انجمن ايران رمان



کفشهای غمگین عشق | ر.اعتمادی
زمان کنونی: ۰۳-۰۳-۹۷، ۱۰:۳۷ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: لیلی
آخرین ارسال: لیلی
پاسخ 37
بازدید 7042

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کفشهای غمگین عشق | ر.اعتمادی
#1
روي نيمكت سپيدي در باغ ارم شيراز لميده ام و به درياي سبز چمن باغ خيره شده ام...جويبارهاي كوچك آب جون زندگي از پيش رو يم ميگذرند.هواي جابخش بهار شيراز اعصاب خسته ام را با نرمش عطوفت آميزي نـ ـوازش ميدهد.دلم ميخواهد سالها و سالها همين جا روي نيمكت سپيد باغ ارم بنشينم و هستي خودم را در درياي سبز چمن باغ گم كنم اما مگر ميشود؟در ذهن خود به جستجو ميپردازم.
-تا چند دقيقه ديگر دختري كه قرار است مرا در جريان يك تراژدي عميق بگذارد از راه ميرسد چشمان سياهش را بمن ميدوزد و ميگويد:بشهر ما خوش آمديد!من انگشتانم را روي لبـ ـهايم ميبرم و ميگويم هيس!..
تو را بخدا خلوت مرا با قصه ماهيهاي طلائي و غمگين كه برايم در در نامه ات تصوير كرده بودي بهم مزن!..من فقط آمده ام كه از نزديك با همه اتاقها .خوابگاهها.آزمايشگاهها.سلف سرويسها.حتي رستورانهاو ميعادگاههاي آن ماههياي طلايي درياچه زندگي آشنا شوم.
و لابد در آن لحظه دختر مژگان بلندش را بر هم ميگذارد و ميگويد چشم!..
بوي بهار در سراسر باغ ارم پيچيده است...و انگار اين بوي خوش در يكايك اجزاي باغ از ريشه نامرئي درختان كهن سرو تا ساقه هاي نازك چمن و امواج چين دار و كوچك جويبارها حتي در رگ و ريشه جان من جاريست.
از روبرو يك دختر و پسر آرام آرام در حاليكه پيكره هاي جوان و نازكشان مانند سروهاي باغ بنظر ميرسد مـ ـستقيما بسويم مي آيند نگاهي تند و خشمگين بمن مي اندازند انگار كه ميعادگاه عاشقانه شان را من غصب كرده ام ظاهرا ميخواهند با نگاه قهر آميزشان مرا تنبيه كنند اما در سكوت راهشان را كج ميكنند و بسوي يك نيمكت ديگر ميروند و در آنجا مينشينند.و من احساس ميكنم بوي خوش بهار چون رنگين كمان آنها را در حـ ـلقه بازوان نرم خود گرفته است...دستهايشان در التهاب فشردن يكديگر بيتاب است.چشمانشان جز غبار طلايي عشق در آن فضاي سبز و جادويي هيچ چيز ديگري نميبيند و پاهايشان بر گرده سبز چمن تصوير گنگ عشق و لذت داغ حيات را ميكشند...
از خود ميپرسم آيا آن دختري كه از طريق يك نامه اكنون مدتهاست در ذهن من زندگي ميكند راه ميرود.حرف ميزند براي بيان حالات قشنگ عشق هزار ناز و بهانه ميتراشد يكروز هم چون اين زوج طلائي و شكوفان روي همين نيمكت سپيد سرش را روي شانه عشق خود خم كرده و با دستهاي پر التهابش تصويرهاي زيبايي از عشق زده است..؟
هميشه اين تصويرهاي زود گذر مرا به اقيانوس انديشه هاي گنگ زندگي ميكشاند و باز اين سوال پيش رويم نقش ميزند كه هستي ما از كجا رنگ ميگيرد و در كجا رنگ ميبازد؟
جلوه هاي زندگي آدميزاده با اينهمه نقشهاي سبز و سرخ و آبي چيست و آيا ما نويسندگان سر انجام ميتوانيم در متن اين نقوش حقيقت سرگذشت آدمي را دريابيم؟
صداي گرم دختركي جوان و شاداب را از پشت سرم ميشنوم...
سپاس شده توسط: sa armani ، admin ، hojat52
#2
فصل اول (۴)
من چشمانم را روي هم ميگذارم تا تصويري را كه از نوري ساخته است يكبار ديگر مرور كنم.چهره سپيد چشماني سياه با فروغي دلبرانه موهايي بلند و سياه كه روي پيشاني افشانده است ...لبخندي پر رنگ و پر از انرژي جواني ..آه اين دختر چقدر شيك است...


-مطمئن باش !من بهيچ چيز دست نميزنم!من در زير و بم اين قصه ميخواهم بخودم كمك كنم تا انسانها را بيشتر و بهتر بشناسم!هر قصه اي هدفي دارد . هدف من در بيان اين قصه شناخت جلوه ديگري از زندگي انساني است!...
مهماندار هواپيما اشاره ميزند:
-آقا بس كنيد!
من واژه خداحافظي را بر لب مي آورم چشمان او آشكارا به اشك نشسته است و ناگهان ميگويد:بيچاره نوري!
من ديگر حرفي براي گفتن ندرم.سبزه هاي اطراف فرودگاه شيراز در بهار امسال به درياي سبز و خاطره انگيزي تبديل شده اند كه هر دل طوفان زده اي را آرامش ملكوتي ميبخشد.دلهايي كه از شنيدن سرگذشت انسان زيبايي چون نوري بدرد آمده و خسته شده است!
-خداحافظ
-خداحافظ موفق باشي!
هواپيما بر روي شهر زيباي شيراز ميچرخد شيراز مثل يك طاووس رنگين پر روي زمين بال گشوده است.هنوز بوي بهار را از تن شسته و رنگين شيراز ميشنوم.هواپيما روي آرامگاه حافظ خوب من ميچرخد احساس ميكنم همه شيراز به يك تصوير بزرگ از حافظ تبديل شده و او با همان نگاه رندانه اش مرا بدرقه ميكند.از پنجره خم ميشوم تا شايد در پيشاني بلند حافظ نقش سرگذشت نوري را بخوانم اما پيشاني بلند او مدفن نقش زندگي انسانهاي بسياريست و يافتن تصوير زندگي يك انسان كوچك در ميان همه انسانهاي بزرگ كار دشواري است از ته قلب فرياد برميدارم!
خداحافظ اي حافظ خوب يكبار ديگر خداحافظ!
و براي چندمين بار دفترچه خاطرات نوري را ورق ميزنم ولي بگذاريد بخش اول داستان را از زبان مهتا تعريف كنم.
***********
اوايل شهريورماه بود تابستان گرم و خشك هنوز از شهر شيراز دل نكنده بود ولي پاييز رنگين بال با نرمش محسوسي رد پاي خود را بر روي برگها ميگذاشت.وقتي آدم دستش را روي برگها ميكشيد انگار كه گيسوي طلايي پاييز را نرم و لغزنده زير دستهايش حس ميكرد...من در خوابگاه دختران دانشگاه و روي بستر خود كنار پنجره اي كه مشرف به محوطه چمن بود دراز كشيده بودم و از آنجا به جويبارهاي كوچك به نيمكتهاي سپيد و به درختان ناز سرو شيراز نگاه ميكردم.آنسال من زودتر از تمام دوره هاي تعطيلات تابستاني به شيراز باز گشته بودم تا قبل از بازگشت همكلاسيها به شيراز چند روزي استراحت كنم.همانطور كه روي بستر دراز كشيده بودم تلنگري به در خورد گفتم بفرماييد...در باز شد و دختري چمدان بدست در آستانه در بمن سلام كرد و گفت:سلام خانم!اگر اشتباه نگرده باشم شما همسايه جديد من هستيد!
دختر همانطور كه ايستاده بود با چشمان درشت و سياهش به من خيره شد و گفت:بله!من دوست خوبي هستم!
خنديدم و از جا بلند شدم
-من نگفتم شما دوست خوبي نيستين!
دختر موهاي بلند و سياهش را زا جلو چهره گرفت و با اينكه من دختر هستم ولي نتوانستم از كشيدن سوت حيرت خودداري كنم!
-آه بخدا قسم كه امسال شما ملكه زيبايي دانشگاه شيراز ميشين!
او ليبخندي زد و گفت:سم منو نميخواهين بپرسين!
چند قدم بطرفش جلو رفتم و در همان لحظه احساس ميكردم كه هر قدر جلوتر ميروم در جاذبه بيشتري از جاذبه شخصي او قرار ميگيرم.از تمام تنش بوي مخصوص پيكر يم دختر زيبا بمشام ميزد انگار پوستش كه مثل گل ياس سفيد و نرم بودعطري مخصوص بهوا ميپراكند.
سپاس شده توسط: admin ، sa armani
#3
فصل اول (۵)
شايد هم وجودش را از حرير و عطر بافته بودند.لبخندي زد و دستش را بطرفم دراز كرد

-نوري دختر خاك پاك تهرون!
-اسم منم مهتاست ميپسندي؟
دختر خنديد و گفت:پسرها بايد بپسندند!
-ولي بعضي اسمها واقعا به صاحبش برازند س مثلا نوري!تو واقعا يك پارچه نوري!اگر اخلاقت خوب نبود از همسايگي تو عذر ميخواستم !هيچ دختري در كنار تو فرشته خوشگل نميتونه خودشو نشون بده!...تازه خوشحالم كه نامزدي هم دارم و گرنه...نوري بلند بلند خنديد و حرف مرا قطع كرد...
خوشحالم كه هم فلتي من يه دختر زنده دل و شادابيه! و بيدرنگ پرسيد:خوب من بايد چيكار كنم؟
او را مثلي شيئي شكننده روي تنها صندلي اتاقم نشاندم و گفتم:هيچي!بنشين تا من برم پسرها را خبر كنم!مطمئنم ميتينگ بزرگي زير پنجره اتاق من تشكيل ميشه.نوري خنديد و گفت:ميدوني پسرها آنقدر هم موجودات جدي نيستند اگر چه بدبختانه خودشون معتقدند كه از هر موجود جدي جديترند بنابراين بجاي صحبت از پسرها بهتره بريم اتاق من و يه كمي كمك كني تا سر و صورتي بكارام بدم.
-چشم قربان.
اولين ديدارمان سبب شد كه ما خيلي زود بسوي هم جذب شويم آشنايي ما در كمتر از ۲۴ ساعت به داغترين پيوندهاي دوستي تبديل شد.نوري مثل يك فانوس در تاريكي شب صحرا ميدرخشيداز يك خيال ظريفتر و از يك جويبار و از ستاره شب رويايي تر بود.ظريف بود امروزي بود شيك ميپوشيد قشنگ حرف ميزد و خوب احساس ميكرد تنش بوي يونجه هاي وحشي صحرا را ميداد طنين صدايش موسيقي نشئه انگيز مشرق زمين را در ذهن تداعي ميكرد در چشمانش دو خورشيد زنده و گرم خانه كرده بود كه خانه هاي مقابل را ميبست ميسوزاند و آتش ميزد..
خبر ورود او به دانشگاه بمبي بود كه در شعاع تركش خود همه را پروانه وار به آتش كشيد.در دانشگاه ما پسرهاي شيطان و ناقلا سنت مخصوصي در جلب دختران تازه وارد دارند .بگذاريد قضيه را بيشتر آفتابي كنم.معمولا دانشجويان تازه كه در كنكور قبول شده اند قبل از افتتاح دانشگاه در شهريور ماه خود را به شيراز ميرسانند تا يك دوره كوتاه مدت زبان ببينند و اين بيشتر بخاطر آنست كه اغلب دروس دانشگاه ما به زبان انگليسي است و دانشجويان تازه وارد بايد خيلي خوب زبان بدانند .معمولا دانشجويان سالهاي بالاي دانشگاه قبل از آنكه همه رقبا از راه برسند اينجا و آنجا سر راه تازه واردين سبز ميشوند و زبان انگليسي خود را به رخ ميكشند و چه بسا غنچه دوستيها و عشقها از همين شهريورماه داغ و دم كرده شكفته ميشود.و در آن شهريور ماه گرم و عطش زده ورود نوري به محوطه دانشگاه در بين پسرها موجي از هيجان و انتظار برانگيخت هر كس كه در خود قدرت زورآزمايي ميديد در سر راه نوري سبز ميشد بهر جا پا ميگذاشتيم وقتي براي صبحانه به سلف سرويس خوابگاه ميرفتيم وقتي براي ناهار به سلف سرويس دانشكده پزشكي سر ميزديم وقتي عصرها براي گشت و گذار و قدم به رستوران كازبا ميگذاشتيم همه جا با سيلي از پسران دانشجو روبرو ميشديم نامزدم مهران كه همه جا با ما بود بيشتر اوقات سربسر نوري ميگذاشت..
امسال سال اسكورت ماست!
-خيلي مهم شديم نگاه كن!نگاه كن!پنجاه نفر دارن ما را اسكورت ميكنند!
مهمانيها تعارفات خوش آمدگوييها همه جا بر قرار بود نوري كه هر روز شكفته تر و زيباتر ميشد با نگاه شيطانش به پسرها و بمن نگاه ميكرد و بعد شب وقتي در خوابگاه روي بستر دراز ميكشيديم سيـ ـگاري آتش ميزد و ميگفت:مهتا!عقيده ات درباره اين پسرها چيه؟
-بالاخره يكي از اينها را بدبخت ميكني.
-ولي ميترسم زياديشون بشه...و بعد هر دو ميخنديديم
نوري دختر پراحساسي بود زبان قلب و سخن نگاه را خوب ميفهميد اشتياق پسرها را كه بي پروا ميسوختند و جون مرغ سر كنده به در و ديوار ميكوبيدند ميفهميد لمس ميكرد و شبها وقتي تنها ميشديم پاهايش را به ديوار تكيه ميزد و ميگفت:دلم براشون ميسوزه ولي باور كن اينها چنگي بدل نميزنند!من كنارش مينشستم و موهاي خوشگلش را ميپيچيدم و ميگفتم:نوري آخه تو چه جور پسري را ميپسندي؟
نوري سرش را تكان ميداد و ميگفت:نميدونم!ولي اين بچه ها آدمو اقناع نميكنند!درست مثل يه خروار سيب زميني ميمونند كه خمشون عين هم هستن هر كدوم كه انتخاب كني فقط يه سيب هستن!
-يا يه پسر؟
-آره فقط يه پسر
اما يكشب وقتي از كلاس زبان به خوابگاه بازگشت دستم را گرفت و گفت:مهتا مهتا زود باش بيا جلو پنجره.حس كردم آتش اشتياق در چشمانش لهيب ميزند.
-اون پسره را ببين
-آه خداي من بهرام رو ميگي!
مثل اينكه من در اداي اين جمله هيجان بيشتري بخرج داده بودم با عجله پرسيد:مگه چيه؟زود بگو.يالا زود باش بگو.برگشتم و خودم را در بستر انداختم نوري هم كنار من نشست و پرسيد:موضوع چيه ؟مگه پسره عيبي داره؟
رنگ تمنا سايه هيجان و طلوع عشق را كه در چشم هر دختري بهنگام انتخاب جفت ميتوانيد ببينيد در چشمان قشنگ و سياه نوري ميديدم
۰ نخ تنها عيبي نداره بلكه عيبش اينكه خيلي هم بي عيبه.نوري از جا بلند شد دوباره از پنجره به خوابگاه سرك كشيد و گفت:تو داري معما ميگي مهتا!
خنده شيطنت آميزي سر دادم و گفتم:اطلاعات محرمانه خرج داره جونم.
سپاس شده توسط: admin ، sa armani
#4
فصل اول(۶)
آتش اشتياق را هز چه بيشتر در اندام كشيده و بلند و آن چشمان غزال مانند تماشا ميكردم

-لوس نشو مهتاب برام حرف بزن..
مثل مادر بزرگها پاهايم را بغـ ـل زدم و گفتم:
-جونم بگه اين آقا پسر اولندش كه يه بچه ميليونره!دومندش خوشگلترين پسر دانشگاست!سومندش يه اتومبيل اسپورت خوشگل داره كه تو شيراز تكه!چهارمندش هر دختري كه تو دانشگاه ما درس ميخونه يا دلش ميخواد زن بهرام بشه يا شوهري مثل بهرام داشته باشه.
نوري سوت بلندي كشيد و گفت:پس دندون طمع آقا خيلي گرده ولش كن بذار نصب همون دخترا بشه.
با حيرت پرسيدم:يعني ميخواي بگي براي تو مهم نيست؟نوري مقابل آئينه نشست و در حاليكه خودش را با نگاه خريدارانه اي برانداز ميكرد گفت:ميدوني مهتا!دلم نميخواد چشم دخترا دنبال مرد من باشه.
-پس يه كور . كچلشو پيدا كن. نوري در حاليكه شب بخير ميگفت گفت:دنبالش ميگردم.و بعد از اتاق خارج شد من بلند شدم و از پنجره به بيرون خيره شدم بهرام زير پنجره خوابگاه در وسط چمن ايستاده بود . مـ ـستقيما چشم به اتاق نوري داشت.
فردا صبح در سلف سرويس نشسته بودم كه ناگهان متوجه نگاههاي تحسين آميز پسرها شدم.مسير نگاهشان را تعقيب كردم خداي من نوري با دامن سپيد و بلوز مشكي و آن پيكر خوش تراش بطرف سلف سرويس مي آمد درست مثل يك فرشته موهاي بلندش تا روي كمر پايين ميرفت گونه هايش برنگ گل ميدرخشيد راه نميرفت بلكه با ريتم آرام و قشنگي گام ميزد.حس ميكردم حتي هوا هم روي ياخته هاي لطيف پيكرش بـ ـوسه ميزند دخترهايي كه در كنار پسرها در سلف سرويس نشسته بودند همانقدر سراپاي نوري با تحسين برانداز ميكردند كه پسرها.
نوري همانطور كه كيفش را در فضا تكان ميداد مـ ـستقيم بطرف ميز من آمد.عطري كه از موي بلند و پيكر جوانش بر ميخاست ناگهان در فضاي سلف سرويس شناور شد و مثل قويترين مواد مخدر اعصاب حاضرين را تخدير كرد.. بي اختيار گفتم:نوري چه خبرته؟
-مهتا چي ميخواي بگي؟
خنديدم و گفتم:تو منو كه دختر هستم حالي به حالي كردي آخه اين لباس..
نوري خنديد خنده اش مثل آفتاب صبح روشن شيرين و خالي از هر گناهي بود
-خوب مگه چه عيبي داره؟
نوري بلند شد و بطرف ميز سلف سرويس براه افتاد من با نگاهم همچنان اين فرشته خوشگل و مهربان را تعقيب ميكردم كه ناگهان چشمانم با حيرت روي بهرام متوقف شد.تا آن لحظه بهرام را هيچوقت در سلف سرويس نديده بودم بهرام مـ ـستقيما بطرف ميز سلف سرويس رفت و پشت سر نوري ايستاد.نوري برگشت نگاهي به بهرام انداخت و بعد بي اعتنا بطرف جلو حركت كرد منكه آنها را زير نظر داشتم بي اختيار در دل گفتم :چقدر به هم مي آن.
بهرام با آن چهره مردانه در باس اسپرت به يك شاهزاده رويايي شبيه تر بود تا يك دانشجو من از آن دسته آدمهايي هستم كه زيبايي انسانها هميشه مرا به هيجان مي آورد.وقتي نوري و بهرام در كنار هم ايستاده بودند انگار كه دو كبوتر سپيد و عاشق بر روي يك شاخه پر از شك.فه نشسته و شانه به شانه هم ميسائيدند.دلم ميخواست آنها منقارهايشان را بهم ميكوبيدند و هر كدام با منقار خود دانه اي در زمين دل آن ديگري ميكاشت اما نوري بي اعتنا به نگاههاي مشتاق و تشنه بهرام سيني صبحانه را گرفت و بسر ميز بازگشت نگاهي بمن انداخت و با عصبانيت گفت:هيچ خوشم نيامد.گفتم:ولي شما خيلي بهم مي اومدين.نوري سرش را تكان داد و گفت:باين زودي؟بگذار پرنده كمي هم در باغ گردش بكنه!با حيرت پرسيدم:يعني تو ميخواهي بهرام را جواب كني؟
نوري سكوت كرد و بعد سوال مرا مثل خيلي اوقات كه نميخواست بحث را دنبال كند بيجواب گذاشت و گفت:امروز ميتوني يه كمي با من زبان كار كني؟
-اوه حتما چون من امروز خيلي بيكارم مهران هم كه نيست.
با هم قدم زنان به باغ ارم رفتيم هوا آرام و مثل يك درياچه ساكت بود پاييز پاشنه هاي رنگين خود را در باغ ارم گذاشته بود جويبارها با هياهوي شيرين خود در قلب ما جوانان آواز زندگي ميريختند.روي نيمكت سپيد و من دستها را زير سر حـ ـلقه كردم و گفتم:نوري من از داشتن دوستي مثل تو احساس غرور ميكنم.نوري چين قشنگي به پيشاني ريخت و ناگهان سر مرا در اغـ ـوش گرفت و بـ ـوسيد احساس ميكردم در آن پاييز بهار دوستي من و نوري شكوفا شده است.سالهل بود دلم ميخواست در بين همجنسانم دوست خوبي دست و پا كنم اما دنياي كوچك و حقير آنها حسادتها و چشم تنگيهايشان هميشه دلم را مي آزرد.اما نوري اينطور نبود دنياي نوري مثل دنياي لاله هاي صحرا پاك صادق و روشن بود نوري كتابش را روي سـ ـينه گذاشت و گفت:
گاهي وقتها دلم تنگ ميشه براي ماما براي باب براي خونه قشنگمون كه توي سـ ـينه ي تپه هاي شمرون زير آفتاب برق ميزنه نميدوني چه مامان مهربون دارم چقدر دوستش دارم..
-لابد مامانت هم مثل خودت خوشگله؟
-مامانم يه دسته گله وقتي با هم به خيابان ميريم همه خيال ميكنند ما دو تا خواهريم مامان از من ريزه تره مث يه عروسك ميمونه .بابا هميشه وقتي مياد خونه دستهاشو ميگيره و ميبـ ـوسه و ميگه:عروسك ناهار چي داريم؟
در اين لحظه نگاهم را از روبرو بر ميگيرم و بچهره نوري ميدوزم دانه هاي الماس گون اشك روي گونه هاي گل بهي نوري به آرامي ميلغزند.احساس غربت احساس مشترك دانشجوياني است كه از شهر و ديار خود به اين نقطه از خاك وطن آمده اند.ما بچه هاي دانشگاه احترام خاصي به اين لحظات غربت زدگي ميگذاريم.وقتي دختري ميگريد ما سكوت ميكنيم تا درياي غصه او بخار شود و از آسمان چشمش باران ببارد.منهم سكوت كردم تا در آن لحظه چشمان قشنگ نوري ببارد نوري همانطور كه قطره قطره اشك ميريخت حرف ميزد.
-وقتي به شيراز مي اومدم مادر منو بغـ ـل زد و گريه كرد ميدونستم براش سخته كه بعد از ۱۸ سال تنها دخترشو از خودش دور كنه پدرم با موهام بازي ميكرد و تند تند منو ميبـ ـوسيد ميدوني مهتا!دلم نميخواد اينجا كاري كنم كه قلب مهربون اونا را بشكنم فهميدي؟
در حاليكه همراه نوري و بياد پدر و مادرم اشك ميريختم پرسيدم:مقصودت بهرامه؟نوري سرش را روي شانه ام گذاشت و گفت:آره من از عشق ميترسم نميخوام خودمو به اين زودي داغون كنم.
-ولي
-ميدونم چي ميخواي بگي يكدختر جوان چطور ميتونه تنها بمونه؟دل جوونش خاموش بمونه؟اما من ميخوام بگردم زندگي را تجربه بكنم با آدمها حرف بزنم اما عشق بي عشق..
چشمانم را از اشك پاك كردم و بعد دستمال سپيدي را به نوري دادم.
-خوب بسه ديگه مگه ميخواي رفوزه بشي؟نوري خنديد مثل يك گل سرخ شكفته شد.دو باره آن موج شادي و جواني كه در سراسر وجود اين دختر بارور بود او را در خود گرفت.
-بقول شيرازيها ..ها بله..ها بله ولي يه خواهش دارم .
-موضوع چيه ؟
-امشب بريم كازبا دلم براي شاديهاي جوانانه يه ذره شده..
-اي شيطون ميخواي همه را سوسك كني؟
وقتي ما مشغول خواندن جزوه هاي زبان بوديم ناگهان سايه بهرام را ديدم كه از پشت درختي به پشت درخت ديگري ميخزيد.نميخواستم دوباره دنياي آرام نوري را بهم بريزم.سكوت كردم اما پسرها دست بردار نبودند هر كدام به بهانه اي به ما نزديك ميشدند با بهانه هاي كودكانه تري سوال ميكردند و بعد نگاهشان را مثل دو نوار سرخ آتشين در چشمان نوري ميدوختند و بعد كه ميديدند نوري غرق مطالعه است راهشان را ميگرفتند و ميرفتند.آنشب من و نوري و مهران به كازبا رفتيم.نوري لباسي بلند ولي به رنگ شاد پوشيده بود كه زيبايي او را دو چندان مينمود.وقتي ما وارد كازبا شديم گروهي شام ميخوردند و عده اي شلنگ تخـ ـته مي انداختند.اما ناگهان مثل اينكه زمان متوقف شده بود همه حتي موسيقي هم از كار ايستاد.نامزدم مهران خنديد و با صداي بلند گفت:آزاد مشغول باشيد
وقتي دور ميز نشستيم پسرها فرصت نفس كشيدن هم بما ندادند هر كدام از دوستان مهران به بهانه اي خودسان را بما ميرساندند.با مهران حرفي ميزدند ولي نگاهشان روي چهره نوري ميلغزيد نوري دوباره آن شادي كودكانه خود را پس از گريه كاملا باز يافته بود ميخنديد مثل قاصدكهاي بهار در فضاي كازبا ميلغزيد و ميچرخيد.او فانوس درخشان رستوران بود پيچ و تابهاي دل انگيزي كه در نگاه خود ميريخت بچه هاي خونسرد و مغرور دانشگاه را از پشت حصار ساكت و سرد خود بيرون كشيده بود و عده اي آشكارا و جمعي دزدانه اين پري تازه وارد دانشگاه را تماشا ميكردند و در هر نگاهي موجي از تمنا ميريخت.
در ميان پسرهايي كه براي باز كردن سر صحبت به نورب نزديك شدند ناگهان چشمم به بهرام افتاد .اي خدا بهرام خودخواه بهرام متكبر بهرامي كه بي اعتنا پشت ميزش مينشست و پاها را بسبك آمريكاييها روي ميز ميگذاشت و هرگز از دختري تقاضا نميكردحالا در صف پسرها نوبت گرفته بود حس كردم براي يك لحظه نوري از اينكه با او همسخن شود در ترديد است اما بعد از جا بلند شد و با او به گفتگو مشغول شد.حس ميكردم كه بهران بدنبال كلماتي ميگردد تا سر حرف را با نوري باز كند.مهران گوشم را با دست كشيد و گفت:بدجنس فالگوش ايستادي؟
- نه عزيزم من بايد مواظب دختر مردم باشم صبر كن ببينم اين پسره گرگ چي تو گوش بره معصوم من زمزمه ميكنه..
صداي بهرام را شنيدم كه ميگفت:شما...شما كلاس باله ديدين؟
سپاس شده توسط: admin ، sa armani
#5
فصل ۲(۱)
ساكنان حرم سر عفاف ملكوت
با من راه نشين باده مـ ـستانه زدند
بعد با هم به كنار آرامگاه رفتيم من كتاب آسماني حافظ را به دست نوري دادم.
-خوب فال بگير
-بايد چي بگم؟
-خوب هر چي من ميگم تكرار كن.
-چشم!
-خوب بگو يا حافظ شيرازي
-يا حافظ شيرازي
-نه شوخي نه بازي
-نه شوخي نه بازي
-بر سر شاخه نبات
-بر سر شاخه نبات
-بر سر پير مراد
-بر سر پير مراد
-بگو كه عاقبت من و بهرام به كجا ميكشه؟
بگو كه عاقبت من و زنگيم به كجا ميكشه؟
اين عادت نوري بود كه هيچ وقت توي ذوق آدم نميزد ولي بهر صورت حرفش را هم ميزد.من از شرم سرخ شدم ولي او بدون اينكه كوچكترين تغييري در چهره اش بدهد چشمانش را بست و سر انگشتش را در لا به لاي اوراق كتاب حافظ گذاشت.براي يك لحظه حس كردم كه واقعا حافظ در كنار ما ايستاده و محو اينهمه زيبايي و جمال شده است باد خنك پاييزي گيسوان بلند نوري را نـ ـوازش ميكرد آسمان با رنگ قشنگ فيروزه اي پرنده هاي شيرين آرامگاه را در سـ ـينه خود بازي ميداد عطر گلهاي آرامگاه دماغ افسرده پاييز را به نشاط مي آورد دلم ميخواست مهران منهم در اينجا حضور داشت و من با همه احساس نرم دخترانه ام به او مي آويختم و ساعتها ميگريستم..
نوري چشمها و كتاب را با هم گشود و خواند...
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بعد كتاب حافظ را بر هم گذاشت و بمن نگاه كرد...برق اشك در چشمان درشت و قشنگش نشسته بو د نگاهش از هميشه شيرينتر و دوست داشتني تر بود.
-چقدر خوبه چقدر زندگي خوبه كاش همه شعرا مثل حافظ بودند و زندگي را تقديس ميكردند .كاش همه آدمها مثل حافظ از كينه و نفرت خالي بودن ميدوني چي دلم ميخواد؟يه خونه قشنگ وسفيد رو يه تپه جنگلي كه هر روز صبح خورشيد از لا به لاي برگهاي سبز جنگل روي خونه قشنگ من نور بپاشه و بعد تموم پرنده هاي عالم تو آسمون خونه من پروازكنند آواز بخونند يه رودخانه آروم كه آبش از برگهاي درختهاي جنگل سبزتر باشه و از حاشيه خونه حركت بكنه يه جاده قشنگ جنگلي و يك اصطبل با نرده هاي سپيد و دو تا اسب با يالهاي بلند كه هر وقت دلم خواست سوار بشم و ساعت ها و ساعت ها توي جنگل بتازم بدون اينكه به انتهاي جنگل برسم.
من بلافاصله پرسيدم :خوب او يكي اسبه را كي سوار ميشه؟
سوال من ناگهان او را از روياهاي گرم دخترانه اش بيرون كشيد دستم را گرفت و گفت:بلند شو بريم خيلي حرف زديم..
نوري همانقدر كه ناگهان در دنياي خلوت شاعرانه فرو ميرفت و سيماي يك شاعر غمگين و خيالپرداز را بخود ميگرفت به همان سرعت نيز ار آن دنيا بيرون ميخزيد و دوباره همان دختر شاد و پر شور و شيطان ميشد كه دلها را با لونديهاي خود به تاراج ميبرد...مردم در اطراف ما حـ ـلقه زده بودندو مردها و زائران خانه حافظ آنچنان مشتاقانه نوري را مينگريستند كه انگار شاخه نبات معـ ـشوقه حافظ است كه بر سر آرامگاه عاشق خود قدم گذاشته است.
در ميان انبوه زائران ناگهان نگاه ما روي چهره بهرام ماسيد بهرام جلو آمد سلام كرد و گفت:من نميدونستم شما هم حافظ را دوست دارين..نوري نگاهي به من انداخت و گفت:خوب بريم..
من ميخواستم از بهرام خاداحافظي بكنم ولي او با عجلخ گفت:اتومبيل من جلو دره اگه بخواين شما را ميرسونم.من نگاهم را به چهره نوري دوختم.
-چي ميگي نوري جان؟
-ولي من ميخوام يه كمي قدم بزنم ميخواي تو برو..
بهرام كه كاملا از اين جواب برافروخته شده بود بلافاصله گفت:من ميرم خداحافظ
بهرام به سرعت از ما دور شد و من به نوري نگاه كردم ..نوري دستم را گرفت و فشرد
-معذرت ميخوام مهتا من خيلي بد حرف زم نميدونم چرا از بهرام ميترسم...
-ولي حقش نبود اينطوري تو ذوقش بزني.
نوري باز سكوت كرد و بعد در ميان نگاه تعجب آلود من تاكسي را صدا زد و ما به خوابگاه برگشتيم.
فرداي آنروز هنگامي كه به تنهايي از خوابگاه خارج ميشدم ناگهان با بهرام روبرو شدم او به اتومبيل خود تكيه زده بود و منتظر بود و همين كه مرا ديد بطرفم آمد.
-سلام مهتا
-سلام بهرام
-ممكنه چند لحظه وقتتو بمن بدي؟
-بله اگر كاري از دستم ساخته باشه.
بهرام و من بطرف نيمكتي در همان نزديكي رفتيم.ما روي نيمكت نشستيم هوا جور وخصوصي غمگين بوداز آن صبحهاي تابستان كه بوي پائيز شاعرانه شيراز را با خودش همراه دارد.
سپاس شده توسط: admin ، sa armani


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
Rainbow رمان روز های غمگین عشق | مژگان مظفری ♥صنم♥ 62 1,557 ۰۴-۰۹-۹۶، ۰۴:۳۱ ق.ظ
آخرین ارسال: ♥صنم♥

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
60 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۲-۱۲-۹۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ)، nafas (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۲:۱۴ ب.ظ)، lovestory (۲۰-۰۱-۹۶, ۱۱:۱۵ ق.ظ)، سمیرا (۱۲-۰۹-۹۵, ۱۰:۴۶ ب.ظ)، مامان زهرا (۰۳-۰۳-۹۶, ۱۲:۲۰ ق.ظ)، اhaleh (۲۵-۰۴-۹۴, ۰۵:۳۵ ب.ظ)، "MJ" (۰۲-۱۲-۹۵, ۱۰:۳۶ ب.ظ)، farnoosh17 (۲۶-۰۵-۹۴, ۰۳:۳۲ ق.ظ)، پیتون (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۲:۳۱ ب.ظ)، hojat52 (۲۳-۰۹-۹۴, ۰۷:۱۸ ب.ظ)، sima59 (۰۹-۱۰-۹۵, ۱۱:۳۳ ب.ظ)، maryam-zh (۱۱-۰۳-۹۵, ۰۱:۲۷ ب.ظ)، عسل6 (۱۶-۰۵-۹۶, ۰۸:۰۸ ب.ظ)، zahra_ayyar (۲۹-۰۳-۹۶, ۰۹:۲۰ ب.ظ)، ariana1365 (۱۰-۰۳-۹۵, ۰۲:۱۵ ب.ظ)، Rahi (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۱:۱۶ ب.ظ)، Maman ali (۰۴-۰۳-۹۵, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، سی سی (۰۴-۰۳-۹۵, ۱۱:۴۷ ق.ظ)، الهه3046 (۲۰-۰۴-۹۵, ۱۰:۲۳ ق.ظ)، atashak (۱۵-۰۴-۹۵, ۰۴:۳۴ ق.ظ)، manam (۳۰-۰۳-۹۵, ۱۱:۳۴ ق.ظ)، Makan (۲۷-۰۹-۹۵, ۱۰:۳۸ ب.ظ)، Mona.farajii (۰۳-۰۴-۹۵, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، hasti22 (۱۶-۰۶-۹۵, ۰۱:۲۱ ق.ظ)، aliasghar 007 (۱۸-۰۴-۹۵, ۰۵:۰۷ ب.ظ)، میترابانو (۱۴-۰۴-۹۵, ۰۱:۴۰ ق.ظ)، Tehran (۰۲-۰۱-۹۶, ۰۵:۳۶ ب.ظ)، اسمانی ها (۱۹-۰۹-۹۵, ۱۰:۵۷ ق.ظ)، hasandav (۱۰-۰۵-۹۵, ۱۱:۲۵ ب.ظ)، 4699821758 (۲۸-۰۵-۹۵, ۱۲:۱۰ ب.ظ)، گیاه (۱۳-۱۱-۹۵, ۰۴:۰۱ ب.ظ)، Sahar1974 (۳۱-۰۵-۹۵, ۰۷:۲۰ ب.ظ)، گلمن (۱۵-۰۸-۹۵, ۰۹:۰۷ ق.ظ)، 95mehrnaz (۰۳-۰۵-۹۶, ۱۱:۰۷ ق.ظ)، دخترعلی (۰۲-۱۲-۹۵, ۱۰:۴۲ ب.ظ)، Bahar_mi (۱۰-۰۷-۹۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ)، کاسپین (۱۴-۱۱-۹۵, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، Shamsi (۲۰-۰۸-۹۵, ۰۸:۱۷ ب.ظ)، مل مل (۲۰-۰۱-۹۶, ۱۰:۲۴ ب.ظ)، سایه1998 (۰۳-۱۱-۹۵, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، اداک (۰۴-۱۰-۹۵, ۰۸:۳۱ ب.ظ)، آبجی بزرگه (۲۸-۰۹-۹۵, ۰۷:۰۱ ب.ظ)، Yaasamiin (۱۸-۱۱-۹۵, ۰۴:۱۴ ب.ظ)، یاس امینالدوله (۱۱-۰۴-۹۶, ۰۹:۵۰ ب.ظ)، Nara (۰۹-۰۷-۹۶, ۰۲:۱۲ ب.ظ)، !!Tina!! (۰۲-۱۲-۹۵, ۱۰:۳۹ ب.ظ)، مه یاس (۲۱-۱۲-۹۵, ۰۴:۲۳ ق.ظ)، Elesa (۱۰-۱۰-۹۶, ۰۶:۰۴ ب.ظ)، دیان (۰۱-۰۳-۹۶, ۰۴:۱۱ ب.ظ)، خورشید طلایی (۲۵-۰۴-۹۶, ۰۵:۴۳ ب.ظ)، taranomi (۱۲-۰۸-۹۶, ۱۱:۳۷ ب.ظ)، anahita5961 (۰۹-۰۳-۹۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ)، هاجر (۱۴-۰۳-۹۶, ۱۰:۲۵ ب.ظ)، ساوانا (۲۸-۰۴-۹۶, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، vajiheh88888888 (۲۷-۰۹-۹۶, ۰۳:۴۰ ب.ظ)، kkkk (۰۵-۰۶-۹۶, ۱۰:۱۸ ق.ظ)، مهدا امیری (۲۶-۰۶-۹۶, ۰۱:۳۷ ب.ظ)، احسانه (۱۹-۱۰-۹۶, ۰۶:۱۷ ب.ظ)، khanomi (۱۷-۱۲-۹۶, ۰۸:۰۴ ب.ظ)، shirin_m_55 (دیروز, ۰۸:۲۶ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان