اشاره چشم التماس گونه از او خواست حرفی نزد. سام همچنان سرش پائین بود و سعی می کرد همان حالت بی خیالش را حفظ کند. مگر نه اینکه خودش هم می دانست کلی حرف و کنایه انتظارش را می کشد. ولی خان عمو کوتاه نیامد و نگاه خواهرش را هم نادیده گرفت و با کنایه ای که تا ته دل سام را سوزاند گفت:
- اون بابات یادت نداده اینجور جاها با یه لباس رسمی ظاهر شی.

ادامه دارد..............
#4
سام عینکش را توی دستش فشار داد. خیلی جلوی خودش را گرفت که بلند نشود و یک مشت توی چانه آن مردک پر حرف نزند اصلا چه لزومی داشت که احترام این مردک را نگه دارد. مگر چه نسبتی با او داشت حتی عموی ناتنی اش هم نبود. حتی فامیلش هم احتشام زاده نبود.یک نفس عمیق کشید و از زیر کلاهش دوباره نیم نگاهی به به اصطلاح خان عمویش انداخت و همان پوزخند یک وری را تحویلش داد و به کت و شلوار چند صد هزار تومنی اش نگاه پر اکراهی انداخت. لبش را تر کرد و گفت:
- بابام بهم یاد داده حرمت بزرگتر و نگه دارم.
این بار سرش را بالا گرفت و مـ ـستقیم به چهره سرخ شده خان عمویش نگاه کرد و گفت:
- حتی اگر هیچ نسبتی باهام نداشته باشه، خان عمو.
خان عمویش را با تاکید و تمسخر گفت.قبل از اینکه عمویش منفجر شود برادرش دستش را گرفت و گفت:
- امروزم نمی خواین بس کنین. بعد از این همه سال سام اومده مگه همه مون همین و نمی خواستیم.
سام سرش را پائین انداخت. چرا همه اصرار داشتند او هم توی این مجلس باشد. او که پنج سال پیش که از این خانه رفت قسم خورد دیگر فامیلی توی این دنیا ندارد. همه هم انگار پذیرفته بودند و خبری ازشان نبود. جز عمه و عموی ناتنی اش که همان اوایل چند باری سعی کرده بودند برش گرداند و ان ها هم بعد از یکدندگی سام رفتند و پشت سرشان را نگاه نکردند.
از زیر نقاب کلاهش هم می توانست تخمین بزند که همه هستند. دو عموی قلابی اش که از بچه های همسر دوم پدربزرگ بودند عمه و عموی ناتنی اش که بچه های مشترک پدربزرگ و همسرش دومش بودند. همه بچه ها و نوه ها بودند الا پدرش. دوباره چیزی توی قفسه سیـ ـنه اش سفت شد. جای پدر و مادرش خالی بود. پدرش تنها فرزند پدربزرگ از همسر اولش. که بعد از فوتش با مادر همین عمو های قلابی ازدواج کرده بود. پدرش ان موقع هفت سالش بود و پسرهای همسرش یکی نه سال و دیگری شش ساله بود.علت اخم تخم های عمو های قلابی اش هم حسادت بیش از حدشان به پدرش بود. پدربزرگ وقتی با منصوره خانم ازدواج کرده بود یک فروشگاه کوچک داشت ولی ارث پدری منصوره خانم که حالا انقدرها هم که دو پسرش بزرگش کرده بودند، نبود کمکش کرد تا کارش را گسترش بدهد و وقتی پدر سام، محمد طاها احتشام زاده ازدواج کرد ثروت پدربزرگ از پارو بالا می رفت.
همیشه دو عمویش این ثروت را حق مسلم خودشان و البته دو فرزندی که بعدا به این خانواده اضافه شده بود می دانستند. محمد طاها انگار اضافه بود. ولی پشت محمد طاها به پدرش گرم بود. پدربزرگ محمد طاها را جور دیگری دوست داشت. پسر ارشدش بود و روی او جور دیگری حساب می کرد. گرچه برای ساعد و سعید دو پسر همسرش هم چیزی کم نمی گذاشت ولی محمد طاها از خون خودش بود. حتی بعد از دنیا آمدن محمد رضا و مهسا هم تغییری در احساس کاظم خان به فرزند ارشدش ایجاد نشد. او هنوز نور چشمی بود و کاظم خان احتشام زاده همیشه آرزو داشت روزی پسرش محمد طاها جایش را بگیرد. آرزویی که خودش به گور برد و عمری داغ فرزند را به دلش گذاشت و نوه عزیزترینش را هم از خودش راند.
سام دلش نمی خواست به این چیزها فکر کند. نباید فکر می کرد. الان نه. فقط باید اینجا می نشست چون پدرش از او خواسته بود و فقط به همین دلیل. فقط بخاطر پدرش اینجا بود. بعد هم می رفت پی کارش آن هم برای همیشه. دیگر پدربزرگی هم نبود که بخواهد روزی بخاطرش به این جمع نفرت انگیز برگردد. نگاهی به ساعتش انداخت شش باید توی پیتزا فروشی می بود فقط چهار ساعت وقت داشت. سالن کم کم شلوغ میشد. عموها بالاخره از جا بلند شدند و به سمت در رفتند برای به جا آوردن نقش پسری در مراسم ختم پدر. سام همچنان سرش پائین بود که صدای عمو رضایش را شنید:
- سام پاشو تو هم بیا. تو جای بابات باید جلوی در باشی.
سام سرش را بالا آورد تا به عمویش نگاه کند که چشمش به دختر عمو ها افتاد که سالن پائین را برای ورود آقایان خالی می کردند. همه شان بودند. چقدر همه بزرگ شده بودند. یکی دو تایشان را از روی چهره شناخت. آنها هم با کنجکاوی او را نگاه می کردند. با صدای دوباره عمویش سرش را پائین انداخت و همراه او بلند شد و به سمت در ورودی رفت. مقابل در کنار عموی کوچکش ایستاد. عمو ساعد و سعید به همراه آقای رحمانی همسر عمه مهسا در مقابلش ایستاده بودند.
انگار یک صف تشکیل داده بودند و مردم از میان آنها می گذشتند. عمو ساعدش نگاه تلخی به او انداخت و با غر و لند گفت:
- لباس مثل آدم که نپوشیدی لااقل اون کلاه مسخره رو بردار.
سام فقط او را نگاه کرد.سه مرد دیگر هم داشتند نگاهش می کردند. ولی او پوزخندی به عمویش زد و سرش را پائین انداخت با همان لحن پر از پوزخند گفت:
- خان عمو نسبت شما با پدربزرگ دقیقا چیه؟
ساعد دستش را مشت کرد ولی قبل از هر حرکتی سعید با چشم غره ای به سام بازوری او را گرفت و با حرص گفت:
- خان داداش با این بچه دهن به دهن شدی؟
سام دست هایش را مقابلش توی هم قفل کرد و به چشم های ساعد خیره شد و گفت:
- من هر جور که دلم بخواد لباس می پوشم. سعی کن دیگه برای من تعیین تکلیف نکنی چون نسبتی نه تنها با اونی که داری ادای پسرشو در میاری نداری با من یکی که هیچ نسبتی نداری.
عمو رضایش آرام صدایش زد:
- سام!
ساعد در حال سکته بود. و سعید به هیچ نحو دست او را رها نمی کرد. ولی سام انگار آمده بود یک بار برای همیشه کینه های چند ساله را خالی کند و برود.ابروهایش را بالا انداخت و گفت:
- چیه می خوای منو بزنی؟
کمی به سمت او خم شد و ادامه داد:
- نچ نچ خان عمو مردم چی میگن؟ میگن پسرای زن احتشام زاده از زور حسادت با وراث مرحوم دست به یقه شدن.
این بار سعید بود که صدایش را از حدی بالاتر برد و گفت:
- خفه شو پسره عوضی. پدربزرگ جناب عالی هر چی داره از صدقه سر مادر ما داره. فهمیدی وگر نه همون یه لا قبایی که بود می موند.
سام بدون اینکه کوتاه بیاید به او نگاه کرد و با همان لحن خونسرد که دو برادر را آتش زده بود گفت:
- می تونی ثابت کن.
عمو رضا بازوری سام را کشید و گفت:
- محمد سام بس کن دیگه.
سام نگاهی به عمویش انداخت درست مثل مادرش او را با لحن توبیخی صدا زده بود. سام انگار کوچک شد. شش ساله شد. سرش را پائین انداخت و عقب نشست. حرفش را به هر حال زده بود. سعید و ساعد کت و شلوارشان را مرتب کردند و نگاه پر کینه ای به سام که حالا غم زده و سرد سرش را پائین انداخته بود انداختند. یکی دو نفر به آنها نزدیک شدند و دیگر کسی چیزی نگفت.
بعد از وارد شدن چند مهمان ساعد پسری را که در حال عبور از کنارشان بود با دست فرا خواند و چیزی در گوشش گفت. پسر هم سری تکان داد و داخل رفت. بعد از چند دقیقه سر و کله سه پسر جوان پیدا شد. سام نیم نگاهی از زیر کلاهش به آنها انداخت و برای خودش با تاسف سر تکان داد. هر سه کت و شلوار شیکی پوشیده و پیراهن های مشکی شان از نویی زیادی برق می زد. سام آنها را به خوبی می شناخت با اینکه چند سالی بود که ندیده بودشان. عمو رضایش به صف مقابلش که حالا دو برابر آنها شده بود نگاهی انداخت و آرام گفت:
- قشون کشی راه انداختی خان داداش؟
ساعد نگاه مغروری به سام که همچنان سرش پائین بود انداخت و گفت:
- می خوام بعضیا فکر نکنن خبریه.
سام فقط یک نفس عمیق کشید و توی دلش گفت:
- بذار هر چی می خواد بگه. بازم تو اصل ماجرا فرقی ایجاد نمی کنه.من نوه واقعی کاظم خانم ولی اون و پسراش هیچ نسبت خونی با اون ندارن.
سرش را تا جایی که می توانست پائین انداخت. کاش دلیل این همه نفرت را می فهمید.دوتاشان پسر های ساعد بودند و آن یکی هم پسر سعید. سام سعی داشت به آنها بی اعتنایی کند ولی ته دلش از بی رحمی آنها رنج می کشید. چرا او را مثل بقیه نوه ها قبول نداشتند. چه فرقی با بقیه داشت؟ تنها بخاطر یکی نبودن مادرها؟ مگر عمو سعید و عمو ساعد پسرهای کاظم خان بودند که خودشان را این همه محق می دانستند؟چون او نوه پسری و واقعی حاج کاظم باید این همه از بقیه دور می ماند. درست بود که خودش خواسته بود. خودش خواسته بود که برود ولی دلخوری او در ابتدا از آنها نبود فقط از پدربزرگش بود ولی بعد ناگهان عمو های مهربان قبل تبدیل شدند به دشمنان فعلی. سام باز هم آه کشید و قبل از اینکه دوباره فکرش را به گذشته ها بفرستد صدای آرام عمو رضایش را شنید.
- سام ایشون آقای مومن زاده هستند از دوستان سابق بابات.
سام نگاهش را بالا آورد و به مردی که مقابلش ایستاده بود نگاه سردی انداخت.کمی آشنا بود شاید مدت ها قبل دیده بودش.شاید توی مراسم پدرش. لبش را گزید. دست مرد با لبخند گرمی به سمتش دراز شد.
- سلام پسرم.
سام نتوانست لحن مودب او را نادیده بگیرد.مادرش اگر بود از دستش دلخور می شد که دست محبت مردی را که جای پدرش بود رد کرده. دستش را دراز کرد و جواب داد:
- سلام از ماست جناب مومن زاده.
مرد دست دیگرش را روی بازوی سام گذاشت و این بار با لحن دلداری دهنده اش گفت:
- متاسفم. فکر نمی کردم این بار هم اینجوری ببینمت. پدرت...مرد بزرگی بود.
سام دوباره لبش را گزید. دلش نمی خواست ضعف نشان دهد. از مرگ پدرش شش سال گذشته بود ولی داغش هنوز تازه بود. خصوصا وقتی که پا توی این خانه می گذاشت. باید چیزی می گفت اینکه اینجا خشکش بزند اصلا کار درستی نبود. لبش را به سختی از هم باز کرد:
- ممنون که تشریف آوردین.
- وظیفه بود. پدرت در حق من کم لطف نکرده.
سام ته دلش گرم شده بود. آقای مومن زاده فقط و فقط به یاد محبت های پدرش به مراسم پدربزرگ آمده بود و نه برای خود پدربزرگ این برای سام یعنی همه چیز.مرد با لبخند دست او را رها کرد و بعد از تکان دادن سر برای عمو رضا و بقیه وارد سالن شد. سام انگار سبک تر شده بود. همه حرف های آنها را شنیده بودند و این باعث غرور سام می شد. او خودش هم می دانست که پدرش مرد بزرگی بود. پدرش مثل این ها به زندگی پدربزرگش نچسبیده و از پول او نمی خورد. سام یک لحظه با خودش فکر کرد شاید اگر همان اول این کار را کرده بود و مثل بقیه سرنوشتش را پذیرفته بود الان زنده بود. زنده بود و کنار او در اولین جایگاه به عنوان بزرگترین پسر کاظم احتشام زاده ایستاده بود و شاید اصلا جایی برای این دو مردی که مقابلش ایستاده بودند وجود نداشت. نگاه پسر عموها هم سرد بود. سام کمی به سمت عمو رضایش خم شد و گفت:
- شما نمی خواین به محمد پارسا بگین بیاد؟
عمو رضایش نیم نگاهی به او انداخت و گفت:
- نه مگه لشکر کشیه؟
سام با چشم اشاره ای به صف طویل مقابلش کرد و گفت:
- از قرار معلوم آره.
عمو رضا آهی کشید و گفت:
- خان داداش عقاید خاص خودشو داره.
سام دیگر چیزی نگفت. از قیافه پسر عموها معلوم بود که حسابی خسته شده بودند و دلشان می خواست زودتر این وظیفه خطیر به پایان برسد ولی از ترس پدرشان چیزی نمی گفتند. هادی پسر بزرگ ساعد که مدام به ساعتش نگاه می کرد و کیا پسر سعید هی این پا و آن پا می شد و هی دست هایش را کلافه توی جیبش می کرد. فقط هاتف بود که کنار ان دوتا در حالی که دست هایش را مقابلش توی هم قلاب کرده بود سر به زیر ایستاده بود و کاملا معلوم بود حسابی توی فکر است. بالاخره مراسم تمام شد. سام همراه عمو رضا وارد سالن شد. جمعیت بیشتری از قبل آنجا نشسته بود ولی تقریبا همه فامیل درجه یک بودند. خانم ها از سالن بالا پائین آمده بودند و گوشه ای نشسته بودند. از گریه و زاری خبری نبود انگار همه با این غم کنار آمده بودند. سام نگاهی به ساعت بند پهن مشکی اش که اطراف بندهایش زدگی داشت انداخت و بلند شد. عمو رضایش که داشت با بغـ ـل دستی اش صحبت می کرد دستش را گرفت و گفت:
- کجا؟
سام آرام دستش را بیرون کشید و گفت:
- باید برم.
- ولی همه شام اینجان تو هم بمون.
سام دوباره نگاهی به ساعتش انداخت و گفت:
- نمی تونم. باید شیش سر کار باشم.
عمو رضایش بعد از شنیدن این حرف بلند شد.
- پس بذار تا دم در باهات بیام.
سام بی حوصله گفت:
- لازم نیست بمونین پیش مهموناتون. خودم راهو بلدم.
و بدون حرف دیگری به سمت در خروجی چرخید. ولی قبل از رسیدن به آن عمه مهسایش صدایش زد:
- سام؟
سام پوفی کرد و برگشت. عمه به او اشاره کرد که بایستد کارش دارد. و به حرفش با زن کناری ادامه داد. سام دست به سیـ ـنه وزنش را روی یک پایش انداخت و منتظر به عمه اش نگاه کرد. وقتی حرکتی از سوی او ندید. با حرص به ساعتش نگاه کرد و بعد به سمت او که داشت تند تند به حرفش ادامه می داد رفت و گفت:
- من دیرم میشه باید برم.

ادامه دارد........
#5
مهسا بلند شد و دستش را گرفت و گفت:
- کجا می ری عزیزم بمون بعد از مدت ها همه دور هم باشیم.
سام توی دلش پوزخند زد انگار همه یادشان رفته بود برای چی اینجا جمع شدند.نگاهش را به دست هایش دوخت سری تکان داد و گفت:
- نمی تونم شیش باید سر کارم باشم.
قبل از اینکه عمه اش چیزی بگوید صدای دختر جوانی مکالمه انها را قطع کرد:
- چه کاریه که باید این موقع بری پسر عمو؟
سام از زیر کلاهش نیم نگاهی به دختر انداخت. دختر ساعد بود. تا آنجایی که یادش بود هم سن و سال خودش بود. بدون توجه به او رو به عمه اش گفت:
- با اجازه من دیگه می رم.
ولی هدیه دوباره با سماجت و در حالی که توی صدایش تمسخر موج می زد گفت:
- نگفتی پسر عمو؟
سام سرش را بالا آورد و مـ ـستقیم به او و بقیه دخترانی که کنارش ایستاده بود و به او مثل یک نمونه نادر آزمایشگاهی زل زده بودند خیره شد و بعد دستش را بالا آورد و با دست عدد یک را نشان داد و گفت:
- اول من پسر عموی تو نیستم.
بعد عدد دو را نشان داد و گفت:
- دوم شغلی که اینقدر براش فضولی می کنی همچین شغل دهن پر کنی نیست که بخوای روش حساب کنی و صابون به دلت بزنی..
بعد با پوزخند به چهره بهت زده او نگاه کرد و گفت:
- تو یه پیتزا فروشی پیک موتوریم. پس بهتره به فکر یه شوهر دیگه برای خودت باشی.
بعد هم چرخید و در حالی که همان پوزخند روی صورتش جا خوش کرده بود از خانه خارج شد. ته دلش داشت از خنده می مرد این حرف ها را دیگر از کجا آورده بود. مهسا چشم غره ای به هدیه رفت و گفت:
- چقدر زبون تلخی عمه؟
هدیه با چشم های گرد شده گفت:
- من زبون تلخم؟
- تو نمی دونستی کجا کار می کنه؟
هدیه چندبار لبش را گاز گرفت و گفت:
- دقیق نمی دونستم.
مهسا دستی به پیشانی اش کشید و گفت:
- به خدا با این کارامون تن طاها و زنش و داریم تو گور می لرزونیم.
بعد صدایش بغض دار شد و گفت:
- این بچه مگه کیو غیر ما داره. همه هم اینجوری به دلش زخم می زنن.
شقایق و شیده به سمت مادرشان رفتند و و در حالی که او را دلداری می دادند به سمت دیگر سالن بردند.هدیه در حالی که از عصبانیت سرخ شده بود به در بسته و جای خالی سام نگاهی انداخت و با حرص گفت:
- یه چیزی هست که بابا و بقیه ازش بدشون میاد.
پریا دختر محمد رضا گفت:
- ولی بابای من اصلا از اون بدش نمی اد.
شفایق دختر بزرگ مهسا هم که تازه برگشته بود پیش بقیه پشت او در امد و گفت:
- مامان منم همین طور. ندیدی؟
هدیه با حرص به سمت آنها چرخید و گفت:
- تا چند سال پیش کدوم یکی از این حرفا بود. عمه نانتی و دائی ناتنی ها؟ از وقتی این پسره این ادها رو شروع کرد همه چی به هم ریخت.
بعد خودش را روی مبل ول کرد و دست به سیـ ـنه با اخم نشست. بقیه هم آرام دورش نشستند. شیده درحالی که سیبی را برداشته بود و گاز می زد گفت:
- به نظر من حق با هدیه اس.
هدیه لبخند یک وری زد و با همان حرص گفت:
- بله که حق با منه. داشتیم زندگی مون می کردیم ولی این پسره از خود راضی همه چیز و به هم ریخت.
پریا کمی با دنباله شالش بازی کرد و گفت:
- ولی من فکر می کنم سام زیاد تقصیر نداره. همه چیز بعد از مرگ عمو طاها خراب شد.
همه برای لحظه ای سکوت کردند. با اینکه شش سال گذشته بود ولی همه خوب همه چیز یادشان بود.شقایق از همه دختر ها بزرگتر بود و بیست و سه سال داشت و آن موقع هفده ساله بود. بعد هدیه بود که بیست و یک سالش بود. شیده نوزده سال داشت و پریا نوه ته تغاری بود و هجده ساله بود. بنابرین شش سال پیش را همه به خوبی به یاد داشتند. شقایق با لحن آرامی تری اضافه کرد:
- ولی بابا بزرگ تو اون ماجرا تقصیری نداشت.
هدیه در حالی که به میز زل زده بود گفت:
- ما می دونیم که مقصر نبود ولی این پسره نمی خواد قبول کنه. یه جوری برخورد می کنه انگار بابا بزرگ خودش عمو طاها رو کشته.
پریا آه کشید و گفت:
- ولی سام هم حق داره. هر وقت خودشو تو آینه نگاه کنه یاد اون تصادف می افته چطور می تونه او زخم عمیق و ببینه و بی خیال باشه.
هدیه ولی کوتاه نیامد:
- این دلیل میشه با ما اینجوری برخورد کنه؟ مگه ما ماشین باباشو فرستادیم ته دره. مگه ما خواستیم پدر و مادرش بمیرن و خودش شیش ماه بره تو کما. اصلا کی بهش گفت از این خونه بره؟ خودش یه روز صبح عین دیوونه ها پا شده و وسایلشو جمع کرده و رفته.
بقیه فقط سکوت کرده بودند و به سخنرانی هدیه گوش می دادند. گاهی حق را به سام و گاهی هم به پدرانشان می دادند.
کمی آن طرف تر پسرها هم تقریبا بحث مشابهی داشتند. کیا سرش را توی موبایلش کرده بود و تند تند چیزی را تایپ می کرد. همه کت شان را در آورده بودند و حالا غیر رسمی تر نشسته بودند. غیر از خوشان کس دیگری باقی نمانده بود.هادی پاهایش را دارز کرده بود و مچ پای چپش را روی پای راستش گذاشته بود و در همان حال که به شصت پای چپش خیره شده بود گفت:
- به نظر من بابا بزرگ گناهی نکرده.
پارسا وسط حرفش پرید و گفت:
- به نظر تو آدم و مجبور کنن از کاری که دوست داره دست برداره و بره دنبال آرزوهای بقیه کار خوبیه.
هاتف منتظر جواب برادرش بود که کیا همانجور که سرش توی موبایلش بود گفت:
- من که از خدامم هست بابام بگه برم تو شرکتش یه کاری بکنم جای این درس خوندن الکی تو دانشگاه.
پارسا پوفی کرد و گفت:
- تن لشی مثل تو که شیش ساله داره لیسانس می گیه و یک ترم در میون مشروط میشه معلومه از خداشم هست. ولی عمو طاهای خدابیامرز مخ فیزیک بود.
کیا سرش را بالا آورد و نگاه بی تفاوتی به پارسا انداخت و گفت:
- آره مخ بود ولی یه دنده بازی هاش باعث شد خودش بره سیـ ـنه قبرستون و پسرشم اینجوری خل و چل بشه.
هاتف وسط آن بحث جدی پراند:
- پس مواظب خودت باش چون تو هم مثل اون یکی یه دونه ای...
هادی چشم غره ای به او رفت و کیا هم دوباره نگاهش را به موبایلش دوخت و گفت:
- آدم یکی یه دونه باشه بهتر از اینکه ابله باشه پسر عمو.
قبل از اینکه هاتف حرفی بزند هادی کمی صدایش را بلند کرد و گفت:
- بس کنین. عین بچه ها به هم می پرن مثلا بیست و پنج سالتونه ولی عین بچه دعوا راه می اندازین.
پارسا هم دست به سیـ ـنه و اخم کرده نشست و سعی کرد بحث را ادامه ندهد. طرز تفکر عمو هایش روی بچه هایشان هم تاثیر زیادی گذاشته بود. خصوصا هادی و کیا ولی هاتف زیاد توی باغ نبود. از همان جا نیم نگاهی به جمع دخترها انداخت.از قیافه ای که هدیه گرفته بود و دست های شقایق که تند تند تکان می داد و چیزی می گفت می توانست حدس بزند آنها هم دارند درباره سام صحبت می کنند. بعد نگاهش را چرخاند سمت پدر و عموهایش. وکیل پدربزرگ بعد از مراسم مانده بود و حالا داشت با آنها صحبت می کرد.پارسا کف پاهایش را روی فرش کشید و بدون مقدمه گفت:
- به نظرتون بابا بزرگ برای سام چی ارث گذاشته؟
هادی، هاتف و کیا با یک حرکت سرشان را بالا آوردند و به پارسا خیره شدند. پارسا شانه ای بالا انداخت و گفت:
- به هر حال اون نوه واقیشه.
و زیر چشمی به آن سه تا نگاه کرد. هادی از همه بیشتر در حال انفجار بود. ولی قبل از منفجر شدندنش پارسا از جا بلند شد و به سمت پدر و عموهایش رفت. نگاه هر سه کمی نگران شده بود.کیا در حالی که مسیری که پارسا رفته بود را نگاه می کرد با نگرانی گفت:
- نکنه از ارث خبری نباشه؟
بعد موبایلش را روی میز پرت کرد و نالید:
- لعنتی. این پارسا هم کم موذی نیست.خودش که خیالش راحته. عوضی.
هادی در حالی که عصبی پایش را تکان می داد گفت:
- خر حمالی هاشو بابای بدخت من و تو کردن اونوقت کیفشو اون پسره مفت خور می کنه.
و لگدی به پایه میز زد که باعث شد شیشه ان صدای بدی بکند و توجه بقیه به آن سمت جلب شود. با نگاه بقیه به آن سمت عصبی از جا بلند شد و سالن را ترک کرد.

ادامه دارد..................
#6
سام با یک حرکت موتور را از روی جک خارج کرد. سوئیچ را چرخاند و هندل زد. نگاهی به ساعتش انداخت. با ته سرعت که می رفت ممکن بود سر وقت برسد. موتور را به آرامی از روی پل گذارند و بعد تا ته گاز داد. باد با چنان سرعتی به صورتش می خورد که چشم هایش از اشک پر شده بود. یک دستش را رها کرد و کلاه را محکم تر کرد تا باد آن را نبرد. از بین ماشین ها با تمام سرعت ویراژ می داد و از توی آینه دور و برش را می پائید که سرو کله پلیس پیدا نشود و خفتش نکند. همین که کلاه ایمنی نمی گذاشت خودش کلی مشکل بود چه برسد با این سرعت و حرکات به قول برادران پلیس مارپیچ. ترمز را که جلوی پیتزا فروشی کشید ساعت از شیش ده دقیقه ای گذشته بود. با یک حرکت سریع از روی موتور پائین پرید و سوپیچ را برداشت و وارد شد. آقای اعتمادی نیم نگاهی به او انداخت و گفت:
- دیر کردی.
سام کلاهش را جلو کشید و گفت:
- شرمنده ختم بابابزرگم بود.
اعتمادی نگاه متعجبی به او انداخت و گفت:
- نمی دونستم تسلیت می گم.
سام راهش را به سمت قسمت کناری کج کرد و گفت:
- ممنون.
رضا و شهرام زیر چشمی او را می پائیدند. سام روی چهار پایه همیشگی اش نشست و هندزفری اش را توی گوشش گذاشت و قبل از زدن دکمه پلی رو به رضا گفت:
- سفارشی که نداشتیم؟
رضا سری بالا انداخت و گفت:
- شانست گفته. نه داداش.
سام پوزخندی زد و زیر لب گفت:
- شانس.
بعد دکمه پلی را زد و کلاهش را بیشتر جلو کشید.همیشه صدای موزیک را جوری تنظیم می کرد تا صدای اعتمادی را بشنود که او را برای بردن سفارش صدا می زد. همانجور که به آهنگ غمگینی که از موبایلش پخش می شد گوش می داد فکر کرد:
- روز نحسی بود. ولی بالاخره تمام شد.
زیر لب با خودش گفت:
- تمام شد.
لبش را گاز گرفت و دوباره از خودش پرسید:
- تمام شد؟
چهره پدربزرگ با آن خنده های معروفش جلوی چشمش آمد. سرش را تکان داد و صدای آهنگ را بلند تر کرد. دلش نمی خواست به این فکر کند که آخرین حامی اش را هم توی این دنیا از دست داده. انگار تا به مراسم ختمش نرفته بود باورش نکرده بود. تا قبل از رفتن برایش مثل شنیدن خبر فوت یک غریبه بود.ولی حالا انگار جای چیزی ته دلش خالی شده بود. پدرش رفته بود و حالا پدربزرگ هم. سرش را از دیوار جدا کرد و با کمی ضرب به دیوار کوبید. لعنتی چرا این تصور از ذهنش بیرون نمی رفت.او که به خودش قول داده بود تا آخر عمر از پدربزرگش متنفر باشد پس حالا چه مرگش شده بود.
حرف های عمو ساعدش هم توی سرش کنار آن تصویر اکو می شد و باعث می شد تصویر کم رنگ تر و کم رنگ تر شود. بغضی که توی لحن آنها بود باعث میشد دوباره نفرتش شعله ور تر شود. حالا تصویر آخرین روی که با پدرش گذرانده بود توی سرش برق می زد. صدای فریاد های پدر بزرگ توی سرش می پیچید:
- طاها طاها کی می خوای بفهمی که من روی تو چه حسابی باز می کنم.
- آقاجون درکم کنید. من نمی تونم تدریس و رها کنم.
- تدریس تدریس.
- یعنی می خوای تا آخر عمر چشمت به چندرغاز حقوق دانشگاه باشه.
طاها کلافه جواب داد:
- اگه پول برام مهم بود که خیلی زودتر پیشنهاد شما رو قبول کرده بودم.
کاظم خان از پشت میزش بلند شد و با این بار با لحنی که خواهش توی آن موج می زد گفت:
- طاها همین یه بار و بخاطر من برو.
- ولی آقا جون من هیچی از ساختمون سازی نمی دونم.
- لازم نیست بدونی. فقط مدیرتش با توه. بقیه اش با مهندساس. من می خوام تو مدیر اون شرکت باشی.
پدرش کلافه دستی به سرش کشید:
- آقا جون من این همه درس خوندم دکترا گرفتم که برم تو کار ساخت و ساز؟
پدربزرگ از در دیگری وارد شد:
- طاها تو پسر بزرگمی فردا که من سرم و گذاشتم زمین ساعد و سعید یه قرون هم کف دستت نمی ذارن چون زحمتی که اونا دارن می کشن برای حفط این مال ومنال صد برابر توه.
- برام مهم نیست.
- مهم نیست به درک که مهم نیست. منم از ارث محرومت می کنم که خیالت راحت باشه.
پدربزرگ عصبی شده بود. پدرش خسته از بحث های تکراری به سمت در چرخید و گفت:
- هر تصمیمی بگیرین به دیده منت.
ولی پدربزرگ کوتاه نیامد. با لحن جدی رو به او گفت:
- طاها بذار حرف آخرمو بزنم.
پدرش توقف کرد و به سمت پدربزرگ برگشت. نگاه پدربزرگ سرد بود:
- اگر به این سفر نرفتی دیگه حق نداری اسم منو بیاری از ارث که هیچی کلا اسمتو از شناسنامه ام خط می زنم. دیگه پسری به اسم طاها ندارم. فهمیدی؟
پدرش انگار شکست. تا شد و همانجا روی مبل نشست.
صدای آهنگ را بلند تر کرد. چهره مادرش که با صورتی خیس کناری ایستاده بود و دستش را روی شانه او گذاشته بود می دید. و خودش را می دید که با دهانی باز به مشاجره پدر و پدربزرگش نگاه می کند. تا آن روز ندیده بود هرگز پدر و پدربزرگش با هم بحث کنند. صدای پدرش که با عجز می گفت:
- آقا جون خواهش می کنم.
- همین که گفتم طاها.
بعد پدرش سرش را بالا آورد و به چشمان پدرش خیره شد:
- اگه این سفر و برم مشکل شما حل میشه؟
- نه حل نمیشه ولی برای شروع راضیم می کنه.
پدرش سرش را پائین انداخت و به آرامی گفت:
- باشه می رم.
دست مادرش را حس کرد که شانه اش را فشرد. اینقدر حسش واقعی بود که از جا پرید. رضا کنارش ایستاده بود. سام هندزفری را از گوشش خارج کرد و با اخم رضا را نگاه کرد:
- چته؟
رضا با تعجب و اخم گفت:
- تو چته معلوم هست حواست کجاست اعتمادی یه ساعته داره صدات می کنه.
سام که هنوز گیج بود گفت:
- چکار داره؟
رضا پشت به او سر کارش برگشت و زیر لب گفت:
- ذکی. سفارش داری.
سام با سستی بلند شد.صدای اهنگ را کم کرد. سه جعبه ای که رضا به سمتش هل داد برداشت و کاغذی را که اعتمادی به سمتش دراز کرده بود گرفت. اعتمادی به پیراهن مشکی او نگاه کرد و گفت:
- حواست سر جاش نیست.
سام کلاهش را جلو کشید و گفت:
- هست.
و بدون حرف دیگری از مغازه خارج شد.نگاهش که به موتورش افتاد زیر لب فحشی به خودش داد. جعبه مخصوص حمل پیتزا را توی پارکینگ جا گذاشته بود. عصری که می خواست برود جعبه را باز کرده بود. کفری برگشت توی مغازه و رو به اعتمادی گفت:
- جعبه حمل و جا گذاشتم. یه کیسه نایلونی بده ایینارو بذارم توش.
اعتمادی اخمی کرد و گفت:
- اینجوری که تا برسی یخ می کنه.
سام کلافه گفت:
- پس چکار کنم؟
اعتمادی یک کیسه سفید رنگ با حروف حک شده مکث رویش به سمت او دراز کرد و گفت:
- الان دیگه هیچی.
سام پاکت را از دست او گرفت و سه جعبه پیتزا را داخل آن قرار داد و با گام های بلند از مغازه خارج شد. پاکت را به دسته موتور آویزان کرد. سوئیچ را چرخاند. کلاهش را جلو کشید و با یک هندل محکم موتور را روشن کرد.اعتمادی زیر چشمی او را پائید که دور زد و درحالی که خودش را کمی جلو می کشید با یک گاز محکم دور شد. رضا هم دوبار با آرنج به بازو شهرام زد و گفت:
- حالا اگه من و تو بودیم. این اعتمادی پوستمون و می کند.
شهرام پوفی کرد و چیزی نگفت. واقعا گاهی از غر زدن های رضا حرصش می گرفت ولی حالش را نداشت مدام با او کل کل کند. چون بالاخره هر روز هفته باید کنارش کار می کرد.
سام نگاهی به ادرس انداخت و کاغذ را بین لب هایش گرفت و پیاده شد. موتور را روی جک زد و پاکت را برداشت و به سمت زنگ رفت. زنگ را فشرد و کاغذ را از بین لب هایش برداشت توی جیب پیراهنش گذاشت و منتظر شد.
- بله؟
حوصله خودش را هم نداشت فقط یک کلمه گفت:
- پیتزا.
و در حالی که پاکت محتوی جعبه ها را توی دستش تاب می داد وزنش را روی یک پایش انداخت و منتظر ایستاد. بعد از چند دقیقه در باز شد و هیکل پسر جوانی توی چارچوب نمایان شد. سام بدون نگاه کردن به او تند تند فاکتور را نوشت و به او تحویل داد. بعد هم پاکت را به سمتش دراز کرد. مرد حسابش را کرد و پاکت را گرفت و وارد شد و در را بست. سام چرخی زد و پول ها را شمرد و توی جیب عقبش گذاشت. به سمت موتور رفت و از روی جک درش آورد ولی قبل از اینکه هندل بزند در دوباره باز شد و صدای تند پسر جوان توی گوشش پیچید.
- هوی کجا؟
سام نگاهی به دور و برش انداخت و وقتی فهمید پسر با او بوده اخمی کرد و از موتور پائین پرید:
- با منی؟
پسر قدمی بیرون گذاشت و با همان اخم های توی هم گفت:
- غیر تو اینجا کسی هس مگه؟
سام دلش نمی خواست درگیر شود. حال اخراج شدن نداشت ولی این پسر با این حرکات بد روی اعصابش بود. نگاهی به قد و قواره پسر انداخت از خودش ده پانزده سانتی بلند تر بود.بازو های برجسته ای هم داشت. سام گرچه قد کوتاه نبود ولی قد بلند هم نبود. قدش شاید صد و هفتاد و سه یا چهار بود. اهل ورزش نبود. به غذایش هم که درست و حسابی نمی رسید. اگر خاله معصوم نبود شاید دچار سوتغذیه هم میشد ولی غذاهایی که گاه و بی گاه در خانه اش می فرستاد کمی به دادش می رسید. تازه توی آن لباس های مشکی هم لاغر تر به نظر می رسید. با این حال اصلا از هیکل درشت پسر نترسید. یک قدم به سمت او برداشت و سعی کرد اول از در آشتی وارد شود:
- مشکل کجاست؟
پسر چشم های سام را نمی دید و همین کفری اش می کرد.
- مرد ناحسابی چرا مشتری رو می پیچونی؟
دست های سام مشت شد. امروز ظرفیتش برای چرت شنیدن پر شده بود.
- آقا درست صحبت کن.
مرد صدایش را بالا برد و گفت:
- این چیه؟
سام همان نگاه معروفش را از زیر کلاهش به چهره پسر انداخت و گفت:
- فاکتور!
- ا باریکلا خودت تنها گفتی یا مشورت کردی؟
سام کلافه و عصبی این پا و آن پا شد و گفت:
- آقا من کار دارم چرا می پیچونی بگو دردت چیه؟
پسر فاکتور را به سمت او گرفت و با لحن بدی گفت:
- نوشتی سه تا قارچ و گوشت.
سام با لحن طلب کاری گفت:
- خودت سفارش دادی؟
با اینکه می دید پسر شاید ششش هفت سالی از او بزرگتر می تواند باشد با این حال احترام را کنار گذاشت لحن بد او جایی برای احترام باقی نمی گذاشت. پسر با یک خیز یقیه سام را گرفت و او را به درخت پشت سرش چسباند.با دستی که فاکتور را نگه داشته بود زیر کلاه سام زد. کلاه از سرش پرید و موهای نرم و قهوه ای اش روی پیشانی اش ریخت. کلاه کمی آن طرف تر روی زمین افتاد:
- بله سه تا قارچ و گوشت سفارش دادم ولی اونی که آوردی سبزیجاته عوضی.
سام دیگر جوش آورده بود. با زانویش به شکم پسر کوبید که آخش را هوا برد و باعث شد دستش از یقه او جدا شود. سام با همان حالت عصبی گفت:
- مثل آدم بگو اشتباه شده چرا بد و بی راه می گی.
پسر بی هوا مشتی به صورت سام کوبید سام تلو تلو خورد و روی زمین افتاد. خون از دماغش فواره زد. پسر به سمت او خم شد و گفت:
- زر زیادی نزن پولمو پس بده.
سام بی توجه به خشم او دست کرد توی جیبش و پول را به سمت او روی زمین پرت کرد. پسر به سمت او خیز دیگری برداشت بیشتر هدفش این بود که سام را بترساند ولی او از جایش تکان نخورد. پسر پول ها را چنگ زد و در حالی که به او پوزخند می زد به سمت در رفت و با نشیخند گفت:
- نفله.
و در با صدای مهیبی بسته شد.


ادامه دارد...............
#7
با صدای بسته شدن در سام به خودش تکانی داد. آرنج دست چپش از برخورد با آسفالت زخم برداشته بود و به شدت می سوخت. خون بینی اش کند شده بود ولی هنوز ادامه داشت. با نفرت پشت دستش را به بینی اش کشید و از جا بلند شد. کلاهش را از روی زمین چنگ زد و خاکش را با کنار شلوارش که وضع بهتری نداشت تکاند. دوباره آن را روی سرش گذاشت و به سمت موتورش رفت. بخاطر ضعیف بودنش از خودش متنفر شد. از همه دنیا از زندگی اش از همه آدم ها متنفر شد. اینقدر حس تنفر شدید که احساس می کرد چیزی گلویش را می فشارد. هیچ وقت توی عمرش این همه از خودش بدش نیامده بود. نگاهش را برای پیدا کردن آب چرخاند خبری نبود. دوباره دستی به بینی اش کشید و هندل زد. خون دماغش بند آمده بود.
باید می رفت خانه با این وضع نمی توانست سر کار برگردد. جلوی خانه نرسیده بود موبایلش زنگ خورد. اعتمادی بود. حوصله اش را نداشت گذاشت اینقدر زنگ بخورد تا قطع شود. موتور را همانجا جلوی در ورودی رها کرد و از پله بالا دوید. توی راهرو با خانم هدایتی همسایه طبقه دوم رو به رو شد. چشم هایش گرد شد ولی سام اجازه نداد حرفی از دهانش در بیاید با یک سلام سریع از کنارش گذشت. و تا طبقه سوم دوید. موبایلش زنگ خورد باز هم اعتمادی بود. در را با پا بست و به سمت اتاقش رفت و این بار جواب داد:
- بله؟
صدای عصبی اعتمادی حال خرابش را خراب تر کرد.
- معلوم هست کجایی؟
سام پیه اخراج شدن را به تن مالید و گفت:
- قبرستون.
بعد هم تماس را قطع کرد و موبایل را روی تخـ ـتش پرت کرد. پیراهن مشکی اش را با یک حرکت از تن خارج کرد. شلوارش را هم پشتش. همانجور بدون لباس به سمت روشویی رفت. لباس ها را توی حمـ ـام پرت کرد و صورت خون آلودش را شست و به بینی اش توی آینه نگاه کرد. زخم دستش را هم شست و با حوله آرام خشک کرد. از توی آشپزخانه چند چسب زخم برداشت و روی زخم چسباند. بعد برگشت توی اتاق و یک پیراهن آستین کوتاه سورمه ای بیرون کشید و همراه جین آبی اش پوشید. کلاهش مشکی اش خاکی و کثیف شده بود. از ته کمد کلاه لی کهنه اش را برداشت و سرش کرد. مچ بندش هم خاکی شده بود. به دنبال مچ بند سفیدش گشت نبود. پیداش نمی کرد. همان را از دستش بیرون کشید و به سمت آشپزخانه رفت. زیر شیر شستش و آبش را گرفت. بعد همانطور خیس روی جای بخیه های دست چپش کشید و از خانه بیرون زد.
در تمام مدت موبایلش سه چهار باری زنگ زد ولی او بی توجه به کارش ادامه داد.غیر اعتمادی کسی با او کاری نداشت. جعبه حمل را روی موتور بست و با یک ساعت تاخیر به سمت پیتزا فروشی راه افتاد. خشمش را ته دلش نگه داشته بود توی این یک هفته بار سوم بود که رضا پیتزای اشتباه دست مردم می داد. معلوم نبود حواسش کدام گوری بود. هر بار هم او جورش را کشیده بود. سام فقط چیزی را که دستش می دادند می برد ولی مردم او را می دیدند نه کارگر مسئول بسته بندی پیتزا را.
موتور را جلوی پیتزا فروشی نگه داشت و سریع پیاده شد. دستش را چند بار مشت کرد. به خودش قول داده بود حتما مشتی را که خورده توی صورت رضا تلافی کند. برای همین مـ ـستقیم دری که به فر گردان پیتزا فروشی ختم می شد را باز کرد و باچند گام خودش را به پیش خوان را رساند قبل از اینکه اعتمادی دهن باز کند با صدای همیشگی اش گفت:
رضا!
رضا که برگشت مشت سام مـ ـستقسیم روی صورتش فرود آمد. صدای آخش با صدای داد اعتمادی و شهرام توی هم پیچید:
- چه غلطی می کنی؟
سام بی تفاوت برگشت سمت اعتمادی و با انگشت سبابه به بینی اش اشاره کرد و گفت:
- این و جای مشتی که عصری خوردم بش زدم. تو این هفته دفعه سوم پیتزا اشتباهی می ده من می برم.
اعتمادی نگاه گیجی به رضا انداخت که بیی اش را دو دستی گرفته بود:
- این چی میگه؟
جای رضا سام بود که جواب داد:
- اون دو بار و خودم راست و ریست کردم ولی این بار چی نصیب من شد؟ یک مشت تو صورتم.
و دوباره با حرص کلاهش را جلو کشید و برگشت و روی چهارپایه اش نشست.رضا چند باری به بینی اش دست کشید و زیر چشمی به اعتمادی نگاه کرد.اعتمادی که نمی توانست به این سرعت کارگر دیگری پیدا کند رو به رضا با لحن جدی گفت:
- فقط یه بار دیگه تکرار بشه اخراجی.
رضا بدون حرف سر تکان داد و نگاه خصمانه ای به سام انداخت که روی چهارپایه دست به سیـ ـنه نشسته بود. اعتمادی از کنار سام رد شد و گفت:
- پاشو سه تا سفارش مونده نبردی.
سام با یک حرکت از روی چهار پایه بلند شد و کاغذ هایی که اعتمادی به سمتش دراز کرده بود از دستش گرفت وجلوی پیش خان ایستاد. رضا چند جعبه که با نخ پلاستیکی زرد رنگ به هم وصل شده بودند به سمتش هل داد و زیر لب گفت:
- یکی زدی یکی می خوری حواست باشه.
سام پوزخند زد و رو به شهرام گفت:
- از این به بعد خودت سفارش ها رو چک کن.
رضا سبیلش را چند بار جوید و سام با یک حرکت نخ را باز کرد و جعبه ها را با کاغذ های توی دستش چک کرد و دوباره بست تمام مدت رضا خون خونش را می خورد ولی از ترس اخراج شدن لام تا کام حرف نمی زد. سام بسته ها را برداشت و با یک چرخش از مغازه خارج شد و زیر لب غر زد:
- عوضی.
بعد از رفتنش شهرام با لحنی کلافه گفت:
-خوب شد؟ حالا مثل بچه آدم بچسب به کارت.
رضا نگاهی به او هم انداخت و گفت:
- خفه بابا.
سام پیتزاها را توی جعبه گذاشت و راه افتاد. مچ دستش از خیسی مچ بندش خنک شده بود. نگاهی به سفارش ها انداخت و با پوفی گفت:
- بازم 241 اینا چقدر پیتزا می خورن.
و سری تکان داد و هندل زد. آخرین سفارش 241 بود. زنگ طبقه پنجم را زد و منتظر شد.
بله؟
-باز هم همان کلمه همیشگی:
- پیتزا.
و جواب همیشگی:
- بیار بالا.
سام در را هل داد و به سمت آسانسور رفت. به دیواره آسانسور تکیه داد و توی آینه دوباره بینی اش را برسی کرد. کبودی نداشت ولی جای ضربه هنوز درد می کرد. نگاهش هنوز به بینی اش بود که در آسانسور باز شد. یک راست به سمت واحد نه رفت و پشت در ایستاد ولی قبل از زنگ زدن حیران ماند کجا را نگاه کند اگر دختر دوباره با همان قیافه جلوی در می آمد چه. بعد هم شانه ای بالا انداخت و باز به زمین خیره شد و زنگ را فشرد. در با کمی تاخیر باز شد. نگاه سام با تردید جلو رفت. نه این بار وضع بهتر بود یک شلوار کوتاه خاکستری پایش بود که تا میان ساق پایش را بیشتر نپوشانده بود. دو تا بند صورتی هم از سرپاچه هایش آویزان بود که می شد انها را کشید و پاچه را تنگ کرد. دختر انگار داشت با موبایل صحبت می کرد. مکالمه اش را قطع کرد و آرام به سام گفت:
- بذارینش رو میز.
و خودش به سمت یکی از اتاق ها عقب گرد کرد و مکالمه اش را ادامه داد:
- نه تنهام.
...
- خودت که می دونی بابا تا دیر وقت نمی اد.
سام وارد شد و جعبه را روی میز کنار در گذاشت و کمی سرش را بالا گرفت و به دید زدن خانه مشغول شد. صدای دختر را می شنید که با حالت خاصی صحبت می کرد می شد حدس زد که طرف مکالمه پسر است:
- چکار کنه اونم شغلش اینجوریه.
....
لحنش پر از غصه بود:
- باور کن از این زندگی خسته شدم.
بعد صدای دختر کمی بالا رفت:
- چی چی و بیای اینجا.
...
- ساحل جان و زهر مار.
بعد از در اتاق خارج شد اخم هایش توی هم بود و کیف پولش توی یک دستش بود.موبایل را روی میز نهار خوری که سر راهش بود پرت کرد و زیر لب گفت:
- پسره عوضی فکر کرده اسکول گیر آورده.
سام حرف هایش را شنید و پوفی کرد. خوب بود که اینقدر عقلش می رسید که پسر غریبه ای را توی خانه راه ندهد. یک لحظه موقعیت خودش یادش آمد. مگر او چه فرقی داشت. ناخودآگاه سرش را بالا اورد و به دخترک نگاه گرد شاید هفده یا هجده ساله بود. تی شرت بلند سفیدی تنش بود و قدش نسبتا بلند بود. ساحل سعی کرد به سام لبخند بزند ولی نتوانست. غم نگاهش اینقدر زیاد بود که حتی سام بی تفاوت را هم تکان داد. مخصوصا کیف پولش را توی اتاق گذاشته بود تا کمی بیشتر سام را نگه دارد. بالاخره پنج دقیقه هم تنهایش را پر می کرد خودش نعمتی بود.
- چقدر شد؟
سام نگاهش را از او گرفت و بدون حرف فاکتور را تحویلش داد.
- خیلی کم حرف هستین.
سام اول حیران ماند چه بگوید ولی بعد نفس عمیقی کشید و گفت:
- وقتی حرفی برای گفتن نیست چی بگم.
ساحل پول را به سمت او دراز کرد و گفت:
- امشب تولدمه.
سام در حالی که پول را می گرفت متعجب به او نگاه کرد. دختر شانه ای بالا انداخت و گفت:
- بابام دیر وقت میاد. تازه فکر نکنم تولد من یادش باشه.
سام لبش را تر کرد و گفت:
- مادرتون چی؟
ساحل لبخند غمگینی زد و گفت:
- فوت کرده الان چهار ساله. سرطان داشت.


ادامه دارد.......
سپاس شده توسط: admin ، Sara8478 ، z.bita ، sepidrokh ، setarehesoheil ، .RaHa. ، sssaaa ، @DIN ، little-fairy ، ترنم ، Siahosefid ، صبور.sh
#8
سام نمی فهمید چرا ایستاده و دارد به درد و دل این دختر گوش میدهد شاید غم نگاهش و شاید هم احساس تنهایی عمیقش. هر چه بود همانجا میخکوبش کرده بود.نمی دانست برود یا بماند. ساحل هم مردد بود حرفش را بزند یا نه نگاه سام جوری بود که به او اعتماد تزریق می کرد. هر کس دیگری بود عمرا توی خانه راهش می داد ولی نوع نگاه سام از جنسـ ـی بود که ساحل انگار درکش می کرد انگار نگاه خودش را توی آینه می دید.سام این پا و آن پا کرد و گفت:
- من دیگه برم.
ساحل لبش را گاز گرفت تا بغض نکند. دلش نمی خواست شب تولدش تنها باشد. ساعت نزدیک نه بود. ساحل سری تکان داد و بالاخره دل کند.
- باشه.
سام نگاهی به او انداخت که سر به زیر مقابلش ایستاده بود. به سمت در چرخید و گفت:
- خداحافظ.
دست ساحل روی در ماند و غم زده و سر به زیر سری تکان داد. سام نگاهش را گرفت و از در خارج شد. در پشت سرش بسته شد. مقابل آسانسور ایستاد ولی قبل از وارد شدن صدای گریه آرام ساحل را شنید. دستش روی دیواره آسانسور مکثی کرد و بالاخره با حرص وارد شد. دکمه هم کف را فشرد و کلافه به دیواره اسانسور تکیه داد صدای ناله خفیف ساحل تا بسته شدن در روی اعصابش بود وبا بسته شدن در صدای گریه هم خفه شد. سام سرش را به دیوار تکیه داد و به چراغ های پنج ضلعی روی سقف خیره شد. ساحل را درک می کرد. خودش تنهایی را با تک تک سلول های بدنش حس کرده بود. ته دلش می خواست کاری برای او بکند. ولی عقلش به این فکر کودکانه و احساسی پوزخند زد. ساحل و گریه اش را از ذهن خط زد و از آسانسور بیرون زد.
وارد پیتزا فروشی که شد صدای زنگ پیامش بلند شد. نیایش بود که سام اسمش را نیا سیو کرده بود:
- سام خوبی؟ خانم هدایتی به مامان گفته امروز خونی و مالی اومدی خونه. تصادف کردی؟
سام کوتاه جواب داد:
- خوبم.
نیاش دیگر پیامی نداد. سام دوباره دست به سیـ ـنه روی چهار پایه اش نشست و یک لحظه با خودش فکر کرد.تا کی می خواهد به این شیوه ادامه دهد. همین الان کلی به خاله معصوم بدهکار بود. درآمد آنچنانی نداشت. بهتر بود به فکر کار دیگری می افتاد. صبح ها که بیکار بود. کارش از شش عصر شروع می شد. باید یک کار نیمه وقت دیگر هم پیدا می کرد.ولی برای او که حتی دیپلم هم نداشت کجا کار پیدا می شد. پایان خدمت داشت ولی بدون مدرک کار خوب پیدا نمی شد. لیسانس هایش هم بی کار بودند چه برسد به او که فقط تا دوم دبیرستان خوانده بود. دست هایش را زیر بغـ ـلش زد. گاهی از اینکه درسش را رها کرده احساس بدی به او دست می داد ولی بعد با خودش می گفت:
- آخرش که چی. بابا دکترا داشت مامان فوق هر دوشون رفتن.
دست هایش را زیر بغـ ـل مشت کرد.کاش آن سفر لعنتی را نرفته بودند. با این فکر دوباره تصویر پدبرزگ توی ذهنش پررنگ شد. بعد از مشاجره آن روز پدر افسرده و غمگین تصمیم داشت به این سفر برود. مادرش هیچ وقت پدرش را تنها نگذاشته بود. این بار هم تنهایش نگذاشت با هم تا ته خط رفتند. می فهمید که حال پدرش زیاد مساعد نیست. مادرش سعی داشت دلداری اش بدهد ولی پدر باز هم توی هم بود. جاده مه آلود بود. خودش را می دید که روی صندلی عقبی دراز کشیده و به حرفهای آن دو گوش می دهد.
بعد چه اتفاقی افتاده بود؟ صدای بوق ممتد یک کامیون و ضربه ناگهانی و سقوط. آخرین چیزی که یادش می آمد برخورد پیشانی اش با شیشه عقب بود. بعد از شش ماه که چشم باز کرده بود دنیایش زیر و رو شده بود. اوایل کسی حرفی نمی زد می گفتند پدرش هم توی کماست مادرش را به خارج اعزام کرده اند. پدربزرگ با چشم هایی غم زده دورش می چرخید. ولی این حرف ها فقط توانست یک ماه او را قانع کند و بالاخره همه چیز مشخص شد. پدر و مادرش ترکش کرده بودند و از مرگ انها یک زخم عمیق روی پیشانی برای سام یادگار مانده بود.
افسرده شد. توی خودش رفت. از زندگی ناامید شد و یک روز صبح که نگاهش به نگاه اشک آلود پدربزرگ افتاد تمام وجودش را خشم و نفرت گرفت. اگر او این همه اصرار نکرده بود اگر پدرش را تخـ ـت فشار نگذاشته بود الان پدر و مادرش زنده بودند. تمام نفرتش را یک مشت کلمه کرد و همه را توی صورت پدربزگ تف کرد. حتی ناله ها و اشک های او هم نتوانست دل سام را به رحم بیاورد از نگاه او قاتل پدر و مادرش پدربزرگش بود. همان روز هم وسایلش را جمع کرد و برگشت به خانه خودشان در حالی که هنوز شانزده سال هم نداشت. نفرت سرتاسر وجودش را گرفته بود. به همه پشت کرده بود. واسطه های شبانه روزی پدربزرگ هم جواب نداد و بالاخره همه او را تنها گذاشتند. همه جز خاله معصوم که انگار خاله اش بود. انگار نه واقعا خاله اش بود.
همان روز ها بود که توی خانه زیر دوش آب عکس پدر و مادرش را مقابلش روی وان گذاشت تمام شجاعتش را جمع کرد و تیغ را روی رگ هایش کشید. همیشه یک کلید زاپاس پیش خاله معصوم داشت. همان روز خاله سر زده امده بود تا برایش نهار بگذارد که صدای ریختن آب را از حمـ ـام شنیده بود. نمرد. به همین راحتی برگشت به این دنیای لعنتی. خاله اش از همه چیز خبر داشت از نفرت و قهرش با پدربزرگ و خانواده اش. برای همین کسی را خبر نکرد. این کار سام بین او خاله، نیایش و نسترن مثل یک راز باقی ماند. سام مچ بند را روی زخمش کشید و بعد از آن هم کسی به رویش نیاورد که چه اتفاقی افتاده.
مدرسه را رها کرد. خیلی راحت. نصیحت های خاله اش به گوشش نرفت. برای کی درس می خواند. او هم استعداد فیزیک داشت عین پدر و مادرش. ولی دیگر برایش مهم نبود. نه می خواست مثل پدرش درس بخواند و نه دلش می خواست مثل پدربزرگ ثروتمند باشد. حالا تمام وجودش را یک خشم خفته گرفته بود نا آرام بود. هر جا که برای کار می رفت به دو سه ماه نکشیده دعوایی راه می افتاد و اخراج. چه جاهایی که کار نکرده بود. اولین کارش کار توی مکانیکی بود. آنجا بیشتر از همه دوام آورد شش ماه. بعد شغل های بعدی. مدتی توی مغازه ای فروشنده بود. شاگرد نجاری. آرایشگری. چند ماه هم توی یک رستوران پیش خدمت شده بود.آنجا هم دوام نیاورد. مدتی فیلم کپی می کرد و گوشه خیابان می فروخت یک بار که نزدیک بود گیر بیافتد ان کار را هم ول کرد حتی دست فروشی هم کرده بود و آخر سر رسیده بود به پیک موتوری.
کم کم خشمش هم فرو کش کرد سربازی که رفت و برگشت انگار آرام شده بود. کم حرف و بی خیال. وقتی برگشت سام دیگری شده بود.آه کشید. زندگی اش حسابی در هم و برم هم بود. بیست و یک سالش بود ولی عجیب احساس دل مردگی می کرد فردا باید می رفت دنبال یک کار دیگر. بی خیالی بس بود.صدای اعتمادی افکارش را پاره کرد:
- سام سفارش داری.
از دوازده گذشته بود که رسید خانه. تا برسد طبقه سوم دیگر کل انرژی اش تمام شده بود. کلاه لی کهنه اش را از سرش برداشت عرق روی پیشانی اش را با پشت همان دستش گرفت و دوباره کلاه را روی سرش گذاشت.قبل از اینکه کلید را توی قفل بچرخاند صدای خاله معصوم از جا پراندش:
- محمد جان اومدی؟
سام چرخی زد و به چند پله بالا تر نگاه کرد:
- سلام خاله معصوم.
معصومه خانم چند پله باقی مانده را پائین امد جلوی سام که رسید صدای گام های تندی از بالای پله به گوش رسید. خاله سرش را بلند کرد و بالا را نگاه کرد صدای غر زدن نسترن می آمذ:
- نیایش باز داری بدون روسری می ری پائین.
و جواب نیایش:
- اونجا که کسی نیست غیر سام.
صدای پر حرص نسترن باعث شد سام لبخند نیم بندی بزند و معصومه خانم سری تکان بدهد.
- غیر سام؟؟؟ خوب خره اونم نامحرمه برات.
صدای اوف نیایش و بعد هم دوباره صدای پا روی پله. معصومه خانم نگاهی با سام انداخت و گفت:
- می بینیشون تو رو خدا.
و قبل از اینکه حرفش را شروع کند نسترن رسیده بود کنار مادرش:
- سلام سام.
سام هم با سر هم با زبان جوابش را داد. بعد چرخید و در را باز کرد و رو به معصومه خانم گفت:
- بفرما تو.
- نه ممنون دیر وقته تو هم می خوای استراحت کنی.
سام اصرار کرد:
- این حرفا چیه بیاین تو.
و خودش کنار در به انتظار ایستاد. معصومه خانم که وارد شد نیایش هم دوان دوان رسید. یک شال مشکی را سر سری روی سرش انداخته بود و همان بلوز و شلوار خانه تنش بود. نسترن نگاهی به نیایش انداخت و بعد از چشم غره رفتن به او وارد شد. نیایش خودش را به سام رساند و تند سلام کرد:
- سلام خوبی؟
سام با همان لبخند نیم بند جواب داد:
- خوبم.
نیایش خودش را داخل انداخت و گفت:
- از عصری مامان همش نگرانت بود. چه بلائی سرت خودت اوردی؟
و عقب عقب رفت و به سام که داشت در را می بست نگاه کرد. سام کلاهش را روی جالباسی دم در گذاشت و به معصومه خانم که هنوز ایستاده بود تعارف کرد:
- بشینین خاله چرا ایستاده؟
نسترن و مادرش با هم نشستند ولی نیایش همان جا روی دسته مبل ولو شد و به سام زل زد. سام رفت سمت آشپزخانه که معصومه خانم صدایش زد:
- محمد جان بیا اینجا ما می خوایم بریم اومدم ببینم چی شده بود. خودت می دونی صبح زود باید برم سر کار نمی تونم تا دیر وقت بیدار باشم. خانم هدایتی گفت عصری به هم ریخته اومدی خونه.
سام برگشت و نشست رو به روی معصومه خانم و گفت:
- چیز خاصی نبود یکی از مشتری ها درگیر شد با من.
نیایش جلوتر از مادرش گفت:
- وا چرا؟
سام موهایش را که روی پیشانی اش ریخته بود بالا زد و گفت:
- پیتزای اشتباهی برده بودم.
این بار نسترن نگذاشت مادرش حرفی بزند:
- خوب به تو چه. تو که پیکی فقط.
سام دست هایش را توی هم قفل کرد و روی زانوهایش گذاشت و گفت:
- خوب من دم دستش بودم.
معصومه خانم آهی کشید و بلند شد و گفت:
- الان مشکلی چیزی نداری؟
سام به محبت مادرانه او لبخند زد و گفت:
- نه الان خوبم.
معصومه خانم رو به نیایش گفت:
- برو شام محمد و بیار.
سام بلند شدو با خجالت گفت:
- خاله به خدا لازم نیست برا من شام درست کنین.
معصومه خانم لبخندی به او زد و گفت:
- محمد جان تو که با ما تعارف نداشتی.
سام سرش را پائین انداخت و دوباره تشکر کرد:
- خیلی ممنون بتونم جبران کنم.

ادامه دارد..............
سپاس شده توسط: admin ، Sara8478 ، z.bita ، sepidrokh ، setarehesoheil ، somaye_li ، .RaHa. ، sssaaa ، @DIN ، little-fairy ، Siahosefid ، صبور.sh
#9
نیایش زودتر از همه از خانه خارج شد. معصومه خانم و نسترن هم بعد از خداحافظی های معمولی آنجا را ترک کردند. سام کنار در منتظر نیایش ماند. بعد از چند دقیقه سر و کله اش پیدا شد قابلمه کوچکی توی دستش بود و تند تند از پله پائین می امد. صدای شلپ و شلپ دمپائی هایش کل راهرو را برداشته بود.سام قابلمه را از دستش گرفت و گفت:
- همه رو بیدار کردی با این سر و صدات.
نیاش نگاهی به دمپائی هایش انداخت و گفت:
- تقصیر ایناست.
سام سری تکان داد و گفت:
- باشه تو خوبی.
نیایش شانه ای بالا انداخت و گفت:
- نمره فیزیک و امروز گرفتم.
سام کنجکاو او را نگاه کرد و گفت:
- خوب؟
نیایش دنباله شالش را دور انگشتش پیچید و گفت:
- دوازده.
سام پوفی کرد و گفت:
- بهت پیشنهاد می کنم اصلا طرف رشته ریاضی فیزیک نری.
نیاش همانجور که سرش پائین بود گفت:
- خودمم ادبیات و انتخاب کردم. فکر کنم خوندی هام بهتر باشه.
بعد در حالی که کمی حسرت توی صدایش بود گفت:
- منم دلم می خواست مثل نسترن مهندسی بخونم. ولی نمی شه می دونم برم ریاضی گند می زنم.
سام به چهارچوب تکیه داد و گفت:
- یه نصیحت دوستانه بت می کنم.
نیایش بالاخره دنباله شالش را رها کرد و به سام نگاه کرد. سام لبخند کم رنگی به او زد و گفت:
- سعی کن دنبال چیزی بری که برات لذت بخش باشه حتی اگه شده دانشگاه نری. فهمیدی نیا؟
نیایش سری تکان داد و در حالی که به سمت پله می رفت گفت:
- شب بخیر.
سام از دیوار خودش را جدا کرد و گفت:
- شبت بخیر.
رفت و تو و در را بست. صدای دمپائی های نیایش سکوت راهرو را خط خطی کرده بود.
بی حال نگاهی به ساعتش انداخت و توی رختخواب غلطی زد. ساعت تازه نه بود. شاهکار کرده بود توی این چند هتفته اخیر قبل از دوازده بیدار شده بود.اگر به خودش قول نداده بود که برود دنبال کار تا عصر از جایش تکان نمی خورد. ملافه ای که رویش انداخته بود را کنار زد و به سختی بلند شد. غیر از لبـ ـاس زیـ ـر چیزی تنش نبود. پاهایش را از تخـ ـت آویزان کرد و دستی توی موهایش کشید. جلوی آینه نگاهی به اندام لاغر و بازوهای باریکش انداخت و با یک اه به سمت حمـ ـام رفت.
با این بدن لاغر و ضعیف باید فکر کارهای بدنی سنگین را از ذهنش بیرون می کرد. پوزخندی زد. تنها کارهایی که احتیاج به مدرک نداشت همین ها بود. پابرهـ ـنه توی حمـ ـام رفت و شیر آب سرد را باز کرد. بدون اینکه به چیز خاصی فکر کند فقط به دیوار مقابلش زل زده بود. بعد از چند دقیقه بالاخره دست از این کار برداشت و مشغول حمـ ـام کردن شد. حوله را دور کمـ ـرش بسته بود و توی خانه این طرف و آن طرف می رفت. برای خودش یک صبحانه جمع و جور آماده کرد. مثل همیشه یک جین و تی شرت پوشید و بعد از گذاشتن کلاهش سوئیچ، موبایل و عینکش را برداشت و از خانه بیرون زد.
روی نیمکت پارک نشسته بود وسرش توی روزنامه بود و هراز چند گاهی گازی به ساندویچ ژامبونش می زد. از صبح هیچ کار به در بخوری پیدا نکرده بود. به چند جایی هم که زنگ زده بود همه شان ضامن معتبر می خواستند. روزنامه را با حرص کنار انداخت و ساندویچش را با دو گاز بزرگ تمام کرد. ان موقع روز پارک خلوت بود. حوصله خانه را نداشت حوصله خودش را هم نداشت. دست به سیـ ـنه نشست و عینک آفتابی اش را از روی کلاهش بردشت و به چشمش زد و به دور ها خیره شد.
درست راس شش جلوی پیتزا فروشی متوقف شد. اعتمادی نگاهی به ساعتش انداخت و سری تکان داد. یعنی از آمدن او راضی بود. سام که از صبح هیچ پیشرفتی توی پیدا کردن کار نداشت با کلافگی روی چهارپایه همیشگی اش نشست. حسابی به هم ریخته بود و مدام پنجه اش را به زمین می کوبید. از در شیشه ای که قسمت آشپزخانه را از سالن اصلی جدا می کرد نگاهی به میز های خالی انداخت. همیشه این موقع مشتری کم بود ولی کم کم تعداداشان زیاد می شد. ساعت شش و نیم نشده بود که بالاخره اولین مشتری ها هم از راه رسیدند. دو دختر جوان که میزی را گوشه سالن اشغال کردند.
سام نگاهش را از انها گرفت و چندباری کف پایش را روی زمین کشید تا شاید کمی خودش را با این کار تخلیه کند. باز ذهنش داشت دنبال راه حل می گشت.هر جور که فکر می کرد به یک نتیجه می رسید نباید درسش را رها می کرد. و همین باعث می شد اعصابش بیشتر به هم بریزد. وقتی اعتمادی برای بردن اولین سفارش صدایش زد توی دلش خدا خدا کرد امروز کسی پا روی دمش نگذارد که هر اتفاقی ممکن بود بیافتد. سفارش نزدیک بود و خیلی معطل نشد. دوباره روی چهار پایه نشست و سرش را پائین انداخت. توی فکر و خیال خودش بود که صدای خنده و حرف چند نفر که وارد پیتزا فروشی می شدند توجهش را جلب کرد. کمی سرش را بالا آورد و به جمع نیم نگاهی انداخت از چیزی که دید ناخودآگاه اخم هایش توی همین رفت و زیر لب گفت:
- اینا اینجا چه غلطی می کنند.
و دست به سیـ ـنه و با حرص نشست. همه شان بودند هر هشت نفر. نوه های احتشام زاده. سام اصلا سرش را بالا نگرفت. ولی دیوار شیشه ای بین او و سالن باعث می شد آنها خیلی راحت او را ببیند که روی چهار پایه دست به سیـ ـنه نشسته است.
هادی کتش را در اورد و روی پشتی صندلی انداخت و گفت:
- تو رو خدا نگاهش کن کی باورش میشه بابایزرگ این یارو میلیاردر باشه.
پارسا نگاه پر تردیدی به سمت سام انداخت و گفت:
- به نظرتون کارمون درسته؟
هدیه که داشت کل مغازه را با نگاهش وارسی می کرد گفت:
- مگه چیه اومدیم پیتزا بخوریم.
شقاقیق با طعنه گفت:
- این همه پیتزا فروشی چرا اینجا؟
پریا با هیجان منو را برداشت و گفت:
- جاش مهم نیست مهم پیتزاشه.
کیا روی میز خم شد و گفت:
- بچه ها من یه پیشنهاد دارم.
گوشهای همه تیز شد. و روی میز خم شدند.
صدای اعتمادی باعث شد سام سرش را بالا بیاورد و به سمت رضا برود. ولی در کمال تعجب متوجه شد که اعتمادی با خودش کار دارد. از در شیشه ای گذشت و به سمت پیش خوان رفت. اعتمادی نگاه جدی به سام انداخت و گفت:
- برو سفارش اون میز و بگیر.
سر سام ناخودآگاه بالا آمد و با تعجب به او خیره شد:
- من؟
اعتمادی با همان اخم گفت:
- آره مگه چیه. پیک با پیش خدمت چه فرقی داره.
سام با کمی اخم گفت:
- منظورم این نبود می گم کار من اینجا این نیست.
اعتمادی دسته فیش ها و کاغذهای مقابلش را مرتب کرد و گفت:
- می دونم الان حیدرو فرستادم بیرون پی کاری نیست تو جاش برو.
سام این پا و آن پا کرد و از روی شانه به میزی که اعتمادی اشاره کرده بود نگاه کرد. به ظاهر مشغول کارخودشان بودند ولی در واقع مشخص بود که او را زیر نظر دارند. اعتمادی خودکار و دفترچه را به سمت او هل داد و گفت:
- د یالا برو دیگه.
سام نفس عمیقی کشید و مشکوکانه فکر کرد:
- نمی تونه اتفاقی باشه.

ادامه دارد..............
سپاس شده توسط: admin ، Sara8478 ، z.bita ، sepidrokh ، setarehesoheil ، somaye_li ، .RaHa. ، sssaaa ، @DIN ، little-fairy ، ترنم ، Siahosefid ، صبور.sh
#10
وقتی رفت اعتمادی با لبخندی دو تراول پنجاه تومنی را توی جیب پیراهنش پنهان کرد. سام دستی به کلاهش کشید و با چند گام مقابل میزی که توسط پسرعموها و دخترعمه ها اشغال شده بود ایستاد. بدون نگاه کردن به آنها گفت:
- چی می خورین؟
هادی دست به سیـ ـنه نشست و گفت:
- بچه ها چه پیش خدمت بی ادبی.
صدای خنده آرام هدیه و کیا و هاتف آمد. پارسا زیاد از این کار راضی نبود. شیده و شقایق هم بدشان نیامده بود. پریا بود که فقط دستش را زیر چانه اش زده بود و انگار که دارد نمایش تماشا می کند منتظر حرکت بعدی بود.سام سرش را بالا آورد و رو به هادی گفت:
- سفارشتون و بگین من کار دارم.
پریا نگاهی به جمع انداخت و گفت:
- خوب راست می گه بگین دیگه.
پارسا به خواهرش چشم غره رفت که یعنی ساکت. پریا دست به سیـ ـنه نشست و چیزی نگفت. هدیه منو را برداشت و چند بار از بالا تا پائینش را نگاه کرد و گفت:
- نظرتون چیه بچه ها؟
این بار کیا گفت:
- بذار از ایشون بپرسیم.
بعد رو به سام گفت:
- پیشنهاد شما چیه؟
سام لبش را چند بار جوید. داشت کلافه می شد:
- من نمی دونم هنوز خودم از پیتزاهای اینجا نخوردم.
هادی با پوزخند گفت:
- گفتم از ظاهرشون معلوم بود سرویس دهیشون خوب نیست.
سام این بار کلافه شد. دفتر و خودکار را روی میز جلوی هادی پرت کرد و گفت:
- مثل اینکه شما نیامدین اینجا چیزی بخورین. هر وقت تصمیم گرفتین یه تکون به خودتون بدین.
و چرخید. صدای هادی اینقدر بلند بود که شهرام و رضا هم از کنار فر گردان بتوانند حرفش را بشنوند.
- می خواستم مهمونت کنم معلومه درامد آنچنانی نداری که این همه شل و وارفته ای.
دست های سام مشت شد. با سرعت برگشت سمت هادی. کیا و هاتف قبل از او ایستادند. سام به همه شان نگاه پر کینه ای انداخت و دوباره چرخید. اعتمادی از پشت پیش خوان با نگرانی نگاهی به سام انداخت و یک لحظه از کاری که کرده بود عذاب وجدان گرفت. هر چه بود این عده ای که اینجا نشسته بودند سام را می شناختند والا چه دلیلی داشت برای دیدنش این همه پول خرج کنند. سام چند گام که از آنها دور شد نیم چرخی زد و از روی شانه اش نیم نگاهی به آنها انداخت و گفت:
- ترجیح می دم با زور بازو خودم نون بخورم تا مرده خور باشم.
و به سمت در شیشه ای رفت. هادی بلند شد و کتش را برداشت و با حرص رو به بقیه گفت:
- بریم بچه ها.
همگی بلند شدند. پارسا کلافه بود. از همان اول هم با این کار موافق نبود. همگی با هم از انجا خارج شدند. سام روی صندلی وا رفت. رضا و شهرام با دقت او را نگاه می کردند روی سر همه یک علامت سوال بزرگ نقش بسته بود. این جوانان شیک پوش با آن ماشین های مدل بالا اینجا با سام یک پیک موتوری ساده چکار داشتند. صدای جیغ لاستیک ها را که شنید نفسش را بیرون داد. شهرام و رضا هنوز روی او زوم کرده بودند سام طلب کار گفت:
- چیه؟
و با این حرف هر دو مشغول کارشان شدند. اعتمادی کمی دست دست کرد و بعد هم سام را صدا زد.
- سفارش داری.
سام با یک حرکت بلند شد و فیش را از پنجره کوچک از دست اعتمادی قاپید و نگاهی به آن توی دستش انداخت و لپ هایش را باد کرد.
- بازم اشتراک 241؟
سام به سمت پیشخوان رفت که رضا با پوزخند گفت:
- ببینم این 241 عاشقت شدن فکر کنم نه؟
و به شانه شهرام زد. سام بی توجه به او جعبه را برداشت و به سمت در رفت. شهرام چشم غره ای به رضا رفت و گفت:
- آخرش یه کاری دست خودت و ما می دی.
رضا دو پیتزای مقابلش را تند تند برش داد و به سمت دیگر هل داد و گفت:
- چقد نق می زنی شهرام. کی به تو کار داره.
شهرام یکی از پیتزاها را از روی فر گردان برداشت و کمی جابجایش کرد و زیرش را نگاه کرد و وقتی از پخته شدنش مطمئن شد روی کاغذ جلوی دست رضا انداختش و گفت:
- به خیالت کار نداری ولی با این کارت رو اعصاب منی.
رضا نگاهش را از او گرفت و پیتزای مقابلش را برش داد و به سمت دیگر میز هل داد بعد در حالی که میز را دور میز گفت:
- حالا به حرف من رسیدی دیدی شون. معلوم نیست کی بودن.
شهرام به سمت فر چرخید و سعی کرد کلا بی خیال رضا شود. رضا سه پیتزای برش داده شده را توی بشقاب های چینی سفید سر داد و گذاشت روی پیشخوان پشت سرش و بلند گفت:
- سه تا مخصوص.
بعد برگشت سر جایش و چاقو را برداشت. و دوباره مشغول کارش شد.
- حالا باز بگو دانشجوه و ال و بله. دیدی.
- رضا تو رو خدا ول کن. دوباره داستان نباف.
رضا اکه ای زیر لب گفت و بعد اضافه کرد:
- حالا ببین من کی بهت گفتم.
سام موتورش را جای همیشگی پارک کرد و به ساختمان بلند مقابلش نگاه کرد. واقعا قصد دختر را از این کارهایش نمی فهمید اسمش را می دانست ساحل آن شب که با تلفن صحبت می کرد شنیده بود. موتور را قفل زد و به سمت آیفون رفت. ولی قبل از اینکه زنگ را بزند در باز شد. انگار که منتظرش بودند. سام نفس عمیقی کشید و به سمت آسانسور رفت. زیاد از این اتفاقات خوشش نمی امد اصولا از هر چیزی که روال عادی زندگی اش را به هم می زد بدش می آمد. اصلا دنبال دردسر نبود. اول که ماجرای مسخره پیتزا فروشی و بعد هم این. از آسانسور که خارج شد هنوز به در نرسیده در باز شد. سام نگاهی از زیر کلاهش به دختر انداخت و کمی اخم کرد. لباس خیلی مرتبی تنش نبود. معلوم بود حالش هم زیاد خوب نبود. سام همانجا پشت در ایستاد و گفت:
- بفرما.
دختر با دست اشاره کرد و گفت:
- میشه بیاین تو؟
سام سری تکان داد و با جدیت گفت:
- نه باید برم کار دارم.
صدای دختر می لرزید.
- خیلی مزاحمتون نمی شم خواهش می کنم.
سام کمی به چهره او نگاه کرد و بالاخره وارد شد. دختر می خواست در را ببندد که سام با دست مانع شد.
- من کار دارم باید برم.
ساحل در را رها کرد و جعبه پیتزا را از دست او گرفت و روی میز پرت کرد بعد هم با اخم دست توی کیفش کرد و پول را به سمت او دراز کرد و با یک حرکت در را تا انتها باز کرد و گفت:
- بفرما.
سام از تغییر ناگهانی دختر تعجب کرد. سام پول را گرفت و دوباره به او نگاه کرد. توی چشم هایش غم تمام نشدنی را می دید. غمی که انتها نداشت. نگاهش را از ساحل گرفت و پایش را بیرون گذاشت. ساحل در حالی که نگاهش روی زمین بود آرام آرام در را می بست. قبل از اینکه سام کامل از آنجا خارج شود ساحل گفت:
- می تونم اسمتون و بپرسم.
سام گیج به او نگاه کرد و آرام گفت:
- سام.
ساحل سری تکان داد و گفت:
- فقط می خواستم آخرین شبی که زنده ام و تنها نباشم مثل بقیه شب ها. حالا چه فرقی می کنه کی باشه.
چشم های سام گرد شده بود. ساحل لبخند کجی به او زد و در حالی که در را می بست گفت:
- خداحافظ.
سام چند لحظه پشت در ایستاد. نمی دانست برود یا نه. اصلا نمی توانست بفهمد دختر راست گفته یا نقشه دیگری توی ذهنش داشته. با قدم های مرددی به سمت آسانسور رفت.
- خوب معلومه می خواست حس ترحم من و تحریک کنه که دلم بسوزه براش برم تو.
در آسانسور باز شد و سام وارد شد:
- ولی اگه راست بگه و یه بلایی سر خودش بیاره.
به تصویر خودش توی آینه نگاه کرد. نگاه آشنایی که توی چشم های ساحل دیده بود چند وقت پیش خودش هم داشت. در آسانسور باز شد.
- نه بابا چرت گفته حتما با دوست پسـ ـرش دعواش شده. خلاصه از این ادها که دخترا در میارن.
هندل زد و موتور را روشن کرد. به ساختمان نگاهی انداخت و راه افتاد. باد توی صورتش می خورد. لرز به تنش افتاده بود. یاد خودش افتاد روزی که توی وان دراز کشیده و تیغ را روی دستش کشیده بود. در آخرین لحظه چقدر دلش می خواست کسی بیاید و نجاتش بدهد.
- زیر لب نالید لعنتی
و سریع دور زد. خدا خدا می کرد دیر نشده باشد. موتور را قفل نکرده رها کرد و به سمت آسانسور دوید.تا برسد جلوی واحد نه جانش به لبش رسید. دستش را گذاشت روی زنگ و چند بار فشار داد. خبری نشد. دوباره زنگ زد. کسی جواب نمی داد. کلافه کلاهش را از سرش برداشت و دوباره زنگ زد. ولی باز هم خبری نشد. این بار دیگر پیه همه چیز را به تنش مالید و محکم به در زد و ساحل را صدا زد:
- ساحل صدامو می شنوی؟
و چند مشت محکم به در زد. باز هم خبری نشد. در خانه همسایه باز شد و زنی با نگرانی سرش را بیرون کرد:
- چی شده؟
سام در حالی که کلاهش توی دستش بود به در خانه ساحل اشاره کرد و گفت:
- نمی دونم جواب نمی ده.
زن کمی بیرون خزید و با همان حالت مشکوک گفت:
- شما کی هستین؟
سام نگاهی به زن که مسخره ترین زمان ممکن را برای بازجویی انتخاب کرده بود انداخت و گفت:
- خانم خواهش می کنم ممکنه اتفاقی براش افتاده باشه.
نمی توانست آرم بگیرد.
- من پیکم پیتزا آوردم آخرین لحظه بهم گفت می خواست قبل از مرگ تنها نباشه.
بعد به سمت زن رفت و گفت:
- خانم خواهش می کنم.
زن با توضیحات سام بالاخره نگران شدو به سمت در خانه ساحل رفت. او هم در زد و چند بار گفت:
- ساحل جان عزیزم صدامو می شنوی؟
سام با صدایی که از معمول بلند تر شده بود گفت:
- جواب نمی ده.
زن به او نگاهی کرد و گفت:
- بدون کلید که نمی شه.
- حالا کلید از کجا بیاریم.


ادامه دارد.............
سپاس شده توسط: admin ، Sara8478 ، z.bita ، setarehesoheil ، .RaHa. ، sssaaa ، @DIN ، little-fairy ، ترنم ، Siahosefid ، صبور.sh


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  غریبه آشنا | zahra97(baran) کاربر انجمن ایران رمان zahra97(baran) 3 1,088 ۱۸-۰۵-۹۵، ۱۱:۲۷ ق.ظ
آخرین ارسال: zahra97(baran)
  رمان دهلیزه | baran tak کاربر انجمن ایران رمان baran tak 0 382 ۲۴-۰۳-۹۵، ۱۲:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: baran tak
Tongue بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم | zahra97(baran) | کاربر انجمن zahra97(baran) 100 9,392 ۲۷-۰۸-۹۴، ۱۰:۴۶ ق.ظ
آخرین ارسال: zahra97(baran)

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
17 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۲۷-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۸ ق.ظ)، "MJ" (۱۷-۰۷-۹۴, ۰۹:۵۸ ق.ظ)، zereshkezarin (۲۴-۰۴-۹۴, ۰۴:۰۴ ب.ظ)، rozna (۲۱-۱۰-۹۴, ۱۱:۱۷ ب.ظ)، MaryaM_sh (۰۵-۰۹-۹۴, ۱۲:۱۲ ق.ظ)، satin (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۷:۰۵ ب.ظ)، elsa (۲۲-۰۶-۹۴, ۱۰:۳۵ ب.ظ)، fatemeh . R (۲۶-۱۰-۹۴, ۰۹:۴۶ ب.ظ)، رامشان (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۰:۴۳ ق.ظ)، hanane (۰۹-۱۰-۹۴, ۰۵:۳۷ ق.ظ)، NdiamondN (۲۷-۰۹-۹۴, ۰۶:۰۲ ق.ظ)، Nell (۰۶-۰۸-۹۵, ۰۹:۱۷ ب.ظ)، San. m18 (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۲۶ ب.ظ)، Valan (۰۵-۰۴-۹۶, ۱۰:۴۹ ق.ظ)، sa1363 (۲۷-۰۴-۹۶, ۰۳:۲۶ ب.ظ)، mahsinbanoo (۱۶-۰۵-۹۶, ۱۰:۱۶ ق.ظ)، Mh_fz (۰۵-۰۶-۹۶, ۰۷:۱۴ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان