اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
زمان کنونی: ۳۰-۰۱-۹۸، ۰۱:۳۰ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: دخترعلی
آخرین ارسال: دخترعلی
پاسخ 124
بازدید 5134

امتیاز موضوع:
  • 2 رای - 3.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
سکوت و سرمای هوا برایشان آزار دهنده نبود وقتی که با قلب و روحی گرم، از بودن کنار هم آرامش می‌گرفتند.
هرمزسکوت را شکست.
-پیرمرد و پسر نوجوونش با اُلاغشون راهی روستای همسایه بودن...
رویا چشمانش را باز کرد وسرش را برگرداند تا صورت هرمز را ببیند.
-بین راه، مردی اعتراض می‌کنه که هر دو سوار حیوون زبون بسته هستن و حیوون رو می‌کشن... پسر نوجوون پیاده می‌شه.
کمی جلوتر یه نفر دیگه به پیرمرد اعتراض می‌کنه که چرا کودک آزاری می‌کنه و خودش راحت‌طلبه.
پیرمرد پیاده می‌شه و پسرشو سوار می‌کنه.
رویا داستان را به خاطر آورد و ترجیح داد ادامه‌اش را با صدای جذاب بشنود.
هرمز خیره در چشمان دوست‌داشتنی با آرامش ادامه داد:
... کمی که دور می‌شن مردی دیگه به پسر پرخاش می‌کنه که چرا مراقب پدر پیرش نیست و داره به پیرمرد جفا می‌کنه.
پسرک پیاده می‌شه و.. (نفس گرم و عمیقش گونه‌ی رویا را گرم کرد) حالا یه اُلاغ بودو دو نفر که کنارش پیاده راه می‌رفتند.
نفربعدی اونها رو احمق و دیوونه می‌خونه که از اُلاغ استفاده نمی کنن.
خود را جلو کشید و دست روی گونه‌ی رویا گذاشت.
-می‌بینی هر کاری بکنی کسی پیدا می‌شه که سرزنشت بکنه... باید تو زندگیت خودتو نبازی و جلو بری و اِجازه ندی حرف دیگران متوقفت کنه... اَگه به کارت اعتقاد و اعتماد داری جلو برو.
دوستات اَگه صادق باشن و دوستیشون خالص باشه هیچ وقت تنهات نمی‌ذارن...
لبخندی اُمید بخش، نقش صورت و جان دختر جوان شد.
آهی عمیق و بلند پر از آرامش کشید و گفت:
-درست می‌گی، اَگه صادق باشن منو تنها نمی‌ذارن و اذیتم نمی‌کنن... آروم شدم.
به سرعت صورتش را جلو برد و بر روی گونه‌ی خنکِ روشن وتمیز باشکوه عاقلش بوسه ی پر مهری نشاند.

***
فرشته با حسرت به زوج جوانی که به فاصله‌ی چند نفردر صف اول کنسرت بنیامین بهادری نشسته بودند، خیره شد.
از دیدن دستان گره خورده‌ی آنها غمگین نگاهش را گرفت و سعی کرد با بغض گلو مقابله کند و چشمان سبز وسرخش را به آنها ندوزد.

♫♫♫
بنیامین با صدای شیرین و دلبرانه‌اش خواند:
نگارم، گرفتارم، به رفتارت پریزاد دچارم ، گرفتارم، گرفتاره
نگارم، گرفتارم به رفتارت پریزاد دچارم، گرفتارم گرفتارت
دچارم به سحر پری خانه ات، به افسون نامت به افسانه ات

در میان جیغ ها و اِبراز علاقه وهیجان دختران وپسران طرفدار بنیامین، چشمان فرشته پر از اَشک شد.
هرمز دست دختر چشم سیاه را بالا برده و می‌بوسید.
خوشحال شد تنها آمده و قرار نیست برای کسی از حال زارش بگوید.

♫♫♫
به جادوی چشمانه می خانه ات، جانه من، جانه جان
چنان تو آتشی زیبا مشی، نادیده چشمانم، چو گویی شعله‌ای سر میکشی تو از گریبانم
اگر آشفته ام، حرفی به تو، ناگفته ام جانم، پریزادم غریبم، آدمیزادم، مرنجانم

هرمز و رویا بی‌خبر از عمق درد دختری که نمی‌توانست از آنها چشم بگیرد، با خنده زیر گوش هم حرف می‌زدند و شیطنت می‌کردند.
رویا خندان زیر گوش عزیز‌دلش گفت:
-ناراحت نمی‌شی منم سوت بزنم؟
هرمزخندید و گفت:
-کوچولوی من باش و سوت و جیغ بکش.
رویا خندید و گفت:
-من کوچولو نیستم.
سوت‌های بلند رویا، هرمز را به خنده انداخت.
-تو چقدر شیطونی دختر... گفته باشم منم می‌تونم حسودی کنم خانم کوچولو.
رویا برای چندمین بار دست هرمز را نوازش کرد و گفت:
-مگه شاه به رعیت حسودی می‌کنه باشکوه من؟
-تا وقتی باشکوه تو باشم به هیچی حسادت نمی‌کنم کوچولوی من.
از حرص خوردن رویا و حساسیتش نسبت به این کلمه لذت می‌برد.

♫♫♫
نگارم گرفتارم به رفتارت پریزاد دچارم گرفتارم گرفتاره گرفتارت
نگارم گرفتارم به رفتارت پریزاد دچارم گرفتارم گرفتارت
دچارم به سحر پری خانه ات به افسون نامت به افسانه ات
به جادوی چشمانه می خانه ات جانه من جانه جان
چنان تو آتشی زیبا مشی نادیده چشمانم چو گویی شعله ای سر میکشی تو از گریبانم
اگر آشفته ام حرفی به تو ناگفته ام جانم پریزادم غریبم آدمیزادم مرنجانم

فرشته زیر لب گفت:
-چرا هیچ وقت منو ندیدی؟
وقتی میان سوت و فریادهای بلند، موزیک ترانه‌ی بعدی بلند شد.
♫♫♫
اگه از پیشه من دوری، به این دوری تو مجبوری
میدونم زنده ای اما میدونم زنده در گوری، به دام افتادی بدجوری
میری یک گوشه میشینی و پنهون اشک میریزی
میدونم مثه پاییزی که رفته نور از اون چشمای خوش رنگت
میدونی یک نفر تنگ غروبا میشه دلتنگت، کجایی ماه زندونی

قطرات اَشک روی گونه‌هایش ریخت.

نمیبینم اما میدونم گیری ، اما میدونم درگیری، میدونم همین روزا تو میمیری
آخه داره قلبم میگه، دیگه واسه همیشه از دستای من میری
نمیبینم اما میدونم گیری، اما میدونم درگیری، میدونم همین روزا تو میمیری
آخه داره قلبم میگه، دیگه واسه همیشه از دستای من میری

فرشته دیگر طاقت نیاورد. با چشمان خیس و قلبی شکسته خود را به اتومبیلش رساند.
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
بی هدف خاصی اتومبیل را به جلو راند. چشمانش خیابان و چراغ راهنما را می‌دید و مغزش اَنباشته ازخاطرات چشم آبی ساکت ومرموزی بود که هیچ وقت او را ندید.

برای اولین بار او را پنج سال پیش در فرودگاه دید.
دختر پانزده ساله‌ی سرکشی بود که ناراضی همراه پدرومادرش برای اِستقبال از پسرخاله‌ی همیشه غایبش به فرودگاه رفته‌بود..
آرش را از تعریف‌های مادر و عکس‌ها می‌شناخت و تا حالا از نزدیک او را ندیده بود.
مادر او را سرزنش می‌کرد که اَخم‌هایش را باز کند و پدر با لبخند کلاه سویشرت زرد-نارنجی را روی سرش کشیده و گفته بود به خاطر مادر وخاله تحمل کند.
دختر لوس با بدخلقی کلاه گشاد را از روی موهای کوتاه و سیخ سیخی پایین کشید.
-ول کن بابا... با این موها فکر می‌کنن پسرم.
پدر مانند همیشه خندیده بود و کوتاه آمده بود.
با دیدن خاله و شوهرخاله‌اش که همیشه عمو خطابش می‌کرد، کمی اَخم‌هایش را جمع کرد. جدیت و متانت عمو‌فرهاد همیشه او را وادار می‌کرد مراقب رفتارهایش باشد.
با گوشی هم زمان با گروه سه نفره‌ی دوستانش مشغول شد.
-فریبا فردا امتحان داریم؟
-نه.
-فرزاد فردا میای بریم دوچرخه‌سواری؟
-آره... سیخ سیخی...
-جوجه تیغی منم میام... کی بریم؟
-رضا حوصله‌ی تورو ندارم... با فرزاد و فریبا مشغول سرویس کردن هم می‌شین.
-قول می‌دم پسر خوبی باشم.
-توله سگ تومی دونی خوببببببببببببببببببب چطور نوشته می‌شه.
-هه... اینجوری... زاقارتتتتتتتتتتتتت.
ضربه‌ای به بازویش خورد.
-اومدن.
با طعنه گفت:
-چشمت روشن مامان پسر ندیده.
با دیدن مرد جوانی که با چشمان و موهای هم رنگش خاله آذر را بغل می‌کرد جلو رفت.
منتظر ماند تا بازار بوسه تمام شود. مرد جوان، شیک و زیبا بود و چشمانش پر از شیطنت شد وقتی پرسید:
-این عروسک رو به زور از رختخواب بیرون کشیدین؟
فرشته بلند گفت:
-درست گفتی پسر‌خاله.
آرش خندید و موهای کوتاه فرشته را به هم ریخت وگفت:
-با یه بسته شکلات می‌شه یه لقمه‌ت کرد.
قبل از اینکه فرشته اقدامی انجام دهد او را دید. زبانش را غلاف کرد.
مرد جوان شباهت عجیبی به عمو فرهاد داشت!
همان وقار و جدیت و چشمان آبی را!
بی‌اختیار پرسید:
-این کیه؟
-آقا هرمز، پسر عموی آرش جان.
هرمز آغوشش را به عمو و زن عمویش تقدیم کرد و با دیگران به دست دادن محترمانه اکتفا کرد. فرشته تنها سلامی کوتاه و آرام دریافت کرد.
در دل چند ناسزا نثار مرد مغرور کرد. آنها را به تازگی از رضا یاد گرفته بود.
غر زد:
-بریم من خوابم می‌یاد.

چراغ سبز شد . فرشته آهی کشید.
آن شب قبل از خوابیدن او را فراموش کرده بود. کاش هیچ وقت به میهمانی خاله نمی‌رفت.
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط: sadaf ، sadaf ، minaa ، fahemehr65 ، ملکه برفی
خاله آذر دو روز بعد برای ورود پسر دُردانه‌اش میهمانی دوستانه‌ی برپا کرده بود.
میهمانان را فامیل و تعدادی از پزشکان بیمارستان عموفرهاد تشکیل داده بودند.
فرشته برای آن شب برنامه داشت. قرار بود گروه دردسرساز چهارنفره‌ سراغ اتومبیل مدیر مدرسه‌ی فرزاد رفته و آن را داغون کنند.
مدیر فرزاد را به خاطر دعوا و کتک کاری دو روز اخراج کرده بود.
وقتی با اصرار مادر روبرو شد قبول کرد همراهشان برود اما با این شرط که زود از میهمانی بیرون بزنند.
شلوارجین سفید و بلوز مردانه چهارخانه‌ی قرمز با کلاه لبه‌دار سفید پوشش را کامل کرده بود.
خاله آذر گونه‌اش را بوسید و گفت:
-فکر کردم نمی‌‌یای جوجه تیغی.
اَخم کرد و گفت:
-خاله من شکل جوجه‌ تیغی هستم؟
خاله لبخندی زد و به استقبال تازه واردان رفت. میهمانی کسل کننده‌بود. کمترین سن حضار بالای بیست سال بود.
موسیقی ملایم فضا را بیشتر برایش کسالت آور کرد.
به فریبا زنگ زد.
-فری کجایین؟ هنوز نرفتین؟
-منتظر رضا هستیم.
-اَگه تونستم جیم بشم می یام... آخ چه مزه‌ای داره ترکوندن لاستیک‌های پژوی داغون آقا مدیر.
-رضا اومد... فعلا.
صدای خنده‌ی آشنا شنید. سر چرخاند. پدر کنار عموفرهاد و آرش ایستاده بود و به مطلبی که پسرخاله‌ی خوشمزه تعریف می‌کرد می‌خندید.
کلافه سراغ بار نوشیدنی رفت. شیشه‌ی نوشیدنی طلایی رنگ را برداشت. تا حالا این نوعش را ندیده بود.
گوشه‌ای دور از بقیه نشست و با شیشه بالا داد. تمام فرمایشات مسخره‌ی (خانم بودن) مادر را فراموش کرد. یعنی فراموش نکرد، پشت گوش انداخت.
بطری را نگاه کرد. به این سرعت یک سومش را تمام کرده بود!
خندید. احساس گرما و خوشی کرد.
سرو شام اعلام شد. از فکر خوردن غذا حالت تهوع گرفت و دور از چشم دیگران مثل گربه از سالن اشرافی بیرون خزید.
به سمت آلاچیق کوچکی رفت که پشت ساختمان از دید بقیه مخفی بود.
تعادل ایستادن ونشستن نداشت. روی نیمکت دراز کشید و مستانه خندید و بطری را رو به ماه آسمان گرفت و گفت:
-بیا پایین با هم مهمونی بدیم... خوشمزه و یک یکه.
صدای خنده‌اش سایه‌ی را به سویش کشاند.
سایه نزدیک شد و روبه روی دخترک سرخوش ایستاد.
-حالت خوبه؟
فرشته چشمانش را باز کرد با دیدن مردی که پشت به نور بود گفت:
-تو کی هستی؟.. من ماهو دعوت کردم (خندید) آقا ماهه هستی؟... (خندید) بیا با هم بخوریم... بیا.
سایه کنارش رفت و بطری را گرفت و گفت:
-ببینم چی زدی که رفتی فضا.
فرشته بطری را محکم چسبید و گفت:
مال خودمه... ماه خوبی باشی یه قلوپ بهت می‌دم.
حالا زیر نور می‌توانست مرد جدی را ببیند که به چشمش آشنا می‌آمد.
مرد جوان بطری را با حرکتی از دستش خارج کرد وبا دیدن بطری زمزمه کرد:
-کدوم بی‌عقلی اینو بهت داده بچه؟!
فرشته خود را روی نیمکت به سمت جوان سُر داد وشُل گفت:
-اُهوی.. مال خودمه، ردش کن بیاد.
جوان بطری را کناری گذاشت و کنار فرشته روی نیمکت نشست.
دست‌های مزاحم دختر را با یک دست محکم گرفت و با دست دیگر گوشی را جلوی دهان خود گرفت.
-کجا رفتی هرمز؟
-بیا آلاچیق کنار استخر... زود باش.
-چی شده؟
-یه بچه گربه گرفتم که حالش برای به هم زدن مهمونیت عالیه... بیا اینجا... دختر خاله‌ت تا خرخر ه زده.
-لعنتی... اومدم.
فرشته که از درآوردن دست هایش مایوس شده بود، سر روی زانوی مرد گذاشت و باخنده گفت:
-قرار بود با رضا و فریبا بریم لاستیک بترکونیم... خودموترکوندم...
آرش با دیدن حال فرشته از هرمز درخواست کرد مواظبش باشد تا شوهرخاله‌اش را مطلع کند.
یک ساعت هرمز خنده‌های پوچ و هذیان‌‌گویی‌های دختر بچه را تحمل کرد. مجبور شد کمکش کند تا کنار نیمکت بالا بیاورد و لباس‌هایشان را کثیف نکند.
با انزجار صورت دخترک را شست.
پدر دخترک با شرمندگی تشکر کرد و دختر دردسرسازش را بغل کرد.
فرشته پلک‌هایش را به سختی باز کرد و با تکان دادن انگشتانش گفت:
-بای آقا ماهه.
آرش خندید و دست روی شانه‌ی هرمز گذاشت.
-به ورودت با بهترین حالت خیرمقدم گفته شد...(متفکرانه خیره به بطری نوشیدنی اضافه کرد) نمی دونم این زهرماری رو چطور بلند کرده؟
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
فرشته لبخندی محزون زد و نجوا کرد:
-اون زهرماری باعث شد برای لحظاتی آقا‌ماهه رو بکشم پایین و هم‌نشینش بشم. آه خدایا .
از آن شب هرمز چشم آبی، پسرعموی مرموز و ساکت آرش، برادرزاده‌ی عمو‌فرهاد جدی وباوقار در آسمان دلش، ماه شد. ماهی دست نیافتنی.
به یاد داشت که فردایش بدون شرمندگی از رفتار شب قبل می‌خندید و شماره‌ی فریبا را می‌گرفت تا از ماموریت آگاه شود.
فریبا با ناراحتی گفته‌بود که رضا و فرزاد را دستگیر کردند و با التماس خانواده، مدیر از شکایتش صرفنظر کرده‌است.
فرشته با تعجب حس کرد برایش خیلی مهم نیست که چه اتفاقی برای دوستانش افتاده‌ است.
دیدن هرمز بهانه‌ای به دستش داد که بی‌بهانه و با بهانه به خانه‌ی خاله‌ آذر سرکشی کند. اما بیشتر اوقات از دیدن هرمز ناامید می‌شد.
با توجه به نوجوان بودنش سعی می‌کرد با شیطنت و سروصدا جلب توجه کند. دو ماه طول کشید تا فهمید این نوع جلب توجه پسرعموها را از خانه فراری می‌دهد.
وقتی به دنبال تغییر رفتار افتاد که پسرعموها به آلمان برگشته‌‌بودند.
هر سال زمان کمی برای دیدن آقای ماه داشت. آقای ماهی که هیچ کس را نمی‌دید و به هیچ کس جز خانواده‌ی عمویش توجه نمی‌کرد.
دیدار آرش و چسبیدن به او را بهانه قرار می‌داد تا او را ببیند.
اما افسوس که موفق نمی‌شد.
تا زمان دیدن کارت عقد از عمق فاجعه خبر نداشت.
اما دیدن نام زیبای هرمز کنار نام نفرت انگیزرویا بهانه‌ای برای بدخلقی و فریادش شد.
ماه او را دزدیده بودند! مانند کودکی لجباز پای کوبید و اَسباب اتاقش را شکست و فریاد کشید.
کسی از راز دلش آگاه نبود تا آرامش کند.
روز عقد زیباتر از هر دختری بود اما می‌دانست هرمز ملاکی دیگر برای زیبایی دارد. کاش می‌دانست ملاکش چیست تا از همان راه وارد می‌شد.
افسوس . افسوس که هیچ وقت دیده نشد.
با دیدن عروس هرمز در وجود رویا به دنبال چیزی فوق‌العاده گشت اما آن دختر به راستی عادی و دارای زیبایی معمولی بود.
ماهش چه چیزبکری در وجود دختر دیده بود که او نداشت؟!
قطرات اشک صورتش را خیس کرد.
اتومبیل را کنار جاده‌ کشاند . توقف کرد و دستها و سرش را روی فرمان اتومبیل قرار داد.
صدای مرد خواننده تمامی فضای داخل اتومبیل را پُر کرد.

اگه دستم به جدایی برسه
اونو از خاطره ها خط می زنم
از دل تنگ تمومه آدم ها
از شب و روز خدا خط می زنم

اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره ها قیامت میکنم
نمی ذ ارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت میکنم
باشنیدن کلمه‌ی ماه هق هقش شدت بیشتری گرفت .
با گریه گفت:
-من ماه رو برای خودم می‌خواستم اما الان مال یکی دیگه هست... دیگه نمی‌تونم حتی گهگاه نگاش کنم... این عادلانه نیست خدایا...
من سال‌هاست عاشقم و یه نفر از راه نرسیده اونو مال خودش کرد...

وقتی گاهی من و دل تنها می شیم
حرفهای نگفتنی را میشه دید
میشه تو سکوت بین ما دوتا
خیلی از ندیدنی ها رو شنید
قصه جدایی ما آدم ها
قصه دوری ماست از خودمون
دوری من و تو از لحظه عشق
قصه سادگی گمشدمون
اگه دستم به جدایی برسه
اون از خاطره ها خط می‌زنم

از دل تنگ تموم آدم‌ها
از شب و روز خدا خط می‌زنم
اگه دستم برسه به آسمون
با ستاره‌ها قیامت می‌کنم
نمی‌ذارم کسی عاشق نباشه
ماه و بین همه قسمت می‌کنم
فرشته نالید:
-دلم اِمشب شب دلتنگی توست... گریه کن... فریاد بکش و عزاداری کن. فقط اِمشب می‌تونی اینطور دیوونگی کنی از فردا می‌شی همون فرشته‌ی شاد و بی‌خیال همیشگی.
می‌تونی برای همیشه عشق آقا ماه آسمونو تو دلت نگه داری اما اِجازه نداری بی‌قراری کنی ...
کودکانه از خود پرسید:
- می‌تونم گاهی حسادت کنم؟
با چشمان خیس لبخند تلخی زد و ادامه داد:
-نمی‌دونم... ولی خُب داشتن هرمز کم چیزی برای حسادت نیست.
موهای طلایی ریخته روی چشمان خیسش را کناری زد و میان صدای خواننده به واگویه‌های دلتنگیش ادامه داد.
به قدری که تعداد تماس های پدر و مادرش به هفتاد رسید.
-مامان با بچه‌ها بیرونم، دارم برمیگردم.
ماه کامل در آسمان می‌درخشید.
چشمان زیبای سبزش را به ماه دوخت و گفت:
-خداحافظ ماه من... خوش بخت باشی.
خدايا تو ببين 
خدايا تو ببخش

 
پاسخ
سپاس شده توسط: minaa ، ملکه برفی


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان ژاله صفری 62 3,683 ۲۸-۰۱-۹۸، ۰۲:۲۶ ق.ظ
آخرین ارسال: ژاله صفری
  رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان میلا 18 178 ۲۲-۰۱-۹۸، ۱۲:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان دهقانی 27 1,178 ۲۲-۰۱-۹۸، ۱۱:۱۱ ق.ظ
آخرین ارسال: دهقانی
  نبرد عشق | کار گروهی کاربران انجمن ایران رمان helia_L 1 42 ۲۵-۱۲-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  ❤ تاپیک درخواست طرح جلد برای کاربران انجمن ❤ دخترعلی 5 309 ۱۶-۱۱-۹۷، ۰۴:۲۶ ب.ظ
آخرین ارسال: میلا
  رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان اسماء کرمی پور 105 5,441 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۳:۴۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان چاه تنهایی(جلد دوم اتاق دریا) | maryamalikani کاربر انجمن ایران رمان maryamalikhani 45 4,333 ۰۴-۰۹-۹۷، ۰۴:۳۸ ب.ظ
آخرین ارسال: maryamalikhani
  رمان مثل همیشه تنها | Saharnl.ir کاربر انجمن Saharnl.ir 2 204 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۳:۴۶ ب.ظ
آخرین ارسال: Saharnl.ir
  ✘ جلد های آماده شده کاربران انجمن ✘ آیداموسوی 32 4,798 ۰۸-۰۷-۹۷، ۰۱:۰۹ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش
Exclamation درخواست طراحی جلد رمان کاربران سایت sadaf 132 15,395 ۲۲-۰۶-۹۷، ۰۳:۱۵ ب.ظ
آخرین ارسال: نیـایــش

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۱۸-۱۲-۹۷, ۰۲:۱۱ ب.ظ)، sadaf (۲۷-۰۱-۹۸, ۰۱:۱۴ ب.ظ)، khorzo khan (۰۹-۱۱-۹۷, ۰۴:۰۳ ب.ظ)، rmina (۱۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۴۱ ق.ظ)، ملکه برفی (دیروز, ۰۳:۰۸ ب.ظ)، ARMITA (۳۰-۱۰-۹۷, ۰۸:۲۳ ب.ظ)، Kourd74 (۱۶-۱۰-۹۷, ۱۲:۱۸ ب.ظ)، soha-akbari (۲۰-۰۱-۹۸, ۰۴:۲۲ ب.ظ)، Shahriy (۲۳-۰۱-۹۸, ۰۵:۱۸ ب.ظ)، دخترشب (۱۰-۰۱-۹۸, ۱۰:۵۴ ب.ظ)، sadeg1378 (۲۵-۰۱-۹۸, ۰۹:۳۳ ق.ظ)، اسمانی ها (۰۳-۱۱-۹۷, ۰۸:۳۷ ب.ظ)، yade yas (۲۵-۱۱-۹۷, ۰۱:۵۵ ب.ظ)، behnoush (۰۱-۱۰-۹۷, ۱۲:۰۵ ق.ظ)، دخترعلی (دیروز, ۱۱:۲۹ ق.ظ)، نارسیس (۱۹-۱۰-۹۷, ۱۰:۵۴ ق.ظ)، مرادی2 (۱۴-۱۰-۹۷, ۰۳:۰۲ ب.ظ)، !!Tina!! (۲۶-۱۰-۹۷, ۰۸:۱۳ ب.ظ)، ♥هستی♥ (۰۸-۰۱-۹۸, ۱۰:۴۰ ب.ظ)، ماه رو (۰۴-۰۱-۹۸, ۰۲:۲۰ ب.ظ)، آبشار طلایی (۲۷-۱۰-۹۷, ۰۲:۵۵ ق.ظ)، دخی طلا (۱۷-۰۱-۹۸, ۰۷:۰۴ ب.ظ)، maryamalikhani (۲۰-۱۰-۹۷, ۱۰:۲۹ ب.ظ)، alirezaa_shah (۰۶-۰۱-۹۸, ۰۱:۳۶ ب.ظ)، ژاله صفری (۰۳-۱۰-۹۷, ۱۲:۵۳ ق.ظ)، taranomi (۰۸-۱۱-۹۷, ۰۱:۵۱ ب.ظ)، هاموس (۱۴-۱۰-۹۷, ۱۱:۵۰ ق.ظ)، fatemeh100 (۰۱-۰۱-۹۸, ۱۱:۱۲ ب.ظ)، sahar11 (۲۸-۰۱-۹۸, ۰۲:۲۹ ب.ظ)، author (۱۷-۱۲-۹۷, ۱۰:۵۲ ب.ظ)، mtv2625 (۱۲-۱۲-۹۷, ۱۲:۳۴ ق.ظ)، نیـایــش (۲۷-۰۱-۹۸, ۰۳:۰۰ ب.ظ)، لاچین۹۶ (۰۷-۱۱-۹۷, ۱۲:۲۲ ق.ظ)، Hamdam (۲۰-۱۱-۹۷, ۰۳:۵۳ ق.ظ)، صحرا 1374 (۱۶-۱۱-۹۷, ۰۱:۱۰ ق.ظ)، Alisahar (۱۱-۱۱-۹۷, ۰۲:۰۷ ق.ظ)، shfaty (۰۶-۱۱-۹۷, ۱۱:۵۲ ق.ظ)، Banoo59 (۱۴-۱۰-۹۷, ۱۰:۰۳ ب.ظ)، Maman farzane (۰۳-۱۱-۹۷, ۰۳:۱۹ ب.ظ)، zahra asadi (۰۹-۱۱-۹۷, ۱۲:۲۹ ق.ظ)، minaa (دیروز, ۱۲:۵۶ ب.ظ)، دکی جوووون (۱۹-۰۱-۹۸, ۱۲:۵۴ ق.ظ)، Asmanew (۱۶-۰۱-۹۸, ۰۴:۲۰ ق.ظ)، ترلانه (۱۹-۱۱-۹۷, ۱۱:۱۵ ب.ظ)، heaven90 (۲۲-۱۲-۹۷, ۰۸:۳۱ ب.ظ)، Amitis76 (۱۶-۱۰-۹۷, ۱۰:۳۵ ق.ظ)، درخت نخل (۰۳-۱۱-۹۷, ۰۶:۱۸ ب.ظ)، T@r@n€ (۱۳-۱۰-۹۷, ۰۹:۳۸ ب.ظ)، Shaghayegh201 (۰۱-۱۲-۹۷, ۱۱:۲۴ ب.ظ)، Kiyana24 (۲۴-۱۲-۹۷, ۱۰:۴۳ ق.ظ)، Yasamin18 (۱۸-۱۰-۹۷, ۰۹:۴۸ ق.ظ)، اسماء کرمی پور (۱۳-۱۱-۹۷, ۰۱:۰۸ ب.ظ)، elijooo (۰۴-۱۱-۹۷, ۰۲:۱۰ ق.ظ)، Nasrin49 (۱۴-۱۰-۹۷, ۰۳:۲۴ ق.ظ)، mani67 (۲۴-۰۱-۹۸, ۰۹:۱۰ ق.ظ)، Azami jonam (۱۵-۱۰-۹۷, ۰۱:۳۸ ق.ظ)، Baranem (۱۲-۱۰-۹۷, ۰۹:۲۴ ب.ظ)، بهار بهاره (۱۴-۱۰-۹۷, ۱۲:۰۳ ب.ظ)، mehrnaz jan (دیروز, ۱۰:۰۰ ق.ظ)، sorena (۱۶-۱۰-۹۷, ۱۰:۵۸ ب.ظ)، raha1394 (۲۸-۱۰-۹۷, ۰۶:۱۲ ب.ظ)، نازنی فکور (۲۲-۱۰-۹۷, ۱۲:۱۲ ب.ظ)، منیژه (۲۲-۱۰-۹۷, ۰۳:۳۱ ب.ظ)، Sama73 (۲۳-۱۰-۹۷, ۰۷:۲۰ ب.ظ)، fahemehr65 (۲۸-۰۱-۹۸, ۱۲:۲۳ ب.ظ)، fatemehslh (۰۴-۱۱-۹۷, ۰۸:۳۰ ق.ظ)، Zoya4980 (۲۸-۱۰-۹۷, ۰۸:۲۴ ب.ظ)، اریانادخت.ف (۱۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۰۵ ق.ظ)، صدیقه۶۶ (۲۹-۱۰-۹۷, ۱۲:۰۳ ق.ظ)، Sayahi (۲۹-۱۰-۹۷, ۱۲:۲۱ ق.ظ)، anitaa (۲۹-۱۰-۹۷, ۰۸:۲۵ ب.ظ)، Sameh90 (۳۰-۱۰-۹۷, ۰۱:۳۶ ب.ظ)، Khatereh 000 (۰۲-۱۱-۹۷, ۱۲:۵۰ ق.ظ)، هانیه ف (۰۴-۱۱-۹۷, ۰۱:۵۰ ق.ظ)، yaseshab1380 (۰۵-۱۱-۹۷, ۰۱:۴۷ ب.ظ)، نگارمحمد (امروز, ۱۲:۵۷ ق.ظ)، زهرا میری (۱۰-۱۱-۹۷, ۰۱:۰۴ ب.ظ)، تارا90 (۱۱-۱۱-۹۷, ۰۲:۲۲ ب.ظ)، Zahra137 (۱۲-۱۱-۹۷, ۱۱:۳۴ ب.ظ)، Soojin (۰۹-۱۱-۹۷, ۰۶:۴۸ ب.ظ)، Zhra (۱۴-۱۱-۹۷, ۰۴:۳۰ ب.ظ)، Hadiss1375 (۱۴-۱۱-۹۷, ۱۲:۱۸ ب.ظ)، میلا (۲۷-۱۲-۹۷, ۱۱:۲۳ ب.ظ)، Ninaz (۱۸-۱۱-۹۷, ۰۸:۲۶ ب.ظ)، 09154430116 (۲۵-۰۱-۹۸, ۰۱:۲۰ ب.ظ)، کریسی (۰۴-۱۲-۹۷, ۱۲:۴۸ ب.ظ)، setarehsoheiil (۲۴-۱۱-۹۷, ۰۹:۳۰ ب.ظ)، sooha (۲۸-۰۱-۹۸, ۰۷:۰۰ ب.ظ)، Iran dokht@ (۲۶-۱۱-۹۷, ۰۵:۴۱ ب.ظ)، پریسا صابری (۲۹-۱۱-۹۷, ۱۱:۲۷ ق.ظ)، Baharsani (۱۹-۱۲-۹۷, ۰۳:۳۰ ب.ظ)، Ftmqaffaru (۳۰-۱۱-۹۷, ۰۵:۳۵ ب.ظ)، zakiyh (۰۲-۱۲-۹۷, ۱۱:۴۹ ب.ظ)، Aaazm (۱۸-۰۱-۹۸, ۰۳:۱۹ ب.ظ)، гօოiռՁɮiռՁ (۰۹-۱۲-۹۷, ۰۲:۳۳ ب.ظ)، سدیانیا (۲۸-۰۱-۹۸, ۰۳:۳۲ ب.ظ)، تقدیر (۲۱-۱۲-۹۷, ۰۶:۲۹ ب.ظ)، ZaraZara (۲۸-۰۱-۹۸, ۰۸:۱۲ ب.ظ)، Z9297 (۲۹-۱۲-۹۷, ۱۲:۰۵ ب.ظ)، محدثه طور (۲۱-۰۱-۹۸, ۰۲:۳۰ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان