انجمن ايران رمان



چت عشق دروغ | ناشناس
زمان کنونی: ۲۹-۰۷-۹۶، ۰۴:۴۵ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: .RaHa.
پاسخ 21
بازدید 9033

امتیاز موضوع:
  • 0 رای - 0 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
چت عشق دروغ | ناشناس
#1
اقای راد اگر امری ندارید من مرخص میشم. باید به مادرم سر بزنم.
چشم از خیابون برداشتم و صندلیم رو برگردوندم سمت در. با شنیدن صدای خانم ملکی و دیدنش انگار از یه دنیای دیگه برگشتم به این دنیا. باورم نمیشد به این سرعت ساعت ۴ بعد از ظهر شده باشه. به حالت احترام از صندلیم بلند شدم
- خسته نباشید خانم ملکی . امروز خیلی خسته شدید. مادر چطورن؟ بهتر شدن؟
لبخند ملیحی صورتش رو پوشوند و با قدردانی هر چه تمامتر گفت:
- به لطف شما خوبن. دیروز دکترش میگفت فردا مرخص میشه.
همونطور که سعی میکردم از پشت میزم بیام بیرون با لبخند گفتم:
- خدا رو شکر انشا الله هرچه سریعتر مرخص بشن و سالیان سال عمر با عزت و احترام و تندرستی داشته باشن.
اصلا حوصله این تعارف تیکه پاره کردنها رو نداشتم . دوست داشتم سریع خداحافظی کنه و بره .
- شما التان نمیرین؟
- نه یه مقداری کار دارم. شما تشریف ببرید. میگم احمد اقا برسوننتون تا بیمارستان. فردا هم بمونید بیمارستان . کارهای ترخیص مادر رو انجام بدین. نگران هزینه اش هم نباشید. شما فقط کارهای اداری معمول رو انجام بدید.
- دستتون درد نکنه. نمیدونم اگه شما و پدرتون نبودید من چیکار باید میکردم؟
با لخند زوری که زدن میخواستم به این حرفها خاتمه بدم . همونطور کمپه به سمت در میرفتم گفتم:
- این حرفها چیه؟ هرکاری که کردیم وظیفه بوده. الانم وقت این حرفها نیست . مادرتون منتظرنا .
در رو بار کردم و دست راستم رو به نشانه احترام دراز کردم که از در بره در بیرون.
- به سلامت. سلام برسونید. خسته هم نباشید.
- شماهم خسته نباشید. باز هم ممنونم بابت همه چیز.
- خواهش میکنم. باز هم اگر کاری پیش اومد . هرموقع شبانه روز تماس بگیرید.
خانم ملکی یکی از کارمندهای شرکت پدرمه. ۲۴ سالشه . مجرده مدیریت بیمه خونده و الان هم کارهای بایگانی شرکت رو انجام میده . با مادرش تنها زندگی میکنن. دو هفته پیش مادرش سکته قلبی میکنه .و از اونجایی که خانم ملکی هیچکس رو در تهران نداره و مشکل مالی داشته زنگ میزنه به پدرم. پدرم هم تمام هزینه های بیمارستان و عمل مادرش رو تقبل میکنه . بعد از اینکمه خداحافظی کرد و بیرون رفت در رو بستم و برگشتم سمت میزم. یه لحظه فکر کردم که یعنی واقعا ۲ ساعت و نیمه که از همه جا بی خبر زل زده بودم به خیابون؟ ۵ سال پیش همین موقع . همین روز... اخ . تا کمی میخوام تاوان اون عشق لعنتی رو بدم؟ تا کی مثل سایه دنبالمه؟ چرا نمیتونم فراموشش کنم؟ سعی میکنم هر طوری هست خودمو از این فکرای لعنتی خلاص کنم. میشینم پشت سیستم . یه صفحه اینترنت اکسپلورر باز میکنم. اسم سایتمو توش مینویسم و اینتر رو میزنم. اول میرم میل باکس رو چک میکنم. همه اش یا شکاست از مـ ـسترهای رومه یا درخواست مـ ـستر شدن. یا درخواست اهنگ جدید و قدیمی. یکسالی میشه که یه سایت باز کردم و برای سرگرمی خودم توش اهنگ و کلیپ و از این چرت و پرتها اپلود میکنم و میزارم واسه بقیه که دانلود کنند. یه چت روم هم توش واسه سرگرمی بقیه و البته بیشتر واسه دل خودم زدم. که گاهی اوقات میرم چت میکنم. چت کردن رو دوست دارم. تو چت یه ادمه دیگه میشم . اونجا از این خشک بودن و جدی بودن و بد اخلاقی که تو دنیای واقعی دارم . خبری نیست. تو چت از مهندس راد خبری نیست. یه اسم مـ ـستعار واسه خودم گذاشتم . کلی باهعاش حال میکنم. به هر کسی میخوام گیر میدم. با هرکسی که بخوام حرف میزنم. تو چت از پسر اقای راد تاجر بزرگ خبری نیست. تو چت اصلا از مهندس سام راد تک پسر اقای راد بزرگ هیچ خبری نیست. تو چت هیچکس من و خانواده ام رو نمیشناسه و راحت میتونم حرف بزنم و چرت و پرت بگم. کلا هرکاری بخوام انجام میدم...
وارد رووم شدم . ۴۰ -۵۰ تا یوزر داشتند چت میکردند . هر کی از یه چیزی میگفت . یکی بحث راه می انداخت . یکی هم میگفت بابا بیاین اهنگ بزاریم برقصیم امشب عروسیه...
خلاصه همه خوش بودند واسه خودشون ... کسی نمیتونست ای دی منو ببینه چون نا مرئی اومده بودم. چند دقیقه ای بدون اینکه چیزی تایپ کنم . داشتم صفحه رو نگاه میکردم که یه ای دی به نام black_black رو دیدم که داشت مـ ـستر یا ادمین رووم رو صدا میکرد
- ببخشید این رووم مـ ـستر یا ادمین نداره؟ یو هووووووو؟؟
رووم من ۷-۸ تا مـ ـستر داشت و نازی ( یکی از دوستهای خواهرم ) طوری برنامه ریزی کرده بود که همیشه یکی دو تا مـ ـستر تو رووم باشند . اما اون لحظه نیدونم چرا هیچ مـ ـستری تو رووم نبود. خود نازی هم نبود . از نازی براتون بگم. دوست خواهرمه . ۲۹ سالشه. مهندس صنایع غذاییه اما بیکاره. ۲۲ سالش بوده که ازدواج میکنه بنا به دلایلی که خودم هم نمیدونم ۲ سال ژیش از شوهرش جدا میشه. یه پسر ۴ ساله داره به نام عرشیا که بعد از جدایی نازی و شوهرش یک هفته پیش نازیه یک هفته پیش پدرش. نازی خیلی خوشگل و باکلاسه . وضع مادی خانواده اش عالیه . خیلی رفت و امد داره با ما . زمانی که بهش گفتم میخوام سایت بزنم. ازم خواست که تو اداره سایت کمکم کنه. منم چون میدونستم بیکاره و بخاطر مسائلی که براش پیش لومده بهم ریخته . قبول کردم. اینجوری واسه خودم هم بهتر بود. نازی تقریبا همه کاره رووم بود. تمام مـ ـسترها رو اون انتخاب میکرد و همه رو میشناخت. تمام طراحی چت رووم و سایت با اون بود.
- ای بابا چرا هیچکس جواب من نمیده؟ واقعا این چت رووم با این امکانات یه مـ ـستر یا ادمین نداره؟
دیدم دیگه بیشتر از این نمیشه صبر کرد زدم:
- بله اقای black_black؟ مشکلتون چیه؟
همین یه جمله رو که نوشتم . بچه ها دیدن منو . شروع کردن دونه دونه به سلام و این حرفها . طبق معمول پسرها تیریپ مرام و رفاقت . دخترها لوس بازی و ناز و کرشمه. یکی از دخترا:
- وااای علیرضا جونم اومد. چرا اینقدر دیر اومدی؟ ( با کلی ایکون بـ ـوس وبقل و قلب و اینا )
لازم به توضیحه اسم مـ ـستعار من تو چت رووم علیرضا بود. یکی از پسرها نوشت:
- به شاه شاها اومد. چطوری دادا؟ خیلی میخوامت کجایی پس؟
منم تیریپ مرام گذاشتم و واسه همه پسرا تا دلم مبخواست تیکه لاتی که توی دنیای واقعی نمیتونستم استفاده کنم . اونجا میگفتم ( کوچیکتیم زیر پاتیم و رفته بودیم گردگیری بدخواهات و... البته این نوعد صحبت ها همه اش مخصوص پسرها بود و با خانم ها تقریبا رسمی صحبت میکردم ) برای خانوم هم تا جایی که حد و حدود رعایت بشه کم نمیزاشتم . هیچ وقت دلم نمیخواست با دختری توی رووم دوست بشم. خلاصه همه یه چیزی گفتن . غیر از اونی که کار داشت. دوباره زدم
- black_black اقا عزیز من کارت چی بود؟
- من اقا نیستم و خانمم این یک . دوما هم شما فعلا به لاو ترکوندنتون برسید . بعدا مزاحم میشم...
خیلی جوابش برام عجیب بود . معمولا همه یه کاری میکردن که من باهاشون هم صحبت بشم . حالا این برای من کلاس میذاشت. ای پیش رو چک کردم از ایران نبود. بچه ها تو رووم هر کدومشون یه چیزی میگفتن و همه هم با من کار داشتن. همون حرفهای تکراری و تقاضاهای همیشگی.. اما black_black هیچی نمیگفت و حتی یه کلمه هم نمیفرستاد.
یکی از دخترهها : اه چرا باز نامرئی اومدی؟ پی ام بده بهم . کارت دارم. علیرضااااا
نمیدونم چرا تا این جمله پی ام بده رو خوندم نا خود اگاه به black_black پی ام دادم .
- ببخشید سرکار خانوم. اشتباه از من بود. اما این که دیگه ناراحتی نداره.
- به به سلامتون کو؟ در نزده که نمیان پی ام .
خیلی پر رو بود . واقعا انتظار اینطوری جواب دادن رو نداشتم.
- سلام . اجازه هست؟
- علیک بفرمائید.
- شما امرتون رو بفرمائید. مشکلتون کجا بود که با ادمین روم کار داشتید؟
- اِ شما ادمین این روومین؟
خیلی برام جالب بود. حرصم رو داشت در میاورد . یعنی واقعا نفهمیده بود کمه من ادمینم؟ رنگ ایدیم رو ندیده بود؟ اینکه نامرئی بودم رو نفهمیده بود؟
- بله من ادمینم امرتون؟
بچه ها همچنان تو روم تکست های میفرستادند که مخاطبش من بودم.
- نمیخواهین به این این بنده خدا ها که دارن خودشون رو میکشند جواب بدین؟ خودشون رو میکشند جواب بدیم. دخترها هلاک شدن از بس پی ام خواستند.
دیگه کفرم در اومده بود.
- خانوم محترم امرتون؟ اگه کاری ندارید من بیشتر از این مزاحمتون نشم.
- اخه اینطوری که نمیشه . کل حواستون به روومه. من ترجیخ میدم با کسی چت کنم که حواسش به من باشه نه به ۱۰۰۰ نفر دیگه.
نمیدونم چرا داشتم باهاش کل کل میکردم و اینقدر اصرار داشتم که مشکلش رو حل کنم؟ خیلی غیر ارادی تو رووم زدم.
- دوستان برای من مشکلی پیش اومده باید برم. هر کس کاری دارهع به میل سایت برام بفرسته . حتما میخونم و جواب میدم.
نق نق بچه شروع شد که چرا میری و این حرفها. من توجهی نکردم و به حرفاشون و برگشتم صفحه پی ام black_black رو باز کردم . تقریبا همه فکرم مشغول چت و این چیزها شده بود و به غم و بدبهتی که امروز داشتم فکر نمیکردم. کامل یادم رفته بود که امروز سالروز جدایی من و سارا بوده. ۵ سال از اون موقع میگذشت و هنوزم که هنوزه یادش اذیتم میکرد.
- خب خانوم بفرمایید. امرتون رو بگید.
- اهان حالا شد . ببخشید اسمتون چی بود؟؟
وای وای وای چقدر سعی داشت بهم بفهمونه که اصلا حواسش به من و بچه ها و اینا نبوده. با حرص و کلافگی گفتم
- علیرضا
- بله اقای علیرضا . مشکل من اینه که میخواستم تو چت روومتون ادرس وبلاگم رو بزارم که بچه ها برن نظر بدن. میشه بگید چی کار باید بکنم؟
- خب معلومه که نمیتونید خانم. توی این چت روم تبلیغات ممنوعه . ست اپ رووم طوری برنامه ریزی شده که وقتی شما سه تا دبلیوی هر سایتی رو میزنید . اتوماتیک اون اسم حذف میشه.
- خب حالا باید چیکار کنم؟
- وبلاگتون رد مورد چی هست؟
- شعر
- میشه ادرسش رو به من بدید؟ دبلیو نزارید و فقط اسم وبلاگ رو بنویسید و بگید مال کدوم سروره. اگه وبلاگتون زیبا و مفید بود که حتما هست. بنرش رو میزنم تو چت رووم و سایت که اونهایی که علاقه مند به شعر هستند . یه سر هم به وبلاگ شما بزنن
- باشه ممنون.
ادرس رو داد و من هم وبلاگش رو باز کردم . دیگه هم حرفی بینمون رد و بدل نشد . وبلاگ داشت کامل لود میشد. من هم داشتم بقیه بخشهای سایت رو نگاه میکردم که یه دفعه یه اهنگ از بلندگوهای سیستم پخش شد. همه بدنم گر گرفت. دستام یخ کرد. تا بق گوشهام قرمز شد. یه اهنگی که ۵ ساله پیش به مدت ۶-۷ ماه شبانه روز باهاش اشک میریختم. یه اهنگی که حالا بعد از ۵ سال ممنوع شده بود برام. یه اهنگی که ۴ سال بود نشنیده بودمش . وای خدایا . صدای داریوش پیچید تو اتاق .
به خیالم که تو دنیا واسه تو
عزیزترینم اسمونها زیر پامه
اگه با تو رو زمینم
به خیالم که تو با من یه
همیشه اشنایی به خیالم که تو بامن دیگه از همه جدایی
من هنوزم نگرانم که تو
حرفهامو ندونی این یگه یه التماسه . من میخوام بمونی
من و تو چه بی کسیم....
همه بدنم یخ کرده بود . با اینکه یخ زده بودم اما عرق کردم. عرق سرد... به خودم اومدم . وبلاگش رو نگاه کردم. پس زمینه وبلاگش سیاه بود . عکس یه دختر که زیر نور ماه زانوهاش رو بغـ ـل کرده بود. تو اون سیاهی صفحه زیمنه خود نمایی میکرد ... وای نمیدونستم چی کار کنم. بلندگوها رو خاموش کردم و وبلاگش رو بستم. چرا امروز؟ این کی بود؟ تمام اطرافیانم میدونستند که من به این اهنگ حساسم . خیلی وقت بود که هیچکس پیش من اصلا داریوش گوش نمیکرد . یعنی کی میخواست منو اذیت کنه؟ نازی ؟ ارش؟ کی؟
پی امش رو اوردم بالا
- تو کی هستی؟ از کجا منو میشناسی؟ کی بهت گفته اینکارو بکنی؟
- جانم؟ چی شده؟ فکر کنم پی ام رو اشتباه باز کردید .
- نخیر اشتباه باز نکردم خانم یا قای محترم بلک بلک. واسه چی این اهنگ رو برای من گذاشتی؟
- ببخشید کدوم اهنگ؟ من اصلا متوجه منظورتون نمیشم؟
- اهنگ وبلاگتون .
بد جوری قاطی کرده بودم. عصبی شده بودم و نمیفهمیدم چی کار دارم میکنم. دوباره سرفه های لعنتیم شروع شد. گره کرواتم رو شل کردم که راحت تر بتونم نفس بکشم. جفت پاهام از شدت استرس رو زمین بالا و پایین میرفتن و تکونشون میدادم. اینقدر سرفه کردم که نفسم بالا نیومد. بلند شدم از جیب کتم اسپری اسمم رو برداشتم و گذاشتم تو دهنم. چشمهامو بستم. ۲ بار زدم . بعدشم یه نفس عمیق .
حالا بهتر شده بودم. سر جام ارووم نشستم. صفحه پی امش باز بود . چند خط نوشته بود پشت سر هم
- اهنگ وبلاگم چی؟ چی شده؟ نارحتتون کرده؟ یعنی میگین کی چی گفته این کار رو بکنی؟ یعنی چی شما رو از کجا میشناسم؟ من اصلا شما رو نمیشناختم. و نمیشناسم. دنبال ادمین یا مـ ـستر روم بودم واسه تبلیغ وبلاگم. شما خودتون بهم پی ام دادین. کجا رفتین؟
همونطور که سرم رو تکیه داده بودم به پشتی صندلیم . داشتم به حرفهاش فکر میکردم . راست میگفت . از کجا باید میدونست که من به این اهنگ حساسم؟ اصلا مگه این اهنگ فقط مال من بوده کهحالا ناراحتم که اون این اهنگ رو واسه وبلاگش گذشاته؟ فقط از این حرصم میگرفت که چرا امروز به این مشکل برخوردم.
یه ذره اروم شده بودم . خیلی دوست داشتم بدونم این خانم کیه. همون موقع که ای دیش رو دیدم همش با کارها و حرفهاش غافلگیرم کرده بود . کیبورد رو اوردم جلو و شورع به تایپ کردم:
- چند سالتونه؟
- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
یه لحظه جا خوردم . این همه علامت سوالی رو که دیدم فهمیدم خیلی بی مقدمه سوال کردم و خیلی بی جا و بی موقعد بوده. برام نوشت:
- فکر میکنم این دفعه واقعا پی ام رو اشتباه باز کردید . من بلک هستما.
- نه خانوم اشتباه نکردم. دوست داشتم بدونم چند سالتونه؟
یه ذره مکث کردم و دوباره تایپ کردم.
- اسمتون چیه؟
- واقعا که.... راه خیلی مسخره ای رو برای ایجاد دوستی و اشنایی در پیش گرفتین. راه های بهتری هم بود.
قدرت تایپ کردن کامل ازم صلب شد . منی که همه دخترا خودشون رو میکشتند که فقط یه بار بهشون پی ام بدم . حالا اینقدر جلوی این خانوم کوچیک شده بودم؟ یه تکست دیگه فرستاد
- اینهمه علیرضا علیرضا میکردند این بود؟ علیرضا سنگینه . به هیچ دختری اعتنا نمیکنه . این بود؟ خیلی مسخره ست. من باید برم. خوش باشید بای .
با بسته شدن پی ام فهمیدم که از روم رفته بیرون. مات و مبهوت داشتم به صفحه مانیتور نگاه میکردم . واقعا نمیدونستم چی بگم یا چیکار کنم . فقط یه چیزی میخواستم . فقط میخواستم دوباره بیاد باهاش حرف بزنم . اما چطوری؟ هیچ چی ازش نداشتم. حتی ای - دی یاهو مسنجرش رو هم نداشتم . فقط و فقط ای پیش رو داشتم. یه فکری به ذهنم رسید . گوشی رو برداشتم . که به نازی زنگ بزنم. اون حتما میشناخت که این دختره کیه...
ادامه دارد....
سپاس شده توسط:
#2
-بله؟
- سلام نازی جان خوبی؟
- به به سلام سامی جان . خوبی؟ اینطرفا؟
- ببخشید بی موقع که مزاحم نشدم؟ خونه اینت ؟ یا بیرونین؟
- خواهش میکنم. چه مزاحمتی؟ اره خونه ام. چیزی شده؟
- چیز خاصی که نشده فقط میخواستم یه زحمت بکشی . میخواستم ببینم کسی با ای دی بلک بلک میشناسی؟
- دختره؟ پسره؟ تو کدوم رومه؟
- امروز دیدمش تو روم خودمون بود . میگفت دختره .
- والا هر چی فکر میکنم چیزی به خاطرم نمیاد . اما پیداش میکنم برات .
- مرسی بازم ببخشید که مزاحم شدم. راستی عرشیا چطوره؟
- اونم خوبه . اینجاست . دارم میبرم بزارمش پیش باباش . بیام خونه شما
- به سلامتی. خبریه خونه ما؟ خب عرشیا رو هم بیارید . دلم براش تنگ شده
- سلامت باشی . خبری نیست . فقط میخواهیم دور هم باشیم . عرشیا هم دلش واست تنگ شده اما باشه یه وقت دیگه.
- اوکی تا شب
دل تو دلم نبود . پیش خودم میگفتم. کاش بهش گفته بودم قبل از اینکه بیاد خونه ما یه سر بره نت ببینه چه خبره. هی میرفتم سمت گوشی که بهش زنگ بزنم و یاد اوری کنم. هی جلو خودمو میگرفتم. ساعت رو نگاه کردم نزدیکای ۵ بود . پاشدم و سیستم رو خاموش کردم . کتم رو پوشیدم . کراواتم رو درست کردم . کیفم رو برداشتم و از اتاق زدم بیرون . خانم امیدی تا منو دید از جاش بلند و دستپاچه گفت:
- تشریف میبرید اقای مهندس؟
- بله دارم میرم. شما هم اگه کاری ندارید میتونید تشریف ببرید. فردا ممکنه نیام یا اگر هم بیام دیر وقت میام. قراری رو برای فردا فیکس نکنید.
- بله چشم . خسته نباشید . با یه جمله شما هم خسته نباشید و خدانگهدار از دفتر خارج شدم و سوار اسانسور شدم و دکمه p ( پارکینگ ) رو زدم . تو اسانسور داشتم وقایع چند لحظه پیش رو تو ذهنم مرور میکردم. بعضی جاهاش اینقدر حرصم میگرفت که میخواستم با سر بزنم تو دیواره اسانسور... صدای ضبط شده اسانسور منو به خودم اورد (( پارکینگ )) . از اسانسور خارج شدم و به سمت ماشینم به راه افتادم . سدای دختری از پشت سرم اومد
- اقا ببخشید . میشه کمک کنید؟
به طرف سدا برگشتم. دو تا دختر خیلی خوشتیپ و خوشگل جلوم بودند که یکیشون داشت به خودش میپیچید.
- بفرمائید اتفاقی افتاده؟
صدای یکیشون رو شنیدم که به اون یکی میگفت (( اوه اوه ببین چه کسی رو هم واسه سوسک کشتن انتخاب کردی)) تا اینو شنیدم خندم گرفت اما به روی خودم نیاوردم و رفتم سمتشون . اون یکی دختره خیلی به خودش میپیچید اما سعی میکرد خودشو ئخونسرد نشون بده گفت
- ببخشید اقا . برای منت مشکلی پیش اومده حتما باید از دستشوییئاستفاده کنم. اما دستشویی اینجا سوسک داره . میشه لطف کنید بکشیدش؟
دیگه ننتونستم جلوی خندمو رو بگیرم . خندیدم و گفتم
- منظورتون دستشویی پارکینه؟
اون هم با یه حالت شرمندگی گفت
- بله.
رفتم طرف ماشین و کیفم رو گذاشتم روی صندلی عقب . در ماشین رو بستم و رفتم سمت دستشویی . اونها هم دنبالم اومدن. عین فیلم پلیسی که کاراگاه میره بقیه سربازها هم پشتش اروم اروم میان. اونا هم همینطور اروم دست همدیگه رو گرفته وبودن و دنبالم میومدن . اما من خیلی سریع و محکم و با اقتدار قدم برمیداشتم. انگار میخواستم برم شکارشیر!!! تو دلم گفتم (( همه رو برق میگیره . ما رو لنگه کفش مادر بزرگ ادیسون )) در دستشویی رو باز کردم هر چقدر نگاه کردم اثری از اقا سوسکه نبود . برگشتم سمتشون و گفتم:
- خانوم محترم .سوسکی اینجا نیست.
- چرا اقا به خدا خودم دیدم .
لحن ملتمسانه اش دلم رو به رحم اورد و دوباره نگاه کردم. نخیر خبری از سوسک نبود. برگشتم سمتشون و بدون اینکه حرفی بزنم فقط نگاهشون کردم و سرم رو به نشانه منفی تکان دادم . یه لحظه فکری به ذهنم رسید. از دستشویی اومدم بیرون و دست کردم تو جیبم و یکی از کارتهای شرکت رو در اوردم و دادم به دختره که دستشویی داشت .
- تشریف ببرید طبقه ۱۷ . شرکت... الان تماس میگیرم. به منشیم میگم که شما رو راهنمایی کنه سمت سرویس بهداشتی شرکت.
دختره اولی با دو دلی کارت رو گرفت اما بعد از اینکه روی کارت رو خوند . گل از گلش شکفت و گفت:
- وای شما پسر اقای راد هستید؟
- بله چطور؟
دستش رو به نشانه دست دادن دراز کرد و با لبخند گفت:
- من ترانه سعادت . دختر اقای سعادت هستم. اینطرفا داشتیم خرید میکردیم با دوستم. اومدیم دفتر بابا یه سری بهش بزنیم . مثل اینکه نه خودشون و نه منشیشون نیستن. اینطوری مجبور شدیم . به دستشویی پارکینگ متوصل شیم.
اقای سعادت وکیل شرکت ما بود که اتفاقا دفترش هم طبقه ۴ مجتمع بود.. خیلی مرد محترمی بود . حالا میفهمیدم این دختره با این وضعیت تو پارکینگ مجتمع ما چیکار میکرده. دستم رو دراز کردم و دستش رو اروم گرفتم
- خیلی خوشوقتم از اشناییتون . ( لبخندی زدم و ادامه دادم ) با این اوصاف شما میخواستید یه سری به دستشویی پدرتون بزنید نه خودشون.
جفتشون خندیدند . اون یکی دختره که تا حالا ساکت بود با یه حالت تند گفت:
- ترانه مثل اینکه دیگه دستشویی نداری؟ هان؟ اگه مراسم معارفه تموم شده . بدو بریم که کلی کار داریم. بعد خودش دستش رو دراز کرد سمتم و با خنده گفت:
- این ترانه شعور نداره اقای راد. مجبورم خودم . خودم رو معرفی کنم. من الناز هستم ۲۳ سالمه . مهندس کامپیوترم . مجرد هستم . قصد ازدواج هم ندارم . از اشنایی با شما هم خیلی خیلی خوشحالم.
لبخندم شدت گرفته بود و به خنده صدا دار تبدیل شد. باهاش دست دادم و گفتم:
- من سام راد هستم . خیلی خیلی از زیارت شما خوشوقتم.
دستم رو از دستش کشیدم بیرون و گوشیم رو از جیب کتم در اوردم و شماره شرکت رو گرفتم و به خانوم امیدی توضیح دادم که خانم ها رو به سمت سرویس بهداشتی راهنمایی کنه و ازشون پیذیرایی هم بکنه. اسانسور رو باز کردم که برن سوار اسانسور بشن . ترانه هم داشت تعارفات معمول و حرفهایی از این قبیل میزد و من هم متقابلا جوابش رو میدادم .که الناز گفت:
- هی میگن این سوسکها به چه دردی میخورن . دیدی ترانه؟ به همین درد خوردن . جون میدن واسه اشنایی یادم باشه برم محل کار پدرم وایسم بگم دستشویی سوسک داره. بلکه یه شانایی فامیلی چیزی اون اطراف پیدا کنیم.
با خنده باهاشون خداحافظی کردم . در اسناسور رو بستم و رفتم سراع ماشین. سوارش شدم و استارت و بعدش هم حرکت . بخش ماشین رو روشن کردم . صدای خواننده مورد علاقم پیچید تو ماشین. گوگوش .
خسته و زخمی دست ادمک های بدم
پشت پا به رسم بی بنیاد این دنیا زدم
دوباره رفتم تو فکر . امروز چه اتفاقات عجیبی برام میافتاد. با اینکه هنوز اثرات خنده هنوز رو لبـ ـام بود اما بلافاصله که تنها شدم به صورت نا خوداگاه میرفتم تو فکر سارا. راستی چرا بعد زا سارا با هیچ دختری رابطه نداشتم؟ چرا بعد اون عاشق نشدم؟ چقدر دوست داشتم بدونم الان سارا کجاست. چیکار میکنه؟ بچه دار شده؟ به این چیزها فکر میکردم که نا خود اگاه پام رو بیشتر روی پدال گاز فشار میدادم . یعنی همون کارهایی رو که با من میکرده با شوهرش هم میکنه؟ همون عشوه ها؟ همون حرفها؟ به همین چیزا داشتم فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد. زنگش اشنا بود . ارش بود . ارش بهترین دوست من بود. یعنی میشه گفت تنها دوستی که داشتم اون بود. وضع مالی پدرش خیلی خوب بود . یعنی از ما بهتر بود. ۲ تا کارخانه لوله سازی داشت. لوله های بزرگ برای مصارف مختلف. ارش هم مدیریت یکی از کارخنه ها رو به عهده گرفته بود . غیر خودش هم دو تا برادر دیگه داشت که ایران زندگی نمیکردند. ۳ ماه پیش ارش و سوگند خواهرم با هم نامزد کردند و الان ارش هم دوستم بود و هم نامزد خواهرم.
- بله؟
- بله و بلا . سلامت کو؟
- ارش حرفتو بزن اصلا حوصله ندارم
- اوا چی شده؟؟؟ جاییت درد میکنه؟
اعصاب لوس بازیاشو نداشتم. با صدای بلند گفتم:
- نه بابا ارش . فقط حوصله ندارم . کارتو بگو.
خیلی اروم طوری که صداش رو مثل زنها میکرد گفت:
- اوه اوه چته عزیزم؟ چرا سگ شدی؟ اوا خواهر فکر کنم سگ شدی که پاچه میگیری.
هم خندم گرفته بود عم اعصاب نداشتم. گوشی رو قطع کردم. ۲ دقیقه بعد دوباره گوشیم زنگ خورد . خودش بود . گوشی رو جواب دادم اما چیزی نگفتم. صداش رو میشنیدم که هنوز داره میخنده . با همون خنده گفت:
- الو . ببین جدی جدی علائم سگ شدنه هاااا. اعصاب نداری. لوس شدی گوشی رو قطع میکنی .
- ارش گشیمو خاموش میکنما . اه
- باشه باشه . اوکی ابجی . زنگ زدم بگم دارم میام خونتون . کجایی؟
- چه خبره؟ خونه ما؟ امشب همه دارن میان اونجا؟
- همه منظورت کیه؟ من با بقیه کاری ندارم. خونه همسر عزیزمه دارم میام ببینمش.
- خوب به من چه؟ چرا به من میگی؟
- اه ضد حال نشو دیگه. کی میرسی؟
- یه ربع دیگه
- ( با لحنی که داشت ادای دختر لوسها رو درمیاورد گفت ) باشه گلم . پس میبینمت. چیزی نمیخواهی برات بگیرم؟ نوار بهداشتی پالداری ؟ گوشواره ای؟ چیزی؟
داشت هنوز حرف میزد که گوشی رو قطع کردم . فهمیدم اینها مثل هرسال دیگه میخوان بریزن دور و برم که مثلا تو فکر نباشم. همه فکرم این بود که یه جوری بپیچونمشون و یه دوش حسابی بگیرم.
ادامه دارد.....
سپاس شده توسط:
#3
رسیدم خونه . مامان و سوگند خونه بودن . سلام و علیک کردم و خسته نباشی و این حرفها . سوگند خواهرم اونروز خیلی قشنگ تر و خوشگل تر از روزهای قبلش شده بود . یه بولوز استین کوتاه صورتی کم رنگ پوشیده بود با یه شلوار جین . ارایش ملایمی هم که داشت صورتش رو صد برابر قشنگ تر میکرد . یه لحظه که بهش نگاه کردم با خودم گفتم: حیف این خواهر که بیفته ی دست این ارش گور به گور شده! سوگند از من ۱ سال بزرگتر بود . هم سن ارش بود . مهندسی الکترونیک خونده بود و الان هم تو شرکت عموم کار میکرد. البته کار که چه عرض کنم. ۹ صبح میرفت ۱ بعد از ظهر میومد. بیشتر شبیه سرگرمی بود براش.
بعد از سلام و این حرفها رفتم یه دوش بگیرم. خیلی بهم چسبید . بعد از حموم یه حوله پیچیدم دور سرم و از حموم زدم بیرون . حموم تو اتاق خواب من بود. البته اتاق سوگند هم حموم داشت . بزارید یه شرح کامل از خونمون براتون بدم:
از در کوچه که وارد میشیم یه حیاط به متراژ ۲۰۰-۳۰۰ متر پر از گل و گیاه و درخت میوه و اینا رو میبینید . خونه پیرو ( یه سگ ناز و سیاه و گنده که خیلی بهم وابستست ) هم دیده میشه. وقتی وارد ساختمان اصلی میشیم سمت چپ یه راه پله به سمت همکف هست که اونجا استخر هستش . رو به رو هم ۲تا پله میخوره میره بالا یه در دیگه. حالا وارد سالن اصلی میشیم . سمت راست دستشویی رو به رو اشپزخونه قرار داره. سمت چپ پذیرایی بزرگ و مجلل که رو به باغچه حیاط هستش. اون قسمت اصلا دیوار نداره و به جای دیوار از شیشه های قدی استفاده کرده بودیم و همین نمای ساختمان رو خیلی خیلی زیبا میکرد. سمت راست هم اتاق نشیمن و ۳ تا اتاق خواب و یه حموم از بقل اشپز خونه هم یه راه پله میخوره میره طبقه دوم. اتاق خواب من و سوگند طبقه دومه. بین اتاق خواب های ما قبلا یه حموم بزرگ بود که درش تو اتاق من بود . سر این حموم منو سوگند خیلی دعوا میکردیم و اینطوری شد که نصفش کردیم. یه راه اب زدیم یه لوله کشیدیم . یه وان گذاشتیم . یه تیغه هم وسط کشیدیم. یه در دیگه هم تو اتاق سوگند زدیم. و خیال جفتمون راحت ش. بگذریم. همونطوری با حوله رو تخـ ـت ولو شدم و نفهمیدم کی خوابم برد . با صدای در از خواب بیدار شدم. پریدم و پرسیدم:
- بله؟
یهو در باز شد و ارش اومد تو . اصلا انتظار همچین حرکتی رو نداشتم. یه ذره خودمو جمع و جور کردم اما لخـ ـت بودم دیگه. کاریش نمیشه کرد.
- اوه اوه . سلام . چه هلویی شدی . دمت گرم . حیف شد که با سوگند عروسی کردم و گرنه ادم باید خر باشه که تو رو ول کنه بره سوگند رو بگیره.
اون حرف میزد و منم با خنده سعی میکردم خودم رو زودتر بپوشونم. توی همین وضع با خنده گفتم:
- زهر مار . شعور نداری مگه؟ البته چه سوال بیخودی. شعور یه چیز ذاتیه که تو ازش بی بهریه. به خاطر جسارتی که کردم عذر میخوام.
هر طوری بود با گفتن این جمله پا شدم و خودمو جمع و جور کردم . رفتم سراغ کمد لباسها که لباس تنم کنم . ارش هم همونطور داشت میخندید و چرت و پرت میگفت .
- جدی جدی مثل اینکه تو هم از من خوشت میاد و میخوای زنم بشی . میدونستی دارم میام . واسم تریپ لخـ ـتی گذاشتی . ای شیطون...
همونطور که داشتم لباس میپوشیدم با عسبانیت تمام بهش گفتم:
- خفه شو ارش . هنوز یاد نگرفتی هر جایی نمیشه سرتو کج کنی و بری تو؟
- ای بابا . تو هم امروز مثل خرها سگ شدی . یه سر به پیرو میزدی ببینی در چه حالیه. برات خوبه. بزار یه شعر برات بگم :
سامی جان امروز سگ سگی
چه خوب میشد یه سر به پیرو میزدی
ای جان . قافیه رو داشتی؟ بعد یه خورده جدی شد و گفت:
- به دل نگیر . همچین ناراحت شده انگار من از اونا ندارم. میخوای ببینی؟
برگشتم نگاهش کردم دیدم دستش به کمـ ـربندشه . اماده بود اجازه صادر کنم تا اقا لخـ ـت بشه . از حرکاتش خندم گرفته بود . یه لبخند زدم و اونم دید اوضاع رو به راهه. نشست رو تخـ ـت و زیر لب گفت:
-عجب. جون من . تو امروز یه چیزیت میشه. تریپی لخـ ـتی که میزاری واسم. عصبی که میشی . گوشی که قطع میکنی. به شعور خونوادیگم که توهین میکنی. همه اش به کنار . خدایا خودت دیدی و به قصد شوم این مرتیکه پی بردی . دیدی تا قبل از اینکه دستم رو ببرم سمت کمبر بندم مثل سگ بود حالا که نزدیکه به مقاصد شومش برسه داره لبخند تحویلم میده....
اون همونطور میگفت و منم نمیتونستم جلو خندم رو بگیرم. کور شده خودش انگار حرف عادی داره میزنه . در حالی که من قش رفته بودم از خنده اون بدون یه لبخند کوچیک داشت به چرت و پرتهاش ادامه میداد . خلاصه هم حرصم گرفته بود و هم نمیتونستم جلوی خندم رو بگیرم. شلوارمو که پام کردم. حوله رو از دورم باز کردم و محکم زدم تو صورتش . تا حوله خورد بهش گفت:
- اخخخخخ . ببین با ناز و عشوه نمیتونه به مقاصدش برسه میخواد به زور کتک اینکار رو بکنه. دیدی تو فیلمای اونجوری دختره لباسشو پرت میکنه سمت پسره و بعد پسره دیوونه میشه.؟ مثلا خواستی ادای اونها رو در بیاری؟
رفتم جلو ایینه و با خنده داشتم موهام رو مرتب میکردم :
- اینقدر چرت و پرت نگو پسر ....
- کار اصلی من چرت و پرت گفتن تو کتابهای توست. مثلا با همین چرت وپرتهام بود که فهمیدم عزت تو گندم منم نه گندم. نصرتم داداش منه . تو که مثل اب هویج همش حالت بد میشد. یادت رفته تئاترو؟ دختر شاه؟ یا مثلا تو یلدا یه عمه خانوم رو نمیتونستی راضی کنی . من با چرت و پرت راضی کردمش... یا مثلا تو شیرین...
- بسه دیگه .... اگر ولت کنم تا صبح میخوای بگی.... کی اومدی؟
- راست میگم دیگه. به بی عرضگی خودت پی بردی. پس نگو بیخیال چرت و پرت شو که محاله. خودت هم میدونی... الان هم نیم ساعتی میشه که اومدم. زود باش به خودت برس که کلی کار داریم.
- کار؟ کدوم کار؟ بازم داری چرت و پرت میگی؟
- نه جون تو . راست میگم. نازی اومده میخوایم بریم گشت و گذار... عشق و صفا... حالی به حولی ... ددری دودور ... صفا سیتی ....
تا اسم نازی رو شنیدم . قلـ ـبم ریخت . یهو یاد ایدی بلک بلک افتادم . از یه طرف دوست داشتم باهاشون باشم . از یه طرفی هم دلم میخواست هر چه طودتر بفهمم این بلک بلک کیه و برم سراغش . یهو به خودم اومدم دیدم داره بهم میگه:
- کجایی بچه؟ باز داری چه نقشه ای برام میکشی؟
یهو نگاهم رفت سمت در که با جیغ و صدای زنونه گفت:
- وای . خدا مرگم بده فکر اونجاش رو نکرده بودم. میخوای در رو قفل کنی و بی سیرتم کنی؟ خدا ذلیلت کنه.
همونطور که داشت ادای گریه رو در می اورد و چنگ می انداخت تو صورتش میگفت:
- خدا بکشتت . خدا مرگت بده . اگه شوهرم بفهمه چی؟ بفهمه همزمان پیش توی ایکبیری هم خوابیدم چی؟ بعد یه نگاه به من کرد که دید ساکتم . یه حالت دختر لوسها رو گرفت و گفت:
- چه مرگته بابا؟ پس چرا نمیای؟ مگه خودت نمیخوای؟ اینها رو جدی نگیر . اینها همش بازار گرمی و گرنه جوون شوهر من ادم نیست که . معتاده . تـ ـریاک میکشه . نامرد دست به زن داره. اگه قول بدی تا اخر عمر باهام بهمونی اونوقت زنت میشم.
دیدم اگر اینو ولش کنم تا صبح چرت و پرت میگه . دستش و گرفتم و پرتش کردم بیرون و گفتم:
- برو پایین من الان میام. اون هم همونطور که داشت چرت و پرت میگفت میخواست دوباره بیاد تو که در رو بستم و اونم که دید من رفتم بیخیال شد و رفت پایین. سریع اماده شدم و از پله ها اومدم پایین. نازی و سوگند رو دیدم که جلو تلوزیون بودن و داشتن اب میوه میخوردن. نازی پشتش به من بود و سوگند رو به روم بود. اما حواسش اصلا به من نبود. یه سلامی کردم . جفتشون من و نگاه کردن. نازی به احترام من از جاش بلند شد و باهام دست داد . یه ذره تو صورتش دقیق شده وای چقدر خوشگل شده بود . یه شلوار جین ابی پوشیده بود و یه بلوز چسبون سفید هم پوشیده بود که اگه نمیپوشید سنگین تر بود . به قول ارش از اون بلوزها بود که انگار نبود . موهای بلندش رو هم خیلی ساده و قشنگ پشت سرش بسته بود. های لایت کرده بود ؟ رنگ کرده بود؟ شینیون کرده بود؟ مش کرده بود؟ نمیدونم هر کاری کرده بود یه جورایی قشنگ شده بود . خلاصه سلام و علیک و معارفات معمول انجام شد تا نشستیم . ارش رو دیدم که با یه سینی بستنی وارد سالن شد و طبق معمول که همتون میدونید با ورود اون خنده و شوخی هم اومد تو جمعمون. خیلی دوست داشتم یه دقیقه از این محیط شوخی دور بشم و با نازی در مورد بلک بلک حرف بزنم. اما مگه ارش میذاشت؟ یهو دل و زدم به دریا و نازی رو مخاطب قرار دادم
- راستی اون کاری که خواهش کرده بودم انجام بدین؟ انجام دادین؟
یه ذره فکر کرد ...
- اهان اون ای دی که گفته بودین؟
با سر تایید کردم.
- راستش وقت نشد . اون موقع که تماس گرفتی . داشتم عرشیا رو میبردم پیش باباش . بعدش هم که اومدم اینجا . شرمنده . در اسرع وقت انجامش میدم . حالا واسه چی اینقدر کنجکاو شدی؟ چی میخواهی ازش؟
چشمهای ارش و سوگند رو میدیدم که پر از فضولیه و میخوان ببینن جریان چی بوده و منتظرن من جواب بم . منم اصلا از همچین مواقعی خوشم نمیاد که محو کنجکاوی چند نفر باشم. سعی کردم خودم رو کنترل کنم با حالتی که نشون میدادم کاملا خونسرد و بی تفاوتم گفتم:
- کنجکاو که نشدم. اخه امروز اومده بود تو روم. میخواست تبلیغ وبلاگشو بزنه. نمیتونست. داشت جیغ و داد میکرد . فقط خواستم ببینم کیهو چیه ( یه ذره سرم رو اینور و انور کردم و خواستم بحث رو عوض کنم ) سوگند مامان کجاست؟ بیرونه؟
- اره رفته خونه خاله اینا. شب با بابا میریم دنبالش.
ارش معلوم بود هنوز قانع نشده اما چون اخلاق منو خوب میشناخت و فهمیده بود دارم از زیر جواب دادن در میرم از جاش بلند شد و گفت: - بچه ها پاشین جمع و جور کنیم بری دیگه. پاشین که به یه جایی برسیم.
منکه فکرم جای دیگه بود و تنها ذوق و شوقم هم که واسه دیدن اینها گرفتن خبری از بلک بود . از بین رفته بود . با بی حوصلگی گفتم:
- کجا میخواین برین؟ چه خبره خیابون؟
ارش- چی چیو میخواهین برین؟ بگو میخوایم بریم . تو اصل کاری هستیا . پاشو برو لباس درست و حسابی بپوش . اشکان اینا منتظرن .
تعجب کردم . ( اشکان پسر عمومه مجرده. جذاب و با معرفت واسه پسرا . خوشتیپ و خوشگل واسه دخترا ) با یه لحن سوالی و کشدار گفتم:
- اشکـــــــــــــــــان اینـــــــــــــــــا؟ یعنی چی؟ مگه چه خبره؟
ارش با یه حالت چشم و ابرو و ایما و اشاره و شوخی گفت:
- دیدم به سن بلوغ رسیدی گفتیم واست یه جشنی بگیریم . دیگه واسه خودت خانومی شدی . میترسیم تو خونه بمنونی و بترشیم . گفتیم شیک و پیکت کنیم ببریمت تو خیابونها بگردونیمت و یه تابلو بزنیم . یه ترشیده داریم واسه ازدواج محض رضای خدا بیاین بگیرینیش. پولداره . سگ داره . البته اخلاق سگی هم داره. قیافه نداره. مهریه هم .... راستی مهریه چهار تا ریع دو تا نیم خوبه؟ اره خوبه . مهریه هم همین . پشت قباله اش هم یه دو تا الونک تو میدون خراسون بندازین کارش راه افتاده .
بعد از یک کم مکث که دید همه دارن میخندن گفت: شاید خدا دلش رحم اومد و یه ننه مرده ای زن مرده ای چیزی پیدا شد و تو هم رفتی خونه بخت و به یه سر و سامونی رسیدی.
همینطوری که میخندیدم پاشدم و افتادم دنبالش اونم سریع پا گذاشت به فرار . سوگند و نازی هم با این که از ماجرا خبر داشتن اما میخندیدن . خلاصه نتونستم این وروجک رو بگیرم و از در حیاط فرار کرد و رفت تو کوچه . منم که تشنه ام شده بود برگشتم سمت خونه و رفتم توی اشپزخوهپنه سمت یخچال . سوگند و نازی هم داشتند لیوان ها و بستنی خوری ها رو جمع میکردند . از رو میز بلند گفتم:
- سوگند جان . اگر شما میخواهین برین جایی برین. من امروز نمیتونم بیام . به اشکان اینا هم سلام برسون از طرف من .

نازی با یه سینی که توش بستنی خوری ها بود وارد اشپز خونه شد و. من پشتم بهش بود و داشتم از یخچال چیز میز برمیداشتم که به من رسید و خیلی اروم گفت:
- قرار داری با کسی که نمیخوای بیای؟
خودم رو مشغول کارم نشون دادم و بدون اینکه برگردم . پاکت ابمیوه رو از یخچال برداشتم . در یخچال رو بستم و عصاره میوه رو با هم قاطی کردم که شربت درست کنم . هنوز هم پشتم بهش بود که گفتم:
- من؟ نه بابا؟ با کی مثلا؟ ( یه مکتی کردم و ادامه دادم ) دیگه گذشت اون زمونها که یه نفر منتظرم بود و باهام قرار میذاشت . الان که هیچکس واسه ما تره هم خورد نمیکنه.
خیلی بهم نزدیک شد . درست پشت سرم دولا شد . طوری که وقتی حرف میزد نفسهاش بهم میخورد . خیلی اروم تر از دفعه قبل با لحنی که همه بدنم رو لرزوند گفت:
- اما من به خاطر تو اینجام . پس اذیتم نکن.
همین و گفت و از اشپزخونه رفت بیرون.
ادامه دارد.....
سپاس شده توسط:
#4
تو اون لحظه قیافم دیدن داشت. قدرت حرکت کردن ازم صلب شده بود. اصلا باور نمیکردم که نازی... نازی بخواد همچین حرفی رو بهم بزنه. نازی و سوگند بیشتر از ۱۰-۱۲ سال بود که باهم دوست بودند و توی این چند سال . بجز یک سالی که با شوهرش رفته بود المان . بقیه اش خونه ما بود . نمیگم برام مثل سوگند بود . نه . اما خب هیچ وقت بهش به چشم یه دوسـ ـت دختر یا همچین چیزهایی نگاه نکرده بودم. سر جام نشسته بودم و حرفش رو ۱۰۰ بار ۱۰۰۰ بار پیش خودم تکرار کردم. نه نمیتونست یه حرف زدن عادی باشه . یه تعارف ... نه لحن صداش ... حرکتش .... قیافش رو مجسم میکردم. نازی خیلی زیبا بود اما نه واسه من . صدای ارش رو شنیدم که سوگند رو مخاطب قرار داده بود و داشت خودشو لوس میکرد:
- سوگند . این فایمل پیرو هنوز اینجاست؟ بابا خسته شدم به خدا . برو بگیرش من بیام تو .
من - ارش بیا تو مسخره بازی رو بزار کنار.
پاشدم و از اشپزخونه اومدم بیرون و رفتم تو اتاقم.
سوگند - سامی . زود بپوش که دیر شده هااا . نمیام و نمیخوام و نمیشه هم نداریم.
عین بچه های خوب و حرف گوش کن لباسهامو عوض کردم و اومدم پایین . سوگند و ارش و نازی هم اماده بودند . نازی سرش رو انداخته بود پایین و داشت با گوشش بازی میکرد . اصلا هم به من نگاه نمیکرد .
ارش- خب حالا چطوری بریم؟ نمیشه که ۳ تا ماشین رو قطار کنیم. من و سوگند با ماشین من میریم . تو هم نازی رو با خودت بیار. ( برگشت سمت ناری و گفت ) هان؟ خوب نیست؟
نازی - من شب میخوام برم خونه خودم و ماشینمو فردا صبح زود لازم دارم. من با ماشین خودم میام.
سوگند - خب کاری یه کاری میکنیم. ما که میخواهیم بریم دربند. تو با ماشین خودت بیا . سامی هم با ماشین خودش میاد. سر راه برو ماشین رو بزار خونه. از همونجا هم با سامی بیا. شب هم سامی میزارتت خونتون. ( همزمان منو نازی رو نگاه میکرد که ببینه نظرمون چیه ) . هان؟ بهتر نیست؟
ارش - اره این بهترین راهه .
همینو گفتن و مسئله رو با خودشون حل کردن . من هم یک کلمه حرف نزدم. یعنی میخواستم ببینم عکس العمل نازی چیه . هیچی نگفت و مثل اینکه حرفشون رو قبول کرده . بریدن و دوختن و رفتن سمت حیاط . من و نازی هم اروم مثل بچه ها پشت سرشون حرکت کردیم. همونطوری که برنامه ریزی کرده بودن . نازی ماشینش رو گذاشت خونه شون و اومد سوار ماشین من شد . دل تو دلم نبود. میخواستم حرف بزنه . دوست داشتم ببینم چیزایی رو که فکر کرده بودم درسته یا نه؟ اما اون یک کلمه هم حرف نمیزد . ماشین ساکته ساکت بود . همین نشون میداد که اشتباه نکردم و تو کله نازی یه چیزهایی هست . ارش بهم زنگ زد و کحل دقیق قرار رو بهم گفت و گفت که با شاکان و المیرا ( دختر عموم شوخ و با حال ۲۱ ساله و داشنجو ) هم هماهنگ کرده . اونا هم نیم ساعت دیگه میرسن.
سر قرار رسیدیم . اشکان و المیرا ه اومدن و طبق معمول بگو بخند و شوخی شروع شد . من و نازی هم همپای بقیه شده بودیم. اما توی اون ۲-۳ ساعت اصلا همدیگر رو مخاطب قرار ندادیم و هر کدوممون سعی میکردیم که حضور اون یکی رو ندیده بگیریم . ولی زیر چشمی همدیگرو میپاییدیم. کاملا میتونستم بفهمم وقتی که المیرا بهم نزدیک میشه و طبق عادت همیشه اش از سر و کولم بالا میزه . چهره ناری در هم میشه . یه جواریی خوشم میومد . سعی میکردم بیشتر به المیرا نزدیک بشم و عکس العملهای نازی رو ببینم.
از طرفی هم دوست نداشتم رابطه خاصی غیر از دوستی خوانوادگی با نازی داشته باشم. نازی بچه داشت . از من بزرگتر بود . وای اگه سوگند میفهمید . چه فکری در مورد من میکرد؟ با نازی چی کار میکرد؟ تمام فکرم مشغول همین چیزا بود . شام تموم شد و رفتیم واسه قدم زدن و گشتن. اروم اروم بخاطر اینکه عرض جاده رو نگیریم . ۲تا ۲ تا راه میرفتیم. سوگند و ارش با هم . المیرا و اشکان باهم و منو نازی هم باهم....
باز هم نازی ساکت بود و هیچی نمیگفت. موقع خداحافظی رسید و اشکان و المیرا رفتن . ارش و سوگند هم رفتن که سوار ماشین بشن . به سوگند گفتم .
- ممکنه دبعد از اینکه نازی رو میرسونم خونشون . برم پیش یکی از بچه ها . ارش اومد سمتم و گفت:
- کدوم بچه ها؟ ( با نیش باز و چشم و ابرو ) خانم بچه ها؟
- زهر مار . اره شاید . شایدم شب نیام. شایدم بیام . نمیدونم . خودت یه جوری خونه رو راست و ریست کن
خداحافظی کردیم و سوار شدیم. ... وااای نازی چرا لال شده بود؟ هیچی نمیگفت و همین بدجوری کلافه ام کرده بود . سکوت رو شکستم
- خوش گذشت؟
- ( اروم و بی تفاوت ) . اوهوم . بد نبود . مخصوصا حضور المیرا خانوم فضا رو نورانی کرده بود .
هیچی نگفتم . دوباره سکوت تو ماشین حکمفرما شد . بازم داشت کلافه ام میکرد یه جورایی میترسیدم از اینکه بخوام سر صحبت رو باز کنم. چون اگه اعتراف میکرد . دیگه نمیتونستم روابط رو عادی کنم. اما از طرفی هم دوست داشتم اعتراف کنه . نمیدونم چرا؟ شاید غرورم ارضا میشد... بلاخره حس اینکه بدونی یکی دوستت داره. اونم کسی مثل نازی . به این زیبایی . به این با شخصیتی . کسی که با داشتن یه بچه . خواستگار داره و همه رو رد میکنه . خیلی با حاله . اما نه واسه من . باید حد و حدود رو رعایت میکردم . سعی کردم عادی باشم و نزارم رابطه به بیراهه کشیده بشه . رسیدیم در خونه ناری که خودش به حرف اومد :
- پیش کی میخوای بری؟
- هیچ کس . یعنی نمیدونم.
- جدی؟
- اوهوم.
یه لحظه مکث کرد . دستش رو برد سمت دستگیره در ماشین و حالت پیاده شدن به خودش گرفت و خیلی مصمم و با لحن تحکم امیزی گفت:
- دوستت دارم .
اینو گفت و پیاده شد . بد جوری تعجب کرده بودم . اون به این راحتی اعتراف کرده بود . نازی سریع در خونه رو باز کرد و رفت تو .منم ماشین رو روشن کردم و گیج و منگ به راهم ادامه دادم. تا صبح تو خیابونها پرسه زدم و تا اینکه صبح رفتم خونه. تو خونه غیر از مامان کسی نبود . خیلی سریع احوالپرسی کردم و دست پاچه از زیر نگاه های مامان در رفتم . اومدم تو اتاقم . رفتم سمت حموم و یه دوش گرفتم . اماده شدم برم سرکار . اومدم پایین یه چیزی خوردم و راه افتادم سمت شرکت . همش تو فکر حرف دیشب نازی بودم .
ادامه دارد.......
سپاس شده توسط:
#5
همش تو فکر حرف دیشب نازی بودم . سعی میکردم تا چند روز جلوش آفتابی نشم.
روزها مثل هم عادی و بی سر وصدا می گذشت،دیگه خبری از نازی نبود،اصلا خونه ی ما آفتابی نمیشد،
یا اگه میومد،زمانی بود که من سر کارم،منم هیچ علاقه ای نداشتم که ببینمش و
سعی میکردم حدالامکان باهاش رو به رو نشم. شاید یه جورایی خجالت می کشیدم،نمی دونم .....
حتی یکی دو بار هم که رفته بودم چت روم اونو ندیده بودم،خبری ار بلک بلک هم نبود،یه جورایی
فراموشش کرده بودم تا اینکه یه روز دیدم یه ایمیل از طرف نازی دارم.
نمیدونم چرا یهو ضربان قلـ ـبم رفت بالا .... روی میلش کلیک کردم باز شد نوشته بود:
از بلک بلک خبرایی دارم واست،یه زنگ بهم بزن تا بهت بگم. منم بدون معطلی بهش زنگ زدم،
-بله؟
-سلام نازی چطوری؟
-به به،حالتون چطوره؟چه خبرا؟
-سلامتی،شما خوبین؟عرشیا خوبه؟
-سلام می رسونه.
چند لحظه سکوت کردم که گفت:
-مثل اینکه بد جوری واسه اصل مطلب دل دل میکنی؟
-کدوم مطلب؟
-بلک بلک دیگه،مگه واسه همین زنگ نزده بودی؟
-چرا،چطوری پیداش کردی؟
-تو روم (...) چت میکنه،تو هلند هم زندگی میکنه،مجرد هم هست.
-اوکی نازی جون.خیلی ممنون،لطف کردی.
-پس تا بعد.
-خدانگهدار.
بدون معطلی رفتم پای کامپیوتر،کانکت شدم و رفتم تو رومی که نازی گفته بود.
خیلی شلوغ بود.
آی دی بلک بلک رو دیدم،هیچی تایپ نکردم فقط نیم ساعت داشتم به چیزایی که نوشته بود نگاه کردم،
دیگه طاقت نداشتم ، رفتم تو روم خودم که بعد از ده دقیقه دیدم آی دی بلک بلک اومد تو رومم.
هیچی ننوشتم،می خواستم ببینم چیکار می کنه که یهو تو روم زد:
-مردم میان بازدید اما نه سلامی نه علیکی یه گوشه می شینن و دخترایه مردمو دید می زنن.
تا اینو خوندم وا رفتم . پس منو شناخته بود . پس حواسش بهم بوده و دیده که هیچی تو روم تایپ نمیکنم . ته دلم یه جورایی شده بود . خوشم اومد از اینکه فهمیدم حواسش به من بوده و فراموشم نکرده . اما چرا همونجا بهم پی ام نداد؟ تو همین فکرا بودم که یکی از پسرای روم که شناخته بود بلک رو گفت:
- کی اومده رومتون اذیت کرده؟ بگید تا ای پیش رو ببندم.
بلک - ممنونم اقای خوش غیرت . خودم از پسش برمیام .
نتونستم جلوی خودمو بگیرم بهش پی ام دادم .
- سلام.
تو روم زد : بازم بی اجازه؟ پشت سرش هم یه تکست دیگه فرستاد . چرا ادمینها اینقدر خودخواهند؟ نامرئی میان تو رومم و به کسی اجازه نمیدن بهشون پی ام بده . اما به خودشون این اجازه رو میدن که به هر کسی دوست دارن پی ام بدن. این درسته بچه ها؟
وااای چرا اینطوری میکرد؟ انگار هیچ کاری جز حرص دادن من نداشت . اصلا افریده شده بود که منو حرص بده . ابرومو داشت تو روم میبرد. یکی از دخترهایی که بد جوری سیریش من میشد و عکس و وب و ویس و تلفن و همه چیشو بهم داده بود و من محل بهش نمیزاشتم . ازش پرسید:
- بلک کی به شما پی ام داده که بهتون برخورده؟
قلـ ـبم داشت وایمیستاد . اگه این دختره ازم اتو میگرفت . دیگه نمیتونستم جمعش کنم. تو پی ام واسه بلک زدم : اجازه هست؟ صبر کردم ببینم چطوری جواب این دختره رو میده . که دیدم یه تکست فرستاد و اون دختره رو مخاطب قرار داد .
- من کلی عرض کردم خانوم گل . تا حالا این اتفاق برات نیافتاده؟
دختره - چرا اتفاقا تو رومهای دیگه میرم خیلی بهم پی ام میدن . فکر کردم منظورتون ادمین این رومه.
بلک - این روم که فکر نمیکنم اصلا ادمین داشته باشه . داره؟ اگه هم داشته باشه از این بخارا نداره داره؟
عجب . چه وقیحانه حرف میزد .
دختره - اوا چرا نداشته باشه؟ یه ادمین داره ماه. خیلی اقاست . اسمش علیرضاست . خیلی باحال و با مرامه . ندیده و نشناخته اینطوری حرف نزنید . هر کی دیدتش عاشقش شده . اما اون به این راحتیا به کسی پا نمیده.
بلک - ئه؟ خدا برات حفظش کنه .
وای داشتم شاخ در میاوردم . دلم میخواست دختر رو از روم بن کنم. دیگه ریختش رو نبینم . نمیدونم چرا نمیخو.استم بلک فکر کنه من تو روم با کسی رابطه خاصی دارم . هی خواستم فکرمو جمع کنم و به جواب درست و حسابی تو روم بزنم نمیشد . اصلا نمیتونستم فکرم رو متمرکز کنم . تا خواستم چیزی بنویسم که این دختره منو ببینه و چرت و پرت نگه . دیدم بلک جواب پی ام رو داد .
- وای وای وای . خدا شانس بده . جی افت خیلی اتیشیه . ترسیدم بهش بگم شما بهم پی ام دادین . اگه میفهمید منو از پشت کامپیوتر میترکوند.
- جی افم؟ کدوم جی افم؟
- ئه؟ مگه چند تا داری؟ حسابش از دستت در رفته اقای پا نده؟ همینه که تو روم بود دیگه . بیچاره با چه اطمینانی میگفت علیرضا به هیچکس پا نمیده .
- خانوم محترم من جی اف ندارم . این خانم هم یه یوزره مثل بقیه یوزرها .
- جدا؟ چه جالب . چهع یوزرهای اتیشی داری.
- مسلما به گرد پای یوزرها و کشته مرده های شما نمیرسه
- اووو . جواب دندان شکن بود . خوبه خوبه . من تسلیمم . بگذریم . چیشد بعد از ین همه تحقیق و جستجو . وقتی پیدام کردی و اومدی تو رومم . هیچی نگفتی و رفتی؟

- تحقیق و جستجو؟ چه جالب . دیدم سرتون خیلی شلوغه . دارید به درد و دل ملت میرسید نخواستم مزاحمتون بشم . در ضمن کار خاصی نداشتم .
- درد و دل ؟ مزاحم ؟
سپاس شده توسط:
#6
چه جالب داشت ادای منو در میاورد . خیلی خونسرد تایپ میکرد . احساس میکردم داره با پیروزی و غرور تایپ میکنه و همین منو بیشتر عصبی میکرد . تو سطر بعدی حرفهاش رو ادامه داد .
- پس با این اوصاف هر وقت شما با من کاری داشته باشید . من باید کل یوزرهای رومم رو بن کنم و به درد و دل شما گوش بدم درسته؟
نمیدونستم چی بنویسم . تیکه ای که تو ۲ سطر بالا خودم بهش انداخته بودم رو ۲ برابر کرده بود و بهم پس انداخته بود . کاملا قافیه رو باخته بودم .
-عرض کردم کار مهمی نداشتم .
- باشه هر طور مایلید . فقط خواستم بگم اگه اینجام برای اینه که . بدون اون مزاحم ها حرفتون رو بزنید . حتما کار مهمی داشتید که زمت اومدن به روم منو به خودتون دادید.
حرفهاش یه جوری به دلم نشست . " من اگه اینجام برای اینه که بدون اون مزاحمها حرفهاتون رو بزنید " یعنی حساب منو با همه یوزرهاش جدا کرده بود و من و مهمتر از بقیه قلمداد میکرد . اونا مزاحم من و اون بودن .و واسه خاطر من اومده اینجا که باهاش حرف بزنم... پس اینم یه جورایی میخواد که با من همصحبت بشه . با انرژِی و اعتماد به نفس بالا تایپ کردم .
- خوب میدونید شما در مورد من اشتباه فکر میکنید.
- من ؟ در مورد شما؟ چرا فکر میکنید من به شما فکر میکنم؟
وای چه ضد حای خوردم . ای خدا . منو بکش . حالا چطوری جمعش کنم . این چرا اینطوریه؟ بابا الان که خوب بود . چرا همه چیزو میپیچونه و اون چیزی که میخاد برداشت میکنه؟ اونم بدترین معنیش رو؟ بعدش هم عین پتک میکوبه تو کله ادم؟ این مشکل داره . اه اه . وقتی دید هیچی تایپ نکردم برام زد:
- اگه کارتون واقعا همین بود . اقای علیرض باید عرض کنم من اصلا به شما فکر نمیکنم . یعنی اصلا وقتشو ندارم . پس خیالتون راحت باشه و به چت رومتون برسید .
عین این خنگها و احمقها دستام رو از روی کیبرد برداشته بودم . یکیش و تکیه گاه کرده بودم واسه سرم و زیر چونه ام گذاشته بودم و اون یکی رو هم گذاشته بودم رو موس و داشتم صفحه مانیتور رو نگاه میکردم . چند دقیقه ای گذشت . مثل شکست خورده ها با کلافگی براش زدم :
- باز هم سو تفاهم شد . اما بهتره در موردش حرف نزنیم . ممنونم که زحمت کشیدید و از عضاقتون دل کندید و وقت با ارزشتون رو به من داد . خوش باشید خانوم .
با این تکست بهش فهموندم بد جوری عصبیم کرده و مجبورم کرده که بهش بر خلاف میلم بگم که بره . اصلا خواستهخ قلبیم این نبود .میخواستم بمونه ولی چطوری؟ همه اش جنگ اعصاب داشتم . میدونستم اگه بره دوباره دلم میخواد برگرده . اما به هیچ سراطی مـ ـستقیم نبود و غیر از اعصاب خرد کنی . هیچی برام نداشت . چند لحظه ای مکث کرد .
شاید انتظار همچین برخوردی رو نداشت . ۲-۳ دقیقه ای چیزی نگفت . نه من... بی صبرانه منتظر بودم تکست بفرسته . تو این چند دقیقه ۱۰ بار حرفهایی رو که بینمون رد و بدل شده بود رو خوندم . کاش یه چ=یزی میزد که لدم اروم بگیره . کاش خداحافظی نکنه . کاش بمونه و باهام حرف بزنه . کاش بفهمه که اگه اینقدر دارم کوتاه میام . برای اینه که میخوام باهاش حرف بزنم . کاش کاش کاش...
- نمیدونستم وبلاگم اینقدر بی محتوا و مزخرفه.
- یعنی چی؟ متوجه منظورتون نمیشم.
- تا اونجایی که یادم میاد قرار شد بخونیدش . اگه خوب و مفید بود . تبلیغش رو بزنید تو سایت و چت رومتون . یعنی اینقدر بد بود مع این کار رو نکردید؟
اوه اوه . به کل یادم رفته بود که وبلاگشو بخونم . بعد از اون روز حتی یکبار هم بازش نکرده بودم.
- راستشو بگم؟ اصلا وبلاگتون رو نخوندم .
کاملا خودمو برای جوابهای کوبنده اش اماده کرده بودم .
- چرا به خاطر اهنگش؟
- اره . یعنی نه . نمیدونم...
- چرا این اهنگ اینقدر اذیتت میکنه؟
- اذیت نمیکنه . خاطره خوبی ازش ندارم
- چرا ؟ شکست عشقی خوردی؟ تو رو یاد عشقت میندازه؟
- مهم نیست . ئشاید بعدا روزی بهت گفتم...
- باشه هر طور راحتی .
تو سطر بعدی برام زد
- میخواهی اهنگ رو بردارم اذیت نشی؟
- نه نه . دوست دارم اگه وبلاگتو میخونم همونطوری باشه که بوده . همونطوری که شما دوست دارید .
- بازم هر طور تو راحتی .
" بازم هر طور تو راحتی " " اهنگشو بردارم اذیت نشی؟ " وای چقدر این دختر غیر قابل پیش بینی بود . بر خلاف اون چیزی که فکر میکردم . خیلی اروم شده بود. چقدر حس میکردم بهم نزدیک شده . بیشتر از ۱۰۰ بار حریهامون رو خوندم . احنش با گذشته خیلی فرق کرده بود . چند دقیقه ای نه اون چیزی گفت و نه من . کاش خونده بودم وبلاگشو.
اگه خونده بودم الان میتونستم در مورد وبلاگش باهاش حرف بزنم و یه کمنی وقتمو باهاش بگذرونم ... خواستم وبلاگش رو بخونم . اما پیش خودم گفتم . شب تو خونه بخونم بهتره . الان خودش اینجاست . شب وقتی تو اتاقم تنها بودم میخونمش . موضوع خوبی رو پیش کشیده بود . برای بیشتر موندن . اما الان دیگه حرفی نمونده بود . و هر لحظه ممکن بود خداحافظی کنه و. بره .

بی حرکت داشتم صفحه پی ام رو نگاه میکردم و حرفهامون رو میخوندم . " شاید یه روزی بهت گفتم " اینقدر اون لحظه خودمو بهش نزدیک حس کردم که خواسته یا نا خواسته بهش فهموندم بعدی هم در کار هست . یعنی میخوام که باشه . اونم مخالفتی نکرد . یعنی از نظر اون هم بعدی در کار بود . تکستش منو به خودم اورد:
- دوسـ ـت دخترته؟
یه لحظه تعجب کردم . نمیدونم چرا عصبی شدم . فکر کردم همزمان با من داره با یکی دیگه هم میچته و تکست اونو اشتباه تو پی ام من زده .
- ببخشید؟
- اون دختره که اول ورودم ازت تعریف میکرد رو میگم . دوسـ ـت دخترته ؟
یه لحظه خنده ام گرفت . یه جورایی خوشحال شدم که اشتباه فکر کرده بودم و جز من با کس دیگه ای چت نمیکرده . از طرفی هم اون دختره رو به عنوان دوسـ ـت دخترم تجسم کردم . اول یه ایکن خنده براش فرستادم و بعد زدم :
- نه بابا
- دوستش داری؟
( دوباره همون ایکن ) - نه بابا
- ولی اون دوستت داره .
- این مشکل اونه . به من ربطی نداره .
- این یکی رو چی؟ دوست داری؟ همین که فلانی داره باهاش میچته و یکی درمیون تو رو صدا میزنه .
صفحه روم رو نگاه کردم . نیکا رو میگفت . نیکا یکی از بهترین و باحالترین دخترای روم بود که من واقعا دوستش داشتم . اما نه اونطوری که بلک فکر میکرد . نیکا خیلی شوخ بود . از بچه های همون روم قدیمی بود که میشناختمش .
اما تو روم با یه ایدی دیگه میومد . وقتی من سایت زدم و اومد تو روم من . ای دیش رو عوض کرد و از منم قول گرفت که در مورد اون به کسی چیزی نگم . تو این ۳ سال هم بین من و نیکا . جز شوخی و تفریح و بازیهای نتی و البته احترام . چیزی نبود . دیدم که نیکا داشت با بچه های چت میکرد و هی تو روم میزد :
- این علیرضا کوش؟ نازی کجایی؟
سپاس شده توسط:
#7
تا به حال نشده بود که پدر باهام اینطوری صحبت بکنه . یه لحظه فکر کردم . باغی که تو نیاوران بود و وسطش یه رستوران بزرگی زده بودند . اومد تو ذهنم و به پدر ادرسش رو دادم و گفتم : بریم اینجا؟ پدرم هم مخالفتی نکرد و همه چیز رو سپرد به من و دوباره حرف رو کشوند به کار و شرکت و نمایندگی که میخواست تو المان بزنه . نیم ساعت دیگه با همین حرفها گذشت خسته شده بودم و میخواستم برم خونه . از پدر اجازه گرفتم و قرار شد من و پدر ساعت ۸ از خونه راه بیافتیم . به سمت رستورانی که من پیشنهاد کردم . در طول راه همه فکرم این بود که پدر چی میخواد بهم بگه؟ از طرفی تو فکر این بودم که کی میتونم برم و به وبلاگ بلک سر بزنم . اروم بودم . با اینکه بلک ناراحت رفته بود اما خیلی اروم بودم و میدونستم که ناراحتیش به خاطر منه . یعنی واسش مهم شده بودم . چراش رو نمیدونستم . اما برام مهم بود . ترافیک خیابونها رو با همین افکار گذروندم و رسیدم خونه . مامان و سوگند خونه بودند . طبق معمول مامان تو اشپزخونه بود و سوگند پای ماهواره . بعد سلام خسته نباشید و این حرفها . داشتم از راه پله های کنار اشپزخونه میرفتم سمت اتاقم که صدای سوگند رو شنیدم :
- سامی مامان غذای دلخواهتو درست کرده . نازی هم داره میاد اینجا . بهش میگم سالادی که دوست داری درسته کنه . امشب حسابی حال کنی .
- دست همگی درد نکنه . اما من شام خونه نیستم .
مامان با تعجب و اخم و داد گفت : چی؟ هر شب بیرونی . هر جا که هستی واسه شام برمیگردی خونه .
با خنده از پله ها اومدم پایین و رفتم سمتش و صورتش رو بـ ـوسیدم و گفتم :
- الهی فدات شم من . جذبه . تحکم . دیکتاتور و... تقصیر من نیست . همسر جنابعالی دستو فرمودند . شام مثل دو تا مرد بیرم یه جای دنج و گپ بزنیم .
مامان همونطور که داشت خودش رو از من دور میکرد گل از گلش شکفت و و گفت :
- ئه؟ بلاخره به زبون اومد؟ اره مادر . پدرت راست میه . به حرفهاش گوش کن .
- مامان جان . پدر که هنوز چیزی نگفته که بخوام به حرفهاش گوش کنم .
سوگند در حالی که داشت میومد سمت اشپزخونه گفت : اوه اوه سامی بدبخت شدی . زن و شوهر برات نقشه کشیدن .
چره خندون مامان جای خودش رو به یه چهره عبـ ـوس داد و گفت : یعنی چی؟ به تو چه؟ برو سر جات بشین .
سوگند که انتظار چنین برخوردی رو از مامان نداشت برگشت سمت مبل . مامان یه ذره لحنش رو مهبون تر کرد و ادامه داد :
-هیچ پدر و مادری بد بچه هاشون رو نمیخوان . تمام زندگی ما شما دو تایین .
بعد رو کرد به من و ادامه داد :
- برو پسرم یه دوش بگیر . مادر قربون قد و بالات بره . برو دوش بگیر خستگی از سرت بپره . بیا پایین یه چیزی بدم بخوری که سر حال بیای.
یه چشم گفتم و برگشتم سمت راه پله ها . سوگند راست میگفت . حتما خبرایی بوده که مامان هم ازش خبر داشته . اما چی بوده خدا میدونه.
فصل دوم
احساس کردم نفسم بند اومده . نمیتونستم نفس بکشم . حتی نمیتونستم پلک بزنم . همیشه وقتی یاد اون شب میافتم همین حالت بهم دست میده . سعی کردم هر طوری هست از اون حال بیام بیرون . همه توانم رو جمع کردم و با یه لرزش کلی که تو بدنم افتاد نتونستم نفس بکشم .
اه اه اه دستم یخ کرده بود . احساس میکردم به نوک انگشتام خون نمیرسه . انگاز از مچ به پایین دستم خواب رفته بود . اشک چشمامو پوشونده بود . تمام صورتم خیس بود . عرق و اشک قاطی شده بودند . حتی موهام هم خیس شده بود و رو پیـ ـشونیم چسبیده بود . انگار همین الان از زیر دوش اومده بودم بیرون . سعی کردم دستم رو تکون بدم و کف دستهام رو به هم مالیدم تا خون تو دستهام جریان پیدا کنه . یه کم که جون گرفت با کف دست موهای پیـ ـشونیم رو دادم عقب چشمام رو پاک کردم . صفحه پی ام رو دیدم :
- علیرضا کوشی؟
وقتی دید جواب نمیدم ادامه داد . ای بابا اقای سام . تو سطر بعدی
میخواسیتن برین یه بای میدادین .
هر طوری بود سعی کردم جوابش رو بدم .
ادامه دارد ....
ببخشید حالم بده بیشتر از این نمیتونم تایپ کنم.
ایشالله فردا بقیه شو می زارم.
سپاس شده توسط:
#8
- ببخشید اینجام . جایی نرفتم .
- چه عجب پی ام کسه دیگه ای بودین که نتونستین جواب منو بدین؟
- نخیر . کاری پیش اومد مجبور شدم چند لحظه برم... سوالتون چی بود؟
- اهان . حداقل یه بی ار بی میدادین . گفتم این دوستتون علیرضا کجاست الان؟
- فوت کرده.
- اخخخ. کی چطوری؟
- ۴-۵ سالی میشه . تصادف کرد.
نمیخواستم بهش بگم که به خاطر من خودش رو به کشتن داد . نمیدونم . شاید فکر کردم اگه الان بهش نگم بهتره. اخه شاید باور نکنه . چون توی چت معمولا واسه همه از این اتفاقات خارق العاده زیاد میافته . و اکثرا هم خالی بندیه. نمیخواستم فکر کنه منم دارم بهش دروغ میگم . از طرفی هم با گفتن و شرح دادن این ماجرا خودم رو بیشتر عذاب میدادم.
- اخی چه بد . خدا بیامرزدش .
نه اون چیزی میگفت نه من . دست خودم نبود . اشکم همینطوری میومد . چقدرد دلم برای علیراض تنگ شده بود . اون که رفت همه دلخوشیم هم رفت . ارش بود . اما حال و روز اونم بهتر از من نبود . یه نگاهی به ساعت انداختم . اوه اوه از ۷ و نیم هم گذشته بود .و باید میرفتم پایین.
- ببخشید . از اون موقع که با هم اشنا شدیم . همش دارم تو رو یاد خاطراتت میندازم
- نه مهم نیست. ( تو سطر بعدی ) من باید برم.
- گرا ؟ کجا؟
این سوالش واسم جالب بود. یعنی واسش مهم بود که کجا میرم. دوباره برام زد.
- ببخشید سوال بی ربطی کردم.
لبخند نشست رو لـ ـبم : نه بابا . خواهش میکنم. جایی قرار دارم. تا حاظر بشم و برم دیر میشه .
- ئه؟ باشه . خوش باشید . سلام برسون .
- ممنون . به کی سلام برسونم؟
- به همون خانوم خوشگله که باهاش قرار داری. ئ
یه ایکون خنده براش فرستادم و نوشتم : از کی تا به حال پدرم خانوم خوشگل شده؟
- ئه؟ با پدرت قرار داری؟ چه جالب . فکر نمیکردم ازدواج کرده باشی.
از تعجب شاخ در اوردم. ازدواج؟ خانوم خوشگله؟ این چرا جنبه منفی همه چیز رو میگیره؟
- ببخشید. اما میتونم بپرسم از کجای حرفی که زدم فهمیدید متاهلم؟
- خوب اخه با پدرتون قرار دارید . ئاین یعنی با هم یه جا زندگی نمیکنید. خب اصولا اقایون تنها زندگی نمیکنن . خوب اینم نشون میده متاهلین.
واقعا خندم گرفته بود . چقدر سریع تجزیه و تحلیل کرده بود و چقدر مزخرف بود این تجزیه و تحلیلش .
- عجب . خانم محترم. خیلی اشتباه فکر کردید . من مجردم و با پدر و مادرم هم یه جا زندگی میکنم. اما پدرم صلاح دیدن امشب راجع به مسائل مهمی . در تنهایی با پسرش صحبت کنه . ایرادی داره از نظر شما؟
- ئه. نه بابا . چی ایرادی؟ ( سطر بعدی ) خوش باشید. ( سطر بعدی ) حالا چیکار دارند ؟ ( همراه با یه ایکن سوت )
از فضولیش و ایکنهایی که میفرستاد خنده ام گرفته بود .
- نمیدونم والا
- خیر باشه
- ایشالا که هست.
- کی برمیگردی؟
- چطور؟
- همینطوری . اخه میخوام ببینم اخر کی شرط ۲۵ تومنی ها رو برده؟ خیلی دوست دارم بدونم ربطش با اون خانوم چی بوده.
- اها . فکر نمیکنم دیگه بشه امشب راجب ۲۵ تومنی ها حرف بزنیم. باشه یه وقت دیگه.
- اوکی یه سوال بپرسم؟
- اوهوم بپرس.
- اخی بازم اوهوم ( سطر بعدی ) با همه یوزرهای ررمت اینطوری حرف میزنی؟
- چطوری؟
- اول سرشون داد میزنی . بعد سیر تا پیاز زندیگتو بهشون میگی؟
به کل یادم رفته بود که نیم ساعت پیش چطور باهاش حرف زده بودم .
- نه
- پس نگو من با بقیه یوزرهات یکیم.
-....
- ایدی یاهون مسنجرت رو بهم بده.
لحن تحکم امیز و در عین حال دوستانه اش به دلم مینشست. واقعا اون برام با همه فرق داشت. خودش هم میدونست . ای دیم رو بهش دادم و ازم خواست وقتی رسیدم . یه سر به مسنجرم بزنم. اگه دیدم هست باهاش بچتم. منم قبول کردم و خیلی سریع باهاش خداحافظی کردم . یه اب به سر و صورتم زدم. حالت موهام رو درست کردم و اماده شدم. ساعت ده دقیقه به هشت بود . راه افتادم سمت پایین. از بالا که دید زدم. پدرم رو تو هال یا پذیرایی ندیدم. فهمیدم پدر تو اتاقشه . و مطمئن بودم داره اماده میشه . این رو هم مطمئن شدم که در حال اماده شدن . مامان داره نکاتی رو بهش گوش زد میکنه. اونم میگه چشم خانوم. چشم! و مامان هم داره با سماجت خاص خودش کلمه به کلمه پدر رو شیر فهم میکنه که چی بهع من بگه و چی نگه. با این اوصاف . ئحرفهای مردونه ای که پدرم میگفت همچین مردونه مردونه هم نبوده . سرمش اصلیش زنونست.
از پله ها داشتم میومدم پایین . سوگند و نازی رو دیدم که تو اشپز خونه دارن سالاد درست میکنند. با دیدن نازی یه رعضه به بدنم افتاد . یاد اون شب و حرفش افتادم . بلافاصله سرم رو به سمت سوگند برگردندم . تا چشم تو چشم نازی نشم. اونها هم تا منو دیدن از جاشون بلند شدن و سلام و احوالپرسی با نازی شروع شد . سعی میکردم کاملا عادی برخورد کنم. تا سوگند چیزی نفهمه . نازی هم خیلی عادی و مثل همیشه بهم دست داد و خوش و بش کردیم.
سوگند - سامی قضسه جدیه ها.
- خدا به خیر بگذرونه .
نازی در حال درست کردن سالاد گفت : جریان چیه اقای سامی ؟ خبراییه؟
من در حال ناخنک زدن به کاهو ها که سوگند با نظم خاصی چیده بودشون گفتم: نمیدونم والا .
سوگند با عصبانیت - اه سامی. نکن دیگه . به هم ریختی همه چیزو . اصلا از اشپزخونه برو بیرون .
سوگند با تهدید چاقو منو از اشپزخونه انداخت بیرون. ساعت از ۸ هم گذشته بود و بابا و مامان هنوز تو اتاق بودند . خنده کنان داد زدم :
- من حاظرم . میرم ماشین رو از پارکینگ در بیارم. تو کوچه منتظرتون میمونم.
منتظر جوابش ندشم و با نازی و سوگند خداحافظی کردمو از خونه زدم بیرون.
سپاس شده توسط:
#9
با نازی و سوگند خداحافظی کردم و از خونه زدم بیرون . ماشین رو از پارکینگ در اوردم و تو کوچه دم در پارک کردم و منتظر پدر شدم. تمام فکرم بلک بود . خیلی دوست داشتم کار پدر با من زودتر تموم بشه و بتونم بیام خونه و با بلک چت کنم. یه جورایی اصلا برام مهم نبود که پدر چی میخواد بهم بگه. فقط میخواستم زودتر حرفش رو بزنه.
بلاخره پدر اومد و سوار ماشین شد و به سمت رستوران حرکت کردیم. تو راه چند کلمه ای در ارتباط با کار حرف زدیم. دل تو دلم نبود که پدر بره سر اصل مطلب و منو خلاص کنه . وقتی رسیدیم . بعد از سفارش شام و مخلفات . پدر صحبت رو از کار کشوند به خانواده و یواش یواش رسید به ازدواج و بچه دار شدن. حالا میفهمیدم ماموریت سری پدر تشویق من برای ازدواج کردنه.
- ببین پسرم تو الان دیگه مردی شدی واسه خودت . وقتشه دیگه استین بالا بزنیم برات و از این الاخون والاخونی در بیایی . خدا رو شکر سوگند هم ازدواج کرد . شوهرشم پسر خوبیه. فکرمم راحته که سپردمش دست یه مرد . حالا تو موندی . تو هم به امید خدا همین روزها یه زن خوب برات پیدا میکنم و میری سر زندگیت. من و مادرت هیچ چیزی جز خوشبختیه شماها نمیخوایم.
یه لحظه قاطی کردم . " همین روزها یه زن خوب واست میگیریم ". مگه شهر هرته؟ دیدم اگه بخوام کوتاه بیام . اینا همین فردا میرن و برام یه زن میگیرن و دست یه بچه رو هم میزارن تو دستم و میگن . بیا پسرم این زن و اینم بچت برو سر زندگیت. شام رو اوردن و پدرم مشغول خوردن شد.
- پدر جان حق با شماست. اما من هنوز اون کسی رو که دلم میخواد رو پیدا نکردم. پیدا کنم . چشم...
- ای بابا این همه دختر خوشگل و تر و تمیز و خانواده دار . دور و برمون هست . رو هر کدومشون دست بزاری . نه نمیگن. خدا رو شکر از نظر مادی که کم و کسری نداری . اهل دود و دم هم نیستی. تو خانواده بزرگ شدی . خوش هیکل و خوش بر و رویی . تحصیلکرده هم هستی . همه از خداشونه دخترشون رو بدن به تو . تو بله رو بگو بقیش رو بسپار دست من و مادرت.
- اخه پدر همه چیز که اینقدر علکی نیست. من زنم رو باید خودم انتخاب کنم . من میخوام باهاش زندگی کنم نه شما و مامان.
- ای بابا . یه جوری صحبت میکنی انگار ما تو رو مجبور کردیم بری و فلان دختر رو بگیری. ما که حرفی نداریم . مگه سوگند رو ما زور کردیم؟ خودش خواست پسره رو . ما هم دیدیم پسر خوبیه دادیم بهش . در مورد تو هم همینه. تو بپسند ما دیدیم خوبه خونواده داره . نجیبه . میگیم مبارکه.
خیالم راحت شد و یه لقمه به راحتی خوردم و نفس تازه کردم و گفتم :
- در ضمن اینکه میگین همین روزها برات زن میگیریم نداریم ها. وقت میبره . تا اون کسی رو که خوشم میاد رو انتخاب کنم.
- باشه اما نه اونقدر که وقتی بچه داغر شدی . بچه ات بهت بگه . بابا بزرگ.
بعد از مکثا کوتاهی ادامه داد: مادرت چند تا دختر برات در نظر گرفته . بریم اونها رو ببین . شاید پسندیدی .
میدونستم اخرش به اینجا کحشیده میشه.
- پدر . نه . نه . نه . من خودم باید انتخاب کنم.
- اه خوب خودت انتخاب کن . ما کاندیداها رو بهت معرفی میکنیم . تو انتخاب کن. ( چشمهاش رو تنگ کرد و گفت ) نکنه کسی رو زیر نظر داری هان؟
- نه پدر.
- اگه کسیو میخواهی بگو . بریم ببینیمش . شاید به ما خوردند و همونو برات گرفتیم.
- نه پدر واقعا کسی رو نمیخواهم . اما دوست دارم با عشق ازدواج کنم. به عشق بعد از ازدواج هم اعتقاد ندارم.
پدرم چند لحظه ای ساکت شد بعد با حالتی که انگار به مشکل پیچیده ای خورده باشه گفت:
- یعنی واقعا این همه دختر که دور و برت هستند . هیچکدومشون رو نمیخوای؟
- کدوم همه دختر ؟ یه چیزی میگینا.
- حالا هرچی . چه یه دونه . چه صد تا . من و مادرت چند تا دختر برات در نظر گرفتیم . بریم . ببینیمشون . اگه گفتی نه . میریم سراغ نفرا بعدی ... خوبه؟
برای خاتمه دادن به این بحث باید قبول میکردم. پدرم حرف منطقی میزد . همه چیز رو هم سپرده بود به من . اتما نمیدونم چرا ته لدم راضی نمیشد . هیچ دختری رو ببینم . نا خوداگاه وقتی حرف خواستگاری شد . یاد بلک افتادم . بعدش هم تو دلم به خودم خندیدم. چه مسخره. اصلا نمیدونم دختره چند سالشه . چه شکلیه. میخواستم بگیرمش. با پدر موافقت کردم و بهش گفتم حد اقل قرار اولین خواستگاری رو برای ۱ ماه دیگه بزاره. و تاکید کردم روی خوش به مامان نشون نده. با شناختی که از مامان داشتم اگه روی خوش از من میدید. از همین فردا . نیم ساعت به نیم ساعت برام میرفت خواستگاری.
بقیه وقتمون با صحبت کردن در مورد فواید ازدواج و این حرفها گذشت. تقریبا ساعت ۱۰ بود که بلند شدیم و راه افتادیم سمت خونه. خدا خدا میکردم که بلک باشه.و تمام فکر و ذکرم شده بود اون . دوست داشتم باهاش حرف بزنم. یه سره برم سراغش . نمیدونستم بهش چی بگم. فکرم مشغول بود . دلم واسه علیرضا تنگ شده بود . میخواستم برم سر خاکش . دلم هوای اون روزا رو کرده بود که با ارش و علیرضا ۳ تایی زمین و زمان رو به هم میدوختیم. و هیچ چیز نمیتونست این شادی و شیطنت رو ازمون بگیره. پدرم ازم خواست تا ببرمش و بزارمش خونه عمو اینا . گفت اونجا کار داره و اخر شب خودش برمیگرده خونه. وقتی پدر رو رسوندم زنگ زدم به ارش تا یه سر بیاد پیشم:
- جانم.
- سلام ارش . خوبی؟
- به به . سامی خان . اینطرفا میگفتی برات گوسفندی الاغی مرغ عشقی کفتری چوقوکی چیزی قربونی کنیم. اینطوری بده که.
- خف شو ارش باز شروع کردی.
- بی ادب . با بزرگتر از خودت درست صحبت کن. چی شده یاد ما کردی؟
کارت دارم . کجایی؟
- خونه. تو کجایی؟ تو کوچه ای؟ چی شده؟ کسی مرده؟ خودت مردی؟ خدا رحمتت کنه . چرا زودتر نگفتی . ای وای لباس سیاه ندارم. تو ماشین مردی؟
- لال شی بچه . زبون به دهن بگیر. میخواستم ببینمت. تو ماشینم.
- کجا داری میری؟
- خونه.
- خوب رسیدی خونه. بیا پایین . من استخرم
- خونه خودمون دارم میرم. وایستا ببینم. خونه مایی؟
ارش خنده بلندی کرد و گفت: خوب اره گفتم که خونه ام.
- زهر مار . چه صاحب شده خونه رو. کاش غرق بشی یه ملت از دست تو راحت بشن.
- تا چشم حسود بترکه . خونه همسر عزیزمه.
یه زهر مار گفتم و گوشی رو قطع کردم و رفتم سمت خونه . در استخر رو باز کردم دیدم ارش با یه مایو ابی که با هم خریده بودیم و منم یکی از همون رو داشتم . لم داده کنار استخر و رفته تو فکر . داره اب پرتقال میخوره و ۶۶۶ گوش میده. این بشر هیچ کاریش رو حساب و کتاب نبود . معمولا وقتی ادم لب استخر خلوت میکنه . یه اهنگ ملایم گوش میده. نه این چرت و پرتها رو . جالب اینجاست که ارش با این اهنگها همچین رمانتیک میشه که نگو!!!! اینقدر تو فضا بود که اصلا متوجهع حضور من نشد. تو دلم گفتم خوش به حالت . غمی داری؟ یه زن ماه مثل سوگند داری که عین پروانه دور و برت میگرده. دیگه چیزی کم نداری . رفتم سمتش تا اذیتش کنم.
- خجالت بکش ارش . این وقت شب ۶۶۶ گوش میدی؟ حسابی جنی شدی رفت.
صدای منو که شنید . انگار یه پارچ اب یخ ریختن روش . یهو از یه دنیای دیگه پرت شد تو این دنیاو
- چی؟ ئه . تویی؟ سلامت کو؟
- بدجوری تو فضا رفتیا . چه خبره؟ این چرت و پرتها چیه گوش میدی؟
- ای بابا عیشمونو خراب کردی . داشتم با جنیفر لوپز تانگو میرقصیدم! بابا ما که نمیفهمیم چی میگه. فکر میکنیم داره عشقی میخونه.
- عجب . مهندس مملکحت رو ببین دوزار انگلیسی حالیش نیست.
رفتم سمتش و باهاش دست دادم و اب پرتقالش رو از رو میز برداشتم و یه ضرب سر کشیدم.
- اخیش تشنه ام بود . شوگند کوش؟
ارش با تعجب یه نگاه به من و یه نگاه به لیوان خالی اب پرتقال کرد و گفت:
- عجبا . اب پرتقالو چرا خوردی؟ بابا ۲ لیتر اب میوه بود . گاو اینو میخورد در جا میترکید .
بعد سرش رو به علامت تاسف تکون داد و گفت:
-شخصیت اجتماعی نداری دیگه . چیکارت کنم؟
- حرف اضافه موقوف سوگند کوش؟
- چیه؟ ( با خنده ) شنگولیا . ناقلا تو که گفتی حالم خرابه. پس کو؟ از منم که بهتری.
- ای بابا . میگم سوگند کوش؟
- اهان از اون نظر . فرستادمش بره دو سه تا بستنی بیاره . دور هم بخوریم شاد شیم.
- هه هه هه . نیشتو ببند. کلفت گیر نیاوردی که . زرت و زرت دستور میدی . پاشو جمع کن خودتو .
- اوهووو . برادر زن بیخیال. زنمه دوست دارم . به تو چه؟ اصلا الان میاد ازش بپرس ببین تو رو بیشتر دوست داره یا منو!
از حرفها و حرکات مسخره اش خندم گرفته بود . رفتم رو صندلی کنار دستش نشستم.
ادامه دارد...
سپاس شده توسط:
#10
- ارش جون من اذیت نکن . بابا حالم بده . هوای علیرضا رو کردم. ( یه مکث کوتاه کردم و یه چیزی به ذهنم رسید ) . میای بریم سر خاکش؟
تا اسم علیرضا رو شنید . از جاش پرید . قیافه اش بلافاصله جدی شد و گفت:
- الان؟ این وقت شب؟ ساعت ۱۱؟
- نمیدونم . فقط حوصله خونه رو ندارم. پاشو بریم بیرون.
- باشه.
و بعد رفت سمت رختکن . که دوش بگیره و لباسهاش رو عوض کنه . میدونستم وقتی یاد علیرضا میفته . کلی به هم میریزه. چند دقیقه ای از رفتن ارش نگذشته بود که صدای سوگند رو از پشت سرم شنیدم.
- سلام داداشی . چطوری؟ چه خبرا؟؟
برگشتم سمتش . دیدم یه سینی بستنی تو دستشه و داره طول اسختر رو طی میکنه تا به من برسع. چقدر سوگند رو دوست داشتم. با لبخند داشتم نگاهش میکردم.
- سلام . تو چطوری؟ خبر که والا چی بگم. میخوان برام زن بگیرن.
سوگند که حالا دیگه رسیده بود به من وداشت سینی بستنی رو میزاشت رو میز با شنیدن این حرفم انگار نیا رو بهش داده باشن . یه جیغ کوتاه از سر خوشحالی کشید و خودش رو انداخت تو بقل من :
- وای داداشی چه خوب. اخ جوووووووون . عمه میشم.
از حرف بچه گانه که زده بود خندم گرفت . ارش هم لباسش رو پوشید و از همه جا بیخبر اومد سمتمون.
- چی چیو عمه میشم؟ مگه شهر هرته؟ کی زن میگیره؟ پاشو پتشو سوگند له شدم.
سوگند در حالی که داشت خودشو از بقلم میکشید بیرون با ناراحتی گفت:
- خوب مگه بده؟
- نه یلی هم خویه.
- پس مشکلت چیه؟
ارش - مشکلش جنسـ ـیه. این زن نمیخواد . شوهر میخواد
بعد یه چشمک به من زد و گفت : اهان.
- زهر مار . ارش خیلی پر رو شدیا.
- من نمیدونم اگه این زهر مار رو بلد نبودی چی میگفتی ؟ تو کتابهامون همش همینو میگه.
س.گند با تعجب گفت : تو کتابها؟ قضیه چیه؟
منم برای تلافی گفتم: اره . راست میگه توی یاسمین رفته بودیم بیرون که فریبا رو دید...
نذاشت حرفم تموم بشه و گفت: خوب بسه چرت و پرت نگو .
سوگند از تعجب هاج و واج ما رو نگاه کرد . منم در ادامه گفتم:
- راستی ارش جان . به جز زهر مار کلمات زیادی هستند که برای وصف تو میشه به کار برد.
سوگند هم که دید چیزی نمیفهمه یه نگاه به ارش کرد و گفت:
- ئه . چرا لباس پوشیدی؟ مگه میخوای جایی بری؟
- خسته نباشی . تازه منو دیدی؟ اره . با اقای زهر مار ببخشید با سامی خان میخوایم بریم یه قدمی بزنیم . بعد رو کرد به منو گفت:
- پاشو دیگه. نا سلامتی تو با من کار داشتیا.
سوگند - پس بستنیا چی؟ اب میشن که.
ارش دولا شد و دستهای سوگند رو گرفت تو دستشون و بـ ـوسید و بعد گفت: قربون این دستای نازت برم که زحمت کشیدن و بستنی اوردن. بزارشون تو یخچال برگشتیم میخوریم...
سوگند که داشت خودشو واسه ارش لوس میکرد گفت: نه بابا نمیشه. تا اون موقع اب میشه. اصلا کجا میرین؟ منم باهاتون میام.
ارش مثل باباهایی که دارن دختر لوسشون رو متقاعد میکنن خیلی اروم بهش گفت:
- نمیشه گلم. قول میدم فردا شب دو تایی با هم بریم جیگرکی سر کوچه و این لندهور رو هم نبریم.
بعد رو کرد به من و با نفرت گفت: خدا این عوامل جدایی رو از رو زمین ریشه کن کنه. بگو امین.
سوگند با خنده گفت: نگو تو رو خدا . داداشم گله. خیلی خوب شماها برید . منم اینا رو میبرم خونه. فقط دیر نکنیدا.
همه بلند شدیم . من و ارش رتیم سمت بیرون و سوگند هم رفت سمت داخل خونه . از در خونه که زدیم بیرون . جفتمون ساکت شدیم. میدونستم ارش داره با علیرضا صحبت میکنه و منتظره تا من سکوت رو بشکنم. نمیدونم چرا لال شده بودم . بد جوری مخم نگ کرده بود . علیرضا بلک . زن . اوه اوه. ایه همه فکر. یه سنگ گیر اورده بودم و هر قدمی که برمیداشتم یه ضربه بهش میزدم و دوباره کهمیرسیدم بهش یه ضریه دیگه. اونم اسیر خودم کرده بودم. به سر کوچه که رسیدیم .سر و صدای ماشینها یه لحظه هم قطع نمیشد . ای بابا . این ملت نصفه شبی چی میخوان تو خیابون؟ خیابون رو پیچیدیم سمت بالا . باز هم ساکت بودیم. ارش دو تا دستهاش رو کرده بود تو جیب شلوارش و بی هدف داشت قدم میزد و بلاخره اون بود که سکوت رو شکست.
- هلن دیگه بهت زنگ نزد؟
هلن دوسـ ـت دختر علیرضا بود . دوسـ ـت دختر که نه . عشقش بود . مسیحی بود . میخواست به خاطر علیرضا مسلمون بشه . بعد از فوت علیرضا هلن افسردگی شدیدی گرفت . حتی دو بار هم خودکشی کرد که خدا رو شکر هر ۲ بار خونوادش نجاتش دادن . وقتی علیرضا فوت کرد . سخت ترین کاری که بمن سپردن . دادن خبر فوت علیرضا به لن بود . یاد اون لحظه میفتم که پاهاشو میکوبید به زمین و خودشون میزد . گریه میکرد . داد میزد و در بین هق هق و گریه اش میگفت " سامی. علیرضای من رفیق نمیه راه نبود . چرا تنهات گذاشته؟ سامی اول کجاش خورد زمین؟ هان؟ درد کشید؟ سامی اون موقع منو صدا نکرد؟ مگفت بدون اون چیکار کنم؟ سامی؟ " اینقدر خودش رو زد که مجبور شدم بگیرمش تا خودشو نزنه. هیچکس تو خونشون نبود . دستهاش رو گرفته بودم تو دستم و نمیزاشتم به خودش صدمه ای بزنه . هیچی نمیتونستم بهش بگم. چی میگفتم بهش؟ یگم به خاطر من مرده؟ بگم اون رفیق نمیه راه نبود . اون جونش رو واسه من فدا کرد؟ حال خودم بد تر از اون بود و یکی باید خود منو اروم میکرد. به هر بدبختی بود ارومش کردم و دستاشو ول کردم. تو بقلم اروم گریه میکرد . اروم مشت به سیـ ـنه ام میزد ومیگفت " سامی علیرضام رو از تو میخوام. عشقمو از تو میخوام "
پارسال با اصرار زیاد منو و خونوادش ازدواج کرد . عروسی هلن برای ما عزاداری بود . همه میدونستن هلن عاشق علیرضاست و اگه داره ازدواج میکنه فقط و فقط به خاطر مادرشه. تو عروسیش هیچکس خوشحال نبود . من که اصلا نمیتونستم تو چشمای داماد نگاه کنم . ارش اصلا نمیخواست بیاد . میگفت " چطوری بیام؟ چطوری ببینم هلن با یکی دیگه داره ازدواج میکنه؟ بهش گفتم" بابا مگه خودت نبودی که میگفتی هلن باید زندگیشو بکنه. نباید تارک دنیا بشه ؟ مگه خودت نبودی که با هلن حرف زدی؟ و متقاعدش کردی؟ حالا اگه نیای که بد میشه " با کلی بد بختی ارش رو راضی کردیم بیاد تو عروسی.
فکرم رو متمرکز کردم و گفتم:
- نه اخرین خبری که ازش دارم . ما یکی دو هفته پیشه که زنگ زده بود به سوگند . همین.
- شوهرش پسر خوبیه..
- اره هلن هم دختر خوبیه. دنیا رو میگشت هم نمیتونست مثل هلن پیدا کنه.
- سامی یادته شبها با علیرضا میرفتیم پشت بوم . ستاره ا رو میشمردیم.
- اره یادمه . اینم یادمه که ما ستاره های تو اسمون رو نگاه میکردیم و تو ستاره دختر همسایه رو دید میزدی.
دستم رو اوردم بالا و زدم پس گردنش و گفم : خاک تو سرت.
- ئه . چرا همچین میکنی؟ خودتم میدونی که شیطنت از خودش بود . دختر ترشیده . باباش میخواست بندازش به من.
- اره جون خودت . دختر ۱۴ ساله ترشیده بود؟ یادم باشه جریان ستاره رو به سوگند بگم.
- ببین خودت میگی ۱۴ ساله. من اونموقع خیلی سن داشتم ۱۴ سالم بوده . چیزی حالیم نمیشه که ... ضد حال نشو دیگه. اه
دوباره ادامه داد : چی میخواستی بهم بگی؟ پدر جدی جدی میخواد برات زن بگیره؟
بهترین راه رو برای عوض کردن بحث پیش گرفته بود . تا اسم زن رو اورد ای دی بلک اومد تو ذهنم... باز به فکرم خندیدم . این اولین باری بود کمه همچین فکرهای احمقانه ای به ذهنم میرسید .
- اره . ولی من الان نمیخوام زن بگیرم.
- چرا؟ خوبه که. پول داری . خونه و ماشین هم که داری مشکلت چیه؟
- ارش تو به خودت نگاه نکن. من دختری که میخوام رو هنوز پیدا نکردم. یعنی ... راستشو بخوای ... ساکت شدم و حرفم رو خوردم.
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان آینه دروغ می گوید | فاطمه حاجی بنده v.a.y 12 671 ۰۵-۰۶-۹۴، ۰۵:۱۰ ب.ظ
آخرین ارسال: v.a.y
  رمان رهـا | ناشناس sadaf 14 1,624 ۲۵-۰۴-۹۳، ۰۵:۴۰ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  دروغ ، غرور ، عشق | samiramis nafas 5 935 ۲۸-۰۳-۹۲، ۰۶:۲۴ ق.ظ
آخرین ارسال: nafas
  وارث ناشناس | شاذه کاربر انجمن admin 8 2,146 ۰۴-۰۲-۹۲، ۱۱:۵۸ ق.ظ
آخرین ارسال: admin
  حقيقت رويا | ناشناس admin 20 1,912 ۳۱-۰۱-۹۲، ۱۱:۳۵ ق.ظ
آخرین ارسال: admin
  می نویسم بلکه با نوشتن و ثبت خاطرات ... | ناشناس admin 37 4,521 ۲۵-۰۱-۹۲، ۱۰:۳۰ ق.ظ
آخرین ارسال: admin
  غمها ، شادی ها ، سختی های زندگی و عشق سوفیا | ناشناس admin 7 1,337 ۰۳-۰۱-۹۲، ۰۸:۲۲ ق.ظ
آخرین ارسال: admin
  دروغ دوست داشتنی | norbert sadaf 24 4,191 ۰۳-۰۸-۹۱، ۰۹:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  دروغ شیرین | saghar* و sparrow arezoo 113 16,178 ۲۵-۰۷-۹۱، ۰۷:۵۱ ب.ظ
آخرین ارسال: arezoo

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
8 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
hadis hpf (۲۴-۱۱-۹۵, ۰۱:۵۳ ق.ظ)، AsαNα (۰۵-۰۹-۹۵, ۰۳:۴۵ ق.ظ)، negin.mhi (۱۷-۰۸-۹۵, ۰۸:۳۰ ب.ظ)، Mariam33 (۱۰-۱۰-۹۵, ۱۲:۳۸ ق.ظ)، سارا1339 (۲۴-۱۱-۹۵, ۰۱:۵۱ ق.ظ)، انيكا (۲۱-۱۱-۹۵, ۰۲:۵۶ ق.ظ)، P.A✔ (۱۳-۰۳-۹۶, ۱۲:۳۳ ق.ظ)، A.hosseinizadeh (۰۲-۰۵-۹۶, ۰۳:۰۷ ق.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان