کفشهای غمگین عشق | ر.اعتمادی
زمان کنونی: ۳۰-۰۵-۹۷، ۱۲:۲۹ ب.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: لیلی
آخرین ارسال: لیلی
پاسخ 37
بازدید 7116

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
کفشهای غمگین عشق | ر.اعتمادی
#1
روي نيمكت سپيدي در باغ ارم شيراز لميده ام و به درياي سبز چمن باغ خيره شده ام...جويبارهاي كوچك آب جون زندگي از پيش رو يم ميگذرند.هواي جابخش بهار شيراز اعصاب خسته ام را با نرمش عطوفت آميزي نوازش ميدهد.دلم ميخواهد سالها و سالها همين جا روي نيمكت سپيد باغ ارم بنشينم و هستي خودم را در درياي سبز چمن باغ گم كنم اما مگر ميشود؟در ذهن خود به جستجو ميپردازم.
-تا چند دقيقه ديگر دختري كه قرار است مرا در جريان يك تراژدي عميق بگذارد از راه ميرسد چشمان سياهش را بمن ميدوزد و ميگويد:بشهر ما خوش آمديد!من انگشتانم را روي لبهايم ميبرم و ميگويم هيس!..
تو را بخدا خلوت مرا با قصه ماهيهاي طلائي و غمگين كه برايم در در نامه ات تصوير كرده بودي بهم مزن!..من فقط آمده ام كه از نزديك با همه اتاقها .خوابگاهها.آزمايشگاهها.سلف سرويسها.حتي رستورانهاو ميعادگاههاي آن ماههياي طلايي درياچه زندگي آشنا شوم.
و لابد در آن لحظه دختر مژگان بلندش را بر هم ميگذارد و ميگويد چشم!..
بوي بهار در سراسر باغ ارم پيچيده است...و انگار اين بوي خوش در يكايك اجزاي باغ از ريشه نامرئي درختان كهن سرو تا ساقه هاي نازك چمن و امواج چين دار و كوچك جويبارها حتي در رگ و ريشه جان من جاريست.
از روبرو يك دختر و پسر آرام آرام در حاليكه پيكره هاي جوان و نازكشان مانند سروهاي باغ بنظر ميرسد مستقيما بسويم مي آيند نگاهي تند و خشمگين بمن مي اندازند انگار كه ميعادگاه عاشقانه شان را من غصب كرده ام ظاهرا ميخواهند با نگاه قهر آميزشان مرا تنبيه كنند اما در سكوت راهشان را كج ميكنند و بسوي يك نيمكت ديگر ميروند و در آنجا مينشينند.و من احساس ميكنم بوي خوش بهار چون رنگين كمان آنها را در حلقه بازوان نرم خود گرفته است...دستهايشان در التهاب فشردن يكديگر بيتاب است.چشمانشان جز غبار طلايي عشق در آن فضاي سبز و جادويي هيچ چيز ديگري نميبيند و پاها يشان بر گرده سبز چمن تصوير گنگ عشق و لذت داغ حيات را ميكشند...
از خود ميپرسم آيا آن دختري كه از طريق يك نامه اكنون مدتهاست در ذهن من زندگي ميكند راه ميرود.حرف ميزند براي بيان حالات قشنگ عشق هزار ناز و بهانه ميتراشد يكروز هم چون اين زوج طلائي و شكوفان روي همين نيمكت سپيد سرش را روي شانه عشق خود خم كرده و با دستهاي پر التهابش تصويرهاي زيبايي از عشق زده است..؟
هميشه اين تصويرهاي زود گذر مرا به اقيانوس انديشه هاي گنگ زندگي ميكشاند و باز اين سوال پيش رويم نقش ميزند كه هستي ما از كجا رنگ ميگيرد و در كجا رنگ ميبازد؟
جلوه هاي زندگي آدميزاده با اينهمه نقشهاي سبز و سرخ و آبي چيست و آيا ما نويسندگان سر انجام ميتوانيم در متن اين نقوش حقيقت سرگذشت آدمي را دريابيم؟
صداي گرم دختركي جوان و شاداب را از پشت سرم ميشنوم...
سپاس شده توسط: sa armani ، admin ، hojat52
#2
فصل اول (۴)
من چشمانم را روي هم ميگذارم تا تصويري را كه از نوري ساخته است يكبار ديگر مرور كنم.چهره سپيد چشماني سياه با فروغي دلبرانه موهايي بلند و سياه كه روي پيشاني افشانده است ...لبخندي پر رنگ و پر از انرژي جواني ..آه اين دختر چقدر شيك است...


-مطمئن باش !من بهيچ چيز دست نميزنم!من در زير و بم اين قصه ميخواهم بخودم كمك كنم تا انسانها را بيشتر و بهتر بشناسم!هر قصه اي هدفي دارد . هدف من در بيان اين قصه شناخت جلوه ديگري از زندگي انساني است!...
مهماندار هواپيما اشاره ميزند:
-آقا بس كنيد!
من واژه خداحافظي را بر لب مي آورم چشمان او آشكارا به اشك نشسته است و ناگهان ميگويد:بيچاره نوري!
من ديگر حرفي براي گفتن ندرم.سبزه هاي اطراف فرودگاه شيراز در بهار امسال به درياي سبز و خاطره انگيزي تبديل شده اند كه هر دل طوفان زده اي را آرامش ملكوتي ميبخشد.دلهايي كه از شنيدن سرگذشت انسان زيبايي چون نوري بدرد آمده و خسته شده است!
-خداحافظ
-خداحافظ موفق باشي!
هواپيما بر روي شهر زيباي شيراز ميچرخد شيراز مثل يك طاووس رنگين پر روي زمين بال گشوده است.هنوز بوي بهار را از تن شسته و رنگين شيراز ميشنوم.هواپيما روي آرامگاه حافظ خوب من ميچرخد احساس ميكنم همه شيراز به يك تصوير بزرگ از حافظ تبديل شده و او با همان نگاه رندانه اش مرا بدرقه ميكند.از پنجره خم ميشوم تا شايد در پيشاني بلند حافظ نقش سرگذشت نوري را بخوانم اما پيشاني بلند او مدفن نقش زندگي انسانهاي بسياريست و يافتن تصوير زندگي يك انسان كوچك در ميان همه انسانهاي بزرگ كار دشواري است از ته قلب فرياد برميدارم!
خداحافظ اي حافظ خوب يكبار ديگر خداحافظ!
و براي چندمين بار دفترچه خاطرات نوري را ورق ميزنم ولي بگذاريد بخش اول داستان را از زبان مهتا تعريف كنم.
***********
اوايل شهريورماه بود تابستان گرم و خشك هنوز از شهر شيراز دل نكنده بود ولي پاييز رنگين بال با نرمش محسوسي رد پاي خود را بر روي برگها ميگذاشت.وقتي آدم دستش را روي برگها ميكشيد انگار كه گيسوي طلايي پاييز را نرم و لغزنده زير دستهايش حس ميكرد...من در خوابگاه دختران دانشگاه و روي بستر خود كنار پنجره اي كه مشرف به محوطه چمن بود دراز كشيده بودم و از آنجا به جويبارهاي كوچك به نيمكتهاي سپيد و به درختان ناز سرو شيراز نگاه ميكردم.آنسال من زودتر از تمام دوره هاي تعطيلات تابستاني به شيراز باز گشته بودم تا قبل از بازگشت همكلاسيها به شيراز چند روزي استراحت كنم.همانطور كه روي بستر دراز كشيده بودم تلنگري به در خورد گفتم بفرماييد...در باز شد و دختري چمدان بدست در آستانه در بمن سلام كرد و گفت:سلام خانم!اگر اشتباه نگرده باشم شما همسايه جديد من هستيد!
دختر همانطور كه ايستاده بود با چشمان درشت و سياهش به من خيره شد و گفت:بله!من دوست خوبي هستم!
خنديدم و از جا بلند شدم
-من نگفتم شما دوست خوبي نيستين!
دختر موهاي بلند و سياهش را زا جلو چهره گرفت و با اينكه من دختر هستم ولي نتوانستم از كشيدن سوت حيرت خودداري كنم!
-آه بخدا قسم كه امسال شما ملكه زيبايي دانشگاه شيراز ميشين!
او ليبخندي زد و گفت:سم منو نميخواهين بپرسين!
چند قدم بطرفش جلو رفتم و در همان لحظه احساس ميكردم كه هر قدر جلوتر ميروم در جاذبه بيشتري از جاذبه شخصي او قرار ميگيرم.از تمام تنش بوي مخصوص پيكر يم دختر زيبا بمشام ميزد انگار پوستش كه مثل گل ياس سفيد و نرم بودعطري مخصوص بهوا ميپراكند.
سپاس شده توسط: admin ، sa armani
#3
فصل اول (۵)
شايد هم وجودش را از حرير و عطر بافته بودند.لبخندي زد و دستش را بطرفم دراز كرد

-نوري دختر خاك پاك تهرون!
-اسم منم مهتاست ميپسندي؟
دختر خنديد و گفت:پسرها بايد بپسندند!
-ولي بعضي اسمها واقعا به صاحبش برازند س مثلا نوري!تو واقعا يك پارچه نوري!اگر اخلاقت خوب نبود از همسايگي تو عذر ميخواستم !هيچ دختري در كنار تو فرشته خوشگل نميتونه خودشو نشون بده!...تازه خوشحالم كه نامزدي هم دارم و گرنه...نوري بلند بلند خنديد و حرف مرا قطع كرد...
خوشحالم كه هم فلتي من يه دختر زنده دل و شادابيه! و بيدرنگ پرسيد:خوب من بايد چيكار كنم؟
او را مثلي شيئي شكننده روي تنها صندلي اتاقم نشاندم و گفتم:هيچي!بنشين تا من برم پسرها را خبر كنم!مطمئنم ميتينگ بزرگي زير پنجره اتاق من تشكيل ميشه.نوري خنديد و گفت:ميدوني پسرها آنقدر هم موجودات جدي نيستند اگر چه بدبختانه خودشون معتقدند كه از هر موجود جدي جديترند بنابراين بجاي صحبت از پسرها بهتره بريم اتاق من و يه كمي كمك كني تا سر و صورتي بكارام بدم.
-چشم قربان.
اولين ديدارمان سبب شد كه ما خيلي زود بسوي هم جذب شويم آشنايي ما در كمتر از ۲۴ ساعت به داغترين پيوندهاي دوستي تبديل شد.نوري مثل يك فانوس در تاريكي شب صحرا ميدرخشيداز يك خيال ظريفتر و از يك جويبار و از ستاره شب رويايي تر بود.ظريف بود امروزي بود شيك ميپوشيد قشنگ حرف ميزد و خوب احساس ميكرد تنش بوي يونجه هاي وحشي صحرا را ميداد طنين صدايش موسيقي نشئه انگيز مشرق زمين را در ذهن تداعي ميكرد در چشمانش دو خورشيد زنده و گرم خانه كرده بود كه خانه هاي مقابل را ميبست ميسوزاند و آتش ميزد..
خبر ورود او به دانشگاه بمبي بود كه در شعاع تركش خود همه را پروانه وار به آتش كشيد.در دانشگاه ما پسرهاي شيطان و ناقلا سنت مخصوصي در جلب دختران تازه وارد دارند .بگذاريد قضيه را بيشتر آفتابي كنم.معمولا دانشجويان تازه كه در كنكور قبول شده اند قبل از افتتاح دانشگاه در شهريور ماه خود را به شيراز ميرسانند تا يك دوره كوتاه مدت زبان ببينند و اين بيشتر بخاطر آنست كه اغلب دروس دانشگاه ما به زبان انگليسي است و دانشجويان تازه وارد بايد خيلي خوب زبان بدانند .معمولا دانشجويان سالهاي بالاي دانشگاه قبل از آنكه همه رقبا از راه برسند اينجا و آنجا سر راه تازه واردين سبز ميشوند و زبان انگليسي خود را به رخ ميكشند و چه بسا غنچه دوستيها و عشقها از همين شهريورماه داغ و دم كرده شكفته ميشود.و در آن شهريور ماه گرم و عطش زده ورود نوري به محوطه دانشگاه در بين پسرها موجي از هيجان و انتظار برانگيخت هر كس كه در خود قدرت زورآزمايي ميديد در سر راه نوري سبز ميشد بهر جا پا ميگذاشتيم وقتي براي صبحانه به سلف سرويس خوابگاه ميرفتيم وقتي براي ناهار به سلف سرويس دانشكده پزشكي سر ميزديم وقتي عصرها براي گشت و گذار و قدم به رستوران كازبا ميگذاشتيم همه جا با سيلي از پسران دانشجو روبرو ميشديم نامزدم مهران كه همه جا با ما بود بيشتر اوقات سربسر نوري ميگذاشت..
امسال سال اسكورت ماست!
-خيلي مهم شديم نگاه كن!نگاه كن!پنجاه نفر دارن ما را اسكورت ميكنند!
مهمانيها تعارفات خوش آمدگوييها همه جا بر قرار بود نوري كه هر روز شكفته تر و زيباتر ميشد با نگاه شيطانش به پسرها و بمن نگاه ميكرد و بعد شب وقتي در خوابگاه روي بستر دراز ميكشيديم سيـ ـگاري آتش ميزد و ميگفت:مهتا!عقيده ات درباره اين پسرها چيه؟
-بالاخره يكي از اينها را بدبخت ميكني.
-ولي ميترسم زياديشون بشه...و بعد هر دو ميخنديديم
نوري دختر پراحساسي بود زبان قلب و سخن نگاه را خوب ميفهميد اشتياق پسرها را كه بي پروا ميسوختند و جون مرغ سر كنده به در و ديوار ميكوبيدند ميفهميد لمس ميكرد و شبها وقتي تنها ميشديم پاها يش را به ديوار تكيه ميزد و ميگفت:دلم براشون ميسوزه ولي باور كن اينها چنگي بدل نميزنند!من كنارش مينشستم و موهاي خوشگلش را ميپيچيدم و ميگفتم:نوري آخه تو چه جور پسري را ميپسندي؟
نوري سرش را تكان ميداد و ميگفت:نميدونم!ولي اين بچه ها آدمو اقناع نميكنند!درست مثل يه خروار سيب زميني ميمونند كه خمشون عين هم هستن هر كدوم كه انتخاب كني فقط يه سيب هستن!
-يا يه پسر؟
-آره فقط يه پسر
اما يكشب وقتي از كلاس زبان به خوابگاه بازگشت دستم را گرفت و گفت:مهتا مهتا زود باش بيا جلو پنجره.حس كردم آتش اشتياق در چشمانش لهيب ميزند.
-اون پسره را ببين
-آه خداي من بهرام رو ميگي!
مثل اينكه من در اداي اين جمله هيجان بيشتري بخرج داده بودم با عجله پرسيد:مگه چيه؟زود بگو.يالا زود باش بگو.برگشتم و خودم را در بستر انداختم نوري هم كنار من نشست و پرسيد:موضوع چيه ؟مگه پسره عيبي داره؟
رنگ تمنا سايه هيجان و طلوع عشق را كه در چشم هر دختري بهنگام انتخاب جفت ميتوانيد ببينيد در چشمان قشنگ و سياه نوري ميديدم
۰ نخ تنها عيبي نداره بلكه عيبش اينكه خيلي هم بي عيبه.نوري از جا بلند شد دوباره از پنجره به خوابگاه سرك كشيد و گفت:تو داري معما ميگي مهتا!
خنده شيطنت آميزي سر دادم و گفتم:اطلاعات محرمانه خرج داره جونم.
سپاس شده توسط: admin ، sa armani
#4
فصل اول(۶)
آتش اشتياق را هز چه بيشتر در اندام كشيده و بلند و آن چشمان غزال مانند تماشا ميكردم

-لوس نشو مهتاب برام حرف بزن..
مثل مادر بزرگها پاها يم را بغل زدم و گفتم:
-جونم بگه اين آقا پسر اولندش كه يه بچه ميليونره!دومندش خوشگلترين پسر دانشگاست!سومندش يه اتومبيل اسپورت خوشگل داره كه تو شيراز تكه!چهارمندش هر دختري كه تو دانشگاه ما درس ميخونه يا دلش ميخواد زن بهرام بشه يا شوهري مثل بهرام داشته باشه.
نوري سوت بلندي كشيد و گفت:پس دندون طمع آقا خيلي گرده ولش كن بذار نصب همون دخترا بشه.
با حيرت پرسيدم:يعني ميخواي بگي براي تو مهم نيست؟نوري مقابل آئينه نشست و در حاليكه خودش را با نگاه خريدارانه اي برانداز ميكرد گفت:ميدوني مهتا!دلم نميخواد چشم دخترا دنبال مرد من باشه.
-پس يه كور . كچلشو پيدا كن. نوري در حاليكه شب بخير ميگفت گفت:دنبالش ميگردم.و بعد از اتاق خارج شد من بلند شدم و از پنجره به بيرون خيره شدم بهرام زير پنجره خوابگاه در وسط چمن ايستاده بود . مستقيما چشم به اتاق نوري داشت.
فردا صبح در سلف سرويس نشسته بودم كه ناگهان متوجه نگاههاي تحسين آميز پسرها شدم.مسير نگاهشان را تعقيب كردم خداي من نوري با دامن سپيد و بلوز مشكي و آن پيكر خوش تراش بطرف سلف سرويس مي آمد درست مثل يك فرشته موهاي بلندش تا روي كمر پايين ميرفت گونه هايش برنگ گل ميدرخشيد راه نميرفت بلكه با ريتم آرام و قشنگي گام ميزد.حس ميكردم حتي هوا هم روي ياخته هاي لطيف پيكرش بوسه ميزند دخترهايي كه در كنار پسرها در سلف سرويس نشسته بودند همانقدر سراپاي نوري با تحسين برانداز ميكردند كه پسرها.
نوري همانطور كه كيفش را در فضا تكان ميداد مستقيم بطرف ميز من آمد.عطري كه از موي بلند و پيكر جوانش بر ميخاست ناگهان در فضاي سلف سرويس شناور شد و مثل قويترين مواد مخدر اعصاب حاضرين را تخدير كرد.. بي اختيار گفتم:نوري چه خبرته؟
-مهتا چي ميخواي بگي؟
خنديدم و گفتم:تو منو كه دختر هستم حالي به حالي كردي آخه اين لباس..
نوري خنديد خنده اش مثل آفتاب صبح روشن شيرين و خالي از هر گناهي بود
-خوب مگه چه عيبي داره؟
نوري بلند شد و بطرف ميز سلف سرويس براه افتاد من با نگاهم همچنان اين فرشته خوشگل و مهربان را تعقيب ميكردم كه ناگهان چشمانم با حيرت روي بهرام متوقف شد.تا آن لحظه بهرام را هيچوقت در سلف سرويس نديده بودم بهرام مستقيما بطرف ميز سلف سرويس رفت و پشت سر نوري ايستاد.نوري برگشت نگاهي به بهرام انداخت و بعد بي اعتنا بطرف جلو حركت كرد منكه آنها را زير نظر داشتم بي اختيار در دل گفتم :چقدر به هم مي آن.
بهرام با آن چهره مردانه در باس اسپرت به يك شاهزاده رويايي شبيه تر بود تا يك دانشجو من از آن دسته آدمهايي هستم كه زيبايي انسانها هميشه مرا به هيجان مي آورد.وقتي نوري و بهرام در كنار هم ايستاده بودند انگار كه دو كبوتر سپيد و عاشق بر روي يك شاخه پر از شك.فه نشسته و شانه به شانه هم ميسائيدند.دلم ميخواست آنها منقارهايشان را بهم ميكوبيدند و هر كدام با منقار خود دانه اي در زمين دل آن ديگري ميكاشت اما نوري بي اعتنا به نگاههاي مشتاق و تشنه بهرام سيني صبحانه را گرفت و بسر ميز بازگشت نگاهي بمن انداخت و با عصبانيت گفت:هيچ خوشم نيامد.گفتم:ولي شما خيلي بهم مي اومدين.نوري سرش را تكان داد و گفت:باين زودي؟بگذار پرنده كمي هم در باغ گردش بكنه!با حيرت پرسيدم:يعني تو ميخواهي بهرام را جواب كني؟
نوري سكوت كرد و بعد سوال مرا مثل خيلي اوقات كه نميخواست بحث را دنبال كند بيجواب گذاشت و گفت:امروز ميتوني يه كمي با من زبان كار كني؟
-اوه حتما چون من امروز خيلي بيكارم مهران هم كه نيست.
با هم قدم زنان به باغ ارم رفتيم هوا آرام و مثل يك درياچه ساكت بود پاييز پاشنه هاي رنگين خود را در باغ ارم گذاشته بود جويبارها با هياهوي شيرين خود در قلب ما جوانان آواز زندگي ميريختند.روي نيمكت سپيد و من دستها را زير سر حلقه كردم و گفتم:نوري من از داشتن دوستي مثل تو احساس غرور ميكنم.نوري چين قشنگي به پيشاني ريخت و ناگهان سر مرا در glaاغوش گرفت و بوسيد احساس ميكردم در آن پاييز بهار دوستي من و نوري شكوفا شده است.سالهل بود دلم ميخواست در بين همجنسانم دوست خوبي دست و پا كنم اما دنياي كوچك و حقير آنها حسادتها و چشم تنگيهايشان هميشه دلم را مي آزرد.اما نوري اينطور نبود دنياي نوري مثل دنياي لاله هاي صحرا پاك صادق و روشن بود نوري كتابش را روي سينه گذاشت و گفت:
گاهي وقتها دلم تنگ ميشه براي ماما براي باب براي خونه قشنگمون كه توي سينه ي تپه هاي شمرون زير آفتاب برق ميزنه نميدوني چه مامان مهربون دارم چقدر دوستش دارم..
-لابد مامانت هم مثل خودت خوشگله؟
-مامانم يه دسته گله وقتي با هم به خيابان ميريم همه خيال ميكنند ما دو تا خواهريم مامان از من ريزه تره مث يه عروسك ميمونه .بابا هميشه وقتي مياد خونه دستهاشو ميگيره و ميبوسه و ميگه:عروسك ناهار چي داريم؟
در اين لحظه نگاهم را از روبرو بر ميگيرم و بچهره نوري ميدوزم دانه هاي الماس گون اشك روي گونه هاي گل بهي نوري به آرامي ميلغزند.احساس غربت احساس مشترك دانشجوياني است كه از شهر و ديار خود به اين نقطه از خاك وطن آمده اند.ما بچه هاي دانشگاه احترام خاصي به اين لحظات غربت زدگي ميگذاريم.وقتي دختري ميگريد ما سكوت ميكنيم تا درياي غصه او بخار شود و از آسمان چشمش باران ببارد.منهم سكوت كردم تا در آن لحظه چشمان قشنگ نوري ببارد نوري همانطور كه قطره قطره اشك ميريخت حرف ميزد.
-وقتي به شيراز مي اومدم مادر منو بغل زد و گريه كرد ميدونستم براش سخته كه بعد از ۱۸ سال تنها دخترشو از خودش دور كنه پدرم با موهام بازي ميكرد و تند تند منو ميبوسيد ميدوني مهتا!دلم نميخواد اينجا كاري كنم كه قلب مهربون اونا را بشكنم فهميدي؟
در حاليكه همراه نوري و بياد پدر و مادرم اشك ميريختم پرسيدم:مقصودت بهرامه؟نوري سرش را روي شانه ام گذاشت و گفت:آره من از عشق ميترسم نميخوام خودمو به اين زودي داغون كنم.
-ولي
-ميدونم چي ميخواي بگي يكدختر جوان چطور ميتونه تنها بمونه؟دل جوونش خاموش بمونه؟اما من ميخوام بگردم زندگي را تجربه بكنم با آدمها حرف بزنم اما عشق بي عشق..
چشمانم را از اشك پاك كردم و بعد دستمال سپيدي را به نوري دادم.
-خوب بسه ديگه مگه ميخواي رفوزه بشي؟نوري خنديد مثل يك گل سرخ شكفته شد.دو باره آن موج شادي و جواني كه در سراسر وجود اين دختر بارور بود او را در خود گرفت.
-بقول شيرازيها ..ها بله..ها بله ولي يه خواهش دارم .
-موضوع چيه ؟
-امشب بريم كازبا دلم براي شاديهاي جوانانه يه ذره شده..
-اي شيطون ميخواي همه را سوسك كني؟
وقتي ما مشغول خواندن جزوه هاي زبان بوديم ناگهان سايه بهرام را ديدم كه از پشت درختي به پشت درخت ديگري ميخزيد.نميخواستم دوباره دنياي آرام نوري را بهم بريزم.سكوت كردم اما پسرها دست بردار نبودند هر كدام به بهانه اي به ما نزديك ميشدند با بهانه هاي كودكانه تري سوال ميكردند و بعد نگاهشان را مثل دو نوار سرخ آتشين در چشمان نوري ميدوختند و بعد كه ميديدند نوري غرق مطالعه است راهشان را ميگرفتند و ميرفتند.آنشب من و نوري و مهران به كازبا رفتيم.نوري لباسي بلند ولي به رنگ شاد پوشيده بود كه زيبايي او را دو چندان مينمود.وقتي ما وارد كازبا شديم گروهي شام ميخوردند و عده اي شلنگ تخته مي انداختند.اما ناگهان مثل اينكه زمان متوقف شده بود همه حتي موسيقي هم از كار ايستاد.نامزدم مهران خنديد و با صداي بلند گفت:آزاد مشغول باشيد
وقتي دور ميز نشستيم پسرها فرصت نفس كشيدن هم بما ندادند هر كدام از دوستان مهران به بهانه اي خودسان را بما ميرساندند.با مهران حرفي ميزدند ولي نگاهشان روي چهره نوري ميلغزيد نوري دوباره آن شادي كودكانه خود را پس از گريه كاملا باز يافته بود ميخنديد مثل قاصدكهاي بهار در فضاي كازبا ميلغزيد و ميچرخيد.او فانوس درخشان رستوران بود پيچ و تابهاي دل انگيزي كه در نگاه خود ميريخت بچه هاي خونسرد و مغرور دانشگاه را از پشت حصار ساكت و سرد خود بيرون كشيده بود و عده اي آشكارا و جمعي دزدانه اين پري تازه وارد دانشگاه را تماشا ميكردند و در هر نگاهي موجي از تمنا ميريخت.
در ميان پسرهايي كه براي باز كردن سر صحبت به نورب نزديك شدند ناگهان چشمم به بهرام افتاد .اي خدا بهرام خودخواه بهرام متكبر بهرامي كه بي اعتنا پشت ميزش مينشست و پاها را بسبك آمريكاييها روي ميز ميگذاشت و هرگز از دختري تقاضا نميكردحالا در صف پسرها نوبت گرفته بود حس كردم براي يك لحظه نوري از اينكه با او همسخن شود در ترديد است اما بعد از جا بلند شد و با او به گفتگو مشغول شد.حس ميكردم كه بهران بدنبال كلماتي ميگردد تا سر حرف را با نوري باز كند.مهران گوشم را با دست كشيد و گفت:بدجنس فالگوش ايستادي؟
- نه عزيزم من بايد مواظب دختر مردم باشم صبر كن ببينم اين پسره گرگ چي تو گوش بره معصوم من زمزمه ميكنه..
صداي بهرام را شنيدم كه ميگفت:شما...شما كلاس باله ديدين؟
سپاس شده توسط: admin ، sa armani
#5
فصل ۲(۱)
ساكنان حرم سر عفاف ملكوت
با من راه نشين باده مستانه زدند
بعد با هم به كنار آرامگاه رفتيم من كتاب آسماني حافظ را به دست نوري دادم.
-خوب فال بگير
-بايد چي بگم؟
-خوب هر چي من ميگم تكرار كن.
-چشم!
-خوب بگو يا حافظ شيرازي
-يا حافظ شيرازي
-نه شوخي نه بازي
-نه شوخي نه بازي
-بر سر شاخه نبات
-بر سر شاخه نبات
-بر سر پير مراد
-بر سر پير مراد
-بگو كه عاقبت من و بهرام به كجا ميكشه؟
بگو كه عاقبت من و زنگيم به كجا ميكشه؟
اين عادت نوري بود كه هيچ وقت توي ذوق آدم نميزد ولي بهر صورت حرفش را هم ميزد.من از شرم سرخ شدم ولي او بدون اينكه كوچكترين تغييري در چهره اش بدهد چشمانش را بست و سر انگشتش را در لا به لاي اوراق كتاب حافظ گذاشت.براي يك لحظه حس كردم كه واقعا حافظ در كنار ما ايستاده و محو اينهمه زيبايي و جمال شده است باد خنك پاييزي گيسوان بلند نوري را نوازش ميكرد آسمان با رنگ قشنگ فيروزه اي پرنده هاي شيرين آرامگاه را در سينه خود بازي ميداد عطر گلهاي آرامگاه دماغ افسرده پاييز را به نشاط مي آورد دلم ميخواست مهران منهم در اينجا حضور داشت و من با همه احساس نرم دخترانه ام به او مي آويختم و ساعتها ميگريستم..
نوري چشمها و كتاب را با هم گشود و خواند...
دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
وندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند
بعد كتاب حافظ را بر هم گذاشت و بمن نگاه كرد...برق اشك در چشمان درشت و قشنگش نشسته بو د نگاهش از هميشه شيرينتر و دوست داشتني تر بود.
-چقدر خوبه چقدر زندگي خوبه كاش همه شعرا مثل حافظ بودند و زندگي را تقديس ميكردند .كاش همه آدمها مثل حافظ از كينه و نفرت خالي بودن ميدوني چي دلم ميخواد؟يه خونه قشنگ وسفيد رو يه تپه جنگلي كه هر روز صبح خورشيد از لا به لاي برگهاي سبز جنگل روي خونه قشنگ من نور بپاشه و بعد تموم پرنده هاي عالم تو آسمون خونه من پروازكنند آواز بخونند يه رودخانه آروم كه آبش از برگهاي درختهاي جنگل سبزتر باشه و از حاشيه خونه حركت بكنه يه جاده قشنگ جنگلي و يك اصطبل با نرده هاي سپيد و دو تا اسب با يالهاي بلند كه هر وقت دلم خواست سوار بشم و ساعت ها و ساعت ها توي جنگل بتازم بدون اينكه به انتهاي جنگل برسم.
من بلافاصله پرسيدم :خوب او يكي اسبه را كي سوار ميشه؟
سوال من ناگهان او را از روياهاي گرم دخترانه اش بيرون كشيد دستم را گرفت و گفت:بلند شو بريم خيلي حرف زديم..
نوري همانقدر كه ناگهان در دنياي خلوت شاعرانه فرو ميرفت و سيماي يك شاعر غمگين و خيالپرداز را بخود ميگرفت به همان سرعت نيز ار آن دنيا بيرون ميخزيد و دوباره همان دختر شاد و پر شور و شيطان ميشد كه دلها را با لونديهاي خود به تاراج ميبرد...مردم در اطراف ما حلقه زده بودندو مردها و زائران خانه حافظ آنچنان مشتاقانه نوري را مينگريستند كه انگار شاخه نبات معشوقه حافظ است كه بر سر آرامگاه عاشق خود قدم گذاشته است.
در ميان انبوه زائران ناگهان نگاه ما روي چهره بهرام ماسيد بهرام جلو آمد سلام كرد و گفت:من نميدونستم شما هم حافظ را دوست دارين..نوري نگاهي به من انداخت و گفت:خوب بريم..
من ميخواستم از بهرام خاداحافظي بكنم ولي او با عجلخ گفت:اتومبيل من جلو دره اگه بخواين شما را ميرسونم.من نگاهم را به چهره نوري دوختم.
-چي ميگي نوري جان؟
-ولي من ميخوام يه كمي قدم بزنم ميخواي تو برو..
بهرام كه كاملا از اين جواب برافروخته شده بود بلافاصله گفت:من ميرم خداحافظ
بهرام به سرعت از ما دور شد و من به نوري نگاه كردم ..نوري دستم را گرفت و فشرد
-معذرت ميخوام مهتا من خيلي بد حرف زم نميدونم چرا از بهرام ميترسم...
-ولي حقش نبود اينطوري تو ذوقش بزني.
نوري باز سكوت كرد و بعد در ميان نگاه تعجب آلود من تاكسي را صدا زد و ما به خوابگاه برگشتيم.
فرداي آنروز هنگامي كه به تنهايي از خوابگاه خارج ميشدم ناگهان با بهرام روبرو شدم او به اتومبيل خود تكيه زده بود و منتظر بود و همين كه مرا ديد بطرفم آمد.
-سلام مهتا
-سلام بهرام
-ممكنه چند لحظه وقتتو بمن بدي؟
-بله اگر كاري از دستم ساخته باشه.
بهرام و من بطرف نيمكتي در همان نزديكي رفتيم.ما روي نيمكت نشستيم هوا جور وخصوصي غمگين بوداز آن صبحهاي تابستان كه بوي پائيز شاعرانه شيراز را با خودش همراه دارد.
سپاس شده توسط: admin ، sa armani
#6
فصل ۲(۲)
گرفت و با حالتي عصبي گفت:آه پس اون از همون دسته دختراس كه ميخوان پسرا را تجربه كنن.
من مفهوم اين جمله را خوب ميدانستم اين قضاوت دردناكي بود كه گاهي پسرا در حق دختراييكه تشنه تجربيات زندگي هستند بكار ميبردند و پشت اين جمله بظاهر مودبانه تصورات پليدي نهفته بود و من با خشونت جواب دادم:خواهش ميكنم بهرام! تو حق نداري درباره نوري اينطور قضاوت كني اون يه پريزاده يه ستارس كه هنوز دست هيچكس نتونسته تو آسمون لمسش بكنه.
بهرام با سماجت گفت:مهتا چرا خودتو فريب ميري؟مگر تو نگفتي كه اون ميخواد همه چيزو تجربه بكنه.
-ولي نه بشكل زننده اي كه تو تصورش را كردي چه جوري بگم اون ميخواد زندگي را تجربه بكنه.زندگي مقدسه زندگي غير از آلودگيهاس كه بعضي پسرا فكرشو ميكنن.

بهرام سيـ ـگاري آتش زد و در حاليكه پريشانتر افكارش را ميكاويد گفت:ببين مهتا من سعي ميكنم مفهوم حرفهاي تو را بفهمم مقصود تو اينه كه اون نميخواد خودشو تو قفس احساسات يك مرد بندازه.يعني اينكه ميخواد در خارج از حصار بسته يك عشق به تماشا بايسته زندگي را لمس بكنه بسيار خوب ولي كدو آدميه كه وقت عبور از جنگلي گرفتار موجودات وحشي نشه؟
احساس ميكردم كه حسادت عاشقانه چشمهاي بهرام را به روي واقعيات بسته است.بنظر او نوري فقط يك راه در پيش داشت يا عشق او را بپذيرد يا مثل يك دستمال در دست پسران متعدد آلوده شود!

در حالي كه ميخواستم به او ثابت كنم اگر دختري حاضر نيست فورا خود را تسليم يك مرد كند دليل آن نيست كه در دست مردان ديگر چركين شود.
-ببين بهرام شايد من نتونستم ايده نوري را به تفهيم كنم پس بگذار زمان همه جيز را روشن بكنه.
بهرام ته سيـ ـگارش را زير پا خاموش كرد نگاهي دوستانه بمن انداخت و گفت:ممكنه شانسي داشته باشم؟
لبخندي زدم و گفتم:بازم منتظر آينده ميشينيم.
بهرام با لحني خسته گفت:ميبخشي!سلام منو به مهران نامزد خودت برسون.اميدوارم از من نرنجيده باشي
وقتي بهرام از من دور شد احساس كرد م كه او براي نخستين بار در زندگي عاشق شده است پيام عشق رنگ و بوي عشق از چشمانش از حركت عصبي دستهايش از نگاه كردنش آشكارا خوانده ميشد من بارها پسراني را كه در تب عشق ميسوختند ديده بودم حتي در آنروزها كه نگاه مهران در تب عشق شعله ور بود بارها او را بدقت نگاه كرده بودم در هنگامه تب عشقي كه گريبانگير پسرها ميشد هميشه يك نوع التماس دادخواهي و معصوميت ميخواندم اما در چشمان بهران عصيان ميديدم و حتي ميترسيدم اين عصيان تب آلود همه چيز را بسوزاند و خاكستر كند در اين افكار بودم كه صداي گرم ودوستانه نوري بلند شد.
-مهتا چه خبرته؟مگه ديشب كشتيهاي بابات تو اقيانوس هند غرق شده...
به نوري نگاه كردم او در فاصله چند قدمي من ايستاده بود دنباله گيسوي بلندش با دست نسيم پاييز بنرمي موج ميگرفت لبخندش مثل الماس قلب را ميبريد و تمناي نوازش را در هر دلي بيدار ميكرد.

آه خداي من تويي عزيزم چقدر خوشگل شدي !تو امسال بچه هاي دانشگاه را نفله ميكني.
نوري خنديد و كنارم نشست بوسه اي روي گونه ام نشاند و گفت:اي دختر چشماتو درويش كن.راستي يه نامه از مامان داشتم خيلي سلام رسونده بود.
-متشكرم عزيزم.
-نوشته يكماه ديگه 2تا بليط رفت و برگشت با هواپيما برامون ميفرسته كه من و تو با هم بريم تهرون.
-من چرا عزيزم؟
-براي اينكه تو بهترين دوست مني.مامان ميخواد بهترين دوست دنيا را ار نزديك ببينه.
دستش را گرفتم و فشردم و قلبم از اين همه مهرباني و صداقت به لرزش در آمد.

روزها از پس هم ميگذشتند زندگي با افسانه هايش در ما جوانان جاري بود فضاي آرام دانشگاه با ورود دسته دسته دانشجويان دوباره از هياهوي هميشگي لبريز ميشد دخترها و پسرها زير درختان بلند و كوتاه باغ بيكديگر خوش آمد ميگفتند.از تعطيلات خود با صداي بلند حرف ميزدندآنها چون آب چشمه ساران ميجوشيدند و راز زندگي را در زير حبابهاي جوشان دل خود در گوش هم نجوا ميكردند .حالا ديگر دانشگاه رسما افتتاح شده بود بچه ها طبق برنامه در كلاسهاي خود جا ميگرفتند دوستيهاي قديمي عميقتر ميشد و دوستيهاي جديد شكوفه ميزد.من و مهران در سال دوم نشسته بوديم و نوري در كلاس اول جا گرفته بود اما بمحض اينكه گلاس تعطيل ميشد ما با هم جفت ميشديم.با هم قدم ميزديم با هم به رستوران ميرفتيم ناهار ميخورديم عصرها با هم به گردش ميرفتيم و شب وقتي بخوابگاه برميگشتيم ساعتها در بستر دراز ميكشيديم و حرف ميزديم.

همانطور كه انتظار ميرفت نوري چون الماس در انگشت دانشگاه شيراز درخشيدن گرفت.پسران دانشكده هاي مختلف دانشگاه دسته دسته به تماشاي نوري ميامدند هر جا كه نوري قدم ميگذاشت انگار كه خورشيد پرتوي از خود به آنجا افكنده است.
دخترهاي دانشگاه هم در اين تحسين دسته جمعي شركت داشتند و زيبايي شكوهمند اين پريزاد دانشگاه ما آنقدر معصومانه و دلپذير بود كه نه تنها شعله هاي سرخ حسادت را در چشم دختران خاموش ميكرد بلكه آنها نيز همصدا با پسرها به تحسين اين زيباي لطيف ميپرداختند.نوري حتي مرزهاي زيبايي را در شهر خيالپرور شيراز شكسته بود وقتي عصر قدم زنان راهي خيابان زند ميشديم فوجي از مردان شيرازي سرود تحسين بر لب بدنبال ما حركت ميكردند.

نوري حقيقتا نور و روشنايي چشمان شيراز بود پسرهاي همكلاس نوري از همان نخستين لحظات براي دوستي با نوري صف بستند هر كدام سعي ميكردند بنوعي خود را به نوري نزديك كنند و گاهي اين پسرهاي جوان و تازه بالغ براي جلب توجه نوري رفتار و حركات خنده آوري از خود نشان ميدادند.يكروز يكي از آنان نامه اي نقاشي شده را در لا به لاي كتاب نوري گذاشته بود و اين نقاشي آنقدر شيرين و ديدني بود كه نوري آنرا بديوار اتاقش كوبيده بود.
پسر عاشق پيشه در اين تابلو براي اينكه احساساتش را نشان بدهد خودش را در حالي تصوير كرده بود كه سرش را با كارد جدا كرده و در كف دست گذاشته و بعلامت عشق پاك به نوري تقديم كرده بود!
نوري مثل هر دختري كه ار محيط بسته و دخترانه دبيرستان وارد دانشگاه ميشوند با لذت كودكانه اي به فضا و محيط دانشگاه عشق ميورزيد پيوسته در بين همگلاسان ميخراميد و افسون ميريخت.
سپاس شده توسط: admin ، sa armani
#7
فصل ۲ (۳)

فصل فصل پاييز بود فصلي كه احساسات عاشقانه را بيشتر در قلب جوانان به عصيان مي اندازد و نوري گاه خسته از ابراز ان همه احساسات عاشقانه كه دائما نثارش ميشد به اتاقش پناه ميبرد و كتابهاي شعري كه مادرش مدام از تهران برايش مي خريد و پست مي كرد ميخواند.گاهي كه سرزده به اتاق نوري ميرفتم اشك هاي گرمش را مي ديدم كه مثل دانه هاي شبنم روي گونه هاي قشنگش مي لغزيد.1 شب وقتي در اتاق من نشسته بوديم ومثل هميشه از محيط دانشگاه با هم حرف ميزديم ناگهان از نوري پرسيدم
-راستي مدتيه از بهرام خبري نيست مثل اينكه تو دماغ پسره را حسابي به خاك ماليدي .
نوري اول سكوت كرد و بعد شانه هايش را بالا انداخت و گفت
- اون اقا به اندازه كافي سرگرمي دارن
نوري اين جمله را طوري گفت كه حس كردم نظر خصمانه اي نسبت به بهرام پيدا كرده است
-مقصودت چيه نوري
نوري مثل هميشه خيلي مؤدبانه از پاسخ خودداري كرد و موضوع ديگري را مطرح كرد ولي وقتي به اتاقش رفت صداي راديو ضبطش بلند شد من ميدانستم كه نوري وقتي دلتنگ است يا از چيزي رنج ميبرد و موسيقي پناه مي برد و در ذهنم به دنبال رابطه اي بين موسيقي امشب و بهرام و نوري مي گشتم .بهرام بعد از ان گفتگو در باغ ارم ظاهرا ارام شده بود و كمتتر در اطراف نوري مي چرخيد و وقتي هم همه ي كلاس ها افتتاح شد خود را در ميان دوستان همكلاسي پنهان كرد . او چون سال گذشته هر روز با يكي از همكلاسان رنگارنگ خود سوار اتومبيل اسپرت قشنگش مي شد و به گردش ميرفت يا در رستوران ها ديده مي شد گاهي حس مي كردم او در نمايش دوستان رنگانگ خود به ديگران مخصوصا افراط ميكند.
1روز عصر من و مهران او را در كازبا كنار دختري ديديم و مهران با لحن فيلسوفانه اش خطاب به من گفت :
-بعضي ها اينطوري انتقام شكستهاي خودشون را ميگيرند !
من از پشت پرده دود سيـ ـگار به بهرام نگاه كردم مهران راست ميگفت چون به محض اينكه بهرام ما را ديد در بروز حركات عاشقانه پيش از انكه شايسته ي او بود مبالغه مي كرد دختري كه در كنارش نشسته بود دختري قد بلند لاغر اندام و نسبتا زيبا بود . من او را ميشناختم اسمش نيلوفر بود ولي بچه ها او را نيلو صدا ميزدند .خيلي مهربان عاشق پيشه واندكي نا ارام بود بچه هاي دانشكده وقتي از او حرف مي زدند ميگفتند 1 سيمش سوخته !و اين اشاره به به سبك سري هايي بود كه گاه از خودش نشان ميداد اما انقدر مهربان بود كه هيچ كس توي ذوقش نمي زد . در همين لحظات ناگهان نوري بي خبر وارد كازبا شد و در حالي كه چهره اش مثل هميشه از خنده شكفته بود كنار من نشست .
-حوصله ام سر رفت مگه اين بچه ها ادمو ول مي كنن
مهران چشمكي رندانه اي زد و به بهرام اشاره كرد . بهرام طوري قرار گرفته بود كه اگر 1 زاويه 30 درجه ميچرخيد او را ميديد
سپاس شده توسط: admin ، sa armani
#8
فصل ۲ (۴)
اما بهرام مستقيما در زاويه ديد من قرار داشت و من ميدديم كه بهرام از حضور نوري كاملا خود را باخته است رنگش سپيد شده بود و در تمام حركاتش بكنوع دستپاچگي و خود باختگي ريخته بود.اين حالت او آنقدر ناشيانه و آشكار بود كه نيلو هم متوجه شده بود و او را با نگاه پرسشگرش آزار ميداد.مهران براي نوري سفارش يك قهوه داد و نوري كتاب شعري كه مادرش پست كرده بود جلوي من گذاشت و گفت:مهتا بخون معركه س...اما من نگرانتر از آن بودم كه بتوانم گتاب شعر بخونم.بهرام براي اينكه توجه و شايد حسادت نوري را تحريك كند بلند بلند حرف ميزد و دست آخر وقتي ديدي نوري غرق در افكار خود و كتاب شعر است عمدا با دست ليوان آب سردش را از روي ميز بزمين انداخت و نوري ر متوجه خود كرد.
هرگز آن لحظه عجيب را فراموش نميكنم.نوري بطرف صدا برگشت و ناگهان نگاهش روب چهره بهرام و نيلو ماسيد.نيلو بدون توجه به حضور ديگران روي پاي بهرام خم شد و مادرانه شلوار بهرام را كه خيس آب شده بود با دستمال خشك ميكرد و بهرام با لبخندي غرور آميز به ميز ما نگاه ميكرد و بعد مخصوصا از جا بلند شد و با مهران و من سلام عليك كرد و دست نيلو را گرفت و به سر ميز ما آمد.
-اجازه ميدين پيش شما بنشينيم؟
مهران نگاهش را كه مملو از ترديد بود بمن دوخت اما بهرا م منتظر پاسخ مهران نشد و خودش كنار مهران و نيلو را كنار من نشاند.من به نوري نگاه كردم او با آرامش خاصي حضور بهرام و نيلو راتحمل ميكرد بهرام نگاهي به نوري انداخت و گفت:سلام نوري خانم ميبخشين من اصلا متوجه شما نشدم!
بهرام كاملا تظاهر ميكرد يكريز حرف ميزد نيلوفر با ناباوري بدهان بهرام كه هميشه كم حرفترين بچه دانشگاه بود خيره خيره نگاه ميكرد.من منتظر يك فاجعه يك مصيبت بودم بهرام كتاب شعر را از روي ميز برداشت و نگاهي بر روي جلد كتاب انداخت.
-آه از موج نوعي هاست خوب كدومتون زبون اين موج نوعي ها را ميفهمين؟
من به نوري نگاه كردمنوري موهاي بلندش را از پيشاني كنار زد و گفت:خوب معلومه شما شاگرد رشته ادبيات نيستين!
بهرام ناگهان سرخ شد و لي سعي كرد با آرامش خود اين جمله طعنه آميز را تحمل كند.
-آه پس كتاب ماي شماست معذرت ميخوام!
نوري كه كاملا تحريك و برافروخته شده بود رو به بهرام كرد و گفت:من شنيدم كه نيلوفر خيلي خوب شعر ميفهمه خودش هم موج نوعيه!نيلوفر كه همچنان در مغزش بدنبال رابطه اي بين اين جملات خصمانه و اين رفتار عجيب ميگشت بزحمت لبخندي زد و گفت:آه بله نه!يعني من به شعر علاقه دارم.نوري كه حالا كاملا بر اعصابش مسلط شده بود خطاب به بهرام گفت:خوب چرا معلوماتتان را در زمينه شعر پيش خانم تكميل نميكنيد؟موج نو را بايد اول فهميد بعد حس كرد مگه نه خانم؟
نيلوفر همچنان دستپاچه و غير عادي گفت:بله اين يه واقعيته!وقتي يه موج نو از راه ميرسه خيلي ها نيمتونن خودشون رو با اون تطبيق بدن درست مثل موجي كه رو دريا يه مرتبه رو آدم سوار ميشه.
توضيح مفصل نيلو در ميان جمع با سك.ت روبرو شد او گنگ و دستپاچه پرسيد:مگه من حرف بدي زدم؟نوري با لحن مهر آميزي گفت:نه بهيچوجه با وجود اين آدمها مختارن كه از موج نو خوششون بياد يا نياد؟بهرام كه بكلي درمانده شده بود خطاب به مهران گفتكمهران جان ببخش يكمر تبه يادم تومد كه يه قرار ديگه دارم اگه ممكنه شما نيلو را برسونين.
مهران براي اينكه بهرام را از آن موقعيت دشوار خلاص كند دستش را بطرف بهرام دراز كرد .

-
بسيار خوب ما نيلو را صحيح و سالم ميرسونيم!

نيلو كه از اين طرز رفتار بكلي گيج و منگ شده بود تقريبا فرياد زد:بهرام؟بهرام يعني چه؟كجا ميري؟
بهرام بدون توجه به اعتراض نيلو از در رستوران خود را به خارج افكند من به نوري نگاه كردم نوري خيره خيره نيلو را تماشا ميكرد.نيلو سرش را روي دست گذاشت و از لرزش شانه هايش پيدا بود كه اشك ميريزد.نوري با آن مهرباني خاص خود شانه هاي نيلو را بغل زد و او را نوازش كرد .-مهم نيست چيزه مهمي نيست.
نيلو ناگهان سرش را از روي دست بلند كرد نگاهي بمن و مهران و نوري انداخت و با حالت غير عادي كه گاه گاه از ا بروز ميكرد گفت:اينجا چه خبره؟پس بهرام من كجا رفت:و بعد بدون اينكه منتظر پاسخي بشود كيفش را برداشت و از در كازبا خارج شد.وقتي نيلو ما را ترك كرد مدتي هر سه سكوت كرده بوديم مهران مرتبا به سيـ ـگارش پك ميزد من با ظرف بستني بازي ميكردم و نوري نگاه گنگ و غبار گرفته اش در فضا معلق و سرگردان بود.ميخواستم حرفي بزنم بنظرم نوري خيلي شكسته و رنجور مي آمد آن معصوميت خاصي كه در چشمان درشت و سياهش هميشه خانه داشت به مظلوميتي غريب تبديل شده بود توي چشمانش انگار رويا يا خوابي عميق ميگذشت دستهاي كشيده و هنرمند گونه اش روي ميز سرگردات و بي هدف جستجو ميكرد دلم ميخواست سرش را در سينه بگيرم و برايش زار بزنم...فرشته كوچك و معصوم من حسابي در سرزمين سنگلاخي سرنوشت حيران و سرگشته بود...كجا بود؟چه فكر ميكرد؟انديشه خام و تازه پرورده اش اكنون در جستجوي گشودن كدام معماي لاينحل سر ميكرد؟دستهاي قشنگش در كدام باغ انديشه ميوه حكمت زندگي را ميچيد؟
مهران كه روي هم رفته پسري ساكت و كم حرف است نگاهي پرسشگر بمن انداخت ميدانستم كه ميخواست بپرسد چه بايد كرد؟من شانه ام را بالا انداختم....مهران خطاب به نوري گفت:نوري متاسفم!
نوري از سرزمين تصويرها خارج شد نگاهي بمن و مهران انداخت هنوز پيچهاي اضطراب در بركه چشمانش موج ترس و ترديد ميريختند بزحمت لبخندي زد و گفت:منم متاسفم!
من براي آنكه به آن گفتگوي غم انگيز پايان دهم با سر و صدا گفتم:خوبه بسه ديگه چرا مثل عزادارها نشستيم از رستوران بريم بيرون يه كاري بكنيم يه شلنگ تخته اي بندازيم!
من ميدانستم كه تنها يك عصيان ميتواند بار اندوهي كه بر دوش ظريف توري نشسته است بر زمين بريزد.نوري بدون ذره اي اعتراض از جا بلند شد مهران سيـ ـگارش را بمن داد و به شوخي گفت:عزيزم مواظب جاي دندانهايم روي فيلتر سيـ ـگار باش .مهران عادت داشت كه هنگام كشيدن سيـ ـگار فيلتر را گاز بزند و نقش دندانهايش را روي فيلتر حك كند و بعد جاي دندانهايش را رو فيلتر بهمه نشان دهد و با لحن فيلسوفانه اي زمزمه كند غرض نقشي است كز ما باز ماند!
نميدانم چرا در آن لحظه منهم با حالتي عصبي دلم ميخواست سيـ ـگار را گاز بزنم و حتي چند لحظه بعد حس كردم كه فيلتر سيـ ـگار را دارم ميجوم.ما وارد خيابان شديم نوري بخود ميپيچيد ميلرزيد ميغريد .دنباله موهاي بلند و پيچانش را چ.ن آبشاري از شب اسرار آميز مشرق زمين روي شانه هايش ريخته بود آن موجود بلند و ظريف گاه مثل پرنده اي در فضا پرواز ميگرفت انگار كه كاكلي جنگلهاي نا آرام بود كه از ترس شبيخون شكارچي فرار ميكرد و جيغ ميكشيد... گاه چون زن هوس بازي هوا را از امواج عطر و زنانـ ـگي خود ميپوشاند كم كم دخترها و پسرها كه در كنار ما راه ميرفتند متوجه حالات عصيان زده نوري ميشدند الهه زيبايي دانشكده پس از آن حادثه همه خشم و خروش خود را در فضاي سرخ فام فرو ميريخت اگار من شاعر بودم در آن لحظه ميتوانستم زيباترين و فتنه انگيزترين تابلو را در تجسم يك عصيان خلق كنم.او درختي بود كه در شاخ و برگش طوفاني غلغله ميكرد او جامي بود كه در آن شراب سرخرنگ هستي ميجوشيد رودخانه اي بود كه دست افشان و پاي كوبان خود را بيترديد به سنگها و گدارها ميكوبيد و من اينهمه شور و لطافت را در زيباترين قالب هستي تماشا ميكردم.حالا روزگار درازي از آن حال و همواي جادوگرانه نوري ميگذرد اما هر وقت به كازبا ميرروم دست مهران را ميگيرم و ميگويم:نگاه كن نوري!آنوقت يك بار ديگر آن اندام زيبا آن دو چشم ستاره گون آن پروانه ظريف رقص ان را ميبينم كه انگار در يكي از معابد قديم و در لحظه قرباني مقدس آخرين دم حيات را به سينه هاي جوان خود فرو ميدهد.در آن لحظه بود كه حس كردم نوري با همه قلب عاشق بهرام است.حس كردم او عليرغم ميل باطني اش در آشيانه عشق فرود آمده است.
ساعت 11.5 شب بود كه به خوابگاه بازگشتيم چراغ اغلب اتاقهاي خوابگاه دختران خاموش بود مطمئنا اگر نيم ساعت ديگر تاخير داشتيم مورد بازخواست قرار ميگرفتيم...مهران تا ستينگ روم خوابگاه ما را همراهي كرد و آنجا به هر كدام از ما يك سيـ ـگار تعارف كرد و گفت:بياييد دختران حوا!اميدوارم امشب خوابهاي خوش ببينيد.
اما وقتي ديد هيچ كدام از ما به اين شوخي بي نمكش نخنديديم لبخندي زد و گفت:آه ببخشيد!...حرف بدي زدم!....اميدوارم فقط امشب خوب بخوابين!
من دلم براي اينهمه صداقت و محبت نامزدم سوخت.برگشتم و چهره اش را نوازش كردم و اين حركت من آنقدر سريع و گيج كننده بود كه مهران مثل ديوانه ها از خوابگاه بيرون دويد.
در سكوت وارد فلت مشتركمان شديم نوري يكراست به اتاق خودش رفت و منهم بي حوصله ئارد اتاقم شدم.آنقدر بيحوصله كه بزودي همه چيز را در هم ريختم.اتاق من به جنگلي از اشيا آواره تبديل شده بود بزودي لباس خوابم را پوشيدم و بدون آنكه حوصله پاك كردن آرايش صورتم را داشته باشم سيـ ـگاري كه مهران بمن داده بود آتش زدم پيج راديو را باز كردم و خودم را روي بستر انداختم ...از پنجره هواي خنكي بداخل اتومبيل ميريخت گاهي آواز بلبل سرگشته اي را ميشنيدم كه در آن نيمه شب قصه عشق اسرار آميزش را سر ميداد...از راديو موسيقي نرم و ملايمي پخش ميشد و در همين لحظه در باز شد و نوري در لباس بلند و لغزان خواب در حاليكه موهايش را در طرفين چهره اش ريخته بود و فنجان قهوه اي در دست داشت در چهار چوب در قرار گرفت.وقتي نزديكتر شد بوي رخوت انگيز قهوه دماغم را پر كرد به نوري خيره شدم چشمانش مثل دو الماس در شب تاريك ميدرخشيد.لبهاي گوشت آلودش را روي گونه هام گذاشت و گفت:ميبخشي مهتا!حالم اصلا خوب نبود نميتوانستم تنها بمونم.
او كنار من روي بسترم نشست.يك قطره اشك از چشمانش فرو چكيد و از روي گونه هايش كه سرخ و متورم شده بود راه گشود..
نوري از چيزي رنج ميبرد بايد با او حرف ميزدم..
-نوري خواهش ميكنم حرف بزن من بهترين دوست تو هستم!
نوري از پس مه اشك نگاهش را بمن دوخت بعد سرم را در آغوش گرفت و بوسيد..
-آه!تو بهترين دوست مني!تو ميتوني بمن كمك كني!
گفتم:ن.ري جان تو هر چه بخواهي هر كاري كه بخواي انجام ميدم!نوري روي بستر من جابجا شد پاها يش زا بغل زد و گفت:موضوع اينكه چيزي براي گفتن ندارم!پرسيدم :تو از جريان امشب ناراحت شدي؟
-نه!اصلا مهم نيست!بمن چه كه بهرام نيلو را دوست داره؟
دست نرم نوري را در مشت گرفتم و گفتم:نوري ولي تو ميدوني كه بهرام فقط تو را دوست داره اين فقط يكنوع تظاهره.
نوري لبخند تمسخر آميزي زد .
-آه تظاهر!تظاهر !چقدر از اين كلمه متنفرم.
-ولي اون تو را دوست داره تو بايد اينو حس كني.
نوري كاملا گيج و مضطرب بنطر ميرسيد انگار با خودش و همه آن احساسي كه پيكر او را در مشتهاي نيرومندش گرفته بود ميجنگيد...
-من از كجا بدونم آه تازه اگرم بدونم چيزي در من تغير نميكنه چون من نميخوام خودمو باسارت بندازم..
او كاملا با خودش لجاجت ميكرد او بي آنكه خودش بخواهد عاشق شده بود عشق از چشمانش از نگاهش حتي از پوست تنش ميتراويد!
-ببين عزيزم تو بيهوده مقاومت ميكني چشمان تو همه چيزو بمن ميگه اونا ار بهرام حرف ميزنن اونا از يه عشق بزرگ حرف ميزنن آخه چرا اينقدر لج ميكني؟
در اين لحظه ناگهان نوري خودش را بمن آويخت و با صداي بلند زار زد.او آنقدر همانجا و در آغوش من گريه كرد كه بخواب رفت و من تا نيمه هاي شب همانطور بي حركت مانده بودم كه خواب ناز اين دختر احساستي را بهم نزنم.
با طلوع سپيده دم زتدگي باز در شكل عادي خود بحركت افتاد من و نوري مثل اينكه چنين اتفاقي نيفتاده عازم كلاس درس شديم...نوري بعد از آن خواب طولاني ارامش خود را بازيافته بود تا عصر آنروز حتي يك كلمه هم درباره ماجراي ديشب حرف نزد اواسط روز بود كه مهران با اصرار دنبال ماجراي ديشب از من پرسيد و من در چند كلمه سر و ته ماجرا را بهم آوردم مهران هم با لبخندي زوركي گفت:ميدان شما زنها مثل زنجير بهم بافته شدين باشه ولي اگر كمكي از دستم بر آد دريغ نميكنم.
تمام روز ما به حرفهاي معمولي گذشت و شب خيلي زود به خوابگاه برگشتيم مهران اصرار داشت كه كمي با هم قدم بزنيم ولي نوري اين پيشنهاد را رد كرد و منهم صلاح ديدم كه نوري را تنها نگذارم.
سپاس شده توسط: admin ، sa armani
#9
فصل ۳ (۱)
محيط خوابگاه دخترانه يك محيط كاملا دوستانه و گرم و خواستني است ما دخترها همه به اسم كوچك يكديگر را صدا ميزنيم همه از قصه دلهاي هم آگاهيم گاه براي آنكه بتوانيم بار اندوه دوستان خود را سبك كنيم از هيچ فداكاري دريغ نميكنيم آنشب وقتي بچه ها فهميدند كه ما خيلي زود به خوابگاه آمده ايم همه در فلت ما جمع شده بودند هر دختري حرفي ميزدفاصله عقايد ما دخترا خوابگاه زياد است ولي هيچكدام روي عقيده خاص خود نمي ايستيم.خيلي زود بنفع طرف ديگر بحث را تمام ميكنيم و همين خصوصيت باعث آن شده است كه ما دوري از خانواده و زندگي در محلي غريب را به آساني تحمل كنيم.آنشب در فلت ما بيش از 15 دختر اجتماع كرده بودند از جكهاي مخصوصي كه دختران هيچوقت در جلو پسرها جرات تعريف كردنش را ندارند تا حرفها و پيامهاي بسيار بسيار خصوصي در فضاي هال ما پر پر ميزد .ما بيش از 2 ساعت وراجي كرديم و بعد بچه ها پراكنده شدند وقتي 2 نفري تنها شديم نوري آهي كشيد و گفت:مهتا من اين بچه ها را خيلي دوست دارم چقدر ساده و مهربونند.هنوز من در جستجوي جوابي براي اظهار نظر نوري بودم كه يكي از دخترها بداخل اتاق سرك كشيد و با لحن شيطنت آميزي به نوري گفت:آهاي ملاقاتي داري.
من و نوري بهم نگاه كرديم .نوري حيرت زده پرسيد:كيه؟از تهرون اومده؟
دختر چشمكي زد و گفت:خودت خوبه بري نگاه كني خوش بحالت.
نوري كاملامردد بود ولي من بطرف در خروجي هلش دادم
-برو دختر آدم خور كه نيومده.
نوري از اتاق خارج شد ولي من طاقت نياوردم كه او را تنها بگذارم بدنبال او راه افتادم كه ناگهان از حيرت بر جا خشكيدم .بهرام بود!
من ايستادم و نوري با قدمهاي شمرده جلو رفت بهرام سرش را پايين انداخته بود ولي سلام مودبانه اي كرد.
-سلام
نوري كه كاملا دستپاچه و رنگش سرخ شده بود پرسيد:با من كاري داشتين؟
بهرام آن پسر جوان كه در مقابل زيباترين دختران كوچكترين ضعفي از خود نشان نميداد تقريبا گنگ و لال مانده بود و بعد با لكنت زبان گفت:نه!يعني آره!ميخواستم از واقعه ديشب معذرت بخوام.
نوري به آرامي روبروي بهرام نشست من از فاصله چند قدمي آنها را ميديدم .بهرام پيراهن اسپرت زرد رنگي پوشيده بود كه جذابيت مردانه اش را چند برابر ميكرد .موهاي سرش از حد معمول بلندتر بنظر ميرسيد كمتر بچشمان نوري نگاه ميكرد كلمات را گم ميكرد و بزحمت حرفهايش را ميزد.
-من من باور كنيد منظوري نداشتم حادثه همينطوري ناگهاني پيش آمد.
نوري با دست موهايش را كناري زد روي دست لطيف او نيز دانه هاي ريز عرق نشسته بود حس ميكردم كه هر 2 نفر با دامني پر از شكوفه هاي عشق بهم نزديك شده اند اما جرات اينكه يكي از شكوفه ها را بهم تعارف كنند نداشتند.نوري بزحمت گفت:عيبي نداره!من...من يعني البته.....بمن مربوط نيست.....يعني مربوط نبود!
بهرام ناگهان سرخ شد و اين بار خيلي روشنتر گفت:ولي من خيال ميكردم براي شما مهمه كه اومدم عذرخواهي!
نوري كه ناگهان متوجه شده بود اشتباه بزرگي در مكالمه مرتكب شده با عجله گفت:ببخشين!منظورم اين نبود !يعني مقصودم اينكه عيبي نداره!خوب معمولا از اين اتفاقات ميافته.
بهرام كه حالا اندكي آرامتر شده بود گفت:موضوع اينكه نيلو دختري عجيب غريبه خودشو زيادي به آدم ميچسبونه.
نوري در جواب گفت:خوب مگه عيبي داره!نيلو دختر خوبيه!
بهرام دوباره برافروخته شد.
-يعني شما توصيه ميكنيد كه من با نيلو.....
نوري حرفش را قطع كرد و گفت:البته خودتون بايد تصميم بگيرين بالاخره اين به زندگي شما مربوطه!
بهرام ناگهان از جا بلند شد و با لحن خشني گفت:خيال ميكردم بزندگي شما هم مربوطه!خوب....!...ميبخشين!من اشتباه كرده بودم.
قبل از آنكه نوري حرفي بزند بهرام بسرعت ار در ستينگ روم خارج شد.و نوري را پريشان و افسرده بر جاي گذاشت.نوري هراسان به اطراف نگاه كرد و همينكه چشمش بمن افتاد خودش را بي پروا در آغوشم انداخت.
-خدايا من چكار بايد بكنم؟
نوري را بداخل اتاق برگرداندم اما تا آمد دوباره اين ملاقات را توضيح بدهد گفتم:نوري جان من همه چيزو شنيدم!
-پس من بايد چجور جواب ميدادم؟
-هيچي عزيزم اون براي اعتراف عشقش پيش تو آمده بود من بهرامو خوب ميشناسم ميخوام بگم اين شايد اولين باري بود كه براي اعتراف عشق پيش يك دختر آمده بود.اگه مهران آنقدر خوب نبود حتما حسوديم ميشد جاذبه تو وحشت انگيزه!
نوري كه هاج و واج بدهان من خيره شده بود گفت:ولي من نميتونم...نميتونم....منكه از اول بتو گفته بودم.
من خوب ميدانستم كه نوري چه جنگ طاقت فرسايي را با خودش شروع كرده است
سپاس شده توسط: admin ، sa armani
#10
فصل ۳ (۲)
.او از خاطره يك عشق لبريز بود و دلش در اشتياق تقدس آميزي ميلرزيد.در اينگونه حالات مزاحمش نميشدم و به بهانه اي اتاقش را ترك ميكردم تا او در روياهاي جواني به جستجوي خويش ادامه دهد.
اما آنشب كمي بيشتر در اتاقش ماندم و گفتم:نوري تو نميخواهي در جشن تولد من شركت كني؟
نوري كه غرق در تفكرات رويا آميزش بود ناگهان از جا پريد و مرا در آغوش كشيد

-عزيزم تو چه اصراري داري كه انقدر با خودت بجنگي؟
-ولي من نميخوام نميخوام!
با عصبانيت خطاب به او گفتم:ولي تو بمن و خودت دروغ ميگي تو اونو دوست داري تو اونو ميپرستي ولي تو هم مثل هر موجود خودخواه ديگه اي ميخواي خويتو با حرفهاي عجيب و غريب و من در آوردي گول بزني اما مطمئن باش همانطور كه همه در جنگ با احساسات شكست خوردن تو هم شكست ميخوري!عشق سال و ماه نميشناسه عشق منتظر تصميم من و تو نميشه عشق وقتي از راه رسيد همه گذشته ها را ويران ميكند تو و اون هر دو تا عاشق هم هستين و اين بازيها هم بالاخره يه روز تموم ميشه.
نوري ئستها را روي شقيقه اش فشرد و فرياد زنان گفت:من نميخوام نميخوام خداي من !... عشق بدبختي مياره عشق آدمو بيچاره ميكنه و بعد مثل آدمي كه در ميان امواج تنها و بي پناه افتاده باشد خودش را بمن رسانيد و بدستهايم چسبيده و گفت:مهتا خواهش ميكنم!خواهش ميكنم كمكم كن!من از اين عشق ميترسم من بمادرم بپدرم به همه قول دادم كه فقط درس بخوانم!من ميترسم.
صداي گريه غم انگيز نوري در خوابگاه دختران پيچيده بود .اما ما دختران خوابگاه به اين زاريها و گريه ها عادت داريم هر وقت دختري در خوابگاه گريه ميكند شانه ها را بالا ميندازيم و ميگوييم:خوب بگذار سبك بشه!
و حالا نوري اولين گريه بلند خود را در خوابگاه دختران سر داده بود و من سعي ميكردم او را كه اسير احساسات متضاد شده بود آرام كنم.
از آنشب به بعد هر وقت به چشمان درشت و سياه نوري خيره ميشدم جادوي غم پنهاني عشق را در عمق آن ميديدم .نوري خاموش بود لبهاي قشنگش كه رنگ گيلاسهاي قرمز روشن را داشت بسته بود اما چشمانش حرف ميزد قصه ها ميگفت و گاه چنان در سكوت سكوت سنگين خود فرو ميرفت كه حرفهاي مرا نميفهميد.
در قلب پاك و ساده دخترانه او من رويش جوانه هاي عشق را حس ميكردم آفتاب گرم جنوب ايران جوانه هاي عشق ار در مزرعه دل نوري ميپرورانيد.نوري بيشتر كتاب ميخواند قصه دلدادگيها و شوريدگيهاي عشاق را با سماجنت مخصوصي در كتابها دنبال ميكرد وقتي براي ديدن انتخاب ميكرد حتما عاشقانه بود تا باران گريه را بر گونه هايش جاري سازد.او در دستهاي مخملي و نرمش لاله هاي سرخ عشق را به آرامي پرورش ميداد .بعد از واقعه آنشب من بهتر ديدم كه نوري را آزاد بگذارمتا در آرامش خيال با احساس خود خلوت كند نوري چند روزي ساكت بود با اينكه من گرفتار درسهاي فشرده خودم بودم اما در فرصتهاي مناسب بهرام و نوري را زير نظر ميگرفتم بهرام هم وضعي مشابه نوري داشت.من گاه از نزديك و گاه از دور او را ميديدم كه آرام و ساكت از كلاس درس مستقيما به خوابگاه خود ميرود و در لاك سكوت خود ميشيند.كمتر او را در پاتوقهاي دانشجويان ميديدم م عجيب اينكه او هيچگونه تلاشي براي نزديك شدن به نوري هم نميكرد.گاهي جدايي و دوري آخرين دارويي است كه براي عشاق جوان تجويز ميشود.آنها براي اينكه آتش گرم و شعله خيز عشق را در قلبهاي خود خاموش كنند نااميدانه به دامن سكوت چنگ ميزنند در خلوت خود فرو ميروند چشمانشان را بروي معبود و معشوق خود ميبندند اما چگونه ميتوان چشم دل را بست و دلي را به حصار كشيد؟
به عقيده من قلبهاي جوان و عاشق هميشه در پروازند در خواب و رويا يا در بيداري آنها فانوس بدست در جستجوي آفتاب گرمي بخش عشق جاري هستند و فاطله راه را با بزرگ كردن حجم قلبهايشان پر ميكنند من ميدانستم كه همه تلاشهاي نوري و بهرام براي خاموش كردن اين حريق تند و سوزان بي نتيجه است.روزهايي بود كه منهم از مهران ميگريختم خود را به ديوار آهنين تنهايي ميبستم اما دل من پيوسته بطرز خيال انگيزي در پرواز بود و افسانه سكوت و فرار مرا نقش بر آب ميساخت.تا اينكه يك روز غروب وقتي كتابهايم را تا زده و روي نيمكت سپيد باغ ارم نشسته بودم ناگهان احساس كردم كه صدايي زنگي جادويي برخاست .انگار اين زنگها را بپاي صدها فرشته نامرئي و خيال انگيز بسته بودند و خالا آنها در كنار من ميرقص يدند و پاي ميكوبيدند در آن لحظه صداي زنگها همراه عطر گلهاي سرخ شيراز و درخشش الماس گون خورشيد صبح جنوب مرا در يك فضاي جادو انه قرار داد.احساس كردم ككه زنگها لحظه به لحظه شور انگيز تر مينوازند چشمانم رنگهايي ميبيند كه هيچگاه آنطور حقيقي نديده بودم نيمكتي كه رويش نشسته بودم ساقه هاي درختان زمين و چمنهاي زيبا حتي آبهايي كه از زير درختان ميگذشتند چون خميري نرم و منعطف بودند در آن فضاي نيم خفته و مستي بخش و در متن آواز دنگها ناگهان صداي گرم او را شنيدم كه ميگفت:تنهاييد؟
-بله تنها هستم!
لحظه اي در آن هواي جادو زده و در آن فضاي مخملي و رويا انگيز سكوت برقرار شد و بعد همراه آواي جادويي زنكها باز آن صداي شيرين را شنيدم.
-آيا نميخواهي به تنهاييت پايان دهي؟
مثل جادو زده ها گفتم:آيا تو حاضري مرا با تنهايي عوض كني؟
صداي او كه همچنان به قلبم نزديك ميشد با تمام قدرت تكرار كرد.
بله بله بله.
و بدينسان عشق پاي نرم و آارمبخش خود را بر قلبم گذاشت و من هرگز آن فضاي جادويي آن رنگها و آن صحنه آغاز را از ياد نميبرم.لحظه شكوفا شدن عشق در هر انساني لحظه تولد خلقت و هستي است انگار كه ما انسهانها در آن لحظه شاهد رويش اولين دانه حيات در سطح زمين هستيم و در آن روزها هر وقت من به چهره هاي خسته و غمگين بهرام و نوري خيره ميشدم آن رنگ معصومانه عشق را در چشمانشان ميديدم احساس ميكردم آنها نيز چون من و مهران گام به گام به لحظه شكوفايي عشق به رويش هستي بر سطح زمين به لحظه اي كه زنگها در گوشهايشان بصدا در آيد نزديكتر ميشوند در حاليكه خود آنها خيال ميكردند ذره ذره تابوت عشق را بسوي گورستان پيش ميبرند و اگر چندي بگذرد بادهاي رهگذر خاكستر تابوت عشقشان را هو بسرزمين فراموشي خواهند برد.
صبح يكي از همين روزها نيلوفر را ديدم چشمان روشن و شفاف اين دختر بگودي نشسته بود.در حركاتش يكنوع سرگشتگي و هراس خوانده ميشد همينكه مرا ديد جلو آمد دستم را گرفت و بگوشه اي كشيد و مضطربانه پرسيد:مهتا تو اين روزها بهرامو ديد؟
گفتم بله گاهي اونو ميبينم!
نيلوفر كه دختري غير عادي و عصبي بود با عجله از من سيـ ـگاري خواست آنرا آتش زد و بعد از يك سكوت ممتد گفت:بنظر تو عجيب نيست؟
-چي عجيب نيست؟
-اينكه بهرام اينطوري از همه فرار بكنه؟
آه!بله!درسته بهرامو كمتر ميشه ديد.
نيلوفر بازويم را كشيد و در حاليكه اطرافش را نگاه ميكرد كه كسي صدايش را نشنود گفت:تو هيجي نشنيدي؟
-مقصود!
-ميگن بهرام سخت خواطر خواس.
منكه ميخواستك نيلوفر همه حرفهايش را بزند پرسيدم:عاشق كي؟
نيلو لبخندي زد و محكم به بازوي من كوبيد و گفت:چقدر خنگي مهتا!خب عاشق رفيق تو نوري ديگه!
ناگهان نيلو ساكت شد دو سه پك عميق به سيـ ـگارش زد و گفت:مهم نيست براي من يكي مهم نيست اون هيچ وقت مال من يكي نبود هميشه دو تا شريك داشتم تازه خيلي خوشحال هم ميشم كه بالاخره يكنفر انتقام منو ميگيره!ميدوني ديروز كجا ديدمش؟
-كجا؟
-توي رستوران درجه 3 پشت بمن ايستاده بود ولي ماشينش جلو در بود من كاملا شناختمش!
نيلو بعد بلند بلند خنديد و بدون اينكه با من خداحافظي كند از من دور شد حس كردم بهرام بكلي از گذشته هايش جدا شده است .بله! حالا بهرام درست مثل سفينه اي كه از مراحل مختلف گذشته باشد يك يكي طبقات موشك را جا گذاشته و اكنون در فضاي صاف و روشن آسمان عشق در پرواز بود.او در صفاي شاعرانه صبح در بستر آبي آسمانها هر لحظه بيشتر اوج ميگرفت.خود را در چشمه گرم و پاك عشق شستشو ميداد آلودگيها را از خود ميراند تا در يك صبح روشن در معبد مقدس عشق خود را قرباني سازد.
نوري نيز به آخرين مرحله تقدس و تقواي عاشقانه رسيده بود خيلي كم حرف ميزد نگاهش عميقتر شده بود انگار هميشه در خواب راه ميرفت.بيشتر وقت بيكاري خود را در اتاقش بتنهايي ميگذرانيد.و هر وقت به اتاقش ميرفتم كتابي روي سينه اش بود و خيره خيره به آسمان مينگريست

-جشن تولد تو!تولد تو؟آه خداي من!من چقدر خودخواه و احمقم!چطور من از همه چيز بيخبر بودم.
دستش را گرفتم و گفتم:ببين نوري تو هنوز هم بهترين دوست مني!
ناگهان نوري ساكت شد سرش را پايين انداخت و گفت:ميدونم مهتا! ميدونم كه دوست خوبي نيستم!من خيلي تو خودم فرو رفتم!
دستي به گيسوان بلندش كشيدم
-ميدوني نوري روزي كه تو پيش من اومدي خيلي خوشحال شدم!هنوز هم خيلي خوشحالم ولي يه وقت نگاه كردم ديدم تنها موندم!نوري عزيزه من بيشتر وقتش را تو اتاقش تنها ميگذرونه... من هرگز نميخواستم مزاحم بشم.
نوري مرابغل زد سرش را روي شانه ام گذاشت من صداي و هق هق گريه ميشنيدم.كلمات بزحمت از دهانش كنده ميشد!
-معذرت ميخوام مهتا معذرت ميخوم من خيلي خودخواه شدم من تلافي ميكنم شب تولد تو تلافي ميكنم.
نوري واقعا به آنچه گفته بود عمل كرد نرگس يكي از دوستان ثروتمند شيرازي من پيشنهاد كرده بود كه سالگرد تولدم را در خانه او برگزار كنم.نوري كه از اين ماجرا اطلاع پيدا كرده بود پيشنهاد كرد كه تزيين سالن جشن را هم او بعهده بگيرد و از فرداي آنروز چنان در كار برگزاري جشن تولد من خود را غرق كرده بود كه انگار جشن تولد خودش را برگزار ميكند به محض اينكه دانشكده تعطيل ميشد دست دوست شيرازي ام را ميگرفت و عازم خانه اش ميشد.براي تزيين سالن وسواس عجيبي به خرج ميداد و در جزئيات دخالت ميكرد دوست شيرازي من از اينهمه شور و شوق حيرت زده بود و هر روز خبر تازه اي از سليقه هاي نوري ميداد.
سپاس شده توسط: admin ، sa armani
#11
فصل ۳ (3)
نوري از من خواسته بود كه تا شب جشن مطلقا با به خانه نرگس نگذارم و منهم قبول كرده بودم .
مهران كمي ناراحت بود و غر ميزد او 2 سال بود كه با سليقه خودش جشن تولد مرا برپا ميكرد گفتم ببين مهران هر سكوتي نقطه پاياني دارد!نوري بعد از مدتي سكوت جشن مرا بهانه كرده و داره با زندگي آشتي ميكنه !خواهش ميكنم اين وسيله آشتي را از من نگير!بگذار خودشو حتي براي مدت كوتاهي هم كه شده فراموش كند !
آنروز مهران پاداش اينهمه دوستي و غمخواري را با موافقتي عاشقانه بمن داد.
-باشه مهتا!اگه اينطوريه باشه!منهم مپل تو اين دختر رو دوست دارم من و مهران بين بچه هاي دانشگاه دوستان فراواني داشتيم ولي نتوانستيم بيش از 50 زوج را دعوت كنيم.نوري از طرف من دعوت شد و بهرام از طرف مهران با اينكه من در شادماني و غرور و برگزاري جشن تولدم بود ولي نميتوانستم از فكر برخورد بهرام و نوري در شب جشن خود را خلاص كنم.آيا آنها به آسا ني و سادگي از كنار هم ميگذرند يا در شب تولد من صداي زنگهاي تولد عشق را خواهند شنيد؟
مهمانان خود را براي ساعت 9 شب دعوت كرده بوديم ولي من و نوري و مهران از ساعت 7 قرار بود بمنزل نرگس برويم نوري آنروز بعداز ظهر از آمدن به كلاس خودداري كرد و مرا هم نگذاشت به كلاس بروم او تصميم گرفته بود كه خودش مرا آرايش كند وقتي ساعت 7 من از زير دست نوري بلند شدم به سليقه نوري آفرين گفتم حتي مهران مدتي مقابل من ايستاد و سوت كشان مرا تحسين كرد .
نوري خود را بسيار دخترانه و ساده آرايش كرده بود پيراهن بلند و سپيدي كه او را چون تصوير فرشتگان رويايي و آسماني جلوه ميداد پوشيده بود وقتي 3 نفري وارد منزل نرگس شديم من از ديدن آنهمه سليقه و تزيين چنان ذوق زده شدم كه تا مدتها نوري را در آغوش گرفته و ميبوسيدم.سالن اشرافي خانه نرگس كه با كاغذها و فانوسهاي رنگي جلوه جواني گرفته بود .مشرف به يك باغ بزرگي بود باغي پر از سروهاي بلند و سبز شيراز...
مهمانان به تدريج از راهم ميرسيدند بزودي سر و صدا و شور جوانها آن سالن بزرگ و اشرافي را به لرزه افكند اركسر جوانان دانشجو كه افتخارا در جشن تولد من شركت كرده بود خيلي زودتر از معمول شروع به نواختن كرد.دختران زيبا و دانشجو غرق در ناز و اداي دخترانه رمز جنون جواني را ميگشودند ... همه چيز در اوج هيجان بود موزيك سر و صدا و كلمات كه چون دانه هاي نقل و سكه جيرينگ جيرينگ در زير سقف سالن صدا مي كردند من و مهران در بين مهمانان مي چرخيديم و نوري مثل يك ملكه زيبا و در خشان و پر غرور در پذيرايي از مهمانان مبالغه ميكرد.
2ساعت از جشن گذشته بود كه ناگهان بهرام تنها و آرام وارد شد من از عمق سالن او را ديدم كه در چهار چوب در ايستاده بود و گردن ميكشيد انگار او در پي گمشده اي به داخل سالن آمده بود.من دست مهران را گرفتم و گفتم بريم بهرام اومده!
مهران با شوخي و كنايه گفت:خدايا خودت به فرياد ما برس.
من با سر و صدا از بهرام استقبال كردم و بعد دستش را كشيدم و او را به وسط سالن بردم.در آن هنگامه عجيب و آن سر و صدا كه خاص جوانان است من بدنبال نوي ميگشتم او كجا بود؟آيا ميدانست بهرام آمده است؟نه اون درباره مهمانان از من سوال كرده بود نه من توضيحي به او داده بودم.سر و صداي يك دسته از بچه هاي تازه وارد من و مهران را از بهرام جدا كرد.چند لحظه بعد من انقدر گرفتار دسته هاي تازه مهمانان شدم كه بكلي حضور بهرام را از ياد بردم كه ناگهان مهران دستم را گرفت و كشيد .
-عزيزم معجزه اتفاق افتاد!
-كدوم معجزه عزيزم؟آهان فهميدم تولد من در چنين شبي خود بزرگترين معجزه بوده است!!
مهران خنديد و گفت:اوه اونكه مسلمه!ولي يك معجزه ديگه هم داره اتفاق ميفته نگاه كن!
من به نقطه اي كه مهران در ميان جمعيت نشان ميداد نگاه كردم...آه خداي من نوري و بهرام در كنار هم نشسته بودند.
نگاهشان در هم گره خورده بود آنچنانكه تيزترين و برنده ترين اسلحه هم نميتوانست اين گره را ببرد و بگشايد!حس كردم كه زنگ عشق سرانجام در گوش اين 2 موجود زيبا شيرين و خوب نواخته شده آنها هم براي نخستين بار لحظه رويش گياه هستي را در آغاز خلقت كائنات ميبينند!
دلم ميخواست اركستر فورا آهنگ تولدت مبارك را بزند!بخاطر تولد من...بخاطر تولد عشق دوست من بخاطر زندگي جواني و اميد نتوانستم خودم را نگهدارم دست مهران را گرفتم و در كنار نوري و بهران نشستم.نوري بمن نگاه كرد نگاهش انگار پر از اشك و مملو از آفتاب و زندگي بود.
چهره بهرام ميدرخشيد چه پر شكوه بود من دهانم را د گوش مهران گذاشتم و گفتم:ميبيني لحظه تولد يك عشق را ميبيني؟درست همانطور كه من و تو ديديم.
مهران خوشقلب و مهربان من خنديد و گفت:من صداي زنگ را هم ميشنوم.
من چون طلسم شدگان بر جا ميخكوب شده بودم و از خود پرسيدم:خدايا من چه ميبينم؟
آيا اين منظره با شكوه اين تابلو زيبا حقيقت دارد يا زائيده ذهنخيالباف من است؟
نوري در كنار بهرام چون پرنده اي نرم و سبك در پرواز بود...
احساس ميكردم شب تاريك زندگي آندو زوج زيبا و كطلوب شكافته شده و نوري دلپذير و مقدس سراسر حيات اين 2 كبوتر سپيد و عاشق را روشن كرده است.بگذاريد اين صحنه را از دفترچه خاطرات نوري برايتان نقل كنم:
در آنلحظه نميدانستم چه پيش آمده ؟همه چيز تند و سريع از جلو چشمانم عبور ميكرد من وسط سالن ايستاده بودم كه ناگهان بهرام در برابرم متوقف شد.نميدانم چگونه اين ديدار غير منتظره را توصيف كنم.
حس كردم كه از دريچه چشمان بهرام يكدسته نور سرخ مستقيما بقلبم ميتابد و سينه ام را در حرارت مطبوعي ميسوزاند.دلم ميطپيد و ميسوخت و من در پناه بخار خاكستري رنگ اين حريق ناگهان ايستاده بودم و تسليم بي قيد و شرط خود را به چشم ميديدم.
حس ميكردم نسيمي سحر آميز وزيدن گرفته است .در چشم انداز من درختان سبز و بلند و جويبارهاي لغزنده و نقره گون زير نور پاك و روشن خورشيد ميدرخشيد.همه غبارهاي كهنه و سياه بسرعت و با دستهاي نامرئي باد جارو ميشد و يكنوع سبكي نشاط انگيز يكنوع رخوت دلپذير تمام هستي مرا در بر ميگرفت.
ميخواستم همه مرواريدهاي اشكم را رها سازم.ميخواستم با صداي بلند بگريم ميخواستم با همه قدرت فرياد بزنم اما قدرت هر نوع واكنش روحي و جسمي از من سلب شده بود.
من در وسط سالن ايستاده بودم در حالي كه حس ميكردم روحم را از تن خسته خويش بيرون افكنده ام.من ميديدم كه در آن مجلس پر شكوه و زير تلالو چراغهاي روشن سالن تسليم و ساكت ايستاده ام و بهران با آرامش پايان ناپذيرش هر لحظه گامي ديگر بطرف من بر ميدارد.حس ميكردم از چشمان سياه او جادويي نامرئي بر پيكر من ميريزد و مرا به آخرين مرز عشق ميكشاند.بهرام باز هم جلوتر آمد نه!خدايا نگذار من دست و پا بسته در معبد عشق تسليم شوم.
شبها و روزهاي زيادي من با خود جنيده ام.من در تنهايي خود با همه توانايي به جنگ عشق رفته ام.من زمستان را با بهار عشق تعويض كردم من براي فرار از وادي سرسبز عشق به كوير كوچ كردم و در پيله تنهايي خود را زنداني ساختم. به اميد اينكه هه سحر و جادوي عشق را باطل كنم.اما حالا در برابر آن نگاه عقاب آسا آن دستهاي پر تمنا كه مرا بخود ميخواند تسليم و آرام مانده ام من ميبينم كه نگاه بهرام مرا بسوي خود ميكشد.
بعد نفس گرم بهرام چون نسيمي معطر روي چهره ام پخش ميشود.روح من دوباره در پيكرم فرو ميرود و آهسته و آرام قطره اشكي از چشمانم ميچكد.بهرام روي چهره من خم ميشود و ميپرسد:نوري گريه ميكني؟
او انقدر صميمي و ساده مرا مورد خطاب قرار ميدهد كه انگار سالهاست با هم عاشقانه ترين روابط را داريم.
سرم را بلند ميكنم.حس ميكنم بوي ياس بوي عطر اقاقيا همه جا را پر كرده است.ميگويم:ما كجا هستيم؟بهرام با صدايي كه آشكارا ميلرزد ميگويد:روي زمين!
-نه اشتباه ميكني ما روي ابرها راه ميرويم روي ابرها.
من نفهميدم چگونه از سالن بداخل باغ كوچ كرديم.زير يك درخت بلند سرو روي يك نيمكت كوتاه و باريك كنار هم نشستيم حس ميكردم كه هر 2 از سنگيني بار كلمات بجان آمده ايم هر 2 ميخواهيم از عشق از دوري از فرارها و بازگشتها سخن بگوييم اما چگونه؟
هوا جور مخصوصي سبك و نرم بود.ستارگان آسمان خيال انگيز شيراز را آنقدر نزديك بخود مي ديدم كه حس ميكردم ميتوانم با دست آنها را بچينم .از پنجره سالن امواج موسيقي بدامن باغ ميريخت من از جا بلند شدم و گفتم:بهرام دلم ميخواد بسوي آسمان پرواز كنم دلم ميخواد سوار بر امواج رخوت انگيز موسيقي به معراج عشق بروم براستي انگار ما در دامن سياه شب به سفري گنگ و ناشناخته ميرفتيم.
بهرام با نگاهي كه برق الماس عشق گرفته بود بمن نگاه كرد .من باكره پاك و نيالوده اي بودم.تا آنروز هيچ مرد جواني عشق رادر نگاه من قرائت نكرده بود و تا آنروز اجازه نداده بودم مردي در گوش من سخن از عشق بر زبان آورده و با نگاه پر تمنايش قصه هاي ناگفته عشق را در گوشم بخواند.حس ميكردم طلسم زندگي دخترانه ام شكسته ميشود.مرغان خوش آواز عشق در گوشم ميخوانند غنچه هاي طلايي رنگ ميشكفتند ستارگان در پهنه سياه آسمان برقش در آمده اند و من در كنار دروازه صبح طلايي ايستاده ام و به ترانه هاي مرموز و قشنگ عشق گوش ميدهم.
هر 2 ميخواستيم اين سكوت مقدس را حفظ كنيم زيرا ما همه التهاب خود را حتي در تنفس نا آرام و ملتهب خويش ريخته بوديم.نميدانم چند ساعت گذشت بتدريج همهمه جوانان كه از پنجره هاي سالن بيرون ميريخت فروكش كرد و بعد موزيك متوقف شد.چراغها يكي پس از ديگري خاموش شدند.بهرام گفت:برويم!
ما چنان جادوي هم شده بوديم كه جز سايه هاي خود هيچ چيز نميديديم .هر دو بي خداحافظي با مهمانان ار در بزرگ باغ خارج شديم.خيابان زند شيراز با همه وسعت خود در خاموشي فرو رفته بود.بهرام به ساعتش نگاه كرد:ساعت 2 بعد از نصف شبه!
من مثل آدمهاي گيج و منگ به بهرام خيره شدم.او لبخندي زد و گفت:خيلي ديره نه؟







من فقط توانستم سرم را تكان بدهم و بعد هر دو براه افتاديم.مقصد ما نا معلوم بود .هدفي نداشتيم زيرا ما در هم و براي هم هدف بوديم.شايد اين عجيبترين جمله اي باشد كه از ديدار ديشب در اين دفترچه يادداشت ميكنم.
هيچوقت نميتوانم نام و يا منظره خيابانها و كوچه هايي كه از آن عبور كرديم بخاطر بياورم.تنها يادم هست كه ما بكنار يك نهر كوچك آب رسيديم و سر و صورت خود را با آب خنك شستشو داديم.بعد بهم نگاه كرديم هر دو براي نخستين بار در طليعه روشن صبح يكديگر را ديديدم.
من اين قطعه كوچك را كه نوري از نخستين ديدار عاشقانه اش با بهرام در دفترچه خاطراتش نوشته است تا كنون دهها بار خوانده ام.در اين قطعه كه شور انگيزترين سنفوني عشقي را در گوش زمزمه ميكند بخوبي تمايل به تسليم و اعتقاد به عشق و آينده را حس ميكنم .اعتقادي كه از همان نخستين دديار مذهب نوري شد.
من بارها گوشه و كنار مجلش را در جستجوي بهرام و نوري كاويدم ولي هيچ نشانه اي از آنها نديدم اتنتظار داشتم وقتي بخوابگاه بر ميگردم نوري را ببينم اما وقتي اتاق نوري را خالي يافتم از حيرت بر جا خشك شدم بستر نوري خالي بود.دلشوره عجيبي داشتم اما ناچار بودم سكوت خود را حفظ كنم زيرا اگر سر و صدا راه مي انداختم ممكن بود وضع از آنچه پيش بيني ميكردم بدتر شود.من در انتظار بازگشت نوري بدون اينكه لباس شبه تولدم را از تن خارج كنم روي بستر دراز كشيدم كه سر و صداي در فلت مرا از خواب بيدار كرد با عجله بطرف در دويدم.
-نوري!نوري!
صداي گرم و شاد نوري در فضا پيچيد.
-واي خدا مرگم بده تو هنوز لباستو در نياوردي؟
آه من چقدر دوست بدي ام .با شتاب جلو رفتم و دست نوري را در دستهايم گرفتم.
-نوري نوري تو كجا بودي؟
نوري راه نميرفت ميرقص يد پرواز ميكرد از چشمانش رنگ تب ميتراويد.گونه هايش برنگ گلهاي سرخ شيراز در آمده بود.خوشبختي!بله خوشبختي مثل يك قوس و قزح در اطراف وجود اين دختر زيبا شيرين و گرم حلقه زده بود.
در زندگي هر كس خوشبختي فقط يك بار بطور كامل حلول ميكند و در آن لحظه خوشبختي مثل خوني در رگهاي انسان ميدود مثل شيره حياتي كه در ساقه هاي گياهان در جرشانست و در همه هستي و موجوديت يك انسان جاري مشود.
من نوري مثل موجودي مقدس در آغوش گرفتم و گفتم:عزيزم تولد عشقت مبارك.
نوري مرا بوسيد دستش را در جيب انداخت چهره ملوس و شيرينش را بصورت من نزديك كرد و ناگهان با صداي بلند به گريه افتاد.آه اين گريه غير از گريه اندوه و گريه غم بود اين گريه از هر قهقه اي شور انگيز تر بود.
نوري سرش رادر آغوش من گذاشته بود و ميگريست و منهم بي اختيار با او اشك ميريختم.در آن لحظه به عشق خودم مي انديشيدم به مهران آن پسر ساده فيلسوف و متفكري كه مرا بي نهايت دوست دارد.
ما دختران چه موجودات ساده دل و بردباري هستيم چقدر كوچك و آرام هستيم و پسران چقدر زود ميتوانند اين موجودات خام و مهربان را خوشحال و خوشبخت كنند.نوري همانطور كه اشك ميريخت به چشمان من نگاه كرد و گفت:من از هيچ چيز نميترسم ديگر از هيچ چيز نميترسم.
سرش را در ميان دستهايم فشردم و گفتم:بله عزيزم! تو ديگه از هيچ چيز نميترسي چون از امروز عاشقي!
عاشقي!آنهم عاشقي پاك و مقدس .
در اين لحظه ناگهان چشمان نوري روي هم افتاد و به خواب عميقي فرو رفت.آه چه صورت آرامي.
يك خورشيد خوشبختي.
سپاس شده توسط: sa armani
#12
فصل ۴ (۱)
از آنروز زندگي در فلت ما رنگ و جلوه ديگري داشت.آپارتمان ما كلبه عشق بود كلبه اي كه در كارت پستالهاي رنگي و در وسط چمنهاي سبز و روي يك تپه زير نور خورشيد ميدرخشيد از كلبه ما هميشه آواز عشق بفضا ميرفت.من براي مهرانم ميخواندم نوري شور انگيز ترين ترانه ها را سر ميداد و يك لحظه هم سرود گرمي بخش عشق از لبهاي ما نمي افتاد .حالا ما 2 زوج كامل بوديم نوري و بهرام من و مهران صبحها با هم به كلاس ميرفتيم ظهر ها در سلف سرويس ناهار ميخورديم عصرها هم سري به كتابخانه ميزديم و شب را در پاتوق هاي دوستانه دانشجويي ميگذرانديم.
اما عشق نوري و بهرام كه در آغاز راه بود طراوت و شكوه بيشتري داشت آنها هميشه در هم بودند در هم مي پيچيدند قلبهاي جوانشان بيتابي ميكرد اگر بهرام دقيقه اي تاخير ميكرد رنگ نوري از چهره قشنگش ميپريد.
بيتاب ميشد دانه هاي درشت اشك را با سخاوت بر گونه ميريخت.وقتي بهرام از راه ميرسيد قهر عاشقانه نوري دل او را خون ميكرد.ساعتها به التماس مينشست نوري را عاشقانه ميبوئيد تا او را به حرف در آورد.
-عزيزم عزيزم آخر چرا تو انقدر بيتابي ميكني؟
-براي اينكه عاشقم!
-خب منم عاشقم ولي اگر تو جايي گرفتار باشي و تاخير كني من فقط منتظرت ميشم.
-تو بله عزيزم براي اينكه تو فقط عاشقي اما من ديوانه ام!
آنوقت من و مهران شاهد بحثهاي مفصلي بوديم كه نوري و بهرام بر سر اينكه كداميك عاشقترند راه مي انداختند.بر پيشاني صاف و بلند بهرام عرق مينشست دستهايش ميلرزيد تا ثابت كند او بيشتر از نوري پايبند عشق است و نوري آنقدر اشك ميريخت و افسانه هاي دل انگيزي از عشق خود ميبافت تا بهرام برتري عشق او را قبول كند.جنون وديوانگي اين زوج بي پايان بودساعتهايشان را با هم ميزان ميكردند تا درست ساعت 3 بعد از نيمه شب زنگ بزند و هر 2 از خواب بيدار شوند و مدت نيمساعت به يكديگر فكر كنند!
اغلب شبها زنگ ساعت اتاق نوري مرا از خواب بيدار ميكرد او بمحض شنيدن صداي زنگ از خواب ميپريد در وسط بسترش مينشست و بعد عكس بهرام را از روي ميز بر ميداشت و تماشا ميكرد بعد دوباره با رضايت كامل به بستر ميرفت.
پيوند آشنايي و عشق نوري و بهرام چنان گره خورده بودكه همه بچه هاي دانشگاه عشق آنها را تحسين ميكردند.
وقتي آنا در محوطه دانشگاه قدم ميزدند عطر عشق را بهمه دلها ميريختند همه از عشق آنها صحبت ميكردند هر كس اظهار نظري ميكرد دخترها از سر حسادت سعي ميكردند با انواع تهمتها عقده اي كه در رگهايشان ميجوشيد آرام كنند.اما وقتي سينه به سينه نوري ميايستادند و آن معصوميت كودكانه و آن صداقت عاشقانه كه از چهره زيباي نوري ميتراويد ميديدند آرام ميشدند.
پسرها با نوعي حسرت به بهرام و نوري خيره ميشدند اما انها آنقدر بهم مي امدند و چنان مناسب هم بودند كه جاي هيچ ترديدي باقي نميگذاشت.روزها از پي ميگذشتند و عشق نوري و بهرام هر روز شور و هيجان بيشتري ميگرفت آنها در درون خويش رنج ميبردند ذره ذره آب ميشدند ولي با اشتياق بار سنگين اينهمه عشق و پيوستگي را بدوش ميكشيدند يكروز نوري بمن گفت:
-مهتا ميخواستم چيزي بگم!
بگو عزيز!
-آنوقتها كه من عليه عشق بودم زجر زيادي ميكشيدم.
-خوب هر كسي طعم رنجهاي عشق را چشيده!
-ولي امروز من از عشق رنج ميكشم!
نوري در اينجا ساكت شد و بعد از چند لحظه سكوت اينطور ادامه داد .
-هميشه چيزي در من ميدرخشيد چيزي مثل خورشيد گرم و داغ اگر چه خورشيد حيات بخشه ولي وقتي خورشيد را از آسمون پايين بكشي و تو قلبت كار بگذاري تو رو ميسوزونه قطره قطره آبت ميكنه اين همون رنج عشقه رنجي كه بر اثر قدرت و فشار عشق در بطن آدم متولد ميشه.
بعضي اوقات هم بهرام پيش من اعتراف ميكرد و ميگفت:گاهي فكر ميكنم تحمل يك كوره آتش از تحمل اين عشق آسونتره!هر وقت فكر ميكنم ممكنه يه روز ار نوري جدا بشم مثل اينكه تو تنم زلزله افتاده باشه خورد و له ميشم.
و من اغلب با احساس افتخار از اينهمه شور و عشق كه در قلبهاي جوان نوري و بهرام ميطپيد در برابر حرفها و شايعاتي كه عامل مهمش حسادت جوانانه بود دفاع ميكردم اما در ميان ايندسته از جوانان گاهي اوقات بطرز عجيبي از كنايه ها و نيشخندهاي پرويز ميترسيدم.
او تنها جواني بود كه در محوطه دانشگاه ما از نظر چهره اندام و جذابيت مردانه با بهرام برابري ميكرد فوق العاده خوشتيپ بود معاشرتي و ظاهرش بيش از بهرام مهربان بود.آنقدر مهربان كه سنگدل ترين و سخت ترين دختران را با زبان نرمش رام ميكرد.
پرويز خوب حرف ميزد خوب استدلال ميكرد خوب رفتار ميكرد جذابيت مردانه را با ظرافت يك هنرمند آميخته بود عميق و يكپارچه بود جسارتش در اجراي هر پيشنهادي گاهي قلبها را از ترس و هيجان در سينه منفجر ميساخت كافي بود در يك لحظه دختري را از اوج هيجان ظريف و عاشقانه به تنگناي كوبنده هيجان قهرماني بكشد.
پرويز با مران دوست بود اما روابط چندان نزديكي نداشتند مهران در دوستي با او احتياط خاصي نشان ميداد و بيشتر هم تتصادفي يكديگر را ميديدند و معمولا در پاتوقهاي دانشجويي با هم روبرو ميشدند و سلام عليكي ميكردند اما چند روز بود كه ما هر روز پرويز را ميديديم به محض اينكه وارد رستوران كازبا ميشديم پرويز از زمين سبز ميشد و آنقدر گرم و پر شور و خواستني بود كه در كمتر از چند دقيقه جمع كوچك 4 نفري ما را در مشتهاي خود ميگرفت يكوقت ميديديم كه 3 ساعت است بدهان گرم او چشم دوخته ايم و او با لحن گرم و شوخش حرافي ميكند!
-ميدونيد من درباره عشق عقيده اي كاملا مخالف با نظريات فيلسوفان مادي دنياي امروز دارم.من معتقدم كه عشق يعني آميختگي كامل يعني فناي در هم!بدستهاي من نگاه كنيد .من همين حالا فنجان شير را در فنجان چاي خالي ميكنم.يك ظرف شير يعني مايعي از خانواده لبنيات و يك ظرف چاي مايعي از مشروبات معطر و غير الكلي!هر كدام داراي خاصيت جداگانه و كاملا متمايزي هستند!شير ماده اي است سپيد رنگ با طعمي كاملا مستقل و از پستان پر بركتيك گوسفند با گاوي دوشيده شده است و چاي مايعي است قهوه اي رنگ و گس از ساقه هاي گياهي بدست آمده است تصور كنيد كه آنها در يك ديدار تصادفي همديگر را ديده اند و مثل ما انسانها قلبهايشان را با سخاوت به يكديگر تقديم كرده اند حالا ميخواهند هميدگر را لمس كنند دستهاي هم رت بفشترند.حالا من اين 2 موجود را بهم نزديك ميكنم .آها فنجان شير كه نقش زن را بازي ميكند در فنجان چاي كه در اين محاسبه و اسندلال نقش مرد را اجرا مينمايد خالي ميكنم!خوب حالا آنها مثل دو عاشق صادق يكديگر را لمس ميكنند ميبويند اما ميخواهم ببينم آيا در اين اوج احساس عاشقانه و در اين آميختگي هر كدام بتنهايي موجوديت خود را حفظ كرده اند؟آيا شير همان مايع سپيد رنگي است كه دخترك دهاتي با دستهاي قشنگش از پستان گاو دوشيده؟ايا چاي همان مايعي است كه از برگهاي يك گياه بدست آمده؟خير خانمها و آقايان!
اين زوج پس از تركيب عاشقانه هر كدام ماهيت اصلي خود را فراموش كرده و به عنصري ديگر تبديل شده اند آنها پس از شيفتگي عاشقانه بمرحله تكامل انتزاج و آميختگي رسيده اند.
حالا چيزي كه در فنجان منست يك تركيب تازه است كه ديگر نه چاي است نه شير!من عشق يك زن و يك مرد را اينگونه توجيه ميكنم!يعني آنچنان آميختگي و پيوستگي كه هر دو نه بعنوان دو موجود جداگانه بلكه آميخته اي از دو موجود باشند!
آنروز وققتي استدلال عجيب و شاعرانه پرويز را درباره عشق گوش ميداديم من در چشمان درشت وسياه نوري يكنوع تحسين و شيفتگي خاص ميديدم تنها من كه يك زن هستم معني اين نگاه را ميفهميدم.
نگاهي كه پر از شوريدگي تسليم و هيجان بود.نوري عاشق بود نوري ديوانه وار بهرام را دوست داشت .او روزهاي زيادي با خود جنگيده بود تا عشق را بخانه دلش راه ندهد اما بعد از تسليم در عشق زيادت طلب بود بيش از آنچه يك عاشق پر شور مثل بهرام به او هديه ميكرد ميطلبيد.
او انقدر تشنه بود كه گاهي بمن ميگفت:مهتا دلم ميخواد پوست سينه ام را بشكافم و بعد بهرام را زير پوستم جاي دهم!
چنين موجود عاشقي كه در اشتياقي غير عادي ميسوخت اكنون در مقبل حرافي و سخنوري مردي قرار گرفته بود كه تمام آن آميختگي تقدس و هيجان يك عشق كامل را برايش تصوير ميكرد.آنشب وقتي من بخوابگاه آمدم ناگهان از نوري پرسيدم:تو درباره استدلال پرويز چه ميگويي؟
نوري با اشتياق خاصي گفت:عالي بود عالي دلم ميخواست برايش يكساعت كف ميزدم!
بعد سيـ ـگاري آتش زد و كنار بستر من نشست و گفت:دلم ميخواست من و بهرام اينطور آميخته ميشديم اين يعني عشق كامل زنده باد پرويز.
پاييز بر سر شيراز خيمه زده بود غم روياي فصل رنگها به آرامي روي قلبهاي ما جوانان پنجه ميكشيد شيراز بطرز غم انگيزي آرام شده بود درختان چنان به آدم نگاه ميكردند كه انگار سرود وداع ابدي ميخواندند.قلبهاي ملتهب ما در سينه بيتابي ميكرد غبار غم روي پيشاني شهر نشسته بود.آبشارهاي شادي كه توريستهاي ثروتمند در فصل تابستان در شهر شيراز سرازير ميكردند به جويبار باريكي تتبديل شده بود.
خط سبز درختان جاده ها و باغها با رگه قرمز خون پاييزي منظره درد آلودي يافته بود.من و نوري با اينكه هر روز در كنار عشاق خود شانه به شانه راه ميرفتيم ولي با ترديد و ترس به آينده نگاه ميكرديم حس ميكرديم تمام شهر حتي كلبه عشق ما در تاريكي فرو رفته است.شبها كمتر به جايي ميرفتيم و بيشتر در خوابگاه خود مينشستيم و در تنهايي پاييز زده خود و گاه زير نم بارانهاي پاييزي و يا در سايه گرفته ابر به صداي غم آلود خوانندگان محبوب خود گوش ميداديم م بعد اغلب نوري سرش را روي شانه ام ميگذاشت و آرام آرام اشك ميريخت.
-مهتا ميدوني چيه؟من خيلي ميترسم خيلي!
موهاي قشنگ و ابريشمين او را كه هميشه روي شانه هاي خوش تركيبش موج ميزد نوازش ميكردم و ميگفتم:از چي مترسي نوري؟آخه چرا ميترسي؟
نوري سرگشته و شورانگيز جوابم ميداد:نميدونم از چي ولي ميترسم.
-آخه ترس آدم بايد دليلي داشته باشه نوري؟
-آه دليل بله دليل دارم خوب فكر كن اگر فردا بهرام ديگه از من خوشش نياد چي ميشه ؟اگه اون منو ول بكنه و بره من با اين دل ديوونه چه بكنم؟اگه بهرام بذاره بره من ميميرم!بخدا ميميرم دلت برام نميسوزه مهتا؟
حس ميكردم نوري دچار يكنوع خود آزاري شده.هميشه حتي در اوج لذت آنلحظه كه احساس گرم و عطشناك بهرام به اوج ميرسيد ناگهان چشم در چشمش ميدوخت و ميپرسيد:بهرام بهرام اگه يه روزي از پيشم بري چي ميشه؟
بهرام برايش صدها قسم و آيه نازل ميكرد با صميمانه ترين كلمات ممكن به او اطمينان ميبخشيد.
-عزيزم من بايد به چه زبوني با چه كلامي بتو بگم به اندازه تموم دنيا تموم خلقت تموم كائنات دوستت دارم!آه تو بگو!من از ديدن تو از تماشاي اينهمه زيبايي كه فقط در موجودي مثل تو جمع شده سر گيجه ميگيرم.
اين عطر نفسها اين پوست سپيد اين پيكره خوش تراش نه !بخدا تو را براي اين بدنيا آوردن كه يك نمونه كامل خلقت به مردم نشون بدن!آخه چطور ميشه من قلبي به اين پاكي عشقي به اين معصوميت دستهايي به اين نازكي و لطيفي را بگذارم و برم؟
اما نوري به آساني ترس موهوم خود را رها نميكرد دستهايش را مثل 2 پيچك بلند در هم ميپيچيد با همه قدرت و صلابتي كه در عشق و اسمش متبلور بود فرياد ميكشيد:نه باز هم بگو من ميترسم!
بهرام باز هم با ملايمت از قلب طلايي عاشق خوداز صفاي عشق خود در گوش نوري زمزمه ميكرد:نوري فقط اينو بدون كه من هم بي تو ميميرم!باور كن صداقتمو باور كن!
نوري اينبار گريه كنان ميگفت:بهرام بهرام به كاري بكن من باورم بشه يالله عاشقت داره ميميره !
بهرام نوري را ميگذاشت و فرار ميكرد.
آنوقت نوري گريه كنان پيش من مي آمد مثل بچه يتيم و غربت زده اي سرش را روي دامنم ميگذاشت و با صداي بلند ميگريست:ديدي من حق داشتم بترسم بالاخره بهرام همين روزها از پيش من ميره!
من نوري را در آغوش ميگرفتم مثل بچه اي او را نوازش ميدادم و سعي ميكردم به كمك استاد روانشناس دانشگاه او را دلداري بدهم.كابوس ترس و تنهايي را از او دور كنم نوري با كلمات و جملات تسلي بخش من بخواب ميرفت و وقتي صبح فردا چشمهايش را باز ميكرد اول بديدن بهرام ميرفت.با آن چشمان درشت و عاشق كشش در چشمان بهرام نگاه ميكرد و ميگفت:بهرام منو ببخش!آخه من خيلي دوستت دارم!
بهرام آنقدر در برابر زيبايي مستي آفرين نوري ضعيف بود كه بدون يك كلمه اعتراض تسليم ميشد و در عالم رويا دست نوري را ميگرفت و بقول خودش در ميان ابرها پرواز ميكرد.
اما اين صحنه ها همه ترديدها و اضطرابات موهوم نوري را از دلش بيرون ميكرد.نوري هر لحظه در مرداب چسبنده تر ديد و اضطراب پيش ميرفت.وقتي همه او را محاصره ميكرديم تا در قلبش دانه هاي اطمينان به عشق و پايداري بهرام را بكاريم آوقت كنار پنجره خوابگاه مينشست و دستهاي قشنگش را زير چانه ميزد و با افكار درد آلود ديگري خود را مشغول ميداشت.
-مهتا فكرشو بكن بهرام ماشينش رو خيلي تند ميرونه اگه يكروز اتفاقي بيفته آه خداي من فكرشو بكن اون با ماشينش تو دره بيفته نه! خداي من!
از پي اين كابوس ساعتها مينشست و گريه ميكرد و من ناچار كنارش مينشستم و او را نوازش ميدادم.
-نوري آخه چرا خودتو با اين افكار شكنجه ميدي جرا؟
-براي اينكه من بهرامو ميپرستم!بهرام خداي منه!اگه يه روز مجسمه خداي آدم رو طاقچه بشكنه تكليف بنده اش چي ميشه؟
جالا خوب ميدانستم كه چرا نوري از عشق ميگريخت و خود را در اتاقهاي خوابگاه محبوس ميكد .اين طبع سودا زده و رويايي اين لطافت احساس كه از نرمي به قطره هاي اشك ميمانست چگونه بار سنگين عشق را به منزل ميرساند ؟؟بتدريج وحشت از پايان كار اين عشق در دلم خيمه ميزد.گاهي از اين موضوع با نامزد فيلسوف مآبم حرف ميزدم.
-مهران تكليف اين عشق چي ميشه؟
مهران سرش را تكان ميداد:ميدوني ما بايد فقط بانتظار عبور زمان بنشينيم!فقط زمانه كه ممكنه اين آتشو اندكي خاموش بكنه!
من از اينهمه خونسردي به تنگ ميامدم و فرياد ميكشيدم:زمان! زمان! آه تو هم كه با اين تكيه گاه ذهني ات حوصلمو سر بردي.
مهران با لبخندي مرا آرام ميكرد و ميگفت:تو خيال ميكني كه تنها نوريه كه تو اين تب عجيب و غريب هذيون ميگه!بهرام هم همينطوره!ديروز پيش من درد و دل ميكرد اون هم تو تنهايي با وحشت و ترس روبروست انگار كه گرگي در زاويه مخفي باغ عشق آن دو نفر كمين كرده و هر لحظه آماده حمله س!و اونا فقط صداي زوزه گرگو ميشنون و وحشت ميكنن!
با دسپاچگي پرسيدم:بهرام بتو چي ميگفت؟
-بهرام؟نگرانه ميگفت:همش ميترسم يه روز نوي منو بزاره و بره يا خدايي نكرده بلايي سر خودش بياره ميبيني درست عين همون اضطرابي كه نوري را در مشتش ميگيره و ميچلونه!
-خب ديگه چي ميگفت؟
-هيچي ميگفت مهران قلب من آنقدر نرمه آنقدر نرمه كه اگر يك قطره اشك نوري روشن بيفته از اونطرفش بيرون ماياد!
وقتي آنروز بحث ما پايان گرفت و مهران از پيشم رفت من مدتها درباره تشبيهي كه مهران درباره عشق اين دو موجود زيبا و كتمل كرده بود فكر ميكردم!در كدام زاويه باغ عشق آنها گرگي كمين كرده بود؟صداي زوزه اين گرگ از كجا به گوششان ميرسيد؟و ناگهان چهره پرويز در كابوسهايم ظاهر شد انگار كه سر پرويز را روي تنه يك گرگ كار گذاشته بودند.فرياد زدم اين كارو نكن! اين كارو نكن!
سپاس شده توسط: sa armani
#13
فصل ۴ (۲)

فضاي سرخ عشق همچنان نوري و بهرام را در خود گرفته بود.آنها در تقديم احساسات سرش خود در صداقت احساس خود چيزي بالتر از عشق خاكي به يكديگر ارزاني ميداشتند از هر لحظه اي براي نمايش شوريدگي پايان ناپذيرشان بهره ميبردند وقتي با هم قرار ناهار ميگذاشتند اگر لحظه اي نوري دير ميكرد بهرام روي دستمال سفره رستوران قشنگترين نامه هاي عاشقانه را مينوشت.
عزيزم! مهربانم!تو چه ميداني كه بخاطر دل پر احساست سراپا شعله ام !آتشم!و در انتظارم!آيا ميتوانم لحظه اي كه صداي گامهايت از پشت در رستوران بلند ميشود آنقدر تحمل داشته باشم كه خودم را زير پايت قرباني نكنم !گاهي از فرط عشق قلبم آنقدر متورم ميشود كه استخوانهاي سينه ام را بدرد مي آورد!

بهرام تو
اگر هم بهرام لحظه اي تاخير داشت نوري مينوشت.
خدايا اگر ميدانستم اكنون تو پاها يت را بر كدام نقطه خاكي ميگذاري مي آمدم آن خاك را به چشم ميكشيدم.

نوري تو

نوري از دستمال سفره هايي ه براي هم نوشته بودند يكطرف اتاقش را تزيين كرده بود .هر شب نوري اول با يك يك دستمال سفره ها سلام و خداحافظي ميكرد و بعد به بستر ميرفت.من در كنار اين فرشته شيرين عشق حتي عظمت عشق خود را فراموش كرده بودم.آن فرشته ذلفريب و ناز و آن پسر جذاب و پر شور از عشق ميسوختند.رنج ميكشيدند و خود را در پاي الهه عشق قرباني ميكردند.و چنان اين شوردگيها همه فكر و ذهنشان را در خود گرفته بود كه حتي از روزهاي امتحان غافل مانده بودند.در سرسر دانشگاه بچه ها گرم روزهاي اولين آزمايش بودند من به زحمت نوري را كنار خود مينشاندم و كتابش را باز ميكردم و برابرش ميگذاشتم و ميگفتم:بخوان!يا الله بخوان!نوري نگاهي به حروف كتاب ميكرد و بعد خيلي جدي و محكم ميگفت:آه چه كلام قشنگي!چه جملات شيريني!گوش كن تو رو بخدا گوش كن اين تيكه رو بخونم!
هيچ چيز شر انگيزتر آن نيست كه انسان در پيش پاي معبود و محبوب خود آخرين نفس را بكشد و بعد براي هميشه به ابديت بپيوندد!
من وحشتزده از نوري ميپرسيدم مقصودت از اين حرفها چيه يعني تو اين حرفها را از خودت ميزني؟
نوري شانه هايش را بالا مي انداخت و ميگفت:نه حرفها از خودم نيست !ار دله!از اونجايي كه هميشه ميجوشه!ميسوزه!و مثل اينكه يك نفر اونجا نشسته و هر لحظه روي اين آتش نفت ميريزه!
-آه خدايا عزيزم ساكت باش تو بايد فردا امتحان بدي مگه زبون نميفهمي!
نوري سرش را بطرف شاخه هاي درختان بلند ميكرد و ميگفت:زبون من عشق منه!نه!مهتا!تو بگو!همه اين درس خوندنها جون كندنها براي چيه؟مگه براي اين نيست كه بشر خوشبخت بشه؟خداي من!اكنون من خوشبخت ترين موجود اين دنيام!من كاملترين عاشق دنيام !آنقدر كامل كه دلم ميخواد بميرم...
و بدين ترتيتب زندگي عاشقانه و تحصيلي نوري و در كنارش زندگي جمع كوچك ما ميگذشت قهرها آشتيها بحثها و مشاجرات جوانانه پي در پي از كنار ما عبور ميكرد ئاي جمع كوچك ما پا برجا بود و لحظه به لحظه بر وسعت و حجم اين عشق افزوده ميشد.
در يكي از شبها كه ما به افتخار موفقيت در اولين آزمايشهاي دانشگاهي در كازبا جمع شده بوديم ناگهان سر و كله پرويز پيدا شد
-آه بچه ها سلام مدتها بود كه پيداتون نميشد!چراغ كازبا خاموش بود!
نوري چنان از ديدن پرويز به ذوق آمد كه فرياد زد :خواهش ميكنم سر ميز ما بايين!شما بهترين تعبيرها را از عشق بدست ميدين!
پرويز با همان حركات و رفتار فريبنده خود نوشابه اش را برداشت و كنار دست مهران نشست.
-بله عشق!عشق!فقط كساني حق دارن از عشق حرف بزنند كه دچار حريق عشق شده باشند و هيچ حرفي هم از سوختن نزنن!شما تا بحال چنين احساسي داشتين؟
نوري مثل بچه ها بجوش و خروش آمد دستش را روي قلبش گذاشت و گفت:نگاه كن پرويز اگه من و بهرام يه كمي ديگه بهم زل بزنيم قلبهامون جرقه ميزنه و هر دو دچار حريق ميشيم!
پرويز با صداي بلند خنددي من نگران بودم درست مثل اسبي كه وقوع زلزله را حس كرده باشد پايم را روي زمين ميكشيدم...صداي پرويز در گوشم زنگ انداخت:
-يا الله زل بزنني كه قلبهاتون جرقه بزنه آنوقت ميتونم بگم عشق شما كامله ياالله!يا الله!
پرويز انگار كه در يك مسابقه اسب دواني شركت كرده باشد آنها را تشويق ميكرد!
-نه اينطوري عشقتون كامل نيست حتما بايد جرقه بزنه!حتما!حتما!
بهرام اخمهايش را در هم كشيد و فرياد زد:بسه ديگه بسه ديگه اين بچه بازيها كافيست!
و براي لحظه اي همه سكوت كرديم چشمان نوري آبستن باران اشك شده بود.مهران سيـ ـگارش را گاز ميگرفت بهرام خشمگين و حسود به پرويز خيره شده بود ولي پرويز انگار كه هيچ اتفاقي نيفتاده دنباله حرفهايش را گرفت:بله اين كاملترين فلسفه عشقه كه ميگه عاشق بايد در پاي معشوق فنا بشه!بسوزه!شما فكرشو بكنين دو تا موجود بهم زل بزنن و قلبهايشان ناگهان جرقه بزرگي بزنه و هر دو خاكستر بشن!ديگه محاله آدم بتونه خاكستر اوناره از هم جدا كنه تا بحال هيچ دستگاهي حتي در دنياي مدرن ما اختراع نشده كه بتونه خاكستر آميخته دو موجود عاشق را از هم جدا بكنه نه! پيدا شده؟
مهران سيـ ـگارش را از دهان خارج كرد و گفت:پرويز خيلي رمانتيكه چون اگز ما ميليونها تن خاكستر انساني را در هم مخلوط بكنيم باز هم خاكستره نه انسان از نظر علم خاكستر فقط خاكستره!
نوري كه هنوز بغض كرده بود گفت:ولي خاكستر عاشق حتما خاكستر عشقه!
مهران خنديد و گفت:ولي اين چيزي را تغيير نميده خاكستر خاكستره!
پرويز لبخندي زد و گفت:بله از نظر فيزيكي خاكستر خاكستره!مثل انسان كه از نظر فلسفه حيواني است ناطق ولي انساني كه عاشقه از مرحله حيوانيت خيلي فاصله گرفته درست مثل موشكي كه از پايگاه كيپ كندي به كره ماه فرستاده بشه!
ميدانستم كه طوفان خشم در چهره بهرام چنبره زيده و همچون مار خشمگيني آماده پرش و نيش زدن است.حركات و رفتار پرويز و خيره شدنهايش در چشمان نوري بگونه اي بود كه ميتوانستهر عاشق شوريده اي چون بهرام را دچار بدترين نوع حسادت بكند.بخصوص كه پرويز هيچ چيز كم از بهرام نداشت خوشتيپ بود جذاب بود مد روز بود مانند بهرام بهترين اتومبيلهاي اسپورت مد روز زير پا انداخته بود و هر كس هر دو را براي مقايسه كنار هم ميگذاشت با اختيار به طرز و شيوه بيان پرويز يك نمره اضافه ميداد و اين همان امتيازي بود كه بهرام را به خشم و خروش مياورد .پيشنهاد كردم بريم بيرون و در هواي آزاد قدم بزنيم فكر ميكردم كه با خروج از رستوران پرويز از ما جدا شود و عاشق و معشوق را تنها بگذارد اما پرويز با همان سرزندگي و ادا اطوار دستهايش را بهم كوفت و با صداي بلند گفت:عاليه قدم زدن در هواي آزاد آنهم براي عشق زيباترين نعمت الهي است چقدر دلم ميخواهد كنار دختري دوستش دارم راه برم و از عشق و دوست داشتن حرف بزنم و آنقدرآوازهاي عاشقانه سر بدهم تا از آنسر كره زمين بيرون بيام!
مهران كه با اينگونه تعبيرات عاشقانه فاصله بعيد داشت خنديد:مگه ماهي باشي كه از اين اقيانوس تا آن سر اقيانوس شيرجه بزني!
پرويز خيلي خودماني و بدون رعايت حق و حقوق بهرام شانه به شانه نوري قرار گرفت و در همانحال به حرافيهاي خود ادامه داد.
-آه گفتي ماهي!كاش من و دختر محبوبم دو تا ماهي بوديم چه صفايي داشت.
نوري با لحني پر از شگفتي پرسيد:شما دختر محبوبي هم داير؟
-نه وبي بالاخره يه روز خواهم داشت.
نوري بياختيار گفت:خوش بحال آن دختر!
بهرام با غيض مخصوصي پرسيد :چرا؟
-براي اينكه عشق مثل آتشفشانه همانطور كهكه قطعات سنگهاي آتشفشاني از دهانه آنشفشان بيرون ميپرند از آتشفشان قلب عاشق هم بايد مدام كلمات و جملات عاشقانه بسوي قلب معشوق پرتاب بشه!كاري كه فكر ميكنم پرويز بهتر از همه پسرهايي كه من ميبينم از پسش بر مي آد !...
اين گفتگو آشكارا خطي از شادي بر پيشاني پرويز افكند و هاله اي از اندوه بر چهره بهرام نشاند آنقدر كه اين هاله خاكستري رنگ بر چهره بهرام خود را نشان ميداد كه سرانجام از ترس آنكه واقعه شومي پيش ايد پيشنهاد كردم كه بخوابگاه برگرديم بهرام بيدرنگ اين پيشنهاد را پذيرفت و بعد هم در جلو خوابگاه خيلي معمولي و بدون بروز هيچ نوع احساس عاشقانه اي از نوري خداحافظي كرد و رفت..
وقتي در خوابگاه مشغول تعويض لباس بوديم من از نوري پرسيدم :بهرام با تو قهره؟
نوري براي اولين بار خيلي ساده و بيتفاوت گفت:اون معني عشق كاملو نميفهمه من بايد به اون ياد بدم چطور ميشه يه عاشق كامل بود
با حيرت پرسيدم:مقصودت از اين حرفها چيه؟
-هيچي اون امشب دچار حسادت شده بود در حاليكه به قول پرويز حسادت جزو ابدايي ترين مسايل عشقه وقتي يه نفر در عشق غرق شد ديگه براش مهم نيست كه ديگرون درباره محبوبش چي فكر ميكنن بلكه مهم اينكه اون عشق كاملشو به معشوق حفظ كنه!
من تقريبا فرياد كشان گفتم:يعني مقصودت اينه كه اگز پرويز عاشق تو شد نه تنها بهرام عكس العملي نشون نده بلكه هر لحظه بيشتر و بيشتر عشقشو به تو ابرزا كنه؟
نوري با حالتي كاملا تازه و فيلسوفانه گفت:بله عزيزم پرويز در اين مورد مثال قشنگي زد
اون ميگفت تموم بت پرستها عاشق بت هستند ولي هيچ كدوم بهم ديگه حسودي نميكنن كه چرا بت پرستن!چون آدم وقتي يه موجودي رو دوست داشت ديگه براش مهم نيست ديگرون درباره اش چطور فكر ميكنن.
ناگهان در ذهن خود تصويري كه آنروز از پرويز نقش زده بودم دوباره تماشا كردم كه پرويز روي بدن گرگ!...
با ناراحتي ولي ناگهان گفتم:من عاشق بهرامم!
نوري بطرفم برگشت چشمانش چنان گشاد شده بود كه انگار ميخواست از حدقه بيرون بيفتد.با لكنت زبان گفت:تو!تو! دوست من !تو عاشق بهرامي؟
با صداي محكمي گفتم:بله من حقيقتا عاشق بهرامم ولي تو با اين فلسفه اي كه از آقاي پرويز خان گفتي نبايد كوچكترين ناراحتي از خودت نشان بدي آه چطور؟
ناگهام نوري خودش را در آغوشم انداخت و با صداي بلند گريست.
-معذرت ميخوام مهتا مهذرت ميخوام!پرويز جور عجيبي حرف ميزنه انگار كه آدمو خواب ميكنه و تو واب افكارشو تلقين ميكنه آه خداي من بهرام عزيز من امشب جقدر زجر كشيدي امشب چقدر احمقانه تو را اذيت كردم!
بعد از جا بلند شد در چشمانم نگاه كرد و خيلي مصمم گفت:من بايد خودم را تنبيه كنم بخاطر بهرام بايد خودم را تنبيه كنم من امشب تا صبح بايد بيدار بمونم و هر ساعت يك نامه براي بهرام بنويسم صبح وقتي اين نامه ها رو بخونه دوباره بمن مهربون ميشه!
اما باز هم اين حرفها و بحثها پايان كار نبود
...
سپاس شده توسط: sa armani
#14
فصل ۴ (۳)
بحث خستگي ناپذير من و نوري درباره عقايد پرويز پيرامون عشق هر شب در خوابگاه داغ و داغتر ميشد و گاه حس ميكردم كه نوري هر روز بيشتر از روز ديگر شيفته عقايد معلم جوانش ميشود معلمي كه از نظر من انسان بود و كله اش كله گرگ.در اين مباحثه تند و پرشور ما اغلب دختران خوابگاه شركت ميكردند جز دو سه نفر كه خود را به لودگي ميزدند و عشق را مسخره ميكردند بقيه دختران احساساتي و شيفته عشق بودند.
حتي دختري در خوابگاه بود كه شعر ميسرود و اشعار عاشقانه بسياري داشت كه بعضي وقتها دختران خوابگاه از او به اصرار ميخواستند تا يكي از اشعارش را بخواند اين دختر اسمش سبزه بود براستي هم دختري سبزه رو آرام لاغر و كشيده بود هميشه طوري در خود فرو ميرفت كه انگار از چيزي رنج ميبرد .بعضي اوقات وقتي ميخواست برايمان شعر بخواند بچه ها از من ميخواستند آهنگي بگذارم و او در متن يك آهنگ نرم و ملايم با همه احساس يكي از اشعارش را ميخواند و اشك از چشمان بچه ها سرازير ميشد.
آنشب هم يكي از آن شبها بود نميدانم شايد هم باراني كه از بعد از ظهر دستهاي بلورينش را بر سر شيراز ميكشيد باعث شده بود كه بچه ها همه به خوابگاه پناه آورند و مثل ارواح سرگردان از اين اتاق به آن اتاق بروند هميشه معتقد بودم كه باران براي ما ايرانيها همان حالتي را سبب ميشود كه يك شعر غمگين قلب ما را به آتش ميكشد.
بچه ها ملتهب و غمگين سراسيمه از اين اتاق به آن اتاق ميرفتند و ميگفتند:ميبيني چه باروني داره مياد!
-آره غم دنيارو هم با خودش آورده!
-آخ چي ميشد الان سيروس پيش من بود!
-از ظهر تا حالا 4 تا نامه براي خسرو نوشتم!
-آخ اگه كسي چند تا قرص خواب به من بده حاضرم همين الان به عالم ارواح بپيوندم.
كم كم ترانه اندوه شب غمگين پاييز فضاي شاعرانه تنهايي همه ما دختران را چون رمه اي قشنگ و خيال انگيز گرد هم جمع كرد.
در فلت ما در گوشه و كنار دختران غربت زده و احساساتي روي زمين كاناپه تختخواب نشسته و سرها را ميان دو دست گرفته بودند و سبزه آرام آرام ميخواند.
از عمق ظلمت ناپايدار شب
فرياد خسته يك زن
در جستجوي قلب شكسته يك عاشق
آرام و بيشكيب
ميگريد از شكست
اي دختران
اي دختران غريب
من در ميان آوازهايم
تابوت خويشتن را
بر دوش عابران خشته يك شهر تشيع ميكنم
نوري سرش را روي زانو گذاشته بود . آرام آرام اشك مي افشاند.بچه ها اين دختران معصوم و خوب در سكوت دستمالهاي خود را به يكديگر عاريه ميدادند تا اشكها را از چهره بگيرند.و بعد ناگهان چند تا از دختران با صداي بلند گريستند .صداي هق هق دختران كه بلند ميگريستند همراه آهنگ غم انگيز صداي سبزه شر شر باران فضايي خالص از غم و اندوه آفريده بود.هيچكدام از بچه ها سعي نميكردند آنها را كه بلند بلند ميگرستند آرام كنند.
اين سنت خوابگاه ما بود كه ميگذاشتيم عقده ها چون سيل در كوهستان منفجر شود و در دشت آرام بگيرد.وقني بچه ها آرام گرفتند من نوار موسيقي را خاموش كردم و آنوقت پذيرايي و حرافي دخترانه شروع شد.در آنشب فقط واژه عشق نقل محفل و مجلس ما بود و من ميديدم كه نوري با اشتياق يك زائر از عقايد پرويز براي دختران سخن ميگويد و از شدت هيجان از جا بلند شده بود و با صداي بلند حرف ميزد.
-ميدونين ديگرون هر چي ميخوان بگن ولي از نظر من عشق يعني همبستگي كامل يعني فرو رفتن و فنا شدن در معشوق!يعني اينكه آدم خيال كنه كه ديگه خودش هيچي نيست حتي كلمه هيچ هم زياديه!
يكي از دختران كه سرزنده و شوختر از همه بود از ميان بچه ها گفت:صبر كن نوري!تو داري با نهضت استقلال طلبانه بانوان مخالفت ميكني! من ميخوام خودم باشم!خودم نه يه شخص ديگه!حتي اگر اين شخص معبود من باشه!
نوري كه چشمانش مثل آدمهاي تب گرفته از اشتياق و اخلاص ميسوخت حرفش را بريد و گفت:خوب در آنصورت خودتي نه يك عاشق!عاشق هرگز گرفتار اين ظواهر نيست!شخصيت استقلال....شعاهايي كه تو ميدي مربوط به كارهاي اجتماعيه نه عشق!وقتي عاشق شدي ديوارهاي من و تو با يك حركت فرو ميريزد!حصارهاي فاصله ميشكنه!همه چيز در هم ميريزه ديگه من و تويي وجود نداره!
سبزه دختر شاعر خوابگاه با هيجاني كه تاكنون از او نديده بودم پرسيد:تو و بهرام اينطوري هستين؟بگو خواهش ميكنم براي ما بگو!
نوري با آن نگاه قشنگ و غزال گونش بمن خيره شد و بطرف سبزه برگشت و گفت:من اينطوري هستم!من در بهرام فنا شدم من مدتهاست كه ديگه خودم نيستم حتي وقتي به آيينه نگاه ميكنم بهرامو تو آيينه ميبينم از اين شيرينتر از اين زيباتر هم ميشه؟
آنشب تا نيمه شب در حاليكه بوي نم باران تمام فضاي خوابگاه ما را در مشت خود گرفته بود از عشق سخنها ميرفت و هر دختري از عشق قصه اي ميگفت و قصه نوري زيباتر از همه قصه ها بود.
وقتي بچها رفتند ناگهان سوالي كه همه ذهن مرا پر كرده بود با نوري در ميان گذاشتم:نوري!
-بله عيزيم!
-ميخوام ازت يه سوالي بكنم.
-ميترسي جوابت ندم!
-نه جوابمو ميدي ولي خواهش ميكنم آچه تو دلته بگو!
-چشم عزيزم!
-تو چرا وقتي سبزه ازت پرسيد تو و بهرام اينطوري هستين؟جواب دادي من با بهرام اينطوري هستم!نگفتي من و بهرام اينطوري هستيم؟
نوري موهاي بلند و افشانش را از روي چهره كنار زد لحظه اي بمن خيره شد و بعد بداخل اتاقش دويد و روي بسترش افتاد.
من بدنبال او دويدم شانه هاي قشنگ و ظريفش را در دست گرفتم و گفتم:حقيقتو بمن بگو حقيقت!
-نميخوام نميخوام.
-ولي نوري نبايد از حقيقت فرار كنيم بالاخره يه روز چيزي كه ازش فرار ميكنيم رودررومون مي ايسته و ميگه من هستم.
نوري از جا بلند شد مثل فرشته اي كه در تابلوهاي اساتيد نقاشي كلاسيك معصومانه سرشان را بيك سمت خم ميكنند سرش را خم كرده و گفت:نميدونم!نميدونم!
-ولي تو عاشق بهرامي تو ديوونه بهرامي!
-بله من عاشق بهرامم!من از عشق بهرام دارم ميميرم همه عاشقشن!همه يه نفرو دوس دارن اما من در بهرام فنا و نابودم!من از اينهمه عشق مثل يك آتشفشان در خودم ميسوزم ولي بهرام چي؟
با حيرت پرسيدم:بهرام هم ديوونه توست مگه غير از اينه؟
ناگهان صداي گريه نوري بلند شد.
-ولي نه مثل من اون فقط منو دوست داره مثل خياي از پسراي ديگه كه عاشق ميشن اونم عاشق شده هر لحظه وقت آزادش براي ديدن من استفاده ميكنه ولي اون با دو چشمانش غير از من خيلي چيزهاي ديگه هم ميبينه!
در حاليكه از اين عقايد بيگانه و عجيب نوري بستوه آمده بودم فرياد زدم:چه چيزهايي رو ميبينه؟
نوري در چشمان من نگاه كرد و گفت:مثلا زمين ! اسمون!خورشيد كلاس درس!آدمهاي ديگه!
يعني ميخواي بگي تو اين چيزها رو نيمبيني؟
نوري با هيجان عجيبي كه تنها در زائران پاك باخته معابد مقدس بچشم ميخورد در حاليكه چشمانش برق ميزد گفت:نه!من هيچ چيز جز بهرام نميبينم!زمين من آسمون من خورشيد من كلاس درس من معلم من حتي تو كه مقابلم نشستي هوايي كه تو ريه ام ميره و مياد همه را بهرام ميبينم!
خسته و كوفته دستها را بهم كوبيدم و عاجزانه گفتم:نوري نوري خواهش ميكنم اينقدر از زميني كه زير پات حس ميكني بلند نشو اين حرفها افسانه بافيهاي رندانه پرويزه!
نوري براي اولين بار سر من فرياد كشيد:نه خواهش ميكنم اين حرفها را نزن!بهرام هم هميشه تا حرف ميزنم تا از احساسات خودم حرف ميزنم دهنشو كج ميكنه و ميگه اين حرفها مال پرويز آقا معلمته!
منكه پرويز را خوب ميشناختم و ميدانستم او چگونه رندانه سعي ميكند اين عاشق پاكباخته را از عشق بهرام جدا كند فرياد كشيدم:بس كن!بس كن نوري!پس بگذار حرفهايي كه تو دلم عقده شده بيرون بريزم پرويز خيلي زرنگتر و رندتر از اونه كه تو فكرشو ميكني اون وقتي فهميد تو سراپا ديوونه و عاشق بهرامي بهترين راه را براي دزدين قلب تو انتخاب كرد اون براي جدا كردن تو از بهرام ناجوانمردانه ترين راه را انتخاب كرده اون خوب ميدونه كه نميتونه منكر عشق بهرام به تو بشه!حالا همه بچه هاي دانشگاه ميدونن كه بهرام دون ژوان زيبا و وثروتمند و برازنده سراپا محو عشق تو شده!از نظر پرويز نبايد و نميشود عشق بهرامو انكار كرد چون تو دستشو ميخوني اما ميشه يواش يواش تو گوش دختر ساده دلي مثل تو بخونه كه عشق بهرام كامل نيست !عاشق بايد در معشوق فنا بشه محو بشه!و صدها جمله قشنگ و عارفانه كه مثل بلبل از حفظ كرده دلم نميسوخت!اگر به حرفهايي كه ميزد اعتقاد داشت ولي او فقط...فقط...فقط كلاهبرداره!
و بعد گريه كنان از اتاق نوري بيرون دويدم بداخل اتاق خود پناه بدم و در را از پشت چفت كردم و با لباس خودم را بداخل بستر انداختم.نميدانم تا كي اشك ريختم ولي وقتي چشم باز كردم هوا روشن شده بود و يكنفر آرام آرام بدر ميكوبيد.
-كيه؟
-مهتا خواهش ميكنم درو باز كن من نگران تو ام مهران تو ستينگ روم منتظرته!
در حاليكه از رفتار ديشب با نوري خجالت زيده بودم در را گشودم و بعد در يك لحظه هر دو يكديگر را بغل زديم و بوسيديم.نوري بدون اينكه يك كلمه از ديشب حرف بزند گفت:زود باش ختر خودتو بساز جشمات پف كرده مهران از چشمان پف آلود خوشش نمياد.
آنروز جمعه بود آفتاب درخشان پاييز از پشت لكه هاي ابري كه ديشب تا صبح باريده بود گاه گاه خودي نشان ميداد.چند لحظه بعد بهرام هم به جمع ما پيوست تا با هم بخارج از شهر برويم بهرام با خوشحالي كودكانه اي در ستينگ روم از من و نوري استقبال كرد.
-ببينيد هيچي لازم نداريم من هر چي لازم بوده خريدم يه مرغ بزرگ و مقداري گنسرو و ميوه آشاميدني و بعد رو به مهران كه فيلسوفانه به پيپش پك ميزد كرد و چشمكي انداخت و گفت:امروز ميخوام بخاطر سومين ماه آشنايي با نوري عزيزم جشن بگيرم.
بهرام وقتي نام نوري را بزبان مياورد چنان اين كلام را شوريده بيان كرد كه من ناگهان دلم سوخت و به نوري نگاه كردم.دلم ميخواست دنباله صخبتهاي ديشبم را ميگرفتم و باز هر چه ميتوانستم از پرويز بد ميگفتم.نوري لبخندي بروي بهرام پاشيد دستي به موهايش كشيد و گفت:كوچولو!نازي!تو و اينكارا؟
بهرام كه موهاي بلندش را بطرز زيبايي شانه كرده و يك پليور قهوه اي كمر نگ پوشيده بود بوسه اي بر دست نوري زد و گفت:عاشقيه ديگه!
مهران دست مهتا را گرفت و بطرف خودش كشيد :بيا عزيزم اينا اينقدر وقتي همديگر را ميبينن قربون صدقه هم ميرن آنقدر ديوونه بازي در ميارن كه آدم عشق خودش يادش ميره.
سپاس شده توسط: sa armani
#15
فصل ۵ (۱)
ما 4 نفر سوار اتومبيل اسپورت بهرام از ميان شهر پاييز زده شيراز براه افتاديم...سر چهار راه و پشت چراغ قرمز مردم با حسرت خاصي ما را برانداز ميكردند و بعضيها برايمان سوت ميكشيدند و عده اي از شيرازيهاي مهربان حرفهاي قشنگي ميپراندندو
-الهي قربون هر 4 نفرتون!
-چقدر بهم ميايين!
-خوش باشين كاكو!
اتومبيل قرمز رنگ و روباز ما از دشتهاي صاف و باران خورده شيراز بسرعت ميگذشت بهرام تند ميراند و اتومبيل هم گويي در هواي شسته و تميز دشت به هيجان آمده بود.گاهگاه روستاييان مهربان شيرازي در وسط مزرعه بيل را تكيه گاه خود ميكردند و برايمان دست تكاه ميداند.از راديو اتومبيل موزيك جوانانه و تندي پخش ميشد احساس سبكي و راحتي خاصي ميكردم نوري وب هرام جلوي اتومبيل نشسته بودند و من و مهران روي صندلي عقب نشسته بوديم.
باد خنك پاييز گويي همه زندگي را تا ژرفاي قلب ما پيش ميراند نيمرخ نوري با آن بيني متناسب و اندكي سر بالا و مژه هاي سياه و برگشته موهاي بلند كه در دست باد سركشي ميكرد در آن لحظه تماشايي ترين تابلو خاقت و هستي را در فضا رسم ميكرد..بهرام هر چند لحظه يكبار بطرف نوري برميگشت لبخندي مهر آميز ميزد و دوباره به جاده روبرو نگاه ميكرد مهران متفكر و انديشمند و به دشتها و كوههاي دوردست نگاه ميكرد و من گرم انديشه هاي خودم بودم و بدنبال راهي ميگشتم كه براي هميشه ارتباط پرويز را با گروه خودمان قطع كنم.
سرانجام بهرام اتومبيل را كنار جاده متوقف كرد و با دست به 4 درخت قطور و سايه داري كه در حاشيه يك تپه روييده بودند اشاره زد و گفت:جاي عاشقانه اييه مگه نه؟
مهران گفت:عاليه همه ككمك ميكنيم تا وسايل را ببريم زير درخت.چند لحظه بعد ما پتوها را زير چتر بزرگ و سبز درختان پهن كرديم .بهرام بساط رنگين و سفره قشنگي را انداخته بود.
نوري بلافاصله ضبط بهرام را براه انداخت و بعد با آهنگي كه پخش ميشد به چرخش و نوسان افتاد.مثل رقص درختان در باد بهرام به ساقه تنومند درخت تكيه داده بود و فرشته شيرين و زيباي خود را تماشا ميكرد .من به بهرام نزديك شدم و بشوخي گفتم:آهاي ناقلا دختر مردمو اينطور ديد نزن چيه؟ميخواي با چشمات قورتش بدي!
بهرام كه محو پيگر بلند بالاي نوري شده بود لبخند شاد و شيريني بر لب آورد و گفت:هر كي جاي من بود همون روز اول قورتش داده بود!
باد در گيسوان بلند نوري ميپيچيد و هر لحظه تابلويي بديع از زيباييهاي خداداد نوري خلق ميكرد.بتدريج نوري در ميان علفاي طلايي رنگ پاييزي به دويدن پرداخت.نيروي شتابنده جواني او را از زمين كنده و به پرواز در آن همواي اثيري در آورده بود.بهرام نيز آشفته حال سر بدنبال نوري گذاشت 2 پروانه خوش رنگ و بال در دل صحرا از بوته اي به بوته ديگر ميپريدند.شوق پريدن در منهم جون طوفاني وزيدن گرفت خطاب به بهرام گفتم:براي عشاق بازنشسته در اين شرايط بهترين كار قدم زيدنه!
بهرام خنده كنان گفت:پشت او تپه ها ديدنيه.
مهران جوابش را داد.
لازم نيست ما را از سر وا كنين ما خودمون ميدونيم پشت او تپه ها چه خبره!
نوري براي من يك بوسه فرستاد و من براي هر 2 آن زوج زيبا و دلربا بوسه اي پرواز دادم و بعد من و مهران راه افتاديم.
صداي موزيك هنوز بگوش ميرسيد و من همچنان غرق در تفكرات خويش بودم كه مهران با حالتي زيركانه پرسيد:حسوديت شده؟
برگشتم و به چهره مهران كه از صداقت آشكاري لبريز بود نگاه كردم بعد با تمام احساس يك زن عاشق به او گفتم:نه عزيزم من بهترين مرد دنيارو پيدا كردم!
-ولي تو مدتيه كه منو بكلي فراموش كردي.
-آه عزيزم كوچولو راست ميگي!شايد هم حق با تو باشه براي اينكه من خيلي نگران نوري ام...
مهران خيلي زود جوابم را داد:پرويز آدم نگران كننده ايه!
-پس تو هم در اين باره فكر كرده؟
در اين لحظه ما به قله كوچك تپه رسيديم.زير پاي ما علفهاي طلايي رنگ روي سينه دشت بادست نامرئي باد موج ميزد.در دور دست كاخ قهوه اي رنگ پرسپوليسي با همه غرورش قد برافراشته بود در سمت چپ ما زير آن درختان بلند دو موجود زيبا و رويايي بهرام و نوري از پي هم ميدرخشيدند حس ميكردم هوا از عطر زندگي انباشته ايت.
دلم ميخواست مثل فرشته هاي كتاب پر ميكشيدم و در آن هواي شسته و باران خورده به پرواز در مي آمدم و در آسمان روي قايقهاي سپيد ابر مينشستم و از آنجا بر سر نوري و بهرام و تمام عشاق دنيا باران طلا ميريختم .سايه هاي قطعات پاره پاره ابر از روي تپه بنرمي ميخزيدند و در دل دشت پيش ميرفتند چه منظره با شكوهي انگار هزاران قايق خاكستري پاروزنان بر روي دشت حركت ميكردند.
مهران دستم را گرفت و در كنار خود روي تپه نشاند و با هيجان كودكانه اي گفت:هرگز در عمرم چنين منظره قشنگي نديده بودم شايد هم اين قطعات ابر به كمك نور خورشيد ميخواهند سپاهيان طلايي عصر تاريخي رادر پيشگاه پرسپوليس به نمايش بگذارند.من دست مهران را فشردم و گفتم:هر چه هست زيباست !قشنگ است!آه چه روز خوبي!همه چيز عالي است سايبان ابر هواي شسته و باران خورده و 2 زوج عاشق در متن اين تابلو رويايي ما ديگه از زندگي چه ميخواهيم؟چرا اينهمه آدم بد توي اين دنيا فراوونه؟
فيلسوف متفكر من دستش را در ميان موهايش سر داد و گفت:آدمهاي بد از جمله رازهاي خلقتن!اگه يه روزي بتونيم اين معما را حل كنيم تموم ديوها دود ميشن و از صحنه زندگي بيرون ميرن.
گفتم:ولي بشر تا بحال نتونسته كليد اين طلسم شوم . زشت رو پيدا كنه تو رو خدا نگاه كن اين 2 موجود زيبا چقدر بهم مي آن.
چقدر عاشقانه همديگر رو دنبال ميكنن هيچوقت دو موجود عاشق كثيف و زشت از كار در نمي آن اما هميشه ديوها موجودات زيبا و عاشقو از هم جدا ميكنند.
مهران خنديد:عزيزم اينقدرها هم احساساتي نشو من خيال نميكنم كه پرويز انقدر هم ديو باشه!
-ولي من ميترسم مهران!او طور عجيبي اشتهاي بلعيدن نوري رو پيدا كرده!
-مگر تو به عشق نوري و بهرام مطمئن نيستي؟
-مطمئنم عزيزم ولي اون از ناجوانمردانه ترين حربه ها استفاده كرده!اون هرگز از بهرام بد نميگه بلكه تحسينش هم ميكنه.اما از هر فرصتي براي تيز كردن اشتهاي عشقي نوري سوءاستفاده ميكنه!اون ميخواد يواش يواش به نوري كه ميدونه داره از عشق منفجر ميشه.بفهمونه كه بهرام با همه عشق و علاقه اي كه نشون ميده لياقت به چنين دختري رو نداره!
مهران سرش را با افسوس تكان و گفت:بدبختانه دخترا هم خيلي احساساتي و زود باورن!
براي اولين بار نتوانستم از طبقه دختران و همجنسانم در برابر انتقاد آرام مهران دفاع كنم.
-بله مخصوصا نوري اون حالا عجيب تحت تاثير عقايد پرويزه!و همين منو ميترسونه!
مهران در حاليكه نوري و بهرام را همچنان عاشقانه سر در پي هم گذاشته بودند تماشا ميكرد گفت:پرويز نقشه جالبي طرح كرده!اول عقايدشو تزريق ميكنه و بعد كه موفق شد بهرامو از اوج تخيلات عاشقانه نوري پايين بكشه خودشو بعنوان مظهر همان عقايد به نوري تحميل ميكنه!بايد بگم او در جواني استعداد و لياقت سياستمدارهاي حيله گري داره از خودش نشون ميده!
-بدبختي اينه كه فاصله ظاهري بهرام و پرويز خيلي كمه هر دو جذابند!هر دو محبوب دختران دانشگاه !هر دو در موقعيت خانوادگي مشابهي قرار دارند.
-آه نه خدا نكنه ببين بهرام چطوري نوري را مثل يه بت پرستش ميكنه چطور عاشقانه اونو بو ميكشه!
مهران در اين لحظه شايد هم تحت تاثير تابلو بديع و عاشقانه اي كه آن زوج زيبا و رنگين زده بودند از روي تپه بلند شد.مرا هم از زمين كند و گفت:منم دلم ميخواد ميون اين علفزارهاي طلايي بدوم.
قهقهه نشاط من در دشت پيچيد فيلسوف جوان منهم ميخواست جواني كند.چند وقت پيش من و مهران يكبار ديگر به اين دشت گسترده بازگشتيم تا خاطرات سفر با نوري و بهرام را تجديد كنيم.من و مهران باز بروي همين تپه نشستيم و به تماشا ايستاديم...آنروز هم تصادفا آسمان دشت پرسپوليس از لكه هاي ابر پوشيده بود و سايه هاي خاكستري ابرها چون هزاران قايق از سينه دشت عبور ميكردند باد در علفها موج مي انداخت و من ميديدم كه نوري و بهرام دست در دست هم در ميان درياي زرد و علفاي پاييز زده ميدوند و از هر حركتشان اميد نشاط و آرزوهاي بلورين و قابل تقديس انساني ميريزد من دست مهران را گرفتم و بي اختيار گفتم:ميبيني نوري قشنگ خودمون را ميبيني...نگاه كن چقدر قشنگ ميدود درست مثل يك پرنده!
مهران پكي به پيپش زد و سرش را بعلاما اندوه پايين آورد
-بيچاره نوري عاشق.
و حالا وقتي به نقل همه آن صحنه ها ميپردازم اين نقطه از خاطراتم نقش برجسته و شاعرانه تري دارد...
آنروز ما تا شب پرسپوليس را از غوغاي خنده سرود زندگي و آوازهاي شاد عاشقانه پر كرديم!تا وقتي خورشيد از پشت لكه هاي ابر بما سلام ميداد ما در سينه دشت ميدويديم و چون پرندگاه در فضاي گسترده دشت پرواز ميكرديم و هنگامي كه شب شد بهرام چراغهاي كوچك اتومبيلش را روشن كرد و گفت:اينطوري بهتره خيلي شاعرانه اس!ديگه شيطوني هم كافيه ميخواهيم حال كنيم!
نوري از ته قلب فرياد زد:دوستت دارم دوستت دارم.
بهرام از داخل ساك ساندويچها و نوشابه ها را بيرون كشيد و گفت:اين نوشابه مخصوص آقاي مهران فيلسوف كبيره كه اميدوارم روزي اسرار زندگي آدمها را كشف بكنه و كف دستشون بگذاره!و مثلا بگه چطور ميشه كه آدم هزار تا مرد هزار تا دختر ميبينه ولي بي اعتنا از كنارشون نيگذره اما ناگهان مقابل يك دختر يا مرد مي ايسته سراپا جذب ميشه و براي موجودي كه حتي يكساعت پيش نميشناخت حاضره بزرگترين فداكاريهارو بكنه!آها چطور؟
مهران سرش را تكان داد و گفت:بهرام ناچارم مايوست كنم چون فيلسوف به كسي ميگن كه اول از همه قلب نداشته باشه!
همه ما از اين شوخي خنديديم بهرام غوطه ور در حال و هواي عاشقانه اي كه لحظه به لحظه پررنگتر ميشد گفت:ميخوام امشب فيلسوفو رو زمين جا بگذاريم و 3تايي به آسمون پرواز كنيم چطوره؟
من محو اينهمه صداقت و در تماشاي حالت نشئه آميز عشق از خودم خارج شدم و بگشت و گذار در آن فضاي كاملا شاعرانه در آمدم..
جواني عشق همدليهاي دوستانه چقدر زيباست !در آن لحظه زندگيما چقدر زيبا بود.اموا موزيك نسيم ملايم و مطبوع دشت بازي دلبرانه ماه از پشت ابرها و بعد حضور دو زوج عاشق كه حاضر بودند براي هم بميرند و حتي خداوند را هم در عرش ملكوت به هيجان مي آورند!
نوري از شدت هيجان چشم در چشم بهرام دوخته بود و گريه ميكرد و كلمات نامفهومي زير لب زمزمه ميكرد بهرام مثل اينكه عروسكي را بغل كرده باشد با لحن مادرانه اي ميگفت:عزيزم!عزيزم!اين اشكهاي تو منو ميكشه!عروسكم عروسكم!بالاخره من يكروز تو را مثل پرنده اي خشك ميكنم و براي هميشه تو اتاقم ميگذارم تا هيچكس بهت دست نزنه جز خودم.
و آنوقت نوري با صداي بلند التماس ميكرد يا الله يا الله منو بكش منو قرباني خودت بكن.
از هر كلام ما از هر حرف ما مستي جواني ميريخت حتي وقتي به آسمان نگاه ميكرديم باران نشئه انگيز و مستي بخش جواني بر سر ما ميريخت گرماي احساس آن فضاي ساكت و دنج آن محيط شاعرانه در ما جادويي عجيب شكفته بود .هر 4 نفر ناگهان از جا بلند شديم و در تاريك روشن مهتاب در حاليكه صداي مرغان غريب از درزدستها شنيده ميشد .به چرخشي عارفانه در آمديم!در آن لحظه نميدانستيم چه حالي داريم!نه! اين چرخش در اويش مولوي در خانقاه نبود اين شورش داغ و سيل آساي احساس جواني بود كه ما را در مشتهاي داغ خود ميفشرد...نوري چرخ زنان بسوي آسمان ميپريد و فرياد ميزد!ستاره ها!ستاره ها!من شما را ميچينم !بهرام را در پيچ و تاب سحر آميزي ديوانگي ميكرد.مهران خودش را در هياهوي جنون آسا گم كرده بود و من روي زمين افتاده بودم و براي علفهاي مرده و خشكيده صحرا ضجه ميزدم آه خدايا آنشب غوغابرانگيز را من چگونه بايد توصبف كنم!
پيكر بلند كتناسب نوري در متن سياه شب مرا به گذشته هاي دور بشريت ميبرد انگار كه او رقاصه معبد بت پرستان بود كه با رقص طوفاني خود مرگ را به ارمغان مي آورد!
فرداي آنروز هر لحظه كه يكديگر را ميديديم از خاطرات و ديوانگيهاي پيك نيك ديروز حرف ميزديم آنقدر خسته و كوفته بوديم كه شب خيلي زود بخوابگاه آمديم!
نوري روي بستر من دراز كشيد و باز ديوهاي رنج آور افكارش را از شيشه جادويي آزاد كزد...
-مهتا مهتا من امشب بيشتر از هر شب ديگر ميترسم!
-ديگه چي شده عزيزم؟
-ميترسم ميترسم ديگه هرگز نتونيم ديوونگي ديشبو تكرار كنيم.
-آخه براي چي عزيزم ؟اينكه چيزه ساده ئيه هفته ديگه مهمون من!
نوري روي بسترم دراز كشيد نگاهي به سراپايم انداخت و گفت:فكر نميكني ديگه هر كاري بكنيم تكراريه!فكر نميكني ديگه بهرام از تكرارش خسته بشه!
حس كردم دوباره آن حالت سرگشتگي و ماليخوليايي در نوري سر برداشته است آمدم و كنارش نشستم و موهايش را نوازش دادم.
-عزيزم اين فكرا چيه كه ميكني؟بهرام از هميشه بيشتر عاشقته از هميشه!
نوري با ناباوري به چهره ام خيره شد و گفت:راست ميگي تو اينو حس ميكني؟
-بله عزيزم !
-ولي من باورم نميشه آخ كاش ديشب آنقدر ميجرخيدم كه زير پاي بهرام ميمردم!آخ كه چقدر عاشقم!آنقدر عاشقم كه ميخوام از فشار عشق هزار تكه بشم!اما بهرام چي؟بهرام هم عاشقه!ولي اگر 3هفته فقط 3 هفته منو نبينه همين حرفهاي عاشقانه را براي ديگري ميزنه مگه تو همين دانشگاه 10 تا دوسـ ـت دختر نداشت؟همه شونو ميشناسم؟همه شون از كجا معلوم كه دوباره بطرف اونا برنگرده؟
از كجا معلوم همين ضيافتو براي هر كدوم اونا نداده باشه؟
من در برابر هجوم افكار تلخ نوري در آنشب خسته كننده و مه آلود واقعا نميدانستم چه بايد بكنم؟چه بايد بگويم؟سرانجام در مقابل پرسشهاي بيشمار نوري فرياد زدم.
-بس كن نوري!اگه بهرام عاشق اونا بود كه ديگه عاشق تو نميشد!يك مرد 100 بار هم ممكنه عاشق بشه اما فقط يكبار ممكنه عشق حقيقي را پيدا كنه!آنوقته كه مرد براي هميشه كولبار عشقش را از دوش ميندازه و همانجا كنار درخت بارور عشقش براي هميشه آروم ميگيره!مگه نه؟
نوري لحظه اي سكوت كرد انگار كه استدلال من در او اثر كرده بود اما بعد از چند لحظه سرش را به علامت ياس تكان داد و گفت:ولي من نشونه هايي كه پرويز ار يك عشق جاوداني ميده فقط در خودم ميبينم نه در بهرام.
من در سكوت خود بفكر فرو رفتم.
سپاس شده توسط: sa armani
#16
فصل ۵ (۲)
-باز پرويز!پرويز!...خداي من!باز پرويز حيله گر و وحشي!
تقريبا فرياد زدم:بس كن نوري او يه فريبكاره او يه گرگه...
نوري نگاه عجيبي بمن انداخت و بعد به آرامي از اتاقم خارج شد و مرا با افكار دردآلودم تنها گذاشت.پرويز از هر فرصتي براي پاشيدن تخم ياس و بدبيني در مغز عاشق و تبدار نوري استفاده ميكرد.بطور حتم امروز صبح خودش را در دانشكده به او رسانده تا افكار زهر آلودش را در پيكر ناتوان شده از عشق اين دختر تزريق كند.باز آن منظره هميشگي در برابرم ظاهر شد .پرويز در زاويه اي از يك باغ كمين كرده بود و من هر قدر به او نزديكتر ميشدم سر او بيشتر تبديل به يك گرگ ميشد.
آنشب يراي جدا كردن پرويز از گروه كوچكمان هزار نقشه طرح كردم.گاهي تصميم ميگرفتم همه ماجرا را با بهرام در ميان بگذارم اما ميديدم بهرام آنقدر نسبت به پرويز حساسيت پيدا كرده كه فقط گفتن همين موضوع ممكنه به جداي ابدي اين زوج عاشق بينجاند.گاهي تصميم ميگرفتم بروم و دست به دامان پرويز بشوم و التماس كنان از او بخواهم كه نوري را آزاد كند و با او فاصله بگيرد اما باز هم فكر ميكردم هر نوع التماس و درخواست حتي تماس با پرويز ممكن است نوري را بيشتر به او نزديك كند...اما دمدمه هاي صبح بود كه تصميم قطعي را گرفتم .در اولين فرصت از پرويز بخواهم كه تماسش را با نوري قطع كند و با همين فكر بخواب رفتم...فرداي آنروز من تمام مدت در جستجوي پرويز بودم تا او را بگوشه خلوتي بكشانم و همه چيز را به و بگويم اما هر وقت سر و كله پرويز پيدا ميشد نوري هم با من بود حوالي ظهر بود كه تلگرافي براي نوري رسيد...
«نوري جان دلمان برايت يكذره شده !...حالا كه سيمستر اول تموم شده براي آخر هفته پيش ما بيا !...2 تا بليط رفت و برگشت فرستاديم كه دوستت مهتا را هم با خودت بياوري دلمون ميخواد دوستت را ببينيم»
وقتي هر 2 تلگراف را خوانديم بهم نگاه كرديم و بعد نوري دست مرا گرفت و گفت:خدايا تو با من ميايي؟
در يك لحظه بفكرم رسيد كه با رفتن نوري به تهران بهترين فرصت براي ملاقات و گفتگو با پرويز بدستم مي افتد.
-نه عزيزم !من هنز چند تا از واحدهام مونده !تازه...مهران ممكنه ناراحت بشه!
نوري با ناراحتي بمن خيره شد ...
ولي من دهانش را با 2 بوسه بستم و گفتم:تو سيمستر دوم باهات ميام..
نوري اندكي آرام شد و بعد تلگراف را برداشت و بطرف كلاس بهرام براه افتاد تا تلگراف را به او نشان بدهد.
آنروز من تا عصر نوري را نديدم يكي دو امتحان پي در پي مرا كاملا بخود مشغول كرده بود .غروب بود كه وترد خوابگاه شدم.آه خداي من!نوري گريه ميكرد صداي گريه نوري بود كه از اتاقش ميامد بطرف اتاقش دويدم و او را بغل زدم
-چه شده نوري ؟چه اتفاقي افتاده؟
نوري تلگراف پدر و مادرش را كه همچنان در دستهايش مچاله كرده بود كف اتاق اتداخت و گفت:نگفتم!نگفتم!اون مثل من عاشق نيست...
-چي شده نوري؟
-اون وقتي تلگرافو ديد و خوند گفتش برو عزيزم.
-خوب مگه غير از اين ميخواستي؟
صداي گريه نوري باز هم اوج گرفت..
-اگه... اگه اونم مثل من عاشق بود حداقل ميگفت منم با تو مي آم مگه چي ميشه؟تو هواپيما با هم بوديم تو تهرون هم هر روز همديگرو ميديديم.
-ولي هنوز دو سه تا امتحان بهرام مونده.
-آه بله اون غير از من به چيزهاي ديگه هم عشق ميورزه.
-ولي نوري جان كمي عاقلانه فكر كن اين سفر تو فقط يك هفته طول ميكشه.
-اهه!من حتي 7 دقيقه هم نميتونم از بهرام جدا بمونم.
در مقابل منطق عجيب و غريب نوري چه ميتوانستم بگويم؟او همچنان تحت تاثر عقايد زهر آگين پرويز بود.و بدبختانه هر روز هم اثر اين افكار وسوسه انگيز بيشتر و بيشتر ميشد...
ظاهر قضيه همان بود كه نوري ميگفت نوري انتظار داشت كه بهرام وقتي تلگراف را ميخواند بگويد:نوري جان من بي تو حتي 1 دقيقه هم نميتونم زنده بمونم مرگ بر امتحان!من با نو مي آم...هر چي ميخواد بشه بشه .
ولي عاقلانه اين بود كه نوري يا سفرش را به تاخير بيندازد تا دو سه امتحان باقيمانده بهرامتمام بشود و بهرام هم با او همراهي كند يا اينكه يك هفته را بتنهايي بگذراند.اما زبان دل نوري چيز ميگفت حالا نوبت پرويز بود كه از اين فرصت استفاده كند و هر چه ميخواهد در گوش اين دختر عاشق بخواند ولي همه اميد من بفردا بود.فردا كه نوري در هر صورت سوار هواپيماي شيراز را بمقصد تهران ترك ميگفت.من بديدن پرويز ميرفتم و ازاز او ميخواستم كه براي هميشه خودش را از زندگي عاشقانه نوري و بهرام بيرون بكشد..
لحظه پرواز بسيار غم انگيز بود نوري خيلي خشك و سرد با بهرام خداحافظي كرد با من و مهران هم رفتار بسيار سردي داشت و وقتي هواپيمايش از روي باند رودگاه پرواز كرد من براي اولين بار چشمان بهرام را پر از اشك ديدم.نميدانم چرا احساس ميكردم آن دو نفر براي هميشه از هم جدا شده اند. بهرام همانطور كه پشت فرمان اتومبيلش نشسته بود و ما را از فرودگاه به شهر مياورد گفت:ممكنه بريم يه چيزي بخوريم؟
من به مهران نگاه كردم ما زبان همديگر را ميدانستيم و بلافاصله اندوه عاشقانه بهرام را دريافتيم و مهران گفت:ميريم حاجي بابا.
بهرام در سكوت اتومبيلش را بسوي حاجي بابا پيش راند در آنموقع روز فضاي اين پاتوق دانشجويي خالي بود پشت يكي از ميزها نشستيم و بهرام بلافاصله سفارش قهوه داد من براي اينكه محيط را از آن خشونت و خشكي در آورم خنديدم و گفتم:هي!بهرام!اول پياله و بد مستي؟
بهرام سرش را بلند كرد و در چشمان من خيره شد و بعد گفت:متها تو خيال ميكني اون برگرده؟
-آه اين چه حرفيه ميزني مسلما بر ميگرده!
بهرام سرش را تكان داد و گفت:بله حتما برميگرده ولي پيش من برنميگرده!
-بهرام اين چه حرفيه ميزني او ديوونه توس
بهرام در حاليكه فنجان قهوه اش را سر ميكشيد گفت:ديوونه من بود و حالا نيست اون با دلخوري منو ترك كرد مگه اينطوري نبود مهتا؟
من سايه هاي لرزان اشك را همچنان در چشمان بهرام ميديدم انگار كسي در گوش او خبر بدي گفته بود روي چهره دلنشين اين پسره جذاب دانشگاه شيراز غباري از اندوه نشسته بود به او جواب دادم
-نه او هميشه مال توس چه شبها كه تو خوابگاه سرشو روي پاي من گذاشته و فقط براي اسمت كه بهرامه گريه ميكرده!هرگز فكرشو نكن!
-پس چرا آنطور سرد از من جدا شد؟
-براي اينكه از تو انتظار داشت.
-چه انتظاري مهتا؟
-خوب!اون دلش ميخواست تو هم باهاش ميرفتي!
-ولي من همين فردا امتحان دارم.
-آه بله درسته منم همينو بهش گفتم ولي خوب قلب عاشق اين چيزارو نميفهمه!
-خوب اگه فقط اينه من درستش ميكنم وقتي ميخواد برگرده ميرم تو باند فرودگاه زير چرخهاي هواپيماش دراز ميكشم.
من و مهران بصداي بلند خنديديم.مهران قهوه اش را سر كشيد و بعد از ما جدا شد.
-ميدونين درست يك ساعت ديگه منم امتحان دارم اگه مهتا مثل نوري قهر نميكنه من تنهاتون ميگذارم.
بهرام از جا بلند شد و دست مهران را فشرد و گفت:مهران ممنونم از اين همه اطمينان ممنونم من خيلي ناراحتم با مهتا ميريم حافظيه.
مهران لبخندي زد و شوخي كنان گفت:آه فكرشو نكن هر چي باشه بوي نوي رو ميده.
مهران رفت و من و بهرام هم چند دقيقه بعد بطرف حافظيه حركت كرديم.
صبحهاي حافظيه آنهم در فصل پاييز كه مسافرين شيراز رفته اند اسماني است.در اين لحظات فضاي آرامگاه از بوي گلها و عطرهاي ناشناس پر است .چهچه پرندگان كه انگار اشعار حافظ آسماني را ميخوانند زائران خانه حافظ را به وجد و شوق عارفانه اي ميبرد.
من هر وقت بخواهم به زيارت پيغمبر شعر پارسي بروم صبح ميروم.وقتي كنار آرامگاه حافظ نشستيم بهرام بي اختيار دستش را بطرف كتاب حافظ دراز كرد آنرا بدس من داد و گفت:من نيت ميكنم تو باز كن.
-بچشم.
بهرام چشمانش را روي هم گذاشت تا نيت كند و من در همان لحظه احساس كردم كه چهره بهرام از شدت اندوه و ناراحتي كتورم شده است. كتاب حافظ را گشودم آه خداي من چه شعري
«گر بود عمر به ميخانه روم بار ديگر
بجز از خدمت رندان نكنم كار دگر
خرم آنروز كه با ديده گريان بروم
تا زنم آب در ميكده يكبار ديگر
يار اگر رفت و حق صحبت ديرين نشناخت
حاش لله كه روم من ز پي يار دگر»
بهرام سري تكان داد و گفت:خيلي خوب حافظ عزيزم منتظر ميشم منتظر.
وبعد از كنار آرامگاه قدم زنان دور شديم و در محيط شاعرانه و رنگين آرامگاه براه افتاديم من در خلوت خورم بيشتر به ملاقات با پرويز فكر ميكردم و حرفهايي كه بايد به او ميزدم در ذهن خود مرتب ميكردم و بهرام غرق در تصورات اندوه زده اش بود... يكبار ناگهان بطرف من برگشت و گفت:مهتا
-بله.
-من واقعا نوري را دوست دارم روزايي بود كه فكر ميكردم نوري هم مثل خيلي از دختراي ديگه س همينكه آدم جند ديت از او گفت همينكه قلبشو فتح كرد ميره پي كارش اما حالا ميبينم چقدر اشتباه ميكردم...براي يه مرد اينجور حرف زدن شايد كمي لوس باشه اما وقتي نوري پرواز كرد انگار كه تمام گوشت تنه منو با هزار قلاب به بال هواپيما بسته بودند و ميكشيدند ميخواستم فرياد بكشم و از درد بميرم.
من در سكوت افسانه هاي عشقي بهرام را ميشنيدم و در دل احساس ميكردم كه عليرغم اين همه بدبينيهاي نوري اين بهرام است كه بيشتر از نوري دارد از عشق ميميرد و هزار تكه ميشود.
آنروز هر قدر تلاش كردم كه پرويز را تنهايي پيدا كنم و با او حرف بزنم نشد بهرام تا ساعت 10 شب من و مهران را رها نكرد.
وقتي از ما جدا شد مهران گفت:خيلي تنهاس خيلي درد ميكشه.
بعد بطرف من برگشت با احساس مخصوص خودش گفت:يه وقت به عشق من مشكوك نشيها؟
-نه عزيزم عشق ما تو كره خودش حسابي پخته شده ولي من از عشق اينها ميترسم.
مهران كه هميشه افكار مرا پيشاپيش ميخواند گفت:حتما ميخواي با پرويز حرف بزني؟
-بله همينكارو ميكنم.
-كي؟
-فردا صبح اول وقت.
-موفق باشي.
صبح فردا به طرف كلاس پرويز براه افتادم بچه هاي كلاس جلو در راهرو جمع بودند سراغ پرويز را گرفتم يكي از دوستان پرويز با لحن كنايه آميزي گفت:خانم مهتا شما خيلي از حوادث عقلين پرويز همين امروز صبح با هواپيما پريد.
-كجا؟
-تهران
سپاس شده توسط: sa armani
#17
فصل ۶

وقتی خبر ناگهانی پرویز را به تهران شنیدم چنان دگرگون شدم که حس کردم در یک لحظه همه آرزوهایم برای زندگی نوری و بهرام دچار آوار شده است.

داشتم گیج میخوردم میچرخیدم و میخواستم با همه قدرت فریاد بزنم.
-نه نه او حق نداره بره تهرون...
برای اینکه سقوط نکنم به دیورا نکیه زدم بچه بدون توجه به انقلابی که سراایم رادر چنگ گرفته بود مرا تنها گذاشتند و رفتند.
ریشانی مثل تندترین رگبارها بر سر و صورتم میزد احساس میکردم همه مزارع سرسبز عشق نوری و بهرام در کام سرخ یک حریق مدهش افتاده است دهقانان با داسهای برنده شان پرنده های عشق این مزرعه را قطعخ قطعخ میکنند و بوی سوختن بوی دود بوی نابودی مزرعه عشق بهرام و نوری همه جا را فرا گرفته است.دلم میخواست همانجا بایستم و بلند و بلند زار بزنم.
ناگهان دستهای محکم بهرام بازویم را گرفت و نگذاشت با سر به زمین بخورم بدون اینکه یک کلمه حرف بزند مرا از سالن دانشکده بیرون کشید و همانطور در سکوت مرا به خلوت ترین گوشه دانشکده کشانید و بعد در چشمهای اشک آلود من خیره شد و گفت:مهم نیست !همه عشقهای عالم باید محک بخوره...نوری هم باید آزمایش خودشو بده!
حس کردم که غم مثل یک خرمن آتش بجان این مرد جوان ساکت و تسلیم افتاده است و لهیب آتش آن در چشمانش میدرخشد ...خدای من!چشمهای بهرام سرخ شده و از شدت تب میسوخت...
-آه بهرام..بهرام بیچاره من!
بهارم نگاه گنگ و ماتش را در چشمانم دوخت.طوفان اشک در دریای چشمان قشنگ این سر محبوب دانشگاه شیراز قیامت میکرد..بهرام در حالیکه از التهاب بخود مییچید رسید:تو میدونستی!
-آه نه بهرام!من...من امروز اومده بودم با پرویز صحبت بکنم!
بهرام با همان خشم و خروش پرسید:برای چی؟
-چطوری بگم بهرام ....من....نوری و تو را خیلی دوست دارم!...شاید هم یه کمی زیادی...دلم نمیخواست که...
-آه بله ؟وقتی فهمیدی پرویز میخواد آشیونه عشق ما را بهم بریزه...
-بله!خجالت میکشم!من نباید دخالت میکردم ولی خوب تصمیم گرفتم بیام و با پرویز حرف بزنم...
-و دیدی که مرغ از قفس پریده بود
بهرام بار دیگر در آن سکوت طاقت فرسایش فرو رفت.و اینبار من بودم که پیشنهاد کردم
-برویم؟
بهرام ناگهان بخود آمد سرش را بطرف من چرخاند و بعد بی اعتنا به پیشنهادم خیلی تند و سریع خداحافظی کرد و رفت.من بهرام را میدیدم که از من دور میشد گامهای خسته و شانه های فرو افتاده اش آنقدر غم انگیز بود که میخواستم بدنبالش بدوم و او را دلداری بدهم ...اما طوفان در مزرعه افتاده بود و لهیب آتش همه چیز را بسرعت میبلعید و از نظر محو میکرد..
بزحمت مهران را پیدا کردم و در چند جمله خلاصه او را در جریان ماجرا گذاشتم.مهران در چشمان اشک آلود من خیره نگاه کرد و گفت:آه شما همتون دیوونه این!ممکنه اصلا این ۲تا همسفر هیچکدام بهم ربطی نداشته باشن.
دست مهران را گرفتم و گفتم:بیا دعا کنیم!
-برای چی عزیزم؟
-برای اینکه حدس تو درست در بیاد!
مهران خندید و با همان لحن فیلسوفانه گفت:تو یه زنی و بهرام هم عاشق هیچ بعید نیست که اینطور به همه چیز بدبین باشین!
-ولی مهران...پرویز یه گرگ حیله گره!من اونو میشناسم!
-خوب...بگذار ببینم این پرنده معصوم تو از بوته آزمایش چه جور دی میاد...اگه من جای بهرام بودم خیلی هم از این ماجرا خوشحال میشدم...
-چی میگی مهران؟
-همینکه گفتم...اگه نوری یه دختر هوس بازییه بگذار از همین حالا راهشو بگیره و بره!اینجوری بهتر نیست؟
من با عصبانیت گفتم:ببخشید آقای فیلسوف!من با این فرضیه شما کاملا مخالفم!پرنده بی دست و پا و معصوم را تو قفس گرگها میندازین که آزمایش چی چی رو بده؟گرگها حتی مجال یک لحظه تفکر هم به پرنده بیگناه تو نمیدن.
مهرن خیره خیره بمن نگاه گرد بعد با هیجان گفت:براوو...براوو... من نمیدونستم نامزدی به این تیزهوشی دارم!راست میگی!من اصلا متوجه این نکته نبودم!ولی حالا ما چیکار میتونیم بکنیم؟یعنی میخوای یه ذره خوشبینی هم که در من باقی مونده از بین ببری؟
گفتم:نه!اتفاقا همه امید من به این زشته نازکیه که تو بین دیوار حوادث میکشی٬باید محکم به همین رشته بچسبیم غیر از این چیکار میتونیم بکنیم؟
آنشب من و مهران و بهرام در کازبا جمع شدیم وبرای من رفتار بهرام خیلی عجیب بود ودیگر آن خشم تند و طوفانی آن آتش سوزنده صبح را در چشمانش نمیدیدم او کاملا آرام و تسلیم شده بو د و تنها یک سایه انده فرو خورده و کوفته در عمق نگاهش میدیدم.
من و مهران خیلی سعی کردیم به او دلداری بدهیم ولی او حتی حاضر نبود درباره این موضوع کوچکترین حرفی بزنیم و تا حرفی به میان می آرودیم مسیر حرف را استادانه تغییر میداد.وقتی بهرام با من و مهران خداحافظی کرد مهران بازوی مرا فشرد و گفت:میدونی این سکوت سنگین منو میترسونه.
-اون اصلا حرفی نمیزنه.
-این سکوت برای یه مرد خیلی معنی میده خدا کنه این طوفان هر چه زودتر تموم بشه.
۷ روز سکوت سکوت و سکوت بود از تهران هیچ خبری نداشتیم فلت من خاموش و ساکت بود شبها من خسته و کوفته به خوابگاه خاموش میامدم چون ارواح سرگردان مدتی از اتاق خودم به اتاق نوری میرفتم و بعد در اتاق نوری مینشستم و به نامه های عاشقانه بهرام که نوری مثل اشیاء تزیینی به دیوار کوبیده بود خیره میشدم گاهی چند سطری از یک نامه را میخواندم و بعدپیش خود میگفتم:ایا نوری همه این خاطرات را فراموش میکنه؟
آنوقت به یاد حرفهای نوری می افتادم انگار بود که برایم حرف میزد.
هیچ جیز شور انگیزتر از آن نیست که انسان در پیش پای محبوب خود آخرین نفس را بکشد و برای همیشه به ابدیت بپیوندد.
بعد بیاد حرفهای پرویز می افتادم که میگفت:این کاملترین فلسفه عشقه که میگه عاشق باید در پای معشوق فنا بشه بسوزه شما فکرشو بکنین ۲تا موجود دستهای همدیگرو بگیرند و ناگهان جرقه بزرگی بزنه و هر ۲ خاکستر بشن و نوری برایش کف میزد هورا میکشید و مشتاقانه به دهان پرویز خیره میشد.
بهرام گذشت روزها را با صبر و سکوت مرموز خود تحمل میکرد.او هر روز مرا میدید سلا م میگفت و از هوا و هزار مسئله دیگر حرف میزد اما هرگز از نوری کلامی بهزبان نمی آورد تا من قفل سکوت را میشکستم و به شوخی میگفتم:بهرام ۳ روز دیگه بیشتر نمونده!
-بهرام یه روز دیگه بیشتر نمونده!
آنروز وقتی مقابل بهرام رسیدم گفتم:بهرام فردا صبح میریم فرودگاه حتما تو هم می ایی!
بهرام لحظه ای سکوت کرد انگار نا امیدانه با افکار زهر آلودی که ۷ روز تمام در قلبش خانه کرده بود میجنگید.
-آه بله!باشه میام!
من به چشمان بهرام خیره شدم و گفتم:ببین بهرام خواهش میکنم قیافه نگیر خودت میدونی که ما هیچ نمیدونیم شاید سفر پرویز به تهران فقط یه تصادف باشه و اینو فراموش نکن که در مقابل این افکار زهر الود تو فقط یه گنجه پر از نامه های عاشقانه نوری داری که میتونه بزرگترین سند عشق صداقت نوری باشه خواهش میکنم تا چیزی را با چشم خودت ندید ی باور نکن
مهران که از دور میامد با همان حالت و ژست همیشگی و پر از خوشبینی فریاد زد"آهای بچه ها صبح فردا فرودگاه یادتون نره..
وقتی به مقابل ما رسید گفت:چیه؟چه خبره؟باز هم که عزا گرفتین...آخه ناسلامتی شما دانشجو هستین شما با مردم عادی خیلی فاصله دارین آخه چطور شما پیش خودتون یه دختر خوب و مهربونی مثل نوری را محکوم کردین.شما دموکرات منشها چطور بدون حضور متهم حکم محکومیتش را صادر میکنین؟
من نگاهی به بهرام کردم او همچنان مثل سنگ سخت و نفوذ ناپذیر بود نمیدانم...شاید قلب عاشق او بهتر از ما قضاوت میکرد اما با کدام دلیل و منطق؟آیا سفر همزمان نوری و پرویز نمیتواند فقط یه تصلدف ساده و معمولی باشد؟
من برای اینکه بهرام را از آن فضای بسته و خفقان انگیز خارج سازم گفتم:با یه قهوه تو تریا چطورین؟
هر ۳ به تریا رفتیم در فضای شلوغ و پر همهمه تریای دانشکده بچه ها از سر و کول هم بالا میرفتن دختران و پسران که عشق منقارهایشان را رنگین کرده بود بجای حرف زدن انگار که شادمانه میخواندند فضای شورانگیز و رنگین تریای دانشکده دلپذیر تر از آن بود که یخهای قلب ما را آب نکند
-آه بچه ها اینقدر عبوس نباشین بخدا هیچی نیس حالا میبینین فردا صبح نوری قشنگ من با آن سیمای ناز و آن ۲ تا چشمان سیاه که مثل الماس میدرخشد از هواپیما پیاده میشه بعد گرم و داغ خودشو بگردن ما میندازه و بجای بوسه از شدت هیجان لبهاشو گاز میگیره
بهرام پوزخندی زد و بعد بمن خیره شد و ناگهان سکوتش را شکست
-یعنی تو اینطور مطمئنی؟
با همه قدرت سعی میکردم او را دلداری بدهم
-ببین بهرام من نوری را میشناسم شاید این کارا مضحک باشه ولی بد نیست بدونی که نوری حتی ناخنهای پای تو را قیچی کرده لای دستمال پیچیده و تو چمدونش مثل یه گنجینه قایم کرده !نه!باور کردنی نیس که یه آدمی مثل پرویز بتونه اونو از تو بگیره خواهش میکنم اگه میخوای فردا برای استقبال از عشق زندگیت به فرودگاه بیایی اول از این قالب بیرون بای !اصلا اینجوری قابل تحمل نیستی!دختره دق میکنه!
بهرام سرش را پایین انداخت سنگی که جلو پایش بود به جلو شوت کرد و بعد گفت:ولی اون حتی یه تلفن بمن نزد!
-بهرام!بهرام!مگه فامیلا میذارن بعد از ۵ ماه دوری آدم بخودش برسه از کجا معلومه که تلفن نکرده باشه ؟خواهش مکینم این ۲۴ ساعت هم صبر کن بالاخره همه چیز روشن میشه!همه چیز!
مهرا با سر حرفهای مرا تایید کرد.
-میدونی چیه ما ایرونیها عادت کردیم که هر سکه ای را از طرف باختش ببینیم ما عادت داریم هر حادثه ای رو از روی بدش تماشا کنیم.مثل اینکه سق زندگی ما ملتو با خم برداشتن..آخه چرا این همه بدبینیم؟مثل اینکه ما عاشق غم و رنجیم!نگاه کن!یه مادر بچه شو از خونه میفرسته از خونه بره بیرون تا بره سینم ا تفریح اما وقتی بچه پاشو از خونه میذاره بیرون همه اش میناله خدایا بچه ام زیر ماشین نرفته باشه!
بهرام با بیحوصله گی لبخندی زد و گفت:بسیار خوب بسیار خوب من از این لحظه خوشبین میشم شما را بخدا دیگه فلسفه نبافین من فردا با چهره گشاده قلب شکفته لبخند بر لب دسته گل بر دست میام فرودگاه دیگه چی میگین؟
آنوقت هر ۳ خندیدیم چند دقیقه بعد بهرام از ما جدا شد و رفت و مهران را تنها گذاشت من به مهران نگاه کردم و گفتم:مهران راستشو بخوای منم میترسم باور کن!
مهران با نگاهی نوازش گرانه بمن لبخند زد و بدون اینکه حرفی بزند او هم مرا تنها گذاشت و رفت...انگار که مهرام هم از ته دل میترسید
سپاس شده توسط: sa armani
#18
فصل ۷ (۱)
ساعت ۷ صبح بود که اتومبیل بهرام در حالیکه او و مهران شانه به شانه هم نشسته بودند جلو خوابگاه ما ایستاد .بوق زد و منکه خودم را برای رفتن به فرودگاه آماده کرده بودم از پله ها پرواز کنان بطرف اتومبیل بهرام دویدم

-سلام بچه ها
-سلام
-خوب پس دسته گلهاتون کو؟
بهرام به مهران نگاه کرد مهران با لحنی آرام گفت:عزیزم خیلی رمانیک میشه!
گفتم:نه!اگه شما نمیخواین گل بخرین من باید بخرم مگه میشه؟بهترین دوست من داره از سفر میاد... آه خدایا!شما مثل اینکه به استقبال جنازه دارین میرین!
چند دقیقه بعد بهرام را مجبور کردم جلو یک گلفروشی ترمز کند از اتومبیل پیاده شدم و ۳ دسته گل کوچک قشنگ خریدم و بداخل اتومبیل پریدم هواپیمایی که از تهران میامد ساعت ۸ صبح روی باند فرودگاه شیراز بزمین می نشست.
وقتی ما به فرودگاه رسیدیم ساعت ۷.۵ بود آسمان شیراز صاف بود خورشید نور قشنگ و ملایم خود را روی سر طلایی شیراز میپاشید.نمیدانم از ترس و اضطراب بود یا شوق دیدار نوری که بطرز عجیبی به هیجان آمده بودم یکریز حرف میزدم دور خودم میچرخیدم بلند بلند میخندیدم و آن ۲ مرد جوان و مضطرب را گیج میکردم.
گاهی زیر چشمی بهرام را میپاییدم .خدای من چقدر چهره این جوان شاد دیروزی حالا در رنج و اندوه نشسته بود؟انتظار رنگ بنفش خود را بیرحمانه بر چهره اش پاشیده بود.
آنقدر ترحم انگیز بود که میخواستم با همه توانایی و به کمک جادوی کلام او را به دنیای شاد گذشته برگردانم و بگویم:بهرام همه چیز درست میشه نگران نباش همین الان پرنده خوشگلت در آسمون شناوره تا خودشو به تو برسونه.
سرانجام غرش هواپیما در آسمان شیراز پیچید من از فرط هیجان به حالت خفقان افتاده بودم .یکی از آشنایان بهرام ما را تا آخرین مرز باند فرودگاه جدا از مستقبلین پیش برده بود .من و مهران و بهرام دسته گلهای خود را بی اختیار بطرف هواپیما تکان میدادیم.
در یک لحظه انگار که همه دلهره ها تشویش ها و اضطرابها را فراموش کرده بودیم انگار هیچ چیز دلهره آور و نگران کننده ای در میان نبود هیچ چیز نبود و ما میخواستیم عاشقانه و دوستانه از پرنده به آشیانه برگشته خود اشتقبال کنیم.
هواپیما چرخی زد و در برابر ما متوقف شد.کارگران باند پله کان متحرک را در جلوی در نصب کردند در گشوده شد دستهای ما دسته گلها را بالا گرفته و چون پرچم مغرور و سربلندی در فضا تکان میدادند.اولین دومین سومین مسافر روی پله کان ظاهر شدند .و بعد نوری شانه به شانه پرویز روی پله کان هواپیما ظار شد.
آه خدای من چگونه من این صحنه موحش را تصویر کنم؟انگار که ناگهان دستی بیرحم و خشن ما را روی صدها سیم لخت برق انداخته باشد ما مثل یک تیکه چوب خشک شدیم نگاههای ما در فضا معلق ماند !نفس در سینه هامان قطع شد فریاد بر لبهامان ماسید و بعد من صدای بهرام را شنیدم که گفت:نه...نه...نه...
و بعد دسته گلی را دیدم که در فضا معلق زد و مثل پرنده ای که بضرب گلوله در فضا از پا در آمده باشد روی زمین غلطید و مرد...
من بطرف بهرام برگشیتم او چون حریق زده ها بطرف اتومبیلش میدوید ...دسته گل او مثل مرغ سر کنده ای روی زمین افتاده بود.حتی برای یک لحظه احساس کردم که دسته گل جان میکند دست و پا میزند و صدای جیغ مرگش همه فضای فرودگاه را پر کرده است.
به مهران نگاه کردم...او با همه خونسردی و آرامشی که در حضور دیگران داشت کلافه و سر در گم بود.من دستش را گرفتم و فشردم و گفتم :چه باید کرد؟تو رو خدت بگو چه کنم بهرام رفت!
مهران آنقدر بهت زده بود که انگار رفتن بهرام را ندیده بود و با حیرت پرسید:بهرام رفت؟
-پس میخواستی بایسته و صحنه مرگشو تماشا کنه؟
مهران بلافاصله خونسردی خود را بازیافت و دست مرا گرفت و در چشمانم نگاه کرد و آنوقت گفت:مهتا آرام باش فراموش نکن که تو دوست نوری هم هستی!
-ولی!
-ساکت دارن بما نزدیک میشن ما هنوز هیچی نمیدونیم!
میخواستم با همه قدرت گریه کنم و فریاد بکشم و گلوی مهرام نامزد همیشه خونسردم را در دستهایم بگیرم و با همه قدرت بفشار م...
چطور من باید در برابر این بد مطلق!این صحنه یاس آلود این قیامت هراس آور بایستم و خونسردی خودم را حفظ کنم؟
نوری همانطور که شانه به شانه پرویز در حال حرکت بود و لبخند شیرین همیشگی اش را بر لبها میلغزاند جلو آمد و با فریادی از سر شادی بطرفم دوید و مرا در آغوش گرفت
-مهتا عزیزم چقدر دلم برایت تنگ شده بود.
بعد مرا که مثل مجسمه ای خشک و سرد بودم رها کرد و بطرف مهران رفت در همان حال رو کرد به پرویز که همانطور ایستاده بود و لبخند میزد گفت:عزیزم تو هم باید مهتا را مثل من دوست داشته باشی!
میخواستم با همه قدرت فریاد بزنم نه من از این گرگ میترسم!من میخواهم پوزه کثیف این گرگ لعنتی را له و لورده کنم اما مهران با نگاه تندش مار به سکوت و تسلیم در برابر حوادث مجبور کرد.
و پرویز طرف مهران رفت و من ملتمسانه به نوری نگاه کردم...نوری!بس کن اینها را میبینم در خواب است یا بیداری ...بیا...بیا...این مردها را بگذاریم و بخوابگاه خودمان برگردیم .دلم میخواهد آهنگی بگذارم و بعد تو از دوری بهرام از اشکهایی که در فراق او ریختی از خاطرات تهران از عقیده با با و مامان درباره بهرام با من حرف بزنی!
نوری بطرف من برگشت دستم را گرفت و با شادی کودکانه ای انگار که اتفاقی نیفتاده مرا دوباره در آغوش کشید و گفت:مهتا!مهتا!حالت چطوره؟اتاقم در چه حاله؟آخ چقدر دلم برای اتاقم تنگ شده بود...
بسرعت بطرفش برگشتم و نگاه پرسشگرم را در چشمانش انداختم و گفتم:نوری؟؟
نوری برای یک لحظه فقط یک لحظه ساکت شد و سرش را پایین انداخت و بعد دنباله حرفهایش را گرفت...
-مامان چند تا کتاب شعر قشنگ برای بهترین دوسـ ـت دخترش فرستاده از مامان من قبول میکنی؟
میخواستم باز هم فریاد بزنم بگویم که همه کتابهای شعر را پاره کن !همه حرفهای عاشقانه را بسوزان!کدام عشق؟کدام شعر؟...تو با پیوستن به پرویز تمام اشعار عاشقانه دنیا را در گوره بیرحم انسان سوزی به آتش کشیدی!
مهران مرا از چنگال افکار درد آلودی که مثل شاخگهای رطیل بر گلویم حلقه شده بود نجات داد...
-بچه ها شما خسته این من و مهتا هم صبح کلاس داریم لابد شما ها هم میرین استراحت کنین صبح شما را میبینیم!
نوری عاشقانه به پرویز نگاهی انداخت و یکی از خنده های قشنگش را در چهره پرویز شکست و خم شد و مرا بوسید و گفت:مهران راست میگه !مهتا جون من میرم خوابگاه حتما ظهر بیا منو از خواب بیدار کن و گرنه ممکنه تا شب بخوابم!
دلم میخواست فقط یک کلمه یک سئوال کوچک از نوری بپرسم :-نوری تو بهرامو کنار ما ندیدی؟تو دسته گلو تو دستش ندیدی؟
اما مهران بازویم را کشید...
-خوب شما برید چمدونتون رو بگیرین خداحافظ
من در آن صبح نسبتا سرد آغاز فصل پیر زمستان در سکوت کنار مهران راه میرفتم و اشک میریختم...مهران با لحن پدر بزرگانه خطاب بمن گفت:مهتا نامزد قشنگ و احساساتی من!نمیخوام تو رو سرزنش کنم که چرا گریه میکنی ولی ازت میخوام این موضوع را منطقی تجزیه و تحلیل کنی!
-آه منطقی چطور؟کدوم منطق میگه دختری در اوج عشق ناگهان سقوط کنه؟کدوم منطق؟میدونی مهران من دارم بهر چه عشق و احساسه مشکوک میشم!
مهران سرش را تکان داد و گفت:ولی ما انسانها همیشه بدنبال تکامل هستیم!همانطور که پیکر ما مغز ما رشد میکنه دلیلی نداره که در دنیای عواطف و احساس هم دنبال تکامل نباشیم!
-مهران خواهش میکنم از این حرفها نزن دهانت را ببند وگرنه به تو هم مشکوک میشم!از کجا معلوم که تو هم فردا منو ترک نکنی و نگی من بدنبال تکامل هستم.فراموش نکن که تو عاشق منی اگر در من نقصی میبینی باید منو کامل بکنی به آنکه بیرحمانه منو زیر پا بندازی و بعنوان اینکه تو کامل نیستی یا من دنبال موجود کاملتری میگردم راهتو بگیری و بری؟پس در آنصورت اعتماد و تفاهم و روابط انسانها چی میشه؟
مهران مرا بداخل یک تاکسی هل داد و در حالی که لبخند میزد گفت:من از همین تیز هوشیت خوشم میاد جواب هز مسئله غامضو به آسونی میدی من با حرفهای تو موافقم ولی فراموش نکن که ما نمیتونیم در نخستین روزهای صبح جوانی حق انتخاب کردنو از هیچ موجودی بگیریم در آنصورت بشر بهمه ایده آلهای خودش از قبیل حق ازادی حق انتخاب و خیلی از این شعارها پشت پا زده!تازه تو داری در موضوع عشق نوری و بهرام مبالغه میکنی...
من با لحنی غم گرفته و افسرده گفتم:آه... مبالغه.این من نیستم که مبالغه میکنم این اشکهای شبانه نوری بود که منو تا صبح ۱۰۰ دفعه بیدار میکرد و میگفت:مهتا فکر میکنی بهرام حالش خوب باشه؟اگه خدای ناکرده یه حیوون موذی تو رختخوابش افتاده باشه چی میشه؟یه همچی عشقی را نمیشه به آسونی زری خاک کرد و بعد یک فاتحه خوند و یک سطل آب روی گورش ریخت و رفت...باید من بفهمم چی شده؟باید بدونم این گرگ کثیف چه حقه ای سوار کرده؟
مهران با لحن منطقی خاص خودش گفت:بسیار خوب کارآگاه شجاع براتون آرزوی موفقیت دارم ولی روی من حساب نکن...من برای آدمها حق آزادی انتخاب قائلم و تحت هیچ شرایطی نمیتونم علیه ایده آلهای خودم کاری کنم...
-باشه آقای ایده آلیست خودم بتنهایی دست بکار میشم
تموم صبح آنروز من از درس و کلاس و هیاهوی بچه ها هیچ چیز نفهمیدم...من در میان آنها یک توده گوشت متحرک بودم همین...هزار چرا مثل هزار پتک بر مغزم میکوفتند و من حتی جواب یم چرا هم نمیشنیدم حتی وقتی خودم را جای نوری میگذاشتم حس میکردم نمیتوانم به یکی از این چراها جواب بدم
بچه ها سر به سرم میگذاشتند میگفتند یارو رو ببین چه بغضی کرده!خوب بسه دیگه واسه ما ادای عشاق جاودان را در نیار ...اما من در خود میسوختم بجرات میتوانم قسم بخورم که آنروزتب کرده بودم آخر تمام دیوارهای بلند افکار و اعتقادات دخترانه ام با یک ززله شدید خاک شده و فرو ریخته بود..
بمحض اینکه آخرین ساعت درس تمام شد از میان کلاس درس همچون پرنده ای بطرف خوابگاه پر کشیدم هوا کم کم رو به سردی میگذاشت بادی که از روی بوته ها و شمشادها و از پنجره بسته سروهای بلند شیراز برمیخاست سوزش مخصوصی داشت..
همه جا آرام بود یکنوع ارامش پیر فرسوده و مرده!و انگار من داشتم برای شرکت در تشییع جنازه ای میرفتم سرم را روی سینه انداخته بودم حس میکردم آسمان تاریک است خورشید نقاب سیاهی بروی چهره کشیده و تنها ئسته ای نور زرد و مرده از پشت نقاب سیاهش بروی زمین میپاشد.
سپاس شده توسط: sa armani
#19
فصل ۷ (۲)
بیاد روزهای خوبی می افتادم که ما ۴ نفر من و مهران و نوری و بهرام غش غش زنان روی نیمکتهای باغ ارم مینشستیم و با گربه قشنگ و موس زندگی بازی میکردیم...اما حالا چی؟آنوقت خشم و عصیان در تمام بدنم دوید...سرخ شدم پاها یم تند شد و سریعتر بطرف خوابگاه حرکت کردم ...در فلت را باز کردم فضای خانه کوچک ۲ نفری ما آرام بود یکنوع آرامش تلخ بطرف اتاق نوری براه افتادم او در بسترش خفته بود موهای بلند و سیاهش که روی بستر ریخته بود چهره اش را بطرز زیبایی قاب کرده بود .حتی در آن لحظه که نفرت و دوستی در قلبم با هم میجنگیدند نمیتوانستم آنهمه زیبا یی را تحسین نکنم ...انگار یک فرشته یک الهه آسمانی در بستر آرمیده بود لبهای خوشرنگ و گوشت آلودش بطرز قشنگی نیمه باز مانده بود .سایه مژگانش بروی گونه ها کشیده میشد گردن ظریف و سپید او آنقدر متناسب و شیرین بود که هوس نوازش را در هر عابد و زاهدی هم بر می انگیخت.

پیش خودم گفتم عجیب نیست که موجودی مثل پرویز به هزار حقه و تزویر متوسل میشود تا فقط برای یکبار هم که شده با این الهه آسمانی این فرشته لطیف رویایی و ناز آلود یکی شود...
کتابم را روی میز کذاشتم و بالای سر نوری نشستم و بی اختیار و بلند گفتم:نوری نوری بمن بگو چرا؟
نوری چشمان کشیده و سیاهش را برویم گشود لبخندی زد دست مرا گرفت و بروی سینه اش گذاشت و گفت:مهتا...مهتا...خواهش میکنم چیزی از من نپرس من خیلی خوشبختم...
-خدای من این چه حرفیه که میزنی نوری؟این چجور خوشبختیه که به قیمت بدبختی یکی دیگه تموم بشه!
نوری چشمانش را بست و گفت:مهتا...من بدبختی هیچکسو نمیخوام...من یه عشق کامل میخواستم که پیدا کردم...
از حا بلند شدم و بطرف پنجره رفتم در آسمان لکه های ابر جابجا میشدند پرنده های مهاجر گذری شتاب زده داشتند .حس میکردم شیطان تمام دریچه های روشن آسمان را بروی زمین میبنددو به جای دروازه های سبز بهشت غارهای سهمگین و نفرت انگیز جهنم را میگشاید...
بطرف نوری برگشتم و گفتم:تو واقعا خوشبختی!
نوری از جا بلند شد و روی بسترش نشست و گفت:بله!خوشبختم یک خوشبختی کامل چیزی که بهرام نمیتونست بمن بده ...یادته آنوقتها چجور میترسیدم؟چجور شب و روز در وحشت بودم؟همیشه حس میکردم کامل نیستم چیزی کم دارم که او کمبود منو میترسونه.همیشه خیال میکردم یه دست نامرئی بهرامو از کنار من بطرف دیگه ای میکشه.به هیچ چیز اعتماد نداشتم چه شبها تا صبح تو اتاقم گریه میکردم ...تو شاهد بودی که من چقدر شکنجه میکشیدم چقدر چرا نمیخواهی اینو بفهمی مهتا؟
منهم با فریاد جواب دادم:بسیار خوب بهت تبریک میگم تهنیت میگم که یه کاملشو پیدا کردی اما میتونی بمن بگی که این آقا چطور تو رو تکمیل کرده؟
نوری سرش را میان ۲ دست گرفت و صورتش را از من پنهان کرد و بعد همانطور که سرش پایین بود با آرامش غم انگیزی گفت:چه جوری بگم مهتا نمیدونم نمیدونم خیلی چیزها هست که میشه حس کرد اما نمیشه بزبون آورد یادته مهران وقتی از فلسفه موجودیت خدا برامون صحبت میکرد چی میگفت:خدا را نمیشه ثابت کرد اما میشه حس کرد!پرویز در عشق کامله!و میتونه آدمو کامل کنه !میتونه با یه جمله یا یه حرکت ساده میلیونها اطمینان تو قلب آدم بریزه!
فریاد کشیدم:اطمینان یا عشق؟
-عشق و اطمینان !اون میتونه همه خوبیها و همه رنگهای عشقو بچشم آدم بکشه!
در اینجا نوری چشمهایش را بر هم گذاشت تا خاطرات گذشته را در ذهنش زنده کند.
-یادمه اولین روزی که در تهران با هم به سورنتو رفتیم مدیرشو صدا کرد و گفت آقا من میخوام این میزو برای یه هفته رزرو کنم .اگه قول بدین این میز بمدت یک هفته همیشه خالی بمونه من همین الام پولشو تقدیم میکنم هر وقت هم به اینجا هومدیم سرویس جداگانه میدیم مدیر سورنتو تعجب کرد اول خیال کرد با یه دیوونه سر و کار داره بعد لبخندی زد و گفت:من بهمه عشاق خوب مثل شما احترام میگذارم.یه روز وقتی تو یه بلوار دور افتاده داشتیم قدم میزدیم من با نوک پا یه سنگ ریزه رو بداخل جوی آب انداختم میدونی چی شد؟فورا آن تیکه سنگ کوچولو را با هنرمندی تراشیده و روی یک انگشتر پلاتین نصب کرده و به انگشت انداخته بود!اینه فقط یه چیزهای کوچیکه!اون با حرفاش با حرکاتش با نگاهش آدمو طلسم میکنه!
ناگهان حرفهای نوری را قطع کردم و با همان خشم و خروش گفتم:ولی نوری!اینا که تو میگی فقط یه نمایش با شکوه از عشقه!میدونی میخوام بگم وقتی نمایش تموم شد و پرده افتاد دیگه پشت پرده هیچی نیست!پشت پرده خاموش و تاریکه!فکرشو کردی؟
نوری تقریبا با فریاد عصیان زده ای گفت:بس کن مهتا!خواهش میکنم!
من ادامه دادم.
خیلی ها هستن که عشق را فقط تو نمایشنامه دوست دارن!و نویسنده نمایشنامه هم مجبوره برای اینکه همه عظمت عشق را در یکی ۲ ساعت نمایش بده از هر حرکتی هر قدر هم مبالغه آمیز و احمقانه باشه استفاده میکنه اما مرد عاشقی که روی صندلی و در کنار معشوق و معبود عزیزش نشسته و به این صحنه نگاه میکنه گاهی فقط برمیگرده و با یک نگاه کوتاه و زودگذر همه عظمت عشق را در قلب دختر جوان میریزه و دختر برای همین نیم نگاه که در تاریکی سالن برق میزنه جون میده!چون میدونه که عشق فقط یه نوره از یک جان مشتاق بجان اشتیاق زده ای سرازیر میشه!میخوام بپرسم هرگز در کارهای نمایشی این عشق جدید تو اون نور...اون نور روشنی بخشو حس کردی؟
نوری ناگهان فریاد کشان سرش را میان بالش فرو کرد و گریه کنان گفت:مهتا مهتا خواهش میکنم منو تنها بگذار!
من لحظه ای ایستادم به پیکر فرورفته و کوچک شده نوری در بستر خیره ماندم و بعد به آرامی از در اتاقش خارج شدم و به اتاق خودم پناه بردم آنجا هم همه چیز بوی غم و طعم شکست میداد.مثل پلنگی که در قفس افتاده باشد ساعتها دور خود چرخیدم من نمیتوانستم در برابر آنچه اتفاق افتاده بود خود را تسلیم کنم.در عشق تازه نوری یکنوع پستی دروغ و تظاهر میدیدم که بدبختانه در پایان قربانیاین نمایشنامه غمگین دوست معصوم و ساده دل من نوری بود!
بعد از آن صحبتها برایم مسلم شده بود که پرویز بخاطر یک شرط بندی و یا چیزی در همین حدود حقیرانه و با استفاده زیرکانه از احساسات خام و دست نخورده نوری به اجرای یک نمایشنامه شر آور پرداخته است نه در چشمان پرویز نه در دستهای او هرگز دنگی از عشق نمیدیدم و همین مرا تا مرز مرگ و نیستی میلرزاند!اگر او یک روز بعد از آنکه نمایشنامه مسخره پیروزی خود را بر بهرام در محوطه دانشکده ها اجرا کرد دست نوری را رها کرد و رفت آنوقت بر سر این موجود بیچاره چه خواهد آمد؟
با خودم گفتم میروم . بهرام را میبینم . از او کمک میخواهم!من هنوز هم زبانه های سرخ عشق بهرام را در چشمان نوری میخوانم!نه!من بگذارم مرد خبیث این نمایشنامه موفق شود...
تمام بعد از ظهر را بدنبال بهرام بودم همه جا را جستجو کردم از تمام دوستانش سراغ بهرام را گرفتم اما همه شانه ها را بالا می انداختند و میگفتند:بهرامو از صبح ندیدیم
کم کم داشتم نگران میشدم بهرام کجا رفته؟
نکنه بلایی سر خودش بیاره؟از بهرام و اتومبیلش هیچ خبری نبود سرانجام بدیدن مهران رفتم و نگرانی خودم را با مهران در میان گذاشتم.
-اگه این پسره بلایی بر سر خودش آورده باشه؟
مهران مثل همیشه پکی به پیپش زد و گفت:اینو بهت اطمینان میدم که بهرام از آن دسته آدمهایی نیست که خودشو بکشه شاید هم اشتباه میکنم ولی او تیپی انتقتمجو و عصبی است اون به آسونی میدونو خالی نمیکنه.
-پس اون کجاست؟
-خوب این معماییه که باید حلش کنیم.
-چه جوری؟؟
مهران ساکت شد و مدتی در کنار من قدم زد و گفت:شاید یه جایی با خودش خلوت کرده بهتر اصلا سر و صدا نکنیم چون این سر و صداها بیشتر بهرامو تی محیط دانشگاه خورد میکنه.
-یعنی میگی دست روی دست بگذاریم تا خودش پیدایش بشه؟
-تقریبا همینطور ...خوب تو نوری را دیدی؟
میدانستم که مهران با همه ظاهر بیتفاوتش در آتش تب کنجکاوی میسوزد؟آخر کاری که نوری کرده بود هیچ کمتر از یک شوک نبود...
-بله اون و پرویز با هم مشغول اجرای یک نمایشنامه عشقی روی صحنه هستند.
سپاس شده توسط: sa armani
#20
فصل ۷ (۳)
-و تو حتم داری که نوری بره قربانی این نمایشنامه عاشقانه س مگه نه؟

-بله!!این اعتقاد منه.
-بسیار خوب عقیده تو محترمه اما مهتا خواهش میکنم نوری رادر فشار و محظور نگذار.
-تو از کجا میدونی که من همچین قصدی دارم؟
از حرفات از حرکاتت تو نمیدونی که چجوری گر گرفتی و داری میسوزی خواهش میکنم اروم باش حتی اگر یک درصد هم در حدسیات خودت اشتباه کرده باشی دیگه قابل جبران نیس...
-ولی تکلیف بهرام چی میشه؟
-اون یه مرده مردها خوب بلدن با حوادث کنار بیان.
من سرم را پایین انداختم و گفتم:بسیار خوب من از این لحظه همانطور که تو میخوای آروم میشم ولی باید بهرامو پیدا کنم اون مستحق دلداریه..
-آه بسیار خوب امشب با هم بهمه پاتوقهای بهرام سر میزنیم.
و آنشب ما بهمه پاتوقهای بهرام سر زدیم بهر جا که ممکن بود او رفته باشد قدم گذاشتیم اما هیچ اثری از او نبود ساعت ۱۲ شب بود که ما مایوسانه از جستجوی عبث و بیهوده خود در خیابانهای شیراز قدم میزدیم مهران نگران بود اما سعی میکرد میکروب آنرا بمن منتقل ندهد و من دلم شور میزد و با خصوصیتی که هر زن دارد هزار فکر شوم و آزار دهنده در مغزم نقش میزد و بعد از صمیم قلب از خدای خود خواستم که هیچ کدام از این افکار شوم رنگ حقیقت بخود نگیرد.
شب به نیمه نزدیک میشد من و مهران شانه به شانه همچنان راه میرفتیم .گاهی از خودم میپرسیدم چرا اینطور بدنبال ماجرایی که اشلا بمن مربوط نیست کشیده شده ام و گاهی با همه توانایی میخواستم در گوش مهران فریاد بزنم چرا باید آدمها اینقدر بد باشند؟
مهران پیپش را روشن کرده بود و در کنار من متفکر قدم میزد.خیابان زند شیراز با همه وسعتش که مثل یک شط عظیم در دل شهر جاریست خاموش و ارام بود.مهران با صدای آرام و کلمات شمرده ای برایم حرف میزد.
-من بهرام را خوب میشناسم ۳سال پیش با هم از تهران به شیراز اومدیم آنوقتها خیلی کوچک بودیم زندگی برامون فقط یه بادبادک کاغذی بود که تو سینه آسمون بازی میکرد و نخش هم دست خودمون بود بهر جا که دلمون میخواست بادبادک زندگی را میکشوندیم آه که چقدر خوشحال بودیم...خیال میکردیم زندگی یه بره ساکت و تسلیمه و هر وقت اراده کنیم میتونیم بره را هر کجا دلمون بخواد بخوابونیم !ولی حالا همه چیز عوض شده حتی نمیتونیم فکرشو بکنیم که نخ بادبادکی به اسم زندگی تو دستمون داریم.
مهران گرم شده بود در چشمانش نور عجیبی میدرخشید نوری قرمز رنگ عصبی و خشمگین انگار این مرد جوان و آرام میخواست گلوی زندگی مهاجم و حیله گر را آنقدر بفشار د تا خفه شود.
-آنوقتها بهرام تازه طعم زندگی را چشیده بود پدر ثروتمندش او را یه مرد به حساب آورده بود براش یه حساب بانکی با یه رقم درشت موجودی باز کرده بود و یه دسته چک هک بدستش داده بود یه اتوموبیل شیک کورسی هم برایش کادوی قبولی در کنکور خریده بود و بهرام از همان لحظه اول مثل یک دون ژوان میون مزرعه سبز شیراز به صید و شکار بره آهوان شهر افتاده بود گاهی ما با هم بحثمون میشد گاهی وقتها بهش میگفتم این زندگی نیس که تو داری این عشق نیس تین که تو داری همان چیزیه که قدیمیها تو این مملکت بهش میگفتن عیاشی !اما اون نمیخواست باور کنه هیچی را نمیخواست باور کنه چون خوشگل بود جذاب بود خوش هیکل بود مثل خدایان یونانی در مجسمه هاشان بسیار زیبا مینمود و هر جا میگذشت نگاهها را روی خودش میخکوب میکرد پارتی میداد عده ای همیشه دور و برش بودند که برای شیرین کاریهایش کف میزدند برای همین هم کم کم راهمون از هم جدا شد .تا همین چند ماه پیش یک روز وقتی روی نیمکت باغ ارم نشسته بودم و داشتم مثل همیشه با فلسفه تو در توی زندگی کلنجار میرفتم بهرام پیدایش شد بغل دستم نشست و بی مقدمه گفت:مهران تو راست میگفتی من تا همین دیروز یه مرد عیاش بودم یه آدم ولنگار و از خود راضی که بزور زیبایی و پول همه جا پرسه میزدم اما حالا که پیش تو نشستم زندگی را جور دیگه ای میبینم یه جور مخصوصی یه رنگهایی که تا دیروز هرگز ندیده بودم سرخ سفید بنفش آبی همه چیز صاف و روشنه!من حتی عکس خودم را تو آبی آسمون میبینم.
من خندیدم و گفتم:بهرام خیلی شاعرانه حرف میزنی مگه اتفاق تازه ای افتاده؟
بهرام با همان حالت صمیمانه ۲ تا دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت:آره برای اولین بار عاشق شدم .نمیدونی از وقتی این احساس رو پیدا کردم چقدر عوض شدم شاید هم من عوض نشدم زندگی عوض شده .دلم میخواد خوب باشم.خوب خوب دلم میخواد همه مردمو بغل بزنم رو دستاشون بوسه بزنم و بگم خوشبخت باشین!خوب باشین!زندگی شیرینه خوبه به شرط اینکه یه نفرو دوست داشته باشین!یه نفرو آنقدر دوست داشته باشین که وقتی پاشو رو زمین میگذاره از ترس اینکه مبادا زمین سفت باشه یا بهش پشت پا بزنه قلبوتون تو سینه منفجر بشه!
نگاهی به چهره گلگون شده بهرام انداختم و گفتم:بهرام!صبر کن!تو چت شده!این حرفها بتو نمی آد !تو و عاشقی؟نه اصلا باورم نمیشه... چه کسی میتونه فکر کنه بهرام اینطور عوض شده باشه...
بهرام مرا بغل زد و گفت:باور کن...مگه من انسان نیستم مگه من نمیتونم عاشق بشم؟
بله اون عاشق شده بود اما من نمیدونستم اون عاشق صمیمیترین دوست نامزدم نوری شده باشه...وقتی فهمیدم خوشحال شدم من برای هر انسانی این حق رو قائلم که جاده سرنوشتش را عوض کنه بهرام میتونست جاده سرنوشت خودش را عوض کنه...
من که از حرفهای مهران بهیجان آمده بودم پرسیدم:پس چرا تو قبلا بمن نگفته بودی که...
مهران نگذاشت حرفم را تمام کنم:خوب به عقیده من لازم نبود این حرفها را بتو بگویم چون بهرام واقعا عوض شده بود.
من در چرخش افکار سرسام زده ام باز این سوال را مطرح کردم.
-بیچاره بهرام الان ممکنه کجا باشه؟
مهران پکی دیگر به پیپش زد و گفت:مهم نیس که اون الان کجاس مهم اینه که در شرایط فعلی چجور فکر میکنه آدم گناهکاری که توبه کرده باشه وقتی دیوارهای ایمانش دوباره بشکنه دیگه نمیتونه سر پا بایسته من از همین میترسم اون الان خیلی تنهاس کاش مشید پیدایش کنم.
نمیدانم چه شد که ناگهانبفکر پیک نیک آنروز افتادم بهرام ما را به آن محل دنج و خلوت برد و خیلی هم از کشف آن محل بخود میبالید..
ناگهان فریاد کشیدم:مهرانمهران یه نفر به من میگه بهرام از شهر خارج شده؟
-یعنی ممکنه کجا رفته باشه؟
-محل پیک نیک آنروز یادته ؟زیر تخت جمشید بهرام اونجارو خیلی دوست داشت.
-ولی با این ماشین قراضه اگه بخوایم بریم دو ساعت تو راهیم..
من ملتمسانه به مهران خیره شدم.
-مهران من دلم شور میزنه اگه اون؟نه اصلا نمیخوام یه چنین چیزی را بزبون بیارم ولی ما فقط میدانیم که بهرام در چه و ضعیه.
-اما معلوم نیس که اون یه همچین دیوانگی کرده باشه.
-فیلسوف عزیزم تو خودت میگی امر محال هم محال نیست به حس ششم زنونه من اطمینان کن ما همه جا را گشتیم اون نبود پس کجاست؟
مهران دیگر با من بحث نکرد بسرعت به طرف اتومبیلش براه افتاد و لحظه ای بعد ما در جاده خلوت و آرام شیراز تخت جمشید حرکت میکردیم.
هر دو ساکت بودیم هر دو در افکار خود مثل مرغ سرکنده ای پر پر میزدیم آه که زندگی چه بازیهای احمقانه ای در آستین دارد..
جاده شیراز تخت جمشید خلوت بود و ما در کمتر از یکساعت در برابر گردشگاه دنج و آرام بهرام قرار گرفتیم...
ساعت چیزی از یم بعد از نیمه شب گذشته بود خوشبختانه فانوس ماه روشنگر راهمان بود ما باید حدود یک کیلومتر از جاده فرعی میرفتیم.
از دور تک درخت گردشگاه بهرام دیده میشد که بادست باد موج میگرفت هوای آن نیمه شب کاملا سرد بود و مهران کتش را روی دوشم انداخته بود تا کمتر سرما احساس کنم آه خدای من ما اتومبیل بهرام را دیدیم...من وحشت زده گفتم:خدایا کمک کن مهران با صدای محکمی گفت:آرام باش مهتا شاید اون فقط برای اینکه بتونه با خودش خلوت بکنه به اینجا اومده باشه.
مهران برای اینکه آرامش بهرام را بهم نزند اتومبیلش را دورتر از اتومبیل بهرام متوقف کرد و بعد هر دو از اتومبیل پیاده شدیم و بطرف اتومبیل بهرام به راه افتادیم هر دو وحشت زده و نگران بودیم ولی در سکوت پیش میرفتیم.سرانجام مقابل اتومبیل بهرام متوقف شدیم در داخل اتومبیل هیچ کس نبود ما لحظه ای به یکدیگر نگاه کردیم و بعد بطرف درخت براه افتادیم.
در آن روشنی نیم مرده مهتاب ما سایه بهرام را دیدیم که روی زمین نشسته و پشت بما به تنه درخت تکیه زده بود.
سپاس شده توسط: sa armani
#21
فصل ۷(۴)
مهران و من آرام آرام به او نزدیک شدیم و بعد در کنار او قرار گرفتیم مهران او را صدا زد...

-بهرام
صدای ضعیف بهرام بلند شد
-بچه ها معذرت میخوام ممکنه منو تنها بگذارید؟
من و مهران به یکدیگر نگاه کردیم و بعد هر دو جلو او روی زمین نشستیم...
بهرام چهره اش را در میان یک شال بزرگ پنهان کرده و چشمهایش را بسته بود خدای من او شبیه یک جوجه کوچولو در هم رفته بود...من به آرامی گفتم:بهرام تو ما را حسابی ترسوندی ما امروز به تموم پاتوقها سر زدیم .
بهرام مدتی سکوت کرد و بعد دستش را بطرف بطری نوشابه بزرگی که به تنه رخت تکیهداده بود دراز کرد و آنرا برداشت و سر کشید و با همان صدای ضعیف گفت:من از اول شب اینجام ...میخواستم جواب خیلی چیزها را پیدا کنم ...
مهران پیپش را در آورد گوشه لب گذاشت و گفت:خوب به گجا رسیدی؟
بهرام آهی کشید و گفت:هیچ جا آخه جوابی وجود نداره...
مهران خیلی دوستانه و ملایم گفت:ولی حقیقتی همیشه وجود داره ما باید حقیقت را قبول کنیم.
بهرام با چشمان درشت و سیاهش که در صورت لاغرش مضطربتر از همیشه بنظر میرسد به مهران خیره شد و گفت:کدوم حقیقت؟
-حقیقت شکست...حقیقت شکست را بیشتر از هر واقعیتی میشه قبول کرد ...اما شکست برای مرد فقط یگ تجربه اشت تو باید اینو بدونی!
بهرام ناگهان مشتش را گره کرد و روی زمین کوبید و فریاد زد:برای چی؟چرا؟ممکنه یکی از شما ۲ نفر علتشو بمن بگید!
بدبختانه هیچکدام از ما ۲ نفر هنوز هم نمیتوانستیم خودمان را با واقعیتی که نوری ناگهان در مقابل ما قرار داده بود تطبیق بدهیم.مهران ملتمسانه بمن نگاه کرد چون او میدانست که من با نوری حرف زده ام و و من در حالیکه نفسم بند آمده بود گفتم:بهرام من نمیتونم خوب حرف بزنم...ولی حتما برای این سوال تو یه جوابی باید وجود داشته باشه !میدونی من خودم هم میخواستم جواب این سوالو بدونم ...همین سوالو از نوری پرسیدم...
چشمان بهرام از شنیدن نام نوری برق مخصوصی زد و آشکارا خود را جابجا کرد من حس کرم گوشهایش تیز شده است.
-بله منهم همین سوالو از نوری کردم!او فقط یه چیز میگه !میگه من دنبال یه عاشق کاملتر بودم و حالا پیدایش کردم...
بهرام در حالیکه بغض در گلویش گره خورده بود فریاد کشان گفت:عشق کامل!لعنت به این عشق کامل پس اگه من عاشق کامل نیستم پس چی هستم؟و بعد ساکت شد تا دنباله حرفهای مرا بشنود..
-ولی عزیزم تو نباید انقدر زود از میدون خارج بشی من مطمئنم که پرویز فقط نقش بازی میکنه اون خیلی زود چهره حقیقیشو نشون میده...
مهران سرش را به علامت تصدیق تکان داد اما بهرام با بی حوصلگی گفت:نه نه دیگه همه چیز تموم شد همه چیز!
بهرام آنقدر این جمله را با دلزدگی و مایوسانه ادا کرد که من ناگهان اسیر دلهره شدم ...نکند بلایی سر خودش آورده باشد...
-بهرام خواهش میکنم اینجوری حرف نزن من خوب میفهمم تو نوری را کامل و خوب دوست د اری ...بخدا قسم تو کاملترین عاشق روی زمینی...
بهرام ناگهان با همه خشم و خروش جوانی بطری نوشابه را به فضا پرتاب کرد و بعد خنده مخصوصی سر داد!من و مهران به یکدیگر نگاه کردیم حالا هر دو مشکوک شده بودیم هر دو مضطرب بودیم و به تمام حرکات بهرام با سوءزن نگاه میکردیم بهرام در میان خنده های عصبی خود حرفهای مرا تکرار میکرد...
-بله بله من کاملترین عاشق روی زمینم کاملترین عاشق...آه چقدر مسخره س حالا عاشقترین عاشق دنیا میخواد بمیره...
مهران ناگهان و با خشونت دست بهرام را که در فضا گردش میکرد گرفت و او را بطرف خود کشید و بعد با صدای بلند پرسید:بهرام بمن بگو چکار کردی؟بگو؟احمق نشو
بهرام همچنان خنده های عصبی و مقطع خود را سر میداد ...
-ولم کنید...همه آدمها کثیفن همه...از همه تون متنفرم...متنفر...
در آنشب غم انگیز و هراس آور من و مهران لحظاتی بدنبال یک جواب بهم زل زدیم حرکات و رفتار و فریادهای جگر خراش بهرام حکایت تلخی را بازگو میکرد جای هیچ درنگی نبود من سر مهران داد زدم
-برای چی دست دست میکنی؟مگر... میدونی چه بلایی سر خودش آورده؟
مهران با یک حرکت سریع بهرام را از زمین کند انگار بهرام شاخه خشکیده یک درخت بود و او با همه قدرت بهرام را از درخت جدا کرد و خطاب بمن گفت:باید او را به بیمارستان برسونیم یاالله بجنب با اتومبیل بهرام میریم که زودتر برسیم.
همه چیز عجیب شگفت انگیز و اضطراب آور بود در چنین لحظات انسان کور و کر و مسخ میشود نمیداند کیست؟چیست و چه میخواهد و چه میکند؟
همه چیز تاریک است نه تصویری را میبینی و نه ملالی که بخاطر آن بگریی همه چیز سنگ است سخت است نفوذناپذیر است .گویی جهان پیرامون در خاموشی مرگبار قیامت فرو رفته است!گاهی حس میکنی که یک نفر دارد به گونه تو سیلی میزند اندیشه ات انگار که از زیر سنگ عظیمی شانه خالی میکند تا در آسمان خودش جولا ن دهد اما همه چیز سخت و جامد است ریشه هستی ات از زمین کنده شده و تو در هوایی !...و بعد وقتی بخودت می آیی که دکترها بیمار ترا به اتاق مخصوص برده اند ...آنوقت است که از خواب سنگین خود بیرون می آیی میپرسی چه شده؟دکترها چه میکنند؟چه میشود؟
من ناگهان سرم را روی شانه مهران گذاشتم و با صدای بلند گریه کردم...انگار که با یک موسیقی غمگین و ملایم بر مزار خود میگریستم...
-مهران آیا بهرام زنده میمونه؟
-آروم باش عزیزم ما زود متوجه شدیم اگر چه آن نوشابه کار رو بدتر کرده ولی من خیلی امیدوارم!
نمیتوانستم هیچ چیز را تفسیر کنم اندیشه های من ملال آور زرد و بیشتر یک توهم درد آلود بود یکبار ناگهان از جا بلند شدم و بطرف تلفن رفتم گوشی را برداشتم اما مهران مچ دستم را گرفت و گفت:نه!خواهش میکنم مهتا!تو نباید غرور بهرام را بشکنی!
با نا امیدی گفتم ولی اگر نوری با خبر بشه فورا میاد از بهرام عذر میخواد من مطئنم!
مهران مرا بطرف نیمکتی که در راهرو بیمارستان گذاشته بودند برگرداند و گفت:سعی نکن با ترحم زنی را بطرف مردی برگردانی اگه امروز ما فقط یک در هزار امید بازگشت عشق گسسته شان راداشته باشیم با این تلفن همه چیز تمام میشود خواهش میکنم!
من دوباره روی نیمکت نشستم نمیتوانستم افکارم را جمع کنم و از وقایع بیگانه و درهم یک نتیجه منطقی بگیرم...مدام منظره آن تک درخت و اندام له شده و درهم بهرام که بهد رخت تکیه داده بود بنظرم می آمد و بعد قهقهه های عصبی !کلمات مقطع و هذیانهای بیمار گونه بهرام...
پزشکان می آمدند و میرفتند پرستاران گاهی در رفت و آمدهای خود نیم نگاهی بمن و مهران می انداختند و ما ملتمسانه نگاهشان میکردیم و میخواستیم بدانیم پشت آن در بسته چه خبر است؟
ساعت نزدیک ۵ بامداد بود که پزشک کشیک از اتاق خارج شد بطرف ما آمد و گفت:ممکنه خواهش کنم با من بهدفتر بیایید؟
ما وحشتزده پزشک را نگاه کردیم ولی او خیبی زود متوجه شد که با اینگونه حرف زدن ما را نیمه جان کرده است و بلافاصله گفت:احمدالله خطر گذشت نگران نباشید.
هر دو از شدت شادی به گریه افتادیم و با گریه میخندیدیم پزشک جوان لحظه ای در کنار ما ایستاد او هم از شادی ما به هیجان آمده بود و بعد با لحن ملایمی پرسید:چکاره شماست؟؟
مهران بدون درنگ گفت:پسر عموی ماست.
من با حیرت به چهره مهران خیره شدم ولی او بدون توجه به شگفتی من ادامه داد...
-اسمش احمده...ما برای گردش به شیراز اومدیم پسر عموی من عاشقه شاید هم به همین خاطر از غفلت ما استفاده کرده...
پزشک جوان با دقت به قصه ساختگی مهران گوش میداد...
-ما باید ظهر امروز بطرف تهران حرکت کنیم میدونین اگر حرکت نکنیم خیال میکنند ما تو جاده تصادف کردیم آنوقت وا مصیبتاست
پزشک لبخندی زد و گفت:من نمیگذارم برنامه سفرتون عقب بیفته ساعت ۱۱ صبح میتونین اونو ببرید.
مهران سرش را به علامت تشکر خم کرد
-متشکرم آقای دکتر
دکتر دفتر مخصوص ثبت مشخصات بیمار را جلو روی ما باز کرد و تمام مشخصات ظاهری بهرام را یادداشت کرد و بعد دوباره بطرف اتاقی که بهرام در آنجا تحت معالجه قرار داشت رفت من به مهران نگاه کردم و مهران لبخندی زد و گفت:میدونم چی فکر میکنی ولی دلم نمیخواد نامزدم درباره من تصورات بدی داشته باشه این جور وقایع به آینده آدما لطمه میزنه آنهم واقعه ای مثل خودکشی که پرونده زندگی هر آدمی را چرکین میکنه!من مطمئنم وقتی بهران به حالت عادی برگردد کاملا متوجه اشتباه خودش میشه...
ساعت ۱۱ صبح بود که پزشک کشیک دوباره به دیدن ما آمد و گفت:حال بیمارتون کاملا خوبه میتونین اونو با خودتون ببرین.
مهران دستش را بطرف دکتر پیش برد دکتر با مهربانی بروی مهران لبخندی زد و چیزی در گوش مهران گفت و بعد با ما بطرف اتاق بهرام آمد .بهرام روی تخت دراز کشید ه بود و چشمانش را به سقف دوخته بود من جلو رفتم و شدت هیجان گفتم:سلام حالت خوبه؟
دکتر و مهران به خنده افتادند بهرام بطرفم برگشت و نگاه سرگشته اش را بمن دوخت دکتر جلو آمد و گفت:خوب آقای احمد خان شما مرخصین امیدوارم سفر بهتون خوش بگذره و دیگه هرگز به این فکرای بد بد نیفتین...
بهرام حیرتزده به چهره پزشک خیره شد اما مهران مهلت تفکر به او نداد جلو آمد و لباسهای بهرام را به دستش داد و گفت:زود باش ما باید حرکت کنیم!
چند دقیقه بعد در حالیکه پزشک روی پله های بیمارستان ایستاده بود ما بطرف اتومبیل بهرام میرفتیم...بازگشت بهرام به زندگی آسمان را آبی تر ساخته بود .احساس میکردم زندگی دوباره به تن های خسته ما باز میگردد در نگاه بهرامزندگی شیرین دوباره خانه میگرفت من به مهران نزدیک شدم و گفتم:مهران راستی دکتر یواشکی بتو چه گفت:مهران خندید و گفت:اون بهرامو شناخته بود اما بمن اطمینان داد که هرگز این راز را فاش نمیکنه.
دلم میخواست برگردم و از آن پزشک مهربان و جوان تشکر کنم مهران دستی به پشتم زد و گفت:حرکت کن خانم احساساتی!
چند دقیقه بعد ما در دل روز بطرف خوابگاه خود حرکت میکردیم تا شب رادر چشمان خسته زندگی خود بکاریم!
وقتی در آن موقع روز من بخوابگاه رسیدم آنقدر خسته و کوفته بودم که لا لباس روی بستر افتادم و بخواب سنگینی فرو رفتم و تنها موقعی بیدار شدم که انگشتان نرم نوری در میان موهایم به آرامی بازی میکرد...
نوری سرش را جلو آورد و در حالی که موهای بلند و سیاهش با عطر مستی بخش و همیشگی خود مرا گیج میکرد گفت:عزیزم دیشب کجا بودی؟دلم چقدر شور میزد!
دلم میخواست بلند میشدم و روبرویش مینشستم و تمام ماجرای رقت انگیز دیشب را برایش شرح میدادم ذلم میخواست چشم در چشم او بدوزم و بگویم:نوری نوری بیوفا تو چه خبر داری ؟تو چه میدانی که ما دیشب را چگونه به صبح رساندیم تو چه میدانی که بهرام تو بهرام عزیز و محبوب تو که آنقدر دلت برایشور میزد اگر عطسه ای میز خودت را میکشتی همین دیشب فقط بخاطر تو بخاطر بی وفاییهای تو تا سردابه های سرد مرگ پیش رفت نه!تو چطور میتوانی بفهمی در آن لحظاتی که تسلیم فریبکاریهای پرویز بودی بهرام این مقدس ترین بت تو در آغوش مرگ ضجه میزد...
در آن لحظات دلم میخواست نوری از اتاقم خارج میشد و من به کنار پنجره اتاقم میرفتم و از هر که عبور میکرد میپرسیدم که ما انسانها چرا اینقدر فراموشکار و سنگدلیم؟
چرا وقتی رهگذری اشتباها پایش را روی انگشت پایمان میگذارد فریاد درد میکشیم عربده میزنیم او را سهل انگار لاابالی و بیرحم میخوانیم ولی وقتی خودمان پای عابری را لگدمال میکنیم انگار که اصلا اتفاقی نیفتاده از همان راه میگیریم و میرویم...
تا ۲ هفته پیش بهرام اگر یک دقیقه تاخیر داشت با اگر خسته بود و نمیتوانست لبخند عاشقانه ای بر لب براندیا اگر جمله دوستت دارم را یک لحظه فراموش میکرد و یا به سلام دوستانه یک دختر همکلاسی پاسخ میداد نوری قلبش رادر مشت میگرفت و فریاد میزد:سوختم!ولی حالا که نوری اینطور راحت و آسوده به دیگری پیوسته و دست در دست او از پله کان هواپیما پایین می آید حتی برای یک لحظه هم به بهرام و به آتشی کهدر قلب بهرام مریزد فکر نمیکند؟
ناگهان همانطور که نوری روی سینه من خم شده بود به صدای بلند گریستم...
ـنه نه خواهش مینم مرا تنها بگذار!
نوری مثل همیشه و خیلی دوستانه مرا در glaاغوش گرفت و پرسید:چی شده عزیزم ؟ناراحتی؟با مهران حرفت شده؟
خدای من او درباره همه چیز فکر میکند جز درباره بهرام چقدر بی اعتناست این تنها لحظه ای بود که از زن بودن خودم شرمنده شدم و دلم میخواست با همه قدرت فریاد بزنم...
نوری نوری آیا میدانی بر سر بهرامت چه آمده؟م بعد بنشینم و تمامی آن قصه غمگین را حکایت کنم تا بجای اشک از چشمان او خون بگریم اما فقط گریستم ...گریستم... و گریستم...
سپاس شده توسط: sa armani
#22
فصل ۷ (۵)
من هرگز اجازه نداشتم بهرام را در پیش روی دختری که او را چون قطعه سنگی زیر پا انداخته و رفته است تحقیر کنم ...به نوری جواب دادم -چیزیم نیست نوری همینجوری دلم گرفته بگذار گریه کنم.

نوری با حیرت پرسید:ولی دیشب چی؟کجا رفته بودی؟
-خواهش میکنم نوری...خواهش میکنم از من سوال نکن..
شاید برای اولین بار بود که نوری در اتاق من خود را بیگانه و غریبه حس میکرد...مدتی نشست به اطراف خیره شد و بعد هم مرا بوسید و رفت.
از آنروز اگر چه وقتی ما به هم میرسیدیم سلام میگفتیم حتی درباره خیلی از مسائل حرف میزدیم اما بیگانه بودیم و هر دو خوب میدانستیم که چقدر نسبت بهم سرد و بی اعتنا شده ایم.
آن ستاره های روشن بخش آسمان دوستی خاموش شده و یک یک از طاق آسمان فرو ریخته بودند اما من و مهران تمام تلاشمان این بود که بهران را تنها نگذاریم.
غرو دو روز بعد از آن حادثه بود که بهرام را دیدم روی یکی از نیمکتهای باغ ارم تنها نشسته بود و کتابی پیش رویش باز کرده بود اما نگاه گنگ و ماتش را به نقطه نامعلومی فرستاده بود من به آرامی کنارش نشستم و سلام گفتم بهرام همانطور که خیره خیره به آن نقطه نامعلوم نگاه میکرد جوابم را داد:
-سلام مهتا.
-حالت خوبه بهرام؟
بهرام لبخند تلخی زد و من سرم را پایین انداختم این چه سوال احمقانه ای بود که من از بهرام کرده بودم بهرام مدتی طولانی همچنان سکوتش را حفظ کرد و بعد ناگهان به صدا در آمد .حالا هر وقت به یاد بهرام میافتم تمام کلمات و جملات بیمارگونه ای را که آنروز غروب برایم گفت بخاطر می آرم...
-دارم خفه میشم انگار که رودخونه ای از غم و اندوه در تموم رگهای من جاریه که هرگز تمومی نداره...گذشته های گرم خوب و این روزهای تلخ و تاریک در ذهنم بطرز رقت انگیزی قاطی شده ...به زحمت میتوانم اونارو از هم جدا کنم...یکسو صدای خنده و شادی نوری آواز شیرین یه عشق داغ و محبتی که مدان مثل بارون بر سر و روی هم میریختیم و در سوی دیگر اندوه کشنده و مسخره امروز...
از صبح تا حالا همینجا نشسته ام و مثله دیوونه ها با خودم حرف میزنم حتی اگر مسخره ام نکنی دلم میخواد یه دفترچه خاطرات برای خودم درست کنم و مثل پسر بچه ها دفتر خاطرات بنویسم یا حداقل یه رهگذرو صدا بزنم و با او درد و دل بکنم...نمیدونی چقدر نفس کشیدن در این هوای سربی و سنگین برام مشکله...انگار که ریه هامو با تیغ میتراشن ...گاهی وقتها به خودم میگم پیش از من و نوری در زیر این آسمون آبی عشاق زیادی بودن عشاق خوب و مهربون عشاق حسود و سنگدل آدمهایی که حتی به سایه همدیگه حسودی میکردن اما هرگز اینطور مثل ما بیدلیل و احمقانه از هم جدا نشدند...تموم روزو اینجا نشستم و از خود میپرسم موضوع چیه؟
وقتی که نمیدونی طوفان از کدوم طرف میوزه خیالم میکنی که توی یه توده ابر سیاه و تاریک پرواز میکنی هر لحظه منتظری که به یه سنگ یا به یه درخت بخوری یا به عمق دره سرازیر بشی...همین تشویق و اضطرابه که تو رو از پا میندازه درست موقعی که مثل یه درخت جوون خودتو تو زمین محکم کردی از پا میافتی...گاهی بخودم میگم همه اینها فقط یه کابوسه یکساعت دیگه نوری مثل همیشه از راه میرسه و با دستهای قشنگ و لطیفش چشمامو میبنده و میگه آقا بگو من کیستم؟جوابش میدهم:نمیدونم ولی اگر اجازه بدین من دستهاتون رو لمس کنم...نوری میگه چون تو پسر خوب و مرتبی هستی اجازه میدم فقط دستهامو لمس کنی...اونوقت من کورمال کورمال دستهای نرم نوری رو با او پرزهای مخملیش نوازش میکنم ...درست مثل اینکه گلبرگهای باغچه خونمون رو نوازش میدم نوری با بیقراری پاها شو به زمین میکوبه و میگه:زودباش زودباش بگو من کیستم...
من جواب میدم:پیدا کردم یه دختر بلند قد...به بلندی سروهای شیراز...نوری میگه:به به غیب گفتی عزیزم بازم نشونی بده...میگم:دختری مثل پری های خوشگل قصه مامان بزرگ با یه جفت چشم که مث دو تا ستاره تو صورت قشنگش میدرخشه دختری که تنش مث گل همیشه بهار خوشبوست...نوری حرفامو قیچی میکنه و میگه:بس کن آقا تو داری دختره رو لوسش میکنی ولی آقاجون بازم نشونی هات ناقصه کاملش کن...زود باش بگو...میگم:ئختر جون صبر کن یه نشونی دقیقتر دارم تو دختری هستی که در زیر عاج سینه ات عاشقترین قلب دنیارو پنهون کردی مگه نه؟
نوری میگه:عشق کی؟یاالله زود باش اسمشو بگو...اونوقت من دستهاشو میگیرم و با یه حرکت از رو چشام رد میکنم و میگم:تو عشق بهرامی.بله مهتا من هر لحظه منتظرم بیتابم و پیش خودم میگم نوری من دوباره برمیگرده و میگه بهرام بهرام من از عشق تو مردم یه فکری کن آخه بابا دختر مردم ازدست رفت ...از پشت هر بوته گل سرخ رو هر شاخه سبز از میان هر جویباری که از این باغ میگذره من صدای آشنای نوری را میشنوم ولی وقتی چشمامو باز میکنم همه چیز محو میشه همه چیز...نمیدونم تا حالا شده که مهران با تو قهر بکنه و تو فکر کنی دیگه هرگز برنمیگرده؟اگر چنین روزای سختی رو گذروندی میدونی من چی میگم همه در نظرت تیره و خاکستریه همه جا...آسمون زمین پرنده ها حتی درختان سبز را هم خاکستری میبینی حس میکنی با یه سرنگ بزرگ اکسیژن هوا را از رگت بیرون کشیده ن داری خفه میشی...هزار هزار نفر گلوشونو گرفتن و جلو پات میافتن و جون میدن تو هم داری میمیری چون دیگه دلیلی برای زندگی کردن وجود نداره...حس میکنی داری با همه وداع میکنی...با آدمای خیابون با رهگذران مست و خشن با سگهای ولگرد با آسفالت خیابانها چارغهای نئون و با خودت...در آن لحظه ای که شعله هستی تو خاموش میشه هزار سوال مثل هزار مته فلزی را از تو مغزت بیرون میکشی آنوقته که به زمین و آسمون بدبین میشی کلمه چرک و زرد خیانت توی تموم رگهات مثل میلیونها کرم میلوله و از خودت میپرسی آیا واقعا ممکنه؟ممکنه دختری که تموم هستی خودشو بتو هدیه کرده بود دختری که نفست رو از سینه میگرفت و فرو میداد ناگهان تو را با دیگری عوض بکنه؟
وقتی برای این سوال جوابی پیدا نمیکنی دلت میخواد سرت را روی خاک سرد خیابان بگذاری و آنقدر گریه کنی که در همون خاک مرطوب جون بدی در این دنیای بزرگ میلیونها و میلیونها انسان زندگی میکنن اما تو فقط یه نفرو دوس داری یه نفره که به خاطرش حاضری زندگیتو با مرگ تعویض کنی اما وقتی جلوی پای اون زانو میزنی و قلبت را بر سر دست میگیری تا به او هدیه کنی میبینی او دیگر نیست و تو در آن لحظه مرگبار نمیدونی با قلب خونین خودت چه بکنی.قلبی که از سینه خارج کردی هرگز نیمتونی دوباره در سینه کار بگذاری و مجبوری که اونو کثل یه تکه گوشت روی زمین بندازی و بعد همه عمر بدون قلب زندگی کنی...
گاهی وقتها فکرای احمقانه بسرم میزنه مثلا یادته آنروزی که به پیک نیک رفتیم به نوری گفتم:عزیزم بالاخره یه روز تو رو مث یه پرنده خشک میکنم تو اتاقم میگذارم تا هیچکس نتونه تو رو ببینه و از دست من بگیره ...حالا فکر میکنم چرا من اینکارو نکردم راستی چرا؟
من مثل افسون شدگان نشسته بودن و به هذیانهای تب آلود بهرام گوش میدادم و نمیدانستم در مقابل این توده عظیم احساسات سر خورده چه بگویم؟...هر نوع دلداری و حتی همدردی کاملا مسخره بنظر میرسید بهرام به سمت من چرخید باز هم لبخندی زد و گفت:مثل دیوونه ها شدم نه؟باید با خودم بجنگم باید این حرفها رو زیر خاک کنم .حتما مهتا اینکارو میکنم خواهی دید.و بعد بهرام از جا بلند شد باز هم لبخند تلخی زد و خداحافظی کرد و رفت.و من متفکر و مضطرب بطرف خوابگاه برگشتم فشار درسها زیاد شده بود من میبایست دو سه تحقیق را کامل میکردم در حالیکه عملا از درس دور مانده بودم.حالا پیش خودم میگفتم مهتا دیگه برو دنبال کار خودت تو هزار جور گرفتاری داری تو نمیتوانی شب و روز تحت تاثیر ماجراهای عشقی دیگرون افکارتو پریشون بکنی!
وقتی به خوابگاه برگشتم انگار که از تشییع جنازه یکی از عزیزانم باز گشته بودم هوای سرد و غم انگیز غروب قارقار کلاغها و یکنوع آوای شوم که از حلقوم منجمد زمستان بیرون می آمد مرادر انزوای خود بیشتر فرو میبرد...
روزها از پی هم می آمدند و میرفتند بازی زندگی روی صحنه تماشاخانه بطور خسته کننده ای تکرار میشد و ما چون مورچگان در خانه خود همچنان بالا و پایین میرفتیم وقتی مقابل هم میرسیدیم شاخکهایمان را به حرکت در می آوردیم و از هم جدا میشدیم فشردگی دروس ما دانشجویان را نسبت بهم بیگانه کرده بود .زمستان همیشه با بحران مطالعه و درس همراه است دیگر آن جلسات دوستانه از آن شعر خوانیها شوخیها خنده ها و گریه ها خبری نبود.احساسات عاشقانه در پنهانی ترین زوایای قلبها فرو رفته بود و همه چیز تحت تاثیر درس قرار داشت حتی من و مهران کمتر همدیگر را میدیدیم و نوری هم در اتاقش را بروی من بسته بود .ما چون دو بیگانه در یک فلت زندگی میکردیم صبح و شب و یا هر موقع دیگر که همدیگ را میدیدم سلامی میدادیم و میرفتیم...در روزهای این بیگانگی و جدایی نوری آنقدر در پرویز غرق بود کمبودی رادر خود جبران میکرد...اغلب آنها دست در دست هم میدیدیم که سوار اتومبیل شده و از نظرها محو میشدند ...یکروز وقتی مشغول نظافت فلت بودم نوری لحظه ای مقابلم ایستاد او دامن کلفت مشکی و بلوز پشمی تیره ای پوشیده بود و موهایش را از وسط فرق باز کرده و پشت سر جمع کرده بود حس کردم که چهره اش تکیده و لاغر شده و چشمانش درشتر از همیشه به نظر میرسید غمی گنگ و تیره در چشمان قشنگش سایه زده بود من استادم در او خیره شدم و بعد گفتم:راستی خوش میگذره؟
نوری سرش را پایین انداخت و گفت:تو منو بکلی فراموش کردی!
و قبل از اینکه حرفی بزنم نوری به سرعت از در فلت خارج شد.بهرام را هم کمتر میدیدم خیلی کمتر ...میتونی بهرام را اینطور پیش خود مجسم کنی!
یک آدم شاد و سرحال و شوخ و شنگ در یک زمستان کنار استخری ایستاده و مشغول خواندن و ادا در آوردنست که ناگهان یک نفر از عقب سر او را به داخل استخر هول میدهد وقتی او را از اب بیرون میکشند دیگر از آن شوخی و سرمستی اثری در او نیست بلکه از شدت سرما پیکرش کوچکتر شده سرش را میان شانه هایش فرو کرده و پشتش تا شده و فقط چشمانش از برق انتقام میدرخشد .هر وقت بهرام را میدیدم یا در حال خوندن بود یا دستها رادر جیب کرده و متفکر قدم میزد بارها وقتی از شدت خواندن خسته میشدم کتاب را هم میگذاشتم و خطاب به مهران میگفتم مهران هرگز ندیدی که بهرام با دختری اینطرف و آنطرف بره؟
مهران جواب میداد :پس میخواستی به این زودی همه چیز رو فراموش کنه؟
-نه اتفاقا نه تنها چیزی را فراموش نکرده بلکه این سکوت داومی و کسالت بار منو خیلی هم میترسونه!
مهران با تعجب پرسید:از چی میترسونه؟
-نمیدونم ...یعنی دلیلی هم که برات تو ضیح بدم ولی چطوری بگم مثل اینکه همیشه دنبال وسیله ای برای انتقام گرفتنه...
مهران خندید و بعد مثل همیشه با حالتی فیلسوفانه گفت:مهتا ج.ن تو از آن دسته آدمهایی که اغلب خواسته ها و تمایلات خودشونو در مغز دیگرون میگذارند
-آقا صبر کن ببینم باز هم من خوکچه آزمایشگاهی تو شدم؟
-من فدی این خوکچه آزمایشگاهی اگر عصبانی نشی توضیح بیشتری میدم.
-نه لازم نکرده میدونم میخوای چند تا مثال برای اثبات عقیده ات بزنی اما تو رو بخدا برای یک مرتبه هم شده تو چشمای بهرام نگاه کن ببین من راست میگم؟
-چشم خانم خوشگل من اطاعت میشود حالا حاضری امشبو به مناسبت پایان امتحانات زمستر اول با هم تفریح حسابی بکنیم؟
-چشم قربان حاضرم معطل چی هستی دعوتنامه را بفرست.
آرامش در فلت ها محیط ما و حتی در زندگی خصوصی ما همچنان سایه سرد و سنگین خود را حفظ کرده بود تنها نقطه تاریک زندگی خصوصی ما سکوت و گوشه گیری نوری بود.او که اوای تمام شبها را با پرویز میگذرانیدکم کم ملاقاتهایش با پرویز به هفته ای سه چهار بار محدود شده بود و ظاهرا به بهانه درس و آمادگی برای انتحانات بیشتر در اتاقش بسر میبرد ولی من که کاملا اخلاق و روحیات نوری را میشناختم حس میکردم در پس پرده ماجراهایی در شرف تکوین است چون نوری روزبروز لاغرتر و پژمرده تر میشد آن زیبایی درخشان که چون الماس برق میزد آن طراوتی که انسان را بیاد شکفتن گلهای سرخ در سپیده دم بهار می انداخت اکنون جای خود را به یک آرامش مهتابی رنگ داده بود.
گاهی به اتاق من می آمد کنار من مینشست و نیم ساعتی در سکوت میگذرانید و بعد دوباره به اتاق خودش باز میگشت میدانستم که او فقط منتظر یک تلنگر است .تلنگر من در حقیقت کبریتی به شکم باد کرده بشکه بارت بود تا انفجار صورت گیرد...گاهی فکر میکردم مثل گذشته ها سرش را در سینه ام بفشار م و به او بگویم نوری من نوری عزیز من حرفت را بزن ...اما نمیدانستم چرا از عهده اینکار بر نمی آیم.تا آنروز ...نوری دوان دوان در حالیکه چشمهایش از وحست گشاد شده بود و کلمات را بزحمت از حنجره بیرون میداد خودش را بمن رساند و گفت:مهتا مهتا کمک...کمک...
-موضوع چیه نوری حرف بزن.
-یه فاجعه داره همه جیز تموم میشه
وحشت زده پرسیدم:عزیزم مربوط به کیه ؟بهرام یا پرویز؟
در حالیکه دانه های اشک چون باران بر صورت نوری شتک میزد سرش را تکان داد...
-مربوط به هردوشون میشه!
-خوب موضوع از چه قراره؟
-اونا میخوان با هم دوئل اتومبیل بکنن.
سپاس شده توسط: sa armani
#23
فصل ۷ (۶)
-چی گفتی؟دوئل اتومبیل؟

-بله...بله...دوئل اتومبیل!
من وحشتزده دوباره تکرار کردم.
-دوئل اتومبیل ؟؟آه خدای من !نه !
نوری تقریبا خودش را روی زمین انداخته و با دودست چهره اش را پوشاند و بصدای بلند گریست و در میان گریه اش ماجرای آن برخورد وحشتناک را برایم تعریف کرد.
-من و پرویز داشتیم توی باغ ارم قدم میزدیم...من اصلا حال و حوصله درست حسابی نداشتم ولی پرویز برعکس خیلی سرحال بود و برخلاف این دو سه هفته با من شوخی میکرد از سر و کولم بالا میرفت و هر چه التماس میکردم که راحتم بگذاره آروم نمیگرفت آنقدر که به کریه افتادم و تقریبا فریاد زدم:بس کن پرویز!!بس کن!ازت متنفرم!
پرویز که عصبانیت مرادیده بود بیشتر سماجت میکرد با مشت به شونه هایم میکوبید و من گریه میکردم و میگریختم که ناگهان صدای آمرانه بهرام را شنیدم که میگفت:پسره احمق راحتش بگذار!منکه سرم پایین بود و گریه میکردم بطرف بهرام برگشتم...
ای خدا بهرام با یهدست پشت یقه پرویزو چنگ زده بود و با دست دیگه آماده بود تا مشت محکمی به چونه پرویز بکوبه راستش نمیدونستم چه بکنم مثل اینکه قیافه بهرام ایم دو سه هفته یادم رفته بود خودت میدونی که من و اون همیشه سعی میکردیم که هیچوقت جلو هم سبز نشیم .چشمهای بهرام برق مخصوصی میزد لباش میلرزید هر لحظه منتظر بودم که پرویز با بهرام گلاویز بشه یا بهرام با مشت تو چونه بهرام بکوبه!
پرویز بطرف بهرام برگشت و گفت:احمق نشو یقه منو ول کن!بهرام تف غلیظی روی زمین انداخت و به پرویز گفت:تو حتی لیاقت همنشینی اونو هم نداری بهتره راحتش بگذاری!
پرویز که کاملا خشمگین شده بود با لحن مسخره ای جوابش راداد:خوب خوب چشمم روشن آقا بعد از دو سه ماه تازه غیرتی شدن.خواب دیدی عزیزم خیر باشه اگر چه منتظر بودم که یه روز سر و کله آقای ورشکسته پیدا بشه ولی برادر کور خوندی بهتره دمتو بذاری رو کولت و بری دنبال کارت!یاالله...یاالله...
بهرام آنچنان دندوناشو روی هم فشار میداد که من صداشو میشنیدم...در اینموقع بود که بهرام یقه پرویز رو رها کرد خیال کردم همه چیز تموم شده ولی اینطوری نشد...
بهرام با صدای بلند به پرویز گفت:میدونستم تو آدم بزدلی هستی ولی نه اینقدر!
پرویز مثل بوکسورها در برابر بهرام گارد گرفت و گفت:بسیار خوب مثل اینکه واقعا تنت میخاره یاالله...یاالله...زود باش بیا جلو بیا ...بیا دوئل کنیم...یاالله...یاالله...آقای شکست خورده ...ده یاالله...چرا میترسی بیای جلو آه فهمیدم میترسی صورت خوشگلت از ریخت بیفته...
بهرام بدون اینکه حرکتی بکنه گفت:اکه ددرست میگی و خودتو آماده دوئل کردی چرا یه دوئل شجاعانه نکنیم؟نکنه شهمامتت هم مثل عشقت قلابیه؟
پرویز که هنوز گارد بوکس گرفته بود با همان اداها و مسخره بازیها جواب داد خیا نمیکنم دل و جراتشو داشته باشی که یه قدم جلو بگذاری تو همیشه بازنده بودی حالاشم بازنده ای ولی اگه میخوای امتحان بکنی بفرما !دوئل بوکس!همینجا یا میریم که هیچکس نتونه تو رو ازدستم نجات بده!بالاخره یه نفر باید یه دس درست و حسابی به تو بچه ننه بده!
بهرام با همان حالت آروم همیشگی گفت:دوئل بوکس؟دوئل بوکس مال آدمای ترسوست !دوئل اتومبیل!...یاالله!شجاعتتو به عشقت نشون بده!نشون بده که نمیترسی!نشون بده که مرد موفقی هستی و حاضری جلوی اون از حیثیت خودت دفاع کنی!
من دیگه طاقت نیاوردم و التماس کنان گفتم:پرویز پرویز خواهش میکنم بیا بریم بیا!بیا!
بهرام حرف منو قطع کرد و گفت:راست میگه خانم تو که جراتشو نداری ادعا هم نکن اون خوب ترا شناخته میدونه که مردش نیستی...برو جونم برو!مگه نشنیدی چی گفت"؟اون بهتر از هر کس دیگه ای میدونه که تو ترسوترین مخلوق خدایی!برو برو...
پرویز که ناگهان از آن سر و صدا و لوده بازی افتاده بود اول سکوت کرد و بعد گفت:چه جوری؟
بهرام گفت:خیلی ساده!دوئل اتومبیل!سر ساعت ۱۰ صبح دوئلو شروع میکنیم!من همین الان حرکت میکنم میرم تخت جمشید و تو هم میری دروازه قرآن سر ساعت ۱۰ صبح من از تخت جمشید و تو از طرف دروازه قرآن بطرف هم حرکت میکنیم و هر جا بهم رسیدیم مستقیما اتومبیلهامونو بهم میکوبیم.
نوری ادامه داد:من مثل آدم یخ زده ای سیخ و مستقیم ایستاده بودم میخواستم فریاد بزنم داد بکشم همه را به کمک بخوام رو دست و پای هردوشون بیفتم و التماس کنم دست از این دوئل بردارن اما انگار که دهانم دستهام حتی صدام تو گلو یخ زده بود فقط اشکهام سرازیر بود پرویز برگشت بمن نگاه کرد ولی بهرام لبخند میزد.با بیرحمی لبخند میزد هرگز این لبخند بیرحمانه رو فراموش نمیکنم...یکجور مخصوصی میخندید یه جور تلخ و بیرحمانه...
پرویز کتابشو بطرف من پرتاب کرد و گفت:بگیر نوری من میدونستم یه روز این بزدل و ترسو جلو رام سبز میشه میدونستم میدونستم ولی!بالاخره باید یکی از ما دو نفر زنده بمونه.و بعد بطرف اتومبیلش که در جلو باغ پارک کرده بود رفت و بهرام هنوز ایستاده بود و بمن بیرحمانه لبخند میزد .و من با نگاه التماس آمیزی به او خیره شدم!بهرام مثل یه مجسمه ایستاده بود!نه حرکتی نه حرفی!ولی لبخند بیرحمانه اش همینطور روی لبهاش ماسیده بود!
نوری در حالیکه آشکارا میلرزید ادامه داد:من از غم آبستن بودم از تنهایی وحشت کرده بودم انگار که روی زمین نبودم بلکه در فضای شب مثل یک شهاب آسمانی میرفتم تا به ابدیت بپیوندم!بهرام هم بالاخره پشت بمن کرد و بطرف اتومبیلش رفت!تا ۱۰ دقیقه همینطور مثل ماهی منجمد ایستاده بودم و بعد وحشت وحشت مثل یک گلوله آتش به جانم افتاد یخهای تنم را آب کرد.خم شدم و کتاب پرویز را از روی زمین برداشتم و بعد بطرف خوابگاه دویدم...
راستش در تمام مدتی که نوری این برخورد وحشتناک را تعریف میکرد من هم از ترس و وحشت منجمد شده بودم حتی قدرت فکر کردن و تصمیم گرفتن از من سلب شده بود!فقط احمقانه به اشکهای نوری نگاه میکردم که از چشمهای درشت و سیاهش روی صورتش میریخت و به آرامی تا روی چانه و گردن ش میلغزید...ناگهان نوری خودش را توی بغلم انداخت و گفت:مهتا مهتا خواهش میکنم یه فکری بکن!
از فریاد نوری من بخود آمدم !نوری راست میگفت باید کاری میکردم با نومیدی گفتم:از من چه کاری ساخته است؟نوری دستم را گرفت و از روی زمین بلند کرد!
-بلند شو بلند شو بریم تو محوطه فریاد بزنیم از بچه ها کمک بخواهیم به اونا بگیم چه فاجعه ایداره اتفاق میفته!
من نوری را بغل زدم و گفتم:نه نه...اگه روسای دانشگاه اینو بشنون هر دوشونو از دانشگاه اخراج میکنن این دوئل فقط یه دیوونگیس!بخدا دیوونگیس آخه چطوی بهرام یه همچی پیشنهادی کرده؟
نوری با نومیدی سرش را تکان داد و گفت:نمیدونم نمیدونم انقدر خونسرد و آروم این پیشنهادو کرد که انگار از دو سه ماه پیش یه همچی نقشه شومی را کشیده بود خواهش میکنم مهتا خواهش میکنم یه حرکتی بکن یه فکری یه کاری...
یک فاجعه بزرگی در شرف وقوع بود و ما باید کاری میکردیم.
به نوری گفتم:ما باید هر طور شده مهرانو پیدا کنیم اینطور که تو میگی اونا خیلی زود دوئلشونو شروع میکنن باید بجنبیم.فقط از تو خواهش میکنم چشماتو پاک کن اگر کسی ما رو اینطوری ببینه وحشت میکنه!
آنوقا هز دو از خوابگاه براه افتادیم من میدانستم که مهران در آنموقع روز با رفقایش در تریا نشسته و مشغول بحث و مشاجره همیشگی است حالا که به آن حادثه عجیب آنروز فکر میکنم همه چیز دقیق شمرده جدا از هم پیش رویم جان میگیرد !من و نوری مثل دو تا طفل یتیم و فراری از خوابگاه بیرون آمدیم یک تاکسی قراضه با یک شوفر پیر و پر حرف جلو پایمان ترمز کرد و ما دوتایی خودمونو روی صندلی تاکسی انداختیم و من به راننده گفتم:آقا برو تریا فقط خواهش میکنم عجله کنین.
راننده پیر اخمهایش رادر هم کرد و با حیرت گفت:جل الخالق!شماها دیگه چجور زنی هستین !هر زنی که سوار ناکسی من میشه میگه آروم !یواش!ولی شما میگین تند برو!واقعا که جنس زنو نمیشه شناخت!
من از شدت ناراحتی پاها یم را به کف تاکسی کوبیدم و گفتم:آقا خواهش میکنم عجله کنین یه اتفاق بدی افتاده حوصله جر و بحث نداریم فقط ما رو به تریا برسون تندتر آقا تندتر.
پیرمرد راننده تاکسی اول سکوت کرد و بعد مثل همه شیرازیهای خوب و مهربان گفت:خانم ناراحت نباشید بد و خوب دست پروردگار عالمه یه چیزی نذر شاهچراغ بکنین هیچ اتفاق بدی نمیافته.
این جمله راننده تاکسی ناگهان هر دو ما را برای لحظه ای از چنگال آهنین وحشت بیرون کشید.
در اینگونه مواقع که تمام درهای امید به رویت بسته شده همه جا را سیاه و تاریک و پر از تنهایی و وحشت میبینی و خیال میکنی دنیا به آخر رسیده است ناگهان دل به یک معجزه میبندی اگر چه هیچوقت به معجزه اعتقادی نداشته باشی!دستهاتو بلند میکنی و از ته دل مینالی...
خدایا خدایا ما کمک کن نگذار آن اتفاق وحشتناک بیفته یا شاهچراغ تو را بخدا قسم بیا و آنها را از اینکار منصرف کن منم قول میدم هر شب جمعه بیام با پوست برام شمع بایرم یا شاهچراغ ناامیدم نکن.
من و نوری هر دو در تاریکی هراس انگیز افکارمان با شاهچراغ نجا میکدیم که تاکسی جلو تریا ایستاد و ما هر دو از آن بیرون پریدیم...نوری به ساعتش نگاه کرد خدایا چیزی به ساعت ۱۰ نمونده بود فقط یکربع وقت داریم فقط یکربع یعنی ما میتونیم از این فاجعه جلوگیری کنیم؟من خودم راداخل تریا انداختم و مهران همینکه مرا با آن سیمای رنگ پریده دید تقریبا از جا بلند شد رفقایش هم همینطور .من لبخندی زورکی زدم و مهران را صدا کردم.
-مهران فقط یک دقیقه!
مهران پیپش را از روی میز برداشت و بمن نزدیک شد و پرسید:چی شده؟جرا مثل دیوونه ها هراسونی؟
-مهران خواهش مکینم با رفقات خداحافظی کن بیا کار مهمیه...-چی میگی مهتا من رفقامو مهمون کردم میخواهی برام دست بگیرن.
و در همین لحظه که داشت برایم استدلال میکرد ناگهان چشمهای مهران روی صورت اشک آلود نوری خیره ماند و بعد بدون اینکه توضیح دیگری از من بخواهد بطرف دوستانش رفت .من صدایش را شنیدم او با عجله از آنها خداحافظی کرد و بعد دستم را گرفت و بطرف در کشید و همین که به نوری رسید آستین او را هم گرفتو ما وارد خیابان شدیم آنوقت پرسید:شما دوتایی چتونه؟چی شده؟
در حالیکه بغض گلویم را گرفته بود گفتم:مهران اگر دیر بجنبیم فاجعه اتفاق میفته بریم سوار اتومبیلت بشیم من تو راه همه چیزو برات میگم!
مهران نامزد آرام و خونسرد من همچنان متعجب و حیران خودش را پشت رل انداخت من و نوری هم کنار او روی صندلی جلو نشستیم و همینکه اتومبیل براه افتاد نوری با صدای بلند به گریه افتاد...
-خدایا من چقدر بدبختم!جقدر بدبختم!
من بطرف مهران برگشتم و گفت:موضوع یه دوئله!
مهران با لحنی که از فرط تعجب میلرزید گفت:دوئل؟دوئل چیه؟ما که تو قرن ۱۵ زندگی نمیکنیم!دوئل چی؟
-قرن پانزدهم یا بیستم !نمیدونم!ولی اینکار داره اتفاق میفته!بهرام به پرویز پیشنهاد کرده با هم دوئل اتومبیل بدن!
مهران از شدت تعجب چیزی نمانده بود که فرمان اتومبیل را رها کند و مرتبا زیر لب تکرار میکرد:باور کردنی نیست !باور کردنی نیست!
من خیلی خلاصه ماجرای برخورد پرویز و بهرام را برای مهران بازگو کردم و مهران در تمام این مدت در سکوت به ماجرا گوش میداد و بعد حرفم را قطع کرد و گفت:چه ساعتی قراره دوئل شروع بشه؟
-سر ساعت ۱۰
-چه جوری؟
-سر ساعت ۱۰ پرویز ار جلو دروازه قرآن بطرف تخت جمشید حرکت میکند و بهرام هم درستدر همین ساعت از تخت جمشید بطرف شیراز حرکت میکنه.
مهران سرش را با تاسف تکان داد و گفت:پس اگر ما سر ساعت ۱۰ به دروازه قرآن برسیم میتونیم لااقل پرویزو متوقف کنیم و جلوی فاجعه را بگیریم.
بعد هر سه به صفحه ساعتهایمان نگاه کردیم فقط ۷ دقیقه به ساعت ۱۰ مانده بود مهران وحشتزده گفت:نه فکر نمیکنم ما در ۷ دقیقه با این اتومبیل قراضه به دروازه قرآن برسیم!
من به نوری نگاه کردم نوری درست مثل یک مجسمه بجلو خیره شده بود و مدام اشک میریخت..
-خواهش میکنم مهران عجله کن شاید رسیدیم!
مهران با خشونت بر پدال گاز فشار می آورد از چراغ قرمزها عبور کردیم پلیس های راهنمایی با سوت پیاپی و سر و صدا ما را بدرقه میکردند اتومبیلها کنار میکشیدند و مهران هر لحظه بر سرعت اتومبیل می افزود خدایا کمک کن !...ماسر ساعت ۱۰ به دروازه قرآن برسیم!یا خدایا! شاهچراغ!
سپاس شده توسط: sa armani
#24
فصل ۸
عقربه ساعت بیخیال از حادثه شومی که در شرف وقوع بود پیش میرقت وقتی سر یک چهارراه در انتظار او هستی این عقربه لعنتی با تو لج میکند!ثانیه شمار میچرخد اما ساعت شمار نگار خیال ندارد از جایش تکان بخورد دقایق با کندی و بیخیالی میگذرد تو پایت را بر زمین میکشی دو سه ناسزا نثار ساعتت میکنی اما زمام متوقف شده و پای لنگش را بر قلب لرزان تو میفشار د اما وقتی میخواهی از حادثه جلوبگیری گویی ثانیه شمار ساعت هم در مسابقه دو شرکت کرده!زمان مثل پرنده لجوجی از کف دستت میگذرد و تو وحشت زده هر لحظه بر صفحه ساعت خیره میشوی و میپرسی چقدر وقت دارم!یک دو سه خدایا ساعت من غلطه!جلو عابری را میگیری و با نا امیدی میپرسی آقا ساعت شما چنده؟

-آه لعنتی ساعت عابر حتی ۵ دقیقه جلوتر را نشان میدهد.
-نه آقا اشتباه میکنی حتما ساعت شما جلوه.
-نه جانم ساعت شما خوابیده من همین الان ساعتمو با رادیو میزون کردم مارکش هم قابل اطمینانه نگاه کنین..
تو دیگر حرفهای آن عابر وراج را نمیشنوی و باز هم تندتر میروی !خدایا فقط ۳ دقیقه دیگر مونده ولی ما هنوز ۲ چراغ قرمز و بیش از ۳ کیلومتر راه داریم.
مهران لبهایش را گاز میگرفت و نوری همینطور مثل قوی ماتمزده و تنهایی مستقیما روبرو را نگاه میکند انگار دیگر در این دنیا نیست میخواهم چیزی از او بپرسم ولی چه بپرسم؟او دارد مثل شمع آب میشود بیاختیار به یاد گذشته ها میافتم آنروزها که نوری از عشق فرار میکرد از بهرام میگریخت و وقتی من او را سرزنش میکردم او میگفت من از عشق میترسم من اگر روزی عاشق بشوم نابودم!
بله او حق داشت این دختر ظریف و عاشق دختری که از عشق رنج میبرد دختری که وقتی با طعم عشق آشنا شد پیوسته عشق کاملتری را طلب میکرد چگونه میتوانست امروز شاهد وقوع یک فاجعه باشد؟خدای من اگر آنها با آن سرعت بهم برسند و بهم بکوبند چه میشود؟آیا ما نیم ساعت یا یکساعت دیگر شاهد سقوط دو جسم جوان و متلاشی شده خواهیم بود؟آیا نوری باید در عزای دو عاشق خود سیاه بپوشد؟نه یا خدا یا شاهچراغ نگذار این فاجعه اتفاق بیفته.
به ساعتم نگاه کردم درست یک دقیقه به ساعت ۱۰ مانده بود و ما از دور دروازه قرآن و اتومبیل اسپرت پرویز ار میدیدم فریاد زدم مهران مهران اتومبیل پرویز شکر خدا هزار مرتبه شکر ما میتونیم از فاجعه جلوگیری کنیم.مهران یه کمی تندتر ...ثانیه ها ...ثانیه های لعنتی میگذشتند عقربه شمار مثل رطیل روی صفحه ساعت میدوید...۲۰ ثانیه ۱۵ ثانیه ۱۰ ثانیه ۵ ثانیه ۱ ثانیه...فقط ۲۰۰ متر با اتومبیل پرویز فاصله داریم ...مهران چراغ اتومبیلش را روشن میکند روی باغ فشار می آورد اما ناگهان اتومبیل تیزرو و سریع پرویز از جا کنده میشود من فریاد میزنم.
-خدایا مهران پرویز حرکت کرد...نوری خودش را توی بغلم میاندازد و مثل زن بچه مرده ای مینالد.
مهران فریاد میزند.
-لعنت به این شانس...لعنت...
اتومبیل پرویز هر لحظه بیشتر و بیشتر با ما فاصله میگرفت و مهران بیشتر بر روی پدال گاز میفشرد اما ما چگونه میتوانستیم او را بگیریم؟
اتومبیل پرویز در سینه جاده میدوید ما هم بدنبال اون میدویدیم نوری چشمهایش را بسته بود و سرش را در سینه من میفشرد و آرام آرام هق هق میزد .مهران گفت:مهتا مهتا دیگه هیچکاری از دست ما ساخته نیست فقط یک معجزه میتونه اونو متوقف کنه یه معجزه ولی معجزه خیلی کم اتفاق میفته خیلی کم.
ما چه میتوانستیم بکنیم؟اسب سرنوشت در جاده مرگ ۴نعل میتاخت و پیش میرفت...فاصله اتومبیل ما با اتومبیل پرویز هر لحظه بیشتر میشد...گریه آرام و خفه نوری کلمات گنگ و نامفهوم مهران صدای دلخراش چرخها کهسر هر پیچ جیغ میکشید مثل آهنگ عزا شوم و فاجعه انگیز بود ...سرم را به گوش مهران نزدیک کردم و گفتم:یعنی هیچ کاری از دست ما ساخته نیست؟
مهران همانطور که بر پدال گاز میفشرد زیر لب زمزمه کرد...
-فقط یه معجزه اما خیال میکنی تو قرن ما هم میشه انتظار معجزه داشت؟
من به نوری نگاه کردم که سرش را همچنان در سینه ام پنهان کرده بود و هق هق میزد..
-آه خدایا اگر این اتفاق بیفته نوری من میمیره.
ناگهان از ته دل فریاد زدم خدایا مگذار این اتفاق شوم بیفته...
نمیدانم هرگز در لحظات نومیدی و پریشانی افتاده اید یا نه...انگار آدم را در فضای تاریک چاهی رها کرده اند هر لحظه امکان دارد سرت به عمق چاه بخورد و زندگی را تمام بکنی اما انگار این چاه اینقدر عمیق است که به ابدیت میپیوندد و تو تا جهان برپاست باید با سر در میان سیاهیها فرو بروی دستهایت را بجستجوی پناهگاهی دستاویزی به اطرافت میچرخانی اما هیچ پناهی و پناهگاهی در کار نیست و تو باید همچنان سرازیر سیاهیها باشی.
میخواهی فریاد بزنی اما انگاری دهانت را با پنبه پر کرده باشند میخواهی خودت را بکشی و از کابوس خلاص کنی اما کاردی که همراهت داری تیغه ای پنبه ای است آنوقت وقتی ناامیدی سراپایت را در خود گرفت تسلیم میشوی و آرام و تسلیم در تاریکی به تماشا مینشینی...تو دیگر قهرمان این حادثه نیستی بلکه تماشاچی ساکت و تسلیمی که مثل طلسم شده ها قدرت هیچ کونه حرکتی فریادی و حتی گریه ای نداری...تو ایستاده ای و خودت را جسم خودت را میبینی که در سرازیری فرو میرود.
در آن لحظات نومیدی و سیاهی من با اندیشه های رقت انگیزم در آن چاه تاریک فرو میرفتم و حس میکردم مهران و نوری هم با من در سفر رقت انگیز همراهمند ...اشک چون باران از چشمانم فرو میریخت مهران از پشت عینک ذره بینی خود گاه مرا نگاه میکرد و گاه وحشتزده و ناامید جاده را...و گاهی زیر لب ناسزایی نثار من میکرد.
-مسخره س...همه زندگی مسخره س!همه چیز!
تو میبینی که دو نفر میخواهند احمقانه همدیگر را بکشند و هیچکاری نمیتوانی بکنی!نه این دنیا مسخره س!زندگی مسخره س!باید یه دنیای دیگه خلق میشد ...دنیایی که اینهمه شکمش از حماقت پر نبود!
ما در دشت هموار بدنبال اتومبیل سپید رنگ پرویز پر میکشیدیم اما پرنده پرویز از ما تیز پروازتر بود...
ناگهان حس کردم اتومبیل قرمز رنگ بهرام از روبرو چون نقطه ای سرخ و آتشین بشرف ما پیش می آید !...نه!خدایا مهران میبینی؟مهران دندان قروچه رفت!
-خدایا چه میتونم بکنم؟
اتومبیل بهرام مثل یک گلوله سرخ رنگ و آتشین میچرخید و هر لحظه بزرگتر میشد ...من مثل دیوانه ها نوری را از آغوش جدا کردم و سرش فریاد کشیدم.
-نوری نوری بلند شو یه کاری بکن بهرام داره نزدیک میشه.
نوری از وحشت جیغی کشید و اول چشمهایش را با دست خاموش کرد و بعد وحشتزده دستهایش را از روی چشم کنار زد و گفت:نه کابوسه...این یه کابوسه...خدای من ...خدای من...
چنان ناله ای در کلمات نوری بود که من از وحشت حس کردم تمام یاخته های تنم از هم جدا میشوند و فرو میریزند و من در لابلای گرد و خاک فرو ریختن یاخته ها هیچ جا را نمیبینم...اما نوری زودتر از من فریاد کشید.
خدایا...من کور شدم...من هیچ جا را نمیبینم...نمیبینم خدایا من کور شدم.
من بطرف نوری برگشتم نوری با دستهایش پلک چشمانش را بالا و پایین میکشید و فریاد میزد نمیبینم کور شدم
من دست مهران را گرفتم و گفتم:مهران مهران نوری هیچ جا را نمیبینه نوری کور شده!
مهران به زحمت دستش را از دستم بیرون کشید و فریاد زد.
-چشماتو ببند ...چشماتو ببند...این کوری عصبیه...نترسین...نترسین...این کوری موقتیه...چشماتو ببند!
من وحشت زده سر نوری را دوباره بغل گرفتم اما نگاهم روی جاده میدوید جیغ میکشید التماس میکرد آه خدای من .نه خدایا نه زبانم لال تو ظالمی تو چطور میگذاری یه همچین اتفاق وحشتناکی بیفته.آنها آن دو لکه سیاه و سرخ بهم نزدیک و نزدیک و نزدیکتر میشدند و ناگهان در یک لحظه که من و مهران انتظار پر سر و صداترین انفجار را داشتیم اتومبیل پرویز با یک حرکت سریع و جیغ وحشتناکی که از لاستیکها برخاست بطرف راست جاده پیچید و خودش را بداخل مزرعه انداخت اتومبیل پرویز به راست به چپ چرخید بلند شد دوباره در میان مزرعه به حرکت ادامه داد و بعد با صدای مهیبی میان جوی بزرگی فرو رفت و وقتی گرد و خاک فرو نشست من پرویز را دیدم که بزحمت از پنجره اتومبیل بیرون می اید ...و نوری را دیدم که فریاد زد...
-میبینم...خدایا میینم چی شده؟اتومبیل پرویز کجاست؟اتومبیل بهرام چی شده؟
اتومبیل بهرام به سرعت برق از کنار ما رد شده بود مهران اتومبیل خود را متوقف کرده و پشت رل خشکیده بود من فریاد زدم...
-مهران مهران.
-آه ...بله...احمقانه س...احمقانه!
-عزیزم برو ببین سر پرویز چی اومده...
مهران که تازه بخود آمده بود در اتومبیل را باز کرد و ما ۳ نفر بطرف اتومبیل پرویز حرکت کردیم پرویز با چهره درهم و عرق زده و منگ وسط مزرعه کنار اتومبیلش ایستاده بود پاها یش میلرزید و از تنش بوی تند عرق برمیخاست...نوری گریه کنان گفت:خدا را شکر...خدا را شکر!
ناگها صدای عامرانه بهرام از پشت سرمان بلند شد...
-آه بله خدا را شکر به این مرد ترسو افتخار کن.
ما همه بطرف بهرام برگشتیم او مثل مجسمه ای از انتقام راست و مستقیم ایستاده بود و در چشمان نوری خیره مینگریست انگار میخواست نوری را هیپنوتیزم کند و با خودش ببرد .همه ما در سکوت فرو رفته بودیم مثل اینکه همه ما مترسکهایی بودیم که وسط مزرعه کاشته بودند .پرویز سرش را بلند کرد و برای لحظه ای به بهرام خیره شد و بعد با همه قدرت فریاد زد:دیوانه!دیوانه!دیوانه!
بهرام در همان سکوت و صلابت خویش به آرامی جواب داد:ترسو...ترسو...ترسو...
و بعد به آرامی از کنار ما گذشت با چند حرکت خودش را از مزرعه بیرون انداخت پشت اتومبیلش نشست و به طرف شیراز به راه افتاد...در این لحظه انگار ما هیچ وظیفه ای نداشتیم جز اینکه بایستیم و بهرام را تا آخرین نقطه جاده با نگاه بدرقه کنیم!وقتی که بهرام بکلی از نظر دور شد برگشتیم و بهم نگاه کردیم و نوری بسمت پرویز راه افتاد و گفت:نه...نه...تو ترسو نیستی...بیا همین الان با هم ازدواج کنیم ...همین الان و بعد مثل درختی که زیر طوفان تا شده باشد تا شد و روی پای پرویز افتاد.
مهران که تازه خونسردی همیشگی خود را بازیافته بود بطرف نوری چرخید دست او را گرفت و از زمین بلند کرد.
-نوری خواهش میکنم...تو نباید پرویز را ترسو بدونی...او با فرار از مقابل دیوانگی بهرام بزرگترین شجاعتو به خرج داد...
من تازه فهمیدم که چرا مهران به نوری دلداری میدهد آه خدای من همه دخترها با دلهای نازک و احساسات تندشان همینطورند.درست است که نوری دعا میکرد این اتفاق وحشتناک نیفتد درست است که بر اثر هیجان شدید حتی کوری موقت پیدا کرد ولی او مثل همه دختران دنیا نمیخواست مرد محبوبش از میدان مبارزه شکست خورده بیرون بیاید...و حالا گریه او برای این نبود که ماجرا بخیر گذشته...گریه او بخاطر شکست مرد محبوبش بود و شاید بهمین دلیل او از ترس اینکه پرویز تا یکی دو ساعت دیگر در برابرش مثل یک عروسک گچی بشکند و فرو ریزد در این موقعیت عجیب پیشنهاد ازدواج میکرد در مملکت ما هنوز رسم نیست که دختری به مردی پیشنهاد ازدواج بدهد...دختر می ایستد و فقط در چشمان مرد محبوب خود خیره میشوند و میگذارند تا آن مرددستهایش را جلو بیاورد و بگوید عزیزم زن من میشی؟ آنوقت قلب دختر به طپش در می آید اشک از چهره اش میپرد نفس زنان خود را در آغوش مرد می اندازد ...گریه میکند...و گریه علامت رضایت بی قید و شرط دختر است...ولی در این لحظات رقت انگیز که اتومبیل پرویز در جوی آب فرو رفته بود و بوی تلخ شکست همه صحرا را پوشانده بود نوری پاها ی پرویز را بغل زده و گریه کنان تقاضای ازدواج میکرد...!نه باید از اینجا رفت...و این محیط شوم را ترک گفت...دو سه نفر کشاورزی که از دور دست متوجه این منظره بودند خودشان را بما رساندند .
-خدا را شکر که همه سالمین...
آن مردمان ساده دل و مهربان با سختی و مشقتی که با آن همیشه آشنا هستند کمک کردند تا اتومبیل پرویز از جوی آب بیرون آمد و بعد تا کنار جاده هل دادند و بدون توقع پاداشی خداحافظی کردند و رفتند.
من به مهران نگاه کردم ...بلاتکلیفی اضطراب حتی یکنوع گیجی و منگی ناشی از شکست روی دوش همه ما سنگینی میکرد پرویز کاملا پریشان بنظر میرسید و هیچ نمیگفت...نوری همچنان آرام آرام گریه میکرد مهران خطاب به پرویز گفت:پرویز با نوری برو ما هم پشت سرتان میاییم.
پرویز در سکوت پشت فرمان اتومبیل نشست نوری هم سمت راست را باز کرد و خودش را روی صندلی پرویز انداخت من ومهران داخل اتومبیل خودمان شدیم و چند لحظه بعد خسته و کوفته بطرف شیراز راه افتادیم.
اتومبیل ما پشت اتومبیل پرویز با فاصله ای اندک پیش میرفت من و مهران در سکوت به جلو خیره شده بودیم مهران پیپش را روشن کرده و آرام آرام پک میزد عطر توتون پیپ اعصاب خسته مرا کرخ کرده بود ...دلم میخواست سالها و سالها در اتومبیل بنشینم و او پیپ بکشد و من با تمام قدرت دود توتون پیپ او را بدرون سلولهای خسته و کوفته ام بکشم.سرم را به تشک اتومبیل تکیه دادم و گفتم:فکر میکنم همه چیز تمام شد بیچاره نوری...
مهران پک عمیقی به پیپش زد و گفت:طفلکی تو این گیر و دار پیشنهاد ازدواج میداد.
-بله این تلاش نومیدانه بود.
مهران بعد از آنهمه خستگی لبخندی زد و بمن نگاه کرد.
-شیطون مثل اینکه تو یه چیزایی سرت میشه...
به موهای مشکی که تمام دست مهران را پوشانده بود نگاه کردم و گفتم:ازدواج تنها دای ناراحتی این دو نفره!
مهران جواب داد:خیال نمیکنم فقط یه مسکنه!میدونی پهلوان رویاهای نوری وقتی از مقابل بهرام فرار کرد خورد و خاکشیر شد مگه نه؟
-در عوض پرویز خیلی عاقلانه رفتا رکرد.
مهران پک دیگری به پیپش زد و گفت:ولی من همیشه گفتم آب شجاعت و عقل هیچوقت توی جوی نمیره دیدی همین نوری که از ترس حادثه حتی دچار فلج بینایی شد وقتی پرویز عاقلانه از سر راه بهرام کنار رفت جه جور زار میزد؟
-درسته اما نوری هم با دادن پیشنهاد ازدواج بلافاصله درصد نجات عشقش بر آمد.
-آه درسته این عاقلانه ترین پیشنهادی بود که نوری ناخودآگاه بر زبان آورد اما خیال میکنی پرویز این پیشنهادو قبول کنه؟
با عصبانیت گفتم:اوه...اوه تو داری به بهترین دوست من توهین میکنی خیلی هم دلش بخواد که با یه همی دختر خوشگلی که همه تو شیراز براش آه میکشن ازدواج کنه.
مهران لبخند طنز آلودش را بر روی لب ریخت و گفت:باز هم تعصب...تعصب.
ولی من دلایل زیادی دارم که پرویز زیر بار این ازدواج نمیره .
-ممکنه یکی از دلایلتون رو بفرمایید آقای فیلسوف؟
نامزدم با محبت خاص خودش دستم را گرفت و بوسه ای روی سر انگشتان لغزاند و بعد گفت:به دلیل شکست امروز ...اون نمیتونه با زنی که شاهد غم انگیزترین شکست زندگیش بوده ازدواج کنه و هر روز تو چشمانش نشونه شکستو ببینه.
-آه بله من متوجه حماقتهای بشر نبودم تا نیم ساعت پیش همه دعا میکردیم شمع نذر میکردیم از خدا میخواستیم معجزه ای اتفاق بیفتهو لااقل یکی از اونا سر عقل بیاد و دوئل احمقانه را متوقف کنه حالا که معجزه اتفاق افتاد هزار تا مسئله بدتر از اصل حادثه پیش آمده خدای من ... ما چه جور جونوری هستیم!چه جور؟
سپاس شده توسط: sa armani
#25
فصل ۸ (۲)
مهران دستهایش را به علامت تسلیم پشت فرمان بلند کرد و گفت:عزیزم منو نزن من تسلیم هستم!معجزات بشر مثل سکه دو رو داره یک طرفش پر از نور و روشناییه و یکطرفش تاریک...نگاه کن...خوب نگاشون کن!اصلا با هم حرف نمیزنن...بهرام آخرین تلاششو برای بازگشت نوری کرد و اگه هم موفق نشد نوری را لااقل از پرویز جدا کرد.

-یعنی تو میگی بهرام موفق میشه؟
-عجله نکن عزیزم خیلی زود همه چیز روشن میشه بهرحال منم با تو موافقم که اگر پرویز بخواد نوری رو داشته باشه باید بله را بگه...اونا باید با هم ازدواج کنن یا از هم جدا بشن...
-خیال نمیکنی ما مغز خودمونو تو مغز اونا گذاشتیم شاید اصلا همه چیز یادشون رفته باشه و دوباره مثل هر روز دستاشونو زیر بغل هم بگذارن و تو خیابون زند راه بیفتن...
-در این صورت باید یک معجزه دیگه اتفاق بیفته!
-ولی تو میگی معجزه ی که بشر میکنه همیشه یکطرفش سیاهه.
-بله عزیزم همیشه همینطوره!
اتومبیل ما وارد شیراز شد شلوغی خیابانها ی شهر اتومبیل ما را از پرویز و نوری جدا کرده بود...حس میکردم دوباره آرامش از دست رفته ام برگشته است...بطرز عجیبی گرسنه شده بودم خطاب به مهران گفتم:عزیزم تو هنوز آنقدر عاشق منی که برام یه ساندویچ بخری؟
-بله عزیزم من هنوز عاشقتم که بجای ساندویچ نصفه یه ساندویچ بزرگ برات بخرم و تو ساندویچ برداری و بری تو خوابگاه و سر فرصت بنشینی و ساندویچ گاز برنی...
-پس تو میخوای از چنگ من در بری مگه نه؟
-من و بچه ها بحث داغی داشتیم باید دنبالشو بگیریم من باید به بچه ها ثابت کنم که زندگی بیش از آنچه اونا فکر میکنن حقیق و زشته...
ولی یه سادویچ بزرگ که نامزد آدم خریده باشه میتونه رنگ سیاه زشتیهارو سفید بکنه!
-بسیار خوب عزیزم باید بهت بگم که کما بتو حسودیم میشه کاش منهم مثل تو با یه ساندویچ میتونستم زشتیهای این زندگی کثیف رو از دلم پاک کنم...
-البته با ساندویچی که از روی عشق خریداری بشه.
مهران جلوی یک مغازه اغذیه فروشی اتومبیلش را نگهداشت و چند لحظه بعد با یک ساندویچ بزرگ خودش را بمن رسانید...
-بفرمایید عزیزم ساندویچ ضد زشتی.
بقیه راه را به لودگی گذراندیم و نزدیک ظهر بود که من جلوی خوابگاه از اتومبیل مهران بیرون پریدم و به داخل خوابگاه پریدم در فلت را باز کردم اما بجای سکوت ناگهان صدای گریه بلند نوری مرا بر جا میخکوب کرد و بعد سراسیمه بطرف اتاق نوری دویدم نوری مثل یک فرشته مظلوم روی بسترش افتاده بود و با صدای بلند اشک میریخت.
-عزیزم چی شده؟تو باید خیلی هم خوشحال باشی مگه نه؟
نوری از جا بلند شد و خودش را در آغوش من انداخت و گفت:اون از من مهلت خواسته.
-چند وقت؟
-یک هفته.
-یعنی تو هنوز سر تصمیم خودت هیتس و میخواهی با پرویز اردواج کنی؟
-من دلم میخواست همین امروز عصر ازدواج میکردیم همین امروز عصر.
-چرا عزیزم چرا؟
-برای اینکه میترسم.
تصمیم گرفتم نوری را به حال خودش بگذارم و به اتاقم برگردم چون در اینگونه مواقع هیچ چیز برای بیمار روحی بهتر از تنهایی نیست قوطی سیـ ـگارم را آهسته روی میز مطالعه اش گذاشتم و گفتم:سیـ ـگار برات گذاشتم هر وقت کاری داشتی منو خبر کن.
من بطرف در راه افتادم تا او را در پیله تنهایی خود آرام بگذارم که نوری مرا صدا زد:مهتا.
-بله نوری.
نوری از روی بستر اشک آلودش برخاست و بطرفم آمد و ناگهان مرا بغل زد.
-مهتا مهتا...منو ببخش ...تو بهترین دوست منی...من چقدر بد بودم چقدر!...من احمقانه شماها را تنها گذاشته بودم!آه خدای من من از تو شرمم می آید!
نوری را چون بچه ای در آغوشم فشردم او را نوازش دادم...
-نه عزیزم میدونم چی میکشی میدونم چه غصه ای تو دلت میجوشه...ولی این خودتی که باید تصمیمی بگیری!فقط یه نصیحت میکنم آرامش خودتو ازدست نده اینجوری بهتر میشه با حوادث روبرو شد..
-ولی من از تو مهران خجالت میکشم...حتی در این دو ماه ما که هر شب با هم بودیم از هم فاصله گرفته بودیم...آخ چه روزهای بدی داریم...
من دوباره موهای نوری را نوازش کردم و بهر ترتیب از اتاقش خارج شدم چون نمیخواستم در این مرحله از زندگی نوری دخالتی مستقیم داشته باشم مخصوصا که من هیچوقت پرویز را آدم خوبی نمیدانستم و نمیتوانستم در این ماجرا بیطرف باشم..
زندگی ...زندگی آه خدای من دانشکده زندگی از هر دانشکده ای جالبتر و مفید تر است در آن روزهای عجیب وئ دو دانشکده میگذراندم دانشکده ای که کلاسهای مرتب استادان اطو کشیده و تخته سیاه و ساعت تنفس داشت و دانشکده ایکه در آن زندگی خود و دیگران را تجربه میکردم...
حالا آنقدر که به من به معمای سرنوشت نوری و بهرام و پرویز جذب شده بودم هیچ دانشکده ای و هیچ فرمولی جلب نظرم را نمیکرد ...
فرمولهایی که ما سر کلاس مینوشتیم جوابهایشان از قبل مشخص و معلوم بود وقتی میخواستی مسئله ای را حل کنی افکارت را متمرکز میکردی و جواب مسئله را میگرفتی تازه میفهمیدی تو تنها نیستی که مسئله را حل کرده باشد بلکه پیش از تو دیگران بارها و بارها حلش کرده اند آنوقت آن هیجان ناشی از پیروزی در تو میمیرد قلمت را روی کاغذ می اندازی و میروی بی آنکه دیگر برقی از پیروزی یا حیرت در چشمان تو بنشیند اما زندگی هزار مسئله ناگشوده دارد هزار رمز و راز دارد و همانطور که خطوط کف دست هیچ بشری در روی زمین با خطوط کف دست دیگری نمیخواند زندگی هیچ انسانی نیز با زندگی دیگری قابل مقایسه نیست .در حل مسئله زندگی هیچ جوابی با جواب دیگر قابل مقایسه نیست از اینجاست که حیرت و شگفتی در آدمی برانگیخته میشود و در زندگی دیگران کنجکاوانه به جستجو میپردازد...و من اینک در برابر معما و مسئله یک مثلث ۳ نفری قرار گرفته بودم نوری ساانجام کدامیک را میپذیرد؟پرویز یا بهرام کدامیک جواب این مسئله هستند؟
سپاس شده توسط: sa armani
#26
فصل ۸ (۳)
هوای شیراز سرد سرد شده بود سوزی که از روی دشتهای وسیع بر میخاست مستقیما در چهره مردم شیراز مینشست گاهی باران میبارید آنوقت بود که من پشت پنجره کلاس به برگهای باران زده درختان سرو خیره میشدمو رنجهای انسانی را بیاد می آوردم ...حس میکردم زمستان حوصله را از بچه ها گرفته استهمانطور که زیر شلاق سوز سرما قوز کرده اند تمامی هیجان جوانیشان هم در پیله فرو رفته است.
شبها خوابگاه ما از اندوه تنهایی لبریز میشد .گاهی صدای خفه گریه دختری از پشت اتاقش بلند میشد و اغلب آنها را میدیدی که با چهره ای عبوس و گرفته از برابرت میگذرند سلام میدادی و بجای سلام سرفه ای خشک و کسل کننده تحویل میگرفتی…
زمستان اوج درس خوانی بچه هاست چون همین که بهار از راه میرسد شیره تند و داغ جوانی در ساقه های نازک اندام آنها میخروشد و یکنوع مستی و نشئه و شورش در خون جوانان جاری میکند آنوقت کتابها از دست می افتد تا دست آزادانه بتوانند یکدیگر را لمس کنند نغمه های مرغ زیبای جوانی در باغهای سرسبز شیراز طنین انداز میشود و آوازهای شیرین جوانی همه جا را پر میکند ...آن سال ما تا بهار فاصله زیادی داشتیم و در آن روزهای سخت و سرد در خوابگاه ما نوری عزیزمان تنها و افسرده در اندیشه های تلخ و غم انگیز خویش جاری بود.
دو روز بعد از آن حادثه بود که بهرام را دیدم .او کتابی در دست داشت و بطرف کلاسش میرفت یک پلیور آبی رنگ که یقه اش تا زیر چانه بالا آمده بود او را از دید دختران شهر به طرز درخشانی خواستنی و خوشگل جلوه میداد من با عجله صدایش کردم...
-بهرام.
بهرام بطرفم برگشت چشمانش از برق اشک میدرخشید ولی لبانش میخندید و همین که به نزدیک من رسید لبخندش وسعت بیشتری گرفت و در حالیکه میخندید گفت:من مجبور بودم مهتا!مجبور بودم!هر انسانی برای دفاع از احساسش باید بجنگه مگه اینطور نیست؟
اولین باری بود که بهرام را سر حال و با نشاط و خیلی سبک حتی در حال پرواز میدیدم...
او طوری حرف میزد که مثل اینکه مبارزه را با اطمینان برده ست گفتم:بهرام ولی تو وحشت انگیزترین نوع مبارزه را انتخاب کردی ...
-اونم بدترین نوع رقیب بود تو میدونی که نوری چقدر منو دوست داشت که ما حتی زندگیمونو با عشق عوض کرده بودیم هیچکس فکرشو نمیکرد که ما بتونیم یک لحظه بی هم نفس بکشیم.
-خوب هنوز هم معلوم نیست تو مبارزه را برده باشی شاید تا ۵ روز دیگر او نا با هم عروسی کنن.
بهرام با خوشحالی دستهایش را به هم مالید و گفت:اگه اونو عروسی کنن من قشنگترین سبد گلو براشون میفرستم ...
-یعنی تو تا این اندازه مطمئنی؟
-من پرویز را خوب میشناسم فقط باید چهره حقیقشو به نوری نشون میدادم...
من با طعنه گفتم:آه شما مردا چقدر بدجنسین دختره تو اتاق خودشو زندونی کرده و داره مثل شمع آب میشه شماها دارین از پیروزی حرف میزنین.
ناگهان چهره بهرام در هم رفت و با صدای بلندتری جوابمو داد:ولی این تنها نوری نیست که داره میسوزه!منم ۳ ماه است که تو تب میسوزم تو خودت میدونی من تا قبل از نوری چه زندگی شلوغی داشتم هر روز یه دوسـ ـت دختر عوض میکردم من بت پرستی بودم که صدها بت میپرستیدم اما این نوری بود که طعم یکتا شناسی را به من چشوند...بعد از آنکه نوری رو دیدم احساس کردم که توی دنیای دیگه ای قدم گذاشتم که آب و هوای باغاش درختاش چشمه هاش با دنیایی کهدر آن بودم خیلی فرق داره...روزای اول گاهی برمیگشتم و به دنیایی که تازه ترکش کرده بودم نگاه میکردم راستش بعضی وقتها حسرت آن تنوع رنگارنگ و آ ن بتکده هزار بت را میخوردم اما به تدریج نوری همه چیز من شد او آنقدر زیبا و جذاب بود که هر دفعه جلوه تازه تری از عشق به من نشان دهد و بت صد رنگ من باشد هر لحظه که اراده میکرد صدها بت سنگی را در برابر یک نگاهش در هم میکوبید ...ما همه چیز بودیم عاشق معشوق بهار و پاییز سرما و گرما ما به ابدیت پیوسته بودیم اما ناگهان پرویز همه چیزو بهم ریخت.
من صحبتهای مفصل بهرام را قطع کردم و گفتم:ولی تو خودت از این دنیای عاشقانه ای که میگی خوب دفاع نکردی...تو کنار کشیدی تا پرویز ذره ذره در دل نوری نفوذ کرد...
بهرام لبخند غم انگیزی زد و گفت:پرویز؟...تف!او هرگز در دل نوری راهی پیدا نکرده او در مغز نوری نفوذ کرده و سلولهای مغزشو فاسد کرد دیگه تموم تلاشهای من بیفایده بود چون من در دل او بودم نه در مغزش تا حالا کدوم عشقی از راه مغز وارد قلب شده؟عشق از دل وارد میشه و از دل خارج میشه.عشاق همیشه در مقابل یک رقیب ضعیف هستند رقیبی که از راه مغز وارد میشه اونا شیطونترین موجودات خودا هستن وقتی مغز فاسد شد دل از کار میفته!
بحث ما هر لحظه داغتر میشد من نگران نوری و پایان این ماجرای پیچیده بودم.
زندگی!زندگی!من زندگی را تجربه میکردم انگار خود یکی از قهرمانان این حادثه زندگی بودم من دنیا را و همه تجربیات غنی زندگی را در رویاهای این ۳ موجود تماشاگر بودم بهرام بعد از ۲ ماه سکوت حرف میزد استدلال میکرد و من بازیهای قشنگ لبخند پیروزی را بر لبهایش میدیدم ولی آیا نظیر همین لبخند بر لبهای پرویز نبود؟
من پرویز رادر چهارمین روز بعد از حادثه دیدم داشت با عده ای از همشاگردانش میرفت مثل همیشه شلوغ میکرد دستهایش را به این طرف و آنطرف تکان میداد انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود و حتی این او نبود که باید ۳ روز دیگر جواب بزرگترین سوال زندگیش را میداد نه!باور کردنی نبود مخصوصا خودم را در مسیر قراردادم.
-سلام پرویز.
-آه سلام مهتا تو این سرما چقدر نازک پوشیدی؟
نتوانستم خوونسردی خودم را حفظ کنم و با لحن سرزنش آلودی پرسیدم:از نوری چه خبر؟
پرویز در چشمان من نگاه کرد و بعد دستش را بعنوان خداحافظی برای دوستانش تکان داد و با من همراه شد در آن هوای سرد که بخار تنفس ما در فضا میدوید مدتی در سکوت راه رفتیم و بعد پرویز پرسید:حالش خوبه؟
من تقریبا با فریاد گفتم:حالش خوبه؟آه پس شما مردها خیلی خوب قدر فداکاری زنها را میدونین!او بخاطر تو در اتاقشو از رو خودش بسته حتی کلاسشو تعطیل کرده و آنوقت تو از من میپرسی حالش خوبه.
پرویز سرش را پایین انداخت:میدونی چیه مهتا!ما دانشجو هستیم میدونی مفهوم این کلمه چیه؟ما تا استادی فاصله زیادی داریم.
-به این ترتیب میخوای خیلی محترمانه از زیر بار پیشنهاد نوری شونه خالی کنی مگه نه؟
-ولی مهتا ما هنوز آمادگی ازدواج نداریم یعنی هیچ دانشجویی آمادگی ازدواج نداره...چطور تو این رو نمیفهمه یا نمیخوای بفهمی؟
-آه بله اینو خوب میدونم که هیچکدام از ما آمادگی ازدواج نداریم اما بذار یه چیزی بهت بگم وقتی پای عشق به وسط بیاد حتی دیده شده دو تا بچه محصل با هم ازدواج کرده ن...
بعد از گفتن این جمله خواستم بروم وبی پرویز راه را بر من بست.
-ببین متها این حرفهایی که بین من و تو رد و بدل شد فقط یه بحث بود من آدمی نیستم که نوری را به این زودی از دست بدم بالاخره یه فکری میکنم...
-آه بله بالاخره فکری میکنی ولی فراموش نکن که تو میخواستی به عشق کاملتر بهش بدی نه مثل یه مرد ترسو و بزدل...
آیا روزی من میتوانستم این جمله آخرین را تکمیل کنم؟
خودم را با عجله و شتاب به مهران رساندم من آنقدر در افکار خود خسته و بی پناه بودم که احتیاج بیک همزبان داشتم...
مهران داشت از کلاس بیرون می آمد مثل همیشه پیپش را زیر لب میجوید تا مرا دید متوجه شد که از چیزی رنج میبرم...
-آ ی فرشته خوشگل من باز چه خبره؟باز هم شکاف تازه ای در دیوار ایمانت افتاده...
-مهران مهران این حرفو نزن من از این مردم تعجب میکنم اینهمه دئانت و پستی غیر قابل تحمله...
-بیا عزیزم بیا اول یه قهوه ای بنوشیم بعد با هم حرف میزنیم زندگی همینه...ما آدمها چیزی از زائو کم نداریم تا میتوانیم از خون دیگرون میمکیم و تنها وقتی فربه شدیم قلابمون را از گوشت شکار بدبخت جدا میکنیم...
-ولی وقتی پای سرنوشت و حتی زندگی یه یکنفر دیگه در میون باشه من نمیتونم ساکت بنشینم...
-لابد با پرویز دعوا کردی!
-دعوا؟میخواستم مغزشو سوراخ کنم...
مهران در حالیکه فنجان قهوه اش را بالا میکشید پرسید:از نوری چه خبر؟
-در اتاقو به روی خودش بسته و منتظر روز هفتمه!
-آه روز هفتم روز خلقت آدم بسیار خوب صبر میکنم ببینم چی میشه
انتظار پایان روز هفتم مرا میسوزاند بیشتر از من نوری عذاب میکشید سیمای مهربان و زیبایش تکیده و لاغر شده بود چشمان قشنگ و خوش حالتش به گودی نشسته بود موهای بلندش همیشه در اطراف چهره اش ریخته بود...نگاهش مات و گنگ بود کمتر حرف میزد و انگار که حوادث کشنده ای که پیراموش را گرفته بود او را در وحشت انگیز ترین قلاب شکنجه میفشردند کمتر حرف میزد و بیشتر آه میکشید...وقتی به اتاقش میرفتم حس میکردم فقط نگاهش به منست .لی افکارش در خارج از اتاق سیر میکند .سعی میکردم خودم را ظاهرا آرام نشان دهم ولی آنچه که مرا زجر میداد سکوت او بود؟از خودم میپرسیدم ایا هنوز هم پرویز او را دوست دارد یا نه؟یا اکنون که گرد و غبار حوادث فرو نشسته است در برابر خود بجای سیمای محیلانه پرویز چهره غم زده و ارام بهرام را میبیند ایا بگذشته بازگشته است یا همچنان در تار و پود دامهای فریبنده پرویز اسیر است؟
اما نوری حرف نمیزد نوری از دنیای خاکستری و غم انگیز خود لحظه ای خارج نمیشد و هیچکس را هم به خلوت دنیای خود راه نمیداد شنبه روز هفتم بود من از شدت ناراحتی به قول مهران خل شده بودم.وسواس...وسواس...چیزی بود که درونم را میجوید بدبختی اینکه هیچکدام از این ۳ ضلع مثلث با هم تماس نمیگرفتند از هم فرار هم میکردند...
روز شنبه من هنوز در بستر بودم که نوری به اتاقم قدم گذاشت ...آه خدای من نوری چقدر خودش را زیبا و جذاب درست کرده بود آن سیمای غمزده و پریشان موهای آشفته و ژولیده گویی با اشاره یک جادوگر جای خود را به زیبایی پر تلالو سابق داده بودند .نوری میدرخشید زیباترین لباسش را پوشیده بود موهایش را جون ملکه ای بالای سرش جمع کرده بود و در انگشت دست چپش یک انگشتری زیبا میدرخشید...من بلافاصله متوجه شدم که او خواسته است مثل یک عروس و در زیباترین جامه جوابش را بگیرد...

من آهی کشیدم و از جا بلند شدم
-نوری جان تو یه تیکه ماه شدی.
نوری لبخند غم انگیزی زد و گفت:دلم میخواد مثل یک موجود کامل با من حرف بزنه...
-بسیار خوب من همین الان آماده میشم...
-نه خواهش میکنم بگذار تنها برم...ما ظهر همدیگرو میبینیم...
-کجا؟
-تو سلف سرویس.
-بسیار خوب.
نوری جلو آمد بر پیشانی من بوسه ای زد و با ادای خداحافظ از در بیرون رفت.
سپاس شده توسط: sa armani
#27
فصل ۹ (۱)
تمام روز سر کلاس و در لحظات تنفس و استراحت به انتظار نتیجه ملاقات نوری و پرویز بودم و در خلوت اندیشه هایم به دعا مینشستم و از خدای کوچک ومهربان خود که همیشه در قلبم نشسته است میخواستم که نوری ساده دل و خوب و مهربانم را در پناه خودش بگیرد...شاید برای شما عجیب باشد که چطور من بخاطر دوستی که او را پیش از چند ماه نمیشناختم اینطور مضطرب بودم اما اگر شما نوری را دیده بودید اگر شما هم مثل من شبهای زیادی در کنارش نشسته و به آواز دلش گوش میدادید آنوقت دلتان برای این کودک خوشگل و معصوم میطپید .او برای من همیشه کبوتر ساده و سفیدی بود که معصومیت ابدی در چشمان قشنگش خانه کرده بود آنقدر لطیف و معصوم و خوب که همیشه وقتی از بام خانه میپرید در دلم ارام و آهسته دعا میکردم خدایا کبوتر منو صحیح و سالم به لو نه اش برگردون...چقدر نوری مهربان بود .تمام لطافت و معصومیت کودکانه در آن پیکر جوان و شاداب ریخته بود...دو چشم سیاه و درشتش همیشه چون نگاه دو ستاره آدم را نوازش میکرد از پیکر او همیشه چیزی اثیری و آرام بخش میتراوید و در تمام اشیا و آدمهای اطرافش نفوذ میکرد.یادم هست در دانشکده ما پسری بود که چهره ای زشت اما حالتی شاعرانه داشت یک روز بمن گفت:مهتا میخوام یزی بگم اما میترسم مسخره ام کنی ولی خوب دلمو به دریا میزنم و میگم...میدونی که من پسر زشتی هستم و در تموم دوره دانشکده هیچ دختری حتی دخترای زشت و گج و کوله هم بمن نگاه نکردن سهله با نفرت سرشون رو از رو من برگردوندن...بطوریکه قلبمو پر از کینه و نفرت کردن...اما...اگر مسخره ام نکنی گاهی وقتا خیال میکنم دوست خوشگل تو عاشق منه...آنقدر بمن مهربون نگاه میکنه که حس میکنم مثله روزای بچگی که هنوز همه منو دوست داشتن اون میخواد با تمام مهربونی دنیا خاری که تو پام نشسته بیرون بکشه...

بله...آن پسر هر روز خودشو پشت درختی ستونی پناه میداد و از آنجا ساعتها به تماشای نوری مینشست و میگفت...وقتی من به چهره نوری نگاه میکنم انگار که تمام معصومیت دنیا را تماشا میکنم...آنروز تمام فاصله طولانی صبح تا ظهر را با فکر کردن و انتظار به سر آوردم و همین که آخرین لحظات حیات کلاس را تشییع میکردم خودم را به مهران رساندم و گفتم:مهران ما باید فورا به سلف سرویس بریم...
-آه بله باید اعتراف کنم که من خونسردی خودمو از دست دادم...
با حیرت به مهران نگاه کردم هیچ فکر نمیکردم او هم متوجه غروب روز هفتم زندگی نوری است ...دستش را فشردم و گفتم:مهران نامزد خوب و فهیم من تو چقدر خوبی!
هر دو خود را به سلف رساندیم بچه ها مثل همیشه شلوغ کرده بودند سر و صدای شاد آنها فضا را پر کرده بود .همیشه در کنار شما آدمهایی هستند که انگار معنی غم و اندوه و عشق و اضطرابهای زندگی را نمیفهمند و همانها هستند که فضا را از فریادها و آرزوهای خود پر میکنند و خیلی زود هم از نظر محو میشوند چون هرگز آوازهایشان عمق آواز و فریاد یک عشق را ندارد اما دوست داشتنی هستند و انگار که اگر آنها نباشند غذای زندگی نمک ندارد!بچه ها از سر و کول هم بالا میرفتند مسخره گی میکردند بما تعارف میکردند اما ما پریشانتر از آن بودیم که خود را در آن فضا احساس کنیم حتی یکبار از خودم عصبانی شدم که چرا در چنین محل شلوغی با نوری قرار گذاشتم که مهران با آرنج بر پهلویم فشرد و من در مسیر نگاه مهران دویدم.
آه نوری من مثل یک پری خوشگل بلند و کشیده با همان لبخند دوستانه در حالیکه دنباله موهای بلند و صافش روی شانه ها میلغزید به طرف ما می آمد...من در نگاهش بدنبال پاسخ یک سوال بودم...بچه ها که یک هفته بود نوری ملکه زیبایی خود را ندیده بودند ناگهان سکوت کردند و بعد نگاههای تحسین آمیزشان را بر روی آن لطافت محض ریختند...هرگز این منظره تماشایی این نزول آسمانی را در آن لحظه فراموش نمیکنم بچه ها انگار که ناگهان در میدان مسابقه فوتبال توپی وارد دروازه حریف کرده باشند نوری را با هلهله استقبال کردند هر کس چیزی میگفت کلمات نامفهوم بود اما گرم و داغ بر سر و روی نوری میبارید...و نوری که انگار از میان مه صبحگاهی کوهستانها پیش می آمد دندانهای سفید و منظمش از برق یک خنده میدرخشید...برای بچه ها دست تکان داد و بعد مستقیم بطرف من و مهران آمد صورتم را بوسید و با مهران دست داد و به ارامی زمزمه کرد ...
-همه چیز تموم شد...
میخواستم فریاد بکشم میخواستم نوری را در آغوش بگیرم و با داغترین آهنگ روز بچرخم و دیوانگی کنم...میخواستم بار هزاران سوال که بر گرده ام سنگینی میکرد ناگهان بر دوش نوری خالی کنم اما مهران با نگاهش مرا امر به سکوت داد...
-بریم غذا بگیریم
و لحظه ای بعد ما ۳ نفر در خلوت ترین زاویه سلف سرویس نشستیم و نوری همانطور که لبخند میزد بمن نگاه میکرد و من با نگاهم او را تشویق به شکستن دیوار سکوت میکردم...
-خوب عزیزم حرف بزن...دیدی مه دشمنی من با پرویز بی دلیل نبود ؟دیدی که بهرام راست میگفت؟حالا چه میکنی؟ایا دوباره بهرام را میپذیری؟یا میخواهی مثل راهبه های خوشگل عیسوی مذهب ترک دنیا بکنی؟
گویی من و نوری با هم تله پاتی داشتیم و در زیر فشار امواج نامرئی کلمات و سوالات من سرانجام سیـ ـگاری آتش زد و بعد ارام آرام به حرف در آمد.
-بله همه چیز تموم شد همه چیز...
-اون بتو چی گفت؟
نوری دود سیـ ـگارش را مثل کبوترهای خاکستری و کوچک در فضا رها کرد و گفت:قلبم همه چیزو بمن گفته بود...وقتی به مقابل هم رسیدیم جوابم را پیشاپیش توی چشمانش خوندم...از همون لحظه ازش نفرت کردم میخواستم بدون یک کلمه حرف ازش جدا بشم و برگردم ولی اون دستمو گرفت و گفت بریم با هم حرف بزنیم...اونوقت من مثل همیشه کنارش نشستم و اون اتومبیلو به حرکت در آورد ...از چند خیابان خلوت در سکوت گذشتیم من میدونستم که دیگه همه چیز بی فایده س اما اون میخواست یه ج.ری خودشو راضی کنه و شاید هم منو...
با ولع خاصی پرسیدم:خوب چی میگفت؟
-از همون حرفهای همیشگی که...دوستم داره که حتی نفس کشیدن هم بدون حضور من براش مشکله...ولی من خیلی جدی و محکم حرفشو قطع کردم و گفتم:پرویز تو به پیشنهاد من هنوز جواب ندادی چرا حرف آخرتو نمیزنی؟
پرویز مدتی سکوت کرد و بعد گفت:نوری ما هنوز دانشجو هستیم آیندمون معلوم نیست شغلمون کارمون روشن نیست مگه ازدواج شوخیه؟خوب ما با هم هستیم همینطوری با هم هستیم و روزیکه ورقه لیسانسو گرفتیم و یه شغلی دست و پا کردیم آنوقت باز هم با هم صحبت میکنیم...من پرسیدم:پرویز این حرف آخرته؟یه کمی من من کرد و بعد گفت:آره نوری!ولی من تو رو خیلی دوس دارم من نمیتونم از تو دست بکشم .منم خیلی جدی گفتم:اتومبیلو نگه دار !پرسید:چی گفتی؟گفتم:اتومبیلو نگهد ار!اون اول وحشت کرد رنگش پریده بود ولی من خیلی جدی و محکم دوباره دستور دادم نگه دار!از خودم تعجب کرده بودم همه چیز در من تغییر کرده بود حتی صدای خودم هم برام بیگانه بود من هیچوقت اینطور بلند وخشن حرف نزده بودم ...دست و پام یخ کرده بود اما چشام از حرارت میسوخت و حس میکردم شعله های آتش از گونه هام بیرون می زنه پرویز اتومبیل را بهکنار پیاده رو کشوند و گفت:نوری فکراتو بکن ما بهترین زوج دانشگاه هستیم و ...
من حتی جواب این جمله ناقصشو هم ندادم خودمو از اتومبیل پرت کردم بیرون و بعد تو پیاده رو راه افتادم نمیدونم چقدر راه رفتم تا آنجا یادمه که ساعت ۱۰ صبح از هم جدا شدیم ولی وقتی به ساعتم نگاه کردم دیدم ساعت ۱۲ است و من دارم تو کوچه و خیابونها که هرگز ندیده بودم راه میرفتم.آنوقت یکمرتبه حس خستگی شدید کردم من ۲ ساعت راه رفته بودم ۲ ساعت در خلسه بودم هیچی نمیفهمیدم انگار که مغز من قفل شده بود ...نه دردی میفهمیدم نه حرفی میشنیدم فقط راه میرفتم راه میرفتم.
نوری دوباره سیـ ـگارش را بدهان نزدیک کرد من به مهران نگاه کردم.
ما باید حرفی میزدیم.
گفتم:ناراحتی؟
-اولش اره بودم ...ولی حالا نه!فقط بحال خودم افسوس میخورم که اینقدر احمق بودم ...اینقدر احمق.و همراه این کلمات بود که ۲ قطره اشک از شبکه بلند و سیاه مژگانش فرو ریخت و هیچ تلاشی هم نکرد تا آنرا از نظر ما پنهان کند.
مهران بمن نگاه کرد و بعد بحرف آمد.
-نوری تو باید خیلی خوشحال باشی که اولین تجربه زندگی را وقتی تموم کردی که هنوز در اول راه هستی ما آدمها زندگی را همینطوری شروع میکنیم مثل بچه ها...اونا تو کوچه ها با هم تیله بازی میکنن و هیچ مقصودی هم غیر تیله بازی ندارن...نه توطئه ای نه حقه ای نه نقشه ای تو کاره...فقط با تیله بازی میکنن این بچه ها وقتی بزرگ شدن خیال میکنن بازی زندگی هم یه جور تیله بازییه ...هر بازیگری که تیله راب دست میگیره به هزار چیز فکر میکنه هزار نقشه میکشه تا تیله را از میان انگشتش رها بکنه!حالا بعضی ها این شانسو میارن که تو اولین بتزی زندگی فرق این دو تا بازی را میفهمن و خودشونو از این بازیهای خطرناک کنار میکشن ولی بعضیها خیلی دیر متوجه میشن ...آنوقته که دیگه هیچ تلاشی فایده نداره جز اینکه آدم خودش تبدیل به یه تیله بشه و بیفته تو دست مردم...و حالا تو باید خیلی از خدای خودت متشکر باشی که وقتی اولین تجربه زندگیتو تموم میکنی که هنوز به قول مهتا خیلی محل داری...
حرفها و استدلال مهران همیشه برای من غرور انگیز بود...و حس میکردم که نوری با تمام وجود در فضای افکار مهران قرار گرفته است.نوری بطرف من برگشت و گفت:مهتا خوش بحالت!من همیشه پیش خودم فکر میکردم که تو با داشتن مهران هیچ غصه ای نداری ولی حالا فقط فکر نمیکنم بلکه بهش معتقدم!
مهران لبخند تشکر آمیزی زد و به ساعتش نگاهی انداخت و گفت:خوب بچه ها من کلاس دارم و باید برم امشب میریم کازبا!مهمون من خوبه؟...نوری لبخند معصومانه ای زد و گفت:من غیر از شما هیچکسو ندارد...
-این چه حرفیه که میزنی دلم نیمخواد خودتو تنها حس کنی!
-میدونم مقصودت کیه مهتا ولی من هرگز!
-نوری نوری خواهش میکنم خودتو ایسر اینجور حرفها نکن او بخاطر تو آن دوئله وحشتناکو...
حرفم را برید و گفت:میدونم مهتا!میدونم!ولی من آنقدر گناهکارم که هرگز نمیتونم تو چشماش نگاه کنم هرگز...هرگز...
-خواهس میکنم نوری ...میدانی که این کلمه چقدر وحشتناکه!اصلا چرا داریم این حرفها را میزنیم؟مادربزرگم میگفت:هر چی پیش اومد خوش اومد...بالاخره خوده زندگی راهشو پیدا میکنه...
شب به کازبا رفتیم بیشتر مشتریان شهر شیراز را مثل همیشه دانشجویان تشکیل میدادند .من بی اختیار یاد گذشته ها افتادم شبهایی که جمع ۴ نفری ما خوشبخت ترین و تکمیل ترین رنگین کمان کازبا را تشکیل میداد.همه ما را بهم نشان میداند بهرام در آنسوی میز کنار نوری مینشست و اغلب دزدانه خم میشد و به ارامی بوسه بر سر انگشتان نوری میزد و من میگفتم:آهای بهرام ناخنک نزن...بهرام با لبخندی جواب میداد :مال خودمه به مردم چی؟نوری نگاه عاشقش را در چشمان بهرام میدواند و میگفت:چی نه؟چه درسته...تو کلمات مخصوصی به خود داری بهرام!بهرام جوابش میداد:چه عیبی داره آدم همینطور که یه عشق مخصوص داره یه کلمات مخصوص به خودش هم باید داشته باشه...
و آن شب در تمام مدت بنظر میرسید که بهرام در کنار نوری نشسته است و مدام بر سر انگشتان نوری بوسه میزند..
دلم میخواست بهرام را پیدا میکردم و به او مژده میدادم که نوری از چنگال شیطان ازاد شده اما آنروز مثل اینکه بهرام جادو شده و به زمین فرو رفته بود...ساعت ۱۲ شب بود و ما میخواستیم برویم که ناگهان بهرام تنها و خسته وارد کازبا شد اولین بار من و بعد بلافاصله مهران و نوری او را دیدند ...لحظه عجیبی بود رنگ از چهره نوری پرید من حتی لرزش دستهایش را حس کردم مهران و من بلاتگلیف مانده بودیم بهرام در کنار در میزی را انتخاب کرد و تنها نشست .من سرم را به علامت سلم برایش تکان دادم و او در چشمان من خیره شد انگار میخواست همه چیز را در نگاه من بخواند ولی من مطمئن بودم که غیبت پرویز در جمع ما خودش تمامی قصه را بازگو میکند ...نوری سرش را از روی میز بلند نمیکرد و مهران بلاتکلیف مانده بود ایا درست بود که بهرام این آشنای خوب و صمیمی جمع ما در کنار در بنشیند و ما حتی به او تعارفی هم نزنیم...نوری کاملا متوجه ناراحتی و نگرانی مهران بود...ناگهان سرش را بلند کرد و گفت:میتونی دعوتش کنی!من حق ندارم بین شماها جدایی بندازم!
من با حیرت به دهان نوری خیره شده بودم آیا این همان نوری خودمان بود؟چشمانم بی اختیار نم اشک گرفت روی دست نوری زدم و گفتم:نوری نوری تو یه فرشته ای!
نوری دوباره در سکوت غرق شد و مهران بلاتکلیف مانده بود من گفتم:مهران نوری که اجازه داد چرا معطلی؟
مهران از جا بلند شد و یکراست بطرف میز بهرام رفت چند کلمه با او حرف زد و بعد در حالیکه بازوی بهرام رادر دستداشت بطرف میز ما برگشت...
من بسرعت و آهسته در گوش نوری گفتم:نوری خواهش میکنم آروم باش!
بهرام مقابل میز ما قرار گرفت مثل همیشه آرام بود ولی از چشمانش برق پیروزی میتراوید انگار که میخواست او را ببلعد و یا کنارش زانو بزند و ساعتها از جداییها شکایت کند و من در آن فضای عجیب و غیر قابل توصیف صدای بهرام را شنیدم که گفت:سلا م نوری!
-سلام بهرام...
و بعد کنار نوری نشست من تقریبا هیجان زده شده بودم و کلمات نامفهومی میگفتم...
مهران از دستپاچگی من خنده اش گرفته بود و بعد از بهرام پرسید :چی میخوری؟
-فقط یه نوشابه!
-گارسون یه نوشابه.
نوری همچنان سکوت کرده بود و نگاهش گنگ و گیج در پرواز بود...
دلم میخواست بدانم در درون نوری چه میگذرد من داشتم تجربه دیگران را مزه مزه میکردم...احساس میکردم جدایی آنها هرگز از نوع جدایی عشاق نبوده است آنها مثل یک پدر و دختر دو سه ماهی قهر کرده بودند و حالا هم بدون سر و صدا با هم آشتی کرده بودند سایه پرویز دیگر حتی از دورتریت نقطه ذهنشان هم ناپدید شده بود آنها آنقدر نزدیک بهم نشسته بودند که من تعجب کردم چرا بلن نمیشوند و با هم به گردش غاشقانه ای نمیروند...
بهرام به آهستگی نوشابه را به لبانش نزدیک کرد مهران برای نوری هم نوشابه ریخت.
من بلافاصله پیشنهاد کردم
-بچه ها بزنیم بیرون!
ما از رستوران خارج شدیم هوا سرد بود اما برای قدم زدنی عشقانه جان میداد من زیر چشمی بهرام و نوری را تماشا میکردم .چقدر بهم می آمدند من مخصوصا با گامهای تندتر مهران را بجلو کشیدم تا نوری و بهرام فرصتی برای مبادله همه قصه ها و غصه های این چند ماه جدایی را بدست آورند .همه عشاق همینطورند پس از یک جدایی اجباری بهر دلیل که پیش آمده باشد دوباره محکمتر گره میخورند .مطمئنا نوری و بهرام حرفهای زیادی داشتند که باید به یکدیگر میگفتند مهران به شوخی گفت:مهتا تو نقش میانجی را بخوبی بازی کردی !کاش برای حل اختلافات بین المللی از تو استفاده میشد!
بعد هر دو خندیدیم و من زیر چشمی نوری و بهرام را نگاه کردم انگار هر دو را بشکل رویا میدیدم شناور در امواج رویایی!
دلم میخواست این امواج رویایی آنها را باز بهم نزدیکتر کند دلم میخواست آنها بدون یک کلمه حرف و گله ای از گذشته تکه فاسد و سیاه زندگیشان را قیچی کنند و دوباره گذشته و حال و اینده خود را بهم بدوزند ...من در چشمان مهران نگاه کردم و گفتم:تو خیال میکنی همه چیز دوباره مثل اول بشه؟
-نمیدونم اونا همه شاریطو برای تجدید گذشته دارن فقط؟
-فقط چی؟
-هیچی اصلا نفوذ بد نباید زد.
من بطرف نوری و بهرام برگشتم حس میکردم فاصله شان هر لحظه با هم کمتر میشود اما حتی یه کلمه با هم حرف نمیزدند.
انگار آنها در سکوت سخن میگفتند و آنچه باید بفهمند روی پل سکوت میفهمیدند!من به مهران گفتم:کبوتر قشنگ من داره دوباره لونه شو بو میکشه خدا کنه هیچ جیز تغییر نکرده باشه.
مهران با همان لحن تردید آمیزش گفت:خدا کنه.
خیابان همچنان خلوت و ارام بود ...اما هوا آنقدر سرد بود که خیال میکردیم ستاره ها در سینه آسمان یخ بسته اند.همه ما یقه های پالتو را بالا کشیده بودیم و چهره مان در بخاری خاکستری که ازدهانمان بیرون میزد پنهان شده بود.
مهران رو بهرام کرد و گفت:خیلی سرده...
بهرام جواب داد:بله خیلی سرده.
مهران خندید و گفت:هیچ نمیصرفه تو این هوا قدم بزنیم.
من مداخله کردم و گفتم:بسیار خوب مثل قدیما هر پسری باید دختر همراهش را تا در خانه بدرقه کند !چون و چرا هم بر نمیداره!
و بعد بطرف نوری برگشتم ...او متفکر بود حیتی شوخی همیشگی مرا هم نشنیده بود...ولی من دلم میخواست که او سوار اتومبیل بهرام میشد تا شاید یخ سکوتشان میشکست چون هنوز هم ندیده بودم که با هم حرفی بزنند.
هر دو بلاتکلیف و در تردید بودند انگار از چیزی میترسیدند یا دیواری نامرئی ولی قطور در بین آندو حائل شده بود و من دلم میخواست هر دو در این نیمه شب کلنگ را بردارند و بجان این دیوار جدایی بیفتند.مهران و من آهسته بطرف اتومبیلمان قدم برمیداشتیم و آنجا مهران همانطور که در اتومبیلش را باز میکرد گفت:خوب بچه ها خداحافظ واقعا سرده...
من به نوری نگاه کردم او سرش را پایین انداخته بود و سنگ ریزه ای را زیر پا میغلتاند بهرام در وسط پیاده رو ایستاده بود و با نگاه میکرد ...
ما بداخل اتومبیل پریدیم سرمای نیمه شب زمستان شیراز تا مغز استخوان را میترکاند!
-مهران بخاری را بزن و حرکت کن بلاخره اونا یه جوری با هم کنار میان.
اتومبیل ما از جا کنده شد و من از پشت پنجره یخ بسته اتومبیل چهره نوری را دیدم که انگار تازه متوجه حرکت ماشده بود چون با چشمان درشت و متعجبش خیره خیره اتومبیل ما را بدرقه میکرد بعد بهرام را دیدم که آهسته آهسته بطرف نوری قدم برمیداشت.
نور چراغها پیاده رو را روشن کرده بود و من همانطور که دور میشدیم آن کمظره شاعرانه را در متن سیاه شب تماشا میکردم ...نوری ایستاده بود و بهرام ارام ارام به او نزدیک میشد بنظر میرسید که موسیقی لطیفی در همه فضای شهر پیچیده و در میان سرمای بیدادگر زمستان گلهای سرخ آشتی در باغهای خوشبوی شیراز میشکفند و رهگذران رند و خراباتی به شعر حافظ شیراز میرقص ند و میخوانند...
بی اختیار و با هیجانی در اوج به مهران گفتم:خدا جون!خداجون!از تو متشکرم!هیچوقت عشق واقعی نمیمیره !هیچوقت!
مهران از پشت عینکش مرا خیره خیره نگاه کرد و گفت:تو از شدت گرما داری پوست میندازی..
-گرما نه از آتش درونم میسوزم!حس میکنم تابستان گذشته و تابستان خوب و گرم از راه رسیده...اگه دستم نندازی برات میگم که احساس میکنم اتومبیل ما روی دریای سبز چمن حرکت میکنه و لاله ها و شقایقای سرخ آنقدر بلندن که نمیتونم از پنجره ماشین اونارو بچینم...
آدم در نیمه شب چقدر بخدا نزدیک میشه!دلم از روشنی و نور لبریزه!
دیگه هیچ غصه ای ندارم !اونا... اونا...اونا...نوری و بهرام...و ناگهان اشکم با صدای هق هق روی گونه ام سرازیر شد...و التماس کنان گفتم:برگرد برگرد دور بزن دلم میخواد آن منظره قشنگ را ببینم...خواهش میکنم...
سپاس شده توسط: sa armani
#28
مهران بدون هیچ اعتراضی خیابان را دو رزد و بعد دوباره به سمت کازبا حرکت کردیم ...ناگهان فریاد زدم...

-مهران مهران من اونارو میبینم نگاه کن نگاه کن بهرام چجور در کنار نوری توی پیاده رو قدم میزنه...هر دو با پالتوهای بلند ماکسی که پوشیده بودند چون دو درخت بلند سرو شیراز گام برمیداشتند ...فردای آنروز نوری برایم چنین تعریف گرد.
-وقتی شما ما را ترک کردین ناگهان وحشت زده شدم تمام تنم میلرزید صدای دندونام که بهم میخورد یک لحظه قطع نمیشد خیال کردم تو اون نیمه شب منو تو یه بیابون لخت و عور رها کردین و رفتین ...چشمهام بهرامو نمیدید و قلبم از وحشت پر شده بود .ولی چند لحظه بعد بخار گرمی که از دهان بهرام بیورن میریخت منو بخود آورد .سرمو بلند کردم و تو چشمای بهرام نگاه کردم .ای خدا چقدر التماس چقدر گله و شکایت توی چشمای بهرام بود.
بهرام درست روبروی من ایستاده بود و بخاری که ازدهان هر دو مان بیرون میزد ما را بهم گره زده بود .من آرام آرام اشک میریختم و حس میکردم که دانه های اشکم چون گلوله های یخی به کف خیابون میغلطه بهرام هم گریه میکرد.اما دانه های اشک اون نمیریخت بلکه روی صورتش پر از مرواریدهای یخی شده بود ...هر دو اشک میریختیم.
ناگهان بهرام بصدا در آمد.
-نوری نوری ...چرا خرابش کردی...
من مثل پیچکی بدور خود پیچیدم و گفتم:عزیزم...عزیز دلم ...اصلا حرف نزن...من بیمار شدم...نمیدانم این چه میکروبی بود هیچکس هنوز این میکروبو نشناخته اما این کثیفترین میکروبیه که بجان عشق میفته و عاشقو از پا میندازه...من نمیدونم...بخدا نمیدونم چرا اینطوری شد و چرا آنطور من از پا در اومدم ...اصلا من خواب بودم...تاریک بودم...پرویز هم کابوس این خواب بود...حالا بیا بریم شاهچراغ و دوتایی دعا کنیم که از این کابوسها خلاص شدیم تو رو خدا بیا بریم.
بهرام صورتشو که میون یقه پالتو پنهان شده بود جلو آورد و مرا عاشقانه تماشا کرد...آخ خدای من!باز همان عطر همیشگی!عطری که همیشه از بهرام یک موجود اثیری و رویایی میساخت...انگار که طلسم شکن جادوی پرویز بود.حس میکردم که در بوی خوش بهرام قدم به یک آتشکده بزرگ میگذارم.آتشکده عشق...
اتومبیل بهرام را گذاشتیم و پیاده به راه افتادیم...چند قدم بالاتر پاسبانی جلو راهمونو گرفت و پرسید:اتومبیل مال شماست؟
-بله آقای پاسبان!
-پس چرا با خودتون نمیبرید کامو؟
آخ که دلم میخواست به دست و پای پاسبان می افتادم و از اینکه ما رو کاکو صدا زده بود تشکر کنم .دلم میخواست از خوشحالی وسط خیابان پهن و دریا مانند بایستم و از ته دل آنقدر جیغ بکشم ...آنقدر فریاد بزنم که بمیرم...در این لحظه با لحن هیجان زده ای که هرگز در خودم سراغ نداشتم خطاب به پاسبان گفتم:آقای پاسبان ما عاشق هم هستیم ما همدیگه رو دیوانه وار دوست داریم ...ما مدتی از هم جدا بودیم اما امشب دوباره همدیگه رو پیدا کردیم...و حالا میخواهیم بریم برای خودمان و عشقمان دعا کنیم برای همه آدمهایی که عاشقند دعا کنیم .راستی شما هم حتما زنی رو دوستدارین؟آخه مگه میشه بدون عشق تو این هوای سرد کشیک داد؟خوب برای شما هم دعا میکنیم...برای همه مردم!
پاسبن با ژست مهربان مخصوص مردم شیراز بما نگاه میکرد و لبخند میزد بهرام مرا با خود میکشید و میبرد و من هنوز بلند بلند خطاب به پاسبان میگفتم:برای تو هم دعا میکنم برای زنی که همین الان پشتدر منتظر بازگشتته!
بخدا راست میگم کم کم صدایم با اشک و گریه مخلوط میشد و بعد بسوی بهرام برگشتم.
-بهرام بهرام خوب من منو ببخش من از اولش فقط تو را دوس داشتم همیشه هم تو را دوست داشتم همیشه هم ترا دوس دارم...
نمیدانم چقدر هذیون گفتم چقدر زار زدم...چقدر از گذشته و آینده بافتم...وقتی بخود آمدم کهدر خلوت شب کنار بهرام ایستاده بودم و داشتم بر میله های سرد معجر شاهچراغ بوسه میزدم...
چقدر خسته بودم انگار که ازدامنه کوه بلندی پایین آمده بودم .زانوهام درد میکرد چشمام میسوخت اما آن فضای روحانی و سپید که در تلالو صدها چراغ میدرخشید آرامش مخصوصی در رگهایم تزریق میکرد.
-بهرام بهرام منو ببخش...من جادو شده بودم...تو میتونی اینو باور کنی؟
بهرام بمن نگاه کرد نگاه کرد و بعد بادستمال کوچکی اشکهامو گرفت و گفت:نوری...بس کن.
من فریاد زدم.
-تو منو نوری صدا کردی...تو منو بخشیدی؟
بهرام باز دوباره در ارامش اسم منو تکرار کرد...
-نوری نوری اگه بدونی چی بر من گذشت؟اگه بدونی همینجا غصه سنگ میشی.
من مثل مادری که بخواد فرزندشو نوازش بکنه دستمو برای نوازش صورت بهرام بالا بردم...
-بهرام...بهرام...کاش میمردم و این حرفهارو نمیشنیدم ...چقدر سخت بود...چقدر...
بهرام سرش را نزدکی گوشم پیش آورد.
-تو باید همینجا یه قول بمن بدی...
-هر چی تو بخوای تسلیم هر چی تو بخوای اگه بگی بیا از شیراز بریم از تهران بریم حرفی ندارم بریم.
-ببین نوری ...من دیگه نمیتونم ایم محیط رو تحمل کنم .من نمیتونم وقتی شانه در شانه هم راه میریم نگاه مسخره آمیز پرویزو تحمل کنم من نمیتونم گشه و کنایه بچه هارو تحمل کنم...ما باید از ایران بریم...
برای یک لحظه...فقط یک لحظه فکر کردم بهرام من راست میگه...من در دنیای جنون زده ام کاری کرده بودم که تحمل آن برای مردی مثل بهرام دشوار بود...بی اختیار دهانم را باز کردم و گفتم:باشه باشه عزیزم ...من موافقم...برای من فرقی نمیکنه که منو کجا ببری ...هر جا تو بری منم با تو هستم.
بهرام که فکر نمیکرد به این زودی جواب موفقو از من بگیره اول با حیرت بمن نگاه کرد و بعد با هیجان مخصوص خودش گفت:یعنی تو قبول میکنی؟تو با من میایی؟
-بله عزیزم... بله.
برای اولین بار لبخندی روی لبهایش پخش شد و گفت:ما میریم آمریکا فکر همه چیزشو کردم...دانشگاه ما با دانشگاههای آمریکا مبادله دانشجو داره...ما میتونیم از این امکان استفاده کنیم...
-بسیار خوب عزیزم خودتو ناراحت نکن هر وقت دلت بخواد حرکت میکنی...
- از همین فردا شروع میکنیم...
-باشه عزیز دلم از همین فردا شروع کن...
-تو برای مامان و بابا بنویس که میخوای با من عروسی کنی و بریم آمریکا.
-عروسی؟آه...نه...تو با من عروسی میکنی...آه...نه...
مهتا مهتا تو نمیدونی من چه حالی داشتم ...میخواستم بخندم گریه کنم فریاد بزنم سرم گیج میرفت...برای یک لحظه حس میکردم بال در آوردم تو آسمون شیراز مثل یه پرنده پرواز میکنم و لحظه ای حس میکردم تو یه تونل سیاه و تاریک دارم خفه میشم...سرم به دوران افتاده بود و کم کم تبدیل به هیچ میشدم...یه وقت احساس کردم که دوباره داریم راه میریم هوای سرد دوباره چشمان تبدار منو باز کرده بود...برای مدت کوتاهی حس کردم همه آن حرفها و گفتگوها فقط یه خواب بوده ...اما چشمان بهرام آنقدر مصمم و روشن بود که من همه چیز را حقیقی و زنده حس کردم ...بهرام میخواست خاطره دردناک ماههای جدایی و یادگارهای شوم دوستی من و پرویز را برای همیشه از ذهنش پاک بکنه و من هم خوشحال بودم که در برابر آن گناه غیر قابل بخشایش آنقدر تسلیم و مطیعم که هر پیشنهادی را از جانب بهرام میپذیرم وقتی ما سوار اتومبیل شدیم که سپیده دمیده و ما حرفها و قرارمونو گذاشته بودیم...
در لحظاتی که نوری قصه دیشب را تعریف میکرد من حس کردم که بهرام ضمن اینکه عاشق و دیوانه نوری است بشدت هم از گذشته رنج میبرد و میخواهد با خروج از کشور همه آن گذشته های رنج آور را از دامن عشق خود و نوری قیچی کند.اما از همان لحظه هم دلشوره عجیبی پیدا کردم آیا مردی که تا این اندازه نسبت به گذشته حساسیت داره میتواند در خارج از مرزها گذشته ها را به فراموشی بسپرد؟چون گذشته چیزی جدا از آدمها نیست...خیابان یا کوچه ای نیست که وقتی از آن گذشتیم دیگر با ما و در ذهن ما نباشد گذشته آدمها با آنهاست ...همیشه...اما خیلی زود گریبانم را از چنگال این فکر ازاردهنده خارج کردم و در هر صورت بهرام بهترین راه را انتخاب کرده بود ...نوری خیره خیره بمن نگاه میکرد تا من اظهار نظر کنم...
-میدونی نوری...این بهترین راه است خوشبختانه وضع مالی تو و بهرام هم خوبه و دیگه جای هیچگونه نگرانی نیست...فقط...
-فقط چی؟
-من بهترین دوستمو از دست میدم...
نوری با قلب مهربانی که در سینه اش میطپید دست در گردن م انداخت و گفت:-مهتا اگر چه دوستیمون فقط ۸ ماه ازش میگذره ولی من خودمو بیشتر از ۶۰ سال بتو نزدیک میدونم.
-منم همینطور وقتی تو بری برای من هم همه چیز تموم میشه ...بیا حرفشو نزنیم نمیخوام برات گریه کنم...
نوری روی بسترم نشست و به دیوار روبرو خیره شد.چهره اش خسته و کوفته بود زیبایی درخشان و بهاری او اینک به پاییز غبار آلود میمانست حس میکردم در تریدی غم انگیزی دست و پا میزند کنارش نشستم و گفتم:نوری از چی رنج میبری؟تو رو خدا بمن بگو...
نوری سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:نمیدونم نمیدونم ...بهرام از گذشته خیلی رنج میبره...میترسم هرگز نتونه این دو سه ماهه لعنتی رو فراموش کنه...
-ولی تو چی؟تو همه ارتباط خودتو با گذشته قطع کردی...
-شاید باورت نشه مهتا...ولی من از اون ۳ماه نفرت دارم ...حتی حاضرم یک دست و یک پام را به این شرط که او ن ۳ماه لعنتی از مغز من و بهرام پاک بشه و ما هرگز اون ۳ ماه لعنتی رو نداشته باشی.
-یهنی تو باز همونطور عاشق بهرامی...
-همونطور که بودم...خیلی دیوونه تر گاهی آدم تو خواب کارایی میکنه که تو بیداری اگر بکشنش هم نمیکنه دوستی من و پرویز یه همچی خوابی بود ...من در بیداری دیوونه بهرامم اگر بدونی چه حالی دارم؟
روزها بسرعت از پی هم می آمدند سایه ای از خود بر زندگیمان میریختند و بعد در ابدیت پنهان میشدند بهمن ماه بود...سردترین ماه زمستان ایران ...فضای دانشکده ما زیر برف سنگینی فرو رفته بود بچه های شیطان و شاد بیاد دوران کودکی در برف بازی مبالغه میکردند تو از گوشه حیاط دانشکده میگذشتی که ناگهلن زیر رگبار گلوله های برفی قرار میگرفتی از سرما بر خودت میلرزیدی دانه های ریز برف از لا به لای یقه ات روی بدنت سر میخورد و چندشت میشد اما هرگز خونسردی خود را از دست نمیدادی بلکه تو هم بلافاصله به جمع آنها میپوستی تا بر سر دیگران گلوله برفی بریزی اما در میان این بازیهای دلپذیر و جوانانه جای بهرام و نوری خالی بود ...آنها خودشان را از دید دیگران پنهان میکردند کمتر در اجتکاع ظاهر میشدند و بیشتر هم بدنبال نقل و انتقال خود بودند اغلب اوقات نوری را میدیدم که پوشیدهدر لباسی گرم و بلند جلو دفتر دانشکده منتظر بهرام بود ...بهرام با عجله از دفتر خارج میشد و میگفت:خوب اینکار هم درست شد بقیه ش هم بمن قول دادند آنها فقط منتظر پذیرش هستند.
شبها بیشتر با هم بودیم...بهرام هر شب گزارش کوتاهی از آنچه کرده بود به مهران میداد و نوری با اندوهی عمیق بمن نگاه میکرد و بعد لبخندی روی صورت بهرام میپاشید...نوری آنقدر در خود فرو رفته و عمیق بود که من بزحمت او را میشناختم...آن فرشته رویایی دانشگاه شیراز اینک زنی غمگین و آرام بود که بیشتر فکر میکرد و کمتر حرف میزد .پدر و مادر نوری با ازدواج و ادامه تحصیل در آمریکا موافقت کرده بودند و پدر ثروتمند بهران نیز کاملا به فرزند خود دلگرمی داده بود .نوری که میدانست دیگر عزیمتشان از شیراز قطعی است کمتر به کلاس می آمد مخصوصا که سرانجام پذیرش آنها هم رسید و قرار شد هفته آینده برای عروسی و عزیمت به آمریکا عازم تهران شوند.
اگر چه من منتظر چنین واقعه ای بودم اما باز هم در آن شب سرد مهتابی که نوری در آستانه در اتاقم ایستاده و این خبر را بمن داد اول گنگ و منگ به او خیره شدم و بعد بازوان م را برویش گشودم و او را مثل بچه ای بغل زدم و در حالیکه اشک و خنده در صدایم بهم ریخته بودند فریاد زدم:نوری نوری عزیزم عروسیت مبارک!
نوری همانطور که در چهار چوب در ایستاده بود سرش را روی شانه ام کذاشت و گفت:مهتا میتونم ازت یه خواهشی بکنم.
-بله عزیزم.
تو برای عروسی من می آیی تهرون...؟
قلبم از شادی شکفت او را بوسیدم و گفتم:چرا نیام؟حتما میام مهران را هم حتما با خودم می ارم...
نوری به کنار پنجره رفت به آسمان خیره شد و گفت:پس مهمون ما با هم میریم تهرون...
-آره موافقم تو عروس خوشگل من علاوه بر این مسافر آمریکا هستی و خاطرت هم خیلی عزیزه!
-متشکرم مهتا تو نمیدونی دلم برات چقدر تنگ میشه یاد تو یاد مهربونیهای تو یاد روزهایی که تو این فلت با هم زندگی میکردیم و از زندگی حرف میزدیم همیشه تو قلب من باقی میمونه ...و آنوقت...
ناگهان نوری با صدای بلند به گریه افتاد و صورتش را با دو دست پوشاند و روی بسترم افتاد...
من خودم را به ا ورساندم موهایش را نوازش دادم...
-عزیزم نوری جان...چته؟چی تو رو اینقدر ناراحت کرده؟تو میخواهی لباس سپید عروسی بپوشی باور کن تو قشنگترین عروس روی زمین هستی...
نوری سرش را بلند کرد چشمان قشنگ و درشتش را که د ر اشک غرق بود برویم گشود و در حالیکه قطرات اشک بنرمی از شبکه مژگاهن بلندش فرو میریخت گفت:مهتا مهتا تو خیال میکنی من خوشبخت میشم؟خیال میکنی زندگی همینه که من انتخاب کردم؟خدایا من میترسم...من از آینده میترسم...
سپاس شده توسط:
#29
فصل ۹ (۳)
-نوری خواهش میکنم آروم بگیر تو خوشبخت میشی ...حتما خوشبخت میشی مگه تو چی کم داری؟...بهرام تو را بحد پرستش دوست داره...اون از زیادی عشق و محبت داره منفجر میشه...کدوم دختری از زیادی عشق و محبت بدبخت شده؟کدوم دختر؟...

-ولی اون خیلی رنج میکشه خیلی...ماجرای آن ۳ ماه لعنتی اونو به کلی عوض کرده...
-یعنی تو از اون میترسی؟
-من از حسادتش رنج میبرم اون تموم پنجره های دنیا را بروی من بسته...
-ولی در عوض تموم دروازه های دنیای خودشو بروی تو باز کرده...
-بله درسته حالا بهرام درست همون موجودی شده که پرویز ازش صحبت میکرد ...مردی که از عشق میمیره...مردی که کاملترین عاشق دنیاست...ولی نمیدونم چرا وقتی تو چشماش نگاه میکنم بجای رنگ آبی زندگی فقط رنگ سرخ میبینم...
-آه عزیزم تو دچار یکنوع انفعال روحی هستی چون تو دانشجو هستی میتونم یه مجازات سختی بسیار خوب من به بهرام میگم یه روز کمربندشو بکشه و حالا نزن کی بزن...
-آخ کاش منو میزدو راحتم میکرد...
من دوباره مو های نوی را نوازش دادم و گفتم:ببین نوری...من نمیخوام بگم کی گناهکاره؟اصلا جای چنین بحثی نیست...آن دو سه ماه لعنتی هم گذشته و بهتره برای همیشه فراموشش کنی...
-ولی اون نمیتونه فراموش کنه؟
-تو از کجا میدونی؟...اگه نمیتونست فراموش بکنه که باهات عروسی نمیکرد...
-من میدونم...میدونم...پس چرا او داره منو از ایران خارج میکنه...ما هر دو تا تو محیط دانشگاه خودمون خوشبخت بودیم من در کنار بهترین دوستانم بودم ولی اون قیچی را برداشته و داره منو از زندگی میچینه...
-بله بتو حق میدم...ولی باید به بهرام هم حق داد.اون میخواد خاطره تلخ اون روزا را بکلی از خودش و تو ببره...خوب مگه تو دوستش نداری؟...پس چرا کمکش نمیکنی؟شما عازم آمریکا هستین؟ماه عسلتون را میتونین کنار آبشار نیاگارا بگذرونین...این آرزوی هر دخترییه...
نوری در حالیکه همچنان آرام آرام اشک میریخت گفت:ولی من دلم میخواست ماه عسلمو تو همینجا...کنار آرامگاه حافظ و سعدی بگذرونیم...مگه چه عیبی داشت؟...آه؟...
بحث ما آنشب طولانی و غم انگیز بود...نوری افسرده ولی عصیان زده به نظر میرسید...عصیان علیه گذشته علیه خودش و تسلیم در برابر عشق بهرام...آینده در چشمان قشنگش تاریک بود انگار که در صحرایی پر از آب پر از نی های بلند وهم انگیز پر از قلوه سنگهای خاردار اسیر شده بود و بهر طرف رو میکرد جز خنده غولها و سوت وحشت انگیز مارهای سمی هیچ چیز نمیدید...او از این سفره ناشناخته میترسید و حتی بازوان گرم بهرام و عشق شورانگیزی که باغهای دلشان را رنگ زده هم نمیتوانست او را از این صحرای بی فانوس نجات بخشد...
اما بهرام را دوست میداشت...دیگر بدون حضور بهرام زندگی در چشمانش سیاه و تاریک بود و در مسیر رقت انگیز زندگی شب او بدون حضور بهرام بی ستاره مینمود...
آنشب تا صبح نخوابیدیم ...نوری در اتاقش راه میرفت و بعد مثل دیوانه ها به اتاق من میدوید و مثل بچه ای که عروسکهایش را جاندار و زنده میپندارد بادر و دیوار حرف میزد میز و صتدلی اتاقش را نوازش میکرد و با آنها درد دل میکرد...
-آه میز خوشگل من...چقدر رو تو خم شدم و چیز نوشتم...حتما وقتی من نیستم تو دلتنگ میشی مگه نه...آه گلدون عزیز دردونه من !کاش میتونستم لااقل تو رو با خودم میبردم...نمیدونی چقدر دلم برات تنگ میشه...
من چه میتوانستم بکنم!...من شاهد اشکریزان دو فانوس قشنگی بودم که در چهره زیباترین دختر دانشگاه شیراز کار گذاشته بودند و آشکارا شاهد غروب رقت انگیز آنهمه شادی و نشاط دخترانه بودم ...نوری وحشت داشت نوری از هنگامه اینده میهراسید و از سوار شدن بر کشتی قشنگی که برای فسر ماه عسلش بادبانها را بر افراشته بود میترسید.میترسید که ناگهان خشم دریا برانگیخته شود و در یک چشم بهم زدن کشتی قشنگ عشقشان رادر هم بشکند...و من سعی میکردم او را از کابوس غم انگیزی که چهار دست و پا بر گردن ش حلقه زده بود نجات بخشم اما آیا هرگز توانسته اید بیمار هذیانی را از چنگال کابوس نجات بدهید؟
۳ روز بعد در یک صبح ۵ شنبه سرد فرودگاه تمیز و شسته شیراز را بقصد تهران ترک کردیم.من و مهران و نوری و بهرام.مثل آنروزهای خوب گذشته شانه به شانه هم سوار هواپیما شدیم و چند لحظه بعد ما در دل آسمان شناور بودیم.نوری کنار دست من نشست و بهرام و مهران هم به بحثهای طولانی و خسته کننده مردانه خو مشغول شدند.
نوری ساکت بود یکنوع تسلیم بی قید و شرط در چشمان قشنگش خانه کرده بود .به نظرم میرسد که بهرام با داروی کلمات تسلی بخش اندکی او را از دنیای هذیانی خود بیرون کشیده است.زیر پای ما کوههای کهنسال سرزمین بزرگمان زیر چادر سپید برف به خواب عمیقی فرو رفته بودند و من گذران زمان و زندگی را در میان دشتهای وطنم جستجو میکردم و میخواستم در ذهن خود صدها دختر سیاه چشم و زیبا را که سرنوشتی مشابه نوری داشتند بهمو پیوند بزنم و بعد از حوادثی که در شرف وقوع بود نتیجه ای بگیرم...نوری هم مانند من از پنجره هواپیما کوههای برف زده و روستاهای دوردست که چون جوجه ای در آغوش سرد و سخت کوهها میلرزیدند تماشا میکرد و ناگهان بطرف من برگشت و گفت:
-ایا روی زمین...توی سینه این روستاها هم دختری مثل من هست که برای شب عروسیش اشک بریزد...آیا آدمها با سرنوشتشان تکرار میشن...
من خندیدم و گفتم:نوری بدبختانه یا خوشبختانه من به سرنوشت معتقدم...شاید شایسته یک دختر تحصیل کرده نباشد که به سرنوشت و اینجور چیزها معتقد باشد...شاید هم به این خاطره که ما زنها در متن زندگی بیشتر بازیچه بودیم...اما من به سرنوشت معتقدم و حداقل استفاده ش هم اینه که آرومتر از دیگران حوادثو تحمل میکنم ...ببین!سرنوشت تو این بوده که ماه عسلت رادر آمریکا بگذرونی ...بسیار خوب...پس علیه سرنوشت نباش...سعی کن از آنچه پیش میاد ضیافت خوبی بسازی مگه نمیشه؟
نوری سرش را تکان داد و گفت:مهتا من به سرنوشت اعتقادی ندارم ...خیال نمیکنم کسی اون بالا بالاها نشسته و دلش خوشه که با ما بازی بکنه...فقط این خود ما هستیم که با زندگیمون بازی میکنیم و سرنوشت میسازیم...اگر من گول اون موجود پست رو نمیخوردم حالا بجای اینهمه غصه و اشک رقص کنان بطرف تهران پرواز میکردم...نه عزیزم من به سرنوشت معتقد نیستم.
-بسیار خوب با عقیده تو همراه میشم تا بتونم یه چیزی بگم...
هیچکس مثل تو اینقدر رو اشتباهاش نمی ایسته ...بلکه عواقب اشتباهشو گردن میگیره و تحمل میکنه ولی تو فقط افسوس میخوری...بین بهرام داره تلاش میکنه تا تو رو از گذشته جدا کنه...بسیار خوب در کنارش بایست و کمکش کن تا جسد متعفن گذشته را زیر خاکها پنهان کنه مگه عیبی داره عزیزم؟
نوری ساکت شد لبخندی برویم زد دستم را فشرد و گفت:بسیار خوب میبینی که من دارم پا به پاش حرگت میکنم چون دوستش دارم و میخوام هر طور که پش اومد تا آخرین لحظه حیات دستاش تو دستم باشه و صداش تو گوشم!
ما در طول راه که چندان هم طولانی نبود یک نفس از عشق از زندگی از دنیای ناشناخته آمریکا حرف میزدیم و قسم خوردیم که تا آخرین لحظه حیات هرگز ارتباطمان قطع نشود...
در فرودگاه مهرآباد پدر و مادر نوری و عده ای اقوان نزدیکش و پدر و مادر بهرام حاضر بودند.و جالب تر اینکه این دو خانواده که برای استقبال از عروس و داماد خود ایستاده بودند همیدگر را نیمشناختند و همینکه ما وارد سالن فرودگاه شدیم نوری چون پر کاهی بطرف خانواده خود جذب شد و در آنسوی دیگر بهرام در آغوش پدر و مادرش میخندید و آنها را میبوسید و من و مهران پالتوها را روی دست انداخته بودیم و لبخند زنان به این منظره زیبا و انسانی خیره خیره مینگریستیم و بعد مهران با آرنج به پهلویم زد و گفت:
یاالله مهتا این وظیفه ماست که این دو خانواده را بهم معرفی کنیم تو برو به خانواده عروس سلام کن منهم پیش خانواده دوماد...
هرگز آن لحظه های شاد و شیرین را فراموش نمیکنم ...من بطرف نوری رفتم سلم کردم نوری مرا به خانواده اش معرفی کرد...مادر نوری که مثل پرنده سپید و کوچولویی کنار دخترش ایستاده بود و چشمانش از شادی و اشک برق میزد مرا مهربانانه در آغوش فشرد و گفت:مهتا نمیخواد خودتو معرفی کنی نوری من اینقدر از تو نوشته که من قسم میخورم بهتر از خودت تو رو میشناسم...
منهم بی اختیار او را بوسیدم و مادر خطابش کردم و گفتم:مادر اگه اجازه بدین من و مهران خانواده عروس و داماد را بهم معرفی کنیم.خواهش میکنم چند قدم تشریف بیارین...
پدر نوری مردی مودب و نسبتا چاقی بود و انگار که لبخندی جاودانه روی لبهایش کاشته باشند مدام لبخند میزد...با هیجانی مردانه خطاب به مادر نوری گفت:مهتا راست میکه باید مراسم آشنایی خانواده عروس و دوماد انجام بشه یاالله بریم جلو...
چه منظره زیبا و دل انگیزی ...من پیشاپیش خانواده عروس و مهران پیشاپیش خانواده داماد بطرف هم حرکت کردیم...دو توده انسانی با همه امیدهای مقدسی که به فرزندان خود بسته بودند هم پیش می آمدند دیگر احتیاجی به معرفی نبود...مردان خانواده بسوی هم رفتند و زنهایی که تا چند لحظه پیش هرگز همدیگر را نمیشناختند یکدیگر را در آغوش گرفتند صدای شیرین بوسه ها در فضا پرواز میکرد...نوری هم لبخند میزد و بهرام دست نوری را محکم گرفته بود و پز میداد:
ببینید عروس خوشگلمو ببینید...بابا مامان...شما یه همچی عروس خوشگلی تو دنیا دیده بودین ...نه انصاف بدین و سلیقه منو تبریک بگین...
مادر بهرام که زنی چاق و فرسوده بود با خوشحالی جلو آمد و دوباره عروسش را در آغوش گرفت بوسید و گفت:بهرام جون به سلیقه تو تبریک میگم ...ولی خوب...عروس خانم هم تو انتخاب داماد سلیقه به خرج داده مگه نه؟
مهران گفت:آهای نوری مواظب باش از حالا مادر شهر داره بهت میزنه!!
از این شوخی مهران همه خندیدند و بعد پدر نوری با لحن متشخص و بزرگوارانه ای گفت:من اجازه میخوام که از خانواده عزیز داماد خواهش کنم همه دستجمعی ما را سرافراز کنن...تو منزل پذیرایی مختصری تدارک دیدیم...
در میان سر و صدای گرم و دوستانه ای که فضای فرودگاه را از سادیهای انشانی انباشته بود همه براه افتادیم من خودم را به نوری رساندم و گفتم:نوری جان چه پاپا مامان نازی داری من عاشقشون شدم...
مادر نوری که صدای مرا شنیده بود دست به گردن من انداخت و گفت:من افتخار میکنم که دخترم دوستی مثل شما داره ...انشاالله عروسی تو...
من همیشه به مادران وطنم افتخار میکنم ...آنها زیبانرین مهربانترین و خواستنی ترین مادران جهان هستند و محبتهای مادران مرا بی دلیل به گریه می اندازد و در آن لحظه داشت اشکهایم سرازیر میشد که مهران به دادم رسید.
-آهای مهتا خواهش میکنم احساساتی نشو !خواهی دید که مادر منهم تو را خیلی میپسنده...
نیم ساعت بعد ما در قشنگترین نقطه ییلاقی تهران ار اتومبیلها پیاده شدیم و بعد وارد خانه ای شدیم که در ظرافت و زیبایی کم نظیر بود و زیر آفتاب درخشانی که در آن زمستان سرد بر تهرانیها ارزانی شده بود چون الماس میدرخشید سالن بزرگ خانه کا با فرشهای زیبای وطن تزیین شده بود ما را در خود گرفت.به زودی هر کسی آشنایی پیدا کرد گفتگوها آغاز شد و چند دقیقه بعد وقتی چای گرم با آن بخار مطبوعش سرما را از تن ما گرفت طبق رسوم زیبا و قدیمی پدر داماد رو به پدر و مادر عروس کرد و گفت:اگر چه بچه های خوب و عزیز ما قرار مدارها را گذاشتند اما ما ایرونی هستیم و باید همه چیز همانطور که پدر و مادرامون معتقد بودند رعایت کنیم برای همین اجازه میخوام به نمایندگی از طرف پسر عزیزم بهرام و مادر عزیزش پروانه خانم و خودم که پدر بهرام هستم از پدر پدر و مادر بسیار عزیز خانم نوری دخترشان نوری عزیز را برای بهرام خواستگاری کنم امیدوارم که مبارک باشه.
من بطرف پدر نوری که چهره ای دوست داشتنی داشت و موهای سپیدش او را محبوب و ایده آل زنان جوان میکرد برگشتم پدر نوری در حالیکه لبهایش آشکارا از هیجان میلرزید اینطور پاسخ داد.
-با کمال افتخار از طرف نوری دختر عزیز و دلبندم و همچنین از طرف مادر عزیزش و خودم به این خواستگاری جواب مثبت میدم و امیدوارم که نوری و بهرام عزیز تا آخر عمر خوشبخت و سعادمند باشند.
ما همه با صدای بلند هورا کشیدیم و دست زدیم و بعد پدر نوری بلند شد و چهره دامادش را بوسید و پدر بهرام هم متقابلا نوری را بوسید آنوقت همه همدیگر را در آغوش گرفته و بوسیدند .آدمهایی که تا چند دقیقه پیش هرگز همدیگر را نمیشناختند حالا به بهترین و صمیمیترین دوستان تبدیل شده بودند و من از شوق و هیجان میلرزیدم و مدام به نوری نگاه میکردم که انگار این فضای محبت آلود قلب غم زده اش را گرم کرده بود و همه کابوسهای افکارش را فراری داده بود.من جلو رفتم و نوری رادر آغوش گرفتم و گفتم:نوری نوری عزیز من ...انشاالله مبارک باشه...انشاالله.
آنروزها روزهای شیرین و خواستنی بود...ما در زمستان بودیم اما تو گویی صبح دلپذیر بهاری آغاز شده بود آواز قناریها یک لحظه قطع نمیشد.جوانه های سبز زندگی قد میکشیدند رشد میکردند و بر هر شاخه ای گلی خوشرنگ در چشم ما میشگفت...ما همه در اوج بودیم بهرام و نوری دوباره چون پیچکی سبز به ساقه اندام یکدیگر پیچیده بودند حرفها گفتگوها خواهشها همه و همه دوستانه و حتی شاعرانه بود .انگار که همه بهز بان زیبا و احساساتی شعر سخن میگفتند رنگ غم از اسمان دلهای ما گریخته بود هر چه بود شمیم گلها آواز قناریها و چمنهای سبز بود و ما حتی برفهایی که در کوچه های شمیران نشسته بود سبز میدیدم...
نوری آن فرشته بلند قامت یکبار دیگر زیبایی درخشان و خورشید گونش را باز یافته بود ...موهای بلندش انگار چون ابشار دائما در حال فرو ریختن بود .پیراهنهای مد روزش بیشتر از همیشه پیکر تراشیده اش را به نمایش میگذاشت .او چون گلی در هر محفل و مجلسی که تشکیل میشد عطر میپراکند و مثل خورشید روشنایی و نور میپاشید.
مقدمات عروسی به سرعت فراهم میشد و سرانجام من و مهران میان خیل میمانان اشرافی و محترم وارد باشگاه شدیم تادر جشن عروسی بهترین و محبوبترین دوستان خود شرکت کنیم.
همه چیز خوب شسته مجلل و اشرافی بود .زنها ستارگان مسلم مجلس عروسی بودند و مردها با بوی ادوکلنهای اشرافی و لباسهای مجلل خود در کنار ستاره های خود میچرخیدند مهران وقتی این منظره را دید بمن لبخندی زد و گفت:عزیزم خوب چشماتو باز کن ما کاملا در قلب اشراف تهران قرار گرفته ایم شاید هرگز دیگر چنین فرصتی برای تماشای اینهمه اشراف معطر و زیبادست ندهد...
من دستم را به داخل بازوی مهران لغزاندم و گفتم:عزیزم مجلس عروسی ما هم کم از این جشن نخواهد بود ...همانطور که بارها گفتم...در عروسی ما فقط دو نفر دعوت دارن مهتا و مهران میز ضیافت ما هم از یک شمع و یک بشقاب غذای سرد تشکیل میشه.
-فکر نمیکنی با اون یه دونه شمع مجلس عروسی شما خیلی زود تاریک بشه...
-این نهایت آرزوی شادوماده مگه نه؟
و هر دو از این شوخی خندیدیم و خود را به میان شط عظیم و پر ستاره جمعیت انداختیم بزودی عروس و داماد خوشگل ما وارد شدند هرگز آن لحظه را فراموش نمیکنم ...آنها چون دو کبوتر نر و ماده سفید و سیاه در سالن بزرگ و اشرافی باشگاه میخرامیدند جمعیت با کف زدنهای خود در حقیقت قلبهایشان را بزیر پای عروس و داماد با شکوه ما انداخته بودند ...موزیک غوغا میکرد من جلو دویدم و سینی منقل اسپند را گرفتم و پیشاپیش آنها به حرکت در آمدم ...خدایا آنها چقدر زیبا بودند...گاهی آدمی برای توصیف آنچه میبیند یا دیده است هیچ کلامی را مناسب نمیداند و من نیز برای توصیف این صحنه جادویی این عروس و داماد رویایی و آن شکوه بزرگ هیچ لغتی مناسب توصیف نمیبینم ...آنها ستاره بودند...خورشیذ بودند نه ما آنشب در عروسی ماه و خورشید شرکت داشتیم و شما هرگز نمیتوانید ادعا کنید که عروس و دامادی اینقدر زیبا شیرین و دلربادر تمام عمرتان دیده باشید.حس میکردم زمان با پای گذران خود نیز لحظه ای در این مجلس با شکوه ایستاده است تا شکوه خلقت را بیشتر تماشا کند.
من بی اختیار نوری را در آغوش کشیدم بوسیدم و گفتم:آه اگر من پسر بودم یک بمب در این مجلس منفجر میکردم و تو را میدزدیم و میرفتم.
نوری از ته دل خندید و گفت:حالا هم حاضرم با تو فرار کنم.
و بهرام به شوخی مچ دست مهران را کشید و گفت:آهای مهران بیا این زنتو ببر میترسم کار دستم بده...
سراسر شب موزیک بود و شعر بود هیجان بود کلمات نعارف آمیز اشعار ذلپذیر و هوای معطر بود و بعد مادر اتومبیل عروس و داماد به همراه کهکشانی از اتومبیلها و موزیکی از بوق آنها بطرف خانه عروس براه افتادیم.
پدر و مادر نوری خواهش کرده بودند که دو سه روزی که عروس و داماد در تهران هستند لااقل در خانه آنها منزل کنند و پدر داماد گفته بود:بله ما موافقیم چون یک مادر اینو خواهش میکنه.
من و مهران تصمیم گرفته بودیم که سه روز دیگر هم در تهران بمانیم و بعد از آنکه نوری و بهرام را مشایعت کردیم از همان فرودگاه مستقیما به شیراز برگردیم و انگار که همه چیز برق اسا و به سرعت گذشت و یکوقت من و مهران دیدیم که در فرودگاه مهر اباد هستیم و نوری و بهرام در میان حلقه نگاههای اشک آلود فامیل مشغول خداحافظی هستند نوری تمام مدت کنار من ایستاده بود ...دلم میخواست از او خیلی سوالها بکنم اما مشایعین مهلت نمیدادند با وجود این فرصتی دست داد و من نوری را به خلوتی کشیدم و گفتم:عزیزم امیدوارم دیگه از اون کابوسها به سراغت نیامده باشه!
نوری مرا بوسید و گفت:مگه تو نگفتی سرنوشتو قبول داری؟
-بله من اینو گفتم چون وقتی سرنوشتو قبول داشته باشم راحت تر مشکلات زندگی را تحمل میکنم.
نوری باز هم مرا بوسید و گفت:خوب منم ناچار شدم عقیده تو رو قبول کنم این جوری راحت تر میتونم به جنگ دنیایی که نمیشناسم برم.
-ولی مگه تو احساس خوشبختی نمیکنی؟
-چرا عزیزم هیچوقت اینطور خوشبخت نبودم مخصوصا که میبینم بهرام هر قدر از محیط اطراف کنده میشه خلق و خویش بهتر میشه!وقتی وارد فرودگاه تهران شدیم احساس کردم که او خیلی راحت تره حتما وقتی در فرودگاه نیویورک به زمین بنشینیم از اینم خیلی راحت تر میشه...
-ولی تو باید خیلی مواظب باشی که خاطره کذشته را تو ذهنش زنده نکنی چون همیشه گفتم که گذشته کوچه و خیابون نیس که آدم وقتی ازشون بگذره اونارو فراموش کنه گذشته همیشه با آدمه.
سر و صدای فامیل و آشنایانی که به مشایعت آمده بودند ما را از دنیای خودمان بیرون کشید و دوباره به جمع پیوستیم مادر نوری مدام دخترش نوازش میکرد و میپرسید:دخترم آیا تا تو برگدی من زنده هستم؟
و نوری سعی میکرد اشکهایش را پنهان کند و مادر را تسلی بدهد پدر ساکت بود اما من لرزش چونه های پدر نوری را کاملا میدیدم.
سرانجام لحظه خداحافظی رسید ما دوستانی که آنطور بهم پیوسته بودیم دست در آغوش هم انداختیم و بعد ناگهان با صدای بلند به گریه در آمدیم.بلهدر آن لحظه ما داشتیم با همه خاطرات مشترک وداع میکردیم که بیش از هر وسیله ما را بهم پیوست کرده بود ...من آنقدر گریه کردم که حتی نتوانستم یک کلمه حرف بزنم...برای یک لحظه حس کردم که کابوسهای نوری دوباره برگشته است چشمان درشتش را هراسان به اطراف دوخته بود و وحشتزده و ترسان و حتی موجودی رقت انگیز شده بود .به آدمی میماند که تمام پشتیبانان خود را ناگهان از دستد اده باشد من با چشمان اشک آلود ملتمسانه نگاهش کردم...مهران جلو رفت دست بهرام را گرفت و گفت:بهرام در سرزمین غربت با نوری خیلی مهربانتر و عاشقتر باش فهمیدی؟
بهرام لبخندی زد و گفت:مطمئن باش مهران ما زندگی تازه ای شروع میکنیم یه زندگی بدون سر خر بدون آدمهای مزاحم و احمق که خواستن عشق ما را بدزدن اونجا خیالم کاملا راحته براتون همه چیز را مینویسم...
-سفر بخیر.
-سفر بخیر.
و ساعت هفت صبح بود که آنها پرواز کردند و ساعا هفن و نیم بود که ما هم روی آسمان تهران بسوی شیراز پرواز میکردیم ...پشت سر ما خطی از اشک مثل یک جاده الماس گونه باقی مانده بود.مادر نوری این زن ظریف و کوچولو همانطور که اشک میریخت مرا بغل زد و بوسید و گفت:نوری همه چیزو بمن گفت خوشحالم که دوستی مثل تو داشته که همه جا در کنارش بودی ...درسته که تو مادر داری اما منو مادر خودت بدون ...رو من حساب کن هر وقت به تهرون اومدی سری هم به این مادر تنها بزن...انشاالله که با مهران جون خوشبخت بشین.
در هواپیما من سرم روی شانه مهران گذاشته بودم و به بازیهای زندگی این حوادثی که پی در پی گذشته بودند فکر میکردم...مهران که از پنجره هواپیما صحراهای اطراف تهران را تماشا میکرد از من پرسید:به چی فکر میکنی مهتا؟
-نمیدونم...همه چیز خیلی سریع و تند گذشت آخه این چه زندگیست ؟تو با آدمی آشنا میشی با او دوست هستی چون انسان خوب و شایسته ای است بعد به او دل میبندی و میگی او بهترین دوست منه و همیشه هم با او خواهم بود اما یک وقت میبینی او سوار هواپیما شد و رفت و همه بندهای دوستی که خودتو به او آویزون کردی پاره شد...
آنوقت خودتو تو فضایی حس میکنی که نه اکسیژن داره نه رنگ و بو ...راستی زندگی چه بازیهایی داره...
مهران دستش را روی دستم کذاشت و گفت:زندگی همینه عزیز...حالا سعی کن کمربندتو محکم کنی و رو به جلو بنشینی و به آینده نگاه کنی چون اگر بخواهی کمبربندتو وارونه ببندی و همش به گذشته زندگی فکر کنی همیشه تو اون خلا میمونی...تو که نیمخواهی همشیه وارونه زندگی کنی میخواهی؟
-ولی من خسته ام مثل اینکه تو یه کوره رها وامانده و خسته افتاده و نفس آخرمو میکشم نه ستاره ای نه امیدی ...من نگران سرنوشت هستم نگران سرنوشت نوری ممکنه منو مسخره کنی ممکنه دستم بندازی ولی من از سرنوشت نوری میترسم.
مهران که همیشه افکار درونی مرا میخواند گفت:میدونم چی فکر میکنی ولی یادت باشه که بهرام بمن قول داد.
بدین ترتیب ما بر زمین فرودگاه شیراز نشستیم.در فرودگاه برف آرام آرام فرو مینشست در خوابگاه خودم را گشودم برای لحظه ای به در تکیه دادم و بفکر فرو رفتم شاید مرادختر خیالاتی بخوانید ولی نمیدانم چرا با صدای بلند فریاد کشیدم:نوری من برگشتم بیا بیرون...
اما جز انعکاس صدای خودم جوابی نگرفتم چمدانم را روی زمین انداختم و بی اختیار گریستم.
چقدر تنها بودم چقدر جای نور خالی بود به اتاق نوری رفتم...همه یز ساکت و متروک بود انگار سالها بود که در آن اتاق هیچ کس زندگی نمیکرد پشت میزی که نوری مینشست و تکالیفش را انجام میداد نشستم و مدتی گریستم و اگر سر و صدای بچه ها که از بازگشتم مطلع شده بودند نبود شاید ساعتها و ساعتها همانطور پشت میز نوری مینشستم و گریه میکردم.
سپاس شده توسط:
#30
فصل ۱۰ (۱)
آنروز من که (نویسنده سرگذشت) در باغ ارم این سرگذشت را از دهان مهتا شنیدم هرگز فکر نمیکردم که این قصه واقعی دنباله ای هم داشته باشد.میخواستم به دختری که مرا از تهران به شیراز کشیده بود بگویم:همین بود؟

اما مهتا نگاه قشنگش را بمن دوخت و گفت:نه همین نبود...اینها قسمتی از ماجرای زندگی نوری بود که من در جزئیات آن قرار داشتم .اما ماجرای زندگی نوری و بهرام تنها این قسمت نبود قسمت اصلی این ماجرا در نیویورک اتفاق افتاده است...شما باید این نامه ها و این یادداشتها را بخوانید بعد قضاوت کنید...
در هواپیمایی که مرا به تهران می آورد با عجله نامه ها و یادداشتها را مرتب کردم...
بیش از ۴۰ نامه از نوری بود که برای مهتا به شیراز نوشته بود و بعد یکی دو تا نامه از دوستان نوری که برای مهتا فرستاده بودند که سرگذشت را تکمیل کرده بود .و اینک به اتفاق شما خواننده عزیزی که قلبهایتان را با همه مهربانی به نوری و بهرام و مهتا و مهران سپرده اید بدنباله این سرگذشت میپردازم سرگذشتی که شاید بتواند گرهی از میلیونها گره روح بشر را برای شما بگشاید ...و اجازه میخواهم تا آنجا که میسر است از روی یادداشتهای مهتا و نامه ها باز هم من شرح قصه را بدست مهتا بدهم تا او با آن زبان گرم و پر احساس خود همه چیز را بازگو نماید ...مگر عیبی دارد؟

*****************
درست ۱۰ روز بعد از سفر نوری و بهرام به نیویورک اولین نامه نوری بدستم رسید .وقتی نامه را در لیست دانشجویانی که نامه دارند دیدم و نامه را گرفتم انگار پر در آورده بودم با عجله خودم را به اتاق نوری که هنوز خالی مانده بود رساندم پشت میزش نشستم و بعد با دقت و حوصله نامه را گشودم:
-مهتای عزیزم همین دیروز من و بهرام وارد نیویورک شدیم .نمیدانم از کجا شروع کنم از چه بنویسم راستش هنوز دارم از اینهمه ارتفاع و بلندی گیج میخورم آدم نمیدونه چجوری این شهر رو توصیف کنه.یک جنگل حسابی از یک مشت عمارات بلند و دراز .تا میایی به یه دونه از این آسمانخراشها نگاه کنی کلاه از سرت میفته و اگه خیلی بی احتیاط باشی از پشت نقش بر زمین میشی آه دارم برات چی مینویسم...مثله اینکه نیویورک روی من خیلی اثر گذاشته اما خیال نکنی اثر مثبتی روی من گذاشته خیر اثر اثر منفی بوده!باور کن یه تیکه از شیراز از دانشگاه شیراز که دلم براش یه ذره شده به تموم نیویورک نمیدم.آخ چقدر حرف دارم و چطور دارم برات فلسفه بافی میکنم...بذار اصلا از اول برات شرح بدم!اینجوری بهتره!دم دمای صبح بود که به نیویورک رسیدیم .هواپیمای ما روی باند فرودگاه کندی نشست .میدونی که من چقدر کندی را با او چهره آرتیستیک و ملایم دوست داشتم و حالا به محض ورود به آمریکا تو فرودگاهی مینشستیم که نام بزرگ این مردو بدوش میکشه...فضای فرودگاه برای من و بهرام گیج کننده بود نمیدونستیم از کدوم دروازه و از گجا خارج بشیم تقریبا مثل دهاتیها رفتار میکردیم...و من از خودم خجالت میکشیدم ...خوشبختانه یکی از فامیلهای بهرام قبلا برای ما ترتیب کارها ر ا داده بود . آپارتمان ما در یکی از آسمان خراشهای وحشت انگیز نیویورکه...این آپارتمان که ۳اتاق و ۱ آشپزخانه و ۱ هال بزرگ داره قبلا در اجاره همین فامیل بهرام بوده که حالا به واشنگتن منتقل شده و بما واگذار کرده...آپارتمان مبله است و من و بهرام وقتی وارد شدیم تازه کمی احساس آرامش کردیم و بهرام برگشت و بمن نگاه کرد و گفت:سلام و منم جوابش دادم سلام!آنوقت ما زن و شئهرهاس جوان همدیگه رو بوسیدیم...چقدر دلم برای احساسات عاشقانه بهرام تنگ شده بود چون این اولین باری بود که منو مثل روزای اول بوسید...میدونی مهتا؟تو دلم انگار که بمبی از شادب منفجر کرده باشند خیلی خوشحال شدم...مثل اینکه قاره آمریکا بهرامو از گذشته اش بکلی جدا کرده بود...حالا اینکه منو میبوسید بهرام حقیقی خودم بود...از دیروز من دارم به آپارتمان میرسم بعد هم که قراره من و بهرام فردا صبح تا شب در نیویورک به قول بهرام به کشف شهر ناشناخته ها برویم حتما همه جا جی تو رو خالی میکنم.بهرام تو کارای خونه حسابی بمن کمک میکنه نمیدونی چقدر خوب و مهربون شده یه لحظه ازم جدا نمیشه.بسکه منو بوسیده صورتم باد کرده...کاش تو و مهرانم اینجا بودین آنوقت چقدر بما خوش میگذشت...همانطور که نوشتم ما هنوز نیویورک را ندیدیم فقط از پنجره آسمان خراشمان در طبقه دهم گاهی وقتا خم میشیم و اتومبیلها را که مثل مورچه رو زمین میدون تماشا میکنیم... ۱اتاق برای نشینمن و یک اتاق را برای خواب اختصاص دادیم و هر وقت شما به نیویورک اومدین من اتاق نشینمن را برای تو و مهران درست میکنم.راستی از بر و بچه های دانشگاه چه خبر حالشون خوبه؟پشت سر ما که حرفی نمیزنن؟لابد تا حالا یه هم فلتی برات در نظر گرفتن...راستی از این فکر این موضوع هم حسودیم میشه مهتا من تو رو خیلی دوست داشتم...تو دوست ماهی بودی دلم میخواد اگه مسخره ام نکنی هزار مرتبه قربون صدقه ات برم...نمیدونی چقدر دلم برای اتاقم تنگ شده برای باغ ارم کازبا برای حاجی بابا برای همه تریاهای خوب شیراز برای سلف سرویس دانشگاه خودمون برای همه بچه های خوب ولی چه میشه کرد بقول تو سرنوشته من این بود و حالا سعی میکنم با سرنوشتم بسازم.
من خیلی حرفها دارم که باید برات بنویسم اما بقیه باشه برای پس فردا دلم میخواد از چیزایی که تو نیویورک دیدم برات درست و حسابی بنویسم...قربانت نوری...راستی بهرامم خیلی خیلی به تو و مهران سلام میرسونه...
نوری
سرم را از روی نامه نوری بلند کردم قطره اشکی که به یاد یک دوست خوب از چشمانم جاری شده بود به نرمی روی میز کار نوری ریختم سیـ ـگاری آتش زدم و بعد بفکر فرو رفتم...
زندگی چقدر عجول و بیرحم است...دیروز ما اینجا فلت خود را از سر و صدا و شیطنتهای دخترانه مان بلرزه انداختیم و امروز من اینجا تنها نشسته ام و از دوستی که آنقدر بمن نزدیک بود نامه ای میخوانم که از هزاران کیلومتر دورتر بسویم پرواز داده است.
همیشه میدانستم که من از گوچ آدمها حتی اشیایی که با آنها انس گرفتم غمگین میشوم اما در این مورد خاص بر اندوه خود مهار میزدم چون حس میکردم نوری در فضای شهر جدید و قاره جدید به آرامی خوشبختی از دست رفته را به آغوش میکشد و بهرام این سرکش حسود زیر نگاه نوازش گر نوری و ان سرانگشتان نرم و مخملی شراره های آتش خیز حسادت را از جسم خویش بیرون می افکند و دوباره ان تصویر شاد و عشق آمیز گذشته را در چشمش زنده میکند.
من همیشه از خوشبختی دیگران آنقدر به هیجان میایم که نمیتوانم اشکهایم را پنهان کنم و آنشب وقتی مهران را دیدم برای اولین بار شرم دخترانه ام را فراموش کردم دستم را در بازوی مهران انداختم و گفتم:مهران میخوام یه چیزی بگم ولی خجالت میکشم...
-بگو عزیزم...
-آخه خجالت میکشم.
-خودتو لوس نکن عزیزم بگو.
-امشب بریم کازبا.
-آه چه پیشنهاد دشواری ...ولی چون تو دختر خوشگلی هستی رو تو زمین نمیاندازم.
-مهران اذیتم نکن مسخوام پشت میزی که همیشه با نوری و بهرام مینشینم بنشینم و خاطرشون رو زنده کنیم.
آنشب چه شب خوبی بود من ۳ بار نامه نوری را خواندم چندین بار بیاد دوستان خوبمان و حوشبختی تازه شون اشک ریختیم.
مهران با تصویری از عاطفه و محبت که در چشمانش میخواندم به پرحرفیهای من گوش داد.همراه من به یاد آوری خاطراتی که از نوری و بهرام داشتیم پرداخت و در حالی که در تب دوستی به جسم مذابی تبدیل شده بودیم در آن هوای سرد و برفی بسوی خوابگاه دختران براه افتادیم...
مهران همانطور که شانه به شان من راه میرفت گفت:مهتا!آیا فکر میکنی که مهران بتواند گذشته ها فراموش کند؟
-نمیدانم...نمیدانم...ولی او تلاششو کرده ...خیال میکنی برای چی وطنشو گذاشت و رفت تو یه سرزمین غریبه؟ها؟
-بله اینو خوب میدونم اما همانطور که همیشه گفتم گذشته همیشه با آدمه...
- خوب خوب نفوس بد نزن تو رو خدا...میبینی نوری چی نوشته...دوباره همه چیز مثل اوله...نمیدونی چقدر خوشحالم.
وقت خداحافظی ناگهان مهران گفت:میخوام یه چیزی بهت بگم مهتا!
-بگو عزیز دلم...بگو...
-من به نوری حسودیم میشه تو اونو بیشتر از من دوست داری مگه نه؟
من با هیجانی که شاید انعکاس این گلایه دوستانه بود ناگهان در موهای مهران چنگ انداختم.
-حسود...حسود پس تو دست کمی از بهرام نداری...
مهران همانطور که زیر رگبار حملات من بیتاب شده بود گفت:همه مردای عاشق حسودن...
سپاس شده توسط:
#31
فصل ۱۰ (۲)

-فدای تو حسود عاشق بشم.

وقتی که به خوابگاه رسیدم بی اختیار احساس خوشبختی میکردم .از پنجره اتاقم میدیدم که درختهای مرده و یخ زده ارم زنده میشوند گلهای سرخ چون دخترکان شوخ و سرخپوش از بستر سفید و برفی خود با ناز برمی خیزند.بلبل شوریده حال شیراز با آن نوای شور انگیز میخواند .در سینه آسمان ستاره های پاک و شفاف برقص و پایکوبی برخاسته اند.بخار سبز خوشبختی سراسر شیراز را پوشانده است و حتی صدای گرم شاعر رند شیراز بلند است که میخواند...

ای که از کوچه معشوقه ما میگذری

با خبر باش که سر میشکند دیوارش
پشت میز نشستم و برای نوری نوشتم...
نوری من نوری عزیز من...
نامه ات قلبم را روشن کرد نامه ات بوی خوش موهای تو را میداد...گرم و مهربون نوشته بودی و این دوست تنها و بی قرارت را شاد کردی...دانشگاه شیراز مثل اینکه احساس منو نسبت به تو میدونه و بهش احترام میگذاره چون تا این لحظه هیچ دختری را جانشین تو نکرده و فلت خوب و نقلی مون باز هم مال من و خاطره توست...روزها اغلب سری به اتاقت میزنم شاید باور نکنی ولی من اتاقتو تمیز میکنم شیشه را پاک میکنم یه شاخه گل تو گلدون نازنینت میذارم و گاهی هم پشت میز کارت مینشینم و کار میکنم تا چراغ اتاقت هرگز خاموش نشه.
امشب به افتخار اولین نامه خوشگل و مهربونت من و مهران ضیافتی در کازبادادیم...مهمانان این ضیافت من و مهران بودیم ولی جای شما دو تا را پشت همان میز همیشگی خالی گذاشتیم ...مثل اینکه شما دو نفر روبرومون نشستین با هم حرف میزنیم !دیوونه بازی میکردیم نه؟
خوب چه میشه کرد؟مگه ما دلمون به چی خوشه...غیر از دو سه تا دوست صمیمی و یک عشق که توی زندگی آدم پیدا میشه دیگه تو این دنیای احمقانه کدوم دل خوشی برای آدم باقی میمونه؟
نمیدونی چقدر خوشحال شدم که دوباره روزای خیلی خوبتو با بهرام شروع کردی...من و مهران خیلی رو این موضوع بحث کردیم و بالاخره به این نتیجه رسیدیم که دیگه هیچ دلیلی برای ناراحتی شما وجود نداره ...امیدوارم زندگی در قاره جدید به عشقتون یه تنوع حسابی بزنه.بهمه بچه های دانشکده خبر دادم که نامه ات اومده...همه خوشحال شدن همه برات سلام رسوندن ...کاش من و مهران هم پیش شما بودیم و آن روزهای خوش شیرازو تو نیویورک تکرار میکردیم...
نوری جان من!خوب خوب من...!خیلی مواظب زندگیت باش ...تو یکبار موفق شدی عشقتو نجات بدی چون قلبت پاک و روشن بود امیدوارم هرگز این تجربه تلخو فراموش نکنی ...بهرام پسر خوبیه او تو رو دیوانه وار دوست داره تو باید در اون دنیای بیگانه مهربانترین آغوش زندگیش باشی...
نمیدونی مهران چقدر دلش برای تو و بهرام تنگ شده مرتب یاد شما میکنه...نمیدونم برای مامان نامه نوشتی یا نه اگه نوشتی سلام منو بهشون برسون ...چه مامان خوب و ماهی داری ...راستی میخوام چند تا نوار و صفحه آهنگهای ایرونی براتون بفرستم .بنویس ببینم بیشتر آهنگهای برنامه گلها را دوستداری یا آهنگهای روز ایرونی برات پر کنم؟چشمان من از همین حالا برای بازگشت تو در انتظار میسوزه بهرام را از جانب من و مهران ببوس...

قربانت مهتا...
نامه را در پاکت گذاشتم و بعد در حالیکه رضایت عمیقی از زندگی قلبم را متورم کرده بود به بستر رفتم رفتم.۱۰ روز بعد نامه دوم نوری برایم رسید آنروز هوا آفتابی و روشن بود حس میکردی که زمستان دست و پای یخ زده اش را زیر آفتاب گرم میکند و بوی بهار از سمت آرامگاه حافظ شیراز به مشام شیراز میرسد من نامه را گرفتم و به نقطه خلوتی پناه بردم.
مهتای عزیزم...سلام ...و صد سلام از راه دور...اگه بدونی که زمستان نیویورک چقدر سرده آنوقت میتونی بفهمی چرا امروز وقتی بخونه برگشتم یک ربع تمام گریه میکردم و بهرام دماغم را با حوله ماساژ میداد تا شاید گرم بشه...مرده شور این زمستونشون رو ببره مثل خودشون سرد و یخه...راستی اولین چیزی که میتونم برات بنویسم اینه که در تموم این شهر ۱۲ میلیونی که به اندازه یک مملکت آدم از سر و کول آشمان خراشاش بالا و پایین میرن یه جو محبت تو هیچ عطاری پیدا نمیشه...همه نگاهها سرد و شیشه ایه...همه حرفها خلاصه و مثل دشنه تیزه!خدایا!حتی اینجا یکنفر ازت نمیپرسه که تو کی هستی از کجا آمدی؟چه میخوای؟...
راستش وحشت برم داشته که اگه یه روز من و بهرام تو این آپارتمان یخ بزنیم تا سر ماه که باید اجاره بپردازیم هیچ کس از مرگ ما خبردار نشه...
آخ قربون وطن خودمون قربون شیراز قربون بچه های مهربون دانشکده خودمون...دلم میخواد وقتی تو سلف سرویس رفتی بری رو میز وایسی و برای بچه ها نطق بکنی و بگی بچه ها!قدر این همه محبتو بدونین ...بگی که نوری نوشته فدای اون سر و صداها و اون شوخیها و متلکهاتون...اون سیـ ـگار تعارف کردنا اون چشم چرونیهاتون...دیروز رفتم سلف سرویس دانشکده جدیدمون ...همه مثل اینکه با هم قهر بودند...دو تا دو تا یکی یکی مثل عزادارها اومدن غذا گرفتن نشستن خوردن و بعد هم بدون خداحافظی رفتن...نه خدایا من چطوری میتونم تو این یخبندون آدمها زندگی کنم؟
راستی چرا من عاد ت دارم که همیشه نامه هامو از آخر شروع کنم؟
من و بهرام اسممون رو تو دانشکده نوشتیم دانشگاه نیویورک یه محیط نسبتا قدیمیه...درختای قطور و بلندی داره فضای دانشگاه خیلی تمیزه ولی چه فایده...انگار که تو یه قبرستون تمیز و گلکاری شده راه میری ...همه جا خاموش و یخه ...من و بهرام روز اول اونقدر غریب بوذیم که مثل دو تا گوسفند بهم چسبیده بودیم...بهرام خیلی عصبانی بود...وقتی برای رفتن سر کلاس میخواستیم از هم جدا بشیم هر دو تا جوری بهم نگاه میکردیم که انگار برای یه سفر دور و دراز میخواهیم از هم جدا بشیم...اشک تو چشمامون حلقه زده بود و من بی اختیار سرم روی شونه بهرام گذاشتم و گفتم بهرام من میترسم بهرام بغض کرده بود ولی سعی میکرد منو دلداری بده...تو نمیدونی بهرام چقدر خوب شده فورا دستمال کاغذی جیبشو در آورد اشکمو گرفت و بعد دستمالو بوسید و تو مشتش چلوند و گفت من اینو با خودم میبرم سر کلاس وقتی تو نیستی بمن قوت قلب میده...
بهرام مثل اون اولا برام دیوونگی میکنه ...انگار که توی این شهر بزرگ هیچ آدمی غیر از من و خودش زندگی نمیکنه .تو خیابون تو رستوران تو آپارتمان یکدقیقه از قربون صدقه و شیطنت وا نمیسه طوری رفتار میکنه که انگار ما سرمه حضرت سلیمان به چشم کشیدیم و هیچکس ما را تو شهر نمیبینه...من از شرم سرخ میشم و مدام دستشو میگیرم و بهرام بهرام میزنم اما اون میخنده و میگه اینها که از جنس ما نیستن اینها که این چیزا را نمیفهمن...نیگاشون کن جنس چشماشون از شیشه س و هیچ چیز را نمیبینن...
هر شب برام یه ضیافت دست و حسابی میده خودش میره از رستوران خرید میکنه و بعد خودش میز میچینه و با با سلیقه تموم دو تا شمع یکی اینطرف میز یکی آنسر روشن میکنه آنوقت در حالیکه نوار گلهایی که از تهران با خودمون آوردیم پخش میشه در محیطی کاملا شاعرانه غذا میخوریم و بعد بهرام بازی در میاره...تو خودت میدونی چقدر بلاس...راستی یادم رفت بنویسم کجاها رادیدم ...رادیو سیتی نیویورک...باغ وحش یکی دو تاسینم ا ولی راستش اصلا خوشم نیومد...اصلا ما را برای زندگی تو اینجور شهرها نساختن...اگه بهرام پیشم نبود بخدا حتی یکدقیقه نمیموندم.
خوب ذار ببینم دیگه چی برات ننوشتم...آه...درباره کلاسم...حدود شصت هفتاد نفر شاگرد هستیم که درست نصف کلاسو دخترا اشغال کردن...سمت چپ من یه پسر بیست و سه چهار ساله موبور نشسته و سمت راستم یه دختر بلند قد و دیلاق از اونا که اگه بچه های ما بخوان متلک بهش بگن حتما بیچاره را شیر برنج صدا میزنن...یه عینک دسته سیمی دائما رو بینی سربالاش قل میخوره و اینقدر سرش تو کتابه که آدم خیال میکنه گردن ش رو با یه زنجیر به کتاب بستن ولی در عوض پسره بهتره...اسمش تامه اون اولین آمریکاییه که خودشو بمن معرفی کرد و حتی ازم پرسید از کدوم مملکتم گفتم از ایران...چند مرتبه این اسمو زیر زبونش غلطوند و بعد گفت...کارپت!گفتم :آره احمق جون قالی...آنچنون قالیهایی که اگه یه دختر آمریکایی بتونه یه همچی نقشی ببافه حاضرم نصف عمرم رو بهش بدم نفهمید من به فارسی چی گفتم لبخندی زد و پرسید:وات دو یو سی؟گفتم:هیچی ولی مثل اینکه این یکی یه چیزی سرش میشه چون بیچاره چند مرتبه خواست منو راهنمایی کنه .ظهر با بهرام رفتیم سلف سرویس اونم اومده بود من هم برای اینکه از تنهایی در بیاییم فورا اونو به بهرام معرفی کردم...
بهرام هم بلافاصله پول غذاشو حساب کرد و آمریکاییه چنان از این موضوع تعجب کرده بود که انگار دو تا شاخ رو سرش سبز شده بود و مدام میگفت:تانکیو تانکیو...بهرام میگفت بیچاره فکر نمیکنه که من یه مرتبه اومدم پول غذای همه بچه هارو از اول صف سلف سرویس دانشکده مون تا آخرشو حساب کردم...
تام مثل بره بما نگاه میکرد و تا چشم من و بهرام بهش می افتاد لبخند میزد.حتما شب این موضوع را برای تمام فامیلاش تعریف میکنه که دو تا آدم مریخی تو دانشکده پیدا شدن که پول غذای آدمو حساب میکنن...روز دوم وقتی باز هم دید که بهرام پول غذاشو حساب کرد داشت چشاش از کاسه در می اومد...
و بالاخره دلش طاقت نیاورد و پرسید:بهرام چکاره س؟
منم به شوخی گفتم صاحاب چاهای نفته...طفلکی فورا باور کرد و گفت :پس بخاطر همینه که ضیافت میده با تعجب پرسیدم ضیافت ؟گفت بله ضیافت.تو دلم گفتم برو کشکتو بساب عمو ...پس ضیافت ندیدی...
خلاصه اینروزها تمام حرفای من و بهرام این آقای تامه که حالا دیگه ما رو ول نمیکنه...ولی هنوز به هیچ وجه ما را دعوت نکرده که با خانوادش آشنا بشیم خوب سرتو خیلی درد آوردم...
دیروز نامه مامان اومده بود نوشته یه بسته بزرگ برام ترشی و اینجور چیزا که تو آمریکا پیدا نمیشه فرستاده براش نوشتم مامان جون عزیزم ما که وقت درست کردن سبزی پلو ماهی نداریم که تو سبزی خشک برامون فرستادی...ولی راستش بدم نیومد چون تصمیم دارم هفته ای یکبار روزهای یکشنبه خودم برای بهرام غذا بپزم...از اون غذاهای ایرونی که یه وجب روغن روش بشینه...راستی دیروز بهرام منو برای دو سه ساعت تنها گذاشت اولش ترسیدم نمیدونی چجور تو آپارتمان از ترس میلرزیدم ترس هم داره...
بذار وسط پر حرفی هام برات بنویسم که تموم درای آپارتمانهای نیویورک پشتش یه چفت آهنی داره و مردم از ترس دزدا و گانگسترها هر کس در میزنه اول اون چفت آهنی رو میزنن بعد درو به اندازه ۳ انگشت باز میکنن اگه آشنا بود آنوقت چفتو باز میکنن ولی اگر غریبه بود دوباره درو میبندن و اگه یارو بخواد بزور نزاره درو ببندی مهم نیس چون از درز ۳ سانتی متری نمیتونه بیاد تو...حالا تو یه همچی وضعی یه دختر خیالتی مثل من چه چیزا که برای خودش نمیسازه .داشتم از ترس زهره ترک میشدم که بهرام اومد...بدجنس برای اینکه منو بترسونه یقه پالتوشو بالا کشیده بود و صداشو هم عوض کرده بود ...بعد که درو براش باز کردم یه رشته مروارید سفید به گردن م انداخت...
خدایا نمیدونی بهرام چقدر خوب شده چقدر خرج میکنه.دیشب حساب کردیم دیدیم تو این مدت کوتاه بیشتر از ۵۰۰۰ دلار خرج کردیم ...دیروز بهرام تلگراف زد که باز هم پول بفرستن...کلی با هم صحبت کردیم چون بیشتر از ۳۰۰۰ هزارشو برا من چیز خریده...گاهی تا صبح بیشتر از ۲۰ مرتبه بلند میشه روی منو میکشه و دوباره میخوابه...بعضی وقتا بیدار میشم میبینم که بالای سرم نشسته و داره موهامو یواشکی ناز میکنه...آنوقت منم از شدت خوشحالی خودمو فراموش میکنم و دوتایی آنقدر قربون صدقه هم میریم که از شدت خستگی خوابمون میبره...تصمیم داریم یه ماشین بخریم و تعطیلات آخر هفته را اینطرف و آنطرف بریم...مهتا جان خیلی پر حرفی کردم خسته شدی اما چه کنم؟ما ایرونیها عادت کردم که غمها و خوشیهامونو با هم تقسیم کنیم اگه حرف نیزنیم منفجر میشیم تو ناچاری که هر هفته ده دوازده صفحه وراجیهای منو بخونی...خوب میخواستی اسم دوست رو خودت نذاری...بهرام اینجا بغل دستم نشسته و هی قر میزنه که تموممش کنم کارت دارم...من میدونم این بدجنس چیکارم داره!...روی ماهت رو میبوسم...اگه چند تا نوار گلها بفرستی خوشحالتر میشم...یادته وقتی ایرون بودیم من اصلا از موسیقی گلها خوشم نمی اومد ؟ولی حالا اینجا هیچ موسیقی مثل موسیقی گلهارو دوست ندارم آخه این گلهاست که فقط میتونه بوی وطنو با خودش برام بیاره...مهرانو ببوس و بگو یه بلوز خیلی قشنگ دیدم که میدونم خیلی بهش میاد همین روزا میخرم و براش میفرستم.
راستی اگه وقت کردی خودت برای مامانم نامه ای بنویس و یه کمی دلداریش بده...آخه اون فقط یه دختر داره و هر چقدر هم بدونه که بمن خوش میگذره باز هم ناراحته..خوب دیگه خجالت میکشم باز هم برات بنویسم این بهرام ناجنس کم کم چیزی نمونده که درسته قورتم بده ...میبوسمت میبوسمت قبونت هم میرم...
نوری
نامه نوری بمن قوت قلب داد چون نسیم خنک و زنده بهار برگهای خشکیده زمستانی را از دنیای من پاک کرد و با خود برد نامه را تا کردم و در کیفم گذاشتم و با خود گفتم:خوب همه چیزها همانطوره که باید باشه ...پایان خوشی که میخواستم بر کتاب زندگی نوری و بهرام ببینم درست در همان زمانی که لازم بنظر میرسید نقش زده پرنده معصوم و خوش نقش من در آغوش صیاد خود میپرد میرقص د و قشنگترین رویاها رادر چشمان خود و صیاد خوشگلش میزند...با احساس از رضایت و لبهای شکفته از یک لبخند شیرین دوباره خودم را در جمع بچه های دانشکده انداختم .همه دوستان مشترک دانشکده جمع بودند یکی از آنها تا مرا دید گفت:مهتا مثل اینکه خیلی خوشحالی لابد دوست خوشگلت سرحاله مگه نه؟
من سرم را بعلامت رضایت تکان دادم دخترها و پسرها یکصدا گفتند:اگر جوابشو نوشتی سلام ما را هم برسان و بعد که هیاهوی آنها تمام شد ناگهان صدای زیری مثل زمزمه یک قاتل یا یک دزد در شب توی گوشم ریخت...
-اونا واقعا خوشبختن؟
بطرف صدا برگشتم پرویز با آن ژست فاتحانه و همیشگی و آن لبخند موزیانه دستها را به کمر زده و منتظر پاسخ من بود...در یک لحظه همه نفرتن رادر نگاهم ریختم سراپایش را برانداز کردم و گفتم:بله خیلی خیلی خیلی خوشبختن فهمیدی؟
پرویز موهای بلندش را با حرکت سر از وی پیشانی کنار زد لبخند موزیانه اش را پهن تر روی لبهایش رها کرد و گفت:ولی بهرام گذشته ها را چجوری فراموش کرده؟
میخواستم با همه قدرت توی صورتش بکوبم و فریاد بزنم:
-شیطان برو...اما در یک لحظه تصمیم گرفتم با اسلحه خودش بجنگش بروم...نامه نوری را از کیفم در آوردم جلو چشمانش گرفتم و گفتم:نگاه کن نگاه کن چی نوشته خوشبختی مثل شهد عسل از نامه اش میچکه خواهش میکنم بخون...
ناگهان لبخند از لبهایش پرید احساس شکست و رنگ قهوه ای تیره روی صورتش پخش شد و من سرشار از نوعی لذت مغرورانه ادامه داد م:اونا برای همیشه گذشته را در یه قبرستون متروک زیر خاک کردن...دیگه هرگز به گذشته ها بر نمیگردن ...راستی تو چه لذتی میبری که دو تا عاشق را از هم جدا کنی؟بهتر نیست که بجای ویران کردن زندگی دیگرون برای خودت یه خاطره قشنگ و زنده بسازی؟
پرویز که از شدت خشم چون شاه توت سیاه شده بود گفت:ولی اون بهرامی که من میشناسم هرگز نمیتونه خودشو از گذشته جدا بکنه...بقول تو خیلی از عشاق رو از هم جدا کردم وای او حسودترین عاشقیه که خدا خلقش کرده ...خواهیم دید...
سپاس شده توسط:
#32
فصل ۱۰ (۳)

و بعد راهش را گرفت و مرا عصبانی بدخلق و دیوانه بر جای گذاشت...میخواستم بدنبالش بدوم . او را با ناخنهای بلندم تکه تکه کنم...او اولین شیطانی بود که در جامعه ای که به تدریج میشناختمش در برابرم سبز شده بود...از بطرز حیرت انگیزی از شکنجه اطرافیانش لذت میبرد و مخصوصا هر قدر شکارش معصومتر و مهربانتر بود بیشتر ازارش میداد...بچه های داشنکده میگفتند که پرویز باز هم تو نخه!و این جمله نشان آن بود که پرویز می خواهد جلو تماشاچیان!احمق و لوده اش باز هم نمایشی از طرف خود رادر ویرانی کنیه عشق دیگری به روی صحنه بیاورد.

من هرگز نمیتوانستم باور کنم کهدر بطن جامعه آدمهایی هستند که بسادگی یک بازی کودکانه حتی بدون هیچ انگیزه ای زندگی دیگران را از داخل منفجر میکنن و بعد مانند سزار که رم را آتش زد تا بتواند مرثیه آتش سوزی خود را به حقیقت نزدیک کند که از انفجار خانه و کاشانه مردم چون شیطان به رقص در می آیند...
وقتی ماجرا را به مهران گفتم عصبی شد و حتی برای اولین بار دیدم که مهران با اوقات تلخی زیاد تاکید کرد که هرگز با پرویز همکلام نشوم...من خندیدم و گفتم:تو هم میترسی؟مهران عینک ذره بینی اش را روی بینی کشید ه و قشنگش جابجا کرد و گفت:من یاد گرفتم که همیشه از شیطون بترسم.
-راستی تو خیال میکنی که بهرام بتونه گذشته ها رو فراموش کنه؟
-ولی اون عملا همه اون گذشته های تلخو فراموش کرده...
-بله درسته...ولی گذشته مثل آتش زیر خاکستره...فقط کافیه باد تندی بوزه و گذشته را از زیر خاکستر بیرون بکشه...
-حالا این تویی که نفوس بد میزنی مگه نه؟
مهران که بلافاصله آرامش خود را بازیافته بود گفت:عزیزم کلاستون شروع شد...یاالله...
چند لحظه بعد من سر کلاس نشسته بودم و ظاهرا به حرفهای استاد گوش میدادم اما افکارم متوجه نگاههای پرویز و آن نگاه ناذ و شیطانیش بود و دلم میخواست قدرتش راداشتم و پوزه این موجود کثیف را به خاک میمالیدم...
هفته بعد نامه تازه ای از نوری رسید...او در این نامه نوشته بود:
مهتا جون...قربون اون دلک مهربونت برم!نامه ات رسید و نمیدونی چند بار تاحالا اونو خوندم...نامه ات بوی وطن میده...بوی آفتاب تند بوی سروهای شیراز بوی گلهای سرخ شیراز...دلم برای همتون اینقدر تنگ شده که گاهی با همه گرفتاری درسی به گوشه خلوتی پناه میبرم سیـ ـگاری آتش میزنم و بعد آروم آروم در میان چمنزار خاطره ها رژه میروم و آنقدر اشک میریزم که بهرامو بصدا در می آرم ..بهرام عصبانی میشه سرم داد میزنه با من قهر میکنه ولی چیکار کنم دست خودم نیس ...تقصیر پدر مادرمه که منو اینطور احساساتی آفریدن...دیروز بهرام آنقدر از دستم عصبانی شده بود که یه مرتبه حرف بدی به زبون آورد...بهرام گفتش لابد دلت جور دیگه ای برای بچه های دانشکده تنگ شده آه مهتا بعضی وقتا مردا چقدر بیرحم میشن...من فورا فهمیدم اون از چی حرف میزنه...دلم سوخت و بیشتر گریه کردم...آنقدر اشک ریختم که بهرامم کنارم نشست سرم را بغل گرفت و گریه کرد...
و بعد آنقدر منو بوسید و عذر خواهی کرد که من خم شدم و دستاشو بوسیدم و گفتم بهرام منو ببخش و من خیلی احساسا تی هستم ولی سعی میکنم آروم بشم...تو میدونی که من چقدر بهرامو دوست دارم ولی شاید ندونی که تو این چند وقته که ما در این دنیای دوردست و تنها تو یه قاقیق کوچولو با هم زندگی میکنیم میلیون میلیون بیشتر بهرامو دوست دارم...باور کن که اگه بهرام یه روز بمن بگه از کشتنت لذت میبرم جلوش دراز میکشم تیزترین کاردهارو میدم دستش و میگم بهرام بیا و منو قربونی بکن...من همه طراوت جوانی همه احساس و زندگیمو تقدیم بهرام کردم و دیگه برای خودم هیچی نمونده...همیشه میگم من هیچ کار بدی در حق هیچ موجودی نکردم و اگه خدا عادل باشه بمن کمک میکنه که بهرامو تا آخر عمر بر ا خودم نگه دارم ...میدونی چند وقت پیش نصفه های شب از خواب بیدار شده بودم و گریه کنان به بهرام میگفتم اگه قرار باشه یکی از ما زودتر بمیره من باید زودتر بمیرم...بهرام هاج و واج مونده بود هی منو میبوسید ناز میکرد و خواهش میکرد بخوابم و من میگفتم اول تو باید بمن قول بدی تا من بخوابم...بیچاره بهرام خیال میکرد من دیوونه شدم...حتی میخواست یه دکتر خبر کنه ولی من بهش گفتم:هیچ احتیاجی به دکتر نیس !تو بمن قول بده منم در عوض اروم میخوابم...اونم ناچار شد قول بده و من آنوقت آروم گرفتم...مثل اینکه خیلی وراجی کردم ولی خیلی چیزای دیگه مونده که باید برات بنویسم...من و بهرام دیگه کاملا توی داشنکده جا افتادیم...بهرام یه عده دوست پیدا کرده که با اونا درساشو میخونه ولی من بیشتر تو لاک خودم هستم و فقط گاهی وقتا با تام موطلایی حرف میزنم باهاش کتابخونه میرم و مشکل زبونم رو از او میپرسم...خوبیش اینه که پسرای اینجا تا یه دختری باهاشون حرف زد هزار جور فکر تو کله شون نمیریزن...مثلا همین تام طوری با من رفتار میکنه و حرف میزنه که انگار با یه پسر حرف میزنه...طوریکه گاهی وقتا پیش خودم میگم که نکند من اونقدر زشت شدم که هیچکس توی صورتم نگاه نمیکنه اما حسود خوشگل من چند روز پیش میگفت که بچه های دانشگاه میخوان ملکه زیبایی دانشکده را انتخاب کنن و یکی از کاندیدا هم تو هستی...منم پز دادم و گفتم:خوب بد نیس حاضرم تو این مسابقه شرکت کنم...که چشمت روز بد نبینه بهرام چنان از جا پرید که انگار زیر پاش دینامیت منفجر کرده باشن از ترس هزار مرتبه قبون صدقه اش رفتم و گفتم شوخی کردم منو چه به مسابقه ملکه زیبایی بالاخره با هزار زحمت موفق شدم آرومش کنم ...ولی حالا دو سه روزه که مرتب تو لباس پوشیدن من ایراد میگیره و میگه لباسات زیاد کوتاس...بله همین لباسا را میپوشی که بچه های دانشکده تو را کاندیدای ملکه زیبایی کردن.منم برای اینکه خیال بهرامو راحت کنم از دیروز اولا بدون یه ذره آرایش به دانشکده میرم بعدش هم دو سه دست لباس ماکسی خریدم و میپوشم و موهامو میبافم و مثل آنموقع که مدرسه میرفتم صاف و ساده میرم سر کلاس مینشینم و برمیگردم ولی خیال نکن که ناراحتم نه!خیلی هم خوشحالم که خیال او راحت شده و دیگه بجای حسادت فقط عاشقانه نگام میکنه...راستی وقتی خوب فکر میکنم میبینم بهرام آنقدر با عشق و احساس خودش منو راضی میکنه که انگار کرمی تموم عشقهای غالم رو تو تن بهرام ریختن...خوب!دیگه پیش از این سرتو درد نمیارم ...به بچه های دانشکده سلام برسون به مهران بگو هر وقت میرم کتابخونه و میلیون میلیون کتاب میبینم یادت میکن.
قربانت نوری
نامه نوری را دو سه بار خواندم بی آنکه قلبا بخواهم چیز غم انگیزی در این نامه میدیدم چیزی که آدم از دیدن منظره ای یا خواندن نامه ای حس کند اما نمیتونه درست تشخیص بده که از چی ناراحته؟
نوری دیوانه وار بهرامو میپرستید سطر سطر این نامه حکایت از غشق شدید نوری به بهرام بود.اما با وجود این حس کردم چیزی ممکنه هر لحظه این پیوند عاشقانه و شیرین را با دم تیز خود قیچی کنه...
حس میکردم دیو حسادت در درون بهرام به شدت بیدار شده...از خودم میپرسیدم آیا ایرادهای بهرام از دلتنگیهای نوری مخصوصا اشاره کنایه آمیزی که به بچه های دانشکده زده تایید حرفهای پرویز نیست؟ایا او با همه عشق و علاقه ای که مدام به نوری ابراز میکند نتوانسته است گذشته را فراموش کند!آیا گذشته را فراموش کرده؟آیا گذشته ها او را نسبت به آینده مشکوک کرده است؟
چرا نوری با کوچکترین اشاره بهرام تغییر سیما داده و خودش را به شکل دختر مدرسه ایها در آورده است؟ولی وقتی به آن جملاتی میرسیدم که نوری مثل یه بیمار از گرمای شیرین عشق و از حرارن وجودی بهرام حرف میزد آروم میشدم و همه آن اشارت را لازمه زندگی عاشقانه میدانستم مگر نه اینکه مهران هم آنروز به پرویز حسادت کرده بود؟
با این افکار دست به گریبان بودم که هقته بعد نامه دیگری از نوری رسید...

-مهتا جون نمیدونی امروز چقدر دلتنگم .از صبح تاحالا هوا بارونیه و سوز سردی به سر و صورت مردم سرما زده نیویورک شلاق میزنه...و من از پشت پنجره کتابخانه ساعتها به منظره باغ و باران که همیشه عاشقش بودم نگاه میکنم و گاهی هم دزدانه اشک میریزم یکبار تام آهسته کنارم لغزید سلامی کرد و منتظر شد تا سری برایش تکان دهم.
اخمهایم را چنان تو هم کشیدم که بیچاره دمش را روی کولش کذاشت و رفت ...میدونی حسادتهای بهرام مثل بیماری سل هر روز پیشرفت میکنه دیروز ۵ ساعت تموم قهر بودیم.داد و بیداد میکردیم و بهرام میخواست منو متهم کنه که تام را عاشق خودم کردم نمیدونی چقدر این اتهام برای من که بدون عشق بهرام هزار تکه میشم میسوزم و مثل یه دود به هوا میرم سخته...
دلم میخواست کارد آشپزخانه را بر میداشتم و تو قلبم فرو میکردم و قلب عاشقم را به بهرام نشون میدادم ولی اون با بیرحمی و خشونت منو متهم میکنه...و من مثل گربهای که تو اتاق زندونیش کرده باشن خودمو به در و دیوار میزنم .حس میکنم دارم خفه میشم در حالیکه اون بدون توجه به اندوه و دردهای من همچنان ایراد میگیره و قلب و روح خسته مرا ریش میکنه.
دیشب بعد از چند ساعت بگو مگو تازه آروم گرفت منو بوسید و گریه کنان به من چسبید و اعتراف کرد که آنقدر منو دوست داره که نمیتونه ببینه حتی یه مرد بهم دست بزنه.منم بهش قول دادم که از فردا صندلیمو عوض کنم و از تام کمی دور بشم و نگذارم حتی یه کلمه با من حر ف بزنه...
صبح که به دانشکده اومدم مثل دیوونه ها بودم آخه کاری که میخواستم بکنم واسه اونا خیلی عجیب بود.صندلیمو برداشتم و بردم کنار پنجره...تام عینکشو جابجا کرد و با حسرت پرسید چرا جای خودتو تو کلاس تغییر میدی .منم خیلی خونسرد گفتم:که دوست دارم کنار پنجره بنشینم.وقتی زنگ تنفس خورد تام مثل همیشه اومد که با هم بریم کتابخونه اما من اخمامو تو هم کشیدم و بدون اعتنا رفتم...
بیچاره یکه خورده بود اون واقعا برام یه دوست خوب و ساده بود هرگز ندیده ام که منو به چشم دیگه ای نگاه کنه از این پسرای آمریکاییه که برای خودش یه زندگی بخصوصی داره بیشتر وقتا میگه که میخواد رییس جمهوری آمریکا بشه برای همین خیلی میخونه و جز کتاب و درس هیچی نمیفهمه حالا رفتار من کاملا گیجش کرده .زنگ دوم که بهرامو دیدم که از پشت تنه یکی از دختا دزدانه به کلاسم نگاه میکرد و وقتی دید که من جامو عوض کردم ناگهان محو شد و رفت.حالا که توی کتابخانه نشسته ام و از پنجره به ریزش باران نگاه میکنم از خودم میپرسم سرنوشتم چی میشه؟
آیا این تغییر حالت بهرام یه بحران ساده س که ممکنه خیلی زود رفع بشه یا اینکه زندگی برای من خواب و خیالهای بدی دیده؟
راستی نظر تو چیه؟
میدونی همانطور که نوشتم من برای جلب اطمینان بهرام حاضرم تام که سهله صدهزار تام دیگه قربونی کنم و میدونم که تو هم نظر منو تایید میکنی...امشب خیال دارم با بهرام صحبت بکنم...ما زن و شوهریم و باید حرفامون را رک و راست بهم بزنیم...بیش از این وراجی نمیکنم انگار که این نامه منو کلی سبک کرده...از راه دور و پشت اقیانوسها دوست خوبم را میبوسم...
نوری بیچاره
نامه جدید بار دیگر همه امیدهای خوبم را درباره زندگی مشترک بهرام و نوری بر باد داد.تمام روز گیج و منگ بودم من وزش طوفان را از پشت اقیانوسها میدیدم...
حتی گاهی حس میکردم که بهرام میخواهد با تمام قوا از گذشته ای که با آن سکوت سنگین تحمل کرده بود انتقام بگیرد...شب وقتی من و مهران در کافه کوچک و دنجی در خیابان زند مشغول صرف شام بودیم نامه را جلو مهران گذاشتم و به انتظار شنیدن نظرش نشستم مهران چند بار با دقت نامه را خواند.بعد پیپش را روشن کرد مدتی بمن و مدتی به مشتریان کافه خیره شد و بعد در یک کلمه گفت:نیمدانم.
من تقذیبا فریاد کشیدم:نمیدانی؟
فقط یک کلمه راداری که بمن بگی ؟
سپاس شده توسط:
#33
فصل ۱۰ (۴مهران باز مدتی خیره خیره مرا نگاه کرد و بعد گفت:ما نمیتونیم از این فاصله درباره زندگی اونا قضاوت کنیم اما فقط یک امید برامون باقی میمونه و اون علاقه شدید نوری به بهرامه.اینطور که از نامه نوری بر می آد این دختره حاضره بخاطر بهرام نه تنها موهاشو قیچی کنه لباس بلند بپوشه بلکه حاضره درهای زندگی و حتی راه تنفسو بروی خورشید هم ببنده ...کدوم مرد سنگدلیه که چشمشو بروی اینهمه فداکاری عاشقانه ببنده؟

-ولی عکس العملی که بهرام در برابر اینهمه گذشت نوری نشون میده خیلی ضعیفه تقریبا میتونم بگم ایمدم ار بهرام قطعه...
مهران برای اینکه مرا آرام کند گفت:خوبه...شما زنهای ایرونی همه چیزو از زاویه بدش میبینین...چرا نمیخوای عینک تیره تو برداری و برای یک لحظه هم شده خورشید را با اون همه روشنی تو آسمون تماشا کنی؟
-بسار خوب آقای فیلسوف خواهش میکنم برنامه (امید و زندگی)رادیو را تکرار نکن که دلم از هر چی امیده بهم میخوره اصلا این پسره از اولش هم یه جور مخصوصی بود بیمار بود میفهمی اون به آدم بیماره...خدا خودش بداد طفلک نوری برسه...
از ابتدای هفته بعد با ترس و نگرانی منتظر نامه جدید نوری بودم و در دل آرزو میکردم که در مباحثه دائمی من و مهران او که امیدوار و خوشبین بود برنده شود.سرانجام نامه نوری رسید و من با شتاپ به گوشه خلوتی پناه بردم و مشغول خواندن شدم...
مهتای نازنینم !چه کنم که پیکهایی که هر هفته برای تو نازنین میفرستم سراسر اندوه و غصه است.نمیدانم تو چه گناهی کردی که باید بخاطر سرنوشت تلخ و تیره من شکنجه ببینی؟
گاهی از این بابت خودم را سرزنش میکنم و میگویم به مهتا چه که بداند من و بهرام کی با هم دعوا کردیم یا چه مواقع در آغوش هم یخ سرد قهر خود را ذوب کردیم...
اینها دردهای بی درمان زن و شوهری و پیوستگیهای عجیب آدمهاست.گر چه من خود مشتاقانه این آمیختگی جوشان این عشق بیمار گونه را پذیرفتم و خودم دست بهرام را گرفتم و از شهری به شهر دیگر کشاندم و او را با غرور به پدر و مادرم معرفی کردم و امروز هم بیش از هر موجودی او را عاشقانه دوست دارم.ولی وقتی در این آپارتمان کوچک و در میان جنگل سرد و متروکی که هیچکس را با هیچکس کاری نیست .تنها و اشکریزان در قفسم راه میروم و از خود میپرسم برای چه کسی باید بخوانم؟مگر غیر از مهتا دوست دیگری هم دارم که آوازهای این پرنده مانده در قفس را گوش دهد ؟
دیشب هم مثل هر شب با هم جنجال کردیم سر هم فریاد زدیم ساعتها در کنجی نشستیم و هر دو در سکوت مرگبار آپارتمان کز کردیم و بعد مثل شبهای دیگر به تدریج بهرام دستهایش را در موهایم لغزاند.
بعد تا سپیده صبح بهرام از عشق از هیجان ویرانگر احساسش حرف زد و من با نفس گرم خود هزاران بار او را بوییدم و لحظه ای که سپیده دم دست نرم خود را بر پنجره آپارتمان طبقه دهم کشید ما بخواب فرو رفتیم...
مهتا...شرمم می آید که این چیزها را برای تو مینویسم...میخواهم تو بدانی کهدقیقادر چه موقعیتی هستم...
شاید تو هم مرا سرزنش کنی مرا زنی سست عنصر و احمق بدانی اما نه همه امیدم اینست که تو بش از هر موجود دیگری معنی و مفهوم زندگی مرا درک کنی...
من و بهرام عاشق هم هستیم ...عجیبترین عشاقی کهدر پهنه هستی متولد شده اند و شاید هم دیگر هرگز نظیرشان متولد نشود!من در طلسم عشق بهرام اسیر شده ام من بدون احساس نفسهای گرم و معطرش نمیتوانم زنده بمانم...
من یکبار او را از دست دادم و اینبار هرگز نمیخواهم اشتباه گذشته را تکرار کنم بنابراین پیش از آنچه حتی او انتظارش رادارد تحمل میکنم و تسلیم بی قید و شرطم...
من همه پیکر خود را آماج تیرهای زهر آگین حسادت او ساخته ام...او هر لحظه میجوشد میخروشد و وقتی به سر حد انفجار رسید مرادر آغوش میگیرد و مثل زن بچه مرده ای زار میزند قلب خود را با همه گرمی و داغی در کف دستم میگذارد و میگوید:نوری ...نوری...ببین قبلم چه جور میزنه تو رو خدا ببین...
من قلبش رادر کف دست میگیرم داغی خونی را که از شیارهای آن پیوسته بالا و پایین میرود حس میکنم و بعد با همه قدرت آغوشم را به رویش میگشایم...بچه من طفلک من بیمار است عاشق من مریض استاین میکروب لعنتی را من بجانش انداختم...من بودم که با آن سبکسریهای کودکانه ام او را در اوج هیجانهای عاشقانه تنها گذاشتم و رفتم...و حالا که من با همه صداقت یک عاشق کنارش قرار گرفته ام میترسد که ناگهان در آپارتمان را باز کند و ببیند من نیستم...
هر لحظه این فکر بیشتر او را در خود میگیرد...او یک لحظه از من جدا نمیشود دستم را محکم میگیرد و از آسانسور پایین میبرد و در داخل آسانسور ما با هیچکس سلام و و اشنایی نداریم...ومن از ترس اینکه مبادا بهرام خیال کند موجودی رادر این آسمان خراش میشناسم در تمام مدتی که آسانسور در حرکت است چشمم را میبندم و به او تکیه میدهم وقتی وارد داشنده شدیم تادر کلاس همراهیم میکند و وقتی سرجایم نشستم آنوقت میرود اما بارها میبینم که از پشت تنه درختان دانشکده جاسوسی مرا میکند.نمیدانی در این لحظات چه قیافه ترحم انگیزی دارد.
مرد جذاب و خوشگل من با چشمان مضطرب و چهره ای که از سرما کبود شده است.مرا میپاید اما انگار که تمام تلاشهای ما بیهوده است .من هرگز نمیتوانم بیماری او را شفا دهم شاید برای تو مضحک باشد اگر بدانی که او حتی به نامه هایی که برایت مینویسم مشکوک است...
دیشب وقتی باز با کلمات نیشدارش آزارم را شروع کرد گریه کنان روی پایش افتادم و گفتم:بهرام بهرام...حالا که تو اینقدر بدبینی و بدخلقی حالا که حتی نمیتونی باور کنی که من یا به مردی نگاه نمیکنم یا اگر نگاه کنم فقط تو را در قیافه آن مرد میبینم اجازه بده من به دانشکده نیام...باور کنم اگه بدونم تو اینجوری راحتی من تحصیلو ول میکنم.چون روزی که من با تو پیوند ازدواج بستم دانشکده و تحصیل من تو شدی در آپارتمان رو بروی خودم میبندم و بران غذا میپزم کارهای خونه رو میکنم و تو برو داشنکده وقتی این حرفو زدم بهرام مثل گل شکفته شد...انگار که از مدتها پیش منتظر این پیشنهاد بود چون خودشو روی دست و پام انداخت منو بوسید بویید و در حالیکه کاملا به هیجان آمده بود گفت:اگه تو اینکارو بکنی منم قول میدم که خوب خوب بشم اصلا حسودی نکنم بهت قول میدم که اگه فقط یه ماه دانشکده نیایی و تو خونه بمونی خودمو درست میکنم و سر یه ماه دستتو میگیرم مبرم دانشکده و مثل یه پرنده پرواز میدم که هر جا دلت بخواد هر جا میلت بکشه بنشینی و بلند شی...آه خدای من تو چقدر خوبی!تو مهربونترین زن دنیایی تو با این پیشنهاد منو نجات دادی تو خیال میکنی من از این وضع خوشم میاد ؟خیال میکنی راحتم؟نه بخدا دارم خفه میشم !دارم میمیرمولی چیکار کنم؟من میترسم یه روز برگردم تو آپارتمان و ببینم تو نیستی.توی این شهر بزرگ ۱۰ میلیون نفری چه جوری پیدات کنم نه تو بگو من چجوری میتونم تو را پیدا کنم؟
مهتا!شاید تو منو دیوونه بدونی...شاید تحقیرم کنی...اما من نمیدونی چقدر خوشحالم ...چقدر خوشحالم ...از امروز من به دانشکده نرفتم نیم ساعت پیش بهرام بعد از آنکه برای هزارمین بار منو بوسید تشکر کرد و قربون صدقه هام رفت و از در خارج شد و حالا من تنهای تنهام...حس میکنم زندانی شدم اما زندونی که داوطلبانه قبولش کردم.یک ماه چیزی نیست !بقول بچه ها تا چشمتو بهم بزنی یک ماه تموم شده...
ولی همه امیدم اینه که وقتی این یک ماه تموم بشه بهرام کاملا معالجه شده باشه برای خودم برنامه ای چیدم.صبح ها بیشتر به کار آشپزخانه میرسم و بعد از ظهر ها کتابای دانشکده را مرور میکنم.یکی دو ساعت هم برای خودم زنگ تفریح گذاشتم...تلویزیون تماشا میکنم...یا موسیقی خودمونو میشنوم...
فقط از دوست خوبم یه خواهش دارم من توی این تنهایی دنیای کوچکم برای شاهچراغ نذری کردم که اگه بهرام خوب بشه و دوباره مثل اول بشیم یه دسته شمع روشن کنم.خواهش دیگه ای که از تو دارم اینکه از این موضوع با هیچ کدوم از بچه ها حرفی نزن...
برای مامان بابا نامه جداگانه نوشتم ولی هیچی از ایم حرفها ننوشتم خواهش میکنم تو هم اگه نامه نوشتی براشون بنویس که نوری خیلی خوشبخته!میدونم که نمیتونی این نامه را برای مهران نخونی اصلا نامه مو براش بخون اون یه چیزایی به فکرش میرسه که ما نمیدونیم.بالاخره هر چی باشه اونم مرده و از جنس بهرام...روی ماهتو مهران عزیز را میبوسم.
قربانت نوری
وقتی نامه نوری را تمام کردم مثل آدمهای گیج و بهت زده مدتها خیره خیره به نقطه نامعلومی نگاه میکردم...اصلا این حرفها برایم غیر قابل تحمل بود...
نه! این حرفها جنون آمیز بود این حرفها از روح بیمار دو انسان تنها و سرگردان حکایت میکرد.دلم بشدن میسوخت و میخواستم با همه قدرت فریاد بزنم چون حس میکردم دستی نامرئی پاها یم را بسته است و پارچه ای سنگین در دهانم فرو کرده...آخر چطور ممکن است یک نفر تا این اندازه این زندگی مشئوم و سیاه را تحمل کند؟آیا بهرام براستی در آن سرزمین بیگانه از این دختر کم سن و سال و کوچولو انتقام میگرفت و نوری هم مثل بره ساکت و تسلیم قربانی کفاره گناهان خود راداوطلبانه پس میداد؟دلم میخواست فورا برایش بنویسم.
نوری نوری خواهش میکنم خودت را به خیابان بزن و به اولین عابری که رسیدی تقاضای کمک کن...نه این غیر قابل تحمل است این غیر انسانی است.
چشمانم پر از اشک شده بود و حس میکردم که مغز سرم میسوزد...بی اختیار براه افتادم و به سراغ مهران رفتم ...مهران وحشتزده به چهره برافروخته ام خیره شد و گفت:چه خبره؟چی شده؟
در حالیکه بغض در گلویم میشکست فریاد زدم:بگیر...بگیر بخون...
-بسیار خوب بیا از دانشگاه بریم بیرون ...اصلا چطوره بریم یک جا بنشینیم و یه قهوه بخوریم .
من دست مهران را گرفتم و گفتم:بریم!میخوام فریاد بزنم...میخوام تو بیابونا با همه قدرتم فریاد بزنم چون دارم خفه میشم...
مهران که همیشه در اینگونه مواقع خونسردی خود را حفظ میکرد در حالیکه اتومبیلش را به حرکت در می آورد گفت:چی شده عزیزم؟
گفتم:نمیدونم اصلا قابل توصیف نیشت باید نامه را بخوانی و بعد همانطور که مهران اتومبیل را میراند من نامه نوری را خواندم وقتی که تمام شد ناگهان با صدای بلند به گریه افتادم...مهران در حاشیه دروازه قران اتومبیل را متوقف کرد میخواستدستم را بگیرد من فریاد زدم :دستت را بکش شما مردا همتون ظالمین...
مهران با صدای بلند خندید:
-کوچولو کوچولو؟کی من تو را تو اتاق زندانی کردم؟
-بیا زندونی کن تا ببینی چه بلایی سرت می ارم...خیال کردی من نوری هستم؟با این انگشتان دو تا چشمتو از کاسه در می ارم.
مهران باز هم خندید و مرا نوازش داد...
-ببین!من کاملا حال تو را میفهمم!تو خودتو جای نوری گذاشتی و میخوای کاری که نوری در مقابل ظلم بهرام نکرده تو بکنی...
-چه کاری؟
-انقلاب...
-بله که انقلاب میکنم!نوری هم باید همینکارو بکنه...این مرد دیوونه س.
مهران خیلی جری گفت:ولی نوری هی زندونی داوطلبه وقتی یه نفر داوطلبانه چیزی را گردن گذاشت دیگه انقلابش مسخره س...تازه به عقیده من تو داری شلوغش میکنی...در حالیکه من حالا احترامم نسبت به نوری بیشتر شد...اون عاقلترین دختریه که تاکنون دیدم...
من فریاد زدم:عاقل؟عاقل؟
-بله عزیزم...اون خودش میدونه که گنهکاره...اون میدونه که تخم میکروب حسادتو خودش تو مزرعه دل بهرام پاشیده بنابراین باید خودشم محیط را پاک و اروم کنه...من مطمئنم که موفق میشه...
-ولی اون خودشو زندونی کرده؟
-بله کاملا درسته ...اون از آخرین حربه استفاده کرده...وقتی بهرام ببینه که نوری بخاطر عشق او حتی حاضره دست ا ز تحصیلش بکشه حاضره خودشو زندونی کنه مطمئنا تسلیم میشه...حالا خوهیم دید.
-بسیار خوب ما در عصر آزادی افکار زندگی میکنیم بنابر این تو هم میتونی عقیدتو آزادانه بیان کنی اما خواهش میکنم اگه برای نوری نامه مینویسی دنیایی که برای خودش ساخته خراب نکن ...بلکه بهش کمک کن تا ایمان از دست رفته بهرامو زنده کنه...میدونی وقتی ایمان از دست رفت زنده کردنش خیلی مشکله خیلی مشکله.
دلم میخواست همه دلایل محکم مهرانو قبول کنم و در برابر دوباره آرامش از دست رفته ام بمن باز گردد .اما ما زنها هیچوقت با دلیل و منطق زندگی نکرده ایم ما همیشه با قلب و احساسمان زندگی کرده ایم .احساسم بمن میگفت که نوری بار زندگی جدید را با تحمل بسیار بر دوش میکشد.حس میکردم که اکنون نوری پشت پنجره اتاقش نشسته و آرام آرام اشک میریزد...نه این غیر ممکنست که کردی آنچنان عاشق که نیمتواند بیرمقترین نگاه دیگری را بر چهره محبوب و معضوق خود تحمل کند تا این درجه سنگدل و بیرحم باشد.
آه خدایا ما انسانها چقدر جمع اضدادیم عاشقانه دوست میداریم و بیرحمانه شکنجه میدهیم .آنشب بیدار نشستم و برای نوری نامه نوشتم.
عزیزم نوری...!جانم نوری!دوست بیچاره ام نوری!برای تو در سر آغاز نامه ام صبر بسیار آرزو میکنم...امروز بخاطر تو بخاطر دل مهربانت و بخاطر غریبیهای تو در آن جنگل وهم انگیزی که نامش نیویورک است چقدر گریه کردم اندیشه های من در جستحوی تو و تصویر تو چقدر تلاش کرده است...گاهی تو را شاهدخت زیبایی تصویر میکردم که به وسیله دزدان سنگدل ربوده شده و در اتاقی تیره و تاریک زندانی کرده اند...در این تصویر شاهدخت خوشگل و دلفریب غمگین و افسرده دستش را زیر چانه زده و از پنجره به آینده مبهمش خیره شده است...و گاهی تصویر من از زندگی تو آنقدر تیره و تار بود که جز مردی شلاق بدست و زنی که تنها فریادهای التماس گونه اش به شکل آوازی درد آلود استمداد میطلبید چیزی نمیدیدم...
نوری نوری من چرا؟از تو میپرسم چرا تحمل میکنی...چرا مثل تیکه سنگی زیر پا افتاده ای و لگدهای بیرحمانه زندگی را تحمل میکنی و فریاد نمیکشی...چرا شورش نمیکنی...نه این برای من باور کردنی نیست که تو آزارهای او را تحمل کنی و حتی از دانشکده ات بگذری چرا که او نمیتواند حضور هیچ موجود زنده ای رادر کنار تو تحمل کند؟چرا جلوش نمی ایستی و به او نمیگویی که تو بیماری اصلا چرا او را به پزشک نمیبری...اما نه! باور نمیکنم آن بهرام کوچولو و مهربان آن پسر رمانتیک و شاعر اینطور سنگدل و بیرحم از کاردر آمده باشد ...بخدا او بیمار است و باید هر چه زودتر دستش را بگیری و به دکتری بسپاری...شاید که این نامه بدست بهرام بیفتد و بخواند ولی من از تو تمنا میکنم که مخصوصا این نامه را بدست او بدهی و مجبورش کنی که آنرا بخواند شاید که این نامه مثل پتکی بر مغز بیمارش بخورد و چشمانش را بروی حقیقت زندگی باز کند؟
آخر چطور ممکنست انسانی به آن نرمی و مهربانی اینطور خشن و سنگدل تو را آزار دهد؟اگر بمن اجازه داده بودی خودم را به مامان و بابا میرساندم و همه چیز را برایشان میگفتم تا بیایند و به زندگی شما سر و سامان بدهند ...خواهش میکنم هر چه زودتر برایم نامه بنویس ببینم بهرام بر سر عقل آمده است یا نه؟
ما در شیراز آرام آرام قدم به شهر بهار میگذاریم...تو میدانی که شیراز پیشقراول اول بهاران سرزمین ماست...دیروز سپیده دم من با آواز یک بلبل شوریده حال از خواب بیدار شدم...هوا آقدر لطیف بود که من عطر مستی بخش گلهای بهاری را از ساقه های خشکیده درختان میشنیدم...بچه ها لباسهای زمستانی را از تن خارج کرده اند و دانشکده ما از رنگهای تند و جوان لبریز است...
اغلب بچه ها در تدارک سفر نوروزی هستند و زمانی که مسافران بهاری شیراز از راه برسند ما بچه های دانشگاه شیراز را به آنها میسپاریم و میرویم اما خاطره شیراز همیشه با ماست...
راستی نوری!طبق سفارشی که کرده بودی دیشب با مهران به شاهچراغ رفتیم و من برایت یکدسته شمع روشن کردم و مخصوصا خودم ایستادم تا خادم شمعها را زود خاموش نکنه...یکبار دیگر روی ماهت را میبوسم و امیوارم بزودی خبرهای خوشی بمن بدی...
اگر چه من و مهران با بهرام قهر هستیم اما اگر پسر خوبی شده است از جانب ما او را ببوس و بگو مرد حسابی تو بما قول داده بودی پس قول مرد همین بود؟
فدای دل تنگت مهتا
نامه را پست کردم و به انتظار نشستم اگر چه گرفتاریهای امتحانات مید ترم بیش از آن بود که حتی بمن فرصت تفکر بدهد ولی ناگهان متوجه شدم که ۱۵ روز است که از نوری نامه ای ندارم...تا آن روز عصر که از جلسه امتحان خارج شدم و نامم را در لیست کسانی که نامه دارند خواندم به عجله خودم را بدفتر رساندم نامه نوری را گرفتم و دوان دوان خودم را به مهران رساندم و گفتم:مهران تو باید بیایی نامه نوری را با هم بخواینم...
مهران با لبخند گفت:میترسی؟
-بله میترسم...
مهران گفت:یادته همیشه به تو میگفتم خیلی از آدمها از روبرو شدن با حقیقت میترسن...خوب حالا کاملا معنی این حرفو میتونی حس کنی...
-خواهش میکنم مهران سربسرم نذار...حالا موقع درس دادن نیست...بریم روی نیمکت بنشینیم...
سپاس شده توسط:
#34
فصل ۱۰ (۵)

یکریز حرف میزدم و مهران ناگهان دستش را جلو دهانم گرفت و گفت:بسه دختر...بذار نامه رو بخونیم.

-آه بله...بخون عزیزم.
مهتا جان عزیزم...دوست بزرگوار من...اگه تو رو نداشتم با کی حرف میزدم؟درهای زندان آنقدر محکم شده که حتی انفجار دینامیت هم نمیتونه آنرا از بیخ و بن بکنه...هر نوع شورش و انقلابی هم بی فایده س چون از پریروز بهرام موقعیکه عازم دانشگاه میشه در اتاق را قفل میکنه و کلیدو با خودش میبره.
داستان هم از این قراره که آنشب من و بهرام باز هم دعوای مفصل کردیم ...بهرام وقتی وارد خونه شد نگاهی به اینطرف و آنطرف کرد و بعد با لحن گلایه آمیزی گفت:خوش گذشت؟
گفتم:بهرام چی میخوای بگی؟
گفت:مثل اینکه گشتی تو خیابون زدی؟
گفتم:مزخرف نگو بهرام...من بخاطر تو خودمو زندونی کردم...و خدای من !بهرام برای اولین بار دستش را برویم بلند کرد...بله او منو زد...زد...زد...آنقدر که من بیهوش روی بسترم افتادم و یکوقت چشمم رو باز کردم دیدم کنارم نشسته و داره گریه میکنه و بعد مرا بغل زد و سرتاپای منو غرق بوسه کرد.
آنقدر گریه کرد آنقدر عذر خواست که دلم بدرد اومد و بهرامو بغل زدم و گفتم بهرام اگه منو بکشی باز هم تو را دوس دارم...دلم میخواد اگه میمیرم تو آغوش تو بمیرم...تو نمیدونی هر بار که بهرام پشیمون میشه ...چقدر عاشقانه رفتار میکنه...چقدر ناز و نوازش م میکنه...
آنشب تا صبح نگذاشت من بخوابم و صبح به سرعت از آپارتمان خارج شد و برگشت و یک گردن بند مروارید برام کادو خرید...برای یک لحظه حس کردم که همه آن حسادتهای حزن آمیز تموم شده و دوباره منم و بهرام و آن روزهای خوش خدا...اما وقتی میخواست بره دانشکده گفت:نوری...اگه یه خواهش دیگه ازت بکنم نمیرنجی؟گفتم:عزیزم تو بگو بمیر من میمیرم!بهرام گفت:باجازه بده من کلیده آپارتمانو با خودم ببرم و بعد همانطور که منو بغل زده بود گفت:اگه تو بری من میمیرم نوری...خواهش میکنم کلیدو بمن بده...دلم میخواس هر چه قسم تو دنیاس جمع میکردم و با یک قسم همه آنها را برای بهرام میگفتم و به او اطمینان میدادم که اگر تیکه تیکه ام بکنه باز هم پیشش میمونم...اما چه فایده...او هرگز نمیتونه حرفهای منو باور کنه...من فقط باید با عملم نشون بدم که هر چه اون بخواد با جون و دل قبول میکنم کلیدو برداشتمو بدستش دادم و گفتم:بیا عزیزم منو زندونی کن...برقی از خوشحالی در چشمانش پرید و منو بوسید و کلیدو گرفت و رفت...
حالا دو روزه که من زندونی هستم...تمام امیدم انه که بهرام لااقل معنی این همه گذشت منو بدونه... ترو خدا بارم دعا کنین...
قربانت نوری
آخرین نامه نوری چون کبوتر مرده ای از لابلای انگشتان مهران بسوی زمین سرازیر شد و به زمین خورد و بعد آرام گرفت و من ناگهان دستهای مهران را گرفتم و گفتم:بیچاره مرد!
-کی عزیزم؟
-کبوتر بیچاره...
-کد.م کبوتر؟
-همینکه از دستت بزمین افتاد...
مهران بمن خیره شد و بعد نگاهی به نامه نوری که روی زمین آرام گرفته بود انداخت و دوباره خیره شد و با نگرانی پرسید:حالت خوب نیس عزیزم؟
اشکی که به آرامی تا حاشیه لبهایم راه افتاده بود بادست گرفتم و در حالیکه اندوه هزار مرگ در صدایم متبلور بود گفتم:مهران...مفهوم این زندگی چیست؟
مهران پیپش را روشن کرد و بعد از سکوت ممتدی گفت:عزیزم جواب این سواله تو خیلی مشکله راستش هنوز با همه کتابهایی که نوشته شده و همه حرفهایی که زده شده مفهوم زندگی حتی برای عاقلترین آدمها معلوم نشده اما بشر یه راه مخصوصی برای زندگی کشف کرده که همه قبولش دارن...ما انسانیم و انسانها برای ادامه زندگی بهم عشق میورزن جفت میشن و برای خودشون یه لونه میسازن و بعد سر و صدای شیرین بچه ها از درون این لونه های کوچولو بلند میشه...و چرخ ارابه زندگی مشترکشان تو این راه ناهموار ولی شیرین میچرخه و پیش میره تا زندگی دیگری جانشین اون بشه.
-ولی مهران از درون لونه زندگی نوری و بهرام فقط صدای ضجه و ناله میاد ...
-بله عزیزم ...حالا منهم خوب صدای ضجه اونارو میشنوم ...ولی از تو خداهش دارم که فقط صدای ضجه نوری را نشنوی ...اگه خوب دقت کنی صدای ضجه بهرامو هم میشنوی...
من وحشت زده بطرف مهران که چهره اش میان حلقه های دود پیپ پنهان شده بود نگاه کردم و تقریبا فریاد زدم:
-چی میگی؟صدای ضجه بهرام؟اینکه من میشنوم ضجه و ناله یه دختر عاشق و بیچاره س که زیر شکنجه و کتک مرد ظالمش استمداد میخواد...
مهران دستم را گرفت و گفت:صدای فریاد آن مرد ظالمو نمیشنوی؟
چرا...صدای رعد آسا فریادشو میشنوم!
-خوب چه فرق میکنه ضجه و فریاد هر دو از یک شاخه ن...هر دو نشونه یه درد عمیقه...اما همیشه یکطرف ناله میزنه و یکطرف فریاد در هر صورت هر دو از چیزی رنج میبرن...
استدلال مهران مرا گیج و کلافه کرده بود...چگونه مردی که حالا در آن لانه کوچک قدرت را بدست گرفته و حتی درهای لانه را بروی جفتش قفل زده بود درد میکشید؟مهران که متوجه سرگشتگی های من بود در حالی که به خورشید که غروب میکرد خیره شده بود گفت:ببین مهتا...من متاسفم من برای نوری متاسفم...باور کن اگه در زندگی یکبار مثل آدمهای رومانتیک و سودا زده هوس چیزای عجیب و غریب مثل شبکلای حضرت سلیمان کرده باشم حالاست که دلم میخواد به معجزه شبکلاه در یک چشم بهم زدن وارد آپارتمان نوری بشم و اونو از بند خفقان انگیز این زندگی نجات بدم اما فراموش نکن که بهرام هم به ترحم و معالجه احتیاج داره...اون بی آنکه خودش بفهمه داره انتقام روزای تنهاییشو میگیره...
مهران نفسی تازه کرد و ادامه داد:تو چطور میتونی اون دو سه ماهی که نوری و پرویز توی محوطه دانشکده شونه بشونه هم قدم میزدن و بهرام برای اینکه این منظره را نبینه در اتاقشو بروی زندگی بسته بود فراموش کنی؟چه کسی میدونس که این شکست خورده غمگین تو دنیای تنهائیش چه میکشه؟
آیا همه افکار سیاه و حزن انگیزی که در آن اتاق در بسته با او بود از بین رفتن؟من همیشه گفتم گذشته ها کوچه و خیابان نیستن که از آدم جدا بشن...گذشته ها همیشه با آدمن و هر وقت هم مهارشون رو ول کنن با همه قدرتی که در روز تولد داشتن برمیگردن و ذهن آدمو تسخیر میکنن...آیا بقول تو این دیوونه بازیهای بهرام رجعت اکار سیاه آن ماههای تنهایی نیس؟
-تو از کجا میدونی که در آن روزای تنایی یکی از آرزوهای بهرام این نبوده که نوری رابدزده و برای اینکه دیگه هرگز دست پرویز بهش نرسه در یه نقطه ناپیدایی زندونی کنه؟خوب!حالا اون عاشق شکست خورده به رویاها و افکار بیمار گونه روزای تنهایی جامه عمل پوشونده ...بهرام بدون اینکه خودش بدونه همون کاری رو کرده که یه روز آروزشو داشته نوری را میلیونها کیلومتر از پرویز دور کرد تو یه آپارتمان دنج و خلوت که کم از یه غار ناپیدا تو یه جنگل بزرگ نیس پنهان کرده و داره انتقام اون روزای تنهایی را میکشه...
-پس اون هنوز داره از پرویز فرار میکنه...
-اون فرار کرده ولی هنوز هم از پرویز میترسه .همه مردا از نظر بهرام یه پرویزن که ممکنه در یک لحظه نوری را از چنگش در بیارن ...بنابراین نوری را حبس کرده کلید آپارتمانو با خودش میبره وقتی به آپارتمان برمیگرده انتقام این افکار غیر انسانی را با فریادهای درد آلود و ضجه های نوری از خودش و نوری میکشه اما وقتی عقده اش تسکین پیدا کرد آنوقت دوباره میشه بهرام خوب!بهرام عاشق!و با همه هیجان و قدرت به نوری نزدیک میشه اونو بغل میزنه و مث دو آتشفشان در هم میجوشند!
منکه غرق در دنیای استدلال مهران بودم و همه آن تصویر غم انگیزی که او از زندگی بهرام و نوری در خیال میزد زیر و رو میکردم گفتم:ولی این یه عکس العمل بیمار گونه است...خیلی از آدمها اشتباه میکنن و بعد وقتی دیوار اشتباه خراب شد هرگز به گذشته برنمیگردن ...
-نه هرگز به گذشته برنمیگردن ولی گذشته همیشه با اوناس...عده ای هستن که خیلی خوب میتونن انبار گذشته ها را مهر و موم بزنن حتی تا آخر عمر در این انبارو باز نکنن اما بعضیها نمیتونن...
-بسیار خوب اینجور آدمها را باید معالجه کرد مگه نه؟
-بله خوشبختانه منم با تو موافقم باید کار ی کرد.
-تو موافقی که ما همه جریانو برای پدر و مادر نوری بنویسیم...
مهران مدتی در برابر سوال من سکوت کرد و بعد در حالیکه پیپش را خالی کرد گفت:باز هم کمی صبر کن...
فریاد زدم.
-باز هم صبر کنم؟...اون دیو وحشی داره دختره را میکشه...تو میگی باز هم کمی صبر کنم؟
-بله عزیزم وقتی نوری هنوز امیدواره ما چرا امیدوار نباشیم؟
من آنقدر در این ماجرای پیچیده گنگ و گیج بودم که نمیدانستم چه بگویم...من حتی نمیتوانم تصور چنین حوادثی را نه برای بهرام و نوری بلکه برای هبچ موجود زنده ای بکنم ...اما خدای من مغزهای جوان ما چقدر رویایی و چقدر ساده و ارامند دنیای ما با دنیای اجتماعی که یکروز ما را بکام خود میکشد آنقدر متفاوت است که حتی تصور آن ناپاکیها آن حوادث زشت و نفرت انگیز در مغزهای ساده و شفاف ما نمیگنجد همیشه در تنهایی از خودم میپرسم ایا ممکنست یک روز این تفاوت نفرت انگیز بین مغزهای جوان و دنیای پیر از بین برود؟
راستی من چه میشنیدم؟چه میخواندم...این افسانه های سرد این جملات موحش و وهم آلود از کدام دنیا به گوش و چشمم میخورد؟دلم میخواست بجای این قصه های تلخ و عبوس قصه زندگی را از شمیم گلها از تصویر شقایقها از پرواز شکننده و شفاف یک عابر در کوچه های شب از لحظه شکفتن بوسه های عاشق بشنوم!نه افسوس که رنگین کمان زندگی تنها در دنیای جوانان است که به چشم می آید و چشم پیر این دنیای فرتوت هرگز رنکین کمانی در آسمان زندگی نمیبیند تا کودکانه از شادی به هوا برخیزد و بادبادکهای رنگین خود را برای سلام گفتن به رنگین کمان به آسمانها پرواز دهد.
تمام شب با کابوس نوری و بهرام دست به گریبان بودم فریاد میزدم خودم را میدیدم که با شمشیری بلند و تیز مستقیما بسوی بهرام میروم و شمشیرم را با همه قدرت در فلب او فرو میبرم و بعد دست نوری را میگیرم و او را با خودم بسوی آسمانها میکشانم...چندین بار عرق ریزان از خواب پریدم و بطرف اتاق نوری دویدم انگار که صدای ملتمسانه او را میشنیدم که گریه کنان میگفت:مهتا...نجاتم بده...مهتا کمکم کن...
و گاه تصویرهای کابوس من چنان زشت و نفرت انگیز بود که از نقل در دفترچه خاطراتم شرم میکنم...بهرام و نوری را میدیدم که بعد از یک برخورد تند در حالیکه از تمامی پیکر نوری چکه چکه خون میریخت دستدر آغوش هم دارند و من از شنیدن فریادهای بیمارگونه شان سرشان داد میزدم ...بس کنین... بس کنین...
نیمه های شب بود که از وحشت کابوسهای تلخ در بسترم نشستم و به آسمان صاف شیراز که پر از ستاره های چشمک زن بود خیره شدم...آه که آسمان چقدر شفاف شیشه ای و نورانی بود...بعد از آت خوابهای تب آلود هر ستاره ای در آسمان پیامبری نورانی و درخشان بود که به رویم لبخند میزد...در آن لحظات که آسمان و ستاره هایش روح آشفته مرا به دنیای آرامش میرساند بخودم گفتم کاش زمین هم چون آسمان شفاف و نورانی بود...کاش معجزه ای اتفتق می افتاد و دستهای ما انسانها با محبت و عشق ازلی بهم پیوند میخورد و روی هر لب و در بطن هر نگاه شاخه گلی و پرواز کبوتری میرقص ید...خودم را پشت میز رساندم چراغ مطالعه را روشن کردم و برای نوری نوشتم.
نوری عزیزم...بهرام عزیزم...این نامه را در شور و حال یک خلسه آسمانی و زیر آسمان پر ستاره شیراز شهر شعر و حال و ستاره برایتان مینوسم...باور کنید قلبم از عظمت اسمان صاف و همه کلمات شاعرانه ای که از اسمانها بر ما نازل شده میلرزد و دستم بی اختیار بر صفحه کاغذ میلغزد...آنچه مینویسم فریادهای قلب من و کلماتی است که رنگ شعر رنگ بهار تازه شیرازو صفای روح حافظ رادارد که ما جوانهایی که در شیراز زندگی میکنیم همیشه و در همه جا آن روح آسمانی را میبینیم که زدنگی را با صداقت و رندی خدایی خود پر کرده است...
من از نیمه شب رویایی شیراز مشت مشت برایتان عطر و گل و شعر میفرستم...و در گوشتان سرود دوستی آهنگ صلح و آشتی میخوانم و اگر برای خوشبختی و بازگشت بسوی ستارگان نقره ای به یک قربانی نیازمند باشید من باز در این لحظه رویا زده و سودایی همه جانم را با عشق ایثار میکنم...اما شما را بخدا پاس اینهمه ایثار و گذشت را بدانید و وقتی از فراز جسد قربانی میگذرید با گذشته ها وداع کنید و اینده را با عشق و شعر بسازید...
آه نوری عزیزم...بهرام خوبم...جطور شد که آن روزهای خوب آن عشقهای گرم و توفنده را با باد سرد حسادت و دشمنی تعویض کردید؟
گلهای یاس من عطرهای باغ زندگی دانشگاه شیراز اگر صاحبان آن نگاههای جوان که شما را با همه قلب و توان جوانی تحسینتان میکردند زیباییتان را که از یک شهر نور بیشتر میدرخشید میستودند بدانند که شما در یک غار سیاه و تاریک چون جادوگران زشت و نفرت انگیز زندگی میکنید از شدت اندوه گریبان چاک میزنند.کاش میدانستم چگونه این تلخی در زندگی عاشقانه شما راه یافت...
شما خوشبخت بودید شما لکه های سیاه گذشته را با سپیدی عشق پوشانده بودید شما فقط با نرمی و گرمی نوازش آشنا بودید شما را چه فریاد به خشونت نه !باور نمیکنم که بهرام خوب که سیمای مردانه اش از زیبایی آسمانی برخوردار بود و با نگاه مهربانش دلهای مشتاق ما دختران را بلرزه می انداخت و در رویای هر دختری چون یک شاعر مهربان و فداکار تاخت میزد امروز اینگونه مشتهای بیرحمانه خود را بر سر و روی نوری بکوبد او را بزندان بکشد و درهای نور و زندگی را بروی خوبترین دختران این جهان ببندد؟
خواهش میکنم از من نرنجید...من در خلسه و رویای ستاره ها با همه قدرت برایتان شعر میخوانم.دعا میکنم اشک میریزه و از خدای خوب خودم میخواهم که با نور آسمانی خود به دلهای تاریک شما روشنی و صفای بهاران بزند...من چشمانم را بر روی نامه هایی که که تا امروز از شما دریافت کردم میبندم .اصلا من چنین نامه هایی را نخواندم.من در انتظار نامه ای هستم که امضای قشنگ شما دو نفر را پای آن ببینم.
دختری که در شیراز برای دوستانش دعا میکند.آمین
سپاس شده توسط:
#35
فصل ۱۰ (۶)

نامه را پست کردم و به انتظار نشستم .نمیدانم چرا از این نامه انتظار معجزه ای داشتم حتی از نوشتن این نامه یک کلمه با مهران سخن نگفتم.میترسیدم که هر گونه اطلاعاتی از این نامه بگوش دیگری برسد طلسم را باطل کند.مهران چند بار از من پرسید که جواب نوری را نوشتی و من در جواب طفره رفتم و یکبار که اصرار او را دیدم گفتم بگذار نامه دیگری از نوری برسد و یک مرتبه جواب بدهم.
آه که من چقدر خوشخیال بودم ...خیالهای جوانی فقط مخصوص دنیای سحر آمیز خود آنهاست و هرگز در قلبهای سیاه اثری ندارد .
دو هفته بعد از آن شب رویا زده بود که نامه نوری رسید.
مهتا جان...مهتای مهربانم...تو فرشته ای...تو آنقدر خوبی که من شرمم می آید از زندگی سیاه شده و چرکینم با تو حرف بزنم...نه عزیز...من دیگر از دست رفته ام...باور کن اگر مرا ببینی هرگز مرا نیمشناسی ...آن نوریبلند قد و خوش سیما که وقتی از میان نگاههای تحسین آمیز صدها نفر جوان دانشگاهی عبور میکرد قبها را در سینه میفشرد.امروز به درخت خشکیده و تکیده ای شباهت دارد که در زمستانی سخت میان برفها بخود میلرزد و ناله میزند...
تمام لباسها برایم گشاد شده اند شاید اگر بنویسم ۲۰ کیلو کم کردم اغراق نگفته ام ...آن پوست لطیف و شفاف که از سپیدی چون آینه میدرخشید از ضربه های بهرام آنقدر کبود و تیره شده که دل هر بیننده ای را به لرزه می اندازد و من تعجب میکنم چگونه بهرام هر بار پس از آنکه یکبار دیگر صدها لکه و صدها کبودی تازه بر آن نشاند آنطور دیوانه وار آن را بخواهد و تحملش کند.حالا درست یکماه است که من در این آپارتمان زندانی هستم...
هیچکس جز بهرام را ندیدم و با هیپکس حرفی نزده ام چون حتی بهرام سیم تلفن را قطع کرده است و تنها ارتباط من با دنیای خارج دو نامه ایست که من برای تو و مادر بیچاره ام میدهم.هنوز نمیدونم چرا بهرام میگذارد من ارتباط خودم را با دنیای زندگان از طریق این دو ورق اغذ ادامه دهم...شاید که میخواهد شما در لذتهای بیمار گونه خود سهیم و شریک سازد...آخر شما تنها شاهد گذشته های ما بودید و باید حال و آینده ما را بدانید...
مهتای عزیزم تو از آسمان صاف از شعر و ترانه و از فرشتگان خوب حرف زده ای ولی من مدتهاست که آسمان را ندیده ام تا پرواز فرشتگان را ببینم.من قربانی سرنوشت شومی هستم که نمیدانم از کجا بر من نازل شده یادت هست یکروز درباره سرنوشت با هم حرف زدیم دلم میخواهد باز هم بر ضد سرنوشت قیام کنم اما آدم بیرمقی مثل من که داوطلبانه در زندان افتاده است چگونه میتواند با استخوانهای شکسته پیکر کبود و اندام تکیده اش علیه سرنوشت قیام کند؟
نمیدانم از کجا شروع کنم...سرم گیج میرود ...چند روز است که تب میکنم ساعت معینی ندارد گاهی نیمه شب و گاهی وسط روز میلرزم و میلرزم و بعد داغ میشوم آنقدر که خیال میکنم در میان شعله های تب میسوزم و بخار میشوم اما وقتی چشمم را باز میکنم بهرام را میبینم که کنارم نشسته و با دستمال خیس خورده و خنک پیشانیم را از دانه های عرق پاک میکند...او هر روز قرصهای تازه ای برایم می آورد اما این قرصها در تسکین تب و درد من هرگز اثری ندارد...
خوب میدانم که او هرگز مرا به پزشک نخواهد برد چون مگر میشود انسان مفلوک و بیچاره ای مثل مرا به پزشک برد و توضیح نداد که چرا پایش شکسته و چرا تمام تنش از کبودی پوشیده است...نه!...من هرگز به او نخواهم گفت که مرا به پزشک ببرد چون اگر او را به جرم شکنجه یک زن و شکستن پای او دستگیر کنند من چه خواهم کرد؟...آه میدانم که از دلسوزی احمقانه من به فریاد میاییاما چه میوشد کرد؟من قبول کرده ام که او مرا دیوانه وار دوست دارد که همین بدن نیم مرده را شب تا صبح رها نمیکند.اتاق من از بسته های کادو از هدایای روزانه او انباشته شده و هر شب قسم میخورد که فردا روز آزادی منست ولی فردا در بر همان پاشنه میچرخد که میچرخید...دیشب گریه کنان گفت:نوری فقط یک هفته دیگر بمن وقت بده ...وقتی چرک پایت و کبودیهای جدید خوب شد تبت قطع شد دست در دست هم از آسانسور پایین میرویم و شانه به شانه در هوای بهاری مانهاتن قدم میزنیم و تا صبح در دانسینگ ها میرقص یم .نمیدانم چرا با همه وعده هایی که دروغ از کار در آمده اند باز هم هر بار که وعده ای به من میدهد باور میکنم برویش لبخند میزنم و میگویم:باشه عزیزم...قبوله.
امروز برای مامان و بابا نامه نوشتم ...شاید حس ششم که میگن درست باشه چون نامه های مادرم پر از غم و غصه است...مینویسه که نوری همش خوابهای عجیب و غریب برات میبینم ولی من براش نوشتم مامان جان عزیزم اگه بدونی دخترت چقدر خوشبخته هیچوقت اینجور خوابها را نمیبینی...
حالا تنهای خواهش من از مهتای خوبم اینه که هرگز از این ماجرا برای مامان و بابا چیزی ننویسی خواهش میکنم...انشاالله یک هفته دیگه همه چیز دوباره مثل اول میشه...خیلی باید ببخشی که بیشتر از این نمیتونم بنویسم چون لرزهداره شروع میشه باید دو سه تا از قرصهایی که نمیدونم چیه بخورم و بخوابم...
قربان مهتای عزیزم-نوری
نامه را کنار گذاشتم سیـ ـگاری آتش زدم و خودم را بدست امواج اضطراب سپردمدیگر حتی قدرت تفکر درباره آنچه را که نوری نوشته بود و آنچه در هزاران کیلومتر دورتر از شیراز اتفاق می افتاد از دست داده بودم.گاهی در عمق خاطراتم ضجه های نوری را مشینیدم که فریاد کشیان در اطراف اتاقش میدود و بعد بر اثر ضربه محکمی که بسرش میخورد بیهوش روی زمین میغلطد...
خودم را به مهران رساندم و نامه را بدستش دادم و منتظر ماندم تا او نامه را بخواند درخت سرخ و تناور خشم به سرعت در تمام پیکرم میرویید و در یک لحظه آتش میگرفت میسوخت و دودش چشمانم را تیره و تار میساخت.
مهران نامه را خواند و با حالت عصبی در مشتهایش فشرد و با خشمی که هرگز از او سراغ نداشتم فریاد زد:
-هر دوشون بیمارن!
-من فریاد کشیدم:
-هر دوشون...نه!خواهش میکنم به نوری بیچاره من توهین نکن بهرام مریضه...آخه چطور ممکنه یه مرد اینقدر بیرحم باشه؟...اون دیوونه پای دختره رو هم شکسته ...و تازه اجازه میده همه این ماجراها رو برامون بنویسه...
مهران دستم را گرفت و با هم به قدم زدن پرداختیم.
-ببین مهران من فکر میکنم جنایتی در شرف وقوع است...و تنها ۴ نفر در این جنایت شریک و سهیم هستند....من و تو...نوری و بهرام...حس میکنم که ما احمقانه ایستاده ایم و داریم این جنایت وحشت انگیزو تماشا میکنیم...
مهران دنباله حرفم رو گرفت و گفت:و قاتل بادقت تمام نقشه این جنایت عجیب و بیسابقه را کشیده و برای اینکه از جانب خود بیشتر احساس رضایت کنه ما دو نفرو برای تماشای این صحنه وحشت انگیز انتخاب کرده...
بله همینطوره...اون شهود جنایت خودشو با دقت تمام انتخاب کرده!این دو شاهد بیچاره در عین حال که از جزییات جنایت آگاه هستن بهیچوجه نمیتونن مانع از انجام نقشه جنایت بشن چون چند هزار کیلومتر با صحنه جنایت فاصله دارن...مخصوصا بهرام به این دلیل اجازه میده که نوری برامون نامه بنویسه و خودش پست میکنه که نوری را همیشه در آخرین لحظه امیدوار بکنه و اون دختر احمق و ساده لوح با سادگی تموم مینوسه فقط یک هفته دیگه...بله یک هفته دیگه همه چی تموم میشه ولی آیا تو اینو باور میکنی؟خیال میکنی یک هفته دیگه بهرام از اجرای بقیه نقشه جنایتش بکشه؟
مهران سکوت کرده بود و من بخوبی آثار اندوه و ناراحتی رادر چهره اش میخواندم...ما در بن بست دردناکی افتاده بودیم ...یک هفته!یک هفته!همه امیدمان این بود که بعد از یک هفته همه چیز بصورت اولیه برگرده اما باز هم این مهلت ها تمدید میشد...در حالیکه هر بار از لابلای کاغذ بوی شکنجه های تازه تری به مشاممان میخورد از طرفی فکر میکردیم اگر کوچکترین خبری به پدر و مادر نوری بدهیم همه چیز ره خراب میکنیم.
-مهران من تحت هیچ شرایطی نمیتونم خودمو توجیه کنم...خواهس میکنم ادای استادای دانشگاه رو در نیار ...موضوع این نیست که ما چیزی را تو حیه کنیم ...تازه توجیه چنین حادثه شومی چه تاثیری در بقیه حوادث داره...من پیشنهاد میکنم که بلافاصله یکی از ما دو نفر به تهران حرکت بکنه و همه چیزو به پدر و مادر نوری بگه...اونا وضع مالیشون خوبه و میتونن فورا به آمریکا پرواز کنن.
مهران نگاهی طولانی بمن انداخت و گفت:ولی اگر ما اشتباهی کرده باشیم...
حرفش را قطع کردم و گفتم:چه اشتباهی؟اگر نجات یک انسان را از یک شکنجه گاه خصوصی اشتباه بدونی من افتخار میکنم که مرتکب چنین اشتباهی بشم...خواهش میکنم مهران...
مهران دستم را فشرد تا آرامشی که من فرسنکها با آن فاصله گرفته بودم بمن باز گرداند.
-عزیزم خواهش میکنم تو جمله آخری نوری را دوباره بخون.
نوری نوشته که حالا تنها خواهش من از مهتای خوبم اینه که از این ماجرا برای مامان و بابا چیزی ننویسد...خواهش میکنم...انشاالله یک هفته دیگه همه چیز دوباره مثل اول میشه...
بنظر من میشه روی این یک هفته تکیه کرد...راستش اگر منهم جای بهرام و تو جای نوری بودی هرگز نمیتوانستم تو را به دکتر ببرم...
من فریاد کشان پرسیدم :چرا؟
مهران جواب داد:برای اینکه تو حداقل ۲۰ کیلو وزن کم کردی چشمانت گود رفته گردن ت مثل نی باریک و دراز شده تموم بدنت پر از لکه های کبوده علاوه بر این یک پات شکسته و دکتر بلافاصله تشخیص میده که ۱۰ روزه که پات چرک کرده و تو را به هیچ پزشکی هم نبردن.
-خوب میتونی بهانه بیاری که مثلا خیال میکردی که من خود به خود خوب میشم یا مثلا مسافرت بودی.
-شاید این حرفها بتونه یه پزشک هموطن ما را متقتعد کنه چون اینجا هر کس آنقدر به فکر خودشه که اینجور دخالتها ره یکنوع فضولی تو کارای مردم میدونه ولی یه پزشک آمریکایی نمیتونه از این چیزا بگذره...
-خوب فرض بکنیم پزشک آمریکایی فهمید که تو منو شکنجه دادی مخصوصا پای منو شکستی تو که تبعه آمریکا نیستی که بتونن مجازاتت کنن...
-ولی در اینجور موقع موضوع تبعه و غیر تبعه در میون نیست...موضوع اینه که من دختری رادر آپارتمان خودم زندونی کردم و بعد به تدریج اونو شکنجه دادم...فقط فکرشو بکن که مطبوعات آمریکا چه جنجالی بر پا میکنن...و چه افتضاحی بر پا میشه.
-ولی منکه از تو شکایتی نمیکنم من عاشق تو هستم . هر چی هم روزنامه ها بخوان شلوغ کنن من یک کلمه هم حرف نمیزنم.
-اولا هیچ معلوم نیس که تو حرف نزنی ...شاید تو تا حالا از ترس سکوت کردهب اشی در ثانی اگر تو در آخرین لحظه بر اثر شکنجه های من بمیری حداقل اینه که نمیگذارن من در آمریکا بمونم بلکه منو برمیگردونن در حالیکه من خیال دارم در دانشگاه نیویورک به تحصیلاتم ادامه بدم.
چیزی نمانده بود کهدر قالب نوری احساس خفقان کنم حس میکردم تمام راههای امید کور شده و تنها یک در برویم باز مانده...دری بسوی دره مرگ...
دست مهران را گرفتم و گفتم:مهران خواهش میکنم بحث نکن فقط در یک کلمه بگو چه باید بکنیم؟
مهران سرش را پایین انداخت عینکش را روی بینی جابجا کرد و گفت:ما که صبر کردیم یه هفته دیگه هم روش...
-یعنی ما یه هفته دیگه هم صبر کنیم؟
-بله عزیزم یک هفته دیگر.
-ولی اگر خدایی نکرده بلایی سر نوری باید آنوقت چی؟منکه هرگز خودمو نمیبخشم.
مهران دستی به سرش کشید و گفت:منم خودمو نمیبخشم ولی فراموش نکن که بهرام هنوز دیوانه وار عاشق نوریه...اینطور که نوری نوشته هفته ای چند مرتبه گرانترین کادوهای دنیا را براش میخره...هر شب تا صبح قشنگترین قصه های عشقی را تو گوشش زمزمه میکنه...علاوه بر این نوری هنوز هم با اینکه یک پایش شکسته یک ماه هس که تو اتاقش زندونیه و ۲۰ کیلو وزن کم کرده ولی عتشقانه بهرامو دوس داره...
بنابر این میتونیم امیدوار باشیم که این دو تا عاشق دیوونه فقط دارن از گذشته انتقام میکشن...و یک روز وقتی حس کردن که تا پای مرگ کنار هم ایستادن از راهی که رفتن برمیگردن ...
-ولی این عشق نیس این جنون آدم کشیه...
مهران سرش را تکان داد و گفت:مهتا یه کمی فکر کن به عقیده من بهرام دیوونه ترین عاشق روی زمینه اون پسر آنقدر نوری رو دوس داره که نمیخواد حتی نگاه یه مرد رو چهره اش بیفته...او معبود و معشوق خودشو از چشم همه دنیا پنهان کرده تا فقط معبود خودش باشه اون گرونترین هدایا را برای دختری که یک شب بخاطرش دست به خودکشی زده میخره...بعد از هر جنگ و دعوایی چنون او را عاشقانه در بر میگیره نوازش میده و قربون صدقه ش میره که نوری با میل و رغبت آغوش مجروحشو بروی او باز میکنه من بتو اطمینان میدم که هر دو همدیگرو دیوانه وار دوس دارن و قبل از اونکه اتفاق شومی بیفته از راهی که دارن میرن برمیگردن ...
سپاس شده توسط:
#36
فصل ۱۰ (۷)

منکه هنوز بهیچوجه از استدلال مهرا ن قانع شده بودم گفتم:بسیار خوب این یک هفته را هم من بخاطر تو صبر میکنم.

-نه بخاطر من بخاطر اینکه یکوقت آشیانه عشق دو تا دوست دیوونمونو خراب نکنیم.
-منکه معتقدم آشیونه ای در کار نیس...هر چی هست مرگ و شکنجه است ولی برای اینکه بعدا پشیمون نشیم من تسلیم استدلال تو میشم.
مهران با عجله از من خداحافظی کرد و رفت و مرا تنها گذاشت...در حالیکه نه من و نه حتی مهران هیچکدام امیدی به یکهفته دیگر نداشتیم اما غیر از این چه میتوانستیم بکنیم؟روزها و روزها از پی هم می آمدند و بعد وقتی بهانه ای برای ماندن نداشتند میرفتند امتحانات مید ترم در حال تمام شدن بود.بیش از ۸ روز رو به نوروز نداشتیم و اغلب کلاسها نیمه تعطیل بود مهران فقط یک امتحان داشت ولی من تمام امتحانات را گذرانده بودم و بیشتر وقتم را در فلت خودم میگذراندم .خوشبختانه هنوز هم جانشینی برای نوری نیامده بود و من در خلوت خودم تنها بودم و بیشتر دراز میکشیدم و به موسیقی گوش میدادم...
مادرم تلفن کرده بود که اگر امتحاناتم تمام شده زودتر به تهران حرکت کنم ولی من بیشتر در انتظار نامه نوری طفره میرفتم...۳ روز مانده بود به نوروز آخرین امتحان مهران هم تمام شده بود و مهران با آرامش همیشگی خودش را بمن رسانید و گفت:میتونیم حرکت کنیم.
-ولی من تا نامه نوری نیاد از شیراز جم نمیخورم ...
مهران به ساعت تقویم دارش نگاهی انداخت و گفت:بسیار خوب از عمر آخرین نامه ای که از نوری داشتیم ۸ روز گذشته باید تا فردا نامه ش برسه در اینصورت ما یک روز قبل از عید حرکت میکنیم...
-بسیار خوب...
-پس اجازه میدی بلیط رزرو کنیم...
آنقدر بی حوصله بودم که گفتم:بسیار خوب هر کاری دیلت میخواد بکن ...ولی بدون که اگر نامه نوری نرسه باز هم من تو شیراز میمونم...
مهران لبخندی زد و گفت:بسیار خوب...
من در آنروزها آنقدر خسته عصبی و لجوج بودم که حتی حال و حوصله دیدن مهران را هم نداشتم ...انگار از تمام مردان عالم متنفر شده بودم و حتی وقتی که مهران دستم را میگرفت با نفرتی آشکار دستم را از دستش بیرون میکشیدم ...حالا دیگر هر مردی از نظر من یک بهرام بود...درست غروب فردایی که قرار بود ما به تهران حرکت کنیم نامه نوری رسید...من از صبح تا عصر بیش از ۵ بار به جعبه مخصوص اعلانات سر زده بودم...اما هر بار مایوس تر و عصبی تر به خوابگاه برگشته بودم...سرانجام ساعت ۶ بعد از ظهر که نامه نوری رسید با شتاب نامه را گرفتم و خودم را به مهران رساندم...قلبم در سینه میطپید و حس کنجکاوی تمام تنم را با پنجه سرخ خود میکاوید...مهران نامه را گرفت و بادقت در پاکت را گشود و مثل همیشه مودبانه پرسید:نامه به اسم توست من بخونم...
-آره عزیزم زود باش خدایا بما رحم کن...
و نوری نوشته بود:
عزیزم مهتا مرا از بدخطی و گنگی نامه ام ببخش...دیگر از دنیای قشنگی که روزی مال من و تو بود هیچ چیز برایم نمانده بلکه برای من همه چیز تیره و تاریک و زشت است...آخرین لحظه واپسین دم حیات است ...انگار که از کف اتاقم از پنجره های بلند و شیشه ای و حتی از لوله بخاری مدام گرد و خاک میریزد...گاهی حس میکنم آنقدر خاک در حلقم فرو رفته و دیگر نفس کشیدن برایم دردناک است.اگر بکویم که هر لحظه از خدای خودم ارزوی مرگ میکنم اغراق نگفته ام...هیچوقت انقدر چشمانم انتظار ملاقات با مرگ را نکشیده است...میبخشی که دل نرم و مهربونت را با این نامه خون میکنم...اما به قول فرنگیها تو آخرین کشیش حیات منی...من باید در واپسین دم حیات همه چیزو بتو اعتراف کنم...
مدتهاست سینه ام از باد بهاری از هوای صاف و خنک از تلاوت آفتاب زیبای زندگی محرومست...از چشمان تنها اشکهای خشکیده ای میتراود که مال امروز و دیروز نیست...اشکهایی است که من اکنون مدتهاست از شدت رنج و اندوه و پایان غم انگیز زندگی ام بر گونه های خشکیده ام جاری میسازم...من دیگر دست از همه چیز شسته ام...من با همه فصلها همه گلها همه ستاره ها وداع کرده ام...شاید وقتی این مرثیه غم انگیز را میخوانی عصبانی و ناراحت فریاد بزنی که چرا قیام نکردم چرا اینطور احمق و کودن تسلیم مرگ شدم...راستش اعتراف میکنم که دلم نمیخواست به این زودی بمیرم...منهم مثل هر دختری آرزو داشتم...منهم زمزمه های گنگ شبهای عاشقانه را میپرستیدم برای یک قطعه شعر که از مجله ای ببرم و توی دفترچه خاطرات دبیرستانم بچسبانم جان میدادم...و خلاصه برای آن چیزهای قشنگی که قلب هر دختر احساساتی را بلرزه در می آورد جان میدادم و آینده را مثل شهری که در آفتاب نشسته باشد میپرستیدم و جستجو میکردم...
اما نمیدونم چرا همیشه این جستجوها در من با دلهره و اضطراب توام بود...همیشه ترسی گنگ و ناشناخته بمن هی میزد ناقوسهای هشدارش رادر گوشم بصدا در می آورد که ار عشق بپرهیز !یادت هست در روزهای اولی که به دانشگاه آمده بودم همیشه از عشق میگریختم...و تو با حیرت بمن میگفتی نوری نوری آخه چرا اینقدر سکوت میکنی ؟تموم دخترای دانشگاه برای یک نگاه بهرام جان میدهند...آه چقدر آنروزها خوب و خاطره انگیزند...در این غمکده کوچک که انگار با حصارهای پولادین از شهر ۱۲ میلیونی جدا شده است واغلب من با زمزمه کردن خاطرات گذشته زندگی میکنم ...آن روزهایی که شکوفه های زرین عشق ما در باغ ارم میشکفت و عطر شیرین عشق جان مشتاق مرا برقص و مستی می آورد هرگز فراموشش نمیکنم...آه خدای من چقدر آرزو داشتم...چقدر قلبم برای لبخند یک دختر کوچولو که نام من و بهرام را بر دوشهای ظریفش بکشد ضعف میرفت...
ما دخترها مگر از خدای خودمان چه میخواهیم؟ما برای زندگی کردن با عشق به کمترین سهم راضی هستیم.تسلیم میشویم سکوت میکنیم حتی درهای خانه را بروی خودمان میبندیم و کلیدش را بدست مرد میدهیم تا هر طور که دلش میخواهد و هر وقت که میلش کشید درهای زندون را بگشاید و زندونی را در آغوش بکشد.اما گویی آنها هرگز و هرگز از هیچ زن عاشقی راضی نیستند...نامه های من شاهدند که چگونه راه تسلیم و رضا را در پیش گرفتم...چطور برای جلب اعتمادهای از دست رفته بهرام کوشیدم جان دادم ولی او هرگز نتوانست گذشته را فراموش کنه دیگر جای گله و شکایت نیست ۳ شب پیش آخرین ته مانده های امیدم از بین رفت و حالا من مانده ام و انتظار یک مرگ دلخراش که میدانم خیلی زودتر از آنچه فکرش را هم بکنم از راه خواهد رسید...
مهتای عزیزم...کشیش خوب من...بگذار همه اعترافاتم را تمام کنم...من در آخرین نامه نوشته بودم که بهرام بمن قول داده است که یک هته دیگر مرا به دکتر ببرد و بعد مرا از این قفس لعنتی آزاد کند...در این یک هفته بیش از هر زمان دیگر به بهرام عشق ورزیدم...در حالیکه پای راستم از زانو به پایین بکلی از اختیارم خارج شده بود اما کشان کشان خودم را به آشپزخانه میرساندم و برای او با همه امیدهای یک زن آشپزی میکردم میز میچیدم و گاه وقتی میخواستم فاصله آشپزخانه و اتاق را طی کنم دو سه بار از درد بیهوش میشدم...در تمام مدت ۷ روز از تب میسوختم سرفه میزدم و ساعتها در بیهوشی مطلق فرو میرفتم.اما امید به روز نجات مرا بر پا میداشت...شاید باور نکنی که در این روزهای سخت و تیره من آنقدر به شوق آمده بودم که حتی برای بهرام نامه عاشقانه نوشتم...
انگار بهرام هم تغییر کرده بود بیش از همیشه بمن میرسید زخم پایم را میبست نوازش م میکرد و مثل همیشه تشنه و مشتاق مرا در آغوش میفشرد و برایم اشک میریخت تا آنشب لعنتی که باز همه چیز خراب و نابود شد...تصادفا شب هفتم شب تولد من بود...بهرام آنروز عصر دانشکده اش را تعطیل کرد و سه چهار بار برای خرید کیک و شمع تولد و کادو بیرون رفت و برگشت...همه چیز برای یک تولد دیگر آماده بود...با اینکه بوی چرکی که از مغز استخوانم بر میخاست ازاردهنده بود چشمانم از زندگی میدرخشید...دستهای بهرامو در دست گرفتم و گفتم:اگر دکترها مجبور بشن یک پامو قطع کنن باز هم تو را دوست دارم...
بهرام مرا که مثل گنجیشکی ضعیف و سبک بودم از زمین کند و در آغوشم فشرد و بعد گریه کنان نالید ...من وحشت کرده بودم میلرزیدم و بهرام در میان ناله های خفه اش میپرسید:چرا؟چرا؟چرا؟
من سرش رادر استخوانهای نازک سینه ام فرو کردم و گفتم:عزیزم چرا گریه میکنی؟چرا اینقدر ناراحتی؟اگر برای من گریه میکنی هرگز تو را سرزنش نمیکنم یادت هست یه روز برات نوشتم:هیچ چیز شورانگیزتر آن نیست که انسان در پیش پای معبود و محبوب خود آخرین نفس را بکشد و برای همیشه به ابدیت بپیوندد یا...
خوب حالا من آماده ام ...از سفری که در پیش دارم هیچ وحشتی ندارم من با عشق میمیرم...
بهرام سرش را بلند کرد در چشمانم خیره شد و بعد دوباره مثل بچه وحشتزده ای خود را در سینه ام پنهان کرد و گفت:من میترسم...میترسم...اگر بخوان تو را از من جدا کنن تکلیف من تو این دنیا چی میشه؟
ناله کنان جوابش دادم...
-عزیزم هیچکس منو از تو جدا نمیکنه...هیچکس...یادته یه روز بمن گفتی:عروسکم عروسکم بالاخره من یه روز تو رو خشک میکنم و برای همیشه تو اتاقم میگذارم تا هیچ کس بهت دست نزنه...
ناگهان چشمان بهرام درخشید و گفت:تو راست میگی...تو بمن اجازه اینکارو میدی؟
ناگهان تمام تنک از عرق سردی پوشیده شد ...وحشت با همه سردی و انجمادش در رگهای نیم مرده ام دوید...نه...باور کردنی نیس...بهرام من دیوانه شده...بهرام بیچاره من دیوونه شده؟پس همه این اذیت و آزارها برای این بوده که منو مث یه پرنده خشک بکنه و تو اتاقش بگذاره تا هیچکس نتونه بمن دست بزنه؟
صورتش را در میان دستهایم گرفتم و در حالیکه بنرمی اشکهایم جاری بود پرسیدم:پس بهرام تو هیچوقت پرنده تو از این قفس ازاد نمیکنی؟
بهرام لبخندی اشک آلود زد و گفت:نه...نمیتونم...خدایا...تو اینو از من نخواه...من اینجا همیشه پیش تو هستم...پیش تو...تو قفس تو.
من نمیگذارم تو رو از من بگیرن من نمیگذارم اون لعنتی دوباره اینجا سر و کله اش پیدا بشه...من دیگه نمیتونم اون قرصای لعنتی رو بخورم...من میترسم...میترسم...
و بعد گریه کنان در آغوشم پنهان شد و در خواب عمیقی فرو رفت...آنقدر سنگین و عجیب بخواب فرو رفته بود که انگار هرگز بیداری نداشت و من در آن حالت از پنجره اتاقم به آسمان آن شهر غریب نگاه میکردم و در افکار زجر آلودم غوطه میزدم...
پس که اینطور...او مرا با خود به نیویورک آورده بود تا در این جنگلی که هیچ کس را با هیچکس کاری نیست مث پرنده ای در قفس خشک کنه...و حالا که سرانجام همه چیز را اعتراف کرده بود با ارامش بخواب رفته بود...
مهتا جان تا صبح همانطور بیدار نشستم و با خودم فکر کردم..هزار راه هزار نقشه فرار به فکر رسید من هنوز نیمه جانی داشتم و میتوانستم نامه ای از زیر در بخارج بیاندازم و از پیرزن همسایه که هفته ای یکبار از اتاقش بیرون می آید کمک بخواهم...میتوانستم مدام بر در مشت بکوبم شاید که پیرزن همسایه صدای استمدادم را بشنود اما وقتی سپیده زد و روشنایی به قلبم راه یافت من دوباره تسلیم شدم...تسلیم بهرام...مگر من نبودم که برای بهرام مینوشتم...
من کاملترین عاشق دنیام...آنقدر کامل که دلم میخواد بمیرم...
بسیار خوب حالا وقت آزمایش رسیده بود ...من میتوانستم از وقت خروج بهرام از خانه تا بازگشتن برای فرار نقشه بکشم...خودم را از این زندان نجات بدهمو بهرام را بجرم شکنجه و مرگ یک زن روانه زندانها سازم و در عین حال میتوانستم به مردی که دیوانه وار مرا دوستد ارد و از ترس رقیبی که احمقانه من خودم برایش تراشیدم امروز مرا در قفس کرده است کاملترین عشق را عرضه کنم...آه مهتای عزیز...یادته چقدر از پرویز بدت می اومد...چقدر متنفر بودی؟
یادته همیشه میگفتی رو تنه این مرد بجای کله آدم سر گرگ میبینم؟یادته مهران خوب و نازنین تو همیشه میگفت ...گذشته هیچوقت از آدم جدا نمیشه...همیشه با آدمه؟خوب وقتی من همه این گذشته ها را بهم پیوند میزنم میبینم ما آدمها واقعا همیشه اسیر گذشته هستیم...گذشته های آدمی با سماجت یک پلیس آدمو تعقیب میکنه...و سرانجام یک روز سر یک پرتگاه مچ آدمو میگیره و میگه:خوب!دیگه همه چیز تموم شد تو نمیتونی از چنگ من فرار کنی...من و بهرام هم اسیر گذشته هستیم...هر کدام بنوعی در چنگال کذشته دست و پا میزنیم اما حالا میتونم در اوج قدرت انسانی به بهترین دوستم بگم من دیگه هیچ تلاشی برای نجات از این قفس نمیکنم بلکه چون یک عاشق کامل و همانطور که آرزوم بود خودمو تسلیم مرگ میکنم و میگذارم که بهرام همانطور که آرزوشه منو مثل یه پرنده خشک کنه و برا یهمیشه توی اتاقش بگذاره...
حالا که دارم این نامه را مینوسیم بهرام طبق معمول هر روز به دانشکده رفته و کلید زندان منو با خودش برده و من جز از طریق پنجره و ارتفاع وهم انگیز طبقه دهم بادنیای خارج هیچ ارتباطی ندارم...تب پنجشو قرص و محکم تو تنم انداخته شاید دو سال پیش اگر یک شب تب میکردم از وحشت میمردم پدر و مادرم دکترهای جور واجور بالای سرم حاضر میکردند اما حالا همیشه و همیشه من در تب ۴۰ درجه میسوزم.چرک استخوانهاروز به روز و لحظه به لحظه در خونم سرازیر میشن و بدن نازک و بیچاره من میجنگه میجنگه اما چاره ای نیست.سیل چیرکی که به داخل خون میریزه پایان ناپذیره...و بعد دچار هذیون میشم...همه چیز جلو چشمانم کدر و سیاه شناوره اولها این حالت فقط یکی دو دقیقه و یکی دو بار در
روز تکرار میشد ولی حالا هر بار بیشتر از یک ساعت طول میکشه و در روز بیشتر از سه چهار بار این حالت بهم دست میده.بدبختانه قرصهایی که بهرام بمن میده هیچگونه اثری در تخفیف تب نداره...مطمئنم یک روز من از میون این دریای خاسکرتی هرگز برنمیگردم...
مهتای عزیزم نیمخوام دلتو بدرد بیارم...تو مهربونترین موجود خدایی!میگن دعای آدم دم مرگ مورد قبول خداست و من برات دعا میکنم که با مهران خوشبخت بشی آه چه مینویسم...باز داره ابرهای خاکستری پیداشون میشه...آه بله...شاید این آخرین نامه من آخرین اثر من توی این دنیای بزرگ باشه.
آه که چقدر دلم تنگه...کاش در این آخرین لحظه دستهام تو دست ماردم بود.اینجوری ارومتر و راحتتر از دنیا میرفتم...یادته یه روز تو اوج احساسات و تخیلات دخترونه بهت گفتم:همیشه چیزی در من میدرخشه...چیزی مثل خورشید گرم و داغ اگر چه خورشید حیات بخشه ولی وقتی خورشید را از اسمون پایین بکشی و تو قلبت کار بگذاری تو را میسوزونه.قطره قطره آبت میکنه این همون رنج عشقه...رنجی که بر اثر قدرت و فشار عشق در بطن آدم متولد میشه...و حالا میبینم که این کوره سوزان این تب جوشان داره منو قطره قطره آب میکنه...بله این همون رنج عشقه!
منو ببخش که هذیون میگم منو ببخشین کهدیگه نمیتونم چیزی بنویسم چون دوباره همه چیزداره تو مه خاکستری پنهان میشه...هزار مرتبه تو را میبوسم مهران را میبوسم با دانشگاه با فلت خودم با اتاقم با همه چیز خداحافظی میکنم...
نوری
من ناگهان با شنیدن آخرین جملات نوری تاشدم مچاله شدم و در بیهوشی کامل فرو رفتم... وقتی چشم باز کردم که مهران بادستمال خیس پیشانیم را مرطوب میکرد و بعد با صدای بلند به گریه افتادم و مهران مدام میگفت:عزیزم گریه نکن...آروم میشی...
نمیدانم زمان چکونه میگذشت منهم چون نوری میدیدم که در دریایی از مه خاکستری دست و پا میزنم...باور کنید تب کرده بودم میسوختم و در هواپیمایی مه مرا و مهران را به تهران میبرد هذیان میگفتم.
مهران به پیپش پک میزد و گلوش از بغض میسوخت و آنقدر در خود فرو رفته بود که حتی با من حرفی نمیزد...من در میانه هذیانهای تب زده ام مدام میگفتم:نمیگذارم اون دیوونه موفق بشه من نوری را نجات میدم.
وقتی هواپیما روی باند فرودگاه مهر آباد به زمین نشست من چشمهایم را باز کردم و پرسیدم:مهران راست راستی ما تو تهرون هستیم؟
-بله عزیزم خواهش میکنم آماده شو پیاده شیم...
انگار بازگشت به این شهر و احساس اینکه تا نیم ساعت دیگر میتوانم خود را به مادر نوری برسانم و از او کمک بخواهم مرا از آن حالت بیهوشی و هذیان خلاص کرده بود...خیلی مصمم و محکم گفتم:مهران اول بمنزل نوری میریم فهمیدی!
مهران لبخند دوستانه ای برویم گشود و گفت:بسیار خوب مستقیما بمنزل نوری میریم.
در سالن فرودگاه لحظه ای ایستادم ...انگار همین چند روز پیش بود که من و مهران نوری و بهرام را در این فرودگاه مشایعت میکردیم...
نوری با آن چهره زیبا و دلنشین و آن اندام بلند و کشیده و آن صمیمیتی که در چشمانش میدرخشید در حالیکه سینه اش از امید به آینده و هیجان عشق متورم شده بود همه را مهربانانه در آغوش میکشید و بوسه خداحافظی رادر گونه ها مینشاند !ایا آنروز من میتوانستم تصور چنین وقایع مدهشی را بکنم؟...نه!...نه!این غیر ممکنست!مهران دستم را کشید و گفت:عزیزم وقتتو هدر نده شاید بتونیم اونارو تا فردا راهی آمریکا بکنیم!
گنگ و گیج همراه مهران راه افتادم ...بیرون هوا ابری بود و دل آسمان از اشک تلنبار بود حس میکردم هوا آنقدر سنگین و تیره است که قلبم را زیر تنفس دشوار خود میفشار د در اتومبیلی که ما را به سمت خانه نوری میبرد مهران آهسته در گوشم میخواند...
-مهتا مهتای خوب و مهربونم خواهش میکنم آروم باش...فراموش نکن که تو به دیدار مادر میری...خیال میکنه که دخترش غرق در زندگی سعادتمندانه س...مادری که از هیچی خبر نداره...اون طفلک خیال میکنه دخترش غرق در یک زندگی سعادت مندانه س...خواهش میکنم گریه نکن...سر و صدا نکن...بذار من حرف بزنم...قول میدی؟
-بله عزیزم قول میدم بیچاره نوری...
-آه این چه حور قولی بود تو که داری گریه میکنی
-نه عزیزم...مطمئن باش خودمو کنترل میکنم.
اتومبیل ما جلوی خانه زیبای نوری متوقف شد ما با قلبی که زیر فشار اندوه و اضطراب نفس نفس میزد دگمه زنک را فشردیم.مستخدم در ار باز کرد مادر و پدر نوری در آن صبح جمعه در حیاط خانه با گلها ور میرفتند...همینکه چشم مادر نوری بمن افتاد با آن اندام ظریف و کوچولو پر گشود و بطرفم دوید:
مهتا مهتا خانم عزیزم ...آخ بیا تو بغلم که تو بوی نوری عزیزم رو میدی...با تمام قدرتی کهدر خود سراغ داشتم جلو ریزش سیل اشکهایم را میگرفتم...مادر نوری مرا رها نمیکرد...مرا میبوسید...میبویید و حرف میزد...
-نگاه کن ما چقدر تنهاییم ...دو تا مرغ پیر که از مال دنیا فقط یه دختر داریم که اونم ما را تنها گذاشت و رفت...آخ بمیرم برای دخترم...دارم ازش بدگویی میکنم...خیلی هم خوب کرد رفت...از قدیم گفتن کبوتر با کبوتر باز با باز ...اون جوونه باید پرواز کنه باید از زندگیش لذت ببره...خوب من اصلا با مهران خان سلام علیک نکردم ...منکه پسر ندارم...مهران و بهرام پسرای من هستن...
بعد پدر نوری که مشغول صحبت با مهران بود با آن چهره متشخص و موهای نقره گون جلو آمد دستم را گرفت و روی آن بوسه زد و با همه صمیمیتی که میتوان در یک مرد سارغ داشت گفت:خوب کردیم بدیدن ما اومدین نمیدونین چقدر جای نوری خالیه...
حس میکدم دیگر نمیتوان خودمو کنترل کنم میخواستم با تمام قدرت فریاد بزنم...
-مرغهای پیر بیچاره...بلتد شید بطرف نیویورک پرواز کنین...بچه تون تو قفس داره آخرین نفسهارو میکشه...نجاتش بدین...
مهران مدام با نگرانی بمن نگاه میکرد و دستم را میفشرد و من التماسهای او را از راه فشار های انگشتانش میشنیدم...
آن زن و شوهر خوب و مهربان ما را بداخل سالن بردند همه چیز در آنجا مرتب تمیز و درخشان بود...و آن دو پرنده پیر مدام در اطراف ما میچرخیدند و حرف میزدند
-خوب مهتا جون از نوری مرتبا نامه داری...
-بله خانم مرتبا برای همین خدمتتون رسیدم که...
-خوب که چی...
مهرات بلافاصله رشته کلام را از من گرفت و گفت:ما مخصوصا خدمت رسیدیم که...چون مسئله ای بود که...
ناگهان خنده از روی لبان مادر نوری پرید چشمان پدرش برقی زد و هر دو با هم پرسیدند:چه موضوعی؟
-آه خبر مهمی نیس...نوری کمی مریضه...یعنی بستریه...
سپاس شده توسط:
#37
فصل ۱۰ (۸)
من مضطربانه به چهره مادر نوری که انگار از هول و وحشت کوچک و در هم فشرده شده بود خیره خیره نگاه میکردم .

-خواهش میکنم نگران نباشید چیز مهمی نیست ولی اگه شما سری به نوری بزنید خیلی خوبه.
مادر نوری از توی جیب پهراهنش نامه ای که دیروز همراه با نامه ما دریافت کرده بود با شتاب بیرون کشید و گفت:معذرت میخوام این نامه دیروز ار نوری رسیده تو این نامه هیچی ننوشته نگاه کنید بعد انگار این نامه را ۲۰ ۳۰ بار خوانده تقریبا از حفظ شروع به خواندن کرد:
مادرم مادر نازنینم سلام پاپای خوبم پاپای بسیار عزیزم درود انقدر شماها خوبین که نمیدونم چی خطابتون کنم دستهای هر دو تون را میبوسم دختر بدتون رو ببخشید که دیر به دیر بهتون نامه میده باور کنید خیلی گرفتارم گرفتاریهای دانشکده شوهرداری خانه داری آنقدر زیاده که نمیرسم مرتبا براتون نامه بنویسم مخصوصا اگر چند روزی بازم نامه هم دیر شد ورا ببخشید چون امتحانات نزدیکه و من خیلی گرفتارم .
مادر نوری با هیجان نامه تنها دخترش را میخواند و من از ته دل دعا میکردم که نامه های ما همه دروغ و پوچ باشه و فقط این نامه نامه حقیقی نوری باشد .
مهران تحمل کرد تا نامه نوری تمام شد و آنوقت با لحن مودبانه ای گفت :خوب من خیلی معذرت میخخوام که شما را ناراحت کردم ولی من و من مهتا دوست نوری هستیم دوست شما هستیم و سکوت ما ممکنه به ضرر جان نوری تمام بشه نوری مریضه و ظاهرا با بهرام اختلاف داره و مطلقا به بیمارستان و دکتر معالجه نمیکنه مادر نوری گریه کنان گفت:نه آقا باور نمیکنم این نامه دخترمه پدر نوری که کاملا نگرانی عمیق ما را حس کرده بود سخن همسرش را مودبانه قطع کرد و خطاب به مهران گفت:خواهش میکنم ما را روشنتر بفرمایید .مهران نگاهی بمن انداخت و بعد گفت:من فکر میکنم بهتره شما همین فردا به نیویورک پرواز کنید نوری بشما احتیاج داره .
مادر نوری دیگر حرف نمیزد اندام ظریف او انگار که هزار مرتبه کوچکتر شده بود و در عمق مبل بزرگشان فرو رفته بود و من بزحمت صدای هق هق گریه اش را میشنیدم و مهران همچنان حرف میزد.
-بله لازمه که شما همین فردا حرکت کنید مثل اینکه نوری و بهرام سخت با هم اختلاف دارن و هیچکش نیست که به نوری کمک کنه.
پدر نوری از جا بلند شد بطرف تلفن رفت شماره ای را گرفت و صحبت کرد و بعد بطرف ما برگشت .
-من دوستی در اداره گذرنامه دارم اون قول داده که ۲۴ ساعته بعنوان اضطراری گذرنامه ما را آماده کنه فردا صبح هم بلیط میگیریم و یکشنبه پرواز میکنیم.
مادر نوری وحشتزده گاه گاه به شوهرش نگاه میکرد و بعد از جا بلند شد و محکم مرا در آغوش گرفت .
-آه نوری من نوری بیچاره من تو سرزمین غربت چی میکشه ؟
و من اینبار گذاشتم که اشکهایم که آنهمه دربند کشیده بودم آزادانه فرو ریزد .
یکشینبه صبح من و مهران آن پدر و مادر وحشت زده و نگران را که هنوز هیچ چیز نمیدانستند بدرقه کردیم و بعد با همه اضطرابها دلهره ها و امیدها به انتظار نشستیم.
در خلوت اتاق کوچکم آخرین برگه دفتر یادداشتهای مهتا را بر هم میگذارم و سعی میکنم قطرات اشک را به آرامی از صورتم بگیرم حس میکنم موجودی به آرامی در اتاقم راه میرود من صدای پای او را میشنوم صدای کفشهای غمگین عشق بر پهنه هستی و آنچه که نامش را زندگانی گذاشتیم.بدیوار تکیه میزنم تا به شیراز و به آن لحظه لحظه ای برگردم که مهتا آن دخترک مهربان و احساساتی روبرویم نشسته و برایم حرف میزند و آخرین سطور این داستان در خاطرم نقش بست .
بله آقا این نامه آخرین نامه ای بود که من و مهران از نوری داشتیم و بعد همانطور که خواندید ما به تهران رفتیم و بهر ترتیب که بود پدر و مادر نوری را روانه آمریکا کردیم و بعد از آن بمدت یکهفته از همه چیز بی خبر بودیم توی این مدت من و مهران کاملا ناامید و افسرده بودیم آنسال ما نه عید را فهمیدیم و نه زیباییها و نه لطف و طلیعه بهار را .
من خوب میدانستم به پایان ماجزا نزدیک میشویم اما نمیدانستم چطور و چگونه؟
آیا پدر و مادر نوری موفق میشن نوری را از چنگال بهرام نجات بدن و با خودشون به تهرون برگردونن؟آیا اونا به موقع میرسن؟
اغلب وقتی تو اتاقم تنها میشدم برای غریبیها و ناکامیهای نوری اشک میریختم .و از خود میپرسیدم چرا؟چرا باید دو انسانی که تا مرز هستی و نیستی به یکدیگر عشق میورزیدند قاتل هم باشند ؟
چرا باید نوری به این راضی باشد که از رنج عشق بمیرد ؟آیا پایان این همه پرده های رنگارنگ و نقشهای آسمان زیبای عشق باید انقدر غم انگیز باشد ؟
میدانید آقا من تقریبا تمام آثار عاشقانه دنیا را خوانده ام با رنجها و غمهای عشق اشنایی عمیقی دارم اما هرگز نخوانده و نشنیده بودم که آدمی از شدت عشق زیر شدیدترین شکنجه ها به آستانه مرگ ببره و در آنحال دیوانه وار به او بپیچه و مثل زنبور آخرین قطرات شیره هستیه معشوق خودشو بمیکه !
نه این برایم باور کردنی نبود ولی حقیقت داشت بهرام میخواست پرنده محبوب خودشو در قفس عشق خشک کنه و برای همیشه شوق پرواز را در او بکشه .
ولی من امیدوار بودم و هر روز هزار بار از خدای خود میخواستم که پدر و مادر نوری بموقع زندگی تنها دختر را با زندگی نجات بدن .
منکه روبروی مهتا روی نیمکت سپید باغ ارم نشسته بودم با هیجان پرسیدم :خوب موفق شدند؟
و بعد حس کردم که چشمانم را به وسعت همه کائنات گشوده ام تا ببینم از دهان مهتا چه خواهم شنید مهتا دهانش را گشود و گفت:آنچه براتون نقل میکنم از زبان مادر نوری است .
-بسیار خوب بگو.
-مادر نوری در بازگشت برایم تعریف کرد که...
-وقتی وارد نیویورک شدیم ساعت ۸ شب بود طبق آدرسی که در پشت پاکتهای نوری بود مستقیما به آردس نوری مراجعه کردیم ولی هر قدر در زدیم هیچ کس در را باز نکرد من داشتم از ضعف و نگرانی غش میکردم ولی پدر نوری بمن دلداری میداد و میگفت:همین که اینا خونه نیستن جای امیدواریه و نشون میده که کاملا سالم و سرحال هستن و هردوشون برای گردش از خونه بیرون رفتن خوب میرویم فردا صبح می آییم .
من فریاد کشان گفتم:آخه ساعا ۱۰ شب کجا ممکنه رفته باشن نه همینجا میمونیم تا پیداشون بشه.
ولی شوهرهم خیالش راحت شده بود و آنقدر اصرار کرد تا ما برای پیدا کردن هتلی در همان نزدیکیها آپراتمان دخترم را ترک کردیم با اینکه اندکی خیالم راحت شده بود اما تمام شب کابوس میدیدم .تمام شب گریه میکردم و سپیده صبح پدر نوری را بیدار کردم و گفتم:بلند شو دیشب هر کجا رفته باشن برگشتن و حالا خونه هستن میترسم ساعت ۸ دوباره از خونه بیرون برن.
پدر نوری که معلوم بود مثل من تا صبح گرفتار هزار کابوس بوده و چشماش از بیخوابی پف کرده بود با شتاب خودشو آماده کرد و ساعا ۷.۵ صبح بود که ما زنگ آپارتمان دخترم را بصدا در آوردیم اولین زنگ دومین زنگ سومین زنگ بیجواب بود داشتم از نگرای سکته میکردم که صدای پایی شنیدم بعد صدای بهرام از پشتدر بلند شد که به انگلیسی پرسید کیه؟
من و پدر نوری هر دو تقریبا با هم فریاد زدیم :ما هستیم پدر و مادر نوری بهرام جان در رو باز کن.
به اندازه ۵ دقیقه سکوت شد من وحشت زده به پدر نوری نگاه کردم ولی او گفت:لابد دارن لباس میپوشن وضعشون رو کرتب میکنن خواهش میکنم انقدر منو هل نکن سرانجام بهرام در رو بروی ما باز کرد پدر نوری دستش را برای در آغوش کشیدن بهرام گشود و بهرام ناگهان بگریه افتاد و خودشو توی بغل پدر نوری انداخت من شیون کنان بداخل آپارتمان دویدم و فریاد زدم نوری نوری عزیز دردونه من کو؟نوری من جواب بده...
توی هال از نوری هیچ خبری نبود اما لباسهایش اینجا و آنجا آویزان بود سراسیمه و گیج و منگ بطرف اولین اتاقی که بر سر راهم قرار داشت دویدم آه خدایا چه میدیدم نه!آن نوری نبود اون یه اسکلت بیجون بود که روی بستر افتاده بود چشمانش بسته بود اما وقتی سر و صدای مرا شنید دستهایش تکون خورد من خودم را روی دخترم انداختم و شیون کنان صدایش زدم :نوری دخترم دختر نازم چه بلایی بر سرت اومده تو رو خدا چشماتو باز کن میخوام با او چشمهای قشنگت بمن بگی که زنده ای و از دیدن من خوشحالی...پاشو عزیزم پاشو بمادرت خوش آمد بگو .من برای دیدن تو به نیویورک اومدم...
یه وقت حس کردم دست نوری مثل یه تیکه آتش رو دستم افتاد...برگشتم و به پدر نوری و بهرام که بالای سرم ایستاده بودند خیره شدم و بعد فریاد زدم:او منو شناخت...نگاه کنید دست منو گرفته!خدای من بر سر دختر بیچاره م چی اومده!
حس کردم لبهای نوری تکون میخوره...گوشم را بدهانش چسباندم خدایا از اون لبای درشت و قشنگ که همیشه مثل عقیق سرخ بود. فقط به پوست خشکیده و زرد رو دندونا افتاده بود...صداش مث اینکه از ته چاه میومد...
-ما...د...ر...
پدر نوری مرا از روی جسد نیمه جان دخترم بلند کرد و در یک لحظه پتو را از روی درخترش کنار زد خدایا چه میدیدم...
یک پای نوری مثل کنده یه درخت باد کرده و سیاه روی بستر افتاده بود من بسر و صورت بهرام چنگ زدم و فریاد کشیدم:بر سر دخترم چی اومده...بیرحم بی انصاف! چرا اونو به بیمارستان نبردی ؟پاش چی شده؟
صدای آمرانه پدر نوری مرا بخود آورد:زن!خواهش میکنم ساکت باش حالا وقت این حرفا نیس!ما باید فورا نوری را به بیمارستان برسونیم.
و بعد رو به بهرام و گفت:بهرام خواهش میکنم!اگه اتومبیل داری زود جلو در آماده کن تا من دخترمو از آسانسور پایین بیارم.بهرام بدون اینکه یک کلمه حرف بزند بطرف در خروجی ساختمان رفت و پدر نوری خم شد و دخترم را از روی بستر بلند کرد و در آغوش گرفت و بطرف در براه افتاد و من پشت سر شوهرم و دخترم با صدای بلند گریه میکردم و میرفتم...
-خدایاخدایا تو بزرگی تو هر چه بخواهی میتونی بکنی دخترمو نجات بده من فقط همین یه دختر رو دارم ...خواهش میکنم اونو از من نگیر...خواهش میکنم در تمام طول بیمارستان من گریه کنان با خدای خودم راز و نیاز میکردم انگار که در اتومبیل نبودم حتی نمیدونم در کجا بودم ...فقط یکپارچه دعا شده بودم.
در بیمارستان اولین کاری که کردن نوری را زیر چادر اکسیژن بردند .من بزحمت فهمیدم که دکتر کشیک بیمارستان گفت:خیال نمیکنم امیدی باشه ولی ما باید بدونیم بر سر این دختر چی اومده یک نفر بدون شک اونو شکنجه داده.
منف ریاد کشان بهرام را با دست نشان دادم و گفتم:ای بی انصاف ای بیمروت ای آدم کش.
بهرام همانطور صاف و مستقیم جلو در ایستاده بود پزشک بیمارستان بمن و پدر نوری و بهرام نگاه میکرد.پدر نوری که سالها در خارج بوده و خیلی خوب زبان میداند گفت:صبر کن آقای دکتر ما باید از خودش بپرسیم.
آنوقت همه در اطراف چادر اکسیژن جمع شدیم ...خدای من دختر خوشگل و زیبای من دختری که چشم و چراغ یک شهر بود حالا مثل یک اسکلت توی بستر افتاده بود من کنار بستر نوری زانو زدم و دستهامو به آسمون بلند کردم.
-خدایا دخترمو نجات بده خدابا دخترمو بتو میسپارم!انگار که اکسیژن دوباره جان تازه ای بتن دخترم دمیده بود همینکه صدامو شنید دستهاشو تکون داد چشماشو به زحمت باز کرد من فریاد زدم:-دخترم دخترم زنده شد .خدایا از تو متشکرم ...خدایا کمک کمک .
صدای نوری زا بزحمت شنیدیم که گفت:مادر بهرام بیتقصیره من از عشق میمیرم.
من فریاد زدم نه!این حرف درست نیست دخترم هذیون میگه اونو شکنجه دادن.تموم تنش کبوده پاشو شکستن اونو عمدا به دکتر نبردن!
یک بار دیگر لبهای نوری تکون خورد و اینبار به انگلیسی گفت:آقای دکتر بهرام تقصیری نداره من من...
و دیگه نتونست حرفی بزنه لبهاش رو هم افتاد ولی هنوز نفس میکشید سینه ش بالا و پایین میرفت.
من بطرف پدر نوری برگشتم و بعد هر دو بطرف بهرام برگشتیم.بهرام نبود برای اولین بار در تمام مدت عمر زناشویی بر سر شوهرم فریاد کشیدم.
-بی عرضه بی عرضه قاتل فرار کرد اونو بگیر.
شوهرم مرا بغل زد و بعد هر دو به اشاره دکتر از اتاق بیرون رفتیم.پشت در اتاق و در سکوت خفه بیمارستان من و شوهرم از شدت اندوه به ارامی اشک میریختیم.ما هیچ چیز نداشتیم که به یکدیگر بگوییم ۱۰ دقیقه بعد دکتر از اتاق خارج شد و وقتی بمقابل ما رسید گفت:متاسفم خیلی دیر شده.
آنوقت ما دو نفر در آن بیمارستان و آن شهر بیگانه و غریب مثل دو درخت ژیر رویهم افتادیم و هر دو صدای شکستن ساقه زندگی خود را شنیدیم بله ما هم بادخترمون مردیم و اگر می بینید که امروز جلوی شما نشسته ایم و حرف میزنیم فقط سایه ای از ماست.
وقتی مادر نوری ژایان این ماجرا را برایم تعریف کرد از جا بلند شد و بطرف میزی رفت که یک جفت کفش خانه و راحتی روی آن بچشم میخورد .مادر نوری آن کفش را بطرز غم انگیزی کج و سر بالا شده بود از روی میز برداشت و بوسید و گفت:من از این سفر فقط همین کفشها را با خودم سوغات آوردم کفشهای غمگین بچه م...
بی اختیار گفتم:کفشهای غمگین عشق.
*****************
مهتا چشمان سرخ شده از اشکش را برویم گشود و گفت:آقای نویسنده دیگه هیچی ندارم که به شما بگم هیچی.من با صدایی که در بغض میشکست پرسیدم:بهرام چه شد؟
-پدر و مادر نوری دیگر هرگز او را ندیدن شاید هم همانطوریکه میخواست حالا با جسد خشک شده پرنده در سرزمینهای دور دست زندگی میکنه!هیچکس از او خبری نداره!
-از او شکایتی نکردن؟
-نه پدر نوری مخصوصا بمن گفت:من هرگز تنها وصیت دخترم را زیر پا نمیگذارم هرگز.
حالا که به آخرین لحظه های پایان این سرگذشت می اندیشم انگار که صدای نوری است که در گوشم میپیچد.
هیچ چیز شورانگیزتر از آن نیست که انسان در پیش پای معبود و محبوب خود آخرین نفس را بکشد و برای همیشه ب ابدیت به پیوندد.
خوب حالا من آماده ام از سفری که در پیش دارم هیچ وحشتی ندارم .من با عشق میمیرم.

پایان
سپاس شده توسط:


چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
62 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۰۲-۱۲-۹۵, ۱۰:۳۱ ب.ظ)، nafas (۲۹-۰۲-۹۵, ۰۲:۱۴ ب.ظ)، sadaf (۲۳-۰۵-۹۷, ۰۱:۰۸ ب.ظ)، lovestory (۲۰-۰۱-۹۶, ۱۱:۱۵ ق.ظ)، سمیرا (۱۲-۰۹-۹۵, ۱۰:۴۶ ب.ظ)، مامان زهرا (۰۳-۰۳-۹۶, ۱۲:۲۰ ق.ظ)، اhaleh (۲۵-۰۴-۹۴, ۰۵:۳۵ ب.ظ)، "MJ" (۰۲-۱۲-۹۵, ۱۰:۳۶ ب.ظ)، farnoosh17 (۲۶-۰۵-۹۴, ۰۳:۳۲ ق.ظ)، پیتون (۲۹-۰۸-۹۴, ۱۲:۳۱ ب.ظ)، hojat52 (۲۳-۰۹-۹۴, ۰۷:۱۸ ب.ظ)، sima59 (۰۹-۱۰-۹۵, ۱۱:۳۳ ب.ظ)، maryam-zh (۱۱-۰۳-۹۵, ۰۱:۲۷ ب.ظ)، عسل6 (۱۶-۰۵-۹۶, ۰۸:۰۸ ب.ظ)، zahra_ayyar (۲۹-۰۳-۹۶, ۰۹:۲۰ ب.ظ)، ariana1365 (۱۰-۰۳-۹۵, ۰۲:۱۵ ب.ظ)، Rahi (۱۶-۰۴-۹۵, ۰۱:۱۶ ب.ظ)، Maman ali (۰۴-۰۳-۹۵, ۱۲:۳۱ ق.ظ)، سی سی (۰۴-۰۳-۹۵, ۱۱:۴۷ ق.ظ)، الهه3046 (۲۰-۰۴-۹۵, ۱۰:۲۳ ق.ظ)، atashak (۱۵-۰۴-۹۵, ۰۴:۳۴ ق.ظ)، manam (۳۰-۰۳-۹۵, ۱۱:۳۴ ق.ظ)، Makan (۲۷-۰۹-۹۵, ۱۰:۳۸ ب.ظ)، Mona.farajii (۰۳-۰۴-۹۵, ۱۲:۴۴ ق.ظ)، hasti22 (۱۶-۰۶-۹۵, ۰۱:۲۱ ق.ظ)، aliasghar 007 (۱۸-۰۴-۹۵, ۰۵:۰۷ ب.ظ)، میترابانو (۱۴-۰۴-۹۵, ۰۱:۴۰ ق.ظ)، Tehran (۰۲-۰۱-۹۶, ۰۵:۳۶ ب.ظ)، اسمانی ها (۱۹-۰۹-۹۵, ۱۰:۵۷ ق.ظ)، hasandav (۱۰-۰۵-۹۵, ۱۱:۲۵ ب.ظ)، 4699821758 (۲۸-۰۵-۹۵, ۱۲:۱۰ ب.ظ)، گیاه (۱۳-۱۱-۹۵, ۰۴:۰۱ ب.ظ)، Sahar1974 (۳۱-۰۵-۹۵, ۰۷:۲۰ ب.ظ)، گلمن (۱۵-۰۸-۹۵, ۰۹:۰۷ ق.ظ)، 95mehrnaz (۰۳-۰۵-۹۶, ۱۱:۰۷ ق.ظ)، دخترعلی (۰۲-۱۲-۹۵, ۱۰:۴۲ ب.ظ)، Bahar_mi (۱۰-۰۷-۹۵, ۱۲:۴۷ ق.ظ)، کاسپین (۱۴-۱۱-۹۵, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، Shamsi (۲۰-۰۸-۹۵, ۰۸:۱۷ ب.ظ)، مل مل (۲۰-۰۱-۹۶, ۱۰:۲۴ ب.ظ)، سایه1998 (۰۳-۱۱-۹۵, ۰۱:۱۹ ب.ظ)، اداک (۰۴-۱۰-۹۵, ۰۸:۳۱ ب.ظ)، آبجی بزرگه (۲۸-۰۹-۹۵, ۰۷:۰۱ ب.ظ)، Yaasamiin (۱۸-۱۱-۹۵, ۰۴:۱۴ ب.ظ)، یاس امینالدوله (۱۱-۰۴-۹۶, ۰۹:۵۰ ب.ظ)، Nara (۰۹-۰۷-۹۶, ۰۲:۱۲ ب.ظ)، !!Tina!! (۰۲-۱۲-۹۵, ۱۰:۳۹ ب.ظ)، مه یاس (۲۱-۱۲-۹۵, ۰۴:۲۳ ق.ظ)، Elesa (۱۰-۱۰-۹۶, ۰۶:۰۴ ب.ظ)، دیان (۰۱-۰۳-۹۶, ۰۴:۱۱ ب.ظ)، خورشید طلایی (۲۵-۰۴-۹۶, ۰۵:۴۳ ب.ظ)، taranomi (۱۲-۰۸-۹۶, ۱۱:۳۷ ب.ظ)، anahita5961 (۰۹-۰۳-۹۶, ۱۱:۴۷ ب.ظ)، هاجر (۱۴-۰۳-۹۶, ۱۰:۲۵ ب.ظ)، ساوانا (۲۸-۰۴-۹۶, ۱۱:۴۶ ق.ظ)، vajiheh88888888 (۲۷-۰۹-۹۶, ۰۳:۴۰ ب.ظ)، kkkk (۰۵-۰۶-۹۶, ۱۰:۱۸ ق.ظ)، مهدا امیری (۲۶-۰۶-۹۶, ۰۱:۳۷ ب.ظ)، احسانه (۱۹-۱۰-۹۶, ۰۶:۱۷ ب.ظ)، khanomi (۱۷-۱۲-۹۶, ۰۸:۰۴ ب.ظ)، shirin_m_55 (۰۲-۰۳-۹۷, ۰۸:۲۶ ب.ظ)، ستاره آبی (دیروز, ۰۲:۰۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان