امتیاز موضوع:
  • 1 رای - 4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
یک صحنه از نمایشنامه "به خاطر مگی"|ثمین کاربر انجمن ایران رمان
#1
خبرنگار خودکار را در دستش جابه جا کرد .

خبرنگار:خواننده هاتون شما رو با نوشته های جنایی تون می شناسن ،درسته ؟

مرد تکیه اش را به پشتی صندلی داد و لبخند زد.

نویسنده:اجازه بدید قبل از جواب دادن به سوالتون چیزی که خیلی ذهنم رو مشغول کرده و میتونه برای شنوندگان این مصاحبه رادیویی هم جذاب باشه،بپرسم .(مکثی کرد)اجازه هست؟

خبرنگار: چه عرض کنم ،بله بفرمایید؟

نویسنده:شما برادر کوچک دکتر "واکر" هستید؟(لبخند کجی زد)منظورم همون سیاستمدار بزرگِ که این روزها توجه همه محافل رو به خودش جلب کرده ؟!

خبرنگار:بله.اما لطفا در رسانه رعایت کنید ،چون با توجه به اینکه در دوران تبلیغات نامزدهای انتخاباتی هستیم، اسم بردن از نامزد ها ،تبلیغات محسوب بشه !

نویسنده:بله.عذر میخوام.لازمه به شنونده هاتون این توضیح رو بدم که من اصلا سیاسی نیستم و کاری به سیاست ندارم ! (کوتاه خندید ) راستش رو بخواید حتی اخبار هم به ندرت نگاه می کنم! الان ...فقط قصدم اینه که نظر شخصی خودم رو درباره آقای"واکر" بگم. ایشون تو زندگی من نقش تاثیر گذاری ایفا کردن و حتی در چند تا از رمان هام از شخصیت ایشون الهام گرفتم !(خندید)

خبرنگار :( با شوق لبخند زد )واقعا ؟ پس جالب شد!اجازه بدید با همین مقدمه به بحث اصلی گفتگو ،که رمانهای شماست بپردازیم .

خبرنگار:(مکثی کرد و خودکار را عصبی میان انگشتانش فشرد) شنوندگان ما حتما شاهکارهای جناییتون رو خوب میشناسن.."سیاه خون" ... "برج خاکستری"..."قتل در ساعت بیست و بیست" ...و..و...و...اوه... خیلی زیاد هستن(خندید) و یکی از دیگری پرطرفدارتر. آمار تجدید چاپ رمان هاتون، الان جلوی روی من هست! ...برج خاکستی، بیست بار ،سیاه خون، سی و دو بار و ...خیره کننده است و این یعنی شما در ژانر جنایی یک اسطوره هستید(نگاهش را از نوشته گرفت و به نویسنده خیره شد . هر دو خندیدند).

نویسنده:لطف خواننده هاست...راستش رو بخواید از بس جنایی نوشتم به من لقب "ذهنِ خنثی" رو دادن!(می خندد).

خبرنگار:بله ... همینطوره.."ذهنِ خنثی" لقب شماست .خب با توجه به اینکه زمانمون محدود هست اگر موافق باشید،به کار آخری که از شما منتشر شده ،بپردازیم.یه رمان متفاوت با ژانری متفاوت .الان خیلی ها میخوان بدونن ایده این رمانِ متفاوتِ پرفروش، از کجا شکل گرفت...اصلا چطور شد که ژانر عاشقانه رو برای کارتون انتخاب کردید؟

مرد نگاهش را به زیر انداخت و جای جواب دادن سکوت کرد . انگشت های را روی میز به هم گره زد.

خبرنگار:جوابی ندارید؟ یا... مایل به جواب دادن نیستید؟

نویسنده: (متفکر به نقطه ای خیره ماند)ایده اولیه اون کار از ذهنِ خلاق یه دختر که در واقع شاگرد من بود، سر برآورد!

خبرنگار:(لبخند گوشه لبش نشاند) یه دختر؟

نویسنده:بله !

خبرنگار:میشه توضیح بیشتری به شنوندگان ما بدید؟

نویسنده: (خندید)توضیح بیشتر درباره اون دختر یا ایده رمان؟

خبرنگار اخم هایش را در هم کشید و تن صدایش جدی و حالت بازجویی شد .

خبرنگار: آیا این به بُعد خصوصی زندگیتون برمی گرده که مایل نیستید دربارهاش صحبت کنید؟

نویسنده:به هر حال مایل نیستم دربارهِ...

خبرنگار: (با لحنش بازجویانه اش میان کلام نویسنده پرید )مایل نیستید درباره اون دختر صاحب ایده حرف بزنید ؟چرا ؟نکنه چون اون ماجرا نقطه تاریکِ زندگی شماست ؟

نویسنده: (تعجب کرد)نقطه تاریک؟ (اخم هایش را در هم کشید )شما با این حرف های جهت دار میخواین به چه نتیجه ای برسید، آقا؟

خبرنگار: (نگاهش روی ظاهر مرد پیش رویش چرخید ) این صورت آروم ..این طبع طنز و لبخند های مداوم.. لباس های شیک و ظاهر اتوکشیده...خوب تونستید درون نازیباتون رو، زیر این پوسته زیبا پنهان کنید ،آقا!

نویسنده:شما قصد دارید مصاحبه رو به سمتی ببرید که احتمالا هیچ ارتباطی با موضوع مصاحبه نداره!

خبرنگار: دارم درباره هشت سال پیش و اتفاقی که یه شب پاییزی بین شما و دختری که هم صاحب ایده این رمان و هم شاگرد شما بود ،رخ داد، حرف میزنم! ...شما..همین آدم آروم و خونسرد ...یه دختر بی پناه رو مورد آزار و اذیت قرار دادید...دختری که دلباخته شما بود! می خواید این موضوع رو انکار کنید ؟

مرد تکیه اش را به پشتی صندلی داد و نفسش را به بیرون فوت کرد و سکوت اختیار کرد.

خبرنگار: " مَگی" ..این اسم برای شما آشنا نیست ؟

نویسنده با خونسردی به صورت برافروخته ی خبرنگار سمج چشم دوخت.

نویسنده:هزاران نفر در سراسر آمریکا با این اسم وجود دارن که از قضا منم چند نفرشون رو ممکنه بشناسم و این دلیل خوبی برای...

خبرنگار:"مگی جانسون" ! ....الهه زیبایی ..همون که چون عاشق شما شده بود، از خود بی خودش کردید و در حالی که بیهوش بود ،به جسمش تعرض کردید ! همون که تهدیدش کردید که اگه لب وا کنه و از اون اتفاق حرفی بزنه، از فیلم ها و نوشته های شخصیش پرده برداری کنید و آبروش رو بریزید! ...شما وقاحت رو به انتها رسوندید و هشت سال بعد، به محض اینکه شنیدید اون دختر با یه مرد دیگه ،قصد ازدواج داره ، خصوصی ترین و خالصانه ترین نامه های عاشقانه اش رو با سنگدلی تمام تو رمان آخرتون آوردید و اقدام به چاپش کردید.

نویسنده :(پلک چشم چپش ، ضربان گرفت) اینا یه مشت چرت و پرت بی اساسِ!

خبرنگار:چرا ..چون وجهه شما رو خراب می کنه، آقا ؟! ... هدف من از این مصاحبه روشنگریه!...شما قداست قلم رو زیر سوال بردید..مردم منتظر شنیدن جواب های شما هستن ...یعنی هیچ حرفی برای گفتن ندارید ؟ نمی خواید تکذیب کنید؟(عصبی می خندد) هر چند نمی تونید تکذیب کنید چون من از همه ماجرا خبر دارم و "مگی" به من گفت که شما خودتون اقرار کردید که بهش تعرض کردید!

نویسنده لبخند کجی زد.دست هایش را روی میز به هم گره زد و با آرامش حملاتش را آرام آغاز کرد.

نویسنده:باشه ...حالا که بحث به اینجا رسید ،من...اعلام می کنم که می تونم با دلیل و مدرک همه اون دروغ ها رو تکذیب کنم ..من ...به "مگی" دروغ گفتم ...بله ..بهش دروغ گفتم که بهش تعرض کردم! ..در واقع مجبور شدم با اون دروغ ،"مگی" رو از خودم دور کنم چون ...خیلی زود فهمیدم که پامو گذاشتم رو دم یه آدم صاحب نفوذ...کسی که اونقدر خودخواه بود که نمی توست بذاره اون دختر پیش کسی که عاشقشه بمونه...من می خوام همینجا چیزی رو اقرار کنم که هیچوقت به اون دختر نگفتم.من دوستش داشتم!بله... خالصانه دوستش داشتم !

خبرنگار: (پوزخند زد) دوستش داشتید ؟ههه.. این مسخره است!

نویسنده:چون اون زن، الان همسر شماست اینقدر از اقرار من ،آشفته و عصبی شدید؟

خبرنگار:من آرومم و ...اینکه “مگی” الان همسر عزیز منه ،هیچ ربطی به مصاحبه امروز نداره!

نویسنده:شما کاملا عصبی هستید ... این از نفس های تند و کلافه تون از برافروختگی رنگ صورتتون کاملا مشخصه ...اما درباره ی هدفتون که ادعا می کنید روشنگریه!..من در این، شک دارم .من می دونم هدف اصلی شما از این مصاحبه چیه ! .. شما قصد دارید به همسرتون کمک کنید تا از من انتقام بگیره و اینطوری جای پاتون رو تو زندگیش محکم کنید .در واقع “مگی” به سمت شما که عاشق چندین و چند ساله اش بودید کشیده شد، چون شما بهش این اطمینان رو دادید که توی این انتقام کمکش می کنید.ازدواج شما در واقعیه معامله بود ...شما به عشقتون می رسیدید و “مگی” هم زهرش رو به منی می ریخت که پسش زده بودم و به علاقه اش جواب مثبت نداده بودم. (مکثی کرد) و شاید مهم ترین دستاورد این ازدواج برای “مگی” این بود که از هشت سال معشوقه پنهانی یه سیاستمدار بودن، نجات پیدا می کرد.

خبرنگار از روی صندلی بلند شد و کف دستش را عصبی روی میز کوبید.

خبرنگار:(فریاد زد) معشوقه ؟...این دیگه خیلی بی شرمانه اس! ...خانوم"جانسون" میتونه بابت این ادعای کذب، اعادیه حیثت کنه و شما رو به دادگاه بکشونه ؟

نویسنده دست هایش را به بغل زد و با خونسردی تکیه اش را به پشتی صندلی داد.

نویسنده:شما ادعا می کنید که همه چیزو می دونید... اما اینطور که معلومه شما فقط همون چیزهایی رو می دونید که "مگی" از این ماجرا به شما گفته و این ....حتی نیمی از حقیقت هم نیست!...در پس این ماجرا ،فردیه که خیلی با نفوذِ ... همون کسی که هشت سال پیش منو تهدید کرد که به “مگی” بگم کسی که بهش تعرض کرده خودم بودم نه اون مرد ..همون که این همه سال از تنفر “مگی” نسبت به من، وقیهانه برای مالکیت جسم اون دختر ،استفاده کرد و دور از چشم همسر و بچه هاش "مگی" رو به عنوان معشوقه ،پیش خودش نگه داشت.بله ...همسر فعلی شما ،عشق امروز شما... کنار مردی موند که بهش قول داده بود ،توی یه فرصت مناسب که تا امروز هشت سال طول کشیده ،انتقامش رو از من بگیره! اما حقیقت اینه که اون مرد منو تهدید کرد که اگه “مگی” رو از خودم ناامید نکنم اجازه نده هیچکدوم از کتاب هام چاپ و منتشر بشه...تهدیدم کرد که من رو به خاک سیاه بنشونه ...حتی منو تهدید به مرگ کرد و بالاخره موجب شد من زنی که عاشقش بودم و با دستای خودم از خودم دور کنم و اینطور شد که “مگی” از من بیزار شد و الان “مگی” هشت سال تمامِ که داره خنجر انتقامش رو برای فرو کردن تو قلب من، تیز می کنه .

خبرنگار: (عصبی فریاد زد) ادعا می کنید دوستش داشتید! ...باشه قبول!... پس چرا درست وقتی زمزمه های ازدواج من و “مگی” رو شنیدید با انتشار اون نامه ها توی رمانتونتون ، خصوصی ترین و عاشقانه ترین احساسات اون دختر رو به گند کشیدید ؟انتشار آخرین جلد رمان شما چه معنایی جز تهدید زندگی جدید اون دختر داشت؟

نویسنده:من...اون کسی نیستم که رمان رو منتشر کرد ...(بین دور ابرویش را خاراند) فقط ،تصمیم گرفتم ، برای نشون دادن حقیقتی که هشت سال پشت ابر مخفی مونده بود ، حق چاپ رمانم رو واگذار کنم !

خبرنگار :چی؟ (چشم هایش از تعجب گرد شد)

نویسنده:بله... کسی پیدا شد که ارزش اون نوشته رو خوب میفهمید ... کسی که حاضر بود بابت رمانعاشقانه ی یه نویسنده ی جنایی نویس ،یه قیمت افسانه ای پرداخت کنه!

خبرنگار :کی؟ ( فریاد کشید) ...کی اون رمان لعنتی رو منتشر کرد؟

نویسنده: شما چی فکر می کنید آقا؟ من فکر میکنم کسی که نیاز به یه نقطه شروع برای قهرمان شدن داشت اینکارو کرد !

خبرنگار :( گیج سرش را تکان داد ) و اون آدم صاحب نفوذ که ازش اسم میبرید ..اون کیه؟

نویسنده: (لبخندش پررنگ تر شد ) مطمئنید که میخواید اینو عمومی اعلام کنم ؟

خبرنگار:بله ... البته باید بعدش تو دادگاه مدارک این ادعا رو ارائه کنید ؟

نویسنده:اون فرد بانفوذ ...کسی نیست جز.... برادرِ سیاستمدار شما جناب خبرنگار...

خبرنگار مات و مبهوت به صورت مرد پیش رویش خیره ماند.

نویسنده:آقای خبرنگار... به نظر میاد خودتون الان کاملا متوجه هستید که حرف های من ادعای پوچ و بی اساس نیست! ...شما خودتون بارها و بارها شاهدِ رفت و آمد "مگی" به دفتر برادرتون بودید...اصلا شما در همین دیدارها بود که عاشق اون دختر شدید .درست نمیگم؟

نویسنده: راستی ... لازمه از همین تریبون ... همه شایعات درباره بیماری و مرگ زودرسم رو رد کنم .بنده در کمال صحت و سلامت هستم! (خندید)

خبرنگار: (بهت زده گفت) اما ... ؟

نویسنده:بله ... من با اینکار “مگی” رو تحریک کردم که انتقام گیریش رو بیش از این کش نده...من خیلی زودتر باید اینکارو میکردم ... اگر می دیدم که "مگی" تو زندگی با برادر شما ، خوشحال و راضیه ،تا ابد به فدا کردنن خودم و احساسم ادامه میدادم و اجازه می دادم این تنفر رو تا ابد نگه داره و کنارِ مردی که ادعای دوست داشتنش رو داشت، به خوبی و خوشی زندگی کنه اما ... وقتی با یه صحنه چینی جلوی روی "مگی"، به او القا کردم که سخت بیمارم و مرگم نزدیکه، در کمال تعجب دیدم که برادر شما جای حمایت عاطفی از “مگی” ،تنهاش گذاشت و حتی تردش کرد . وقتی "مگی" خیلی سریع رابطه اش رو با برادرتون قطع کرد و به سمت شما اومد، به من ثابت شد که اون زن حتی یک روز هم پیش برادر شما خوشحال نبوده و همین مشتاقم کرد که حق اون مرد کثیف رو کف دستش بزارم و کاری کنم که امروز این مصاحبه شکل بگیره تا بتونم عمق رذالت اون سیاستمدار کثیف رو به همه اون هایی که میخوان بهش رای بدن نشون بدم و انتقام دختری که مظلومانه تو لجنزار زندگی اون مرد ،هشت سال دست و پا زد رو از از آقای "واکر" مردمی و صادق بگیرم!

خبرنگار(صدایش از عصبانت می لرزید) شما و برادرم به زودی همدیگه رو توی دادگاه ملاقات میکنید...اما به عنوان آخرین سوال می پرسم و لطفا رک و صریح جواب بدید... اونی که رمان رو منتشر کرد ، برادر من بود؟

نویسنده: (لبخند معنی داری زد و ایستاد ) اگه یه جوجه قناری زیر بال و پر کرکس بزرگ بشه کم کم یاد میگیره که با بوی مُردار مستشه و عطشش رو جای آب ،با نوشیدن خون برطرف کنه... روزی میاد که اگه عطشش شدید بشه،به همخونش هم رحم نمی کنه و زنده زنده خونش رو مینوشه ...(مکثی کرد ) می پرسید کی اون رمان رو منتشر کرد ؟ ... من تصور میکنم جواب این سوال رو شما بهتر از هر کسی می دونید..اینطور نیست آقای خبرنگار؟
پاسخ
سپاس شده توسط:
#2
نقد این نمایشنامه به قلم "بهنام " :
1.رشد موضوع: میتونست بیشتر بهش پرو بال بده و داستان رو تو روند مناسب تری هدایت کنه.
2.قابلیت نمایشی:قابلیت نمایشی داشت و خوب نوشته شده بود.
3.منطقی بودن دیالوگ ها: اسامی شخصیت ها و توضیح مختصری باید نوشته میشد
4.اثرگذاری متن: دیالوگ ها تاثیر گذار بودند اما برخی احساسات صحنه ها میتونست تاثیر گذارتر باشه صحنه های مهم و برجسته هم کم بودند.
5.ترکیب بندی صحنه و کارکتر:ترکیب بندی و کاکتر ها به خوبی انجام شده بود و ایراد خاصی نداشت.
6.توجه به اشخاص و شخصیت پردازی: شخصیت نویسنده غیر معقول بود،معمولا آدم های مرموز درونگرا هستن،آدمای درونگرا به راحتی نمیخندن و احساساتشون رو بروز نمیدن اما نویسنده بیشتر مواقع درحال خندیدن بود و خیلی راحت هم مسائل رو فاش میکرد.
7.ساختار فنی(حادثه،بحران،اوج،فرود،نتیجه،گره افکنی،گره گشایی): حادثه ای رخ نداده بحران خاصی نیز به طوری که تاثیرگذار و قابل لمس تر باشد دیده نشده و میتوان گفت نسبی بوده کنش ها نیز به همین صورت به تبع از بحران و حادثه برجسته تر میشد نوشت گره افکنی و گره گشایی نیز حس میشده.
8.مرتبط بودن دیالوگ ها:دیالوگ ها مرتبط بودن و خوب نوشته شده بودن.
9.واکنش های سازماندهی شده ی کارکترها: برخی واکنش ها از طرف شخصیت ها به نوع نگرش و رفتارشان نمی آمد و همینطور دیالوگ گویی ها هم به همین صورت بود.
پاسخ
سپاس شده توسط:


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  بهشت پوشالی|ثمین کاربر انجمن ایران رمان ثـمین 13 1,518 ۰۹-۰۹-۹۵، ۱۰:۵۹ ق.ظ
آخرین ارسال: d.ali

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
9 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
sadaf (۱۷-۰۸-۹۵, ۰۷:۳۳ ب.ظ)، نارینه (۲۹-۰۹-۹۵, ۰۴:۲۹ ب.ظ)، ثـمین (۲۳-۰۸-۹۵, ۱۱:۴۰ ق.ظ)، AsαNα (۱۸-۰۸-۹۵, ۰۶:۱۹ ب.ظ)، _AYNAZ_ (۱۶-۰۸-۹۵, ۱۱:۱۳ ب.ظ)، d.ali (۲۳-۱۲-۹۵, ۰۲:۴۲ ب.ظ)، Fatemeh7721 (۰۱-۰۵-۹۶, ۰۳:۵۰ ب.ظ)، استار فایر (۲۱-۱۲-۹۵, ۰۲:۲۷ ق.ظ)، رویای خیس (۲۸-۰۸-۹۶, ۰۳:۲۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان