انجمن ايران رمان



یک بار دیگر تولد | سیاوش 68
زمان کنونی: ۲۸-۱۰-۹۶، ۰۵:۵۱ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .RaHa.
آخرین ارسال: n@st@r@n
پاسخ 118
بازدید 7291

امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یک بار دیگر تولد | سیاوش 68
#1
********************************
قسمت اول
واي چقدر شلوغم و نا منظمم من، اين مهر که پسره مثل من نيست حالا من اين گل سرم رو کجا گذاشتم
-رها پيداش کردي يا نه
-شادي نيست انگار آب شده رفته توي زمين
-خوب موهات باز باشن که خوشگل ترند
-چي ميگي تو من دوست دارم اون گل سر رو به موهام بزنم
-مي خواي کمکت کنم
-نه ..آره برو مانتومو اتو کن ببرش تو اتاق مهر مي بيني که اينجا بازار شامه
-نه من نميرم تو اتاق مهرداد ممکنه ناراحت شه
-برو ناراحت نميشه اگه شد با من ،برو تو رو خدا
-باشه فقط.......
-شششششششششششششادي
-باشه رفتم
شادي که رفت به اتاق نگاه کردم همه چيز رو بهم ريخته بودم مامانم حق داشت که هميشه از دستم کلافه باشه
هميشه بهم ميگه اگه بخواي توي خونه شوهرت هم اينجوري باشه يه روزه پست مياره
واقعا هم حق داشت
روي زمين نشستم و به اطرافم نگاه انداختم با اينکه اين اتاق مشترک من و دختر خاله ام شاديه اما اون هميشه مرتب مي کنه و من بهم ميريزم الان هم که تمام لباسام روي زمين و تخـ ـت پخش شده بودند دراي کمد همه بازن و نصف لباسا بين کمد و زمين معطل موندن به ميز آرايش نگاه کردم همه ي وسايل شادي رو بهم ريخته بودم
روم رو بر گردوندم و دوباره به تخـ ـت نگاه کردم
اوناهاش زير تخـ ـته و من يه ساعته همه جا رو بهم ريختم روي زمين دراز کشيدم و دستم رو زير تخـ ـت گذاشتم
آها گرفتمت بيا آها آفرين
روي زمين نشستم و همونجور که گل سر توي دستم بود شروع کردم باهاش حرف زدن کجا بودي تو مگه نمي بيني من دنبالت مي گردم
-باز خل بازيات گل کرد تو
-مهر باز تو در نزده اومدي تو
-مهر و زهرمار هزار بار بهت گفتم من مهردادم
مي دونم حرصش مياد که کسي اسمش رو مخفف کنه با اين حال هميشه به من اين اجازه رو ميداد که مهر صداش کنم البته وقتي تنها باشيم
-مهر من نمي خوام اين پيرهن رو بپوشم و به پيرهن ارغواني که روي تخـ ـت اشاره کردم
-مگه واسه عروسي امشب نخريديش
-چرا ولي مامان زورم کرد من دوست دارم بلوز و شلوار بپوشم
-اه اه اين امل بازيا چيه ،وقتي ميگم خلي همينه ديگه
با عصبانيت ساختگي گفتم مهر درست صحبت کن
-خوب راست ميگم الان همه دخترايي که توي اين عروسي ميان براي پيدا کردن شوهر ميان بعد تو مي خواي با بلوز و شلوار بري ،جون من يه لباس درست حسابي بپوش بلکه يه احمقي ازت خوشش بياد و ما از دستت راحت بشيم
چشمام رو ريز کردم و بهش زل زدم
-چرا اينجوري نگاهم مي کني خوب راست ميگم ببين حتي شادي هم کلي به خودش رسيده
با خنده گفتم شادي که مال خودته
با خشم گفت صدبار بهت گفتم اينم روش شادي با تو برام فرقي نداره مي فهمي من فقط اونو به عنوان يه خواهر دوست دارم فهميدي
دستم و زير چونه ام گذاشتم و با لبخند گفتم جوجه رو آخر پاييز مي شماريم
سرش رو از روي تاسف تکون داد و گفت بار آخرت باشه شادي رو مي فرستي تو اتاق من اتو يا هر کار ديگه اي انجام بده ،فهميدي
-چشم داداش گلم
-چه قدر زود هم مثل يه مار پوست عوض مي کني ،زود آماده شو مثل اينکه عروسيه پسر عمومون هستش
-باشه اما من پيرهن نمي پوشم
-نپوش تا آخرش رو دستمون بموني
دمپاييم رو از پام رو در آوردم و به سمتش پرت کردم اما قبل از اينکه بهش بخوره فرار کرد
با لبخند گفتم چه قدر خوبه که مهرداد اخلاقش اينجوريه اون سه سال ازم بزرگتره 26 سالشه و من 23 سال امسال فارغ التحصيل رشته عمران شدم حالا هم دنبال کاراي شرکتيم منو چندتا از دخترا مي خوايم يه شرکت کوچيک واسه خودمون بزنيم بابا هم گفت من حمايتتون مي کنم اولش بابا گفت بيا توي شرکت خودم اما من گفتم نه مي خواستم روي پاي خودم وايسم آخرش اينقدر به بابا اصرار کردم که قبول کرد
مهرداد هم ارشد روانشناسيه امسال هم اگه توي کنکور دکترا قبول بشه قراره ادامه بده و بشه آق دکي
مهران داداش بزرگمه که 30 سالشه و وکيله مهربونه اما من با مهرداد راحت ترم
مهران ازدواج کرده و زنش سيمين دختر خوبيه البته اگه مادرش بذاره
يه پسر کوچولو به اسم علي دارن که عمه قربونش بشه خيلي باحاله سه سالشه اما وقتي ميره جايي اونجا رو طوري بهم ميريزه انگار زلزله اومده
مهران هميشه بهم ميگه علي به تو رفته که اينقدر شلوغ و بي نظمه و همه جا رو بهم ميريزه
من هميشه که اين حرف رو ميزنه الکي قهر مي کنم اونم منو مي گيره توي بغـ ـلش و بـ ـوسم مي کنه و بهم مي گه خوشگله، بابايي رو مي بخشي
اون وقته که مهر مي پره وسط و ميگه اين ده سانت از تو و من کوتاهتره اونوقت تو بابايشي
سپاس شده توسط:
#2
قسمت دوم
راست هم می گفت من قدم 175 سانتی متر بود و اونا حدود185 سانت
اصلا از قدم خوشم نمی ومد همیشه میگم یه خورده کمتر بود بهتر بود مثل شادی که 159 سانت اما شادی میگه من دوست دارم قدم یکم دیگه بلندتر می بود
-رها تو که .....رها اینجا چه خبره چرا اینجا رو اینجوری بهم ریختی
ای وای مامان الان پوست از سرم می کنه
-مامان الان جمعشون می کنم دنبال گلسرم می گشتم
-نمی خواد جمعشون کنی زود باش آماده شو دیر شد ناسلامتی دوماد پسر عموته ،اینا رو هم وقتی برگشتی مرتب می کنی
-باشه شما برید من ده دقیقه دیگه پایینم
-باشه پس دیر نکنیا
سرم رو به علامت باشه تکون دادم و به سمت کمد لباسام رفتم یه شلوار جین برداشتم بهمراه یه تی شرت اونا رو پوشیدم موهام رو بستم و رفتم پایین
روی پله ها که بودم دیدم همه تو سالن نشستن مهران و سیمین ،مهرداد و شادی و بابا و مامان ،علی هم داشت با ماشینش روی کف سالن بازی می کرد
سلام بلند بالایی دادم که باعث شد همه به سمت من برگردند
همه به غیر از مهر با تعجب به من نگاه می کردند
مامان-این چیه پوشیدی پس من اون پیرهن رو واسه کی گرفتم
-مامان
مامان-زود باش برو عوض کن
بابا با خنده گفت دختر این چیه پوشیدی
-بابا من اینجوری راحت ترم
مهر-تو کی مثل آدم بودی که امروز باشی بهتره بریم دیر شدا
مامان-آخه با این لباسا مردم چی میگن
مهران-بذارین ه طور که راحته لباس بپوشه ،خوب اون میگه اینجوری راحت
سیمین -آره مامان جون
مامان نگاهی به من کرد و گفت آخرش تو منو می کشی زود باش مانتوت رو بپوش بریم
همه بلند شدن و به بیرون از سالن رفتن
شادی با لبخند کنارم اومد و گفت بابا تو دیگه کی هستی دختر
تعظیمی کردم و گفتم مخلص شما رها
بعد همدیگر رو در آغـ ـوش گرفتیم
مهر دوباره به سالن برگشت و گفت واقعا که هنوز عقلتون بچه است زود باشین می خوایم حرکت کنیم
مانتوم رو پوشیدم و به همراه شادی از سالن خارج شدیم
******************
من و مهر و شادی و بابا و مامان تو ماشین خودمون نشستیم و مهران و سیمین و علی هم توی ماشین خودشون
البته مهر می خواست با ماشینی که بابا به صورت اشتراکی برای من و اون و شادی خریده بود بیاد که بابا
گفت جا هست همه با هم میریم اون هم اجبارا با ما اومد
عمدا گذاشتم شادی وسط بشینه که کنار مهر باشه می دونستم که شادی از مهر خوشش میاد
اما این مهر نمیدونم چشه که همیشه میگه شادی عین خواهرمه
شادی با صورتی سرخ شده از شرم وسط نشسته بود و مهر هم که صورتش رو به شیشه چـ ـسبوند و به بیرون خیره شد
بابا و مامان هم که دو تایی داشتن درباره ی اینکه چی به عروس و داماد کادو بدن صحبت می کردند
سکه یا پول
به شادی نگاه کردم در حالی که سرش پایین بود با دستاش بازی می کرد
دستش رو فشار دادم و سرم رو پایین اوردم توی گوشش گفتم خوب حرکتی حرفی می خوای تا برسیم عین مجسمه بشینی
با التماس به من نگاه کرد
دوباره توی گوشش گفتم تو چقدر بی عرضه ای دختر خوب خودت سر صحبت و باهاش باز کن
نمی دونم این حسش واقعا عشق بود یا نه چون همیشه مامان بهش می گفت تو عروس خودمی اون هم این حس توش به وجود
اومده که مهر رو دوست داره
شاید هم هنوز بچه است نوزده سالشه و چهار سال ازم کوچکتره و سال اول دانشگاه رو تموم کرد و الان هم که تابستونه
و سال جدید تحصیلی ترم سوم رو شروع می کنه
خیلی دوسش داشتم برای همدیگه عین خواهر بودیم و من چون از اون بزرگترم همیشه در قبالش احساس مسئولیت می کنم
اون پدر و مادرش رو وقتی چهار سالش بود از دست داد و از اون موقعه به بعد اون که جزء پدر و مادر بزرگ پدریش
کس دیگه ای رو از خانواده پدری نداشت و پدرش تک فرزند بود مامان و بابا تصمیم گرفتن اونو بیارن و خودشون بزرگش کنن
پدربزرگ و مادربزرگش هم چون پیر بودند قبول کردند
از اون موقعه ما با هم ،هم اتاق شدیم ،بابا براش یه تخـ ـت خرید و کنار تخـ ـت من گذاشت
بعد که بزرگتر شدیم از مامان خواستم تخـ ـتامون رو عوض کنه و یه تخـ ـت دو نفره بگیره چون ما عادت کرده بودیم توی بغـ ـل هم بخوابیم
مهر هم اون موقعه با خنده گفت مگه زن و شوهرید
من براش شکلکی درآوردم و مامان چشم غره ای به اون رفت که باعث شد ساکت بشه
اولین بار که شادی بهم گفت مهر رو دوست داره چند ماه پیش بود البته خودم به زور از زیر زبونش کشیدم
از اون به بعد هم اون با من احساس راحتی بیشتری کرد و همیشه از احساسش با من صحبت می کنه
سپاس شده توسط:
#3
قسمت سوم
همیشه با خودم میگم خوش به حال پسرا همیشه حق انتخاب با اوناست توی همه چیز هم که حرف اونا خریدار داره
من نمیدونم چه معنی داره که حتما پسرا از دخترا خواستگاری کنن چرا ما دخترا نباید بریم خواستگاری پسرا
خوب مسخره است اما چرا که نه
حالا این شادی به جرم اینکه دختره نمی تونه از علاقه اش با مهرداد صحبت کنه چرا چون میگن این دختر بی حیا شد تموم شد رفت
اما یه پسر هر کاری خواست می تونه بکنه
میره ده تا ده تا دوسـ ـت دختر دور خودش جمع می کنه اما کسی بهش نمی گه بالا چشمت ابروه اما ما دخترا
وای به حالمون اگه بخوایم با پسری دوست شیم فاتحمون خوندست
آخه چرا
مهر-چی چرا
مثل اینکه بلند حرف زده بودم
به مهر نگاه کردم و با ابرو به سمت شادی اشاره کردم ،ابروهای مهر به نشونه ی اخم گره خوردند و دوباره روش رو به سمت خیابون برگردوند
شادی هنوز هم سرش پایین بود من نمیدونم این دختر چرا اینقدر خجالتی و کم رو هستش ،همیشه خدا هم حقش خورده شده البته من همیشه پشتش هستم و از حقش دفاع می کنم ولی بالاخره باید یاد بگیره یا نه
مثل اینکه مامان و بابا به توافق رسیده بودند و قرار بود سکه ی تمام رو به عنوان کادو به عروس و دوماد بدن
بابام خیلی مهربون من که عاشقشم ولی خوب همیشه با همه ی مهربونیش یه تفاوتی بین دختر و پسر میذاره چه میشه کرد این برای همه ی مردا شده یه عادت که پسر رو با یه چشم دیگه ببینن
ماشین مهران جلوتر از ما حرکت می کرد بالاخره به خیابون خونه ی عمو رسیدیم
عروسی فربد پسرعمو که دومین بچه عمو بود به درخواست عمو توی خونه اشون برگزار می شد
خونهه ی عمو اینا خیلی بزرگ بود یه 1000 متری فکر کنم داشته باشه نصف مساحتش رو هم که باغ تشکیل میداد فکر کنم جای خوبی برای عروسی باشه
-رها
صدای شادی بود که آروم من رو صدا می کرد
به سمتش برگشتم
-چیه عزیزم
-میشه شیشه رو باز کنی گزمم شده
با نگرانی دستم رو روی پیـ ـشونیش گذاشتم و گفتم تب که نداری کولر هم که روشنه دیگه واسه چی گرمته
مهر هم با اینکه سعی می کرد نشون بده حواسش به بیرون اما از گوشه چشمش داشت به ما نگاه می کرد
در حالی که شیشه رو پایین می آوردم رو به شادی گفتم اینها رسیدیم الان پیاده میشیم حالت جا میاد
بابا که ماشین رو نگه داشت سریع پیاده شدم تا شادی پیاده شه
دست شادی رو گرفتم و پیاده اش کردم
مهر هم از طرف راست پیاده شد ،نگاهی به ما انداخت و به سمت خونه عمو حرکت کرد
بابا و مامان که پیاده شدند به ما کنار هم ایستاده بودیم نگاهی کردند و گفتن شما نمیاین
-چرا شما برین ما هم الان میام
اونا که رفتن به مسیر رفتنشون نگاه کردم
فریبرز پسر کوچیکه ی عمومه که فکر کنم یه سالی از من بزرگتر باشه دم در بود بهمراه یکی دوتا دیگه از پسرای فامیل
مهر هم کنارشون ایستاد تا به مهمونا خوشامد بگن
به سمت شادی چرخیدم دستاش رو توی دستام گرفتم و گفتم چی شده
با صدای بغض آلود گفت من دوسش دارم اما اون انگار از من متنفره
-نه عزیزم فقط چون فهمیده دوسش داری داره ناز می کنه ،تو دیگه بهش محل نذار اگه خودش دو روزه نیومد اعتراف کرد که عاشقته من اسمم رو عوض میکنم
لبخند بی رمقی زد و گفت چی میذاریش
-چی میذارم
دستم رو روی شالم کشیدم و گفتم رهام خوبه
اینبار لبخندش پررنگتر شد
-این که پسرونه است
-وللش بهتره بریم تو شاید یه شوهر خوب برات پیدا کردیم ممکنه آخرش من مجبور بشم تو رو بگیرم تا نترشی
با مظلومیت همونطور که نگاهم می کرد گفت رها
دستام رو به علامت تسلیم بالا بردم گفتم باشه بهتره بریم تو
سپاس شده توسط:
#4
قسمت چهارم
دستش رو توي دستم گرفتم و به سمت خونه عمو حرکت کرديم
دم در که رسيديم فريبرز جلو اومد و با چشماي هيزش بهم زل زد و گفت سلام عرض کردم ،خوبين ،منور کردين مجلس رو ....
اگه همينجور ولش کنم همينجور تخـ ـته گاز ميده ميره جلو،وسط حرفش پريدم و گفتم
-ممنون ،حالا اگه از جلومون کنار برید می خوایم بریم تو
از بین جمعیتی که جلوی در بودند رد شدیم و به داخل رفتیم
وسط باغ ایستادم و دست شادی رو هم که می خواست جلوتر برود گرفتم و گفتم وایسا ببین اینجا چقدر خوشگل شده
شادی کنارم ایستاد و همونطور که به درختا و چراغایی که به اونا آویزون کرده بودند و درختا رو روشن کرده بودند نگاهی انداخت و گفت خوش به حالت رها تو خیلی پر انرژی هستی همه چیز رو هم خوب می بینی و زیاد به خودت سخت نمی گیری
بهش نگاهی انداختم و با اشاره به نیمکتی که وسط باغ بود و از سروصدا بود اشاره کردم و گفتم میای بریم روی اون نیمکت بشینیم و یه خورده از زیبایی اینجا لذت ببریم
شادی با چشمانی گشاد شده از تعجب و نگرانی گفت خاله اگه بفهمه ناراحت میشه
-زیاد نمی شینیم فقط چند دقیقه ببین هوا چقدر خوبه
باشک گفت فقط چند دقیقه
همونطور که دستش رو می کشیدم و به سمت نیمکت حرکت می کردم گفتم باشه تو چقدر ترسویی
هر دوتامون روی نیمکت نشستیم روی نیمکت لم دادم پاهام رو به سمت جلو باز کردم و دستام رو دو طرف نیمکت گذاشتم و سرم رو بالا بردم و به آسمون نگاه کردم چقدر زیبا بود ستارهها انگار چراغهای ریز روشنی بودند که روی یه پارچه سیاه نصب شده باشن
همونجور که به ستاره ها و آسمون نگاه می کردم از گوشه چشم به شادی نگاه کردم آروم بود و سرش پایین بود شاید توی فکر مهرداد بود چشمام رو روی صورتش زوم کردم بینیش قلمی و کشیده بود لبهاش گوشتی و خوش رنگ البته الان که رژ بهشون زده بود، چشماش نه ریز بودند نه درشت معمولی و مشکی بودند ولی جذاب و گیرا بودند طوری که وقتی به چشماش نگاه می کنی نا خودآگاه چند لحظه بهشون خیره میشی پوست صورتش هم بر عکس من که گندمیه اون روشنه فکر نمی کنم چیزی کم داشته باشه که مهرداد اون رو نخواد
به سمتش چرخیدم دستاش رو که توی دستام گرفتم سرش رو بلند کرد و به من نگاه کرد
خدای من چشاش بارونی شده بودند یعنی پسری ارزش این رو داشت که بخاطرش چشاش گریون بشن
اون رو در آغـ ـوش کشیدم و گفتم چرا گریه می کنی فدات شم
همونجور که سرش رو روی شونه ام می گذاشتم و اونو رو نـ ـوازش می کردم گفت تو عاشق نشدی که بفهمی من چی میگم من بدون مهرداد میمیرم
سعی کردم که به صدام لحن شادی رو بدم سرش رو بلند کردم و صورتش رو توی قاب دستام گرفتم و همونجور که به چشماش نگاه می کرد خوش به حال مهر حالا اگه من بودم حتما می گفتی اگه باهات باشم میمیرم مگه نه
آروم به بازوم زد و گفت رها چرا تو هیچی رو جدی نمی گیری
ابام و غنچه کردم و گفتم باشه ازا این به بعد جدی می گیرم حالا بلند شو بریم مردم ببینیم وقتی رفتیم خونه باهم حرف میزنیم
دستش رو گرفتم و از روی نیمکت بلند شدیم
کم کم که به جمعیت میرسیدیم صدای آهنگ و سوت و کل بیشتر به گوش میرسید
عروسی مخطلط بود یعنی زن و مرد با هم بودند به جمعیتی که وسط در حال رقص بودند نگاه کردم و رو به شادی گفتم همون بهتر که اون پیرهن رو نپوشیدم اصلا خوشم نمیاد با ان لباس میومدم جلوی این همه مردم
شادی لبخندی زد و به فریبرز که توی حـ ـلقه رقص در حال قر دادن بود اشاره کرد و گفت خواستگار پروپاقرصت رو نگاه داره اون وسط قر میده
به سمتی که اشاره کرده بود نگاه کردم و گفتم مرده شور خودش و قرش ببره ]بریم توی ساختمون مانتوهامون رو دربیاریم
وارد ساختمون که شدم یه سری از دخترا توی سالن نشسته بودند و داشتن تجدید آرایش می کردند چشمام رو دور سالن چرخوندم اکثر وسایل رو برداشته بودند مطمئن بودم این کار رو می کنن چون زن عمو نسبت به وسایلش خیلی حساس بود و دوست نداشت یه خط روشون بیفته
همونجور که داشتم سالن و دخترا رو دید میزدم فریده دختر عمو که بچه ی بزرگ و مثل من تک دختر عمو بود جلومون سبز شد
-به به شادی و رهای گل
-سلام مبارک باشه
-سلام از طرف منم تبریک
-ممنون شادی جان
به من نگاه کرد و گفت کم پیدایی رها جان
-این روزا دنبال کارای شرکتم ،ببخشید فریده جان کجا می تونیم لباسامون رو عوض کنیم
دستش رو رو ی شونه ام گذاشت و گفت اتاق فریبرز کسی نیست برید اونجا لباساتون رو عوض کنید
سپاس شده توسط:
#5
قسمت پنجم
بعد از در آوردن مانتوهامون اونا رو روی جالباسی آویزون کردیم شادی می خواست بیرون بره که بهش گفتم وایسا یه خورده اینجا رو دید بزنم بعد
-رها چرا همیشه تو همه چیز فوضولی می کنی
بالاقیدی شونه هام رو بالا انداختم و گفتم اتاق پسر عمومه غریبه که نیست
اول یه دور توی اتاق چرخیدم و به همه جا نگاه کردم دیوارای اتاق پر از پوسترهای از انریکو و یه سری از فوتبالیستهای مورد علاقه اش بودند ،یه چند تا از عکسای خودش رو هم که با ژستایی به قول خودش آرتیستی گرفته بود پوستر کرده بود و زده بود بالای تخـ ـتش
در حالی که به دو تا عکسش که بالای تخـ ـت زده بود نگاه می کردم صورتم رو به سمت شادی چرخوندم و گفتم این فریبرز چقدر عاشق خودشه
-رها دیگه بسه بیا بریم
-چی چی رو بسه بذار یه خورده کشوهای میز رو هم نگاه کنم
-رها اگه کسی بیاد بد میشه
همونجور که کشوها رو باز می کردم گفتم کسی نمیاد تو اینقدر ترسو نباش
چیز خاصی پیدا نکردم به سمت شادی چرخیدم اما از چیزی که دیدم خشکم زد فریبز توی چارچوب در ایستاده بود و شادی خجالت زده سرش رو انداخته بود پایین
از صورت فریبرز هیچی معلوم نبود نه خشم نه بی تفاوتی نفهمیدم الان چه حسی داره فقط از خجالت دوست داشتم آب بشم
به خودم اومدم و گفتم نباید در مقابل فریبرز کم بیارم
-اومم ..من داشتم دنبال خودکار می گشتم
لبخندی روی لبـ ـاش نشست .جلوتر آمد و گفت واقعا
از لبخندش خوشم نیومد چندشم شد و حس کردم بدنم مور مور شد
دوباره ادامه داد بعد خودکار رو واسه چی می خواستی
-خوب..خوب لازمش داشتم
بعد به سمت شادی که هنوز سرش پایین بود چرخیدم و گفتم ما باید بریم
فریبرز دستش رو جلوم گذاشت و گفت شادی خانم یه چند دقیقه ما رو تنها میزارین
شادی به من نگاه کرد با سر بهش اشاره کردم که بره
فریبرز-در رو هم لطفا ببندین
شادی که رفت بیرون به فریبرز نگاه کردم و گفتم خوب حرفت رو بزن
می خواست دستش رو روی شونه ام بذاره که محکم پسش زدم
-حرفت رو بزن می خوام برم
-رها، مثل اسمت رها و آزادی ،هنوز نظرت در موردم عوض نشده
-من کلا از همه ی مردا بدم میاد پس فرقی نمی کنه که تو باشی یا کسی دیگه
بهم نزدیکتر شد و گفت با من باش نظرت عوض میشه
این چقدر عوضی بود آخه من دختر عموشم یعنی حرمت این رو هم نگه نمیداره
خواست دستش رو روی گونه ام بذاره که محکم روی صورتش کوبیدم دستش توی هوا معلق موند و با تعجب بهم نگاه می کرد بدون اینکه درنگ کنم از اتاق خاج شدم
چند تا نفش عمیق کشیدم و به سمت راه پله حرکت کردم شادی روی پلاه ها نشسته بود و منتظرم بود
-چرا اینجا نشستی تو
-چی کارت داشت
-ولش من مگه نمی دونی چه آدم بی شعوریه بهتره بریم پیش مامان بشینیم
شادی نگاهی به من کرد و گفت با این لباسا بیشتر شبیه یه پسری تا دختر به نظرم اگه پسر می شدی خیلی جذاب و باحال بودی
بالبخند گفتم پس تو هم بلدی از این حرفا بزنی
-مگه من چشمه
-عزیزم تو چت نیست خجالتی نیستی که هستی
وسط حرفام پرید و گفت اما من که باهات راحتم
-با من آره اما با بقیه نه
چشمکی زدم و گفتم مهم من نیستم مهم یکی دیگه است
************
موقع شام کنار مادر نشستیم
شام رو به صورت سلف داده بودند
همه برای کشیدن غذا دور میز چند متری که غذاها روش بود جمع شده بودند
از دور دیدم که مهر داره میاد طرفمون
-مامان دخترا چی می خورین براتون بیارم
-من که هر چی دوست داشتی برام بیار فرقی نمی کنه
مامان هم گفت من جوجه می خورم
شادی-منم فرقی نمی کنه
مهر خواست بره که صداش کردم
-چیه چکار داری
سقلمه ای به شادی زدمو گفتم شادی من خسته ام تو بلند شو به مهرداد کمک کن غذاها رو بیارین
مهردا دهنش رو باز کرد که چیزی بگه که بهش اشاره کردم ساکت شه
شادی هم هنوز سر جاش نشسته بود
-شادی جان بلندشو برو مهرداد منتظره
بالاخره بلند شد و به همراه مهر به سمت میز غذا رفتن
من نمیدونم این دختر کی می خواد جرات بیان احساساتش رو بدست بیاره
سپاس شده توسط:
#6
قسمت ششم
وای خسته شدم حالا خوب شد من کاری نکرده بودم و فقط نشسته بودم
داشتم لباسام رو عوض می کردم که شادی در نزده اومد تو
شلوارم رو بالا کشیدم و گفتم تو بلد نیستی در بزنی
-تو هم همیشه همینجوری میای تو
به سمت تخـ ـت رفتم و زیر پتو خزیدم چون کولر روشن بود هوا سرد شده بود
-من فرق می کنم
داشت تاپی که تو دستش بود رو می پوشید به سمت من چرخید و گفت چه فرقی
-من بزرگترم
-با مزه بود
پتو رو کنار زد و کنارم دراز کشید به پشت خـ ـوابیده بود اون هم به پشت خوابید
در حالی که هردومون به سقف خیره شده بودیم گفت رها
بدون اینکه نگاهم رو از سقف بی رنگ و سادهی اتاقمون بگیرم گفتم جونم
-تو فکر می کنی مهرداد دوستم داره
نمی دونستم چی بهش بگم هنوز بچه بود و دوست نداشتم دلش بشکنه
من دیگه داشتم مطمئن می شدم که مهردا واقعا شادی رو نمی خواد اما نمی تونستم راحت این حرف رو بهش بزنم
-شادی تو چقدر مهرداد رو دوست داری
-اونقدر که اگه یه روز نبینمش انگار یه چیز همی رو گم کردم
با خنده همونطور که هنوز به سقف خیره شده بودم گفتم ناقلا پس من چی
به آغـ ـوشم خزید و گفت اگه تو رو که نداشتم می مردم
اونو به خودم فشردم و گفتم آره جون خودت
-رها آرومتر استخونام شکست
ولش کردم و بالش رو از زیر سرم برداشتم و روی سرش زدم
در حالی که سرش رو می خاروند گفت رها سرم درد گرفت
-خوب تو هم بزنه یاد بگیر حقت رو بگیری
-باشه
بالشتش رو برداشت و شروع کردیم به کوبید بالشتها به همدیگه صدای خنده امون هم که فضای اتاق رو پر کرده بود
که در اتاق با عصبانیت باز شد
مهر بود شادی که تاپ و شلوارک پوشیده بود سریع رفت زیر پتو مهر هم سرش رو انداخت پایین و گفت
خجالت نمی کشین ساعت دو نصفه شبه می خوایم بخوابیم شما دوتا تازه یاد بچگیاتون افتادین
گونه ام رو خاروندم و گفتم ببخشید
سرش رو تکون داد و خواست در رو ببنده که گفتم آخرین بارت باشه در نزده میای تو
-روتو برم من
-همینه که هست
در اتاق رو بست و رفت
پتو رو از روی شادی کنار زدم و دوباره شروع به خندیدن کردیم که دوباره صدای مهر از بیرون اتاق میومد که می گفت می خوابین یا بفرستمتون توی حیاط بازی کنید
جلوی دهنمون رو گرفتیم و زیر پتو رفتیم
***************
صبح با صدای مامان که می گفت دخترا بلندشید چشمام رو باز کردم منو شادی توی آغـ ـوش هم بودیم
با چشمهای نیمه باز به مامان نگاه کردم
-بلند شو مگه نمی خوای بری دنبال کارای شرکت
موهام رو از روی چشمم کنار زدم و گفتم مامان امروز جمعه است
-خوب بلند شو صحبونت رو بخور توی کارای خونه کمک کن ،پس فردا نمی خوای ازدواج کنی یعنی نمی خوای کاری یاد بگیری
-باشه مامان شما برو من میام
مامان که از اتاق بیرون رفتم دوباره چشمام رو بستم اما دیگه خواب از سرم پریده بود
سر شادی که روی دستم بود رو روی بالش گذاشتم
بعد طبق عادت همیشگیم کش و قوسی به بدنم دادم و از تخـ ـت پایین اومدم
دوباره به شادی نگاه کردم برعکس من اون خوابش سنگین بود فکر کنم گلوله هم کنار گوشش در کنن بیدار نمیشه همیشه صبح بیدار کردنش یه خورده سخته
بدون اینکه بیدارش کنم رفتم تا لباسام رو عوض کنم
دست و صورتم رو که شستم ،وارد آشپزخونه شدم همه اونجا جمع بودند حتی مهران و سیمین البته هر جمعه حتما مهران و زنش اینجان من فکر کردم این هفته می خوان استراحت کنن که مثل اینکه اینطور نبود
صدام رو بالا بردم و گفتم سلام صبح همگی بخیر
بابا با لبخند گفت صبح بخیر بیا دختر گلم بشین کنارم
میز رو کنار کشیدم و کنار بابا نشستم
رو به مهران و سیمین کردم و گفتم خوبین شما
سیمین-ممنون خوبیم
علی تو بغـ ـل سیمین داشت وول می خورد
-سیمین خوشگل عمه رو بده که دلم ضعف کرد براش دوست دارم گازش بگیرم
مهر-مگه تو نقطه چینی که گاز می گیری
-نقطه چین خودتی بی تربیت
بعد بی توجه به بقیه علی رو روی پاهام نشوندم و شروع کردم به بـ ـوس گرفتن از هر دوتا گونه هاش اینقدر بـ ـوسیدمش که جیغش دراومد
مهر-ولش کن بچه رو تف مالیش کردی
-فوضولی هر وقت بچه دار شدی بچه ات رو نمی بـ ـوسم
-پسرم این افتخار رو بهت نمیده که ببـ ـوسیش
-حالا از کجا میدونی پسره
مهر-فرقی نمی کنه مهم اینه که بچه ی من واسه تو تره هم خورد نمی کنه
-اولل کی میره این همه راه رو حالا کی قراره بچه ات رو تحویل بگیره مطمئنم گوشتش مثل خودت تلخه
مهر-ببین کی این حرف رو میزنه...
مامان وسط بحثون اومد و گفت بسه شما دوتا اول صبحی باز شروع کردین
به چهره مامان نگاه کردیم دیدیم جدی این حرف رو زد پس هر دو تامون ساکت شدیم
تا اینجا هم نظرتون رو برام بفرستین که بدونم چه جور بود
سپاس شده توسط:
#7
قسمت هفتم
همونطور که از پشت ميز بلند مي شدم گفتم مامان اگه کاري نداري مي خوام برم اتاقم رو مرتب کنم
مهر-مي خواي از زير کار در بري اونوقت ميگي اگه کاري نداري
مامان-مثل اينکه شما دوتا يه روز نمي تونيد مثل دو تا آدم عاقل باهم رفتار کنيد برو کمکت رو نخواستم فقط اتاقت رو مرتب کن
سيمين و مامان مشغول جمع کردند ميز شدند مهر هم که هنوز داشت چاي مي خوردند بابا و مهران هم که رفته بودند و توي هال نشسته بودند
وارد اتاقم که شدم تازه بهم ريختگي اتاق رو ديدم
رها تو چکار کردي ببين همه جا رو چه جوري بهم ريختي اي واي نگاهي به شادي کردم هنوز غرق خواب بود
به سمت کامپيوترم رفتم پوشه آهنگهاي شادمهر رو باز کردم روشون پلي کردم
صداش رو بالا بردم و به سمت کمد رفتم درش رو باز کردم و لباسايي رو که ديشب همينجوري توش جا داده بودم بيرون آوردم
شروع به تا کردن لباسا شدم تقريبا کار لباسا تموم شده بود که شادي کنارم نشست
-به به شاهزاده خانم چه عجب بيدار شدي
سرش رو روي شونه ام تکيه داد و در حالي که خميازه مي کشيد گفت خوابم مياد
سرش رو از روي شونه ام برداشتم و گفتم روت رو برم ،حالا مگه کسي بيدارت کرد برو بخواب
به کامپيوتر اشاره کرد و گفت صداي اين نميذاره
-شادمهر رو ميگي ميدوني که من با صداش چقدر حال مي کنم تازه مي خواستم انريکو هم بذارم بعدش تو توپ هم کنار گوشت در کنن بيدار نمي شي چي شد بيدار شدي
در ضمن من اصلا خوشم نمياد زن داداشم اينقدر تنبل باشه
الان که ديگه کاملا خواب از سرش پريده بود با لبخند نگاهم کرد و گفت واقعا
-نيشتو ببند دختره ي بي حيا اسم شوهر که اومد نيشش باز شد خواب هم از سرش پريد بلند شو برو دست و صورتت رو بشور صبحونت رو بخور
بعد بيا اينجا براي کمک اينجا اتاق تو هم هست
-خوب بذار بعدا خودم مرتب مي کنم
پس گردنش زدمو گفتم مظلوم بازي درنيار بلندشو
خواست از اتاق خارج بشه که با اشاره به لباسش گفتم اينجوري مي خواي بري با تاپ و شلوارک
-اي واي حواسم نبود و به سمت کمد اومد و شروع به تعويض لباساش کرد
کار لباسا تموم شد بلند شدم روي ميز کامپيوتر رو مرتب کنم دوباره شادي اومد کنارم وايساد
-تو هنوز نرفتي
-چرا صورتم رو شستم اما صبحونه نمي خورم ساعت دوازده است ديگه وقته ناهاره
به تخـ ـت که نامرتب بود اشاره کردم و گفتم برو تخـ ـت رو مرتب کن بعد هم اتاق رو جارو بکش بدو
کارم که تموم شد روي صندلي مقابل کامپيوتر نشستم شادي هم داشت اتاق رو جارو مي کشيد
به اتاق نگاه کردم واقعا فرق کرد چي بود و چي شد
من آدم شلوغي بودم يعني اول همه چيز رو بهم مي ريختم بعد دوباره شروع مي کردند به مرتب کردنشون
وارد ماي کامپيوترم شدم و رفتم يه رمان باز کردم تا بخونم
شادي هم کارش تموم شده بود و داشت جارو برقي رو مي برد ميذاشت گوشه ي اتاق
همونطور که داشتم رمان مي خوندم حس کردم شادي کنارم ايستاد
دستش رو روي شونه ام گذاشت و گفت رها قرص مسکن نداري
-نه واسه چي مي خواي
همونطور که شکمش رو فشار ميداد گفت پريود شدم
-نه ولي صبر کن الان ميرم از پايين برات ميارم
سريع بدو به سمت آشپزخونه رفتم فقط مامان و سيمين اونجا بودند
مامان داشت ظرف براي ناهار آماده مي کرد سيمين هم داشت سالاد رو درست مي کرد
-مامان قرص مسکن داريم
-واسه چي مي خواي
-معمولا واسه چي قرص مسکن رو مي خوام
-دردت زياده فدات شم
مامان من طفلي نمي دونست من تا حالا يه بار هم پريود نشدم
-مامان داريميا نه
-آره
بعد بسته ي قرصي رو به دستم داد
سريع از آشپزخونه خارج شدم و بدو به سمت اتاق رفتم
شادي روي تخـ ـت نشسته بود
روي پيشونيم زدمو گفتم اي واي آب يادم رفت قرص رو به دستش دادم اين رو بگير تا برم آب بيارم و بيام
-نمي خواد همينجوري مي خورمش
-اينو بگير الان زود ميام

مامان که ديد دوباره بدو وارد آشپزخونه شدم گفت دختر اينقدر ندو برات خوب نيست
-يادم رفت آب ببرم
سيمين -مي گفتي من برات مي آوردم
-مرسي سيمين جون ،خودم اومدم ديگه ليوان رو پر آب کردم و از آشپزخونه خارج شدم البته ديگه اين بار ندويدم
چون مي ترسيدم آب بريزه
آب رو که بدست شادي دادم قرص رو خورد و ليوان رو روي عسلي گذاشت و دوباره شکمش رو فشار داد
-خيلي درد داري
-آره
بعد انگار چيزي يادش اومده باشه به من نگاه کرد گفت رها يعني تو تا حالا پريود نشدي
خيلي راحت گفتم نه
-ولي اين که خوب نيست به خاله گفتي
-نه واسه ي چي بگم
-دکتر هم نرفتي
-نه نرفتم واسه ي چي برم ،حالا خدا يه لطفي کرده و مشکلاتم رو کم کرده مگه مرض دارم برم کاري بکنم که دوباره اين مشکل بر من نازل بشه و ماهي
يه هفته درد بکشم
-ولي اگه پريود نشي نمي توني بچه دار شي
لبخندر زدم و گفتم حرفاي بالاي هيجده ميزني بهتره دراز بکشي و استراحت کني
شادي هم ديگه چيزي نگفت و روي تخـ ـت دراز کشيد من هم دوباره رو به روي کامپيوتر نشستم اما اين بار با ذهني نا آرام و مشوش
چشمام به مانيتور بود اما ذهنم جاي ديگه اي بود
واقعا چرا من هيچ وقت پريود نشدم الان بيست و سه سالمه اما من .........چرا به مامان نگفتم ...اصلا چرا خودم نرفتم پيش يه دکتر
همه ي اين چراها توي ذهنم مي چرخيد و خودم هنوز براشون جوابي پيدا نکرده شده بود
شايد چون مي ترسيدم بهم بگن من يه دختره ناقصم هيچ وقت نخواستم کسي بفهمه
شادي راست ميگه اگه من پريود نشم که هيچ وقت نمي تونم بچه دار شم
اما من که دوست ندارم ازدواج کنم
خودمم نمي دونستم دليل اينکه همه ي خواستگارام رو رد مي کردم اين مشکلم بود يا اينکه از ازدواج بدم ميومد
شايد من غير طبيعيم اما هيچ وقت نتونستم از پسري خوشم بياد اصلا نمي تونستم حضور مردي رو به عنوان شوهر در کنارم قبول کنم
روم رو به سمت شادي برگردوندم چشماش رو بسته بود
دوباره سرم رو به سمت مانيتور برگردوندم
چرا هيچ وقت نخواستم به اين موضوع فکر کنم و خيلي ساده از کنارش گذشتم به خودم نگاه کردم
اندامم خوب بودند لاغر مردني نبودم اما چرا هیکلم دخترونه نبود،چرا با دخترا فرق می کردم
شايد هم چون اندامم رشد نکرده بودند پريود نمي شدم
اه من چه ميدونم دليلش چيه
اي کاش يه خواهر بزرگتر از خودم داشتم تا راحت باهاش مشورت مي کردم
شادي کوچکتر از منه و خودش به کسي احتياج داره که خيلي از مسائل رو بهش ياد بده
چشمام رو بستم و سرم رو به پشتي صندلي تکيه دادم رفتم روي دنده ي بي خيالي و با خودم گفتم حتما قرار بوده پسر بشم
بعد خدا پشيمون شده دخترم کرده از اين فکر خنده ام گرفت
واقعا اگه من پسر مي شدم چي ميشد
نور علي نور مي شد
رها تو هم چقدر ديوونه ايي
حتما اگه پسر مي شدم اسمم رو ميذاشتن مهراب
نه من از اسم رهام خوشم مياد شبيه رها هم هست
حالا انگار قراره پسر بشم که دارم اسم انتخاب مي کنم
صدايي تقه هايي که به در مي خورد جلوي پيشروي افکارم رو گرفت
-بفرماييد
در که باز شد سيمين بود که توي چارچوب در ايستاده بود
-رها جان ناهار ميايد پايين يا اگه نمي توني براتون بيارم همينجا
به شادي نگاهي کردم که چشماش بسته بودند اين دختره انگار نه انگار تازه بيدار شده
خوب حتما درد داره تو چون نميدوني چه حوريه اين حرف رو ميزني
به سيمين نگاه کردم و گفتم اگه برات زحمتي نيست براي منو شادي ناهار رو همينجا بيار
-باشه عزيزم
و در رو بست رفت
رفتم روي تخـ ـت کنار شادي نشستم و پاهام رو روي زمين گذاشتم
-شادي جان بيدار نمي شي
اين دختر انگار وقتي خواب گوشاش رو با يه قفل يزرگ مي بنده
روي صورتش خم شدم کونه اش رو بـ ـوسيدم و کنار گوشش گفتم شادي جون بلند شو
اصلا انگار صدام رو نمي شنيد
سپاس شده توسط:
#8
قسمت هشتم
آروم تکونش دادم و دوباره صداش کردم
چشاش رو باز کرد
با خنده گفتم تو چقدر مي خوابي مثل اينکه تازه بيدار شده بوديا
روي تخـ ـت نشست و به ديوار تکيه داد
-دردت بهتر شد
-آره الان بهتر شدم
-الان سيمين ناهار رو مياره همينجا مي شينيم با هم مي خوريم
تو همون لحظه در باز شد و سيمين با سيني غذا وارد شد
-ببخشيد در نزده وارد شدم سيني دستم بود نمي تونستم در رو بزنم
سيني رو از دستش گرفتم و با لبخند گفتم اشکالي نداره بابت ناهار هم دست درد نکنه
-خواهش مي کنم ،چيز ديگه اي نمي خواين براتون بيارم
-نه ممنون
سيمين در رو بست و رفت سيني غذا رو روي زمين گذاشتم
و رو به شادي گفتم شادي مياي پايين يا بذارم روي تخـ ـت
-نه ،اولين بارم که نيست ديگه به اين درد عادت کردم ،روي زمين خوبه
به سيني غذا نگاه کردم به به قورمه سبزي عاشق اين غذا بودم
روبروي هم دور سيني نشستيم
همراه غذا نوشابه هم بود
-شادي جان طبق اطلاعاتم فکر کنم چيزاي سرد نبايد بخوري درسته
-آره بعد با خنده اضافه کرد حالا خوبه تا حالا پريود نشدي و اين همه اطلاعات داري
دستم رو روي پيشونيم به عنوان سلام نظامي قرار دادم و گفتم ما اينيم ديگه در هر مبحثي بايد اطلاعات داشته باشيم تا هيچ وقت دچار فقر اطلاعات نشيم
بدون حرف ديگه اي هردومون مشغول خوردن غذا شديم
يه دفعه ياد ديشب افتادم يادم رفته بود از شادي بپرسم وقتي رفتين شام رو بيارين چي شد
-شادي
سرش رو بلند کرد و قاشقي که مي خواست توي دهنش بذاره زو جلوي لبهاش نگه داشت و گفت چيه؟
-ديشب وقتي تو مهر رفتين غذا رو بيارين چي شد ،ديشب کلا يادم رفت بپرسم
اخمهاش بوي هم رفتن و قاشق پر غذا که نزديک لبهاش بود رو دوباره توي بشقاب گذاشت و گفت هيچي
-يعني چي هيچي؟
-خوب نه من حرفي زدم نه مهرداد فقط رفتيم کنار ميز ازم پرسيد نوشابه مي خورم يا دوغ
با تعجب گفتم همين
شونه هاش رو بالا انداخت و گفت همين ،رها من مي ترسم اون يکي ديگه رو دوست داشته باشه
نچي کردم و گفتم اگه کسي رو دوست داشت به من مي گفت اون با من راحته
با شک گفت ممکنه بهت نگفته چون مي دونسته تو به من ميگي
توي فکر رفتم يعني واقعا امکان داره که مهر کسي رو دوست داشته باشه و به من نگفته
اگه واقعا مهر خودش عاشق باشه اون وقت چه بلايي سر شادي مياد
-رها کجايي ناهار سرد شد
-هيچي فقط داشتم فکر مي کردم کاراي شرکت جور ميشه يا نه
-چند نفرين شما
-منو ليلا و ياسي من هم چون بيشتر سرمايه رو بابام ميده رئيس شرکتم
-خوش به حالت
با خنده گفتم دوست داري بيا منشي شرکتمون شو
دستاش رو بهم زد و گفت واقعا
-اگه مامان و بابا اجازه بدن من مشکلي ندارم ليلا و ياسي هم مطمئنم مشکلي ندارن
سپاس شده توسط:
#9
قسمت نهم
-فردا ميريد دنبال کاراي شرکت
در حالي که سبزي رو به دهانم ميذاشتم سرم رو به علامت آره تکون دادم
-ميشه من هم فردا باهات بيام
-نه عزيزم ، اما اگه دلت بخواد مي تونيم فردا عصر با هم بريم خريد چطوره
-خوبه
به غذا اشاره کردم و گفتم اگه سير شدي برمش پايين
-من مي برم
-بشيت سر جات خودم مي برمش فقط بلند شو در رو باز کن
قبل از اينکه از اتاق خارج بشم گفتم شادي من مي خوام براي خودم چايي بيارم مي خوري برات بيارم
-ولي تازه ناهار خورديم اينجوري آهن جذب بدنت نميشه
-منو که مي شناسي هميشه عاشق چاي بعد ناهارم حالا بيارم يا نه
-خوب پس براي من هم بيار
*****************
ظرفا رو توي سينک ظرفشويي گذاشتم و به سمت چاي شاز رفتم چاي آماده بود دوتا ليوان برداشتم که مهر وارد آشپزخونه شد
بشقابهايي که دستش بود رو روي سينک گذاشت و گفت براي من هم بريز
-خودت بريز
-رها چقدر لجبازي تو خوب بريز ديگه ،تا من برم بقيه ظرفا رو بيارم ليوان چاييم روي ميز باشه
-به همين خيال باش مگه خودت دست نداري چايي بريزي
دو تا ليوان چاي رو توي سيني گذاشتم کابينت رو باز کردم و يه مشت شکلات از شکلات خوري برداشتم و در کابينت رو بستم
مي خواستم بدون اينکه براي مهر چايي بريزم برم بعد گفتم گناه داره بذار براش بريزم
ليوان ديگه اي برداشتم و توش چاي ريختم ،ليوان رو روي ميز گذاشتم که مهر اومد توي آشپزخونه
ليوان چايي رو که ديد گفت قربون دستت براي بقيه هم بريز
سيني چاي رو برداشتم و شکلکي براش در آوردم و گفتم مگه خودت چلاقي خودت بريز ببر
-تو دختري
-دختر و پسر نداريم کار براي همه است
ليوان چاييش رو از روي ميز برداشت و گفت نه اينکه حالا تو خيلي کار مي کني
-به تو چه
و از آشپزخونه خارج شدم
به اتاق که رسيدم شادي پشت کامپيوتر نشسته بود و داشت رپ گوش ميداد
-اين چيه گوش ميدي آدم بهتر از اين گير نيوردي نشستي صداش رو گوش ميدي
-خوب صداش قشنگه ،من چکار کنم تو هر رپي رو گوش نميدي و فقط رپ يکي دو تا خواننده رو گوش ميدي
خوب براي اينکه بعضيا چرت و پرت مي خونن اسمش رو هم ميذارن آهنگ رپ ،فقط مخ جوونا رو خراب مي کنن
حالا هم بيا چاييت رو بخور که گرم شي
اومدم کنارم روي کاناپه اي که گوشه اتاق گذاشته بوديم نشست ليوان رو به دستش دادم
توي يه لحظه دستم که به دستش خورد لرزيدم انگار بهم برق وصل کرده باشن ،ضربان قلـ ـبم هم براي يه لحظه بالا رفت
چرا من اينجوري شدم مگه اولين باره که دستش به من مي خوره ما که هميشه کنار هميم
پس چم شد من
-رها
سرم رو در حالي که هنوز گيج بودم به سمتش برگردوندم و گفتم چيه
-ميشه فردا به مهرداد هم بگي باهامون بياد بريم خريد
در حالي که هنوز توي فکر حالت چند لحظه پيش خودم بودم گفتم باشه و سرم رو با ليوان چاي گرم کردم
سپاس شده توسط:
#10
قسمت دهم
دوست داشتم دوباره اون حس عجيب رو تجربه کنم حسي که بران ناشناخته بود و اولين بار تجربه اش مي کردم
براي همين ليوان چاي رو توي سيني گذاشتم و آروم دستام رو به دستهاي شادي نزديک کردم
اون داشت چايش رو مي خورد و حواسش به من نبود
آروم انگار که مي ترسيدم دوباره برق بهم وصل بشه دستاش رو گرفتم اما هيچي حس نکردم
نه برقي به بدنم وصل شد و نه ضربان قلـ ـبم بالاتر رفت مثل گذشته بودم همون حسي که بهش داشتم
پس چرا اون لحظه
سرم رو تکون دادم که اين افکار رو از سرم خارج کنم سرم رو که بلند کردم ديدم شادي با تعجب داره به من نگاه مي کنه
-رها چت شده چرا اينجوري مي کني
با گيجي در حالي که سعي مي کردم همون رهاي گذشته باشم گفتم هيچي فقط بو فکر فردام
نميدونم ميرسم همه ي کاراي شرکت رو انجام بدم يا نه
توي چشمام زل زد و گفت من مطمئنم که مي توني کارات رو تموم کني من دختر خاله ام رو مي شناسم
لبخندي زدم و گفتم ديگه چي
-هيچي
دمپايم رو درآوردم خواستم به طرفش پرت کنم که دستاش رو به علامت تسليم بالا برد و گفت من که چيزي نگفتم
-يعني تو نمي خواستي گوشام رو دراز کنيد
کنار ميز کامپيوتر ايستاد و گفت تو خدايش گوشات درازه
-نه بابا داري راه ميوفتي من گفتم حقت رو بگير اما نگفتم از من بگيرش
-چکار کنم استادم خوب بوده
در حالي که به سمتش ميرفتم گفتم الان نشونت ميدم استادم خوبه يعني چي
شادي به سمت تخـ ـت دويد من هم دنبالش، من روي تخـ ـت پريدم دستش رو گرفتم و اون رو روي تخـ ـت انداختم بعد شروع کردم به قلقلک دادنش
اونم نمي تونست کاري کنه و فقط مي خنديد
از بس خنديده بود اشک از چشاش راه افتاد بريده بريده گفت رها غلط کردم ولم کن
ولش کردم و کنارش روي تخـ ـت دراز کشيدم
دستام رو دراز کردم و به سقف خيره شدم
شادي هم نزديکم اومد و سرش رو روي دستم گذاشت و گفت رها من خيلي خوشبختم که تو رو دارم
بوي موهاش به بينيم خورد دوباره همون حالت بهم دست داد دوست داشتم توي آغـ ـوشم بگيرمش
از خودم بدم اومد من چرا امروز اينجوري مي شدم
سرش رو از روي دستم برداشتم و روي بالش گذاشتم و از روي تخـ ـت پايين اومدم
شادي با تعجب به حرکاتم نگاه مي کرد مي خواستم از اتاق برم بيرون که گفت رها من حرف بدي زدم
براي اينکه خيالش رو راحت کنم که از دستش ناراحت نيستم لبخندي به روش زدم و گفتم نه
-پس چرا يهوي بلند شدي مي خواي بري بيرون
چي بايد بهش مي گفتم خودم هم نمي دونستم چه اتفاقي داره ميافته
-نه شادي جان مي خوام برم به مهر بگم که فردا باهامون بياد که فردا کاري واسه خودش نتراشه
با لبخند گفت رها خيلي دوست دارم
با دستم بـ ـوسي براش فرستادم و گفتم منم همينطور
در اتاق رو که بستم به ديوار کنار در تکيه دادم
مثل اينکه من امروز حالم بده معلوم نيست چم شده معلوم نيست چرا دوبار اينجوري شدم
حتي نمي دونم اين حسم خوبه يا نه
يعني چي براي چي دوست دارم شادي رو توي آغـ ـوشم بگيرم چرا دوست دارم ببـ ـوسمش
اه يعني من همجنسبازم
خاک تو سرت رها بعد عمري که پسرا رو تحويل نگرفتي الان چشمت دنبال يه دختره
لینک نقد رمان این آخرین پست برای امروزه تا اینجا چطور بود؟
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان تولد هایکا | venus.h sadaf 2 481 ۰۸-۱۰-۹۴، ۱۱:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان تولد یک پروانه | آلاشین کاربر انجمن admin 130 10,692 ۰۶-۰۹-۹۴، ۰۹:۲۳ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان بار دیگر با او | فریبا قاسمی v.a.y 75 2,929 ۰۹-۰۶-۹۴، ۰۴:۳۳ ب.ظ
آخرین ارسال: v.a.y
  رمان دلبستگی نا ایمن | سیاوش sadaf 89 9,443 ۲۵-۰۴-۹۴، ۱۱:۱۶ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان سایه تقدیر | سیاوش sadaf 115 10,988 ۰۸-۱۱-۹۳، ۰۶:۵۸ ب.ظ
آخرین ارسال: .مليكا.
  رمان تاريخ تولد ماندگار | Baroon.mad3 sadaf 15 1,785 ۰۶-۱۰-۹۳، ۰۸:۳۲ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان سقوط نرم | سیاوش ~ MoOn ~ 94 11,219 ۳۰-۰۹-۹۳، ۰۱:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ~ MoOn ~
  رمان زنی دیگر | martany ملکه برفی 160 11,732 ۰۲-۰۷-۹۳، ۰۸:۰۴ ب.ظ
آخرین ارسال: ملکه برفی
  رمان منی دیگر | red-rose sadaf 133 36,794 ۰۵-۰۳-۹۳، ۰۱:۴۵ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان فرصتی دیگر | امیدوار sadaf 202 45,503 ۰۴-۰۹-۹۲، ۰۹:۵۵ ق.ظ
آخرین ارسال: admin

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
22 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
arian* (۰۴-۰۶-۹۴, ۱۲:۱۲ ب.ظ)، ملکه برفی (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۶:۲۱ ب.ظ)، شمیم (۱۱-۰۵-۹۴, ۰۹:۰۹ ب.ظ)، Death (۲۲-۰۶-۹۴, ۰۹:۰۳ ب.ظ)، سارا 71 (۰۶-۰۹-۹۴, ۱۱:۱۳ ب.ظ)، candy (۰۲-۰۹-۹۴, ۰۲:۲۳ ق.ظ)، mermaid (۰۱-۱۰-۹۴, ۰۱:۵۷ ب.ظ)، ارتادخت (۱۲-۰۹-۹۴, ۰۳:۰۳ ب.ظ)، هرچی (۱۲-۰۸-۹۵, ۱۰:۲۷ ب.ظ)، مژژژده (۰۲-۱۰-۹۴, ۰۲:۵۱ ب.ظ)، نرگس۸۲ (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۸:۱۹ ب.ظ)، zohreh9462 (۰۷-۰۸-۹۵, ۰۱:۱۱ ق.ظ)، حوال (۲۶-۰۶-۹۵, ۰۲:۰۹ ب.ظ)، Atefeh78 (۳۰-۰۱-۹۶, ۰۳:۳۱ ب.ظ)، 1351 (۱۸-۱۲-۹۵, ۰۹:۵۸ ب.ظ)، bmbm (۲۸-۰۸-۹۵, ۱۰:۳۹ ب.ظ)، Mariam33 (۲۵-۰۸-۹۵, ۰۷:۱۳ ق.ظ)، sgsa (۳۰-۰۸-۹۵, ۱۲:۱۶ ق.ظ)، sasanahmadi2011 (۳۰-۰۸-۹۵, ۰۲:۲۵ ب.ظ)، 7684 (۲۴-۰۹-۹۵, ۱۲:۳۵ ب.ظ)، s.kh (۲۶-۱۱-۹۵, ۰۸:۰۱ ب.ظ)، Darya nsj (۱۹-۰۷-۹۶, ۰۳:۲۷ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان