اطلاعیه رمان

[*] برخی از جدید ترین رمانهای انجمن ایران رمان
[*] رمان گل سر شکسته|دختر علی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان ییلاق دلپذیر | اسماء کرمی پور کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فرنگیس | ژاله صفری کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان سراب رد پای تو|maryamalikaniکاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان فصل تازه زندگی| دهقانی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان محکوم به حبس ابد|علیرضا شاه محمدی کاربر انجمن ایران رمان
[*] رمان رُبوخه | mila.f کاربر انجمن ایران رمان
[*] برای خواندن رمان مد نظرتون : پس از عضویت در انجمن به یکی از مدیرا پیام بدین و اسم رمان رو عنوان کنید تا رمان بررسی بشه
[*] برای ثبت نام کلیک کنید:لینک ثبت نام


• رمان مهمان زندگی | فرشته ملک زاده
زمان کنونی: ۳۱-۰۵-۹۸، ۰۸:۰۵ ق.ظ
کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: sadaf
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ 219
بازدید 134537

امتیاز موضوع:
  • 7 رای - 4.43 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
• رمان مهمان زندگی | فرشته ملک زاده
#1
خلاصه: سایه دختری مهربان و جذاب پر از غرور و لجبازی است .وجودش سرشار از عشق به خانواده است ،خانواده ای که ناخواسته با یک تصمیم اشتباه در گذشته همه آینده او را دستخوش تغییر میکنند.....

ژانر:همخونه ای ،عاشقانه،دانشگاهی ،فوق العاده کل کلی و پراز رمز وراز.....

مقدمه :
در کوچه پس کوچه های محله احساس

به دنبال ردی از ترنم شعرتو!

پا برهنه بر روی شنهای داغ غرور

برای یافتن شکوفه ای ازباغ عشقت

قاصدکهای امید را یک به یک پر دادم

تا شاید بشنوم آهنگ پر طنین صدایت را ........
ای آرام از من گرفته !........


[عکس: 52229722551419479078.png]
" تلاش کن ، طلاش کن "



 
#2
فصل اول :
از دفتر آموزش كه بيرون آمد نازنين را منتظر خودش دید لبخندي زد و بسويش قدم برداشت وباسرخوشی وذوق گفت :

- دیدی تونستم كلاسهام و با هم هماهنگ كنم ؟!

نازنين با لبخند گفت :

- پس بالاخره كارخودت و كردي و سازه هاي فولادي وبا دكترآرمین مشايخ گرفتي؟

هر دو به سمت درب خروجی به راه افتادند ،روبه نازنین گفت:

- خودت ميدوني كه دیگه دلم نميخواد سر كلاس ارجمند برم ، ميبيني كه مجبوربودم كلاسم و با دکتر مشايخ بگيرم ، با اينكه دلم ميخواست توهم همین کار و میکردی ، ولي خوب مجبورت نميكنم

- ببين سايه ! بیا تا دير نشده تو هم برو كلاست و با استاد ارجمند بگير ، كلاس اون خيلي بهتر از تحمل كلاسهاي وحشتناك مشايخه . دكتر مشايخ خيلي سختگير ويكدنده است ميترسم نتوني با اون نمره بياري واونوقت یه ترم عقب بیفتي !

- مي دونم هر كی باهاش كلاس گرفته يا وسط ترم حذف شده يا اصلا نتونسته پاس كنه . ولي تو كه ميدوني بعد از جريان ارجمند ، ديگه دلم نمی خواد باهاش کلاس بگیرم ، یه جورایی ازش خجالت می کشم ، مخصوصا من كلاسهايي كه استاد خیلی سخت ميگيره رو دوس دارم

- ولي سختگيريهاي دکتر مشايخ ممكنه به ضررت تموم بشه .

- نگران نباش، من دانشجوي بي انضباطی نيستم که بخوام از كلاسش حذف بشم ، درسته که دکتر مشايخ خيلي سختگير و مغروره و يكصدم هم کرو(نمره ارفاقی استاد به دانشجو) نمی ده ، ولي بچه ها ميگن سطح علمیش خيلي بالاست و طرز بيانش هم عاليه . دلم ميخواد ببينم چه طور تدريس ميكنه واصلا به چه چيزش اينهمه مينازه .

- خود داني، ولي من از بچه ها شنيدم كه دانشجوهاي دختر و خيلي ضايع ميكنه وحتي بهشون اجازه اظهار نظر هم نميده .

دست نازنين را دردست گرفت و در حالي كه هردو وارد محوطه دانشگاه ميشدند گفت :

- توكه خودت ميدوني چرا دخترا دوروبر مشايخ مي پلکند ،خوب منم بودم بهشون رو نمي دادم و تحويلشون نمي گرفتم .

- يعني اين حرف آخرته؟

- آره ،كلاس با استاد هاي سختگير بيشتر مزه ميده تا با استادهايي كه همين جور كشكي نمره مي دن

نازنين لبخندي زد و گفت :

- جوجه رو آخر پائيز مي شمرن ، وقتي برا يه نمره دستت تو سرت بود اونوقت قدر استادهاي كشكي رو ميفهمي .

نيشگوني از بازویش گرفت و با لبخند گفت:

- ديگه دلمو خالي نكن ،. توكه ميدوني من دانشجوي تنبلي نيستم كه بخاطر نمره دنبال استاد بدوم .

- ميدونم که تنبل نيستي ولي ارجمند از سال اول چشمش دنبال توبوده وهميشه هم هوات و داشته حالا سال آخری مي خواي كلاستو با یه استاد دیگه ای بگيري كه نميشناسيش ونمي دوني روش تدريسش چه جوریه ، تازه ممكنه به ارجمند هم بربخوره !

- اون استاد با شعوريه و مي فهمه كه من بخاطر چي نخواستم باهاش كلاس بگيرم .

- خوب خيالم راحت شد چون ميترسيدم توهم مثل بقيه عاشق مشايخ شده باشي و به خاطر همين اصرار داري که باهاش كلاس بگيري

- مگه ديوونه ام !

براي گرفتن تاكسي به طرف خيابان براه افتادند . انتظار برای تاکسی کمی طولانی شد ، نازنين با کلافگی گفت:

- كجايي داداشي ، كه ببيني آبجي جونت توي اين گرمای تابستون بايد منتظر تاكسي بمونه

- مگه نيما كجاست؟

- امروز رفت اهواز ماموريت ، ماموريتش هم سه ماهي طول میکشه ، قبل از رفتن ، مامان باز بهش گير داده بود كه زن بگيره ... اونم بهش گفت :

- توكه اينهمه صبر كردي چند ماه ديگه هم صبر كن بعدا بهت ميگم كجا بايد بري خواستگاري ،

بيچاره داداشم ! دلش بدجوري پي نخود سیاه رفته .

- نازنين ! منو مقصر ندون، من قبلا چندبار بهش گفتم كه اون و مثل داداشم می دونم و نمي تونم جور ديگه اي دوستش داشته باشم

آهی کشید وگفت :

- مي دونم ولي عشق كه اين چيزا سرش نميشه ... .....

تاکسی جلوی پایشان ایستاد و هر دو سوار شدند .پس ازچند لحظه نازنين طاقت نیاورد ودوباره گفت:

- ولي خداييش سايه ! من نمی دونم چرا بابات اينهمه خواستگار خوب و رد ميكنه ، مگه ارجمند چش بود که جوابش کرد ؟!

- خودمم نمي دونم ، فكر مي كردم دنبال يه ادم خیلی خاص ميگرده ، ولي وقتي استاد ارجمند وهم رد كرد خودمم جا خوردم !

نازنين با خنده گفت :

- شايد دنبال يه شاهزاده ميگرده؟

- بعيد هم نيست ... ولی فعلا که داره منو ترشی میندازه

- راست میگیا ! میگم بهتره منم كلاسم و با دکتر مشايخ بگيرم !

- چرا یهو رنگ عوض کردی؟

- دلم نمي خواد رفیق نيمه راه باشم . یادته که چه قولی به هم دادیم ؟! ... ( هميشه و در همه حال با هم و کنار هم باشيم ). تو هم بايد قول بدي اگه افتادم دوست نيمه راه نشی .

در حالي كه ميخنديد گفت :

- يعني منم بگم نمره نميخوام و ردم كن ؟

- اره ديگه مي خواي من تنهايي ترم ديگه ، اين درس و بگيرم ؟

- اصلا مي خواي من جاي توهم امتحان بدم ! اگه نمره گرفتم هر دو قبول و اگه هم نه که هر دومون رد ميشيم ديگه !

- تقلب !!! اونم سر كلاس مشايخ ؟! كاري ميكنه كه ديگه فولاد و با هيشكي نتونيم پاس كنيم .

از تاكسي پياده و به سمت كوچه به راه افتادند .روبروی خانه شان نازنین مقابلش ایستاد وگفت :

- كي مياي بريم خريد ؟ ، ميخوام سال آخري حسابي تريپ بزنم شايد تونستم دل مشايخ و ببرم و دل همه دختراي دانشگاه بسوزه !!

نيشگوني از لپ گوشتي اش گرفت و گفت:

- تو توي همين لباسها هم خوشتيپي و دل همه رو ميبري

- به پاي خوشگلي توكه نمي رسم

مادر نازنين از در حياط بيرون آمد .هر دو به او سلام دادن و اوبا لبخندي جوابشان را داد وگفت :

- حرفای شما دوتا تمومی نداره ؟! من نمی دونم شما چقدر حرف برا گفتن دارين ؟!

نازنين با لودگي جواب داد:

- تقصير شماست دیگه مامي جون ! اگه منو پسر زاييده بودی سايه رو می گرفتم تا هميشه كنارم باشه

- حالا از کجا معلوم که اگه پسر بودي سايه تو رو مي خواست؟!!

- خيلي هم دلش بخواد ...

رو به سایه کرد و گفت :

- نمياي تو؟

- نه خيس عرقم بايد برم يه دوش بگيرم ، عصري ميام پيشت ... خداحافظ

- خداحافظ ... مواظب خودت باش ندزدنت خوشگلک من!

مادرش نگاهی پر از شماتت به او انداخت ودر حالی که سرش را از روی تاسف تکان می داد از او جدا شده و به سمت سر کوچه رفت . او هم با بی خیالی شانه ای بالا انداخت ودر حالی که وارد خانه می شد با سرخوشی گفت :

-دروغ که نمی گم !..
" تلاش کن ، طلاش کن "



 
سپاس شده توسط: f1jahed ، s@mir@ ، صحرا 1374
#3
کلید انداخت و در خانه را باز کرد و وارد حياط خانه شان كه سرکوچه ، مقابل خانه نازنين قرار داشت شد . خانه اي قديمي ، با چند درخت ميوه، و يك حوض بزرگ وسط حياط ، باغچه ای پر از گلهای زیبا که دور حوض را احاطه کرده بود . صداي جيك جيك گنجشك ها یی كه لابلای شاخ و برگ درختان لانه داشتند وشمیم گلهاي خوشبوي باغچه اي كه تازه آب خورده بود آدم را به وجد مي آورد .

از پله ها بالا رفت و وارد سالن شد . کسی در سالن نبود . در حالي كه به طرف اتاق پدرش مي رفت با خودش گفت :

- پس مامان و ساغر كجا ن؟!

تقه ای به در اتاق پدرش زد و به آهستگی به داخل اتاق سرک کشید . پدر روی تختش خواب بود . دلش نیامد بیدارش کند و به آرامی در را بست و به سمت اتاق خودش رفت.

مانتو و مقنعه اش را ازتن كند و روي چوب رختی آویزان کرد و روی تخت ولو شد .

نمي دانست كارش درست بود كه دو واحد مهم درسی اش را با دکتر مشايخ گرفته يا نه ... در هر حال از کاری که کرده بود راضی بنظر میرسید .

دکتر مشايخ سال قبل به دانشگاهشان امده بود. با تيپ و قيافه جذاب وقدی بلند و موهاي پرپشت مشکی لخت ، چشمهاي درشت وگیرایش هم رنگ موهايش بود که در زیر نگاه سرد ویخ زده اش همچنان اورا متمایز از هر مردی می کرد حتي دانشجوهاي رشته هاي ديگر هم برايش سرودست ميشكستند ولي او به قدري خشك و سرد بود كه كسی حتی جرات سلام كردن به او را هم نداشت .از گفته هاي بچه ها فهميده بود كه خانواده اش يك شركت مشهور ساختماني دارند و او مدیریتش را برعهده دارد و بيشتر ساعات روزش را درآن شركت سر ميكند و به اصرار يكي از استادان قديمي اش ، قبول كرده است چند ساعتي هم كلاس در دانشگاه بگيرد .

حوله اش را برداشت و از اتاق خارج شد . وقتي زير دوش آب سرد ايستاد ، خنكای آب حالش را جا آورد و حس گرمای بیرون را به دست فراموشی سپرد . از حمام که بیرون آمد به طرف اتاقش رفت . خواهر كوچكش ساغر وارد اتاقش شد وبی مقدمه گفت :

- سایه ! بابا از صبح تاحالا چند بار سراغتو گرفته ، فكر كنم باهات كار داره !

- چند دقیقه پیش رفتم ببینمش .ولی خواب بود؟

- حالا بيدار شده و گفت که بري پيشش .

- لباس بپوشم ميرم !

پس از پوشيدن لباس راحتی ، دوباره به سمت اتاق پدر رفت . پس از تقه اي كه به در زد صداي ضعيف پدرش را شنيد كه گفت:

- بيا تو عزيزم !

پدرش نزدیک به دوسالی بود كه از بيماري سرطان خون رنج ميبرد و از دست کسی هم کاری بر نمیآمد و دکترها همه جوابش كرده بودند .

روی صندلي كنار تختش نشست ودست لاغر و استخواني اش را در دست گرفت و بوسه اي بر آن زد و گفت :

- خوبي بابايي؟

پدر دستش را فشرد و گفت:

- خوبم عزيزم ، ثبت نام كردي؟

- اره ، امروز هم انتخاب واحد داشتم

- خوب خدا رو شكر، امسال دیگه درست تموم ميشه وبه همه آرزوهات میرسی .

- بابا ! ... ميدونم كه شما رشته ام رو دوست نداشتيد و فقط چون اصرار كردم راضي شديد توي اين رشته درس بخونم ، اما همونطور که قول دادم توي همين رشته هم سربلندتون می كنم .

- ميدونم عزيزم . تو هميشه برای من بهترين بودي مهم اينه كه خودت اين رشته رو دوست داري، علاقه من و مامانت كه مهم نيست

- ساغر ميگفت با من كار داشتيد ؟

لبخند ضعیفی زد و گفت :

- اره دخترم !صدات زدم بگم امشب مهمون داريم ،يكي از دوستهاي قديمي منه كه قراره بيان تو رو براي پسرشون ببينن .

رنگ از روي سایه پريد و با تته پته گفت:

- من...... من رو چرا ........ ؟

حاج علي دوباره لبخندي زد وگفت:

- اين شتريه كه درخونه هردختري ميخوابه توهم كم كم بايد آماده بشي وخودت و بسپري دست سرنوشت

- ولي بابا من آمادگي ازدواج وندارم ،خصوصا اينكه شما هميشه ميگفتيد اول بايد درسم تموم بشه بعد ازدواج كنم

- ازدواج كه آمادگي نميخواد عزیزم، فقط كافيه دو نفر همديگرو بپسندند ، اونوقت همه چی خود به خود حل میشه ... درست هم كه ديگه كم كم داره تموم ميشه . دیگه بهانه ای نداری !

- بهانه رو شما داشتید بابا ، نه من..........

- منظورت اون خواستگارهایی که من رد می کردم ؟! عزیزم من که در مورد همشون با خودت حرف می زدم وبا صلاح تو ردشون کردم!

- منم که چیزی نگفتم بابا ، ولی .........

- ولی و اما نداره عزیزم ! حالا بذار بيان ، شايد اصلا تو رو نپسنديدن و رو دستم موندی ، با بی حالی لبخندی زد وادامه داد :

- حالا پاشو برو كمك ساغر ، بعداً بيشتر با هم حرف ميزنيم .

ساغر مشغول تمیز کردن بوفه بود . با دیدن او با شیطنت خاصی گفت :

- آهاي عروس خانم ! فقط به خاطر تو کوزت (دختر زحمت کش کتاب بینوایان ویکتور هگو)شدم و دارم تميزكاري ميكنما ، يادت نره بايد تلافي كني ، فهميدي؟!

به سمتش رفت و با خنده گفت:

- ما كه چند ساله شرمنده آبجي كوچيكه ي نازنينمونیم ، حالا امشب و هم بذار به حساب همون چند سال

سپس باچشمانی تنگ شده پرسید :

- ساغر ! جريان چيه ؟ چرا اينهمه بدون برنامه ؟

- بدون برنامه هم نيست . خانم خنگول تشريف دارن ، حواسشون نیست دور وبرشون چه خبره .... چند وقته توي خونه خبرائيه !

- جدي ؟! ... پس چرا من متوجه نشدم ؟

- چون خوابي آبجي جونم ، يا پيش نازي جونتي يا دانشگاه ،وقتي هم كه خونه اي توي اتاق، خواب تشريف داري !

- حالا تو كه شش دانگ حواست جمعه بهم بگو قضيه چيه ؟

ساغر شانه ای بالا انداخت و گفت:

- چه ميدونم ! ... اون آقا با كلاسه بود چند وقت پيش اومده بود عيادت بابا ،

- همون كه يه ماشين اخرين مدل و راننده خصوصي داشت؟!

- آره همون ! ... چند بار ديگه هم كه تو نبودي اومده بود ولي چند روز پيش با خانمش اومد اینجا ، خدايي خانمه خيلي مهربون و دوست داشتنی بود. با اينكه خيلي با كلاس بود ولي مامان رو يكساعت بغل گرفته بود و گريه ميكرد. موقع رفتن هم خانمه به من نگاه كرد و گفت:

- اين ساغره ، ماشاله چقدر بزرگ شده ،با این حرفش معلومه بود كه ما رو خوب ميشناسه .

- خوب از كجا ميدوني كه خواستگارن ؟

- از اونجا كه وقتي سراغ تو رو ميگرفتند خانمه گفت پس عروس گلم كجاست ؟! كه مامان هم گفت رفته دانشگاه ، سايه طرف از اون مايه داراست فكر كنم تو هم رفتي جز خرپولاي مملكت

- خوب اگه پول اينهمه برات مهمه می خوای تو بهشون جواب بده و برو جزء خرپولا

- آخه خنگول ! اونا كه از راه نرسيده ، تو رو عروس خودشون ميدونن ،من و ميخوان چكار؟

- به هر حال برا من که فرقي نميكنه، چون جوابم منفيه .نميتونم كسي رو كه نه ديدم و نه ميشناسم يك شبه قبول كنم ! برا امشب هم اصلا حوصله ندارم ، اینا رو بهت گفتم که به مامان بگی !

•وارد اتاقش شد و ناراحت روي لبه تخت نشست .نمي دانست چرا دلشوره دارد ، نميتوانست به خودش دروغ بگويد . خوب میدانست تنها دليلي كه كلاسش را با دکتر مشايخ گرفته چيزي است غيراز آنچه كه به نازنين و ديگران گفته ، چيزي كه حتي خودش هم جرات باورش را ندارد .

•خوب ميفهميد چرا وقتي دکتر مشايخ را از دور ميبيند ناخوداگاه لرزشی محسوس به جانش می افتد و تپش قلبش بالا مي رود ، در زندگيش هيچ وقت جذب هيچ مردي نشده بود ، چيزي كه برايش جالب می نمود قيافه و زيبايي استاد نبود بلكه غرور و نگاه بي تفاوتش به اطرافش بود كه او را جذب خود كرده بود به خودش فهمانده بود كه اين احساس زودگذر است و با فارغ التحصيليش تنها به دفترچه خاطرات ذهنش مي پيوندد .ولي اينك كه قرار بود به يك مرد بيانديشد نمي فهمید چرا ناخوداگاه ذهنش طرف دکتر مشايخ مي رود ...

*****************

لحظات با اضطراب و بسختی میگذشت . عقربه های ساعت هشت و بیست دقیقه را نشان میداد . در اين بين مادرش(ناهید)دو بار به اتاقش آمده بود و با اخم حاضر نبودنش را به او گوشزد می کرد

کلافه از جا برخاست و نگاهي به كمد لباسش انداخت شومیزبلند زرد آستین سه ربع اش که به تازگی خاله اش از فرانسه برایش فرستاده بود را برداشت وبا شلوار چرم مشکی وکمربندی از چرم مشکی که اندام موزون وکشیده اش را به نمایش می گذاشت ست کرد وپوشید ،نگاهي به شالهای رنگارنگی که داخل کمد ش اویخته بود ؛ انداخت ، اما شالي كه با لباسش هماهنگی داشته باشد را نديد. صندلهای مشکی اش را پوشید وبه اتاق ساغر رفت ، از رفتار ساغر خنده اش گرفته بود ساغردر حالی که خیلی به خودش رسیده بود با هیجان خاصی لحظه ای از مقابل آینه کنار نمی رفت

با خنده گفت:

- ابجي كوچولو !چه خبر !....خوشگل کردی؟......

ساغر باظاهری دلخور گفت :

- فعلا که تو رو پسندیدن ! پس ديگه نگران خوشگلي من نباش

-با اینهمه خوشگلی ،حتما امشب تو رو جاي من ميپسندن وکار تمومه
" تلاش کن ، طلاش کن "



 
سپاس شده توسط: mas57 ، صحرا 1374 ، Kourd74 ، Kourd74
#4
به داخل كمد ساغر سركی كشيد وشالی ابرو بادی مخلوطی از زرد ومشکلی پسندید و بدون اجازه آن را برداشت وروي سرش انداخت و در حالي كه از اتاق خارج ميشد گفت :
- نگران منم نباش ، چون همین امشب بهشون جواب منفي ميدم و اونوقت ميان سراغ تو .
ساغر با اخم گفت :
- صبر كن ببينم ! كجا داري ميري؟ من ميخواستم خودم اين شالوبپوشم
- ساغر جان مثل اينكه امشب من عروسما نه تو
- عروس خانم ! تو كه چند لحظه پيش آقا داماد و پیش کش من کردی، حالا چي شد يهو چهار چنگولي بهش چسبيدي ؟!
شال را از روی سرش بیرون كشيد و گفت :
-بيا بگير... خسیس ... اصلا نخواستم !
ساغر با خنده گفت :
- بی جنبه!.... شوخي كردم ،!من ميخوام اون كرم رنگه رو بپوشم ، بيشتر به پوستم مياد .
مادر وارد اتاق ساغر شد وبا نگاهي به سرتا پای سايه با نگراني گفت :
- اين چیه پوشيدي؟! می خوای آبروی منو جلوی مهمونا ببری!! زود باش برو عوضش كن و يه دست لباس حسابي بپوش .
- ساغر گفت:
- مامان مدل لباسش که عالیه چون باعث شده استایل زیباشو به رخ بکشه ،اما باید یه فکری به حال قیافه دیدنیش کنیم که اگه طرف اینجوری ببینش در میره
وبا شیطنت همیشگی خنده ی ریزی کرد وادامه داد :
- سایه ! خدایی قیافه ت اینهو مرده متحرک شده !
مادر نگاهي به صورت بيرنگ سایه انداخت و گفت :
- ساغر راست ميگه رنگت مثل گچ سفيد شده بنده خدا آرمين ! اگه تو رو اينجوري ببينه که وا ميره ...
به محض شنیدن اسم آرمین با بهت به مادرش خیره شد این تشابه اسمی بین دکترمشایخ وخواستگارش لرزشی عجیب به جانش انداخته بود
با صداي زنگ در، مادر دستپاچه رو به ساغر گفت:
- اومدن ، ساغر بدو بريم ، سايه تو هم آماده باش تا صدات کردم بیا !
مادر از اتاق خارج شد . ساغر نگاهي به صورت بهت زده اش انداخت و گفت :
- واي چه باكلاس ! (آرمين)، چه اسم قشنگي داره ،غلط نكنم خودش هم بايد مثل اسمش جذاب و خوشگل باشه ،یه جنتلمن به تمام معنا .
اما با مشاهده چهره آشفته سایه با نگرانی گفت :
- سایه !چیزی شده ؟چرا مثل برق گرفته ها یه وری شدی
- نه چیزی نیست ؛....خوبم!
ساغر با صدای مادرش که اورا فرا می خواندبا عجله گفت :
-بهتره یه دستی به صورتت بکشی والا تا ابد الدهر رو دست بابا می مونی
و سريع اتاق را ترک کرد.
مقابل آینه ایستاد و نگاهي به خودش انداخت، بدون ارايش هم زيبا و دلربا بود ، اين را همه ميگفتند و او هم هميشه از اينكه مورد تحسين همه است لذت ميبرد.چشمان عسلي درشت وخمارش با پوست سفيد و صاف ، معصوميت خاصي به چهره اش ميداد موههاي قهوه اي روشن با رگه هايي از زيتوني كه تا روي شانه اش مي رسيد به مانند چتري دور صورت گردش را احاطه كرده بودند و بيني كوچك و خوش تراشش به همراه لبهاي برجسته صورتي رنگش جذابيت صورتش را دوچندان ميكرد اما اينك كمي رنگ پريده بود ونميخواست دستپاچه به نظر برسد به همين دليل كمي از كرم پودر ساغر را به صورتش زد وبين رژهايش يك رژ صورتي انتخاب كرد و روي لب هايش ماليد وبامرتب کردنِ شالش از اتاق خارج شد .
صداي خنده وگفتگوي مهمانها از سالن ميآمد، وارد آشپزخانه شد، مادر همه چيز را از قبل آماده كرده بود، به سيني چاي نگاهي انداخت همه چيز نشان ميداد چقدر مهمانها خاص ومهم هستند. مادر استكان نعلبكي های سرويس فرانسوي اش را انتخاب کرده بود ، همانها كه به جانش بسته بودند.
دقایق همچنان سخت وسنگین میگذشت ،سایه در سایه سار افکارش همچنان غرق بود وناخوداگاه از اسم آرمین وجودش گرم وپر حرارت میشد وچهره جذاب ومردانه دکتر مشایخ مقا بلش جان می گرفت بی اختیاراز تصوری که در ذهن خود ساخته بود خنده اش گرفت
با صداي مادرش به خود آمد ،
- سايه جان ! بيا عزیزم ! مهمونا منتظرن !!
از اینکه مادر او را از افکار شیرینش بیرون اورده بود زیر لب غرغری کرد وسینی چائی را که از قبل آماده کرده بود برداشت ...
مادر که متوجه غرغرهایش بود آن را به حساب نگرانی اش گذاشت و به روی خودش نیاورد . وسعی کرد با اشاره به کارهائی که باید انجام دهد ، حواسش را از افکارش پرت کند و تلاش میکرد به او دلگرمی بدهد . :
- اول سینی چای رو جلوی بزرگترها بگیرو آخرسر سراغ داماد برو. فقط دستپاچه نشو ... خیالت راحت باشه ! آدمهای خونگرم و خوبی هستن . نگران نباش ... من میرم ، تو هم چند لحظه بعد از من بیا ...! و از اشپزخانه خارج شد .
ذهنش پراز سوال بود ، اما خوب ميدانست حالا وقتش نيست . کمی این پا و آن پا کرد و دوباره نگاهی به خودش در آیینه آشپزخانه انداخت و سپس سيني چاي را برداشت و به طرف پذیرائی رفت مهمانها همه سرگرم صحبت بودند وصدای همهمه یشان فضای پذیرائی را پر کرده بود . با ورود اوهمه ساكت شدند و به سمتش برگشتند . با يك نگاه كوتاه همه را دور زد . خانم وآقايي ميانسال كه هر دو با لبخند به اومی نگریستند و دو مرد جوان كه يكي با لبخند به او خيره شده بود و ديگري .......................
" تلاش کن ، طلاش کن "



 
سپاس شده توسط: mas57 ، s@mir@ ، صحرا 1374 ، Kourd74 ، Kourd74
#5
با ديدنش درجا خشكش زد و رنگ از صورتش پريد تصورات شیرین کار خودش را کرده بود .آنچه را كه ميديد اصلا نمی توانست باور کند، فكركرد شاید توهم زده چند بار چشمهايش را بازوبسته كرد ولي اشتباه نمی دید، او خودش بود ،....دکترمشايخ !! ...
با خود اندیشید:

(نه !این امکان نداره، اینجا کجا ودکتر مشایخ مغرور کجا !........)اما او خودش بود و این اصلا یک خواب ورویا نبود؛این دکتر مشایخ بود که با نگاهی نافذ وسرد به او خیره شده بود.

لحظه ای درونش پر از شادی وشوق شد .ضربان قلبش به شدت بالا رفته وسینی چای در دستانش به لرزش افتاده بود واصلا قادر به کنترلش نبود

مهری خانم (مادر آرمین )از جا برخاست وبا لبخندی مهربان به یاریش شتافت ؛سيني چاي را از اوگرفت و بروي ميز گذاشت وسپس او را در آغوش گرفت وگرم بوسيد .

ناهید ( مادرش ) که از قیافه رنگ پریده اش به شدت احساس نگرانی می کرد سریع سيني چاي را از روي ميز برداشت و سرگرم پذيرايي شد سايه به طرف مرد ميانسال رفت و با شرم دخترانه به اوخوشامد گفت ،جناب مشایخ بزرگ (پدر آرمين) در حالي كه ميخنديد خودش را كنار كشيد و گفت :

- سايه جان ! دخترم ! بيا اينجا پيش خودم بشين

سایه بین او و خانمش نشست وسرش را پائين انداخت

پدرش با ضعف ناشی از بیماری شروع به صحبت کرد ، حرفهائی که سایه قبلا هرگز نشنیده بود :

-همینطور که خودتون ميدونيد همه زندگي و دارايي من اين دوتا دخترن .سايه تا حالا خواستگارهاي زيادي داشته ولي من همونطور كه به شما قول داده بودم تا حالا به هيچكدوم از اونها جواب ندادم ولي اين دليل نميشه كه براي نظر سايه ارزشي قائل نباشم ، من تا امروز به عهد خودم عمل كردم ، حالا نوبت خود بچه هاست كه نظر بدن كه ميخوان در كنار هم سرنوشتشون يكي باشه يا نه، نظر سايه برای من از هرچیزی مهمتره كه اميدوارم آرمين جان بتونه این موضوع رو درک کنه .

سايه همچنان سرش پائين بود و با انگشترش بازي ميكرد. سنگيني نگاه يكي از جوانها را بر روی خود احساس ميكرد اما جرات یک لحظه دیگر نگاه کردن هم در خودش نمی دید.

موضوع صحبت بزرگترها قولي بود كه سالها قبل به هم داده بودند و سايه اصلا در جریان این وعده وعیدها نبود . با اينكه خواستگاران زيادي داشت اما اين اولين باري بود كه جلسه خواستگاري برگزار میشد . چرا كه پدرش همه را بدليل واهی رد ميكرد و حالا پس از چند سال دليل اصلی پدرش را به خوبی می فهمید عقربه های ساعت به کندی حرکت می کرد وهیجانات درونیش لحظه به لحظه بیشتر بر او فشار می آورد ؛ در این سالها حتی یکبار هم در مورد آرمین وخانواده اش چیزی نشنیده بود پدرش مردی منطقی بود که هرگز اجازه نمی داد مسائل حاشیه ای آرامش زندگی خانواده اش را برهم بریزد اما این قرار حکم سرنوشت و آینده او بود پس چرا پدر در طول این سالها هرگز به آن اشاره نکرده بود

صدای مادر آرمین او را به خود آورد :

- حاج علي آقا ! اگه اجازه بديد بچه ها صحبتي با هم داشته باشند

ناهيد با شوق گفت :

-اونا ميتون برند اتاق سايه ،وراحت حرفاهشون و بزننن

پدر آرمین در حالي كه از جا برميخواست گفت :

- من دلم براي نشستن تو ايوان اين خونه خيلي تنگ شده ، ناهيد خانم ايراد نداره بريم بيرون؟

- نه چه ايرادي، بفرمائيد خونه خودتونه !

- حاج علی ! شماهم منو همراهی می کنید ؟

حاج علی با لبخندی رو به مهندس گفت :

- بله حتما ! من که توی این خونه پوسیدم ؛یه هوایی هم می خورم

مهندس در حالي كه دسته صندلي چرخدار حاج علي را گرفته بود ، به سمت در رفت و گفت :

-اگه شما هم ميخوايد از اين هواي پاك استنشاق كنيد بهتره که از ما پیروی کنید

ديگران به تقليد ازاو ازجا برخاستند و به بيرون رفتند .همزمان آرمين به احترام بزرگترها از جاي خود برخاست . در يك لحظه سالن درسكوت محض فرو رفت و سايه جز صدای تپش قلب خودش هيچ صدايي نميشنيد .

پر از استرس وهیجان بود چرا كه تا به حال با هيچ خواستگاري تنها صحبت نكرده بود .خصوصا که این کسی بود که حتی جرات نگاه کردن به او را هم نداشت

با صداي تك سرفه اي به خود آمد، نگاهي به اطراف انداخت غیر از آن دو هیچ کس در اتاق نبود ، دکتر مشایخ كنار پنجره ايستاده و نگاهش به بیرون بود. سایه اصلا نميدانست چه باید بگويد .
" تلاش کن ، طلاش کن "



 
سپاس شده توسط: mas57 ، s@mir@ ، صحرا 1374 ، Kourd74
#6
آرمين نگاهش را از پنجره گرفت و به سوي او چرخيد ... نفس كشيدن در آن لحظه چقدر برايش سخت وغیر ممکن شده بود .

دکتر مشايخ در حالي كه دستهایش را بصورت ضربدر زیر بغل زده بود با چهره ی درهم وسرد همیشگی به او خيره شده و با تن صدايي كه هيچ نرمشي نداشت گفت :

-خوب بفرمائيد، گوشم با شماست !

هنگ کرده بود ونمی توانست افکارش را منظم کند با صداي مرتعشي آرام گفت :

- من ....من حر...في ندارم .........

با لحنی پر از غرور گفت :

- خوبه !.....خیلی خوبه ........

انگار در کلاس درس بود و مقابلش ،سایه ! شاگردی خطاکار،خشک وسرد ادامه داد :

-اما من خیلی حرفها دارم . اگه می بینی اینجام ، دلیل نمیشه که فکر کنید با برنامه مسخره اونها موافقم !...من امشب اینجام ! فقط به اصرار خانواده ام ،راستش اصلا فكرنميكردم توي دنياي پيشرفته امروز هنوز پدر و مادرهايي باشن كه از قبل سرنوشت بچه هاي خودشونو رقم بزنن .ومطمئن باشید که نميخوام قرباني اين قرار از پيش تعيين شده مزخرف باشم.

نگاهش را خیره به سایه انداخت تا که تاثیر حرفش را در نگاهش بخواند اما سایه هنوز حیرت زده ومسخ بود پس ادامه داد:

-من برنامه های خاصی براي زندگي خودم دارم و دلم نميخواد به خاطر يه قول وقرار مسخره قديمي برنامه و ريتم زندگيم دستخوش تغيير بشه !

سكوت كرد و منتظر پاسخ سايه شد .

سايه از حرفهایش منقلب شده بود .هرگز تصور نمی کرد کسی اینچنین گستاخ رو در رویش نشسته باشد واین ماجرا را فقط از دیدگاه خودش ببیند ،او که ازغرور و تكرويهايش احساس حقارت ميكرد ترجیح داد فقط سكوت كند .آرمين با لبخندي تحقير آميز دوباره گفت :
-من نه علاقه اي به شما و نه به ازدواج با شما دارم پس خواهش ميكنم شما خودتون زحمت برهم زدن اين سناريوی مزخرف رو بكشيد .

از لحن زننده اش احساس نفرت و تهوع ميكرد.سعی کرد خشمش را درپشت نگاه بی تفاوتش پنهان کند پس با آرامش ساختگی گفت.

-شما كه اينهمه به خودتون مطمئنيد و اعتماد به نفستون سر به فلک کشیده چرا قبل از اينكه به اينجا بیاین و وقت ما رو بگيرين این کارو نکردین؟.

با نهايت خودخواهي گفت :

-من بخاطر معذوراتي كه دارم نميتونم مانع اين ازدواج بشم ولي اونطور كه پدرتون ميگفت شما براشون خيلي عزيزدردونه هستين و براي نظر شما خيلي ارزش و احترام قائلند پس خواهش ميكنم شما مانع اين ازدواج تحمیلی بشيد ...

دیگرتحمل خودخواهي هایش را نداشت به همين دليل با خشم گفت :

-مطمئن باشين همين كارو می کنم چون من يك لحظه هم نميتوانم خودشيفته اي مثل شما روتحمل كنم

و ادامه داد :

-فكر نكنم حرف ديگه اي داشته باشين .براي ملحق شدن به بقيه هم حتما راه رو بلدين؛ پس با اجازه ...!

ودرميان بهت و حيرت آرمين ، به سمت اتاقش رفت .اينقدر عصباني و خشمگين بود كه با خشونت، در را محكم به هم كوبيد . روی تختش نشست و صورتش را میان دستانش پنهان کرد. مي دانست كه خودخواه و مغرور است اما نميدانست تا اين حد كه دنيا را فقط از دريچه نگاه خودش ببیند .

با حرص زمزمه كرد:

-من برنامه خاصی برای زندگیم دارم ...

خيلي دلش میخواست سیلی محکمی درِ گوشش بزند ،اما خودش را کنترل کرد بود . حتما آرمین با خودش مي انديشيد ، كه او دختري ترشيده است كه ميخواهند با زور به او قالبش كنند ؟!

خوشحال بود كه تمام احساسي كه به دکتر مشايخ داشته است يكجا تغيير كرده و جايش را به تنفر داده است .

ساغر وارد اتاقش شد و گفت :

-چي شده ؟چرا اينجايي؟ همه سراغت و ميگيرن؟!

کمی به خودش مسلط شد و گفت :

-تو برو منم ميام !

ساغر دوباره گفت :

- به توافق رسيديد؟

- نه اين ادم به درد من نميخوره

- تيپ و قيافه اش كه خيلي عاليه !!

- تيپ و قيافه اش بخوره تو سرش ،بيشعور حرف زدن بلد نيست

- چي چي رو بلد نيست ؟!! ... طرف استاد دانشگاست !

نفس عمیقی کشید وپرسید

- حالا كجاست؟

- پيش بقيه

- چيزي نگفت ؟

- نه... مامانش سراغ تو رو ازش گرفت . اونم خیلی سرد گفت: (نمیدونم )

از جا برخاست و گفت :

-بيا ما هم بريم پيششون ،بي احتراميه اينجا نشستيم

دوشادوش هم از اتاق خارج شدند نميخواست در مقابلش ضعيف ظاهر شود. او بايد متوجه ميشد كه سايه هم از اين موضوع ناراحت ودلخور است .بيرون همه سرگرم صحبت بودند پدرش كنار آقاي مهندس مشايخ و مادرش كنار مهري خانم نشسته بود دو برادر هم سرگرم گفتگو باهم بودند ساغر به طرف پدرش رفت وكنارش نشست ومهري هم دستش را براي گرفتن دست او دراز كرد وگفت :

-الهي قربونت برم عزيزم ، بيا اينجا پيش خودم بشين

از مقابل آرمين گذشت و كنار مهري نشست

مهري با لبخند گفت :

-ما چند سالي تو اين خونه زندگي كرديم چه سالهاي خوبي بود لحظه لحظه اون سالها برام خاطره اند ،چقدر خوشبخت و شاد بوديم .

ناهيد هم با ياد اوري آن روزها آهي از حسرت كشيد وگفت :

-بله چه روزگاري بود و چه زود گذشت

مسير گفتگوي مهري و ناهيد به گذشته ها كشيده شد نگاه سايه به برادر آرمين كه به او خيره شده بود افتاد لبخندي به روی سايه زد كه از نگاه تيزبين ارمين دور نماند

پسر جوان از جا برخاست و روي صندلي نزديك سايه نشست و با لبخندي گفت :

من آرتین برادر كوچك آرمينم كه توي اين جمع كلا فراموش شده ام

لبخند مليحی زد و گفت :

-از آشناييتون خوشبختم

- ما در بچگی همبازیهای خوبی برای هم بودیم

- متاسفم! اما من از اون دوران هیچی به خاطرم نمونده و شما وخانوادتون رو اصلا به یاد نمیارم

-حتما همین طوره چون وقتی ما از این خونه رفتیم شما سه چهار سالتون بیشتر نبود

-به هر حال خوشحالم كه برخلاف برادرتون شما خيلي مهربون و خونگرم هستين

آرتین خنديد و گفت :

- درسته که آرمين يكم گوشت تلخ و سرده ولي در کل خيلي مهربونه

- فقط يكم ؟

- خوب نه ، يكم زياد

از اين واژه هر دوخنديدند .ناخوداگاه نگاه سايه به آرمين افتاد كه با اخمهاي درهم به ان دو خيره شده بود . زهر خندي تحويلش داد ونگاهش را به آرتین دوخت .آرتین دوباره گفت :

-شما خیلی زیبا ومتینید ،راستش من به آرمین حسودیم میشه که خانواده همیشه بهترینها رو فقط برای اون می خوان

- شما به من لطف داريد .راستش شما دوبرادر اصلا شبيه هم نيستين و اخلاقتون با هم خيلي در تضاده

آرتین نگاهي به ارمين انداخت و گفت :

- بله ! آرمين يكم خودشيفته و عنقه كه اين به دليله موفقيتهايي كه توي اين سن كم كسب كرده و باعث غرورش شده ولي در كل پسر بدي نيست .اون فقط يكم دلخوره كه چرا بايد تو عصر اينترنت و الكترونيك ازدواج اون مثل عصر جاهليت از پيش تعيين شده باشه ، البته اگر من جاي اون بودم يه لحظه هم وقت رو تلف نميكردم . من همون اول كه شما رو ديدم متوجه شخصيت برجسته تون شدم وبا صراحت می گم آرزو می کنم موفق بشید مقابل دو خونواده بایستید چون نميخوام هرگز شاهد زجر كشيدنتون در كنارآرمين باشم .

آرمين از جا برخاست و در حالي كه پدرش را مخاطب قرار ميداد گفت:

-پدرجان دير وقته بهتر دیگه رفع زحمت کنیم

آقای مشایخ نگاهی به آرمین انداخت و گفت:

-هنوز كه سرشبه پسرم !

آرمين نگاه كوتاهي به ساعتش انداخت و گفت :

-ساعت از یازده گذشته ،فكرنمی کنید نشستن زیاد برای حال حاج اقااصلا خوب نيست ؟!

آقای مشایخ دوباره گفت:

-بله درسته من به کلی وقت و از یاد برده بودم

خانواده مشايخ همه از جا برخاستند و در برابر اصرار خانواده ستوده كوتاه نيامدند و عزم رفتن كردند . روي راه پله لحظه اي آرمين كنار سايه ايستاد و آرام در گوشش زمزمه کرد :

-اميدوارم حرفهاي امشبمون و فراموش نکرده باشین
لحظه اي به صورت گستاخ و مغرور او خيره شد و سپس سريع از او فاصله گرفت .
" تلاش کن ، طلاش کن "



 
سپاس شده توسط: mas57 ، صحرا 1374 ، Kourd74
#7
فصل دوم
بعد از اينكه وسايل پذيرايي را به كمك ساغر جمع كرد و شست، بي هيچ حرفي به اتاقش پناه برد و پس از پوشيدن لباس خوابش بدرون رختخواب خزيد .ساغر وارد اتاقش شد ولي وقتي اورا خوابيده ديد آرام اتاق را ترك كرد ،اما او بيدار بود و داشت با خودش كلنجار ميرفت ،اينكه چه حرفهايي به پدرش بگويد و چگونه مانع اين ازدواج مسخره شود .خودش خوب ميدانست اگر آرمين آن حرفها را نميزد فردا حتما جوابش مثبت بود و اينك داشت با خودش روياي زندگي با آرمين را ميچيد .اما با توجه به اینکه نظر آرمين را نسبت به اين ازدواج ميدانست ديگر نيازي نبود خود را خوار و ذليل كند ، آرمين بدون هيچ لفافه اي صراحتاً به او گفته بود برنامه ديگری براي زندگيش دارد .شايد هم زن ديگري در زندگيش بود كه با اين برنامه از پيش تعيين شده برنامه خودش را كنسل شده ميديد ،با اين فكر كه آرمين زن ديگري را دوست دارد مصمم شد فردا جواب منفيش را به پدر اعلام كند و با آرامش به خواب رفت.


صبح كمي ديرتر از هر روز از خواب بیدار شد و براي خوردن صبحانه به آشپزخانه رفت . مادرش درحالي كه سيني صبحانه پدرش را در دست داشت گفت:
- ساعت خواب سايه جان !
- مگه ساعت چنده؟
- ساعت از ده گذشته ،نازنين تا الان بیست بار تماس گرفته
درحالي كه لقمه در دهان ميگذاشت گفت:
- باشه باهاش تماس ميگيرم ،بابا بيداره ؟
- آره عزيزم! ميخواي بري پيشش؟
- ميخوام بهش بگم با اين خواستگار مخالفم ،تو اين سالها اون همه خواستگارهام و رد كرد حالا اين يكي رو من رد ميكنم .
مادر با ناراحتي به طرفش خيز برداشت و گفت:
- تو داري چي ميگي؟ نمي دوني گفتن اين حرف چقدر حال بابات و خراب ميكنه؟
- مامان صحبت يك عمر زندگيه
- مگه ما بد آدمي و برات انتخاب كرديم؟...... كي بهتر از آرمين !،هم تحصيل كرده است هم مودبه ،خوشتيپ و خوش قيافه است اهل دود و دمم كه نيست وضع ماليش هم كه خداروشكر عاليه
- مگه همه چيز فقط پوله مامان !
- به من بگو اين پسربدبخت چه ايرادي داره ؟
با خشم گفت :
- مامان جون اون هيچ ايرادي نداره ولي من نمي پسندمش
- تو خوشي زیاد زده زير دلت دو تا دكتر و مهندس اومدن خواستگاريت فكر كردي دختر شاه پريوني
- آخه به من بگو تو مامان مني يا اين پسره؟
- من مامان توام ،چون نگرانتم و بهت اجازه هم نميدم که با غرور بيجات زندگيت و به لجن بكشي
- زندگي منو شما دارين به لجن ميكشين كه به خاطر يه گذشته بي خود به فكر احساس دوجوون نيستين
- تو در مورد گذشته هيچي نميدوني پس نميتوني همين طوري قضاوت كني
- نميدونم و نميخوام هم بدونم ! ......آخه من نمی فهمم اين خانواده توی اين همه سال كجا بودن كه يكدفعه سرو کله شون پیدا شده ؟!
- يكدفعه هم نبوده ! توي اين سالها هميشه سراغتو ميگرفتن ،نمي ديدي پدرت همه خواستگارهات و رد ميكرد ؟
- اون موقع چيزي نميگفتم چون بينشون مرد دلخواهم ونمي ديدم ولي حالا نمي تونم اجازه بدم با آينده ام بازي كنيد
سايه اين را گفت و به سمت اتاق پدرش رفت . دستگيره در را گرفت هنوز در را باز نكرده بود كه مادر بازويش را گرفت و به دنبال خودش كشيد و روي مبل نشاند وخود نيز در كنارش نشست و گفت:
-ميدونم كه اينقدر براي پدرت عزيزي كه اگر بهش بگي نه اون هم زير همه قول و قرارش ميزنه و به اقای مشایخ ميگه نه ، ولي التماست می کنم یکم هم فکر حال پدرت باش
با بغض گفت :
- مامان، اگه بابا بدونه با این کارش داره زندگی منو نابود می کنه بیشتر غصه می خوره
- عزیزم بابات همیشه فکر می کرد پسر آقای مشایخ بهترین گزینه برای توهه
- مامان می خوام بدونم بابا چرا همچین قرار مزخرفی رو با اقای مشایخ گذاشت ؟
- تو تازه به دنیا اومده بودی وما از خوشحالی وجود تو رو ابرا راه می رفتیم چند سال آرزوی داشتن تو رو داشتیم وخدا بعد از سالها تو رو به ما داده بود همون شب که به مناسبته تولدت یه جشن کوچیک گرفته بودیم مشایخ به پدرت گفت :باید قول مردونه بدی این دختر فقط عروس خودم بشه بابات هم که از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجید باخنده گفت : نامردم اگه دخترم رو بغیر از پسر تو به کسی دیگه بدم اونموقعه آرمین هشت ساله وآرتین چهارساله بود ؛ من فکر می کردم اون تورو برا آرتین در نظر گرفته باشه چون چند بار اینو توی اون سالها گفته بود اما نمی دونم حالا چرا برا آرمین اومده خواستگاری ،ولی چیزی نگفتم چون آرمین محجوب تر به نظر می رسید .
اگر چه مي دونم خيلي اشتباه بوده ولي باور كن آرمين پسر خيلي خوبيه و ميتونه تو روخوشبخت كنه ، پدرت ومشایخ این قرار رو برای محکم کردن دوستیشون گذاشتن شاید پدرت هرگز فکر نمی کرد مشایخ اینهمه سفت وسخت به این قرار پایبند باشه
سايه نفس عميقي كشيد و گفت :
-مامان اونها اين همه سال كجا بودند كه يكدفعه بياد ما افتادن
-مشایخ تنها فرزند یه خانواده مشهور ومتمول بود که بخاطر ازدواجش با مهری از خانواده اش ترد شده بود وقتی از خانوادش رونده شد تصمیم گرفت تا با بابات که از سالهای دور دوستهای صمیمی بودن یه شرکت کوچیک راه اندازی کنه وبعد از مدتی هم شراکتی این خونه رو خریدن، تا اینکه پدر مشایخ به شدت مریض شد ووصیت کرد پسرش برگرده توی خانواده و وارث همه چیزش بشه اینجور شد که مشایخ وقتی تو سه ساله بودی دست زن وبچه اش و گرفت وبرگشت خونه پدریش و وارث همه اموال پدرش شد . تا قبل از اينكه اون قضيه پيش بياد اونها هميشه به ما سر ميزدند .این خانواده اينقدر تو رو دوست داشتند كه هربار كه به ديدن ما مي اومدند يك عالمه اسباب بازي و لباس برات هديه مي اوردند تا اينكه يه روز مشایخ با يك سري طرح و نقشه اومد خونه و به بابات گفت كه قصد داره اين خونه روكه نصفش مال اون بود و بزنه زمين و چند طبقه لوكس ازش دربياره پدرت كه اين خونه رو خيلي دوست داشت ،به شدت عصباني شد و براي اولين بار با مشایخ حرفش شد بعد از چند لحظه صداي هردوشون بالا رفت و در چشم به هم زدني تمام حرمتهاي بينشون شكسته شد و اونا شدن دو دشمن خوني . مشایخ اصرار داشت خونه رو خراب كنه و پدرت اصرار داشت خونه رونگه داره. آخر سر هم مشایخ عصباني بيرون رفت و بعد از مدتی هم پدرت با قرض وقوله تونست سهم اونو از خونه بخره و با اين خريد در واقع به دوستیشون پايان داد روز اخري كه مشایخ اومد اينجا دوباره با پدرت حرفش شد و اون درحالي كه داشت میرفت گفت:
حالا فقط يك چيز بين من و توست كه تو قولشو به من دادي وهیچ وقت نمي توني زير حرفت بزني
پدرت كه منظورش رو گرفته بود گفت :
-من اگه سرم هم بره زير قولم نمي زنم مطمئن باش تنها چيزي كه ما رودوباره به هم ميرسونه سايه است
توي اين سالها اگر چه ما هيچ ارتباطي با اونها نداشتيم ولي مشایخ و مهري هميشه شب تولدت برات كارت تبريك ميفرستادن وفتي هم تو ديپلم گرفتي پيغام فرستادند كه اماده اند براي مراسم نامزدي اقدام كنند ولي پدرت اونموقع گفت: هنوز زوده و سايه بچه است . تا اينكه چند وقت پيش دوباره پيشنهاد دادن وپدرت هم كه نگران تو و اينده ت بود قبول كرد بيان و اين قضيه روفيصله بدن. پدرت هميشه نگران اين روز بود. اون ميدونست با اخلاقي كه تو داري به راحتي تسليم تصميم و خواسته ما نميشي ولي اين بيماري پدرت رو خيلي ضعيف كرده اون يا بايد جلوي تو بايسته يا مشایخ ... و از اونجايي كه تحمل ناراحتي تو رو نداره ميدونم دوباره با مشایخ مشكل پيدا ميكنه .سایه باوركن ما خوشبختي تو رو ميخوايم ،
باغصه گفت :
- درسته که اونا چند سال پیش با هم این قول وقرارو گذاشتن ،حالا برا محکم شدن دوستیشون بوده یا راه انداختن یه بازی مسخره، ولی اين دليل نميشه كه آقای مشایخ بخاطر خودخواهي خودش زندگي من و پسرش و نابود كنه
- من هم نميدونم اونا چرا اينقدر اصرار دارن تو عروسشون بشي. ولي نميخوام بعد از سالها كه اين دو دوست به هم رسيدن واختلافشون برطرف شده دوباره به خاطر تو دوستيشون به هم بخوره
- مامان یعنی تو فقط به فكر این دوستي هستي!.....پس من چي؟...... من فقط بیست و یک سالمه، درست نیست منو اینجوری از سرخودتون وا کنید
- تونميفهمي !! چون هنوزبچه اي ،ولی باور کن من در بين خواستگارهات بهتر از آرمين هيچكسی و نديدم
- اون پسره اینقدرهم آش دهنسوزی نیست مامان !
- سایه ! عزیزم! همهّ فکر پدرت اینه که تا زنده است کدورتهای بین خودشو مشایخ رو از بین ببره ،همیشه می گه شاید تقصیر من بوده که با غرورم اجازه ندادم مشایخ این خونه رو خراب کنه واونچه دوست داشته ازش دربیاره ،اون فقط خودشو مقصر برهم خوردن دوستی چند سالشون می دونه.
سایه آهی کشید وگفت :
-ولی مامان من نمی تونم خودمو فدای غرور ولجبازی جوونی اونها کنم
اينقدرعصباني بود كه ديگر اعصاب بحث كردن را نداشت. پس منتظر پاسخ مادرش نماند و از جا برخاست وبه اتاقش رفت
پدرش را خيلي دوست داشت ولي دلیلی نمی دید که بخاطر گذشته ، چنین گذشتی كند . پدرش يكبار سكته مغزی کرده و باعث شده بود از ناحيه پا فلج شود و دكتر هم استرس و نگراني را برايش سم مي دانست ، اما باز هم نمي توانست بيخيال حرفهاي تند آرمين شود .
" تلاش کن ، طلاش کن "



 
سپاس شده توسط: Lisa ، ***ساحل*** ، ***ساحل*** ، Kourd74
#8
تا عصر در اتاقش تنها نشست وبه این موضوع فکر کرد وقتی دید به نتیجه نمی رسد تلفنش را برداشت وشماره نازنين را گرفت ،نازنين تنها دوست صميمي و همرازش بودکه از سالهاي بچگي با هم و دركنار هم بزرگ شده بودند تمام دوران تحصيل را در كنار هم و روي يك نيمكت نشسته بودند حتي وقتي او به خاطر علاقه اش رشته عمران را انتخاب كرد نازنين هم براي اثبات دوستيش اين رشته را برگزيد .

پس از چند بوق ، صداي سرخوش نازنين در گوشي پيچيد:

- سلام عروس خانم چي شد اين يكي رو هم بابات پروند ؟!

- ميخوام ببينمت نازی ! بيا بريم بيرون قدم بزنيم !

- چي شده ، صدات خیلی گرفته ، نكنه عاشق اين يكي شدي وميخواي جلوبابات وايسي ؟!!

- يه لحظه اون زبون لعنتي و به دهن بگير ، بيا بيرون همه چيزو برات تعريف ميكنم

- باشه تا ده دقيقه ديگه بيرونم ،فقط قربون قدوبالای خوشگلت ، زودی بيا، حوصله علافي ندارم

- باشه اومدم

مانتو نخی پوشید و شالش را برداشت واز اتاق خارج شد مادر درآشپزخانه سرگرم آشپزي بود او را كه ديد پرسید :

- جايي ميري؟

- آره با نازي ميرم پياده روي

ناهید ميدانست چه آشوبي در درونش برپاست به همين دليل گفت:

- ببين سايه جان تا حالا هرچي توگفتي ما گفتيم چشم ،بيا و اينبار بخاطر پدرت پا روي غرورت بذار و کوتاه بیا

- مامان شما جوري حرف ميزنيد انگار قراره يه خونه بخريد، بابا حرف يه عمر زندگيه !من نميتونم يك عمر تحقير شدن خودم و ببينم و تحمل کنم

- کی گفته قراره تو چیزی و تحمل کنی اونا عاشق تو هستند وتورو روسرشون می زارن

- مامان من نمی خوام اونا عاشقم باشن ،من فقط می خوام یه ازدواج مثل همه داشته باشم ؛یه ازدواج معمولی ، نه تحمیلی واز پیش تعیین شده !

- ولي ممكنه فشار پدرت دوباره بره بالا و خداي نخواسته بازم سكته بزنه !

سعی کردبا کشیدن نفسی عمیق خشمش را کنترل کند وسپس با ملایمت گفت :

-مامان !الهی قربونت برم خواهش می کنم اينقدر زجرم نده

و پس از لختی سكوت ادامه داد :

- من رفتم ، بعدا در اين مورد با هم صحبت ميكنيم

ومنتظر پاسخ مادرش نماند وسریع از سالن خارج شده وبا حالتی عصبی از پله ها پایین رفت

نازنين پشت در منتظرش بود به طرفش آمد وبا لودگی گفت :

- قربون اون چشمای خوشگلت بشم من ،نميشه يه بار تو زودتر از من بياي بيرون

اينقدر عصبي و مشوش بود كه نتوانست جواب كنايه نازنين را بدهد ودر سکوت قبل از او به راه افتاد نازنينن خودش را به اورساند و سقلمه اي به پهلويش زد و گفت:

- هووی دارم حرف می زنما نه بنزین !

- خواهش می کنم اینهمه سر به سرم نذار نازی

- مگه چی شده ! چرا اینهمه پکر ورنگ پریده ای ؟

دست نازنين را در دست گرفت وباغصه گفت :

- نازنين ! حتي نميتوني تصورش هم کنی كه خواستگار ديشبم كي بوده؟

- حالاكي بوده كه تو رو اینهمه شيدا و والاي خودش كرده

آهی کشید وگفت:

- استاد مشايخ .. (اينقدر سريع گفت كه حتي باعث تعجب خودش هم شد)

نازنين پقی زد زير خنده و گفت:

- من ميگم دير از خواب پا شدي ! تانگو داشتي خوابهاي خوش خوش ميديدي!!

- ديدي باورش برا تو هم سخته ،خودمم وقتي ديشب ديدمش انگار برق 220 ولت بهم وصل كردن ،هنگ کرده بودم اساسی .

نازنين كه انگار هنوز نميتوانست باور كند با چشمانی گشاد شده گفت:

- تو جدی می گی یا منو دست انداختي ؟

- باور كن نازی، دارم راست ميگم

- آخه اون از كجا ميدونست تو ازش خوشت مياد

- من غلط كنم از اون كوه غرور خوشم بياد ،پسره لندهور از خود راضي !!

نازنين با تعجب رودررویش ايستاد و گفت :

-چي ....؟! تو الان چي گفتي ....؟! واقعا اين حرف و تو زدي ؟!

سایه با حالت عصبي و به تندی گفت :

- آخه تو كه نميدوني چي شده

- خوب جون بكن بگوچي شده تا بدونم

- آخه چطور ميتونم باور كنم همه اين جريانات خواب و رويا نيستن و واقعين

- زودتر بگو چي شده كه احساس ميكنم رو سرم يه خبرايي هست

با آرامش گفت :

- آره منم ميبينمشون ؛ خيلي خوشگلن و بهت ميان

-چي شد !... دوباره يه خواستگار دكتر درخونتون و زد و توهم زدي،.... حالا ميگي چي شده يا بزنم دك و پوزتو بیارم پائین ؟!...

- توامروز خيلي قلدر شدي ؛..قبلنا از اين كارها نميكردي

- آخه بد جوری داری روی اعصابم اسکیت میزنی ، حالا میگی چی شده یا نه ؟

- هيچي بابا،يه نامزدي از پيش تعيين شده است ، بابا و مامانامون از قبل قول ما رو به هم داده بودن فقط مونده رضايت ما كه همه چيز تموم بشه بره پی کارش

- واي چه جالب ! حتما تو هم همون ديشب بله رو گفتي و تمام

-چی چی رو تمام ! اصلنم اينجورا که فکرمی کنی نيست

- پس چجوریاس ؟ توكه از اون خوشت مي اومد ،به من نگونه كه ميزنم فرم صورتت و بهم مي ريزم

-اه !تو چرا امروزاینهمه هار شدي وهمش ميخواي پاچه بگیری ؟!

- آخه دختر خوب ! تو ديروز داشتي بخاطرش خودكشي مي كردي كه بتوني كلاستو با اون رديف كني حالا امروز قنبرك زدي وغصه ميخوري كه طرف نامزد از پيش تعيين شده اته !!

- نازنين قضيه همين نيست

-ببين سايه درسته كه تو خيلي تودار و لجبازي ،اما من از بچگي با تو بزرگ شدم وميدونم وقتي ميگي از كسي خوشت مياد حتما تو دلت يه خبرايي هست

- نازنين خواهش ميكنم اينهمه اراجيف به هم نباف! تو كه نمي دوني ديشب چي شده

-خوب بگو تا بدونم

- مگه تو زبون به دهن ميگيري تا که من بگم چي شده

- خوب من لال مي شم ، حالا تو بنال ببينم چي شده

- آقا ديشب بي هيچ حرفي نه گذاشت ونه ورداشت و گفت: من نه از شما و نه از ازدواج با شما خوشم مياد خوب توقع داري من حالاچكار كنم بگم نه من عاشق سینه چاکتم ،پس خواهش ميكنم با من ازدواج كن !!!

نازنين با چشمهاي گرد شده و متعجب گفت :

-چه از خود راضي !.....خوب ميتونست همين حرف و تو خونشون به بابا ومامانش بزنه؛ دیگه چرا اينهمه راه كوبیدن ووقت مردم و الكي گرفتن

- نمي دونم خودش كه ميگفت :(نتونسته منصرفشون كنه)و از من خواست تا جوابم نه باشه

نازنين با پوزخند گفت :

- همه چيز ديده بوديم الا خواستگاري اين مدلي ، واقعا خيلي جالبه ، داماد بياد از عروس بخواد بجاي بله جواب نه بهش بده ، حالا ميخواي چيكار كني؟ خوب تو هم بگو نه و قال قضيه رو بكن

- همین تصمیمو داشتم ولي با حرفهاي امروز مامانم سر دوراهي موندم

- مگه مامانت چي میگفت ؟

- مامانم ميگه اگه من بگم نه ،ممكنه حال بابا از ايني كه هست بدتر بشه و انوقت مامان وساغر منو مقصر حالِ بابا بدونن .

- واي از دست اين مامانا! كه تا يه خواستگار اومد درخونشون فكرميكنند همين شاهزاده روياهاي دخترشونه و بهتر از اين پيدا نميشه

نازنين روي اولين صندلي پارك نشست وگفت :

- توي بد مخمصه اي افتادي دختر !..... مشايخ خودخواه و از خود راضي يكطرف ،باباي مريضت و گيرهاي سه پیچ مامانت از طرف دیگه

سايه هم كنارش نشست وبا آهی عمیق گفت:

- نمي دونم چكار كنم ، نه ميتونم خودم و فدا كنم و نه راضی میشم که بابا بهم بریزه

-اگه من جاي تو بودم از مشايخ ميخواستم خودش مانع اين ازدواج بشه

- آره خودمم هم همين فكر و كردم ،اما اون اينقدر مغروره كه ميترسم اين حرف منوبزاره به حساب اينكه من ازش خوشم مياد

- نه كه تو هم ازش خوشت نمياد، در هر حال تنها راهت همينه، حالا ميدونه تو دانشجوشی ؟

- نه فكر نكنم، اصلا حرفي از دانشگاه و رشته من نشد

- درست ميشه فكرش وهم نكن به نظر نمياد آدم بي منطقي باشه .حالا چرا ميگفت تو رو نميخواد ؟

نفس عمیقی کشید وحرصی گفت :

- نمي دونم ... ميگفت :

((من برنامه هاي خاص خودم و دارم و نمي خوام با این ازدواج ، ريتم زندگيم بهم بخوره !!))

- چه پرادعا! ..... شايد كسي و زير سر داره و خانواده اش راضي نيستن

- منم همین فکرو کردم ،......بهرحال اصلا برام مهم نيست ، بلند شو بريم، مامانم نگران ميشه

- يعني فكرميكنه فرار كردي

- با اين چاهي كه برام كندن تعجبي هم نداره اين فكر و كنن
" تلاش کن ، طلاش کن "



 
سپاس شده توسط: mas57 ، s@mir@
#9
وارد خانه كه شد پدرش را بر روي صندلي چرخدار در حياط كنار حوض آب ديد به طرفش رفت و کنار صندلي اش زانو زد و دستهاي نحيفش را در دست گرفت و پرسید:

- امروز خوبي بابا؟

- خوبم عزيزم ،لبخند تو روكه ميبينم بهترم ميشم

با محبت دست پدرش را بوسيد و روي گونه اش فشرد .پدر دوباره گفت :

- پدرِ آرمین امروز دوبار زنگ زد و وقت براي بله برون خواست ،ولي من گفتم : بايد تو اول بهم جواب بدي

- بابا جواب من براتون خيلي مهمه ؟

- يعني چي دخترم !...مگه من تو رو از سر راه اوردم؟ خوب معلومه كه جوابت مهمه

- بخاطر قول و قرارتون ميگم

- درسته عزيزم ما نبايد از اول همچين قرار مسخره اي رو ميذاشتیم ؛ آرش خيلي روي قول من حساب باز كرده ميترسم بگم نه ! دوباره باعث ناراحتي و كدورت بشه ، ولي اين دليل نميشه كه نظر تو برام ارزشی نداشته باشه

- بابا اگه اجازه بدي ميخوام يه بار ديگه با پسرشون حرف بزنم، آخه صحبت يك عمر زندگيه

- بسيار خوب دخترم ميگم آرمين بياد اينجا هرچي ميخواي بهش بگو نگران منم نباش اگه جوابت منفي هم باشه من پاي همه چيز مي ايستم . باور كن زندگي تو برام از هر چيزي توي اين دنيا با ارزشتره

- مي دونم بابا ،ميدونم .

قرار بود آرمين ساعت هشت شب آنجا باشد البته نمي دانست با خانواده اش مي ايد يا تنها ،به هرحال براي او فرقي نمي كرد چرا كه خودش را آماده هر توهين و تحقيري از طرف آرمين كرده بود وهر چند لحظه یکبار با خودش زمزمه میکرد:

- فقط یه امشب تحملش ميكنم وشنبه اول وقت مي رم و كلاسمو عوض ميكنم تا ديگه مجبور نباشم ريختشو ببينم

با صداي زنگ در حياط دلشوره اي عجيب به جانش افتاد که باعث شد همه وجودش به لرزه درآید. برای کنترل اعصابش لحظه ای چشمانش را برهم گذاشت و نفس عميقي كشيد .مادر وارد اتاقش شد و گفت:

- آرمين توي حياط منتظرته

-چرا توحياط !.........چرا بالا نيومد؟

- نميدونم ميگفت اينجا راحتترم

- باشه ! منم ميرم پایین .

وقتی ناهید از اتاقش خارج شد، روبروی آئینه ایستاد ونگاهي به خودش انداخت ، خيلي رنگ پريده به نظر مي رسيد كمي رژگونه به گونه هايش و كمي رژ به لبهايش ماليد و از اتاق خارج شد .

آرمين كنار حوض نشسته بود و داشت با ماهي هاي درون حوض بازي ميكرد با سلامي سرد به طرف تختِ چوبیِ كنار حوض رفت و روي آن نشست ، مادرش همه وسايل پذيرايي را روي تخت چيده بود . نميدانست كي وقت كرده بود اينهمه وسايل را پائين بياورد .

آرمين از جا برخاست و متقابلا جوابش را به سردي داد و با کنایه گفت :
- شما كه می گفتين هيچ حرفي با من ندارين، پس چرا منو مجبور كردين اينهمه راه رو تا اينجا بيام
با بيخيالي شانه اي بالا انداخت و گفت :
-ميتونستين اصلا نياين !!
روی گوشه ای از تخت نشست و گفت:
- اصلا به قيافه تون نمي ياد اينهمه بي ادب باشين
- در برابر آدم خودشيفته اي مثل شما نمي شه با ادب بود !!
- برا من اينهمه زبون نريزيد و فقط بگيد حرف مهمتون چی بود كه بخاطرش منو از كار و زندگي انداختین ؟!
با حرص دندانهايش را برهم فشرد وگفت:
- معذرت ميخوام،ولی من نتونستم جلوي خانواده ام بايستم
چشمان سیاه و درشتش را تنگ کردو باخشم گفت :
- نتونستید ؟.........اين يعني چی ....................؟
- من نمیتونم به اونها جواب منفي بدم
عصباني غرید:
- يعني با اين ازدواج مزخرف موافقيد؟
هیجان زده گفت :
- نه نه ! ... منظورم اين نيست که موافق.............
آرمین با كلافگی میان حرفش پرید پرسید :
- پس چي؟......
سردرگم وعصبی جواب داد :
- شما بايد مانع اين ازدواج مسخره بشید كاري از دست من برنمي ياد
با عصبانيت گفت:
- آخه ای کیو ! من اگه مي تونستم که قبل از اينكه بيايم اينجا اين كارو ميكردم
با نا اميدي وبغض گفت:
- من هم نمي تونم ،پدرم مريضه و ممكنه جواب منفي من حالشو از ايني كه هست بدتر كنه و در اون صورت مادر و خواهرم منو مسبب حال پدرم ميدونن و هيچوقت منو نمي بخشن
لحظاتی به فکر فرو رفت و سپس گفت :
- پس با اين حساب فقط يه راه مي مونه
با نگاه متعجب وسردی پرسید :- چه راهي؟با بی حوصلگی که تردید در آن موج میزد ،جواب داد :
- ازدواج ميكنيم و بعد از چند ماه به دليل عدم سازش از هم جدا ميشيم

از این حرفش برآشفت و عصبي گفت:

- معلومه چي ميگين ؟ براتون اصلا مهم نيست چه بلايي سر من مياد ؟ يعني زندگي من اينقدر بي ارزشه !

پوزخندي زد و با خودخواهي تمام گفت :

- زندگي شما ربطي به من نداره،که بخوام نگرانش باشم ، اگه زندگيتون خیلی براتون مهمه ميتوانين مانع اين ازدواج بشيد

با حرص نگاهش را به حوض آب انداخت وزمزمه کرد :

- نمی دونم شما با اين طرز فكر چطور استاد شدین؟

- من هيچوقت بين زندگي خصوصي و شغلم رابطه برقرار نميكنم

دوباره به طرفش برگشت ودرنگاه بی تفاوت و سردش زل زد وگفت :

- ميتونم بپرسم شما چه معذوراتي داريد كه نميتونین مانع اين ازدواج مسخره بشيد ؟

برای اولین بار درعمق چشمان عسلی سایه نگریست وبا غرور گفت :

- مجبورم جواب شما رو بدم ؟

- البته که مجبوريد!......چون من بايد بدونم بخاطر چه چيز مهمي، ميخوايد منو و زندگیمو فدای خودتون كنيد

چشمانش را ریز کرد وخیره در نگاهش آهسته گفت :

- من با زندگي شما كاري ندارم،شما خودتون داريد زندگیتون و فدای حس فداکاریتون ميكنيد .اگر واقعا زندگيتون تا اين حد با ارزشه ،با يك جواب منفی ميتونین همه چيز و به حالت عادي برگردونين

با حالتی که خشم در تمام وجودش زبانه می کشید ، گفت :

- چندبار بايد بگم من نمي تونم! .............

- پس حالا كه تا اين حد ضعيفيد ، مجبورين پيشنهاد منو قبول کنید

سپس با پوزخندي ادامه داد:

- قول ميدم درطول اين دو سه ماه حتي نگاهت هم نكنم

با خشم نگاهش كرد . برای دومین بار بود که دلش ميخواست سيلي محكمي توی گوشش بزند . باز هم بر خودش مسلط شد و گفت:

- پاي یه زن ديگه در ميونه ؟
از این حرفش آرمين جا خورد ولحظه ای متحير به اونگریست ،چه چیزی باعث شده بود سایه این فکر را در مورد اوکند ؟!
" تلاش کن ، طلاش کن "



 
سپاس شده توسط: mas57 ، s@mir@ ، minoo_f
#10
سايه لبخند تمسخر آمیزی زد و با خود انديشيد ((مگه اين كوه غرور ميتونه كسي روبه غير از خودش هم دوست داشته باشه ))
اما صدای آرام آرمين او را از افکارش بیرون آورد :

- آره درسته !....كس ديگه ای توی زندگي منه ،پس بهتره خودت و درگیرزندگی من نکنی

نفس عمیقی کشید وآهسته گفت :

- من باید فکرکنم و بعد جوابتون و بدم .

ازجا بلند شد ودست در جيبش كرد وگفت :

- بيا اين كارت منه ، بهتره جوابت هرچی که هست تلفني به من بگی ،دلم نمي خواد دوباره اينهمه راه رو بیام و به این مزخرفات گوش كنم ! اما از من به شما نصيحت! سعي كن بيشتر از اينكه به فكر ديگرون باشي به فكر خودت وزندگیت باشي ،پدر و مادرت زندگي خودشون و كردن، اين تويي که تازه در اول کوچه زندگي هستی !

با لبخندی که بی شباهت به تمسخر نبود ، گفت:

- ممنون از همدرديتون سعي ميكنم نصحيتتون و به خاطر بسپارم !

- از طرف من از خانواده ات خداحافظي كن ،اميدوارم تصميم درست و منطقي بگيري و..........

نگذاشت حرفش را ادامه دهد وگفت:

- اميدورام ديگه هرگز همديگه رو نبينيم

آرمين هم با لبخندی گفت:

- اميدوارم

با ديدن لبخندش قلبش فرو ريخت ،اين درست همان چيزي بود كه از آن می ترسید .همانجا روي تخت نشست .صداي بسته شدن در حياط و سپس روشن شدن موتور ماشين آرمين را شنيد ولي به خودش زحمتی براي برخاستن نداد . كارت آرمين در دستش مچاله شده بود .

صداي ناهید او را به خود آورد . دركنارش نشست و با نگراني گفت:

- آرمين رفت؟

- آره رفت !

- به نتيجه هم رسيديد؟

بغض گلويش را ميفشرد ،خود را در آغوش مادرش انداخت و گريست، مادر آرام موههاي نرمش را نوازش كرد ، در بين گريه اش گفت:

- مامان ،كاش منو هيچوقت بدنيا نياورده بودي ! .....كاش میذاشتی مي مردم تا امروزو نبینم !.......كاش نمي ذاشتي اين قرار مسخره روبذارند تا امروز تحقير شدن منو ببيني

ناهید او را از آغوش خود بيرون آورد و گفت :

- چي مي گي عزيزم ؟ تحقير كدومه ،آرمين خيلي پسر خوب و با شعوريه .چون تو فكر ميكني اونو هم مثل خودت مجبور به این ازدواج كردن به خودت اینهمه سخت ميگيري

- اما مامان ،باور کن !اونم راضي به اين ازدواج نيست

- اشتباه نكن عزيزم اون اگه مخالف اين ازدواج بود ميتونست خانواده اش ومنصرف كنه

دلش مي خواست همه چيز را به مادرش بگويد،بگوید که آرمین از او متنفر است ، اما غرورش اجازه نميداد تا اين حد خودش را تحقير كند دلش نميخواست به مادرش بگويد آرمين حتي او را آدم هم به حساب نمي اورد.

*******************
دوروز گذشته بود واو هنوز نتوانسته بود تصميم درستي بگيرد از بس فكر كرده بود احساس ميكرد سرش در حال انفجار است .عجز وناتواني همه وجودش را فرا گرفته بود .نازنين هم با پيشنهاد احمقانه آرمين مخالف بود

با صداي تلنگري كه به در اتاقش خورد سرش را برگرداند ساغرنگران وآشفته در چهار چوب در ايستاده بود با لبخندي روبه او گفت:

- چرا اونجا وايسادي بيا تو

- آخه اين روزها اينقدر توخودت غرقي، كه جرات ندارم از كنار اتاقتم رد بشم
" تلاش کن ، طلاش کن "



 
سپاس شده توسط: mas57


موضوعات مشابه ...
موضوع نویسنده پاسخ بازدید آخرین ارسال
  رمان زنانه یا مادرانه | mona30 sadaf 10 353 ۲۴-۰۵-۹۸، ۱۱:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: samira1717
  رمان منی که سخت می گیرم ! | .Arghavan A .ShahrzaD. 14 121 ۱۴-۰۵-۹۸، ۱۲:۵۲ ب.ظ
آخرین ارسال: پري٤٠
  رمان فکر هدیه | نازنین 87 sadaf 12 128 ۰۵-۰۵-۹۸، ۱۲:۰۸ ب.ظ
آخرین ارسال: fatemeh71
  رمان نقش نگار | beste sadaf 14 167 ۲۲-۰۴-۹۸، ۰۳:۱۲ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان زیتون | beste sadaf 3 462 ۱۷-۰۳-۹۸، ۰۸:۳۰ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf
Bug رمان غرور و عشق و غیرت | aynaz2 .ShahrzaD. 5 808 ۰۶-۰۲-۹۸، ۰۵:۴۱ ب.ظ
آخرین ارسال: nafasi
  رمان سکوت سرد | n!loof@r sadaf 18 1,039 ۱۴-۱۱-۹۷، ۰۱:۳۷ ق.ظ
آخرین ارسال: sadaf
  رمان پدر جوان | زهرا زارع sadaf 113 5,808 ۱۳-۱۱-۹۷، ۰۵:۳۴ ب.ظ
آخرین ارسال: taranomi
  رمان روی خط عشق ( جلد دوم ) | rabeeh14 sadaf 15 12,688 ۱۷-۱۰-۹۷، ۰۸:۳۶ ب.ظ
آخرین ارسال: دخترعلی
  رمان آسمون ابری | سارا.ه sadaf 3 423 ۱۵-۰۹-۹۷، ۱۲:۱۹ ب.ظ
آخرین ارسال: sadaf

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
100 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۹-۰۱-۹۸, ۱۰:۵۶ ق.ظ)، sadaf (۲۹-۰۳-۹۸, ۱۲:۵۹ ب.ظ)، hasti.cruel (۲۹-۰۳-۹۵, ۰۱:۳۷ ق.ظ)، rmina (۱۹-۰۲-۹۸, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، Lisa (۰۶-۰۹-۹۴, ۱۰:۵۶ ق.ظ)، arian* (۲۵-۰۴-۹۶, ۰۲:۴۳ ب.ظ)، aminfar (۰۴-۰۷-۹۵, ۰۲:۵۳ ب.ظ)، سمیرا (۱۳-۰۷-۹۶, ۰۸:۰۹ ب.ظ)، hadis hpf (۱۲-۱۱-۹۵, ۰۴:۰۶ ق.ظ)، نويد (۱۸-۰۱-۹۶, ۰۳:۴۴ ق.ظ)، Ar.chly (۲۲-۰۳-۹۵, ۱۱:۰۹ ب.ظ)، elmer2014 (۰۶-۰۷-۹۵, ۰۸:۴۶ ق.ظ)، s@mir@ (۰۹-۰۷-۹۴, ۰۳:۳۷ ب.ظ)، mehrmah (۰۴-۰۶-۹۴, ۰۹:۵۹ ب.ظ)، شمیم (۰۳-۰۹-۹۴, ۰۹:۵۵ ب.ظ)، tehrani (۰۱-۰۶-۹۴, ۱۰:۵۹ ق.ظ)، zahra sh (۰۷-۰۵-۹۴, ۱۲:۳۹ ق.ظ)، bafrin (۰۸-۰۵-۹۴, ۰۵:۰۹ ق.ظ)، asma123 (۱۸-۰۵-۹۴, ۱۲:۲۳ ب.ظ)، heliia (۲۴-۰۳-۹۵, ۰۹:۴۶ ب.ظ)، Benitatajalli (۲۶-۰۳-۹۵, ۰۳:۲۵ ق.ظ)، avaa (۲۹-۰۹-۹۴, ۰۷:۲۵ ق.ظ)، am313 (۲۲-۰۴-۹۵, ۰۱:۴۵ ق.ظ)، mojib (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۳:۰۹ ب.ظ)، Serina (۲۷-۰۹-۹۴, ۰۴:۳۰ ب.ظ)، mahsa2014 (۱۲-۰۸-۹۴, ۰۸:۴۳ ب.ظ)، @ M.E @ (۲۶-۰۹-۹۵, ۰۸:۱۹ ب.ظ)، Nilooo (۰۳-۰۹-۹۴, ۰۲:۴۵ ق.ظ)، Saffa (۱۶-۰۶-۹۵, ۰۸:۳۹ ب.ظ)، farzad3002 (۱۸-۰۹-۹۴, ۰۱:۰۷ ق.ظ)، Ariana 1997 (۱۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۴ ب.ظ)، Laleh (۰۶-۰۹-۹۴, ۱۲:۴۷ ب.ظ)، شقایق سرخ (۰۹-۰۶-۹۵, ۰۴:۱۳ ق.ظ)، پیتون (۲۹-۰۸-۹۴, ۰۴:۱۹ ب.ظ)، نام کاربریmehri (۱۱-۰۴-۹۵, ۰۴:۲۰ ب.ظ)، yamoor (۲۴-۰۴-۹۸, ۰۱:۳۵ ب.ظ)، مرادی (۰۱-۰۴-۹۵, ۰۴:۱۱ ب.ظ)، fateme g (۲۳-۰۹-۹۴, ۱۰:۳۴ ق.ظ)، candy (۱۲-۰۹-۹۴, ۰۱:۲۴ ق.ظ)، Hadadian (۲۹-۰۹-۹۶, ۰۲:۴۵ ق.ظ)، amirreza (۲۵-۰۳-۹۵, ۰۵:۴۰ ب.ظ)، elahemoghblan (۰۸-۰۹-۹۴, ۰۵:۳۰ ب.ظ)، Nay46 (۱۱-۰۸-۹۵, ۰۷:۵۳ ق.ظ)، mermaid (۰۳-۱۰-۹۴, ۰۱:۵۶ ب.ظ)، توکا (۱۸-۰۹-۹۴, ۱۰:۵۶ ب.ظ)، hanane (۲۵-۰۳-۹۵, ۰۶:۳۹ ق.ظ)، 13788 (۲۷-۱۰-۹۴, ۰۹:۱۴ ب.ظ)، هرچی (۱۶-۰۷-۹۵, ۱۰:۵۴ ب.ظ)، اتاناز (۱۴-۱۰-۹۴, ۰۲:۳۳ ب.ظ)، zeinab45 (۰۳-۱۰-۹۴, ۰۶:۱۶ ب.ظ)، Ghazal70 (۲۸-۰۹-۹۴, ۰۴:۲۰ ب.ظ)، میثاق (۳۰-۰۸-۹۵, ۱۱:۴۱ ب.ظ)، برف سیاه (۱۹-۰۵-۹۶, ۰۲:۱۴ ق.ظ)، پیگیر (۱۶-۰۳-۹۷, ۰۱:۲۶ ق.ظ)، Saba bano0 (۲۳-۱۰-۹۴, ۰۹:۳۴ ب.ظ)، sepideh53 (۱۲-۱۰-۹۴, ۱۱:۵۲ ب.ظ)، الیی (۱۶-۱۰-۹۴, ۱۱:۴۰ ق.ظ)، 258943 (۲۳-۰۳-۹۵, ۰۲:۲۵ ق.ظ)، Miranda (۰۴-۱۰-۹۵, ۱۱:۰۸ ب.ظ)، Fatima:D (۰۶-۰۹-۹۵, ۰۱:۰۵ ق.ظ)، Kourd74 (۲۵-۱۲-۹۷, ۰۱:۲۶ ب.ظ)، سمانه عسگرپور (۱۴-۰۴-۹۵, ۰۱:۲۲ ب.ظ)، sima59 (۱۲-۱۱-۹۵, ۰۹:۱۶ ب.ظ)، عسل6 (۳۱-۰۵-۹۵, ۱۰:۴۳ ب.ظ)، Hani75 (۰۹-۱۱-۹۵, ۰۴:۴۳ ب.ظ)، zahra_ayyar (۲۳-۰۳-۹۶, ۰۵:۲۵ ب.ظ)، مریم74 (۰۳-۰۴-۹۵, ۰۷:۵۳ ب.ظ)، zeinabalouchi (۲۹-۰۵-۹۵, ۱۱:۵۰ ق.ظ)، maede78 (۲۰-۰۵-۹۶, ۰۷:۳۵ ب.ظ)، actor (۰۶-۱۱-۹۵, ۰۸:۱۱ ب.ظ)، Aniii (۱۰-۰۴-۹۵, ۱۲:۴۲ ب.ظ)، golijoon (۱۹-۰۷-۹۵, ۰۵:۴۳ ب.ظ)، S.hassani (۲۵-۰۳-۹۵, ۰۲:۲۵ ب.ظ)، Shi76ma (۱۳-۰۶-۹۵, ۰۶:۰۹ ب.ظ)، Maman ali (۰۲-۰۹-۹۶, ۰۲:۱۰ ب.ظ)، Hanie62 (۲۷-۰۳-۹۵, ۰۱:۱۵ ب.ظ)، mina22 (۱۲-۰۲-۹۶, ۱۱:۵۹ ب.ظ)، masa (۲۲-۰۲-۹۶, ۰۷:۱۸ ب.ظ)، blossom93 (۳۰-۰۲-۹۶, ۰۷:۳۷ ب.ظ)، معصوم گ (۲۴-۰۳-۹۵, ۰۳:۵۱ ب.ظ)، شیشه (۰۳-۰۹-۹۵, ۱۰:۲۷ ب.ظ)، الهه نور (۱۵-۰۶-۹۵, ۰۲:۲۵ ق.ظ)، بهار خلیلی (۲۵-۰۳-۹۵, ۱۱:۲۲ ق.ظ)، pootan (۰۲-۰۴-۹۵, ۱۲:۰۰ ق.ظ)، Ara101 (۲۹-۰۳-۹۵, ۰۵:۲۴ ب.ظ)، نسترن95 (۲۷-۱۱-۹۵, ۱۲:۴۳ ق.ظ)، سی ستاره (۱۵-۰۲-۹۶, ۰۸:۲۵ ب.ظ)، mona64 (۱۶-۰۷-۹۵, ۰۱:۵۴ ب.ظ)، Afi kermani (۲۷-۰۳-۹۵, ۰۶:۱۴ ق.ظ)، sagharrrrr (۲۶-۰۳-۹۵, ۰۱:۱۶ ق.ظ)، نازنين (۱۳-۰۴-۹۵, ۰۶:۳۹ ق.ظ)، rania (۲۳-۰۵-۹۵, ۰۲:۰۹ ق.ظ)، اکبر (۰۱-۰۴-۹۸, ۰۹:۵۶ ب.ظ)، Mahtab1373 (۳۰-۰۵-۹۵, ۰۲:۴۶ ب.ظ)، satena (۲۸-۰۵-۹۵, ۰۳:۱۴ ب.ظ)، ثـمین (۱۸-۰۷-۹۵, ۰۱:۱۶ ق.ظ)، Josh (۲۸-۰۳-۹۵, ۰۹:۱۵ ق.ظ)، حميده (۱۳-۰۶-۹۵, ۱۲:۰۳ ق.ظ)، Makan (۲۲-۰۹-۹۵, ۰۱:۵۹ ق.ظ)، الهه ی ناز (۱۵-۰۴-۹۵, ۰۷:۰۸ ب.ظ)

پرش به انجمن:


کاربران در حال بازدید این موضوع: 1 مهمان