رمان ملودرام عشق | كار گروهي از s@mir@ ، raha22،.مليكا.
زمان کنونی: ۹-۱-۹۶, ۰۴:۳۷ عصر
کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان
نویسنده: .مليكا.
آخرین ارسال: sadaf
پاسخ: 75
بازدید: 10274

موضوع بسته شده است 
 
امتیاز موضوع:
  • 3 رأی - میانگین امتیازات: 5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
رمان ملودرام عشق | كار گروهي از s@mir@ ، raha22،.مليكا.
نویسنده پیام
.مليكا.
كاربر ویژه
*****
کاربر ویژه
آفلاین
ارسال‌ها: } 13,062
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
اعتبار: 9703
سپاس ها 2835
سپاس شده 3562 بار در 2402 ارسال
ارتقاء: 70 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 1%
ActividadActividad
تجربه : 73 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال تشویقی مدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #1
رمان ملودرام عشق | كار گروهي از s@mir@ ، raha22،.مليكا.
به نام اویی که عاشقانه هارا می ستاید

xcvk کاربران عزیز ایران رمانی سلام[تصویر:  xcvk.gif]

امیدوارم بتونیم همگی در این مسابقه موفق بشیم نه فقط برای برنده شدن در مسابقه

بلکه برای بهتر نوشتن وزیباتر دیدن ...[تصویر:  aak.gif]

دوستان گلم این رمان با همکاری وهمیاری من،سمیرا ورها نوشته شده،

امیدوارم مورد توجه قرار بگیره،[تصویر:  bmci.gif]

متن داستان ،از دل همین جامعه واز میون همین مردم بر گرفته شده

موضوع رمان ،خانوادگی ،احساسی وعاشقانه هستش،،،[تصویر:  aaf.gif]

خلاصه:

سرگذشت پسری به نام ماهان که توزندگیش دچار سردرگمی هایی شده و دلیل این سردر گمي هابه خاطراينه که اطلاعات درستی از پدرومادر واقعیش نداره چه اینکه مرد وزن دیگه ای بزرگش کردن طی داستان ماجراهایی واسش اتفاق میفته که مسیر زندگیش به سمت هویت واقعیش تغییر میکنه ،،

مقدمه

وقتی از زندگی مینویسم به یاد می آورم که چقدر زندگی برایم مبهم بوده،،،،
در طی سالهای زندگی ام،نفسهایم مبهم ولحظه های بودنم مبهمتر است،
من تک سوار تنهایی بوده ام که از عشق وزیستن تصوری گنگ در ذهنم ساخته ام ،
بی من همه ی هم سن وسالهایم به زندگی ،عشق وبه دوست داشتن رسیده اند ومن همچون
قطعه ای ناجور برای پازل دنیا بوده ام ،،،،
چرا دراین گنگی غرق شده ام نمیدانم تاوان چه گناهي را پس ميدهم.....!...
.ویا به چه گناهی تاوان پس میدهم باز نمیدانم...!
هرلحظه به این فکر میکنم تا کجا ...تا کجا ادامه میابد این بی کسی ها،این تنهايي هاوبی هویتیها؟؟
ومن به چه امید پیش روم،؟؟
هر چندهر ورق از زندگي ام براي من عذابي ست بس دشوار وناخوشايندوچيزي كه مراد دل باشد نميابم!!
ای کاش هایم شبیه واژه های پر تردید هراس میشود وقتی میگویند به آینده خوش بین باش
،این برایم ملموس نیست به چه خوش بین باشم به پرده ی پر ابهامی که برایم
هنوزهم بی معناست؟!.
جلد رمان


[تصویر:  kvogtjaxaxfmfcjhs12d.png]
[تصویر:  gggt.gif][تصویر:  gggt.gif]با تشكر فراوان ازطراح جلدvaresh [تصویر:  gggt.gif][تصویر:  gggt.gif]

[تصویر:  85875505027359354516.gif]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۴-۴-۹۴ ۰۴:۳۴ عصر، توسط .مليكا..)
۱-۴-۹۴ ۱۲:۱۴ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، sadaf ، raha22 ، s@mir@ ، n@st@r@n ، sara.samii ، ****Dayan**** ، ~ MoOn ~ ، خانوم معلم ، لیلی ، elena.r ، Ghazaleh.gh ، نیاز ، mahsa.b ، admin ، بانوی جنوب ، .ShahrzaD. ، ♥♥Niloofar♥♥ ، diamond*** ، .ستایش. ، varesh ، ×دختر بهار× ، yasaman2001 ، ◀ M i s a N ▶ ، Neda0077 ، Lisa ، reihoon ، v.a.y ، ~mahdis~ ، sahar e
raha22
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 2,103
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 2950
سپاس ها 2655
سپاس شده 2800 بار در 1307 ارسال
ارتقاء: 37 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 3%
ActividadActividad
تجربه : 68 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال تشویقی
حالت: هيچکدام
ارسال: #2
RE: رمان ملودرام عشق | كار گروهي از s@mir@ ، raha22،.مليكا.
...ماهان...






باصدای آنيد ازفكروخيالات در اومدم دختري كه همه كس من تو زندگيم بود دختري كه فرشته اي بود براي تمام تنهايی ها وبي كسي من دختري كه هر وقت ميديدمش ناخوداگاه لبخند به لـ ـبم ميومد

ماهان ...ماهان ...هیچ معلومه کجایی تو ؟تموم محوطه رو به خاطرت زيرو رو كردمم.....
_سلام خانوم خانوما،بازم سلامتو خوردیاااااا
،من همین جا بودم باخودم خلوت کردم ایرادی داره؟
اخمی ریزي مهمون صورت خواستنیش کرد وبلافاصله رونیمکت کنارم نشست،
_چی میگی ؟انگاری بدجور غرقی تودریای خیالت ،من که سلام كردم
_ای وای ببخشید حق باتوئه اصلا حواسم نبود،غرق بودم حسابی اینو گفتم وزدم زیر خنده...
_هی چه خبرته؟وایسا رفیق با این عجله کجا؟
_ای بابا چی میگی؟ من تو اون دریایی که توفکر منحرف توست غرق نبودم عزیزم


خنده ريزي كردم...
_هااااا؟پس بگو آقا کجاسير ميكرده؟؟؟در ضمن ذهن من هیچوقتم منحرف نیست
_آره خب منظورمنم این بود که میخوای نکته انحرافی بذاری میون حرفات ،،
،بازم خندم گرفت
_کوفت حالا هی بخند،میگم کجا بودی؟؟؟من که میدونم یه چیزیت هست یکی دوروزه توخودتی
ای بلا همش منو زیر نظر داري هاااااا
_نه پس مثل توخوبه که همش تو خودت غرق باشي به اطرافیات اصلا فکرم نمیکنی چه برسه به توجه
باتعجب نگاش کردم
حالا مگه چي شده ؟؟؟


چرا اينقدر جوش آوردي؟؟؟
چيزي شده آنيد!!!
یکه ای خورد ولی زود خودش رو جمع وجور کرد
_چیه ؟مثل اینکه این سؤال من بود ،داری سؤال منو باسؤال جواب میدی؟


_منو که میدونی همیشه توچه فکری هستم خانوم خوشگله چیز مهمی نیست
_اینکه واسه یه روز دوروزت نیست ماهان جون توهمش به پدر مادرت فکر میکنی ولی چند روزه
یجور دیگه شدی،انگاری یه چیزی بدجور فکرتو مشغول خودش کرده من تورو خوب میشناسم
بعد چند سال دیگه با تموم خطوت وزوایای چهرت آشناشدم،وقتی یکم ناراحت بشی
فوری متوجه میشم این چند روزه چیزی نگفتم ولی میبینم هیچی نمیگی میترسم دیر بشه
پس بهتر دیدم خودم بپرسم
_آنید جون نمیخوای بیخیال بشیا مثل همیشه سمجی


خندید ودندونای سفیدشو به رخم کشید با اون صورت سبزه وقتی میخندید خیلی دوس داشتنی میشد
_میدونی که پس زودتر بگو که بیخیال شدن درمرام آنید نیست


_بابا خواسته برم پیشش میخواد یه چیزایی بهم بگه،
فقط واسه اینه كه اينقدر بهم ریختی ؟؟؟خب برو ببین چی میخواد بهت بگه،خوبه بابات همین جاست
جوری میگی بابا خواسته برم پیشش هرکی ندونه فکر میکنه چقدر ازش فاصله داری
-خب همین دیگه فکر اینکه چیا میخواد بهم بگه نمیذاره برم پیشش میدونی که من هر چند روز یكدفعه میرم سری بهش میزنم تواین یکی دوساله که خونمو ازش جدا کردم مرتب جویای احوالش بودم هرچند ازش دلخور بودم که چرا واقعیت روبهم نمیگه ولی همیشه به فکرش بودم؟؟؟
_خب الان که خودش میخواد باهات حرف بزنه چرا دیگه معطلش میکنی حتمی خودشم فهمیده
چقدر داری عذاب میکشی برو ماهان جان اینجوری واست بهتره اصلا فکرای بد نکن
_خودمم به همین نتیجه رسیدم همین امروز فردا میرم یه سری بهش میزنم ،حالا بگو توچیته ؟منم که میشناسی سمج بشم دیوونت میکنم هااااا
_نخند پررو؟فکر کردی همینجوری الکیه حرف دلمو بهت بزنم؟
دقیق نگاش کردم چیز مشکوکی توقیافش داد میزد که من بازم متوجه نمیشدم
_ چیه ،انگار خودش متوجه حالتم شد که بلند زد زیر خنده،،،
_خب حالا زیاد نگام نکن به وقتش بهت میگم الان زوده حالا برو ببین بابات چی میخواد بهت بگه،


دیدم رنگش یه خورده پریده پس زیاد پیگیر نشدم هرچند نگران بودم که چه اتفاقی واسش
افتاده فقط باخودم فکر کردم نکنه پای یه خواستگاردر میونه،،،ولی فکرمو از سرم بیرون نیاووردم
گذاشتم به وقتش ازش بپرسم،میدونستم خودش هرچی باشه بهم حتما میگه....
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۱-۴-۹۴ ۱۱:۳۰ عصر، توسط raha22.)
۱-۴-۹۴ ۱۰:۱۹ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .مليكا. ، hadis hpf ، admin ، sadaf ، sara.samii ، ملکه برفی ، €ستايش€ ، خانوم معلم ، نیاز ، .ShahrzaD. ، مهرگان ، ♥♥Niloofar♥♥ ، diamond*** ، .ستایش. ، varesh ، n@st@r@n ، Neda0077 ، Lisa ، ****Dayan**** ، لیلی ، sahar e ، mahmonir11 ، Elina76
s@mir@
کاربر خودمونی
*
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 188
تاریخ عضویت: بهم ۱۳۹۳
اعتبار: 1441
سپاس ها 1580
سپاس شده 450 بار در 175 ارسال
ارتقاء: 12 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 13%
ActividadActividad
تجربه : 76 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز
حالت: Relax
ارسال: #3
RE: رمان ملودرام عشق | كار گروهي از s@mir@ ، raha22،.مليكا.
_خانوم خانوما الان کجا میخوان برن؟
_فرقی میکنه واستون آقا؟
_آره خب، معلومه فرق داره که میپرسم عزیزم
خندید از اون خنده هایی که دل آدمو میبرد
_خب نمیتونم بهت بگم این یه رازه گلم
بااخم نگاش کردم
_ببین خانوم خوشگله بامن بازی نکن میدونی که چقد حساسم،
_آره خیلی خوب میدونم بری توحس چه موجود وحشتناکی میشی
داشت از خنده منفجر میشد،،،
_نترکی بمب خنده
باحرف من دیگه واقعا ترکید
به طرفش خیز برداشتم وخواستم دستشو بگیرم که به آنی ازجاش بلندشد،دختر تیزی بود
_چیه حالا؟فراری شدی
باهمون خنده بهم چشمکی زد
_من فراری نیستم ماهان جون ،بنده با اجازتون ماکسیما دوس دارم
بلند شدم ورفتم سمتش
_باشه آنید جون هرچی دوس داری بخر کی بخیله؟
_واقعا که چقد خسیسی ،توباید بگی باشه عزیزم هرچی دوس داشته باشی خودم واست میخرم...
_یه وقت نچایی آنید جونم من و این همه ولخرجی محاله محاله
باریتم خوندن من بازم لبخند خوشگلی مهمون چهرش شد
_باشه به وقتش همه ی چیزایی روکه دوس دارم واسم میخری
یه نگاه خیره بهش کردم که همینم کافی بود تا سرشو خیلی محجوبانه پایین بندازه حالتی که من عاشقش بودم
_میشه بگی اونوقت وقتش کیه!
انگاری از حرف خودش خجالت زده شده بود رنگ چهرش تغییر کردوازم یکم فاصله گرفت
_میگم من باید برم خونه کلی کار دارم قراره امشب عموم وخانوادش بیان خونمون
_خب دیگه کلا بحث عوض شد تو عوض کردن کانال تبحرت منو کشته
خندیدو کتاباش رو ازروی نیمکت برداشت
_خوشم میاد که آخر هوشی
_منم خوشم میاد که آخر پیچوندنی
_نه دیگه این مورد به من نمیخوره واقعنی کاردارم
یه غمی توحرفش بود که من خوب فهمیدمش بازم نخواستم پیگیرش بشم
_باشه گلم بیا خودم میرسونمت
_نه مزاحمت نمیشم دیگه با آژانس میرم
بااخم نگاش کردم
_چی میگی ؟از کی تا حالا واسه من کلاس میذاری؟بیا با ماشین خودم میرسونمت ،فک کن منم راننده آژانسم وبادلخوری ازش پیش افتادم
فهمیدم داره دنبالم میاد وبه عمد تندتر راه رفتم بااین قدم که نزدیک 180سانت بود،تند راه رفتنم باعث میشد اون که قدش ازمن بیست سانتی کوتاهتر بود، پشت سرم بدوه،
ریموت ماشینمو که یه سورن سفید بودو زدم وسوارش شدم وتازه چشمم افتاد به آنید که به حالت دو میومد سمت ماشین،
خندم گرفته بود ولی واسه اینکه دلخوریمو بهش نشون بدم اخم کردم ونگامو ازش گرفتم
آنیدکه الان به ماشین رسیده بود ضربه ای به شیشه زد
شیشه رو پایین دادم وبازم به روبروم خیره شدم
معلوم بود حسابی دویده که صداش داشت میلرزید
_خیلی بی معرفتی شوخی سرت نمیشه
بدون اینکه نگاش کنم گفتم
_شوخی سرم میشه حرف ناحسابی سرم نمیشه
_خب دیگه ببخشین نمیشه منم گاهی وقتا کلاس بذارم با آژانس برم خونه؟
به سمتش برگشتم ولبخندی زدم
_حالا شد از اولم بگو میخوام کلاس بذارم ،الان سوار شو خودم از همین لحظه راننده آژانس میشم واست خوبه؟فقط باید نرخ کرایه هارو بپرسم
در جلورو باز کرد و نشست
دیگه حرفی نزدم استارتوزدم وبه سمت خونه آنید اینا رفتیم ،،،
داشتم ولوم صدای پخش رو بالا میبردم که دست آنید مانعم شد
یه نگاه بامزه بهم کرد ودرحالی که به سمت صورتم کج شده بود واسم
شکلک در آوورد،خندم گرفت،،،
_بذارگوش کنیم این آهنگش قشنگه،،،
_نه دیگه نشد اگه قراره تامسیر خونه باهام همراه بشی بهتره باهم حرف بزنیم
باتعجب نگاش کردم
_چیه چرا اینجوری نگا میکنی چیز عجیبی گفتم؟
_آره عجیبه ،در مورد چی حرف بزنیم؟زندگی من که حرف قابل تعریفی نداره عزیزم،هرچی ام که هست همه رو تومیدونی
_نه عزیزم همه رونمیدونم ،نه اینکه بخوام فوضولی کنما میبینم خیلی
توفکری میخوام با حرف زدن آروم بشی
_ممنونم که به فکرمی خانوم گلم ولی هرچی تومیدونی همه ی چیزاییه که منم میدونم چیز دیگه ای نیست
نگاهشو ثابت کرد توصورتم ،برگشتم فوری صورتشو سمت شیشه کرد
_خب توکه میدونی مامان وبابای واقعیمو ازشون بی خبرم ،یعنی چیزی بهم نگفتن
_ولی خودت گفتی بابات گفته بری پیشش تا بهت در موردشون بگه
_خب اینو ازم خواسته منم که بهت گفتم نمیدونم چرا میترسم برم پیشش
لبخند معناداری بهم زد
_آخه از چی میترسی عزیزم؟!

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست !
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲-۴-۹۴ ۰۵:۳۰ عصر، توسط s@mir@.)
۲-۴-۹۴ ۰۵:۲۶ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط raha22 ، ملکه برفی ، خانوم معلم ، .مليكا. ، نیاز ، sadaf ، admin ، .ShahrzaD. ، مهرگان ، ♥♥Niloofar♥♥ ، .ستایش. ، varesh ، sara.samii ، n@st@r@n ، Neda0077 ، Lisa ، ****Dayan**** ، لیلی ، sahar e
.مليكا.
كاربر ویژه
*****
کاربر ویژه
آفلاین
ارسال‌ها: } 13,062
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
اعتبار: 9703
سپاس ها 2835
سپاس شده 3562 بار در 2402 ارسال
ارتقاء: 70 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 1%
ActividadActividad
تجربه : 73 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال تشویقی مدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #4
RE: رمان ملودرام عشق | كار گروهي از s@mir@ ، raha22،.مليكا.
اينم از پست بعدي[تصویر:  bmci.gif]
آنید همیشه همین جور بود ،انگار این دختر روخدا خلق کرده بود که واسه همه یكجور همدم باشه،اونقدر مهربونه که همه دوسش دارن توی دانشگاهم همه ی بچه ها واسش احترام خاصی قائل هستن هرکدوم از دوستاش ناراحت باشن باهاشون حرف میزنه ویكجوری از ناراحتی درشون میاره...

منم خیلی وقتا با حرفای اونه که آروم میشم ،انقدر بهش وابسته شدم که فکر میکنم بدون اون نمیتونم زندگی کنم کم کم دارم به این نتیجه میرسم که تنها کسیه که میتونه واسم همراه زندگیم باشه
توهمین افکار سیر میکردم که بازم صدای آنید غافلگیرم کرد
با تو هستم هااا،میگم از چی میترسی که نمیری پیش بابات؟
ماشینوپارک کردم به خونه ی آنید رسیده بودیم ،
_ عزیزم من ازچیزی نمیترسم فقط نمیخوام ذهنیتی رو که این چند ساله نسبت به اونا داشتم از دست بدم
آنید با بهت نگام کرد
_ پس این اسمش چیه؟خب اینم از ترسه که اینجوری فکر میکنی ولی بجای این حرفا بهتره واقع بین باشی،اگه بری و در موردشون همه چیزو بفهمی ازاین سردر گمی خلاص میشی،
بالبخند دندون نمایی جوابشو دادم ،خیلی دوس داشتم احساسمو بهش بگم ،ولی الان واسه این حرفا زوده ،بذار اول تکلیفم با خودم و گذشته ام روشن بشه
آنید از ماشین پیاده شد ،همین که خواست درو ببنده حس کردم رنگش پریده ویه چیزی ناراحتش کرده
_چیزی شده عزیزم؟
سعی کرد بخنده ولی بازم صورتش گرفته ورنگ پریده بود
_ نه ماهان جون چیزی نیست تو میتونی بری ،فقط یادت باشه حتما برو پیش بابات ،زودتر برو که اونقدرم فکر وخیالات الکی نکنی
،انقدر که شاد وسرحال بود اصلا بهش نمیومد گرفتاری داشته باشه ،هرچند کمتر پیش میومد در مورد مشکلاتش با کسی حرف بزنه.
ازش خداحافظی کردم ومسیرخونه رو پیش گرفتم
تومسیر خونه به آنید وحرفاش فکر میکردم،مشخص بود ذهنش حسابی درگیر موضوعیه،
همیشه وقتی میرسوندمش کلی تعارفم میکرد که برم خونشون چند باری قبول کرده بودم وباهاش همراه شده بودم،
آنید با مامانش ویدونه داداشش زندگی میکردن ،پدرش چند سال پیش تصادف کرده وفوت شده بود،مامان خوب وامروزی هم داشت
وقتی من میرفتم خونشون حسابی تحویلم میگرفتن،آرمان داداشش هم که
16سالش بود خودشو دوست من میدونست ولی الان نمیدونم اون چیش شده بود ،خدایا کم فکر وخیال دارم اینم بهش اضافه شد
نمیدونم الانم برم پیش بابا یانه ؟
بابا در اصل پدر واقعیم نیست اون معتمد محله هر چند هنوزم تواون محل واسه خودش ابهتی داره وازش حساب میبرن
اونجوری که بهم گفتن مادرم قبل از مرگش ،وقتی یه بچه یک ساله بودم سپرده به آقای پناهی که اون موقع هم معتمد محل بوده اونا خیلی بهم محبت میکردن بابا ومادرجون که مادردومم محسوب میشد سعی خودشونو میکردن که بهم سخت نگذره وكمبودي نداشته باشم ،،،
خدا بيامرز مادرجون زن خوب ومهربونی بود که چند سال پیش فوت كرد هيچ فرقي بين منو پسرای خودش نميذاشت پسراش سعید ومجید كه قبل از فوتش رفتن خارج و الانم خارج از كشور هستن
خدا رحمتش کنه با فوت اون من وبابا تنها شدیم
از وقتی که بزرگ شدم وفهميدم بچه ی واقعی اونا نیستم در مورد مادر وپدر واقعیم خيلي سؤال میکردم که همیشه حرفام به بن بست میرسید وهردوشون از جواب طفره رفتن تا خانوم خدابیامرزش كه بود یجورایی آرومم میکرد وبهم امید میداد ولی از وقتی اونم فوت شد
حس کردم تنهای تنها شدم ،بابا با اینکه قلب مهربونی داشت ولي هيچ وقت باهم آبمون تو يك جو نميرفت منم که همش دنبال بهانه بودم كه یه دعوا درست کنم
کم کم دیدم اینجورپيش بريم احتراما شكسته میشه ،تصمیم گرفتم ازش جداشم ،به لطف خاله ی مادراصلیم یه پس انداز مختصری داشتم که توبانک بود ،اون یه خونه داشت که توهمون محل بود
قبل از مرگش به نام من زده بود ،خدا رحمتش کنه پیرزن مهربونی بود ولی اونم چیز زیادی از مادرم بهم نگفت،فقط
هروقت منو می دید چشماش پر اشک میشد وصداش پر از بغض، منم که اینجور می دیدمش سعی میکردم کمتر اسم مادرموپیشش بیارم،،،
منم با اون پس انداز یه خونه آپارتمانی 80متری اجاره کردم واز پیش بابا رفتم بابا اولش خیلی ناراحت شد ولی کم کم واسش عادی شد ،
خب الان نمیدونم چی شده که میخواد با هام در مورد پدرومادرم حرف بزنه،بااینکه همیشه مشتاق بودم در موردشون همه چیزو بدونم
ولی حالا اضطراب افتاده به جونم نکنه چیزایی بشنوم که ذهنیت چند سالمو نسبت بهشون عوض کنه،، ولی آخرش که چی ،باید بفهمم کی هستم وکس وکارم کی بودن؟؟؟؟
توهمین افکار مسیر خونه رو اومدم ،ماشینو تو کوچه پارک کردم ،
درساختمونوبازکردم و واردآسانسورشدم، دکمه ی طبقه ی شش رو زدم، وقتی آسانسور ایستاد ودر باز شد،عسل دختر کوچولوی همسایه روبرویی رو دیدم ،بازم مامانش درو باز گذاشته واین بچه اومده بیرون عسل بااون موهای بور وچشمای خوشگل آبی مثل عروسک بود با خنده نگام کرد
_
سلام عمویی
_
سلااااام خانوم خوشگله بازم که بیرونی وروجک ،مامانت پس كو؟
_
مامانم داره غذا میپزه عمویی
در همین حین پروانه مامان عسل دم در پیداش شد
_
ای وای از دست توعسل بازم اومدی بیرون؟
بادیدن من لبخندی زد ودست عسل وگرفت وسمت خودش کشید
_
سلام آقای پناهی حالتون چطوره؟میبینین تو رو خدا يك دقيقه باز من ازاين بچه غافل شدم و یادم رفته درو
قفل کنم وروجک سراز اینجادر آوورده ،
_
سلام ممنونم ،خب وقتی یه همچین وروجکی داشته باشین باید حواستون حسابی جمع باشه اینوگفتم ولپ عسلویه نیشگون کوچولو گرفتم،
عسل آخی گفت ودستشو گذاشت رولپش وبا اخم نگام کرد ،خندیدم
ودر خونه روباز کردم

[تصویر:  85875505027359354516.gif]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۲-۴-۹۴ ۱۱:۵۱ عصر، توسط .مليكا..)
۲-۴-۹۴ ۱۱:۴۰ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط s@mir@ ، sadaf ، ملکه برفی ، admin ، raha22 ، .ShahrzaD. ، مهرگان ، ♥♥Niloofar♥♥ ، €ستايش€ ، خانوم معلم ، .ستایش. ، varesh ، نیاز ، sara.samii ، n@st@r@n ، Neda0077 ، Lisa ، ****Dayan**** ، لیلی ، sahar e
raha22
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 2,103
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 2950
سپاس ها 2655
سپاس شده 2800 بار در 1307 ارسال
ارتقاء: 37 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 3%
ActividadActividad
تجربه : 68 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال تشویقی
حالت: هيچکدام
ارسال: #5
RE: رمان ملودرام عشق | كار گروهي از s@mir@ ، raha22،.مليكا.
آنید


این روزها به هرچیزی فکر میکنم بجز زندگی ،دلم را اندوهی عظیم فرا گرفته است، ازاین قانون طبیعت سخت بیزار شده ام ،قانونی که همه محکوم به پذیرفتنش هستند، قانون رفتن وبیخیال دنیا شدن،،،


چگونه میتوانم بروم وبیخیال باشم ؟
چگونه از نیستی بگویم وقتی هستی را باتمام وجود می ستایم؟
چگونه در میان انبوه هستی ها «من نباید باشم» رابفهمم؟


چقدر دلم هوای برف راکرده است ،همیشه عاشق برف بازی بوده ام
پدر یادت است چقدر باهم میان برفها می دویدیم وتوگلوله برفیهایت رابه سمتم نشانه میرفتی،ومن باچه شادی کودکانه ای برفهای روی لباسم را می تکاندم،لذت آن روزها رادیگر هرگز نخواهم چشید...


دیگر آن هیجان ها وهیاهوهای کودکانه ام تکرار نخواهد شد...


کودکی...آه...کودکی،یادش بخیر


آدم برفی های کودکی ...یادش بخیر


پدر...سایه ی پررنگ زندگی ام،یادش بخیر


ومن! ...این محکوم به قانون رفتن...یادش بخیر...




همین که خواستم از ماشین ماهان پیاده بشم یه درد شدید توی قفسه ی سیـ ـنم پیچید،خودمو به سختی نگه داشتم که صدای آخم بلند نشه
این چند روزه این درد شده یه مهمون ناخوانده واسه من،،،


ماهان با نگرانی نگام کرد
_چیزی شد عزیزم؟


تمام سعیمو کردم ولبخندی زدم
_نه ماهان جون چیزی نیست تو میتونی بری،فقط یادت باشه حتما بروپیش بابات ،زودتر برو که انقدم فکر وخیالای الکی نکنی


معلوم بود چندانم قانع نشده ولی چیز دیگه ای نگفت ،فقط ازم خداحافظی کرد ورفت،
تازه بعد رفتنش یادم اومد ، دعوتش نکردم که توخونه بیاد
اه لعنتی،این دردم شده واسه من دردسر روز وشب،،،
شبا که تاصبح نمیذاره بخوابم روزام دوستامو ازم میگیره،
دوست...؟!
یعنی ماهان فقط واسم یه دوسته؟!
نه ...نه...اون فراتر از یه دوسته واسه من ،من دوسش دارم ،
حقیقت اینه که من ...من...عاشقشم...آره من عاشقشم
واین درد لعنتی حسادت ماهانمو میکنه ،،،حالا که بعد چند سال میخواستم امسالمو باحضور همیشگیش تو زندگیم جشن بگیرم
این درد ،میخواد نذاره...


یعنی ماهانم ،منو همون اندازه که من دوسش دارم ،دوس داره؟!
خب حتما اونم منو دوس داره،اینو از حالتاش می فهمم ،از حرفاش
از رفتاراش...
من یه دخترم وحس دخترانم خیلی چیزها رو به وضوح برام میگه
وهمین حس دخترانه بود که عشق ماهان رو تو قلـ ـبم کاشت وکم کم
نهال عشقش جوونه زد تا الان که یه درخت سبز وخوشگل شده
هرچند ...هرچند این درد اومده تا ریشه ی این درخت رو بخشکونه
واین برای من یعنی اتمام زندگی یعنی ...


این درد الان یک ماهی هست که مهمون من شده ودارم بهش عادت که نه انس می گیرم،اولش فک میکردم باید یه درد عصبی باشه وچیز مهمی نیست ولی وقتی دیگه نتونستم تحملش کنم پیش دکتر رفتم
با همون اولین جلسه دکتر گفت که رفتنی هستم،


با یه نگاه دلسو زانه ای نگام کرد وگفت میتونی بری بیرون وبه مامانم اشاره کرد که بمونه،من که اشاره ی دکتر رو به مامان فهمیدم گفتم ،آقای دکتر من میخوام بدونم چیمه ،من که بچه نیستم میخواین ازم پنهون کنین،،،حتی اگرم شما پنهونش کنی دردا خودشون باهام حرف میزنن.
دکتر که اینجور دید با یه نگاه متعجب ور اندازم کرد
_ببینین خانوم شایسته،باتوجه به عکساتون کاری از ما برنمیاد سرطان پیشرفت کرده ومتأسفانه باید بگم تواینجور موارد شیمی درمانی جواب نمیده وشاید با پرتو درمانی بشه جلو پیشرفتش رو گرفت ولی میتونین این عکسارو بازم به چندتا همکارای دیگه نشون بدین...


با این حرف دکتر،اشکای مامان سرازیر شد ،دستشو گرفتم هرچند نمیدونم این واسه این بود که خودمو تکیه گاه اون کنم یا اونو تکیه گاه خودم...
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۴-۴-۹۴ ۰۵:۳۸ عصر، توسط raha22.)
۳-۴-۹۴ ۱۱:۵۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط .مليكا. ، خانوم معلم ، .ستایش. ، sadaf ، ملکه برفی ، varesh ، نیاز ، sara.samii ، n@st@r@n ، Neda0077 ، admin ، Lisa ، ****Dayan**** ، لیلی ، sahar e
.مليكا.
كاربر ویژه
*****
کاربر ویژه
آفلاین
ارسال‌ها: } 13,062
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
اعتبار: 9703
سپاس ها 2835
سپاس شده 3562 بار در 2402 ارسال
ارتقاء: 70 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 1%
ActividadActividad
تجربه : 73 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال تشویقی مدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #6
RE: رمان ملودرام عشق | كار گروهي از s@mir@ ، raha22،.مليكا.
دوستان گلم اينم از اين پست[تصویر:  xcvk.gif]
عمو پدرام يا خان عمو باخانواده اش آلمان زندگی میکنن،مامانم پیش چندتا دکتر رفته ودیگه از اینجا نا امید شده به عمو جریانو خبر داد
وعمومم پس از تحقيقات يك دكتر خوب اونجا پيدا كرده از مادرم خواست که پرونده ی پزشکیمو واسش بفرستیم ،من كه دختر باروحيه اي بودم که همه رو امید میدادم کم کم داشتم نا اميد ميشدم ،به هیچ کدوم از دوستامم در مورد بيماريم چیزی نگفتم،حتی به ماهان!
انقدر که دوسش دارم نمیخوام ناراحت بشه ،چون میدونم خودش غم وغصه زیاد داره واینم میشه یه غصه رو دل پاکش ،باخودم گفتم چیزی نگم بهتره اگه رفتم خارج از ایران ومداوا شدم که چه بهتر و اگه...
نه به اون فکر نمیکنم من باید زنده بمونم، باید نفس بکشم تو همون هوایی که ماهان عزیزم نفس میکشه ، حتما خدا کمکم میکنه ،اون خیلی بزرگه، بزرگتر از اون چیزی که تو فکر منه ،من هنوزم بهش امید دارم...
خان عمو امروز تماس گرفت وگفت باید بیای اینجا دکترا میگن باید درمانو هر چه زودتر شروع کنه هرچند ممکنه دیرم شده باشه....
وامشب قرار بود عمو وپسرش سیامک بیان خونمون.
کلید وانداختم ودرو باز کردم ،حیاطمون بزرگ بود ،دو طرفش دوتا باغچه ی بزرگ پر از گل ودرخت بود وچند تا درخت مو که با اون داربستای فوق العاده قشنگ جلوه ی زیبایی بهش داده بودند ،میون دوتا باغچه سنگ فرش بود که بین همین سنگ فرشها هم به صورت تزیینی گل رز کاشته شده بود،،
اینا همش سلیقه ی پدرم بود،حیف که خودش نيست این زیباییها رو ببینه،یادمه چند هفته بیشتر نبود که اومدیم تواین خونه واون اتفاق لعنتی اونو ازما جداكرد...


آهی بلند کشیدم وسنگ فرش روطی کردم وبه ساختمون رسیدم ،داشتم از پله ها بالا میرفتم که آرمان درو باز کرد و بیرون اومد،
_به به سلام آنید خانوم،چه عجب از این طرفا!


من که حوصله ی شوخی نداشتم لبخند بی جونی زدم
_سلام داداشی،کجا داری میری؟مگه مهمون نداریم ؟


_چقدر بیحاااااال ! نون بهت ندادن مگه آبجی جون؟


_مسخره بازی در نیار حوصله ندارم میگم کجا داری میری؟


_ای بابا این روزا هیشکی تواین خونه حوصله نداره ،این از تو اون از مامان ،اونم از خان عمو! ...دارم میرم واسه همین مهمونا نوشیدنی بگیرم!


با اخم غلیظی نگاش کردم
_نمیشد خودشون تشریف ببرن زهر ماری بخرن؟!


_نمیدونم دیگه منو فرستادن ،البته شایدم دنبال نخودسیاه فرستادنم
نمیدونی با چه توپ وتشری با مامان حرف میزنه، اون پسره ی نچسبم که فقط زل زده به من وهی پوزخند تحویلم میده ،همون برم بیرون بهتره.


_زود برگردیا ،منم از اینا خوشم نمیاد الانم از مجبورم باید تحملشون کنم
پس زودی بیا داداش جونم خوب.


یه چشمک واسم زد وبلند خندید
_به روی چشم آبجی جونم یه آبجی که بیشتر نداریم حتما زود میام


از پله ها بدو رفت پایین سمت پارکینگ ،از دست این عموم با این اخلاق ورفتاراش،همین رفتاراش منو بیشتر ازش متنفر میکرد آخه یه بچه رو فرستاده دنبال این چیزاااا؟!


وارد خونه شدم که یه سالن بزرگ داره وبا یه چیدمان زیبا که سلیقه ی مامان جونمه،یه زن مهربون ودوست داشتنی که اونجوری که تعریف میکنه بابا بیشتر به خاطر اخلاق ورفتارش عاشقش میشه تا ظاهرش ،مامانم قد نسبتا کوتاهی داره یکمم تپله که من عاشق همین اندام سفیدو تپلشم.


اینجا که خبری از عمو وسیامک نبود ،رفتم سمت آشپزخونه ،مامان روی صندلی نشسته بود وسرشو بادو دست گرفته بود، انگار داشت گریه میکرد که متوجه اومدن من نشد،


_مامان جون ...سلام...چی شده؟کسی حرفی بهت زده؟


مامان یكدفه سرشو بلند کرد وبا دیدن من اشکاشو سریع پاک کرد


_سلام به روی ماهت عزیزم ،نه چیزی نیست فقط یکم دلم گرفته بود


_میدونم بازم خان عمو حرفی بهت زده !


_مهم نیست ،عزیزم تو خوبی؟


_چی رو مهم نیست این نمیشه که هر وقت عمو میاد اینجا یا باهاش تماس میگیری یه مشت حرف مفت بارت میکنه توام هیچی بهش نمیگی!


مامان انگشتو به علامت سکوت بالا آورد


_هیچی نگو فداتشم الان میفهمه زشته ،من چیزیم نیست توام برو تو اتاقت استراحت کن واسه شام صدات میزنم...


_ازاین کاراشون کلافه میشم مدام حرف زورميزنه،این بچه رو باید دنبال زهر ماری بفرستن؟ آره ؟


_هیچی نگو عزیزم الان مجبوریم چیزی نگیم اونا اومدن که تو رو ببرن واسه مداوا ،باید احترام شونو نگه داریم ،حالام تو حرص نخور واست خوب نیست ،برو استراحت کن عزیزم.


دیگه نخواستم بیشتر از این حرفی بزنم چون در واقع فایده ای نداشت با ناراحتی رفتم سمت اتاقم که طبقه ی بالا بود ،درو باز کردم و رفتم تو اتاق که بازم این درد مهمونم شد...

[تصویر:  85875505027359354516.gif]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۴-۴-۹۴ ۱۱:۴۶ عصر، توسط .مليكا..)
۴-۴-۹۴ ۱۰:۴۸ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط raha22 ، نیاز ، sadaf ، ملکه برفی ، خانوم معلم ، sara.samii ، n@st@r@n ، Neda0077 ، varesh ، admin ، Lisa ، ****Dayan**** ، لیلی ، samara77 ، sahar e
raha22
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 2,103
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 2950
سپاس ها 2655
سپاس شده 2800 بار در 1307 ارسال
ارتقاء: 37 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 3%
ActividadActividad
تجربه : 68 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال تشویقی
حالت: هيچکدام
ارسال: #7
RE: رمان ملودرام عشق | كار گروهي از s@mir@ ، raha22،.مليكا.
[/font]

[font=tahoma]یکی دو ساعتی میشد که تو اتاقم بودم هرکاری کردم یکم بخوابم نشد که نشد، همش به این فکر میکردم که عاقبتم چی میشه؟



خدایا یعنی امکان داره این دردای وقت وبی وقت دست از سرم بردارن؟


توهمین فکر وخیالات بودم که تقه ای به در اتاقم زده شد،


_بله؟


صدای نا آشنایی شنیدم


_میشه بیام تو ؟


سیامک بود، اولش یکم هول شدم ولی زود به خودم مسلط شدم


_بفرمایین تو


در باز شد وسیامک وارد اتاقم شد، اولش یه نگاه سطحی دور تادور اتاقمو کرد،


_سلام حالت چطوره آنید جون؟


این پسره زیادی حس پسرخاله بودن بهش دست داده ،هرچند پسرعمو هم کم از پسر خاله نیست خب!


_سلام آقا سیامک ،ممنون ،میبینین که هنوز زنده ام


فکر کنم زیادی قیافه ی متعجب داشتم، با پوزخند وراندازم کرد


_ببینم شما داداش وآبجی چه چیزی تومن میبینین که اینجوری با علامت سؤال نگام میکنین؟!


خندیدم و رومو کردم سمت پنجره


_نمیدونم حتما چیز قابل تأملی تو وجودت میبینیم سیامک خان،
آخه ما دوتا خیلی دقیق ونکته سنجیم.


ودقیقا نگاه من به خاطر ظاهر عجیبی بود که ازش می دیدم آخه نسبت به چند ماه پیش که دیدمش قیافش تغییر کرده بود اون موقع فرم بینیش با الان متفاوت بود ، نمیدونم این کارو واسه چی کرده،
سیامک ، قیافه ی افتضاحی ام نداره پس این کاراش واسه چیه ؟


ولی به من ربطی نداشت که بخوام ازش سؤال کنم ،


سیامک باقدم های بلند سمت پنجره رفت ودرست روبروی من ،پشت به پنجره ایستاد و خیره نگام کرد


_اینکه من امروزی هستم چیز عجیبیه؟


_نه کی گفته امروزی بودن عجیبه ،خب من وآرمانم امروزی هستیم


_پس چرا نیومدین آلمان؟


_این سؤالت فک کنم تکراریه!


_آره خب تکراریه وامیدوارم جوابش تکراری نباشه، اینکه ما اینجا رو دوس داریم و نمیتونیم از جایی که پدرمون بهش عشق می ورزید دل بکنیم ، واسه من جواب قانع کننده ای نیست.


_خب منم هیچ اصراری ندارم تورو قانع کنم


_میبینی انقد سماجت کردی تا آخرش مجبور بشی بیای ، می تونستین
باحال خوش وشاد بیایین اونجا وخوش بگذرونین، ولی الان باید با بیماری بیای اونجا،هرچند اینم واست بهتره .


دیگه داشت حوصلمو سر میبرد ،


_خب الان که چی ؟منتظر بودی حال یکی از ما انقد روبه وخامت بره که پیروز میدون باشی؟


اخم کرد ودقیق نگام کرد


_هنوزم بچه ای ! منظور من اینه که تقدیرت اینه که بیای اونجا پیش من.


_تقدیرم...! مگه تو به این چیزام اعتقاد داری؟


این بار لبخندی عمیق رو صورتش نشست


_البته خانوم شایسته من به این چیزا شدیدا اعتقاد دارم خصوصا از وقتی فهمیدم بیمار شدی


با گفتن این حرفش وحالت مرموز چهره اش دیگه داشتم به حد انفجار میرسیدم ،


_میشه تنهام بذاری؟ من اصلا حال خوبی واسه کل کل کردن ندارم


_باشه مثل اینکه زیاده روی کردم ولی لازم بود.


از کنار پنجره رد شد وسریع اتاقمو ترک کرد ،نمیدونم چرا دوس داره منو عذاب بده ،این عجیبه واسم که بهم میگه دوسم داره.آخه این چجور دوس داشتنیه؟


بلند شدم و تو آینه نگاه کردم ،رنگم حسابی پریده بود ،با کمی آرایش چهرمو رنگ دادم دوس ندارم اینجوری پیش عمو برم اون از پسرش مغرورتره ، خب ، درخت از ریشه است که درخته...


ازپله ها داشتم میرفتم پایین که صدای عمو رو شنیدم


_ببین چی میگم مهرنوش ، این دختر و که مریضش کردی الانم تا دیر نشده میبریمش آلمان ،شاید بهتر شد ولی همون شرطمو که بهت پشت تلفن گفتم هنوزم سر جاشه...


پایین پله ها ایستادم ، عمو نشسته بود وپشتش به من بود ، مامانم تو آشپزخونه داشت شامو آماده میکرد واز همون جام با عمو صحبت میکرد، سیامکم که روبروی عمو بود با لبخندی مرموز نگاهم کرد


_به به آنید جونم تشریف آووردن انگار


عمو برگشت و بادیدن من بلند شد و اومد طرفم ،من سلامش دادم واونم با مهربونی که نمیدونم دقیقا قلبی بود یا ساختگی جوابمو داد وتوبغـ ـلش فشردم ناخوداگاه یاد بابا افتادم وبغض رو گلوم فشار آوورد


عمو دستم رو گرفت و منم به اجبار همراهش شدم


_عزیزم حالت چطوره؟


باهمون بغض تو صدام نیم لبخندی زدم


_ممنون عمو جون خوبم


_نگران نباش دخترم میبریمت آلمان اونجا حتما خوب میشی


_ولی عمو جون چرا مامانمو اذیت میکنین؟اون چه تقصیری تو بیماری من داره آخه؟


نگاه حق به جانبی سمت مامان کرد


_خودش خوب میدونه مقصره ،اگه تو موندن اینحا مصر نشده بود الان توام حالت خوب بود


باتعجب نگاش کردم


_آخه عمو جون این بیماری من ربطی به این چیزا نداره!


_داره عزیزم اینجا فضاش پر استرس ومتشنجه ،معلومه مردم هزار جور مرض میگیرن اگه از همون اول اومده بودین اونجا الان بهترین زندگی رو داشتین


مامانم که سینی قهوه تودستاش بود اومد جلوی عمو وتعارفش کرد عمو قهوه روبرداشت وزیر چشمی نگاش کرد


مامان چیزی نگفت ومن واسه این مظلومیتش دلم حسابی سوخت


عمو قهوه رو روی میز گذاشت و نگام کرد


_ببین عزیزم الانم دیر نشده میریم اونجا وتوخوب میشی ولی دیگه نمیذارم برگردی اینجا


_ولی من اینجا رو دوس دارم عمو جون


_دوس داشتن دلیل نمیشه منم اینجا رو دوس دارم ولی اینجا واسه موندن نیست پس همین که گفتم بعد اینکه مداوا شدی با سیامک عقد میشی و زندگیتو اونجا ادامه میدی


بغض سنگینی به گلوم فشار آوورد ،سیامکو دیدم که چجور لبخندی مسخره رو لبـ ـاشه ومامانم که با نگرانی نگام میکرد


_عمو جون من بمیرم بهتره من جایی نمیام بهتره بیخیال من بشین


از جام بلند شدم ورفتم سمت اتاقم...
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۵-۴-۹۴ ۰۲:۳۱ عصر، توسط raha22.)
۵-۴-۹۴ ۰۹:۱۰ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط sadaf ، .مليكا. ، ملکه برفی ، s@mir@ ، sara.samii ، n@st@r@n ، Neda0077 ، varesh ، admin ، Lisa ، .ShahrzaD. ، ****Dayan**** ، لیلی ، sahar e ، خانوم معلم
s@mir@
کاربر خودمونی
*
کاربر انجمن
آفلاین
ارسال‌ها: } 188
تاریخ عضویت: بهم ۱۳۹۳
اعتبار: 1441
سپاس ها 1580
سپاس شده 450 بار در 175 ارسال
ارتقاء: 12 [NivelNivelNivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 13%
ActividadActividad
تجربه : 76 %
ExperienciaExperiencia

 مدال کاربر به روز
حالت: Relax
ارسال: #8
RE: رمان ملودرام عشق | كار گروهي از s@mir@ ، raha22،.مليكا.
سلام دوستان اینم پست جدیدxcvk


ماهان


دیشب رو تا صبح همش تو فکر بودم ، فکرایی که خوابو از چشمام گرفتند ،،،
ولی امروز دیگه تصمیممو گرفتم ، میرم پیش بابا ،آخرش که چی ؟
میرم و حرفاشو میشنوم هر چه بادا باد.


با یه دوش کلی سرحال شدم ،لباسهامو پوشیدم وخودمو تو آینه ور انداز کردم عالی بودم، از نظر خودم خوش چهره نبودم ولی آنید همیشه میگه چهره ات خاصه ،بعضی وقتها فکر میکنم داره سربسرم
میگذاره ولی خب پر بیراهم نمیگه ،فقط این اخم میون ابروهام جوریه که دخترا جرأت نزدیک شدن بهم رو ندارن ،نمیدونم آنید چجوری باهام انقد صمیمی شد،،،خودش که میگه همین اخمت منو جذب تو کرده،،،دخترن دیگه من که از اخلاقاشون سر در نمیارم...


یه عطر تندم زدم واز خونه زدم بیرون...


تو ماشین نشستم ورفتم سمت خونه ی بابا ،به قول معروف دل به دریا زدم ،یه آهنگ ملایم و بی کلام گذاشتم واز خدا خواستم اگه قراره خبرای خوبی نشنوم خودش کمکم کنه بتونم تحمل کنم...


صدای زنگ گوشیم منو از دنیایی که توش بودم بیرون آوورد،،،


_الو ... بفرمایین؟


این که مامان آنیده


_سلام ماهان جان حالت چطوره؟


_سلام مهرنوش خانوم ،ممنونم چیزی شده؟؟


باصدای لرزونی جوابمو داد


_میشه الان بیای خونه ی ما ؟ یه کار مهم باهات دارم عزیزم.


_باشه من توراهم الان میرسم خدمتون .


دیگه حرفی نزد وتماسو قطع کرد ،دلم پر از آشوب شد


خدایا باز چیشده ؟نکنه اتفاقی واسه آنید افتاده باشه؟مامانش که بدجور به هم ریخته بود ...


پامو روی گاز گذاشتم وباسرعت به سمت خونه ی اونها رفتم...


دستمو به صورت ممتد رو زنگ گذاشتم ،صدای آرمان اومد


_ماهان تویی...؟ بیا داخل


دروباز کردم وسریع رفتم سمت ساختمون دل توی دلم نبود ،از بس هول کردم اصن یادم رفت ریموت ماشینمو بزنم ،دیگه اهمیت ندادم ورفتم داخل خونه.


آرمان اومد سمتم وسلام کرد ودست داد


سلامشو جواب دادم ودرحالی که دستش تو دستم بود بادست دیگه ام ضربه ای آهسته به شانه اش زدم ،


_هیچ معلومه چه خبره اینجا چرا مامانت داره گریه میکنه؟


گیج شده بودم وداشتم پس میفتادم،مهرنوش خانوم بادیدن من از جاش بلند شد واومد سمتم ،بادستمال اشکاشو پاک کردو بینیشو گرفت


_عزیزم خوب کردی اومدی بیا بشین واست یه چای بیارم


_نه مهرنوش خانوم من چای نمیخوام ،فقط بگین چی شده؟ ببینم آنید کجاست؟نکنه اتفاقی واسه اون افتاده؟!


مهرنوش به آرمان اشاره کرد واون رفت سمت آشپزخونه از منم خواست که بشینم...


دلهره ی عجیبی افتاده بود به جونم ،جوری که قلـ ـبم داشت از دهنم میزد بیرون حالتی که فقط یه بار اونم روزی که مادر جون حالش بد شده بود و بردیمش بیمارستان بهم دست داده بود والانم همون جور شده بودم...


مهرنوش خانوم که حال منو دید سعی کرد آرومم کنه


_ماهان جان ازت خواستم بیای اینجا که با آنیدم حرف بزنی،اون از تو حرف شنوی داره میدونم تنها کسی که میتونه راضیش کنه تو هستی.


دستمو توموهام فرو کردم وبابهت نگاهش کردم


_خب تا ندونم که چیو باید بهش بگم چه کمکی میتونم بهش بکنم؟!


با بغضی فرو خورده نگام کرد که دلم فرو ریخت


_ببین پسرم آنید بیماره،،بیماریشم خطرناکه ،دکترا گفتن اینجا کاری واسش نمیشه کرد وعموشم از آلمان اومده که اونوببره اونجا واسه مداوا شاید خدا کمک کرد واونجا راهی بود واسه درمانش ،ولی اون پاشو کرده تویه کفش که نمیرم اونجا،ازت میخوام باهاش حرف بزنی اون به تو بیشتر از هرکس دیگه ای اعتماد داره...


هنوزم تو شوک بودم ،نمیتونستم باور کنم


_ نه...مگه همچین چیزی امکان داره ؟آنید خیلی خوب وسرحال بود ،بجز این یکی دوروز که یکم نگران ورنگ پریده به نظر میرسید...


اشکش دوباره سرازیر شده بود


_آره آنیدم دختر سرحال وشادیه ،دکترم میگه به همبن خاطر بیماریش زود خودشو نشون نداده وهنوزم سرپاست،،بهش کمک کن پسرم اون به این رفتن احتیاج داره ، هق هق صداش بلند شد وشونه هاش از شدت گریه میلرزید ،


خدایا باورش واسم سخته ولی الان این زن به من امید بسته ومن نباید کاری کنم که باعث دلسردیش بشم ،سعی کردم به خودم مسلط باشم ،


_باشه باهاش حرف میزنم اون باید بره واسه مداوا واما واگری هم درش نیست، اون الان کجاست؟!


آرمان بهم اشاره کرد که اول چای رو بخورم ولی مجالی برای این کار نبود،


_چای باشه واسه بعد الان میخوام آنیدو ببینم


آرمان با غمی سنگین نگاهشو به سمت طبقه ی بالا واتاق آنید انداخت


بیدرنگ از جام بلند شدم ورفتم سمت اتاق اون...

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست !
۶-۴-۹۴ ۰۸:۰۵ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط raha22 ، eris ، خانوم معلم ، .مليكا. ، ملکه برفی ، sara.samii ، n@st@r@n ، sadaf ، Neda0077 ، varesh ، admin ، Lisa ، .ShahrzaD. ، ****Dayan**** ، لیلی ، sahar e
.مليكا.
كاربر ویژه
*****
کاربر ویژه
آفلاین
ارسال‌ها: } 13,062
تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۳
اعتبار: 9703
سپاس ها 2835
سپاس شده 3562 بار در 2402 ارسال
ارتقاء: 70 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 1%
ActividadActividad
تجربه : 73 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال تشویقی مدال کاربر پرکاربخش رمان
حالت: ShadOsarhal
ارسال: #9
RE: رمان ملودرام عشق | كار گروهي از s@mir@ ، raha22،.مليكا.
اينم از اين پست
پشت در اتاق ایستادم و صداش زدم

_آنید...آنید عزیزم میشه بیام تو؟

لحظه ای گذشت که صدای گرفته وپر از بغض آنید قلـ ـبم را به تلاطم انداخت

_بفرمایین....

در اتاقشو باز کردم وداخل رفتم ،آنید روی تخـ ـت نشسته بود ودر حالی که زانوهاشو بغـ ـل گرفته بود به بیرون از پنجره خیره شده بود

_کی بهت گفت که بیای اینجا؟

_سلام ،اینجوری داری ازم استقبال میکنی ؟

برگشت وبا چشمهای زیبا وپر از اشکش نگام کرد

_سلام ،منو ببخش ،من منظوری نداشتم...

_بهم تعارف نمیکنی بنشینم؟

بالبخندی پر از غم به نشستن دعوتم کرد

_میبینی آنید هم شکست!یادته بهم میگفتی تو اصلا شکستنی نیستی؟

_این چه حرفیه عزیزم تو هنوزم واسه من همون آنید هستی ،همون آنید پر شور وحرارت ،همون آنید که هیچ چیزی نمیتونست از پا درش بیاره

آهی عمیق از ته دل کشید

_خیلی خوش بینی ماهان ،اینایی که میگی واسه امید دادن به منه،ولی کار ازاین حرفا گذشته ،من موندنی نیستم ،دکتر آب پاکی رو ریخت رو دستمون ،سرطانه ...اونم از نوع بدخیمش میفهمی...

با این حرفش انگار یکی قلـ ـبمو تودستاش مچاله کردو ناخودآگاه سوزشی روتو سیـ ـنم حس کردم ،با دستم رو قلـ ـبم فشار آووردم تا کمی آرومش کنم

_ببین کی داره این حرفارو میزنه؟ همین تو نبودی که هر کدوم از بچه های دانشگاه گرفتاری یا مشکلی داشتن بهشون از امید وتوکل به خدا میگفتی؟!پس حالا چیشده؟ همه ی اون حرفا واسه اونا بود فقط،نوبت به خودت که رسید همه چی یادت رفت؟

اشکش سرازیر شده بود ،بلند شدم ورفتم کنارش رو تخـ ـت نشستم ،دستشو تو دستم گرفتم ،چقدر سرد بود انگار واقعا آنید زندگی رو باخته بود ،ولی من باید کمکش کنم،باید بهش امید از دست رفتشو برگردونم،،،

_عزیزم ببین بیا و لجبازی رو بذار کنار ،چرا با عموت نمیری ؟

باپشت دست اشکاشو پاک کرد ولبخند بی جونی بهم زد

_نمیدونم چیکار کنم ،من زندگی رو دوست دارم ،دوس ندارم انقد زود همه چی تموم بشه ،

نگاهشو ازم دزدید وتوهمین لحظه دستش که تودستم بود گرمایی رو به داد که دلم لرزید،

_ماهان جون ،من...من....

نتونست حرفشو بزنه وتنها سکوت ادامه اش بود

چی میخوای بگی آنید جون ،بگو من اومدم اینجاکه تو باهام حرف بزنی پس هرچی تو دلته بهم بگو

دستشو از دستم کشید بیرون واز رو تخـ ـت بلند شد ،رفت سمت پنجره وبه بیرون زل زد....

_کاش میتونستم بمونم وبهت بگم حرفایی رو که چند ساله دوس دارم بهت بگم ولی میترسم

منم از رو تخـ ـت بلند شدم ورفتم کنارش ولی بر خلاف اون پشتم به پنجره بود

_بذار یه واقعیت رو بهت بگم ،حرف دل تو حرف دل منه ،هرچی تو میخوای بگی من زودتر بهت میگم ،پس به خاطر هردومون به فکر سلامتيت باش عزیزم

بابهت نگام میکرد انگار باور نمیکرد این حرفها رو داره از من میشنوه ،حق هم داشت ،تو این چند سال من هیچ وقت باهاش اینجوری حرف نزده بودم ،یعنی همیشه از احساسم فرار میکردم ولی الان دیگه وقتی نداشتم باید بهش میگفتم تو دلم چه خبره

_چرا اینجوری نگام میکنی ؟بهم نمیاد عاشق باشم ؟

اشکهاش رو صورت معصوم وخواستنیش جاری شدند،بااین تفاوت که اینها از سر شوق بودند ،شوقی که سالها مجال خودنمایی پیدا نکرده بودند

_تو ...تو...منو دوس داری؟ من ...من ...فکر میکردم

_به چی فکر میکردی؟ به یه ماهان بی روح وبی احساس؟

_نه ...این چه حرفيه داری میگی؟؟


_حالا به هر چی فکر میکردی مهم نیست الان برای من فقط تو مهمی وسلامتیت ،پس لج لجبازی رو بزاركنار و برو آلمان

_تو نمیدونی قراره چی پیش بیاد...

_مگه تو میدونی ؟تنها کسی که میدونه چی میشه فقط خداست و قرار نیست ما چیزی بدونیم ،عزیزم من تنها چیزی که میدونم اینه که منتظرت می مونم تا برگردی

با چشمانی بیقرار نگام میکرد وحسی عجیب تو دل من شکل گرفته بود باقدمی بهش نزدیک شدم و از اشکهای داغش سیـ ـنه ی پر تپش من آرامش گرفت...


[تصویر:  85875505027359354516.gif]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۸-۴-۹۴ ۰۲:۵۸ صبح، توسط .مليكا..)
۸-۴-۹۴ ۰۲:۵۳ صبح
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط raha22 ، خانوم معلم ، ملکه برفی ، sara.samii ، sadaf ، s@mir@ ، Neda0077 ، varesh ، admin ، Lisa ، .ShahrzaD. ، ****Dayan**** ، لیلی ، sahar e
raha22
کاربر حرفه ای
****
کاربر انجمن
غایب
ارسال‌ها: } 2,103
تاریخ عضویت: ارد ۱۳۹۴
اعتبار: 2950
سپاس ها 2655
سپاس شده 2800 بار در 1307 ارسال
ارتقاء: 37 [Nivel]
رتبه : 8%
RangoRango
فعالیت در انجمن : 3%
ActividadActividad
تجربه : 68 %
ExperienciaExperiencia

مدال کاربر تازه کار فعالمدال تشویقی
حالت: هيچکدام
ارسال: #10
RE: رمان ملودرام عشق | كار گروهي از s@mir@ ، raha22،.مليكا.
تقدیم به دوستان عزیز؛[/font]

بی تو از دشتهای پراز شقایق میگذرم بی آنکه سرخی پر از عشق آنها نگاهم را بکاود


بی تو بهار برایم به رنگ زمـ ـستان است ،سرد سرد سرد!...اما بایک تفاوت زمـ ـستان باتمام سردی اش روحی از جنسـ ـی لطیف ومخملین همچون برف دارد وبرای من بهار همچون زمـ ـستانی سرد وبی روح است...



بی تو برای من برف هم به سیاهی میزند،گویی پرده ای از غباری قیرگون روی تک تک دانه هایش می نشیند،



بی تو زندگی برای من، تنها وتنها مرگ است!



آنید رو راهی سفر کردم ،سفری که انتهای اون برای هردومون گنگ بود ولی چاره ای نبود وجدایی جبری بود برای هردوی ما...


شاید خدا میخواد اینجوری میزان علاقمون رو آزمایش کنه ،با این دید بهش نگاه کردم تا شاید رنج دوری رو بهتر طاقت بیارم...


دو هفته ای میشد که آنید رفته بود وخبری که ازش داشتم ،به امیدهام چیزی اضافه نکرده بود،توی دانشگاه همه سراغشو از من میگیرن ،اونا نمیدونن با این سؤالاشون چه دردی به دردهام اضافه میکنن...


ازکلاس آقای داوودی اومدم بیرون وباسرعت رفتم سمت در خروجی ،این یک هفته رو کلا مخم هنگ کرده،من که تا قبل از این درسهای کامپیوتر واسم خیلی راحت بودند ،الان شدم عین کسایی که تازه اومدن تو این رشته ...


بیخیال بچه ها شده بودم و میخواستم زودتر برم از حال آنید خبر بگیرم که صدای مهراوه روشنیدم ،دوست مشترک من وآنید


_ماهان چرا انقد میدووی؟نفسم بند اومد صبر کن یه لحظه.


ایستادم وبرگشتم پشت سرم ، مهراوه و چندتادیگه از بچه ها ،پوریا و امید ونگار داشتن میومدن سمتم


امید باخنده گفت_مسابقه گذاشتی ماهان هرچی میدوویم بهت نمیرسیم


_دارم میرم خونه ی آنید اینا


_مهراوه گفت_این چند روزو که من هرچی پرسیدم مامانش که میگه چیزی معلوم نیست،من فکر کردم توشاید بهتر در جریان باشی،آخه نیست که باهم صمیمی بودین گفتم شاید...


حالت چهره ام وادارش کرد که سکوت کنه ،خدایا من با اون صمیمی بودم والان خبر درستی ازش ندارم


نگار دست مهراوه روگرفت وکشید سمت خودش


_بچه ها بهتره بجای این حرفا واسش دعا کنیم زودتر خوب بشه ،ماهان برو زودتر ان شالله که خبرای خوبی منتظرته


پوریام اومد کنارم وبادستش ضربه ای به پشتم زد


_نگران نباش ماهان ،هر چی خدا بخواد همونه ،


لبخندی به اجبار زدم


_ببخشین بچه ها این چند روزه حسابی بهم ریختم ،اصلا متوجه نیستم تو چه عالمی هستم با اجازتون زودتر برم


نگاه های پر از ناراحتیشون اضطرابمو صد چندان کرد،ازشون خداحافظی کردم وسوار ماشین شدم.


تومسیرو همش خداخدا کردم که امروزو حرفای امید وارکننده بشنوم
ولی یه حس مرموز بهم میگفت منتظر چیزای بدتر باش


انقد که تو فکر بودم نفهمیدم چطوری این مسیرو که کوتاهم نبود طی کرده بودم


ماشینو پارک کردم وپیاده شدم ،قدمهام یاری نمیکردن که برم وزنگ رو بزنم ولی چاره ای نبود


زنگ رو زدم ووقتی آرمان باصدای بریده ومنقطع ازم خواست که بیا تو ،قبول نکردم ،یه چیزی مانعم میشد که نمیدونم چیه...


چند دقیقه کنار در موندم تا آرمان کلافه اومد دم در،


انقد رنگش پریده بود که منم شوکه شدم ،


_چیشده آرمان ؟اتفاقی افتاده؟آنید خوبه؟


آرمان که اصلا حال خوبی نداشت ،به گریه افتاد...


_ماهان آنید اصلا حالش خوب نیست،،،عمو زنگ زده واز مام خواسته که بریم اونجا ،مامان میگه اون دیگه...دیگه ...و حرفهاش میون هق هق گریه هاش گم شد...
[font=tahoma]
(آخرین ویرایش در این ارسال: ۸-۴-۹۴ ۰۸:۰۶ عصر، توسط raha22.)
۸-۴-۹۴ ۰۵:۴۲ عصر
یافتن تمامی ارسال‌های این کاربر
 سپاس شده توسط ملکه برفی ، .مليكا. ، sara.samii ، sadaf ، s@mir@ ، Neda0077 ، varesh ، admin ، خانوم معلم ، Lisa ، .ShahrzaD. ، ****Dayan**** ، لیلی ، sahar e
موضوع بسته شده است 


موضوع‌های مرتبط با این موضوع...
موضوع: نویسنده پاسخ: بازدید: آخرین ارسال
  رمان فاصله ها | _AYNAZ_ |كاربر انجمن ايران رمان _AYNAZ_ 84 6,119 ۲۶-۱۰-۹۵ ۰۳:۱۷ عصر
آخرین ارسال: دخترعلى
  رمان شیطان یتیم | آیدا موسوی کاربر انجمن ایران رمان آیداموسوی 95 3,017 ۱۷-۱۰-۹۵ ۱۱:۵۹ صبح
آخرین ارسال: ستاره ی احساس
  رمان اختر دختر زیبای قاجاری | الی نجفی کاربر انجمن ایران رمان الی نجفی 53 4,908 ۹-۱۰-۹۵ ۰۷:۳۴ عصر
آخرین ارسال: ثـمین
  رمان از نسل آفتاب|ثمین کاربر انجمن ایران رمان ثـمین 126 13,749 ۱۸-۹-۹۵ ۰۷:۴۸ عصر
آخرین ارسال: ثـمین
Heart رمان لبخند های آبنباتی | saadat6789 کاربر سایت ایران رمان saadat6789 96 12,804 ۹-۹-۹۵ ۰۳:۵۲ عصر
آخرین ارسال: غزل80
  رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازه | ariel کاربر انجمن ایران رمان ariel 95 9,836 ۲۲-۸-۹۵ ۰۵:۴۷ عصر
آخرین ارسال: sadaf
  رمان بی تو،با عشق|ثمین کاربر انجمن ایران رمان ثـمین 170 9,544 ۱۹-۸-۹۵ ۱۰:۱۷ عصر
آخرین ارسال: دخترعلى
Rainbow رمان به خاطر آهو |saadat6789|کاربر انجمن ایران رمان saadat6789 72 5,971 ۴-۷-۹۵ ۰۸:۲۹ عصر
آخرین ارسال: saadat6789
Heart رمان خورشید نقره ای ، ماه قرمز | maryamix |کاربر انجمن ایران رمان maryamix 42 7,670 ۲-۷-۹۵ ۰۴:۵۹ عصر
آخرین ارسال: sadaf
  رمان مجبورم كردی | neGi Sa fatemeh . R 112 4,687 ۲۷-۶-۹۵ ۱۲:۴۶ عصر
آخرین ارسال: admin

چه کسانی از این موضوع دیدن کرده اند
210 کاربر که از این موضوع دیدن کرده اند:
admin (۲۴-۲-۹۵, ۰۱:۵۰ عصر)، لیلی (۱۵-۵-۹۴, ۰۶:۲۲ عصر)، sadaf (۲۱-۴-۹۵, ۰۵:۳۶ عصر)، varesh (۱۳-۴-۹۴, ۱۰:۴۰ صبح)، آرزو (۲-۵-۹۴, ۱۱:۲۵ صبح)، ~mahdis~ (۲۷-۵-۹۴, ۰۵:۰۲ عصر)، v.a.y (۱۷-۵-۹۴, ۱۰:۵۰ صبح)، .ستایش. (۱-۶-۹۴, ۰۲:۵۹ عصر)، آنتیک (۲-۵-۹۴, ۰۹:۱۲ صبح)، Lisa (۱۷-۴-۹۴, ۰۶:۵۹ عصر)، *Zahra* (۱۸-۴-۹۴, ۰۳:۲۶ صبح)، R a n A (۴-۴-۹۴, ۰۶:۱۰ عصر)، ×دختر بهار× (۵-۴-۹۴, ۰۲:۳۷ عصر)، adonis (۱۲-۴-۹۴, ۰۳:۲۳ صبح)، yasaminsaba (۲۱-۴-۹۴, ۱۱:۲۵ عصر)، N!rvana (۶-۶-۹۴, ۰۹:۱۴ عصر)، yasaman nik (۲۳-۵-۹۴, ۰۲:۳۴ صبح)، ~ MoOn ~ (۲۶-۵-۹۴, ۰۷:۲۰ عصر)، mahmonir11 (۱-۸-۹۴, ۱۲:۵۹ صبح)، .ShahrzaD. (۲۰-۵-۹۴, ۱۰:۳۰ صبح)، Ghazaleh-mej (۸-۴-۹۴, ۰۲:۳۸ عصر)، سمیرا (۲۰-۴-۹۴, ۰۱:۴۸ عصر)، ملکه برفی (۵-۸-۹۴, ۰۳:۵۹ عصر)، سفیدبرفی (۲۴-۵-۹۴, ۱۱:۰۴ عصر)، vajiheh (۳۱-۴-۹۴, ۰۵:۱۹ عصر)، kosar (۲۰-۴-۹۴, ۰۲:۳۲ عصر)، yasaman2001 (۱۲-۴-۹۴, ۰۸:۰۶ عصر)، مه زاد (۲۲-۴-۹۴, ۰۸:۰۶ عصر)، reihoon (۴-۵-۹۴, ۰۷:۲۹ عصر)، elena.r (۲۲-۴-۹۴, ۰۶:۳۴ عصر)، hadis hpf (۲۹-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۹ عصر)، n@st@r@n (۲۰-۴-۹۴, ۰۱:۱۱ صبح)، nika_beny (۶-۵-۹۴, ۰۹:۵۸ عصر)، سوگل بنی (۲۱-۴-۹۴, ۰۳:۰۷ عصر)، شیرین فرهمندپور (۱۹-۶-۹۴, ۰۶:۰۲ صبح)، ♥♥Niloofar♥♥ (۲۶-۴-۹۴, ۰۱:۱۷ عصر)، sabineh (۴-۶-۹۴, ۰۹:۱۱ صبح)، Tiamis (۱۵-۴-۹۴, ۰۵:۲۹ عصر)، خانوم معلم (۱۷-۸-۹۴, ۰۵:۲۰ عصر)، FaAEzZe (۲۰-۵-۹۴, ۰۴:۳۸ عصر)، .مليكا. (۲۸-۵-۹۴, ۰۴:۱۰ عصر)، SilentCity (۱۹-۵-۹۴, ۰۶:۴۰ عصر)، مجهول (۷-۴-۹۴, ۰۷:۴۱ عصر)، ShaYa (۱۱-۴-۹۴, ۰۶:۱۴ عصر)، فرميسك (۱۰-۵-۹۴, ۰۱:۲۳ عصر)، fatemeh80 (۲۶-۵-۹۴, ۰۱:۲۲ صبح)، تورنادو (۸-۴-۹۴, ۱۲:۰۴ عصر)، elmer2014 (۱۲-۴-۹۴, ۰۲:۲۱ عصر)، farnoosh-79 (۲۱-۵-۹۴, ۰۵:۴۶ عصر)، zr2014 (۱۴-۴-۹۴, ۱۲:۲۷ صبح)، ◀ M i s a N ▶ (۸-۴-۹۴, ۱۲:۳۵ عصر)، s@mir@ (۲۸-۵-۹۴, ۰۵:۲۴ عصر)، ****Dayan**** (۲۷-۵-۹۴, ۱۱:۵۹ عصر)، arosak (۲-۵-۹۴, ۰۱:۵۳ صبح)، mercede (۲-۶-۹۴, ۱۰:۳۹ عصر)، sahar e (۲۷-۵-۹۴, ۱۲:۵۳ عصر)، aseman96 (۱۹-۴-۹۴, ۰۴:۵۸ عصر)، سارینا (۵-۵-۹۴, ۰۲:۲۷ عصر)، sara.samii (۱۱-۴-۹۴, ۰۴:۲۸ عصر)، ghazaleh (۱۰-۶-۹۴, ۱۲:۲۲ عصر)، monir maniyan (۲۹-۵-۹۴, ۱۲:۱۹ صبح)، ترلان (۲۶-۴-۹۴, ۰۹:۱۷ عصر)، مادام (۱۱-۴-۹۴, ۰۴:۰۶ صبح)، نیاز (۱۹-۵-۹۴, ۰۹:۳۰ عصر)، tehrani (۱۵-۵-۹۴, ۰۳:۱۵ عصر)، raha22 (۲۷-۵-۹۴, ۱۰:۴۲ صبح)، Neda0077 (۵-۵-۹۴, ۰۹:۰۲ صبح)، elham zelzele (۲۶-۵-۹۴, ۱۰:۵۴ صبح)، mahtab888871 (۳۰-۵-۹۴, ۱۰:۲۳ عصر)، Elina76 (۵-۸-۹۴, ۰۶:۱۲ عصر)، دختر ایران (۵-۵-۹۴, ۰۷:۴۹ صبح)، الهه ی شب (۱۸-۴-۹۴, ۰۶:۳۵ عصر)، saida (۸-۴-۹۴, ۱۲:۴۲ صبح)، roksana aaa (۲۳-۵-۹۴, ۰۵:۴۸ عصر)، hasti100 (۸-۵-۹۴, ۰۲:۳۰ عصر)، €ستايش€ (۱۰-۴-۹۴, ۱۱:۰۹ عصر)، _Helia (۲۸-۵-۹۴, ۰۲:۴۴ عصر)، TNTgirl (۱۶-۴-۹۴, ۰۳:۳۰ صبح)، alitabriz (۷-۴-۹۴, ۱۰:۰۹ عصر)، سرنای را (۲۴-۵-۹۴, ۰۴:۵۲ عصر)، ali akbar (۵-۵-۹۴, ۰۱:۳۸ عصر)، heliia (۲۷-۵-۹۴, ۱۲:۱۸ عصر)، م.اسلامی (۳-۵-۹۴, ۱۰:۱۵ عصر)، eris (۲۵-۵-۹۴, ۱۱:۲۸ عصر)، مهرگان (۴-۴-۹۴, ۱۱:۱۷ عصر)، nobody (۲۲-۵-۹۴, ۰۷:۰۱ صبح)، Mehrad hidden (۴-۴-۹۴, ۰۹:۵۶ عصر)، 2okhtarak (۱۵-۴-۹۴, ۰۷:۴۶ عصر)، ..MiSs ZaHRa.. (۱۵-۴-۹۴, ۰۶:۳۰ عصر)، ❀ღÅℤⅈℕღ❀ (۱۳-۴-۹۴, ۱۰:۰۸ صبح)، elaheh.p (۴-۴-۹۴, ۰۴:۴۴ عصر)، فاطمه جووون (۵-۴-۹۴, ۰۳:۳۹ عصر)، آشوب (۲۶-۵-۹۴, ۰۱:۲۴ صبح)، بردیا (۲۵-۴-۹۴, ۰۶:۰۷ عصر)، ارتان (۱۶-۴-۹۴, ۰۴:۳۰ عصر)، parisana (۲۴-۸-۹۴, ۰۲:۰۳ عصر)، Raha20 (۱۲-۴-۹۴, ۱۰:۱۵ عصر)، ماهور (۱۳-۴-۹۴, ۰۲:۴۲ عصر)، مريم عليرضا (۱۶-۴-۹۴, ۰۷:۲۶ عصر)، fateme7495 (۱۶-۴-۹۴, ۱۲:۴۰ صبح)، ترنم عاشق (۱۷-۴-۹۴, ۰۹:۵۶ عصر)، azadehs330 (۱۶-۶-۹۴, ۰۷:۲۳ عصر)، مارکیز (۲۲-۵-۹۴, ۱۰:۳۸ صبح)، علاقمند (۲۲-۴-۹۴, ۰۸:۳۳ عصر)، الهام دهقان (۲۴-۴-۹۴, ۱۲:۲۲ صبح)، نیلوفر 76 (۲۴-۴-۹۴, ۰۹:۴۷ عصر)، deli67 (۳-۵-۹۴, ۱۰:۵۲ صبح)، vuna19 (۲۷-۴-۹۴, ۰۵:۰۱ عصر)، زرنگار (۹-۷-۹۴, ۱۱:۵۱ عصر)، ارغوان عشاقي (۱۴-۵-۹۴, ۱۰:۵۱ عصر)، سالويا (۲۸-۴-۹۴, ۱۱:۴۴ عصر)، MaryaM_sh (۴-۵-۹۴, ۰۹:۲۴ عصر)، white lion (۷-۵-۹۴, ۱۱:۰۴ عصر)، amirhosseinac (۲۵-۵-۹۴, ۰۷:۴۷ صبح)، yasi003 (۸-۵-۹۴, ۰۶:۲۲ عصر)، afrooz (۱۵-۵-۹۴, ۰۸:۱۲ عصر)، یاسمینا (۱۰-۵-۹۴, ۱۰:۰۹ عصر)، fatemeh ghasemi (۱۴-۵-۹۴, ۱۱:۰۷ عصر)، farnoosh17 (۶-۹-۹۴, ۱۱:۰۳ عصر)، samara77 (۲۰-۵-۹۴, ۰۶:۰۶ عصر)، 2fan2314 (۱۹-۵-۹۴, ۰۶:۳۱ عصر)، morgana (۳۱-۵-۹۴, ۱۲:۰۲ صبح)، arnika (۲۲-۵-۹۴, ۱۱:۰۸ عصر)، elmira501 (۲۲-۵-۹۴, ۰۲:۴۹ عصر)، رزبیتا (۲۴-۵-۹۴, ۰۴:۳۲ عصر)، iilnaz (۲۱-۶-۹۴, ۱۰:۴۸ صبح)، مرضیه 3 (۲۷-۵-۹۴, ۰۳:۵۵ عصر)، Benitatajalli (۲۰-۶-۹۴, ۰۱:۲۹ صبح)، بانوی اتش (۲۷-۶-۹۴, ۰۵:۲۵ عصر)، RASHNOU (۲۶-۵-۹۴, ۰۱:۲۲ عصر)، avaa (۲۴-۱۰-۹۴, ۱۲:۴۱ صبح)، سامیه 22 (۲۸-۵-۹۵, ۱۰:۰۳ صبح)، *ana* (۲۰-۷-۹۴, ۰۱:۵۴ صبح)، yas25 (۲۶-۶-۹۴, ۰۱:۳۴ عصر)، @ M.E @ (۳۰-۵-۹۵, ۰۹:۲۱ عصر)، دریا22 (۲۰-۷-۹۴, ۱۱:۴۰ عصر)، barooni (۲۸-۸-۹۴, ۰۵:۴۰ عصر)، شقایق سرخ (۹-۶-۹۵, ۰۵:۴۸ عصر)، امیراحسان (۱۱-۶-۹۵, ۱۲:۵۰ عصر)، ملاك (۱۶-۷-۹۵, ۰۷:۵۳ صبح)، shadon (۲۲-۱۰-۹۴, ۰۸:۴۶ عصر)، مرادی (۲۳-۴-۹۵, ۰۴:۴۴ عصر)، Iootoos13 (۱۴-۱۰-۹۴, ۱۱:۴۶ عصر)، حبیب (۲۳-۱۰-۹۴, ۰۵:۴۸ عصر)، s.ebadi (۲۵-۱۰-۹۴, ۰۶:۴۴ عصر)، yalda1923 (۲۳-۱۰-۹۴, ۱۱:۱۱ عصر)، 87Shadi (۳۱-۵-۹۵, ۰۸:۲۷ عصر)، Ayat (۱۰-۹-۹۵, ۱۲:۰۴ صبح)، Fereshteh-a (۲۴-۵-۹۵, ۰۹:۰۲ صبح)، golijoon (۳۱-۵-۹۵, ۱۰:۳۰ عصر)، Fatemekkkkkkkk (۳۱-۴-۹۵, ۰۶:۲۸ عصر)، matiti (۳۰-۴-۹۵, ۱۰:۵۲ عصر)، مهزز (۶-۶-۹۵, ۰۸:۴۸ صبح)، دانيال (۴-۱۰-۹۵, ۰۷:۴۸ عصر)، HONARMAND (۲۹-۴-۹۵, ۰۸:۰۳ عصر)، chakavak82 (۲۰-۴-۹۵, ۰۹:۳۴ عصر)، مهسا خانوم (۱۰-۵-۹۵, ۱۰:۳۲ عصر)، sagharrrrr (۳۱-۵-۹۵, ۱۱:۰۵ عصر)، پرند30 (۱۵-۷-۹۵, ۰۴:۴۹ عصر)، نازنين (۲۳-۷-۹۵, ۱۱:۲۱ صبح)، rania (۱۰-۶-۹۵, ۰۳:۵۷ عصر)، s_eskandary (۶-۹-۹۵, ۱۱:۰۷ صبح)، Ramon zarei (۲۳-۵-۹۵, ۰۹:۰۹ عصر)، remixboy (۲۹-۴-۹۵, ۰۳:۰۶ عصر)، Chita (۲۷-۴-۹۵, ۰۳:۲۴ صبح)، مريم دهقاني (۲۸-۴-۹۵, ۱۱:۴۶ عصر)، حوال (۲۱-۴-۹۵, ۰۸:۵۸ صبح)، کوبان (۲۷-۷-۹۵, ۰۳:۵۱ عصر)، ناهیده (۱۸-۵-۹۵, ۱۰:۲۶ عصر)، maro48 (۱۷-۱۰-۹۵, ۱۲:۲۳ عصر)، sedi (۲۸-۴-۹۵, ۱۲:۰۵ صبح)، دانیار (۲۰-۵-۹۵, ۰۷:۰۰ عصر)، tabarakrayaneh (۱۱-۵-۹۵, ۰۱:۴۰ عصر)، زهراا (۲۹-۶-۹۵, ۱۱:۵۹ صبح)، bahar.km (۴-۵-۹۵, ۱۲:۲۸ صبح)، leila.mehrban (۲۴-۶-۹۵, ۱۱:۵۳ عصر)، قاصدک خوش خبر (۲۷-۴-۹۵, ۰۷:۴۴ عصر)، aliasghar 007 (۲۳-۴-۹۵, ۰۸:۲۹ عصر)، Monika (۱۳-۵-۹۵, ۰۷:۵۷ عصر)، NARCISSUS.97 (۱۷-۸-۹۵, ۰۸:۲۷ عصر)، athena71 (۱۶-۵-۹۵, ۰۳:۰۶ عصر)، noshin jojoo (۱۰-۵-۹۵, ۰۹:۱۳ عصر)، مهرآفاق (۳-۵-۹۵, ۰۸:۵۰ صبح)، Samii (۱۸-۶-۹۵, ۰۷:۴۱ عصر)، nel aa (۱۷-۸-۹۵, ۱۲:۱۵ صبح)، afa67 (۲۸-۴-۹۵, ۱۰:۲۸ عصر)، بابا بزرگ (۳-۵-۹۵, ۰۵:۱۸ عصر)، m@hshid (۶-۶-۹۵, ۰۹:۵۷ عصر)، stari (۱۱-۵-۹۵, ۰۶:۲۸ عصر)، Pranss (۲۹-۵-۹۵, ۱۲:۱۲ صبح)، panah (۴-۶-۹۵, ۰۹:۰۲ عصر)، گلسر (۲۸-۹-۹۵, ۰۷:۵۸ عصر)، assal (۴-۶-۹۵, ۱۰:۳۳ عصر)، katyfarzam (۱۳-۶-۹۵, ۰۳:۵۱ عصر)، rouz (۱۶-۶-۹۵, ۰۶:۱۱ عصر)، Juli (۲۸-۹-۹۵, ۱۰:۴۶ عصر)، lara (۳۰-۶-۹۵, ۰۳:۰۷ صبح)، 95mehrnaz (۱۲-۱۰-۹۵, ۰۴:۳۲ عصر)، Niloofar53 (۲۸-۷-۹۵, ۱۱:۴۸ عصر)، Setare.soheil (۳۰-۸-۹۵, ۱۲:۰۶ صبح)، هلن ۱۲ (۱۱-۷-۹۵, ۰۷:۳۲ صبح)، دلنواز25 (۲۶-۸-۹۵, ۱۱:۳۹ عصر)، طاها87 (۲۵-۸-۹۵, ۰۸:۰۹ صبح)، Mariam33 (۲۴-۱۰-۹۵, ۰۴:۴۷ عصر)، مل مل (۲۵-۹-۹۵, ۰۵:۲۶ صبح)، shirin.a (۱۱-۱۱-۹۵, ۰۴:۱۶ عصر)، میترا56 (۵-۱۰-۹۵, ۱۱:۴۵ صبح)، هرماینی (۱-۱۰-۹۵, ۱۱:۰۷ صبح)، aral1381 (۱۶-۱۰-۹۵, ۰۹:۵۹ صبح)، Bahar_.shi (۷-۱۲-۹۵, ۰۷:۴۸ عصر)

پرش به انجمن:


کاربرانِ درحال بازدید از این موضوع: 1 مهمان

تماس با ما | ایران رمان | بازگشت به بالا | بازگشت به محتوا | بایگانی | پیوند سایتی RSS | Awards